close
تبلیغات در اینترنت
رمان زیتون قسمت سوم
loading...

رمان فا

تمام دیروز رو امین با خانواده اش رفته بودن کرج این چیزی بود که پای تلفن خودش به من گفت... بردیا هنوز دنباله اوون شرکت کذایی بود و اوون مرد پشت خط..مسئله این بود که بر زدن مهندسی که تو پروژه رقیب باشه کار خیلی دور از ذهنی نبود..اما مسئله ترس من از چیزهای دیگه بود... بردیا صبح اومده بود…

رمان زیتون قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3041 شنبه 05 بهمن 1392 : 14:6 نظرات ()

تمام دیروز رو امین با خانواده اش رفته بودن کرج این چیزی بود که پای تلفن خودش به من گفت...
بردیا هنوز دنباله اوون شرکت کذایی بود و اوون مرد پشت خط..مسئله این بود که بر زدن مهندسی که تو پروژه رقیب باشه کار خیلی دور از ذهنی نبود..اما مسئله ترس من از چیزهای دیگه بود...
بردیا صبح اومده بود دنبالم و عصر هم برم گردوند...و گفت میره کرج پیش امین...
نگران مادر امین بودم ..هر چند ته دلم یه جورایی روشن بود...
یه کتاب گرفتم دستم برای خوندن..عجیب بود که وقتی احساس کردم امین تو آپارتمانش نیست..انگار بیشتر احساس تنهایی کردم..پشت دستم رو نوازش کردم..........................................

جمع کن خودت رو باد..چند وقته دیگه باید برگردی سر خونه زندگیت..برگردی به همون شهر..پیش دوستات..سر کارت...
دلم بد جور برای همه تنگ بود..دلم خیلی اوون بوی قهوه مخلوط با بوی دریا رو می خواست..اوون شبهای پر از نور...
دلم برای راه رفتن رو استیج برای لباسای جدید.. تنگ شده بود...
اما عجیب بود..که فکر می کردم اونجا هم دلم برای این آپارتمان..اوون شرکت و..خوب..خیلی چیزهای دیگه تنگ می شه...

صبح از زیر زبون بردیا کشیدم که آزمایشگاه کجاست...یه آژانس گرفتم تا برم اونجا..می تونستم حدس بزنم که امین حال و روز خیلی مناسبی نباید داشته باشه...
به در آزمایشگاه که رسیدم ساعت 10 بود باید همین حدود ها می رسید...از دور دیدمش که داشت میومد..با اون قد و بالا و سر وریخت..امکان نداشت که تشخیصش ندی...از کنارم رد شد..یه قدم بیشتر برنداشته بود که انگار که باورش نشه با چشمای گرد برگشت به سمتم... : تو این جا ..با کی اومدی؟؟...
خنده ام گرفت..جملات رو قاطی کرده بود : با آژانس اومدم..بردیا گفت این جایید...
_ای بابا..چرا زحمت کشیدی..این بردیا جدیدا خیلی دهن لق شده...
_این حرفها رو ول کنید بریم سراغ جواب آزمایش...
..یکم حرفش به هم بر خورد..اصلا فکر نمی کردم از حضورم ناراحت بشه...
به قسمت تحویل جواب آزمایش که رسیدیم...از قیافه اش معلوم بود که حالش خوب نیست...
پاکت رو که به دستش دادن..هر دو حمله کردیم تا با همون نیمچه سوادمون جواب رو ببینیم...
درش رو که باز کردیم ...با زیبا ترین منفی دنیا مواجه شدیم...
از ته دل خوشحال شدم...به امین نگاه کردم که با شادی بی وصفی داشت جواب آزمایش رو دو باره و دوباره نگاه می کرد..
_خوب خدا روشکر..
این جمله از دهنم کامل در نیومده بود که احساس کردم تمام ریه پر از اودکلن تلخش شد..توی یه چشم به هم زدن..توی فضای پهن و گرم گیر افتادم..امبن محکم بغلم کرد...جا خوردم..دستام دو طرفم آویزون بود...
چند لحظه که گذشت..به نظر من به اندازه ساعت ها بود..خودم رو تو بغلش جا به جا کردم..انگار تازه متوجه موقعیتمون شد..رهام کرد..
سرم رو پایین انداختم..اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشتم...
_من..خیلی..باده؟؟
انگار تازه فهمیده بود که چی کار کرده و دنبال جمله ای بود تا ماجرا رو حل و فصل کنه...
اومدم جوابش رو بدم که صدای یه خانوم مسنی از پشت سرم اومد..
_خوب پسرم مبارک باشه..
چی مبارک باشه؟؟...سریع چرخیدم پشت...
_ماشالا..دخترم..رفتی برای خودت اسفند دود کن..
این چی می گفت؟؟!!!
برگشتم به سمت امین که عین یه پسر بچه خطاکار به زور داشت خنده اش رو نگه می داشت...
از چشماش شیطنت می بارید..خواستم چیزی بگم که گفت : می شه بریم..مامانم و بابام دم مطب دکتر منتظرمن...
و من پر از سئوال..پر از یه حس تازه..پشت سرش راه افتادم..حتی نگفتم منی که فقط قرار بود تو آزمایشگاه همراهیش کنم..چرا حالا مثل جوجه اردک دارم دنبالش می رم...


از در که بیرون اومدیم کنار ماشین ایستادیم...شیرین جون یه لبخند رو لبش بود و پدر امین که صبح رنگ به رو نداشت الان حالش بهتر بود..دکتر اطمینان داده بود که مسئله مهمی نیست فقط یه کیست ساده است که اول با دارو سعی می کنن از بین ببرنش و اگر نشد با یه جراحی ساده...
شیرین جون : باده عزیز خیلی لطف کردی ما رو تنها نذاشتی...
..این زن سراسر محبت بود..
_خواهش می کنم..من اومده بودم صبح آقای دکتر تنها نباشن..بعد دیگه باهاشون همراه شدم..
شیرین جون صورتم رو بوسید و پدر امین هم دستم رو فشرد : دخترم....تشریف بیار خونه ما..خیلی خوشحال می شیم...
_نه ممنونم مزاحم نمی شم..
امین : مامان..شما برید خونه من باده رو می رسونم بعد خودم میام...
سوار ماشین که شدیم..امین نفس راحتی کشید...
_دیدید گفتم چیز خاصی نیست..
_یک عالمه نذر کردم که باید تک تک ادا کنم...
_بسیار عالی...خدا رو شکر که به خیر گذشت..
_خیلی ممنون از همراهیت...
_خواهش می کنم.... من خودم هم نگران بودم..
_ببین تو می دونی که ما از دیدینت خوشحال میشیم...مطمئنی که نمی خواستی بیای...
_نه..میرم خونه....


در طول این دو روز ..امین اصلا آپارتمانش نیومد..تمام مدت خونه مادرش بود..شرکت هم نمیومد..بردیا هم سرش خیلی شلوغ بود..خیلی بی منطق شده بودم..خودم این رو می دونستم اما به دل خور بودم ..احساس آدم های رها شده رو داشتم..
بد عادت شدی باده...درست و منطقی این رابطه همینه..اون یه کار فرماست و تو یه کارمند....
رو کاناپه چهار زانو نشستم ....

داریم با بهروز و سمیرا تو ساحل قدم می زنیم..ساعت 8..رو چمنا می شینیم هر کدوممون یه لیوان کاغذی گنده نسکافه دستمونه...رو یه سمت بهروز می کنم و می گم..سر جهازیت شدم دکتر...می خنده..سمیرا اما چپ چپ نگاهم می کنه و میگه..صد بار بهت گفتم ما از بودن باهات لذت می بریم.....بهروز با همون مهربونی خاصش..بهم میگه تو معمار این رابطه ای..تو هوامو داشتی..تازه خانوم مدل..تو با شهرتت بازم میای رو چمنا میشینی پیش ما نسکافه می خوری...
من از همین راه رفتن ها..از همین نسکافه خوردن ها لذت می برم..روزانه ده ها پیشنهاد عجیب غریب دریافت می کنم....یکی از خواننده های معروف برای جلب توجهم یه چمدون فرستاده دفتر نارین..درش رو که باز کردیم..تماما گلبرگ های گل رز..
لبخند می زنم..مثل هر زنی از این توجه لطیف پر از حس می شم..اما یاد قولم یه خودم به سمیرا که میوفتم..پیشنهاد آقای خواننده برای شام تو لوکس ترین رستوران شهر رو رد می کنم..شلوار جین و کت چرمم رو می پوشم..کفش کالج به پا با موهای بافته..دقیق عین یه دانشجو...با سمیرا و شوهرش لب دریا قدم میزنم...و با خودم تکرار میکنم که اوون دنیای لوکس و پر زرق و برق...یه شغله..یه منبع در امد و این شهرت موقتی...هرچند این شهرت هر روز بیشتر شد..با وجود اینکه من بعدها این کار رو فقط در شرایط خاص انجام دادم اما 7 سال همیشه از بهترین ها و پول ساز ترین ها بودم....
به قول هاکان همین کناره گیری ها..همین مرموز بودن ها این شهرت رو بیشتر کرد..هر چند سال 4 این شهرت...یه اتفاق ..یه کار از سمت من مثل بمب ترکید و به مدت دو سال و نیم تا سه سال قدم به قدمم توسط خبرنگارا و عکاسا ثبت شد...
بلند شدم و کنار پنجره ایستادم...به تاریکی شب خیره شدم..به صدای بارون...به صدای بلند تلویزیون همسایه طبقه پایین..به بوی پیاز داغی که نشانه زندگی بود...
من..با این همه تلاش..با این همه دست و پا زدن برای رسیدن...آیا رسیده بودم؟؟...چرا باز احساس می کردم بین جمعیت رها شدم...
تازه تازه داشتم به حرف سمیرا ایمان میاوردم که تا زمانی که به کسی تعلق نداشته باشی..در حقیقت به جایی هم تعلق نداری....
جمعه بود و من تو خونه تنها بودم..تصمیم گرفتم برم خرید..به قول بوسه پول درمانی.. برای خودم راه افتادم به سمت تجریش..من همیشه این محل رو با بوی خاصش..مغازه های رنگ و وارنگش دوست داشتم..هر چند اون جا به خاطر نزدیکی به خونه حاجی ریسکش بیشتر بود اما من ترجیح دادم بی خیال بشم...
بعد از این که با یک عالمه کیسه خرید از پاساژ تندیس بیرون اومدم..ساعت حدود 9 شب بود..به خاطر سرمای هوا و برف ریز کلا کوچه خلوت..تصمیم گرفتم برم تا خود میدون از اوون جا دربست بگیرم...ا انگار این توهم دست از سرم بر نمی داشت که احساس می کردم کسی پشت سرمه..قدم هام رو کمی تند کردم که باشنیدن اسمم جا خوردم..ایستادم و پشت سرم رو نگاه کردم..
خدای من هومن...
با فاصله ازم ایستاد : باده..فقط یه دقیقه..وایسا..الان چندین وقته منتظر فرصت حرف زدن باهاتم..یه کم وایسا...
تمام بدنم یخ زد..پس توهم نبوده...کیسه های خریدم رو محکم تو دستم گرفتم و سعی کردم تا از قیافه ام ضعفم معلوم نباشه...
پشتم رو کردم تا برم ...دنبالم اومد : باده..خواهش می کنم..تو نمی دونی من در چه حالیم..نمی دونی چند ساله که در چه حالیم...فقط یه دقیقه فرصت بده...
ایستادم..این چی می گفت..؟؟
سعی کردم..صدام رو کنترل کنم تا نلرزه... : دیگه چی از جونم می خوای؟؟..من که با تو کار نداشتم..الانم ندارم..برو پی کارت...
سرش رو پایین انداخت..هومن و شرم؟؟؟!!!!..عجب پارادوکسی....
_باورم نمی شه دیدمت..باورم نمی شه..
_باورت بشه..حالا هم بدو برو به گوش هر کی می خوای برسون برام مهم نیست...
_باده..داری اشتباه می کنی...
اشتباه..دلش خوشه این به خدا...من به دنیا اومدنم اشتباه بوده...
حالم داشت بد می شد...اوون ماسک خوشگل قدرتم هم داشت میوفتاد...
از پیاده رو به سمت خیابون رفتم.. :دلم نمی خواد ریخت هیچ کدومتون رو ببینم..خصوصا تو...
دستش رو دراز کرد تا بازوم رو بگیره..ترسیدم..خودم رو بی مهابا تو خیابون انداختم ..صدای بوق ممتد یه موتوری اومد و بعد..صدای فریاد کسی...من که پرت شدم وسط خیابون و یه درد خیلی شدید تو ناحیه کمرم...

دلم می خواست کله اش رو بکنم...دقیقا چه کسی رو نمی دونم....هومن رو که اصلا نفهمیدم کجا غیب شد؟؟..دکتر رو که انگار که مرض داشت هر جایی رو که می گفتم درد داره بیشتر فشار میداد؟؟..پلیس رو که ایستاده بود رو به رو م سئوال می کرد و بعد یاد داشت بر می داشت و ته خودکارش رو موقع توضیحم می زاشت تو دهنش...کاری که بیشتر از هر چیزی حالم رو بهم می زد؟؟..خودم رو که چرا تو این موقعیت بودم؟؟؟...یا این موتور سوار با شلوار شیش جیب و موهای پشت کفتری که التماس می کرد رضایت بدم؟؟


پرستار تو سرمم یه آمپول زد.. : این یه مسکن قویه کمی دردت رو می ندازه...شانس آوردی مشکل خاصی نداری...
_ممنونم...
سرم رو ؛ روی بالش گذاشتم...سرم داشت می ترکید..کمرم هم تیر می کشید...
خوب باده خانوم..باز هم خودتی و خودت...پوزخندی زدم...من مشهور..من خانوم مهندس..من این همه ادعا...من تنها و بی کس..من مادری ندارم تا توسر زنان بیاد تو اتاق تا ببینه گل دخترش چه طوره..نه یه پدر که یقه موتوری رو بچسبه...نه برادری که برای یدونه خواهرش نگران باشه...
نه حتی یه عشق که با چشمای نگران نگاهم کنه....
اگه استانبول بودم لا اقل سمیرا بود...خوب که چی..اونم..همسر کس دیگه ای...مادر یه فرشته کوچولو بود...
هومن..عجیبب بود که این دریده گستاخ..چه قدر پر از شرم بود امشب...هر چند مثل همیشه تو زرد بودنش رو نشون داد...واینساد ببینه مردم یا زنده ام...
دلم به حال خودم سوخت..چه قدر تنها و بی کس شده بودم که انتظار توجه و محبت از یکی از بزرگترین دشمن هام داشتم...
دکتر گفته بود باید منتظر عکس سرم باشیم..بعد رضایت بدم..اون آقای پلیس هم فکر کنم هنوز پشت در بودم..
یادم میوفته وقتی می خواست اسمم رو یاد داشت کنه با چه قیافه با مزه ای پرسیده بود اورهون رو با کدوم ه می نویسن....انگار تمام مشکل ما همین بود..
آخ..کمرم.....
نیمه چرت بودم..بین خواب و بیداری...
دکتر اومد داخل اتاق : خوب..خانوم ..خوشبختانه هیچ مشکلی نیست...برای این که مطمئن باشید اگر دوست داشته باشید می تونید امشب رو این جا بمونید اگر هم که نه..می تونید برید خونتون...هر چند که بهتر با خانوادتون هم تماس بگیرید...
خانواده..این دکتر هم دلش خوش بود..اصلا این چند وقته..همه دلشون خوش بود...
_من مقیم ایران نیستم..این جا هم کسی رو ندارم..برای کاری اومدم...یعنی تنهام...
اخماش یکم رفت تو هم : به هر حال باید یه چند روزی استراحت کنید..کف دستتون دو تا بخیه خورده..کمرتون هم کوفته است...
_خونه کارگر دارم....می گم چند روز بمونه....فقط خواهش می کنم به اوون آقای پلیس هم بگید..بیاد..برگه هارو هم بیاره..می خوام رضایت بدم...

توآژانس نیمه دراز کش نشستم...چند لحظه پیش رضایت دادم که اگر مردم شکایتی ندارم....چون دکتر عزیز نمی خواست مرخصم کنه...خوب رضایت دادم و قسم خوردم که من کسی رو ندارم تا بیاد خفت بیمارستان رو بچسبه...
حقیقتا امشب بیشتر از هر زمانی دلم به حال خودم سوخت...
به ساختمون که رسیدیم..سرایدار با تعجب به من خیره شد که با مانتوی داغون..رنگ پریده ساعت 1 صبح از آژانس پیاده شدم... دوید جلو و قتی دید نمی تونم پیاده شم..کمکم کرد ..پیرمرد نازنینی بود...
_خدا بد نده خانوم مهندس...چی شده؟؟؟
من که هنوز تو توهم و داغونی مسکن ها بودم.. : تصادف کردم..خواهشا کمک کنید تا دم آسانسور برم...
_آقای دکتر..در به در دنبالتون بودن..بیشتر از ده بار زنگ زدن...چهار بار اومدن این جا..هی رفتن و اومدن..بهشون یه زنگ بزنید...فکر کنم دوباره رفتن بیرون..
اصلا حوصله نداشتم...کاملا بی منطق از دستش عصبانی بودم...انگار این بی کسی من به اوون ربط داشت..به آسانسور که رسیدیم..ترجیح دادم خودم تنها بالا برم..انگار این طور زجر دادن خودم یکم از اوون حس خراب داخلم کم می کرد...
به طبقه خودم که رسیدم...کلید رو تو در انداختم..تعجب کردم..در رو من قفل کرده بودم و مطمئنم که همه چراغ ها رو خاموش کرده بودم...اما آباژور هال روشن بود...به سمت سالن زفتم..کمرم تیر می کشید...وارد سالن که شدم..یه صدایی از پشت سر اومد که باعث شد نیم متر بپرم هوا...
_کجا بودی؟؟!!!!
خدای من امین بود...که از تو اتاق به سمتم میومد...تو تاریکی تنها چیزی که می دیدم برق عجیب خشم چشماش بود...
با صدای وحشتناکی : با توام...کجا بودی؟؟؟
من انقدر درد داشتم و تعجب زده بودم که سکوت کردم...این چه طوری اومده بود تو؟؟!!!
سکوتم رو که دید بیشتر عصبانی شد...دست انداخت و چراغ هال رو روشن کرد چشمش که بهم افتاد...به سمتم دوید : چرا این شکلی شدی؟؟؟!!
_....
_با تو ام باده....چی شده؟؟!!!
داد می زد ومن..انگار که لج کرده باشم..دهنم اصلا باز نمی شد تا بتونم جواب بدم...کمرم داشت دو نصف می شد...سعی کردم تا خودم رو به اولین مبل برسونم..بیشتر از جسمم رو حم خسته بود...
ایستاده بود ...تو چشماش عصبانیت و نگرانی با هم بود..رو مبل خودم رو ول کردم... آخم در اومد...
_باده..می گی چی شده..یا می خوای دیوونه ام کنی...
_هیچی نشده...
_هیچی نشده...داغونی...کار کدوم بی همه چیزیه..
عقب رفتم...
_چیزی نیست....تصادف کردم...یه موتوری زد بهم...تا الانم بیمارستان بودم...
_چییییییییییییییییییییی/؟؟؟!!
نگران شد؟؟؟..مردمک چشمش لرزید؟؟؟..یا من دارم تمام نداشته هام رو میبینم؟؟..
با دوقدم بلند خودش رو بهم رسوند ..شروع کرد به بررسی کردنم...
باند دستم رو که دید..اخماش بیشتر رفت تو هم... : چه طور این اتفاق افتاد ؟؟
_رفته بودم خرید یه موتوری بهم زد...
_همین؟؟!!!
_خوب بله همین....
عصبانی شد...
دستاش رو بین موهاش برد..بعد مشت کرد و گذاشت جلوی دهنش : این همه اتفاق برات میوفته بعد من احمق نباید خبر داشته باشم...چی به تو بگم آخه...چی بگم...
عصبانی بود در حد مرگ..قرمز بود..رنگ گلای قالی...
_من خوبم..فقط یکم بدنم کوفته است همین...الا نم فقط باید استراحت کنم...
_ چرا به من خبر ندادی؟؟..چرا از اوون خراب شده یه زنگ به ما نزدن...
متنفر بودم از این سئوال و جواب..منگ بودم..درد داشتم...به خاطر دو روز بی خبری از دستش عصبانی بودم...
_گفتم من کسی رو ندارم...یه کار مند موقتیم...
وا رفت...
_مگه غیر از اینه؟؟!!!
احساس کردم داره منفجر میشه : تقصیر تو نیست..تقصیر من احمق...تقصیر منه...
_هیچ کس مقصر نیست...تقصیر خودمه..ببخشید که نگران شدید..شبتون به خیر..من هم برم بخوابم...
خواستم بلند شم که با خشونت دستش رو رو شونه ام گذاشت و مانع بلند شدنم شد...از چشماش آتیش می بارید..
آخم در اومد... : چی کار می کنید آقای دکتر...بذارید برم بخوابم..شما هم برید به کار و زندگیتون برسید...
بدون اینکه نگاهم کنه..به سمت اتاقم رفت..صدای در کمدم رو هم شنیدم..اما بی حال تر از اوون بودم که بتونم ببینم داره چی کار می کنه...
چند لحظه لباسامو که گلوله تو دستش بود تو ساک ورزشیم ریخت..
_چی کار داری می کنی؟
جوابم رو نداد....
_با توام...با لباسام چی کار داری.؟؟؟
_پاشو راه بیفت...
چی داشت می گفت این...
_کجا؟؟!!!
_خونه ما...
_چی؟؟!!!!...اصلا وقت خوبی رو برای شوخی انتخاب نکردی....
با قیافه شاکیش نگاه کرد : من شوخی ندارم...
دست انداخت زیر بازوم ...بازوم رو کشیدم..
_باده...دیوونه ام نکن...پاشو...وگرنه...به زور می برمت....
_من خودم از پس مشکلم بر میام..
داد زد : می خوای بگی بی مسئولیتم؟؟...می خوای بگی انقدر آدم حسابم نکردی تا منو کسی حساب کنی؟؟
من هم داد زدم..خیلی فشار روم بود : می خوام بگم...داری بیشتر از اوون چیزی که باید برای کار مندت وقت و انرژی می ذاری...
_نه...مثل این که این طوری نمی شه...تو میای خونه ما...
_چرا اون وقت ؟؟!!
_چون من می گم...چون باید بفهمم این کارمند چه طور رفته تو ذهنت...
_تو ذهن من چیزی به غیر از حقیقت نیست....
عصبانی تر شد..چونه ام رو گرفت و صاف تو چشمام زل زد : حقیقت می دونی چیه؟!!...حقیقت اینه که من خاک بر سر..نتونستم ازت مراقبت کنم....الانم اگه نمی خوای تو همسایه ها بی آبرویی راه بیوفته خوت بلند شو..وگر نه میندازمت رو کولم و می برمت...


