close
تبلیغات در اینترنت
رمان بانوی قصه قسمت ششم
loading...

رمان فا

دلم زیر و رو میشد پیچ میخورد تاب میخورد....حالت تهوع بهم دست میداد...نفسم میرفت و به برگشتش خیلی اعتمادی نداشتم..دیشب اصلا نخوابیده بودم بعد از اون که اون همه عصبانی از هم جدا شده بودیم...بعد از اون که محمد زنگ زده بود و گفته بودم حوصله حرف زدن ندارم و اونم گفته بود وقتی از جنوب که توش…

رمان بانوی قصه قسمت ششم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 4136 شنبه 05 بهمن 1392 : 9:53 نظرات ()

دلم زیر و رو میشد پیچ میخورد تاب میخورد....حالت تهوع بهم دست میداد...نفسم میرفت و به برگشتش خیلی اعتمادی نداشتم..دیشب اصلا نخوابیده بودم بعد از اون که اون همه عصبانی از هم جدا شده بودیم...بعد از اون که محمد زنگ زده بود و گفته بودم حوصله حرف زدن ندارم و اونم گفته بود وقتی از جنوب که توش فیلم برداری داشت برگرده میدونه چه طور سه تا نریمان از بغل نریمان در بیاره...چشمام میسوخت...
مقنعه ام رو روی سرم کمی مرتب تر کردم...تک زنگش راس ساعت روی گوشیم یعنی پایین منتظره...رنگم کمی پریده بود..............................

دوست نداشتم...لشگر کشی دوست نداشتم....اما خودش رو..من این حامی تو فکر پشت فرمون رو...من این آدم با این سلام قاطع رو...من این مرد خوش پوش جدی رو..من حتی بوی ادکلن مخلوط شده با بوی سیگارش رو خیلی خیلی دوست داشتم....
_همیشه با همین تیپ میری سرکار؟؟
نگاهی به خودم انداختم...از نظر خودم که ایرادی نداشت : بله چه طور مگه؟؟
_هیچی....چیزی خوردی...؟؟؟
کمی دلخور جواب دادم : نه...
_از رنگ و روت معلومه دیرت نشده ؟؟ اول صبحانه بخور....
_نه....
برگشت به سمتم و بر عکس نگاه سرد چند دقیقه قبلش این بار نگاهش مثل تمام این مدت آخر شد : دلخوری خانوم کوچولو؟؟
_من کوچولو نیستم...و اینکه..الان واقعا زمان اینه که شما از لباسم و غذام بپرسید؟؟؟
_معلومه که زمان اونه....من برام مهمه که تو حواست به خودت باشه...یعنی من میخوام که تو فقط حواست به خودت باشه بقیه اش رو درست میکنم...
دلم لرزید...چه طور میشد این آدم با این لحن این جمله ها رو بگه و دلم نلرزه....چه طور این آدم سخت که یه روزی تو اتاقش زانو هام میلرزید تبدیل شد به این مردی که هر جمله اش مثل نوازش بود....؟؟؟ دست به سینه تکیه دادم به صندلی ماشین....لبخند کوتاهی زد : قهر کردنت مثل نیوشا ست...
_من قهر نیستم...فقط دوست ندارم کنترل زندگیم از دستم در بره....
_منم دقیقا به همین خاطر دارم باهات میام...چون منم اصلا به کسی همچین اجازه ای نمیدم....
_باور کنید چیز خاصی نیست من اصلا بزرگش کردم...
اخماش رفت تو هم : تو از چی میترسی؟؟
_از این که...بابا الان میگن رفته بزرگترش رو آورده....من همیشه دختر مستقلی بودم....
من این لحن نوازش گونه اش رو هیچ وقت انقدر واضح نشنیده بودم : من بزرگتر از تو ام...اما بزرگترت نیستم..تو بهش احتیاجی نداری....من به خاطر خودم دارم میام...برای خودم و حساسیت هام که شاید به نظرت کمی زیادی هم بیاد...اما باور کن که من سر تو خیلی خودم رو کنترل میکنم....من بهت قول میدم هیچ کاری نکنم که به ضررت تموم شه...
_من دوست ندارم شما فکر کنید شغل من... یعنی میدونم که دیدگاه اکثر آدم ها به این شغل چیه....
_به شغلت احترام میذارم چون به تو احترام میذارم....من حتی دقیق نمیدونم چی شده....
ماشین رو پارک کرد و برگشت به سمتم : بهت گفته بودم من نمی ذارم آدم بدا اذیتت کنن...حالا هم بهم اعتماد کن و پیاده شو....

کیفم رو روی دوشم جا به جا کردم...یه پام میرفت جلو و یکی میرفت عقب..در تمام این 4 سالی که کارم و درسم این بود اولین بار بود که با یه مرد اون هم مردی که هیچ نسبت تناسبی با این شغل نداشت وارد گروه میشدم...در قدیمی پلاتو رو با هل کوچیکی باز کرد و با هم وارد حیاط کوچیک و قدیمی شدیم....سوئیچش رو توی جیبش گذاشت و قدم های بلندش رو با من تنظیم کرد ...
جلوی در رسیدیم و در رو برام باز کرد و با لبخند اجازه داد اول من رد بشم...اما نگاهش بیش از حد جدی و پر از فکر بود..
وارد همهمه بچه ها که قاطی شده بود با بوی سیگار شدیم...مثل همیشه هر کسی دنبال کاری بود و پویان سناریو به دست داشت با گریمور صحبت میکرد...که از دور صدای دستیار نریمان رو شنیدم... : خانوم پاکزاد کمی دیر کردید.... نریمان شاکیه...اما...
با دیدن حامی که پشت سرم ایستاده بود خشک شد....: چیزه...مهمان داریم؟؟؟
حامی بدون اینکه بذاره من جواب بدم دستش رو دراز کرد و دست داد : سلام...ببخشید که وسط کارتون اومدم....
رضا که پسر قد بلند و دیلاقی بود و جلو موهاش هم ریخته بود با چشمای گرد شده با دست اشاره کرد : نه خوش اومدید آخه ما معمولا تو تمرین های سر صبحمون مهمان نداریم....خوش اومدید...
بقیه بچه ها هم حواسشون رفت پی مردی که هم به خاطر طرز راه رفتن و نگاهش...هم جدیتش تو قدم برداشتن و هم لباسهای رسمیش..هیچ تناسبی با محیط شلوغ و در هم و پر از کاغذ اونجا نداشت....
رضا از ما کمی فاصله گرفت : برم به نریمان بگم بیاد....
حامی کمی سرش رو به گوشم نزدیک کرد : نریمان همون کارگردانتونه....؟؟
_بله....
نریمان از پشت صحنه اومد پایین یه جورایی رو سرش انگار دوتا شاخ سبز شده بود...رضا بیخ گوشش داشت چیزهایی میگفت...نریمان نگاهش اما مونده بود به حامی که کنار من ایستاده بود...سرم رو بلند کردم اخمای حامی خیلی ترسناک توی هم رفته بود...
نریمان کمی زودتر به خودش اومد و سعی کرد لبخند مصنوعیش رو پهن تر کنه...دستش رو دراز کرد : سلام...ببخشید از اونجایی که ما موقع تمرین ها معمولا مهمان نداریم کمی اینجا بهم ریخته است...همراز این رو میدونه....
..متلک گفته بود و این واضح بود....
حامی از پشت کاملا کنارم قرار گرفت و من در کمال تعجب حس کردم که چه طور انگشتهای سرد از استرسم قفل شدن تو حامی ترین دستهای دنیا....این کارش با تمام آرامشی که بهم داد..باعث شد از خجالت یه قطره عرق از پشتم راه بیوفته....
_ایشون دکتر انتظام هستند...
..نمی دونستم این جمله جاش هست یا نه ولی اولین چیزی بود که به نظرم رسید...چه طور ازم انتظار داشتن تو عجیب ترین موقعیت زندگیم درست هم حرف بزنم....
حامی اخماش رو بیشتر کرد تو هم : من میخواستم محیط کاری همراز رو ببینم...ازش خواستم که همراهش باشم ....
نریمان به وضوح از لحن و جمله حامی جا خورد اما خودش رو خیلی نباخت : همراز یکی از بهترین بازیگرهایی که من تا به حال دیدم.....
حامی : تو این شکی ندارم...با آقای پاینده هم که حرف زدم نظرشون به با اخلاق بودن و هنرمند بودنش بود....
..از شنیدن اسم پاینده...کسی که مسئول دادن مجوز ها بود رنگ نریمان پرید....هم من جا خوردم..
حامی : همراز برای من بسیار عزیزه....هر چیزی که مربوط به اونه برای من مهمه....
این بار رضا هم از این جدیت رنگش پرید...به مسئول تدارکات داد زد : آقا رمضان چایی بیارید...
حامی با دست به پشت صحنه اشاره کرد : میتونیم با هم صحبت کنیم؟؟!!
سردی لحنش صداهای اطراف رو کاملا خاموش کرد....نریمان بله البته آرومی گفت و راه افتاد...
با التماس حامی رو نگاه کردم...دستم روکمی بیشتر فشار داد و کمی سرش رو خم کرد : درستش میکنم نگران هم نباش...برو به کارت برس...
_حامی...!!!
اولین بار بود با اسم صداش میکردم...از استرس بود و خجا لت نمیدونم...
_جانم....
غرق نگاه جذابش شده بود...دستم رو آروم آورد بالا و بی خجالت از کسی جلوی اون هم نگاه بوسه آرومی به پشت دستم زد و رفت....
..خشک شده نگاهش رو کردم که محکم و با صلابت پشت سر نریمان وارد اتاقش شد...دیگه استرس نداشتم...دستم رو توی مشتم گرفتم..انگار میخواستم حس اون جانم...اون حضور...اون بوسه رو محکم نگه دارم...محکم نگه دارم پرواز نکنه.....عین اون شاپرکی که تو دل من در حال پرواز....همون شاپرکی که بال بال زدنش من رو تو خلسه وسط جمع که بیشترشون داشتن لبخند با محبتی میزدن بایستم و حرکتی نکنم...

نمیدونم چه قدر گذشت ..من که انگار اصلا تو این دنیا نبودم...نمیتونستم حتی رو نمایشنامه تمرکز کنم...چشم دوخته بودم به مسیری که حامی با نریمان رفته بود....
پویان : همراز دل بده به کار...البته انگار دلت با اون آقای دکتر جذاب رفته تو اتاق پشتی...
لبخندی زدم : سر به سرم نذارید...
_آدم باحالیه...زیر پوستی حال نریمان رو گرفت...
خواستم حرفی بزنم که دستش رو تو هوا تکون داد : این آقای دکترتون...مثل هر جنتلمن دیگه ای برخورد کرد...اومد که جای پاش رو محکم کنه....برای دختر که اعتراف کرد براش خیلی عزیزه...
همون موقع نریمان عصبی و رنگ پریده از اتاق بیرون اومد و حامی جدی هیچ چیزی نمیتونستم از نگاهش بخونم...
نریمان : بچه ها امروز تمرین تعطیله من یکم سر درد دارم...خانوم پاکزاد فردا ساعت ده اینجا باشید..
..نمی دونستم به پاکزاد گفتنش بخندم...به قیافه داغونش دل بسوزونم..حامی اما قیافه اش ترسناک تر هم شده بود.....

بخاری ماشین رو زیاد کرد : کجا دوست داری بریم ؟؟؟
_چیزه...
_همراز فعل و جمع ببندی بد جور شاکی میشم....
واقعا خجالت می کشیدم...راست میگفت گلنار این رودخونه نبود....سیل بود....
_بینتون چی گذشت...
نگاهی به ساعتش انداخت : مردونه بود...
بعد برگشت به سمتم : با یه گچ قرمز براش کشیدم که خط قرمزها کجاست...اما از حالا دارم بهت میگم...هر چیز خارج از خطی از این به بعد گفت یا عمل کرد...همون موقع..بازهم تاکید میکنم همون موقع یه زنگ به من میزنی.....
_رنگش پریده بود...
_دفعه دیگه خیلی خیلی بدتر از رنگ پریدگی براش پیش میاد...
_نمیدونستم که آقای پاینده رو میشناسی...
از فعلم خوشش اومده بود فکر کنم که لبخند زد : به این چیزا فکر نکن...پای تو که وسط باشه....لازم باشه بزگتر از پاینده هاش هم میان وسط...امروزم مختص خانوم بازیگره...کجا دوست داری بریم؟؟؟


قدم زدن میون آدمهایی که برای ابدیت خوابیده بودن همراه با تمام افسردگی که برام ایجاد میکرد یه جورایی حس آرامش هم داشت....از سر خاک مامان و بابا که کنار هم بود بلند شدم و با پشت دستم اشکم رو پاک کردم...و نفس عمیقی کشیدم...: می بینی مامان از رفتنت 6 سال که چیزی نیست...60 سال هم بگذره برای من تازه است....
پاهام نا خود آگاه به سمت مزار رها کشیده شد...مطمئن بودم درش باز نیست اما گفتم از پشت در باهاش درد دل میکنم..شاید اون بهم بگه این حس رو چی کار کنم....این حسی رو که با تک تک سلولهای بدنم حامی رو میخواستم و با یاد آوری زخم های روحی رها میخواستم فرار کنم...اما امکان نداشت...من چه طور از اون جاذبه مطلق میتونستم فرار کنم...رها تو هستی...همین جایی...می خوام برم خواهری...اما نمیتونم...کجا برم اون خاکی های جذاب نباشن...رها من خواستم...خواستم وابسته نباشم..الانم نیستم...فقط شدید دل بسته ام....این حرف توی ذهنم اشکم رو در آورد....با نزدیک شدن به مقبره خانوادگی انتظام ها چشمام گرد شد...درش باز بود..اشکی که روی گونه ام بود و به خاطر سردی هوا یخ کرده بود رو پاک کردم و با قدمی متزلزل و نا مطمئن نزدیک شدم به مقبره...سرکی کشیدم...کسی کنار مقبره رها نشسته بود و آروم آروم صحبت میکرد...باورم نمیشد..دستم رو به چارچوب فلزی گرفتم...فهمیدن این که کی بود سخت نبود....منظره ای که میدیدم رو باور نمیکردم...چه قدر حسرت خورده بودم..چه قدر دلم خواسته بود...چه قدر دوست داشتم ببینم این صحنه رو همون روزهایی که رها پر کشیده بود....
باید تنهاشون میذاشتم...رها رو باید با خیانت کار ترین آدم زندگیش تنها میذاشتم...خودم هم اصلا دوست نداشتم با این آدم رو به رو بشم....
خواستم عقب عقب برگردم که با گیر کردن یه سنگ زیر پام و صدایی که ایجاد کرد صورت حامد به پشت سرش برگشت...چشماش گرد شد با دیدنم...چند ثانیه ای بهم خیره شدیم...چه باید میکردم..میرفتم؟؟ میموندم؟؟؟ سلام میکردم؟؟؟...
حامد از من زودتر به خودش مسلط شد : اومدی خواهرت رو ببینی..؟؟
سرم رو تکون دادم..انقدر دیدنش اینجا با این صورت خسته و داغون عجیب بود که نمیتونستم جواب بدم...
با دست اشاره کرد : بیا تو...بیرون باد هست....
پاهام نا خود اگاه من رو به سمت داخل کشیدن..حالا تو منزل ابدی خواهرم با کسی که یه عمر به نظرم قاتلش بود نشسته بودیم...
روی سنگ قبر سیاه رنگ رها که این روزها سقف خونه اش بود حامد شسته بود و روش براش گل زنبق گذاشته بود...پوزخندی روی لبم اومد...دید ...سرش رو پایین انداخت و دستش رو به سنگ کشید...
_میدونستم زنبق دوست داره...
_همیشه آرزو داشت یه روز با دست گل از در بیای تو...
حامد که انگار تو دنیای دیگه ای بود دستی به تاریخ تولد و مرگش کشید : تموم این جوونی به خاطر من این زیر خوابیده...بچه هام به خاطر خودخواهی من بی مادرن...خودم هیچ کس رو ندارم..برادرم هست ولی نیست...پدرم شنیدن صدام باعث سکته اش شده...مادرم میترسه خوشحال باشه از برگشتنم..بچه هام نمیخوام ببیننم....خواهر زنم که تو عروسیم موهاش رو دو گوشی بسته بود حالا زیبا شده..خانوم شده..بزرگ شده و از من متنفره...
_چه اهمیتی داره...؟؟
_راست میگی همراز مهم نیست...وقتی رها اینجاست...امروز تازه جرات کردم بیام اینجا...
_تمام این چهار سال خیلی سختتون بود؟؟
_گیر بودم همراز...وقتی فوت شد زندگی برام تموم شد...رویا اومده بود دیدنم...دید چه طور لرزیدم...دید چه طور نا بود شدم...اما گیر بودم به خدا...
احساس کردم دارم خفه میشم : هیچ کس معصوم نیست...هممون دستمون..دلمون...زبونمون...و گاهی نگاهمون هم پر از گناهه....اما...
_همراز می دونی که من کی فهمیدم گناه کارم؟؟ همون روزی که حامی اومد دیدنم و بهم گفت رها پرواز کرد...
..باورم نمیشد شونه هاش میلرزید از گریه...دستم به سمتش رفت..به قدری رقت انگیز شده بود که یه لحظه دلم براش سوخت...
اما دستم برگشت سر جاش...
_همراز کمکم کن...کمکم کن بتونم یکم این عذاب رو تموم کنیم...این نخوابیدن های چهار ساله رو تموم کنم...من از خودم دور شدم همراز...یه جای دیگه دنیام..انگار...فقط جسمم این جاست این روزا...روحم هنوز یه جا قفله....کاش میشد آدم خودش رو انتخاب کنه...بتونه خودش رو رها کنه و فراموش کنه....
...این حامد رو نمیشناختم..این حامد دل شکسته که کمرش خم بود و با دستهای لرزان از توی جیبش قرص در میاورد رو نمیشناختم...
_آب بیارم؟؟
قرص رو قورت داد و برای کم کردن لرزش دستاش اونها رو مشت کرد : نه...مرسی...همراز بهم کمک کن...
_من چی کار میتونم بکنم....؟؟
_هیچ کس اندازه تو رو بچه ها نفوذ نداره..کمک کن بتونم براشون اون طوری که بلدم و از این به بعد امکان پذیره پدری کنم...
_بلدی؟؟؟
_نه....برای دختری که وقتی میرفتم سه ساله بود و پسری که شیر خوار بود..نه بلد نیستم...اما....میخوام سعی کنم...می دونم تا آخر عمرشون من یه مقصره گناهکارم...
_چرا مرگ رها نیومدی....؟؟؟
زانوهاش رو جمع کرد توی بغلش و دستاش رو دورش قفل کرد..حالش خیلی بد به نظر میومد...حتی از منی بد تر که تمام بدنم میلرزید...
_با روشنک که رفتیم....عذاب وجدان وحشتناکی داشتم...شبها خوابم نمیبرد...برای خوابیدن ...برای دور کردن چشمهای اشک آلود رها و صدای ملتمسش..برای بوی بچه هام که همش تو دماغم بود...قرص میخوردم و همش منگ بودم...روشنک هم دیگه کم کم داشت خسته میشد..ماه ششمی بود که اونجا بودیم..به ضرب وزور روشنک از خونه رفتیم بیرون...که مثلا به من فرصت بده ...که شاد باشم....که یادم بره یه زن جوون و...
وارد یه رستوران تر تمیز شدیم...همه چیز اولش خوب بود تا اینکه یه مرد قلچماق آلمانی به روشنک گیر داد...
پوزخندی زدم : غیرتی شدی؟
_میخوای بگی ندارم نه؟؟؟..شاید هم ندارم که یه زن جوون رو با دوتا بچه تو دامنش رها کردم....نمیدونم چی شدم...پاشدم بحث کردم ...اون مست بود..من به خاطر نخوردن قرصهای این چند وقت عصبی...کار بالا گرفت....بحث انقدر بالا گرفت که صاحب رستوران انداختتمون بیرون...روشنک همش میخواست قائله رو ختم کنه...چی شد اون وسط نمیدونم....
اشک حامد چکید.... : روشنک خورد زمین و من جوش آوردم...مردک رو هول دادم پاش گیر کرد...و خیلی راحت...مرد...
..نتونستم جلوی خودم رو بگیرم..هین بلندی گفتم و دستم رو جلوی دهنم رو گرفتم....
_به همین راحتی آدم کشتم...من آدم کشتم...رها رم من کشتم..آرزوهای بچه هام رو کشته ام..ای کاش من مرده بودم...بهم 7 سال زندان دادن....روشنک بعدش کجا رفت رو نمیدونم...حامی تمام این مدت در رفت و آمد بود..برادری که از من 4 سال کوچکتره تمام هم و غمش شد حمایت از برادری که خودش هم گناهکار می دونستتش....پدری که خونه قاطی میکرد...زن داداشی که افسرده شده بود..شرکتهایی که تو هوا بودن....جوونیش صرف اشتباهات من شد....تو زندان چاقو خوردم..کلیه ام از دست رفت...زنم مرد نتونستم پیش بچه ها م باشم....همراز من این وسط از همه بد بخت ترم...تا آزاد شدم اومدم دیدن بچه هام...کاش یه کم جسارت داشتم...جسارت اینکه خودم رو خلاص کنم...اومدم امروز به پای خواهرت بیوفتم...روم نمیشه بگم زنم...براش شوهری نکردم...
...خشک شده بودم...این مرد داغون روبه روم...ذلیل شده بود انگار...خورده بود زمین...داشت میلرزید...رفتم سمتش... صدام میلرزید: بهتر بریم خونه..حالتون خوب نیست...
رانندگی کردن برام سخت شده بود...خیلی حرفها داشتم و هیچ حرفی نداشتم...نیم نگاهم به حامد رنگ پریده کنار دستم بود...باید میبردمش عمارت بچه ها هنوز مدرسه بودن...
رسیدیم نزدیک خونه...
_چرا اومدی اینجا همراز...پدرم نمیخواد من رو ببینه...
_اکبر خان بهتره کمی از خود خواهی هاش کم کنه..حالتو ن خوب نیست نمیشه تنها بمونید...
لبخند تلخی روی لبش اومد : میدونستی خیلی جلو تر از سنت هستی؟؟؟...
جوابش رو ندادم...پیاده شدم به جای زنگ خونه شماره حامی رو گرفتم...نمی دونستم خونه ست یا نه؟؟
با زنگ اول برداشت : هیچ معلوم هست کجایی همراز چرا در دسترس نیستی؟؟
_کجایی؟؟؟
ترسید : چیزی شده؟؟ خونه ام...
_میشه بیای دم در؟؟
به لحظه نکشید در باز شد...حامی نگران از چارچوب در بیرون اومد...نگاهی به رنگ پریده ام کرد و خجالت کشیدم که این مدت همیشه من رو داغون و ترسیده دیده بود...
_چی شده؟؟
با چشم ابرو به ماشین حامد اشاره کردم...اخماش رفت تو هم...به ماشین نزدیک شد : حامد....
_به همراز گفتم من رو نیاره این جا...
_چرا این شکلی شدی؟؟؟ کجا دیدیش همراز؟؟؟
حامد تو اون حالش لبخندی زد .... : حسودی نکن دادش کوچیکه..دل این دختر هیچ وقت با من صاف نمیشه....


