close
تبلیغات در اینترنت
رمان سفر به دیار عشق قسمت پانزدهم
loading...

رمان فا

سرمو بالا میارمو نگاهی به در میندازم... سیاوش رو میبینم که با حال زار و آشفته وارد اتاق میشه... از روزی که حقیقت رو بهش گفتم دیگه خبری ازش نداشتم... نگام رو ازش میگیرم... داخل اتاق میاد و در رو میبنده... حوصله اش رو ندارم... دلم نمیخواد ببینمش.. دست خودم نیست بیشتر از هر کسی سیاوش رو مقصر…

رمان سفر به دیار عشق قسمت پانزدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2735 جمعه 04 بهمن 1392 : 10:54 نظرات ()

سرمو بالا میارمو نگاهی به در میندازم... سیاوش رو میبینم که با حال زار و آشفته وارد اتاق میشه... از روزی که حقیقت رو بهش گفتم دیگه خبری ازش نداشتم... نگام رو ازش میگیرم... داخل اتاق میاد و در رو میبنده... حوصله اش رو ندارم... دلم نمیخواد ببینمش.. دست خودم نیست بیشتر از هر کسی سیاوش رو مقصر میدونم
حتی از شنیدن صداش هم سرم رو بالا نمیگیرم
سیاوش: سروش.....................

