close
تبلیغات در اینترنت
رمان پدر خوب قسمت دوم
loading...

رمان فا

همه اکیپ اکیپ نشسته بودن و صحبت میکردن... حمید هم گاهی زیر زیرکی به من نگاه میکرد .پرنیان و حسین هم که تو این هیری ویری نامزد بازیشون گرفته بود و باهم مشغول صحبت بودن. از همه جالب تر... فرید و روشنک بودن... یه حسی بهم میگفت این فرید یا تنش زیادی میخاره ... یا کلا ازروشنک خوشش میاد. چون هر…

رمان پدر خوب قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 825 سه شنبه 08 بهمن 1392 : 10:51 نظرات ()

همه اکیپ اکیپ نشسته بودن و صحبت میکردن... حمید هم گاهی زیر زیرکی به من نگاه میکرد .پرنیان و حسین هم که تو این هیری ویری نامزد بازیشون گرفته بود و باهم مشغول صحبت بودن. از همه جالب تر... فرید و روشنک بودن... یه حسی بهم میگفت این فرید یا تنش زیادی میخاره ... یا کلا ازروشنک خوشش میاد.
چون هر پسری که مشغول صحبت با روشنک میشد به طرز شگفت اوری فرید سر و کله اش پیدا میشد.
و این دقیقا برعکس هم صدق میکرد.

با صدای کسی که اقای سراج و دایی خطاب میکرد سرمو با کنجکاوی به سمت صاحب صدا چرخوندم تا بتونم پیداش کنم.
یه پسر جوون نهایت بیست و پنج ساله داشت با اقای سراج صحبت میکرد ومیخندید.
من از نیمرخ میدیدمش.وقتی میخندید دندون های خرگوشیشو نشون میداد و گونه اش چال میفتاد. موهای خرمای خوش مدلی داشت... یه پیراهن استین بلند طوسی تنش بود و جین مشکی... یه طرفه به اپن تکیه داده بود و مشغول صحبت بود.
با فضولی وکنجکاوی از جام بلند شدم صداش برام خیلی اشنا بود . حس میکردم شاید یکی از بچه های دانشگاه باشه که من ندیده بودمش و باهاش سلام علیک نکردم... گفتم برم جلو یه عرض ادبی بکنم بهر حال زشته پسر به این خوش خنده ای واز قلم بندازم وسلام احوالپرسی نکنم... من بچه ی خوبی بودم... ادب و سلام علیک سرم میشد ... اره جان خودم! به ارومی از جام بلند شدم... به بهونه ی اب خوردن وارد اشپزخونه شده بودم که صدای استاد سراج اومد که گفت: اهورا جان اقتصاد کشور با این حرفها اصلا درست نمیشه... حرف باد هواست... ما الان تو تحریم هستیم...
کسی که اهورا خطاب شده بود گفت: بالاخره قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود.
چنان این ضرب المثل و خوش صوت ادا کرد که بند دلم به شدت ریخت... اهورا... اهورا ... همون اسم که صاحب خوش صدایی داشت همون که من از سر دلسوزی برنامه اشو گوش میدادم... همون که اگه یه روز صداشو تو رادیو نمیشنیدم به عالم وادم فحش میدادم که منو از شنیدن برنامه ی خوش صوتم عقب انداخته بودن ... یعنی باور کنم.خدایا خودش بود. همون مجری محبوب رادیو که من تو ذهنم ازش یه ادم قد کوتاه سی و خرده ای ساله ی مهربون تصور میکردم. اصلا بهش نمیومد صاحب صدا اینقدر جوون وکم سن و سال باشه. اگه کسی بهم میگفت که از من هم کوچیکتره باور میکردم.
با تعجب داشتم خیره خیره نگاه میکردم که استاد گفت: به به خانم تابان... چیزی میخواستی دخترم؟
نگامو به سمت استاد چرخوندم و گفتم: یه کم اب... لیوان میخواستم...
اهورا جلو اومد و از توی کابینت یه لیوان برداشت وخودش به سمت یخچال رفت و برام اب ریخت .
درحالی که لیوان و توی یه پیش دستی میذاشت و بهم تعارف میکرد من دوست داشتم وا برم. یعنی باور میکردم که یه مجری ناناز رادیو که من هر روز سر ظهر برنامه اشو میگوشیدم داره بهم اب میده ... پیش دستی و ازش گرفتم و زل زدم بهش . قدش بلند بود. منم به زور تا ارنجش میرسیدم. با این حال اونم داشت به من نگاه میکرد. سوالی که تو سرم داشت خودشو لت و پار میکرد تا بپرسم و به زبون اوردم: شما اقای اهورا اخوان هستید؟
اهورا با تعجب چشمهای میشی شو گرد کرد وگفت: بله...
استاد سراج و بخاطر کاری صدا زدن و اون در اشپزخونه نموند تا بفهمه چی به چیه...
با تته پته گفتم: واقعا؟
اهورا پیش دستی به دست گفت: شما منو میشناسید؟
و متفکر زل زد به من تا ببینه اونم منو میشناسه که البته این تفکر وخیرگیش بی نتیجه موند چون خوب اون بیچاره از کجا میخواست منو بشناسه... نه که من ادم مهمی هستم ... از اینکه اون منو نشناخت به شدت دلگیر شدم!!!
-نه... یعنی... چرا... درواقع نه...
اهورا لبخند بانمکی زد. دو طرف گونه اش چال میفتاد. یعنی پارسوآ که بنظرم خیلی خوشتیپ بود و میذاشت تو جیب بغلش... جان به این خنده ی ناز و دندون خرگوشی های سفیدش. حتما موقع هویج خوردن خیلی ناز میشه.
با تعجب گفت: ولی شما فامیلی من ومیدونستید...
-شما گوینده ی برنامه ی بازبارون هستید.
باز با همون چشمهای میشی رنگش یه ذوقی کرد و با حیرت گفت: اون برنامه رو شما می بینید؟
خنده ام گرفت وگفت: خیر... نمی بینم... گوش میکنم...
اهورا هم از شوکش دراومد و خندید وگفت: یعنی باور کنم شما یکی از شنوندگان رادیو هستید؟
-وای اصلا باورم نمیشه شما رو اینجا ببینم...
اهورا لبخندی زد وگفت: باعث افتخارمه که با یکی از شنوندگان برنامه ام صحبت میکنم.
لبخندی زدم و اهورا با هیجان گفت: یعنی شما تمام قسمت های بازبارون و گوش دادید؟
این بشرم کلا شک داشت ها... خوب شنیدم دیگه شق القمر که نکردم.
-بله.... تقریبا نود درصد برنامه تونو میشنوم... بخصوص اون نمایش های کوتاهی که درش بازی میکنید هم خیلی برام جالبن... همیشه هم بهتون پیام دادم ولی هیچ وقت پیام کوتاه های منو نخوندید...
اهورا با شرمندگی گفت: اصلا فکرشم نمیکردم مخاطب برنامه تو این رنج سنی هم باشه...
-چطور؟
اهورا با نارضایتی گفت: خوب رادیو رو اکثرا افراد مسن گوش میدن ...
-خوب قبول ولی کیفیت برنامه هم مهمه... تا یه جوون ودرگیر کنه.
اهورا سری به علامت تایید تکون داد. من یکی که انگار رو ابرها بودم. مطمئنم بهرام رادان و میدیدم اینقدر کیف نمیکردم که با دیدن اهورا اینقدر سر ذوق اومده بودم.وای صدای زنده اش با چیزی که از تو هنزفری گوشیم میشنیدم خیلی فرق داشت. صدای صاف و تمیز... زنده... تکون خوردن لبهاشو میدیدم. همین کلی بهم حس باور پذیری میداد.
استاد سراج وارد اشپزخونه شد وگفت: بچه ها برین تو هال بشینین خوب... اهورا خانم تابان یکی از بهترین دانشجوی های من بود.
-شما لطف دارید استاد...
قبل از اینکه دوباره بشینم از اهورا سوالاتم وراجع به رادیو این چیزا بپرسم با هم از اشپزخونه خارج شدیم و پرنیان خودشو به من رسوند وگفت: شیطون شدی تی تی خانم... چه خوش سلیقه هم هستی پدرسوخته....
خندیدم وگفتم: تو که اهل رادیو نیستی... این پسره مجری رادیوه...
پرنیان: تو روخدا.
-اره صداشو نگاه...
نفهمیدم اهورا از کجا رسید که یهو گفت: صدا رو که نگاه نمیکنن خانم تابان...
لبخند مهربونی بهم زد و بعد به سمت گیتارش رفت و روی صندلی نشست وگفت: خوب خانم ها اقایون...
خدا یا یعنی هرچی صوت بود تومیخواستی بدی به این بشر... یه صدای تمیز... رسا... صاف... خوش اهنگ... مردونه... اما کلفت نبود اونقدر نوع و سبک صداش جدید بود که از گوش دادن هر لحظه اش خسته نمیشدی...


درعمرم اینقدر تحت تاثیر قرار نگرفته بودم. حالا با جون ودل برنامه ی باز بارون و گوش میدادم. با هیجان بهش نگاه میکردم... درحالی که داشت راجع به روز زن ومادر صحبت میکرد با همون چهره ی بانمک و چشمهای میشی و ابروهای خوش فرم و کشیده رو به معصومه که انگار مادرش بود گفت: مادر گلم روزت مبارک...
کمی پنجه هاشو روی سیم هاکشید و کمی بعد نوای گیتار و صدای دکلمه گون و تمیزش کل فضا رو پر کرد. اون قدر جو گیرایی بود که همهمه یکدفعه ساکت شد. مبتدیانه مینواخت اما بد نبود...
نمیدونستم امروز روز تولد حضرت فاطمه است. یاد مادرم افتادم. عزیزم که طفلکی تو خونه تنها بود...
درحالی که نوای گیتار میدون انگشتهای کشیده اش به گوش میرسید با صدای تمیز ورساش مخلوط شده بود ... شعری و در وصف مادر و زمزمه میکرد...
تاج از فرق فلک برداشتن ،
جاودان آن تاج بر سرداشتن
در بهشت آرزو ره یافتن،
هر نفس شهدی به ساغر داشتن،
دلم خیلی گرفت... نزدیک ده سال بود که مادر نداشتم ... از وقتی هم که اومدم تهران دیگه چهار سال بود که حتی سر خاکش نرفته بودم.
یه بغض سنگین تو گلوم گیر کرده بود ... خیلی زود هم چشمام پر اشک شد و سرخوردن اشکهام روی گونه هام ادامه داشت... بین پرنیان و روشنک نشسته بودم.
سعی کردم اونا نفهمن اما پرنیان از صدای نفس های گریه دارم انگار متوجه شد و دستم وگرفت وگفت:خوبی؟
روشنک هم دستشو رو زانوم گذاشت وگفت: گریه کنی منم گریه میکنم ها... نکن اینکارو من خط چشمم خراب میشه... دیدی اصلا فرید نگام نمیکنه... من خر و بگو که سه ساعت جلوی اینه خط چشم کشیدم.
با این حرف وسط اشک ریختنم خندیدم.
متوجه حمید شدم که با نگرانی بهم زل زده بود.
سرمو تکون دادم. صدای روون اهورا منو دوباره به خلسه ی دلتنگی برد.
روز در انواع نعمت ها و ناز،
شب بتی چون ماه در بر داشتن ،
صبح از بام جهان چون آفتاب ،
روی گیتی را منور داشتن ،
شامگه چون ماه رویا آفرین،
ناز بر افلاک اختر داشتن،
چون صبا در مزرع سبز فلک،
بال در بال کبوتر داشتن،
حشمت و جاه سلیمانی یافتن،
شوکت و فر سکندر داشتن ،
تا ابد در اوج قدرت زیستن،
ملک هستی را مسخر داشتن،
برتو ارزانی که ما را خوش تر است :
لذت یک لحظه "مادر" داشتن !

چقدر زیبا خوند. به احترام این صدا از جا برخاستم وبراش دست زدم ... و بقیه هم برای همرنگ شدن با من تشویق کردن وگرنه هیچ کس تو مهمونی اصلا به این نکته توجه نمیکرد که یه پدیده ی صدا بینشون راه میره و حرف میزنه . نمیدونم چرا برای من اینقدر هیجان انگیز بود. بهترین اتفاق عمرم بود . یه خاطره ی خیلی شیک ... تمیز... رسا... خوش اوا...
بعد از مدت ها تو زندگی یکنواختم یه اتفاق شایان توجه افتاده بود و میشد یه خاطره ی خیلی شیرین که میدونستم تا عمر دارم فراموشش نمیکنم. هر کلمه ای که به کار میبرد هر حرفی که میزد به نظر قشنگ میومد چون اون صدا و اوایی که اون در گفتنش به کار می برد باعث جذابیت بیشتر واژه میشد... دلم میخواست تمام کلمات دنیا رو بگم تا برام دیکته کنه ... حس میکردم هر لغتی که از صدای اون میشنوم برام جدیده ... واقعا صداش زنگ دار بود و موجش تا خود هیپو تالاموس مخت میرفت ... دلم میخواست بپرم بغلش وبگم این زیباترین دکلمه ای بود که میشد برای مادر زمزمه کرد... شاید اگه نصرالله مدقالچی که تیتراژ ان شرلی و زمزمه میکرد و هم میدیدم میپریدم بغلش وحنجره ی رسا و تمیزشو می بوسیدم... واقعا صدا نعمتیه که هر کسی نداره... کاش واقعا اینجا بود و اون دکلمه ی ناز و دوباره باز خونی میکرد... اون دکلمه ای که کلمه به کلمه برام با شنیدن اون صدای گرم وداغ جدید بود ... اون لفظهایی که به کار میبرد... همه ی اون کلمات غرق اوای صدای پر ابهتش بود و همه ی اون کلمات در لحظه با اون موج صدا افریده میشدند...تنها جمله ای که از اون دکلمه یادمه همینه: شکفتن و سبز شدن در انتظار توست ... پوزخندی زدم و فکر کردم همه ی لحظات زیبام برای روزهای بی دغدغه ی بچگی هام بود.
وقتی که با مامانم پای تی وی انشرلی وتماشا میکردم... اهی کشیدم و فکر کردم شکفتن وسبز شدن در انتظار همه است!!!
دوباره به اهورا نگاه کردم با مادرش روبوسی میکرد . حالا اهورا هم با اون تن صدای خاصش همون احساس و ایجاد میکرد. دلم میخواست همچنان از این صدای خوشش بهره مند میشدم. اوه مرسی تفکر لفظ قلم! اشکهامو با پشت دست پاک کردم.
دلم میخواست برم صورتمو از اشک بشورم... یه فاتحه برای مادرم خوندم واروم شدم.
حسین از پرنیان خواست تا کنارش بشینه... همین جا خالی شدن برای نشستن حمید کنارم کافی بود.
نفسمو با کلافگی فوت کردم وحمید گفت: خدا مادرتون رو رحمت کنه...
میدونست مادرم فوت شده ... لبخندی تشکر امیز محوی زدم و حمید گفت: راستش نمیدونم چطوری شروع کنم...
-اتفاقی افتاده؟
حمید: من هنوز سر پیشنهادم هستم...
لبخندی زدم وگفتم: منم هنوز سرجوابم هستم...
حمید سرشو پایین انداخت و منم از فرصت استفاده کردم و به سمت دستشویی رفتم... هال مستطیلی منزل استاد سراج خیلی طولانی بود و دستشویی هم در یکی از عرض ها قرار داشت ... یه راهرو هم به دو اتاق ختم میشد و رو هم کشف کرده بودم.
توی دستشویی به صورتم نگاه کردم... کرم برونز بورژوام کاملا رو پوستم ماسیده بود. با این حال بخاطر پیشنهاد روشنک که التماسم میکرد و میگفت که بورنز پوست تیره امو جذاب ترمیکنه و نشون میده من زیادی خوش رنگم... میمالیدم البته خودمم با مصرفش به یقین میرسیدم که واقعا پوست برونز با پن کیک برونز خیلی بیشتر وبهتر جواب میده تا با یه پن کیک صورتی که بیشتر منو بدترکیب میکرد. انگار خدا تمام راه های سفید بودن و به روی من بسته بود ... پیشنهاد پن کیک بورژوآی برونز هم تو سر روشنک انداخته بود که مستقیم بهم بگه اینطوری جذاب تری... جون خودم... ! صورتمو کامل شستم...
خوشبختانه از اون ادم هایی نبودم که گریه کردنم تو صورتم بیداد کنه... زود صورتمو شستم و خدا رو شکر تمام پن کیک و رژ گونه هم پاک شد.
از دستشویی بیرون اومدم... اکثر جمع روی زمین نشسته بودند. اهورا با دیدن من لبخندی زد وگفت: شما حالتون خوبه خانم تابان؟
فکر کردم این خوش صدا و خوش سیما عجب خوش حافظه است.چقدرم مهربونه... حالا برام خیلی محبوب هم شده بود. میرم به همه پز میدم من مجری رادیو رو دیدم... دو دو ... مجری رادیو رو دیدم... دو دو ... من دیدم... خود خودم دیدمش... از نزدیک، تازه حالمم پرسید.
با لبخند گفتم: بله ...
اهورا: خدا مادرتون رو رحمت کنه...
اوه خوش فضولم که هست... از کجا فهمیدی کلک؟
-ممنون... خدا هم رفتگان شما رو رحمت کنه...
اهورا با همون لبخند ناب و همون صدای تک گفت: منم پدرم و از دست دادم... روز پدر حس و حال شما رو دارم...
این بار یه لبخند به معنای درک متقابل بهش زدم و روی مبلی نشستم که پرنیان دستم و کشید و مجبوری رو زمین نشستم. حسین یه گیتار مشکی رو پاش گذاشته بود ... با فرید صحبت میکرد.
حسین با یه لحن هیجانی گفت: امیدوارم کسی ناراحت نشه... فرید اماده ای؟
فرید: دو انگشتی ما رو همراهی کنید...
حسین درحالی که به بدنه ی چوبی گیتار عین تنبک ضرب میزد بلند خوند:
زن گرفتم شدم اي دوست به دام زن اسير
فرید هم همراهی میکرد مصرع بعدی و میخوند: من گرفتم تو نگير
چه اسيري كه ز دنيا شده ام يكسره سير
من گرفتم تو نگير
بود يك وقت مرا با رفقا گردش و سير
ياد آن روز بخير
زن مرا كرده ميان قفس خانه اسير
من گرفتم تو نگير
ياد آن روز كه آزاد ز غمها بودم
تك و تنها بودم
زن و فرزند ببستند مرا با زنجير
من گرفتم تو نگير
بودم آن روز من از طايفه دّرد كشان
بودم از جمع خوشان
خوشي از دست برون رفت و شدم لات و فقير
من گرفتم تو نگير
اي مجرد كه بود خوابگهت بستر گرم
بستر راحت و نرم
زن مگير ؛ ار نه شود خوابگهت لاي حصير
من گرفتم تو نگير
بنده زن دارم و محكوم به حبس ابدم
مستحق لگدم
چون در اين مسئله بود از خود مخلص تقصير
من گرفتم تو نگير
من از آن روز كه شوهر شده ام خر شده ام
خر همسر شده ام
منتها جاي علف ميدهدم نان و پنير
من گرفتم تو نگير
بعد از پایان شعرشون و دست وتشویق اقایون رو به حسین گفتم: خدا رحمت کنه ایرج میرزا ... یه چیزی گفت شما ازش بل بگیرین...
حسین: بخدا هممون خر شدیم... این خریت عجیب رواج داره...
اهورا بامزه گفت: تا باشه از این خریت ها...
جمع خندید.
فرید با خنده و حس کل کلی گفت: بخدا یه شعر نیست که زنه بگه من خر شدم شوهر کردم... همتون کیف دنیا رو میکنید از ازدواج ... ازدواجم نکنید که میشید دختر ترشیده و فلان و بهمان...
حسین با خنده گفت: از قدیم گفتن دختر ترشیده یعنی کسی که موفق به ازدواج نشده... پیرپسر هم یعنی کسی که موفق شده ازدواج نکنه...از ما که گذشت بقیه مراقب خودشون باشن... من گرفتم فرید... تو نگیر... ما باید از گذشتگانمون اموزش بگیریم...
سری تکون دادم و روشنک با حرص گفت: اصلا مشکل شما اقایون با خانم ها چیه؟ حالا همین اقا حسین یادش رفته تا دیروز میخواست خود کشی کنه...
حسین لبخندی به پرنیان زد وگفت: من که از اولش دارم میگم خریته...
سرمو تکون دادم... استاد سراج هم خوشحال برای خودش میخندید.
روشنک گیتار واز دست حسین کشید ورو به من گفت: زود باش نشون بده زن یعنی چی...
با تعجب به روشنک نگاه کردم و روشنک گفت: تارت و که نیاوردی... یه گیتار مهمونمون کن...
فرید یه تای ابروشو بالا داد وگفت: به به تی تی خانم مگه شما بلدید؟
پرنیان یهو گفت: صدا شو نشنیدی...
اهورا با کنجکاوی درست در تیر راس من نشست وگفت: جدی تی تی خانم؟
اوه از خانم تابان رسیدم به تی تی خانم؟ حیف که از صدات خوشم میاد وگرنه من عمرا بذارم کسی باهام پسرخاله بشه...
استاد سراج هم تو این هیری ویری گفت: سر کلاسم تا اونجایی که یادمه تمام اشعار کتاب و خانم تابان مرحمت میکرد و میخوند... صدای باز ورسایی داره...
اهورا مشتاق به من نگاه کرد. از این نگاه که مجبور بشم کاری کنم اصلا خوشم نمیومد.