_بهتر میشه؟؟
سیگارش رو توی زیر سیگاری کریستالی که شکل کله شیر بود خاموش کرد...همه چیز تو این خونه تجمل صرف بود...
نگاهی بهم کرد : حامد تا آخر عمرش اوضاعش این خواهد بود اما خب اگر شرایط روحی براش محیا بشه حالش بهتر هم میشه...
_نمیخواست بیاد اینجا....
_برات تعریف کرده؟؟
نگاهی به حامی انداختم که الان به نظرم کمی متفکر میومد : من مجاب نشدم...چون بیس کارایی که کرده همش غلطه...اما ...
دست به سینه روبه روم ایستاد...این طور که من روی مبل نشسته بودم و اون ایستاده بود تفاوت قدمون تا به آسمانها بود انگار...
سرم رو بالا آوردم تا بهتر ببینمش خواستم ادامه بدم که گفت : دلت براش سوخت؟؟!!
_نمیدونم...هر آدمی...حتی اگر باهاش رابطه خوبی هم نداشته باشم...دوست ندارم حالش بد باشه...
_حامد تو زندان آسیبهای روحی و جسمی زیادی دیده...چاقو خورده...عفونت کلیه داشته...افسردگی حاد گرفته....پدرم فکر میکرد بر میگرده به همین خاطر طلاق رها رو نداد..میخواست حامد برگرده سرخونه و زندگیش..خوب میدونست که بعدا حامد نا جور پشیمون میشه....در حق خواهرت ظلم شد...اما خوب....
_به نظرت بچه ها تو این شرایط ببیننش؟؟؟
_نه..حال نزارش براشون خاطره بدی رو ایجاد میکنه...بذار در شرایطی که پدرشون یه آدم سرحال و سرپاست همدیگه رو ببینن...تو هم زیاد سرحال به نظر نمیای
..این رو گفت و نشست کنارم...
_این چند وقت هر بار من رو دیدی من حالم خوب نبوده...
لبخندی زد : واین تقصیره منه؟؟؟
لبخند بد جنسانه ای زدم : همیشه مقصری....
ضربه کوچیکی به نوک بینیم ز د و خندید : خوشم میاد کم هم نمیاری....
کمی سر جاش جا به جا شد : همراز...چیزه...
نگاهش کردم و منتظر شدم تا جملاتش رو جفت و جور کنه....
_یکی از دوستانم دبیر یه مجله است که راجع به هنر مینویسن...دنبال یه نفر تمام وقت که بهشون کمک کنه..فکر میکنی دوست داشته باشی اونجا کار کنی؟؟؟
...جا خوردم....منظورش رو متوجه نمیشدم : من که روزنامه نگار نیستم...شغلم هم این نیست...
_می دونم...اما اونا به کسی احتیاج دارن که به اندازه تو اهل مطالعه باشه...من به نظرم....
از جام بلند شدم و کمی تو اتاق قدم زدم عصبی شده بودم...برای من این پیشنهاد خیلی مفهوم ها داشت ...
رو به روم ایستاد....هی سعی میکردم رد بشم با یه قدم برداشتن جلوم می ایستاد : نگام کن ببینم....
سرم رو با تخسی بالا آوردم و شاکی نگاهش کردم...چشمامون این طوری فاصله خیلی کمی داشت....از حالت شاکیم لبخندی روی لبش اومد : چرا انقدر عصبانی شدی؟؟ این یه پیشنهاد کاره فقط...
_این فقط یه پیشنهاد کار نیست...این زیر سئوال بردن منه...این پیغام اینه که شما ....
با آرامش عجیبی نگام کرد : بازم شدم شما؟؟؟؟!!
_الام موضوع بحث چیزی دیگه ایه
_نه دقیقا موضوع بحثمون همینه....این که من شما نیستم همراز تو ام....برای تو...تو ام....تو هم باقی میمونم....
_همین تو شدنه..همین تذکری که به نریمان دادی...باعث شد فکر کنی میتونی جای من تصمیم بگیری؟؟؟
چشماش گرد شد : چه تصمیمی ...چه ربطی داره....
_من به همین خاطر نمی خواستم بگم...
....خیلی دلم میخواست بگم آخه مرد حسابی تو چه نسبتی به جز برادر شوهر خواهر مرحومم با من داری..یا عموی خواهر زاده هام...خیره نگاه کردم به چشمای شاکیش ...چند ثانیه گذشت...بهم نزدیک تر شد...خیلی خیلی نزدیک تر....عطر حضورش رو که نفس کشیدم...پاهام که همراه با دلم لرزید...به اون لیست نسبت ها با رنگ قرمز...اضافه کردم..به جز عشقم....
انگشت شصتش آروم به سمت یه حلقه رها از موهام رفت...دور انگشتش پیچوند : همراز....چرا جمله ات رو نصفه گذاشتی؟؟؟
..میخواستم بگم آخه بی انصاف.این طور با این لحن و این حرکات و اون نگاه دلم رو میلرزونی ....چه انتظاری ازم داری؟؟!!
_میخواستم بگم....
_دوست ندارم با کرواتم حرف بزنی...من یه کم از یقه ام بالا ترم....
_من آدم ها اونیه که توقلبشونه....
_من اونیم که تو نگاهمم، همراز....
پشت انگشتش رو روی گونه ام کشید ...یه قدم رفتم عقب تر...این طوری نمیشد صحبت کنم....
انگشتش رو که کمی تو هوا مونده بود خم کرد توی مشتش...حالا انگار بیشتر جدیم گرفته بود...
_چی انقدر عصبانیت کرده؟؟
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم تو این گیج خوردگی های احساسیم کمی خودم رو پیدا کنم تا جملات مناسبی پیدا کنم....
_من همیشه به شغلم افتخار کردم...
_مگه من چیزی راجع به شغلت گفتم؟؟
به ابروم رفت بالا : نگفتی؟؟
_نه والا....
_میگی تمام وقت..میگی مجله...
اخماش کمی از هم باز شد : چی تو اون ذهنته خانوم کوچولو؟؟
_با این جمله دارید به شعورم توهین میکنید...
_باشه خانوم بزرگ...
..انقدر لحنش با نمک بود که نا خود آگاه خنده ای روی لبم اومد...
_من...منظوری نداشتم...دوستم وقتی صحبت میکرد...اولین کسی که به ذهنم اومد تو بودی....
_من بازیگرم..شغلم صحنه است...بازی...قصه تعریف کردن...اینکه یه آدم مزخرفی مثل نریمان پیدا شده...این که شما اومدی وروش روبه روش خودت کم کردی...درست...اما همیشه در روی این پاشنه نمیچرخه..من با آدمهای خیلی درست هم کار کردم...تو همون مجله هم...
یه قدم جلوتر اومد : همراز بحث رو اشتباه برداشت کردی...من اصلا و ابدا منظورم به اون اتفاق نبود...من فقط....
کلافه دستش رو پشت گردنش کشید :من فقط میخواستم...تو اون آموزشگاه درس ندی....
دهنم باز موند...: اون آموزشگاه چیزیش نیست...
_منم نمیگم چیزیشه...اون آقا بهت علاقه داره نه؟؟؟!!!
با حیرت نگاهش کردم...کل این بحث به نظرم عجیب بود..از ابتدا تا به این جایی که رسیده بودیم...
_منظورت رامین پرتو هستش؟؟
_بله...
..بله قاطعش لبخندی روی لبم آورد...هرچند از جمله ای که حامد گفته بود تا به این جمله خیلی هم فاصله نیوفتاده بود...
_نمیدونم....
_میدونی...
_اصلا بدونم...یه آدمی از من خواستگاری کرده..جوابش رو هم گرفته...منم اونجا دارم کار میکنم...هر چند فکر نکنم از سال بعد قرار داد مجددی ببندم...اما ....
_منم نمیگم نصفه ول کن...میگم با مجله صحبت کن....پیشنهاد بدی نیست که داری اون طور دلخور نگاهم میکنی..
_عادت ندارم کارام رو برای کسی توضیح بدم...
خیلی جدی تو صورتم نگاه کرد : عادت کن....
خواستم جوابش رو بدم که تقه ای به در خورد و فخری خانوم سرش رو داخل آورد : آقا...اکبر خان منتظرتون هستن....


این روزها پا گذاشتن به آموزشگاه سخت تر هم شده بود انگار...صدای بگو بخند بچه ها از کلاس آخری به گوشم میرسید داشتن راجع به تست حرف میزدن اما من تمام مدت نگاهم به دفتر این مدت خالی رامین بود که این بار درش باز بود و بوی پیپش توی راهرو پیچیده...حامی من رو به این آدم حساس کرده بود ...تو چارچوب در ظاهر شد..سرم رو پایین انداختم...دوست نداشتم مستقیم نگاهش کنم...این روزها عجیب شده بودم...فقط به دنبال اون چشمهای خاکی رنگ جدی میگشتم برای خیره شدن...خیره موندن....
زیر لب سلامی کردم از سر ادب...یا شاید از سر آشنایی ویا از سر رابطه رئیس و کارمندی...ولی مطمئن بودم چیزی بیش از این نیست...نخواهد بود...
_سلام همراز وقت داری؟؟
..این سئوال رو دوست نداشتم..به ساعتم نگاه کردم برای رفتن به تمرین سه ساعتی وقت داشتم..پس وقت داشتم...قید رفتن به شهر کتاب رو زدم...شاید واقعا باید با این آدم امروز به شدت خسته حرف میزدم..
با دست اشاره ای به در اتاقش کرد و من لبم زیرینم رو به دندان گرفتم و اعتراف کردم طعم این رژلب جدیدم رو دوست ندارم...حتی طعم این نور کمر نگ آفتاب خنک نیمه پاییزی و نیمه زمستونی رو....
چشمهاش رو مالید...این روزها درگیر نمایشگاه بود...مطمئنم این نگاه داغون ربطی به من نداشت...یعنی باید این طور می بود...برای من تحمل این که کسی رو آزار داده باشم به شدت سخت بود..خیلی سخت...
از اسپیکر کنار میزش موسیقی زیبای یونانی پخش میشد...روبه روم نشست...
زانوهاش رو تکون میداد...تند تند...باید حرفی میزدیم..این جو رو دوست نداشتم...
_زوربای یونان؟؟؟
سرش رو کمی بالا آورد و نگاهم کرد..تو نگاهش غمی بود که نباید می بود....
_آره زوربای یونان....چای یا نسکافه؟؟
_هیچ کدوم...موسیقی مست کننده ایه...
_نه به اندازه ی تو....
زانوهام رو محکم تر به هم قفل کردم...سرم کمی پایین تر اومد..نه اونقدری که نبینمش....اما باعث شد همون دسته موی سرکش همیشگی روی صورتم بیوفته...و لبخندی به لبم بیاره...همون دسته مویی که این روزها بد جور عادت حامی شده بود که دورانگشتش بپیچه....
رامین کمی تو همون حالت نشسته به سمتم خم شد : چی میبینی توش؟؟؟
..منظورش به شیشه روی میز بود؟؟؟...پر از سئوال نگاهش کردم...: منظورتون رو متوجه نمیشم...
_توی اون دکتر بد اخلاقی که ازت 11 سال هم بزرگتره...
..وضوح جا خوردنم انقدر بود که رامین هم متوجه بشه...گلوم یه لحظه خشک شد...این که از کجا از احساسی که خودم تازه دوروز بود ازش مطمئن بودم و حتی به گلنارهم مستقیم نگفته بودم خبر داشت یک طرف...این طور واضح به روم آوردنش یه طرف...حس بدی داشتم.این روزها انگار این مردهای زندگیم به عنوانهای مختلف به خودشون اجازه دخالت تو چیزی رو می دادن که خیلی هم بهشون مربوط نبود...به رامین که حس من اصلا ربطی نداشت....
_منظورتون رو متوجه نمی شم...الان هم اگر اجازه بدید میخوام برم....
..کیفم رو چنگ زدم توی مشتم...خواستم بلند شم..که دستش رو گذاشت روی کیفم : بشین...حرف بزنیم...
..لحنش پر از خواهش بود...دوباره نشستم روی مبل....
_قصد ناراحت کردنت رو نداشتم...نرنج ازم..این سئوال الان سه روزه داغونم کرده...مثل خوره افتاده به جونم...میفهمی تو چه حالیم؟؟؟ شب اولی که دیدمش انقدر از دنیای تو دور بود که لحظه ای فکر نمیکردم رقیبم باشه....
_رقیب؟؟؟ این حرفها چیه؟؟ این جمله های فیلم های فانتزی برزیلی از شما بعیده...طوری دارید صحبت میکنید که انگار یه مثلث عشقی این وسط هست....
_نیست؟؟
دستهای یخ کرده ام از این پرسش و پاسخ بی سرو ته رو بین موهام کردم...سردی پوست دستم که به کف سرم خورد انگار کمی باعث شد از شوک جمله های اخیر دربیام و از حالت تعجب به عصبانی تغییر موضع بدم...
_نه خیر نیست....
کلافه بود...هنوز هم پاهاش رو تکون میداد : وقتی ردم کردی فکر کردم یه نازه...یه تلافی...بابت بچگی ها مون و بچگی کردنهامون...گفتم درست میشه....
_چی درست میشه؟؟ آقای پرتو حواستون هست....مگه من مشکلی داشتم که درست بشم؟؟
چشمهاش نگران شد...هول شد...دستهاش رو به سمتم آورد....کمی عقب تر رفتم...من دختری نبودم که هر کسی که از سر راه رسید من رو لمس کنه....
با دیدن عکس العملم و اخم نگاهم دستهاش رو در هم قفل کرد و کلافه تر روی زانوش گذاشت : من این منظور نداشتم...من فکر میکردم...
_این تقصیر من نیست که شما چه چیزهایی پیش خودتون فکر میکردید..من همون روز اول جوابم رو به شما دادم...بذارید واضح براتون بگم شما همیشه انقدر به برتریتون نسبت به من مطمئن بودید که فکر کردید حالا که من به قا لبهایی که شما از دختر مورد علاقتون تو ذهنتونه نزدیک شدم پس لایق همراهی با شما هستم..حالا باید به پیشنهاد شما جوابم صد درصد مثبت باشه...چون شما لطف کردید که یکی دوباری مستقیم و غیر مستقیم از علاقتون به من صحبت کردید....
_نه باور کن همراز من دوستت دارم....
_من ندارم.....
_چرا؟؟ چی باعث شده که مردی رو که باهاش هیچ شباهت روحی نداری رو دوست داشته باشی با منی که دنیامون یکیه انقدر دور باشی...؟؟
کلافه تر دستی به صورتم کشیدم : به نظرتون من مجبورم از از زندگی شخصیم که تازه اصلا هم چیزی که شما میگید....
پرید توی حرفم..این بار کمی عصبی تر میزد : نگو حقیقت نداره که به شعورم توهین میشه...وقتی این آدم...از کار و زندگیش میزنه..تو محل کارت میاد به وضوح نریمان رو تهدید میکنه...بی ترس جلوی چندین و چند جفت چشم بهت ابراز علاقه میکنه...وقتی بهش چیزی نمیگی...وقتی همراهش میشی...اون هم تویی که جز سیاوش که برادرته این مدت با یه مگس مرد هم دیده نشدی...من احمق نیستم....
...تکیه دادم به مبل...احساس خاصی داشتم...هم ته دلم یه غنج خاص بود از حمایت حامی که این طور پیچیده بود..هم ناراحت بودم که این حمایتی که هنوز هم هیچ منظور مستقیمی ازش بیان نشده بود این طور توی چشم رفته بود....
_من دوست ندارم توضیح بدم...
_من هرکسی نیستم همراز..من مردیم که بیشتر از چند ماهه بهت ابراز علاقه کردم...دوستت دارم...برای داشتنت تلاش کردم..بهت فرصت دادم...
_بازهم دارید منت سر من میذارید...من هیچ کدوم از این ها رو ازتون نخواستم....
_منتی نیست دختر چرا انقدر عصبانی هستی...
_من میخوام بدونم اصلا این بحث تمرین مارو کی به گوش شما رسونده..
_پویان از دوستهای صمیمی منه.. ..من از علاقه ام بهت گفتم...گفت دورش نپلک فکر نمیکنم بتونی اون مردی رو که من دیدم از میدون به در کنی...
_بین من و دکتر انتظام هیچ چیزی نیست. ...ایشون فقط برای از رو بردن نریمان اونجا بودن....
_همون از رو بردن رو چرا من انجام ندادم؟ یا سیاوش..یا حتی محمد...ما که تو دنیای تو خیلی قبل تر بودیم...ما که اصلا مال همین دنیاییم...
نمی تونستم جوابی برای جمله اش پیدا کنم...حرفش حق بود....
_من فقط میخوام بدونم....همراز اون آدم چی داره؟؟ چی به غیر از پول....
احساس کردم دارم خفه میشم.. .دست بردم تا یقه بلوز یقه اسکی قرمز رنگی که زیر شنل مشکیم تنم بود رو کمی از گلوم دور کنم.. .تا بهتر بتونم نفس بکشم.. پوزخندی زدم : پول؟؟؟!!!! شما چی از من میدونید؟؟؟ پول چیه؟؟؟من اگر چشمم به دنبال پول بود که این همه مرد پولدار برام سبد گل میفرستادن پشت صحنه ...که حتی کارتهاشون رو هم نمیخوندم...چی پیش خودتون فکر کردید....
کمی هول شد...فکر میکنم از عصبانیت بیش از حدم جا خورد : همراز.. .من...جمله مزخرفی گفتم...
_بله مزخرف بود....اصلا شروع این بحث مزخرف بود....ادامه اش هم همین طور.. من برای شما احترام زیادی قائلم...نه فقط به خاطر خودتون.. بلکه به خاطر خودم. ..از سیزده سالگی تا هفده سالگی من با یاد شما و علاقه به شما گذشت....لااقل برای احساسات خودم که احترام قائلم...
_کاش هنوز هم دوستم داشتی...
_ای کاش...ای کاش دوستتون داشتم بله شما دنیاتون به من خیلی شبیه..ما اصلا از یه دنیاییم...اما همه آدمهایی که توی محله یا کشور زندگی میکنن یه موسیقی رو گوش میکنن...یه رنگ رو دوست دارن آیا بهم علاقه یا کشش دارن. ..؟؟
_تو حتی نگران فاصله سنی در این حد زیادتون هم نیستی؟؟
_یه بار گفتم بار دیگه هم تکرار میکنم..بین من و ایشون چیزی نیست...ایشون به حساب نسبت فامیلی...
_تو رو خدا من رو جای احمق ها نذار همراز. ..هر کسی که تو یه اون اتاق بوده فهمیده این آقای دکتر عصا قورت داده گلوش پیش تو گیره...
_از کلمه هایی که به کار میبرید خوشم نمیاد احساس زنهای دم دستی بهم دست میده. ..نیازی نمی بینم از زندگی شخصیم پیش شما بحث کنم یا جوابی پس بدم.. ..من به شما علاقه ندارم...هیچ وقت هم نخواهم داشت....خودتون..خانوادتون. ..نقاشی هاتون. .موفقیت هاتون رو قبول دارم...هر جای دنیا هم که نمایشگاه بذارید میام. ..از تابلوهاتون لذت میبرم...مادرتون رو خیلی خیلی دوست دارم. ..برای نازنین دلم تنگ میشه...دوست دارم بشینم باهاتون قهوه بخورم...از هنر حرف بزنیم...مثل همیشه از نبود کار و پول غر بزنیم...از قبولی بچه ها تو کنکور حرف بزنیم...اما نمیتونم همسرتون باشم چون دوستتون ندارم....
..وا رفته بود...انگار این قدر صراحت رو از من انتظار نداشت..خودم هم نداشتم. ..کف دستهام عرق کرده بود. ..عصبی بودم. ..از خاله زنک بازی پویان...از تحت فشار قرار گرفتن توسط رامین ...جواب پس دادن...
کیفم رو توی مشتم گرفتم و پله های آموزشگاه رو سریع پایین اومدم...هوای دود گرفته رو که نفس کشیدم...بغض کردم برای آینده ای که معلوم نبود..و از تمرینی که حالا خجالت هم میکشیدم توش شرکت کنم.....


_کاش هنوز هم دوستم داشتی...
_ای کاش...ای کاش دوستتون داشتم بله شما دنیاتون به من خیلی شبیه.. ما اصلا از یه دنیاییم...اما همه آدمهایی که توی محله یا کشور زندگی میکنن یه موسیقی رو گوش میکنن...یه رنگ رو دوست دارن آیا بهم علاقه یا کشش دارن...؟؟
_تو حتی نگران فاصله سنی در این حد زیادتون هم نیستی؟؟
_یه بار گفتم بار دیگه هم تکرار میکنم..بین من و ایشون چیزی نیست... ایشون به حساب نسبت فامیلی...
_تو رو خدا من رو جای احمق ها نذار همراز...هر کسی که تو یه اون اتاق بوده فهمیده این آقای دکتر عصا قورت داده گلوش پیش تو گیره...
_از کلمه هایی که به کار میبرید خوشم نمیاد احساس زنهای دم دستی بهم دست میده...نیازی نمی بینم از زندگی شخصیم پیش شما بحث کنم یا جوابی پس بدم....من به شما علاقه ندارم...هیچ وقت هم نخواهم داشت.... خودتون..خانوادتون .... موفقیت هاتون رو قبول دارم...هر جای دنیا هم که نمایشگاه بذارید میام...از تابلوهاتون لذت میبرم...مادرتون رو خیلی خیلی دوست دارم...برای نازنین دلم تنگ میشه...دوست دارم بشینم باهاتون قهوه بخورم...از هنر حرف بزنیم...مثل همیشه از نبود کار و پول غر بزنیم...از قبولی بچه ها تو کنکور حرف بزنیم...اما نمیتونم همسرتون باشم چون دوستتون ندارم....
..وا رفته بود...انگار این قدر صراحت رو از من انتظار نداشت..خودم هم نداشتم...کف دستهام عرق کرده بود...عصبی بودم...از خاله زنک بازی پویان...از تحت فشار قرار گرفتن توسط رامین ...جواب پس دادن...
کیفم رو توی مشتم گرفتم و پله های آموزشگاه رو سریع پایین اومدم...هوای دود گرفته رو که نفس کشیدم...بغض کردم برای آینده ای که معلوم نبود..و از تمرینی که حالا خجالت هم میکشیدم توش شرکت کنم.....