جا خوردم هم از عصبانیتش هم از جمله آخرش...کمرم تیر کشید..دستم رو گذاشتم روش...صورتم رو جمع کردم از آه و ناله خوشم نمی یومد..به شدت هم خوابم میومد....
صداش نگران شد و دستش که رو چونه ام بود لرزید...: چی شد؟؟..درد داری..پاشو ببرمت دکتر...اصلا اون بیمارستان چرا تو رو مرخص کرد؟؟!!!
اعصابم خط خطی بود : خودم رضایت دادم..چیزیم نبود...رضایت دادم که اگر مردم ..کسی نیست که ناراحت بشه...
دستش شل شد... افتاد...چی داشت تو چشمام می دید که این جور نگرانیش داشت بیشتر می شد نمی دونم...
_الانم..فقط به استراحت احتیاج دارم...دوست ندارم مزاحم خانواده ات بشم...نه تو این وضعیت...نه با این سر و وضع نه این ساعت...
داشتم زیادی انرژی مصرف می کردم....سعی کردم بلند شم...
_کجا؟؟
_می خوام برم بخوابم....
کمکم کرد بلند شم..رو پام که ایستادم چشمام سیاهی رفت..یکم تعادلم به هم خورد..هول دستش رو زیر بازوم انداخت...
با دست اشاره کردم که خوبم...و به سمت اتاق راه افتادم..پا به پام تا اتاق اومد...سعی کردم دکمه های مانتوم رو باز کنم نمی تونستم..دستم رو کنار زد و خودش دکمه هام رو باز کرد...
_می شه از تو کشو یه بلوز شلوار راحت بهم بدی...
_آخه چرا لج می کنی..بیا بریم خونه ما..اونجا دو قلو ها هستن..مامانم هست..یه عالمه آدم هست..
این رو گفت و از تو کشو بلوز شلوار ساتن قرمزم رو در آورد...
_لج نمی کنم....من با روتین همیشه ام دارم زندگی می کنم....لطفا برو بیرون می خوام لباس عوض کنم...
_ببین من حتی نمی تونم کمکت کنم لباست رو عوض کنی..به همین خاطر...
_من می تونم کار خودم رو انجام بدم...
سرش رو تکون داد و از اتاق بیرون رفت...با ضرب و زور و درد لباسم رو عوض کردم و رفتم تو تخت...
تقه ای به در زد و اومد تو... : حالت چه طوره؟؟
صداش پر از نگرانی..پر از دلخوری..پر از سئوال بود....
جواب ندادم..تو هپروت بودم...
کنارم نشست : خوابیدی؟؟
_....
_آخه دختر تو چته؟؟....چی باعث شده فکر کنی باید همیشه مسائلت رو خودت حل کنی..؟؟
...صداش هی دور تر و دورتر می شد....

سرم یکم منگ بود..چشمام می سوخت با سرو صدایی که از آشپز خونه میومد بیدار شدم..خواستم به پهلو بچرخم که کمرم درد گرفت...با هزار ضرب و زور رفتم تا ببینم چه خبره...به سالن که رسیدم دیدم دوقلوها تو آشپز خونه ان تا کمر خم شدن رو قابلمه سر گاز...و انگار که دارن اتم می شکافن...
سلام کردم...هر دوشون پریدن بالا ...
_ترسوندیمون که...
_قصدم این نبود..شما این جا چی کار می کنید ؟؟؟
_تو بگو..این جا چی کار می کنی تو باید الان تو تختت باشی....
آتنا با دست محکم زد پس سر تینا : تقصیر تو احمق از بس سرو صدا کردی بی چاره نتونست بخوابه..مثلا اومدیم پرستاری...
تینا با یه نگاه مظلوم نگاه کرد : آره باده؟؟...تقصیره منه؟؟
لبخند زدم : نه دیگه کم کم باید بیدار می شدم..نگفتید کی اومدید؟؟
تینا : صبحی امین زنگ زد..گفت جریان چیه..ما خیلی ترسیدیم..بعد ما هی التماس کردیم بیایم پیشت رضایت داد..ولی قول دادیم شلوغ نکنیم تا بتونی بخوابی ولی گویا نشد...
رو صندلی آشپز خونه نشستم...و یه نگاه به اطراف کردم..یه بالش و پتو رو کاناپه بود..یعنی شب رو این جا خوابیده؟؟...رو کاناپه ؟؟؟..با اوون قد هیکل چه طوری اونجا جا شده؟؟
_مامان صبح کلاس داشت نتونست بیاد پیشت اما عصری میاد..ما هم برات سوپ آوردیم از خونه..
آتنا : هی به این مامان می گم...باده که سرما نخورده سوپ بخوره..می گه ماهیچه است براش خوبه..اما باده بیا بپیچونیم..همبرگر بخوریم...
خندیدم..از ته دل..این دو تا رو دوست داشتم..چه قدر بعدها دلتنگشون خواهم شد...
تینا یه لیوان شیر جلوم گذاشت : شنیدم بد شانسی که با موتوری تصادف کردی...
_آره والا یه پشت کفتری هم بود..
_یه بنزی..یه لامبرگینی چیزی..چی می شد..تو این رفت و آمدها شاید بخت ما هم باز می شد...
_مگه خودم چلاق بودم...سه سوت تورش می کردم...
_لازم نکرده باده خانوم...برای تو بهتراش هست...
...این چرا یه هو انقدر جدی شد....
_شوخی کردم..چرا یهو غیرتی شدی...من تو خیابون دنباله کیس نیستم..
تینا : باده جونم..امین قرصات رو گفته بدیم بخوری...گویا یه بخشی شو صبح بیدارت کرده خوردی..ولی یه پماد بوده که وقتشم گذشته ولی از اوون جایی که خان داداشه ما نجیبه..نمی تونسته برات بزنه سپرده ما برات بزنیم...
...قرصام رو داده بود؟؟...من اصلا یادم نمی یومد...ساعت رو نگاه کردم حدود 12 بود...
دخترا کمک کردن پماد رو زدن..تو این میون بلوزم رو بالا زده بودن ..شوخی می کردن و به فرشته های رو کتفم تیکه می نداختن...یک ساعت بعد هم کمک کردن تا دم حموم رفتم..دوش که گرفتم یکم سبک شدم..یه بلوز و شلوارک راحت پوشیدم....و تینا موهام رو سشوار کشید : حلا ماه شدی بانو...
طرفای ساعت 2 بود تو تخت دراز کشیده بودم و داشتم استراحت می کردم که امین اومد...تقه ای به در زد و آروم اومد تو : خوابی؟؟
_نه..بفرمایید دارم کتاب می خونم....
_دخترا گفتن هنوز غذا نخوردی..هم سوپ هست هم از خونه برات غذا آوردم..
_چرا زحمت کشیدی آخه...
_زحمتی نیست..وقتی می گم بریم خونه ما بابت همین چیزاست..صبح حالت بد بود..یه جورایی داشتی هذیون می گفتی..بهت آرام بخش دادم...پمادت موند نمی تونستم برات بزنم....
_شرمندتون شدم...
_اینا رو نگفتم که این جواب رو بدی..دخترا تا حالت بهتر بشه میان بهت سر می زنن منم که این جا در خدمتتم...
خواستم جواب بدم که با دست اشاره کرد که ادامه ندم..صندلی میز آرایش رو گذاشت کنار تخت و نشست...
نگاهش کردم...خسته بود...از خودم خجالت کشیدم که بار زندگیم رو با خودم به زندگی آرومشون آوردم...سرم رو پایین انداختم...
صدای آرامش بخشش اومد : باده...نمی دونم تو ذهنت چی میگذره..چرا زندگی برات انقدر سخته..چرا سختش می کنی...صبح داروهات رو که خواستم از کیفت در بیارم..نسخه ات رو دیدم..رفتم بیمارستانی که برده بودنت..می خواستم از حالت مطمئن شم..بماند که اوون دکترت چه قدر بهم تیکه انداخت که دیشب کجا بودم؟....بهم گفت موتوریه به علاوه چند تا شاهد گفتن تو از دست یه مرد فرار می کردی که افتادی جلو موتور..حالا این جام تا بشنوم درست جریان چی بوده...
آب دهنم رو قورت دادم...این چرا انقدر پلیس بازی در آورده بود..باید یه جور جمعش می کردم...
_خوب یه مزاحم بود....برای هر کسی پیش میاد...
ابروش رفت هوا..داشت به زور خودش رو کنترل می کرد : برای هرکسی پیش میاد درست..ولی تو چرا تنها رفتی؟؟
_چی کار می کردم..یکی رو استخدام می کردم با هام بیاد خرید؟؟
_به من زنگ می زدی باهات میومدم...
پوزخندی زدم که دید: من کوتاهی کردم..دو روز سرم به مامانم و کار شرکت گرم شد..ولی دورا دور هوات رو داشتم..هر چند اوون بردیا قرار بود باشه که باز معلوم نیست..داره چه خاکی تو سر خودش می کنه..
_کوتاه بیاید..شما وظیفه ندارید..من سالهاست تنهام...دوستانی داشتم..اما 9 ساله که دارم خودم زندگی می کنم..من تو مملکت خودم از هر جای دیگه دنیا غریب ترم...متنفرم از این که اطرافیانم دائم به خاطرم تو زحمتن..تا کوتاهی های دیگران و سرنوشت من رو جبران کنن...
_گوش کن باده..من 35 سالمه..واینسادم که تو برام بگی چی وظیفمه چی نیست...الانم نقل این حرفا نیست..نقل اینه که تو به پلیس گفتی چند وقت بوده که احساس می کردی کسی تعقیبت می کنه..
...عجب غلطی کردم..تو اوون هول و ولای درد این چرا از دهنم پریده؟؟...
_نشین فکر کن..که چه جوری ماجرا رو جمع کنی..من پلیس نیستم که باور کنم صورت اوون مرتیکه مزاحم رو نشناختی...پس درست درمون بگو ماجرا از چه قراره..چون می رم..دوربینهای اوون مغازه ها رو چک می کنم..مطمئنا می بینم که کی بوده..قدرت و نفوذش رو هم دارم که پیداش کنم...یه بار هم بهت گفتم اگه بفهمم چیز دیگه ای بوده آروم جلوت نمی شینم...
با هوش بود شدید..تیز بین بود اساسی...و من مونده بودم بین زمین و هوا..برای من بازی دو سر باخت بود..چه می گفتم چه نمی گفتم...


منتظر زل زده بود بهم..پاهاش رو تکون می داد و من دنباله یه جمله بندی بودم که نه سیخ بسوزه نه کباب...
_خوب؟؟!!!
پیشونیم رو خاروندم : من عادت ندارم بشینم چیزی رو برای کسی تعریف کنم..اگر هم کسی چیزی از من می دونه دلیلش اینه که تو اون مرحله از زندگیم پا به پام بوده....یعنی هرکسی از من در حد اون مقطعی که همراهم بوده می دونه...زندگی من شامل مضارع است...ماضی فقط یه خاطره است...الان این آدم..این برخورد هم ماضیه...
داشت نگاهم می کرد..سعی داشت از این سخنرانی فوق ادبی من یه جمله قابل ،پیدا کنه نمی شد اینو از چشماش می خوندم..
تک سرفه ای کرد و دست به سینه به پشتی صندلی تکیه داد : خوب ..پس لازم شد خودم برم سراغ دوربینا...
_....
بلند شد....
_نه..بشینید...چرا می خواید خودتون رو درگیر کارای من بکنید ؟؟
دست به سینه و دلخور نگاهم کرد : الان وقت جواب به این سئوال نیست...
_بنشینید خواهش می کنم ازتون...
نشست.. : باده..اول اینکه نمی دونم چرا موقع اضطراری من یه نفرم..تو حالت عادی می شم دو نفر... بعد هم سخت نکن کار رو..
نفس عمیقی کشیدم : اونی که تو خیابون بود...یه آشنای قدیمی بود...تو دوره نو جوانی و کودکی خاطره زیاد خوبی ازش نداشتم...هر چند مستقیم مقصر خیلی چیزا نبود..اما غیر مستقیم تو خیلی از اتفاقای زندگی من مقصر بود..
از وقتی که من رو برای بار اول دیده همش می خواد یه چیزی بگه..من اما دوست ندارم بشنوم...برام جالب نیست..هیچ چیزی مربوط به اون دوران برام جالب نیست...
_و اوون آدم کیه؟؟!!..چرا به خودش جرات می ده که تو رو تعقیب کنه؟؟؟...
پوزخندی زدم..اوون خیلی جرات ها همیشه به خودش داده...
_باده...یه چیزی ازت می پرسم...هر چند مطمئنم ولی می خوام تو هم تایید کنی...این آدم هومنه درسته..
قلبم ریخت...مطمئن بودم رنگم هم پریده...
_با تو ام درسته؟؟...
سرم رو پایین انداختم ....کلافه بودم...
بلند شد , عصبانی بود... از نفس کشیدنش معلوم بود..خواستم بلند شم که تا به خودم با اوون کمر ناقص بجنبم و به سالن برسم...در رو مححکم پشتش بست...
آتنا و تینا هاج و واج تو سالن ایستاده بودن...
آتنا : این چش بود باده؟؟!!
جوابی نداشتم...اصلا کجا رفت رو هم نمی دونستم...چرا این طوری کرد رو هم نمی دونستم....
اه لعنت به همه چی....
دوقلوها بی حوصلگیم رو به حساب درد گذاشتن...به زور چند قاشق غذا خوردم و با همراهیشون که خیلی هم با مزه بود رفتم توی تخت..از رفتن امین 2 ساعت می گذشت و من نمی دونستم چرا انقدر اضطراب دارم...


از گوشای حاجی آتیش بیرون می زنه..از دم حوض حیاط با کمر بندش دنبالم کرده...و من با اوون دمپایی ابری های قرمزم دویدم و چپیدم تو زیر زمین...از این جای تاریک و نمور متنفرم...برام مثل شکنجه گاهه...با لگد به در زیر زمین می زنه..مامانو ساره به پاش افتادن و گریه می کنن..از ضربات کمر بند حاجی اونا هم نصیب می برن...
_بیا بیرون ببینم ..تو ..تو اوون دانشگاه چه غلطی می کنی...؟؟!!!..اصلا تو واقعا چی می خونی؟؟!!...بیا بیرون بهت می گم....
دست و پام می لرزه..گریه می کنم..التماس می کنم..اما نه به خاطر کتک...پوست کلفت تر از این حرفام..ترسم از اینه که نذاره درس بخونم..که مهندس شم ..که عاقبتم بشه عین مامانم....همراه رختخواب..با یه عالمه تحقیر..یه عالمه طلا...
دیروز از دانشگاه که بیرون اومدم...عماد مثل همیشه..خجالت زده و مودب یه شاخه گل به سمتم دراز کرد...مهسا خندان به پهلوم زد و از کنارمون رفت...ازم پرسید اردوی شوش دانشگاه رو می رم یا نه....
اوون لحظه احساس کردم که یه جفت چشم سبز داررن نگاهم می کنن..اما باور نکرده بودم....
کار خودش رو کرد حروم زاده....جاسوس بدبخت....

کلافه سرم رو بین دو تا دستم فشار دادم....مرد..تو زندگی من تا به حال مرد بوده؟؟....به جز نقش مکمل های زندگیم ..نه...هیچ قت این جماعت ذکور مردونه با من بازی نکردن...
صدای زنگ در اومد..یه صدای بم..دو تا صدای شیطون....دو قلو ها یی که از اتاق بغل مانتو شون رو برداشتن..به چه هوایی نمی دونم اما بی خداحافظی رفتن...صدای در اومد...
امین لای در رو باز کرد : خوابی؟؟
_نه...
اومد تو..قیافه اش متفکر تر و اخمو تر بود : باید حرف بزنیم...
_میشنوم...
_یه نفر پایین هست که اومده تا باهات حرف بزنه...
ضربان قلبم رفت بالا ..چی می گفت این؟؟
_منظورت چیه؟؟
_من باهاش حرف زدم..به خاطر خودت...به خاطر خیلی چیزا بذار بیاد بالا...
عصبا نی شدم....به چه اجازه ای..به چه حقی...این کا رو کرده بود...براق شدم تو صورتش....
_می دونم چی می خوای بگی...
_که می دونی...واقعیت اینه که تو...هیچی نمی دونی... و تو در کاری که هیچی ازش نمی دونی دخالت کردی آقای دکتر..
_بله ..نمی دونم..هومن هم چیز خاصی بهم نگفت..نر فته بودم سراغش که حرف بزنم.اما من رو قانع کرد که باهات حرف بزنه...
شروع کرم پوست لبم رو کندن : مگه شما باید قانع می شدی؟؟!!
اومد سمتم : باده...می دونم الان دلت نمی خواد حتی ریختم رو ببینی ..می دونم دلت نمی خواست باهاش حرف بزنی..اما بذار این تعقیب و گریز تموم بشه....
_یه چیزایی بهت گفته نه؟؟!!...امکان نداره نگفته باشه...
_حا لا به فرض که گفته باشه...چه فرقی می کنه...
خنده عصبی کردم... : برای من فرق می کنه....
...دلم می خواست بزنم یه چیزی رو خرد کنم...بدون اینکه بزاره ادامه بدم...با گوشیش یه تماس گرفت...نیم دقیقه بعد هم صدای پای خیلی آشنا ولی خیلی دوری تا دم اتاقم اومد...