سیاوش: حق داری جوابم رو ندی.. میدونم بهت بد کردم
-چرا اینجا اومدی؟
سیاوش: یعنی تا این حد از من متنفری؟
-با همه ی وجودم دارم سعی میکنم نباشم... که بلند نشم... که کتک کاری نکنم... که فریاد نرنم... با همه ی وجودم دارم سعی میکنم ولی نمیدونم تا چند دقیقه ی دیگه میتونم خودم رو کنترل کنم... سیاوش خواهشا چند وقتی دور و بر من آفتابی نشو
سیاوش:سروش بزن... هر چقدر میخوای بزن ولی تو خودت نریز
....
سیاوش: هیچوقت نمیخواستم این جوری بشه
-اما شد
سیاوش: فکر میکردم همه چیز زیر سر ترنمه... فکر میکردم میخواد زندگیم رو نابود کنه
پوزخندی رو لبام میشینه
-میدونی بنفشه بهم چی گفت؟
جوابی از جانبش نمیشنوم سرمو بالا میارمو با خشم میگم: بنفشه گفت کسی که دورا دور تو و ترانه رو بهم رسوند ترنم بود... همون حرفی که سها بهم زده بود و منه احمق باور نکرده بودم....میفهمی احمق جون ترنمِ من، شماها رو بهم رسوند ولی تو چیکار کردی بیشتر از همه متهمش کردی... بیشتر از همه خوردش کردی... بیشتر از همه داغونش کردی... آخ که چقدر احمق بودم... خدایا آخ که چقدر احمق بودم که عشقش رو باور نکردم...
سیاوش: من نمیدونستم سروش.. باور کن نمیدونستم... من ترنم رو مثل سها دوست داشتم هیچوقت نمیخواستم بلایی سرش بیاد... حی در بدترین شرایط هم راضی به مرگش نبودم
...
زیر لب زمزمه میکنه: حتی بعد از مرگ ترانه... من واقعا نمیدونستم
آهی میکشمو پر بغض میگم: من هم نمیدونستم... من هم نمیدونستم... امروز رفته بودم آگاهی... از سرگرد خواستم اجازه بده چند دقیقه ای با آلاگل حرف بزنم... سرگرد اجازه نمیداد... میگفت داد و بیداد راه میندازی... قول دادم... قول دادم و هزار بار التماس کردم که ساکت باشم... به زور چند دقیقه ای وقت ملاقات گرفتم و به دیدن آلاگل رفتم... نمیدونی چه سخت بود که جلوش بشینمو اون مدام از خرابکاریهاش بگه... یادته چقدر ازش تعریف میکردی؟... یادته چقدر سنگش رو به سینه میزدی؟.. یادته چقدر آلاگل آلاگل میکردی همون آلاگل امروز جلوم نشسته بود و از همه ی اون کارایی حرف میزد که تو فکر میکردی کار ترنمه
با نیشخند ادامه میدم: ماجرای ته باغ که یادته؟
سری تکون میده
-آلاگل یه نفر رو اجیر کرده بود تا ترنم رو اذیت کنه اما من سر میرسم و نقشه ی آلاگل بهم میریزه... هر چند منه نامرد بدترین بلا رو اون شب سر عشقم آوردم
سیاوش بهت زده میگه:نه
-بله سیاوش خان... بله... این بود حقیقتی که سالها دنبالش میگشتی
سیاوش: باورش خیلی سخته
-آره باور گناهکار بودن آلاگل خیلی سخته... فقط یه چیز برام جای سواله چرا باور گناهکار بودن ترنم اون همه راحت بود...
سیاوش با شونه هایی افتاده به سمت پنجره میره... هیچ حرفی واسه گفتن نداره... دست تو جیبش میکنه و پاکت سیگاری رو از جیبش در میاره.. بهت زده بهش نگاه میکنم... به گذشته ها برمیگردم... یاد سیلی ای میفتم که اون روزا بخاطر سیگار کشیدن از سیاوش خورده بودم... حرفاش هنوز تو گوشمه
«سیاوش: چه غلطی داری میکنی؟.. فکر میکنی این کوفتیا آرومت میکنه
-این روزا هیچی آرومم نمیکنه... هیچی... برو سیاوش بذار به درد خودم بمیرم
سیاوش: من با از دست دادن ترانه هم لب به این آت و آشغالا نزدم اونوقت تو بخاطر خیانت یه دختر پست فطرت داری خودت رو نابود میکنی»
با صدای سیاوش به زمان حال برمیگردم
سیاوش: دارم از عذاب وجدان میمیرم... علاوه بر اینکه عشقم رو از دست دادم آدم بیگناهی رو متهم کردم که یه روز مثل خواهرم دوستش داشتم... آدم بیگناهی که حتی امروز نیست تا من بتونم ازش حلالیت بطلبم
پک عمیقی به سیگارش میزنه و با صدایی که به شدت میلرزه ادامه میده: هیچوقت تا این اندازه داغون و درمونده نبودم... فکر میکردم بزرگترین درد دنیا مرگ ترانه ست اما حالا میبینم بزرگترین درد دنیا مرگ کسیه که تمام این سالها به خاطر قضاوت نا به جای من عذاب کشید... مطمئنم ترانه هم هیچوقت من رو نمیبخشه... ترانه که هیچ خودم هم هیچوقت خودم رو نمیبخشم... بهت حق میدم از من متنفر باشی بیشتر از هر کسی من ترنم رو متهم کردم... به گناهکار بوندن... به هرز...........
مکث میکنه و به سخی میگه:هر رفتاری که باهام داشته باشی اعتراضی ندارم... بدتر از اینا حق منه
از پشت میز بلند میشم و به سمت سیاوش میرم... دیگه جونی برام نمونده که بخوام حرف بزنم و حرف بشنوم... همینکه بهش میرسم سیگارش رو از لای انگشتاش بیرون میکشمو با پوزخند میگم: به قول خودت با این کوفتیا هم نمیشه به آرامش رسید پس بیخودی ریه هات رو با دود این آشغاله ها پر نکن
آهی میکشه و هیچی نمیگه
سیاوش: من رو ببخش سروش
-کسی که باید ببخشه ترنمه نه من
سیاوش: شاید اگه بعد از مرگ ترانه اون همه اصرار من برای اثبات گناهکار بودن ترنم نبود تو از ترنم جدا نمیشدی
اعتراف سخته ولی باید اعتراف کنم
به تلخی میگم: اون لعنتیا به فیلم درست کرده بودن که ترنم رو گناهکار نشون بدن... حتی اگه اصرارای تو هم نبود من از ترنم جدا میشدم چون اون فیلم رو باور کرده بودم... تازه فهمیدم اون فیلم هم کار دار و دسته ی منصور بوده
سیاوش بهت زده میگه: چی؟
-این رو گفتم تا بدونی به خاطر حرفای تو از ترنم جدا نشدم... من تا آخرین لحظه میخواستم بیگناهی عشقم رو ثابت کنم اما اونا خوب میدونستن چیکار کنند تا دور و بر ترنم خالی بشه
سیاوش: اون فیلم در مورد چی بود؟
-یکی شبیه ترنم تو فیلم بود و از علاقه اش به تو حرف میزد
سیاوش: پس چرا اون روزا چیزی نگفتی؟
-چی میگفتم؟... چه فرقی به حال شماها داشت... وقتی همه ترنم رو گناهکار میدونستن با فهمیدن اون موضوع فقط وضع ترنم بدتر میشد... من هم با دیدن اون فیلم پا پس کشیدمو از زندگی ترنم خارج شدم
سیاوش: هر کسی جای تو بود همین کار رو میکرد... خودت و سرزنش نکن
این روزا دلتنگی امونم رو بریده
حرف رو عوض میکنم و زمزمه وار میگم: چه جوری با مرگ ترانه کنار اومدی؟
صدام رو میشنوه... با بغض میگه: کنار نیومدم
بعد از چند لحظه مکث ادامه میده: فقط به امید رفتن زنده ام
با گفتن این حرف قطره اشکی از گوشه ی چشمش سرازیر میشه
چه وجه تشابه ای... یعنی همه ی اونایی که عشقشون رو از دست میدن به این امید زندگی میکنند
-حس میکنم دلم داره آتیش میگیره
سیاوش: وضع من خیلی بدتره سروش... خیلی بدتر... به جز اینکه ترانه ام رفتهباعث مرگ زن داداشم هم هستم
-نیستی سیاوش.. اون کسی که ترنم رو کشت من بودم... با باور نکردنم... شب آخری که کنارم بود داشت از دار و دسته ی منصور اینا میگفت باز هم باورش نکردم
با تموم شدن حرفم به سمت میز ترنم میرمو روی صندلیش پشت میز میشینم... چشمام رو میبندم تا به اون چند روزی فکر کنم که کنارم بود... سیاوش حرف میزنه و از گذشته ها میگه ولی من توی روزای با ترنم بودن غرق میشم... نمیدونم چقدر گذشته ولی با صدایسیاوش به خودم میام....
سیاوش: سروش حالت خوله؟
چشمام رو باز میکنم و نگاش میکنم... با نگرانی بهم زل زده
آهی میکشمو سرمو به نشونه ی آره تکون میدم...
سیاوش: سروش بیا خونه... داری خودت رو نابو میکنی
-نه سیاوش... حالا نه
سیاوش: تا کی میخوای خودت رو توی شرکت و آپارتمانت حبس کنی
-اینجوری راحت ترم
سیاوش مدام اصرار میکنه و من انکار.. اونقدر میگه و میگه که خودش هم خسته میشه... آخرش هم با ناامیدی از من خداحافظی میکنه و از شرکت خارج میشه

