close
تبلیغات در اینترنت
رمان زیتون قسمت پنجم
loading...

رمان فا

_خود واقعیت چیزی به غیر از اوون که تو تهران بودی؟؟ غذام رو قورت دادم : نه..اما خیلی چیزها هست که تو نمی دونی.. ..نگاهم نمی کرد با چنگالش رو دلمه هاش خطوط فرضی می کشید.... _می دونم..که خیلی چیزها رو نمی دونم..اومدم که بدونم....اومدم که کمکم کنی...که اجازه بدی باشم... ..لبخندی زدم..من این صدای…

رمان زیتون قسمت پنجم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3908 شنبه 05 بهمن 1392 : 15:10 نظرات ()

_خود واقعیت چیزی به غیر از اوون که تو تهران بودی؟؟
غذام رو قورت دادم : نه..اما خیلی چیزها هست که تو نمی دونی..
..نگاهم نمی کرد با چنگالش رو دلمه هاش خطوط فرضی می کشید....
_می دونم..که خیلی چیزها رو نمی دونم..اومدم که بدونم....اومدم که کمکم کنی...که اجازه بدی باشم...
..لبخندی زدم..من این صدای بم دوست داشتنی رو که حالا احساس می کردم پر از جرفهای نگفته ست رو دوست داشتم........................

 

_باده من اشتباه کردم..اون شب تو خونه..وقتی داشتی با هام حرف می زدی اشتباه کردم..می دونم از اینکه من رو اینجا آوردی چیه..با تعریف جریان نیلگون ...احساس می کنم با بعضی از رفتارام مجبورت کردم بری تو لاک دفاعی..این من رو اذیت می کنه..این که من کاری کنم که تو فکر کنی از ایده هات و زندگیت باید دفاع کنی...
_مسئله دفاع نیست...اومدنت به استانبول ..برای شناخت منه؟؟..درسته؟؟....
سرش رو بالا آورد..نگاهش که حالا اندکی هم تب دار بود رو به چشمام دوخت...
تو دلم یه نسیم بود..نسیمی که خنک نبود گرم بود..یه جورایی انگار تموم اون دیوارهای یخی تو قلبم رو با یه فوت داشت جا به جا می کرد..
_من این جا برای بودن در کنارت اومدم باده...
...سرم رو پایین انداختم...چه حس لطیفی بود..همه خستگیم انگار که داشت پرواز میکرد..این یه خستگی یه ساعت یا یه روزه نبود...یه خستگی 28 ساله بود..به اندازه تک تک روزهای تنهایی من بود...به تعداد تمام جنگیدنهای من برای بودن بود...
نیلگون با خنده بهمون نزدیک شد..امین نفسش رو با صدا بیرون داد...احساس کردم اون هم به اندازه من تحت فشارهای احساسی بوده...
نیلگون با خنده به امین تیکه های با مزه می نداخت و من ترجمه می کردم..امین هم زیر زیرکی به من نگاه می کرد و جوابش رو می داد..دیالوگ بینشون رو دوست داشتم..امین مثل همیشه مودب بود جنتلمن..نیلگون خوش خلق بود و مهربون...و من فقط داشتم ترجمه می کردم..نیلگون از آمد و رفتهای من گفت..از آرامشی که در کنار هم می گیریم و از پشیمونیش از این که چرا بچه دار نشده از اینکه ای کاش من دخترش بودم..امین سرش رو به نشانه درک کردن تکون می داد..احساس می کردم واقعا درک می کنه که نیلگون چه احساسی داره...
نیلگون هر دو مون رو بوسید..موقع خداحافظی بود...امین دست و جیبش کرد و بسیار بیشتر از پول غذا رو رو میز گذاشت..من می خواستم خودم حساب کنم..نیلگون کلا نمی خواست بگیره تو جار و جنجالی که ما راه انداخته بودیم ..امین خونسرد پالتوش رو پوشید و راه افتاد سمت در..من هم به دنبالش..
سوز برف که به صورتمون خورد کمی تو لباسهاموم جمع شدیم...
من : من دعوتت کرده بودم...
اخمی کرد و جوابم رو نداد...در کنار هم روی برفهای ریز راه می رفتیم..هوا به خاطر برفی که حالا کمی هم تندتر شده بود سفید به نظر می رسید...
_خسته ای؟؟
...به هش نگاه کردم که داشت به رو به روش نگاه می کرد...با این سئوالش احساس کردم باید خسته می بودم..اما نبودم..واقعا نبودم...
_نه..روزهایی بود که من روزی 01 ساعت تو رستوران کار می کردم...و روزهایی که من سه جای مختلف رو استیج می رفتم...به همین خاطر خسته نیستم....
_تو دختر مقاومی هستی....
..لبخند زدم..خوشحال بودم که در نظرش فقط دختر زیبایی نبودم..خصوصیات اخلاقیم رو هم می دید...
_می دونی امین...
..برگشت به سمتم و لبخند پر از مهری زد...
_چه قدر خوبه که در جایی به غیر دعوا هم داری اسمم رو صدا می کنی....


لبخندش رو با لبخند جواب دادم...
_خوب چی رو باید می دونستم..؟؟؟
..این جمله اش من رو که چند لحظه ای بهش خیره شده بودم رو به خودم آورد....پریده بود از سرم همه اوون چیزی که می خواستم بگم....
_خوب...راستش رو بخوای..یادم رفت....
بلند خندید..می دونستم این جور موارد تا چه حد قیافه ام خنگ می زنه....
_د..نکن این کارا رو دختر....
...من هم بلند خندیدم...شاد بودم..سبک بودم...خسته هم بودم..اما حسم..حس ملایمی بود...
به ماشین رسیدیم....و سوار شدیم....ماشین رو از پارک که در آوردم تلفنم زنگ زد...بهروز بود...
رو به امین کردم : تا حالا زنگ نزده بود جای تعجب داشت....
سلام و احوال پرسی کردم و بهروز پرسیدکه چرا خونه نمی یام و سر به سرم گذاشت و قطع کرد...
امین داشت بیرون رو نگاه می کرد : نگرانت شده بود؟؟؟
_یه جورایی آره.من معمولا اگه تنها بیرون باشم و کار خیلی خاصی نداشته باشم قبل از ساعت 10 خونه ام....
_مرد بسیار خوبیه...
_مرد مسئولیت پذیریه از زمان ازدواجش با سمیرا بی هیچ گفتمانی حضور پر رنگ من رو تو زندگیش پذیرفت تمام سعیش این بود و هست شوهر خواهر خوبی باشه...
_همشون دوستت دارن...
..ته کلامش یه جوری بود...
_دوستم دارن؟؟!!!..من هم دوستشون دارم ما فراز و نشیب رابطه مون زیاد بوده...با هم بودنمون هر کدوم شرایطش خاص بوده...
جوابش یه سکوت پر از کنجکاوی بود....به خیابون اصلی رسیده بودیم....
_باده من تا دم خونت میام ...بعد برام یه تاکسی بگیر برم هتل....
جا خوردم : هتل برای چی؟؟
_خوب برای اینکه وسایلم اون جاست و این که مردم برای چی می رن هتل؟؟
_مردم می رن هتل چون کسی رو جایی ندارن نه تو..
..انگار این جمله ام بدجور به مذاقش خوش اومد.....ولی جوابم رو نداد...
_کدوم هتلی؟؟
_هتل شرایتون..
_میریم اونجا تسویه می کنی...با هم بر میگردیم خونه ...تازه بهت قول می دم صبحانه اش از این هتل خوشمزه تر باشه...
خندید : اوون که صد البته اون طوره.اما صحیح نیست...
_دیگه داره بهم بر می خوره....
..اعتراض کرد وسط حرفش پریدم : همون که کفتم تصویب شد...
..با این جمله هر دو مون با بلندترین صدا خندیدیم...
_جمله خودم رو به خودم بر میگردونی؟؟
_دیگه این جوریاست دیگه....
دم در هتل همچنان داشت با من چونه می زد...تا این که با زور تهدید و دلخوری مجبورش کردم تا اتاقش رو پس بده و به سمت خونه من راه افتادیم...
هنوز داشت فکر می کرد : جلو دوستات خوب نیست...که من مزاحمت باشم...
_جلو دوستام بده وقتی که از راه دور اومده باشی و تو هتل بمونی...
به خونه که رسیدیم...چمدونش رو برداشت..تو آسانسور داشتیم بالا می رفتیم که به سمیرا زنگ زدم که نگران نباشه رسیدیم...در آسانسور که باز شد..
در رو باز کردم... : بفرمایید....
اومد داخل..لامپ رو رو شن کردم و همراهش به وسط سالن رفتم..چمدونش رو زمین گذاشت و به اطراف نگاه عمیقی انداخت خوب می دونستم منظورش چیه.....بغل دستش ایستادم..نگاهی به هم کرد : این مبل ها که اصلا شبیه اونی که من خریدم نیست...
رو مبل نشستم..حالا دیگه برای نگاه کردن بهش باید سرم رو خیلی بالا می گرفتم : به نظر من شبیه بود..هر چیزی اوون شکلیه که می بینی..نه اون که هست...نیت اون کار ظریف خیلی مهم بود...
..رو مبل رو به روم نشست و نظری به منظره دریای رو به روش انداخت ...
_خسته ای؟؟
_نه خیلی...منظره زیباییه....
_بله..این خونه رو به همین خاطر خیلی دوستش دارم ...
اتاق مهمان رو براش آماده کردم...ملحفه های نو رو در آوردم و سعی داشتم خوش خواب رو کمی جا به جا کنم تا بتونم رو تختی رو بندازم..کمی برام سنگین بود و تلاشم بی وقفه..که یهو یه دستی روی دستم قرار گرفت...سرم رو چرخوندم امین بود...تو چشماش خیره شدم....پر از مهربانی بود...موهام رو که تو صورتم اومده بود رو کنار زدم...
_برو کنار...چی کار می کنی؟؟..این خیلی سنگینه دختر....خودم درستش می کنم....
_آخه...
همون طور که داشت درستش می کرد : آخه بی آخه...
کارش که تموم شد گره کرواتش رو شل کرد . به من که تو چار چوب در ایستاده بودم نگاهی کرد : باده...من اومدم که باشم..این رو بهت یه بار دیگه هم گفتم..پس بذار که باشم...بودنم رو به نحو خودت بپذیر...تو رستوران یا هر جای دیگه ای..دوست ندارم که حتی تعارفش رو بکنی..بهم بر می خوره...این کارای بد قلق رو انجام نده...می دونم خیلی سخته تو باده ای..مقاوم و مستقل...اما اگه داریم سعی می کنیم هم رو بشناسیم...پس باید ...یعنی..
...حرفش رو تا اعماق وجودم حس می کردم...یه جورایی حق داشت..اگه داشتیم طی یه قرار نا نوشته حتی ناگفته به طور مستقیم..به هم شانس شناخت می دادیم...پس باید یه جورایی هم رو می پذیرفتیم....


خیلی خوب خوابید بودم...پاورچین وارد اتاق سالن که شدم ساعت 9 صبح بود ..پس هنوز از خواب بیدار نشده بود..حس جالبی داشتم از بودنش تو خونه....یه دوش مفصل گرفتم و یه شلوارک با تی شرت پوشیدم و رفتم تو آشپز خونه..چند وقتی بود ؟؟..خیلی وقت یا شاید هیچ وقت که انقدر از جون و دل آشپزی نکرده بودم...میز رو چیدم ...هر چیزی که فکر می کردم دوست داره رو آماده کردم ...چای رو برای دم گذاشتم و یه فنجون قهوه برای خودم ریختم و جلو پنجره ایستادم...هوا باد داشت و این به معنای موج های بلند بود...یه روزایی این موجها برای من نشانه دل پر از تلاطم خودم بود...
تو حیاط خونه هاکان نشستم...از ازدواجمون یه ماه گذشته یه شب نیمه گرم تابستونیه..هاکان هنوز هم مستقیم تو چشمای من نگاه نمی کنه...هر دو خسته ایم..هم من هم اوون...رو تاب سفید رنگ نشستم...کنارم می شینه...چشمای قهوه ای مهربونش خیسه...به سمتش می چرخم...صداش دو رگه شده گریه کرده..منقلب می شم...
باده...خسته ای نه؟؟؟...یه زمانی درد دل می کردم با هاکان حالا نمی شه..هر حرفم برداشت دیگه ای پیدا میکنه..من این موجود مهربون و حساس رو نمی تونم آزار بدم..به هیچ عنوان...ادعا می کنم که خسته نیستم...هاکان اما باور نمی کنه...تنها تر شدی؟؟؟..ازدواجم کمی دست و پام رو بسته تر کرده اما من تنها تر نشدم...دریا آرومه..دل من اما متلاطم..پر از کف...چشمام می سوزه از یه بغض نیمه خورده..هاکان به چشمای لغزونم که نگاه می کنه..آه از نهادش بلند می شه..فرداش به بهانه یه ماموریت کاری دو هفته می ره پاریس...سمیرا و دریا میان پیشم...دو هفته با همیم..از خودم بدم میاد..از همه چیز..از سکوت و چشمای خیسی که باعث شده بود هاکان دوست داشتنی...برای دو هفته من رو تنها بگذاره تا بتونم به قول خودش نفس بکشم...
.
_صبحت به خیر...
...پریدم...ابرگشتم امین رو دیدم که با موهای نم دارش..از همیشه جذاب تر کمی پشت به من ایستاده بود...
با لبخند : صبح به خیر...تو نستی بخوابی؟؟
_خیلی خوب..ممنون....
لبخندی زدم : صبحانه حاضره ها..قول داده بودم از مال هتل شرایتون بهتر باشه...
_حتما هست....
..به سمت آشپزخونه حرکت کردم...پشت سرم اومد...رو صندلی نشست..براش چای ریختم و رو صندلی رو به روش نشستم...
_خیلی زحمت کشیدی....
تخم مرغ آب پز براش گذاشتم...تشکر کرد...
_زحمتی نیست نوش جانت....
_خلوتت رو به هم زدم؟؟
..منظورش خیره شدنم به پنجره بود...
_من از این خلوت ها همیشه دارم.....
_تنها بودن رو دوست داری؟؟
_من بلدم با خودم هم خوش بگذرونم....
_امروز کجا بریم؟؟
_ببرمت جاهای دیدنی استانبول رو نشونت بدم؟؟
جرعه ای از چایش رو نوشید : فکر خوبیه....
بعد از صبحانه حاضر شدیم...به سمیرا زنگ زدم...گفت برای شام منتظرمونه..همه بچه ها رم می خواد دعوت کنه...همه بچه ها شامل هاکان هم می شد...آیا این فکر خوبی بود؟؟..سمیرا معتقد بود که مرگ یه بار شیون هم یه بار....استرس گرفتم...یه جورایی دلم آشوب شد...
شلوار جین و تی شرت پوشیدم با کتونی و کاپشن..امین هم همین طور...راه افتادیم....
تو ماشین نشستیم..از اوون جایی که امین نه خیابون ها رو بلد بود نه گواهینامه اش بین المللی بود من رانندگی می کردم...
_یه کم تند می رم نه؟؟
_از یه کم بیشتر...
سرعتم رو کم کردم : سمیرا هم همیشه به هم تذکر می ده..اما نمی دونم چرا تو رانندگی سرعتم انقدر بالاست....
به سمت پایین شهر حرکت کردم می خواستم چند تا موزه و مسجد رو به امین نشون بدم...
ساکت بودیم....از کنار یه بیلبورد رد شدیم..عکس من روش بود...امین به پشت چرخید و یه بار دیگه نگاهش کرد: وقتی با تو ام..وقتی بیرون نیستیم..یه جورایی یادم می ره که تو یه مدل معروف هستی..
..از لحنش مشخص بود این مسئله هنوز هم تو گلوشه...
_می دونی چرا ستاره اوون شب اون فیلم رو آورده بود؟
_ستاره؟
_دوست دو قلو ها رو میگم...
کمی اخم کرد : نه؟؟...هر چند من آنچنان جا خورده بودم که خیلی هم چیزی از فیلم نفهمیدم...
_چون می خواست من رو خراب کنه!!
_چی؟؟!!!
_یعنی نفهمیدی اون دختر به تو علاقه داره....
آنچنان تعجب کرد که انگار بهش گفتم که ستاره آدم فضاییه....
_چرا چشات انقدر گرد شده..؟؟...
_این امکان نداره..اون بچه است و در ضمن هیچ وقت بیشتر از 4 تا کلام باهاش حرف نزدم من....
_مهم نیست که تو چه قدر باهاش حرف زدی...براش جذابی امین...
پوفی کرد و سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد : اصلا فکرش رو هم نمی کردم...
_می خواست من رو خراب کنه..کاری که نگین هم شدید دنبالشه...
_نگین منظورش به تو نیست..منظ.رش به تمام کمپلکس هایی که داره...
_چشماش خیلی غمگینه....من رو یاد کسی میندازه....
_چه طور غمگین نباشه؟...عاشق بردیاست..مردی که عین ماهی لیزه...نگین در ظاهر بردیا رو داره دوست دخترشه..دوست دختری که حتی مادر بردیا هم بهش راضی نیست...اما در باطن خوب می دونه که نقشش در زندگی بردیا چیه...یه دختر عاشق که ایراد های بردیا رو می بینه...بی احساسیش رو حس می کنه اما به همین هم راضیه...
_درسته...
_اگه نگین خودش کمی برای خودش ارزش قائل می شد برای بردیا هم جذا بتر می شد....
_نمی دونم ...فکر نکنم...
امین خندید : خوب بله برای بردیا چیزهای دیگه ای هم هست که تو زندگی مهم باشه....
..لبخند زدم... : برای تو ..تو زندگیت چی از همه مهم تره...؟؟
..چهره اش جدی شد...به رو به رو خیره شد...به پل قدیمی گلی که از دوره بیزانس مونده بود و داشتیم از زیرش کم کم رد می شدیم...
_من ...یه حس دارم..یه حس خیلی قوی...حسی که هیچ وقت نداشتمش...انقدر که خودم هم از بودنش هم سر خوشم هم مضطرب...حسی که همه وجودم باهاش عجینه...حسی که برام یه مسئولیت دوست داشتنی و سنگین آورده..مهم ترین چیزی که من تو زندگیم دارم..اوون حسه...و امیدوارم که این حس تبدیل به یه حضور بشه..حضوری که مسئولیتش هزار برابر زیبا تر و البته سنگین تره...


جا خوردم، پرواز کردم،و به جمله ای فکر کردم ..به حسی که به قدمت همین پل و شاید خیلی خیلی قدیمی تر بود اما هیچ وقت از زیباییش کم نمی شد..امین به سبک خودش حرف زده بود..به سبک امین بودن..مسئولیت پذیر....جنتلمن..کمی خودخواه...
دهنم رو باز کردم تا جوابی بدم هر چند واقعا نمی دونستم در مقابل این جمله که یه جورایی مثل نت های موسیقی ساده..سبک و تاثیر گذار بود چه می شد گفت....
سریع گفت : نمی خوام جوابم رو بدی باده..الان نه....به خودت فرصت بده....
و بعد هر دو تا مقصد سکوت کردیم..سکوتی که شاید گفتنی تر از هر کلامی بود....

دو تا مسجد دیده بودیم...زیبا بودن اما امین می خندید که از ایران اومدم مسجد ببینم ...تازه مال ایران خیلی هم قشنگ تره لا اقل خاکستری نیست...
...بهش حق می دادم....
تو یه چا یخوری سنتی نشستیم..تو استکانهای کمر باریک برامون چای آوردن همراه با باقلوا....
به استکانم خیره شده بودم هوا یه آفتاب ملایم و سبک داشت...چشمام رو بستم و سرم رو روبه آسمون گرفتم تا از این گرما اندکی لذت ببرم...
چند لحظه ای گذشت...چشمام رو که باز کردم دیدم امین بهم خیره شده...لبخندی بهش زدم که با همون لبخند جوابش رو گرفتم...تو چشماش لذت موج می زد.....
_خیلی آفتاب دوست داری نه؟؟؟
_آره..
_پس اگه جای من بودی چی من حدود 7 سالی که لندن زندگی می کردم در حسرت آفتاب بودم....
_به همین خاطر لندن رو زیاد دوست ندارم...من بیشتر عاشق اسپانیا بودم هم به خاطر آفتابش هم مردمش...
_منم اسپانیا رو دوست دارم....پس خیلی از شهرهای اروپا رو رفتی....
چایم رو قورت دادم : تقریبا همش رو....
_جالبه جلوی نگین اوون روز سکوت کردی...
_دلیلی نداشت که جوابش رو بدم داشت لذت می برد از حرفاش...داشت فکر می کرد اوون لحظه در مرکز توجه خراب کردن دنیای کوچیک آدم ها لذتی نداره....
لبخندش عمیق تر شد : تو اندیشه هات هم بسیار خاصه....