فرید و حسین وسروش هم به شدت به حرف اومده بودن که من یه دهن براشون بخونم. نمیدونستم کارم درسته یا نه... یعنی میدونستم ولی... نمیشد!
روشنک و پرنیان از اخلاق من خبر داشتن .
فرید : بابا بخدا هیچ جای قران ننوشته زن حق نداره بخونه ...
سروش کم حرف هم به حرف اومد و گفت: ما قول میدیم با دقت گوش بدیم
یه چشم غره بهش رفتم و ملتمسانه به پرنیان نگاه کردم تا خودش این بساطی وکه راه انداخته جمع کنه.
پرنیان با شرمندگی بهم نگاه میکرد ... این جماعت مذکر هم که ول کن ماجرا نبودن...
حسین که فهمیده بود من راضی نیستم فرید و ساکت کرد.
با این حال سروش انگار خیلی مشتاق شده بود با لحن خاصی که هیچ وقت از این لحن کش دار خوشم نمیومد گفت: بابا سیما بینا هم با حجاب میشینه میخونه واسه ملت ...
-من ترجیح میدم نخونم.
حمید هم دخالت کرد وگفت: خوب وقتی خودشون راضی نیستن چرا اصرار میکنین؟
صدای پسری اومد که گفت: چه توقعاتی دارین ها... همینم که گیتار بلده کلی سنت شکنی کرده.
جمع یه لحظه ساکت شد.
پسر هجده نوزده ساله ای بود که موهای بلند و فشنی داشت... خیلی هم لاغر مردنی و کوچولو موچولو بود. قیافه اش ناز بود. چشمهای سبز و موهای مشکی داشت... از حق نگذریم صورتش با مزه بود.
منظورش من بودم که چادرسرم میکردم... با این حال با یه لبخند گفتم: مگه ما دل نداریم؟ از جوابی که بهش دادم یه مدلی شوک شد شاید توقع داشت ضایعش کنم...
بعد این حرفم سروش خیلی تند گفت: یادمه روز اول دانشگاه چادرسرش نمیکرد.
نمیخواستم با سروش دهن به دهن بذارم... پسر بی چاک و دهنی بود.برای عوض شدن بحث و جو دستمو به سیم های گیتار کشیدم و گفتم: غوغای ستارگان و میزنم دوست داشتید همه با هم بخونیدش...
من میزدم و اونا هم همراهی میکردن... فضا دوستانه و صمیمی بود. اون پسره هم دیگه هیچی نمیگفت سروش هم سرش تو گوشیش بود. دوست نداشتم کسی و تو جمع ضایع کنم.
بعدش هم اهنگ یک زن و نواختم... اهنگی که جواب روز زن و مادر باشه... روشنک و پرنیان و کیمیا خوب این اهنگ وبلد بودند. سه تایی باهم میخوندن... یه جور با حس و عمیق ... همیشه از جنسیتم راضی بودم... فقط حس میکردم یه عذرخواهی به پدرم بدهکارم که من اونی نیستم که اون میخواست باشم.
منم زیر لب زمزمه میکردم... چشمم به اهورا افتاد اونم میخوند... حسین و فرید هم به جمع خوانندگان اضافه شدن. این تک اهنگ و انگار اکثرا شنیده بودن...
یک زن از این دنیا عشقه نیازش
خدا اونو ساخته از جنس سازش
عشق همسر . عشق مادر
مرامشه نوازش
یک زن راز آسمونه
یک زن نور کهکشونه
یک زن لطف آشیونه
حرفش حرف دل و جونه تو خونه
نازکدل . یک زن سنگ صبوره
درمون هر دردش . اشکای شوره
اگه یک کوه غم و درده
ولی پر از غروره
یک زن راز آسمونه
یک زن نور کهکشونه
یک زن لطف آشیونه
حرفش حرف دل و جونه تو خونه
یک زن راز آسمونه یک
زن نور کهکشونه
یک زن لطف آشیونه
حرفش حرف دل و جونه تو خونه
با کمک اندیشه هام نامه نوشتم به خدا
پرسیده بودم که چرا نازکدل آفرید مرا
خدا با ناله نسیم یه شب جوابمو رسوند
وجود زن اگه نبود کارش نیمه تموم میموند
بعد از نواختن و خوندن ... یه همهمه شد و بچه ها باهم صحبت میکردن ... استاد سراج قلیون اورد ... پسرها مشغول شدن ... روشنک هم اهلش بود. پرنیان و حسین هم باز نامزد بازیشون گرفته بود. کیمیا هم با چند تا دختر دیگه سرگرم بود. خبری از اهورا نبود. دوست داشتم بازم باهاش صحبت کنم و صداشو بشنوم.
بوی دود کل خونه رو گرفته بود.
معصومه خانم در تراسی که توی اشپزخونه بود و باز گذاشته بود. هوس کردم برم یه هوایی تازه کنم... وارد تراس شدم. به لبه ی نرده تکیه دادم... هوای بهاری صورتمو نوازش میکرد... ابری و الوده بود اما ماه میدرخشید ... زورش بیشتر از گرد و غبار تهرا ن بود... دلم برای اصفهان کلی تنگیده بود. اخ هوای سی و سه پل و کرده بودم.
دستهامو باز کردم و کش و قوسی اومدم که با دیدن اهور که کنج تراس روی صندلی نشسته بود وبه من نگاه میکرد با هول گفتم: ببخشید خلوتتون وبهم زدم...
اهورا از جاش بلند شد وگفت: نه نه ... ابدا ... راحت باشید...
فکرکردم باید توضیح بدم: اخه تو سالن بوی دود میومد ... اومدم یه ذره نفس بکشم.
اهورا خندید وگفت: دایی همیشه عادت داره فکر میکنه بهترین قسمت پذیرایی از مهمان قلیونشه... اونم با طعم های مختلف.
-که اینطور.
کمی سکوت کردیم که اهورا پرسید:شما دانشجوی ادبیات هستید؟
-نه... کاردانی کامپیوتر خوندم...
اهورا: کامپیوتر و ادبیات؟ دایی من استاد ادبیاته ها...
-بله ... استاد سراج یه فارسی عمومی با ما داشت. با چند نفر از دوستان هم صمیمی شدن و خلاصه از این طریق میشناسیمشون.
اهورا: من تا الان فکر میکردم شما ادبیات خوندید...
-نه ما ها هممون ورودی کامپیوتر هستیم...
اهورا: پس الان کارشناسی میخونید اگه اشتباه نکنم...
-نه... من فعلا به همون کاردانی قناعت کردم.
اهورا: شغلتون رو پیدا کردید؟
-نه... اصلا شغلم ربطی به درسی که خوندم نداره....
اهورا دست به سینه ایستاد وگفت: شغلتون چیه؟
-من تو خونه ی یه اقای مهندس اشپزی میکنم...
اهورا خندید وگفت: جالب بود ... نه واقعا پرسیدم.


اهورا دست به سینه ایستاد وگفت: شغلتون چیه؟
-من تو خونه ی یه اقای مهندس اشپزی میکنم...
اهورا خندید وگفت: جالب بود ... نه واقعا پرسیدم.
-شوخی نکردم.
اهورا خنده اش جمع شد وگفت: اینو جدی میگید؟
-دلیلی برای دروغ گفتن ندارم...
اهورا: اُ ... بله . چه رک ...
-جواب قبلی مو میدم... دلیلی نیست که طفره برم... شغله دیگه دزدی که نمیکنم.
اهورا لبخندی زد و گفت: شخصیت جالبی دارید.
-صدای جالب شما هم قابل تحسینه.
اهورا لبخندی زد و باز بینمون سکوت شد.
اهورا نفس عمیقی کشید وگفت: چند وقته گیتار کار میکنید؟
-ساز اصلیم تاره ... گیتار وتفننی یاد گرفتم...
اهورا: جالبه...
-شما چند وقته گیتار میزنید؟
اهورا: خیلی وفت نیست اماتورم... با اینکه تو هنرستان گرافیک خوندم و بعد لیسانس تئاتر گرفتم ... ارشدم هم ادبیات نمایشی اما حالا هوس کردم کمی هم تو موسیقی دستی داشته باشم.
-چقدر شاخه به شاخه...
اهورا: هیچ کدوم راضیم نمیکرد...
-حتی شغلتون؟
اهورا: شغلم و دوست دارم اما ترجیح میدادم دوبلر باشم... نمیدونم چرا فکر میکنم اون تنها کاریه که بهم رضایت کامل ومیده. البته از رادیو واقعا راضیم.
-پس جای امید هست...
اهورا: به چی؟
-به رضایتتون...
اهورا خندید وگفت: گاهی از خودم حرصم میگیره...
خواستم حرفی بزنم که صدای معصومه خانم اومد که گفت: بچه ها بفرمایید شام... با هم از تراس بیرون اومدیم و وارد هال شدیم.هم صحبتی با یه ادم خوش صدا واقعا یه اتفاق جالب بود. صدای خوش کلمات و هم خوش میکنه ... انگار چه سخنرانی ای کرده بود برام ولی برای من جالب بود.
با دیدن میز غذا صدا و صوت و واژه و کلا یادم رفت. میز غذا پر بود از سالاد و غذاهای رنگ ووارنگ. این همه رنگ و طعم... واقعا هنر اشپز ستودنی بود.
جلوی میز غذا ایستاده بودم وکمی سالاد الویه و یه خرده ژیگو و جوجه کباب برای خودم کشیدم.
با صدای روشنک که زیر گوشم گفت: داشته باش میخوام غذا رو به فرید کوفت کنم...
تا بپرسم چطوری روشنک ازم فاصله گرفت و یدفعه دیدم صدای فریاد روشنک بلند شد. اصلا نفهمیدم چه برخوردی بود که یه لیوان نوشابه ی سیاه روی شلوار سفید روشنک ریخت.
فرید چنان مات و مبهوت وشرمنده بود که اصلا نمیدونست چی بگه.
پرنیان خنده اش گرفته بود و کیمیا زیر گوشم گفت: من که عمرا شلوارمو به خاطر عشق و عاشقی حیف و میل کنم.
صدای تعارف روشنک و فرید بلند شده بود. هی این میگفت معذرت میخوام هی اون میگفت اشکال نداره... روشنک به سمت دستشویی رفت و فرید هم درجا پشت دستشویی هی جا به جا میشد. واقعا حس بدی داشت ...
با دیدن ظرف سوپ تقریبا به سمتش حمله کردم... از هرچی میگذشتم از سوپ جو نمیگذشتم... درحالی که تو یه کاسه سوپ داغ میریختم صدای استاد سراج و شنیدم که گفت: اگه خوشایندش نباشه چی؟ کار تو رادیو مشکله... هرکسی از پسش برنمیاد... من نمیدونم هرچی خودت صلاح میدونی.
با تعجب یه نگاهی به استاد کردم که داشت با اهورا صحبت میکرد. خصلت استاد سراج این بود که بلند بلند حرف میزد.
نفس عمیقی کشیدم و مشغول نوشجان کردن سوپم شدم.
به شدت غذا به فرید کوفت شد. بخصوص اینکه با وجود اون لکه رو شلوار روشنک فرید هی سرشو مینداخت پایین هی چشمش به اون لکه میفتاد هی سرشو میگرفت بالا هی عذرخواهی میکرد هی شرمنده سرشو مینداخت پایین و تکرار القصه!
غذام تموم شد و کلی از معصومه خانم و استاد سراج تشکر کردم.
استاد پیشنهاد داد تا فال حافظ گرفته بشه ... کسی مخالف نبود.
اهورا برای هرکسی که میخواست فال میگرفت.
اهورا به سمتم چرخید وگفت: راستی شما صدای خوبی دارید.
-نشنیده به این نتیجه رسیدید؟
اهورا: منظورم صدای گفتاریتونه....
-اهان...
اهورا: دوست دارید فال و شما بخونید...
روشنک تند گفت: صدای تینا معرکه است...
اهورا با تعجب گفت: تینا کیه؟
-منم...
اهورا به من نگاه کرد وگفت: تینا شمایین؟ ولی ... چه جالب... تینا ... تی تی...
پرنیان با شیطنت گفت: تی تی به شمالی یعنی شکوفه ...
اهورا یک تای ابروشو بالاداد وگفت: پس خلاصه ی اسمتون هم معنی داره ... جالبه.
-معنی اسمم به زیبایی معنی خلاصه اش نیست... تینا یعنی سفال...
اهورا دومرتبه چه جالبی گفت و کتاب حافظ و داد دست من.
اولین کسی هم که نیت کرد ازم خواست براش فال بگیرم وبخونم از بخت خوش من اقای حمید صداقت بودن.
یه بسم الله گفتم و باز کردم:
به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست
که مونس دم صبحم دعای دولت توست
سرشک من که ز طوفان نوح دست
برد ز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست
بکن معاملهای وین دل شکسته بخر
که با شکستگی ارزد به صد هزار درست
زبان مور به آصف دراز گشت و رواست
که خواجه خاتم جم یاوه کرد و بازنجست
دلا طمع مبر از لطف بینهایت دوست
چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست
به صدق کوش که خورشید زاید از نفست
که از دروغ سیه روی گشت صبح نخست
شدم ز دست تو شیدای کوه و دشت
و هنوز نمیکنی به ترحم نطاق سلسله سست
مرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجوی
گناه باغ چه باشد چو این گیاه نرست
فریدکه کنار دستم نشسته بود با هیجان گفت: پیام شعر هم بخون... این پایینش نوشته ...
نفسمو با کلافگی فوت کردم... حافظ جون شاخه نباتت ابروی ما رو نبر...
اهمی کردم وشروع کردم به خوندن:
دل شکسته شور عاشق و همواره مالامال از مهرماندنی محبوب است و عاشق نباید از سرسختی ها و سردی های یار نا امید شود باید مردانه ره بپیماید ورنجیده نشود وبر صفای خود بیفزاید.
یا خدا ا ا ا... این ول کن من نبود.
حمید لبخند عمیقی زد و تشکر کوتاهی کرد. حسین وفرید که انگار یه سوژه ی تپل گرفته بودن...
من بیچاره هم هرچی دلم میخواست به حافظ فحش بدم هی دلم نمیومد.
برای استاد سراج و معصومه خانم و پرنیان و حسین هم فال گرفتم. خدا رو شکر فال حسین و پرنیان از همه قشنگتر دراومد و نوید خوشبختی ومیداد.
شب خوبی و گذرونده بودیم.
اهورا در حالی که کتاب حافظ رو ورق میزد گفت: شما صداتون خیلی خوبه...
-ممنون.
اهورا پاشو رو پاش انداخت و گفت: چقدر از کارتون راضی هستید؟
-تا وقتی که یه شغل جدید برام پیدا بشه . مجبورم خودمو راضی نگه دارم.
اهورا سری تکون داد وگفت:دوست دارید تو رادیو کار کنید؟
-رادیو؟
اهورا: ورود به رادیو خیلی سخت نیست... بخصوص اگه پارتی هم داشته باشید.
-اما من که پارتی ندارم.
اهورا:بهرحال میتونم شمارو معرفی کنم...
-اون وقت شما برای چی باید چنین لطفی در حقم بکنید؟
اهورا لبخندی زد وگفت: وظایف بشر دوستانه و امثال اینها...
از جواب مسخره اش پوزخندی زدم وگفتم:
-تو این جمع روشنک و پرنیان هم جز هیئت بیکاران محسوب میشن ... فرید وحسین هم همینطور... اینا شامل وظایف بشردوستانه ی شما نمیشن؟
اهورا دست به سینه نشست وگفت: اگه صداشون قابل تفکر بود چرا که نه .
-اون وقت تو این جمع فقط صدای من قابل تفکره؟
اهورا: شما ناراحت میشید از اینکه صدای خوبی دارید؟
پامو رو پام انداختم وگفتم: پیشنهادتون برام عجیبه...
اهورا: جسارت کلام مهمه ... اگه شما بتونید با کلمات بازی کنید و تن و اهنگ صداتون و حفظ کنید گویندگی میتونه شغل خوبی باشه.اینطور که مشخصه از شما بر میاد....
-شما از کجا اطمینان دارید که من جسارت کلام دارم؟
اهورا: تجربه .
-شما با تکیه به تجربه میخواین ...
اهورا وسط حرفم پرید وگفت: جسارت کلام و واقعا دارید... ولی من فقط شما رو معرفی میکنم تا ازتون تست صدا بگیرن همین.
-که چی بشه؟
اهورا: بهتر از اشپزیه نیست؟
-پس دلتون برام سوخته؟
اهورا: برای چی باید دلم براتون بسوزه؟
-پس چرا میخواین کمکم کنین؟
اهورا یک تای ابروشو بالا داد وگفت: چرا این کار و نکنم؟
شونه هامو بالا انداختم وگفتم: نمیدونم...
اهورا: منم همینطوری یه نفر دستمو گرفت و منو به سمت رادیو کشوند.
-واقعا؟
اهورا: خوب تلاش خودمم بود. حالا شما که قرار نیست زرتی استخدام بشید.
از کلمه ی زرتی که بکار برد خنده ام گرفته بود.
با این حال گوشی اپل ایفون نانازشو دراورد و گفت: میتونم شمارتونو داشته باشم؟
با یه جدیت خاص که کمتر تو خودم سراغ داشتم گفتم:
-فقط برای شماره گرفتن میخواستید من استخدام رادیو بشم؟


اهورا با خونسردی گفت: چرا چنین فکری میکنید؟
-چرا چنین فکری نکنم؟
اهورا لبخندی زد وگفت: خوب اشکالی نداره که این فکر وبکنید ... چون کار بدی انجام ندادم.
اخی پسرک معصوم ... تو چه گل ناز وپاکی هستی... البته واقعا صدات پاک و تمیزه.
با تعجب گفتم: خوبه حداقل منکرش نمیشین.
اهورا: من فقط میخوام به عنوان یه دوست بهتون کمک کنم...
-دوست؟
اهورا:پس چی دشمن؟
-نه ... ولی اخه یه دفعه. فقط تو یه برخورد؟
اهورا: هرچیزی بالاخره باید از یه جایی شروع بشه؟
-به چی ختم بشه؟
اهورا: به شغل مناسب برای شما ... نتیجه ی خوبیه؟
یک تای ابرومو بالا فرستادم وگفتم: اون وقت چی به شما میرسه؟
اهورا لبخند مسخره ای زد وگفت: داشتن یه دوست خوب نعمته.
-میزان تشخیص خوبی از نظر شما چیه؟
اهورا:یه رفتار قابل تأمل. یه برخورد مناسب... کافی نیست؟
-من هنوز نمیتونم لطف و کمک شما رو درک کنم.
اهورا لبخندی زد وگفت: شما هم میتونید بعد ها کمکم کنید...
-یعنی میخواین منو به خودتون مدیون کنید...
اهورا: نه خانم دین چیه... اصلا تسلیم. من از پیشنهادم صرف نظر میکنم.
خندیدم و گفتم: 0913...
اهورا با تعجب گفت: یعنی یادداشت کنم؟
-اگه حافظتون قویه میتونید حفظش کنید خیلی رنده...
اهورا خندید و توی گوشیش شمارمو نوشت وسری تکون داد وگفت:خط ثابت!
-ایرانس خیلی خزه...
خندید و گفت: حق با شماست... از اصفهان... اصفهانی هستید؟
-بله... شما؟
اهورا: شیراز... البته خودم خوزستان متولد شدم.
چیزی نگفتم...
اهورا یه میس کال به گوشیم انداخت وگفت: شماره ی منم که افتاد. برای اخر هفته میتونید به رادیو بیاید؟
-چهارشنبه میتونم بیام.
اهورا : باشه . خوبه. هنوز باورم نمیشه شمارتونو دارم.
-اینقدر چیز عجیبیه؟
اهورا: نه به اون بازجویی نه به این راحتی...
از جام بلند شدم و گفتم: من کلا ادم راحتی هستم.
اهورا:با همه؟
-بله با همه ی انسان ها راحتم. تازه به حیوون ها و گیاهان هم خیلی علاقه دارم .
اهورا با دهن باز یه خرده نگام کرد و منم گفتم: خوب چرا نباید راحت باشم؟ ... هرچیزی و ادم سخت بگیره سخت تر میشه.
اهورا: جالبه.
-اره خوب... ادم باید با همه راحت برخورد کنه ... البته در یک محدوده ی محدود!
اهورا لبخند مهربونی زد وگفت:موافقم... افکارتون جالبه.
-جالب هم نبود شما میگفتید جالبه... خوب نیست ادم تکه کلام داشته باشه... تو برنامه ی باز بارون هم زیاد میگید.
اهورا بلند زد زیر خنده وگفت: واقعا ادم جالبی هستید.
سری تکون دادم و به سمت روشنک رفتم که داشت مانتو میپوشید و فرید هم هی دور وبرش می پلکید وهمچنان به خاطر اون لکه ی گنده ازش عذرخواهی میکرد.