دستش رفت به سمت دستگیره در..می خواست بازش کنه...اگر کارد می زدی خونم در نمیومد...
_اقای دکتر...
برگشت و نگاهم کرد...
_من به حرمت خیلی چیزا..به حرمت این که این جا خونه شماست..به حرمت تمام کمک هاتون ...ترجیحم سکوته...شما هیچی نمی دونید...
_نباید از هرچیزی که هست فرار کنی..
_به همین خاطر که می گم هیچی نمی دونید....من تمام عمرم مبارزه کردم...با زهم این کار رو می کنم...شما اجازه نداشتید دخالت کنید...من اومده بودم..یه کاری رو که بهم محول شده بود انجام بدم و برم..من نه برای مرور خاطرات..نه برای بازگشت به چیزی این جام...من یه آدم موقتیم...
سرش رو پایین انداخت....نا راحت شد؟؟..پیش خودم اعتراف کردم که اصلا برام مهم نیست...چون مطمئنم من بسیار بیشتر نا راحت بودم...
_خیلی چیزا فرق کرده باده...خیلی چیزا طبق نقشه ما ها پیش نمی ره...برای یک بار هم که شده به یکی غیر از خودت اعتماد کن....
این حرف رو زد و از در بیرون رفت....
تقه ای به در خورد...نگاهی به خودم انداختم..لباسم برای اوون جماعت مناسب نبود...
_یه لحظه صبر کنید...
یه شلوار در آوردم و رو همون شلوارک پوشیدم....حدس این که کی پشت در سخت نبود....ضربان قلبم بالا بود و احساس می کردم نفسم تنگه..
به میز توالت تکیه دادم و دست به سینه ایستادم..یه نفس عمیق کشیدم.. :بیا تو..
هومن..گرفته و سر به زیر اومد تو....
پوزخندی زدم..این عجیب..نجیب شده بود...بازی جدید بود مطمئنا....
سلام کرد..جواب ندادم...جای این نبود تا ادای آدم های مودب رو برای هم در بیاریم..خیلی بیشتر از این حرفها از هم می دونستیم....
سکوتم رو که دید..لبه تخت نشست...دستش رو رو زانوش مشت کرد...پاهاش رو عصبی تکون می داد...
_باده..من بابت دیشب متاسفم...
_تو باید بابت خیلی چیزا متاسف باشی...از تو بیش از این ها به من رسیده...
سرش دیگه داشت به زانوش می رسید : من دیشب تا زمانی که اطمینان کردم خوبی تو بیمارستان بودم..اما وقت مناسبی نبود برای جلو اومدن...
_با تعقیب کردنه من وقت مناسب می خواستی پیدا کنی؟؟...تو این جور چیزها هم حالیته؟؟؟
_باده..تو حق داری...هر چی بگی..هر چی بخوای..بیا بزن تو گوشم...دارم از عذاب وجدان می میرم...
بلند خندیدم..خنده عصبی : منو نخندون ته تغاریه حاج کاشف..نو چه سبحان...تو رو چه به وجدان آخه...
از میز توالت فاصله گرفتم و رفتم خم شدم سمتش... : خوب من و نگاه کن...ببین چی یادت می یاد...ببین من کیم....
_دارم آب می شم باده..دارم می میرم....از وقتی رفتی هیچ چیز درست نیست..مادرت...
قلبم ریخت ...دستم رو ؛ رو گلوم گذاشتم....
_از وقتی رفتی کارش اشک و آهه....
انگار یه آب یخ ریختن رو آتیش قلبم..پس زنده بود..
دستم رو آوردم بالا... : من نمی دونم تو چرا اومدی اینجا؟؟..چی می خوای؟؟..دنبال چی هستی رو هم نمی دونم...به دکتر چی گفتی هم برام مهم نیست..اما نمی خوام حتی یک کلمه از اعضای اوون خانواده بشنوم...هیچ کدومشون...
_من قصدم فقط سبک کردنه خودمه..من به هیچ کس نگفتم دیدمت...
_ازت بعیده..من آب می خوردم به سمع و نظر دوستان می رسید....
_من جز شرمندگی چیزی ندارم...بچه بودم...
دادم در اومد : بچه؟؟!!!!..هومن من رو نخندون..چه بچه ای..من که رفتم تو و اوون رئیست 26 سالتون بود...چه بچه ای آخه...
با دست محکم به سینه ام زدم... : من بچه بودم..هومن...من...من آرزو داشتم...من کتک خوردم...من در به در شدم... من از بوی مادرم محروم شدم....لعنت به تو..لعنت به سبحان..لعنت به همتون....
سرش رو با دستاش گرفت..بغض داشت از لرزشه صداش معلوم بود : من عاشق بودم...احمق بودم...فکر می کردم اگه پاچه خواری سبحان رو بکنم یا حاجی رو ساره رو بهم می دن...سبحان دیوونت بود...از همون لحظه که دیدتت...
پریدم وسط حرفش : اسم اوون حیوون رو نیار...کودکیم..نو جوونیم حرومش شد...هنوز هم که هنوزه خواب اوون روزها رو می بینم...کابوسمه..می دونی تا کی قرص مصرف کردم...
جالب بود..نه بغض می کردم..نه اشک می ریختم...پر از کینه بودم...پر از نفرت..آتش فشانه من خیلی وقت بود دود می کرد..هومن ..بودنش...شروع گدازه ها شد...
_من به خدا...
_چی می خوای بگی بی تقصیری؟؟..من و نخندون هومن...تو شاهد شکنجه های روحی و جسمی من بودی...چند بار خود تو ...من رو گیر انداختی..حبسم کردی تو زیر زمین....به خاطر....
نفس نفس می زدم...اوون زیر زمین لعنتی..سبحان خندان...دستی که بدنم رو لمس کی کنه...تغییر نفس کشیدن هاش....با مشت به پیشونیم کوبیدم..بلکه بره اوون چشمای هرز...
اشک می ریخت..هومن و اشک؟؟!!!!
_باده..من وقتی اوون غلط رو کردم 15 سالم بود..اووج نو جوونی...دوستم عاشق شده بود..
_خفه شو..خفه شو هومن..دوست تو مریض بود..عاشق یه بچه 8 ساله شده بود..دوست کثیف تو یه پدو فیلیک بود..می فهمی؟؟؟!!!
_من اون روزا این چیزا حالیم نبود..
_درسته..من آخه خیلی چیزا حالیم بود...من تا 12 سالگیم تو موش و گربه بازی با تو سبحان گذشت..نمی دونستم اوون لمس ها...اوون نگا ه ها...
داشتم بالا میاوردم..یه مایع غلیظ تا دهنم اومد..بدنم یخ کرده بود...داشتم می لرزیدم...
_من..نمی دونم...چی بگم..
_راجع به چی؟؟...وقتی رفتی به حاجی گفتی من رو با پسر دیدی..وقتی رفتی آمار دادی که من مهندسی معماری می خونم هم بچه بودی؟؟!!..آره....حرف بزن لعنتی...
_من فکر می کردم..این طوری حاجی مجبورت می کنه زن سبحان شی...من می دیدم چه طور شب و روزش تویی....
تو که رفتی داغون شد..هنوز هم داغونه...
_خوب...دست مزدت رو گرفتی؟؟؟...دست مزد در به در کردن منو...
_تو که رفتی حاجی ترسید...ساره رو داد بهم....
فشارم به صفر رسید.... رفتم سمتش...یقه اش رو محکم چسبیدم.... : ساره ...بی چاره...خیلی آشغالی هومن...جاسوسی تو چند تا قربانی داشت...من...محسن...ساره...
اشک هاش سرا زیر بود : ساره تا دو ماه اول زندگیمون نگاهم هم نمی کرد..ازم متنفر بود..می گفت تو رو من بدبخت کردم...میگفت نماز روزه هام قبول نیست...بیچاره شدم تا بهم اعتماد کرد..عاشقشم باده..هر شب برات دعا می کنه....
یقه اش که تو دستم بود رو می کشیدم : ازت متنفرم هومن...از همتون حالم به هم می خوره...
نمی دونم چم شده بود دو باره...داشتم نفس کم میاوردم...
دستش رو رو شونه هام احساس کردم : باده..باده...
صدای در اومد..یه صدای بم..یه عطر تلخ.. : باده.. باده..چرا این شکلی شدی؟؟!!!
تمام نیروم رو جمع کردم : پنجره رو باز کن...
هومن پنجره رو باز کرد..هوای خنک و تازه رو به ریه هام فرستادم.. به امین نگاه کردم که داشت با استرس وحشتناکی نگاهم می کرد.. داشت یه چیزایی با فرییاد به هومن می گفت..اما من هیچی نمی شنیدم...تو گوشم یه زنگ بود..عین ناقوس مرگ...کمکم کرد تا بلند شم...دست بردم به سمت کشو...قرص رو بدون آب انداختم تو دهنم....
به هومن نگاه کردم..از همیشه به نظرم حقیر تر اومد...به امین نگران که داشت موهاش رو با دستش می کشید نگاه کردم...رفتم تو حموم...در رو بستم...تا می تونستم بالا آوردم....


تمام اوون بوها...تمام اون دردها برگشتن...کمرم داشت می شکست..بدنم کوفته بود و بخیه های کف دستم عین نبض می زد...
ولی من قطره ای اشک نداشتم برای ریختن...
صدای امین از پشت در میومد که بی وقفه به در می زد : باده...باده چی شدی؟؟...باده بیام تو.؟؟؟..
دلم می خواست یه دکمه بود همشون رو می ذاشتم رو سایلنت...
_باده خواهش می کنم بذار بیام تو.....
دوش حموم رو باز کردم..فقط برای اینکه صدای آب بیاد...
من ....من احمق ساره رو بد بخت کردم..محسن رو خجالت زده و شرمنده کردم...من خودخواه...کاش می مردم...کاش همون روزا زیر ضربه های کمربند میمردم....سرم رو گرفتم زیر شیر آب سرد...شوک وارد شده باعث شد بتونم یه کم نفس بکشم..این روش همیشه جواب می داد...
صدای ضربه های در بالاتر رفته بود ...امین مضطرب بود...این از صداش معلوم بود : باده..در و باز کن...دارم دیوونه می شم...هومن رفت..بیا بیرون...
_هومن...رفته باشه..رد پاش که هست.... این جمله رو با فریاد گفتم...دستش رو در متوقف شد...یه جورایی بین تاریکی و روشنی بودم....
دستم رو به لبه رو شویی گرفتم تا تعادلم حفظ بشه..قفل در رو باز کردم..به محض باز شدن قفل در امین انگار که پرتاب بشه تو..اومد..یه نگاه به سرتا پای خیس من انداخت....
_چی کار کردی با خودت....؟؟
دستش رو آورد جلو..یه قدم رفتم عقب..چشماش غمگین تر شد..اما اهمیتی نداد..دوباره جلو اومد..ایستاد چند لحظه نگاه کرد..موهای خیسم رو از صورتم زدم کنار....خم شد..دست انداخت زیر زانوم...بغلم کرد....خواستم مقاومت کنم...نمی تونستم...محکم بغلم کرد و من برای اولین بار تو زندگیم بعد از یه حمله عصبی یه آغوش..داشتم...احساس گرمی کردم....گذاشتتم رو تخت...
هول کرده بود...از هر حرکت غیر ارادی اش معلوم بود...به یکی دو جا زنگ زد...
من به هوش بودم..اما نبودم...تو یه عالم دیگه بودم...کاش پام می شکست ..اوون شب از خونه بیرون نمی زدم...ساره...ساره..بار گناهام زیاد تر از هر وقتی شده....
سرم رو به بالش فشار دادم...امین مثل پاندول ساعت تو اتاق راه می رفت....
چه قدر گذشته بود نمی دونم که..در باز شد و بابک وارد شد....من می دیدم...می شنیدم...اما نمی تونستم تحلیل کنم...
بابک فشار خونم رو گرفت...تو چشمام چراغ انداخت...امین رنگش رنگ دیوار..هنوز داشت موهاش رو می کند...
_حمله عصبی ...به احتمال قوی هم سابقه داشته...
چند تا آروم زد به صورتم....سوزش که تو صورتم پیچید...یه کم از اوون لمسی در اومدم...
بابک : باده..باده..صدام رو می شنوی..مگه نه؟؟....
امین با استرس : بابک..چشماش که بازه...چرا جواب نمی ده...ببریمش بیمارستان....خدای من..چی کار کنیم بابک؟؟؟....
_یکم آروم باش...امین..داری خلم میکنی...باده..می شنوی؟؟!!!
این جمله رو 10 بار تکرار کرد..فقط برای اینکه سکوت کنه تا بتونم فکر کنم تمام نیروم رو جمع کردم تا جواب بدم... : تلفن رو بدید به من...
امین یه نفس عمیق کشید...خوشحال بودم که با هام بحث نمی کنن ...گوشی رو داد دستم..مغزم کار نمی کرد...زدم به تکرار...نمی تونستم گوشی رو تو دستم بگیرم..از دستم سر می خورد..بابک گذاشتتش رو اسپیکر...زنگ دوم صدای بهروز تو اتاق پیچید : سلام..سر جهازی..تو اتاق عمل بودم...الان دیدم صبح زنگ زده بودی... .دلمون برات یه ریزست که...
مثل همیشه داشت مسلسل وار حرف می زد...
تمام نیروم رو جمع کردم : بهروز...
مکس کرد...نفسش حبس شد : یا خدا...باده چی شده؟؟
_بهروز...هومن رو دیدم...
چند لحظه سکوت کرد...تن صداش رفت بالا : الان خوبی؟؟!!...باده ...خوبی؟؟!!...لعنت. .تو که می دونی باید تو حضور دکترت اوون و سبحان رو می دیدی...
_بهروز مثل اون روزا شدم...
_نترس.. تنهاییی؟؟؟!!!
_نه...
_خوب خدا رو شکر. ..باده. .گوشی رو بده دست کسی که پیشته...
_می شنوه....یه دکتر این جاست...
بابک شروع کرد به حرف زدن...یه چیزایی ..یه اسمای تخصصی و من نگاهم به امین بود که از من داغون تر..سر به زیر به دیوار رو به رو تکیه داده بود...
پر از حسهای متفاوت بودم...عصبانیت ...ترس.. .گناه کاری...
بابک از تو کیفش یه آمپول در آورد و بهم تزریق کرد..مطمئنم تقصیر بهروزه ..بارها گفته بودم دوست ندارم تو این جور موارد خوابم کنن....

چشمام رو که باز کردم...خونه تو سکوت و تاریکی بود ...طول کشید تا بفهمم کجام ..یا چه اتفاقی افتاده...دل ضعفه داشتم...سعی کردم بلند شم...پ اهام و سرم سنگین بود...
بفرمایید. .باده خانوم..باز هم تنهایید...
نگاهی به لباس هام انداختم..همون ها بود. .کمی گلو درد داشتم....دست به دیوار به سمت سالن رفتم...زبونم و سرم سر بودن انگار...
به سمت سالن که رفتم. .یه آباژور روشن بود و یه سایه رو دیوار بود. .نترسیدم..مطمئن بودم امین..این بوی تلخ پیچیده تو سالن مخصوص خودش بود. ..تلخ...مطمئنا تلخ تر از زنگی من نبود...
صدای پام رو شنید یا حسم کرد نمی دونم...از اوون حالت نشسته در اومد... به سمتم اومد : باده؟؟!!..خوبی؟؟.. .چیزی احتیاج داشتی؟؟...چرا بلند شدی؟؟...صدام می کردی...
به ساعت دیوار نگاه کردم 3 صبح...
با صدای گرفته : چرا اینجایید؟؟
چشماش رو تنگ کرد : نکنه انتظار داشتی تنهات بذارم؟؟!!
_نمی دونم..خیلی هم برام مهم نبود...
دستش رو مشت کرد...
به سمت آشپز خونه رفتم...واقعا از ضعف دست و پام می لرزید...
خواست کمکم کنه که با دست نشون دادم نیاد...پا یه پام اومد...نشستم رو صندلی آشپز خونه تا از جا نونی رو میز یه تیکه نون بردارم...دستم رو که دراز کردم تا درش رو باز کنم. .دستش رو گذاشت رو دستم..دستش یخ بود..حتی سرد تر از دست من...
_نخور.. بذار برات غذا گرم کنم... .
بحث نکردم باهاش...
غذا رو جلوم گذاشت و نشست رو به روم...یکی دو قاشق که خوردم..احساس کردم دارم کم کم گرم می شم...
سعی می کردم حضورش رو..نگاه پشیمون و نگرانش رو.. .دستای مشت شدش و صورت خسته اش رو در نظر نگیرم...
فقط هر کاری می کردم. .اوون گرمای گذرای آغوشش از ذهنم نمی رفت...
قاشقم رو گذاشتم کنار بشقاب..
_بخورش باده..هیچی نخوردی هنوز...
_سیر شدم...
از صندلی بلند شدم..دیگه سعی نکرد کمکم کنه. .رفتم رو مبل حال نشستم...
_به دیوار رو به روم تکیه داد..داشت با خودش مبارزه می کرد چیزی رو بگه..مطمئنم دنباله جفت و جور کردن جمله بود..
_شما هم برید خونتون..من خوبم..نمایش هم تموم شد....شب به خیر....
_باده..چی می گی؟؟!!. ..کدوم نمایش؟؟...می دونی من چی کشیدم...داشتم دیوونه می شدم...
__.....
اومد جلو..زانو زد رو به روم... . : باده من حتی..فکر...
پریدم وسط حرفش...حتی فکرش رو هم نمی کردی. .درسته؟؟
_از تعقیباش نگران شده بودم...رفتم یقه اش رو گرفتم..التماس کرد ببینتت..گفت یه چیزایی هست که باید برات توضیح بده.. مال دوران نو جوونیتون..من...
حرفش رو ادامه نداد..سرش رو پایین انداخت : من فکر کردم یه عاشقانه نوجوونیه. ..فوق فوقش یه عشقه نصفه نیمه....
صداش گرفته بود و خش دار... بلند شد ..تن صداش کمی رفت بالا..با مشت به کف دستش کوبید : باید گردنش رو می شکستم...
...و من از این جمله آخر گرم شدم..یه نسیم سبک گرم..تو ذهنم ..تو قلبم پیچید...


لعنتی..تو که می دونی باید تو حضور دکترت با اوون و سبحان رو به رو می شدی
_بهروز عین اوون روزا شدم دو باره...
_نترس...تنهایی؟؟!!!
_نه...
_خوبه..خدارو شکر...باده..آروم باش و گوشی رو بده به کسی که پیشته..
_می شنوه..یه دکتر اینجاست...
بابک شروع کرد به حرف زدن..یه چیزایی..یه جمله های تخصصی و من نگاهم به امین بود که تکیه داده به دیوار رو به رو ..سر به زیر و مضطرب بود...
....پر از حس های تفاوت بودم...عصبانیت..گناه کاری..خستگی..ترس..
بابک از تو کیفش یه آمپول در آورد...می دونستم تقصیره بهروزه..بارها بهش گفته بودم دوست ندارم این جور موارد خوابم کنن...

چشمام رو که باز کردم همه جا تاریکی و سکوت بود...طول کشید تا بفهمم که کجام...چه اتفاقی افتاده...دل ضعفه داشتم و کمی گلو درد..سرم و پا هام سنگین بود...
از تخت پایین اومدم..نگاهی به لباس هام انداختم..همون ها بود...دستم رو به دیوار گرفتم تا به سالن برم...زبونم انگار بی حس بود...
به سمت سالن که کشان کشان می رفتم...یه آباژور روشن بود . یه سایه نشسته رو دیوار...نترسیدم..امین بود..بوی تلخ ادکلنش همه جا پیچیده بود..تلخ..هیچ چیزی تلخ تر از احساس الان من نبود...
صدای پام رو شنید یا حسم کرد نمی دونم..از حالت نشستش خارج شد و سریع به سمتم اومد..:باده خوبی؟؟...به چیزی احتیاج داشتی؟؟..چرا بلند شدی؟؟ صدام می کردی...
به ساعت رو دیوار نگاه کردم..3 صبح...
با صدای گرفته : شما چرا اینجایید؟
چشماش رو تنگ کرد : نکنه انتظار داشتی تنهات بذارم..
_نمی دونم..خیلی هم برام مهم نبود...
دستش رو مشت کرد به سمت آشپزخونه رفتم..خواست کمک کنه با دست اشاره کردم که نیازی نیست..رو صندلی آشپزخونه نشستم...می خواستم از جا نون رو میز یه تیکه نون بردارم..دست و پام از ضعف می لرزید...دستم رو که بردم تا درش رو باز کنم..دستش رو گذاشت رو ی دستم..یخ بود..خیلی خیلی سرد تر از من..
_نخور..بذار برات غذا گرم کنم...
...با هاش بحث نکردم...
غذا رو گذاشت جلوم..خودش رو به روم نشست..یکی دو قاشق که خوردم...کمی جون گرفتم...
سعی می کردم حضورش رو...نگاه پشیمون و مضطربش رو..دست مشت شدش رو...صورت خسته اش رو در نظر نگیرم..فقط اوون گرمای آغوش گذراش رو نمی تونستم در نظر نگیرم...
قاشق و چنگالم رو گذاشتم تو بشقاب...
_چرا نمی خوری؟؟...هنوز که چیزی نخوردی..
_سیر شدم..
..بحث نکرد...
از صندلی بلند شدم..سعی نکرد کمکم کنه..رو مبل هال نشستم...به دیوار رو به روم تکیه داد..داشت با خودش مبارزه می کرد که چیزی بگه..دنباله جفت و جور کردن جملاتش بود..کلافه بود...
_شما بفرمایید برید خونه بخوابید..نمایش تموم شد..شب به خیر...
..زیادی تلخ بودم..اما باید یه جوری این زهر بیرون می ریخت...
باده...خدای من..چی می گی تو..کدوم نمایش؟؟؟..تو هیچ می دونی من چی کشیدم..داشتم خل می شدم...
اومد جلو..رو به روم زانو زد :من..حتی..فکرش...
پریدم تو حرفش..فکرش رو هم نمی ردی؟؟درسته؟؟
_از تعقیباتش نگران شده بودم..رفتم یقه اش رو چسبیدم...التماس کرد که ببینتت..گفت یه موضوع مربوط به نو جوونیتون..باید برات توضیح بده..فکر کردم یه عاشقانه آرام نوجوونیه..گفت تو اگه بشنوی حالت بهترمی شه...
..پوزخندی زدم : بسیارررررررر..عالی شد حالم..
تن صداش رفت بالا بلند شد..با دست مشت شدش به کف دستش کوبید : باید گردنش رو می شکستم...
...و منبا این جمله آخر گرم شدم..یه نسیم سبک و گرم تو ذهنم..تو قلبم پیچید...
نگاهش کردم...چشماش رو ازم قایم میکرد...شرمنده بود و ناراحت..این رو خیلی راحت می شد از رفتارهاش فهمید...
_چه قدرش رو شنیدید؟؟!
_چیز خاصی نشنیدم....
داشت دروغ می گفت..می شد نشنوه...فریادهای منو...؟؟
بلند شدم آخم در اومد...
با دو قدم بلند خودش رو رسوند تا کمکم کنه.... : چرا یهو بلند می شی؟؟؟
بازوم رو از تو دستش بیرون کشیدم : نمی دوم حستون الان درباره من چیه؟؟...فقط امیدوارم این نگاهها و این صدا..ناشی از ترحم نباشه..چون بهش احتیاجی ندارم...
بجا خورد...دستش رو جلو آورد و دو باره دور بازوم مشت کرد : نگام کن باده....
سرم رو بالا آوردم تو اون عسلی لرزون...چرا من تا این چشم ها رو می دیدم یادم می رفت تمام چیزایی که تو ذهنم بود؟؟!!گ
_چه طور..ممکنه..کسی تو رو..خانوم مهندسی که همیشه سرش بالاست رو بشناسه و انقدر احمق باشه که بخواد ترحم کنه....
حس ملسی داشتم از این صدا...سرم رو پایین انداختم .... : می خوام برم بخوابم..
..خوابم نمی یومد..فقط می خواستم تنها باشم تا کمی فکر کنم...تا بتونم این همه حسهای ضد و نقیض..این همه التهاب رو آروم کنم....من..فقط خودم از پس خودم بر میومدم...