دوباره سوار ماشین شدیم...می خواستم ببرمش خرید ....غر می زد...اما می دونست که باید برای دو قلوها و مادرش خرید کنه....
سکوت کرده بود و بیرون رو نگاه می کرد ....
_ساکتی امین....
سرش رو چرخوند...خیره شده بود به رو به روش..با خودش در جدل بود...یه حرفی بود که میومد و میرفت...سکوت کردم تا تصمیمش رو بگیره...
تا بالاخره به حرف اومد..البته به سختی و با من من...: چرا طلاق گرفتی؟؟..چه طور حاضر شد از دستت بده؟؟....
نفسم حبس شد..بعد از این همه مبارزه با خودش اصلا انتظار نداشتم این همه رک و صریح سئوال کنه...
..منتظر جوابش بود...و من حرفی برای گفتن نداشتم...داشتم..اما گفتنی نبود..نمی تونستم بگم نباید براش مهم می بود.....
_خوب...راستش رو بخوای...شاید براش مهم نبود این از دست دادنه....
...جمله ام صحیح بود یا نبود؟...خودم هم نمی دونستم...مسئله خیلی ساده تر و در عین حال خیلی پیچیده تر از این حرفها بود...
_دوستش داشتی؟؟
...جا خوردم..چه قدر پرسیدن این جمله ها براش سخت بود...قطره عرق رو شقیقه اش..دستایی که از شدت فشار مشت سفید شده بود...همه و همه نشانه یه جنگ درونی بود....
_چرا می پرسی ؟؟
_......
_خوب من هنوز هم براش احترام خیلی زیادی قائلم...
...این یه جواب دیپلماتیک بود در عین بی ربطی..یه جورایی هم جواب بود....
_اون به تو حسی بیش از احترام داره...
..خوب این صحیح بود...اما کافی نبود...
_من با حس اوون کار ندارم ..اونم به حس من...
_چرا هنوز اورهون موندی؟؟
_من به این فامیلی احتیاج دارم...
...به همین رکی و صراحت...جوابم درست بود..تنها جواب بی حاشیه ای که تو این چند وقت داده بودم....
ادامه دادم : اگه حوصله کنی..بی خیال خرید می شیم..می ریم به جایی که فکر می کنم یکم همه چیز برات بازتر بشه...
...باید پیش خودم اعتراف می کردم که این مرد....برام انقدر مهم هست که بخوام خیلی از چیزهار و براش باز کنم...البته مطمئنا بخشی که به خودم مربوط بود...به باده....
از کوچه پس کوچه های خیابون جیهانگیر (cihsngir) وارد بی اوغلی شدیم..به محله قدیمیمون...به کوچه های باریک که دو طرفش خونه های قدیمی آجری بود..پنجره های دو طرف کوچه به قدری به هم نزدیک بود که فکر می کردی...اگه از پنجره ات دستت رو دراز کنی به پنجره همسایه رو به رو می رسی..کوچه نسبتا خلوت بود..چندتا پسر بچه داشتن توپ بازی می کردم...
تو اون محل تقریبا همه کاسبها و البته خاله زنک های محل من رو می شناختن...از کنارم رد می شدن..سلام می کردن..جواب می دادم..با کنجکاوی امین رو نگاه می کردن...تو چشمشون پر از سئوال بود..می پرسیدن.جواب نمی گرفتن...به بقالی کوچیک محل که رسیدیم...بهش اشاره کردم..رو به امین..که تا همین الان بینمون یه سکوت نسبتا قوی بود : این محلی هستش که من بعد از اومدن از ایران توش زندگی کردم....این بقالی که مدتها به من و سمیرا نسیه می داد....
..همه حواسش پیش من و البته به محله بود...صورتش کمی جمع شد...
_این جا پایین شهر نیست..یه جای مرکزیه که تهش محل پر رفت و آمد ترین کافه های شهر و خیابان موازیش یکی از جاذبه های توریستی این شهر..خیابونی که ازش رد شدیم محل زندگی هنر مندای تئاتر..خواننده های نو گرا..و بچه هنری هایی هستش که زندگی های نسبتا مارژینال دارن...این محل..محل زندگی..آدم های عادی و دانشجوها و البته بعضی از رقاصه هایی هستش که تو همین کافه ها می رن رو صحنه.....از کنار بقالی رد شدم و جلوی اوون ساختمون قدیمی مون ایستادم...
..کنارم ایستاد...حضورش به هم دلگرمی میداد....خوشحال بودم که کنارم ایستاده....
_من اولین بار این جا اومدم...ترسیده..رمیده و بی پناه....این جا شروع به زندگی کردم...یه خیابون بالاتر ..گارسونی کردم و خیلی چیزهای دیگه ای که می دونی....
بالاخره سکوتش روشکست : آره می دونم...
_آوردمت این جا که بدونی من تو کدوم محله زندگی کردم...همه زن های این جا می دونن که من دست از پا خطا نکردم..معروف هم که شدم همین طور...
سرش رو به پایین بود : به این شک ندارم...
..حرکت کردم..پشت سرم اومد...خیابون ها رو پیاده راه می رفتیم..بعضی آدم ها برمی گشتن و دوباره نگاهمون می کردن.....
ایستادم...برگشتم به سمتش : اما کس به دست از پا خطا کردن من کار نداشت..مدل که شدم..درد سرهام که شروع شد...
..سرم رو تکون دادم تا بعضی چیزها و ذهنیت ها تو مغزم جا عوض کنن...
_اورهون موندم چون این فامیلی..این جا خیلی راه ها رو باز می کنه و البته خیلی راه ها رو به روی بعضی آدم ها می بنده...
من از خاصیت باز کردن راههاش هیچ استفاده ای نکردم..جاده صاف کن نیاز نداشتم....اما...راه خیلی چیزها رو که بست...منم نفس عمیقی کشیدم.....
....چشماش نگران بود...کنجکاو بود..دلخور بود...اما احساس می کنم با وجود این همه حاشیه رفتن من خیلی خیلی با هوش تر از این حرف ها بود که حرفام رو نگیره یا نفهمه....


تو صداش پر از استرس شده بود کمی بهم نزدیک تر شد..مچ هر دو دستم رو تو دستاش گرفت و نگاهم کرد : مشکل چی بوده باده ؟؟؟
_یه مردی بود...خیلی وقت بود که به پرو پام می پیچید...برام هدیه می فرستاد...نمی دونم آدم مشکوکی بود...من تنها بودم امین و به این کارم هم احتیاج داشتم...از نظر اوون من باید باهاش راه میومدم...
...مچ دستم رو بیشتر فشار داد..... : خوب؟؟
_خوب هیچی...امین این جا سوئیس نیست..این جا کشوریه که هنوز دنیای زیر زمینی توش خیلی قویه که گاهی پلیس یا دولت هم از پسشون بر نمیاد...همسر ولیعهد اورهون بودن اما این جا یعنی امنیت....
...از چشماش نگرانی می بارید : این طوری نگام نکن امین من هنوز همون باده ام....
_هنوزم این آدم هست....؟؟
پوزخند زدم :البته که هست....قبلا برام هدیه گلوله می فرستاد...
مچ دستم رو انقدر محکم گرفته بود که داشت دردم میگرفت وسط حرفم پرید : چییییییی؟؟
_امین داد نزن..توجه جلب میکنیم...الان دیگه برام پیام میفرسته و گل....
_تو داری چی میگی؟؟؟....یعنی شکایت نکردی؟؟
صدام رو کمی آوردم پایین : شکایت؟؟..امین جان این جا آمریکا نیست یا انگلستان..این جا ترکیه است....شکایت یه جوجه مانکن تنها به کجا میرسه آخه...الانم جز دردسر برای دنیز و هاکان و افتادن خبر دست خبرنگار جماعت تاثیری نداره این شکایت....
دستم رو رها کرد ..دستی به صورتش کشید...: خدای من...آخه دختر...من به تو چی بگم.....
...یه قدم اومد جلوتر..حضورش نگرانیش حالم رو دگرگون میکرد...یه جورایی این نگاه عسلی لرزان خوش خوشانم میکرد....دستش رو گذاشت رو گونم...دستش سرد بود ..خیلی سرد : اگه یه چیزیت بشه؟؟...حق نداری تنها جایی بری..
..د..بیا..اینم عاقبت درد دل کردن با دکتر پاکدل.....
_امین ؟؟!!
_امین بی امین.....تصویب شد رفت....
_آخه..
...صورتم رو بین هر دو دستش گرفت... : باده مسئله تو نیستی..منم...منم که انگار نتونستم بگم..نتونستم چیزی رو بهت ثابت کنم...تو یه قدم اومدی به سمتم..برام گفتی...از خودت..از خیلی چیزهایی که نگی هم من دارم تو نگاهت می خونم...بگذار منم به عنوان یه مرد..به عنوان آدمی که میدونی نفوذش کم از خاندان اورهون نداره..به سمتت بیام...
...تو دلم لبخندی بهش زدم..حسود.....حسادتش یه جورایی به دلم مینشست...
_امین من عادت به محدودیت ندارم....خودت این رو خیلی خوب میدونی...
یکم عصبانی شد : من محدودت نمی کنم...تا وقتی این جاییم که هیچ..ایران هم برگردیم..باید بشینیم راجع بهش حرف بزنیم...
....بدم میومد از این که کار رو تموم شده می دونست..نه..البته که نه..اما....
با بدجنسی بهش نگاه کردم : من گفتم بر میگردم؟؟؟
کف دستش که رو صورتم بود رو از رو صورتم برداشت..جدی نگاهم کرد و دستش رو دور شونه ام انداخت و به جلو هدایتم کرد : بر میگردی..بر میگردیم...البته هر موقع که تونستم بهت اثبات کنم خونه حقیقیت کجاست.....
این طوری راه رفتنمون تو این محل درست نبود..اما به ته دلم که نگاه می کنم برام مهم هم نبود...حضورش..گرمای تنش..نگرانی نگاهش و قدرت و نفوذ کلامش انقدر زیبا و پر رنگ بود که نخوام به حواشی فکر کنم....
همون طور که دستش دور بازوهام بود سرش رو کمی پایین آورد : گرسنه نگهت داشتم...یه چیزی بخوریم؟؟
_من خیلی گرسنه نیستم..اگه بتونی تحمل کنی بریم خونه هم یه چیزایی بخوریم..هم کمی استراحت کنیم..شب شام مهمان سمیرا هستیم...
...دستش رو محکم تر دورم حلقه کرد..خیلی خوب می دونستم که تو ذهنش چی اومد..چیزی که تو ذهن من هم یه جورایی آزار دهنده بود...
..جلوی چشمای من یه جفت چشم قهوه ای سر خورده و یه نگاه عسلی قرمز عصبانی و حسود بود...
و من بی چاره که باید این وسط می موندم.....

خونه که رسیدیم یه چیزایی رو با هم قاطی کردم تا بشه غذا..تو این کار استاد بودم...بعد از غذا که امین ازش خیلی هم تعریف کرد..قرار شد یکم بخوابیم و حدود ساعت 8 بریم پایین..سمیرا گفت که به کمک احتیاجی نداره من به مهمانم برسم..بوسه داره کمکش می کنه...عجیب بود برام که بوسه بهم زنگ نزده بود تا سئوال پیچم کنه...
تو تخت الکی جا به جا می شدم...خیلی خوب می دونم دلیل این مهمانی سمیرا این بود که سمیرا و بهروز معتقد بودن این رشته اتصال من با هاکان که بیمار گونه هم بود باید هر چه زودتر گسسته می شد..و اینکه من خیلی خوب از نگاه بهروز و سمیرا و 100 البته از تعریفای دنیز فهمیده بودم امین خیلی باب میل این جماعت قرار گرفته...
به سمت راستم چرخیدم...خوب خانواده و راهنمای من هم این ها بودن..این ها که از 100 تا خواهر و برادر بیشتر به من لطف داشتن...نفس عمیقی کشیدم...کم کم خوابم برد....

نمی دونم چه قدر خوابیدم که با صدای در بیدار شدم...مثل همیشه یکم گیج زدم... : بفرمایید..
امین کمی لای در رو باز کرد : بیدار نمی شی؟؟..دیرمون داره می شه...ساعت 6....
سرم رو از روی بالشت بلند کردم و به چشمای خندونش که مطمئنا به من پف کرده خواب آلود می خندید نگاه کردم و دوباره رو بالشت ولو شدم : الان بلند می شم...
بلند خندید : کاملا مشخصه...از میزان سرحالیت...
سرش رو تکونی داد و از جلوی در کنار رفت ورفت به سمت اتاق خودش...
بلند شدم..دوش گرفتم و کمی آرایش کردم..موهام رو حوصله نداشتم درست کنم یه دونه کنار گوشم بافتم...
یه شلوار مخمل سبز پام کردم...با بلوز مشکی که یه آستین نداشت و کفشای تخت سبز...
از اتاق بیرون اومدم..از رد ادکلن لخش گرفتم که تو سالن ایستاده..به سمتش رفتم پشتش بهم بود و معلوم بود که بابند ساعتش در گیره..به قد و بالاش و لباس شیک تنش نگاه کردم...به بلوز مردونه سورمه ای که آستین هاش رو بالا زده بود و شلوار کتون آبی نفتی و کالج های سورمه ایش...
رفتم رو به روش ایستادم یه نگاه به سر تا پام انداخت یه کم به سر شونه لختم با اخم ظریفی نگاه کرد..اما پیش خودم اعتراف کردم که این نگاه که خالی از لذت هم نبود برام آزار دهنده نبود..یاد برداشت اولم که افتادم خندیدم...
نگاهم کرد : به چی می خندی....
..نا خود آگاه خندم بلند تر شد : هیچی...
_هیچی؟؟..داری غش می کنی...
لبخند بزرگی رو لبهای اونم اومده بود...دستم رو دراز کردم تا بند ساعتش رو براش ببندم...
_نمی خوای بگی به چی می خندیدی؟؟
...همون طور که بند ساعتش رو محکم می کردم : به خودم می خندیدم..اوایل فکر می کردم تو سنگی
_سنگ؟؟!!
_آره خوب..چون فقط صورتم رو نگاه می کردی....
...بلند خندید ....بعد یکم خنده اش رو جمع کرد و خیره شد به چشمام..من که بند ساعتش رو بسته بودم اما هنوز دستم به مچش بود غرق نگاه پر از التهابش شدم ..
امین : تو این جوری فکر کن وورو جک....
این رو گفت و به سمت در رفت ...من جا خورده بودم...احساس می کردمرو دست خوردم یه جورایی هم خنده ام گرفته بود...
_نمی یای..داره دیر می شه ها....


اول همراه امین به مغازه ای در اطراف خونه رفتیم تا گل و شکلات بگیریم..امین دوست نداشت که دست خالی به خونه سمیرا بره و بعد به آپارتمان سمیرا رسیدیم که ازش بوی زعفران به مشام می رسید..از سر و صداهای داخل مشخص بود که بچه ها اومدن...قیافه امین جدی بود..مطمئنا حدس زده بود که به احتمال زیاد هاکان هم هست..بهروز در رو باز کرد..سلام احوال پرسی بسیار شادی کرد و سمیرا و بوسه و روزگار هم جلو آمدن و خیلی دوستانه با امین دست دادن..طی یه قرار نا گفته بچه ها به زبان انگلیسی صحبت می کردن که تنها زبان مشترک جمع بود...دنیز و موگه و هاکان نبودن...
دریا از توی اتاق بدو بدو اومد روی پام نشست و به ترکی شروع به تعریف کردن از اتفاقات اوون روز کرد..امین با لذت نگاهش می کرد و دریا کمی با رودر بایستی سعی در کشف امین داشت اما با روزگار راحتتر برخورد می کرد..بهروز که برای امین قهوه آورده بود سرش رو به من و امین که رو کاناپه دو نفره کناره هم نشسته بودیم نزدیک تر کرد و گفت : به بوسه عادت داره که با آدم های رنگ و وارنگ بیاد..از تو خجالت می کشه ...و خندید...

دریا از رو پای من بلند شد و دوید به سمت اتاقش...بهروز که پیش امین نشست و روزگار هم که بهشون پیوست منم با بوسه رفتم تو آشپز خونه...
سمیرا بازوم رو گرفت : بیا حساب پس بده ببینم قرتی خانوم...تو چشمات شکوفه بارونه...
بوسه : لعنتی...این سمیرا هم نمی ذاشت زنگ بزنم از فضولی درد مردم..اکسیژن به مغزم نمی رسید بنال ببینم چه کردید...
_هیس...چه خبرتونه..کولی ها..الان می گم...
رو صندلی رو به روم پشت میز آشپزخونه نشستن...خیلی خنده دار عین این زن فضولا بهم زل زده بودن منم همه چیز رو براشون تعریف کردم...جمله آخر امین بوسه رو به خنده انداخت : خره..فکر می کردی نگات نمی کنه؟؟!!
_خوب نه....
سمیرا : بس که خلی...
_نه سمیرا من همیشه انقدر حواسم به رفتارای خودمه که نمی فهمم دیگران دارن چه می کنن...
_خوب نگاهش بد نبوده که بدت نیومده..ولی خیلی آقاست..من و بهروز ازش خیلی خوشمون اومد...دنیز هم دوستش داره...
بوسه دستم رو که رو میز بود تو دستاش گرفت..به نگینی که پایین لبش بود نگاه کردم .. : اما باده..این جوری که تو میری ایران..اون وقت ما واقعا دلتنگ می شیم....
یه بغضی نشست تو گلوم...سمیرا هم چشماش خیس شد..سریع بلند شد و رفت سر گاز و در حالی که صداش می لرزید : خوش بخت باشی برای ما بسه ...من بدونم قدرت رو می دونن ...بدونم مردی که تو زندگیته می فهمه مسئولیت یعنی چی...دور هم که باشی عزیزترینی برای ما...
سرم رو چرخوندم به امین که وسط مردها نشسته بود و داشت با اون پرستیژ خاص خودش به حرفاشون گوش می داد و می خندید نگاه کردم...نا خود آگاه یه لبخند گشاد زدم...چرخیدم و به بوسه که رد نگاهش نگاه من بود نگاه کردم...بوسه چشماش رو به نشانه تایید باز و بسته کرد....

ساعت حدود نه بود و ما منتظر بچه ها..دل تو دلم نبود..استرس گرفته بودم..از هاکان یه جورایی مطمئن بودم و می دونستم که دنیز هم قبل از اومدن روشنش میکنه..اما امین ...از این پسر یکم متعصب خیلی هم مطمئن نبودم...
روزگار : مجله ها رو دیدی...نمایش مد این دفعه ات خیلی سر و صدا کرد....
من که یه برش پرتقال تو دهنم بود قورتش دادم : سر و صدا که باید می کرد..روزگار..یه پای ما جرا من بودما...
روزگار خندید : از خود راضی...
خواستم جوابش رو بدم که زنگ در رو زدن...با استرس به سمت سمیرا برگشتم که کنارم نشسته بود با نگاهش به هم اطمینان داد اما من از ترسم به سمت امین نگاه هم نمی کردم....که رو مبل کناری من نشسته بود...
در که باز شد..موگه و دنیز مثل همیشه پر سر و صدا وارد شدن و با همه دست دادن و با خنده های بلند دنیز همه توجه ها به اون سمت بود..اما پشت سرشون..هاکان...خسته..کمی نا مرتب...و کمی مضطرب وارد شد..با خودش هاله ای از اضطراب آورد طوری که کلا بچه ها کمی ساکت تر شدن...
چشمای قهوه ایش غمگین تر از هر زمان دیگه ای بود....هاکان با همه دست داد به من رسید..اما نگاهش به اوون حضور پر رنگ کنارم بود..من و هاکان هم قد بودیم...و امین از هر دو ی ما هم بلند تر بود و هم خیلی درشت هیکل تر...
هاکان به من نزدیک شد..شاید فقط من می فهمیدم که این نگاه چه قدر سر خورده است چون یک سال و نیم هاکان با همین نگاه سر خورده . کمی آزرده به من نگاه می کرد..جلو اومد و دستم رو تو دستش گرفت و بوسید....بچه ها سکوت کرده بودن...و من فقط صدای نفسهای امین رو می شنیدم که می دونستم اگه الان سرم رو بچرخونم برق نگاهش می ترسونتم....
هاکان به سمت امین رفت و دستش رو دراز کرد... : سلام..خیلی خوش اومدید...
..هاکان دوست داشتنی و تنهای من..
به نیم رخ امین نگاه کردم به رگهای شقیقش که داشت ورم می کرد..اما مثل همیشه در کمال ادب دست هاکان رو فشرد هر چند به قدری زود دستش رو ول کرد که نمی شد اسمش رو دست دادن گذاشت : سلام خیلی ممنون...
..هاکان به سمت مبل کنار پنجره رفت...منظره خونه سمیرا خوب دقیقا مثل منظره خونه من بود...
دنیز با خنده بلند و البته مصنوعی سعی کرد این جو رو تغییر بده..داشت تعریف می کرد که موگه چه طور وقتی می خواسته حاضر بشه سرش تو یقه اش گیر کرده بوده..ما جرا خنده دار بود اما روزگار و بهروز یکم زیادی می خندیدن می خواستن توجه ها به سمتشون برگرده...من و امین هنوز سر پا بودیم..می خواستم برم تو آشپز خونه که مچ دستم تو دستای امین گرفتار شد..این کار رو خیلی ظریف انجام می داد..سرش رو به گوشم نزدیک کرد : امشب از کنار من جمب نمی خوری....
...صداش به قدری عصبانی و لحنش انقدر دستوری بود که ترجیه دادم گوش کنم...آروم رو مبل کنارش نشستم..امین هم پاش رو روپاش انداخت و فنجان قهوه اش رو که سرد شده بود به دست گرفت...
سرم به سمتت روزگار بود که داشت از سریال جدیدی که بازی می کرد صحبت می کرد..به ظاهر داشتم گوش می دادم..اما همه حواسم به امین بود که چشم دوخته بود به هاکان...و صورتش هم کمی قرمز شده بود..هاکان طفلکی هم اصلا این ور رو سعی می کرد نگاه نکنه...
سر میز شام...سمیرا تمام سعیش رو کرد که بچه ها طوری بشینن که امین و هاکان حدالامکان با فاصله از هم بشینن..بوسه سرش رو تو گوش من که داشتم ماست سر میز می گذاشتم کرد : امین هاکان رو نکشه خوبه...
سرم رو بلند کردم..از چشمای امین آتیش می بارید..چون هاکان زل زده بد به من و بوسه..لبخندی از سر عجز به هاکان زدم که باعث شد یه لبخند به تلخی زهر به هم بزنه این رد و بدل کردن میمیک صورت هامون آتیش نگاه امین رو به قدری زیاد کرد که من و بوسه جیم زدیم آشپز خونه...موگه داشت مرغ ها رو تو دیس می گذاشت...
بوسه : سمیرا ...امین مثل آتش فشانه ازش می ترسم...
مو گه : به نظرتون رو به رو کردنشون کار درستی بود؟؟..
من هیچ حسی نداشتم..کرخت بودم...عصبی بودم...و دست و پام لمس بود....
سمیرا که داشت برنج توی دیس رو تزئین می کرد : مرگ یه بار شیون هم یه بار اتفاقا عکس العمل های امین خیلی درست و به جاست..من که خیلی بیشتر ازش خوشم اومد...
بوسه نگاهی به رنگ پریده من کرد : آخه..این داره پس میوفته...
سمیرا که داشت به سمت میز میرفت : بی خود..باده پاشو خودت رو جمع کن....
..گفتنش براشون آسون بود خوب...اونا که نمی دیدن من تحت چه فشار بی خودی هستم.....یه طرفم مردی بود که خیلی بی رو دربایستی..پیش خودم اعتراف می کردم که دوستش دارم..مردی که جذاب..با هوش..کمی متعصب..اندکی با چاشنی خودخواهی اما مسئول و مهربون و مودب بود و یک طرف هاکان بی آزار و دوست داشتنی و لطیف من که از نظر امین شوهر سابقم بود..شوهری که هنوز فامیلیش رو داشتم و هنوز باهاش ارتباط دوستانه و کاری داشتم....
بغل دست امین نشسته بودم...یه تیکه مرغ براش تو بشقابش گذاشتم خواستم براش برنج بریزم که دستش رو رو دستم گذاشت...یخ بود..به سردی لحنش که گفت کافیه...تا مغز استخوانم یخ زد...
بچه ها از هر دری صحبت می کردن و بعد از جمع شدن میز شام...ظرفها رو که تو ماشین ظرفشویی چیدیم..داشتم از آشپز خونه خارج می شدم که سمیرا دستم رو گرقت : باده..اصل ماجرای تو الان امین..اگه می بینی سختشه..ببرش..به هیچ کسم بر نمی خوره...دوستش داری از همه وجناتت پیداست..برات خوشحالم...شاید درست ترین تصمیمی باشه که تو زندگیت گرفتی خواهری...همه حواست به این باشه و غصه هاکان رو نخور..تو هر کاری از دستت بر میومد کردی..ما که مسئول انتخابهای آدم ها تو زندگیشون نیستیم...
نمی دونم سمیرا چه قدر عجز تو چشمام دیده بود که به این نتیجه رسیده بود که نصیحتم کنه...
با هم به سالن رفتیم...کنار امین نشستم و هاکان و روزگار هم رو به رومون بودن..دنیز کمی از پروژه امین پرسید و امین خیلی مختصر و مفید جوابش رو داد...
روزگار که انگار سکوت و تو خود بودن هاکان که بهش قیافه ترحم آمیزی داده بود ناراحتش کرده بود سعی می کرد..هاکان رو وارد بحث کنه : راستی هاکان دیدی باده تو شو جدید چه طوفانی به پا کرد..جات خالی از هر زمان دیگه ای مسحور کننده تر بود...
...آخ روزگار آخ..اینم بحث بود که تو وسط کشیدی؟؟...
نگاه نگران موگه به من افتاد و من بیخ گوشم صدای نفسهای عصبی امین رو داشتم و دستش که دور دسته مبل حلقه شد...
هاکان نگاهی پر از لذت و تحسین به من انداخت..این نگاه همیشه اش بود اما این جا جاش نبود : باده همیشه زیباست و همیشه هم نظرها رو به خودش جلب می کنه..مگه می شه بره رو صحنه و جادو نکنه...
...یخ کردم...وا رفتم...
هاکان : راستی باده می دونم دلت برای خونه تنگ شده..آخر این هفته همه جمع شید خونه ..کباب می زنیم..تاب سفیده رو هم تعمیرش کردم....
...هاکان تغییری نکرده بود این حرفهاشم از سر بدجنسی نبود حتی دعوتش هم که معلوم بود شامل امین هم می شه از سر صلح بود..اما جاش نبود...خراب کرده بودن...قیافه امین نمی دونم چه طور شده بود چون تو دیدم نبود و جرات چرخیدن به سمتش هم نداشتم ..اما حتما خیلی وحشتناک شده بود که موگه و سمیرا که رو به رو مون بودن اوون جور رنگ پریده نگاهش می کردن...
سرم به دوران افتاده بود...که یهو امین از جاش بلند شد...: سمیرا جان..بهروز عزیز من یکم خسته ام..ناراحت که نمی شید از حضورتون مرخص بشم؟؟
بدون نگاه کردن به سمت من از بچه ها خداحافظی کرد و رفت بیرون و من هاج و واج وسط سالن ایستادم..دیدمش که به جای بالا به سمت پایین رفت و من خشک شدم....
سمیرا : دسته جمعی گند زدیم....
دنیز : چرا ماتت برده باده برو دنبالش....این حرفش انگار تازه من و از لمسی در آورد...بوسه سریع پالتوش رو برام آورد...خوب چون ما از بالا اومده بودیم کت و پالتو نداشتیم..امین هم نداشت....به سرعت پله ها رو دویدم پایین...نگاه لحظه آخرش که داشت از پله ها پایین می رفت..نگاهی که پر از یه اعتراض بود ..جلو چشمم بود...