 

با اعصابی داغون از پشت میز ترنم بلند میشم... گوشیم رو روشن میکنمو برای طاهر زنگ میزنم... چند ساعته من رو اینجا کاشته و ازش خبری نشده... بعد از چند بار بوق بالاخره گوشی رو برمیداره... بدون اینکه بهش اجازه ی حرف زدن بدم شروع به داد و فریاد میکنم
-هیچ معلومه کدوم گوری هستی؟... یک ساعته من............
صدای گرفته ی طاها باعث میشه ساکت شم
طاها: سروش بدبخت شدیم...
نفس تو سینه ام حبس میشه
یه زحمت میگم: طاها چی شده؟... گوشیه طاهر دست تو چیکار میکنه؟
طاها: طاهر تصادف کرده
بهت زده به دیوار رو به روم خیره میشم مثل آدمای منگ فقط به حرفای طاها گوش میدم
طاها: الان هم تو اتاق عمله.. اینجور که معلومه وضعش خیلی وخیمه...دعا کن سروش.. فقط دعا کن...
به سختی زمزمه میکنم: کدوم بیمارستان؟
طاها: بیمارستان(--)
سریع گوشی رو قطع میکنم... نمیدونم چه جوری و با چه سرعتی از شرکت بیرون میامو سوار ماشین میشم... اصلا نفهمیدم کی به بیمارستان رسیدم فقط وقتی به خودم میام که پا به پای طاها جلوی اتاق عمل منتظر خبری از طاهر هستم
طاها: سروش به خدا دیگه نمیکشم... اون از ترانه... اون از ترنم.. این هم از طاهر... دیگه هیچ کس برام نمونده... بابا که تو سی سی یو بستریه.. مامان که تو بخش اعصاب و روان با هزار تا آرام بخش به خواب رفته
بهش حق میدم خیلی سخته... خیلی خیلی زیاد... من خودم به شخصه تحمل این همه درد رو ندارم... پدر ترنم که از همون روز تا الان تو بخشش سی سی یو بستریه... هر چند حالش بهتر شده ولی هنوز اونقدر حالش خوب نشده که به بخش منتقل بشه... خدا رو شکر که سکته ای در کار نبود... دکتر میگفت کوچکترین شوک عصبی باعث سکته یا مرگش میشه اما نامادری ترنم روز به روز حالش بدتر میشه.... هر چند روزای اول امید زیادی به خوب شدنش داشتیم اما اون بعد از هر بار به هوش اومدن مدام اسم ترانه و ترنم رو فریاد میزد و پرستارا هم مجبور میشدن با آرامبخش خوابش کنند... آخر سر هم که دکتر دیدحالش وخیمه اون رو به بخش اعصاب و روان منتقل کرد
اشک از گوشه ی چشم طاها سرازیر میشه
طاها: خدایا الان چیکار کنم؟... همه ی امیدم به طاهر بود
آهی میکشمو به سمت طاها میرم... دستم رو روی شونش میذارمو با لحنی که سعی میکنم امیدوارکننده باشه میگم: همه چی درست میشه طاها... خودت رو اذیت نکن
طاها میخواد چیزی بگه که با دیدن دکتر که از اتاق عمل بیرون میاد حرف تو دهنش میمونه... هر دو تامون سریع به سمت دکتر هجوم میبریم
طاها: آقای دکتر
دکتر نگاهی به من و طاها میندازه و میگه: شما از بستگان این آقایی هستین که تصادف کرده؟
طاها: بله
دکتر:چه نسبتی باهاش دارین؟
طاها: برادرش هستم
دکتر نگاهی به من میندازه و میگه: و شما؟
یاد ترنم میفتم... ترنمی که توی خونوادش طاهر رو از همه بیشتر دوست داشت... من هم توی خونواده بیشتر از همه با طاهر راحت بودم... شاید دلیلش عشق و علاقه ای بود که بین ترنم و طاهر پا بر جا بود... یه عشق و علاقه ی مثال زدنی خواهر برادری
-اون کسی که الان توی اتاق عمله آخرین یادگاری از عزیزیه که دیگه نیست...شما فکر کنید دوست، برادر یا هر نسبتی که دوست دارین روی این رابطه بذارید فقط بدونید اگه بیشتر از برادرم برام عزیز نباشه کمتر از اون هم برام عزیز نیست
دکتر سرش رو تکون میده... نگاهی مرددی به من و طاها میندازه
طاها: آقای دکتر چی شد؟... حالش خوبه؟
ترس بدی توی دلم میشینه... مکث دکتر نشونه ی خوبی نیست
-آقای دکتر عملش چطور پیش رفت؟