فصل سه: ناممکن ها
با دیدن پارسوآ که روی کاناپه ولو شده بود و جلوش هم پر بود از چیپس و پفک و یه جعبه ی پیتزای نیمه خورده شده و نوشابه که درش باز مونده بود... سرمو تکون دادم و بدون اینکه به چهره ی نحسش نگاه کنم وارد اشپزخونه شدم.واقعا دیگه ازش چندشم میشد.
روز اول زندگیش برام جالب بود و درموردش کنجکاوی داشتم اما حالا اصلا از این بطن زندگیش خوشم نمیومد... فکر نمیکردم بخاطر چند تا اتفاق کوچیک اینقدر یک نفر از چشمم بیفته ...
با دیدن یه دختر که یه جین مشکی ویه تونیک پوشیده بود و توی اشپزخونه سیگار میکشید ماتم برد.
با دیدن من سرشو به عقب چرخوند و گفت: شما؟
از صدای گرفته وچشمهای سرخ و درشتش نسبتا گرخیدم. ساعت هشت صبح بود . چهره اش خیلی غیر طبیعی بود.
درحالی که چادرمو درمیاوردم گفتم: من اینجا کار میکنم...
دختره بدون توجه به من به هال رفت و مانتو وشلوارشو پوشید... و در و هم کوبید.
حاضر بودم قسم بخورم این دختری که امروز دیدم اونی نبود که پنج شنبه روی پله دیدمش. اینم روز دوم کارم...!
یعنی پرند هم این صحنه رو دیده ... به طبقه ی بالا رفتم.
در اتاق پرند نیمه باز بود. و در کمال تعجبم پرند روی تختش خواب بود. ساعت هشت و ده دقیقه بود مگه مدرسه نداشت؟
خواستم برم بیدارش کنم که با وجود پدرش با اون فضاحت به اتاق رفتم و ملافه ای که روی تخت دو نفره بود و کشیدم و تند رفتم پایین... اونو رو پارسوآ انداختم و بعد به اشپزخونه رفتم و فوری بساط چای و صبحونه رو اماده کردم. دوباره پله ها رو بالا رفتم تا پرند و بیدار کنم.
لبه ی تختش نشستم. تو خواب عین یه دختربچه ی ناز وملوس بود ... دستمو به موهاش کشیدم و صداش زدم... وقتی بیدار شد لبخندی زد وگفت: سلام تی تی جون...
لبخندی به لبخند خواب الودش زدم وگفتم: تو مگه مدرسه نداری ؟
کش وقوسی اومد وگفت: امممم... یکشنه ها زنگ اول ورزش داریم نمیرم...
به پیراهن گشادش نگاهی انداختم و ناخوداگاه اخمی کردم وگفتم: تو تا برسی مدرسه میشه زنگ دوم... پاشو ببینم... پاشو تنبل... بدو برو صبحونه بخور بعد هم اماده شو برای مدرسه.
باشه ای گفت و منم از اتاقش زدم بیرون.
اول جلوی میز و جمع و جور کردم ... داشتم خرده چیپس هایی که روی زمین جلوی کاناپه ای که پارسوآ روش خوابیده بود و جمع میکردم که یه دفعه مچ دستمو پارسوآ گرفت تامغزم فعال بشه منو محکم به سمت خودش کشید ... قبل اینکه چشماشو باز کنه زمزمه کرد : رهاااا... و تازه ذهن من فعال شد و بلند جیغ کشیدم. با صدای جیغم چشماشو باز کرد و یه وای بلند گفت... فورا دستمو ول کرد وسیخ نشست.
انگار یدفعه هوشیار شد.
پرند تند از پله ها پایین اومد و گفت:چی شده؟
بعد رو به پارسوآ گفت: چرا تی تی جون جیغ کشید.
پارسوآ دستی به موهاش کشید و ملافه رو دور خودش پیچید و گنگ زل زد به من.
منم یه چشم غره بهش رفتم ورو به پرند گفتم: بیا صبحونه بخور...
دستمو با چندشی به چونه ام کشیدم... عقم گرفته بود.
وای خدا منو ببخش... ولی خودت شاهد بودی که من کاری نکردم...
اه ... چونه و مچ دستمو با کراهت شستم ... دیگه جای من اینجا نبود. من اصلا رو چه حسابی پامو تو این خونه گذاشته بودم؟!
به پرند در حالی که به نظرم رنگ پریده میومد نگاهی کردم و گفتم: چی شده؟
پرند کمی سرجاش جابه جا شد و گفت: هیچی...
-مطمئنی؟
صدای بسته شدن در ورودی اعلام کرد که پارسوآ خیلی زود بدون صرف صبحونه از خونه خارج شد.
پوفی کشیدم وبه پرند نگاه کردم که داشت با کره مرباش بازی بازی میکرد.
-نمیگی؟
پرند:یه ذره دلم درد میکنه...
-همین؟
پرند: نه فقط همین...
-پس چی؟
پرند با دلخوری گفت:دیروز تولدم بود...
لبخندی زدم و گفتم: خوب تولدت مبارک ...
پرند اهی کشید وگفت: پارسوآ حتی یه تبریکم بهم نگفت.
مات گفتم: واقعا؟
پرند سرشو تکون داد وگفت: همیشه یادش میره ...
بله با اون همه دغدغه های زیاد مسلما وقتی برای دخترش نداشت. این که چیز عجیبی نبود.
پرند داشت به خودش میپیچید.
از جاش بلند شد و فوری به سمت دستشویی دوید...
درحالی که با تعجب به مسیر رفتنش نگاه میکردم ازجام بلند شدم و به هال رفتم ... با دو لیوان نوشیدنی نیم خورده بود کم کم به یقین میرسیدم که دیگه جای من اینجا نیست.
در دستشویی باز شد و پرند از اونجا بیرون اومد.
درحالی که سرشو پایین انداخته بود و قیافه اش به شدت تو هم بود به سمتش رفتم وگفتم: پرند طوری شده؟
همین یه جمله برای شکستن بغضش کافی بود چون به طرز کاملا ناگهانی زد زیر گریه.
به سمتش رفتم و گفتم:پرند چی شده؟
تقریبا هم قد من بود ...
سرشو بالا اورد وگفت: خانم بهداشتمون میگه طبیعیه...
-چی طبیعیه؟
پرند با هق هق گفت: از دیشب همش باید برم دستشویی...
-دل پیچه داری؟ اسهال شدی؟
لبشو گزید وگفت: نه تی تی جون... یه چیز دیگه است.
اشکهاشو پاک کردم وگفتم:بیا بریم بشین برام بگو چی شده.
پرند دوباره اشکهاش جاری شد وگفت: خانم بهداشتمون همه چیزو گفته ... فقط من ازاونا ندارم.
چشمهامو ریز کردم... وای پرند.
لبخندی زدم وگفتم: اهان... تو بار اولته؟
با چشمهای اشکیش بهم نگاه کرد وگفت: خوب اره ... دیشب... من تا صبح نخوابیدم... همش رفتم دستشویی...
-خوب چرا اینقدر خودتو اذیت کردی... خوب میرفتی میخریدی...
پرند: خودم تنها؟
یه لحظه خواستم بگم نه به مادرت میگفتی که یادم افتاد پرند اصلا مادر نداره...
بعد مکثی گفت: به پارسوآ که نمیتونستم بگم...
شرم دخترونه اش باعث شده بود تا صبح نخوابه... بی اراده کشیدمش سمت خودم وبغلش کردم.
پرند کوچولو داره خانم میشه.
اونو به سمت اتاقم کشوندم و از تو ساکم بهش چیزی که میخواست و رسوندم.
در لحظه خوشحال شد و با خنده صورتمو بوسید و دوباره به دستشویی رفت.
نفس عمیقی کشیدم... دوباره به هال برگشتم تا خرده ریز ها رو جمع و جور کنم. وقتی به بساطی که رو میز بود نگاه میکردم بی اراده یادچهره ی اون دختر که تو اشپزخونه سیگار میکشید افتادم... بعد ذهنم خیلی خودجوش و سرخود فلش بک زد به پنج شنبه و اون دختری که روی پله زیارتش کردم.
پرند وارد اشپزخونه شد ...
-بهتری؟
پرند فین فینی کرد وگفت:دلم هنوز درد میکنه ...
دستشو گرفتم و نشوندمش و گفتم: صبحونه اتو کامل بخور تا بهت یه مسکن بدم . با معده ی خالی که نمیشه قرص خورد.
لبخند نازی زد و مشغول شد.
منم دوباره رفتم پذیرایی و جمع و جور کردم.
در سالن ناگهانی باز شد و نزدیک بود دو تا بطری نوشیدنی از دستم بیفته... با دیدن پارسوآ خشکم زد.
پارسوآ سرشو شرمنده پایین انداخت و گفت: ببخشید ... و پله ها رو به دو بالا رفت.
نفس عمیقی کشیدم وبه اشپزخونه برگشتم .با دیدن پرند که گفت:پارسوآ بود ، سری تکون دادم و صدای جیغ یه دختر از سالن پذیرایی بلند شد.
با دو به سمت پذیرایی رفتم.
در کمال ناباوری همون دختری بود که صبح توی اشپزخونه سیگار میکشید بود.


در کمال ناباوری همون دختری بود که صبح توی اشپزخونه سیگار میکشید .
با کلافگی گفت: اه ... این پونز اینجا چیکار میکنه...
با دیدن من چشمهاشو ریز کرد که صدای پرند شوکه ام کرد:
پرند:سلام عمه پریسا...
دختری که توسط پرند عمه پریسا خطاب شده بود گفت: سلام... این رهاست؟
پرند: نچ...
پریسا: تومگه مدرسه نداری؟
پرند با اخم گفت: من زنگ اول یکشنبه ها رو نمیرم...
پریسا هومی کشید و زل زد به من .
چشمهاش از حدقه دراومده بود. هیچ شباهت خاصی هم به پارسوآ نداشت... منهای رنگ سفید مشترک پوستشون. اصلا قیافه اش برام جذابیت نداشت. یه قیافه ی خشن ... با لبهایی که به کبودی میزد...
پارسوآ از پله ها پایین اومد و رو به پریسا گفت: مگه نگفتم بمون تو ماشین؟
پریسا با نیشخندی به پارسوآ گفت: خونه ی بابامم حق ندارم بیام؟
پارسوآ: اینجا خونه ی باباته؟
پریسا با حرص گفت: اره... خونه ی بابامه... توی نسناس داری سهم منو هاپولی میکنی...
پارسوآ کلافه به نرده ی پله تکیه داد وگفت: مگه پول نمیخواستی؟ بیا...
ویک دسته تراول و به سمتش پرت کرد و باعث شد تراول ها روی زمین پخش وپلا بشند...
پریسا با داد گفت: برای چی سهم منو نمیدی؟ هان؟
پارسوآ با داد بلندتری گفت: سهمتو بدم که همه رو تو رگت تزریق کنی؟ که دود کنی؟ نئشگی کنی؟اره؟
پریسا با گریه گفت: به تو چه...
پارسوآ پله ها رو بالا رفت و با صدای بلندی گفت: برو اینقدر دود کن تا جونت دربیاد... تا وقتی ترک نکردی از ارث و میراث خبری نیست... من پول یامفت ندارم که بدم بهت خرج عیش و نوشت کنی....
و در اتاق و محکم کوبید.
پریسا درحالی که روی زمین پارکت نشسته بود و تراول ها رو جمع میکرد و گریه میکرد و کلی بد وبیراه که معلوم نبود به کی میگه زیر لب نجوا میکرد.
منم رو زمین خم شدم وبراش چند تا چک پولی که جلوی پام افتاده بود و جمع کردم... شاید سرجمع دو سه میلیون بهش داده بود.
پولها رو بهش دادم و سرشو پایین انداخت و رو به پرند گفت: پرند؟
پرند که کنار من ایستاده بود گفت: بله عمه؟
پریسا جلو رفت و پرند یه قدم به عقب رفت... چشمهاش وحشت زده بود.
پریسا با گریه گفت: نترس عمه ... خواستم تولدتو تبریک بگم... و دست تو جیب مانتوی کهنه و رنگ و رو رفته اش کرد و یه جاسوئیچی خرس صورتی کوچیک دراورد وگفت: بیا عمه...
پرند به ارومی جلو رفت و اون جاسوئیچی رو گرفت و گفت: مرسی...
پریسا موهاشو تو روسریش فرستاد وگفت: فشارش بده...
پرند به چهره ی داغون پریسا نگاه میکرد...
پریسا بازگفت: فشارش بده...
....... ماچچچچچچچچچچچچچ... I love you …. پرند فشارش داد و صدای نازک و جیغ داری گفت:
پرند لبخندی زد و جلوتر رفت و گونه ی پریسا رو بوسید. پریسا محکم بغلش کرد ... داشت گریه میکرد... لرزش شونه هاشو میدیدم.


یه بار دیگه صورت پرند وبوسید و با چشمهای گریون از خونه خارج شد.
پرند داشت با جاسوئیچیش ور میرفت.
درهمون حال گفت:عمه ام معتاده ...
داشت برام توضیح میداد. شاید حسش بهش گفته بود باید برای خدمتکار خونه اشون توضیح بده ... یه لحظه دلم برای دختره سوخت ... یه جوری بود. یه جور بیگناه و بیمار... انگار نیاز به کمک داشت و کسی نبود تا دستشو بگیره.
پرند با لحن بغض داری گفت: عمه ام میدونست دیروز تولدمه ... ولی پارسوآ... دیگه حرفشو تموم نکرد.
و با چشم گریون پله ها رو بالا دوید و در اتاقش وکوبید.
از پایین پله ها دیدم که پارسوآ پشت در اتاق پرند رفت و در میزد تا پرند در وباز کنه.
از همون پایین پله ها صدا زدم: مهندس؟
پارسوآ به سمتم چرخید. چهره اش واضح درهم بود.
به ارومی گفتم: بهتره راحتش بذارین...
پارسوآ پله هارو پایین اومد وجلوم ایستاد وگفت: اخه یه دفعه چش شد؟
دست به سینه ایستادم و گفتم: هیچی... فکر نکنم خیلی براتون مهم باشه....
و به سمت اشپزخونه رفتم. صدای برخورد دمپایی ابری انگشتی شو روی پارکت میشنیدم که دنبالم راه افتاده بود.
با صدای متحکمی گفت:چرا فکر میکنید گریه ی دخترم برام مهم نیست؟
-مهمه؟
پارسوآ سرشو پایین انداخت وگفت: اون الان باید مدرسه باشه...
خواست از اشپزخونه خارج بشه و احتمالا بره پرند وصدا کنه که گفتم: بهتره امروز نره.
پارسوآ چشمهاشو گرد کرد وگفت:چرا؟مریضه؟
-یه خرده حالش خوب نیست...
پارسوآ با نگرانی گفت: چش شده...
-هیچی... طبیعیه...
پارسوآ : چی طبیعیه؟ شاید احتیاج به دکتر داشته باشه...
با حرص گفتم: من که خدمتتون عرض کردم طبیعه... این روال رشد و بلوغشه...
پارسوآ زیرلب زمزمه کرد: بلوغ؟
-کلمه ی عجیبیه؟
پارسوآ به اپن تکیه داد وگفت: متوجه منظورتون نمیشم؟
-اونقدر غرق زندگی تون هستید که جایی برای دخترتون ندارید...
پارسوآ دستی به صورتش کشید وگفت: تی تی خانم دارین نصف جونم میکنید... پرند چش شده؟
-داره بزرگ میشه...
و به سمت ظرف شویی رفتم تا ظرف های شب قبل رو بشورم.
پارسوآ کنارم ایستاد وگفت: یعنی چی؟
-یعنی چی داره؟ چه جلوی چشم شما چه دور از چشم شما اون داره بالغ میشه ... متاسفانه نمیتونید جلوش و بگیرید.
لحنم کاملا بی اراده حرصی بود.ادم اینقدر بی مسئولیت... ناسلامتی یه پدربود.
اون هم با گیجی به من نگاه میکرد... دست اخر هم گفت: من اصلا نمیفهمم شما چی میگید؟
-بله نباید هم بفهمید شما اونقدر درگیر خودتون هستید که متوجه اون نباشید...
پارسوآ با لحنی مدافع گفت: شما از کجا میدونید که من متوجه دخترم نیستم؟
-تو همین دو روزی که به اینجا اومدم کاملا برام مشهود بود ... شما اصلا متوجه روحیات دخترتون نیستید... اینو در ثانیه هم میشه فهمید...
پارسوآ با کلافگی گفت:بالاخره میگید دخترم چش شده؟
پیش دستی و روی سینک کوبیدم و گفتم: داره بزرگ میشه...
پارسوآ با خیرگی به من نگاه میکرد...
بهش نگاه کردم. توی چشمهاش نگرانی دو دو میزد.
نفس عمیقی کشیدم وگفتم: اون یه دختره... داره بالغ میشه... درک خوبی از موقعیتش داره ... شما هم نمیتونید هیچی و ازش پنهان کنید...
پارسوآ اهی کشید وگفت: محض رضای خدا یه جوری حرف بزنید بفهمم...
حالا من چطوری به این بشر حالی کنم؟ خوب احمق زن داشتی دیگه ... زنتم که حالا حساب کن اون موقع که تو هفده سالگی پدر شدی اون شونزده سالگی مادر شده ... اونم یه جور تو بلوغ بوده دیگه ... اه ه ه...
مکثی کردم و گفتم: شما دانشگاه رفتید؟
پارسوآ چشم غره ای به من رفت و گفت: بله ... با اجازه ی شما.
-خوبه... تو دانشگاهتون کلاس تنظیم خانواده رو گذروندید؟
پارسوآ با ریزبینی نگاهم میکرد.
-دختر شما مثل هردختر دیگه ای در بلوغه... چه از لحاظ بزرگ شدن استخون هاش... چه ازلحاظ هورمونی... چه از لحاظ... ساکت شدم و کمی بعد گفتم: متوجه شدید؟
پارسوآ هنوز مبهم زل زده بود به من... چنان به من نگاه میکرد که انگار یه موجود عجیب غریب جلوش ایستاده و حرفهای فضایی میزنه.
نفس عمیقی کشیدم وگفتم: لطف کنید یه مقداری چشماتونو بیشتر باز کنید... درضمن یه سری خرید هم باید براش انجام بدید... بدون اینکه خودش متوجه بشه... چون اگر قرار بود به شما بگه دیشب میگفت.
در ادامه ی حرفم گفتم: مدرسه هم نمیتونه امروز بره...
پارسوآ نفس راحتی کشید وگفت: هرچی شما صلاح میدونید...
لبهاشو تر کرد و بعد از مکث کوتاهی گفت: تی تی خانم ؟
-بله؟
پارسوآ: من چی باید بخرم؟
-براتون مینویسم...
پارسوآ : ممنون...
درحالی که خودشو روی صندلی تو اشپزخونه پرت کرد گفت: نمیدونید چرا گریه کرد؟
-چرا میخواین بدونین؟
پارسوآ به نقطه ی دوری خیره شد وگفت: طاقت دیدن گریه اشو ندارم.
-بخاطر همین تولدش یادتون رفت؟
پارسوآ نفس عمیقی کشیدو گفت: یادم نرفت...
-بخاطرهمین ذهن پویاتون، حتی بهش تبریک هم نگفتید؟
پارسوآ ارنج شو قائم روی میز گذاشت وسرشو میون دستهاش گرفت وگفت: تولد اون با فوت همسرم دقیقا تو یه روزه... من هیچ وقت در روز تولد پرند بهش تبریک نگفتم که این بار دومم باشه... همیشه با چند روز تعویق بود... دستی به پیشونیش کشید وگفت: اون همیشه این موضوع و درک میکرد!
-همیشه که در بحران نوجوانی وبلوغ نبود... اگه تا دیروز حرفی نمیزد چون هنوز بچه به حساب میومد اما الان داره بزرگ میشه... دیگه نمیشه راحت دورش زد ... اون تو سن حساسیه... یه بی توجهی شما زجرش میده... تو این شرایط احتیاج به این داره که شما درکش کنید و بیشتر بهش توجه کنید...
پارسوآ: من نمیتونم روز سالگرد همسرم برای دخترم جشن بگیرم... حتی خود پرند هم راضی نبود... اما حالا...
یه لحظه از توجیهش براش دل سوزوندم. اما فقط یه لحظه . درسته صبحی اونی که دیده بودم خواهرش بودو معلوم نبود منو با کی اشتباه گرفته اما هنوز قیافه ی کریه اون دختر بالباس خواب و فراموش نکرده بودم.
پارسوآ به من نگاه کرد وگفت: میشه برید ببینید هنوز داره گریه میکنه یا نه؟
نفس عمیقی کشیدم و شیر اب و بستم و به سمت اتاق پرند رفتم.
دو تا تقه به در زدم.
پرند: کیه؟
-منم ...
در اتاق باز شد...
پرند بدون اینکه نگاهم کنه به سمت تختش رفت و روش نشست و سرشو انداخت پایین.
کنارش نشستم وگفتم:خوبی؟
شونه هاشو بالا انداخت وگفت: رفت؟
-نه... تو اشپزخونه نشسته ... کلی هم داره غصه میخوره...
پرند به من نگاه کرد وگفت:چرا؟
-چرا؟ خوب چون دلش نمیخواست گریه و ناراحتی تو رو ببینه ... راستی اجازه اتو گرفتم امروز نری مدرسه...
پرند با ذوق گفت:راست میگی؟
-بده؟
پرند: وای نه .. ای ول.
خوب بلند شو برو دست و صورتتو بشور... یه لباس خوشگل بپوش...
عجیب دلم میخواست بپرسم چرا لباس گشادش مال پارسوآست لباس قشنگش مال کیوان... اه پسره ی چندش!
پرند باشه ای گفت و منم از اتاقش زدم بیرون.
پارسوآ هنوز همونطور دراشپزخونه نشسته بود.
زیرکتری وروشن کردم وگفتم: الان میاد که باهم صبحونه بخورید... بهتره یه برنامه ای برای تولدش داشته باشید...
پارسوآ : باشه اصلا امروز کار تعطیل... با کمی مکث ادامه داد: ببرمش کادو بخرم خوبه؟
شونه هامو بالا انداختم وگفتم: نمیدونم از خودش بپرسید...
پارسوآ زیر لبی پرسید: میتونه راه بره؟
یه لحظه خندم گرفت خوبه زن داشت ویه دو جین احتمالا دوست دختر... به زور خودمو کنترل کردم وگفتم: بله میتونه ... مسکن خورده ...
پارسوآ با هول گفت:مسکن واسه چی؟
-خوب دل درد داشت...
پارسوآ چونه اشو خاروند وگفت: طبیعیه؟
-بله...
پارسوآ آهانی گفت... و با ورود پرند که سلام کرد. پارسوآ به سمتش رفت و با یه حرکت بلندش کرد ... یه تاپ و شلوار صورتی ناز پوشیده بود و موهاشو خرگوشی بسته بود.



پارسوآ سرو روی دخترشو به کل بوسید و بعد با جیغ و دادای پرند که مدام میگفت: بذارتم زمین ... فضا ی خونه به کل عوض شد.
در اینکه پرند و دوست داشت شکی نبود اما ... هنوز دلم ازش تیره بود. مسئله ی اون دختره برام غیر قابل حل بود... بخصوص اینکه پرند هم این موضوع و میدونست.
بعد از خوردن صبحونه ی پدر و دختری ... قرار شد من نهار مورد علاقه ی پرند که لازانیا بود و درست کنم اما چون بلد نبود م و البته اصرار پارسوآ مبنی بر درست کردن فسنجون و غرغر پرند به اینکه امروز تولد اونه پس باید همه چیز باب میل اون باشه بالاخره پرند به قرمه سبزی رضایت داد و باهم پدر و دختری رفتن تا برای تولد پرند کادو بخرن.
خوبیش این بود که میتونست پدرانه از دل دخترش ناراحتی ودلخوری و دربیاره.
نفس عمیقی کشیدم ومشغول درست کردن نهار شدم.
ساعت نزدیک دو بود که خونه و اشپزخونه ترتمیز شده بود و منم سعی کردم یه میز خوشگل دو نفره بچینم... عجیب دلم میخواست دکور خونه رو عوض کنم... چون گرد چیدن مبل های استیل باعث سد معبرم میشد و حین رفت و امد به سمت میز نهارخوری و اشپزخونه برام سخت بود مبلها رو دور بزنم.
با هزار بدبختی دستمال کاغذی هارو تو لیوان پیچ دادم... سوپ هم درست کرده بودم خدا اموات گالیلابلانکا رو بیامرزه. هوس کرده بودم که همه چیز کامل باشه... یه خرده ژله هم درست کردم ... با اینکه ژله ی پرتقال دوست داشتم اما تاریخ مصرف ژله ی پرتقالی گذشته بود و مجبوری ژله ی البالو که اونم هفته ی دیگه انقضاش تموم میشد درست کردم... همه چیز کامل بود. ساعت نزدیک سه بود که با صدای زنگ در و باز کردم.
عجیب بود که پارسوآ ماشین ونبرده بود ... و عجیب تر اینکه با کلید در وبازنکرد.
پرند با هول در وباز کرد وبلند داد زد: تی تی جون بیا ببین چی خریدم...
از احساس صمیمیتی که پرند با من داشت حس خوبی داشتم. با اینکه زیاد همدیگه رو نمیشناختیم مهرش به دلم افتاده بود و بنظر میومد که از من خوشش میاد.
با دیدن یه قفس بزرگ که پرند به زور بلندش کرده بود با تعجب گفتم: چی هست؟
پرند با ذوق گفت:کاسکو...
و اونو روی اپن گذاشت.
با دیدن هیکل طوسی وچشمهای خوشگل و با تعجبش که به من و پرند زل زده بود پرند با خنده گفت: تازه مغازه داره میگفت حرف هم میزنه ...
خندیدم وگفتم: اره کاسکوها خیلی باهوشن...
پرند با خوشحالی زل زد به کاسکوش وگفت: اسمشو چی بذارم؟
شونه هامو بالا انداختم... و به حرکت های پرنده نگاه کردم...
پرند با ذوق نگاهش می کرد... در همون حال گفت: اسمشو بذارم خاکستری؟
-خاکستری؟ بد نیست...
پرند متفکر گفت: نه نه... یه چیز دیگه...
یاد قناری روشنک افتادم که اسمشو گذاشته بود غضنفر و بعد کاشف به عمل اومد پرنده ی بدبخت ماده است. خنده ام گرفت وگفتم: این پسره یا دختره؟
پرند: پسره...
-پس براش یه اسم پسرونه بذار...
پرند خواست جوابی بهم بده که پارسوآ که اصلا متوجه حضورش نشده بودم گفت: من میگم اسمشو بذار فندق... اسم قبلیشم همین بوده.
پرند: خوب اخه من فندوق دوس ندارم... اسمشو با پ بذاریم...
پارسوآ کلی نایلون خرید وروی اپن گذاشت وگفت: اینطوری بهتر میتونی باهاش حرف بزنی ... شاید به اسم قبلیش واکنشی نشون بده هوم؟
پرند محل پارسوآ نذاشت وگفت: تی تی جون تو بگو ... اسمشو بذارم مایکل؟
با خنده گفتم: چرا حالا مایکل؟
پرند با حرص مشهودی گفت: اخه اسم سگ دوستم مایکله...
-منم یه دوست دارم اسم سگش ویلیامه...
پرند با غر رو به پارسوآ که با موبایلش کنار اپن ایستاده بود گفت: چرا سگ نخریدیم؟؟؟ من اصلا تو فکر کاسکو نبودم...
پارسوآ : بار هزارم سگ نجسه ...
یه لحظه تو دلم گفتم بگردم توچقدر اهل نجس وپاکی هستی... قبله ی خونه اتو نمیدونی... این ویترین بار خوشگلت خیلی پاکه؟ والله... تو دلم بهش یه عالمه زبون درازی کردم و برای اینکه پرند از اخم دربیاد گفتم: حالا این که خیلی خوشگله...