هوای بیرون باد داشت و سرد بود..چشم می چرخوندم تو خیابون تا ببینمش که کجاست ..نمی تونست خیلی دور بره....
هوا یکمی مه داشت و خیابون خلوت تر از هر زمان دیگه ای بود...دریا شدیدا مواج بود و باعث می شد که صدای زیادی ایجاد کنه و موج ها که به بلوار می خوردن تا فاصله نسبتا زیادی رو خیس می کردن ...صدای بوق کشتی میومد و یه قایق موتوری که با سختی داشت به سمت فانوس دریایی نزدیک ساحل می رفت....دیدمش...پشت به من رو به دریا گوشه بلوار دست به جیب ایستاده بود..تو اوون لباس مسلما سردش بود....دلم برای هر دو مون سوخت...هر دو مون هم مقصر بودیم و هم بی تقصیر....
از خیابون رد شدم و به سمتش رفتم که چشم دوخته بود به دریا..حسم کرد یا نه ..نمی دونم..اما حرف نزد..تکون هم نخورد..بوی شور دریا تو بینیم که پیچید..موجها که کمی خیسمون کردن..احساس کردم یکم بیشتر تو خودش جمع شد..آروم رفتم کنارش...
_امین...
برگشت به سمتم...چشماش هنوز هم پر از اعتراض بودن....اما معلوم بود که از دیدنم تعجب نکرده...
_امین سردت می شه....
نگاهش پر از پوزخند بود..اما دهنش اصلا برای جواب باز نشد....
دوباره چرخید سمت دریا..یه موج دیگه و نشستن یکم از نم شور دریا رو گونه ها و لبهامون....
نمی دونم چه قدر در سکوت کامل کنار هم ایستادیم...من پر از استرس بودم و اوون..پر از خشم..من نگران بودم که سرما بخوره اوون هیچ تغییری تو وضعیت خودش نمی داد....
احساس کردم که باید این سکوت رو بشکنم..بدون حرف زدن که چیزی حل نمی شد : تو..می دونستی من قبلا ازدواج کردم...
برنگشت تا نگاهم کنه... : آره می دونستم...می دونستم همسر سابقت مرد خوبیه..می دونستم که هنوز باهاش رابطه دوستانه داری..می دونستم که هنوز..که هنوز...
...گفتنش براش خیلی سخت بود....
_اگه می خوای بگی هنوز دوستش دارم یا دوستم داره در اشتباهی...
عصبانی شد...صداش رفت بالا در حد فریاد...موج آبی که به دیواره خورد.انگار کمی از پژواک صداش کم کرد...: که اشتباه می کنم...من اشتباه نمی کنم باده...بعد با دست به خونه اشاره کرد....:اوونی که اون بالا دیدم اون مردی که تو چشماش می شد..شکست رو دید دروغ نیست...
...امین اشتباه نمی کرد اما درست هم برداشت نمی کرد...سکوتم رو که دید..انگار که خشمش بیشتر شد...: من نمی تونم..باده..
به من نزدیک تر شد...حالا می تونستم آتیشی که از چشماش بیرون می زد رو واضح تر ببینم...دستاش رو تو موهاش کرد...و من نمی دونم تو اون وضعیت چرا مدهوش هر کدوم از حرکتهاش بودم....
_نمی تونم.می فهمی باده...
فریادش می رفت رو اعصابم....
من هم داد زدم..داد من همزمان شد با صدای بم بوق یه کشتی مسافری که دقیقا داشت از کنارمون رد می شد : نه نمی فهمم..تو دردت چیه امین...
دستش رو از بین موهاش بیرون آورد...و پوزخندی زد و با صدای نجوا گونه ای گفت : دردم...آره دیگه ..خوب دردم..راست میگی درد هم داره...
یکم دور خودش چرخید احساس می کردم می خواد به اعصابش مسلط بشه....خواستم کمی ازش فاصله بگیرم..بلکه کمی آرامش بگیره...دو قدم که به عقب رفتم...به سمتم با دو قدم بلند و خشن اومد...مچ هر دو دستم رو تو دستش گرفت و من رو به سمت خودش کشوند..یه جورایی پرت شدم به آغوشش..دستش رو که مچ دستم توش بود رو بالا آورد و گذاشت رو سینه اش...یه جورایی این نزدیکی بهم لذت می داد و اون نگاه ترس....
_چی کار می کنی؟؟
..اعتراضم شل بود و بی قوت...شاید اصلا نشنید...
که دوباره فریاد زد : دردم اینه..باده..دردم اینه که نمی تونم با شوهر سابق دختری که عاشقشم..دختری که همه زندگیم شده...دختری که نفسم به نفسش بنده تو یه اتاق زیر یه سقف باشم می فهمی...؟؟؟!!!!
بلند تر فریاد زد : می فهمی...؟؟؟؟!!
موج بلندی به دیواره خورد وخیسمون کرد...قطره شوری که رو لبم افتاده بود رو با زبونم پاک کردم.... سست شدم...دلم می لرزید ....شل شده بودم...غرق لذتی بی نظیر...غرق لذت شنیدن یکی از زیباترین جملات دنیا از دهان مردی که خوب می دونستم که خیلی ...و خیلی بیشتر از خیلی با مردهای دیگه برام فرق می کنه....
منتظر حرفی از جانب من نبود..دستهام رو بیشتر به سینه اش فشار داد...: نمی تونم تحمل کنم باده..من عاشقتم لعنتی..انقدر دوست دارم...و انقدر برام عزیزی که دست خودم نیست عکس العمل هام....هی به خودم میگم..امین از تو بعیده..اما نمی شه...نمی تونم..یه چیزی سنگینی هست ...
دستش رو به سمت رگ گردنش برد و زد روش : اینجا دقیقا همین جا باده...که نمی ذاره..که نمی تونم تحمل کنم که روزگار بگه رو صحنه همه رو جادو میکنی...منی که با هر حرکتت باهر نگاهت با هر راه رفتنت جادو می شم...منی که همش نگرانم..می فهمی نگران....
به اوون عسلی لرزون نگاه کردم...من این نگاه رو دوست داشتم حتی وقتی انقدر خشن می شد و کمی بی منطق....
صداش بم شد و نجوا گونه :من نگران این چشمای گستاخ سیاه می شم...مچ یکی از دستام که تو دستش بود رو بالا آورد...کف دستم رو گذاشت رو ی لبهاش و عمیق بوسید و من بیشتر از هر نوازشی..بیشتر از دیدن هر منظره زیبایی غرق لذتی وصف نا پذیر شدم...لذتی تا عمق وجودم که لختم می کرد....هیچی برای گفتن نداشتم..یعنی داشتم اما....
به پیراهنش که خیس بود و به لبهاش که داغ بود ...به کدوم باید توجه می کردم....
_یکم فقط یه کم رعایتم رو بکن باده...درکم کن...من خیلی می خوامت دختر...
خواستم جوابش رو بدم که یه صدا از جا پروندم....هر دو برگشتیم...به دنیز و هاکان نگاه کردیم که داشتن نگاهمون میکردن...اینا از کی اینجا بودن..چشمای خیس هاکان نشانه خیلی چیزها بود...
امین دستش رو محکم دور کمرم حلقه کرد..این مبارزه عادلانه ای نبود...انگار می خواست به هاکان بگه که من..
هاکان پالتوی امین رو که می دونستم با استفاده از کلید من از بالا آورده به سمت امین گرفت : باید با هم حرف بزنیم ...
امین پالتو رو گرفت و پوشید : باشه...
...باشه ای محکم و بی تزلزل....
دستم رو رو شونه هاکان گذاشتم : نیازی نیست...
هاکان نگاهم کرد و چیزی نگفت..با دست به امین اشاره کرد که به سمت ماشینش برن...و حرکت کردن...
دنیز اومد کنارم...دستش رو دور بازوم حلقه کرد...من داشتم به هاکان و امین نگاه می کردم که سوار ماشین شدن و از سمت دیگه خیابون رفتن...

قطره اشک سردی رو گونه ام نشست...دنیز..سیگاری به دستم داد : بذار خودشون مسئله شون رو حل کنن...
_اما..آخه...
_آخه نداره باده...آخه نداره...هاکان از چیزی که هست خجالت نمی کشه..چرا نمی خوای از عشقت لذت ببری تا کی می خوای جور بکشی...
چرخیدم به سمتش..به نگاه برادرانه و مهربونش : به هم گفت دوستم داره...
..انگار تازه داشتم تحلیل می کردم حرفهای امین رو که انقدر سبکم کرده بود که داشتم پرواز میکردم...
دنیز لبخند مهربونی زد : هنر کرد....تا حالا هم که نگفته بود از غرورش بود...یا شاید هم از ترس تو بوده....


با همراهی دنیز به خونه خودم رفتم....دوست داشتم تنها باشم و خیلی خوب می دونستم که بچه ها درکم می کنن...
به خونه خودم که رسیدم...اولین کار لباسهام رو عوض کردم و صورتم رو شستم...آب داغ که به صورتم خورد انگار انجماد تو صورتم باز شد....
رو مبل ولو شدم...حوله صورتم هنوز دستم بود...پام رو تکون می دادم و این نشانه اضطرابم بود...خونه سرد بود...باید شومینه رو روشن می کردم اما ...دستم رو روی قلبم گذاشتم...اون جا داغ داغ بود..
چشمام رو بستم به پشتی مبل تکیه دادم...نفسم یه جورایی تند بود...
چشمای خشنش و کوبش قلبش زیر دستم...و صداش یک لحظه از جلوی چشمم دور نمی شد..دور نمی شد اون همه اضطراب تو نگاش وقتی داشت می گفت که دوستم داره...
..دوستم داره...امین من رو دوست داره...این ها رو بلند با خودم تکرار کردم...تکرار این جمله حسی بهم می داد پر از نوازش..انگار که کسی با سر انگشتاش نرم روی بازوم رو نوازش می کرد...
من ...باده....چه قدر محتاج این زیبا ترین کلمه دنیا بودم؟؟.....مثل هر کس دیگه ای...مثل هر انسان دیگه ای....
هاکان....هاکان دوست داشتنی من....می دونم که الان براش اصلا هم راحت نیست...یه روزی کنار یه درخت توت ..ته باغ خونه مادریش....بهم گفت که تا ته دنیا..باهامه..پشتمه...من هم بهش همین قول رو دادم...این قول دقیق 72 ساعت قبل از طلاقمون بود..وقتی که وکیلش به دنبال قاضی بود که بشه راحت مجابش کرد که تو یه جلسه دادگاه توافقی به علت عدم تفاهم طلاقمون بده....
بلند شدم . رفتم کنار پنجره ایستادم...با دستام خودم رو محکم در آغوش گرفتم....مه غلیظ تر شده بود..اما دریا کمی آرام گرفته بود....من داشتم وارد مرحله دیگه ای از زندگیم می شدم...مرحله ای که هیچ وقت حتی فکرش رو هم نمی کردم که کوچکترین ربطی به سرزمینی داشته باشه که مدتها بود برام خیلی خیلی دور بود....
...من هم امین رو دوست داشتم...من همیشه رک بودم..با خودم بیش از هر کس دیگه ای...من دوستش داشتم و برای این جذبه بینمون دلیل خاصی هم نداشتم...هر چند جایی نمی دونم دقیق کجا یا حتی کی..بهم گفته بود که هیچ وقت برای دوست داشتن واقعیت دلیل پیدا نمی کنی..یکی رو دوست داری و چراش برات خیلی هم نباید مهم باشه...
امین به من احساس آرامش و امنیت می داد..کنارش بودن یه حس لطیف می داد به من...بی قرارم نمی کرد...و من هم به حس بی قراری احتیاج نداشتم...دختر بچه 18 ساله نبودم که علاقه و عشق برام به معنی بی قراری باشه..برای من..که تمام زندگیم مبارزه کرده بودم...برای هر حقم..تحقیر شده و حتی کتک خورده بودم...برای هر چیزی تلاشی مضاعف کرده بودم..علاقه ....کوبش قلب به دلیل نوازش بود..یه احساسی که به سبکی و نرمی حریر باشه..حتی اگه مردت خودش به سفتی فولاد باشه و یکم..متعصب...
دیر کرده بودن به ساعت نگاه کردم حدودساعت 3/30 صبح بود...دیگه کم کم داشتم نگران می شدم...از هاکان یه جورایی خیالم راحت بود..چون تو ذاتش خشونت نبود..اما امین..لبخندی زدم هیچ تضمینی برای اوون نداشتم....
روی کاناپه دراز کشیدم...نباید خوابم می برد..امین پشت در می موند...اما نمی دونم که کی خوابم برد...
با صدای برخورد چیزی به در تقریبا از جام پریدم...به ساعت نگاه کردم 4 بود..نیم ساعت بود که خوابیده بودم....دوباره اون صدا که مثل برخورد یه جسم ظریف به در بود از جام پریدم و رفتم سمت در..از چشمی نگاه کردم..امین بود...به کل فراموش کرده بودم...در رو به آرامی باز کردم....
نگاه خسته اش رو دیدم...نگاهی پر از خواهش که حالا داشت تو تاریکی راهرو برق می زد...بی حرف رفتم کنار..اومد تو...باز هم بی حرف...رو مبل نشست...رو مبل رو به روش نشستم...سرش رو به پشتی مبل تکیه داد و چشماش رو با انگشت اشاره و شصت دست چپش فشار داد....به بند ساعتش که سر شب به زور بسته بودم نگاه کردم...چه دور به نظر می رسید..خسته بود..انگار که از یه ماراتن قوی برگشته بود....
رفتم تو آشپزخونه و دستگاه قهوه جوش رو روشن کردم...بوی قهوه برزیل تو آشپز خونه پیچید...می دونستم که امشب خواب بر هردو حرومه...
تو یه لیوان بزرگ براش قهوه ریختم..برای خودم هم همین طور...رو به روش ایستادم...با لبخندی لیوان رو از دستم گرفت...
_بیرون سرده نه؟؟
سئوالم خیلی بی ربط بود اما اوون لحظه هیچ چیزی به ذهنم نمی رسید..برای شکستن سکوت...
نگاه مطمئنی به چشمام کرد : نه..من امشب خیلی گرمم...
...حرفش چندین معنی داشت اما من ترجیح دادم که چیزی رو برداشت کنم که بیش از همه خوشحالم می کرد...
آرنج هام رو به زانو هام تکیه دادم و لیوان رو بین دو دستم گرفتم....و همراه با بخار بیرون اومده از لیوان عطر تلخش رو به ریه هام کشیدم....
احساس کردم من شروع کنم بهتره : هاکان رو خیلی ساله می شناسم...از همون روز اول به دلم نشست..پسر خیلی خوبی بود...بی نظر بود..تو دنیای مد خیلی حرفه که رئیس مجله ای که براش کار می کنی..هیچ نظری بهت نداشته باشه....
پوزخندی زدم و ادامه دادم : بوسه عامل آشناییمون بود اما بعدها ...خود هاکان جایگاهش رو برام..یعنی برامون پیدا کرد..دسته جمعی دوستش داشتیم...یعنی داریم.. آروم ..بی آزار و دوست داشتنی....
لیوان رو تو دستم جا به جا کردم و خیره شدم به لبه لیوانم... : خودش گفته بهت...اما از دیده من نگاه کن امین...
ویزای دانشجوییم داشت تموم می شد...اقامت نداشتم و اگه از این مملکت بیرونم می کردن..جایی برای رفتن نداشتم...هیچ جا...دیگه اون جوری حتی سمیرا نامی هم نبود تا جای خواب بهم بده...
بغضم رو فرو دادم ..هاکان تک پسر اورهون...از اون طرف پسر خاله آک یورک معروف بود...چند وقتی بود این ور و اون و رشنیده بودم...شنیده بودم که....که.....همجنس گراست...تو دنیای مد...یعنی دنیای که ما توش بودیم این مسئله اصلا مهم نبود...برای من که اصلا...خودش چیزی نگفته بود اما این شایعات ...خب بود...من و بوسه دیگه تقریبا داشتیم مطمئن می شدیم ..چون حتی می دونستیم که کشش و علاقه اش به سمت کی هم هست....
جرعه ای از قهوه ام رو نوشیدم و به امین نگاه کردم که سرش پایین داشت به گلهای قالی نگاه می کرد...
ادامه دادم : اون مردک مزاحم تو زندگیم بود و شرایط ویزام...دنیز اومد سراغم..قبلش یکی دو بار مادر هاکان رو دیده بودم...ملاقاتهایی که خیلی عیان بود که باب طبع هاکان نیست....
..بغض کردم..صدام لرزید... : اومد گفت..باده آبروم تو خطره..این جا سر زمین سنتی هست و ما آدم های به نام..حرفای درمورد هاکان عین آتیش زیر خاکستره..داره دود می کنه و دودش کل خانواده رو میگیره..اگه بفرستیمش بره هم به شایعات بیشتر دامن می زنیم...بیا ..بیا بشو زنش...هم تو به خواستت می رسی که داشتن پاسپورت غیر ایرانیه...هم ما این نمایش رو اجرا می کنیم و خانواده رو از این فشار اجتماعی خلاص....
..بغضم بزرگتر شد..سرم رو بلند کردم و امین رو دیدم که نگران داشت نگاهم می کرد :من برای هاکان احترام قائلم امین....خیلی زیاد..خیلی زیاد تر از هر کس دیگه ای...اون مردتر از هر مردی که من دیدم...اونم مثل من قربانیه..قربانیه که کسی نمی تونه همونی که هست رو بپذیره...
سرم رو اندکی خم کردم : مگه ما چی می خواستیم امین..چی می خواستیم جز اینکه خانواده هامون ما رو با تمام غلطها و درستهامون بپذیرن؟؟؟.....ازدواج کردم باهاش..شدم زنش....اما شدم یه جورایی آینه دقش....رفتم خونش زندگی کنم..همون جایی که منبع آرامشم بود...تنها تر شدم...چون قبل از اینکه ..ازدواج کنم...محرم رازم بود..اما بعدش هر چی که می گفتم به خودش می گرفت..می گفتم تنهام..می شکست...چون خوب..می دونست که نمی تونه خیلی از نیازهای من رو بر آورده کنه...همش می گفت بهت ظلم کردیم..دست و پات بسته شده حتی نمی تونی بری دنبال عشقت....
نگاهی به امین انداختم : اینا رو گفته بهت؟؟
صداش خش دار شده بود دوباره : آره گفته...گفته که چه قدر نگرانته....
_دنیز خودش رو مدیونه من می دونه چون من آینده ام رو به پای اونا گذاشتم...من بعد از طلاقم هم اگه می خواستم راز خانوادشون رو حفظ کنم..نمی تونستم ازدواج کنم..با مردی از همین سرزمین..چون..اون وقت خیلی عجیب بود که من1/5 همسر کسی بودم...باهاش زندگی کرده بودم و دلیل طلاقم هم این بود که ما سر بچه دار شدن تفاهم نداریم..من بچه می خوام..اون نمی خواد...ولی هنوز...هنوز...
گفتنش برام سخت بود...سرم رو پایین انداختم..خوب شرمم می شد بگم... : این معامله دو طرفه بود...من یه فامیلی معتبر به دست آوردم که تضمینم شد برای پروندن مگسان گرد شیرینی...یه اقامت و یه پاسپورت..اونا هم بسته شدن دهن مردم..هر چند به نظر من موقتا....هاکان می خواست برای تضمین زندگی آینده ام خونه به نامم کنه یا سهام..از مجله..قبول نکردم...من محتاج پول کسی نیستم...من آرامش..و عشق می خواستم...که خوب..نمیدونم...من برای به دست آوردن هر چیزی بهای گزافی پرداختم امین...برای خانوم مهندس بود..برای زن بودن..برای زندگی کردن....به شهرت من نگاه نکن..همش کشکه...به این باده رو به روت نگاه کن...به باده ای که رو به روته...ببین باهاش باشی..برات برده یا باخت....
بی اختیار بودم...نفسم یه جورایی بی شمارش..نبضم هم بالا رفته بود....
از جاش بلند شد..من هم بلند شدم...خودش رو به هم رسوند...با یه حرکت آنی..محکم...و خیلی محکم در آغوشم کشید....سرم روی سینه اش قرار گرفت..از بیرون صدای زوزه باد میومد..اما من در مقابل تموم طوفانهای در پیش..این ریتم منظم قلب و این داغی بی وصف رو داشتم...
دستش رو محکم دورم حلقه کرد و با دست دیگه اش موهام رو که حالا بی پروا به دورم ریخته بود ..نوازش کرد...صداش نوازش گونه بود و مطمئن : هاکان که برام تعریف کرد...یه جورایی ته قلبم بهم اطمینان داد..اما این اطمینان برای چیزی نیست که تو ذهنه تو..همون که شرمت اومد در موردش حرف بزنی..این اطمینا ن برای این بود که دلت پیشش نیست...که دلی که من پیشت دادم...جاش امنه....من بردم...برنده ام باده..برنده ام که عاشقت شدم...که خدا..سرنوشت..بازی زمونه..شانس با تو بودن..شناختن و عاشقت شدن رو به من داده....
دستاش رو کمی شل کرد...با یه دستش ...زیر چونم رو گرفت و سرم رو بلند کرد...نگاهم کرد..عمیق...تو چشماش اطمینان بود..التهاب بود...خواستنی عمیق بود..عمیق به عمق همون دریای که از پنجره نمایان بود....
_تو مطمئنی امین ؟؟
_از خودم آره..اما تو....؟؟؟..هنوز زمان می خوای؟؟
..می خواستم؟؟...امین رو بیشتر می خواستم یا زمان رو؟؟....
نگاهش کردم...اما التهاب چشماش باعث شد سرم رو پایین بندازم...سرم رو دوباره بالا آورد..رو لبش یه لبخند بود...: این سکوت رو به علامت رضایتت بگیرم ؟؟...
خندیدم و دستم رو رو دستش که زیر چونم بود گذاشتم و چشمام رو به نشانه اطمینان دادن بهش یه بار باز و بسته کردم...
تو چشماش یه برق بی نظیری روشن شد..یه خوشی بی وصفی..دستش رو آروم بالا آورد و چونم رو به همراهش بالاتر...نگاهم کرد...چشماش بین دوتا چشمام در رفت و آمد بود و بعد یه نگاهی به لبم انداخت و دوباره به چشمام...انگار که دنباله یه اجازه بود..یه تایید...تاییدی که فکر کنم تو چشمام دید که خم شد و آروم و نرم لبش رو روی لبام گذاشت...جا خوردم...اولین بوسه عاشقانه عمرم بود...لبهاش نرم و آروم..روی لبهام حرکت می کرد و من مدهوش همه حسی بودم که بهم منتقل می شد....لباش رو یه لحظه از لبم جدا کرد و چشمای پر از نیازش رو به هم دوخت...من مست اون عسلی ملتهب شدم...این بار دستش رو محکم پشت گردنم گذاشت و محکم تر بوسیدم..من هم نا خود آگاه دستم پشت گردنش رفت و تو داغی و التهابش شریک شدم..حضورم رو که احساس کرد..حرکت دستش پشت گردنم و حرکت لبهاش عمیق تر شد....من غرق لذت از همه حسی که امین به من می داد..مست مست از التهابش بودم..بوسه مون چه قدر طول کشید نمی دونم اما نفس کم آورده بودیم که امین لبهاش رو جدا کرد...و پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند..هر دو نفس نفس می زدیم...خجالت می کشیدم به چشماش نگاه کنم..سرم رو پایین انداختم و لب پایینم رو به دندونم گرفتم..خم شدو با لباش..لبم رو از زیر دندونم کشید بیرون...به چشمای شیطونش نگاه کردم..
امین که صداش بم تر شده بود : تو می منی...و من مستتم....
لبخندی زدم ....
_هیچ وقت چشماتو ازم ندزد باده...بذار همیشه این سیاهی که غرقم می کنه رو داشته باشم....
_تو هم خودت رو ازم دور نکن...من طاقتش رو ندارم....
محکم بغلم کرد ..گوشم رو گذاشتم رو قلبی که داشت محکم خودش رو به سینه امین می کوبید...و نفس عمیقی کشیدم..پر از عطر وجودی که حالا به من تعلق داشت..به خود خودم...