نگاهش هنوز همون قدر لرزون بود...پا به پام تا اتاق اومد...روی تخت دراز کشیدم..لبه تخت نشست..پتو رو تا گردنم بالا آورد.. : من تو سالنم باده..هر چیزی که خواستی صدام کن..بلند نشو...
_حاجی از اسمم خوشش نمی یومد...
_حاجی؟؟
_شوهر مادرم رو میگم..می گفت حتی اسمم هم سمبل گناهه....
پتو هنوز تو مشتش بود..احساس کردم مشتش رو سفت تر کرد....
_باده؛ تو اسمت..دقیقا معرف خودته...تلخی..اولش خیلی تلخ..اما بعد از مدتی آدم رو مست می کنی....انقدر مست که اشتباه کنه...
این رو گفت و سریع از اتاق خارج شد...قلبم لرزید....از کلامش..از صدای بم و آرومش...از پشیمونی و توجحش...هیچ کس..واقعا هیچ کس ....همچین چیزی راجع به من نگفته بود...
تو تخت جا به جا شدم...سبک تر بودم انگار...این سبکی...کمی خواب آلودم کرده بود...اما لحظه ای این جمله از ذهنم نمی رفت...
جه اتفاقی داشت میوفتاد؟؟..چرا همه چیز معلق شده بود؟؟..من نزدیک 3 سال بود که تو روتین ساده ای زندگی میکردم...
من حتی تو اوج آغاز شهرتم..زمانی که تازه هرجا می رفتم...فلاش دوربینها روشن می شد هم انقدر معلق نبودم...
چرا انقدر آدم جدید تاثیر گذار اومدن تو زندگیم؟؟...منی که جز یه دایره 6 نفره ثابت..کسی رو سالها بود که به خلوتم راه نداه بودم...این 6 نفر اول فقط 2 نفر بودن..سمیرا و مهسا..بعد بوسه..بهروز..هاکان ودنیز اضافه شدن...
حالا چرا یه آدم باید بیاد وسط زندگیم..تازه دست یه آدم رو از 9 سال پیش بگیره بیاه تو دایره؟؟؟....و چرا با وجود اینکه انقدر از دست این آدم عصبانیم..بازهم نفوذش و تاثیرش بر من زیاده...؟؟
تو درگیری همین افکار بودم که کم کم سرم سنگین شد...


یه هفته است که تو اتاقم زندانیم..البته بعد از دو روز زیرزمین...از انفرادی به بند منتقل شدم..ایام امتحاناست و من در حقیقت این ترم رو از دست دادم...هر چند با خبر چینی هومن فکر کنم کل دانشگاهم رو از دست دادم..انقدر گریه کردم که چشمام داره کور می شه...عماد رو کتک زدن..کار سبحان بوده...آبروم رفت...این ماجرا رو با افتخار میاد دم در بهم میگه...اینکه نمی زاره دست هیچ کس بهم برسه...به هق هق میوفتم به خاطر عماد..به خاطر خودم...از خدا می پرسم که من اصلا چرا به وجود اومدم...
ساره از پشت پنجره اتاق قربون صدقه ام میره..می دونم داره پا در میونیم رو میکنه اما فایده نداره....
بعد یک هفته در اتاق باز می شه...مامانمه داغون و رنگ پریده...یعنی حاجی از گناهم گذشته که اجازه داده ببینمش...محکم بغلش می کنم زار می زنم که من کار بدی نکردم...هیچی نمی گه....
نصیحتم می کنه..این که درس می خوام چی کار؟؟...این که حالا دانشگاهم نرفتم چیزی نمی شه....هر جمله اش مثل پتک می مونه...معلومه حکمم صادر شده..هر چیزی که هست از اعدامم بدتره که مادرم داره براش مقدمه چینی می کنه....
منتظر حرف اصلیم....باید ازدواج کنی....فغانم در میاد...زار می زنم...صدام دل سنگ رو هم آب میکنه....فحش می دم...آینه رو میشکونم...یه تیکه اش رو میزارم رو رگم...فابده ای نداره...به مامانم می گم..همه چیز رو ول کنه..بریم یه اتاق اجاره کنیم...دستش رو تکون می ده که خفه شم...النگوهش جرینگ جرینگ می کنه می فهمم..مامانم این جرینگ جرینگ..این مبلای سلطنتی مخمل..فرشای ابریشم...پارچه چادری گرون قیمتش رو فدای هیچ چیزی نمیکنه..حتی یه دونه فرزندش...
مقاومت من فایده ای نداره..به جز کتک و کتک...کم آوردم...احساس می کنم مقاومت مگه چه فایده ای داره...تا اینکه ساره یواشکی تلفن رو برام میاره تا با مهسا حرف بزنم...نقشه اش رو میگه...بی منطق و تو هوا به نظر میاد...
چند وقتی میگذره...اشک . آه و کتک تموم نمی شه...سبحان به پدرش گفته..من رو بدن بهش آدمم می کنه..اما حاجی قبول نداره...نقشه ها داره برای یدونه پسرش..منه گناهکار و بی عفت رو برای پسرش بگیره...؟؟؟
چه می دونه یکتا پسرش...چه کابوس کودکیه...
حاجی فرستادتش دنباله نخود سیاه..که بره بار از بندر ترخیص کنه..یه هفته نیست...شب آخری میاد دم در..باده..من تو رو جنازه ات رو هم به کسی نمی دم...
من هم قسم می خورم که اگر قرار باشه به دست سبحان هر روز و هر شب بمیرم..خودم رو خلاص کنم...
مامانم میاد تو..دیگه تو چشمام هم نگاه نمی کنه..کم آوردم..مگه چند سالمه؟؟!!...شدم یه مرده متحرک..زندگی نباتی دارم...ساره می برتم حموم...می شورتم..کبودی هام رو میبینه اشک میریزه....با مهسا در تماسه..زیر گوشم میگه..باده خودت رو خلاص کن....
مامانم یه پیراهن بلند صورتی تنم میکنه...آرایشم میکنن...چادرم رو به سرم میکنن و می فرستنم تو اتاق..هاجر خانوم مادر محسن نشسته صدر مجلس..محسن سر به زیر داره عرقش رو پاک میکنه...حاجی راضی شده این خواستگاری تو محرم انجام شه...چند رو زدیگه عاشوراست...نذری پزونه....بعد از صفر قرار عقد گذاشته میشه...اما دو روز بعد از عاشورا..قراره صیغه است...با هدایت مادرم میریم تو اتاق تا حرفامون رو بزنیم..همه چیز به نظر مسخره میاد...نشستیم رو صندلی..جلو مون میز عسلیه..چای هست و گز...سرم پایینه..به جورابای سفید محسن نگاه می کنم..به جورابای مشکی خودم....داره از چی حرف می زنه..با لکنت ...نمی دونم...نمی شنوم...به پیشنهاد مهسا فکر می کنم...
در آخر میگه..شما هم موافقید..به چشمای مظلومش نگاه می کنم...یاد حرفای مهسا میوفتم..سرم رو به نشانه رضایت تکون می دم...
مامانم شاده..زندگیش به خطر نیفتاده...ساره برام جور می کنه..یواشکی وقتی مامانم روضه است و حاجی سینه زنی می رم قرار مدارهامو با مهسا می زارم..ساره فکر می کنه قراره یه مدت تا اینا از خر شیطون بیان پایین برم شیراز خونه مادر بزرگ نداشته مهسا و سمیرا...
مهسا به زور برای شب تاسوعا یه بلیط یه طرفه بی باز گشت برام می خره..حاجی تو هول و ولاست که تا سبحان نیومده صیغه خونده بشه...
این چند وقت دختر خوبی شدم...حجابمو درست کردم..لاک نمی زنم...لباس های ضروری رو مهسا برام خریده..گذاشته تو ساک ....پسر عمه اش قراره من رو ببره..از شدت استرس چندین شبه که نخوابیدم...
روز تاسوعا به محسن زنگ می زنم..میگم اجازه ام رو از حاجی بگیره ببرتم شاه عبدالعظیم زیارت و عزا داری...قبول میکنه..نامزد بازی ما هم این جوریه.....
حاجی غر غر می کنه که محرم نیستن..با پادر میونی هاجر خانوم می رم...ساره نمی دونه قرارم برای امشبه...خوابیده تا صبح با هم تو قیمه پزون کمک کنیم...صورتش رو می بوسم..اشکم در میاد...
مامانم میگه با آقا محسن خوب برخورد کن...دیگه داره شوهرت می شه..این زن فقط در حضور یک مرد مفهوم پیدا می کنه..محکم بغلش می کنم..بوش رو برای همیشه تو ریه ام حفظ میکنم....سوار پراید محسن میشم..
انقدر استرس دارم که حتی به دلتنگی هم فکر نمی کنم..شدم مثل سنگ...من وارد قسمت زنونه میشم ساعت 4 صبح پرواز دارم الان 12...محسن نگاهم میکنه : چادرت رو بکش جلو...اظهار وجود می کنه هرچی نباشه..دارم زنش می شم....
زنگ می زنم به پسر عمه مهسا...چادرم رو میکشم جلو..رو میگیرم..هر چند می دونم محسن در حال زیارته..تو این همه زن چادری هم من رو نمی شناسه..قرارمون اینه که کارم تموم شد بهش زنگ بزنم..تا خود فرودگاه امام تمام ناخن هام رو می خورم...مهسا اونجا به استقبالم میاد..هر دقیقه ساعت ها می گذره..یه چمدون سبز برام خریده..چادرم رو می دم بهش..برای اینکه بهم شک نکن..رژ می زنم..دل تو دل هیچ کس نیست...سیم کارتمو بیرون میارم خرد میکنم...نوبت پروازم میشه..هم دیگه رو محکم بغل می کنیم...زار می زنیم..من تو هواپیما نشستم...پرواز که میکنیم...به صورت خندان مهماندار نگاه میکنم...نفسی که چندین روزه حبس شده رو بیرون میدم....به محسن فکر میکنم...تو هم قربانی بودی...

پریدم...آفتاب تا وسط اتاق اومده بود ...چشمام رو که باز کردم انتظار داشتم تو اوون تخت چوبی قدیمی آپارتمانمون با سمیرا بیدارشم...چشم که چرخوندم برام سخت بودت حلیل اینکه کجام..همه تنم خیس..نفس نفس می زدم...زمان رو گم کرده بودم...بلند شدم...رفتم حموم...زیر دوش خودم رو تا می تونستم سابیدم..خدایا نه..همین رو کم داشتم..نکنه داره اوون وسواس لعنتی بر می گرده...؟؟!!
چند تا نفس عمیق کشیدم...باده جمع کن خودت رو..تو به این جا نرسیدی که یه دیدار یه تجدید خاطره این طوری با خاک یکسانت کنه...کم بیاری در حقیقت حاجی برنده است..بمیرم نمی ذارم تو برنده باشی حاج کاظم....
لباس پوشیدم..موهای خیسم رو داشتم جلوی آینه شونه می کردم که در زدن..
_بفرمایید...
امین بود..خیلی خسته تر از هروقتی..اما اون هم یه صفایی به خودش داده بود...عجیب بود ولی خیلی سخت لبخندمو که از دیدنش داشت گشاد می شد رو جمع کردم....
_بیدار شدی؟؟
_بله...
_صبحت به خیر...
سرم رو براش تکون دادم..تو آینه دیدمش یه لحظه چشماش رو بست یه نفس عمیق کشید : عافیت باشه...
برس روی سرم ثابت شد.... : صبح شما هم به خیر....
کمی مکث کرد..داشت نگاهم می کرد..از تو آینه داشتمش...چرخیدم به پشت..سرش رو برگردوند.. : بیا صبحانه بخور...
_از کار و زندگی افتادید...ببخشید...
_شرمنده ام نکن باده..من خیلی بیشتر از این ببخشید بدهکارم...
صدای بلند کسی که داشت پای تلفن انگلیسی صحبت می کرد میومد...
تعجب کردم : کسی تو خونه است؟؟
_بردیاست...
_با کی حرف می زنه...
شونه اش رو بالا انداخت... : بیا یه چیزی بخور...گرسنه ای...
خواست از در بیرون بره که صداش کردم : به بردیا چیزی گفتید...
سریع به سمتم چرخید : البته که نه...اوون این جاست برای عیادت از تصادفی که کردی...
_بابک؟؟
_بابک هم چیز خاصی نمی دونه..بدونه هم دهنش از گاو صندوق محکم تره....
کمی خیالم راحت شد...دوست نداشتم کسی چیزی بدونه...
رو میز آشپز خونه یک عالمه چیزای خوشمزه بود...واقعا سنگ تموم گذاشته بود..برگشتم به سمتش که دست به جیب داشت نگام می کرد : دستتون درد نکنه...
چشماش برق زد...خوب این تشکر رو لازم داشت...کسی که تو خونه دانشجویش هم مستخدم داشته...برای من میز چیده بود..دو شب بود که داشت رو کاناپه می خوابید...حالا درسته که به خاطر دخالتش باید تنبیه می شد...
رو به روم نشست... برای من شیر ریخت..اعتراض نکردم..بحث باهاش این جور موارد بی فایده بود...
_بخور باده...
جلوم یه ظرف شکلات گذاشت....
_من شکلات نمی خورم...
_چه طور همچین چیزی ممکنه....؟؟..من حتی یه خانوم تو زندگیم ندیدم که شکلات نخوره!!!
_من هم دوست دارم..اما ...خوب..نباید بخورم...به خاطر ورزشی که می کنم...
همون موقع بردیا که حالا قطع کرده بود از اتاق اومد تو آشپز خونه...بی اراده با اومدنش دامنم که کمی کنار رفته بود کشیدم رو پام...تا زمانی که با امین بودم این کار به نظرم واجب نبود...عجیب بود که اصلا فکر نمی کردم نگاهم می کنه..انگار فقط چشمهام رو می دید..بردیا هم اصلا نگاه بدی نداشت..تقصیر دنیز بود که طوری به من گفته بود که فکر می کرم یه لقمه خوشگل آماده برای بردیام...
این حرکتم رو فکر می کنم امین دید..چون صورتش یه حالت خاصی گرفت...نگاهش عوض شد...
بردیا : سلام...صبحتون به خیر خانوم مهندس؟؟..خدا بد نده...
چشمم رو از نگاه امین گرفتم : سلام..خیلی ممنون...اتفاق دیگه...
رو صندلی نشست به نظر ناراحت میومد...
امین : بردیا با کی دو ساعت داشتی انگلیسی بلغور می کردی با اوون لهجه افتضاحت...
بردیا یه تیکه نون تو دهنش گذاشت : این و باید یکی بگه که به لهجه سیاهای آمریکا حرف نزنه...نه ..تو داداش گلم...
_تو ...درک نداری...الان این مده...حالا بی خیال جدی کی بود؟؟
_دنیز...
من و امین هم زمان گفتیم : دنیز؟؟!!!!
_بله...الان یه ساعت دارم باهاش بحث می کنم..فکر کنم جریان تصادف رو بهش گفتید انقدر قاطی کرده بود...
...آخ...بهروز..آخ....جریان تصادف نبوده مطمئنا...
همون لحظه تلفن خونه زنگ زد...دم دست بود...برداشتم...دنیز بود...
_الو ...باده خوبی؟؟!!!
_خوبم دنیز..خوبم..چرا انقدر هولی تو؟؟!!
..از پشت سرش صدای هاکان میومد که داشت به سر دنیز غر می زد...
_بهروز می گفت..حالت بد شده...می گفت یه نفری رو که دوست نداشتی ببینی دیدی...دنیز از همه گذشته من خبر نداشت...
_نه من خوبم..یکم دیروز لوس شده بودم....
داشتم سعی می کردم فضا رو بزنم به در بی خیالی...
_امین و بردیا اونجا ن؟؟
_بله...چه طور؟؟
_بذار رو اسپیکر...
گذاشتم...
_بردیا...من الانم بهت گفتم..من زمانی که باده رو داشتم می فرستادم..گفتم این دختر برای ما بسیار عزیزه...فقط یه مهندس معمار نیست...از اعضای خانواده ماست...و تو این مملکت هم برای خودش کم کسی نیست....
امین دست به سینه و اخمو رو صندلی نشسته بود...
بردیا : خو ب..بله..مگه ما چیز دیگه ای گفتیم؟؟
_دیشب دوستش بهروز با من تماس گرفته که حال باده خیلی بده..که یه حمله عصبی داشته...
بردیا: من هم گفتم...ایشون بد برداشت کرده...مهندس یه تصادف کوچیک داشته و الان حالش خوبه...در ضمن..امین هم پیشش بوده...
_به هر حال فرقی نمی کنه..باده حالش بد بوده...هر چند معلومه تو اصلا خبر نداری...
بردیا سرش رو بلند کرد و سئوالی امین رو نگاه کرد...اما امین به قدری اخم داشت که بردیا دو باره به گوشی زل زد..انگار که دنیز رومی بینه...
دنیز : باده...
_بله....
_بلند می شی...چمدونت رو جمع می کنی...بلیطت رو اکی می کنی..همین امشب بر میگردی استانبول...
..جا خوردم...چی داشت می گفت..
بردیا : دنیز..شما با ما قرار داد دارید...ما رفاقت داریم...تو می خوای کار ما رو زمین بزنی؟؟!!
هاکان : قرار داد رو فسخ کن..غرامتش رو می پردازم...
امین قرمز از عصبانیت..بلند شد...می دونستم داره سعی می کنه خودش رو کنترل کنه...حرف هاکان برای آدم با نفوذی مثل امین سنگین بود : ما به غرامت شما احتیاجی نداریم...باده هیچ جا نمی یاد...اوون مهندس این پروژه است..
دنیز : بحث پولش نیست...هاکان عصبانیه..امین..برات یه مهندس خیلی خوب می فرستم..با تجربه تر...خودت اوایل کار به جوونی باده معترض بودی...
امین نگاه عمیقی به من انداخت...دستی به صورتش کشید : دنیز..من رو می شناسی...باده هیچ جا نمی یاد...
..چه قدر خوب می شد این آقایون نظر من رو هم می پرسیدن....
من : با همتونم...یه دقیقه سکوت کنید...این منم که تصمیم میگیرم...
هاکان : البته که این طوریه...و تصمیمت اینه که برگردی....پس من امشب میام فرودگاه دنبالت...
...چه بلایی سر هاکان اومده بود...از این زور گویی ها بلد نبود..این مرد ملایم...
به امین نگاه کردم..چشم دوخته بود به دهن من...تو چشماش یه خواهش عجیب بود...سرم رو پایین انداختم تا از لرزش عجیب دلم جلوگیری کنم....
من : دنیز..
_جانم؟؟!!!
_تو من رو میشناسی مگه نه؟؟!!
_البته...
_من فرار نمی کنم..می جنگم...کار نصفه هم تو زندگیم نداشتم....
_اما..آخه...
_یه دقیقه فرصت بده....
تو چشمای منتظر امین نگاه کردم...من چی کار کنم با این نگاه عسلی عصبانی...
_من می مونم..دنیز...کارم رو تموم می کنم..ولی چند وقت دیگه یه مرخصی میام تا هم ببینمتون..دلم براتون خیلی تنگه و هم به نارین قول دادم...
چند لحظه سکوت کرد : باده...تو نگران کار نصفه نباش...باریش رو می فرستم..اصلا موگه رو می فرستم...
...چی؟؟!!...موگه؟؟!!...باید خیلی نگران باشه که بخواد دوست دختر عزیز تر از جانش رو از خودش دور کنه...
_این چیزها نیست...دردسر می شه...دنیز..من خوبم..این کار رو هم تموم می کنم..نصفه بمونه من بیشتر قاطی می کنم..خوب؟؟....دنیز....تو که من رو قبول داشتی!!!
نفسش رو بیرون داد..قانع نشده بود :من به تو ایمان دارم..همیشه بهترین تصمیم رو می گیری...ولی بدون..من نگرانتم..اصلا به فکر شرکت و کار نباش..هر وقت نتونستی بمونی برگرد...خودت می دونی چه قدر عزیزی...
لبخند زدم... : دلم برات تنگه دنیز..برای همتون..هاکان...برای تو بیشتر...
_هاکان از موندنت دلخوره..رفت بیرون...
_میام از دلش در میارم....
تلفن رو قطع کردم...
بردیا: بابا..دمت گرم..ما چه جوری یه مهندس به خوبی تو پیدا می کردیم...
من به بردیا که هنوز داشت حرف می زد توجهی نکردم...به چشمایی زل زدم که در عین عصبانیت داشتن با تحسینی بیشتر از هر زمانی نگاهم می کردن...به مردی که من به نظرش شراب بودم...به مردی که بوی تلخ ادکلنش رو از یک کیلومتری تشخیص می دادم....
زیر لب : مرسی باده...


استراحت رو بهانه کردم رفتم به اتاق..بچه ها شلوغش کرده بودن..نمی دونم بهروز آش رو شور کرده بود یا هاکان که به دنبال هر بهانه ای بود تا من رو برگردونه زیر آتیش دنیز رو روشن کرده بود..هر چی که بود..بچه ها این بار بدجور کافه رو بهم ریختن....
قیافه عصبانی امین که جلوی چشمم می یومد...یه جورایی خندم می گرفت..مطمئنم دلش می خواست کله هر دوشون رو بکنه...