طاها با ترس به دهن دکتر زل میزنه و هیچی نمیگه
دکتر: عملش موفقیت آمیز بوده
من و طاها نفسی از سر آسودگی میکشیم ولی با حرف بعدی دکتر ته دلم خالی میشه
دکتر: ولی........
طاها: ولی چی دکتر؟
دکتر نگاهی به ماها میندازه و میگه: بهتره بیاین تو اتاقم تا در مورد وضعیتش براتون بگم
بعد از تموم شدن حرفش بدون اینکه اجازه ی صحبتی به من و طاها بده جلوتر از ما شروع به حرکت میکنه... من و طاها با ترس بهم نگاه میکنیم و به ناچار پشت سر دکتر حرکت میکنیم
دکتر وارد اتاقی میشه و ما هم پشت سرش به داخل میریم.. خودش پشت میز میشینه و به ماها میگه: لطفا بشینید
-آقای دکتر نمیخواین بگید چی شده؟
دکتر: بشینید همه چیز رو براتون توضیح میدم
روی اولین صندلی میشینم وقتی میبینم طاها بهت زده به دکتر خیره شده دست اون رو هم میکشم که باعث میشه رو صندلی پرت بشه
-دکتر منتظریم
دکتر سری تکون میده و میگه: راستش ضربه ی بدی به سر برادرتون وارد شده... ما همه ی سعیمون رو کردیم... عمل موفقیت آمیز بوده فقط....
به اینجای حرفش که میرسه مکث میکنه
-پس مشکل کجاست دکتر؟
دکتر: فقط به خاطر ضربه ی شدیدی که به سرش وارد شده به حالت اغما فرو رفتن
با این حرف دکتر انگار آب سردی روم میریزند
طاها به زحمت زمزمه میگمه: یعنی چی دکتر؟
با ناامیدی میگم: یعنی کما
طاها تکون سختی میخوره و با ترس به دکتر نگاه میکنه
دکتر سری به نشونه ی تائید حرف من تکون میده و ادامه میده: کاملا درسته... برادرتون فعلا در کما به سر میبرن
طاها: یعنی چی؟... یعنی واسه ی همیشه از دستش دادم... این یکی هم واسه ی همیشه رفت
دکتر:نه پسرم... اشتباه نکن... برادرت رو از دست ندادی اون زنده هست کسی که به کما میره دوباره میتونه به زندگی برگرده... کما حالتیه که بیمار، هوشیاریه خودش رو تا حد زیادی از دست میده و دیگه قادر به پاسخگویی به محرکها و تحریکات خارجی نیست. در این حالت بیمار نمیتونه به هیچ طریقی با محیط خارج ارتباط برقرار کنه.... البته این رو هم بهت بگم کما یه مریضی نیست بلکه علامتی از یک مریضی یا واکنشی از یک حادثه هستش که برای برادر شما حالت دوم اتفاق افتاده... یعنی به خاطر ضربه ای که به سرش در تصادف وارد شده به کما رفته...
طاها: یعنی طاهر هیچی از محیط اطرافش نمیفهمه
دکتر: درجه های کما توسط هوشیاری شخص بیمار نسبت به محرکهای خارجی، تعیین میشه. در بسیاری از مواردی که اشخاص در حالت کما به سر میبرند، بیمار دریافتهایی از محیط نیز خواهد داشت و این حالت با توجه به بهبودی شخص بیمار زیادتر هم میشه.
طاها: خب تا کی طاهر تو این حالت باقی میمونه...
دکتر:اکثر کماها، بیشتراز 4 هفته طول نمیکشن... اما در حالت کلی اگه بخوایم در نظر بگیریم نمیشه هیچ حرفی در این زمینه زد...
طاها: یعنی نمیشه یه زمان قطعی داد که کی از کما خارج میشه؟
دکتر: نه... هیچ نظر قطعی وجود نداره... شاید چند روز دیگه... شاید هم چند هفته دیگه... شاید هم چند ماه یا چند سال دیگه
با تاسف ادامه میده: شاید هم.........
رنگ طاها به شدت میپره
-یعنی ممکن...
دکتر سری تکون میده و در ادامه حرفش میگه: بعضی از کسانی که به کما میرن بعد ازمدتی به سمت سندرمآپالیک پیش میرن که............
طاها وسط حرف دکتر میپره: اینی که گفتین اصلا چی هست؟
دکتر: زندگی نباتی یا سندرمآپالیک به حالتی میگن که فرد چشماش بازه وگاهو بی گاه به صورت غیرارادی بدن خودش رو هم حرکت میده. با این وجود، در پاسخ به محرکهای محیطی هیچ واکنشی در این گونه بیمارا مشاهده نمیشه. وضعیت زندگی نباتی میتونه بسیار حادتر از کما باشد، چون اینگونه بیماران هرچند حرکات غیرارادی از خود بروز میدهند، اما با گذشت زمان هیچ نشانی از هوشیاری از خود بروز نمیدهند ولی در کما شانس بهبودی برای برخی بیماران وجود دارد…
-یعنی ممکنه طاهر به این وضع دچار بشه
دکتر: بهتره الان به این چیزا فکر نکنید و به فکر بهبودیه حال بیمارتون باشین
- آخه چه جوری؟
دکتر: از بين محرکات حسي، تحريکاتشنوايي اهميت ويژهاي دارن چون آخرين حسي به شمار میان که در يک بيمار مبتلابه کما از بين مي روند... تحريکات شنوايي با صداي آشنا بر بهبود سطح هوشياريبيماران کمايي تأثير مثبت دارندتا الان بیمار شما صد در صد به بخش ای سی یو منتقل شده... سعی کنید وقتی به ملاقاتش میرین باهاش حرف بزنید... امکانش هست که متوجه ی حرفاتون بشه
بعد از چند تا توصیه و تذکر دیگه از جانب دکتر با شونه هایی افتاده از اتاق خارج میشیم.. نمیدونم چرا این روزا مصیبت از همه طرف برامون میباره...
-نمیخوای به پدربزرگ و خونوادت خبر بدی؟
طاها: با این اوضاع و احوالی که من توی اون خونه میبینم بهتره کسی چیزی ندونه... اونا همینجوری هم به خاطر حال و روز مامان و بابا داغون هستن یه شوک دیگه کافیه تا همه شون رو از پا در بیاره
آهی میکشمو چیزی نمیگم
طاها: مسدونم خودخواهیه ولی با همه ی وجودم دوست داشتم من جای طاهر بودم
-نگو طاها... این جور نگو
طاها: آه ترنم همه مون رو گرفت سروش... اینا همه به خاطر اون آه هایی که اون دختر بیگناه کشید...
با آستین لباسش اشکاش رو پاک میکنه و از من دور میشه
سرمو با تاسف تکون میدم و به دنبال کارای طاهر میرم... اجازه نمیدم طاها هیچکدوم از کارا رو انجام بده... بعد از اینکه تمام دستورای دکتر رو انجام دادم یه خورده دیگه با طاها حرف میزنم و دلداریش میدم ... اون هم در نهایت مجبورم میکنه که برم خونه استراحت کنم... هر چقدر اصرار به موندن در کنارش میکنم قبول نمیکنه مجبوری ازش خداحافظی میکنم و سوار ماشینم میشم... بی هدف توی خیابونا میچرخم و به بازی روزگار فکر میکنم