تو تختم جا به جا شدم....هوا کاملا روشن شده بود و من شاید چند ساعت بیشتر نخوابیده بودم...اما سبک بودم...یه پروانه کوچولو تو قلبم پر پر می زد...و من پر بودم....انگار تمام لیوان احساسم پر شده بود....کش و قوسی به خودم دادم و گوشیم رو نگاه کرد...سوتی زدم به اندازه موهای سرم به هم زنگ زده بودن...بوسه و سمیرا...
سمیرا یه اس ام اس هم فرستاده بود : می خوای ما رو از فضولی بکشی...نا مرد...
لبخند زدم...می دونستم الان سر کارن...نوشتم که عصری که از سر کار برگشتن مستقیم بیان این جا تا آمار کامل رو بگیرن....بوسه فحشی نصیبم کرد و سمیرا شکلکی که داشت از ذوق می رقصید....رفتم کنار پنجره و ایستادم....همه ذهنم پر از زیبایی بود اما ...به فکر هاکان هم بودم...اون رفاقت رو در حق من تموم کرده بود....به جمع کسایی که رازش رو می دونستن یه نفر دیگه هم اضافه شده بود..هر چند می دونستم روزگار نمی دونه..طی یه قراری نا گفته ...بوسه چون مردهای زندگیش پلاک موقت بودن به هیچ کدومشون نمی گفت..هر چند از نگاهش حدس می زدم که روزگار موندنیه...اما می دونستم که تا سر عقد نشینه باهاش..امکان نداره که بهش بگه....
دوش گرفتم..با وسواس آرایش کردم و لباس پوشیدم...دوست داشتم از هر رو دیگه ای زیباتر باشم....رو نوک پنجه پا آروم از اتاق در اومدم تا به در اتاقش که نگاه کردم ..بسته بود..پس هنوز خواب بود...یاد سر صبحش که افتادم..تا دم اتاقم با هام اومد ..می گفت می خوام مطمئن شم که می خوابی و فرار نمی کنی...لبخندی به لبم آورد...دستم به موهام بود..مستقیم سرم رو انداختم پایین به سمت آشپزخونه که حرفش یه متر از جا پریدم : بذار باز باشن...
برگشتم سمت سالن..دیدمش که با لبخند..رو به روی پنجره ایستاده...ترسم رو که دید..اومد سمتم.. دستم رو که حالا موهام رو ول کرده بود تو دستش گرفت و نگران پرسید : ترسوندمت؟؟!!
نگاهی به دستم کرد و بعد به چشمای مهربونش ..لبخندی زدم : الان دیگه نمی ترسم....
خم شد و پایین موم رو نزدیک لبش برد و بویید : صبحت به خیر عزیزم...
من مست نگاهش و همین کلمه ساده عزیزم : صبح تو هم بخیر...فکر می کردم خوابی...
همون طور که پایین موهام تو دستش بود و دور انگشتش می پیچوند : خوابیدم...
لبخند زدم..پس اونم مثل من نتونسته بود بخوابه.. : میرم برات صبحانه درست کنم....
بازوم رو تو دستش گرفت : نه...بریم بیرون؟؟
لبخند زدم : بریم.....
هوا آفتاب دلپذیری داشت..دستش رو محکم دورم حلقه کرد..یه جورایی تو بغلش گم می شدم انگار...این کارش بدجور بهم حس اطمینان می داد...تصمیم گرفتیم برای خوردن صبحانه به جایی بریم نزدیک دریا که پیاده با خونه 10 دقیقه فاصله داشت..از کنار دریا شروع به راه رفتن کردیم...می دونستم که امکان دیده شدن توسط خبر نگارها نیست..این ساعت روز..اگر گزارش خاصی نباشه..معمولا نبودن....
دریا از هر روزی به نظرم آبی تر میومد...از دیشب احساس می کردم همه رنگ ها رو براق تر می بینم...
این طور که محکم بغلم کرده بود بوی ادکلنش که حالا با بوی دریا و بوی آرامش مخلوط شده بود رو نفس کشیدم..صدای نفس عمیقم رو که شنید..کمی خم شد تو صورتم و نگاهم کرد : بوی تلخ ادکلنت رو دوست دارم....
حلقه دستاش رو محکم تر کرد و خم شد و روی موهام رو بوسید : من هر چیزی که مربوط به تو ..رو دوست دارم....
..ممنون بودم ازش..به خاطر حضورش..به خاطر تمام احساسات پر از سبکی و نرمی که به من می داد..به خاطر تک تک بوسه هاش از دیشب تا به حال....بوسه هایی که انگار تمام بخش های خاکستر و سیاه قلب و ذهن من رو دونه دونه حذف می کرد....
تو حیاط رستوران...پشت میز چوبی کنار دریا..که روش رو میزی پارچه ای چار خونه قرمز و سفید انداخته بودن..نشستیم....به گارسون سفارش که دادیم وقتی رفت...سرم رو به سمت آسمون کردم ....از آفتاب زمستونی که نرم بود و نوازش گر خوشم میومد....
_همیشه بذار باز باشن...
چشمام رو باز کردم و نگاهش کردم که داشت با لبخند نگاهم می کرد....سئوال تو نگاهم رو دید که گفت : منظورم چشماته...با من که هستی نبندشون...
تعجبم رو که دید دستم رو از روی میز تو دستش گرفت : من دارم فکر می کنم که چه طور شب که پیشم می خوابی تحمل کنم که این چشما بسته باشن....
...جا خوردم...چی می گفت این...دستم رو از زیر دستش کشیدم بیرون : امین؟؟!!!
لبخند زد : جان دل امین...چرا انقدر شاکی شدی؟؟
_به این جمله آخرت توجه کردی؟؟!!!
خندش بلند تر شد و یه بار دیگه به زور دستم رو تو دستش گرفت..محکم ..خیلی محکم تر از قبل... : باده من پسر بچه دبیرستانی نیستم ...که دلم خوش باشه به عشقت...تو دختری هستی که من عاشقتم...احساسی رو به من هدیه کردی که تا به حال نچشیده بودم....من با تو برای اولین بار نیاز به داشتن و تشکیل خانواده رو احساس کردم...پس معلومه که باید هر چه سریعتر ازدواج کنیم....
..کلمه از دواج رو که شنیدم دستم زیر دستش لرزید..محکم تر گرفتتش و با نگاهی خیلی جدی نگاهم کرد : می خواستم تو موقعیت خیلی بهتری ازت تقاضای ازدواج کنم..اما طاقت نداشتم که صبر کنم...با تو من بی طاقت و بی صبر می شم....
...یه اضطرابی به قلبم وارد شد...یه حس غریب...انگار ماجرا یهو از یه فاز کودکانه وارد یه مرحله جدی و بزرگونه شد....
پرسشگر نگاهم کرد...
گارسون به میزمون نزدیک شد....تو فاصله ای که داشت میز رو می چید..تو نگاهش یه دلخوری...و یه اضطراب معلوم بود...صدای مرغای دریایی که بالای سرمون در حال پرواز بودن با بوی چای روی میز که مخلوط شد..من انگار از عالم خیال و وهم خودم خارج شدم...بهش نگاه کردم..به گارسونی که رفته بود...به چای توی فنجون چینی قرمز روی میز...به ازدواج ..به همسر بودن...فکر کردم...
دست به سینه داشت نگاهم می کرد ..صدای بمش کمی ..لحن ترسیده پیدا کرده بود..خم شد روی میز : باده؟؟؟!!!...
صدام رو از توی یه گلوله گیر کرده تو گلوم آزاد کردم : من..اولش که حرفت رو بد برداشت کردم...بعدش هم خوب..انتظارش رو نداشتم....
_انتظار چی رو نداشتی؟؟....انتظار این که ازدواج کنیم رو ؟؟
_....
_باده ما بچه نیستیم..من دنباله دوست دختر نیستم...28 سالته..35 سالمه...
_می دونم..مگه من دنبال دوست پسرم ؟؟؟
_البته که نیستی...من از روز اولی که تکلیف احساسم با خودم مشخص شد می دونستم که ازت چی می خوام....من دیشب هم که بهت گفتم عاشقتم..می دونستم به زنی دارم میگم دوست دارم که از ته دل آرزومه خانمم بشه...به زمان احتیاج داری؟؟
_.....
_به زمان اگه احتیاج داری...؟؟باشه....تا هر وقت که بخوای..من مجبورت نمی کنم..نمی خوام هم تحت فشار بذارمت...
...جدا من چرا انقدر ترسیده بودم؟؟.....مگه نه اینکه درست این رابطه همین بود..مگه من چیزی به غیر از این ازش انتظار داشتم؟؟....اما خوب....
_بهم فرصت بده امین....بذار یکم فکر کنم....
_فقط یه چیزی..تو دوستم داری؟؟..مگه نه؟؟
...ترسیده بود....
دستم رو آروم روی دست مشت شدش روی میز گذاشتم.... : آره...دوست دارم....
خم شد روی میز و بوسه طولانی به دستم زد...
_چاییت یخ کرد...
این جمله از سمت من بود...تا شاید بتونم کمی جو رو به حالت عادی تری برگردونم....


در تمام مدت بودنمون پشت اون میز...امین سعی می کرد همه چیز به نظر عادی بیاد...من اما همه ذهنم پی پیشنهاد ازدواجش بود.. چرا انقدر برام عجیب بود رو حتی خودم هم نمی دونستم...
دوباره پیاده به سمت خونه راه افتادیم...در کنار هم قدم زدنمون..لبخندهای پر از اطمینانش..حواس جمعش همه مگه دلیل خوبی برای ازدواج نبود؟؟
اشاره کردم به نیمکت سنگی رو به دریا..نشستیم روش ...کنارش نشستم با دستش که حلقه کرد دور کمرم من رو تقریبا چسبوند به خودش....موهام موقع وزش یه باد خفیف می خورد به صورتش...
_همیشه..همین قدر نزدیکم بشین باده..بذار حست کنم...
...احساس می کردم همه نادانسته های من رو بهم یاد می ده....حرفاش همش دلنشین بود..تا حالا یاد گرفته بودم که تحت هر شرایطی نباید نگاهم رو ازش بگیرم و همیشه هم باید نزدیکش بشینم....
موهام رو دادم پشت گوشم...خیره شدم به زانو هام : من هیچ وقت روابط مادر و پدرم رو با هم ندیدم...یعنی پدرم رو اصلا یادم نمی یاد...مادرم که با حاجی ازدواج کرد هم رابطشون مثل ارباب و رعیت بود..الگوی جلوی چشم من..سمیرا و بهروزن...
لبخندی زد : خیلی عاشقن...
_بهروز برای به دست آوردن سمیرا به آب و آتیش زد...من بهش کمک می کردم....
خندید : جدا؟؟؟
_آره ...به همین خاطر بعد از اون شدم سر جهازیش..همه جا با هاشونم...
دستش رو دور کمرم محکم تر حلقه کرد : همه زندگی من از این به بعد تویی باده..پدرم از ابتدای بچگیم به من یاد داد که مهمترین چیزی که تو زندگی یه مرد هست همسرش و در مرحله دوم بچشه....اگه داریم کار می کنیم...اگه هر روز سعی می کنیم شرکت پیشرفت کنه هم همش به خاطر خانوادمونه....من ریاست شرکت رو از پدرم که تحویل گرفتم...یعنی پدرم که ترجیه داد خودش رو بیشتر سرگرم دانشگاه بکنه عین مادرم...پدرم کشید من رو کنار گفت..سعی کن این شرکت رو به جایی برسونی که بشه باهاش برای همسرت و بچه هات زندگی آروم و بی دغدغه ای فراهم کنی...
...آروم و بی دغدغه...چه قدر دور بود این حرف و الان چه قدر نزدیک....بینمون یه سکوت برقرار شد...
_امین...
_جانم...
...چه قدر می چسبید این جانم ها...صداش زده بودم که همین جانم رو بشنوم....
خم شد توی صورتم : خانوم خوشگله منتظرم ها....
کمی تو جام جا به جا شدم و سرم رو با آرامش روی شونش گذاشتم : هیچی...فقط می خواستم اسمت رو صدا کنم...
بوسه طولانی و محکمی روی موهام گذاشت و دستش رو محکم تر دور کمرم حلقه کرد و من رو به خودش فشار داد : این کار ها رو می کنی..بعد می گی برای ازدواج وقت می خوای که فکر کنی..بی انصافی باده....

سمیرا و بوسه با چها ر تا چشم تا آخر باز زل زده بودن به دهنم...سمیرا حتی کت و دامن سر کارش ر عوض نکرده بود و بوسه که صبح برای کار رفته بود به شهر دیگه ای هنوز به خونه سر نزده بود...پشت میز آشپزخونه سر و پا گوش داشتن به توضیحات سیر تا پیاز من گوش می کردن...امین با بهروز رفته بودن بیرون...قرار بود دنیز هم بهشون بپیونده برن تماشای فوتبال..دریا آروم شیر عصرونش رو می خورد و کارتون تماشا می کرد....
به پیشنهاد ازدواجش که رسیدم عکس العملشون تماشایی بود..بوسه دستش رو رو دهنش گذاشت و سمیرا چشماش پر اشک شد....
بوسمون رو فاکتور گرفته بودم..اون یه رابطه خصوصی بود خوب....
سمیرا به من نگاهی عمیق کرد : چرا نمی خوای باهاش ازدواج کنی؟؟
_من نگفتم نمی خوام باهاش ازدواج کنم...جا خوردم خوب...
بوسه : تو خنگی دختر...؟؟..این بشر همه چی تمومه....
..خندیدیم.... : من حتی نمی دونم نقشه اش برای آینده چیه؟؟..هدفش چیه؟؟
سمیرا که این حرفم رو جدی نگرفته بود...به پشتی صندلیش تکیه داد و جرعه ای از چایش رو نوشید : اینا همش حرفه باده..می خوای ناز کنی...
_خوب این بده؟؟...تا گفت ازدواج کنیم بپرم بغلش بگم ..آخ جون..مرسی...؟؟
بوسه و سمیرا خندیدن...
_اما سوای این حرفا..سمیرا می ترسم...می ترسم که زن خوبی براش نباشم....
بوسه دستم رو رومیز تو دستش گرفت : تو همسر بی نظیری می شی...
سرم رو پایین انداختم : اون شوهر خوبی می شه ..مطمئنم..یکم متعصب هست..گیر می ده..می دونم باید یکم دامن های بلند تر بپوشم...
سمیرا با تمسخر : وای وای..چه فاجعه ای..حالا می خوای چی کار کنی..بس کن باده..بچه نیستی...امین مرد زندگیه..همونی که بهروز هم هست..اما به زن ذلیلی بهروز نیست..اونم تو درستش می کنی..مگه می شه تو رو داشت و ذلیل نشد....
_من هنوز آرامبخش مصرف می کنم..هنوز کابوس می بینم...از رفتن به ایران هنوز می ترسم...
_حتی اگه امین باهات باشه؟؟؟
این جمله بوسه من رو به فکر وا داشت : خوب..می دونی...امین حضورش پر از حس اطمینانه...
سمیرا : بشین همه چیز رو بهش بگو..از سبحان بهش بگو..از ترس هات...امین مرد تحصیل کرده و درست و حسابیه..کما این که خیلی چیزها رو هم می دونه...با هم به راه حل می رسید..اما من معتقدم یکم بذار برای به دست آوردنت اضطراب داشته باشه..این جوری بیشتر هم قدر داشتنت رو می دونه....
...فکر خوبی بود..به نظرم بدجنس بودیم...اما خوب..همین بود...کاریش هم نمی شد کرد....
با دختر ها برای شام غذا درست کردیم..بوسه اما باید می رفت خونه..شام با روزگار قرار داشت...روزگار بنده خدا روش نمی شد بهم زنگ بزنه...من اما براش اس ام اس دادم که خودش رو جمع کنه...
از هاکان خبر نداشتم...نگرانش بودم گوشیش رو برنمی داشت...سمیرا که داشت سس سالاد رو درست می کرد : هاکان رفته آنتالیا....
تعجب کردم : این وقت سال؟؟...چی کار داره اونجا ؟؟..چرا به من نگفت؟؟
دستش رو زیر شیر آب گرفت : به تو چرا باید بگه؟؟...باده...تو تو مرحله جدیدی از زندگیت وارد شدی...انقدر نگران اطرافیانت نباش...زندگیت رو بکن...از نامزد عزیزت لذت ببر...
_نامزد؟؟
_آره خوب...فکر نکن ما از این روشنفکرا هستیما..نه گلکم...این آقا اگه نومزد شماست می تونه به این خونه رفت و آمد کنه..
بلند خندیدم به لحن لاتیش...اومد سمتم و محکم بغلم کرد : دیگه وقتش بود باده..دیگه وقتش بود که به زندگیت سر و سامون بدی...شوهر دار بشی...بچه دار بشی...
....شوهر..بچه...تو دلم با اسم بچخ یه لرزشی اومد...نگاهی به دریا انداختم تو اون پیراهنی که باهاش عین فرشته ها شده بود...سمیرا رد نگاهم رو که گرفت : همین باده...زندگی همینه...من نمی گم...زود بهش بله بگو....اما از ازدواج نترس...
_بچه ما خوشگل می شه نه؟؟
سمیرا یه بار دیگه محکمتر بغلم کرد و با بغض : عین فرشته ها می شه...


هاکان از آنتالیا برگشته بود و دعوتش برای شام آخر هفته توی خونه دوست داشتنیش رو تکرار کرده بود...من اما به امین نگاه می کردم که داشت پای تلفن با بردیا راجع به پروزه صحبت می کرد...
به ساعت نگاه کردم ...ساعت 11 شب بود...و من هنوز داشتم امین رو نگاه می کردم..سنگینی نگاهم رو حس کرد که سرش رو بالا آورد و نگاه کرد...یه لبخند پر از مهر زد....
چه قدر خوب بود همیشه و هر ساعت این لبخند زیبا رو دیدن...این چشمای سراسر مهر رو حس کردن...راستی چرا پیشنهاد ازدواجش رو تکرار نمی کرد؟؟..من که نمی تونستم برم بگم بیا ازدواج کنیم که....
تو افکار خودم بودم....که تلفنش رو قطع کرد و دست به سینه ایستاد و زل زد بهم..یه ابروش هم بالا بود و با شیطنت : امرتون چیه خانوم خانوما...
من که تازه از فکر در اومده بودم : بله؟؟؟!!
خندید : می گم چی می خوای بگی که این طور نگام میکنی...؟؟؟...انقدر حواسم پرتت بود که نمی دونستم چی دارم به بردیا می گم...من انقدرم طاقتم بالا نیستا....
...از جمله آخرش که پر از شیطنت بود.خندم گرفت اما خودم رو کنترل کردم و سعی کردم که جدی باشم : می خواستم بپرسم پروژه در چه وضعیتیه؟؟
اومد رو کاناپه کنارم نشست و دستش رو دورم حلقه کرد : خوب پروژه بی چاره چی کار کنه وقتی خانوم مهندسش رهاش کرده....
_خانوم مهندسش چی کار کنه؟؟ وقتی از دست بعضی ها خیلی شاکی بوده؟؟
لبخندی زد و دستش رو محکم تر دورم حلقه کرد...سرش رو لای موهام کرد و نفس عمیقی کشید و زمزمه گونه دم گوشم گفت : اون بعضی ها به غلط کردن افتاد..خانوم مهندس کوتاه نمی یاد....
..مو رمورم می شد از نفسش که لای موهام و دم گوشم بود...سرم رو کمی به جلو خم کردم و با خنده گفتم : بی چاره خانوم مهندس....اون بی چاره که حرفی نداره....
چر خوندتم به سمت خودش : قربونه اون ریز ریز خندیدنت بشم....بعد خم شد و یه بوسه کوچولو رو گونم گذاشت.....
...می دونستم که نمی خواد راجع به پروژه حرف بزنه تا من برای برگشت به ایران تحت فشار نباشم..اما من خیلی خوب می دونستم که وظیفه ای که بهم محول شده رو نتونستم خوب از پسش بر بیام.... : امین...ضرر که نکردید؟؟؟..اگه این طوری باشه اصلا خودم رو نمی بخشم که این طور احساسی تصمیم گرفتم....
با صدای مطمئنش : ضرر نکردیم چون تو بیشتر بخش های پروژه رو نقشه اش رو آماده کرده بودی...اما ای کاش یه تصمیم احساسی دیگه بگیری و برگردی....
یه ابروم رو بالا انداختم : به خاطر پروژه؟؟
خندید و محکم بغلم کرد : نه به خاطر یکی از صاحبین پروژه....
...و من توی دلم قربون صدقه این صاحب پروژه رفتم...همون طور که سرم روی سینه اش بود و داشت موهام رو نوازش می کرد گفتم : امین جان....هاکان برای شام..فردا شب منتظرمونه....
حرکت دستش روی موهام متوقف شد....یه چند لحظه گذشت و هیچ جوابی ازش نیومد..سرم رو بلند کردم و به چشمای متفکرش نگاه کردم...دلخور بود؟؟؟!!!!...چرا این طوری داشت فکر می کرد؟؟..مگه این مسئله حل نشده بود؟؟؟
_امین؟؟
به من که هم کمی شاکی بودم..هم پر از سئوال لبخند کم جونی زد : جان دل امین...
_شنیدی چی گفتم ؟؟
_البته که شنیدم..فردا شب شام خونه هاکان دعوتیم...
_خوب؟؟؟
_خوب...این که می ریم دیگه....
_پس چرا این شکلی شدی؟؟
دستی به پشت گردنش کشید : یه لحظه یه حس بدی پیدا کردم....
_بابت؟؟!!!
خندید و دستام رو که رو سینه ام قلاب کرده بودم رو باز کرد و تو دستاش گرفت... : نگاش کن..چه شاکی هم هست...
..به قیافه جدیم که نگاه کرد..کمی جدی تر شد..اما هنوز چشماش می خندیدن : بابت خود هاکان..داره تمام تلاشش رو می کنه ..تا هم تو راضی باشی..هم من...دارم فکر می کنم این آدم چه قدر قلبش بزرگه.....و من چه قدر ..چه قدر...
..من که خیالم راحت شده بود که مسئله چیه با لحنی که شوخی داشت : حسودی....
با قیافه جدیش نگاهم کرد : خیلی زیاد...
..من شوخی کرده بودم....اما امین اعترافش خیلی صاف و مستقیم بود....
_من حسودم...باده..این رو پنهان نمی کنم..اما بی منطق نیستم...می دونم که بعضی از رفتار هام در مقابل تو بی منطق بوده..البته از نظر تو.....من به هاکان به خاطر این که مرد و مردونه اومد و گفت مسئله چیه مدیونم...می خواستم بگم..من چه قدر ازش ممنونم....
_من نمی تونستم مسئله هاکان رو برات توضیح بدم...این مسئله به خودش ربط داشت...مطرح شدنش از سمت من..یه جورایی خیانت بود تو گروه دوستیمون...خودش اگه نمی گفت..من هم هیچ وقت نمی گفتم....
_می دونم خانوم خانوما..می دونم...و من عاشق همین منطقتم...و البته عاشق این چشمای خوشگل و عاشق بوی شامپوت و البته عاشق هر چیزی که مربوط به توا....
لبخند زدم... : منم دوست دارم....
دوباره بغلم کرد : همین؟؟؟!!!...باشه باده خانوم..باشه...بالاخره نوبت منم می شه....