پرند با کلافگی گفت: اسمشو چی بذارم؟
پارسوآ : نمیشه بعد نهار راجع بهش فکر کنی؟
پرند دهن کجی ای کرد ورو به من گفت: از ساعت یک به جونم غر زده گشنشه...
با لبخند گفتم:نهار اماده است... برو دست و روتو بشور ... تا بکشم...
بیشتر منظورم پارسوآ بود ... اون کاسکو هم رو اپن موند تا بعد یه فکری به حال جاش بشه ... پرنده ها رو دوست داشتم... کلی هم به جون پارسوآ دعا کردم که سگ نگرفته ...
بعد از صرف نهار وبه به و چه چه پرند بابت سوپ و ژله و البته قرمه سبزی و ته دیگ طلایی که بار اولم بود برنج اب کش میکردم و عجیب خوب دراومده بود و خورش قرمه سبزی ... وقتی که پرید بغلم وگردنمو محکم کشید و دو سه تا ماچ تپل ازم کرد حس خوبی بهم دست داد.از نتیجه ی کارم راضی بودم.
بخصوص که لبخند سپاس گزارانه ی پارسوآ و تشکری که با جمله ی بخاطر همه چیز ممنون بیان شد حس بهتری داشتم. با اینکه بنظر توزرد میومد اما حداقل دررفتارش با من سر سنگین بود و این باعث میشد کمتر فکرکنم موندنم در اونجا اشتباهه... چرا که بخاطر پرند هم که شده حس میکردم فعلا باید حضور داشته باشم ... این پدر کوچولو احتیاج به تلنگر داشت.
خوشحالی پرند و دوست داشتم... نه به گریه ی صبحش... نه به خنده های الانش...
واقعا چقدرراحت خوشحال میشد...
بعد از نهار هم سرش گرم کاسکوی بدون اسمش بود و منم مشغول شام درست کردن و غذای فردا بودم... پرند هم اسم پیشنهاد میداد... اون کاسکو هم برای خودش تخمه میشکست. بعد از انجام کارهام... با تمام خجالت چیزهایی که باید برای پرند میخرید و روی یه تیکه کاغذ نوشتم و کنار موبایلش که روی میز تلویزیون بود گذاشتم.
چادرمو سر کردم که پارسوآ از پله ها اومد پایین و درحالیکه از پرند خداحافظی میکردم پشت سرم راه افتاد. وارد باغ که شدیم پارسوآ نفس عمیقی کشید وگفت: بخاطر اتفاق صبح من واقعا ازتون عذرمیخوام...
چادرمو جلو تر کشیدم و دو تا فحش نثارش کردم...اخه من هی میخوام سعی کنم یادم بره هی نمیذاره.
درا دامه ی حرفهاش گفت:شما امروز خیلی لطف کردید... پرند واقعا از محبت شما خیلی خوشحال بود. ممنون.
نفس عمیقی کشیدم وگفتم: اگه یه خرده بیشتربهش توجه کنید بخاطر محبت اغیار اینقدر ذوق نمیکنه!
پارسوآ حق با شمایی گفت و در و برام باز کرد. خداحافظی کوتاهی کردم و به سمت خونه راه افتادم.
کلید وداخل در انداختم... حس میکرد مانتوم بوی پیاز داغ میده... دستمو رو دستگیره گذاشتم تا درو باز کنم ،هنوز وارد خونه نشده بودم که خانم سرمدی در و باز کرد وگفت: اومدی تی تی جون؟
-سلام.... طوری شده خانم سرمدی؟
خانم سرمدی با نگرانی گفت: یه وقت هول نکنی ها...
دستم از روی دستگیره افتاد وگفتم: چی شده؟
خانم سرمدی دستمو گرفت وگفت: هیچی ... داداشت اومده بود اینجا... مثل اینکه حال عزیزت بد شده ... رسوندنش بیمارستان... بیا تو بهت ادرس بدم... نگاش کن ... چه یخ کردی...
به زور گفتم:کدوم بیمارستان؟
خانم سرمدی وارد خونه شد ومن به دیوار تکیه دادم... میدونستم این تنها گذاشتنهاش اخرش کار دستم میده... اصلا نفهمیدم اشکم کی دراومد.
با بغض داشتم فکر میکردم اگه طاها نیومد ه بود چه بلایی سرش میومد... خانم سرمدی دوباره برگشت وگفت: بیا قربونت برم این ادرسشه... بذار بگم احمد علی برسونتت...
نفهمیدم چطور ادرسو گرفتم وپله ها رو به دو پایین دویدم.تا سر کوچه یک نفس دوییدم چند بار هم نزدیک بود بخاطر سرعت دویدنم با مغز بخورم زمین...
نرسیده به خیابون داد زدم:دربست...
خودمو به خیابون رسوندم یه پراید سیاه که یه راننده ی جوون داشت برام نگه داشت.
تو اون شرایط باز مغزم فرمان داد که حق ندارم سوار بشم...
دوباره دست تکون دادم ویه پیکان درب و داغون که تاکسی بود جلوم نگه داشت.
تند سوار شدم ... حداقل به خاطر حرمت اون نوار نارنجی روی کاپوت وسقف یه جورایی ته دلم امر بهم مشتبه شده بود قرار نیست اینه رو صورتم تنظیم بشه ... تا خود بیمارستان یک بند اشک ریختم... اگه بلایی سر عزیزم میومد خودمو هیچ وقت نمی بخشیدم.
بدو بدو خودمو به اورژانس رسوندم ... پرستاری که سرگرم پرونده ها بود رو خطاب کردم.
بدون اینکه نگاهی بهم بکنه گفت: بفرمایید...
با هول گفتم: یه خانمی و یک ساعت پیش...
با صدای طاها که گفت: تی تی...
بیخیال پرستاره شدم وبه سمت طاها تقریبا دویدم... باهم وارد اسانسور شدیم وطاها دگمه ی طبقه ی مورد نظرو فشار داد.
با ترس گفتم: چی شده؟
طاها با کسلی گفت: بخیر گذشت...
-الان کجاست؟
طاها: تو آی سی یو...
حس کردم زیرپام داره خالی میشه... به زور به دیوار تکیه دادم و خفه گفتم: چرا؟
با صدای عصبی ای گفت: قندش رفته بود بالا... الانم حالش خوبه اگه البته برات مهمه....
لبمو گزیدم و با حرص وبغض گفتم: فکرکردی برام مهم نیست؟
طاها جوابمو نداد و درحالی که روی نیمکتی مینشست من هم به سمت درهای بسته ی ای سی یو رفتم... پرستاری جلومو گرفت و با غرولند گفت: خانم بخش مراقب های ویژه است... بفرمایید بیرون.... بفرمایید خواهش میکنم.
با کلافگی پشت در ایستادم... چرا کوتاهی کردم؟
به سمت طاها برگشتم... درحالی که سرشو توی نایلونی کرده بود گفتم: الان حالش خوبه؟
طاها انگار متوجه حال و روزم شد چون بحثی نکرد و رک و پوست کنده جوابم وداد وگفت: اره بابا... خوبه... خدا روشکر خطر رفع شده ... فردا هم منتقلش میکنن بخش... دو روز دیگه هم احتمالا مرخصه...
نفس راحتی کشیدم و گفتم:دکترش کجاست؟
طاها:کیشیکش تموم شد.
به دیوار تکیه دادم وطاها گفت:غذا خوردی؟
-تو این وضعیت میتونم چیزی بخورم؟
طاها از نایلون ساندویچی دراورد وگفت: کالباسه ... بیا بخور...
وخودش به ساندویچ خودش که دستش بود گاز بزرگی زد و گفت:هنوز وایستادی که...
بوی کالباس به دماغم خورد و وسوسه شدم... کنارش نشستم و ساندویچ وبرداشتم... طاها با دهن پر گفت: تا این وقت شب کجا بودی؟
باز شروع شد.
پوفی کشیدم وگفتم: طاها بس میکنی یا نه؟
طاها با حرص گفت:معلوم نیست داری چه غلطی میکنی...
بغض بدی تو گلوم سنگینی میکرد به طاها که عصبی به نظر میومد نگاه کردم و اون با پوزخند تلخی گفت:
اگه عزیز به این روز افتاده بخاطر اینکه از صبح تا شب تو خونه ولش میکنی به امون خدا ... هیچ معلوم نیست کدوم گوری هستی...
-من کدوم گوری ام؟؟؟
طاها: نه من کدوم گوری ام... چرا رک و پوست کنده حرف نمیزنی ؟
-چی بگم؟ بپرس تابگم.
طاها چشمهاشو ریز کرد وگفت: از کی دیگه تو بوتیک کار نمیکنی؟؟؟ این همسایتون میگفت اجاره ی مغازه تموم شده...
به نوک کفشم خیره شدم وگفتم: حالا که چی؟
طاها: کار جدیدت چیه؟؟؟ از صبح تا شب کجایی؟ هان؟
نفس عمیقی کشیدم وگفتم: میرم کلفتی مردم... خونه تمیز میکنم... اشپزی میکنم...
طاها وسط حرفم پرید و با چشمهای ریز شده و لحن سختی گفت: چیکار میکنی؟
با من من گفتم: پیاز سرخ میکنم... غذای هفته شونو درست میکنم... سه روز در هفته میرم... روزهای فرد ... از هشت صبح تا هشت شب...
طاها با صدای خفه ای گفت:چقدر میگیری؟
هنوز توضیحم تموم نشده بود ... میخواستم بگم که پارسوآ یه دختر داره... میخواستم بگم که مرد خانواده است.
اب دهنمو قورت دادم وگفتم: صاحب کارم یعنی صاحب خونه یه مرد مجرده که اون حقوقمو ...
و نفهمیدم کی طاها دستشو بالا برد و با پشت دست یه تو دهنی محکم بهم زد.
مزه ی خون و توی دهنم حس میکردم.
به حرفم ادامه دادم وگفتم: یه دختر سیزده ساله داره... خونه اشونم بالای شهره... ماهی چهارصد تومنم میذارن کف دستم... بسه یا بازم بگم؟
طاها با صدای خش دار و صورت ملتهبی گفت : بگو.... از اون مرد مجرد بگو... چهارصد تومن برای پیاز سرخ کردن؟؟؟
سرمو پایین انداختم.... طاها از جاش بلند شد... قوطی نوشابه سیاه با صدا افتاد به کف سنگ شده ی راهروی بیمارستان.
دهنم هنوز مزه ی خون میداد.
بغض کرده بودم.


صدای پرستاری گوشزد کرد: ارومتر... تشریف ببرید محوطه!
طاها با نفس نفس جلوم ایستاد وگفت: داری چه گهی میخوری؟
اشکم دراومد وگفتم: به ابوالفضل به این برکت قسم... من فقط اشپزی میکنم...
طاها بریده بریده با صدای خفه و خش داری گفت:اشپزی ؟؟؟ چهارصد تومن اشپزی؟؟؟
به هق هق افتاده بودم... طاها با دست محکم به سرش کوبید وبا حرص گفت: بدبختمون کردی تی تی... اره؟ خاک برسر من.تو خواهر منی؟؟؟ اره اشغال؟؟؟ و این بار دودستی به سرش کوبید...
بزور دستهاشو گرفتم تا جلوی زدن خودشو بگیرم... به حدی سرخ شده بود و دندون هاشو روی هم میسایید که از ترس اینکه مبادا یهو سکته کنه خودمم داشتم ضعف میکردم و بیهوش میشدم.
طاها دوباره بهم نگاه کرد وگفت: چی شدی تی تی؟؟؟ داری چی میشی؟؟؟
-بخدا هیچی... به قران.... به روح مامان هیچی... بیا زنگ بزن... یه کلمه بپرس...
طاها با داد گفت: روح مامان و قسم نخور کثافت...
دستمو جلوی دهنش گذاشتم وگفتم: عیبه ابرو ریزی نکن... بیا بریم تو حیاط هرچی خواستی بگو... بگو هرچی خواستی...
دستمو انداختم دور بازوش که پرتم کرد رو صندلی و به سمت اسانسوری که در انتهای راهرو بود رفت.
وارد اسانسور شد.
نفسمو سخت بیرون فرستادم... با پشت دست خون دور دهنمو پاک کردم... معلوم نبود چقدرشو خورده بودم... شوری بغض و خون و باهم توی حلقم حس میکردم... به ساندویچ نسبتا دست نخورده اش نگاه کردم و بلندتر زدم زیر گریه.
در حین گریه زاریم با شنیدن صدای گوشیش که رو ویبره هم بود و روی صندلی کناریم داشت خود کشی میکرد اشکهامو پاک کردم و گوشی شو برداشتم.
با دیدن اسم نازنین که روی صفحه ی گوشی خاموش وروشن میشد نفس عمیقی کشیدم و با دودلی جواب دادم.
-بله؟
صدام بخاطر مدتی که گریه میکردم خش دار شده بود .
نازنین با تعجب گفت:الو...
-بله... سلام...
نازنین با تته پته پرسید:شما؟
تک سرفه ای کردم وگفتم: منم نازی خانم... تی تی...
نازنین اروم تو گوشی زمزمه کرد: تی تی؟
حس کردم بد برداشت کرده توضیح دادم: تینا... خواهر طاها...
نازنین: هان... بله ... صدات عوض شده نشناختم... خوبی تی تی جان؟
-ممنون. شما خوبین؟
با طعنه گفت:از احوالپرسی شما ... ای هستیم... میگذرونیم. الان خونه هستی؟
-نه...
نازنین: گوشی طاها دست تو چیکار میکنی؟
نفس عمیقی کشیدم... همیشه از لحن طلبکارانه اش بیزار بودم...
با کلافگی گفتم: حال عزیزم بد شده بود طاها رسوندتش بیمارستان...
نازنین:اخی... طوری که نشدن؟
-نه حالشون خوبه...
نازنین: خدا رو شکر... حالا طاها کجاست؟
اب دهنم و قورت دادم و دماغمو بالا کشیدم وگفتم: رفته حیاط یه قدمی بزنه...
نازنین: خیلی خوب... نگرانش بودم... بهش بگو من شام خوردم. نمیتونستم گرسنه بمونم... شب بیمارستان میمونه؟
-نه خودم میمونم... طاها رو میفرستم خونه.
نازنین باشه ای گفت و درادامه اضافه کرد: بهش بگو بی سر و صدا بیاد بیدارم نکنه ... بد خواب میشم... اهان اگه تونست یه هندونه هم بگیره... بهش میگی؟
هندونه؟؟؟
سعی کردم جوابشو ندم... عزیز من رو تخت بیمارستان افتاده این هوس هندونه کرده ساعت ده ونیم شب...
پوست لبهامو میجویدم در همون حال گفتم: باشه امر دیگه؟
نازنین: راستی بهت نگفت؟
-چیو؟
حس کردم اهی کشید وگفت:هیچی... خوب کاری نداری؟
-نه ... خداحافظ.
نازنین:خداحافظ.
تماس قطع شد... گوشی تو دستم بود... با دیدن پیغامی که انگار قبل از تماس نازنین هم وجود داشت پیام وباز کردم. شخصی به اسم: حسینی نوشته بود: طاها جان ... تا پس فردا هرجور شده پول کاشف و جور کن... گفته با حکم جلب میاد سراغت... منم به چند جا زنگ زدم... فعلا مزایده ی شرکت منتفی شد. دیگه ریش وقیچی دست خودته ... یا علی.
نفس عمیقی کشیدم... نایلون ساندویچ ها رو برداشتم و چادرمو جمع وجور کردم... اول به دستشویی رفتم و دست و رومو شستم... لبم یه خرده با دکرده بود.
نمیتونستم از طاها دلخور باشم...
وارد اسانسور شدم...
از اورژانس عبور کردم... و به محوطه رفتم. سوز بهاری صورتم و نوازش کرد.
به ارومی به سمت نیمکتی رفتم که به نظرم از پشت طاها روش نشسته بود... نیمکت ودور زدم... با دیدن مردی که از رو به رو هیچ شباهتی به طاها نداشت. مسیری و که اومده بودم ودنده عقب برگشتم.


به ارومی به سمت نیمکتی رفتم که به نظرم از پشت طاها روش نشسته بود... نیمکت ودور زدم... با دیدن مردی که از رو به رو هیچ شباهتی به طاها نداشت. مسیری و که اومده بودم ودنده عقب برگشتم.
کمی این سمت و اون سمت رفتم... با دیدن طاها که به درختی زیر نور تیرچراغ برقی که کنار جدول بود تکیه داده بود و سیگار میکشید جلوش ایستادمو گفتم:سیگاری شدی؟
حتی نگاهمم نکرد... به نقطه ی دوری خیره بود.
بهش نگاه کردم وگفتم: نازنین زنگ زده بود.... جواب دادم...
طاها نگام کرد وگفت: به روح مامان قسم بخور... بگو که ...
- نه به قران... نه به روح مامان.... نه به جون تو... چرا این فکر و میکنی... اصلا بیا برو از خونه زندگی این مهندس تحقیق کن... من دوست دختر عموشم... وگرنه اونا هم باید به من اطمینان میکردن که خونه وزندگی ودم و دستگاهشونو سپردن به من...
طاها با حرص ته سیگارشو روی زمین پرت کرد وبا نوک پنجه لهش کرد وگفت: لازم نیست بری اونجا کلفتی مردم و کنی...
-پس برم کجا؟ لابد برگردم اصفهان؟ برم پیش کسی که چهارسال نپرسید دخترش تو این خراب شده زنده است یا مرده؟
طاها دستی به پیشونیش کشید وگفت: بیا تو شرکت پیش خودم کار کن...
ناخوداگاه پوزخندی زدم وگفتم: شرکتی که داره به مزایده گذاشته میشه احتمالا داره ورشکست میشه... میخوای یه سربار باشم برات؟
طاها با تعجب گفت: تو از کجا میدونی؟
گوشیش و به سمتش گرفتم وگفتم: نازنین هم زنگ زد گفت رفتی خونه واسه اش هندونه بگیر!
طاها لبخند کجی زد وگفت: اینقدر هواسم پی تو و عزیز بود که یادم رفت بهت بگم...
-چیو؟
طاها:داری عمه میشی...
به چهره ی با نمک و مهربونش نگاه کردم. به چشمهای سرخش به سبزی نگاهش... و صورتش که انگار نه انگار تا دقایقی پیش چقدر منقبض و سخت بود.
شاید اگه تو شرایط بهتری بودم بغلش میکردم و می بوسیدمش... یا از خوشحالی گریه میکردم... اما حتی نتونستم لبخند بزنم...لبم بخاطر اون پشت دستی درد میکرد... تمام ذوق وشوقم کور شده بود...
طاها به حرف اومد وگفت: حتی یه تبریکم نمیخوای بگی؟
به صورت درهمش نگاه کردم وگفتم: مگه مهمه؟ تبریک خواهری که تو قبولش نداری... مهمه؟
طاها: من نگرانتم...
به لبم اشاره کردم وگفتم: این ثمر نگرانیه.... یا زور گویی؟خوبه تو ریخت منو می بینی وروت میشه این حرفها رو به زبون بیاری...
صدام پر بغض بود... باید از خودم دفاع میکردم... طاها حق نداشت راجع به من بد فکر کنه...
با همون رعشه ای که توی لحنم بود گفتم: من دارم زندگی میکنم... تو محل همه به اسمم قسم میخورن... آسه میرم آسه میام... این جرمه گناهه؟ چه خطایی ازم سر زده که به خودت اجازه میدی با من اینطوری رفتار کنی؟؟؟ هان؟ مگه دارم چیکار میکنم... مگه چه ابرویی بردم که اینطوری باید جواب پس بدم... چرا به خاطر گناه نکرده مجازات میکنی... مگه من چه اشتباهی کردم که ...
بغضم اجازه نداد دفاعیه ام تکمیل بشه...
طاها با صدای نادمی گفت: بخدا نگرانتم... تی تی اینجا پر گرگه... تو خوبی... پاکی درست... ولی میون این همه بد ... تی تی جان... خواهرم... اتفاق یه باره.
-همچین میگی اینجا انگار چه فرقی با اصفهان داره...
طاها با کلافگی بارزی گفت: فرق داره... عزیز من فرق داره... اصفهان بابا بالا سرت بود... چهار تا کس وکار داریم... تو بازار همه مار ومیشناسن... اینجا یه بلایی سرت بیاد من یه لا قبا که هیچی از خودم ندارم چطور به دادت برسم؟
سرشو پایین انداخت وگفت: بخدا همه ی نگرانیم تویی... چهارساله تهرانی... دوسال صبر کردم گفتم داری درس میخونی حواست پی درس و دانشگاهته... دوساله که دانشگاه و بوسیدی گذاشتی کنار... نذاشتی یه اب خوش از گلوم پایین بره... عزیز که هوش و حواس درست وحسابی نداره که بگم یکی بالا سرت هست...
واقعا که دوسال بود داشت بهم با دلیل و بی دلیل سرکوفت میزد...
با حرص گفتم:چرافکر میکنی احتیاج به یه اقا بالا سر دارم... من بیست و دو سالمه طاها... واسه خودم دارم کار می کنم... از عزیز مراقبت میکنم... به زودی هم میخوام شروع کنم به درس خوندن... همین کافی نیست؟
طاها پوفی کشید وگفت:باز داره حرف خودشو میزنه... تی تی ...
میون حرفش پریدم وگفتم: ببین طاها اگه گوش من به این حرفها بدهکار بود که همون دوسال پیش رامو میگرفتم برمیگشتم اصفهان... وقتی می بینی کارساز نیست نه اعصاب خودتو خرد کن نه منو....
طاها دهنشو کج کرد وگفت:بذارم بری خونه ی یه مرد مجرد که معلوم نیست کیه و چیه کلفتی کنی...
با تحکم و شمرده شمرنده گفتم: من اونجا اشپزی میکنم...
طاها: هر غلطی که میکنی... فردا پس فردا ازتو یه کار دیگه خواست چیه؟ پس فردا یه گوشه تنها گیرت اورد.... تو خونه تنها موندین...
-طاها من میتونم مراقب خودم باشم... تو به فکر زندگی خودت باش... جریان این چک چیه که اگه وصول نشه حکم جلبت میاد؟؟؟ هان؟
طاها دستهاشو تو جیبش فرو برد و سرشو پایین انداخت و کم اورد... در همون حال گفت: شرکت داشت ورشکست میشد... مجبوری قرض کردم... شرکت که سر وسامون نگرفت هیچ... کلی بدهی هم واسم شده قوز با لا قوز...
سعی کردم تو لحنم طعنه نباشه... با این حال بوی تیکه میداد اروم گفتم: چرا از بابای نازنین کمک نمیگیری مثل همیشه؟
طاها دندون قروچه ای کرد و جوابمو نداد.
چند لحظه هیچ کدوممون چیزی نگفتیم...
به چهره ی درهم طاها نگاه کردم... ده سال از من بزرگتر بود... با اینکه پسر بود ومثلا عصای دست بابا اما همیشه بابا به بی عرضگیش ایراد میگرفت... ولی بازم طاهای بی عرضه رو به من ترجیح میداد.
قیافه ی طاها چون سفید و چشم رنگی بود دخترونه ترازمن سیاه سوخته بود... بخصوص رفتارای پسرونه ی من باعث میشد تا همه یه جورایی بگن تی تی عین پسراست.
عزیز که همیشه رک و پوست کنده میگفت تی تی باید پسر میشد ... طاها دختر... با این حال طاها همیشه هوادار من بود. مهم مامان بود که بین هیچ کدوممون فرق نمیذاشت... نه پسرم از دهنش میفتاد نه دخترم... بابا هم کلا انگار از هفت دولت ازاد بود... به من که محل نمیداد... طاها رو عزیز میدونست... بازم به معرفت طاها که منو یادش نرفته ... لبخندی نثار خاطرات بچگیمون کردم.
به طاها که هنوز غرق افکارش بود زل زدم وگفتم: حالا چقدر بدهی داری؟
طاها پوفی کشید وگفت: تو نمیخواد درگیر مشکلات من بشی...
-فقط خواستم کمک کنم...
طاها خندید وبه من نگاه کرد وگفت: اخه فسقلی تو مگه چقدر پس انداز داری؟
-حالا تو بگو شاید داشتم...
طاها چشمهاشو گرد کرد وگفت: کلا شصت میلیون بدهکارم... سی میلیونش و دارم... بقیه اش. و اهی کشید و حرفشو بدون فعل گذاشت.
با لبخند رو به من گفت: داری سی میلیون... و ضربه ی ارومی با نوک انگشت اشاره اش به پیشونیم زد و بلندتر خندید.
دست به گردنم بردمو گردنبندی که گردنم بود وباز کردم وبه سمت طاها گرفتم.
طاها با تعجب بهم نگاه میکرد.