چند روز بعد
ترنم: سلام آقایی
-سلام خانمی... خوب واسه خودت خوش میگذرونیا... من رو هم که از یاد بردی... یه بار با خودت نگی سروش داره از ندیدن من دق میکنه ها
ترنم: باشه نمیگم آقایی... خیالت تخت
- بچه پررو...
ترنم: بنده تو پررویی انگشت کوچیکه ی شما هم نمیشم
-ترنم
ترنم:ها؟؟
-این ها هنوز از دهنت نیفتاده
ترنم: برو بابا
-بی تربیت هم که شدی.... بعد این همه مدت هنوز هم همون دختر لوس و ننری که بودی هستی
ترن: تو هم هنوز همون کروکودیل بیریخت بی خاصیتی
-من کروکدیلم
ترنم: پ نه پ... من کروکدیلم
-خب درستش همینه دیگه
ترنم: سروش میزنم شل و پلت میکنما
-برو کوچولو... برو بگو بزرگترت بیاد
ترنم: با من بودی؟
-پ نه پ با دیوار بودم
ترنم: نه میبینم که راه افتادی
-اگه اشتباه نکنم از یه سال و خورده ای راه افتادم
ترنم: ســـروش
-چیه کوچولو
ترنم: تو باز بهم گفتی کوچولو
-مگه نیستی؟
ترنم: نه خیـــر
-خب بابا.. حالا چرا داد میزنی کوچولو
ترنم:ســـــروش... من دیگه بزرگ شدم... واسه ی خودم خانمی شدم... من بچه نیستم که هی میگی کوچولو
-واقعا؟؟
ترنم: اوهوم
-من که نمیبینم
ترنم: ســـروش
-جانم کوچولو
ترنم: لوس!!..
-بده دارم نازتو میخرم
ترنم: کو... کجاست؟... من که نمیبینم
-همون جانم که گفتم خودش خریدن نازه دیگه
ترنم: نه بابا... خوب شد گفتی... من نمیدونستما
-عیبی نداره از حالا به بعد دیگه میدونی
ترنم: ســــــروش
-جانم خوشگلم
...
-چی شد؟...چرا اینجوری نگام میکنی؟
ترنم: با من بودی؟
-مگه غیر از تو کس دیگه ای هم اینجا هست؟... ببین جنبه نداری اینجوری صدات کنم
ترنم: از بس از این کارا نکردی آدم باورش نمیشه
-همیشه یه اولین باری وجود داره
غمگین نگام میکنه
ترنم: وقتی میگی جانم خوشگلم ته دلم یه جوری میشه؟
«صدایت شنیدن دارد وقتی که می گویی : جانم . . .»
-چه جوری خانمی؟
ترنم: نمیدونم... انگار داره قیلی ویلی میره
-چی؟
ترنم: دلم دیگه
-الهی قربون دلت برم... تو بیا من هر روز هزار بار نازتو میکشم و قربون صدقه ات میرم
ترنم: خدا نکنه آقایی... تو اگه ناز من رو هم نکشی باز هم خاطرت عزیزه