سمیرا اومده بود بالا تا ببینه حاضر هستیم یا نه..البته بیشتر برای این بود که ببینه چه خبر...از وقتی امین راجع به احساسش گفته بود..سمیرا نگران بو د از موندن امین تو خونه من..می گفت کار درستی نیست...چیزی که امین هم بهش معتقد بود و چند باری هم قصد رفتن کرده بود...من مجبورش کرده بودم بمونه به خودمون اعتماد داشتم...البته بیشتر به اون...
دریا پرستارش پیشش بود ..امین داشت تو اتاق حاضر می شد...من هم برای امشب پیراهن آستین کوتاه ساده ای به رنگ سفید انتخاب کرده بودم و کفش های پاشنه دار قرمز..موهام رو هم حالت دار دورم ریخته بودم...
سمیرا تو اون پیراهن آستین حلقه ای سبزش از همیشه خوشگل تر شده بود..نگاهی به دامن من انداخت : خیلی کوتاست باده...
به دامنم که که یه وجب بالای زانوم بود نگاه کردم : نه بابا..من دامنام همیشه از اینم کوتاه تره...
_بله می دونم..اما همیشه هم یه امین نیست که بخواد قاطی کنه....
...یاد قیافه عصبی امین که افتادم..لبخند گشادم از رو لبم رفت : آره خوب...اما اگه الان کوتاه بیام..باید همیشه کوتاه بیام...
پالتوم رو که تا پایین زانوم بود پوشیدم....
سمیرا : خیلی سرتقی باده..خیلی....از پست بر میاد یا نه رو باید دید....


از بیرون نگاهی به ساختمان چوبی سفید خاطراتم انداختم....سمیرا کنارم ایستاد : دل تنگ بودی نه؟؟
_خیلی زیاد....
...بوی نم دریا رو تو ریه ام کشیدم....روزگار غریبیه..انقدر غریب که تو غربتی که ریشه نداری..ریشه می دی...برگ می دی...بزرگ می شی...من تو همین کوچه پس کوچه های تنگ با سنگ فرشای قرمزش بزرگ شدم و تو این خونه سفید شاخ و برگ دادم....به سمت چپم نگاه کردم..به امین کنار بهروز از همیشه شیک تر..جدی...به مردی نگاه کردم که زمان زندگی تو این خونه حتی به ذهنم هم نمی رسید یه روزی باشه..حس بشه..حسم کنه....
زنگ در رو که زدم....چند لحظه بعد در باز شد....
صدای بوق کشتی ها میومد و صدای تق تق پاشنه کفش من و سمیرا....چند لحظه بعد بوی تلخش که تو مشامم پیچید و گرمی دستاش رو که دور بازوم احساس کردم...حسی پر از آرامش بهم تزریق شد...
ساختمون رو دور زدیم و از حدود 12 تا پله پایین رفتیم تا برسیم به حیاط اصلی که کنار دریا بود...مثل همیشه..میز بزرگی که روش رو میزی سفیدی پهن بود اون وسط بود و دنیز و هاکان پشت باربیکیو . موگه هم پیچیده شده تو ژاکتش در حال تماشای دو پسر خاله ای که داشتن سر بزرگی و کوچیکی تکه های گوشت چونه می زدن...لبخندی به لبم اومدم..من چند بار این صحنه رو دیده بودم ؟ ماجرا های این خونه..همیشه یه شکل بود....
اصلا حواسشون به ما نبود..می دونستم..مستخدم هاکان از تو دوربین ما رو دیده و در رو باز کرده...نمی یومد تو حیاط...موقع جمع های دوستانه ما..از تو خونه بیرون نمی یومد....
امین دستش رو محکم دور کمرم حلقه کرد ..برگشتم و به چشمای مطمئنش نگاه کردم...بهروز با صدای بلند سلام کرد و همگی سرشون به سمت ما چرخید..و من بین سلام و احوال پرسی ها و جیغ های موگه و خنده های بلند دنیز..چشم دو خته بودم به هاکان محجوب و آروم خودم که با آرامش و تحسین نگاهم می کرد..من اما تو عمق اون نگاه..اون غصه همیشگی رو می دیدم...
نزدیکمون اومد..این بار امین محکم و دوستانه دستش رو فشرد..رو به روی من که چسبیده به امین ایستاده بودم ایستاد...نگاهی به امین کرد و بعد دستم رو بین دو دستش گرفت...بغض کردم...به خاطر تمام مهر و محبت بی دریغش..خم شد و گونه ام رو بوسید و زیر گوشم گفت : خوش اومدی..به خونت....این جا همیشه خونته باده....
....کم مونده بود که گریه کنم...رو به روم ایستاد ..چشمام رو فشار دادم تا اشکم سرازیر نشه....
هاکان بلافاصله کنار امین ایستاد و دستی دوستانه به شونه امین زد : به جمع دیوانه ها خوش اومدی...
امین خندید و من یک بار دیگه فهمیدم که هر چیزی ک مربوط به امین هستش رو دوست دارم...
امین بطری شراب گرون قیمت فرانسوی رو که تو یه پاکت آبی گذاشته بود به رسم هدیه به هاکان داد و هاکان هم روی میز گذاشت...پالتوم رو در آوردم و شال کشمیر قرمز رنگم رو محکم دورم پیچیدم و بی هیج حرفی به سمت تاب دوست داشتنیم رفتم...تاب سفید رنگم که یه مدتی قیژقیژ می کرد...به زنجیرش دست کشیدم و روش نشستم...پشت سرم..بهروز و امین و دنیز و هاکان کنار باربیکیو داشتن می خندیدن و من...چشم دو خته بودم به دریای سیاه رو به روم...به نورهای گاه و بی گاه...تاب می خوردم...آرام و آهسته..فکر می کردم با احساسات گاه و بی گاهم...دو لبه شالم رو گرفتم...غرق بودم تو حسم که تاب تکونی خورد و کسی کنارم نشست..بر گشتم و چشمای قهوه ایش رو دیدم..لبخندی زدم....
هاکان که لیوان شراب قرمز رنگش تو دستش بود : اون روزا رو این تاب که می شستی از ایوون طبقه بالا که نگات می کردم...موسیقی تنهاییت همه جا رو پر می کرد و من از خودم بیشتر متنفر می شدم...
_این خونه پناهم بود..چه وقتی که باده بودم..چه بعدش که اورهون شدم....
_تو عزمت...عقلت...و تحصیلاتت پناهته..این خونه سفید و این تاب..همش بهانه ای برای آرامشت...من همیشه تحسینت کردم..باز هم تحسینت می کنم...دیروز به وکیلم گفتم فامیلی قبلیت رو بهت برگردونه...
...چشمام گرد شد..چشم دو ختم بهش که داشت به دور دستهای دریای سیاه آرام امشب نگاه می کرد...با صدای لرزان پرسیدم : چ..چرا؟؟
_هیچ مردی دوست نداره..سر عقد..همسرش رو به فامیلی شوهر سابقش صدا کنن......
...چرا انقدر به هم ریختم؟؟...اورهون بودن رو انقدر عادت کرده بودم که یادم رفته بود یه روزی...یه فامیلی دیگه داشتم...
_اورهون بودن رو ازم میگیری؟؟؟
_دیوونه شدی؟؟؟..من چیزی رو ازت نمی گیرم...من دارم بهت یاد می دم که درست و اصولی زندگی کنی..برگرد و نگاهش کن...
..چرخیدم به امین که یه دستش توی جیبش بود و ایستاده بود کنار دنیز و بهروز داشت صحبت می کرد..و گاهی زیر چشمی به سمت من نگاه می کرد...نگاه کردم....
دوباره برگشتم سمت هاکان...
هاکان : اون مردی که همه فکرش..ذهنش..پیش تو...کسیه که قرار شوهر واقعیت بشه..خانوادت بشه..ما همگی برات خوشحالیم...من می خوام تو راهت رو درست و نرمال پیش ببری..چند وقته دیگه می شی..همون باده قبلی....البته ضرری به اقامتت نمی رسه..داریش..ما رو هم داری..این خونه رو هم داری...
دستی به پشتی تاب کشیدم : این تاب رو هم دارم؟؟
چشماش برق اشکی زد : نه..این تاب رو نداری..چون یه روزی این جا تکیه گاه تنهاییت بود..حالا یه شونه داری...یه مرد با نفوذ و عاشق رو داری..این تاب دیگه به دردت نمی خوره....
بدون اینکه بگذاره حرفی بزنم از کنارم بلند شد و به سمت پسرها رفت و من به سمیرا و موگه نگاه کردم غرق صحبت پشت میز....
بلند شدم و به سمت دختر ها رفتم.....
...همه چیز عالی برگزار شد..خندیدیم و خوش بودیم...دنیز سازش رو آورد زد و خوند...آهنگهایی که تو ریشه این ملت بود و من سعی داشتم برای امین ترجمه اش کنم...آهنگی که از ماهیگیری صحبت می کرد که هر روز قبل از طلوع آفتاب به دریا می زنه تا پول جمع کنه تا بتونه با دختر مورد علاقه اش از دواج کنه...دخترکی که می میره و قایقرانی که بعد از اون هیچ وقت از دریا بر نمی گرده....
امین زیر گوشم گفت : متاثر کننده است....
_این آهنگ ..همیشه ما رو متاثر می کنه..اما ما اصرار داریم که همیشه بشنویمش....
بعد از شام..بچه ها یه آهنگ خوشگل گذاشتن و اومدن برای رقص...همه وسط بودن و من و امین نگاه می کردیم به مسخره بازی های دنیز که شالی به کمرش بسته بود و می لرزوند...
یهو بهروز به سمت من و امین اومد و دستمون رو کشید..: پاشید ببینم..چه خوششونم اومده..نشستن به ما می خندن...
من و امین هم پرتاب شدیم وسط که همراه با جیغ و سوت بچه ها شد...امین که می خندید...گوشه ای ایستاده بود و دست می زد و من هم یکم به خودم تکون می دادم..من کلا رقص بلد نبودم و گویا امین هم همین طور بود...دنیز ایستاده بود جلو امین و خم شده بود و عین زنان رقاص عربی شونش رو می لرزوند و امین که نمی تونست از شدت خنده صاف بایسته تو یقه اش پول گذاشت و من از خنده داشتم می مردم....

همگی عزم رفتن کردیم که هاکان ازمون خواست همراهش به اتاق کارش بریم که تو طبقه همکف بود...همراه بچه ها وارد اتاق شدیم..من می دونستم که تو این اتق چیه و خیلی هم فکر نمی کردم ایده جالبی باشه نشون دادنش به امین..حساس تر می شد..اما خوب حرفی هم نمی تونستم بزنم....
هاکان اول وارد اتاق شد و چراغ رو روشن کرد.....و من چشمم به دیوار رو به رو افتاد...امین کنارم ایستاده بود..مات و متحیر به دیوار رو به رو خیره شده بود....چند لحظه سکوت بود تا این که موگه سکوت رو شکست : وای باده این عکس چه قدر خوشگله....
با این حرف امین از بهتش در اومد ..عکس به ابعاد یه دیوار اتاق بود....من بودم تو یه لباس سفید تافته مدل ماهی دکلته که روی یه پیانو رویال سفید دراز کشیده بودم...صورتم نیم رخ بود و پاهام جمع توی بدنم...موهای مواجم که اون موقع عسلی بود دورم پخش بود و عکس تو یه کار خونه داغون گرفته شده بود..و زاویه عکاس از بالا بود..کار تمیز و زیبایی بود...اما از دستای مشت شده امین مشخص بود که خیلی هم از دیدن این عکس خوشحال نیست...
هاکان رو به روی ما ایستاد : این عکس مخصوص مجله ما گرفته شد..و فقط همین یه دونست..چاپش نکردیم...من این رو تو دفتر کارم تو خونه نصب کردم..اما احساس می کنم که باید به تو هدیه اش کنم امین....
امین لبخندی زد...می دونستم که سعی داره عادی جلوه کنه..دیگه خیلی خوب شناخته بودمش...تشکری از هاکان کرد و هاکان هم گفت که این عکس رو برامون می فرسته به خونه من....
توی راه تقریبا همگی ساکت بودیم..فقط سمیرا و بهروز گه گاهی صحبت می کردن....بعد از خداحافظی ازشون..به خونه رسیدیم....پالتوش رو در آورد و گذاشت رو کاناپه...من هم پالتوم رو در آوردم و کفش هام رو با کفشای تخت تو خونه عوض کردم...سکوت بی دلیلی بود...رفتم تو آشپزخونه شدید هوس چای کرده بودم....
چای که حاضر شد..دتا لیوان ریختم و رفتم تو سالن..امین از پنجره بیرون رو نگاه می کرد..لیوان رو از دستم گرفت و بالاخره سکوت رو شکست : خیلی خوشگل بودی تو اون عکس..خوشگل تر از تمام فیگورهایی که تا حالا ازت دیده بودم....
_اون عکس ماله 5 ساله پیشه...
_می دونستی اونجاست؟
_البته...5 سال که اون جاست...
دستش رو دور لیوانش محکم تر حلقه کرد....
دستم رو رو بازوش گذاشتم : خیلی عکس از من خیلی جا ها هست..این رو می دونستی...
..جوابم رو نداد..جرعه ای از چایش رو فرو داد....من اصلا نمی دونستم که چرا الان تو این حس و حالیم....
لیوانش رو رو میز گذاشت و برگشت به سمتم...چشم دوخت به چشمام : باهام از دواج کن باده...نمی تونم صبر کنم..همش می ترسم هر لحظه..که از دستت بدم....
....دوباره من رو غافل گیر کرده بود...نگاهم رو به نگاه پر از خواهشش دوختم...من این مرد رو می خواستم..مگه نه؟؟..پس چرا نباید باهاش ازدواج می کردم....
اومد به سمتم و بازو هام رو تو دستاش گرفت : این درخواست رو روزی 10 بار هم تکرار می کنم تا جوابم رو بگیرم...
این رو گفت و به سمت اتاق رفت...من نیازی داشتم که این درخواست روز 10 بار تکرار بشه؟؟؟...من مگه جز امین و آرامش چیز دیگه ای هم می خواستم...؟؟؟
_امین؟؟
برنگشت..هنوز پشتش به من بود..ایستاد..منتظر بقیه جمله ام بود...
_باهات ازدواج می کنم....
چرخید به سمتم...با دو قدم محکم و بلند خودش رو بهم رسوند..محکم...خیلی خیلی محکم بغلم کرد و شروع کرد به بوسیدن موهام... دستم رو دور گردنش انداختم...از بغلش جدام کرد ..صورتم رو بین دستاش گرفت و با چشمای خیسش زل زد به چشمام : خوش بختت می کنم نفس من.....
اشکی آروم از روی گونه ام غلطید : مطمئنم....


دو تا شاخ گنده رو سرم سبز شده بود..هم شدیدا خنده ام گرفته بود هم به از شدت تعجب حرفی برای زدن نداشتم به امین که با یه لبخند مطمئن داشت نگاهم می کرد خیره شدم : شوخی می کنی نه؟؟
_البته که جدیم ...چرا باید سر همچین چیز مهمی باهات شوخی کنم؟؟..
_آخه؟؟!!!!
اومد سمتم و در حالی که یه لبخند پهن رو لبش بود نگاهم کرد : مگه در خواست ازدواجم رو قبول نکردی؟؟
_خوب چرا..اما...
_اما نداره که عزیزکم..منم مثل هر دامادی به اطلاع خانواده ام رسوندم که دختر مورد علاقه ام در خواست ازدواجم رو پذیرفته..خانواد ه ام هم مثل بقیه دارن میان خواستگاری عروس خانوم..این کجاش تعجب داره؟؟
_آخه...اونا که نمی یان محله پهلویی...باید این همه راه رو بکوبن بیان...
_وظیفشونه...وظیفمونه خانوم خوشگله...امشب می رسن..براشون تو هتل جا رزرو کردم...میان استراحت می کنیم..فردا شب خیلی رسمی می رسیم خدمتتون....
...حالا که کمی از شوک خبر اومدن خانواده پاکدل به استانبول در اومده بودم...یه درد بدی تو قلبم پبچید....فکر می کنم مثل همیشه افکارم رو می خوند که دو تا دستام رو تو یه دستش گرفت : نبینم خانوم خوشگلم ناراحت باشه...بهش فکر نکن....
_آخه امین..مامانت داره میاد من رو از کی خواستگاری کنه؟؟
_از سمیرا و بهروز؟؟؟
_چی؟؟
_باهاشون هماهنگ کردم...سمیرا خواهرت و بهروز هم شوهر خواهرت..من و خانواده ام هم تو رو از اونا خواستگاری می کنیم...
_سمیرا چیزی به من نگفت..
_من ازش خواهش کردم که اجازه بده خودم برات توضیح بدم...
..سمیرا..خوب درسته هیچ کس به اندازه اون تو زندگی من نقش نداشت...اون نه تنها نقش یه دوست بلکه نقش خواهر و حتی مادر رو بازی کرده بود...
_اگه طور دیگه ای دوست داری ما اون کار رو بکنیم عزیزم..
_نه..خوب سمیرا...مهم ترین کس منه..من که اومدم پیشش یه دختر بچه نا بلده زخم خورده بودم امین با یه عالمه عقده..کابوس...با یه عالمه دل مشغولی..بهم راه رسم زندگی یاد داد..راه رسم رو پای خود ایستادن...من از اون بیشتر از کسی که مثلا مادرمه چیز یاد گرفتم....همیشه پشتم بوده..کی از اون بهتر....اما..
نگران نگاهم کرد..فکر می کنم حال اندکی خرابم رنگ به رخسارم نگذاشته بود که حالا امین داشت این طور ترسان نگاهم می کرد : اما جی؟؟
تو چشماش خیره شدم : مادرت..پدرت ...خانوادت...نمی گن..این دختره...بی کس و...
نذاشت حرفم رو ادامه بدم با لحن اندکی خشن : دیگه نبینم از این اصطلاحات بی جهت به خودت نصبت بدیا..من به مادرم راستش رو گفتم...
دلم ریخت...یعنی چی راستش....
_چی داری می گی؟؟!!!! الان مادرت چی راجع به من فکر می کنه؟؟
نشستم روی مبل...
_باده چرا شلوغش می کنی...مامانم و بابام ..می دونن که تو بعد از ازدواج مادرت با نا پدریت نساختی...نخواستی باهاشون زندگی کنی..اومدی این جا..و باقی چیزایی که می دونی و می دونن...می دونی بار اولی که مادرم تو مهمونی تو رو دید به من چی گفت؟؟
..با پرسش نگاهش کردم ..
_بهم گفت بی عرضه ام اگه از دستت بدم....بعد از این که گذاشتی اومدی این جا..بال بال زدنم رو که دید..خیلی خونسرد بهم گفت بی عرضه ام....
لبخندی زدم : مادرت می دونه که من قبلا ازدواج کردم....؟؟
_نه..این مسئله فقط به خودم و خودت ربط داره نه هیچ کس دیگه ای..من راز هاکان رو همیشه تو دلم نگه می دارم....
...چه قدر دوستش داشتم؟؟..خیلی زیاد..چه قدر بهش احترام می ذاشتم؟؟...خیلی بیشتر از خیلی زیاد....

امین رفته بود فرودگاه دنباله خانوادش و از اون جا هم به هتل شرایتون...هر کاری کردم اجازه نداد تا فرودگاه همراهیش کنم...می گفت مثل هر عروس خانوم دیگه ای باید بشینم خونه منتظر خواستگار..وسایلش رو که جمع می کرد..دلم گرفت...عادت کرده بودم به حضورش..گونه ام رو بوسیده بود و رفته بود....
از پنجره به بیرون نگاه می کردم....عجب حس عجیبی بود..این حس...هم خوشحال بودم هم ناراحت....
تو افکار خودم غرق بودم که زنگ خونه خورد...سمیرا بود...با لبخند وارد خونه شد و بی حرف بغلم کرد : با بهروز افتادیم به جون خونه....بغض کرد ..آخه خواهرمون قراره فردا براش خواستگار بیاد..اگه بدونی ما چه حالی داریم....
نتونستم خودم رو نگه دارم...محکم بغلش کردم و گریه کردم...اون هم داشت گریه می کرد....
نمی دونم چه قدر تو اون حالت موندیم که سمیرا از بغلم جدا شد ..اشکش رو پاک کرد : بسه..دیگه...به جای شادی و خنده داریم گریه می کنیم...خوشحالم برات..خوشحالم که امین انقدر به فکر و عاقله...که می خواد همه مراسم به صورت رسمی و درست انجام بشه...
لبخندی نصفه نیمه بهش زدم..
_راستی باده به مهسا خودت می گی یا من بگم...
_من باهاش قهرم بی معرفت قرار بود برای شو این بار بیاد استانبول نیوم....
_نتونست..درساش سنگین شده بود..جرات هم نداره بهت زنگ بزنه....
_حیف حیف که دل رحمم..باشه خودم بهش می گم....
_خوب دیگه..پاشم کاسه کوزه آبغوره گیریم رو جمع کنم..برم به داد خونه برسم که کلی کار هست مادر جان....
_بیام کمک...
_لازم نکرده..می زنی خودت رو ناکار می کنی..نمی گیرنت....


صبح با هیجان خیلی خاصی از خواب بیدار شدم...هوا هم سر شوق داشت آفتابی بودو درخشان...بوسه راس ساعت نه صبح یه لنگه پا جلوی در بود..و داشت از هیجان به خودش می پیچید....قرار داشتیم تا بریم سولاریوم و بعد یه جایی که چهار یا پنج سال پیش من رفتم و بوسه تقریبا سالی یه بار می رفت..جایی که حاصلش فرشته های روی کتفم و ستاره آویزون از نافم بود...تصمیمی که گرفتیم به نظر سمیرا هم کار جالبی بود..اما من می خواستم امین سوپرایز بشه..فکر می کردم خوشش بیاد...لباسم رو روی دستم انداختم...و با بوسه راه افتادیم....