_از همکارهام خجالت میکشم
گلنار کنار پنجره ایستاده بود و به بیرون نگاه میکرد...کوچه ای که به خاطر سرما و تاریکی زود هنگامش به شدت گرفته به نظر میومد....پاهام رو توی شکمم جمع کردم....
_پس متوجه شدی حامی بهت علاقه داره....
_نمیدونم....
گلنار به سمتم چرخید و لیوان رو توی دستش جا به جا کرد...به دیوار پشت سرش تکیه داد : باهوش تر از اون هستی که نفهمیده باشی....
_بحث نفهمیدن نیست...این آدم این مدت به من لطفهایی خارج از عادت هاش داشته...این چند وقت اخیر که وضوحش بیشتر هم بوده...اما مستقیم من هیچی ازش نشنیدم...میترسم دلخوش کنم و شکست بخورم..من تحملش رو اصلا ندارم..
گلنار با محبت نگاهم کرد و اومد کنارم...محکم بغلم کرد : قربونت برم..
احساس کردم اشک توی چشمام نیش میزنه..بغض هم کرده بودم
گلنارکمی ازم فاصله گرفت و به لبهام نگاه کرد که داشت میلرزید و لبخندی زد : با این چشمای معصوم و این لبهای لرزون به حامی اگر نگاه کنی هفت جد و آبادش اعتراف میکنه...
با مشت به آرومی به بازوش زدم : چرت نگو...
_من نمیفهممت...عادت نداری از چیزی لذت ببری؟؟ از حمایت های زیباش؟؟ از حضورش؟؟
_من به همه چیز این وسط شک دارم...من دوست ندارم سرنوشت رها رو داشته باشم...
چشماش رو تنگ کرد :نه تو رهایی نه حامی حامد
لب پایینم رو به دندانم گرفتم و به مبل تکیه دادم و یه دسته از موم که روی سرشونه ام بود رو به دست گرفتم : من چیزی ندارم که برای حامی جذاب باشه...
_تو اعتماد به نفست انقدرا پایین نبود
_بحث برتری کسی بر دیگری نیست ...بحث خیلی غیر همجنس بودنه....
_من همیشه فکر میکردم هنرمند فقط با هنرمند میتونه زندگی کنه...خیلی وقت پیشا...اما تو سیا نشون دادید همچین اجباری نیست...
_امروز رامین با همه بد فهمیش سئوالی ازم پرسید که به جا بود ..گفت حتی به فاصله سنیتون هم فکر نمیکنی؟؟گلنار اون آدم به شدت رسمی وقتی کنار من می ایسته ابهتش من رو میگیره...
_حامی به تو نیاز داره...به همین لطافت تو...به این طرز نشستنت...به این نگاهت و این لبخندت...به تمام عاقلی هات...نترسی هات...مگه تو جمع دوستاش نبردتت؟؟ این آدم اون موقع هم میدونسته داره چی کار میکنه..از تو مطمئن بوده از رفتارهات از منشت پس اون از این فاصله سنی نمیترسه تو چرا میترسی؟؟
_یه دختری تو جمعشون بود تنها کسی که خیلی هم از دیدنم خوشحال نشد فکر میکردم اون بهش بیشتر میاد...
_وقتی همچین جمله ای میگی تو دلت احساسی نداری؟؟
_منظورت حسادته؟؟؟
سرش رو برای تایید تکونی داد ....
_اون لحظه نداشتم....
..چشمام پر شد با انگشت اشاره ام به قلبم اشاره کردم : اما الان این جام میسوزه وقتی یاد اون چشمای خوشگل و عصبیش میوفته ام...
گلنار دوباره بغلم کرد : حالا چرا گریه میکنی؟؟
با پشت دست به چشمام کشیدم : نمیدونم میترسم... اگر اشتباه باشه...
_هیچ رابطه ای درسته مطلق نیست یه نگاه به سیا و آویسا بنداز...به نظرت این رابطه هیچ بخش غلطی نداره؟؟ رابطه مادرهامون رو مثال نمیزنم از پدر خدا بیامرزت که چیز زیادی یادم نمیاد مادر خودم که ازدواجش اشتباه بوده با تمام احترامی که برای پدرم قائلم اما برای مادرم مناسب نبود برای مادررمانتیک من...ازدواجشون از دور تمام استانداردها رو داره سطح مالی خانواده ها یکسان فاصله سنی پنج سال روش ازدواج سنتی اما انتهاش رو ببین دیگه....
_منم از همین میترسم حامی آدم مقراراتی و جدی و کمی متعصبی....من رو که میشناسی...
_تو هم قوانین خودت رو داری...حتی شغلت...تنهایی و آزادیت باعث نشده یه دوست پسر ساده که هر دختر بچه دبیرستانی هم دیگه الان داره رو داشته باشی...من سوقت نمیدم به سمت حامی اما اون آدم قابل احترام ...حمایت گر مودب و تحصیل کرده ایه...ساز میزنه ..آرومه...حالا خوش تیپیش رو هم در نظر بگیر و اینکه وضع مالیش هم خوبه....
_اونش مهم نیست...
_برای تو شاید برای من که خواهرتم مهمه ...دوست دارم با خیال راحت به کارت بپردازی..درد نان نداشته باشی...میخوام تکیه کنی...از زندگیت لذت ببری....
_اما تا زمانی که مستقیم چیزی نشونم...
_حق میدم بهت...بهش رو نده...بذار التماست کنه....بذار بیاد و بره...لذت ببر از این تلاشش..که البته به شدت هم زیرکانه است برای جلب نظرت...یکم دلت رو خوش کن...چیه عین علی غصه خور عاشقیتم با چشمه اشک جوشانه....
با اصطلاحش لبخندی زدم که صدای زنگ در اومد...
__سیاوش..برم زیر غذا رو روشن کنم...مامان هم کم کم پیداش میشه..امشب اینجایی نه هم نیار....


رفتار همکارهام تغییری نکرده بود..من اما استرس های خودم رو داشتم همش فکر میکردم نقل محافل شدم..نریمان ازم دوری میکرد اما نگاهش رو دوست نداشتم احساس میکردم تهدید کار ساز شده..احتمال خیلی قوی محمد هم تماس گرفته بود باهاش اما نگاهش عوض نشده بود برعکس عوضی تر هم شده بود...
تمرین که تموم شد پویان به سمتم اومد : خانوم پاکزاد اگر میتونید این هفته یه قرار بذاریم...
_من با شما هیچ قراری نمیذارم...
لحن تندم باعث شد جا بخوره : آخه من یه بخشی از نمایشنامه رو ندارم...میخوام ازتون...
_آقای دستیار کارگردان ..منشی صحنه که هستن..در ضمن عصر تکنولوژی براتون ایمیل میکنم...
_من بیشتر میخواستم فرصتی داشته باشیم تا من براتون توضیح بدم....
_خبر رسوندنتون به آقای پرتو نیازی به توضیح نداره
_پشیمون نیستم..رامین هم دوره ای منه...دوستش دارم...باید بهش میگفتم بهتون دل خوش نکنه...
_برام مهم نیست به هر حال جواب من به ایشون نه بود....
_خوب با وجود...
_با حضور یا بی حضور کسی...آقای پرتو برای من یه نه گنده هستن...
کیفم رو روی دوشم انداختم و از تمرین بیرون اومد...عصبی شده بودم .ای بابا این روزها هر کسی از سر کوچه ما رد میشد به خودش اجازه میداد راجع به زندگی خصوصی من نظر بده.....
برای دیدن بچه ها میرفتم..قرار بود با هم بریم بیرون میخواستم ببرمشون به شهر کتاب و بعد هم باهم شام بخوریم...با به یاد آوردن حامی نا خود آگاه انگار تمام احساسات تلخم پر کشید و رفت.....لبخندی روی لبم اومد...مستقیم گفته باشه یا نه...این آدم حتی تصورش هم برای من پر از زیبایی بود....


لبخند پهنی روی صورتش بود انتظار نداشتم این ساعت خونه باشه...از همیشه خیلی خیلی خوش تیپ تر بود تو اون کت شلوار قهوه ای سوخته و کروات کرم رنگش...
_خوش اومدی
از وقتی به وضوح پیش گلنار اعتراف کرده بودم انگار که حامی هم از احساس درونیم خبر داشته باشه ازش خجالت می کشیدم
این پا و اون پا کردم ...
_چرا نمیای تو؟؟
_به بچه ها قول دادم...
_خبر دارم برنامتون رو...دوست داشتم همراهتون باشم اما حیف که جلسه دارم..
لبخند بدجنسانه ای زدم و با لحن پر از شوخی گفتم : دعوت بودید مگه؟؟
یا ابروش رفت بالا سرش رو کمی خم کرد...نفسش این بار به گونه ام میخورد : نیازی به دعوت نداشتم...برای بودن با خانواده ام....
..این آدم عادت کرده بود با هر جمله اش قلبم رو نوازش کنه...
_یه ده دقیقه ای قبل از رفتنون وقت داری با هم حرف بزنیم؟؟
_چیزی شده؟؟
با دست به سمت صندلی های تراس اشاره کرد ...یکی از صندلی ها رو برام کشید...این آدم حقیقتا جنتلمن بود...با استیل خاص خودش پشت میز نشست : چیزی میخوری؟؟
_نه با بچه ها داریم میریم بیرون...
_که بازم چیزهای چرت و پرت بخورید
_با بچه طرفی؟
خنده با مزه ای کرد : کوچولویی دیگه به خصوص وقتی این طوری بق میکنی...
اخمام رو مصنوعی درهم کردم....
دستاش رو به هم قفل کرد و خم شد روی میز... : نازت زیاده...
چونه ام دیگه کم کم چسبیده بود به سینه ام ...
_کجا میخواید برید دقیقا؟؟
_شهر کتاب بعد میریم یه دور میزنیم...بعد هم شام میریم بیرون...
_عالیه با قسمت دورش یکم مشکل دارم....
_عادت کن...
_به دور دور تو خیابون هیچ وقت عادت نمی کنم....حال این یه بار..اجازه میدم...
کلمه اجازه میدم رو انقدر با مزه ادا کرد که بیشتر از شاکی شدن خنده ام گرفت....
_دیدی بلدم چونه ات رو از قفسه سینه ات دور کنم....
..سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم که انقدر با محبت داشت نگاهم میکرد....
_میخوام با هات یه مشورتی بکنم همراز....
_مشورت؟؟
_حامد سرحال تر شده....کم صبر تر هم شده..این مدت ذهن بچه ها هم کمی آماده تر شده..نظرت چیه فردا عصری بعد از کارت بیای با هم ببریمشون آپارتمان حامد؟؟
..تو دلم یه بندی پاره شد انگار..استرس زیادی بهم منتقل شد که فکر میکنم از نگاه حامی دور نموند...دستاش رو روی میز جلو آورد و مشتم رو بین دستهاش احساس کردم...
لحنش آروم بود و نوازش گونه : میترسی؟؟
_خیلی...از آسیب دیدن بچه ها...از تنهایی خودم...
_تنهایی؟؟
_اگه دیگه من رو نخوان چی؟؟
فشار دستهاش بیشتر شد... : نگام کن ببینم....
با لج بازی نگام رو به انگشتهای مردونه و کشیده اش که حالا حس نوازش شدن رو باهاشون چشیده بودم دوختم...
_ترسهات بی موردن....من بهت قول میدم هیچ چیزی عوض نشه...محبت بچه ها بهت بیشتر میشه که کمتر نمیشه...
_اونا تنها هدف من برای زندگین...وگرنه بعد از اون همه مصیبت کن هیچ وقت سرپا نمیشدم و برای زندگیم مبارزه نمیکردم...
دستش رو کمی نوازش گونه روی مشتم کشید : ما ...یعنی..من خانواده ام و از همه بیشتر حامد بابت همین حس زیبات بهت مدیونیم....
..دستم رو نا خود آگاه بیشتر توی دستش قایم کردم...این کارم لبخند زیبایی روی صورتش آورد... : حالا اجازه میدید در رکابتون باشم...
_این چه حرفیه؟؟؟!!
_من فردا میام دنبالت باهم بچه ها رو بر میداریم و حدود های ساعت 8 میریم خونه حامد...
خواستم چیزی بگم که گفت :قرار گذاشتیم بهش فرصت بدیم....
_میترسم این فرصت به ضرر بچه ها تموم بشه...
_ما اجازه نمیدیم..من و تو...
..از کی..من و حامی ما شده بودیم؟؟ شده بودیم حتما..که این مرد جدی انقدر با اطمینان داشت نگاهم میکرد....چه قدر اطمینان توی نگاهش رو دوست داشتم..حس میکردم تو امنیتم با این لبخند..با این نگاه....
_حالا هم بچه ها رو صدا می کنم..راننده و ماشین من در خدمت شما...من هم کم کم برم به یکی از کسالت آورترین جلسه های دنیا برسم...
_به ماشین احتیاجی نیست...
_این رو تو تعیین نمیکنی....من میگم هست بگو چشم....
_جدی نیستی...مطمئنم....
لبخندی زد و با گذاشتن دستش پشت کتفم به سمت در عمارت هدایتم کرد....


به مبل تکیه دادم و سرم رو بردم عقب..نا خود آگاه لبخندی روی لبم اومد بچه ها امروز واقعا خسته ام کرده بودن اما عصر و شب فوق العاده خوبی رو باهم داشتیم...به خصوص که نزدیکهای ساعت 9 وقتی میخواستیم برای شام بریم حامی زنگ زده بود و پرسیده بود کجا هستیم و خودش رو خیلی شیک همراهمون کرده بود....وقتی چهار نفری پشت یه میز تو یکی از شلوغ ترین پیتزا فروشی های شهر نشستیم با وجود اخم وحشتناکش به سه تا پسر جوونی که میز کناریمون نشسته بودن و همین طور برداشتن سس کچاب از جلوی دست نیوشا..تازه متوجه شدم وقتی میگفت برای بودن با خانواده اش نیازی به دعوت نداره منظورش چیه...هم برای من هم برای بچه ها حضورش آرامش و امنیت مطلق بود انگار که هر مسئله ای رو میتونست حل کنه...از باز کردن در نوشابه بد قلق تا محکم کردن شالگردن دور گردن من تا بغل کردن کوشا تنبل...همین کارهای آروم و شاید از دید دیگران کم اهمیتش هم برای من و هم بچه ها لحظه هامون رو زیباتر می کرد...
صدای زنگ در واحد من رو از جا پروند منتظر کسی نبودم از چشمی نگاه کردم زینب خانوم همسایه طبقه بالا و دامادش بودن تعجب کردم شالم رو روی سرم انداختم و در رو باز کردم...
_سلام مادر ببخشید شب این موقع مزاحمت شدیم نبودی منتظرت شدیم دیر شد...
از نگاه دامادش و لحن خودش کنایه میبارید...برام مهم نبود حساب من پاک تر از این بود که بخوام به این مزخرفات فکر کنم با بهایی بدم...
هنوز تو چهارچوب در ایستاده بودیم و متوجه شدم که حرفشون مهم تر از این حرفها باید باشه پس تعارف کردم که داخل بیان...
دامادش مرد سر به زیری بود خواستم وارد آشپزخونه بشم
_بیا بشین همراز جان مادر الان وقت پذیرایی نیست....
رو به روشون نشستم و منتظر بهشون نگاه کردم...
_غرض از مزاحمت همراز جان همون بحث چند وقت پیشه...قرار بود روش فکر کنی..دخترم این موقعیت خیلی خوبیه....
..کمی طول کشید تا بتونم داده های مغزم رو پردازش کنم و برسم به شریک شدن برای تخریب خونه...ناخود آگاه نگاهم رفت سمت قاب آبی رنگ پنجره و شیشه های برش گردش و گلدونهام....یه نه گنده توی سرم بود ...
_من..زینب خانوم من اصلا از این چیزا سر در نمیارم...
دامادش همون طور که به زمین نگاه می کرد : این آقایی که میخواد خونه رو بکوبه مرد مطمئنی سالهاست داره این کار و میکنه به نفع شماهم هست به جای یه واحد قدیمی و کلنگی دوتا واحد نو ساز دستتون رو میگیره سرمایه تون دو برابر میشه....
...قدیمی!!! کلنگی!!...خب بود..خونه قدیمی بود اما پر از خاطره هم بود..پر از داشته ها و نداشته ها...بیشتر از سی سال همسایگی هم بود...تو پله هاش بازیهای کودکانه هم بود...
ادامه داد : ببینید این خونه دیگه به درد نمیخوره..افتاده به خرج...
..فکر میکنم از همون سالهایی که ما آدمها فکر کردیم هر چیزی که مدرن و جدید قابل احترام از همون سال هم شروع کردیم به خونه خاطرات آدمها به درد نخور گفتن...
_ببینید آقای؟؟
_شمس هستم...
_ببینید جناب شمس..وضعیت ساکنین این ساختمون کمی پیچیده است...به جز زینب خانوم مادام یه پیرزن تنهاست که هیچ کس رو نداره..کی براش اسباب کشی کنه؟؟اصلا کجا بره تا این ساختمون ساخته بشه؟ من هم همین طور اگر میبینید به عنوان یه دختر تنها دارم راحت زندگی میکنم چون تو این محل همه من رو میشناسن...همسایه ها رو من شناخت دارن....
زینب خانوم : دخترم خوب تو هم فامیل داری..دوست و آشنا داری...
..خوب میدونستم منظورش به رفت و آمدهای من با ماشین حامی تو این چند وقته...دستام نا خود آگاه مشت شد...:زینب خانوم شما که تمام زندگی من رو میدونید برای من سخته..برای مادام هم سخته....
_میدونم عزیزم اما این به نفع همه ماست...
آقای شمس : مادر جون اینا هم به خونه به این بزرگی احتیاجی ندارن...تمیز کردنش براشون سخته...لااقل یه واحد دیگه هم دستشون رو میگیره....
..چیزی برای گفتن نداشتم...
زینب خانوم : امشب مزاحمت شدیم که قراربذاریم آقای سازنده هم بیاد یه جلسه داشته باشیم...
...جلسه؟؟ بین کیا؟؟ من که نمیتونستم سه تا عدد رو با هم جمع ببندم...؟؟؟مادام ؟؟؟ یه طرف هم یه سازنده بساز بفروش و مرد همه فن حریفی مثل این شمس که روبه روم بود...
_آخه....
_مادام هم راضیه...
نفسم رو بیرون دادم...گذاشته بودن لای منگنه..اگر مادام هم راضی باشه راضی نبودن من دردی رو دوا نمیکرد...: باشه زینب خانوم قت جلسه رو تعیین کنید....
..همون لجظه موبایلم زنگ زد حامی بود...با دیدن اسمش روی صفحه موبایلم هم لبخندی روی لبم اومد : بله..
_سلام خواب که نبودی...؟؟
خواستم جواب بدم که آقای شمس گوشی به دست بلند شد و سلام و علیک غرایی کرد...
حامی پشت خط چند لحظه ای سکوت کرد...
_الو....
_کی خونته؟؟
..سئوالش زیادی خشن بود : همسایمون و دامادشون....
_این وقت شب؟؟؟
_منتظر من بودند گویا...برای مشکلات ساختمون اومدن....
_مشکلات خونه تو؟؟ چیزی شده؟؟؟
_تو نگران چی هستی؟؟
_خوب نگران تو....
...لبخندی روی لبم اومد : من خوبم..چیز خاصی هم نیست..میشه من بعد از رفتن مهمون هام باهات تماس بگیرم...
_من بیام؟؟!! الان خلوته...یه ربع دیگه اونجام....
آقای شمس هم تلفنش رو قطع کرده بود و با زینب خانوم منتظرم بودن....
کمی صدام رو پایین تر آوردم : باور کن هیچی نیست..الان منتظر من هستن برم؟؟؟
_رفتن بهم زنگ میزنی....
..از لحن دستوریش خنده ام گرفته بود....

از کل ماجرای اومدن زینب خانوم همراه با دامادش این نصیبم شد که دلم برای زینب خانوم سوخت...موقع خداحافظی که آقای شمس پله ها رو داشت میرفت بالا زینب خانوم با پر چادرش اشک چشمش رو پاک کرد : منم دلم نمیخواد این خونه تخریب بشه..اون درخت انجیر تو حیاط رو من خودم کاشتم اما چه کنم مجبورم...دخترم و دامادم مستاجرن..نمیرسونن باید بهشون کمک کنم..تو هم جوونی یه واحد دیگه رو اجاره میدی کمک خرجت میشه....
شالم رو از سرم کشیدم و نفسم رو محکم بیرون دادم...دوست نداشتم این خونه دست بخوره...رفتم کنار پنجره و بیرون رونگاه کردم تو این مدت باید یه خونه رهن میکردم...کجا؟؟ کجا برای یه دختر جوون بیست و سه ساله مناسب بود؟؟؟...به ساعت نگاه کردم شده بود دوازده..یاد حامی افتادم...چی کارم داشت... با زنگ اول گوشی رو برداشت : الان رفتن؟؟؟
خنده ام گرفته بود از این همه نگرانیش: نه یه ربعی میشه....
صای در کمدش اومد ...
_ببخشید خواب که نبودی؟؟
_نه داشتم لباس میپوشیدم بیام...
_شوخی میکنید ؟؟؟ بابا من سالهاست دارم تنها زندگی میکنم....
_من به اون سالها کار ندارم....حالا چی می خواستن؟؟ این همسایه شما فکر نمیکنه یازده شب ادم خونه یه دختر جوون نمیاد؟؟....تو چرا در رو باز کردی؟؟
_سئوالهات رو یکی یکی مطرح کنی جوابت رو راحت تر می دما...ساختمون یه مشکلاتی داره...خوب قدیمی شده....
..نمیدونم چرا بهش نگفتم....فعل موضوع با تمام اهمیتش باید مسکوت میموند نمی خواستم همش باری به دوشش اضافه کنم...
_خیلی خوش بینانه فکر میکنم اگر چیزی بشه بهم میگی همراز....
_اگر مسئله ای باشه که نتونم حلش کنم مطمئن باش میگم....
_بتونی یا نتونی بگو....
_باهام کار داشتی؟؟
موضوع رو عوض کردم...این طوری میخواستم از دروغ گفتن امتناع کنم....
نفسش رو بیرون داد و بدون اینکه این چرخش موضوعی رو به روش بیاره گفت : میخواستم بگم فردا قبل از رفتن به خونه حامد بچه ها رو اول ببریم بیرون یکم بهشون ذهنیت بدیم...
_من امشب یکم تو گوش نیوشا خوندم...
_میدونم اما کوشا شاکی تره...
_الان به امتحاناتشون نزدیک کاش میشد بذاریم برای بعد..
_با مدرسه شون صحبت کردم هر چه قدر دیر تر سخت تر...تو نفوذت از همه ما بیشتره...تو بگی خورشید آبی هستش اینا میپذیرن..میدونم داری تو رودربایستی من این کار رو میکنی...اما جبران میکنم...قول میدم.....