-ایکاش میشد برگردیم به گذشته ها تا برات حرفایی بزنم که همیشه دوست داشتی از من بشنوی
با بغض ادامه میدم: لبخندای تلخت رو دوست ندارم
ترنم: تلخی تموم شده آقایی... همین که هستی برام یه دنیا می ارزه
-ترنمی دلم برات تنگ شده
ترنم: تو که همیشه ی خدا اینجایی
-به جای تشکرته... مثلا شوهرتما
ترنم: برو بابا... شوهر کجا بود... فکر کردی به همین راحتی زنت میشم... باید هزار بار بری و بیای تا شاید به یه گوشه چشمی مهمونت کنم
-کی بود چند لحظه میگفت خاطرت خیلی خیلی عزیزه؟؟
ترنم: من که یادم نمیاد... واقعا کی بود؟
-نه.. میبینم که آلزایمرت هم عود کرده... یه چند روز بهت سر نزدم قرص واجب شدی
ترنم: ســـروش
-جانم خانومم... دلم برای سروش سروش گفتنات یه ذره شده بود... دلم میخواد یه عالمه اذیتت کنم و تو هم آخر جیغ جیغ کشون بگی ســـروش...
آه پردردی میکشمو با بغض میگم: نمیخوای از آقات پذیرایی کنی؟
ترنم:نه خیر... دیر اومدی حلوا و خرما تموم شد
اشک از گوشه ی چشمم سرازیر میشه
ترنم: خو بابا.. چرا گریه میکنی دفعه ی بعد برات کنار میذارم
اشکام همین طور صورتم رو خیس میکنند
ترنم: اه.. اه.. پاشو گمشو اون طرف... عینه این بچه دو ساله ها نشسته ور دل من گریه میکنه
-ترنم بیا خانمی کن و من رو هم پیش خودت ببر
ترنم: اینجا جای بچه های دو ساله نیست برو پستونکت رو بخور... هر وقت مثله من بزرگ شدی یه فکری برات میکنم
-ترنم دیگه تحمل این همه دوری رو ندارم
ترنم: اگه همینجور گریه کنی ده دقیقه باهات قهر میکنما... هر چقدر هم منت کشی کنی جوابت رو نمیدم
-ببخش خانمی... ببخش که دیر اومدم.... دلم برای با هم بودنمان تنگ شده... دلم اون روزای قدیم رو میخواد
....
آهی میکشه و با بغض میگه: منم
-دلم میخواد مثله اون روزا کنارم باشی.. بغلت کنم... بچرخونمت.. تو هم جیغ بزنی و بگی سروش غلط کردم من و بذار پایین
ترنم: تو خجالت نمیکشی... تو این لحظه هم به فکر در آوردن لج منی... تو آدم بشو نیستی... اصلا باهات قهرم
-ترنمی
...
-خانمی...
...
-دلت میاد با سروشت قهر کنی
...
پخی میزنه زیر خنده و میگه: سروش اصلا بهت نمیاد اینجوری باشی... چقدر منت کشی بهت میاد... جون من یه خورده دیگه منت کشی کن
-بی لیاقت... گمشو اونور... به من میگه آدم بشو نیستی... آخه مگه تو آدمی من بیام به خاطر تو آدم بشم
ترنم:اوه... اوه... آقامون عصبانی شد... خو بابا... چیز خوردم.. اخماتو باز کن ببینم... منو نگاه کن ببینم... واسه ی خودم شاعر شدما
-ترنم
ترنم: ها؟؟
-ها نه بله... این هم صد هزارمین دفعه... اگه فهمیدی؟
ترنم: ایـــش
-نشنیدم... چی گفتی؟
ترنم: ها... هیچی... گفتم بله آقایی؟؟