به ساعت نگاه کردم یک ربع مونده بود به نه...سمیرا هنوز مثل فرفره داشت می چرخید و بوسه دریا رو برده بود تو آپارتمان من تا ازش نگهداری کنه...بهروز هنوزم داشت خاک نداشته روی میز رو پاک می کرد..به پوست دستم که نارنجی طلایی خوشگلی شده بود نگاه کردم....کفشای مشکی رو پام کردم و دستی هم تو موهای لختم کشیدم که حالا که صاف شده بود تا زیر کتفم می رسید....دستی هم به پیراهن مشکیم کشیدم که دامنش تا زیر زانو بود و آستین ها و بالا تنه اش با یقه ایستاده گیپور...یقه اش اما از جلو کمی باز بود...همه چی رو چک کردم و رفتم توی سالن...سمیرا نگاهش که به من افتاد دوباره اشک توی چشماش جمع شد....و بغلم کرد...

زنگ در رو که زدن..می تونستم صدای ضربان قلبم رو بشنوم...در رو بهروز باز کردو من وسط سالن ایستاده بودم تا از خانواده امین استقبال کنم..ظرف این یه روزو نیم دلم براش تنگ شده بود....اول آقای پاکدل وارد شد و بعد شیرین جون تو کت و دامن شیک کرم رنگش و بعد دوقلوها که مثل همیشه مثل فرشته ها بودند و دست یکیشون یه سینی نقره بود که شکلاتای خوشگلی خیلی با سلیقه توش چیده شده بود...و پشت سرش امین با یه جام بزرگ کریستال که توش گل های نایاب ارکیده بنفش بود..شیک و جذاب ..تو کت و شلوار طوسی و پیراهن مشکی و کروات طوسی..واقعا توی چشم بود...دو قلو ها با دیدنم به سمتم اومدن..محکم بغلشون کردم ..واقعا دلم براشون یه ریزه شده بود....
آتنا : خیلی نامردی که یهو گذاشتی رفتی...
خواستم جواب بدم که شیرین جون رو به روم ایستاد...ازش یه جورایی خجالت می کشیدم..اما لبخند پر مهرش رو که دیدم کمی آرامش گرفتم..مادرانه بغلم کرد و بعد با دعوت سمیرا نشست..با پدر امین هم دست دادم و بعد سرم رو بلند کردم به امین که داشت با لذت خاصی نگاهم می کرد..سلام کردم و دست دادم...
همگی سر جاهاشون که قرار گرفتن...من هم رو مبل تکی که از همه گوشه تر بود جا گرفتم...امین رو به روم بود....
سمیرا رفت تا برای پذیرایی چای بیاره....
شیرین جون : خوب دخترم خوب استراحت کردی؟؟
_ممنونم..شماسفر راحتی داشتید؟؟..ببخشید که برای استقبال نیومدم..یعنی این ترجیح امین بود...
پدر امین : ما هم به نظرمون درستش همین بود...
شیرین جون : سفر خیلی خوبی بود...ما انقدر هیجان داشتیم که این پرواز به نظرمون خیلی کوتاه اومد...
تینا : ولی تا این سفر پیش بیاد همه چیز خیلی طولانی بود....اگه بدونی وقتی رفتی امین چه شکلی شده بود...
امین : تینا؟؟!!!!
تینا : جانم..جانم دادش گلم..یعنی می گی نگم..زمین و زمان رو بهم ریخته بودی..نگم داشتی بال بال می زدی ببینی کجاست...
آتنا : یا نگیم جرات نداشتیم بهت سلام کنیم..تازه وقتی تلفن زدی و کمی خیالت راحت شد ..بعد از دو روز غذا خوردی....
سرم رو پایین انداختم اصلا فکر نمی کردم که امین انقدر بهم ریخته باشه....
شیرین جون : دست از سر پسرم و عروسم بر دارید..یه مسئله ای بوده بین خودشون که رفع شده..خدا رو شکر...
از شنیدن کلمه عروسم دلم یه جوری شد...
سمیرا چای رو که تعارف کرد..صحبت ها هول شغل بهروز و سمیرا و مسائل خانوادگی و پیش پا افتاده می چرخید و من معذب بودم تو اون لباس...و تو سکوت مطلق بودم و گاهی تو جام جا به جا می شدم..دستم هم کمی درد میکرد...داشتم تو جام وول می خوردم..سرم رو بلند کردم و زیر نگاه امین ذوب شدم..زیر لب..طوری که با لب خونی متوجه شدم گفت : خیلی خوشگل شدی...
لبخند زدم و همون لحظه چشمم به پدرش افتاد که با لذت داشت نگاهمون می کرد..خجالت کشیدم و سرم رو پایین انداختم....
پدر امین که پیپش رو روشن کرد : خوب بهتره بریم سر اصل مطلب...
نفسم توی سینه حبس شد...
_غرض از مزاحمت ما مشخصه..سمیرا خانوم و آقا بهروز شما حکم خانواده باده رو دارید...ما خدمتتون رسیدیم برای خواستگاری باده عزیز برای پسرم...
سمیرا : خیلی لطف کردید آقای پاکدل..باده مثل خواهر ماست....بسیار دوست داشتنی و عاقله...ما خوشحالیم که جفت خودش رو پیدا کرده..
بهروز: امین تو این مدت خودش رو به همه ما اثبات کرده...
شیرین جون : من از روز اولی که باده رو دیدم دوست داشتم که عروسم بشه...
پدر امین : البته من به امین همون روز اول گفتم...این اون دختری که من دوست دارم مادر نوه هام باشه....
..اسم بچه که اومد..امین لبخند عمیقی زد و من حقیقتا خجالت کشیدم و سرم رو پایین انداختم....
پدر امین با اون خونسردی و شوخ طبعی خاص خودش : الانم این جاییم تا مقدمات به دنیا اومدم نوه مون رو فراهم کنیم...
این بار دیگه سر من به قفسه سینه ام رسیده بود...
شیرین جون از جاش بلند شد وگونه ام رو محکم بوسید : نگاش کن..شده رنگ لبو..سرت رو بیار بالا مادر جون...
سرم رو بالا که آوردم سعی می کردم به سمت دو قلو ها که عین بمب آماده انفجار بودن نگاه نکنم....چون می دونستم یا از خجالت می میرم یا از خنده....
صحبت ها دوباره هول محور خوشبختی شروع به چرخیدن کرد...
پدر امین : خوب شما برای خواهرتون مهریه چه چیزی در نظر گرفتید...
...مهریه؟؟؟..من حتی بهش فکر هم نکرده بودم....
سمیرا : ما در موردش صحبت نکردیم...باده خودش همه چیز داره و مهریه اش هم سوادش و موقعیت اجتماعیشه..
شیرین جون : اون که 100 البته ولی خوب رسمه....
بهروز و سمیرا به سمت من که در تمام این دو ساعت به ساکتی دیوار بودم برگشتن..همه چشم دوخته بودن به من..حتی امین که چشماش منتظر بود...
سعی کردم صدام صاف باشه و بی لرزش..از بس که هیجان داشتم کف دستام خیس بود : خوب...راستش رو بخواید من نمی دونم..یعنی اصلا بهش فکر نکردم....
پدر امین : خوب..آخه این جوری که نمی شه...
امین از گوشه سالن با لحن جدی همیشگیش : اگر اجازه بدید من یه پیشنهاد بدم...
همه به سمتش برگشتن... : هر خونه ای که باده بپسنده برای زندگیمون رو به عنوان مهریه به نامش می زنم...
شیرین جون : به علاوه یه ویلا تو رامسر که من و مسعود سر عقد به باده هدیه می کنیم....موافقی دخترم ؟؟؟
..می خواستم بگم..تو همیشه به من بگو دخترم..همین طور با محبت نگاهم کن...مهریه من همین مهر و محبت خانواده شماست....
سکوتم رو که دید ادامه داد : جوابم رو نمی دی عزیزم....؟؟؟
به چشمای راضی سمیرا نگاه کردم : خوب...من حرفی ندارم....
این جمله کامل از دهن من در نیومده بود که دو قلوها شروع کردن به کل کشیدن و بعد محکم بغلم کردن..داشتم میوفتادم...
آتنا : آخیش..بالاخره شدی عروس خودمون..انقده حرص می خوردیم..وقتی فکر می کردیم ممکنه دیگه نبینیمت...
تینا : والا...همه ما فهمیده بودیم امین با چه عشقی نگات می کنه الا خودت....
خنده ام گرفته بود..بی چاره امین هرچی پته داشت این دوتا داشتن می ریختن رو آب...
پدر امین از جاش بلند شد و جعبه ای رو از مادر امین گرفت و به سمت امین که با لبخند نگاه می کرد بر گشت و روبه روی من ایستاد : پاشو شازده...پاشو بیا این رو بنداز گردن خانومت....امین شیک و قاطع با همون قدم های محکمش رو به روم ایستاد...گردن بند زنجیر بلندی بود از طلای سفید و تو گردنی زمرد درشتی داشت رو از دست پدرش گرفت و آروم دور گردنم بست..از تماس دستش که داغ بود و نفسش به گونه ام..یه شوقی وصف نا پذیر همه وجودم رو گرفته بود...سرم رو بلند کردم و تو چشمای پر از محبتش نگاه کردم...
شیرین جون : ما برات انگشتر نگرفتیم ..چون سلیقه ات رو نمی دونیم اما این گردنبند موروثیه..مادر شوهرم به من هدیه دادش و من به تو..تو هم انشا الله به عروست.
..دلم می خواست..با امین تنها بودم..تا بتونم غرق بشم تو اون نگاه پر محبت ....
پدر امین جلو اومد و رو به روم ایستاد : من پسرم رو تضمین می کنم...طوری بارش آوردم که بلد باشه چه طور از همسرش نگهداری کنه...مسئولیت پذیر بارش آوردم..ولی هر اتفاقی که افتاد...هر قصوری که داشت..هر جا که کم گذاشت یا خودت کم آوردی..من رو پدر خودت بدون نه پدر امین...
...اشک توی چشمام حلقه زد...حرفی نداشتم در مقابل این همه محبت...
سعی کردم خودم رو کمی جمع و جور کنم : چشم پدر جون....
با چشمای خیسش نگاهم کرد : چشمت بی بلا دخترم... و بعد خم شد و بوسه ای پدرانه و محکم به پیشونی من زد...و من از این بوسه غرق لذت و احساس امنیت شدم...
به نوبت با همه رو بوسی کردم و به هم تبریک گفتن و دو قلوها شروع کردن به کل کشیدنی که واقعا من رو به خنده می انداخت...به امین که رسیدم.. لبخندی زد و زیر لب گفت : خیلی دوست دارم نفس من...
...این حرفش نفس رو تو سینه من حبس می کرد..خواستم جوابش رو بدم که دست چپم رو تو دستش گرفت و به سمت لبهاش برد و بوسه طولانی و داغی بهش زد...بوسه ای که دوقلو ها بابتش بازهم جیغ و داد پر از شادی سر دادن...دستم رو که از روی لبهاش برداشت.. چشماش گرد شد...چند بار چشماش رو باز و بسته کرد و دوباره به انگشت حلقه ام که کمی ملتهب بود نگاه کرد و با انگشت شصتش نوازشش کرد . آروم گفت : باده ..این؟؟!!!
به اسم امین که با حروف لاتین درهم روی انگشت حلقه ام خالکوبی کرده بودم نگاهی کردم...از دور کمی شبیه تاج بود و برام عجیب بود که از اول مجلس کسی ندیده بودتش...
به چشمای متعجبش دوباره نگاه کردم : بد شده؟؟
دوباره بهم خیره شد و من یک عالمه تشکر و حیرت و رو تو نگاهش دیدم : عالی شده عزیزم..مرسی..من نمی دونم واقعا چی بگم...مرسی....
..و من غرق حس خوشی شدم...


قرار شد که برای عقد 15 روزه دیگه به سفارت بریم و همون شب هم مراسمی برای عقد و نامزدی بگیریم...
کلی هم درگیر بودیم با خانواده امین که اجازه بدن طبق سنت مراسم نامزدی و عقد رو خودمون برگزار کنیم...آخرش هم امین زیر بار نرفت و قهر منم فایده نکرد.....کلا دو ساعت قهر بودیم انقدر مسخره بازی در آورد و رفت و اومد که آخرش من خندیدم و قیافه ای که براش گرفته بودم هم به باد رفت....
عجیب استرس داشتم..با نارین صحبت کردم که با مطبوعات در تماس باشه...نارین تبریک گفت..اشک ریخت...همه احساسات رو در آن واحد داشت...با یکی از طراحان لباسی که همیشه لباساش رو براش تبلیغ می کردم تماس گرفتم تا برام لباس نامزدیم رو تهیه کنه...پارچه آبی آسمانی که کار دست فرانسه بود و خیلی نفیس ...بهم نشون داد و گفت برام یه پیراهن دنباله دار ساده اما شیک می دوزه..دکلته ..چون پارچه انقدر توی چشم بود که یه مدل شلوغ همه حس و حالش اون پارچه بی نظیر رو از بین می برد...
رو دکلته بودنش کمی شک داشتم....شیرین جون هم باهام بود چون می خواست برای خودش هم سفارش لباس بده..تردیدم رو که دید خندید : داری به امین فکر می کنی؟؟؟...از این عادتا نداشتا...نمی دونم به تو که رسیده چرا انقدر حسود شده؟؟...اما خوب نامزدیت گلم ..همین یه شب...اونم انقدر محو زیباییت می شه که حواسش نباشه....
..راستش رو بگم..من هم زیاد قصد نداشتم که کوتاه بیام..امین مرد حسودی بود که من باید حواسم می بود...اما خوب اگه خیلی هم پا به پاش می رفتم درست نبود..به هر حال دل به دریا زدم و اندازه هام گرفته شد....
این چند وقت حقیقتا خسته شده بودم...دویدن دنباله کارهای مراسم...فرار کردن و بازی دزد و پلیس با خبرنگارای کنجکاوی که موی دماغمون بودن...و خلاصه یه عالمه کار....
دو سه شب مونده به مراسم..منی که دل تو دلم نبود...همراه با خانواده امین به رستوران کوچیکی خارج شهر رفته بودیم تا کمی استراحت کنیم..تو این هفته منبع انرژی من..نگاه پر از عشق امین و خوشحالی بیش از حد پدر و مادرش بود و شوق بی وصف دو قلوها...
مهمونی خودمونی قرار بود برگزار بشه..از ایران اقوام درجه یک امین و خانواده بردیا می اومدن که سر جمع نزدیک 35 نفر می شدند و دوستان و آشنایان من که یه مهمونی حدودا 90 نفره کوچیک می شد....هوا دیگه خیلی هم سرد نبود...ویلایی اجاره شده بود برای اون شب که برای انتخابش انقدر مته به خشخاش گذاشتم تا امین عصبانی دست رو همون گذاشت و گفت..همین تصویب شد و خلاص..البته جای بسیار زیبایی بود..کنار ساحل..که حیاطش پر از ماسه بود...
تزئینات میزها و نحوه برگزاری پای بوسه..انتخاب موسیقی ها و dj...پای روزگار..انتخاب منو غذا پای موگه بود..
تو حیاط رستوران ایستاده بودم که دستی آروم از پشت در آغوشم گرفت..لبخندی زدم...سرش رو از روی شونه نزدیک گوشم آورد : لاغر شدی قربونت برم خیلی این چند وقت خسته شدی....
دستم رو روی دستاهاش که دورم حلقه شده بود گذاشتم : اومدم یه هوایی بخورم...
_فکر کردم اومدی سیگار بکشی...
..این جمله رو با یه حرص گفت...من انقدر ادب داشتم که در حضور پدر و مادر امین سیگار نکشم...هر چند سیگار من تفننی بود و بیشتر برای ژستش...
_نمی دونم چرا تو گیرت به سیگار منه...
چرخوند من رو به سمت خودش : من بهت گیر نمی دم...اول اینکه لعنتی ..یه جوری سیگار می کشی که باعث می شی نگات کنن...
..خنده ام گرفت که سعی می کردم جمعش کنم....
_بخند...والا خنده هم داره...اما خانوم خوشگله تو که انقدر عشق بچه ای خوب می دونی که تا چند ماه قبل از بچه دار شدنت هم نباید نیکوتین مصرف کنی..یعنی نباید تو خونت باشه..ضرر داره....
...به اینش فکر نکرده بودم...راست می گفت....فکر می کنم متوجه شد که به فکر فرو رفتم...
لبخند شیطونی زد : من که برای بچه در خدمتتم خانوم خانوما..دیگه زمینه سازیش پای خودت....
از این همه بی حیایی که داشت هم شرمم شده بود هم خنده ام گرفته بود...اگه قبلا یکی بهم می گفت که این مرد جنتلمن جدی که حتی غذا خوردنش هم اتیکت خاص خودش رو داره همچین شوخی هایی می کنه ...فکر می کردم خل شده...
با مشت به بازوش زدم ....خندید و بغلم کرد : ببین چه سرخم می شه....
همون طور که سرم روی سینه اش بود..چند لحظه سکوت کردم..می خواستم از حضورش لذت ببرم....اما یاد چیزی افتادم که چند روزی بود مثل خوره به جونم افتاده بود....
_امین.....
_جانم....
_چیزه....
سرش رو بین موهام برد : چیه خوشگل من؟؟؟
_خانواده ات هنوز هم نمی دونن ...که من ازدواج کرده بودم....
سرش بین موهام متوقف شد....کمی از خودش جدام کرد و موهام رو که تو صورتم ریخته بود زد کنار ...نگاهم کرد...تو چشمام نگرانی رو دید : تو چرا گیر دادی به این موضوع آخه....
_خوب...سر عقد..تو سفارت می فهمن...اصلا براشون سئوال نیست فامیلی من؟؟؟
...احساس می کنم به این بخشش اصلا فکر نکرده بود...چند ثانیه ای تو یه فکر رفت و بعد بازهم به حالت عادی برگشت : مهم نیست...
_چی چی مهم نیست...من دلم نمی خواد دروغ بگم بهشون...
_چی داری می گی؟؟..دروغ دیگه چیه؟؟...تو قراره همسر من بشی...چه اهمیتی داره..یا در حقیقت چه ربطی به کسی داره باده؟؟؟!!!...تو باده اورهونی تموم شد و رفت....از دو روز دیگه ام خانوم خوشگل منی...اگه بدونی چه قدر این مدت دیر می گذره.....
_یه چیزی هست امین که هنوز بهت نگفتم....
...قیافه اش رفت تو هم و جدی شد : چی شده؟؟
_راستش رو بخوای...وکیل هاکان امروز خبر قطعیش رو بهم داد....
کم کم داشت عصبانی می شد : خبر چی رو؟؟
_ای بابا..چرا عصبانی می شی؟؟....من برگشتم...به فامیلی قبل از ازدواجم مراحل قانونیش پیچیده بود اما خوب..امروز تموم شد...می خواستم سر عقد بفهمی اما فکر کنم الان بهتر باشه گفتنش....
با فک باز...چشمای گرد زل زد به چشمام....نگاهش پر از تشکر بود و تحسین...پر از عشق...لبخندی آروم روی لبم اومد..... : نمی خوای چیزی بگی؟؟؟!!!!!!!
_باده من لایق این همه خوبی تو هستم؟؟؟
_تو بگو...من لایق این نگاهت هستم؟؟؟؟
_محکم بغلم کرد : البته که هستی...خیلی بیشتر هم هستی.....
..چند لحظه که گذشت صدا رو زمزمه گونه شنیدم : حالا نفس من ...فامیلیش چیه؟؟؟
_شرقی....باده شرقی.....
سرش رو نزدیک گوشم آورد و پشت گوشم رو بوسید : من سیاه مست این باده شرقی سیه چشمم.....


نگاهم به ویلای زیبای رو به روم که افتاد..بوی دریای نزدیک غروب که به مشامم رسید انگار از خواب و بیداری امروزم بیدار شدم...به دستام که محکم تو دستای امین قفل شده بود..نگاه که کردم...به دستورات نارین برای اینکه فعلا صبر کنیم تو حیاط پشتی و بعد بریم رو به روی خبر نگارا بایستیم...اینا همش نشان از این داشت که انگار..من تازه داشتم می فهمیدم چه خبره...به دستم نگاه کردم به حلقه ام که رینگی بود که روش سه تا الماس بزرگ داشت..دقیقا زیر تاجی که خالکوبی کرده بودم قرار می گرفت و خیلی خوشگل شده بود....به دامن بلند و دنباله بی نظیر لباسم نگاه کردم...و نا خود
اگاه دستی به روی پارچه اش کشیدم...برای من تمام لحظات امروز قفل شده بود تو نگاه امین وقتی من رو که سر پایین از در اتاقم که گریمور این سالهام توش درستم کرده بود در اومدم...قفل بودم تو بوسه داغی که روی پیشونیم گذاشت و بعد زیر گوشم غرش رو هم برای بازی لباسم زد....
باقی چیزها...چادر روی سرم...عقد کردنم...عطر رزهای سورمه ای تو ی دستم....بله لرزانم...حسرتم در نبود مادرم..و بعد بله محکم و قاطع امین همه و همش تو هاله ای از ابهام بود....
و بعد چشمای خیس سمیرا..بوسه...دریا تو لباس ندیمم...بوسه برادرانه بهروز به گونه ام...اینها همه مثل خواب بود....
به غروب بی نظیر خورشید نگاه کردم....روزی معتقد بودم که این رنگ سرخ غروب خورشید با آبی لاجوردی دریای دم غروب که ترکیب بشه رنگ تنهاییه..اما حالا تو حیاط پشتی این ویلا...که موسیقی لایت پیانو توش پخش می شد...در حالی که دستم محکم تو دستای امین بود این رنگ ...رنگ بودن بود..رنگ حضور...رنگ مرد عاشق من..که انگار بر عکس من کوچکترین اضطرابی نداشت.....
به نیم رخ جذابش نگاه کردم...به آرامشش...شیرین جون و پدرش..همراه با دو قلوها با یه ماشین میومدن...بردیا...همراه با پدر و مادرش و نگین هم تو بودند...
در مراسم عقد فقط بردیا شرکت کرده بود.....البته گویا این تصمیم خودشون بود...من اما همه به جز هاکان رو در کنار خودم داشتم...هاکان که نمی تونست تو مراسم عروسی همسر سابقش شرکت کنه..شب قبلش دست بند فیرزوه زیبایی رو بهم هدیه داد و برای جلوگیری از هر شایعه ای به پاریس رفت...چه قدر بغض کردم...چه قدر بعد از رفتنش برای گریه نکردن با خودم مبارزه کردم....
نمی دونم چه قدر تو افکار خودم غرق بودم که نارین به سراغمون اومد... : خبرنگارا تو حیاط جلویی هستن...باده تو می دونی بازی شون چه طوریه..اما امین شما فکر کنم تجربه اش رو نداری....
امین با قیافه جدیش فقط نگاه می کرد و من قربون صدقه اش می رفتم تو دلم...با اون فراک بی نظیری که به تنش بود.. و موهای بلندش که گاهی با دست به پشت سرش هلشون می داد....
در حالی که دستم تو دستش بود به حیاط رو به رویی که رسیدیم...با فلاش ها که رو به رو شدیم..من مثل همیشه با لبخندی جدی براشون ژست هایی گرفتم که بهش عادت کرده بودن...
شروع بع سئوال پرسیدن کردن...جوابها از پیش تعیین شده بود..همسر من ایرانی بود..یکی از سرمایه داران به نام...سئوالات هول محور شایعاتی خنده دار بود...مثل اعلام باز نشستگی از مدلینگ...چیزی که اصلا راجع بهش حرف نزده بودیم با امین و یه سرس شایعات دیگه مبنی بر هزینه بسیار بالای مهمونی که حقیقت نداشت...امین به فلاش دور بین ها عادت نداشت ..اما مرد با اتیکت من به قدر ی جذاب و تو چشم بود که عکاسا بی خیالش نشن...کار داشت به سئوالات زیادی خصوصی می رسید که نارین دستور تموم شدن وقت خبرنگارهار و داد و بادیگاردهای درشت هیکلی که چند تاشون برای شرکت نارین بودند و بقیه برای شرکت دنیزووجلوی دید خبر نگار ها رو گرفتن..با امین به سمت سالن رفتیم که از دور یکی از خبر نگارایی که همیشه با هاش مصاحبه می کردم و دختر زبر و زرنگی بود فریاد زد : با شوهرت خوش بخت باشی....
لبخندی به عمق تمام تنهایی هام زدم و دلم لرزید...دستم رو تو دست امین جا به جا کردم...تو سرم صدای دخترک پیچید..بله این حضور گرم...این مرد جدی..شوهرم بود...شوهرم.....