موهام رو مثل همیشه روی شونه هام رها کردم..بلند شده بود ولی هنوز لوله لوله بود...باید بازهم فرش میکردم...از شدت استرس به فکر های چرند رسیده بودم..امروز تمرین واقعا بی چاره ام کرده بود نه ساعت بدون وقفه سرپا بودم و الان زانوهام طاقت وزنم رو نداشتن...و استرس و نگرانی بچه ها هم یه جوری داشت دیونه ام میکرد....
گوشی رو بین صورتم و شونه ام گذاشتم...
سیاوش : چرا یهو میری تو کما وسط حرف زدن؟؟
_ذهنم جمع نمیشه مرد حسابی چه توقعی ازم داری؟؟
_من نمیفهمم چرا اینا انقدر از تو توقع دارن..
_من خودم هم طاقت ندارم نرم...
_همه این مسائل تموم شه...یکی دوماه دیگه قبل از شروع اجرات یه مسافرت دو سه روزه بریم...داری داغون میشی....
_سیا....
_بله ..این لحن سیا خر کن رو به کار که میبری من به عر عر میوفتم....
_آقای مهندس درست صحبت کن...
خنده تلخی کرد : مهندس شدم نه؟؟؟
_قدرت رو میدونه؟؟؟!!
..هر دومون خوب میدونستیم منظور من کیه....
_دوستش دارم و دوستم داره...هرکاری براش کردم و نکردم نوش جون نگاهش...
_کی میره این همه راهو؟ کاش یکی این جوری عاشق من بود...
_والا ما باید بیایم پیش ایشون شاگردی...
_کی؟؟؟
با لحن مسخره ای گفت : سبزی فروش محلتون...خودتی مموش...
_گلنار رو دست تمام کانالهای خبری زده...
_من قبل از اون فهمیده بودم فقط دلخوردم چرا به من چیزی نگفتی...
_سیا ببخشید...
_بیخیال مموش جونم میخواستم حال و هوات عوض شه....مراقب خودت باش..زیاد به خودت فشار نیار...من گوشی بدستم...هر وقت احساس کردی نمیخوای این انتظام ها رو ببینی یه زنگ کافیه....
جلوی در ایستاده بودم و چشم دوخته بودم به سرخیابون و منتظر حامی وبچه ها بودم....پیچیدنشون توی خیابون به استرسم اضافه کرد...
بچه ها پشت نشسته بودن...در جلو رو باز کردم و حضور هر سه نفرشون رو نفس کشیدم دلم میخواست تا ته دنیا همین شکلی بمونم...هیچ چیزی عوض نشه...
هر دو از پشت سر از گردنم آویزون شدن و ماچ بارونم کردن....
حامی با لبخند : موهاش رو کندی کوشا....
_سلام...
_چه عجب من رو هم دیدی؟؟..
...حسودی کرده بود؟؟؟ خنده ام گرفت...اگر روزی کسی بهم میگفت اون دکتر بد اخلاق و جدی این طوری حسودی میکنه بدتر از کوشا فکر میکردم عقلش رو از دست داده....
حامی فیلم مورد علاقه بچه ها رو توی دستگاه گذاشت و اونها هم تکیه دادن به صندلی و مشغول شدن....
ناخن هام رو به هم میزدم...به ساعت ظریف دور مچم نگاهی انداختم...دوساعتی حداقل وقت داشتیم...نمیدونستم بعدش چی میشه....کمی سرش رو به سمتم خم کرد : دیگه مشکلی که پیش نیومد تو تمرین ها...؟
نگاه آشغال نریمان رو اگر فاکتور میگرفتیم...: نه با فاصله ازم راه میره...
_به نفع خودشه که این فاصله رو حفظ کنه دفعه بعد بهش تذکر نمیدم صورت مسئله ی بودنش رو پاک میکنم...
_خطرناک شدی
_کسی حق نداره رو حساسیتهای من دست بذاره....
نگاهی به پشت سرم کردم نیوشا و کوشا غرق فیلم بودن به سمتش برگشتنم و زیرچشمی به نیم رخش نگاه کردم ...
_کجا بریم باهاشون صحبت کنیم؟؟
_میریم یه بستنی فروشی جمع و جور...نیوشا تقریبا فهمیده ماجرا از چه قراره...
_چیزی نمیشه مگه نه؟؟؟
_نه....نه تا وقتی تو هستی...من هستم...اونها تحت هر شرایطی ما رو دارن.. و از این به بعد پدرشون رو هم دارن...
_دوست دارم فکر کنم این داشته هاشون همه نداشته های این چند سالشون رو جبران میکنه....
_کاش من هم بتونم خیلی چیزها رو برای تو جبران کنم....
_من ؟؟؟
لبخندی زد : بله خود خود شما.....


بستنی توت فرنگی شون داشت آب میشد ..بهش دست نمیزدن و دست من روی زانوهام میلرزید...حامی اما جدی و طوری که انگار همه چیز عادیه نگاهشون میکرد....
کوشا دست به سینه نشسته بود....و نیوشا چشماش خیس بود...با وجود سن و سالشون به خاطر تربیتی که داشتن توی جمع داد نمیزدن یا عکس العمل نشون نمی دادن و به همین خاطر هم حامی این جا رو که تقریبا خالی بود اما یکی دوتا میزش پر بود رو انتخاب کرده بود که جا برای قهر و داد و بیداد رو بگیره....
دستم رو به سمت کوشا بردم و گونه نازش رو لمس کردم : همرا زقربونت بره ما بارها این چند وقت راجع بهش حرف زده بودیم....
سکوتش اعصابم رو بیشتر مختل میکرد....
نیوشا آرنجم رو محکم گرفت : تو هم میای مگه نه؟ ما رو هم باهاش تنها نمیذاری.....
_البته عروسکم...البته...بهتون قول میدم بیشتر از سه ساعت طول نکشه...بعدش امشب رو بیاید پیش من....فردا هم مدرسه نرید منم سر کار نمیرم....
کوشا : تو ماکارونی درست میکنی...کتاب میخونیم..پازل بازی می کنیم....
بغضم رو قورت دادم : همه این کارها رو انجام میدیم....بهتون قول میدم...
نیوشا: دوستش ندارم...
_به خاطر من نیوشا..فکر میکنم من رو قبول داشته باشی....
هر دو دلخور بودن و ترسیده و من خودم رو وسط گذاشته بودم...پیچیدیم تو محله خیلی خلوتی جلوی یه ساختمون آجر سه سانتی نسبتا قدیمی....محله لوکس و ساکت و پر دار و درختی بود ...
حامی ماشین رو پارک کرد قیافه اش هنوز هم جدی بود ....چهره بچه ها به شدت مضطرب و عصبی بود از خودمون متنفر بودم که به خاطر چیزی که خودمون هم شاید بهش خیلی اعتمادی نداشتیم داشتیم دنیاشون رو عوض می کردیم...با اصرار...
حامی هم به نظر خیلی آروم نمیرسید..برگشت به پشت سرش : کوشا عمو جون خیلی برام عزیزید پس این طوری نگام نکن عمو...
کوشا عصبی تر از نیوشا به نظر میرسید اما من مطمئن بودم به خاطر سن کمش و البته پسر بودنش حامد رو زودتر میپذیره...
از ماشین که پیاده شدیم...نیوشا یی که یخ کرده بود رو محکم تر بغل کردم...کوشا رو هم...گونه هر دوشون رو بوسیدم : یه روزی میشه هر دوتون بابت امروز از ما تشکر میکنید...
..و من آیا خودم هم به این جمله اعتقادی داشتم؟؟ به امید روزی بودم که حامد ما رو سرافکنده نکنه...
حامی دستش رو پشت بچه ها گذاشت و اونها رو زیر بال خودش گرفت و کمی جلوتر باهاشون حرکت کرد...و من جلوی باز پالتوم رو تو دستم گرفتم و فک کردم من به این مرد اعتماد داشتم..اون کار غلطی نمیکرد....پیشونیم رو خاروندم و وارد شدم....

در بزرگ و اشرافی قدیمی که باز شد..حامد رنگ پریده تر از همیشه تو چارچوب در پدیدار شد....نیوشا دست به سینه و شاکی بود ..کوشا پشت زانوی حامی قایم شد....
حامد اما انقدر غرق این دو موجود بود که ما رو نمیدید...شاید خودش رو میدید با تمام اشتباهات و کمبودهای این چند وقت...شاید تمام اون چیزهایی رو میدید که میتونست خیلی ساده تر از این حرفها داشته باشه....
پشت بچه ها قرار گرفتم....نگاه خیس حامد به دو موجودی بود که هیچ کدوم نه تنها مهربان که حتی آشناهم نگاهش نمی کردن و من پرسیدم شاید باید این کار رو با یه متخصص انجام میدادیم....حامی : سلام...
سلام حامی دستهای خشک شده توی هوای حامد برای به آغوش کشیدن بچه ها رو پایین آورد..دستهایی که تازه دیده بودم و گویا از ابتدا باز شده بودند و حالا نا کام مونده بودن....پشتش هنوز خم بود..شاید از اون روز سر خاک رها این پشت دیگه راست نشده بود....
حامی نگاهی به سمت بچه ها که حالا پشت من پناه گرفته بودن و من ترسشون رو نمیدیدم بلکه با بند بند وجودم حس میکردم کرد .. : بچه ها نمیخواید سلام کنید...
حامد چشهاش رو با انگشتهاش فشرد و این یعنی اون اشکهای لعنتی که برای من ارزشی نداشتن رو پاک کردن..با صدای خسته ای گفت :کاریشون نداشته باش حامی بیاید تو یخ کردید....
کمکشون کردم تا پالتوهاشون در بیارن..کوشا خم شد به سمتم : تو هنوز هم ما رو دوست داری مگه نه؟؟؟ قرار نیست ما اینجا باشیم مگه نه؟؟؟
بغض لعنتی این چند وقت رو قورت دادم و لبخندی زدم که شبیه هر چیزی بود جز لبخند : آخه فدات شم این چه حرفیه...ای کاش میتونستی بفهمی من چه قدر عاشقتونم....
نیوشا : عمو هم از ما خسته نشده مگه نه؟؟
_عمو هیچ وقت از شما خسته نمیشه....
حامی پالتو به دست به سمت بچه ها اومد و من چه قدر دلم میخواست ازش خواهش کنم بچه ها رو بغل کنه و قبل از اینکه من حرفی بزنم جفتشون رو محکم محکم بین بازوهاش گرفت و من لبخندی زدم...همون لبخندی که انقدر پنهان شده بود که آشکار شدنش تو این وضعیت به نظر بعید میرسید....
خونه حامد آپارتمان قدیمی ساز چهار خوابه و خیلی شیکی بود که از سقف و زمین و وسایل همه چیز چوبی بود با شومینه با مزه گوشه سالن که روشن بود...همه چیز به نظر تمیز میومد و برای خونه یه مرد مجرد بیش از حد تمیز و شیک بود....
خودش مستاصل وسط هال ایستاده بود..روی میز انواع خوراکی های باب طبع هر بچه ای بود و معلوم بود چه قدر برای امروز برنامه ریزی کرده ....
سعی داشت خودش رو جمع و جور کنه و لبخند بزنه..هر چند اون چشمهای خیس رو نمیتونست پنهان کنه....من همراه با بچه ها روی کاناپه نشستم ...و حامد هول و ترسیده اولین ظرف روی میز رو به سمت بچه ها گرفت...پر از پاستیلهای رنگی بود...
_بخورید میدونم دوست دارید...
نیوشا : تو هیچی نمیدونی...
من با اخم : تو نه شما...و اینکه آدم با پدرش این طوری حرف نمیزنه...
کوشا : منم نمیخورم الانم میخوام برم این جا رم دوست ندارم..میخوام برم خونه همراز....
من عصبی دستی به موهام کشیدم و به پشتی مبل تکیه دادم : ولی من اینجا میمونم..دعوت شدم و میخوام از این پاستیلها هم بخورم و فکر میکنم این خرسهای رنگی خوشمزه تر از این حرفها باشن....
حامد با التماس و تشکر فراوونی نگاهم کرد به منی که خودم از این ادکلن تند و قدیمی پیجیده توی خونه که من رو یاد گذشته می انداخت متنفر بودم اما...برای تمام بی پدری هایی که خودم کشیده بودم دلم میخواست یه جورایی به ابن مرد ترسیده ای که بیشتر الان شبیه یه پسر بچه نوجوون با اعتماد به نفس پایین بود تا مردی در آستانه چهل سالگی و پدر دو بچه کمک کنم..به عموی اخمو و جدی که پا روی پا انداخته بود و گوشه سالن نشسته بود و نمیفهمیدم توی ذهنش چیه اعتماد کرده بودم....
در ادامه حرفم یه پاستیل توی دهنم گذاشتم و پشت سرم کوشا و نیوشا هم برداشتن و من احساس کردم با این حرکت بچه ها حامدی که لرزش زانوهاش رو به وضوح میدیدم هول تمام ظرف رو جلوشون گذاشت کمی اعتماد به نفس پیدا کرد : بیشتر بردار پسرم...
و من احساس کردم کوشا این پسرم رو با تمام مقاومت هاش دوست داشت....حامد رو به روی بچه ها غرق درشون نشسته بود....بچه هایی که حالا اون خرسهای رنگی میوه ای رو توی مشتشون داشتن و بخشیش رو توی دهانشون....
دستی به موهای نیوشا کشیدم : قربونت برم خوبی؟؟؟
خرس آبی رنگ رو توی پیش دستیش گذاشت : بریم....
حامد که همه نگاهش به بچه ها بود هول از جاش بلند شد و پیشونیش رو که خیس شده بود رو با دستمال پاک کرد و به سمت آشپزخونه رفت : نه هنوز زوده دخترم براتون شیر کاکائو آماده کردم
و من دلم میخواست برای وضعیتی که توش گیر کرده بودیم بشینم و مفصل اشک بریزم....
حامی نگاهی بهم کرد و زیر لب گفت : آروم باش....
و من فکر می کردم حالا که از صبح توپ رو تو زمین من انداخته چه طور آروم باشم؟؟
از پشت تیره کمرم قطره های عرق سرد میرفت....تو لیوانهای بچگانه نویی که معلوم بود مخصوص امروز خریده شدن حامد از آشپزخونه بیرون اومد و جلوی بچه ها کیک شکلاتی گذاشت و لیوان صورتی رنگ باربی جلوی نیوشا و جلوی کوشا هم اسپایدر من...
نیوشا لیوان رو دستش گرفت : من باربی دوست ندارم...همراز همیشه برامون قصه های دیگه ای میگه...
حامد که مرتبا از سمت بچه ها انگار از آزمون رد میشد لرزان گفت : من نمیدونستم دخترم...هر داستانی که خالتون براتون میگه با هم میریم و لیوانش رو میخریم...
کوشا اما از اسپایدر منش راضی بود انگار...
نیوشا : ما جایی نمیایم عمو نمیذاره با غریبه بیرون بریم ...
..و من با ید خوشحال میبودم از تمام اون تخریب غرور اون مرد وسط سالن شیک خونه اش...این داغون شدنش توسط دخترک ده سالش برای من باید یه جشن انتقام میبود اما نبود...من ته اون نگاه ملتمس و امیدوار تمام این نیم ساعت آنچنان خواستنی دیده بودم که این حرف نیوشا آتش دلم رو خنک نکرد بیشتر ترحم بر انگیز بود...
حامی : نیوشا...حامد پدر شماست..من عموتم چون برادرشم....اون به شما نزدیک تره پس غریبه نیست...
کوشا لیوانش رو روی میز گذاشت و سکوت کرد....
نیوشا : بره پیش بچه ها خودش....
حامد جلوشون زانو زد : بچه های من شمایید ....
_دروغ نگو..من خودم شنیدم که نرگس خانوم به مامان فریده گفت گریه نکن تا حالا حتما حامد بچه دار هم شده...
..ومن حتی یادم نیمومد نرگس خانوم کیه و میخواستم بعد ها این عادت زشته گوش ایستادن رو از این دختر بگیرم و یا شاید این عادت حرف مفت زدن رو تو خاندان انتظام.....
حامد دستش رو دراز کرد تا بافته موهای نیوشا رو بگیره که نیوشا عقب تر رفت ...
_نرگس خانوم هر کسی که هست اشتباه کرده من بچه ای به غیر از شما ندارم...من دوستتون دارم...
کوشا : نداری....
حامی : امکان نداره پدری بچه اش رو دوست نداشته باشه...ما اون شب هم باهم صحبت کردیم...گفتم مردونه فکر کنیم...مردها هم رو بهتر میفهمن....
کوشا دست به سینه نشست و حرفی نزد...من از این داستانهای مردونه زنونه چیزی حالیم نمیشد....من بغض این مرد رو میدیدم...بغضی که اگر میترکید سیلی راه می انداخت به اندازه تمام این سالهای اشتباه خودش....
دستی به سر بچه ها کشیدم : ای کاش پدر من بود....ای کاش پدر من زمانی که مامان رهاتون گریه میکرد...یا زمانهایی که من تنهام بود....
اشک سمج گوشه چشمم رو پاک کردم : پدرتون شما رو دوست داره..میخواد با شما صحبت کنه..ما امشب اومدیم خونه شون مهمونی...
نیوشا با چشمای رهاییش نگاهم کرد....
_من بهتون قول میدم....
حامد : خالتون راست میگه من عاشقتونم...شاید اگر بزرگتر شید بتونم براتون توضیح بدم چی شده..... میخوام بهتون یه چیزی نشون بدم....
بچه ها با لج بازی روی مبل نشستن و تکون نخوردن....
من : پاشید دیگه عزیزای من م..شاید یه چیز خیلی با مزه باشه....
نیوشا : به شرطی که بعدش بریم...
هر دوشون بدون این که خیلی مشتاق باشن پشت بند حرف من بلند شدن....و من حامد رو دیدم که چه قدر مشتاق در آغوش کشیدنشونه.....
حامی زیر لب گفت : ازت ممنونم.....
به سمت اتاق خواب ها رفتن که کوشا برگشت به سمت ما : همراز و عمو هم بیان..تو داری ما رو کجا میبری؟؟؟
بلند شدیم از جامون بچه ها احساس امنیت نداشتن و خوب میدیدم تمام تلاش حامد رو برای کنترل کردنه خودش و داغون و داغون تر شدنش رو بچه ها ش بهش اعتماد نداشتن .....
حامد در اتاق بزرگی رو باز کرد...اتاق خیلی خوشگلی که به زیبا ترین صورت ممکن با رنگ یاسی رنگ پر از عروسک و تور و پارچه تزئئین شده بود و من برق نگاه نیوشا رو دیدم این همون اتاقی بود که تو عمارت ازش خبری نبود....و گوشه اتاق سبد حصیری کوچیکی بود....حامد ترسان از رد شدنه دوباره اش سبد رو نزدیک آورد و روی زمین گذاشت و درش رو باز کرد...به چشم هام اعتماد نداشتم...یه توله سگ خیلی کوچولوی سفید رنگ بود با یه لک حنایی رو پیشونیش...انقدر کوچیک بود که دل من رو هم برد چه برسه بچه ها که نا خود آگاه همه چیز رو فراموش کردن و اون رو محکم بغلش کردن ....
و برای اولین بار این مدت حامد لبخندی زد.....شاید بعد از تمام شکستهای پاستیلی و لیوانی امشب..این جاندار دوست داشتنی تنها نقطه پیروز این آقای مثلا پدر عجمی بود......


_میاریمش اینجا؟؟؟
پتو رو کامل روش کشیدم و گونه اش رو بوسیدم... و فک کردم من خودم هم امروز فردا جایی اینجا ندارم چه برسه یه توله سگ که هنوز یه ماهش هم نبود....
نیوشا : بلده ازش نگه داره؟؟
منظورش به حامد بود... لبخندی زدم : قرار شد شما هی برید بهش سر بزنید....
کوشا : اگر میاوردیش خونت ما مجبور نبودیم بریم اونجا...
_دلت میاد تپل..دیدی چه اتاقای خوشگلی براتون آماده کرده بود...
..الحق هم که سنگ تموم گذاشته بود...اتاق قرمز و سفید و مشکی کوشا با اون تخت ماشینی و دیوارهایی که پر از نقاشی ماشین و بیل مکانیکی هم واقعا قابل توجه بود.....
صبر کردم تا خوابشون ببره...شب خیلی سختی بود براشون هرچند با حضور فندق اون سگ دوست داشتنی کمی همه چیز راحت تر به نظر میومد...
بافت نارنجی رنگ آستین بلندم رو مرتب کردم و شلوار جین پاره پاره ام رو هم پام کرد و موهای فرم رو رها روی شونه هام انداختم و وارد سالن شدم که حامی توش پا رو پا انداخته بود و با استیل بی نهایت تو دل بروش داشت توی موبایلش دنبال چیزی میگشت...
با حس کردنه اومدنم سرش رو بالا آورد و لبخند پر مهری زد : خوابیدن؟؟
_یکم به زور اما بله....
خودم رو تقریبا روی کاناپه پرتاب کردم...
دستهاش رو روی پاش گذاشت و پاش رو از روی پاش برداشت لحنش پر از نوازش بود : خیلی خسته شدی.....اذیتت کردیم....
چشمام رو با انگشت اشاره و شصت دست راستم کمی فشار دادم : خوبم...
_تو همیشه خوبی....
لبخندی زدم به تمام نوازشهای زیبای کلامش....
_حامد بهت آخرش چی گفت؟؟
..نه مطمئنن به حامد حسودی نمی کرد...
_ازم تشکر کرد...رها ازم راضیه مگه نه؟؟؟
_البته که راضی...
_میترسم....
_ خسته و کلافه به نظر میرسی..بریم بیرون؟؟؟
به ساعت نگاه کردم یازده بود...کجا میخواستیم بریم؟؟؟پر از سئوال نگاهش کردم...
_یکم قدم میزنیم....
نگاهی به اتاق بچه ها انداختم : بچه ها بیدار میشن میترسن...
_بچه که نیستن...بیدار نمیشن...بشن هم زنگ میزنن...همین اطراف میریم..بریم تو هم یکم ذهنت رو خالی کن...شب بتونی بخوابی...