رفت و آمدهای ما با هاکان و دنیز ادامه داره..سمیرا و بهروز هم ما رو همراهی می کنن..بهروز رابطه خیلی خوبی با دنیز پیدا کرده...هاکان اما کمی فاصله میگیره..این پسر به طور کلی..ملایم و دوست داشتنیه..خیلی خوب ویولن می زنه...عکاس خوبیه...کلا انسان خوبیه...من اوون چشمای قهوه ای همیشه نگرانش رو دوست دارم...
اوون شب پشت میز بلندی که تو حیاط خونه هاکان گذاشتیم نشستیم من سردمه..دنیز برام یه شال پشمی میاره می ندازه رو شونه ام..کلا دنیز رابطه اش با خانومها خیلی خوبه..هاکان اما زیاد اهل این چیزا نیست..خیلی دوست خوبیه..خیلی خوب می شه باهاش درد دل کرد...اوون شب زیاد حا لو حوصله نداره...من هم زیاد سر حال نیستم..تو دانشگاه کارم زیاده....چند وقته یه آقای نسبتا سن دار با یه لیموزین گرون قیمت و بادیگاردهای مشکی پوشش دنبالمه..ازم می خواد تو کشتیش یه شام با هم بخوریم...بهش بارها می گم که من از این قرارها نمی گذارم...علاقه ای هم ندارم...می گه می خواد ازم یه ستاره بسازه ...چه ستاره ای؟؟!!...من اصلا دنباله ستاره شدن نیستم...همین هم برام کافیه..من دنباله نونم هستم...دنبال پرداخت کرایه خونم...پول خورد و خوراک و رفت و آمد...اما ول کنم نیست..لحنش کمی تهدید آمیزه..به سمیرا نگفتم..حامله است...استرس براش ضرر داره...به بوسه هم نگفتم این موجود سر خوش تر از این حرفهاست...کلا به کسی گفتن نداره...مادر هاکان هم اوون شب به جمعمون می پیونده..زن زیبا و مقتدریه..یه دیکتاتور واقعی..اما مودب و ظریف.پدرش یه تاجر معروفه ...خیلی خوش نام...تقریبا همیشه سفر...هاکان شرکت پدرش رو بی خیال شده..خودشه و دوربین و مجله مدی که بسیار هم خوب اداره اش می کنه....با مادرش گپ می زنیم.می خواد زیرو بم زندگیم رو در بیاره ..سمیرا متعجب از رو به رو نگاهمون می کنه...من اما چیز خاصی برای گفتن ندارم...ایرانیم..این جا کسی رو ندارم..دانشجو ام..طبقه بالای خونه سمیرا زندگی می کنم..مانکنم...و دیگه هیچی....
هاکان در کمال ادب مادرش رو از برق می کشه..که ادامه نده...مادرش با دنیز چشم تو چشم میشه...یه چشمک به دنیز می زنه...هاکان میز رو ترک میکنه..
نگاه که می کنم ...می بینم من برای هر مرحله از زندگیم استرس های فراوون داشتم...استرسهایی که می تونست نباشه..اگه من هم مثل خیلی از دخترها می تونستم نرمال زندگی کنم...من کمال طلب بودم و ریسک پذیر اما بلند پرواز نبودم...توقعی از هیچ کدوم از مراحل زندگیم نداشتم...من فقط یه محیط بی دردسر می خواستم تو زندگی خصوصیم...
برای خودم مشغول بودم که سر و صدای خنده دو قلوها از سالن بلند شد و چند لحظه بعدش دم در اتاقم بودن...
تینا : بیایم تو؟؟!!!
_تو که تویی...دیگه چرا سئوال می کنی...
_من آخه با تو تعارف ندارم که منظورم آتناست...
آتنا : بی خود....
خنده ام گرفت : بیاید تو چونه نزنید...
هر دو تقریبا شلیک شدن تو اتاق..
تینا : خوب..خوب...پاشو حاضر شو که برای امشب یه برنامه توپ ریختیم...
ابروم رو دادم بالا : برنامه؟؟!!...
_بله دیگه..ما با برو بچ خودمون می خوایم بریم صفا سیتی ولی تو رو هم می خوایم ببریم...کلی به بچه ها گفتیم یه مهمون خارجی داریم باورشون نمی شد...
_من خارج می زنم..اما خارجی نیستم....
همگی با صدای بلند خندیدیم....سرم رو که بالا کردم...امین رو دیدم یه وری تکیه داده به چارچوب در و داره من رو نگاه می کنه و لبخند می زنه..از اوون عصبانیت اثری نبود..اما هنوز خیلی خسته بود...
آتنا رد نگاه من رو گرفت و به امین که رسید نیشش بازتر شد : آق داداش..احوال شریف...کم پیدایی....
_هستم در خدمتتون..حالا چرا باده رو دورش کردید بگذارید استراحت کنه...
_هیچیش نیست...انقد خونه مونده قاطی کرده..ما اومدیم ببریمش بیرون...
امین کمی جدی شد : کجا اون وقت؟؟!!
تینا با آرنج به پهلوی آتنا زد : با بچه های ما..صفا سیتی...
_امشب نمی شه..من و بردیا یه شام کاری مهم داریم...
_ما که تو بردیا رو دعوت نکردیم...باده رو دعوت کردیم...باده که تو این شام کاری نیست ..هست؟؟؟
برگشت به سمت من : نه من نیستم...
امین : بی خیال شید امشب رو من فردا شب هر جا خواستید می برمتون..باده هم یه کم حالش بهتر می شه...
تینا : نه ما همین امشب می ریم..چون به بچه ها قول دادیم...
_رحم کنید بهش..باده..دوستای اینا رسما خلن...مغزت می ره...
آتنا : لابد دوستای اتو کشیده تو خوبن..باز صد رحمت به بردیا یه شیطنتهایی داره..بقیه تون انگار تو دفتر ریاست جمهوری هستید...
_اوون زبونت دراز شده ها... و بعد خندید...نگاهی به من کرد..یکم نگران بود..نمی دونم به خاطر گرد و خاک دنیز بود یا اینکه می ترسید باز برام اتفاقی بیفته که اوون جوری نگاه می کرد...
تینا : خوب خان داداش..خوش اومدی...بفرمایید ما با باده جون حرفای زنونه داریم...
امین : یعنی مطمئنید می خواید برید؟؟
_امین تو چته؟؟!!..چرا گیر دادی...مشکلت رو بگو...الان باده نیاد ما بریم حل دیگه...
امین یه نگاهی به من انداخت..احساس کردم تو منگنه است..دستی به پشت گردنش کشید : چه ربطی داره..شما هم بشینید خونه چه معنی می ده هر شب..هر شب بیرون...
آتنا : برو امین..برو حاضر شو کار داری...در ضمن...اونی که فکر می کنی ماییم..خودتی....
تینا بلند خندید و من هاج و واج این وسط بودم....
خودم هم دوست داشتم بیرون برم..قرار گرفتن تو فضایی که دو قلوها توش باشن حتما سر حال ترم می کرد...
موافقتم رو که گفتم..دو قلوها ذوق کردن...پریدن سر کمدم تا لباس انتخاب کنن...من هم نشستم لب تخت تا هر کاری دوست دارن بکنن....
در تمام طول مدت آرایشم داشتن نگام می کردن : چه جالب باده..تو این کار رو خیلی حرفه ای بلدی...
در حالی که داشتم ریملم رو می زدم : یه مدتی بود که خیلی اجبار داشتم به آرایش..اون زمان یاد گرفتم..که البته الانم ازش استفاده می کنم اما نه انقدر حرفه ایی...خیلی کم....
پالتوی سفیدم رو که پوشیدم...
آتنا سوتی زد : اصلا قبول نیست..این جوری که خیلی تو چشمی...
_چرا بد شدم؟؟..خودم رو دوباره تو آینه نگاه کردم..خوب بودم..
_نه خیر زیادی خوبید...اصلا امشب از کنار من جمب نمی خوری...
بلند خندیدم...قیافه اش شبیه برادرهای حسود شده بود...
دستکشم رو دستم کردم..بیشتر برای پو شاندن باند دستم..کفش تخت هم انتخاب کردم تا به کمرم که هنوز درد داشت زیاد فشار نیاد...
وارد سالن که شدیم...امین هم داشت گره کرواتش رو درست می کرد...خیلی خوش تیپ شده بود تو کت شلوار سورمه ایش...
برگشت به سمتم...نگاهم کرد..خیلی عمیق...دستش به گره کرواتش خشک شد...سرم رو پایین انداختم..نگاهش به قدری نفوذ داشت که نمی دونم چرا خجالت کشیدم...
نمی دونم چه قدر گذشت که صداش رو شنیدم... : به نظرم امشب بردیا تنهایی هم می تونه جلسه رو اداره کنه...
سرم رو بلند کردم..دیدمش با کمی اخم داره نگاهم می کنه...
آتنا : نه خیر..تو هم باید تو اون جلسه باشی..در ضمن دوستای ما خلن..یادت رفته...
امین کمی کلافه شد...دستی به دور دهنش کشید : نمی شه تنها برید...
_ای بابا..امین تو از این عادتا نداشتی....
_کیا هستن امشب؟؟...کجا می خواید برید؟؟!!
تینا رفت جلو دستش رو رو پیشونی امین گذاشت : نه به حمد الهی تب هم نداری...
آتنا : پس چرا قاطی کرده.؟؟؟...بعد هین بلندی کرد که همه جا خوردیم : فهمیدم..فضایی ها دزدیدنش عوضش کردن...
من به زور خنده ام رو نگه داشته بودم..قیافه امین انقدر جدی بود که نشه تو صورتش خندید...
_دست بردارید از این دلقک بازیا...یا نمی رید...یا یکی هم باهاتون میاد...
تینا دست من رو کشید : ما میریم..هیچ کس هم نمیاد...
همون موقع تلفن امین زنگ زد... : بابکه....
امین انگار که کشف مهمی کرده باشه گوشی رو برداشت : داداش امشب چه کاره ای؟؟
و نیم ساعت بعد بابک حاضر به یراق پایین منتظر ما بود....و فکر کنم هیچ چیز تینا رو تا این اندازه خوشحال نمی کرد...
دو قلوها سریع تر رفتن پایین..من هم رفتم تو سالن تا موبایلم رو که جا گذاشته بودم بردارم...امین دستها به جیب با ژست خوشگلی رو به روم ایستاد صدای بمش آهنگ آروم تری پیدا کرده بود..اومد نزدیک..انقدر نزدیک که من گرمای نفسش رو رو صورتم حس می کردم..سرش رو خم کرد و زل زد به چشمام...: باده...مراقب خودت هستی مگه نه؟؟
و من مدهوش اوون چشمای براق... فقط سرم رو تکون دادم...
دستش رو جلو آورد و دکمه پایین پالتوم رو بست : بهت خوش بگذره...شب می بینمت....
و من مدهوش اوون نگاه...به سمت در رفتم...


تینا جلو پیش بابک نشست و من و آتنا پشت...خنده ام گرفته بود..در مقابل تمام آتیشایی که تینا می سوزوند بابک فقط با یه نگاه مهربون نگاهش می کرد و سکوت می کرد..مطمئنم که تینا هم حسی به این دکتر جذاب و مودب داشت...چه طور ممکن بود بردیا و بابک برادر باشن...انقدر که این پسر محجوب بود...
رسیدیم دربند..رو زمین برف بود و همه جا بوی قلیون میوه ای میومد...دلم ضعف رفت برای اوون آلوچه های قرمز..خدای من آخرین بار کی این جا اومده بودم.؟؟..یه بار وقتی 15 سالم بود برای تولدم سبحان و هومن و من و ساره اومده بودیم...چه قدر خوش گذشته بود..حتی حضور نحس سبحان هم نتونسته بود خوشیمون رو خراب کنه..بعد از اوون من هرگز این جا نیومده بودم خیلی تلخ بود که من از بیشتر جا های زیبای ترکیه یا بعضی شهرهای اروپایی خاطره داشتم ...اما از تهران یا ایران تقریبا صفر...
کمی که جلو رفتیم جلوی یکی از رستورانهای دربند یه گروه دختر و پسر جوون ایستاده بودن...در حالی که صدای خندشون بلند بود...
آتنا : سلام بر دیوانه ترین دوستان عالم...
همه شروع کردن به سلام کردن..تینا همه ما رو به هم معرفی کرد.....من هم با همشون آشنا شدم...اما بین اونها پسر حدودا 27 -28 ساله خوشتیپی بود به نام سینا که مهندس پزشکی بود و اگه نگاهش رو اشتباه نگرفته باشم...بله..منظورش کاملا به آتنا بود...چون از بین اوون جماعت فقط سینا و بابک بودن که به راحتی دو قلو ها رو تشخیص می دادن...
لبخندی زدم..خیلی برام جالب بود که بابک و سینا خیلی راحت تا آخر شب با هم گرم گرفتن....
رو تخت بزرگی نشستیم...هوا سرد بود و علاوه بر دود قلیون از دهن ها بخار نفس هم بلند می شد....
من اهل قلیون نبودم.... چایی سفارش دادیم...
عسل یکی از دوستای بچه ها : باده جون..بچه ها از وقتی با شما آشنا شدن..تمام مدت دارن از شما صحبت می کنن...شما تو خونه دو قلو ها هستید ؟؟!!!
آتنا : نه باده جون تو آپارتمان رو به روی امین زندگی میکنه...
عسل خندید : به به ..این داداش شما هم چه پیشرفتا کرده...
تینا خندید : خوب آخه آدم برای پیشرفت باید دلیل داشته باشه...
این دو تا وروجک چی داشتن می گفتن؟؟!!!
این بین یه جفت چشم بودن که خیلی با دقت من رو نگاه می کردن ..هر وقت سرم رو بلند می کردم حواسش به من بود...احساس کردم آتنا هم این حس رو گرفت که زد پشت دوستش : چشمش می زنی آخر...
ستاره : نه خیالت راحت باشه چشمم شور نیست...فقط شما شدید برای من آشنایید..احساس می کنم یه جا دیدمتون..
_نمی دونم شاید....
آتنا : ستاره یه طراح لباس خیلی خوبه...باده حتما باید یه بار ببرمت مزونش..خیلی مانتو های خوشگلی داره...
....وای...پس کارم ساخته است...امکان نداره من رو نشناخته باشه..اگر هم الان نشناسه بره خونه یه ورق مجلاتش رو بزنه می شناسه...
تینا : راستش رو بخوای ستاره ما هم بار اول که باده رو دیدیم همین احساس داشتیم..نمی دونی تو مهمونی ما چه غوغایی کرده بود با لباسش...یه خالکوبی خوشگلی هم پشتش داره دو تا فرشته....
دقیقا متوجه دو زاری که تو مغز ستاره افتاد شدم....
آتنا : خیلی خوشگل راه می ره ....
ستاره نگاهی به من کرد : بله متوجه شدم..دقیقا عین مدل ها...
...نمی دونم چرا به روی خودش نیاور من رو شناخته..شاید هم چون مطمئن نبود..به هر حال حس غریبی داشتم...خوب من از هیچ کدوم از کارهایی که کرده بودم پشیمون نبودم...من هیچ عکسی با مایو یا لباس زیر نداشتم...من مانکن لباسهای شب و شلوار جین و چیزهای مشابه بودم...نمی دونم چرا احساس میکردم اگر مانکن بودم مطرح بشه..ممکنه دیدگاه خانواده امین نسبت به من عوض شه...و عجیب تر این بود که چرا باید برام این مسئله مهم باشه...
استرس گرفتم...
بابک : باده خانوم...خوبی شما؟؟
برگشتم به سمتش که داشت نگاهم می کرد : خوبم..ممنونم...ولی این خانوم ته اسم من رو فاکتور بگیر..همون باده خوبه....
لبخندی زد : مرسی...مطمئنی خوبی؟؟!!...اگه نشستن سختته یا احساس می کنی راحت نیستی بریم...
لبخند زدم : نه خوبم...
_خلاصه از من گفتن بود..امین و بردیا به من سپردنتون...کله ام رو نیاز دارم...
بعد از خوردن شام که همراه با شیطنت های بی انتهای بچه ها بود طرفای ساعت 11 بود که تلفن بابک زنگ زد..از احوال پرسیش معلوم بود امینه...
_نه دادش خوبه..نه چه مشکلی..مگه من چغندرم...
_....
_غذا هم خورده....نه ناراحت نیست...
_....
_باشه چشم ..به شما هم همین طور...بردیا غلط کرد..بگو تو به شام کاریت برس...و بعد بلند خندید..
قطع که کرد برگشت به سمت من..احتمالا حدس نمی زد انقدر واضح گوش وایساده باشم....
_بریم..امین بود..می گفت دیره...
آتنا : این بابک قاطی کرده..هنوز که دیر نیست...
بابک : به هر حال دستور از مراتب بالا اومده...
از دیدن قیافه دو قلو ها خندم گرفت..من هم خیلی وقت بود عادت نداشتم کسی راجع به رفت و آمدام نظر بده هرچند خودم هیچ وقت اگر وضعیت ویژه نبود دیر تر از11 خونه نمی رفتم...
اما این امین برعکس قیافه مدرنش خیلی گیر بود...و این من رو بیشتر نسبت به قبل مضطرب می کرد...نمی دونم چرا انقدر برام مهم بود که نکنه دیگه چشماش برق نزنه وقتی من رو می بینه..
هرچند من هر کاری کرده بودم مجبور بودم....تو اوون وضعیت چاره دیگه ای نداشتم..و موظف نبودم به کسی تو ضیح بدم...
راه افتادیم به سمت خونه...
توی راه تمام مدت فکرم پیش ستاره بود... که برای اولین بار دیدم صدای بابک در اومد ... : تینا فکرشم نکن...
جا خوردم از فکرام پرتاب شدم بیرون...
آتنا : بابک انقدر خوش می گذره...
من : جریان چیه؟؟!!
بابک : هیچی خانومای محترم همراه دوستاشون می خوان برای عید برن دوبی...
خنده ام گرفت ...آخ آخ..بالاخره خودش رو لو داد....
_ببخشید اون وقت این چه اشکالی داره...؟؟
تینا : والا....
بابک : باده..دم ندید به دم این دوتا..هر چند می دونم امین نمی زاره تنهایی برن...
من : اولا که به امین ربطی نداره..ثانیا اصلا منم با هاتون میام تا تنها نباشید...
بابک : اوون که دیگه اصلا امکان نداره...
_چرا اون وقت ؟؟!!!
_حالا...
از لبخند موذیش لجم گرفت....

وقتی رسیدیم دو قلو ها پیاده شدن تا با هم رو بوسی کنیم...
_دخترا خیلی خوش گذشت..خیلی ممنون...
تینا : مرسی که اومدی..بچه ها عاشقت شدن...
_من هم خیلی ازشون خوشم اومد...به خصوص که با دومین داماد خانواده پاکدل هم آشنا شدم...
هر دو با هم داد زدن :...ااااااااااا...باده....
خندیدم : خوب..خوب..کرم کردید..حالا من که به کسی نمی گم..این که ما رو آورد که خیلی گیره ست..اوون یکی رو نمی دونم...
آتنا : اون یکی از اینم بدتره....
بلند تر خندیدم :آخ اخ..انقده خوشم میاد لو میدید خودتونو....
با این حرف یه مشت محکم رو بازوم خوردم...
بابک تا دم آپارتمان با هام اومد و بعد خداحافظی کرد...فکر کنم امین هنوز نیومده بود...چون اوون نور ضعیفی که همیشه از چشمی خونش بیرون می زد نبود...دلم گرفت...ما رو می فرسته خونه خودش بیرونه...از خودم تعجب کردم عین این زنای غر غرو شده بودم....
رفتم خونه..بعد از تعویض لباس رو تخت ولو شدم...
بد عادت شدی..باده خانوم..خیلی هم زیاد...


عجیب بود خوابم نمیومد....پام رو از لبه تخت آویزون کردم ....شروع کردم به تکون دادن....به لاک ناخن های قرمزم نگاه کردم...
با بوسه رفتیم لوازم آرایش بخریم برای اولین بار یه ماهه که دوست پسر نداره هر کاریش می کنم لاک..که خیلی هم دوست داره رو نمی خره به من می گه...مگه من مثل تو ام که شغلم این باشه..من اگه کسی تو زندگیم نباشه برای کی لاک بزنم..می گم برای خودت...می گه آره جون خودت تو هم لابد برای اینکه خودت به اوون پاهات نگاه کنی دامنای انقد کوتاه می پوشی...
آخ بوسه آخ..تو همیشه می زنی تو خال..یعنی الان در چه حالی....؟؟؟
بلند شدم رفتم کنار پنجره از خودم تعجب میکردم...چرا عین این زنای منتظر شده بودم...دم پنجره ..گذاشتم به حساب این که لجم گرفته که چرا من رو می فرسته خونه بعد خودش بیرونه....اگه سمیرا بودی می گفتی تقصیر خوده خرته چرا حرف گوش می کنی..بمون بیرون تا بفهمه حق نداره برای تو تعیین تکلیف کنه...
نمی دونم ساعت چند خوابم برد...