-مطمئنی همین بود؟... من حس میکنم یه چیز دیگه بودا
ترنم: برو بابا... تو هم به زمین و زمان مشکوکی
...
ترنم: چی شد آقایی ساکت شدی؟
-دلم واسه همین کل کل کردنات یه ذره شده
ترنم: از بس خلی دیگه... من اگه به جای تو بودم حالا میرفتم یه سی چهل تا زن میگرفتم و عشق دنیا رو میکردم
-آره جونه خودت
ترنم: پس چی فکر کردی... با اون همه پولی که تو داری اگه من داشتم.... اوف... نمیدونستی چیکارا میکردم
-دیوونه...
ترنم: خودتی بی تلبیت
-ترنمی خیلی برام عزیزی.. خیلی زیاد... حاضرم همه ی اون ثروت رو بدم فقط یه روز از اون گذشته ها رو برای خودم داشته باشم
ترنم:آخه سروشم... عشقم...همه ی وجودم چرا اینجوری میکنی؟
-دست خودم نیست... زندگی رو بدون تو نمیخوام
ترنم:اشکاتو دوست ندارم سروش... اشکاتو دوست ندارم... دلم میخواد بخندی لبخند بزنی شاد باشی زندگی کنی...اصلا اخم کن داد بزن ولی گریه نکن... چرا دلم رو خون میکنی؟... دوست ندارم سروش رو اینجور شکسته و داغون ببینم
-بدون تو با خنده و لبخند غریبه ام خانمی...
ترنم: بخند آقایی... اگه من رو دوست داری بخند و زندگی کن... مگه نگفتم خوشبخت شو... چرا هیچوقت به حرفام گوش نمیدی
-تو برگرد خانمی من تا عمر دارم نوکریت رو میکنم... قول میدم به همه ی حرفات گوش کنم
ترنم: آخه چیکارت کنم سروش؟... وقتی اینجوری میگی دلم آتیش میگیره
-از بس خانمی... از بس خانمی ترنمم.. من عذابت دادم ولی تو از زجر من ناراحت میشی... خیلی دوستت دارم ترنم... خیلی
ترنم: من بیشتر گلم... من خیلی خیلی بیشتر دوستت دارم
-پس چرا رفتی خانمی؟
ترنم: چون باید میرفتم
-نه.. چون من ازت خواستم... چون من ازت خواستم بری رفتی
...
با هق هق ادامه میدم: آره... دلیلش همینه... همیشه به حرفام گوش میکردی... این دفعه هم چون بهت گفتم تو باید به جای ترانه میرفتی تنهام گذاشتی... مگه نه؟؟
ترنم: سروش
با احساس دستی روی شونه ام ترنم از جلوی چشمام محو میشه... از رویاهام بیرون میام... سرم رو از روی سنگ قبر برمیدارمو چشمام رو باز میکنم.. نگاهی به عقب میندازم... آهی میکشم... امیر و ماندانا رو با چشمای اشکی میبینم... سری با ناراحتی تکون میدم... چقدر این زن و شوهر برام عزیزن... تنها کسایی که به ترنمم پناه دادن
با چشمای خیس به ماندانا زل میزنم
برای لحظه ای پیش خودم شرمنده میشم که به جای بنفشه به ماندانا شک کرده بودم... یاد حرفای دکتر میفتم... دکتر میگفت ترنم هم همین اشتباه رو کرده بود
با بغض میگم: ماندانا بگو برگرده... به خدا همه چیز رو جبران میکنم
ماندانا فقط گریه میکنه
-به خدا جبران میکنم...به جون خودم... به جون خودش... به هر کسی که میپرستی و میپپرسته جبران میکنم... همه ی گذشته رو... همه ی اون لحظه های سخت رو... همه ی اون تنهایی ها رو... همه ی اون تهمتها رو... همه چیز رو جبران میکنم... فقط بگو برگرده
امیر به بازوم چنگ میزنه و به زور بلندم میکنه