باورم نمیشد تو پارک یکی دو محله بالاتر ساعت یازده و بیست دقیقه با حامی روی نیمکت نشسته باشم..شب جمعه بود و تقریبا پارک پر بود ...ولی شلوغ نبود....
روی یه نیمکت نزدیک هم نشستیم....
_سردته؟؟؟
نگاهش کردم . سرم رو به نشانه نه تکون دادم...لبخندی زد بهم....
_امشب خیلی خیلی اذیت شدی....
_حامد میتونه مگه نه؟؟
_میتونه...
...حامی وقتی با این صلابت میگفت میتونه مگه میشد ذره ای به دلم ترس راه بدم....این جا روی نیمکت سرد سبز رنگ...توی مه کم رنگ اطرافمون...زیر نور این لامپ احساس میکردم هیچ قصه ای تهش تلخ نیست...انگار ما هم قصه ای داشتیم که تهش شیرین بود خیلی شیرین...
بهم نزدیک تر شد...و من احساس می کردم صدای تپش قلبم رو میشنوم....میترسیدم حامی هم بشنوه و بوی ادکلنش رو که با بوی سیگارش مخلوط شده بود رو تا ته نفس کشیدم....نفس عمیقم روی لبش یه لبخند بی نظیر آورد...
_خندیدن بهت میاد....
به سمتم چرخید و دسته موی سرکش همیشگی رو داد زیر شالم و دستش رو روی شالم نگه داشت و من کمی معذب سرم رو پایین انداختم : بیشتر فکر میکنم به روی تو لبخند زدن به من میاد....
تمام تنم از این جمله ها میلرزید...
دستش رو کامل پشتم انداخت و این طوری تو حجم حضورش پنهان میشدم...و انگار از تمام بدی های دنیا دور میموندم گرمم میشد و دیگه سردم نبود....
_میدونی شاید اگر ذره ای از روحیات تو رو رها داشت خیلی اتفاق ها نمی افتاد....ولی مطمئنم همراز امشب رها از تو راضیه....
من که تو وجود این آدم تو خلسه بی نظیری بودم چشمام سنگین شده بود...خمیازه ی پنهانی کشیدم که از نگاهش دور نموند
_خواب آلوی کوچولو جات گرم شد خوابت گرفت؟؟....
_جام امن شد خوابم گرفت....
سرش یهو به سمتم چرخید چنان شوق بی نظیری توی نگاهش بود که میخواستم غرق بشم تو آتیش بازی نگاهش....
فشار دستهاش رو بیشتر کرد : این جا برای تو امن ترین جای دنیاست....فقط و فقط برای تو...
_حامی....
_جان دلم....
...و من چه قدر به این کلمه محتاج بودم انگار...به این لحن پر نوازش...به این نگاهی که مژه اش انگار صورتم رو لمس میکرد....
_همه چیز خوب میشه مگه نه...؟؟ مثل همه قصه های دنیا....
دست آزادش رو روی گونه ام کشید....: بهت قول میدم.....
انگشتش رو آروم به نوک بینیم زد : قرمز شده...سردته خانوم خانوما...میخوای یکم راه بریم...؟؟
میخواستم....من امشب غرق تر..محو تر از این حرفها بودم...دستش رو از دورم باز نکرد....بلند شدیم...صدای خنده میومد و بوی قلیون ...بوی خانواده میومد و بوی ادکلن حامی و بوی قصه....
چشمم افتاد به یه پشمک فروش...با پشمک های صورتی...باورم نمیشد...خیلی وقت بود ندیده بودم حتی دیگه فکر میکردم نیستن..از کنارش رد شدیم و سر من باهاش چرخید...حامی که حرکتم رو زیر دستش متوجه شده بود سرش چرخید و با دیدن نگاهم لبخندی زد :شوخی می کنی همراز....؟؟
لب پایینم رو به دهنم گرفتم و با نگاه شیطونم سرم رو به نشانه نه تکون دادم...تک خنده ای کرد : جلوی تو کم میارم...اما....
_ببین چه صورتین....
چند دقیقه بعد اون چوب استوانه ای بلند توی دستم بود و نشسته روی نیمکت آروم آروم اون حجم پف و خالی شیرین رو ذره ذره توی دهنم میذاشتم..آروم آروم میخوردم و بعضی هاش که روی لبم می موند رو با نوک زبونم پاک میکردم ولذت میبردم....
چند لحظه همین طوری گذشت سرم رو بلند کردم و به حامی که میخم بود نگاه کردم....نگاهش عجیب شده بود..خیلی خیلی عجیب...انقدر عجیب که دستم که برای کندن یه تکه دیگه جلو رفته بود روی پشمک توی دستم موند...
_چیزه من پشمک خیلی دوست دارم....همیشه آروم میخورم که زود تموم نشه....آخه توش نرم تر از بیرونشه...
یکم هول این توضیح رو دادم چون این نگاه عجیبش که بین چشمام و لبهام میرفت رو درک نمیکردم....
پشمک رو به سمتش گرفتم : دلت پشمک خواست؟؟
هون طور میخ لبم جواب داد : حتی به گوشه ذهنت هم خطور نمی کنه من الان دلم چی میخواد....
چشماش یه شیطنت لطیف داشت و لحنش همون نوازش زیبا رو....همون که باعث شد قلبم تو دهنم بزنه...جا خوردم...قرمزی گونه هام و حرارتشون باعث شد پشمک رو رها کنم رو ی زمین و شالم رو روی سرم جلوتر بکشم....


این نسیم خنک که باعث شد تا برگ سبکی بالای سرم چرخی بزنه و روی زمین بیفته در تضاد کامل بود با داغی قلبم...این سکوت اطراف تو این شب زمستونی توی پارک محلی تضاد کامل بود با تمام اون موسیقی پر طمطراق توی قلب و روحم.....به سمتش حتی بر نگشتم...خجالت میکشیدم...از تمام اون حس لذت از حضورش که میدونم تو چشمام فریاد میزد...و من حس تمام زنهای دنیا در تمام طول تاریخ رو داشتم......ازجام بلند شدم و بهش نگاه نکردم..دستم رو توو جیب پالتوم کردم و تنها چیزی که اون لحظه به نظرم اومد جمله : چیزه..بریم بچه ها بیدار میشن...
و بدون اینکه منتظرش بشم راه افتادم...با دوتا قدم بلند خودش رو بهم رسوند و بدون توجه به خجالت وحشتناکم دستش رو محکم دورم حلقه کرد.... : کجا میری تنهایی نصف شبی...؟؟
هر چه قدر هم که سعی میکرد این نشاط لحنش پنهان نمیشد....
چرا به دنبال تا توی خونه اومد رو هم نمیدونم..اما ازش ممنون بودم از بودنش..از سکوتش..از تمام سئوالای بی ربطی که پرسید تا موضوع رو عوض کنه...
سوئیچ رو تو دستش جا به جا کرد : چشمات پر از خواب...برو بخواب....میبینمت...
سرم رو تکونی دادم و شب به خیری زیر لب گفتم...لبخندی زد و به سمت در رفت دستش به دستگیره برگشت سمتم : چیزه..امشب یکم سرد تر از شبهای دیگه است حواست به....ارزشمند ترین من باشه....
صبح همه چیز روشن تر و یا شاید درخشان تر از همیشه بود...بچه ها هنوز خواب بودن که سراغم نیومده بودن...گوشیم روی ویبره بود و داشت خودکشی میکرد....لای چشمم رو باز کردم....حامی بود....لبخند روی صورتم پهن شد..رگ گردنم به جای نبض از دیشب تا حالا نت داشت انگار....
_سلام...
سلامش سبک بود..گرم بود...مثل حباب...
_صبح به خیر...
_خواب بودی؟؟ بابا ساعت ده....
...به ساعت روی دیوار نگاه کردم...راست میگفت...
_خوب خوابم میومد....
لحنم کمی لوس بود...میدونستم صدام هم زیادی کش دار شده بود....نفسش رو بیرون داد و کمی سکوت کرد : خوبی؟؟
همون لحظه در اتاقم باز شد و بچه ها بدو بدو اومدن تو اتاق و با خنده و جیغ خودشون رو انداختن رو تختم....آخم در اومد...
_چی شد؟؟؟
_تقصیر این تپل خان....پرید دستم درد گرفت....
_گوشی رو بده به کوشا...
کوشا بوسه محکمی روی لپم گذاشت که صداش تو گوشی پیچید...
_مثل اینکه باید با این کوشا خان من یه بحثهایی داشته باشم...بزرگ شده نباید شیرجه بزنه تو تختت....
_من برم..بچه ها دارن آستینم رو میکنن...گرسنه ان بهشون صبحانه بدم...
خندید..خنده ای پر از نشاط.... : باشه برو....فقط...شب میخوام جایی بریم باهم؟؟؟
همون طور که دامن پیراهنم رو درست میکردم گفتم : کجا؟؟
_جای خیلی خاصی نیست....حالا میبینی....

_جیغ نزن گلنار....
_برو پی کارت...این همه موضوع اتفاق افتاده تازه جیغ هم نزنم....
_نری به سیا بگیا....
_عاشق شدی نترس...
..به لحن جلف و جمله بی ربطش خندیدم....: برم حاضر شم...الان راننده اش میاد قراره تا عمارت برم بچه ها رو بذارم خونه..خودش اونجا منتظرمه...
_شاید میخواد خواستگاری کنه...
..ته دلم لرزید...ترسیدم...: نه....فکر نمیکنم...
_چیه ترسیدی ....؟؟
رژ لبم رو کمی بیشتر و محکم تر از همیشه کشیدم روی لبم...به خودم توی آینه نگاه کردم...من واقعا بعد از اون جمله گلنار ترسیده بودم...خیلی خیلی هم ترسیده بودم...داشتم به چه سمتی میرفتم...نمیدونم...
با دیدنش تو اون کت شلوار زغالی رنگ تمام اون ترسم ریخت...من با اون پالتو قرمز رنگ کوتاه و شال بافتنی رها روی سرم...با بوتهای پاشنه بلند رسمی تر و البته جدی تر از همیشه به نظر میومدم...با دیدنم اول یه لبخندی زد..اما جلوتر که اومد یکم اخم کرد...
_سلام...
_سردت میشه همراز...من نمیدونم تو چرا یه لباس کلفت نمی پوشی...
...آقای دکتر دلش خوش بود این پالتو رو هم تازه خریده بودم..ولی راست میگفت گلنار هم خودش رو کشته بود که این فقط قشنگه ولی گرما نداره..
_من باهاش مشکلی ندارم...
_من مشکل دارم....
خودم رو زدم به نشنیدن...احتمالا که نه صد در صد منظورش به رنگ تند و کوتاهی پالتو بود...: کجا میخوایم بریم؟؟؟
_یه جای خیلی با مزه...فکر میکنم برات جالب باشه....

به زور خودم رو نگه داشتم تا جیغ نزنم..جالب بودن؟؟؟ اینجا زیباترین جای دنیا بود انگار...یه خونه کوچیک سنگی تو درکه...دوست حامی توش شومینه خوشگلی با هیزم هم گذاشته بود...زیبایی بی نظیر خونه یه طرف...این خونه متعلق به یه آقای شصت ساله خیلی با مزه بود کسی که کلکسیون عروسک داشت....از همه جای دنیا همه رنگ همه شکل عروسک توش پیدا میشد....دست ساز و فوق العاده ارزشمند...غرق یه عروسک با لباس محلی روسی بودم که حامی کنارم ایستاد... با ذوق برگشتم رو نگاهش کردم...: اینا بی نظیرن....ممنونم ازت....
سرش رو کمی خم کرد : من ازت ممنونم...به خاطر تمام این مدت....به خاطر حضورت...به خاطر تمام چیزهایی که تغییر دادی....
صاحب خونه دستی پشت حامی گذاشت : آقای دکتر این روزها این چشمای درخشان رو کم میشه پیدا کرد....
_من همیشه آدم خوش شانسی بودم...
مرد که فهمیدم اسمش مسعود هستش خنده ای کرد و پیپش رو روشن کرد و دستی به دستمال گردنش کشید و به سمتم نگاهی انداخت : از چیزهای ساده دنیا لذت بودن....چیزی که شاید هنر قبل از هرچیزی به انسان آموزش میده....
گفتیم و خندیدم حامی پشت پیانو نشست و مسعود خان آواز خوند....و حامی با هر نتی که میزد نگاهی به من که مشتاق بهش نگاه میکردم نگاهی می انداخت..... من امشب روی خیلی متفاوتی از حامی دیدم...هر بار این مرد رو من از اول کشف میکردم و از خودم به خاطر یک شکل بودن و بدون پیچیدگی گاهی خجالت مکیشدم....
شام غذای دوست داشتنی بود ..یه اسپاگتی به قول مسعود خان اسپشیال....سبک بود و ساده و خوشمزه تو این خونه سنگی کوچک...حامی از آشناییشون گفت از این که مسعود خان یه جراح موفق پلاستیکه..از اینکه تو یه مهمانی توی لندن آشنا شدن و علاقه شون به موسیقی اون ها رو بهم جلب کرده....
مسعود خان که ظرف من رو پر از اسپاگتی میکرد : هیچ وقت ازدواج نکردم...حسرت داشتن بچه رو تا آخر عمرم خواهم داشت...همیشه دلم میخواست پسر درست و کاری و جنتلمنی مثل حامی داشته باشم...هر چند میدونم از دور به نظر خشک و زیادی جدی میاد...تنهاییم رو با این کلکسیون پر کردم اما امشب فکر میکنم حسرتم ده برابر شد...
حامی : چرا...؟؟
_ای کاش دختر داشتم...همین قدر نگاهش درخشام...همین قدر معصوم و همین قدر همراز....
سرم رو پایین انداختم که دست حامی از زیر میز روی دستهای مشت شدم قرار گرفت و لبخند زد.....

_این شب رو دوست داشتی؟؟؟
_عالی بود..عالی...مرسی که من رو بردی...مرسی....
_خوشحالم....
ماشین رو نزدیک خونه نگه داشت....خواستم پیاده شم که دستش رو روی پام گذاشت...ولی سریع و تو ثانیه کشید : چیزه میشه چند لحظه صبر کنی....؟؟
خم شد و از جیب پالتوش که رو صندلی پشت بود جعبه ای رو در آورد....: این یه هدیه است بابت تشکر ازت....از سر شب منتظر یه فرصتم....
با تعجب و دستهای لرزان دستم رو دراز کردم و گرفتم و در اون جعبه سورمه ای رنگ رو باز کردم...چیزی که میدیدم یه آویز کوچیک و عجیب بود یه چیزی شبیه به hاما خمیده که ازش سه تا سکه آویزون بود...خیلی خیلی ظریف بود..
حامی دستش رو دراز کرد و از توی جعبه آویز رو در آورد...پشتش یه گیره خیلی کوچیک داشت...دستش رو جلو آورد و اون دسته موی همیشه سرکش رو توی دستش گرفت و گیر رو بالای اون دسته زد.. حالا انگار این دسته مو از اون گل سر عجیب خارج شده بود....یه گل سر بی نهایت زیبا و تک بود با اون سکه های خوشگلش...سرم رو تکونی دادم تا سکه ها تکونی بخورن...: این...این خیلی خیلی زیباست....
دستش رو آروم کنار پر شالم آورد...خم شد و پر شالم رو کامل بالا آورد و بوسه ای بهش زد : هیچ چیز...هیچ چیز از تو زیباتر نیست و نخواهد بود....
دلم لرزید و دستم لرزید و نگاهم لرزید و تو نلرزیدی حامی...تو هنوز پر شال من به دست با صلابت همیشگیت من رو نگاه کردی و نفهمیدی چه طور به من حس زن بودن دادی و مسیر تمام افکار من رو به سمت قلبم عوض کردی.....


کیک توی دهنش رو قورت داد و من دستی به سرش کشیدم و این روزها به نظرم این چشمها عجیب شبیه چشمهای حامی بودن...
_بعدش رفتیم برای فندق از یه مغازه خوشگل یه بلوز خریدیم...
نیوشا با سر حرف برادرش رو تایید کرد و با شوق چنگال توی دستش ور رها کرد و کف دستش رو نشون داد : انقده بلوزش همراز...
...ته دلم ریخت..این شوقی بود از یه گردش سه نفر با حامد...بعد از اینکه هفته پیش یه شب البته با حضور حامی توی اتاقشون خوابیده بودن...خونه حامد و من حساب کردم کل هفته پیش بچه ها فقط بهم تلفن زده بودن و من تو این هفته دلتنگی کرده بودم اما نتونسته بودم ببینمشون...
اخمام رو باز کردم..بچه شده بودم آیا...که این طور حسودی میکردم...؟؟..
دستی به اون گیره طلای بین موهام کشیدم...و سعی کردم ذهنم رو منحرف کنم به سمت خوشی های این هفته اما...من انتظار این شوق نگاه بچه ها رو نداشتم...حرکت لبهاشون رو میدیدم حامد هنوز به اسم خطاب میشد از طرفشون اما تاثیر این چند وقتش رو ی بچه ها به قدری زیاد بود که حدس اینکه تا نامیده شدن و ملقب شدنش به اسم پدر خیلی چیزی نمونده سخت نبود...
دست انداختم دور گلوم تا بتونم نفس بکشم...کوشا از صبحانه مفصل و خوشمزه ای که اون روز صبح حامد براشون آماده کرده بود میگفت و نیوشا از پیراهن آستین حلقه ای قرمز رنگی که به انتخاب خودش خریده بود و قرار شده بود فعلا خونه حامد بمونه...پیراهنی که مطمئنا حامی هم هنوز ندیده بود تا مخالفت کنه...
نیوشا : همراز خوبی؟؟
..خوب؟؟؟...نه ..یا شاید هم آره...بچه ها خوشحال بودن..به اندازه تمام این چند وقت بهشون خوش گذشته بود..تفریح کرده بودن...آرامش داشتن انگار..و من؟؟ من چی؟؟ من دیگه الان چه جایگاهی داشتم؟؟؟
_خوبم پرنسسم یادت باشه پیراهنت رو بیاری ببینم....
_خوب تو هم فردا بیا باهامون....
..فردا...فردا که قرار بود بچه ها با من باشن؟؟ چیزی نگفتم انگار به کل برنامه ای که با من داشتیم رو فراموش کرده بودن...بغض کردم..سرشون سلامت....

شال دور گردن کوشا رو محکم تر کردم و به شرکت حامی نظری انداختم..راننده اش رو فرستاده بود دنبالمون تا از کافی شاپی که با بچه ها رفته بودیم بیارتمون شرکت....
منشیش که دختر جدی و دوست داشتنی و بینهایت خوشگلی بود مثل دوبار گذشته مودبانه سلام کرد و خواهش کرد که منتظر بمونیم چون حامی مهمان داشت....
شرکت شلوغ بود و همه کارمندها در رفت و آمد بودند...بچه ها ساکت و مودب نشسته بودن که منشی صداشون کرد که برن تو اتاق کنفرانس و تو این مدت انتظار تلویزیون ببینند و من کتابم رو از توی کیفم در آوردم و مشغول شدم...از هر یه پاراگرافی که میخوندم شاید یه جمله رو متوجه میشدم و دوباره باید برمیگشتم از اول....گم شده بودم انگار وسط تمام جملات بچه ها تو این مدت چهارساعت بودن باهاشون....حامد پیدا شده بود..پر رنگ شده بود و من؟؟ من چی شده بودم؟؟؟
من باید چه میکردم بی بچه ها؟؟...بی داشتن حس وابستگیشون به خودم؟؟...تمام دلیل من برای زنده بودن اونها بودن..زمانی که هر دختر کم سن و سالی مثل من اون بلاها سرش می اومد سخت میتونست زنده بمونه چه برسه مبارزه کنه...من به زور خودم رو ساخته بودم...با ایمانی که داشتم...با علاقه ای که به نیوشا و کوشا داشتم....با تلاشم برای پر کردن خلا هاشون....
_همراز؟؟!!
سرم رو بلند کردم به طرف صدای بم و محکم این مردی که عجیب این روزها حس آرامش بهم میداد....ناخود آگاه لبخندی روی لبم اومد...حامی...داشتمش؟؟ من واقعا این مرد رو داشتم...؟؟ خیلی دور به نظر میومد با تمام نزدیکی...گاهی احساس میکردم تمام جملاتیکه تا به حال ازش شنیدم هم زایده تخیلات خودمه...
از جام بلند شدم : سلام...
دستش رو توی جیب چپش گذاشته بود : خوبی؟؟
امروز همه این سئوال رو جوری میپرسیدن که انگار جواب منفی اش رو از قبل میدونستن.... : خوبم...
یه ابروش بالا رفت و پر سئوال نگاهم کردم..رو کرد به منشی اش : دوتا چایی لطفا....
و بعد با دست به سمت دفترش اشاره کرد و پشت سرم با یه قدم فاصله راه افتاد....کتاب توی دستم رو روی زانوهام گذاشتم و نشستم روی مبل و حامی تکیه داده به میزش دست به سینه نگاهم میکرد....
_چرا اینجوری نگام میکنی؟؟
_تو بهم بگو؟؟ چرا رنگ و روت این جوریه؟؟ می دونی چند بار صدات کردم تا متوجه ام شدی؟
_خوبم یکم کم خوابیدم و الانم غرق کتابم بودم...
نگاهی به گیره سرم انداخت...همونی که از اون شب زیبا تا به حال از سرم فقط موقع حمام در میاوردم و دوباره انگار که چیزی گم کرده باشم میذاشتم سرجاش....
_خوش گذشت بهتون؟؟
بااین سئوالها میخواست به جایی برسه که بفهمه من چرا انقدر درهمم؟؟
سرم رو پایین انداختم و گوشه پالتوم رو توی دستم گرفتم : جات خالی...
_دعوتم نکردی
_یادمه یکی گفته بود برای بودن با خانواده اش نیازی به دعوت نداره...
تک خنده جذابی کرد : درست گفته بود..هنوز هم سر حرفشه..اما بدش هم نمیاد خانواده اش هم گاهی ازش یاد کنن...
تو جمله آخرش یکم دلخوری بود انگار ..در تمام این مدت صمیمی شدنمون من یک بار هم بهش زنگ نزده بودم..اون تماس میگرفت..همیشه اون برنامه میذاشت برای بیرون رفتن..
تقه ای به در خورد و من نا خواسته قیافه ام جدی تر شد...دختری که وارد شد همون خانوم شیک پوش توی شرکت دوستش بود..امروز کت و شلوار کرم رنگ جذابی تنش بود با شال حریر زرشکی...موهاش هایلایت خوشگلی داشت و عطرش تمام اتاق رو برداشت..اتوی شلوارش اولین چیزی بود که توجه ام رو جلب کرد من هیچ وقت از این شلوارهای پارچه ای با این اتو نداشتم....
_ببخشید نمیدونستم مهمون دارید؟؟؟
حامی جدی تر از قبل کمی اخم هاش رو بیشتر در هم کرد...شاید به نگاه خیره این خانوم روی من...اون طور نگاه کردنش رو دوست نداشتم....
سرم رو به جلد کتاب روی زانوم گرم کردم اما دیدم که از کنارم رد شد و کاغذی رو به دست حامی داد...من نمیدونستم این خانوم با حامی کار میکنه....
_فردا شب من و پدر منتظرتون هستیم...
پدرش؟؟ فردا شب؟؟ ...سرم رو نا خود آگاه بالا آوردم....و به حامی نگاه کردم که سرش به کاغذ توی دستش بود : ممنون ...اما باهاتون تماس میگیرم....
_میدونید که پدر چه قدر از دیدارتون خوشحال میشن...در ضمن گفتن راجع به مزایده واردات داروی بی هوشی هم میتونیم صحبت کنیم...
نمی دونم چرا یهو تمام اعتماد به نفسم پرید...پوزخندی روی لبم اومد...من واقعا کجا سیر میکردم این مدت؟؟ من رو چه به این آدم لوکس رو به روم..به این شرکت...به مزایده های میلیاردی...به...به این عطر سنگین فرانسوی....من رو حتی دیگه چه به نوه های انتظام ....
کتاب رو توی دستم مشت کرده بودم..به خاطر عرق کف دستم جلدش کمی تو خودش جمع شده بود...دلم میخواست برم بیرون حالم خوب نبود..از عصر که اصلا خوب نبود اینجا بدتر هم شده ....
حامی امضایی به برگه انداخت...و صدای تق تق کفش های زیبای دختر کمی به من نزدیک تر شد : ببخشید تو شرکت نوید هم وقت نشد معرفی بشم من نیکی هستم....
دستم رو به سمتش دراز کردم...قدم هم ازش کوتاه تر بود...من رویا رو هم بارها کنار حامی دیده بودم..حتی بارها شنیده بودم که انتظام بزرگ اون رو برای حامد و بعد ها برای حامی مناسب می بینه اما هرگز این حس خفه کننده و یه جورایی غریب و تحقیر آمیز رو بهش نداشتم..
سعی کردم همه حس ها رو پنهان کنم : من هم همراز خوش بختم...
سر مجددی برام تکون داد و از در اتاق بیرون رفت...هیچ حرفی زده نشد...هیچ چیزی اما کل انرژی من رفته بود...حسادت نمیکردم..نه هرگز من رو چه به حسادت...پس این...پس این تلخی که تو رگها جریان پیدا کرده بود چی بود؟؟
شاید این بود که تمام اون مسائلی که این چند وقت سعی کرده بودم نبینم...حالا بد جور دوباره و دوباره به چشمم اومده بود...
کتابم رو توی کیفم گذاشتم.. : من میرم با اجازت...بچه ها تو اتاق کنفرانس هستن....
بند کیفم رو مرتب کردم...و قدم اول رو برداشتم که خیلی جدی رو به روم ایستاد : تو چته؟؟
خیلی جدی بود...خیلی خیلی....اما من هم داغون تر از این حرفها بودم ... : هیچیم نیست...
_این ساعت سرت رو انداختی پایین داری کجا میری؟؟
به ساعتم نگاه کردم نه بود.. : این ساعتی که من همیشه از تمرین بیرون میام و تا خونه ام هم میرم..پس عجیب نیست...
دستی به چونه اش کشید :برای اون هم از این به بعد فکری میکنیم...
کلافه بودم و فقط دلم میخواست برم...به همین خاطر به معنی جمله آخرش فکر هم نکردم...سرم رو کمی خم کردم روی گردنم و با صدای آرومی کفتم :حامی...
_جانم...آخه تو چته..اومدی داغون بودی الان داغون تر هم شدی؟؟
_خیلی خسته ام...
_فردا...
_شما فردا دعوتی...
یه قدم بهم نزدیک تر شد..این طوری می تونستم نوشته اندازه نخود طلاییی رنگ پایین کروات ابریشمی قهوه ای اش رو که امضای طراح بود رو ببینم...
_چی تو اون فکرته خانوم کوچولو.....من فردا شب هیچ جا نمیرم....
_هیچی...بچه ها هم شام می خوان با حامد باشن...من هم برای یه قرار داد کاری قرار دارم...
یه ابروش رفت بالا : با کی؟؟
بدون اینکه جوابش رو بدم طلب کار نگاهش کردم...دستی به صورتش کشید : میرسونمت...شب بهت زنگ میزنم...گوشیت رو بردار...
..چم شده بود خودم هم نمیدونستم...فقط...فقط همه چیز به نظرم یه لحظه خاکستری شده بود...دیگه رنگی نبود...من این مرد رو دوست داشتم...از دوستاشتن به اون طرف عاشقش بودم..اما..اما نمیدونم اون عطر گرم فرانسوی لعنتی چی داشت که این طور داغونم کرد...طوری که حتی این نگاه نگران خاکی رنگ هم نمیتونست جایی رو دیگه رنگی کنه....