صبح از خواب که بیدار شدم ساعت 8 بود...بی حوصله بودم...بد عادت شده بودم به گوشیم نگاه کردم..نه تماسی نه اس ام اسی...عجیب عصبانی شدم..البته می دونستم بی منطق دارم عمل می کنم...نباید عادت کنم به این حرکت هاش.. دوش گرفتم..امروز قرار نبود برم شرکت...اما شاید اگه می رفتم بهتر بود..این جوری سرم هم گرم میشد و نمی شستم عین این خاله غزی ها به غرغر و بهانه گیری...
آرایشم که تموم شد ...حسابی به خودم رسیدم...تو آینه به خودم نگاه کردم..خاک بر سرت باده...این مدت یکی رو برای خودت جور می کردی اصلا شرکت که امروز پیچیده خدایی بود می رفتی صفا....
نیست قبلا از این کارا می کردم...نیست بلدم صفا چیه؟؟...برای خودم نسخه هم می پیچم...به قوه الهی خل هم که شدم با خودم حرف می زنم....
وارد راهرو که شدم ..چشمم بی اختیار کشیده شد به سمت آپارتمانش...یعنی برم زنگ بزنم؟؟!!...شاید اصلا دیشب خونه نیومده...امتحانش که ضرر نداره..یه بارم من برم بگم با هم بریم شرکت...
دستم دو سه باری سمت زنگ رفت و برگشت... بالاخره زنگ رو زدم...صدای پا اومد و در باز شد....
ومن جلوی در خشک شدم.....اصلا انتظار هم چین چیزی رو نداشتم...یه خانوم تقریبا هم سن خودم با موهای بلوند و چشم های تیره...با یه شلوار جین و تاپ جین آبی تیره وکفشای پاشنه بلند قرمز...خیلی دختر بلندی نبود..اما خوشگل بود و خندان....چند لحظه ای مثل دو حریف رزم همدیگه رو سبک سنگین کردیم...
سلامی کرد تا من رو از بهت در بیاره : سلام...
من هم بالا خره ماسک بی تفاوتیم رو پیدا کردم..این ماسک از همه ماسکهام دم دست تر بود اما نمی دونم چرا به امین که می رسیدم می رفت زیر کمی طول می کشید تا پیداش کنم....
_سلام....ببخشید آقای دکتر تشریف دارن؟؟
_امین فکر کنم داره دوش می گیره....
...دوش هم که می گیره...
_خوب..من همسایه شون هستم بعدا می رسم خدمتشون...
_پیغامی اگه براش دارید؟!!
همون طور که به سمت آسانسور می رفتم : نه یه سئوال کوچیک بود..که بعدا می پرسم....
...بله می پرسم همیشه پرونده های یه شام کاری انقدر لوند هستن..در رو باز می کنن...و آدم بعد از یه شب باهاشون صبح دوش می گیره؟؟!!
خوب این خانوم به احتمال زیاد عین فیلم های برزیلی..به امین نخواهد گفت که من اومدم...بعد هم برای نابودی من نقشه ها خواهد کشید یا مسمومم کنه..یا بدزدتم...یا بده یکی ترتیبم رو بده تا بیفتم تو کار خلاف..خلاصه این خانوم با اوون نگاهش فکر نمی کنم بذاره من قصر در برم...
پیاده به سمت شرکت راه افتادم...عصبانی بودم نباید می بودم...امین یه مرد مجرد با موقعیت عالی بود..چرا من باید توقع می داشتم که هر شب تنها باشه..مطمئنا دوست دختر داشت ...اصلا به من چه...ولی با لگدی که به قوطی رانی جلو پام زدم و فحشی که به آدمهایی که شهر ما خانه ما رو رعایت نمی کردن به خودمم هم اعتراف کردم که گویا به من ربط داشته....
به شرکت که رسیدم با سیلی از جملات تکراری..نبودید جاتون خالی بود و این حرفها مواجه شدم..بعد انگار قیافه ام عصبانی بود که منشی عزیزمون یه لیوان بزرگ گل گاو زبون برام آورد...
بردیا تو دفترش نبود..وقتی امین از این پرونده های خوب خوب داشت...بردیا مطمئنا بیشتر از یکی دو تا داشت...
تنها چیزی که به من کمک می کرد کار بود...باید حواسم رو جمع می کردم..من چرا این همه ذهنم داشت می رفت به حاشیه..طوری که یادم رفت برای چی ایرانم..زودتر قال قضیه رو بکنم برگردم سر زندگیم...سر همون زندگی که همه هستن ولی انگار که هیچ کس نیست...
پالتوم رو دکمه هاش رو باز کردم و شروع به کار کردم....نمی دونم چه قدر گذشته بود که با صدای صحبت کردن امین و بردیا پشت پارتیشن از کار دست کشیدم...دلخور بودم ازش...عادت کرده بودم همه حواسش به من باشه....
بردیا : بابا..بچه که نیست...پیداش می شه امین..
_صبح رفتم دم خونش نبود..گوشیش رو هم برنمی داره...قرار بود خونه باشه استراحت کنه...
...گوشیم...آخ آره رو پاتختی جا موند..پس زنگ زده...البته اگه موضوع من باشم...
_شاید رفته یه قدم بزنه..اصلا امین تو دردت چیه؟؟...بعد با صدایی که توش لحنی از شیطنت موج می زد..دیشب که باید خوش گذشته باشه...
_دهنت رو ببند بردیا...تقصیر تو...
_خوب مگه بد کردم..
_بله بد کردی...به تو چه دخالت میکنی...
_حالا بیا خوبی کن...تو با این دختره 6 ماه زندگی کردی امین..غریبه که نیست...
_خودت داری می گی..زندگی می کردم..بعنی ماضی..حتما یه دردی بوده که دیگه باهاش زندگی نمی کنم...
...عصبانیتم بیشتر شد...پس این خانوم خوشگله چیزی بیش از یه دوست دختر ساده یا یه همراه رختخواب بود...
حدسم درست بود رفتن من به دم در رو نگفته بود..درسته که من خودم رو معرفی نکرده بودم..اما اگه آدرس می داد امین می شناخت...یعنی امین از بودن دختر تو خونه اش شاکی بوده؟؟!!
امین : حالا موضوع بحث اینکه خانوم مهندس کجاست؟؟...بردیا...این بار دنیز نصفمون می کنه...پروژه می مونه زمین ها...
قلبم گرفت...رو صندلی نشستم...خیلی مسخره است...من چرا فکر می کردم..ممکنه من باده مهم باشم...دلت خوشه باده خیلی خوشه....حرف یه سرمایه میلیاردیه...و تو یه وسیله ای...
حالم بد شد.. بلند شدم و آروم از در تراس رفتم بیرون...از شرکت خارج شدم...اصلا حال و حوصله نداشتم...منتظره چه جمله ای بودم...معلومه که اینها به خاطر دنیز و سرمایشون انقدر هوات رو دارن..جو گیر شدی فکر کردی کسی هستی....تو حتی مادرت هم نخواستت باده..بعد چه انتظاری از مردم داری...اما من اوون چشمای عسلی براق رو جزء مردم حساب نکرده بودم...رو نیمکت کنار خیابون نشستم...ضعیف شدی باده...داری دنده عقب می ری


بلند شدم...عجیب بود که جایی رو برای رفتن هم نداشتم...بی خودی داری کشش می دی باده...کار باید قبل از 4 ماه تموم شه..اصلا خودمو برای یه بارم که شده لوس کنم؟؟....نه بابا..من رو چه به لوسی....
یاد اوون همه خریدی افتادم که تو تصادفم حروم شد..دوباره رفتم به سمت خرید درمانی....
ساعت رو نگاه کردم ساعت شده بود 4..کمی هم داشت بارون میومد . من نصف پاساژ این اطراف رو گشته بودم وکلی خرید کرده بودم..یک عالمه روسری خریدم به چه دردم می خورد نمی دونم..من که می خواستم هر چه سریعتر برگردم...
تو یه کافه خوشگل نشستم تا یه قهوه بخورم...سیگارم رو در آوردم تا خواستم رو شنش کنم یه دست فندک آورد جلو...
سرم رو بلند کردم . مرد خوشتیپی رو دیدم حدود 40 ساله که کنار شقیقه هاش کمی سفید بود و چشم ابرو مشکی...
اخمی کردم بهش...
_سلام خانوم...من سیاوش هستم...
_سلام...
_اجازه بدید سیگارتون رو روشن کنم...
به فندک روشن توی دستش و لبخندش نگاه کردم...سیگارم رو فندکش گرفتم...
با ژست خوشگلی فندک رو تو جیبش گذاشت... : اجازه هست سر میزتون بشینم...
_به چه علت اوون وقت؟؟!!
_باور کنید منظور بدی ندارم...
بدون این که اجازه بدم حرفم رو تموم کنم صندلی رو کنار کشید و نشست....
اصلا گوش نمی ردم درست و درمون که چی میگه...داشت یه چزایی از شرکتش و این چیزا می گفت...
_من این همه حرف زدم شما فقط سکوت کردید..حتی اسمتون رو هم نگفتید....
سیگارم رو تو زیر سیگاری خاموش کردم..خوب سرگرمی بدی هم نبود....آخرین باری که همچین کاری رو کرده بودم اوایل شهرتم بود..بیشتر از 6 سال بود ...به جز امین...به اون که فکر می کردم با اوننجملات آخرش..بیشتر می خواستم خود زنی کنم..
_من باده هستم....
_عجب اسمی...عجب سلیقه ای داشتن مادرتون....
...عجب زبون چرب و نرمی....
_ممنون..
_خوب خانوم باده...می شه ازتون دعوت کنم شام رو با هم باشیم..تا بیشتر آشنا بشیم...
..عجب حا ل و حوصله ای داشت این...عجب سرعتی...
یه لحظه امین اومد جلو چشمم...چرا من به خودم حال نمی دادم....خواستم دهنم رو باز کنم و موافقتم رو اعلام کنم...
چی کار داری می کنی باده...به خاطر یه مرد..اونم اوونی که انقدر تو زرد می خوای پا رو اعتقادات خودت بذاری؟؟...ارزشش رو داره؟؟...بیرون رفتن با کسی که هیچ شناختی روش ندرای؟؟...دیدی داری دنده عقب می ری...
به چشمای سیاهش نگاه کردم ..بسته های خریدم رو تو دستم گرفتم : مرسی از پیشنهادتون..اما من اهل این جور قرار ها نیستم...صورتش آویزون شد...اصرار کرد..نپذیرفتم...در آخر کارت ویزیتش رو بهم داد تا بهش زنگ بزنم....
بیرون که اومدم ساعت 6 بود و هوا تاریک..از کافه دار خواسته بودم برام آژانس بگیره...به آپارتمان که رسیدم..دلم نمی خواست برم بالا...شاکی بودم ...بیشتر اما از خودم..تمام طول راه با خودم تصمیم گرفتم مثل اوایل باشم..همون باده ای که هیچ صمیمتی نداشت...
از آسانسور که پیاده شدم..به خاطر قولی که به خودم داده بودم حتی به سمت در خونه اش هم نظری ننداختم...
در رو باز کردم..اول خریدها رو بردم تو سالن..برگشتم در رو ببندم که یه دست مانع شد...
ترسیدم و رفتم عقب...امین اومد تو...کبود بود ...
_کجا بودی؟؟؟
....عجب رویی داشت این بشر....عصبانی نباش باده هیچی بیشتر از بی محلی آدم ها رو تربیت نمی کنه...
به خودم مسلط شدم... : بفرمایید تو دم در صداتون تو راهرو می پیچه...
اومد تو در رو بستم..بدون اینکه بهش نگاه کنم رفتم تو سالن پشت سرم اومد.....
ایستادم وسط سالن...
صداش رفت هوا : این اداها چیه...مگه با تو نیستم؟؟..کجا بودی؟؟ این چه عادتی تو داری...صبح اومدی شرکت..قبل از ما..بعد کارت رو نصفه ول کردی بدون خبر کجا رفتی..موبایلتم که جواب نمی دی...نصف تهران رو دنبالت گشتم..می دونی ساعت چنده؟؟
ساعت مچیم رو نگاه کردم : ساعت 7...بله الان دیگه می دونم چنده...
عصبی تر شد : من رو مسخره می کنی؟؟
_نفرمایید آقای دکتر...
_آقای دکتر و در...دستی به صورتش کشید...مواقعی که می خواست خونسردیشو حفظ کنه این کار رو می کرد...
_چایی میل می کنید..البته من باید برم سراغ شام چون خیلی گرسنه ام...شما هم تشریف داشته باشید...
داد زد.... : داری دیوونه ام می کنی...فشارم رو 24 فکر کنم....
نگاهم رو ازش دزدیدم..نگاهش که می کردم..یه جورایی تمام قول و قرارهام با خودم یادم می رفت....
_وقتی با من صحبت می کنید مراقب تن صداتون باشید..فکر می کنم دنیز راجع به این موضوع بهتون تذکر نداده باشه....
جا خورد..یه جورایی وا رفت.. : تو..تو تا کی شرکت بودی...
_یکی دو ساعتی بودم بعد حوصله ام سر رفت..رفتم خرید..الانم اومدم شام بخورم..از فردا هم بی حرف پیش درست میام شرکت تا کار هر چه زودتر تموم بشه....
رنگش از کبود به سمت زرد داشت می رفت : چرا گوشیت رو جواب نمی دادی...چرا نگفتی باهم بریم؟؟؟
_با هم؟؟!!!...چرا اون وقت..به چه مناسبتی...تو قرار داد کاریتون با شرکت دنیز..خریدهای من هم هست؟؟...
این بار واقعا پیسش خوابید..خونسردی...عکس العمل آروم...مرد جماعت نباید بفهمه سوزوندتت...
پشتم رو کردم بهش و به سمت آشپز خونه رفتم : شام تشریف دارید ...دارم می رم درست کنم...
نرسیده به آشپز خونه بازوم رو گرفت..چرخیدم به پشت سرم..ابروم رو دادم بالا : دستتون رو بکشید آقای دکتر...
_باده..بس کن..بگو چته...تو دیشب این جوری نبودی...
_من همینم...دیشب اتفاقا خودم نبودم..چند وقته خودم نیستم...از امروز تصمیم گرفتم خودم باشم...الانم اگه بازوم رو ول نکنید کبود میشه..این بار علاوه بر دنیز و هاکان کسای دیگه هم هستن نصفتون کنن..دیگه جدی جدی کارتون می مونه رو زمین...
دستش شل شد...چشماش از اوون حالت عصبانی در اومد...انگار که غمگین شد : پس حدسم درست بود..حرفای من احمق رو شنیدی....باید برات توضیح بدم...
...بازوم رو از تو دستش بیرون کشیدم...به دیوار تکیه دادم : نه اجباری نیست...حرف شما درست بود..پروژه به هیچ عنوان نباید بمونه زمین...
_بس کن..باده..
_خانوم مهندس....
یه قدم اومد جلو...چی داشت این نگاه ..این عطر که این جور تو اوج عصبانیت هم شلم میکرد : تو برای من باده ای..فقط باده...شنیدی حرفمو مگه نه؟؟
_به فرض که شنیده باشم..حرفتون حق بوده..دنیز خوب همیشه نگران منه..هاکان از اونم بدتر...
داد زد : انقدر اسم اوونا رو نیار...دیوونم نکن باده...خاک بر سر من که بلد نیستم درست حرف بزنم...از صبح مثل مرغ پر کنده دنبالت بودم...بردیا بی خیال طی می کرد..
_شما هم باید بی خیال طی میکردید....
_نمی تونم...مگه دست خودمه...؟؟!! اوون چرت رو گفتم فقط برای اینکه به خودش بیاد همکاری کنه چون من مغزم کار نمی کرد...
_حرفتون چرت نبود..عین حقیقت بود..منم سرمایه میلیاردیم رو زمین بود مهندسش رو که تازه هوا خواه هم زیاد داره رو مراقبش می بودم...
صداش دوباره رفت بالا : غلط کرده اوون هوا خواه...تو واقعا فکر می کنی من به این خاطر نگران بودم ؟؟!!!!
یه ابروم رو دادم بالا : غیر از اینه...؟؟؟؟
اومد جلوتر...صاف تو چشمای هم زل زده بودیم..چشمای اوون که قرمز بود و موهاش رو پیشونیش ریخته بود ..این مرد الحق که جذاب بود....یه نیشگون گنده از پام گرفتم تا به خودم بیام.... :وای..باده..وای...من به بردیا چی می گفتم که پر رو نشه...می شناسیش که..چی می گفتم که چرا دارم اوون جوری بال بال می زنم...؟؟!!!
...منظورش چی بود...؟؟؟
با تردید پرسیدم : همونی که واقعیت بود رو...
دستش رو مشت کرد :د..نمی شد.....من معذرت می خوام باده...من همش به تو که می رسه گند می زنم...انقدر مستم که دارم سیاه مستی می کنم...اشتباه پشت اشتباه لعنت به من...
دلم لرزید...انقدر تو چشما و لحنش صداقت و پشیمونی بود که دلم لرزید...اما من باده بودم بیشتر از یک بار حال حالا ها نمی بخشیدم...
اومد جلوتر..فاصلمون کم شد : باده..به من نگاه کن...تو چه طور ممکنه نگرفته باشی حرف منو...؟؟ باور نمی کنم...
سرم همچنان پایین بود : من امروز خیلی چیزها گرفتم...هم از شما..هم از مهمونتون...
مکث کرد با لکنت : مهم....مهمون دیگه کیه؟؟؟
غرورم اجازه نمی داد که جواب بدم...
_نگام کن ببینم...تو اومدی دم خونه؟؟!!!! آره؟؟؟!!!!!!
_گفتم با هم بریم شرکت...گویا پیغامم بهتون نرسیده...که مهم نیست از فردا مثل روتین اوایل خودم میام شرکت که مزاحم هم نباشم...
خواستم حرکت کنم که دوتا دستاش رو گذاشت رو دو طرف سرم رو دیوار...یه جورایی حبس شدم تو بوی تلخش... زیر لب و عصبانی : چی گفت ترمه بهت؟؟!!
_ترمه؟؟
_همونی که صبح دیدی!!! چی گفت بهت؟؟..
_هیچی...فقط گفت حمومی و پیغامی دارم یا نه....دختر خوشگلیه....
با مشت به دیوار بالا سرم کوبید : اشتباه پشت اشتباه....شدم پسر 19 ساله....تقصیر این بردیا ست...این بشر فقط برای من دردسره...
_بگذارید برم...شام درست کنم..
داد زد : گیر دادی به شام...باده ...اون جوری نیست که تو فکر می کنی...
_من هیچ جوری فکر نمی کنم..به من چه شما چه می کنید...شما یه مرد مجردید ....
این رو گفتم و خواستم برم که با دستش مانع شد.. : می ایستی باده گوش می کنی..تا حرفام تموم شه...اجازه نمی دم بری...
...عجب جنمی این داشت..من یاغی ایستادم...
_من با ترمه دو سال پیش آشنا شدم..نونی بود که بردیا تو کاسه ام گذاشت...دختر خوبی بود...پدر مادرش شهرستان بودن اینجا تنها زندگی و کار می کرد...حسابداره...ازش بدم نیومد...دوست دخترم شد..6 ماه تو یه خونه باهاش زندگی کردم...الانم یک سال و نیم بود ازش خبر نداشتم...من آینده ای تو رابطمون ندیدم...با توافق جداشدیم...دیشب تو جلسه بود..دوستش یکی از دوست دخترای بردیاست...والا من خبر نداشتم حسابدار شرکتیه که ما قراره باهاش قرار داد ببندیم...گفتن میان خونه من...دور از ادب بود که جلوی چندتا غریبه بگم نیاید..همه که رفتن..بردیا و ترمه و دوست دخترش نشستن تو سالن..من رفتم خوابیدم...به حضورشون اعتنایی نکردم...صبح که بلند شدم دیدم اوون جاست..مثلا می خواد برگرده....منم اهمیتی بهش ندادم....بهش گفتم تصمیم دارم دوش بگیرم برم شرکت....می خواستم زودتر بره...از طرفی فکر می کردم تو امروز هم خونه ای و استراحت می کنی...مطلقا تصورش رو هم نمی کردم که بخوای بیای شرکت..یا دم خونه که باهاش رو به رو بشی...
...یه جورایی ته دلم خنک شد...به چشمای صادقش که نگاه کردم احساس کردم هیچ دلیلی نداره که باورش نکنم....اما بازهم جدی تو چشماش نگاه کردم ..
_باده من پسر بچه 20 ساله نیستم هلاک این چیزا باشم..از اولشم نبودم...چه برسه به الان...
تو چشمام خیره شد...نگاهش خاص شد...چشماش بین لبهام و چشمام حرکت می کرد صداش آروم و زمزمه گونه شده بود... : به خصوص الان...که باید مطلقا عقلمو از دست داده باشم که بیتوجه به متن ...توجهم به حاشیه باشه..


من مست اوون نگاه بودم...به چشمایی که رو صورتم سر می خوردن...زل زدم به اوون مردمکی که می لرزید و عجیب بود که چرا فرار نمی کنم...چرا نمی ترسم...؟؟؟
_باده...
جمله اش نصفه موند ..که تلفن زنگ زد....
_من...خوب باید برم...به هر حال...
داشتم دنبال جمله می گشتم....اونم کلافه دستش رو از بالای سرم برداشت...من هم که فضایی پیدا کرده بودم سریع رفتم به سمت تلفن...پشتم بهش بود....دستم رو قلبم گذاشتم...نفسم رو بیرون دادم...
تلفن رفت رو پیغام گیر بهروز بود : باده...سلام خوبی؟؟!!...من به سمیرا نگفتم ماجرار و حواست باشه...سر جهازی.. به هاکان زنگ بزن..بال بالت رو می زنه..دنیز رو بی چاره کرده که چرا تو رو فرستاده ایران....همه مون دلتنگتیم...
برگشتم به پشت...کلافه دستش تو موهاش وسط سالن بود...یه نگاه بهم انداخت ..شاکی بود انگار...
من هم طلب کار و بی تفاوت نگاهش کردم...لجم گرفته بود که با نگاهش انگار می خواست باز خواستم کنه...رفتم سمت آشپزخونه..در حقیقت فرار کردم...
با شنیدن صدای در فهمیدم که رفته....چرا اجازه داده بودم تو همچین موقعیتی گیر کنم....من پذیرفته بودم تمام توضیحاتش رو؟؟...نمی دونم...عجب موقعیتی بهروز زنگ زد...اگه زنگ نمی زد..من احمق داشتم چی کار می کردم؟؟... بلند گفتم اه باده اه...
اشتهام پریده بود...من هیچ وقت با مردی انقدر نزدیک نبودم...جز یه سری خاطرات زجر آور کودکی که نمی دونستم چرا داره این اتفاق میوفته من نفس های هیچ مردی رو با این التهاب رو گونه ام احساس نکرده بودم...
دستی به چشمام کشیدم...کنار پنجره ایستادم...دستم رو پشت کمرم قلاب کردم رو پاشنه و پنچه ام بالا پایین می شدم...عین الاکلنگ....بالا پایین..بالا پایین...و من کجام..بالا یا پایین؟؟!!!!
لباسم رو عوض کردم تو تخت دراز کشیدم....
تلفن رو دستم گرفتم ..بعد از 8 تا بوق رفت رو پیغام گیر...: هاکان..هستی و جوابم رو نمی دی می دونم...نگرانمی..منم دلتنگتم..خسته ام هاکان...گم شدم...دارم خاکی می زنم به نظرت؟؟...من قبلا خیلی چیزا برام مهم نبود..دارم باز خواست می کنم...کم آوردم...حساس شدم حتی رو نگاه آدما...نگرانم از روزی که باید خیلی چیزا رو توضیح بدم...منی که فکر می کردم قرار نیست توضیح بدم یا توضیح بخوام...هاکان..کاش الان استانبول بودم..رو اوون تاب سفید حیاطت دراز می کشیدم...اوون جا انگار من واقعی ترم...اینجا انگار تو یه فانتزی بی نهایت معلق شدم...دارم عوض می شم به نظرت؟؟!!...اصلا باید عوض بشم؟؟؟!!...قهر نباش هاکان....