وسط خیلی شلوغ بود.. .امین کنار پسر داییش که پسر خیلی با زه و جذابی بود ایستاده بود و بردیا در کنارشون...آتنا کنارم اومد...صورتش قرمز شده بود به خاطر فعالیت زیادش... : همه فامیلمون موندن تو زیباییت..دوستاتم خیلی خوشگلن....منظورش به چند تا از دوستای مانکنم بود که خوب بله دخترهای توی چشمی بودن...
به نگین نگاه کردم که در کنار مادر بردیا نشسته بود...سالن داخل تماما کفش مر مر سفید بود و همه چیز به رنگ سفید یک دست ارز سقف هم توپ هایی بزرگ از جنس پر سفید آویزون بود و روی هر میز سمعدانهای سفید بسیار بلند کریستال بود و کاسه هایی پر از آب که داخلش گلبرگ های گل رز بود...میز شام رو ماسه های بیرون گذاشته شده بود و قسمت بار هم روی تراس بود...تمام دیوراهای ویلا از جنس شیشه بود....
به سمیرای دوست داشتنی نگاه کردم که داشت با بوسه صحبت می کرد....به موگه که با دنیز وسط سعی داشتن یا آهنگ فارسی که پخش می شد برقصن...
آتنا یه دونه پهلوم زد : باده..کجایی تو؟؟ امین داره با چشم و ابرو بهت اشاره می کنه...
برگشتم به سمت امین...که می خواست برم پیشش...پایین دامنم رو اندکی بالا گرفتم و رفتم پیش امین و بردیا و سام..پسر دایی امین...
امین دستش رو دور کمرم انداخت و زیر گوشم : یکم این جا ایستیم بعد بریم رو تراس...
بردیا : خوب..دیگه من بگم باده بهت...آخه شدی زن داداشم....
به شیطنت کلامش خندیدم.... : باشه ....
_والا از اولش این گل پسر ما گلوش بد جوری پیشت گیر کرده بود...اما من دیگه داشتم کم کم نا امید می شدم ازش...
_بردیا امروز تمام سعیت رو بکن که با کله ات برگردی هتل....
...خانواده امین برای مهمون هاشون تو هتل اتاق گرفته بودن.....
همون موقع مادر و پدر بوسه به ما نزدیک شدن....
بردیا : جان من باده...دوستات که مانکنن...اما این خانوم هم جای مادری عجب تیکه ایه...
_مادر دوستم بوسه است..مانکن بوده قبلا...
مادر و پدرش نزدیکمون شدن و با امین دست دادن و با من روبوسی کردن...
مادرش چیزی زیر لب زمزمه کرد که عجیب به دلم نشست ..بعد به انگلیسی به امین گفت : دخترکمون دستت امانت...این جماعت که می بینی همیشه پشتشن.... و بعد هم با دعوت پدر و مادر بهروز سر میز اونا رفتن...
امین : زیر گوشت چی گفت بهت ؟؟
_گفت امشب به زیبایی یه جرعه آب شدم...
امین روی سرم رو بوسید...
.

....و من تماشاشون می کردم....نسیم خنک و شوری که وزید نفس عمیقی کشیدم...سمیرا و بوسه کنارم ایستادن....
سمیرا : خوشحالی؟؟؟
_خیلی زیاد......
بوسه برای بار دهم تو اون شب بغض کرد و گونه ام رو بوسید.....دنیز و موگه هم اومدن..بهروز هم کنار دنیز ایستاد...و بعد یه فلاش دوربین...لبخندی به روزگار زدم.....
چیزی به تموم شدن مهمونی نمونده بود...تقریبا تمام مهمون ها تو ساحل بودن...روزگار گیتارش رو آورد و صندلی بلندی گذاشت زیرش و یه موسیقی زیبای یونانی اجرا کرد و من کنار امین روی تراس ایستادم..مهمون ها حلقه زده بودند دورش...امین دستش رو دور کمرم حلقه کرد و من کمی سنگینیم رو روی دستش انداختم و بهش تکیه دادم...
عجیب بود که تکون هم نخورد از وزن من...با تعجب برگشتم و نگاهش کردم..لبخندی زد : چرا تعجب می کنی..خانوم خوشگله تو برای من وزنی نداری که....
...خوب راست می گفت....اما خواستم کمی از سنگینیم رو کم کنم که نذاشت : همین جا باش...خسته ای؟؟
با چشمای خسته نگاهش کردم و انگشت شصت و اشاره ام رو با فاصله کمی از هم نگه داشتم و گفتم : انقده خسته ام....
روزگار تقریبا تو اوج آهنگش بود که از بالای سر ما یه صدایی اومدو بعد یه بوی خوش و نمی تونستم به اون چیزی که می دیدم اعتماد کنم...از بالای سر ما یک عالمه برگ گل رز پایین می ریخت..درست عین برف...عین بچه ها دستم رو رو به بالا گرفتم و چند تاییش روی دستم افتاد...از پشت اون دونه های قرمز به چشمای امین نگاه کردم که به شوق من با محبتی ناب لبخند می زد و من دیگه گوش هام نه نوای گیتار می شنید نه ذوق و دست مهمانها رو..من چشمام امین رو می دید و گوش هام یه نوای خالصی از سکوت بود.....تعجبم رو دید....بین سوت مهمون ها خم شد و بوسه یه لحظه ای به لبم زد....
_امین...اینا...خدای من نمی دونم چی بگم....
_بردیا اومد به من گفت..مهندسی که اومده گفته...فقط باریدن برف قرمز من رو هیجان زده می کنه....
...اون مکالمه ام رو به یاد داشتم....
_این جمله تو ذهنم بود و از روزی که فهمیدم چه قدر عزیزی برام...تصمیم گرفتم برای هیجان زده کردنه...باده زیبا روی خودم...کاری کنم..ببخش نفس من...برف قرمز نبود...اینم با همفکری سمیرا انجام دادیم....
....از ذوقم دستم رو دور گردنش حلقه کردم و بوسه ای رو گونه اش زد....که با دست و سوت بچه ها همراه شد...
_خیلی دوست دارم امین...خیلی......

بعد از شام طرفای ساعت 2 صبح بود که مهمون های امین به سمت هتل و مهمانهای من هم به سمت خونه هاشون حرکت کردند و من با پای برهنه روی شن های ساحل تکیه زده به بازوی امین ازشون خداحافظی کردیم.....
پدر جون کنارم اومد و بار دیگه پیشونیم رو بوسید : خوش بخت بشید....
دستی به بازوی امین زد : خانومت رو برسون خونه....بعد برگرد هتل...

از ماشین که پیاده شدیم...امین ایستاده بود جلوی در..کتش رو روی انگشتش انداخته بود و انداخته بود روی شونش...بهروز و دنیز و بردیا هم بودن....بردیا قرار بود شب بره خونه دنیز....
من تو تاریکی خونه ام داشتم از بالا تماشاشون می کردم که حرفشون تموم نا شدنی بود....شکمم رو تکیه زدم به کنتر آشپز خونه رو به آشپز خونه ایستادم....من ازدواج کرده بودم...تو تاریکی که از سر تنبلی بود به حلقه ام نگاهی انداختم....مامان من بزرگ شدم...مهندس شدم....معروف شدم...شکست هم خوردم...خسته هم شدم...دوباره پا شدم.....عاشق شدم...بالغ شدم....همسر شدم...و تو نیستی...مامان بازهم تو نیستی.....
ذهنم مدام در پی پرواز بود..به اولین دیدارم با امین...تا دعواش با مرد همسایه...با پسری که تو لواسون دیدیم...تا تموم خوش اخلاقی ها و نگرانی هاش.....
تو عالم خودم بودم که دستی محکم از پشت بغلم کرد.....امین بود می دونستم...لای در رو باز گذاشته بودم که بیاد بالا....دستش رو آروم روی شکمم حرکت داد و زیر گوشم : خانوم خوشگلم خسته شده.....
و من فقط نفس هاش رو زیر گوشم احساس می کردم....همه چیز انگار داشت کم کم محو می شد..دست خودم نبود..اما آغوش و تاریکی و حرکت یه دست برای یه لمس پر از لذت....
همه بو ها محو شد و دو باره یه بوی تند سر که و یه هوای نمور....دستی که در حال لمس رون های پام و من و یه بغض کهنه....و سفر من تو زمان....دستی که از زیر دامن چین دار توریم...بالا می ره و شکمم رو نوازش می کنه و صدای نفس هایی که عوض می شه....
_نه.....نه.....
و حرکت های تند من برای پس زدن اون دست شهوانی....و فریادهای بی قرارم....حتی صدای ناله های بلندم هم من رو به دنیای حال بر نمی گردنوند......
تاریکی هنوز بود......و فریاد های من....صدای پای شتاب زده ای اومد و بعد روشن شدن چراغ و من که چشمام رو محکم بسته بودم تا اون دو چشم سیاه پر از لذت کثیف رو نبینم....
دستایی که محکم بازوهام رو گرفتم و تکونم می دادن.....و بازهم فریاد من و بعد من که با وجود مقاومت تو یه آغوش محکم اسیر شدم و دستهایی که نمی ذاشتن ازشون جدا شم...بین فریاد هام نفس کشیدم....یه نفس عمیق....ریه هام به جای بوی تند سرکه...پر شد از یه عطر تلخ و گوشهام انگار کم کم داشت باز می شد ...
_باده...باده....صبر کن..هیچی نیست..هیچی نیست..آروم بگیر.....باده منم امین...باده....
اون صداهای کثیف داشتن از بین می رفتن و من داشتم از اون حرکات عصبی بی اراده ام خلاص می شدم....
بغض داشتم اما دریغ از یه قطره اشک......
صدای نگران امین رو می شنیدم : باده جان..نگاهم کن....نگاه کن عزیزترینم...من کیم باده؟؟؟
صورتم رو بین دو تا دستش گرفت و من که به جای اون دو چشم سیاه هرز....چشمای عسلی پر از نگرانی رو دیدم...یه جورایی انگار در عرض چند ثانیه بزرگ شدم....در اومدم از اون باده 9 ساله ترسیده.....
صورتم رو محکمتر گرفت : چته باده...آخه تو چته نفس من؟؟؟
جمله آخر رو که گفت محکم تر در آغوشم گرفت....گلوم می سوخت..هم به خاطر بغضم...و هم به خاطر فریادهای از ته دلم....از خجالت داشتم می مردم....
_خانومم نگام کن ببینم....
...نگاه کردن.؟؟؟!!!..خدای من داشتم از خجالت می مردم...کمی ازش فاصله گرفتم..این بار اجازه داد تا از آغوشش در بیام....سر به زیر خواستم به سمت اتاقم برم که صدای جدیش تو جام میخکوبم کرد : کجا داری می ری؟؟؟!!!!
...صداش هم نگران بود..هم عصبی..هم پر از سئوال.....
_نگام کن ببینم.....
هیچ حرکتی که از من ندید..چونم رو بین شصت و اشارش گرفت و سرم رو آورد بالا : من کار اشتباهی کردم؟؟؟!!!
_.....
_باده...تو همسرمی....عشقمی....من فقط می خواستم از خستگی درت بیارم.....
چونم رو ول کرد و من بازهم نمی تونستم مستقیم بهش نگاه کنم..گند زده بودم..به همه حس های زیبای این چند وقت..گند زده بودم به تمام تلاشش برای ساختن یه شب زیبای رویایی....
دستش رو بین موهاش برد : باده..من بارها بغلت کردم..بوسیدمت...
..نمی دونست..نمی فهمید..که حرکت دستش...روی بدنم..چه طور من رو یاد اون زیر زمین میندازه...
روی مبل نشستم...انرژی نداشتم....
اومد...روبه روم زانو زد.....
_امین...
_جان دل امین.....
با بغضی که دیگه برای پنهان کردنش تلاشی نمی کردم : ببخشید....
...ببخشیدم انقدر مظلومانه بود که دل خودم هم برای خودم سوخت.....
تو جاش جا به جا شد..می دونم که می خواست بغلم کنه و می ترسید... : نمی خوای بهم بگی چی شده؟؟؟
_امین من....کودکی راحتی نداشتم....تو هم شاید یه چیزایی رو از بحثهای من و هومن شنیده باشی؟؟؟
...سکوت کرد....شنیده بود..کر که نبود...با هوش هم بود....اما خوب ریزش رو نمی دونست....
من هم سکوت کردم..نگاهی به لباس نامزدیم انداختم....لعنت بهت سبحان..لعنت بهت....
_باده من تا یه حدی در جریانم اما انگار عمقش بیشتر بوده....
...سکوت کرد..داشت با خودش کلنجار می رفت...
سرم رو بالا گرفتم و به چشمای داغونش و رگ برجسته شقیقه اش نگاه کردم.....
_باده.....؟؟؟!!!!!
بلند شدم و بدون جواب دادن بهش پریدم توی حموم و در رو قفل کردم...دنبالم نیومد....دوش آب رو باز کردم و پیراهنم رو در آوردم....تو آینه بخار کرده حمام به خودم نگاه کردم...به موهای مواجی که خیلی ماهرانه طوری بسته شده بودن که بقیه اش روی شونه ها و حتی پشت گردنم بریزه....به خودم نگاه عمیق تری کردم : عروسی زنده در خاطرات گذشته....به خودم پوزخندی زدم....آب....تنها چیزی که حالم رو بهتر می کرد....
پیراهن قرمز نخی و سبکی که تو خونه می پوشیدم رو تنم کردم....و بدون شونه کردن موهام تو تختم دراز کشیدم..تو خونه هیچ صدایی نبود....امین رفته بود...
باید هم می رفت..باید می موند؟؟؟...که چی؟؟؟...درسته که سبحان هیچ وقت بیشتر از لمسهاش پیش نبرده بود....اما امین که این رو نمی دونست..مردی که وقتی فکر کرد که من ازدواج کردم..اون طور قاطی کرد....ازش طبیعی بود....چراغها رو خاموش نکردم...تو تاریکی من انگار کس دیگه ای می شدم....
پشت به در رو به پرده یاسی رنگ اتاق دراز کشیدم و تو خودم جمع شدم....رفت.....حالا من باید چی کار کنم؟؟....بازهم بیشتر تو خودم جمع شدم.....
یه حضوری حس کردم....یه داغی...یه وجود..که پشت سرم بود....خواستم برگردم...احساس می کردم توهمه....
که صدای بمش اومد : راحت باش عزیزکم....همون طوری دراز بکش....
....نرفته بود...مونده بود....
تخت تکون خورد..فهمیدم که نشسته روی تخت ....
_من فکر کردم که....فکر کردم که رفتی......
دستش رو روی بازوم گذاشت و برم گردوند...چشماش عصبانی شده بود....بهش نگاه کردم..به موهای نم دارش...پس دوش گرفته بود....یه بخشی از لباساش هنوز این جا بود....
_چی داری می گی؟؟؟...تو زنمی باده...کجا بذارم و برم....
_ آخه...
نفسش رو بیرون داد : می دونم که ذهنت تو کدوم شبه..من اشتباهاتم رو دوبار تکرار نمی کنم....در ضمن..تو الان همسرمی باده..همسرم....تو همون مسئولیت زیبای سنگینی که از یه حس از امشب به یه حضور تبدیل شدی.....
_امین....به خدا اون چیزی نیست که تو ذهنته...یه خاطره بده کودکیه...اما قسم می خورم که....
نذاشت حرفم رو ادامه بدم : چه قسمی؟؟؟...خانومم...می دونم..من احمق نیستم.....اما خوب...دلم می خواد برم گردنش رو بشکنم....
...با حرص عمیقی این رو گفت....
به موهای خیسم دستی کشید..البته با کمی حفظ فاصله..خوب کولی بازی نیم ساعت پیشم رو که یادش نرفته بود.....
موهام رو از روی صورتم کنار زدم....برای خودم هم سخت بود..اما خوب باید می گفتم.....پشتم رو دوباره کردم بهش.... : امین....اگه..اگه فکر می کنی که....یعنی.....تو به هیچ چیزی مجبور نیستی....
...پشتم بهش بود....از روی تخت بلند شد.... : نه..مثل اینکه با تو نمی شه آروم بر خورد کرد...باید بهت زور بگم همیشه...
رفت از اتاق بیرون..چند لحظه بعد برگشت.... : چراغ روشن می مونه....
روی تخت دراز کشید و بعد دستش رو از زیر کمرم رد کرد و پاهاش رو دور پام قلاب کرد.... : من امشب این جا می مونم...تو هم تا صبح همین جا می مونی...همین طوری...چراغ روشن...تا من رو ببینی.....من به تو مجبورم...من به زنی که عاشقانه دوستش دارم مجبورم.....عادت کن بهم باده..به حضورم....می خواستم برگردم هتل...اما خوب....همین جا می مونم....همین طوری انقدر می میونی..تا قشنگ یاد بگیری من کیم....
_لابد تصویب شد و تمام...
صداش رگه بی جونی از لبخند گرفت : اون که بله..اسمت که رفت تو شناسنامه ام خانوم باده شرقی ...نه ببخشید..خانوم باده پاکدل..همون موقع همه چیز تصویب شد و تمام.....
.....و من اون شب...تو اون تخت خواب دوره تنهایی هام....تو آغوش امین...که البته برام هم غریب بود و هم آشنا....بار دیگه و این بار بسیار قویتر از قبل..عاشق مرد جذابم شدم....


با صدای مرغای دریایی که ندا از یه روزه نیمه ابری می دادن چشمام رو باز کردم..در تمام مدتی از زندگیم که یادم می یاد...کمتر برام پیش اومده بود که انقدر عمیق تونسته باشم استراحت کنم.....
حضور امین رو نفس کشیدم......سرم روی بازوش بود و اون طاق باز خوابیده بود..به مژه های بلندش نگاه کردم و قیافه اش که حتی با چشم بسته هم خیلی با جذبه بود....
دیشب رو یه مردی که عاشقش بودم زهره مار کردم....از خودم ناراحت شدم...من بچه نبودم که ندونم دیشب تا چه حد این مرد از خودش صبوری نشون داد...صبوری نشون داد که مجبورم نکرد چیزی رو براش توضیح بدم.....و چه قد ر به فکر بود که تنهام نذاشته بود...آروم روی دستش جابه جا شدم و مثل جنین تو خودم جمع شدم...بیشتر نگاهش کردم که با آرامش خوابیده بود....به ساعت روی دیوار نگاه کردم ساعت 10 بود و من دلم داشت ضعف می رفت...دیشب تقریبا غذا نخورده بودم....می خواستم تمام سعیم رو بکنم تا بدون بیدار کردن امین بتونم برم آشپز خونه صبحانه درست کنم....
خواستم بلند شم که دستش رو محکم دورم حلقه کرد و نذاشت....
بدون اینکه چشماش رو باز کنه زیر لب با صدای خواب آلود : کجا می ری عزیزه دلم؟؟؟
دستم رو روی سینه اش گذاشتم : خوب....برم یه چیزی آماده کنم یخوریم....
_لازم نیست..بخواب....
چند دقیقه دیگه همون طور موندیم و من دلم کم کم داشت به قار و قور میوفتاد...دوباره قصد کردم به رفتن...رو تخت نشستم و پاهام رو ازش آویزون کردم که دستش رو از پشت حلقه کرد روی شکمم و کشیدتم پشت و سرم قرار گرفت روی شکمش...
_همین جا می مونی....
_آخه گرسنمه...حوصله ام هم سر رفته...پاشو دیگه....
...صورتش رو نمی دیدم...داشتم با پایین موهام بازی می کردم که بلند شد نشست و از بالا باهام چشم تو چشم شد ...به چشماش که خواب آلوده بود و یه شاکی بودن شوخ توش بود نگاه کردم..هر چی مظلومیت تو نگام بود بهش انداختم .... : صبح به خیر...
..به لحن خنده دارم خندید و خم شد و بوسه کوچولویی از لبم گرفت : صبح خانوم قشنگم به خیر....
لذت می بردم از محبتی که تو نگاه و کلامش بود...
_یادت باشه باده خانوم..نذاشتی بخوابم....
_من که کاریت نداشتم می خوابیدی...
نفسش رو بیرون داد : نه مثل اینکه ما باهم خیلی کار داریم....یکی از قوانین..من تنها نمی خوابم....باید پیشم باشی...می دونی چه قدر منتظر این روزا بودم که همیشه پیشم باشی....
...سرم رو از روی شکمش بلند کردم و چار زانو رو تخت نشستم..گوشه ملافه رو به دست گرفتم...خوب بله...منتظر خیلی چیزایی بوده که من دیشب...اه...لعنتت کنن سبحان...و ملافه رو بیشتر تو دستام مشت کردم....
احساس می کردم عذر خواهی بهش بدهکارم : بابت دیشب..بابت اینکه شبت رو خراب کردم ببخشید....
چند لحظه بینمون سکوت شد....
_نگام کن ببینم..قانون دوم مگه این نبود که حق نداری نگات رو ازم بگیری.....
سرم رو بالا کردم و نگاهش کردم...
_خوب آخه...
_من حسرت داشتن رابطه رو ندارم که تا عقدت کردم بخوام کاری بکنم.....
...نمی دونم چرا بهم بر خورد....یه حس حسادت بی منطق تو دلم پیچید..از اون احساسا که دلم می خواست یه چیزی رو بشکونم..از اونا که باعث می شد..صدای مرغای دریایی بیرون دیگه نوا نباشه..جیغ جیغ باشه....
جوابش رو ندادم و بلند شدم و با پای برهنه به سمت سالن رفتم....تعجبش رو دیدم...
_ااا...باده...کجا می ری؟؟؟
تو ذهنم غر می زدم که...خوب بله دیگه..ترمه خانوم...خانوم دکتر و خدا می دونه چند نفر دیگه..منه ساده رو بگو....
نرسیده به در اتاق بود که بازوم کشیده شد....
_وایسا ببینم..چی شدی تو؟؟؟
بر نگشتم به سمتش... : هیچی گرسنمه...
_اول اینکه بابا اینا تو هتل برای صبحانه منتظرمونن....ثانیا..من زیر و بم حتی نوع راه رفتنت رو می دونم...تو چته....؟؟؟
....داشتم براش ناز می کردم؟؟!!!!..من باده...برای امین که عشقم بود..برای اون که هنوز 24 ساعت نبود که شوهرم بود..داشتم ناز می کردم؟؟؟!!!!
_هیچیم نیست امین..بذار برم....
برگردوند من رو به سمت خودش...خم شد تو صورتم.... : حسود خانوم..که من قربونه حسادتت برم....من منظورم اونی نبود که تو برداشت کردی....تو تنها تجربه منی...برای عشق..برای همسر بودن ...برای مادر آینده بچه هام....برای گل سر سبد زندگیم....
_.....
_ناز می کنی برام؟؟؟....
لحنش کمی خندان شد : من تا ته دنیا ناز خانومم رو می خرم..اونم خانومی که می دونم همه نازش فقط ماله خودمه..پس دربست هم مخلصشم.....اما ناراحت نباش ازم..این رو طاقتش رو ندارم....
..خوب خودم هم می دونستم یه بخشیش نازه..اما ...خوب بهم بر هم خورده بود..حسودی هم کرده بودم...
_من حسود نیستم....
خندید : باشه نیستی...پس چرا شاکی شدی؟؟
_خوب تو می گی که....
حرفم رو ادامه ندادم...خوب چی می گفتم...می گفتم چرا می گی حسرت داشتن رابطه با من رو نداری؟؟..آخه اینم حرف بود؟؟؟
چند لحظه سکوت کرد...سرم رو بلند کردم و تو چشمای ملتهبش که پر از عشق بود نگاه کردم....
_من ..من حسرت بودن با تو رو تا ته دنیا دارم....انقدر زیاد که حتی تصورش رو هم نمی کنی...اما این حسرت..این تمنا...دلیل نمی شه که چیزی رو به تو تحمیل کنم....من اون جمله رو گفتم..تا خانوم خوشگلم بدونه که من به خاطر دیشب ناراحت نیستم...عصبانیم..نه از تو از کسای دیگه...از کسی که دارم براش...تسویه حسابی دارم تماشاییی...خوب حالا این بنده بخشیده شدم...تا بتونیم بریم چیزی بخوریم؟؟؟
نگاهش کردم...ساکت...منتظر نگاهم می کرد....روی نوک پام بلند شد و محکم لبم رو رو لباش گذاشتم...جا خورد..اما چند لحظه بعد..بوسه عمیقی ازم گرفت....
_چه جواب شیرین و خوش مزه ای....اولین بوسه از خانومم..
رفت بود تا لباس بپوشه...شاد و سر زنده رفتم تا من هم حاضر بشم...از صبح این اولین بار بود که خودم رو تو آینه می دیدم...ای وای...موهام عین یال شیر شده بود..دیشب شونش نکرده بود...چه شکلی بودم...من داشتم با این ریخت قشنگم برای اون طفلکی ناز هم می کردم....از خودم و اعتماد به نفسم خندم گرفته بود...
.