هیچی نتونسته بود حالم رو بهتر کنه...نگاهی به کاغذ روی میز انداختم...قرار داد تخریب خونه بود و من حتی فرصت نشده بود با کسی مشورت کنم..سیا ماموریت بود برای دو هفته و من ..چرا واقعا چرا از حامی نمیپرسیدم..
کلافه دستی به موهام کشیدم.

دستم رفت به سمت تلفن..دلم میخواست با بچه ها صحبت کنم..اما الان خونه حامد بودن از اونجایی که قرار بود امشب باهم سینما بریم من عصرم رو براشون خالی کرده بودم و اونها هم کاملا فراموش کرده بودن چون قرار بود با حامد برن فندق رو واکسنهاش رو بزنن بعد به قول خودشون پیتزا فروشی رو کشف کرده بودن که میتونستن برن....
شاید جاهایی که بچه ها رو میبردم تا حالا رو دوست نداشتن...شاید باید جاهای بهتری میبردمشون..حامد برای نیوشا لپ تاپ خریده بود علی رغم مخالفت حامی...منم خوب داشتم پولهام رو جمع میکردم براش بخرم...خوب دیر کردم...اشکهام رو پاک کردم..بچه شده بودم و این روزها بد جور نیاز مند نوازش بودم و نمیدونم چرا ازحامی دوری میکردم...آره واقعا چرا دوری میکردم...برای اولین بار تو این مدت من دستم به گوشی رفت برای زنگ شدن...زنگ اول...دوم...سوم و حتی هفتم...و بعد اشغال....گوشی رو روی مبل پرت کردم...رفته...گفته بود نمیرم اما رفته...قرار داد کاری و اون عطر فرانسوی...و من...تنها کنار قاب پنجره آبی رنگ خونه ام.....


_چرا انقدر لاغر و داغون شدی؟؟
به روی سیاوش لبخندی زدم که اخمو نگاهم می کرد گفتم: خیلی هم خوشگلم...
_مقلته نکن همراز...تو یه سه هفنه اخیر خیلی خیلی داغونی....
....چی بهش میگفت از تمام حسهای این مدت میگفتم...از عاشقی تا مغز استخوان خودم؟؟ از سر شلوغ این مدت حامی؟؟ از بچه ها که سرشون به حامد گرم شده بود....از تمرین های وحشتناک سختمون...؟؟ از خونه ای که بالاخره قرار شده بود تخریب شه؟؟....از تنهایی؟؟؟ از چی واقعا؟؟ به جای تمام این حرفهای تلخ ترجیح دادم یه لبخند شیرین بزنم : خوبم...
با مشت راستش به کف دست چپش زد : د نیستی فدات شم...د نیستی مموش من....
.بغض کردم من واقعا به کسی تعلق هم داشتم؟؟؟ دلبستگی مگه تعلق خاطر نبود..مگه همیشه عاشق همین خاطر معشوق رو نمیخواست؟؟؟
چشمام رو روی هم گذاشتم و به پشتی مبل تکیه دادم : خسته ام....احساس میکنم جسارتم تموم شده...
_خطرناک حرف میزنی همراز..
..نگرانی تو ی لحنش دلم رو سوزوند...یاد حامی افتادم...سه روز پیش..وقتی برای دیدن بچه ها رفتم....احساس کردم اثری از تمام اون محبت توی نگاهش نبود و من از سه روز پیش بیشتر از قبل بهم ریخته بودم....عزیزم...دیگه جسارت از عشق حرف زدن رو نداری نه؟؟؟...دوست داشتن مثل به دنبال مروارید گشتن تو آبهای عمیقه و این نگاه خسته به نظر نمیاد توانایی این رو داشته باشن.....
زیر لب گفتم : به احساسش مطمئن نیست.....نیست مطمئنا....
اشکی توی چشمم نیش میزد رو کمی عقب زدم....
_با تو ام همراز کجایی؟؟؟
_دوست دارم تنهایی تو ی کوچه تنها راه برم....همه چیز رو از اول شروع کنم....همه چیز رو....خسته ام سیا...خیلی خسته....
توی خودم جمع شدم : خوابم میاد....
روی کاناپه دراز کشیدم و سیا روم رو کشید....بهش راجع به خونه نگفتم....قرار داد رو هنوز امضا نکرده بودم...خیلی استرس داشتم...تمام خاطراتم داشت با خاک یکسان میشد..رنگ آبی قاب پنجره با پنجره های دو جداره سفید رنگ عوض میشد..همسایه های جدید میومدن...تمرین داغونم میکرد....نگاه شکست خورده رامین...نگاه کثیف نریمان...نگاه خسته از زندگی خودم تو قاب آینه...جا به جا کردن وسایل مادام....که کل هفته گذشته ام روگرفته بود...به خونه یه خانوم ارمنی دیگه و پیدا کردن یه خانه سالمندان تر تمیز نزدیک لواسون....التماس بهش برای نکردن این کار و جواب ثابت شنیدن...تمام اینها به کنار....خسته بودن از معلقی تو هوا..احساسی که یه شب زمستونی جرقه ای خورد....چند شب بعدش با یه جعبه پر از شیرینی های زیبای قرمز رنگ به شکل قلب دوباره مرور شد...و برای من با این گیره طلایی رنگ بی نظیر تثبیت شد...غیر مستقیم هر روز حالم پرسیده شد....
اما احساس میکردم از وقتی بچه ها با حامد صمیمی شدن...از وقتی فندق عامل رفتن بچه ها به اون خونه شد....از وقتی برای یه شب بچه ها با حضور حامی حاضر شدن تو اتاقاشون بخوابن و فرداش با آب و تاب برام تعریف کنن...تمام داشته هام پر کشیدن و رفتن....دیگه حتی قربون صدقه های بچه ها....اظهار دلتنگیشون بهم هم تو این سه هفته حالم رو بهتر نکرد که نکرد....
سیا در اتاق رو بست تا من مثلا بخوابم و همه چیز زیادی زود شروع شده بود و انگار که خیلی هم زود داشت سرد میشد...حاصل به هم ریختگی هورمون هام بود؟؟؟ حاصل خستگی و تغییرات پشت سر هم نمی دونم اما در تمام تلفنهایی که این چند وقت بهم زده بود فقط یه جمله هی تکرار شده بود : چته همراز؟؟ خوب نیستی؟؟
و جواب تکراری من : خوبم..کارهات چه طور پیش میره؟؟
و جمله دیشبش : همراز داری دیونه ام میکنی..چته؟؟ چرا نگاهت این شکلی شده؟؟ چرا صدات این طوری شده؟؟
و من جرات نکردم بپرسم چرا من فکر میکنم تو نگاهت اون نگاه نیست؟ و اینکه کم میاوردم اگر میپرسیدم چرا تو که میخواستی بری خونه نیکی دروغ گفتی..من ارزشش رو داشتم برات؟؟

_امروز یکم زودتر میرم....
این جمله من به رضا دستیار کارگردانمون بود....
تاییدی کرد : آره برو...خیلی خسته به نظر میرسی....اجرا یکم جلو افتاده وگرنه این طوری تحت فشارتون نمیذاشتیمتون.....
دو شب بود پلکم میپرید...دلم برای بچه ها پر میکشید...باید میرفتم امروز یا فردا دیدنشون اما قبل از هر چیز به خواب و آرامش احتیاج داشتم....به فکر کردن....دلم کاناپه خونه رو میخواست...شال مادرم رو روم بکشم و کتاب بخونم....دلم اون شب زیبای تو پارک رو میخواست...دلم حامی رو میخواست و سه هفته بود که بودنش مثل قبل نبود انگار درگیر خودش بود.....یا من انقدر درگیر خودم که حسش و جملاتش رو نمیگرفتم...
نریمان بود اما سر تمرین نیومد...منشی صحنه اش بود و دستیارش....پویان مثل همیشه خوب بود اما من تشنه بده بستانهای عاطفی سر صحنه مون با محمد بودم......
برای عوض به اتاق پشت صحنه رفتم...بچه ها هم همه رفته بودن..خواسته بودم زود تر برم دیرتر از همیشه شده بود از بس که پویان هی یادش رفت و از اول تکرار کردیم و بعد تلفن نسبت طولانی داشتم و تقریبا همه رفته بودن پشت به در ایستاده بودم سعی داشتم وسایلم رو تو کیفم بذارم...زینب خانونم و دامادش و بساز بفروش بودن که پشت سر هم مغزم رو خورده بودن باید میرفتم بیرون به سیا زنگ میزدم....
صدای در اتاق اومد...کیفم رو توی دستم گرفتم و چرخیدم به پشت نریمان بود...ترسیدم...ته دلم خالی شد....چشماش قرمز بود و خودش هم به نظر حال عادی نداشت...بوی خاصی میداد بوی یه دود خاص..میدونستم یعنی شنیده بودم که نوعی مواد خاص میکشه...اما هیچ وقت باهاش سرکار نمیاد اما الان..آب دهنم رو محکم قورت دادم و آروم آروم به سمت در حرکت کردم...
_کجا خوشگله؟؟...فقط من بدم..از چیه من خوشت نمیاد ....اون آقای دکتر حتما خوب بهت سرویس می ده که ما به چشمت نمیایم...
هیچی نمیگفتم یعنی لال شده بودم...فقط میخواستم فرار کنم...بهم نزدیک تر شد و من بیشتر تو دیورا فرو روفتم و خودم رو به مست در کشیدم..بینیش رو بالا کشید : با پولدارها میگردی خوب...با اون لباسای لوکس...و اون ماشین و اون نفوذ وحشتناکش...تازه به محمد هم حتما حالهایی دادی که از اون سر ایران زنگ میزنه فحش بارونم میکنه....بذار لااقل کاری کرده باشم دلم نسوزه...خوشگلی..خیلی خوشگل..از روز اول هم به نظرم خواستنی اومدی با اون صدای پر از عشوه ات..
..لعنت به من که زن بودم...لعنت به صدایی که هر کاری می کردم این طور بود..لعنت به زندگی...به کارم..به همه چیز...فقط فریاد زدم :
_خفه شو عوضی...
فریاد زدم : آشغال...
با فریاد من بود یا خوردن نریمان به میز که در باز شد...رضا بود که با ترس نگاهمون میکرد محکم به پیشونیش کوبید : بدبختمون کردی نریمان...
به سمتم اومد که شالم رو داشتم روی سرم می کشیدم و ترسان گفت: همراز...همراز صبر کن حرف میزنیم...
_دهنت رو ببند....من دیگه نمیام...فهمیدی...دیگه نمیام.....
پریدم بیرون رضا پشت سرم اسمم رو صدا میکرد و من اشک میریختم به پهنای صورتم....داشتم خفه میشدم..حالم از خودم بهم میخورد...از تمام حرفهایی که بهم زد...از زنده بودنم...ای کاش خودم رو از این پل پرت میکردم پایین....خودم رو توی تاکسی دربست انداختم..برام مهم نبود که الان چی فکر میکرد...الان من فقط دلم میخواست برم و توی آغوشش گم بشم...برم پیشش عطر سیگارش رو نفس بکشم...دلم حامی رو میخواست.....


راننده تاکسی تمام طول راه توی آینه نگاهم کرد و فکر مکینم برای اشک هام غصه خورد...پیچید تو کوچه باغ...دلم پر میکشید برای مردی که تو این عمارت بود...اگر هم نبود میتونستم تا ابد این جا منتظرش بمونم...جلوی در یه ماشین سیاده رنگ پارک بود...تاکسی خواست جلوتر بره که گفتم بایسته...حامد بود یه ساک کو چیک رو گذاشت توی صندوق عقب و بعد دوباره رفت تو..و بعد بچه ها همراه با حامی و یه ساک دیگه به علاوه یه سبد مخصوص خوراکی های مسافرت بیرون اومدن...من..تموم شدم اون لحظه...بچه ها داشتن با پدرشون مسافرت میرفتن...و من...من کی بودم؟؟؟ جاده صاف کن..برای اینکه حامد بتونه بچه هاش رو داشته باشه...حامی لباس رسمی تنش بود...گونه بچه ها رو بوسید و بچه ها سوار شدن...و بعد نیکی از توی حیاط بیرون اومد...دیگه اونجا موندن فاید ه ای نداشت....تابلوی رو به روم برام کافی بود...من همراز کسی که همیشه میگفتم با دیدن چیزی نباید تصمیم گرفت باید موند و پرسید...چیزی که جلوم بود جای تمام سئوالهای دنیا پر از پاسخ بود ....
_خانوم پیاده نمیشید؟؟؟
با صدای لرزون گفتم : نه...اگر میشه دنده عقب بگیرید....
تمام بدنم میلرزید....همه تنم یه بغض گنده بود...یه بغض که انتهایی نداشت...من..هیچ چی نبودم..یه زن بودم که به جرم اندک جذابیتش برای همکارش عاملی بود برای لذت...یه خاله بودم برای تاثیر گذاشتن رو ی خواهر زاده هام تا پدرشون رو بپذیرن...یه دختر بودم...برای حامی...هیچ چی نبودم و شاید هیچ وقت هم دوستم نداشت یا شاید هم داشت و من....سرم رو به صندلی تکیه دادم...من یه تهی بودم..یه هیچ خیلی گنده تمام چیزهایی که به خاطرشون تا به حا ل زنگی کرده بودم د رچند ساعت نابود شده بود و من نه اعتمادی دیگه به شغلم داشتم...نه به داشته هام ....بغضم با صدای بلند تری ترکید و نه....نه به عشقم....
نزدیک خونه پیاده شدم و پول راننده رو پرداخت کردم : ببخشید آقا تو این مدت شما رو هم اذیت کردم...
_نه دخترم..اما....بیشتر مراقب خودت باش....
کلید انداختم وارد خونه شدم و که کارگرها داشتن مترش می کرد... تا چند وقت دیگه حتی خونه هم نداشتم...موبایل رو برداشتم...به سیا زنگ بزنم....تنها پناهم اون بود تو این لحظه...بوق سوم گوشی برداشته شد...آویسا بود : همراز جون...
الو..الو...
جواب ندادم..قطع کردم و بعد گوشی رو خاموش کردم..که چی؟ با آویسا بیرون بود و لحظات خوش اون رو هم بهم میریختم؟؟؟ که چی واقعا؟؟ احساس خوب اون رو هم بریزم..چی نصیبم میشه....واقعا چی؟؟؟
نشستم روی مبل..هنوز همه جام میلرزید...احساس کردم توی معدم چیزی تاب خورد.....پیچ خورد....دویدم سمت دستشویی همه نداشته هام رو بالا آوردم...همه دردهام رو همه زجرهام رو همه تلخی ها رو...صورتم رو آب زدم به زور بدنم رو که مثل جنازه بود حرکت دادم بیرون...تلفن زنگ میخورد...زنگ میخورد....زنگ میخورد رفت روی پیغام گیر...سیاوش بود...: دختره زبون دراز گوشیت چرا خاموشه..زنگ میزنی خونه مردم چرا در میری...آویسا بعدش هر چی بهت زنگ زد چرا اشغال بودی...
پاهام رو توی شکمم جمع کردم..حس و حالم خیلی بد بود...نفر بعدی عمه بود : همراز فدات شم..کجایی عمه فدات شه...میدونی چند وقته یه سراغ از من نگرفتی؟؟ یه زنگ بزن...داریم محمد امین رو دادماد میکنیم....
..محمد امین..پسر بزرگ عمه....عمه....باغ گلابی....من تنهایی عجیبم...گوشی خاموشم....موهای خیسم رو از پیشونی ام عقب زدم و لبهای سردم رو زیر دندونم گرفتم....بلند شدم و مستقیم به سمت کمد دیواری اتاقم رفتم...خسته بودم..خیلی خسته....

بوی خاک نم خورده رو نفس کشیدم...تا ته دنیا بوی زندگی میداد....ترمینال هم این موقع شب خلوت خلوت بود...چشمهام رو که از شدت گریه و خستگی دیگه سویی نداشتن رو بهم فشردم تا بهتر بتونم ببینم..اطرافم رو ....محمد امین بود که به پرایدش تکیه داده بود و کنارش عمه بود با اون هیکل ریزه اش تو چادر سیاهش گردن میکشید...دوباره بغض کردم..ساک هولی که بسته بودم رو به دست چپم دادم و به سمتش رفتم..با دیدنم محکم بغلم کرد...و من چه قدر این روزها به آغوش احتیاج داشتم....هق زدم و عمه نپرسید..نپرسید از بعد از دوسال به این شهر کوچیک پا گذاشتنم..نپرسید از قیافه داغونم...محمد امین مثل همیشه بود سر به زیر سلامی کرد و ساک رو از دستم گرفت گذاشت تو صندوق عقب....

سرم رو گذاشتم روی بالشت سفید عمه همون هایی که اطرافش رو با نخ صورتی شماره دوزی ظریفی به شکل غنچه گل رز داشت ..تو این هوای نیمه سرد زمستونی این شهر کویری دراز کشیدم تشک اتاق محمد رضا پسر کوچیک عمه که رفته بود به اتاق برادر بزرگش..خونه عمه کوچیک بود ..صدای اذان مسجد توی خونه پیچید و صدای باز شدن در اتاق عمه...شوهر عمه ام بود که برای نماز داشت میرفت به مسجد...مرد فوق العاده ای بود...مهربون و دوست داشتنی...
داشتم فکر میکردم میتونستم با خونه ای که برای رهن بهم میدادن بمونم همین جا...یه خونه بخرم...شوهر عمه ام معلم باز نشسته بود می تونست تو تنها هنرستان این منزقه برام یه کاری دست و پا کنه..نشد منشی میشدم یه جا...همین جا میموندم..چیزی نداشتم که بخوام به خاطرش برگردم به اون شهر...بعد از فوت مامان و رها عمه چه قدر گریه زاری کرد..شوهر عمه ام خودش دوبار اومد دنبالم که برم باهاشون زندگی کنم..اما من هم درسم بود و شغل و رشته ای که تو این شهر کوچیک آینده ای نداشت هم دو تا خواهر زاده هام....دلم براشون پر کشید... دلم عطر تن نیوشا میخواست لپای کوشا رو بغضم رو قورت دادم باید عادت مکیردم اونها هم عادت میکردن... یعنی کسی به یام افتاده بود..کسی دنبالم گشته بود.....؟؟
باید لا اقل به گلنار خبر میدادم...گوشیم رو از تو جیب پالتوم در آوردم..دستم هی رفت و برگشت و بعد پشیمون شدم....
لای در رو باز کردم...آفتاب تا وسط های اتاق اومده بود..شالم رو وری سرم مرتب کردم و از در خارج شدم...تلویزوین روشن بود و عمه روبه روش نشسته بود و داشت به برنامه آشپزی با دقت گوش میکرد...با دیدنم از جاش بلند شد به خاطر بیماری آرتروزش کمی لنگ میزد : بیا فدات شم...بیا که خیلی قوته برای صبحانه منتظرتم....
و من چه قدر این زن رو که ذره ای کنجگاوی نمیکرد دوست داشتم...سفره رو کنار زد نون تازه....و از سر سماور قوری گل سرخی رو برداشت و من بد جور احساس میکردم بوی زندگی میاد...
_عمه اول برم دست و صورتم رو بشوم....
توی آینه به خودم نگاه کردم و دستم رفت به سمت اون گیره...بغض کردم...آروم از بین موهام بیرونش کشیدم و گذاشتمش تو جیب شلوار... : من...خیلی دوست داشتم حامی...خیلی....
..داشتم...دارم...خواهم داشت اما من یاد گرفتم...یاد گرفتم که زندگی رو خیلی موارد باید از ابتدا ساخت...باید تخریب شد دوباره بلند شد...دوباره ساخت....صورت جدیش اومد جلوی چشمام....
بیرون که اومدم بوی چای تو خونه بیشتر پیچیده بود : عمه میشه من یه زنگ به تهران بزنم...
_عمه فدات شم این جا خونه خودته اجازه نمیخواد که....
انگشتهام درست کار نمیکرد با زنگ اول برداشت : الو...
صداش تو دماغی بود و معلوم بود مفصل گریه کرده
با صدای لرزون گفتم : الو...
_الو...همراز...
بلند زد زیر گریه : کجایی؟؟ همراز...تو که ما رو کشتی همراز....
اشکم چکید روی گونه ام : ببخشید....
_ببخشم...خودخواه؟..از دیشب هممون مثل مرغ سرکنده ایم...کجایی تو؟؟ شماره ات عجیب بود....
_به کسی نگو کجام گلنار پیش عمه نسرین اومدم...
_اونجا چرا؟؟ چی شده؟؟ تو میدونی بعد از اینکه زنگ زدی قطع کردی سیا چه شکلی شده؟؟
_توضیح میدم برات فقط واقعا احتیاج داشتم و دارم به آرامش....
..جرات نداشتم بپرسم از حامی...میتورسیدم بگه هیچی و بیشتر داغونم کنه...