شونه هامو بالا انداختم وگفتم:عتیقه است... طلای بیست و چهار عیار... تو این قاراش میشی بازار طلا کم کم پونزده میلیون ازت میخرن ... چهار پنج میلیونم من تو حسابم دارم همون پولا که بابا برام میفرسته ومن دست بهشون نمیزنم... پوزخندی زدم وگفتم:میدونی که ازبازنشستگی عزیز... پوفی کشیدم و گفتم:
... کارت راه میفته؟ حداقل میتونی مهلت بیشتری بگیری ...
طاها هنوز با خیرگی داشت به من نگاه میکرد.
دستشو از تو جیبش بیرون کشیدم وگردنبند و کف دستش گذاشتم وگفتم: بعدا یکی خوشگلترشو برام بخر....
طاها لبشو گزیدوگفت: این گردنبند مامانه... دادش به تو...
-خوب منم میدمش به تو... تازه مال خود مامانم که نبوده. از مادر عزیز بهش رسیده... حالا هم من میدم به تو... توگردن من باشه و الکی جرم لاش بره بهتره یا به یه زخمی بزنیش؟
طاها نفس کلافه ای کشید وگفت:نمیتونم قبولش کنم...
-اخه چرا؟
طاها: تی تی این یادگاریه...
-یادگاری باشه ... وقتی ازش استفاده بشه و مشکلی و حل کنه که بهتره... مامانم اینطوری خوشحال تره نیست؟
طاها دو دل بود که بگیره یا نه... از نگاهش میخوندم که اگه یه خرده دیگه اصرار کنم و چونه بزنم قبول میکنه ... حالا که داشت پدر میشد... یه پدر خوشگل چشم رنگی...
لبخندی زدم وگفتم: پس فردا بابا بشی... کلی خرج داری... خوب نیست اول دنیا اومدنش همش باباش بدهکار باشه... هان؟
طاها گردنبند و توی دستش مشت کرد وگفت: پس دیگه به حسابت دست نزن... همین هم از سرم زیاده...
لبخندی بهش زدم وگفتم: بیا ساندویچمونو بخوریم سرد شد...
طاها خندید وگفت:ساندویچ سرده ... سرد میشه؟
خندیدم و چیزی نگفتم... بعد از خوردن ساندویچ سرپایی هرکاری کردم طاها حاضر نشد برگرده به خونه... دوسه بار از پشت شیشه ی ای سی یو سرک کشیدم اما نتونستم عزیز وببینم... اخر سر هم به اورژانس رفتیم و روی صندلی هاش نشستیم . من از خستگی در حال چرت زدن بودم...
دوسه بارم سرم افتاد رو شونه ی طاها و از خواب پریدم... طاها کتش و داد به من گفت:تو بخواب... من بیدارم.
دستمو گرفت و من سرمو رو شونه اش گذاشتم... بوی تلخ عطر کتش و دوست نداشتم... ولی نخواستم بگم .... مجبوری بوی عطر و تحمل میکردم... دستم تو دست طاها بود.
بچه که بودم ... بعد فوت مامان با بهونه و بی بهونه شب بالش و پتومو برمیداشتم ومیرفتم تو اتاق طاها ... اونم از تختش پایین میومد و من رو تختش میخوابیدم اون پایین تخت.
از همون پایین تخت هم دست شو بالا نگه میداشت ودست منو میگرفت و میگفت:نترس تو بخواب من بیدارم...
اگه مادر بالای سرم نبود... یا بابا هیچ وقت با من ساز سازگاری نمیزد حداقل طاها بود که مراقبم باشه وحواسش بهم باشه... همین هم کلی غنیمت بود.
خیلی زودتراز اونچه که فکرشو بکنم خوابیدم.


کلید و داخل قفل انداختم و وارد خونه شدم... خوبیش این بود که پارسوآ بهم زنگ زده بود و قرار بود امروز نرم خونه اشون... واقعا بعد از اینکه تمام دیشب و توی بیمارستان موندم این خبر باعث شده بود کلی انرژی بگیرم... با اصرار طاها که میل داشت پیش عزیز بمونه من به خونه اومدم.
جای خالی گردنبند یادگاری توی گردنم فریاد میزد.ولی از طرفی هم حسی بهم میگفت مامان اینطوری بیشتر ازم راضیه...
جای عزیز خالی بود. لباس هامو عوض کردم. یه دوش گرفتم... چادرمو با دست شستم... پهنش کردم و یه دست مانتو و شلواردیگه رو اتو زدم تا برای فردا اگر کاری داشتم بیرون یه چیزی برای پوشیدن داشته باشم...
نماز خوندم و دو رکعت شکر به جا اوردم برای اینکه عزیز از بخش مراقبت ویژه به بخش داخلی منتقل شده بود .
از حرفی که جلو طاها بهم زد دوباره بلند زدم زیر خنده... به من گفته بود: این پسره به من محرمه؟؟؟ منظورش طاها بود که مدام سر و صورت عزیز ومی بوسید...
به سمت تختش رفتم... ملافه ها رو عوض کردم... کل اتاق و جارو کشیدم... گرد گیری کردم. تا ساعت شیش مشغول مرتب کردن وتمیز کاری بودم... کسی که میرفت خونه ی مردم و تمیز میکرد خونه ی خودش باید عین گل میموند. دو تا تخم مرغ نیمرو هم درست کردم و زدم تو رگ...

خوشبختانه طاها قرار بود عزیز ویه مدت ببره خونه ی خودش... یه جورایی میخواست به من محبت کنه ... یا بیشتر جواب لطف مو بده... قرار بود یه تحقیقاتی هم راجع به خونه ای که من توش کار میکردم هم بکنه... حداقل بخاطر اینکه گردنبند مو دادم تا به یه زخمی بزنه فعلا کارم نداشت... تا دفعه ی بعدی که بیا دو پاچه امو بگیره... هرچند خوشم میومد یکی حواسش بهم باشه. بهم این حس ومیداد چه بخوام چه نخوام حق ندارم از یه چهارچوبی بیشتر بگذرم... هرچند نمیگذشتم ...
با صدای تلفن از فکرهام پرت شدم بیرون و مجبوری با دهن پر جواب دادم: بله؟
روشنک با یه صدای گرفته گفت:الو تی تی...
-به ... سلام روشی خانم... خوبی؟
روشنک با حرص گفت:صد بار بهت گفتم بدم میاد اسممو خلاصه کنی...
با خنده گفتم: خون تو بنفشه؟ چطور تو میتونی اسم منو خلاصه کنی؟
روشنک با غر گفت: سر به سرم نذار.
-چی شده سرحال نیستی؟
روشنک: اخرشب قراره برام خواستگار بیاد...
با خوشحالی گفتم: تو رو خدا؟؟؟ کی؟
روشنک با لحن کش داری گفت: فرید...
-جدی؟
روشنک: خوب معلومه که نه... چقدر تو خنگی...
-پس کیه؟
روشنک: پسر دخترخاله ی بابام...
-خوب حالا میخوای چیکار کنی؟
روشنک: هیچی عین احمق ها میخوام به خواستگارسنتیم که منو بهش معرفی کردن جواب مثبت بدم...
-واقعاااا؟؟؟
روشنک با لحن گریه داری گفت: تو چرا امروز اینقدر خر شدی... خوب معلومه که نه...
-پس چی؟
روشنک: اگه میدونستم که زنگ نمیزدم به تو...
واقعا گیج شده بودم. روشنک هیچ وقت عین ادم حرف نمیزد درحالی که داشتم فکر میکردم روشنک گفت: بیام پیشت؟
-مگه امشب خواستگار نداری؟
روشنک:گور بابای خواستگار... من نمیخوام امشب تو مراسم باشم. تو که از درد دل من خبر داری؟
با خنده گفتم:فدای این درد دلت...
روشنک با حرص گفت: مرده شورتو ببرن... به تو هم میگن دوست... میگن رفیق...؟؟؟
-خوب میگی چیکار کنم؟
روشنک: مگه من و تو دوست نیستیم؟
-چرا؟
روشنک: پس نباید بینمون چیزی باشه و رودربایستی داشته باشیم هان؟
-اره خوب...
روشنک: پس بیام پیشت؟؟؟
-واه اره بیا ... این اجازه گرفتن داشت؟
روشنک:شبم میمونم ها...
-باشه شبم بمون... منتظرم.
روشنک: منتظر عمه ات باش... در وباز کن.
-تو پشت دری؟
و ازجام پریدم و روز نامه ای که روش تابه ی نیمرومو گذاشته بودم ولواشی که تو کیسه فریزر مچاله کرده بودم وتند جمع کردم و داخل سینک اشپزخونه انداختم. صدای زنگ ایفون باعث شد یه نگاهی به ریختم بکنم... یه تاپ شلوارک پوشیده بودم که روی شلوارکم روغن نیمروم لک انداخته بود.... نفسی کشیدم و پیش خودم فکر کردم روشنک که غریبه نیست. اما عجیب دلم میخواست شلوار بپوشم جلو روشنک با اون ساق پاهای سیاه سوخته ام که پر از شکوفه های سیاه تر بود ... اوه . میشم خوراک شیش ماه سوژه ی روشنک!
تند به سمت اتاق دویدم وشلوارم وبا یه جین عوض کردم وموهاموشونه کردم... با شنیدن زنگ سوم به هال دویدم ودر وباز کردم.
کمتر از پنج دقیقه روشنک جلوم ظاهر شد . با اخم و تخم گفت: داشتی چه غلطی میکردی؟
دستشو کشیدم وبه داخل خونه پرتش کردم و گفتم:یواش تر... صداتو تو راهرو پخش کردی که چی بشه؟
روشنک: عیب نیست من ویک ساعت جلو درتون کاشتی؟
با خنده گفتم:خوب ما دوستیم... بینمون رودربایستی نیست و... از این حرفها...
روشنک چشم غره ای بهم رفت وروی مبل نشست و مانتو ومقنعه اشو دراورد .... یه تاپ سبز پسته ای بند گردنی پوشیده بود و یه جین خیلی خوشرنگ .... تاپش مارک جو جو خورده بود... پوست سفید ومهتابی داشت با گردن کشیده و دستهای بلند و انگشتهای ظریف و خوش مدل... لبخندی به اندام خوش ترکیبش زدم که دادش دراومد: هوووووی... منو خوردی که...
با خنده گفتم: تو این قحطی پسر فکر کنم باید رو تو حساب باز کنم...
روشنک خندید و گفت: وای تی تی خل شدی... بیا خودم واست شوهر پیدا میکنم...
در حالی که دگمه ی شلوارشو باز کرد با غر ولند گفت:برو یه شلوار واسم بیار... وای دارم میترکم تو این شلوار...
-مجبوری سایزکوچیک بگیری ؟
روشنک با غر گفت: سایز کوچیک میگیرم که خودمو لاغر کنم لاغر که نمیشم هیچ با تمام پر رویی میپوشمش...
سرمو تکون دادم و روشنک گفت: شلوار بده... من با جین نمیتونم بخوابم...
خوشبختانه هم هیکل من بود فقط یه خرده کشیده تر وخوش تیپ تر وجذاب تر...
به اتاقم رفتم ویه بلوز شلوار راحتی صورتی وکه دوبار بیشتر نپوشیده بودم و دادم دستش.
فکر کردم شاید نپوشه با این حال... پوشید وکلی اظهار رضایت وخوشحالی کرد.
در حالیکه به من نگاه میکرد گفت: این وراپیتزا فروشی اشتراک داری؟؟؟
-نه...
روشنک: باشه... تخم مرغ داری؟؟؟
-اره؟ گرسنته؟
روشنک یه خرده نگام کرد وگفت: پ ن پ... میخوام بشینم روش جوجه اش دربیاد...
خندیدم و به سمت اشپزخونه رفتم... یه دونه تابه بیشتر نداشتم که اونم چون خودم توش نیمرو خورده بودم کثیف بود.
جلوی سینک ایستادم که بشورمش روشنک پرید تو اشپزخونه وگفت:داری چیکار میکنی؟
-الا ن میشورم درست میکنم برات...
روشنک در یخچال وباز کرد وگفت: ولش کن... بیا نون پنیر بخوریم.... حال داری ظرف میشوری ها...
محلش نذاشتم وروشنک گفت: چایی دم کنم؟؟؟
یه لگد بهش زدم وگفتم: برو بیرون بذاربه کارم برسم...
روشنک سرگردون وسط اشپزخونه ی کوچولو ایستاده بود. اینقدر بدم میومد تو این دو قدم اشپزخونه یکی دیگه هم به پر وپای من بپیچه...
دست اخر راضی شد بره بیرون... از تو هال گفت: راستی عزیزت کجاست؟
-بیمارستان؟
روشنک با نگرانی گفت: جدا؟
-اره بخیر گذشته... طاها پیشش مونده...
روشنک: اهان...
تابه رو گذاشتم رو گاز و گفتم: روشنک سه تا تخم مرغ بسه؟
روشنک : ببین من گشنمه ها؟
-من خوردم...
روشنک: اهان برای من... باشه... زیادم هست.
سه تا تخم مرغ شکستم و نون و دراوردم وروی کتری گذاشتم تا با بخار کتری یخ نون لواشای فریزری بازبشن... یه خرده گوجه خیار خرد کردم... روشون نمک واب لیمو پاشیدم...
بعد پنج دقیقه همه رو تویه سینی گذاشتم ویه سفره ی خوشگل برداشتم و به هال رفتم... روی میز عسلی خواستم پهنش کنم که روشنک نشست رو زمین وگفت: عین گاو گشنمه...
سفره رو روی زمین پهن کردم.
روشنک انگار فهمید سفره ام نوئه... گفت: این چه خوشگله... نمیخواد اینو پهن کنی...
-واه... بدون سفره؟
از رو میز عسلی یه روزنامه برداشت وگفت: اینم سفره.. اون حیفه...
خندیدم و مشغول خوردن شد.
منم زل زدم بهش... چنان با ولع و اشتها میخورد که انگار نه انگار یه نیمروی ساده است... با شنیدن صدای خرش خرش خیارهای نمکی وابلیمویی زیر دندون روشنک منم گشنم شده بود.
روشنک بهم نگاه کرد وگفت: زهرمار. بیا بشین بخوردیگه...
-همین الان دوتا خوردم...
روشنک: پس چرا گشنته... خر...
و برام یه لقمه ی پرملات درست کرد... دوتایی نشستیم با هم خوردیم... اون نیمرو بهترین نیمرویی بود که خوردم... واقعا عجیب چسبید بخصوص که روشنک که همیشه تو سلف دانشگاه با فیسو افاده غذا میخورد حالا ریلکس لقمه های بزرگ بزرگ دهنش میذاشت.
بعد از صرف غذامون ... ظرفها رو روشنک شست منم یه دست رخت خواب تو هال کنار هم پهن کردم و تی وی و هم روشن کردم.
روشنک دستشویی رفت و صورتشو از ارایش شست و بعد دراز کشید و باهم سریال اب دوغ خیاری و دیدیم البته پسر نقش اولش چون خوشگل بود تصمیم گرفته بودیم ادامه ی سریال و در روزهای اتی ببینیم...
تما م مدت پخش فیلم روشنک از جذابیت و درشتی چشمهای بازیگر صحبت میکرد و میگفت: این شب دومادیش چه تیکه ای بشه...
با دیدن تیتراژ پایانی سریال روشنک بی هوا گفت: اومدیم ومن هیچ وقت به چشم فرید نیومدم... اون وقت چی؟
-یعنی چی؟
روشنک:من تا کی باید منتظرش بدونم.... حتی نمیدونم چه احساسی به من داره... اصلا شاید نامزد داشته باشه...
-نداره...
روشنک: تو از کجا میدونی؟
-پرنیان از حسین پرسیده بود...
روشنک نفس عمیقی کشید وگفت: نمیدونم باید چیکار کنم...
-راستی مامانت اینا نگران نشن؟
روشنک: نه به روشنا گفتم که پیش توام...
همیشه عاشق اسمهای این دوتا خواهر بودم... روشنک و روشنا... اسمهای قشنگ و باحالی بودن.
اهی کشیدم وگفتم: کاش منم یه خواهر داشتم...
روشنک: مگه نداری؟
-تنی که نیست...
روشنک: آهان... اره...
پوفی کشید وگفت: حالا من باید چیکار کنم؟
-چرا نمیری بهش بگی؟
روشنک با لحن مسخره ای گفت: اقای فرید سهرابی... ببخشید من عاشقتونم از ترم اول دانشگاه.... با من ازدواج میکنید؟؟؟
بلند زدم زیر خنده وروشنک گفت: کوفت...
-ولی تهش چی؟
روشنک: هیچی...
-یه فکری؟
روشنک: چی؟
-پرنیان به حسین بگه حسین هم به فرید... البته سربسته... نه جوری که حسین بفهمه...
روشنک: پرنیان هم بهم گفته بود یه طوری به حسین بفهمونه... ولی فرید هنوز قصد ازدواج نداره...
نفس عمیقی کشیدم با دیدن اشکهای روشنک که روی صورتش سر میخوردند گفتم: روشنک... خره داری گریه میکنی؟
روشنک بلند تر زد زیر گریه وگفت: ببین چقدر بدبختم... صد نفر واسم سر و دست میشکنن... اما خودم معطل موندم یه پسر یه لاقبا بهم نگاه کنه...
ودستهاشو جلوی صورتش گرفت و بلند تر گریه کرد.
چه دل پری داشت این... درحالیکه بغلش کردم واز خوبی ها و زیبایی هاش گفتم... و سعی میکردم ارومش کنم... البته با امیدواری های مزخرف وتکراری...
بعد از کمی چرت وپرت گفتن ... چراغها رو خاموش کردم.
به روشنک هم یه مسکن دادم و اون خوابید... من هم با وجود خستگی دراز کشیده بودم وتوی تاریکی به سقف نگاه میکردم.
یاد فریبرز افتاده بودم... تا به حال خواستگار جدی نداشتم... دوست هم نداشتم... فریبرز اولین کسی بود که بهم گفته بود دوستم داره و حمید صداقت اولین کسی بود که بهم پیشنهاد ازدواج داده بود بدون اینکه بگه دوستم داره و من هیچ حس خاصی از این جمله بهم دست نداده بود.
نفس عمیقی کشیدم... روشنک از چی فرید خوشش میومد؟ نه تیپ وقیافه ای داشت نه پول وثروتی... در هردوی این مسئله روشنک به فرید سرتر بود.
اگه فرید هیچ وقت به سمت روشنک نیاد... اون وقت روشنک حاضر میشد خودش به سمت فرید بره؟؟؟
این یه جورایی غیر ممکن بود... حداقل درمورد خودم مطمئن بودم که این جز ناممکن های زندگی منه که پاشم برم به یه پسر بگم ببین اقا من ازت خوشم میاد...!!!
فکر کن یه درصد...
با صدای خرناس روشنک یه نیش خندی زدم و پتو رو روش مرتب کردم و غلتی زدم و تو بالش فرو رفتم وخوابیدم... اما هنوز فکرم درگیر ناممکنی بود که مسلما هیچ وقت چنین کاری نمیکردم. به غرور و شخصیت من نمیومد.فردا چهارشنبه بود. نمیدونم چرا حس میکردم فردا یه روزی هست و من یادم نمیاد چه روزی... بیشتر فکر کردن هم خسته ترم میکرد و همین باعث شد خیلی زود بخوابم.