در تمام طول هفته پیش من تو خوشی سبکی بودم....خوشی بی نظیر..یه شب تو هتل پیش دو قلو ها موندم...دوشب بعد هم امین اومد و تا صبح محکم بغلم کرد تا خوابم ببره....گردش و تفریح و خرید در حد مرگ و سرگرمی دو قلو ها که خریدن و جمع آوری مجلاتی بود که عکس نامزدی ما رو زده بودن....خدا رو شکر می کردم که بی ادبی نکرده بودن تا داستانهای قبل رو تکرار کنن....ازدواج سابقم و طلاقم...
هاکان تلفنی تبریک گفته بوده و هنوز هم با استانبول برنگشته بود..حق هم داشت راحتش نمی گذاشتن......
امین قرار بود برای رفع و رجوع کارهاش هرچه زودتر برگرده به تهران..من اما مدتی وقت لازم داشتم تا کارهام رو راست و ریست کنم برای رفتن به ایران و ادامه پروژه...
ما هنوز هم برای زندگی کردن با امین جای خاصی رو معین نکرده بودیم..تا چند ماه که باید مشغول پروژه می شدیم.....
امشب قرار بود خانواده امین به خونه من بیان تا شام رو باهم باشیم و بعد اونهارو به فرودگاه برسونم تا برگردن....
سمیرا سر کار بود...بوسه اما از صبح داشت کمکم می کرد...بخشی از غذاها رو بیرون سفارش داده بودیم اما بقیه اش رو خودم درست می کردم....امین هم برای کمک اومده بود... روزگار شکارش کرده بود که تو که کار خونه بلد نیستی..دخترها خودشون می دونن و امین رو برده بود به قول خودش یه جای مردونه....
چشمای امین که با رودربایستی داشت می رفت یه غمی داشت..البته این غم..شاید به همون اندازه و شاید خیلی خیلی بیشترش تو دل من بود...
درسته که تو کمتر از 20 روز دیگه بازهم می رفتم پیشش اما..دلم بدجور به حضور گرمش عادت داشت..به بودن بی نظیرش....
داشتم برای غذا پیاز خرد می کردم....هر کدوم یه اندازه بود..کلافه بودم و بغض داشتم...که دستی چاقوی توی دستم رو نگه داشت..به بوسه متفکر بالای سرم نگاه کردم...
بوسه : داشتی دستت رو قلم می کردی..این چه طرزشه..پاشو خودم انجام می دم....
سکوتم رو که دید: می تونم حدس بزنم تو چه حالی هستی....
..می تونست؟؟؟..واقعا می تونست؟؟؟....نه نمی تونست...اون چه می دونست دلتنگی یعنی چی..همیشه آزاد بود و رها...بی هیچ وابستگی...سمیرا شاید اما بوسه نه....می فهمید که من چه قدر و واقعا چه قدر امین رو دوست داشتم...چه قدر وابسته بودم.....؟؟؟
رفتم تا برای تزئین دسرها کمی میوه بشورم....بغض بدی داشتم..به ساعت که نگاه کردم..درست 8 ساعت دیگه امین و خانواده اش می رفتن و من.....دوست نداشتم که برن....

همه بچه ها جمع شدن..همه می گفتن و می خندیدن..دریا پیراهنش رو تاب می داد و دوقلوها باهاش بازی می کردن..مردها کناری صحبت می کردن و شیرین جون هم با سمیرا مشغول بحث بود و بوسه هم داشت گوش می کرد و اما امین..رو مبل نشسته بود و بد اخلاق تر از هر زمانی داشت..مثلا به دنیز گوش می کرد.... ومن از توی آشپز خونه به چمدانهایی که جلوی در بود خیره شده بودم و دلم بیشتر از همه برای اون چمدان یشمی تنگ می شد....
غرق فکر بودم که از رو به روم قرار گرفت....
با دیدنش بغضم بیشتر شد....اومد جلو..دستام رو تو دستاش گرفت : زیبا روی من چرا انقدر گرفته ای؟؟؟
..نمی دونست؟؟؟...یعنی واقعا نمی دونست؟؟.....
_.....
_کاش بدونی ...کاش بدونی که تو دل من الان چی می گذره...قربونت برم که چشمات انقدر بغض نداشته باشن....
_....
بهروز : شما دو تا...بیاید دیگه..چرا اون جایید....؟؟؟
امین نگاهی عمیق بهم انداخت و دستم رو گرفت و با خودش به سالن برد....
شیرین جون با دست اشاره کرد تا پیشش بشینم...امنی هم پیش پدرش رو به رومون نشست.....
شیرین جون : خوب دختر گلم....ما راستش رو بخوای ترجیحمون این بود که تو هم امشب با ما برگردی...
پدر جون : البته دلیلش کاملا خودخواهانه بود..چون این پسره خوش اخلاق...تو نباشی دیگه خدا می دونه می خواد با ما چه بکنه....
همه خندیدیم....
تینا : والا....
آتنا : باده جون ما زمینه رو می سازیم..عکسات رو به همه نشون می دیم..بعد یهو خودت بیا..وای که چه شود....
امین : بی خود..آتنا..اون عکسا خصوصین...
_کجاش خصوصین..کل این کشو ر جزء خانواده ان..فقط ایران مردم نا محرمن؟؟؟؟....
پدر جون به قیافه شاکی امین لبخندی زد : والا من انقدر حسود نبودم..مامانتم نبود..تو هم نبودی..نمی دونم بعضی ها چه با تو کردن؟؟؟
اشاره با مزه اش به من....باعث خنده و تقریبا یکم حال خوب شد.....
بعد از شام...بچه ها رفتن...سمیرا و بهروز هم بعد از خداحافظی گرم از خانواده امین...سمیرا سرش رو دم گوشم آورد : مهمون هات رو که راه انداختی..کلید که داری بیا پایین....به بهروز گفتم.امشب تو اتاق دریا می خوابه..بیا پیش خودم....
...یار بی دریغ و بی منت من....خیلی خوب درکم می کرد.....

ساعت حدود 12 بود..دو قلوها داشتن فیلم می دیدن..خستگی نا پذیر بودن....
پدر جون و شیرین جونم گفتن که یه چرت دو ساعته می زنن تا فرودگاه....
من تو اتاق خودم..مشغول گذاشتن هدیه های کوچکی که براشون خریده بودم تو جعبه های هدیه بودم که در زدن....
امین بود ....آروم اومد ..من نشسته بودم روی تخت..از بین وسایل جا برای خوش باز کرد و رو به رو م نشست : باده؟؟؟...
_جانم....
_من کاری کردم؟؟؟
تعجب کردم....به چشمای دلخورش نگاه کردم : البته که نه عزیزم..چه طور؟؟؟
_از سر شب نگاهم نمی کنی....
....الهی...چه قدر معصوم دلخوریش رو بیان کرد....من از سر شب برای این که گریه نکنم نگاهش نمی کردم...
بغضم که بزرگتر شد..سرم رو انداختم پایین....
_ببین..بازم نگام نمی کنی....بذار سیر نگات کنم....
مشتش رو روی تخت کوبید : اصلا ول کن..کارای باقی مونده این جا رو باده...پاشو بریم..من آخه به چه اعتباری دارم زنم رو میزارم و می رم....؟؟؟
دستم رو رو مشتش روی تخت گذاشتم : امین...من...من ...خیلی دلم تنگ می شه...
..این جمله کافی بود برام تا اشکم در بیاد....گونه هام خیس شد...
_داری گریه می کنی؟؟
سرم رو محکم گرفت تو بغلش و موهام رو نوازش کرد.. : تو رو خدا باده...گریه نکن...گریه نکن نفس من...
سرم رو توی سینه اش بیشتر فرو کردم و نفس کشیدم...عمیق و عمیق تر..انگار که می خواستم...حضورش رو با روحم..تو بدنم..تو تمام سلول هام حس کنم..
سرم رو نوازش می کرد : باده...می خوام بهم قول بدی....
_چی؟؟؟
_اینکه این آخرین جداییمون باشه..بعدش دیگه هیچ وقت جایی بدون من نباشی..طاقت نمی یارم...نمی دونم اصلا قراره این 20 روز چه طور بگذره.....
...صداش خش داشت و من دوست نداشتم..مرد جذابم ناراحت باشه....
سرم رو از روی سینه اش بلند کردم . بهش نگاه کردم با لحن نسبتا شوخی که نمی دونم با اون چشمای اشک آلودم چه قدر توش موفق بودم : می خوای بگی دلت برام تنگ می شه؟؟
_می خوام بگم...تو همه کس منی..نفسمی..چه طور می تونم نبودنت رو تاب بیارم حتی چند روز...
صداقت کلامش حالم رو بد تر کرد...دوباره چشمام خیس شد که دو طرف صورتم رو بین دستاش گرفت : گریه نکن..من نمی تونم تحمل کنم یه قطره هم اشک بریزی....
باده تو رو خدا مراقب خودت باش...به دنیز سپردم..بازهم میسپارم....حواست باشه.....
_باشه..مراقب خودم هستم....
_الان مسئولیتت بیشتره...هم مراقب خوت باش..هم مراقب همسر من... عشق من...باشه؟؟؟!!!!
سرم رو کف دست ...سمت چپش تکیه دادم... : تو هم مراقب شوهر من.....تکیه گاه من باش.....
تو چشماش یه نمی برق زد....سرم رو جلو آورد و بوسه عمیقی رو پیشونیم گذاشت....
من مست بوسه اش..مست حضورش و دلخور از رفتنش ....بازهم بغض کردم....
دستش رو روی گونه ام کشید : خیلی زود همه چیز رو جمع و جور کن عسلم...
با شیطنت : خوب حالا شاید کارم یکم بیشتر طول کشید....
با جدیت نگاهش رو بهم دوخت از همون نگاههای خاص امین که هیچ حرفی توش نبود : بهتره که طول نکشه..چون حتی اگه یه ساعت بیشتر از این مدت طول بکشه..میام می ندازمت رو کولم و می برمت.....


تو چهار چوب در که دیدمش...همه حسهای ظریف اون کلاس معماری تو دانشکده شهید بهشتی دوباره زنده شد..شدم همون باده 19 ساله ؛فکر کنم...همون که به دنبال راهی بود برای اثبات خودش....
محکم..خیلی محکم که در آغوشش گرفتم...همون بوی یاس همیشگی به مشامم رسید همون که شب آخر هم به عنوان تنها سوغات ایران با خودم به این کشور آوردم...
مهسای دوست داشتنی من..که حالا خانوم مهندسی بود..دانشجوی دکترای معماری در فرانسه..عجیب هم شبیه خانوم های فرانسوی شده بود..شیک ...ساده..مغرور....
سمیرا تو چار چوب در ایستاده بود و به من نگاه می کرد که بعد از 5 روز که از رفتن امین گذشته بود و من بد اخلاقی کرده بودم..حالا با زیباترین هدیه نامزدیم ..مهسا..ناجی خودم رو به رو که شده بودم...داشتم از ذوق می مردم...
_وای..باده عکست رو که تو اینترت دیدم انقده غصه خوردم....انقده بد بود که به خاطر امتحانات لعنتیم نتونستم این جا باشم....
...به جای جواب دوباره بغلش کردم....
رو مبل خونه سمیرا لم دادیم...سه تایی...مهسا وسط و من و سمیرا سرمون روی شونه مهسا....
_دلم پر می کشید براتون....برای دوتا خواهرهام....

_خوب خانوم..بابا این شازده ما چه قدر خوش تیپه....راستی این درسته که یکی از سرمایه دارای به نام ایرانه؟؟؟
_خوش تیپیش رو تایید می کنم اما پولش..راستش رو بخوای خیلی هم برام مهم نبود...
دستی به سر شونم گذاشت : می دونم.....رفیق می دونم....
سمیرا : خانواده خیلی خوبین...پسر خوبی هم هست..
مهسا : راستی باده ..گفته بودی کمی حسوده..ولی لباس نامزدیت که برای خودش همچین خوب بود..ماشالا..تو ناحیه یقه...
به لحن شو خ و جلفش خندیدم : غر غر کرد..اما خوب..چون مادرش پشتم رو گرفته بود هیچی نگفت...ولی خط و نشون کشیده برای پیراهن عروسی....
_که تو هم 100% گوش می کنی..
_فکر کن که گوش کنم.....
ساعتها حرف زدیم..از آشناییم...از ازدواجم..از دلتنگی هام..از ترسم...از نبون مادرم...از حسرت هام..از نبودن امین در اینجا..از نگرانی هاش پای تلفن ... در آخر از هاکان.....
_هاکان حالش خوبه..بهتر هم می شه...
این رو سمیرا بی هیچ تزلزلی گفت ...
بهروز با دریا که اومد خونه پر شد از قربون صدقه های مهسا برای دریا......
خواستم کمی تنهاشون بذارم..رفتم بالا...دو ساعتی مشغول کارهام بودم...چند تا نقشه بود..کوچیک که باید اصلاح می شد...به ساعت نگاه کردم..حدود 8 بود..دستم به تلفن رفت....گوشی رو برداشتم و با موبایل امین تماس گرفتم..از صبح سرش خیلی شلوغ بود...جلسه پشت جلسه و نتونسته بودم باهاش حرف بزنم و دلتنگش بودم عجیب...
موبایلش رو که برنداشت...پکر شدم.....هیچ وقت حتی فکرش رو هم نمی کردم..کسی انقدر برام پر از اهمیت باشه....به حلقه ام نگاه کردم..به اسم امین روی انگشتم...
خیلی از مجلات عکس این خالکوبی رو بیشتر از نامزدی بزرگ کرده بودند....بوسه ای به روی اسمش زدم...
زنگ در زده شد..مهسا بود..شاد و خوشحال...لباس شیکی به تن داشت و سر حال پرید وسط آپارتمان....
_بریم بیرون باده...می خوام باهات امشب رو خوش بگذرونم....
لبخند زدم : باشه..ولی سمیرا و بهروز؟؟
_اونا می گن الان حسش نیست...بیا دیگه باده...
_باشه یه زمان بده حاضر شم...

لباس پوشیده و آماده .....با هم راه افتادیم به سمت خیابونهای روشن..خیابونهایی که خیلی چیزها برای دیدن و تعریف کردن داشت..از نوازنده های خیابونی تا توریست های کنجکاو ....
با مهسا به رستورانی رفتیم کنار دریا...میزهای چوبی داشت با رو میزی های قرمز و شمعدان های کاسه ای به شکل گل لاله قرمز....
مهسا دستش به دور لیوان نوشیدنیش حلقه شده بود نفسی عمیق کشید....
_مهسا خوش حالی از بودنت تو پاریس؟؟
_نمی دونم...گاهی با خودم فکر می کنم ای کاش منم برای ادامه تحصیل به این جا اومده بودم...شاد تر بودم فکر کنم...شما ها پیشم بودید....اون جا خیلی تنها موندم...
_مثل گرده پخش شدیم....
آهی کشید : مجبور شدیم....
بعد از کمی مکث : می خوای تو ایران زندگی کنی؟؟
_نمی دونم...به احتمال زیاد....خوب همه زندگی امین اون جاست....
_همه زندگی تو هم این جاست...
_آره....دوستام...شغلم...نمی دونم...سخته دل کندن...من همش دل کندم مهسا....
دستش رو روی دستم گذاشت : به جاش این بار دل دادی....
رازی بود تو کیمیای این دو خواهر...کیمیایی که بهشون قدرت می داد تا حضورشون به اطرافیانشون آرامش بده...انگار هر چیزی که این دو تاییدش می کردن..بی برو برگرد درست بود...
شاممون که تموم شد....رفتیم برای به قول مهسا ول گردی..گشت زدن تو خیابون ...نشستن رو سکوی کنار خیابون و گوش کردن به نوای گیتار یا ساز دهنی بعضی از جوون هایی که این براشون جنبه سبک کردن دل رو داشت....
به ساعت نگاه کردم...11/30..خدای من انقدر به خودمون مشغول بودیم که اصلا حواسم به ساعت نبود...
از امین هم دلخور بودم....انگار نه انگار..یه زنگ به من نمی زد.....
یک ربع بعد به خونه رسیدیم...سمیرا داشت من رو مسخره می کرد که شاکی بودم که چرا امین زنگ نزده....مهسا زنگ در سمیرا رو که زد..من دیگه نایستادم از پله ها مستقیم رفتم بالا....
در رو که می خواستم باز کنم...تلفن داشت زنگ می خورد...سریع در رو باز کردم . خودم رو به تلفن رسوندم...تا قبل از اینکه قطع بشه بر دارم...
گوشی رو قاپیدم و بر داشتم...نفس نفس می زدم : الو....
_الو...
امین بود با یه صدای شدیدا لرزون.....
_امین سلام....
نفسش رو ممتد بیرون داد..انگار که بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده باشه....
و بعد چند لحظه خیلی کوتاه سکوت و در آخر فریادی که گوشم رو کر کرد : تو کجایییییییییییییییییییییی ییییییییی؟؟؟؟..کجایییییییی یییییییییی
_خونه ام....
_کجا بودی؟؟؟...داشتم سکته می کردم..از ساعت 8 دارم دنبالت می گردم..کجایی؟؟؟
..خدای من...این امین عصبانی.....
صدای مستخدم خونه از پشت سر اومد : آقا... آماده است....
چی آماده بود؟؟؟!!!
فکر می کنم جایی نشست..چون صدای صندلی اومد....
_امین؟؟؟!!!
_بله؟؟؟!!!
بله ای سرد....بدون جانم...
_امین خوب من...
_داشتم راه میوفتادم بیام......کجا بودی تو؟؟؟
_خوب زنگ می زدی به موبایلم...
_فکر میکنی نزدم!!....اون لعنتی رو چرا خاموش کردی؟؟..می خوای بکشی منو...اصلا چرا تنها راه افتادی رفتی بیرون؟؟
بغض کرده بودم هم از سر دلتنگی..هم از سردی کلامش و فریادهایی که میزد : امین من با مهسا بودم...تنها نبودم...
_چه فرقی می کنه....چه فرقی می کنه...به سمیرا زنگ زدم گفت رفتید بگردید...چرا با من این کار رو می کنی؟؟..مگه خودت نمی دونی چه خبره...به هزار تا چیز فکر کردم..مردم و زنده شدم....
_من بهت زنگ زدم....
_کی؟؟؟...تو چه ساعتی زنگ زدی باده؟؟..الان ساعت چنده؟؟؟
_داد نزن...
_داد می زنم..داد می زنم شاید بشنوی که من تو راه دور که دستم به هیچ جا بند نیست...چه حالی داشتم..که خبر نداشتم زنم کجاست؟؟؟!!!!!!
_خوب سمیرا که....
_سمیرا بگه...گوشیت چرا خاموشه؟؟
نگاهی به گوشیم انداختم و تردید جواب دادم : شارژش تموم شده....
_که شارژش تموم شده.....
_باور نمی کنی؟؟؟!!
عصبانی شده بودم....
_بحث باوره الان؟؟؟...بحث اینه که تو چرا تنها بیرون بودی؟؟؟....اصلا ول کن اون کار ها رو..فردا راه میوفتی بر می گردی تهران...همین فرداااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااا.....
_امین....!!!!!!!!!!!!!
_بله.....
بغضم بزرگ تر شد..هیچ جور نمی خواست کوتاه بیاد..قصد کرده بود جانم رو نگه....
_ببخشید....
_هه!!!!!!
_خوب چرا این طوری میکنی؟؟!!
_یه ببخشید و همه چیز تموم شد؟؟؟!!!...آره؟؟؟!!!! تو می دونی..اصلا فهمیدی تو زندگی من چه جایگاهی داری؟؟؟..به خداوندی خدا اگه فهمیده باشی....من این جا داشتم سکته می کردم..داشتم راه میوفتادم بیام..خانوم پی گردش بودن...حالا هم یه ببخشید..خوبه به خدا..خیلی خوبه....همون که گفتم...فردا بر می گردی....
_امین..چه حرفیه..من هنوز کلی کار دارم....
_نمی دونم چه می کنی...دیگه نمی تونم همچین استرسی رو تحمل کنم..5 روزه همه حواسم پی تو..نکنه اون مرتیکه مزاحمش بشه..نکنه باز حمله عصبی بهش دست بده..نکنه بهم زنگ بزنن بگن اتفاقی براش افتاده...خواب بهم حروم شده....
دوباره فریاد زد : اصلا تقصیره منه..که زنم رو می زارم می یام....
بغضم ترکید....اشکم جاری شد...فریاد هاش...سردیش....لحن پر از نگرانیش..پشیمونیم...و از همه پر رنگ تر...دلتنگی عمیقم برای نگاه مهربونش...دست به دست هم داده بود تا از وجودم باده ای بیرون بیاد نیازمند نوازش...پر از ناز..که قبلا نمی دونستم اصلا همچین باده ای وجود داره...



برچسب ها رمان زیتون ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 22
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 397
  • آی پی دیروز : 2104
  • بازدید امروز : 1,314
  • باردید دیروز : 7,872
  • گوگل امروز : 358
  • گوگل دیروز : 1932
  • بازدید هفته : 1,314
  • بازدید ماه : 138,532
  • بازدید سال : 777,561
  • بازدید کلی : 12,642,650