_باید سریع قطع کنم بفقط بگو سالمم...
_دیونه شدی..فکر کردی گوشیم رو نمیگردن؟؟ بچه شدی؟؟؟ تو دردت چیه؟ به چه اجازه ای این کار رو با ماها کردی
....و من بد جور دلم میخواست بدونم این ماها شامل حال چه کسایی میشه....
_همراز عمه جان چاییت یخ کرد....
_گلنار من برم..من سالمم خواستی با این شماهر تماس بگیر..به هر کسی هم که فکر میکنی واقعا نگرانمه بگو خوبم فقط میخوام تنها باشم....


عمه رشته های پلویی رو خرد میکرد و مهدیه نامزد عقدی محمد امین هم سر قابلمه خورشت بود..دختر زیبایی نبود اما مهربون بود و بلبل زبون..عشق دختر همسایه پسر همسایه بودن...از وقتی اومده بود داشت صحبت میکرد از دانشگاهش تا ازدواج دختر داییش از جهیزیه اش تا پارچه روتختی که خواهرش داشت گلدوزی می کرد من نشسته بودم پشت میز چوبی آشپزخونه و دستم رو زده بودم زیر چونه ام...عمه از این سر آشپزخونه به اون سمت میرفت و با سر حرفهای عروسش رو تایید میکرد و گاهی بهش اضافاتی هم میکرد سادگی زندگی اش و آرزوهاش...آرامش دغدغه هاش هم باعث میشد بهش حسادت کنم....تمام دغدغه ذهنیش پیدا کردن پارچه مناسب بود برای لباس عروسش که قرار بود 6 ماه دیگه بر گزار بشه و دردش هم این بود که پرده آشپزخونه اش خوب دوخته نشده و من چه قدر از تمام این بحث ها دور بودم....
مهدیه عاشق محمد امین بود و اون هم...همه چیز بعد از این جمله خیلی راحت پیش رفته بود انگار که این دخترک پر حرف و با مزه تو آشپزخونه مادر شوهرش ایستاده بود و خانومی میکرد...
عمه استکانی چای رو به روم گذاشت و مهدیه برگشت به سمتم : حوصلت سر رفته؟؟
هم سن بودیم اما زاویه نگاه کردنمون به دنیا انگار زمین به آسمون بود و الان این جا تو این آشپزخونه گرم و پر از بوی زعفران من فکر کردم شاید من تمام این سالها راهم رو اشتباه رفته بودم....
_نه یکم کم خوابیدم این مدت وگرنه دارم از صحبتهاتون استفاده میکنم...
عمه از توی فریزر تافتون در آورد تا ته دیگ بذاره : مهدیه کاش عکسای بله برونت رو آورده بودی بهش نشون میدادی سرش گرم شه...
مهدیه چادر گلداری روی سرش انداخت و از در خونه بیرون رفت و من فکر کردم ای کاش این شهر دریا داشت....مهدیه ماه عسل می خواست بره شیراز اونجا هم که دریا نداشت...عاشقانه تر بود به نظرم اگر دریا داشت و من هنوز داشتم به عاشقانه های بیشتر فکر میکردم....حتی این درد پیچیده تو بدنم...حتی این خونی که تو رگ هام با درد حرکت میکرد هم روم رو کم نکرده بود که هنوز داشتم به عاشقانه تر بودنها فکر میکردم...
گیره رو توی جیبم توی مشتم بیشتر فشار دادم عمه ظرف نقل رو جلوم گذاشت : فرستامش یکم مغزت استراحت کنه...
لبخندی زدم : نه عمه من راحتم...
_می دونم اومدی استراحت عمه فدات شم...میدونم که خواستی دور باشی....نمیگی هم دردت چیه که؟؟
_خیلی تلخه عمه انسان به هیچ کس به اندازه خودش بازنده نیست....
_من از این حرفای فلسفی سر در نمیارم بابات هم از این حرفها زیاد میزد من فقط نمیدونم کی دلش اومده دل دخترک من رو این طور بشکنه.....
صدای در اومد و مهدیه که آلبوم به دست به سمتم میومد و من تا پهن شدن سفره ناهار فرصت نکردم جز به حرفهای مهدیه به جای دیگه ای تمرکز کنم....
محمد امین و محمد رضا هر دو بی اندازه سر به زیر بودن و آروم شوهر عمه ام خیلی مرد خوبی بود ..خانواده پدری من با وجود اینکه تو یه شهر کوچیک به دنیا اومده بودن و به خیلی هم مذهبی بودن اما به مراتب از شوهر خاله مثلا روشن فکرم بازتر فکر میکردن اینکه پدر من یه استاد تار بود..اینکه من بازیگر تاتر بودم برای شوهر عمه من که پدرش خادم مسجد بود انقدر عجیب نبود که برای اکبر خان انتظام عجیب بود ...
_خب خانوم خوشحالی برادرزاده ات اینجاست...
و من میخواستم بگم من چه قدر خوشحالم از این بودن تو این خونه آروم و دوست داشتنی تو جایی که همه چیز به نظر خیلی خیلی آروم و ساده میومد و هیچ چیز انگار پیچیدگی نداشت... مهدیه با اون روسری لبنانی و لپای سرخش که کنار محمد امین نشسته بود و با هم زیر زیرکی حرف میزدن محمد رضایی که تمام سعیش این بود که مسستقیم به من نگاه نکنه...شوهر عمه ام با اون موهای سفید و صورت نورانیش و خونه فوق العاده ساده شون به من بار دیگه یاد آوری کردن که اصالتا از کجام و چه طور فکر میکنم .....
وقتی خیلی جدی شوهر عمه ام پسرها رو کشید کنار و در حالتی که فکر میکرد من نمیشنوم بهشون تذکر داد تو مدتی که من اینجام نباید زیاد تو خونه باشن تا من راحت باشم....وقتی مهدیه پاش رو کرد تو یه کفش که باهاش برم تا برای رو بالشتی جهیزیه اش مروارید و پارچه ساتن انتخاب کنه...وقتی عمه بلند شد تا برای شام وسایل آش جو رو آماده کنه ....بغض من انگار کم کم از بین رفت ....این جا آدمهایی بودن که من رو دوست داشتن....
مانتوم رو پوشیدم و موهام رو کامل بستم...این جا همه حاجی رو میشناختن و من اصلا دوست داشتم آقای معلم دوست داشتنیم حرفی از جانب من بشنوه...مهدیه چادرش رو که رو سرش محکم کرد عمه خم شد و چیزی رو تو جیبم گذاشت...پول بود...
شاکی برگشتم به سمتش : عمه تو رو خدا من پول دارم...
لبش رو گاز گرفت و با سر به سمت در اشاره کرد :برو پی کارت ببینم... هر چی خواستی بخر عمه... پول هم اگه کم اومد بگو بزنن به حساب حاجی بعدا میریم حساب میکنیم...سر راهم یه کشک بگیرید و بیاید....
خواستم دوباره اعتراضی بکنم که کار رو داشت میکشوند به قسم به خاک بابا...من که به این پول دستی نمیزدم ...اما....من بعد از مدتها احساس کردم خانواده یعنی چی؟؟

خونه بوی پیاز داغ میداد..مهدیه رفت تا لباس عوض کنه و بیاد...صدای اذان مغرب میومد....
عمه گونه ام رو بوسید : یکم رنگ به رخسارت اومد...
_خوش گذشت بهم...
_مخت رو نخورد؟؟؟
لبخندی به لحن شیطون عمه زدم : نگید عمه جون...قصدش مهمان نوازیه...درضمن بیرون اصلا شیطون نیست...
_ میدونم نازنینم فقط میدونم تو اهل این جور حرفهای پیش پا افتاده نیستی...دختر سنگین رنگینیه...سالهاست گلوش پیش محمد امین گیر کرده....البته پسر منم کم عاشق نیستا....
اومد نوک زبونم بگم خوش بحالشون ...نخواستم عمه بیشتر از این بره تو فکر...
توی اتاق نشستم روی زمین و تکیه دادم به پشتی قرمز رنگ گوشه اتاق....تمام مدت که مهدیه از عاشقیشون گفت ته دل من سوخت و نفهمید...این که بگم به داشته های این دختر دوست داشتنی حسودی کردم نه...این نبود...من به نداشته های خودم فکر کرده بودم....اینکه تو گوشی محمد امین اسمش گل من..به تمام اون هدیه های ساده ای که تا حالا گرفته بود...به اولین سینمایی که باهم رفته بودن...به هر چیزی که اون رو به وجد میاورد وقتی فکر میکردم این بود که من واقعا از این عاشقی عجیب غریبم از این علاقه دور از ذهن چی نصیبم شد....
من الکی اعتماد کرده بودم...نه؟؟..چی شده بود در تمام این مدتی که از خونه بیرون زد ه بودم حتی یه لحظه هم اون چشمای جدی خاکی رنگ از جلوی چشمم دور نشده بود....بغض کردم....سرم رو به دیوار تکیه دادم....

دو روزی بود خونه عمه بودم..حالم بهتر شده بود یا نه؟؟؟ نمیدونم...تنها چیزی که میدونستم این بود که من شدید به این خونه با این عطر دوست داشتنیش احتیاج داشتم..دلم میلرزید برای ...برای...اسمش رو هم نمیخواستم پیش خودم اعتراف کنم....
تلفن خونه زنگ زد و من توی اتاق داشتم حاضر میشدم تا با مهدیه و محمد امین بریم بیرون...هر چه قدر مخالفت کردم نشد که نشد....تقه ای به در خورد و عمه لای در رو باز کرد : همراز...دختر خالته....
گلنار بود..چه قدر دلم براش تنگ شده بود : الو گلی....
بازهم بغض کرد : سلام بی معرفت....همراز چرا این جوری میکنی با ما...من ارزش یه تماس تلفنی رو هم نداشتم....؟؟
گوشی به دست روی دیوار سر خوردم : به خدا گلی نقل این حرفا نیست....کم آوردم...یهو کم آوردم...
_چی میگی تو؟؟ دردت چیه؟؟؟
_دردم خیلی چیزا....
کمی مکث کرد..احساس کردم پشت سرش صدای تقی اومد از برخورد چیزی به میز ...
_صدات چرا اینجوریه همراز؟؟
_خوبم..خیلی خیلی خوب تر از دو روز گذشته....گلی صدا ی من میپیچه؟؟
یه مکثی کرد : نه...شاید چون تو آشپزخونه ام این طوریه...
بی حوصله تر از اون بودم که بخوابم فکر کنم.... : به استراحت احتیاج دارم...به پیدا کردم خودم..تمام این مدت پشت پیچ و خم اتفاقات گم شده بودم انگار گلی....
_میومدی اینجا...تا ته دنیا می موندی...
_تا کی؟؟ گلی تا کی؟؟ بی خوابی کم کشیدید از دست من؟؟ از پدرتون کم حرف خوردید؟؟ خاله کم غصه ام رو خورده؟؟ دیگه بسه گلی..بستونه...
_سیا داره دیوونه میشه...
..و من دلم میخواست بدونم کس دیگه ای هم به یادم هست یا نه؟
_کم گذاشتیم برات همراز....
_بی خیال گلی چرا به خودت گرفتی؟؟
_تو بگو کی باید به خودش بگیره..چرا پس ما تنبیه شدیم؟؟
_نبودنه دردسر بزگ تنبیه دیوونه؟
_این حرفات مسخره است..افسرده شدی همراز...
_-اون موقعی که مادرم رفت....رها رفت...درد تنهایی..درد گذران زندگی...افتاد به جونم برای موندن...زندگی کردن نتونستم افسردگی بگیرم...حتی وقت نکردم برم یه گوشه خونه بشینم برای مامانم و رها گریه کنم باید میرفتم سر کار...بیاد زندگیم رو میچرخوندم...حالا وقت افسردگی گرفتنم شده انگار...وقت اینکه عمه نازم رو بکشه..حاجی هر روز به خاطر من بره نونوایی نون تازه بگیره..
اشکم ریخت روی گونه ام...گلی هم هق زد : همراز زیادی فکر کردیم قوی هستی...زیادی نشستیم کنار گود ..
با پشت دست اشکام رو پاک کردم : یادم رفته بود گلی به من خوشی نیومده..یادم رفته بود این زندگی با من سر جنگ داره تا داشته هام رو ازم بگیره...یادم رفته بود ....راحت باشید گلنار...به سیا هم بگو راحت باشه...هیچ کس مقصر نیست جز خودم...یادم رفته بود از کجام...یه جورایی انگار حدم دستم اومد...
..دوباره از پشت سر گلی صدای محکم برخورد چیزی به میز اومد و تا خواستم چیزی بگم مهدیه جیغ جیغ کنان صدام کرد...
اشکام رو پاک کردم...و لبخندی رو کاشتم رو صورتم...زندگی همین بود...همین ...


صدای تلویزیون میومد و عمه اینا داشتن سریال نگاه میکردن و من کتاب توی دستم رو روی زانوم گذاشتم...این کتاب رو از سایلنت ترین عضو خونه گرفته بودم محمد رضا کتاب جالبی بود ذهنم رو از تمام افسردگیهای این چند وقت دور میکرد....باید با حاجی صحبت میکردم کمکم کنه کار پیدا کنم و خونه بگیرم..نمیدونم عکس العملشون چی میشد...اما تا ابد که نمیشد اینجا بمونم...محمد امین و محمد رضا به خاطر من دیر میومدن خونه....خسته بودم خیلی خسته....
تقه ای به در اتاق خورد ولی در باز نشد حاجی بود..شالم رو روی سرم کشیدم و از جام بلند شدم...با خوش خلقی تلفن بی سیم خونه رو به سمتم گرفت : با شما کار دارن...
گلی بود ...
_سلام....
_سلام گلی خانوم ....
_خوبی همراز؟؟
_انتظار داری از دیشب تا حالا چه اتفاقی افتاده باشه؟؟
_چه بد اخلاقی تو...همه نمیدونم چرا من رو گیر میارن...
_به اون سیا بگو گوشاش رو می کنم تو رو اذیت کنه..
_سیاوش که بی خود کرده مشکل اون کوه آتشفشانه که گدازه هاش همه جا رو گرفته...یه ملتی رو بسیج کرده....
..پاهام لرزید چی داشت می گفت دستم رو گرفتم به لبه طاقچه....
_الو...گلی....
قطع شده بود؟؟ خواستم دوباره باهاش تماس بگیرم که دوباره تلفن زنگ خورد نذاشتم کامل زنگ بخوره : الو چرا قطع شد؟؟
_الو...
یخ کردم...نفسی که کشیده بودم تو سینه ام حبس شد...گلوم خشک شده بود انگار باورم نمیشد....
_الو..همراز....
..پس هنوز همراز بودم....
_باشه جواب نده...شده تا ابد پشت خط میمونم....قطعم کنی دوباره و دوباره..اصلا صد باره زنگ می زنم....
آب دهنم رو قورت دادم..نفس حبس شدم رو به زور بیرون بدم ا ز اون لحن نگران....
_من....
_تو چی؟؟ این چه کاری بود کردی همراز؟؟
_گلی نباید شماره رو بهتون میداد...
نفسش رو بیرون داد : پس درست حدس زده بودم مشکلت منم...
نمی دونستم چی باید بگم...
_چرا باهام حرف نمیزنی عزیزم...آخه من به تو چی بگم...کی این حق رو بهت داده بود؟؟ بچه ای همراز...
این بار نمیدونم این انرژی حرف زدن از کجا اومد : آره بچه ام..بچه ام ...
_همراز...!!!
_بله..مودب باشم...؟؟ چی ؟ همراز چی؟ راست میگید من بچه ام...
_به من نگو شما....من رو جمع نبند....
اون هم کسی عصبی تر شده بود : د لعنتی بچه ای ...د اگه بچه نبودی میومدی میگفتی چته....؟؟
_کسی برای من وقت داشت....؟خسته ام.....
چیزی شبیه به زمزمه بود حرفش انگار با خودش حرف میزد : راست میگی عزیزترینم...راست میگی یادم رفته بود چند سالته..زیادی ازت توقع داشتم.... اما....
یکم صداش بالاتر رفت : اما جوابش این نبود....ابن نبود که این کار رو باهام بکنی...دیونه ام کنی...میدونی فکرم به کجا ها رفت....
نگرانم بود؟؟ نبود...بود؟؟ خوب من هم زن بودم...تو اوج نیازم بهش...به آغوشش به وجودش همه چیز یهو مثل یه خیال خام..مثل یه خواب بعد از ظهر تموم شده بود ..پرواز کرده بود و رفته بود.....این طور که دلم داشت براش میلرزید...این یعنی همه تصمیماتم پر....
_به من که احتیاجی دیگه ندارید..حامد بچه هاش رو داره..سیا آویسا رو...گلی شغلش رو ...
لحنش پر از دلخوری شده بود نگرانی : برای تو فقط اینا وجود داشتن..کس دیگه ای نیست همراز؟؟ تو چته؟؟ این حرفات اصلا یعنی چی؟؟
_هچیم نیست میخوام تنها باشم...
_مگه میشه..مگه میذارم؟؟؟
_چی میخواید از من؟ من که وظایفم رو انجام دادم...نگید که این دختر بچه براتون مهمه...
..باورش نمیشد این ها رو شنیده انگار من هم باورم نمیشد که این ها رو گفتم....
_حرف میزنیم....
_میخوام قطع کنم شوهر عمه ام ناراحت میشه...
کلافه جواب داد : موبایلت رو روشن کن...
_نمیخوام...
_با من یکی به دو نکن....اگر اون رو روشن نکنی زنگ میزنم خونشون...
_شما دیگه زیادی دارید خودتون رو برای خا له برادر زاده هاتون اذیت می کنید....الانم میخوام قطع کنم....اصلا میخوام همین جا بمونم...
این بار داد زد : همراز داری عصبیم میکنی.....اون موبابلت رو روشن کن....
نمیدونم چرا یهو گوشی رو قطع کردم...نفس عمیقی کشیدم یهو ترسیدم دوباره زنگ نزنه خونه؟!! حاجی چی فکر میکنه؟؟ گوشیم رو روشن کردم...بلافاصله سیل اس ام اس ها روان شد جدی نگرفتم که گوشیم زنگ خورد خودش بود....
لحنش سخت شده بود خشک و جدی مثل قدیم : ساکت رو جمع کن دارم میام دنبالت....
سعی کردم صدام رو پایین نگه دارم : چی داری میگی؟؟ نکنه فکر کردی آدرس بهت میدم...یا صبر میکنم تا برسی؟
_به آدرس دادنت احتیاجی ندارم....می دونم کجایی در آوردنش برام کار یه ساعت هم نبود.....یه کلام اون ساک لعنتی رو جمع کن یه ساعت دیگه اونجام....
پاهام میلرزید شوخی میکرد...چی داشت میگفت؟؟
تک خنده با تمسخر کردم : اذیتم میکنی؟؟ من خودم اومدم هر وقتم بخوام بر میگردم...
_خیلی کار درستی کردی بهش افتخار هم میکنی.؟؟...من بهت اجازه نمیدم با من با خودت این کار رو بکنی..بچه ای....
حرصم گرفته بود به جای منت کشی از قهرمون تازه داشت دعوا هم می کرد : میخوام قطع کنم...
_باشه قطع کن فقط برای یه ساعت دیگه حاضر باش...
_چی داری میگی؟
_من از روزی که با گلی حرف زدی. تو هتل این شهرم...خواستم راحت باشی..خواستم فکر کنی با عمه ات باشی....خواستم یه کم ذهنت رو باز کنی از چیزی که ذهنت رو مشغول کرده و من اصلا نمیدونم که چیه؟؟
روی زمین نشستم وا رفتم..چی داشت میگفت..باورم نمیشد..؟؟.
لحنش محکم تر و پر صلابت تر از همیشه شد ...انتظام شد دوباره : نمیذارم همراز..نمیذارم این کار رو بکنی..نمیذارم بشم دوباره شما..نمیذارم...عزیزترین داشته زندگیم رو ازم بگیری....