فصل چهار: برخورد
صبح هم بعد از صبحونه روشنک وراهی کردم و کمی بعد هم طاها عزیز وبه منزل برگردوند. نتونست ببرتش خونه ودوباره اومد اینجا... احتمالا خانمش خیلی دوست نداشت چند روز...
سرمو تکون دادم حالا که داشت داداشمو صاحب بچه میکرد و منم قرار بود عمه باشم ... اوف خودم چه خیری از عمه هام دیدم ؟ همیشه دوست داشتم خاله بشم... حیف... عزیز و گذاشت و رفت. عزیز هم حالش خوب بود ...
منم تصمیم گرفتم تا حمومش کنم...
تا با یه تن سبک استراحت کنه...
با صدای زنگ تلفنم درحالیکه به صفحه ی گوشیم زل زده بودم و اسم اهورا باعث شده بود دهنم صد وهشتاد درجه باز بشه... کار حموم عزیز و تموم کردم .خودمم یه دوش گرفتم... واقعا نمیدونستم چرا باید بهم زنگ بزنه... وای ... قرار چهارشنبه ... تست صدا... رادیو... اه فکر کردم یادش رفته... یه جوری بود خوشم نمیومد یه پسر بهم زنگ بزنه.
فوری از حموم بیرون اومدم ولباس پوشیدم... دوباره گوشیم زنگ زد.
با نا مطمئنی از اینکه کارم درسته یا نه جواب دادم : بله؟
اهورا: سلام...
-سلام...
اهورا: تی تی خانم؟
-بله خودم هستم...
اهورا:شناختید؟
نمیخواستم فکر کنه اسم وفامیلشو تو گوشیم ذخیره کردم... نفس عمیقی کشیدم و آنی تصمیم گرفتم و فکر کردم خدا منو بخاطر این دروغم میبخشه...
-نه متاسفانه...
اهورا: اهورا هستم... اهورا اخوان... به جا اوردید؟
خواستم بگم خیر... که یادم افتاد چه گند وحشتناکی زدم. خدای من ... منی که خودم رفتم پیشش بخاطر صداش گفتم تو فلانی هستی حالا صداشو شنیدم میگم نه؟؟؟
صدای اهورا باعث شد از خجالت اب بشم...
اهورا:من مجری برنامه ی باز بارون هستم.
این یعنی اون کاملا فهمیده که من چه دروغ شاخی گفتم... چون غیر از این بود برای اشنایی دادن میگفت منزل سراج همو دیدیم. ولی اون چیزی و گفت که خودم با شنیدن صداش ازش پرسیده بودم!!!
کم مونده بود بزنم زیر گریه... اینقدر خجالت زده بودم که با ناله گفتم:
-بله اقای اخوان...
اهورا:حالتون خوبه؟
دستمو به صورتم کشیدم ولبمو محکم گزیدم... انگشت اشاره امو تا بند دو زیر دندونم گاز گرفتم... خدا یه جو عقل به من نداده... اخه الاغ تو مگه حافظه نداری؟ مگه یادت نبود ؟؟؟ دو روز رادیو گوش ندادی... بمیری الهی.... گفتم:ممنون شما خوبین؟
اهورا: برای تست صدا اماده هستید؟
-تست چی؟
اهورا: مگه قرار نبود شما رو معرفی کنم؟
-اهان... بله... من کجا باید بیام؟
اهورا: میخواین بیام دنبالتون ؟؟؟
-نه مچکر ... خودم میام. ادرس و میفرمایید؟
دوست داشتم یه بهونه بیارم و بگم نمیام اما بخاطر ضایع بازی ای که دراورده بودم مجبور بودم بدون هیچ حرفی بگم باشه... میام... در عمرم یاد ندارم تا این حد ضایع شده باشم.
اهورا: ادرسش سر راست نیست... بیام دنبالتون؟
-با اژانس میام...
اهورا: قول میدم مبلغی که قراره به اژانس بدید و بگیرم...
نفس عمیقی کشیدم... نمیدونستم چیکار کنم. اصرارش برام عجیب نبود ولی در هرحال... نفس عمیقی کشیدم وگفتم: پس لطفا سر خیابون ولیعصر جلوی سینما قدس منتظر باشید.
اهورا: بله چشم... می بینمتون.
تلفن وقطع کردم ولباسمو پوشیدم. از خانم سرمدی خواهش کردم تا هوای عزیز و مثل همیشه که من نبودم داشته باشه ...
چادرمو سر کردم و روی عزیز وبوسیدم و از خونه زدم بیرون... خودمو جلوی سینما رسوندم... با دیدن اهورا که داشت عکس های فیلم و نگاه میکرد اروم جلو رفتم وسلام کردم.
اهورا: به سلام تی تی خانم... حال شما؟
سرمو انداختم پایین و تشکر کردم.
اهورا: بفرمایید از این طرف...
با دیدن ریوی سیاهی که نو نبود اما بدنه اش تمیز بود ایستادم.
مستاصل بودم جلو سوار بشم یا عقب...
که خود اهورا راهو برام اسون کرد و درعقب و برام باز کرد.
تشکر کوتاهی کردم وسوار شدم.
اهورا به محض اینکه پشت فرمون نشست و حرکت کرد ضبط و هم روشن کرد.
صدای خواننده ی ترکی زبان در فضای ماشین پخش شد...
اهورا از اینه نگاهی بهم انداخت وگفت: ترکی نمیفهمم اما این اهنگ خیلی پر از احساسه...
-معنیش هم قشنگه...
اهورا: شما ترکی بلدین؟
-نه . ولی معنی این شعر و میدونم...
اهورا:میتونم بپرسم از کجا؟
-از اینترنت پیداش کردم.
اهورا: چه جالب...
باز این جالب جالب کردنش شروع شد.
-چی جالبه؟
اهورا: اشتراک سلیقه ی موزیکی... شما میتونین برام معنیش کنید؟
فقط خودش خدا رو شکر کنه که سریع حرفشو با یه سوال تغییر داد. اشتراک موزیکی! بزنم لهش کنم!!!
جوابشو ندادم و اهورا گفت: معنی شو میدونید ؟
-گفتم که میدونم..
اهورا دنده رو عوض کرد و کمی سرعت گرفت وگفت: بله منظورم این بود که حفظ هستید؟
-تقریبا.
اهورا: پس میتونم خواهش کنم به منم بگید؟
-باشه اگه اینطور میخواین...
اهورا وسط حرفم اومد وگفت: پس بذارین از اول اهنگ بذارم...

کوچه لره سو سب میشم ، کوچه لره سو سب میشم

( کوچه ها رو آب پاشیدم ،)
یار گلنده توز اولماسن ، یار گلنده توز اولماسن
( وقتی یار میاد گردو خاک بلند نشه ، )
ائله گلسین ائله گدسین ، ائله گلسین ائله گدسین
( ،همونجوری بیاد {با ناز وآروم } همونجورهم بره ، همونجوری بیاد { با ناز و آروم}همونجورهم بره )
آرامزدا سوز اولماسن ، آرالخدا سوز اولماسن
( بینمون حرف و حدیث { گلایه } نباشه ،بینمون حرف و { گلایه } نباشه )
ساما وارا اوت سالمشام ، استکنه قت سالمشام
سماور رو ذغال گذاشتم ، استکان رو قند انداختم) )
یارم گدیب تک قالمشام ،یارم گدیب تک قالمشام
( یارم رفته تنها مونـــــــــــدم ، یارم رفته تنها مونـــــــــــدم )
نه شیرین دیر یارن جانی ، نه عزیزدی یارمن جانی
( چه شیرینه جان یار ،چه شیرینه جان یار )
پیاله لر ایرفده دیر ، پیاله لر ایرفده دیر
( پیاله ها رو طاقچه ،پیاله ها رو طاقچه )
هربیری بیر طرفده دیر ، هربیری بیر طرفده دیر
( هرکدوم یکطرفه {درهم وریخته } ، هرکدوم یکطرفه {درهم وریخته } )
یارم گدیب بیرهفته دیر ، گورممیشم بیر هفته دیر
یارم یه هفته است رفته ، یه هفته اس ندیدمش )
نه شیریندیر یارن جانی ، نه عزیزدیر یارمن جانی
نه شیریندیر یارن جانی ، نه عزیزدیر یارمن جانی
( چه شیرینه جان یار ، چه شیرینه جان یار )

بعد از تموم شدن اهنگ اهورا گفت: چه با احساس.

حرفی نزدم...
اهورا دوباره ادامه داد: صداتون گرفته بنظر میاد سرما خوردید؟
-نه ... همیشه همینطوری بود.
اهورا: نه اون شب صاف تر بود...
شونه هامو بالا انداختم وچیزی نگفتم.
پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم. اهورا میخواست چیزی بگه. فوق العاده ادم پرحرفی بود.
تا رسیدن به مقصد داشتم به شر و ور هاش در مورد رادیو و ضبط برنامه گوش میدادم اونقدر تخصصی حرف میزد که حوصلمو سر ببره...
بعد از اینکه نگه داشت وگفت: رسیدیم...
گفتم:چقدر تقدیم کنم؟
باتعجب برگشت وبه من خیره شد...
اهورا: بله؟
-خودتون گفتید مثل اژانس... نکنه نمیخواین قبول کنید...
اهورا حیرت زده گفت:خواهش میکنم تی تی خانم ... اصلا حرفشو نزنید.
-ولی من فقط بخاطر این حرف شما قبول کردم منو برسونید...
اهورا با کلافگی وصدای بلندی گفت: یعنی الان من از شما پول بگیرم؟
-بله.. لطفا بفرمایید چقدر شد.
اهورا ابروشو بالا داد و با بدجنسی گفت: شرمنده چون قیمت راه دستم نیست میترسم کم وزیاد بگم ... و درست نیست.
لبخندی زدم ازا تومبیل پیاده شدم وبه سمت خیابون رفتم.
با دیدن یه تاکسی دستمو براش تکون دادم .جلوی پام توقف کرد و خم شدم و پرسیدم: ببخشید اقا ازمیدون ولیعصر تا اینجا دربست چقدر میشه؟
راننده کمی فکرکرد وگفت:هفت و پونصد ... هشت تومن.
تشکری کردم و مرد راننده از جلوی چشمم عبور کرد.
به سمت ریوی اهورا رفتم... چشمهاش از تعجب مثل توپ پینگ پونگ گرد شده بود.
چهارتا اسکناس دو تومنی بهش دادم وگفتم: مزنه اش میشه هشت تومن...
اهورا شوکه به من نگاه میکرد.
پولها رو روی صندلی جلو گذاشتم و کیفمو روی شونه ام مرتب کردم.
دیدم که اهورا پولها رو برداشت و تو جیبش گذاشت. اخم کرده بود ... با اینحال دراتومبیل وقفل کرد و کنارم ایستاد وگفت:کارتون اصلا درست نیست.
-شما خودتون گفتید من به حرفتون اعتماد کردم...
اهورا لپ هاشو پر باد کرد و گفت: بفرمایید از این طرف...


ساعت یازده و نیم شده بود که به ساختمان پخش رادیو رسیدم. درانتهای راهرو، طبقهی اول، صدای همهمه و صدای تلاوت قرآن به گوشم رسید.
با تعجب گفتم : رادیو قرانم اینجاست؟
اهورا با کلافگی گفت:متاسفانه یا خوشبختانه اره... همیشه هم به مشکل برمیخوریم.
خندهام گرفت؛ دو شبکهی کاملا متفاوت در کنارهم قرار داشتند. شبکهی رادیویی جوان و شبکهی قرآن.
با این حال چقدر فضا جالب بود.
با دیدن استودیو از پشت شیشه که دیوارش پر بود از موزاییک ها سفید سوراخ سوراخ و یه سری دم ودستگاه...
با حیرت داشتم به استودیوی کوچیکی که رو به روم بود نگاه میکردم.
اهورای پر حرف هم توضیح داد: اینجا برنامه ها رو ضبط میکنیم...
-چه کاشی هاش خوشگله...
اهورا خندید وگفت: کاشی ... اینا از جنس آجره و همشون آگوستیک هستن...
-یعنی چی؟
اهورا ابروهاشو بالا داد و با لبخند کجی گفت: از شما بعیده ... یعنی ضد صدا ...
-اهان....
خوب ادم یه لحظه یادش میره... والله!
اهورا: اینجا هم اتاق فرمانه ... از این جا کنترل صدا رو به عهده دارن. در واقع اتاق فرمان، قلب هر برنامه است.
لبخندی زدم... اتاقی که نزدیک به استودیو و از طریق یک پنجرهی شیشهای ضد صدا به استودیو مرتبط بود. با فرمان تهیهکننده و به وسیلهی میز صدا که اهورا برام توضیح میداد برنامهها توسط آنتن فرستاده میشه... چقدر سخت وپیچیده بود. با این حال پر از هیجان... خیلی دوست داشتم اتاقک ضد صدا رو هم ببینم.
-اون چراغا چیه؟
اشاره ام به بالای در ورودی بود که دو چراغ سبز و قرمز وجود داشت.
اهورا توضیح داد که : وقتی برنامهای در حال ضبط یا پخش روی آنتنه، چراغ سبز روشن و وقتی که برنامه قطع میشه- مثلا وقت پخش موسیقی- چراغ قرمزه. در این حالت گویندهها میتونن باخیال راحت با هم صحبت کنن.
صدای زنی بلند شد که گفت: به به اقای اخوان... از این ورا...
اهورا تا خواست حرفی بزنه دختره رو به من گفت: نامزدته؟ معرفی نمیکنی؟
یک ثانیه به اهورا مهلت دادم تا توضیح بده. ولی اهورا هنوز داشت به اون زن نگاه میکرد.
لبخندی عصبی زدم وگفتم: برای تست صدا اومدم...
زن لبخندی زد وگفت: اینجا؟
اهورا خودشو دخالت داد وگفت: با اقای پورساعدی صحبت کردم.
زن آهانی گفت و به سمت یکی از اتاق ها رفت.
من و اهورا هم به یکی دیگه از اتاق هایی که در راهرو موجود بود رفتیم.
دکور اتاق ساده بود و یه کتابخونه پر از کتاب و پرونده اولین چیزی بود که به چشم میخورد.بعد هم دو میز رو به روی هم و صندلی و کامپوتر و یه گلدون گل مصنوعی ته مونده ی دکور اتاق بود.
روی مبل چرمی نشستم واهورا گفت:الان بر میگردم...
به در و دیوار نگاه میکردم... نه هیجان داشتم نه استرس... کلا عین خیالم نبود. تنها چیزی که ازش مطمئن بودم این بود که دلم نمیخواست تو رادیو کار کنم ... حسم بهم میگفت قبول نمیشم... ترجیح میدادم اهورا یه بوتیک داشته باشه تا براش لباس بفروشم.
با بازشدن در اهورا درکنار یه مرد مسن که چهره ی اخمویی داشت و قد کوتاه و شکم بزرگ...
اهورا ساکت بود. چه عجب به فکش استراحت داد.
مرد رو به روم نشست وگفت: هیچ وقت یاد ندارم اینطوری از کسی تست صدا بگیرم... خوب خانم شما اسمتون؟
-تینا تابان هستم...
مرد که احتمال میدادم همون اقای پورساعدی باشه گفت: رشته اتون؟
-کاردانی کامپیوتر...
پورساعدی به اهورا نگاهی کرد و اهورا نگاهشو دزدید وسرشو انداخت پایین و به بروشورهای تبلیغاتی روی میز خیره شد.
پورساعدی:خوب خانم تابان... این متن وبگیرید وبخونید...
به کاغذی که به سمتم گرفته بود نگاه کردم و کمی بعد ورق و ازش گرفتم و مشغول روخوانی شدم.
پورساعدی هم اصلا حواسش به من نبود ... فقط اهورا گوشش با من بود. داشتم یه خبر و میخوندم...
بعد از تموم شدن پورساعدی گفت: تن صدات بد نیست ولی بیحال وحس میخونی... اجرا بلدی؟
-اجرای تئاتر؟
پورساعدی: تئاتر... مجری گری؟ فن بیان داری؟
-نه...
پورساعدی دوباره به اهورا نگاهی کرد و بعد به من گفت: استخدام صدا و سیما شدن کار هرکسی نیست...
-میدونم.
پورساعدی:چه خوب... حالا نظرت راجع به رادیو چیه؟
-مظلوم واقع شده ... مخاطب نداره... و از خط قرمزها میگذره...
پورساعدی ارنجشو روی دسته ی مبل گذاشت وگفت: چرا از خط قرمز ها میگذره؟
-چون مخاطب انچنانی نداره... چند درصد مردم به رادیو گوش میدن... چند درصدشون به سینما میرن؟چند درصدشون کتاب میخونن...
پورساعدی: شما رادیو گوش میدید؟
-بعضی از برنامه هاشو دوست دارم...
پورساعدی: خوبه... به عنوان خبرگار میتونید خبر تهیه کنید؟
-خبرنگار؟
پورساعدی:خبرنگار رادیو...
-نمیدونم...
پورساعدی پوفی کشید وازجاش بلند شدو به سمت یکی از میزها رفت و یه ورق دراورد وگفت:اینو نگاه کن... لیست تمام شرکت کننده های تست صدا هستن... هرکسی که ننه باباش از صداش تعریف کرده اومده اینجا تست داده... 99 درصدشون واقعا صدای خوبی دارن... ولی به دردکار ما نمیخورن چون در وهله ی اول فن بیان ندارن در وهله ی دوم خشک صحبت میکنن... ما کسی و احتیاج داریم که بتونه برنامه رو در دستش بگیره صحبت کنه ... مخاطب و پای برنامه نگه داره... با صداش و دایره ی لغاتی که به کار میبره...
-متوجه ام...
پورساعدی:فکر میکنی بتونی از عهده اش بربیای؟
-نه...
پورساعدی:خوبه... ادم نباید هرچیزی و انتخاب کنه... از اشنایی باهات خوشحال شدم... فکر کنم توکامپیوتر موفق ترباشی... اقای اخوان؟
اهورا ازجاش بلند شد و منم ایستادم... با اینکه این پورساعدی اصلا صدا نداشت و معلوم بود مجری برنامه نیست اما لابد خیلی کله گنده بود. از دست اهورا به طرز وحشتناکی عصبانی بودم... با این حال کمی بعد از اقای پورساعدی خداحافظی کردیم ... از ساختمون خارج شدیم...
اهورا تمام مدت ساکت بود.
من هم حرفی پیدا نمیکردم بزنم. فقط یه خرده عصبانی بودم...
با دیدن ریوی سیاهش گفتم: خوب من دیگه باید برم...
اهورا : تی تی خانم؟
-بله؟
اهورا:میشه یه خواهشی کنم؟
-چه خواهشی؟
اهورا: میتونم خواهش کنم با هم نهار بخوریم؟
-چرا باید قبول کنم...
اهورا: فکر کنم یه عذرخواهی بهتون بدهکارم...
-نه مهم نیست. هرکسی را بحر کاری ساخته اند...!
اهورا: خودم اونقدر اسون پذیرفته شدم که فکر نمیکردم ...
میون حرفش اومدم وگفتم: مهم نیست.... من دیگه باید برم.
اهورا: میشه دعوتمو قبول کنید؟
-چرا باید قبول کنم؟
اهورا: چرا نباید قبول کنید؟
نفس عمیقی کشیدم وگفتم: بشرطی که پول غذاموخودم بدم...
اهورا : حالا راجع بهش صحبت میکنیم.
-پس منصرف بشید...
اهورا: اخه این درست نیست که من به شما ضرر زدم حداقل با یه نهار میتونم یه جورایی جبران کنم هان؟
-چه ضرری؟
اهورا: هشت تومن که تا اینجا رسوندمتون... بعد بدون نتیجه ... هشت تومنم تا برید خونه .. نهارم که درست نکردید... باید کلی وقت خرج کنید ... حالا یه بار بد بگذرونین طوری نمیشه...
پوفی کشیدم و اهورا دوباره گفت: خوب من و شما یه جورایی دوستیم دیگه؟ نیستیم؟
-اگه دلیل اصرارهای شما رو بفهمم خیلی راحت تر میتونم کنار بیام...
اهورا: کلا ادم بد پیله ای هستم خودم میدونم...
-دقیقا.
اهورا در جلو رو برام باز کرد وگفت: الان که حکم اژانس وندارم رانندتون باشم...
از حرفش خجالت کشیدم یعنی از کار صبحم خجالت کشیدم... که عقب نشستم ... البته در این که باید عقب مینشستم شکی نبود اما در هر صورت این حرفش یه مدلی بود.
سوار شدم و اونم با یه لبخند پیروزمندانه پشت فرمون نشست و به محض روشن کردن اتومبیل ضبط وهم روشن کردو یه اهنگ از محسن یگانه گذاشت.
ابروهامو بالا دادم وگفتم:شما چطور گوینده ی رادیو هستید که رادیو گوش نمیکنه؟
اهورا: رادیو شغل مورد علاقه ی من نیست.... من عاشق دوبله بودم... وهستم...
سرمو تکون دادم ... پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم و اهوراهم ساکت بود.
اهورا سکوت وشکست وباز وراج بازیش شروع شد.
با تک سرفه ای گفت: یه سوال بپرسم؟
-بله ...
اهورا: صبح چرا وانمود کردید من ونمیشناسید؟