صبح بیدار که شدم بعد از حاضر شدن یه دل ضعفه بدی داشتم...یه لیوان شیر ریختم برای خودم..حاضر و آماده منتظر امین بودم...پر از حس های متناقض بودم..کمی دیر کرده بود...
زنگ در رو که زد... باز کردم... : سلام...
_سلام...
صداش خسته بود و چشماش کم خواب....انگار که دیشب اصلا نخوابیده...اما مثل همیشه شیک پوش و مرتب بود...
_بریم...؟؟!!
تو سکوت با هم سوار ماشین شدم...
_باده...صبح یه تلفن مهم داشتم دیر اومدم...
_ممنونم آقای دکتر...
دستش رو نمی دونم از جواب سرد من یا از آقای دکتر محکم تر دور فرمون قفل کرد...: امروز یه مهندس کامپیوتر میاد برای سرویس کامپیوتر ها...اگه مشکلی داری بگو برات درستش کنه...
در حالی که داشتم از ماشین پیاده می شدم... : ممنون از لطفتون آقای دکتر...
عصبانی شد... : بالاخره که یه روز دیگه به من نمی گی آقای دکتر..اون وقت من عوض تمام این آقای دکتر ها رو در میارم....
خنده ام رو به زور خوردم...بله امین عزیز من عوض این چند تا اشتباهت رو در میارم : حتما همین طور آقای دکتر...
نایستادم تا ببینم صورتش چه شکلی شد...
یه راست رفتم به دفتر و درحالی که کمی احساس باده بودن بهم دست داده بود نشستم سر کارم..کارها عقب بود...
تا ساعت 1 هیچ کس سراغم نیومد...بردیا هم که نبود...واقعا گرسنه ام بود...
چشمام رو از خستگی می مالیدم که در زدن.. بردیا بود..مثل همیشه خوشحال : خسته نباشی خانوم مهندس...
_شما هم همین طور...
_اومدم دنبالتون افتخار بدی بیای سالن کنفرانس..مهمون داریم..مدیر عامل شرکتی که کارای کامپیوترمون رو انجام میده اینجاست..از دوستان هم هست..لبخند زدم : الان می رسم خدمتتون...
بردیا که رفت ..بلند شدم بارونیم رو مرتب کردم و موهام رو درست کردم..عادتم بود..من همیشه برام مهم بود که مرتب باشم...
از سالن کنفرانس صدای بلند خنده اومد...در زدم و وارد شدم...امین رو به روم بود...بردیا بغل دستش و مهمونشون هم پشت به من...
با ورودم هر سه از جا بلند شدن...
امین لبخندی به من زد : بفرمایید خانوم مهندس و صندلی کنار دستش رو برام بیرون کشید..می خواستم سرد باشم اما در مقابل این جنتلمن لبخند نزدن کار هر کسی نبود...
خواستم بشینم که با دیدن مرد رو به روم دهنم باز موند..هم از تعجب هم از کوچیک بودن تهران...یعنی فامیل باشی هم چین چیزی بعیده...
بین زمین و هوا بودم ...
که صدای مرد رو به روییم که پر از تعجب بود رو شنیدم : خدای من باده...اصلا فکرشم نمی کردم این جا ببینمتون..عجب تصادف زیبایی...
..یعنی راه داشت خودم رو بزنم به اوون راه..که نشناختم...نه خوب خیلی مسخره بود....
_نشناختی؟؟..خوب حق هم داری ولی من همچین خانوم جذابی رو با این اسم زیبا هرگز یادم نمی ره ..منم سیاوش...
امین که معلوم بود سعی داره خوش رو کنترل کنه : شما هم دیگه رو می شناسید؟؟!!
من رو صندلی نشستم و به این صحنه نگاه کردم...
_شناخت نمی شه گفت...دیروز عصر تو کافه امیر حسین چشمم این خانوم رو گرفت..هر چند با کمال پر رویی سر میزشون نشستم و جز اسمشون بهم هیچی نگفتن...اما من افتخار روشن کردن سیگارشون رو داشتم...
به امین نگاه کردم...یه نگاه اساسی بهم انداخت...
نشست رو صندلی..همزمان بردیاو سیاوش هم نشستن...
سیاوش: دیشب که افتخار ندادی شام بخوریم...ولی خدا با من بود ناهار رو با هم بودیم...
..باید چیزی می گفتم...
_خوب دلیلی برای شام دیشب نبود...
_برای بعدی دلیل پیدا می کنیم...
..خوشم نیومد از کلامش...اخمام رفت تو هم...
امین : باده جان...می دونم نوشابه نمی خوری گفتم برات آب بیارن...
فکر می کنم ..چشمای بردیا و سیاوش به اندازه نصف چشمای من هم باز نشد...
...زل زده بود بهم...انگار منتظر یه چیزی بود که بپره بهم : خیلی ممنون...
...آقای دکترش رو فاکتور گرفتم...
سیاوش که انگار خیلی جا خورده بود : خوب...بچه ها این آخر هفته که میریم باغ کرج..خانوم باده هم مهمون مخصوصمون تشریف میارن....
...به امین که چنگالش رو محکم فرو کرده بود تو کباب بدبخت نگاه کردم...
امین : ببینیم چی می شه...سرد شد...بفرمایید....


بعد از رفتن سیاوش...بردیا هم با اجازه ای گفت و تلفن به دست رفت تو اتاق دیگه ای...من هم خواستم بلند شم...
_چند لحظه بشین لطفا....
بعد رو صندلی رو به روی من نشست... : ما سوء تفاهممون رو دیشب حل کردیم درسته....؟؟؟
_....
_تا کی می خوای این لحن و این نگاه رو ادامه بدی؟؟؟....چرا این جوری هستی؟
_من جور خاصی نیستم...
_که جور خاصی نیستی؟
بلند شد و رفت پشت میز نشست... هون طور که سرش رو به کاغذها گرم می کرد : سیاوش بهت شماره داد؟؟
_یه کارت ویزیت داده بود که فکر کنم انداختم دور....من دختر دبیرستانی نیستم که شماره بگیرم...جمع کنم...
داشتم می رفتم به سمت در : باده....
برگشتم سمتش..نگاهم کرد.... نگاهش کردم با صدای آرومی: ساعت 5 حاضر باش بیریم خونه....

به ساعتم نگاه کردم...8...تلفن زنگ زد ...هاکان بود...گذاشتم بره رو پیغام گیر..این جوری انگار بهتر حال هم رو می فهمیدیم... : باده دل خورم ازت...نه نه بیشتر که فکر می کنم دلتنگم...باده تو اونجا چیزی نداری..دارو ندارت این جاست...این ماجرای باز گشتت چی بود؟؟؟؟...چرا داره همه چیز عجیب می شه؟؟...حسم هم عجیب شده...اوون تاب سفید.اون حیاط...خودت خواستی دیگه نباشی...خودخواهم...نه نیستم...دل نگرانم...احساس امنیت ندارم...


مدتهاست که دارم نیمه وقت تو شرکت دنیز کار می کنم...خسته ام..دانشگاه...مد...شرکت...به تازگی بهم بازی تو ویدیو کلیپ یه خواننده هم پیشنهاد شده..نارین خوشحاله..هاکان نظری نداره...سناریو رو می خونم..رد می کنم...تو یه صحنه باید خواننده رو ببوسم...هاکان می خواد تو مسابقات بهترین مدل سال شرکت کنم...بازهم رد می کنم...باید با مایو برم رو صحنه..نارین میگه این جوری دارم آینده ام رو محدود می کنم...من می گم..آینده من نقشه و ساختمونه..اینکار یه منبع درآمده...
آخ هاکان..آخ..تازگی ها ..یه چیزهایی زمزمه میشه..می شنوم....هر چند خودم هم قبلا متوجه شدم...برام مهمه..درستش اینه که نه....هاکان خیلی عزیز تر از این حرفهاست....
تو آپارتمانم ایستادم کنار پنجره...یه عصر تابستانی و گرمه...دل نگرانم..اوون آقای سیاه پوش دیگه گندش رو داره در میاده...از یه طرف کم کم درسم داره تموم می شه...دکتری هم بخوام بخونم بازهم بالاخره اقامت ندارم...با ویزای کاری هم مگه چه قدر می شه موند...من تو مملکت خودم حتی جا برای خواب ندارم..ترس از آینده بدجور داغونم کرده..خسته ام..در میزنن..نباید سمیرا باشه...سمیرا دختر کوچولوی خوردنیش رو برده پیش بهروز بیمارستان..
پیک برام یه گلدون گل با یه جعبه آورده..هیچی روش ننوشته..تعجب می کنم..کسی آدرس من رو نداره..هدایای من همیشه میره دفتر نارین...
تحویل می گیرم...در جعبه رو که باز می کنم چهار ستون بدنم می لرزه یه گلوله است بایه نت : خانوم کوچولو من هرچی بخوام رو به دست میارم..
مدتها بود که شک نداشتم مردک باید از دنیای زیر زمینی باشه....چه قدر ترسیدم..چه قدر اشک می ریزم اوون شب...رو تختم مچاله می شم...بی کس واقعیم..به کی بگم داره چه اتفاقی میوفته...کی می تونه جلو این آدم در بیاد....
تو اوون هیرو ویر به گوشیم پیام میاد..دنیزه..می گه شب میاد دنبالم شام بریم بیرون ..کار مهم باهام داره نگران میشم..به خصوص که الان سه روزه از هاکان خبر ندارم....
به سمیرا زنگ می زنم خبر می دم..حاضر می شم..یه پیراهن خوشگل زرد می پوشم...ساعت 10 ...دنیز میاد دنبالم راننده اش در رو برام باز می کنه...
میگه میریم رستوران ساحل..می گم دنیز خطرناکه باز خبر نگارا اوون جان عکسی چیزی می ندازن ازمون...بیا و درستش کن ...ولمون نمی کنن تا بیایم اثبات کنیم فقط دوستیم....باید بشینیم حرص بخوریم...می خنده.تا با مایی غم نداشته باش..جایی می ریم که در پشتی داشته باشه....به چشمام نگاه می کنه تو رستوران..گریه کردی باده...بی مهابا بغض می کنم..برای اینکه ضایع نباشه میریم حیاط رستوران که رو به ساحله..تاریکه و دید نداره ..اشک می ریزم..از بی کسیم میگم...از مسئله ویزام...اما مردک سیاه پوش رو نمی گم...بگم که چی؟؟..تو درد سر بیفته...حرف می زنه..و حرف می زنه..با هر جمله اش دست و پام یخ می زنه..با هر جمله اش دنیام تیره تر می شه..با هر جمله اش بیشتر خرد می شم...نگاهش می کنم...سرش به زیره...داری از بی کسیم استفاده می کنی دنیز....سرش رو بلند هم نمی کنه..می دو ام به سمت پارکینگ...می خواد پشت سرم بیاد...نور هست دیده می شیم...می دوام تو پارکینگ....اشک میریزم..از خودم متنفرم..از همه متنفرم...ساعت رو نگاه می کنم...12..پاهام می لرزه بیرون پر از خبرنگار و عکاسه...تاکسی اوون جا هست دیده می شم...دنیز نیومده دنبالم..حسم الان بی حسیه..لمسی...زنگ می زنم به سمیرا....گریه می کنم..می ترسه..هول می کنه..قول می ده پنج دقیقها ی اوون جا باشه...کف پارکینگ می شینم...پنج دقیقه ا ش ده دقیقه نمی شه....در پشتی منتظرمه...می رم سمتش..پشت ماشین بهروزه..رو لباس خونش یه شنل نخی پوشیده موهاش بهم ریخته است..رنگ پریده است..میگم نمی خوام حرف بزنم.تا خونه تو سکوت می ریم...ریملم ریخته صورتم سیاه..سمیرا هیچی نمی گه...از تو فریزر بستنی توت فرنگی در میاره تو سطلش دو تا قاشق می زاره....با اشک بستنی می خورم...گریه می کنم البته ساکت و آروم..آخه بهروز و دریا خوابن....

از جام بلند شدم...رنگم پریده بود...هنوز هم اون شب رو که یادم میاد ملتهب می شم...تو آشپز خونه یه لیوان آب رو سر کشیدم...صدای موبایلم بلند شد...امین بود : سلام باده..
تنبیهش یادم نرفته بود :سلام...
سردی کلامم اضافه شده بود به داغونیم...
_خوبی؟؟...باده چیزی شده.؟؟؟
_نه چیزی نشده..
...باور نکرد..بقیه جمله اش پر از تردید بود : من اومدم به مامان اینا سر بزنم...سیاوش و بردیا من رو خل کردن که پنج شنبه بریم باغ...من مخالف بودم..اما سیاوش ول کن معامله نیست..
...حوصله جمع جدید رو نداشتم...
_می شه من معاف باشم...
_برای تنوع بد نیست باده..هر چند من هم زیاد موافق نیستم....
_باشه..فقط یه چیزی...من شب نمی مونم...
_نه من و تو شب نمی مونیم..هر ساعتی که شد بر می گردیم..قول می دم بهت....باده..تو صدات دلخوره...بگو چی شده..؟؟..دارم راه میوفتم که بیام...
_نه..یکم دلتنگم...
چند لحظه مکث کرد : دلتنگ چی؟؟...یا شاید هم کی؟؟...
_نمی دونم دلتنگ خونه ام فکر کنم..دلم برای اوون مبلای کرم رنگش هم تنگ شده...بهانه است..اما خیلی هم دور از احساسم نیست...
خندید ..به احتمال قوی فکر کرد لوسم...: مطمئنی فقط همینه...؟؟؟
_فکر کنم فقط همینه...


امروز از اوون روزهای شلوغ و پر رفت و آمد شرکت بود..بردیا عین فر فره در حال دویدن بود شرکت هم زمان سه تا پروژه اساسی دستش بود و از من هم خواستن تا تو یکی از پروژه ها به مهندس آذری یه دستی برسونم تو این هاگیر واگیر..امین صبح من رو رسونده بود و بعد رفته بود..هنوز هم کمی سرد و سر سنگین باهاش حرف می زدم..شاکی می شد اما سعی می کرد به روی خودش نیاره..غر غر می کرد که اگه فکر نمی کرد که بچه ها برداشت اشتباه می کنن و بعدا چرت و پرت می گن اصلا مهمونی فردا شب باغ سیاوش رو کنسل می کرد..برای من خیلی هم فرقی نمی کرد...هرچند دوقلوها دعوتم کرده بودن باهاشون برم سینما...و من اوون رو ترجیح می دادم...
واقعا خسته بودم..ساعت رو که نگاه کردم 6 بود...یه ساعت بیشتر مونده بودم..چشمام رو مالیدم... بردیا سرش رو کرد تو اتاق : خانوم مهندس خسته نباشی خیلی امروز زحمت کشیدی...
لبخند زدم : این چه حرفیه..اگه تونسته باشم کمک کنم خیلی هم خوشحال می شم...
لبخندی زد : بریم خونه؟؟..امین سپرده برسونمتون..خودش باید می رفت تا لواسون و بر میگشت...
بردیا تا خود خونه گفت و خندید ..خوشم میومد تحت هر شرایطی این بشر خجسته بود...داشت می رفت پیش یکی از دوست دختراش ..من مونده بودم پس نگین کیه؟؟...چرا این آدم بی مهابا خودش رو جلوی من لو می ده؟؟!!

به طبقه خودمون که رسیدم..چشمم نا خود آگاه به سمت در رو به رو رفت..پوفی کشیدم و در خونه رو باز کردم...
چراغ رو که روشن کردم..جا خوردم....دستام رو گذاشتم رو دهنم و بلند گفتم خدای من...
اصلا و اصلا توقع هم چین چیزی رو نداشتم...مبلای خونه عوض شده بود...دیگه بنفش نبود..کرم بود...
تو دلم آنچنان ذوق و حظی بود که براش هیچ توصیفی نداشتم..اگه امین دم دستم بود مطمئنم نمی تونستم خودم رو کنترل کنم بغلش می کردم...یه دور ..دور مبلها چرخیدم...و روش دست کشیدم..درسته که ظاهرا شبیه به مبلهای خونه خودم نبود..اما کرم بود..با کوسن های خوشگل زرشکی..یه کم به بقیه دکور خونه که بنفش بود هم نمی خورد..ولی چه اهمیتی داشت وقتی یه چشم عسلی با هوش و جنتلمن بود که خیلی خوب بلد بود حالم رو خوب کنه...
بعد از پنج دقیقه موبایلم زنگ زد..امین بود..نتونستم ذوقم رو کنترل کنم.. گوشی رو برداشتم و سلام پر از شوقی کردم...
خندید..احساس کردم ذوق کرد : سلام...خوبی باده؟؟
_خیلی...مرسی ...نمی دونم چی بگم...
_ چیزی نمی خواد بگی...من فقط دلم نمی خواد صدات رو مثل دیشب دلتنگ بشنوم....
خدایا این مرد حواسش به همه چیز بود : ممنونم..خیلی خوشگلن...
_من نمی دونستم مبلهات مدلش چی بوده..فقط گفتی کرمه...
_نه اتفاقا خیلی هم شبیه...(دروغ که حساب نمی شد؟؟...می شد؟؟)
خندید : خوب خیلی خوبه...من شب یکم دیر میام... لواسونم...
_خسته نباشی...و با زهم مرسی...راستی اگه شام نمی خوری اوونجا ...برات یه چیزی حاضر کنم..
..اشکالی که نداشت ؟؟ داشت؟؟..وقتی یه نفر این طور منو ذوق مرگ کرده...
صداش آروم بود و بم : نه..شام این جام زحمت نکش..هر چند بدم نمیو مد از اوون ساندویچ خندانات بازهم درست کنی...
بعد از خداحافظی رو مبل خونه ولو شدم...رو مبل کرم رنگی که اصلا شبیه مبلای خونم نبود اما عجیب دلتنگیم رو رفع کرد..هر چند دلتنگی عمیق تری داشت جایگزینش می شد....