تلفن توی دستم خشک شد چشمم موند به قاب عکس روی دیوار که منظره دل انگیزی از کویر رو نشون میداد با ناخن انگشت شصتم پیشونیم رو خاروندم زمان این حرفها نبود هنوز داشتن شماره ام رو هضم نکرده بودم که حضورش تو این شهر رو درک کنم....
_حامی...
_همراز...گفتم جمع کن یعنی جمع کن....
سعی کردم صدام رو کنترل کنم من اون زور گوی پشت خط رو دوست داشتم من این مرد ترسیده تا این سر ایران اومده رو دوست داشتم...
_نمیدونم چرا اومدی؟؟ نمی دونم اصلا چرا کار به اینجا کشید اما من آدم این که این ساعت شب از خونه عمه ام بزنم بیرون نیستم من تو این خونه حرمت دارم حامی...
_با من بودن بی حرمتیه ؟؟!!!! از خونه بی خبر زدنت بیرون سکته دادن من..همه سوراخ سنبه های تهران رو بابتت گشتن این و اون رو واسطه کردن . در آخر منت دختر خالت رو کشیدن به من بی حرمتی نیست؟؟
عصبی بودم و خسته..این مکالمه طولانی درسته برام شهد شیرین بود برای منی که له له صداش بودم و نگرانی و حتی زورگویی که نشات از این ترس گرفته بود قلبم رو ضربان می انداخت ...اما از یه طرفی هم تلخی کلامش رو نمیتونستم در نظر نگیرم... : من گفتم بیا؟؟
فکر می کنم این جمله ای نبود که انتظارش رو داشت : نمیومدم...؟
دستم رو کشیدم به دیوار : من فکر می کردم نمیای...
..چند لحظه ای سکوت کرد : و این یعنی...یعنی همه راه رو این مدت من اشتباه رفتم....
..دلم ریخت..منظورش رو متوجه نشدم...: حامی..من اومدم این جا فکر کنم....اومدم نفس بکشم می دونی...
_نه نمیدونم...نمی دونم اون حرفها چی بود اون شب پشت تلفن به گلنار گفتی..من اینجام...میخوام که برگردی که حرف بزنیم...
_من نمی خوام بیام..نه الان...نمی دونم شاید هم هیچ وقت...
صداش جدی شد انگار اون جمله بد جور به فکر در آورده بودتش : مگه دست تو ا؟؟
_من نمیدونم دست کیه اما..من میخوام خونه عمه ام باشم....نمیام...
نفسش رو بیرون داد : باشه....
...و من احساس کردم دیونه شدم که ناراحت شدم از این که قبول کرد تموم اون حس خوشی که با اومدنش با زور گفتنش تو ذهنم اومده بود پر زد و رفت....
چند لحظه ای سکوت شد و اون بود که با همون لحن جدیش گفت : من الان میرم پایین و مدت موندنم این جا رو بیشتر میکنم....و این جا میمونم تا تو آمادگی حرف زدن رو پیدا کنی....تا بخوای بیای بریم...
_حامی...
_دیگه چیزی نمیخوام بشنوم...همراز انقدر موندم تو تمام اتفاق هایی که افتاده...از این کاری که کردی...از این که خوب فهمیدم مشکلت با منه ومن راه رو انقدر اشتباه رفتم که تو حتی فکر کردی دنبالت هم نمیام....من اینجام به خاطر تو نیست برای خودمه..میخوام خیالم راحت باشه....
_من اینجوری معذبم....خواهش میکنم...
_قدیما لا اقل ازم میترسیدی...رو حرف من حرف نزن همراز...وگرنه همین الان میام اونجا..من باکم نیست....

نشستم روی زمین..حتی صدای عمه که میخواست برم و باهاشون میوه بخورم هم از جا بلندم نکرد...خشک شده بود تلفن توی دستم....اما قبل از هرچیز زنگ زدم به گلنار...
الو نگفته مسلسل وار شروع کرد : اومد اینجا..از همون لحظه ای که هر چی زنگ زده بود گوشیت خاموش بود....از همون لحظه که پیدات نکرد همراز اومد اینجا....داد نزد بی ادبی هم نکرد اما من سر حد مرگ ازش ترسیدم...سیاوش خودش هم میخواست من رو خفه کنه..انگار من فرستادمت رفتی....منم اون ساعت ازت خبر نداشتم...هر کی رو که فکرش رو بکنی بسیج کرد...از پلیس تا خیلی های دیگه..و تو زنگ زدی..گفتم سالمی بدتر کرد...رفت و اومد گفت کجاست...از ترمینال در آورده بود رفتی کجا...همراز من میخواستم اسمت سر زبونها نیوفته...گفتم بیاد خونمون صدات رو بشنوه...اومد...با اون حرفات قاطی کرد با مشت زد رو میز...حرف نمیزد..داد هم نزد..فقط همون مشت کافی بود برای این که بفهمی چه قدر عصبانیه...از سیاوش بهت نگم لهت میکنه پیدات کنه...
سرم داشت میترکید با انگشت شقیقه هام رو فشار داد : شماره رو چرا دادی؟؟
_چون میخواست خودش از توی پرینت خونه در بیاره..همراز تو بازیگری یکی از دهنش در میومد میوفتادی سر زبونا...گفتم آروم میشه زنگ بزنه از کجا بدونم آدرس رو پیدا میکنه می ره هتل میمونه...همرا ز این آدم بیشتر از چیزی که به مغزت خطور کنه دوستت داره...برگرد بیا همراز..
..بغض داشت..من هم داشتم..سرم رو به دیوار پشت سرم تکیه دادم....
_میگه تا برنگردم بر نمیگرده تهران....موندم..دارم دیونه میشم...
_حال اکبر خان خیلی بده...بستریش کردن بیمارستان..مثل اینکه آخراشه...
..باورم نمیشد....داشت چی میگفت : چی داری میگی؟؟
_باور کن...تو هیرو ویر این جا بودنش و تلفن زدنهاش شنیدم که به حامد میگفت بچه ها رو لواسون نگه دار بابا خیلی حالش بده ....
..من از خودم بدم اومد..از همرازی که همه عمرش از دختر های خودخواه و لوس بدش اومده بود احساس کردم بودن حامی اینجا ....

سرم روی بالش گذاشتم...قطره اشکی از گونه ام روی بالشت افتاد...می دونستم چی می خوام ؟؟ مگه نه اینکه به دنبال عشق اومده بودم؟؟ بودن این مرد با اون چشمای خاکی رنگش اینجا معنای دیگه ای داشت؟؟ سر جام غلتی زدم..من حالم خوب نبود و تو این خونه...تو این شهر شبهای پر ستاره...تو این بوی چای دارچین..حالم بهتر میشد ..باید باهاش حرف میزدم قانعش میکردم بره تهران نمیخواستم اینجا باشه برای پدرش اتفاقی بیوفته و وبالش به گردن من باشه...اون هم تا آخر عمرش خودش رونمیبخشید...یعنی اون این تفاوت ها رو نمیدید؟
ساعت بدی بود..اما براش اس ام اس زدم : برگرد تهران حامی...خواهش میکنم..
به ثانیه نکشید : باشه...ساکت رو جمع کن برگردیم ....
گوشی رو به پیشونیم کوبیدم..حرف تو کله اش نمیرفت....


_دوست نداری برات نیمروش کنم...
اشاره عمه به تخم مرغ آب پز رو به روم بود... : نه عمه خوبه...
_دیشب نخوابیدی فدات شم ؟؟
_یکم سرم درد میکنه...
_برات یه گل گاو زبون دم می کنم خوب میشی....
تکه ای از نون سنگک رو توی دهنم گذاشتم : عمه جان بعد از صبحانه اجازه بدید می رم یه قدمی بزنم..
سر محمد رضا با این حرفم بالا اومد : هر جا میخواید برید بگید برسونیمتون..
...خنده ام گرفت از این جمله بد جور پسرعمه وارش....
_میخوام یکم راه برم...البته اگر مشکلی نباشه؟
شوهر عمه ام دستی به نشانه شکر به صورتش کشید و از جاش بلند شد : چه اشکالی میتونه داشته باشه همراز خانوم....خوش بگذره...
..و این یعنی اعتماد زیاد این مرد متعصب به من....

دست و پام میلرزید میترسیدم از رو به رو شدن باهاش...تو آینه نگاه کردم جز یه ریمل چیزی نداشتم..جایی برای خوشگل کردن نبود و دلیلی هم براش نبود....
همه هم و غم من این بود که قانعش کنم فعلا برگرده تهران...منتظرم بود...صبح زود وقتی اس ام اس دادم که حرف بزنیم...سریع زنگ زد که برنداشتم..دلخور شد....اما این طور بهتر بود باید ذهنم رو رو جمله هایی که میخواستم بگم جمع میکردم....
موهام رو کامل جمع کردم و رفتم سمت در و آل استارهام رو پوشیدم : عمه چیزی لازم نداری؟
از تو آشپزخونه بیرون اومد : نه عمه فقط برای نهار زود بای می دونی که حاجی زود نهار میخوره....

آژانس به میدونی که قرار گذاشته بودیم و تقریبا خارج شهر بود نزدیک که شد...دل تو دلم نبود..از دور ماشینش رو دیدم...گوشه لبم لرزید...قلبم داشت میومد تو دهنم...از دور تشخیصم داد شاید که از ماشین پیاده شد و من کمی دورتر از ماشین پیاده شدم...منی که تو هر شرایطی به راحتی میدیدمش برای اولین بار طعم ترس از خانواده رو میچشیدم....
اخماش تو هم بود و دست به سینه ایستاده بود....هر چه قدر بهش نزدیک تر میشدم بیشتر دلم برای عطرش..برای بوی سیگارش و برای حضورش تنگ میشد ...کروات نداشت اما مرتب بود و مثل همیشه خوش پوش و جدی...هر قدمی که روی آسفالت این کویر تشنه و زیبا میذاشتم انگار فاصله بیشتر میشد که کمتر نمیشد...عمق دلتنگیش بود و اون اخم وحشتناک...یا شاید اون صورت مرتب....نزدیکش شدم...رو به روم ایستاد قد یه نفس فاصله...زانوهام میلرزید...دلم میلرزید..پلکم میلرزید و برای من انگار زمین میلرزید....نفس عمیقی کشیدم....اخم هاش بیشتر از بیشتر بود...بی حرف به سمت ماشینش رفتم....سوار شدم...چند لحظه ای ایستاد و اون هم سوار شد....دستهام روی زانوهام مشت بود..ماشین رو روشن کرد...نپرسیدم کجا..حتی نگفتم سلام..میخواستم باشه...میخواستم فقط باشم....دل تنگ بودم...خیلی...و حرفها توی ذهنم کم رنگ میشدن و ای کاش ساکم همراهم بود...
دستاش دور فرمون مشت بود ..رفت...رفت و رسید به جاده..تو خاکی آفتابی جاده ماشین رو کشید کنار : دلم می خواد...دلم میخواد به خاطر این کارت بزنمت همراز.....
چرخید به سمتم...دستش از دور فرمون جدا شد و به سمتم اومد.. و چشم من بسته شد و دستش پشتم حلقه شد و من محکم به قفسه سینه اش خوردم گلوم لرزید و پلکم لرزید و بغضم لرزید و اشکم لرزید.....صدای نفس هاش نزدیک بود خیلی نزدیک...عطر تنش از عطر تنم نزدیک تر...صدای نفسش از نبضم بیشتر....
مگه این امن ترین جای دنیا نبود؟؟ مگه برای من نبود؟؟ مگه همین حضور نبود که این طور تمام سلوهای بدنم رو طالبش میکرد؟؟ پس من چم شده بود؟ این جا چی کار میکردم؟؟ یادم رفت..پر زد .....همه فکرهای این چند وقت..تمام اون تصمیم ها ...
سکوت کرده بود....و من....
کمی ازم فاصله گرفت و چرا دلم میخواست خواهش کنم که فاصله نداشته باشیم ...؟؟؟
تو چشمام خیره شد....تو چشمایی که میدونستم خیسن :این چه کاری بود؟؟
سرم رو کمی روی شونه چپم خم کردم : سلام....
تو چشماش پر از حس بود..پر از نوازش....من تو اون خاکی ها داشتم جوونه میکردم انگار من تو اون نی نی چشما خودم رو می دیدم....
تو سکوت فقط نگاهم می کرد...با نگاهش نوازشم میکرد....دست راستم توی حصارش بود و آروم روی خط عمر کف دستم نوازش بود و نوازش...نوازشی که تا نبضم میرفت ...نبضی که بار دیگه گرم شد و کمی تر ....
_حامی...
دستم رو روی زانوش گذاشت : جان دل حامی.....آخه عزیز حامی من به تو چی بگم؟؟
..و من دلم میخواست این بغض بره از توی گلوم...این سردی دستهام که تضاد داشت با داغی بی اندازه قلبم....انتظار داشتم این جمله رو؟؟ این آرامش کلام که ربطی به اون اخم و تخم نداشت...
_اخم کرده بودی؟؟
شصتش روی دستم حرکت کرد : کم میارم جلوت....
..این اعتراف نبود؟؟ بود..به خدا که بود.....
_د..چرا چشمات خیس خانوم خانوما....
_چرا اینجایی؟؟؟
_نباشم ؟؟؟
_برو تهران...
..و چه قدر جمله ام شل بود و خودم هم باورش نکردم....
_تو به من بگو چرا اینجایی؟؟ قانعم کن..قول میدم بهت برم...حتی اگه تو نخوای که نمیخوای....
_درست نیست....
_چی درست نیست...
_هیچی سرجاش نیست حامی....هیچی...من....
سرش رو کمی آورد جلو و خم کرد تو صورتم که حالا پایین بود : منم سر جام نیستم؟؟؟!!
..من این لحن زمزمه وار..من این پروانه تو قلبم رو چی کار میکردم؟؟؟
_....
_سختته....همراز؟؟ سرت رو بلند کن..میخوام تو چشمات نگاه کنم..
سرم رو به زور بلند کردم ....
_چی میبینی تو این چشما؟؟
صورتش رو پشت لایه ای از اشک هم اگر میدیدم....توی اون خاک حاصل خیز چشماش چیزی جز من نبود : خودم رو....
_پس فهمیدن این که چه قدر دوستت دارم سخت نبود برات...بود؟؟
...نفسم رفت...یا شاید موند و برنگشت...دنیا از چرخیدن ایستاد مطمئنا...این آدم با این آرامش تو این آفتاب تیز و شفاف...خیره و مطمئن بی هیچ شک و تردیدی به من گفته بود .....باورم نمیشد ...یا شاید....
من این چنگی که به دلم خورد رو هیچ وقت حس کرده بودم؟؟؟
انقدر این جمله رو مستقیم گفت و پر صلابت که من هیچ چیزی برای ادامه دادن پیدا نمیکردم....
بازهم سرش رو بیشتر خم کرد : با شمام...می گی عشقم رو تمام داشته ام رو بذارم و برم...هر چه قدر هم که اون من رو بذاره و بره....


آفتابی که مستقیم به اون تن کویر میخورد و زمین رو براق میکرد هم شاید به براقی نگاه این آدم جدی نبود.... با خجالت سرم رو پایین انداختم...من هم خیلی حرفها برای گفتن داشتم...خیلی دلتنگی ها...خیلی حس ها اما....اماهای زیادی بود....بزرگترینش شاید نیکی....و این که دردناک بود...دردم میومد وقتی بهش فکر میکردم اما حتی خود من هم فکر میکردم اونها خیلی خیلی بیشتر بهم شبیه اند...
نگاه جدی و مستقیمش رو حتی لحظه ای ازم نمیگرفت : منتظر نیستم جوابم رو بدی...فقط میخوام که بدونی....همراز من ...شاید بلد نیستم ابراز علاقه کنم....یعنی اصلا بلد نیستم...خیلی نقشه ها داشتم برای گفتن این جمله خیلی به نحوه اش فکر کردم میدونم برای هنرمند لطیفی مثل تو...توی ماشین وسط جاده این رو شنیدن خیلی هم شاید جذاب نباشه اما این گذاشتن و اومدنت به اینجا....اون کارت که هنوزم عصبیم میکنه وقتی بهش فکر میکنم باعث شد بترسم که شاید برای گفتن این جمله کمی دیر کردم....
_....
_حالا چرا نگاهم نمیکنی؟؟
نفس عمیقی کشیدم..برای این که این ضربان دیوانه وار بایسته تا بتونم حرف بزنم... : خیلی چیزا هست که شاید درست نیست...نمی دونم....
صداش این بار جدی تر از قبل هم شد : من اینجام تا هر زمانی که تو بخوای تا این ها رو بشنوم....و اینکه به من بگی دقیقا چرا اینجایی؟؟
_روز خوبی رو نگذرونده بودم...خیلی حالم بد بود.....شاید خسته بودم..شاید تا مغز استخوان حسود....
....سکوت کرده بود که بشنوه..و من فقط صدای تک و توک ماشین ها رو میشنیدم تو فضای خلوت و صدای نفس های حامی رو....
صدای خودم هم غم داشت و خستگی شاید : خوشم نمیاد بشینم روضه بخونم...نیوشا و کوشا ..
بغضم رو قورت دادم و سرم رو بلند کردم....
_اونا الان حامد رو بیشتر از من دوست دارن....
چشماش گرد شد...: چه طور همچین چیزی ممکنه...دو روزه دارن اشک می ریزن که تو کجایی و چرا گوشیت خاموشه....

_الکی نگو...داشتن خوش و خرم با پدرشون میرفتن مسافرت....
دستاش دور مچ دستم کمی شل شد : تو..تو از کجا فهمیدی؟؟
_حالم بد بود..اومدم ببینمت...ببینمتون...دیدم داشتن میرفتن....
عصبی دستام رو ول کرد و انگشت اشاره اش رو لبش گذاشت و دست دیگه اش رو دور فرمون گذاشت...عصبی ضربه ای با انگشت به فرمون زد : چی بهت بگم؟؟ تا اونجا اومدی و برگشتی؟؟ یعنی برات در حد یه سئوال کردن هم نبودیم؟؟
_من چی؟ من در حد یه اطلاع کوچیک هم نبودم....تمام این سالها من هر کاری کردم بابت اونا بود سرپا موندنم...هیچ کس تا به حال فکر کرده چه بلاهایی سر من اومده؟؟ به خدا اینا برای جلب ترحم نیست....برای دل خودمه حامی...هیچ کدمتون فکر کردید هر باری که اکبر خان تو خونه راهم نداد من چه قدر تحقیر شدم و باز هم به خاطر بچه ها فرداش برگشتم تا بتونم یه بار دیگه بغلشون کنم...الانم شبا تا صبح خوابشون رو میبینم اما...اما الان دیگه به من احتیاجی نیست....
..هنوز تو همون حالت جذابش بود...انگشتش خیلی عصبی به فرمون میخورد : تقصیره منه....
_نه نه به خدا منظورم تو نیستی...
_یادم رفته بود چند سالته؟؟ یادم رفته بود دلت چه قدر کوچیکه...این مدت ازت غافل شدم در حالی که باید در نظر میگرفتم چه قدر موقعیتت حساسه..این که چه قدر بزرگواری کردی...بابت حامد که اگر تو نمیخواستی نمیشد....همش خواستم همه چیز رو درست کنم...مرتب کنم که تو راحت باشی....
_من از تو توقعی نداشتم...
خیلی جدی برگشت به سمتم : داشته باش...به منی که بهت ابراز علاقه کردم...خیلی وقته آروم و غیر مستقیم امروز مستقیم و جدی...از من باید توقع داشته باشی که بدونم که متوجه باشم تو دنیا هیچ کاری و هیچ کس از تویی که این جا این جور با بغض نشستی....تو یی که دنیا رو زیرو رو میکردم اگه پیدات نمیکردم مهم تر نیست...
..خوب میدونستم گونه هام از این همه محبت رنگ گرفتن...نکن حامی...این کار رو نکن بذار حرفم رو بزنم بی انصاف....
_من بهت زنگ زدم حامی...همون شبی که قرار نبود بری....بر نداشتی و بعد من ارزش جواب دادن به میس کالت رو نداشتم؟؟؟
انقدر با بهت برگشت سمتم که جا خوردم : همراز؟؟؟!!!! من مهمونی نیکی نرفتم....پدرم حالش بد شد...بردیم بیمارستان....کلا اصلا حالش خوب نیست...تو اون هیر و ویر گوشیم گم شد...کجا افتاد و کی برش داشت رو هم نمیدونم..گوشی نداشتم....با پارتی و بازی و دنگ و فنگ خیلی سریع سیم کارتم رو سوزوندن و جدیدش رو بهم دادن..گوشی جدید خریدم....چه چیزایی رو تو ذهنت تحلیل کردی؟؟
_تحلیل نکردم....اون بهت بیشتر از من....
عصبی برگشت سمتم یه کم رفتم عقب خوب ترسیدم از نگاهش : اون جمله رو ادامه بدی به جون خودت من میدونم و تو....لابد دیدش اون روز؟؟
_.....
_با توام؟؟
_ای بابا...
_ای بابا نداره...از خونه مجردی من در اومد؟؟ با شمام چرا نگام نمیکنی؟؟؟ اون از عمارت در اومد همراز از جایی که من...زری خانوم..فخری خانوم..مادرم..نیوشا..کوشا...ع


برچسب ها رمان بانوی قصه ,
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط maedeh در تاریخ 1394/4/21 و 13:53 دقیقه ارسال شده است

سلام رمانه خیلی خوبیه ممنون اما وقتی عکس ندارید چرا اعصاب آدمو خورد میکنین مینویسین گالری عکس اخهههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟

این نظر توسط Roya در تاریخ 1394/2/27 و 15:52 دقیقه ارسال شده است

ba salam o ehteram:
mishe lotfan edame dastano bezarid. tarjih midam bekhoonam ta bekham hads bezanam ke chetory ezdevaj mikonan.
manoon misham age ziidtar in karo bokonin

این نظر توسط sevda در تاریخ 1394/2/23 و 11:12 دقیقه ارسال شده است

پ ادامش کوووووووووووووووو؟؟؟

این نظر توسط مژگان در تاریخ 1393/9/3 و 16:05 دقیقه ارسال شده است

سلام بقیه اش پس کو!!؟من این رمان خیلی دوس واشتم همرازحامی و پس بقیه اش کوو

این نظر توسط افسانه در تاریخ 1393/8/14 و 1:17 دقیقه ارسال شده است

سلام.پس ادامه ی رمان چی شددددد؟؟؟؟نهههه دارم کلافه می شم...جای به این هیجان انگیزی قطع شدددد.....تورووو خدااااا

این نظر توسط دریا در تاریخ 1393/7/23 و 20:51 دقیقه ارسال شده است

سلام کسی این رمان رو ادامه نمیده؟

این نظر توسط پری در تاریخ 1393/6/27 و 1:44 دقیقه ارسال شده است

چرا داستان اخر ندارد

این نظر توسط ایمان در تاریخ 1393/4/21 و 15:10 دقیقه ارسال شده است

سلام واقعا دست نویسنده درد نکنه فضا و موضوع جالبی داشت بیشتر داستانها تکراری و کلیشه ی بودند مثلا تو همه اونها مینویشتند منو از خواب بیدار میکنندتا صبحونه ااماده بشه من دوش میگیرم موهامو خشک میکنم اونم زلف چند متری حالا تو فکر کن بقبه باید شیش ساعت منتظر باشند یا از پله ها میام پایین یا میرم بالا شکر خدا وضع همه خوبه هیچ کس ااپارتمان نشین نیست همه دوبلکس دارند همه جا هم همیشه به تعداد دخترها تو اون فامیل یا دوستان پسر و دختر خوشتیپ هست همه هم پولدارن مثل فیلمهای مکزیکی نصف داستان توصیف نحوه ی پوشش شخصیتهاست ولی رمان بانوی قصه ها فضای دلچسبی داره و دور از واقعیت نیست در ضمن لطفا تایپیست یه خورده درمورد درست نوشتن لغات دقت کنه چون تو بیشتر داستانها غلط املایی زیاده . متشکرم

این نظر توسط کیمیا در تاریخ 1392/12/23 و 13:19 دقیقه ارسال شده است

میشه زودتر قسمت بعدی رو بزارین !


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 14
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 243
  • آی پی دیروز : 882
  • بازدید امروز : 1,427
  • باردید دیروز : 3,933
  • گوگل امروز : 211
  • گوگل دیروز : 812
  • بازدید هفته : 9,055
  • بازدید ماه : 13,865
  • بازدید سال : 13,865
  • بازدید کلی : 13,865