اوه... یا امام غریب... میدونستم اینو فهمیده اما دیگه نمیدونستم که قراره اینقدر تابلو تو روم بیاره.
نفس عمیقی کشیدم وگفتم: خوب...
اهورا میون حرفم نگفته ام وگفت: بهتون نمیاد دروغ بگید... ادم صادقی مثل شما ازش بعیده...
خوب این یعنی دورم نزن... بگو چرا وانمود کردی منو نمیشناسی. بالاخره مغز فندوقی من باید یه توجیهی میاورد.
-گاهی وقتا ادما مجبورن بخاطر منافعشون حرفهایی و بزنن که شاید راست نباشه... بعضی وقتها هم برعکس ممکنه صادق باشن تا منافعشون به خطر نیفته...
اهورا: بخاطر منافعتون در مورد شغلتون صادق بودید؟ یعنی اونطوری گفتید تا من دلم بسوزه و...
با تعجب گفتم: نه اصلا اینطور نیست...
اهورا:پس چی؟ یا ادم ها صادقن ... یا صادق نیستن... حد وسط که نمیشه... میشه؟
-من اگه راجع به شغلم گفتم فقط بخاطر این بود که شغلم بود مسلما اگه کارمند هم بودم باز هم همونو میگفتم... چه دلیلی داره به کسی که نمیشناسم دروغ بگم؟
اهورا: پس چرا صبح دروغ گفتید؟
-حس کرد م نباید سریع بگم اهان شما فلانی هستید...
اهورا: شما از روی صدای من منو شناختید... حالا باور کنم که از روی صدای من منو نشناختید؟
تند گفتم: خواستم کلاس بذارم...
تنها توجیه صادقانه ام بود!
اهورا مکثی کرد و پقی زد زیر خنده...
حالا نخند کی بخند.
بعد ازتموم شدن خنده هاش وقهقهه هاش ... رو بهم گفت: خیلی جالب بود.
حالم دیگه داشت از کلمه ی جالب بهم میخورد.
اهورا نفسی کشید و با زبون لبهایی که هنوز ته رنگ خنده روشون نقش بسته بود و تر کرد وگفت: ادم تو کار شما دخترا میمونه...
-حالا من یه سوال بپرسم؟
اهورا:البته...
-میدونستید از اولم تست و قبول نمیشم چرا منو معرفی کردید؟
اهورا : میشه جواب ندم؟
-هرجورراحتید...
اهورا: جواب ندم ناراحت میشید؟
-گفتم هرطور خودتون راحتید...
اهورا: اخه ممکنه جوابم شما رو بیشتر از جواب ندادنم ناراحت کنه...
-فکر کنم بتونم حدس بزنم چه توجیهی میارید...
اهورا: جدا؟
-ناراحت نمیشم...
اهورا: بذارید نگم...
-از سر دلسوزی وترحم درسته؟ با یه دختری اشنا شدید که اشپزه و حالا خواستید بهش کمک کنید ... درست گفتم؟
اهورا اهی کشید وگفت: اولش اینطوری بود اما بعد دیگه نه...
-مگه چه بعدی وجود داشت؟ شما تا همین خود صبح هم از سر دلسوزی منو به اقای پورساعدی معرفی کردید...
اهورا: حداقل الان میدونم دیگه احساس دلسوزی به شما ندارم...
-خوبه...
اهورا: ناراحت شدید؟
-نشم؟
اهورا: نه... چون من جواب ندادم. . .شما خودتون به خودتون جواب دادید...
ولبخندی زد و ادامه داد: اصلا هرچی... شما که قبول نشدید ...
-ولی شما به خاطر من رو انداختید درست میگم؟
اهورا: بیخیال... من ترجیح میدم فکر کنم خواستم به کسی کمک کنم و نشد.... حداقل نیت خوبی داشتم.
خواستم شونه هامو بالا بندازم که فکر کردم الان طرف فکر میکنه من تیک عصبی دارم سر هر سه ثانیه شونه بالا میندازم.
اهورا: حالا از دست من دلخورید؟
-نه...
اهورا:راست میگید؟
-چه نیازیه من الان دروغ بگم...
اهورا: نمیدونم... فقط حدس زدم.
-من ناراحت نیستم...
اهورا لبخندی زد و بالاخره ساکت شد.
با دیدن رستوران فانتزی اهورا متوقف شد و من پیاده شدم... ماشین و پارک کرد و به سمتم اومد و با هم وارد پیتزایی شدیم.
با دیدن قیمت پیتزاها مخم در حال سوت کشیدن بود ...
خوب شد صبح یه خرده پول بیشتر برداشتم... وگرنه ابروم میرفت.
اهمی کردم وگفتم:ببخشید... اقای اخوان...
اهورا:میشه خواهش کنم باهم راحت باشیم؟
-باشه... با کمی مکث گفتم: اهورا من هیچ وقت یه دونه پیتزای کامل و نمیخورم...
اهورا ابروهاشو بالا داد... توقع نداشت اینقدر سریع حرفشو قبول کنم... خیره خیره نگاهم میکرد و لبخند کجی زد وگفت: خوب یعنی چی؟
-هیچی...
اهورا کمی به جلو خم شد و ارنج هاشو روی میز گذاشت و دستهاشو زیرچونه اش وگفت:فکر کنم از حرفت یه منظوری داشتی؟
پوزخندی زدم وگفتم: چه منظوری؟
اهورا: دوست داری با هم تو یه جعبه پیتزا بخوریم؟ باشه من حرفی ندارم... ولی بهت نمیاد...
دهنم باز موند.
این الان چی گفت؟
درحالی که کاملا جدی و با اخم بهش خیره شده بودم لبخندی زد وگفت: چی شد؟
-میشه لطف کنی ومنظور سازی نکنی؟
اهورا نیشخندی زد و گفتم: من یه مینی پیتزای قارچ و گوشت میخوام...
و منو رو به سمتش هل دادم.
اهورا به صندلیش تکیه داد وگفت: مخلفات چی؟
-هیچی.
اهورا: هیچی از گلوت پایین میره؟
چشمهامو باریک کردم ویه ذره خودشو جمع و جور کرد وگفت: اخه من بدون سالاد هیچی از گلوم پایین نمیره.
-من سالا د نمیخورم.
اهورا گفت: خوب پس نوشابه؟
-دلستر استوایی...
اهورا: منم کوکا... و پیش خدمتی و که از نزدیکی میز ما رد میشد وصدا کرد و سفارش ها رو داد.
البته دلستر استوایی نداشتن و فقط توت فرنگی داشتن و منم که از دلستر توت فرنگی بیزار بودم ناچارا به نوشابه ی سیاه قناعت کردم.
اصلا از رفتارش خوشم نمیومد... یه مدلی بود... هرچی بیشتر میگذشت هم بیشتر به این نتیجه میرسیدم که فقط در برخورد اولیه دوست داشتنی ومهربونه... وهرچی جلوتر برم وبیشتر باهاش ارتباط داشته باشم بیشترازش بدم میومد.
این درصورتی بود که نسبت به عماد وعیسی وفریبرز و حسین همکار سابقم اصلا چنین تفکری نداشتم با اون ها دوست بودم... شوخی میکردم حرف میزدم. اونا هم همیشه احترامم و نگه میداشتن وزیاده از حد صحبت نمیکردن حتی فریبرز هم که خیلی مغرور و جدی بود وقتی یک درصد فکر کرد میتونه به من به چشم یه عشق نگاه کنه درست این مسئله رو وقتی بیان کرد که فرداش باهاش چشم تو چشم نشم...
ولی این اهورا... حس خوبی که در ابتدا نسبت بهش داشتم و حالا نداشتم... حرفهاش و حرکاتش... هرچی بود ادم خیرخواهی به نظر نمیرسید.
بخصوص که قیافه اش جذاب بود اما حالت چشمهاش یه جورایی موزماری و به ادم القا میکرد انگار که میگفت: ببین من چقدر موزمارم...
نفس عمیقی کشیدم واهورا پرسید: تی تی؟
بهش نگاه کردم.
اهورا : ناراحت شدی؟
-خوشم نمیاد کسی از حد خودش بگذره...
اهورا: گذشتم؟
-تکرار نشه...
اهورا:چشم...
درحالی که داشتم با منویی که روی میز بود بازی میکردم گفت: رابطه ات با همه ی پسرها یه جوره؟
-اره... من حد ارتباطمو میدونم.
اهورا: ولی ندیدم با دوستان دانشگاهت اینطوری صمیمی باشی...
-نه با بچه های دانشگا ه جدی ام... چون حرف پشت سر ادم زیاد درمیارن... بخصوص تو محیط دانشگاه که عین روستا میمونه ...
اهورا: پس با کیا صمیمی هستی؟
-با همکارام...
اهورا: همکار؟
-من قبلا تو بوتیک کارمیکردم... اکثر فروشنده هایی هم که باهاشون کار میکردم هم سن و سال خودم بودن... یکیشونم روز اخر ازم خواستگاری کرد.
اهورا:جدی؟؟؟ تو چه جوابی دادی؟
-منفی...
اهورا:چرا؟
-من هنوز شرایط ازدواج ندارم...
اهورا:اهان... چه جالب ... فکر نمیکردم دختری مثل تو بتونه با پسرا راحت ارتباط برقرار کنه و در این ارتباط حد و حدودشو رعایت کنه...
-مگه من چه ایرادی دارم که نتونم حد روابطمو نگه ندارم؟
اهورا: اخه به ظاهرت اصلا نمیاد... همین الانشم باور نمیکنم اجازه دادی باهات راحت صحبت کنم...
-راحت صحبت کردن با هر حرفی وراحت زدن فرق داره...!
اهورا: خوب اره... ولی در هر حال... برام جالبه ... من از دخترای چادری یه ذهنیت دیگه داشتم...
-نمیدونم... شایدم کاری که من میکنم اشتباه باشه...
قبل از اینکه اهورا حرفی بزنه پیش خدمت سفارشهامونو اورد وبا سلیقه روی میز چید و خیلی زود هم رفت.
درحالی که یه تیکه از پیتزا رو با دست جدا کردم اهورا با کارد و چنگال مشغول شد...
پیتزارو که با چنگال وکارد و قاشق نیمخورن... والله.
اهورا کمی نوشابه خورد وگفت: نه خوب روابط دوستانه ی طبق اصول نمیتونه اشتباه باشه...
-بهرحال... شاید چون از ابتدا چادری نبودم و بعدا انتخابش کردم نتونستم حرمتشو اونطور که باید نگه دارم...
اهورا: چه جالب .... حالا یعنی حرف زدن با یه مذکر طبق اصول اخلاقی حرمت شکنیه؟
-نه ... ولی اگه ثمره اش یه نگاه نامربوط ویه خنده ی نابجا باشه و یه جمله زشت و برخورنده !!!!(اینو دقیقا بخاطر پیشنهاد تو یه جعبه پیتزا خوردن نثارش کردم)مسلما حرمت شکنی به حساب میاد...
اهورا: شاید، بخصوص با این دیدی که تازگی ها به حجاب دارن...
-حجاب چیزیه که هرکس خودش باید بهش برسه...
اهورا:خیلی ها بی حجابی و فرهنگ و تمدن میدونن...
واسه تو که بد نمیشه پسره ی موزمار... از خداتم هست چهار تا بی حجاب و دید بزنی وکیفور بشی!
-شاید... ولی مسلما هرچی که هست نه حجاب تمدنه ... نه بی حجابی تمدنه...
اهورا دستشو زیر چونه اش برد و با چنگال کمی قارچ و کالباس خورد وگفت: خیلی ها دین داری و تقدس وتمدن میدونن...
-به عقیده ی من ... تمدن گروی شخصیت ادم ها ست ... نه اعتقاداتشون... این دو تا کاملا باهم مغایر هستن ...
اهورا: پس تناقض فرهنگ ها رو به حساب چی میذارید؟
-فرهنگ و تمدن هم معنی نیستن اما هم خانواده هستن کسی که متمدن رفتار کنه مسلما با فرهنگ هم هست... فرهنگ نتیجه ی تحصیلات و شعور ادم هاست نه رنگ مو و شلوار دم پا گشاده نه رنگ مشکی چادر ... کسی که بخواد با فرهنگ باشه و متمدن باید سطح سواد و فکرشو به اندازه ای بالا ببره که توانایی تحمل تفاوت ها داشته باشه...
اهورا: یعنی درک کردن کافی نیست؟
-اصلا درک کردن بی معنیه... یا حداقل کنار لفظ های دیگه معنا پیدا میکنه ... باید تحمل کنی ..... تفاوت دیگری و با خودت رو تحمل کنی... تحمله که درک و میاره نه درک تحمل و...
همه باید اونقدر فکر و اندیشه اشون رو بالا ببرن تا بتونن به تمام سلایق احترام بذارن و تحمل کنن و درک کنن... و هرکسی ازادانه و بدون توهین نظرشو ابراز کنه و منطقی فکر کنه ... سعی نکنه یکطرفه کسی وقانع کنه ... شاید مشکل همه این باشه که میخوان به زور سلیقه و فکرشونو به دیگری تحمیل کنن... بعضی وقتها هم باید سکوت کنی ... بیشتر جواب میده...
اهورا: وقتی یه چیزی غلط باشه؟
-به نظر من بهتره همه ازاد باشن کسی حق نداره تو مسئله ای که بهش ربطی نداره دخالت کنه...
اهورا : اینطوری که نهی از منکر و امر به معروف کاملا بی معنی تلقی میشن...
-نهی از منکر در صورتیه که تو اطمینان داشته باشی... اگر کسی واقعا مرتکب اشتباه میشه باید کسی اون رو نصیحت کنه و به راه درست هدایت کنه که خودش هرگز چنین خطایی ومرتکب نشده یا حداقل شده وتجربه و زمان باعث ندامتش شده باشه ولی کسی که خودش سرتا پا ایراده چه حقی داره از دیگری ایراد بگیره...امر به معروف هم وقتی معنی پیدا میکنه که تو خودت درست باشی ... هرکسی تا وقتی که به شخصی از لحاظ مالی وجانی ومعنوی لطمه نزنه میتونه به راه خودش ادامه بده... عیسی به دین خودش موسی به دین خودش... فقط باید بقیه با این مسئله کنار بیان...
اهورا: ولی خوب الان همه چیز زوری شده و همه چیز برای همه یکسانه عیسی و موسی هم فرقی نداره...
-شاید باید حتما چوب بالا سرمون باشه تا یه نتیجه ای بده... موقع درس خوندن هم همینه اگه از ترس نمره و معلم نبود شاید هیچ کس نمره نمیگرفت و پاس نمیشد. تا وقتی هم که کسی خودش نخواد چوب فقط ادم وعقده ای تر میکنه... شما ها هم که راحتید...
اهورا خندید وگفت: من حاضرم چادر سرم کنم... ولی شما حاضرید کچل بشید برید سربازی؟
خنده ام گرفت وگفتم: نه... ولی شما که معاف هستین؟
اهورا: بله... کفالت مادرم و دارم...
-پس خیلی هم بد نیست. خوش بحالتونم هست.
اهورا: ترجیح میدادم برم سربازی اما پدرم زنده بود.
دلم یه لحظه براش گرفت...
لبخند تلخی زدم وگفتم:متاسفم ... نمیخواستم ناراحتتون کنم... خدا رحمتشون کنه...
اهورا:خدا هم رفتگان شما رو بیامرزه... ممنون.
مشغول خوردن شدیم که اهورا گفت: میتونم یه سوال بپرسم؟
سرمو بلند کردم وگفتم:خواهش میکنم....
با مکث کوتاهی پرسید: چرا چادری شدی؟ ...
در ادامه ی سوالش گفت: خیلی ها سعی میکنن خاص باشن... با هر ترفندی هم میخوان این تفاوت و اثبات کنن.
-ولی من نمیخوام متفاوت باشم.
اهورا ابروشو بالا داد وگفت: پس چرا ؟ یهویی تصمیمت عوض شد؟
-عوض نشد ... من همون ادمم... اما سعی کردم عقایدمو تکمیل کنم و یه راهی و پیش بگیرم و تا تهش برم...
اهورا: خوب این راه به همون متفاوت بودن ختم میشه... یه نفر موهاشو رنگ میکنه که متفاوت باشه ... یه نفرم یه روسری سرش میکنه که تک باشه...
-نه... این بستگی داره که چطور تفاوت و تک بودن و معنی کنی.
اهورا: تو متفاوت بودن و چطور معنی میکنی؟
نفس عمیقی کشیدم وگفتم: اگه خدا میخواست من و تو مثل هم باشیم قطعا یکی از ما دونفرافریده نمیشد...
اهورا لبخندی زد وگفت: صریح و قاطع.
-تفاوت که فقط ظاهر نیست... بیانه.. تفکره... سلیقه است... هیچ دونفری با هم یکسان نیستن... هرکسی به اندازه ی خودش متفاوت و تک و نابه...
اهورا: چرا چادر؟
-چرا چادر نه؟
اهورا باخنده یه تیکه پیتزا خورد و با ارامش جوید و گفت:سوال منو با سوال جواب نده...
بخاطر اینکه منو معطل خوردنش کرد منم کم نذاشتم و سس و رو یه تیکه پیتزام خالی کردم و اروم اروم جویدم... یه خرده هم نوشابه خوردم وبعد گفتم:
-خوب تو چرا میپرسی؟
اهورا: همیشه دلم میخواست بدونم چه چیزی سکوی پرتاب میشه که یه نفر که حجاب درستی نداشته یه دفعه محجبه بشه.
لبخندی زدم وگفتم: امار منو با این دقت از کی گرفتی؟
اهورا خندید وگفت:اون روز تو مهمونی شنیدم که یکی از همکلاسی هات گفت روز اول دانشگاه چادری نبودی... الانم بهش یه اشاره داشتی.
لبخندی زد وگفت: اگه نمیخوای جواب بدی اصرار نمیکنم...
-من توی ورودم به دانشگاه ظاهرم مثل پرنیان بود ... یه خرده مو بیرون میریختم... یه مانتوی ساده میپوشیدم... همین.
اهورا :پرنیان؟
-دوستم... اون شب هم با نامزدش بود... نامزدش هم همونه که شعر ایرج میرزا رو خوند.
اهورا:اهان.... پرنیان خانم که یادم نیومد اما حسین و یادمه...
-یه مانتویی ساده بودم... حالا یه چادری ساده ام... چیزی ازم کم نشده خیلی چیزها هم صاحب شدم...
اهورا کمی سالاد خورد وگفت: خوب یه دفعه چی شد؟ خواستی متفاوت باشی دیگه؟
دور دهنمو پاک کردم وگفتم:
-نه. میخواستم کامل باشم.
اهورا: راه تکامل که چادر نیست.
-اره نیست... اما سد راهش هم نیست.
اهورا: ولی این چراشو درک نمیکنم... اخه برای چی یه چیزی که از یه فرهنگ دیگه اومده رو باید ترویج بدیم...
یه تیکه پیتزا خوردم وجمله ای که میخواستم تحویلش بدم ومرتب کردم و اروم وشرمده گفتم:
-خوب وقتی یه چیزی درست باشه چه اشکالی داره که اونو ترویج داد... این نوع پوشش چه ضرری میرسونه؟ حجاب کامله، حجاب که سد راه نیست ادامه ی راهه... یه جور عافیته ... شاید خوشایند جنس ذکور نباشه ... اما بد نیست... وقتی بد نباشه ... چه اشکالی داره که رواج داده بشه؟
اهورا: طبق خیلی از روایات حضرت فاطمه (س)چادر سرش نمیکرد!
-اما حجاب خیلی سفت و محکمی داشت...
حتی حضرت مریم هم همیشه حجاب داشت... قدیمی ترین واصیل ترین نقاشی هایی که تو کلیساها هستن این و به وضوح نشون میدن... اما شما یه مسیحی و نمی بینید که روسری سرش باشه... مگر راهبه ها... مگه اونا حجاب ندارن؟
اهورا: این جالبه... خیلی هم جالبه... ولی موضوع اینه که چرا باید ظاهر ادم ها با باطنشون فرق کنه.
-چه فرقی؟
اهورا:من خیلی ها رو میشناسم که ظاهرشون با خدا و با ایمانه اما اصلا ته دلشون به حرفهایی که میزنن اعتقادی ندارن... کسی که هیچ کدوم از وظایف دینی شو انجام نمیده اما ربا نمیکنه رشوه نمیگیره صداقت داره در هیچ چیزی هم تظاهر نمیکنه خودشه ... ظاهر وباطن...... یکی هم هست که ظاهرش قدیسه بازیگر خوبیه اما ادم خوبی نیست... حالا بنظرتون کدوم داره راه درست و میره؟ کدوم وجهه ی زیباتری در ظاهر داره؟ کدوم باطن پاک تری داره؟
خوب هرکسی از هر قماشی پیدا میشه... تو از کجا میدونی دختری که مو رنگ میکنه و مد روز میگرده نماز نمیخونه؟ هرکسی در یه قسمتی از اعتقاداتش ضعفی داره ... چه بسا شاید این ضعف منه که روبه روی شما نشستم و دارم باهاتون راحت صحبت میکنم... شاید از نظر یکی دیگه این کاملا غلط باشه ... به هرحال هرکسی یه ضعفی داره و اگه کامل و قاطع قانع بشه همه چیز درست سرجای خودش قرار میگرفت .
اهورا لبخندی زد و مدتی هر دو در سکوت به صرف غذا مشغول شدیم.
اهمی کرد ... و دوباره شروع کننده ی بحث شد و گفت: ولی من بحثم اینه که چرا یه نفر یهو تغییرمسیر میده... یا یه ادم چرا باید دوگانه رفتار کنه؟
-خوب به انسان اختیار داده شده همه ی ادم ها دزد و قاتل که به دنیا نمیان... سیرت ادم ها تحت تاثیر محیطه ... هرکس مختاره هرجور که عشقش میکشه رفتار کنه... شما یکی و می بینید که ظاهرا درسته از کجا مشخصه که باطنش هم درست باشه. یه ادم محجبه که صرفا درست نیست یا یه ادم بی حجاب که صرفا غلط نیست ... هرکسی یه زاویه ی دیدی داره ... نسبت به هرچی ... به دین ... به حجاب ... به سیاست... اگه قرار بود همه یک دید یکسان داشته باشن که این همه ادیان متفاوت نبود... این همه ملیت متفاوت نبود این همه فرهنگ و سنت نبود.
اهورا کمی از نوشابه اش خورد وگفت: عقاید جالبی داری...
-به اندازه ی سوالات جالب تو.
اهورا خندید وگفت: من همیشه دنبال جواب بودم... فکر میکردم تو هم الان میای میگی خوب چادر سر میکنم چون خدا گفته ... اواز نمیخونم چون خدا گفته... فکر کردم مثل بقیه پاس میدی به دین وخدا وپیغمبر...
-

-ولی توی قران نمیشه گفت خدا به صراحت گفته حتما به این شکل و شمایل محجبه باشید ویا اواز نخونید...


کمی با پیتزام مشغول شدم... دیگه سیر شده بودم... از مینی پیتزام فقط یه تیکه مونده بود... یه خرده از کالباس ها و پنیرهای روشو خوردم... که اهورا گفت:دقیقا ... صداقتت در بیان عقایدت قابل تحسینه .... معلومه دنبال جواب بودی.
-من وقتی چادر وانتخاب کردم که دیدم تو محلمون باید اینطوری باشم وگرنه اتفاقات ناخوشایندی میفته برام... خواستم همرنگ جماعت محلمون بشم... ولی میتونستم برم همرنگ سرچهارراهی های جردن بشم... این برمیگرده به اختیار ادم ها و زاویه ی دیدشون... اونی که به نظرشون بهتره رو انتخاب میکنن... بعد هم یه چیزایی اکتسابیه یه چیزایی ذاتیه. کم کم باهاش کنار اومدم اونقدر که دیگه باهام عجین شد... اونقدر که ازش دفاع میکنم وحرمتشو نگه میدارم...


اهورا: جالبه ...
-حالا من یه سوال بپرسم؟
اهورا: البته...
- چرا این سوال و پرسیدی؟ هدفت از این بحث چی بود؟
اهورا شونه هاشوبالا انداخت وگفت: اگه یه نفر دیگه که سبک هوی متال لباس میپوشید و تو یه جمع با بقیه فرق داشت هم میپرسیدم... دوست دارم بدونم اطرافیانم چه فکری میکنن ... چه عقایدی دارن... چرا میخوان خاص باشن ... البته با حرفهات همه به نوعی خاص هستن ...
-جالبه ... پس ادم کنجکاوی هستی... اینم یه جور خاص بودنه...
اهورا با همون لبخند گفت: بهرحال صحبت باهات جالبه...
-یه خواهش کنم؟
اهورا: البته؟
-تکه کلام نداشته باش... سرهر چیز کوچیک وبزرگی... این جالبه... اون جالبه...
اهورا خندید وگفت:اصلا نمیفهمم کی ازش استفاده میکنم...
-بعد از هرجمله ای که من میگم...
اهورا بلند تر خندید و گفت: چه جالب جدا؟
با کلافگی گفتم:الانم گفتی...
اهورا در حین خنده اش تلفنش زنگ زد و خیلی زود خنده اش جمع شد.
اروم بهم گفت:ببخشید....
ارنجشو روی میز گذاشت و جواب داد: بله؟
...
اهورا: سلام.
...
اهورا: ممنون.
...
اهورا:مبارک باشه.
...
اهورا:فکر کنم رادیو باشم...
...
اهورا:حالا بعدا راجع بهش صحبت میکنیم...
...
اهورا:نه...
...
اهورا:نه...
...
اهورا:باشه... خداحافظ.
و گوشیشو داخل جیبش گذاشت... کمی به پیتزاش نگاه کرد ونوشابه خورد. حس میکردم به کل حضور منو فراموش کرده.
یه تک سرفه کردم واهورا انگار به خودش اومد وگفت: ببخشید...
-طوری شده؟
اهورا: نه ...
-واقعا؟
اهورا: دختر عمه ام بود... داره ازدواج میکنه.
-مبارک باشه...
اهورا: اگه اختلافات خانوادگی نبود و پدرم زنده بود ... پوفی کشید وسکوت کرد...
دیگه تا تهش خوندم چی به چیه... حالا دختره داشت ازدواج میکرد و اهورا ... بهش نمیومد تریپ شکست عشقی خورده ها رو دربیاره.
اهورانفس عمیقی کشید وگفت: مهم نیست. چی میگفتیم؟
-فکر کنم بهتر باشه برگردم... این حساب من... و شیش و پونصدی که پول غذام شده بود و روی میز جلوی اهورا گذاشتم.
اهورا اخم کرد وگفت: قرارمون این نبود...
-چرا بود من گفتم بشرطی میام که دنگم وحساب کنم...
اهورا با اخم گفت: اخه...
-اگه دوستی و روابط مشخص شده داریم پس نباید به این فکر کنی که موظف هستی پول غذای منو حساب کنی...
اهورا سری تکون داد وگفت:من از پس تو برنمیام... باشه... ولی میرسونمت باشه؟ نه هم توش نمیاری... و قبل از اینکه مخالفتمو ابراز کنم فوری فیشی که پیش خدمت همراه غذاها اورده بود و برداشت به سمت صندوق رفت.
منم ته مونده ی نوشابه ام و خوردم و ازجام بلند شدم.
به همراه اهورا سوار اتومبیلش شدم... تا رسیدن به منزل هم باز باهم بحث کردیم . البته با شوخی ها وشیطنت هاش که حس میکردم بیشتر برای فرار از حالت درونی خودشه واقعا روز خوبی باهاش داشتم. جلوی سینما نگه داشت و ازش تشکر کردم... و قرار شد اگه برنامه ای گذاشت من و دوستام هم حتما بیایم و ازمون قول هم گرفته بود.
به خونه که رسیدم خانم سرمدی کلی از عزیز پذیرایی کرده بود تشکر وسپاس وحشتناکی ازش کردم و اون رفت ... من هم لباس هام و عوض کردم... وخوشبختانه عزیز میلی به غذا نداشت.
منم تصمیم گرفتم یه خرده استراحت کنم تا فردا جون سر و کله زدن با پرند و اون استاد موسیقی مزخرفشو داشته باشم.