پنجشنبه سر کوچیکی به شرکت زدیم قرار بود 5 از دم خونه حرکت کنیم..بردیا و نگین هم با ما میومدن...فهمیده بودم که بردیا تو جمع های جدی با نگین ظاهر می شه تا بتونه بگه یه دوست دختر داره و پایبنده..هر چند نگینی که بعدها فهمیدم مادرش دوست صمیمی مادر بردیاست و پدرش یکی از سرمایه دارای گردن کلفت.....آش دهن سوزی هم نبود...
برای انتخاب لباس کمی تردید داشتم چون کسی رو درست نمی شناختم.. در آخر یه بلوز سفید یقه مردونه سفید انتخاب کردم که سر آستیناش دکمه هایی به شکل یه یاقوت بزرگ مشکی داشت..آستین بلند بود.. یقه رو کامل بستم و یه دستمال گردن سفید که چارخونه مشکی ریز داشت رو از زیر یقه ام رد کردم و جلو به شکل یه پاپیون شل گره زدم...
یه شلوار پارچه ای خیلی تنگ مشکی تا قوزک پا و کفشای پاشنه بلند مشکی...پالتوم رو تنم کردم و منتظر نشستم تنها چیزی که کمی تو چشم بود رژخیلی قرمزم بود که چون موهام رو محکم پشتم بسته بودم ..بیشتر تو چشم بود..باید می رفتم سولاریوم یکم از برنزگیم داشت کم می شد....
زنگ در رو که زدن شالم رو اندختم رو سرم و در رو باز کردم...امین با یه تیپ سفید و سوررمه ای نفس گیر جلو در بود...نگام کرد..چشمش به لبهام بود...احساس کردم می خواد چیزی بگه و نمی گه...
_سلام...
یکم جدی شده بود..سوییچ رو تو دستش چرخوند و سرش رو پایین اندخت : سلام...بچه ها تو ماشینن...راه افتادم دنبالش تو آسانسور هنوز هم داشت با خودش مبارزه می کرد این رو خیلی راحت می شد از چشماش خوند در آسانسور که باز شد : باده...
_بله....
یکم نگاهم کرد یه نفس عمیق کشید : هیچی...بریم...
...این چش بود؟؟!!....
تو ماشین بردیا جلو نشست من و نگین پشت..این دختر هر روز بی تربیت تر می شد...دیگه درست و درمون سلام هم نمی کرد...
من تو آینه دقیقا تو دید امین بودم..هر چند وقت یه بار نگاهمون با هم تلاقی می کرد ..اخماش یکم بیشتر می رفت تو..من هم علامت سئوالتر می شدم....
تو ترافیک بدی نیوفتادیم....رسیدیم به باغ..که واقعا باغ خوشگلی بود..امین ماشین رو پارک کرد و نگین و بردیا پیاده شدن...من هم پیاده شدم ..داشتم پالتوم رو مرتب می کردم که امین رو به روم ایستاد..فاصلمون خیلی کم بود..سرش رو خم کرد به سمتم : باده..امشب یکم زیادی خوشگل شدی...
صاف تو چشمای یکم شاکیش نگاه کردم...خواست ادامه بده که صدای سیاوش از پشت اومد که اومده بود دم در : به به..سلام بر امین عزیز...
با امین دست داد...دستش رو دراز کرد..دستم رو تو دستش که گذاشتم ..خم شد و بوسه طولانی بهش زد..از کنارم صدای نفس های امین رو می شنیدم..خودم هم از طولانی شدن این مسئله خوشم نیومد..دستم رو به آرامی از تو دستش و زیر لبش بیرون کشیدم...
_خیلی خوش اومدید..باده..شما مهمون افتخاری ما هستید...
...زبون باز....
_سلام....یه سلام جدی و خشک و خالی...خوشم نمی یومد بهش رو بدم....
من کنار امین و سیاوش اوون سمت امین به سمت ویلا رفتیم که یه ویلای نسبتا بزرگ دو طبقه با سقف قرمز شیروونی بود...سیاوش مزه می ریخت..من گوش نمی کردم و امین هم سر تکون می داد...
به ویلا که رسیدیم به غیر از ما 4 تا خانوم و 4 تا آقای دیگه هم بودم مجموعا می شدیم...13 نفر...با وروردمون به همه معرفی شدیم..من رفتم تو اتاق تا هم رژم رو پر رنگ تر کنم و هم پالتوم رو در بیارم....نگین با من نیومد...هرچی می گذشت بیشتر بهش ترحم می کردم....بعد از توم شدن کارم از پله ها که پایین اومدم..امین رو مبل دونفره رو به روی پله ها بود....سرش رو بالا گرفت...سر تا پام رو نگاه کرد...یه تحسینی تو چشماش بود..به صورتم که رسید یکم دوباره اخم کرد...
سیاوش: به به...بفرمایید..بنشینید...
من هم پیش امین نشستم....با ژست خوشگلی تکیه داده بود به پشتی مبل...من مست ادکلن همیشگیش بودم..پام رو کنار هم جفت کردم و ظریف خم کردم به سمت چپ...بوسه می گفت تو مرض داری..شلوار می پوشی پات رو میگذاری پهلوت..اما دامن می پوشی پات رو می ندازی رو پات..مطمئنی برای دل خودت دیگه؟؟؟ و من می خندیدم....
همه در حال بگو بخند و سر و صدا بودن..من آروم گوش می کردم...به نگین که رو پای بردیا نشسته بود با پیراهن دکلته قرمزش نگاه کردم...دخترها تقریبا همه بلوز شلوار داشتن...خوشحال شدم که انتخابم درست بوده...
چیزی که بیش از همه توجه من رو جلب کرد...احترامی بود که همه برای امین قائل بودن...مدام ازش سئوال می کردن و حواسشون بهش بود...اوون هم سئوالات ریزی راجع به مشکلاتشون هر چند کوچیک می پرسید و من خیلی خوب متوجه شدم که همین به فکر بودن و سنگینی امین هستش که تا این حد براش احترام میاره...


یه جورایی بودن تو این جمع دلم رو برای جمع های خودمون تنگ تر می کرد...ما دور هم که جمع می شدیم سکوتمون بیشتر بود..بوسه گاهی پر سر و صدا بود بقیه سکوتمون بیشتر بود....همیشه تو جمع دوستان به خودم نگاه می کردم اگر تو 15 سالگیم بهم می گفتن یه روز فرصت این رو پیدا می کنی تا بتونی با دوستات یه جا بشینی و بگی و بخندی فکر میکردم شوخی بی مزه ایه..اما حالا این من بودم...که چشم دوخته بودم به رقص نگین و بردیا چند تا از بچه های دیگه وسط...امین دست چپش به جیب یه گوشه داشت بایکی از پسرها صحبت می کرد...احساس کردم به هوای تازه احتیاج دارم...رفتم رو تراس..هوا کمی مه آلود و سرد بود...خوشم میومد از این هوای ملس...به آسمون گرفته نگاه کردم...من از این جا برم هم دلتنگ می شم؟؟...شاید برای اولین بار خیلی هم از فکر بازگشت به زندگی قبلی قند تو دلم آب نشد...اونجا همه بودن..کساییی که هوام رو داشتن ..تو سختی هام پیشم بودن..اما هیچ کس نبود که ..نمی دونم...نباید این احساسات به من نفوذ می کرد...این جوری اوون ریتم استوار زندگی که این همه برای ساختنش زحمت کشیده بودم متزلزل می شد..هر چه قدر که بوسه شاکی می بود که تو 28 سالگی دارم عین بازنشسته ها رفتار می کنم...هر چه قدر نگران می بود که پس من کی قراره عاشق بشم....عشق؟؟...خدای من...چه قدر این جمله فانتزی به نظر میومد...تو فکر بودم که یه چیز سنگین رو روی شونه هام احساس کردم...برگشتم پالتوم بود که امین با یکمی جدیت انداخته بود رو شونه هام : دنبالت گشتم چرا اومدی رو تراس...سرده؟؟
_داشتم فکر می کردم...
_به چی؟؟
_به همه چی و هیچی!!
_دقت کردم هر جا خیلی شلوغ می شه تو میای یه نفس بیرون می کشی...
لبخند زدم بهش که پشت به باغ رو به من به میله ها تکیه داده بود... : نمی دونم شاید دارم افسردگی می گیرم...
_فکر نمی کنم این باشه...
_نه...این نیست..من خیلی وقته که یک سری آدم های ثابت و روتین تو زندگیم هستن...خیلی کم پیش میاد با آدم های جدید آشنا بشم...یکم چه می دونم..انگار حرفی برای گفتن پیدا نمی کنم...
_اوونجا اوقات بی کاریت رو چی کار می کنی؟؟
_من زیاد اوقات بی کاری ندارم...خیلی فشرده است برنامه ام...اما خوب...با سمیرا و بهروز و دخترشون کنار ساحل قدم می زنیم..بستنی می خوریم...گاهی تو حیاط خونه هاکان جمع می شیم ماهی کباب می کنیم....
یه ابروش بالا بود : دفعه اول که دیدمت....اصلا فکر نمی کردم بشه انقدر ساده و راحت خوشحالت کرد...
_به خاطر نوع لباس پوشیدنم؟؟؟
_نمی دونم..تو خودت هم متوجه نیستی چه قدر سر بالا و خاص راه می ری...الان گفتی حرفی برای زدن نداری...نگاهی عمیق به صورتم کرد : تو برای حرف زدن نیاز به کلام نداری...
داغ شدم... انگار متوجه حالم شد که موضوع رو عوض کرد : دوره دانشجوییت هم یعنی تفریح خاصی نداشتی؟؟
...دنبال جواب کدوم سئوالش بود...
-من دوره دانشجوییم برای خرج زندگیم کار می کردم...
_کار؟؟!....
_بله ...به همین خاطر اوون موقع هم تفریحمون همین ها بود البته اوایلش اوون حیاط زیبای خونه هاکان هم نبود..
احساس کردم از این همه تکرار اسم هاکان خوشش نیومد : هاکان خیلی نقشش پر رنگ بوده؟؟!!
_منظورتون رو متوجه نمی شم؟؟
کلافه یکم سر جاش جا به جا شد... : خوب..نمی دونم آخه خیلی اسمش هست...
..هاکان نقشش تو زنگی من یه رنگ اصلی بود...حاشیه یا ترکیبی نبود..اما همین رنگ اصلی غیر ترکیبی...الان یه خاکستری مات بود...قابل اعتماد...آرام...تکیه گاه..گاهی در کنار قرمز..عصبانی و جدی...گاهی در مقابل آبی صبور و سرد...
_هاکان پسر خاله دنیزه...شاید به همین خاطره که اسمش زیاد می یاد...
...قانع نشد..بیشتر می خواست بدونه...این مورد خیلی خصوصی تر از حتی فرار من از خونه..مدل بودنم...یا خیلی از چیزهای دیگه بود که نیازی به افشا شدنش نمی دیدم....این مسئله هم خیلی عیان هم خیلی پنهان بود...چیزی که خودم هم توضیح واضحی راجع بهش نداشتم..جز یه نیاز مقطعی دو طرفه...
کلافه بودم..من همیشه سعی می کردم موضوع بحث به این جا ها کشیده نشه..به جایی که بخوایم از ماضی هم سر در بیاریم...همیشه خواستم تو مضارع هم بمونیم....
هنوز پر سئوال داشت نگاهم می کرد که یه صدای از غیب رسیده که حالا کمی هم به خاطر مصرف الکل کشیده شده بود از سمت سیاوش نجاتم داد : ای بابا..بیاید تو...
یه قدم به سمتم برداشت...امین کنارم ایستاد..دستش رو دور کمرم انداخت...از این همه نزدیکی گر گرفتم..خواستم به کمرم قوس بدم تا انقدر تو بغلش نباشم اما انگشتاش که رو پهلوم بود رو کمی فشار داد و مانع شد...
سیاوش هم این حرکت امین رو دید : بیاید تو..چرا خرج خانوم مهندست رو سوا کردی...
امین کمی جدی : الان میایم..کمی خواستیم هوا بخوریم...
سیاوش رفت داخل...برگشتم به سمتش..برای دومین بار تو طول امشب انقدر بهم نزدیک بود و برای دهمین بار تو طول امشب داشت اخم آلود نگاهم می کرد...من با اینکه داشتم از خودم عصبانی می شدم..هیچ تلاشی نمی کردم برای بیرون اومدن از بغلش...چند لحظه زل زد بهم و زیر لب گفت : سخت باده...خیلی سخته...
بادستش هدایتم کرد به سمت داخل ومن 10 ها جواب بیجواب برای این جمله آخر گیج کننده داشتم...

بچه ها مشغول بازی ورق شدن...امین عین این رئیسا صدر مجلس نشسته بود..منم رو مبل کناریش...سیاوش برامون یه تیکه کیک با قهوه آورد : بیاید..شما دوتا عین زیر 18 سالا..قاقا لی لی بخورید..و خندید و رفت..
گرسنه ام بود...یه تیکه دستمال برداشتم رژم رو پاک کردم...معمولا با رژ غذا نمی خوردم ضرر داشت...چنگال رو به دستم گرفتم که دیدم امین داره نگاهم می کنه..پرسش گونه نگاهش کردم
_اگه می دونستم این کیک و قهوه انقدر سبب خیر می شه...خودم از دم آسانسور خونه بهت می دادم...
و من که حالا با گرفتن این که اخمش از کجا سرچشمه می گیره...در کف این که چرا باید مهم باشه...بهش خیره شدم که انگار خیالش راحت شده باشه..با آرامش قهوه اش رو جرعه جرعه می نوشید....


اصرار بچه ها برای شب موندن رو رد کردیم...رفتم بالا تا پالتوم رو بپوشم که در زدن....سیاوش بود..دوست نداشتم بیاد توی اتاق به همین خاطر بهش گفتم که دم در به ایسته اما اومد تو...چشماش یکم قرمز بود منم پالتوم رو تنم کرده بودم..شالم دور گردنم بود..دست به سینه زل زدم بهش...اخمام هم در هم بود..
_خوب چرا شب نمی مونید...فردا می خوایم تو باغ ناهار بخوریم...
_خیلی ممنون..من از اول هم عرض کرده بودم که تحت هر شرایطی شب بر می گردم خونه...
_سخت می گیری..تلفن من رو که داری تماس بگیر...ازت خوشم اومده..البته تصمیمم یه رابطه جدیه...
..از اوون گیره ها بود....
_اگر اجازه بدید من از اتاق برم بیرون امین تو ماشین منتظره...
_با امین نسبتت چیه؟
...بله؟؟!!!!
ابروم رو بیشتر بهم گره زدم.. : نسبت من به شما چه ارتباطی داره...آقای محترم..ممنون از پذیرایی تون اگر اجازه بدید دیگه مرخص بشیم..
...مردک...یه سوژه برای خودش پیدا کرده...کسی به این سرعت که نمی تونه از روحیات کسی خوشش بیاد...
از کنارش رد شدم..هین رد شدن تمام سعیم رو کردم که بهش برخورد نداشته باشم...به در حیاط که رسیدم دیدم امین داره با بردیا صحبت می کنه...سرش رو بلند کرد یه نگاه به من کرد..یه نگاه به پشت سرم...
به پشت سرم که چرخیدم...دیدم سیاوشه کمی اخم آلود...
تو ماشین نشستیم و راه افتادیم...
کمی که گذشت : باده مسئله ای پیش اومده کمی عصبی به نظر می رسی؟؟..
_نه مسئله ای نیست که برام جدید باشه....
....راست گفته بودم...من شغلم طوری بود که از این جور آدم هایی که من رو یه ابژه قابل دسترس میدیدن فراوون بود..
_راستی خیلی ببخشید که به خاطر من مجبور شدید شب برگردید...
_این چه حرفیه از اولم قرارمون همین بود...باده تو دوره دانشجوییت شغلت چی بود؟؟
..من متظر این سئوالها بودم..ترجیح می دادم هول همین محور بریم تا سئوالها راجع به خانواده یا هاکان باشه...
_من استانبول که رسیدم..زبان ترکی که بلد نبودم...انگلیسیم هم بدک نبود..البته هر چی که بود از مال اوونا بهتر بود...دانشگاه ها شون هم کنکوری بود به زبان ترکی....
مهسا دوست دوره دانشجوییم که خواهر سمیراست..مدارکم رو برام از ایران فرستاد..تونستم بدون کنکور باز برم بشینم ترم یک...بعد کم کم ترکی یاد گرفتم...اما تو طول این مدت باید خرجم رو در میاوردم..به همین خاطر تو یه رستوران خوشگل که سمیرا هم 4-5 سال همون جا کار می کرد...شروع به کار کردم...
..رفت بود تو فکر....من از این مسئله هیچ وقت خجالت نکشیده بودم...پنهانش هم نمی کردم...پس دلیلی نداشت که الان هم راجع بهش توضیح ندم...
_هومن...
دلم ریخت..حتی اسم این بشر هم استرس داشت : هومن چی؟؟
_من اون روز یه چیزایی شنیدم..یه کسی به نام سبحان...یه خانومی که همسر هومنه به نام ساره!!
...ساره...ساره دوست داشتنی من...تویی که عذاب وجدانت همه معادلاتم رو به هم ریخته...
به پشتی صندلی تکیه دادم..حرف زدن با امین راحت بود...اما...
_من ...فکر نمی کردم تصمیمی که برای زندگیم میگیرم..این طور داشته های ساره رو زیر و رو کنه....به هر حال..خیلی هم دوست ندارم راجع بهش صحبت کنم...
امین سکوت کرد به جلو خیره شد... به خونه که رسیدیم..در و برام باز کرد ...شب به خیری گفتم تا برم تو خونه...
_باده؟؟؟!!
_بله؟؟!!
_بهت خوش گذشت؟؟
...به من توی تراس و توی ماشین بیشتر از مهمونی خوش گذشته بود...
_بله شب خوبی بود...خیلی ممنون...
_مرسی از تو که همراهیم کردی...می دونی...امشب یک باره دیگه متوجه شدم که چرا اطرافیانت انقدر برات احترام قائلن و قبولت دارن...
تعریفش به قدری دلنشین بود که پر از شوقم کرد....سرم رو بالا گرفتم....نگاهش رو بهم دوخت...دستش آروم به سمت صورتم اومد...یه دسته موم رو که تو صورتم اومده بود رو از صورتم کنار زد...سرش رو پایین انداخت...منم دنده عقب به سمت در رفتم...چی شده بود امشب ؟؟؟...با لکنت شب به خیر مجددی گفتم...جوابم رو داد...در رو بستم..چند لحظه طول کشید تا صدای در خونه اوون هم اومد...شب از هر وقت دیگه ای راحت تر خوابیدم...

از صبح توی خونه بد جور به یاد ساره ام...بد جور به یاد شبهای اول رفتنم ....سمیرا و من و تنهاییی های من...غصه ها..دلتنگی ها و گریه های من...بعد...گام به گام جلو...تغییر فضای زندگی...تغییر رنگ...تغییر یه گام بلند تو یه روز نیمه گرم تابستونی..کنار ساحل آنتالیا...یک عالمه عکس..یک عالمه تردید..یک عالمه بوی خوش...سمیرای حامله گریان...بوسه متعجب ولی نسبتا راضی..دنیزه سر به زیر اما پیروز...هاکان...منفعل....بی واکنش..خسته...شرمنده...منه...د� �غون...در حالی بازی نقش خوشحال...و یک عالمه آدم در حال پچ پچ....
عجیبه که این خاطره های بی ربط چه طور توی مغز من داشتن به هم ربط پیدا میکردن...
نشستم سر نقشه هام...یه جورایی مدام استرس داشتم..انگار منتظره یه اتفاق جدید بودم...این استرس کذایی بدجور به جونم افتاده بود...فکرم به سمت آپارتمان رو به رو هم پر می کشید..عجیب بود..چه خبرم بود...
ساعت حدود 11 بود که زنگ در رو زدن...به لاسم نگاه کردم...مناسب بود..شک نداشتم که امین...نا خواسته لبخند به لبم اومد..
در حالی که در رو باز می کردم...خم شدم تا کفشهام رو که پرتاب بود جلو در رو کنار بزنم..منتظره صدای بم و گیرای امین بودم..اما یه هق هق...ظریف شنیدم...نمی خواستم سرم رو بلند کنم...نمی خواستم فکر کنم که این صدای آشنای دور...انقدر واقعیه...بعد از اوون همه دلتنگی...بعد از این همه عذاب وجدان...
تکون نخوردم..انگار که با این کار واقعیت این حضور اشک آلود تغییر می کرد...واقعیت علاقه اش به رنگ سبز که از پایین مانتوش هم معلوم بود....
اوون هق هق بی پایان : باده. خودتی نه؟؟...و دوباره گریه...
و منه..بی اشک پر بغض و سری که به زور اومد بالا تا رو به رو بشه با دوست داشتنی ترین صورت کودکی...با زنی که الان زیباتر از هر زمانی...با خیس ترین نگاه زل زده بود بهم...به ساره ...به تناه یار بی درغ من تو اون خونه آجری قلهک....


...منه...داغون...در حالی بازی نقش خوشحال...و یک عالمه آدم در حال پچ پچ....
عجیبه که این خاطره های بی ربط چه طور توی مغز من داشتن به هم ربط پیدا میکردن...
نشستم سر نقشه هام...یه جورایی مدام استرس داشتم..انگار منتظره یه اتفاق جدید بودم...این استرس کذایی بدجور به جونم افتاده بود...فکرم به سمت آپارتمان رو به رو هم پر می کشید..عجیب بود..چه خبرم بود...
ساعت حدود 11 بود که زنگ در رو زدن...به لباسم نگاه کردم...مناسب بود..شک نداشتم که امین...نا خواسته لبخند به لبم اومد..
در حالی که در رو باز می کردم...خم شدم تا کفشهام رو که پرتاب بود جلو در رو کنار بزنم..منتظره صدای بم و گیرای امین بودم..اما یه هق هق...ظریف شنیدم...نمی خواستم سرم رو بلند کنم...نمی خواستم فکر کنم که این صدای آشنای دور...انقدر واقعیه...بعد از اوون همه دلتنگی...بعد از این همه عذاب وجدان...
تکون نخوردم..انگار که با این کار واقعیت این حضور اشک آلود تغییر می کرد...واقعیت علاقه اش به رنگ سبز که از پایین مانتوش هم معلوم بود....
اوون هق هق بی پایان : باده. خودتی نه؟؟...و دوباره گریه...
و من..بی اشک پر بغض و سری که به زور اومد بالا تا رو به رو بشه با دوست داشتنی ترین صورت کودکی...با زنی که الان زیباتر از هر زمانی...با خیس ترین نگاه زل زده بود بهم...به ساره ...به تنها یار بی دریغ من تو اون خونه آجری قلهک.....
صدای لرزونش تو سرم که پر از دردهای کودکی بود پیچید... : باده....
ومن خشک شده...بی رمغ فرو رفتم توی آغوش که ناتنی بود اما از هر تنی محرم تر...خواهر تر بود از هر خواهری که از یه بطن زاییده شده...بو کشیدم تموم اوون عطر تن مضطربی که من..منه مثلا غریبه رو سالها از زیر ضربه های پدرش یا هرزگی های برادرش نجات داده بود...همون تنی که بدون خواستن من ...بدون دخالت من..به خاطر خودخواهی من مجبور به تحمل آغوش و بوسه های مردی شد که کابوس من بودو مورد تمسخر ساره....
سرم منگ بود..مثل هر زمانی مثل که تو طوفانی از احساسات گیر می کردم...تو گر باد که تخریب می کرد...
کی رفتیم تو سالن..کی در بسته شد..کی ساره من رو دوباره انقدر گرم در آغوش گرفته بود می دونم...هر چه که بود..من در بی باوری ...منتظر که یکی از خواب بیدار م کنه به سر می بردم....


 

برچسب ها رمان زیتون ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 13
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 775
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 3,006
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 770
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 30,013
  • بازدید ماه : 122,952
  • بازدید سال : 270,733
  • بازدید کلی : 12,135,822