مشغول جمع کردن میز صبحونه بودم که پرند با یه تاپ مشکی دو بنده و یه شلوار چرم مشکی با کمربندی که سگکش مارکDior بود جلوم ظاهر شد.
با اخم گفتم:پرند این چیه پوشیدی؟
پرند با تعجب گفت:زشته؟
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:نه زشت نیست...
پرند:خوب پس چی؟
-درست نیست اینو جلوی کیوان بپوشی...
پرند با چشمهای گرد شده گفت:اخه چرا؟
-پرند برو یه لباس سنگین تر بپوش... و با طعنه گفتم:از همونا که جلوی باباتم میپوشی...
پرند خیلی از حرفم خوشش نیومد. درحالی که اخم کرده بود و لب برچیده بود با این حال به سمت پله ها و بعد هم به اتاق رفت و در و کوبید.
با صدای زنگ بدون اینکه بپرسم کیه درو باز کردم. تصویر کریه کیوان و تو ایفون دیدم و لازم نبود خیلی باهاش هم کلام بشم.
کیوان وارد خونه شد وبا دیدن من انگار ضدحال خورد وگفت:سلام.
-سلام...
کیوان:پرند نیست؟
-الان میاد... وشربتی وکه اماده کرده بودمو به دستش دادم. یه تی شرت جذب پوشیده بود و جین مشکی... روی صندلی پیانو نشست. من هم روی مبلی نشستم کیوان پشت به من بود.... تی شرت مدل کوتاه مزخرفش بخاطر اینکه نشسته بود بالا رفت و شلوار فاق کوتاه مشکی مزخرفترش پایین تر اومد... صحنه ی تهوع اوری جلوم بود... نه میتونستم به این مسئله تذ اما نمیتونستم اجازه بدم پرند تنها با این موجود چندش اور یک جا باشه...
با دیدن قامت پرند که تند پله ها رو پایین اومد نفس راحتی کشیدم بلوز استین بلند سفیدی پوشیده بود حداقل بهتر بود هرچند دوست داشتم شلوارش هم عوض کنه...
موهاشو دم اسبی بسته بود کنار کیوان نشست و کیوان مشغول تدریس شد.
یه پچ پچ هایی هم با هم داشتند...
بدبختی اینجا بود که بخاطر ریخت پشت نمای نحس کیوان حتی نمیتونستم بیشتر حواسم بهشون باشه هرچی که بود شوخی حادی بینشون رخ نداد.
پرند هم چند باری به بهانه ی اوردن و بردن شربت و بستنی میخواست منو دک کنه اما بخاطر اپن بودن اشپزخونه و وجود پیانو که در تیر راس من بود خیلی موفق نشد.
من هم یا مینشستم و مثلا میز و گرد گیری میکردم... یا به دو گلدون کنار میز تلویزیون رسیدگی میکردم وبرگهای زردشونو جدا میکردم و بهشون اب میدادم... اینقدر بدم میومد گل و گلدون ها خشک و پژمرده باشن... وقتی بهشون اب دادم وبا دستمال نم دار برگهاشونو تمیز کردم یه ذره باطراوت شدن... بخصوص که بوی نم خاک هم تو خونه پیچیده بود.
اگر حضور کیوان نبود احساسات نوستالژیک من که یاداور شمال و فضای شمال بود به اوج خودش میرسید... ولی یه طرف این شمال این کیوان نحس حضور داشت!
بعد از اتمام درس فکر کردم که باید به پارسوآ مطلب و بگم ... وحین خداحافظی هم اتفاقی افتاد که بیشتر به این نتیجه رسیدم تا شر کیوان و هرچه زودتر کم کنم... بخیال اینکه من حواسم نیست غافل از اینکه من از پشت پنجره داشتم نگاه میکردم ... قرار شد پرند کیوان و تا دم در بدرقه کنه ... اماقبل از خروج کیوان ، اون پسره ی احمق از فرصت استفاده کرد و رفت سراغ لب های پرند... چیزی که دیده بودم در باورم به هیچ وجه نمیگنجید.... اون دختر فقط سیزده سالش بود. برای این روابط هنوز خیلی زود بود.
حالا معنی طرز لباس پوشیدنش و جلوی کیوان میفهمیدم... و شوخی ها و صمیمیتی که باهم داشتن...لبهامو گزیدم... تا اخرین لحظه که کیوان از خود بی خود شده بود و اختیار کاراش رو نداشت تماشا کردم... اونقدر خشک شده بودم که نمیتونستم از جام تکون بخورم.
با صدای بسته شدن در حیاط و صدای برخورد لک و لک دم پایی های پرند با سنگفرش باغ به خودم اومدم و مشغول اماده کردن غذا شدم.
تا صرف نهار پرند کاری به کارم نداشت نمیدونم شایدم چون خیلی اخم هام تو هم بود سراغم نمیومد... حواسش به طوطیش بود که اسمشو گذاشته بود پسته وسعی داشت حرف زدن بهش یاد بده... و من هم در افکارم غرق بودم که چطور به پارسوآ باید بگم که...!!!
با اومدن پارسوآ و سلام وعلیکی که با من داشت میز نهار و چیدم... پرند مدام حرف میزد و از کارهایی که صبح انجام داده بود تعریف میکرد.
بعد از صرف غذا پرند به اتاقش رفت و پارسوآ هم میخواست استراحت کوتاهی بکنه و بعد هم دوباره به شرکت برگرده ...
درحالی که براش چای بردم گفتم: میتونم باهاتون صحبت کنم؟
عینکشو با انگشت وسط روی بینیش هل داد به عقب وگفت: در چه موردی؟
خواستم حرفی بزنم که با هول گفت: مشکلی پیش اومده؟ شما که نمیخواین از اینجا برین؟
هاااا؟ نه بابا ... کجا برم...
نفس عمیقی کشیدم وگفتم: راجع به پرنده...
پارسوا با نگرانی گفت:طوری شده؟
-میتونم بشینم؟
پارسوآ :البته ... خواهش میکنم ببخشید اصلا حواسم نبود.
روی مبلی نشستم وبه پارسوآ نگاهی کردم وگفتم: شما چقدر از روحیات پرند خبر دارید؟
پارسوآ:منظورتون چیه؟طوری شده؟؟؟
-من نمیدونم چطور باید بگم...
پارسوآ با نگرانی گفت: پس فهمید؟
با تعجب گفتم:ببخشید چیو؟
پارسوآ دستشو لابه لای موهای سیاه وخوش حالتش فرو برد وگفت:باید از روز اول بهش میگفتم...
سکوت کردم تا خودش بفهمه چیزی که داره راجع بهش فکر میکنه اشتباهه...
پارسوآ پوفی کشید وگفت:ب
نظرتون باید به پرند بگم که ماه اینده من و رها جدا میشیم؟؟؟ درواقع اصلا همه چیز بین من و اون تموم میشه...
با احساس گیجی گفتم:ببخشید من متوجه نمیشم؟
پارسوآ: پرند قضیه ی رها رو فهمید...
-ببخشید رها کیه؟
پارسوآ: همسر من...
-همسرتون؟؟؟ مگه ایشون فوت نشدن؟
پارسوآ از جا بلند شدو دستهاشو توی جیبش فرو برد وگفت:خوب چرا همسر اولم مادر پرند فوت شده ... اما رها ... راستش... چنگی به موهاش زد و کمی جا به جا شد وگفت: من شش ماه پیش بخاطر اقامتم درکاندا مجبور شدم با رها عقد کنم تا اقامتم حفظ بشه... البته ماه اینده قصد داریم از هم جدا بشیم چون بین خودمون یه قراری گذاشته بودیم... یعنی فقط من و رها عقد کردیم که اسم من بره تو شناسنامه اش وبتونم اقامتمو نگه دارم... ولی من دوست نداشتم پرند متوجه این موضوع بشه...
-اون روز به من گفتید دوستتونه...
این سوال ونمی پرسیدم دق میکردم از فضولی!
پارسوآ :خوب فکر نمیکردم لازم باشه بهتون بگم... از طرفی هم میترسیدم مبادا پرند بفهمه...
پس اونی که اینجا بود زنش بود؟؟؟ پس رابطه ای هم که باهم داشتن حلال بود... پس با لباس خواب حق داشت روی پله بایسته... پس پرند نباید میفهمید چون اینجا فقط بحث اقامت بود و پرند فکر میکرد اون زن یه دوسته... مدت عقد هم به زودی تموم میشد.خدا لعنتت کنه تی تی چقدر فحش نثارشون کردی!
هرچند پرند این موضوع رها رو میدونست که دوستشه ... ولی نمیدونست زنشه... کاش پارسوآ میفهمید که پرند کبک نیست سرشو زیر برف کنه!
پارسوآ اهی کشید وگفت: دلم نمیخواست پرند فکر کنه مادرشو فراموش کردم...
فکر کردم درسته بگم: بهر حال شما سیزده سال تنها زندگی کردید... پرند مسلما اینو درک میکنه...
پارسوآ لبخندی زد وگفت: حالا از کجا فهمید...
اوه این بیچاره هنوز فکر میکنه پرند جریان این دختره رو فهمیده... ولی خوب نفهمیده... ولی یه چیزایی میدونست.
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:اون از اشنایی با دوست دختراتون مطلعه ... حتی روز اول... منو...
پارسوآ سریع تصحیح کرد وگفت: اره.. مادرخدا بیامرزم خیلی اصرار داشت من ازدواج کنم سه چهار تا دخترم با بهونه و بی بهونه به خونه میاورد به عنوان پرستار ومعلم و... پرند هم رو حساب دیدار با اونا اینطوری بیان میکنه... وگرنه من سرجمع با هیچ کدوم از اون قبلی ها یک ساعت هم صحبت نکردم. اگرم بخاطر مشکل اقامتم نبود حتی حاضر نمیشدم با رها محرم بشم... مشکل من اینه که نمیخواستم پرند بفهمه رها همسر قانونی منه ... با این موضوع سخت تر کنار میاد تا اینکه فقط فکر کنه یه دوست دختر زودگذره.
پیشونیمو خاروندمو گفتم: به هرحال موضوع اصلا این نبود مهندس...
پارسوآ چشمهاشو گرد کرد وعینکشو با انگشت اشاره بالا داد وگفت:پس چی؟
-پرند این موضوع عقد قراردادی تون رو نمیدونه...
پارسوآ:ولی شما گفتید که...
-نه این فرضیه ی شما بود... من نگفتم پرند فهمیده رها خانم همسر قانونی شمان!


پارسوآ کله اشو خاروند وگفت: یعنی من دوساعته الکی توضیح میدم؟
خنده ام گرفت وسرمو انداختم پایین.
پارسوآ گردنشو به سمت من خم کرد وگفت:میشه بپرسم موضوع چیه؟مگه بازم اتفاقی افتاده؟ مگه چند بار درماه اتفاق میفته؟من تا جایی که میدونم این اتفاقات ماهی یک بار بیشتر نیست...
از این حرفش گر گرفتم... با این حال نفس عمیقی کشیدم وگفتم: اقای ...
پارسوآ میون کلامش اومد وگفت: پرند چش شده؟؟؟
-روابط دخترتون با دیگران براتون مهمه؟
پارسوآ به پشتی مبل تکیه داد و پاشو رو پاش انداخت وگفت: البته... اما پرند دوستان زیادی نداره...
قبل از اینکه بگم استاد جوون و کریه موسیقیش دوست پسرشه که به طرز جفنگی اونو می بوسه صدای پرند اومد که رو به پارسوآ گفت: به تی تی جون گفتی؟
پارسوآ به پرند نگاه کرد و کمی بعد با کف دست به پیشونیش زد وگفت: اخ اصلا یادم نبود پرند....
پرند جلو اومد روی پای پارسوا نشست وگفت: حالا بگو دیگه...
پارسوآ به من نگاه میکرد انگار منتظر بود من بحثم وجلوی پرند هم ادامه بدم.پرند هم مشکوکانه به من خیره شده بود.
لبخندی زدم وگفتم:ماجرا چیه پرند؟
پارسوآ: راستش پرند قراره سه شنبه ی هفته ی اینده بره مهمونی... تولد یکی از دوستانش... اگه شما بتونید باهاش برید من حرفی ندارم... اما تنها اجازه نداره بره...
پرند ازجا بلند شد و روی دسته ی مبل من نشست وگفت:تی تی جون تو رو خدا... من تا به حال تولد هیچ کدوم از دوستام نرفتم... خواهش میکنم... بیا... تورو خدا... بخدا بهت خوش میگذره... تو رو خدا...
طوری التماسم میکرد که دلم براش سوخت و پارسوآ گفت: پرند تی تی جون و اذیت نکن شاید نخوان بیان...
تی تی جون؟ با گفتن این حرف یه جوری لبخند کجی هم بهم زد.
چشم غره ای به پارسوآ رفتم که باعث شد سیخ سرجاش بشینه و با جدیت به پرند گفت:شاید وقت نداشته باشن پرند... اینقدر اصرار نکن...
پرند با دلخوری گفت: تی تی جون بخدا به تو هم خوش میگذره... بهت قول میدم... تو رو خدا... همه ی دوستام میرن... من که هیچ جا نمیرم تو روخدا...
جوری اصرار میکرد که کم مونده بود گریه اش دربیاد... دلم سوخت و نگاهی به پارسوآ انداختم انگار با چشمهاش داشت ازم خواهش میکرد ...
و حرفش با نگاهش یکی شد چون گفت: البته مطمئنم خانواده ی کیانا دوست پرند تحصیل کرده هستن... از این بابت نگران نباشید.
پرند دوباره با نگاهی پر از خواهش به من خیره شد... با لبخند رو به پرند گفتم: باشه... من حرفی ندارم...
پرند با خوشحالی و درعین ناباوری با هیجان خاصی بغلم کرد وکلی صورتمو بوسید.
بعد از تموم شدن بوسه هاش گفت: پس من میرم لباسمو انتخاب کنم... و بدو از پله ها بالا رفت.
به پارسوآ نگاه کردم. با لبخند ژکوندی مات من شده بود ... و همچنان با خیرگی خاصی نگاهم میکرد بدون اینکه متوجه باشه منم بهش زل زدم و منتظرم ببینم کی قرار این نگاه های خیره اش تموم بشه... زیر لب پیش خودم گفتم: تموم شدم چشم چرون...
انگارفهمید زیادی نگام میکنه چون خیلی تابلو و ضابلو و ضایع نگاهشو به پایه ی میز دوخت وگفت: حالا نگفتید چی میخواستین بگین؟
از جا بلند شدم حالا وقت این نبود که بگم... نمیخواستم تولدی که پرند میخواست بره رو براحتی خراب کنم... برای همین گفتم: باشه برای بعد...
خواستم به اشپزخونه برم که صدام کرد.


صدای خوبی داشت... نه به خوبی اهورا... ولی اون هم صدای بم و مردونه ای داشت.
بهش نگاه کردم وپارسوآ گفت: ممنون که با پرند می رید...
لبخند کمرنگی زدم و به اشپزخونه رفتم. از نگاه های خیره اش که بی حواس بود خیلی خوشم نمیومد ... اما سنگینی رفتارش می تونست این خیرگی و بپوشونه ... و من بگذرم از اینکه کسی با لبخند مدت و ثانیه ای به من زل میزنه ... و با لحن خاص ولبخند محوی مگه تی تی جون... کسی که ماه اینده مدت عقدش تموم میشه... کسی که درگیر کارشه ... و حالا حس میکردم چقدر مزخرفم که زود قضاوت میکنم... اون همون بود که نشون میداد یه ادم اروم و نسبتا ساکت... مرموز... درعین حال مهربون. حالا که فهمیده بودم رها همسرش بوده و رابطه ای قانونی باعث میشد تا اون به اینجا بیاد حس میکردم الان پارسوآ همونیه که از اول تو ذهنم بود... همون پدر کوچولویی که زندگی جنجالی و جذابی داره... پدری که فقط هفده سال با دخترش اختلاف سنی داره.
لبخندی به افکارم زدم... و خودمو برای هزارمین بار شماتت کردم که چرا اینقدر زود قضاوت میکنم...!
مشغول سرخ کردن پیاز برای درست کردن ماکارانی بودم که صدای پرند بلند شد وگفت: من برای تولد لباس ندارمااا...
پارسوآ : خیلی خوب... یکشنبه میریم خرید خوبه؟
پرند راضی نبود با اینحال با غرغر گفت: تازه شنبه هم جلسه ی اولیا مربیانه ... باید بیای...
به هال نگاه کردم ، دنبال پارسوآ میگشتم تا بدونم چه جوابی میده خدایا این ملت یه واکسن واسه فضولی اختراع کنن!... پارسوآ برای رفتن به شرکت اماده شده بود ...
براش یه لیوان چای ریختم و گفتم: مهندس چایی تون سرد نشه...
پرند دوباره با غر ولند گفت: اگه نیای نمره انضباطمونو کم میکنن...
پارسوآ کتش را پوشید وگفت: مگه دفعات پیش نیومدم ازت نمره کم کردن؟
پرند:این دفعه نامه دادن... باید امضاش کنی... تو جلسه به خانم ناظممون تحویل بدیش...
پارسوآ اصلا گوش نمیداد تا کمر توی کیف سامسونت نقره ایش فرو رفته بود و بنظرم دنبال یه چیزی میگشت.
پرند پایش را روی زمین کوبید وگفت: همه پدر ومادراشون میرن...
پارسوآ اخمی کرد وگفت: هزار مرتبه نگفتم این حرکتو نکن...
پرند با لجاجت باز پایش را روی زمین کوبید و من دوباره به چایی اشاره کردم تا سرد نشده پارسوآ اونو بخوره و بعد هم بره.
پارسوآ با کف دست یک ضربه به کمر پرند زد وگفت: قوزم نکن...
وبه اشپزخانه امد وبا لبخند تشکری کرد . پرند هم با لگد به پای پارسوآ زد وگفت: وحشی ... کمرم کبود شد!
پارسوآ با خنده موهای پرند و کشید و جیغشودراورد. پرند هم با حرص به کتش حمله کرد ومیخواست اونو پاره کنه. پارسوآ دستهای پرند و از مچ گرفت و سعی داشت تقلای پرند و اروم کنه البته موفق شد اما حرص پرند هنوز کامل تخلیه نشده بود.
بعد از کشتی پدر و دختری بالاخره پارسوآ به رفتن رضایت داد و درباره ی جلسه هم بهانه ای برای نرفتن اورد.
پرند بق کرده روی اپن نشست وگفت: شنبه همه جلسه رو میرن...
-خوب پدرت کار داره پرند.
پرند: الاغ یعنی یک ساعت نمیتونه اون شرکت کوفتی شو ول کنه؟
-پرنــــــــــــــــــــد؟
پرند سیخ نشست وگفت: بله؟
- این چه طرز صحبت کردنه؟
پرند خندید وگفت: اوووو... تی تی جون من همیشه اینطوری صحبت میکنم.
با اخم گفتم: تو حق نداری با پدرت اینطوری صحبت کنی اصلا درست نیست...
پرند لب برچید وگفت: خوب چیکارکنم؟ اصلا به حرف من گوش نمیده...
-باید فحش بدی؟
پرند شونه هاشو بالا انداخت و درحالی که با بند پاچه ی شلوارش ور میرفت گفتم:
-مودبانه ازش خواهش کن... اگرم نمیتونه بیاد درکش کن.
پرند نفس کلافه ای کشید وگفت: اگه نمره ام کم بشه تقصیر اونه...
سرمو تکون دادم وگفتم: جلسه از چه ساعتیه؟
پرند: یازده و نیم تا یک...
-حتما باید اولیا باشن؟
پرند: نه بابا مهم اون امضاس... اون دفعه ای دوستم خاله اش و اورده بود.
اهمی کردم وپرند بی هوا به من خیره شد وگفت: تی تی جون شما شنبه ها کاری ندارین مگه نه؟
دقیقا داشت فکر منو میخوند... نه کاری نداشتم.
لبخندی زدم وادامه ی فکرشو گفتم : خوب اگه بخوای من میتونم تو جلسه شرکت کنم...
پرند فوری از جاش پرید وگفت: به خدا چاکرتم تی تی جون ن ن ن...
لبخندی زدم... حیف حرکت صبحش هنوز یادم بود وگرنه باهاش مهربون تر برخورد میکردم... نمیدونم چرا دلم میخواست به پرند کمک کنم... حس میکردم تنهاست... احتیاج به کمک داره . حس میکردم این خونه احتیاج به یه نظم داره... پارسوا هرچقدر پرند و دوست داشته باشه اما نمیتونست درکش کنه... نمیتونست باهاش درد و دل کنه... میخواستم سعی کنم تا جای خالی یه گوش شنوا یا یه سنگ صبور و برای پرند پر کنم. هرچند مطمئن نبودم موفق میشم اما دلم میخواست سعی کنم و مطمئن بودم بالاخره یه نتیجه ای هم داره... کارهامو انجام دادم... خیلی هوس کرده بودم خونه رو تغییر دکور بدم... نمیدونم این همه وسایل شیک و یونیک حق نداشتن در عین بی سلیقگی کنار هم چیده بشن... فضای خونه تنگ وتاریک شده بود.
یه لحظه تو دلم ارزو کردم اگراین خونه زندگی مال من بود اونقدر با سلیقه تمام وسایل و میچیدم که همه انگشت به دهن بمونن... اهی کشیدم و به خودم تشر زدم: خوبه که نیست... همین مونده با چیدن وسیله های خونه فخر بفروشی...!!!



برچسب ها رمان پدر خوب ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 14
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 773
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 2,958
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 769
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 29,965
  • بازدید ماه : 122,904
  • بازدید سال : 270,685
  • بازدید کلی : 12,135,774