-به حرف من گوش نمیده... تو بگو... تو بگو شاید برگشت... ماندانا زیر لب چیزی زمزمه میکنه که نمیفهمم
امیر: هیس... آروم باش سروش... آروم باش... با اینجور بی تابی ها ترنم زنده نمیشه فقط خودت اذیت میشی... ترنم راضی به عذابت نیست
-حرفای تکراری تحویلم نده... خسته ام از این حرفا... باور نبودنش از سخت هم سخت تره
ماندانا نگاهش رو از من میگیره و به سنگ قبر ترنم چشم میدوزه
امیر که بی تابیه من رو میبینه سعی میکنه من رو از قبر ترنم دور کنه اما من هنوز از دیدن یارم سیراب نشدم
-نه امیر... هنوز از دیدنش سیر نشدم
ماندانا که مقاومتم رو میبینه بین گریه پوزخندی میزنه و زمزمه وار میگه: منظورت از دیدن ترنم همون دیدن سنگ قبرشه دیگه
با این حرف انگار من رو از بلندی به پایین پرت میکنند... نمیدونم چرا هر لحظه که میگذره بیشتر به فاجعه ی نبودنش پی میبرم... دهنم باز میکنم تا جوابش رو بدم اما نمیدونم چرا هیچ کلمه ای به زبونم نمیاد
«گـــــــاهــی لـال مـی شـود آدمـ
حـرفـ دارد امــــــــا
كـــلمه نــــدارد»
امیر با تحکم میگه: ماندانا
اما ماندانا بدون توجه به امیر با صدایی بلندتر از قبل ادامه میده:ببخش اما دلم برات نمیسوزه
امیر میخواد چیزی بگه که دستمو میارم بالا... این عملم باعث میشه حرف تو دهنش بمونه... با ناراحتی سری تکون میده و به ادامه ی حرفای ماندانا گوش میده
چشمام رو میبندم... حق داره... حق داره... حق داره... سروش باید بیشتر از این حرفا رو بشنوی و دم نزنی
ماندانا: میدونی چرا؟؟... میدونی چرا دلم برات نمیسوزه؟
چشمام رو به زحمت باز میکنم و نگاش میکنم... دارم از بغض منفجر میشم
«خدایا ،

دیگر بریده ام . . .
"چند بغض . . . به یک گلو . . .»

با داد میگه: نه... میدونم که نمیدونی... میدونم که نمیفهمی... چون خودخواه تر از اونی هستی که حتی بخوای بهش فکرش رو کنی... فقط و فقط به خودت فکر میکنی... تمام سالهای عمرت همین کار رو کردی؟... خودخواه تر از تو توی عمرم ندیدم... دلت میخواد ترنم برگرده؟... مگه تمام اون سالهایی که ترنم بهت التماس میکرد برگشتی؟... کجا بودی وقتی ترنم به بدترین شکل خبر نامزدیت رو شنید؟... کجا بودی وقتی ترنم تو اتاقش زار میزد و گریه میکرد؟... کجا بودی وقتی حتی یه نفر هم توی اون خونه به ترنم دلداری نداد؟...کجا بودی وقتی ترنم داشت با زندگی دست و پنجه نرم میکرد؟... کجا بودی؟... تو توی اون روزا کجا بودی؟... مگه تو توی اون روزای سخت برگشتی که حالا چنین انتظاری از ترنم داری
با همه ی زحمتم برای مهار اشکام مقاومتم میشکنه... بالاخره اشکام جاری میشن
«خدایا کم آورده ام …

در لیست آدم هایت اشتباهی شده است ؛ اسم من که ایوب نیست !!!»
ماندانا: اشک بریز... آره اشک بریز... همه ی این اشکا واست کمه... میدونی فرق تو و ترنم چیه؟... تو بودی و برنگشتی اما ترنم نیست... ترنم نیست تا برگرده و تو چشمات زل بزنه و بگه دیدی گفتم بیگناهم
امیر: ماندانا تو رو خدا تمومش کن
نگاهی به امیر میندازه و میگه: نه امیر... بذار بگم... یه چیزایی بدجور رو دلم سنگینی میکنند... مگه اون روزایی که ترنم به اینا التماس میکرد اینا بس کردن... مگه وقتی ترنم با اون حال خرابش زجه میزد کسی دلش برای ترنم سوخت... بذار یه بار هم من مثل خودشون سنگدل باشم تا شاید بفهمند با ترنم چیکار کردن؟
بعد بدون اینکه به امیر اجازه ی صحبتی بده تو چشمام زل میزنه و با بی رحمیه تمام میگه: من مثل ترنم نیستم... باورت ندارم... هیچوقت هم باورت نمیکنم... سعی نکن با حرفات مظلوم نمایی کنی... هر کسی ندونه من خوب میدونم تو چه آدم پستی بودی و هستی... تو لایق دلسوزی نیستی... تویی که لحظه به لحظه به ترنم اشک و آه هدیه دادی لیاقت مردن رو هم نداری تا دنیا دنیاست باید بمونی و عذاب بکشی... از امروز تا آخر عمرم هر روز و هر روز از خدا واست سالیان سال عمر طولانی میخوام تا بمونی بدون ترنم لحظه به لحظه عذاب بکشی... اونقدر عذاب بکشی که مرگ برات یه آرزوی دست نیافتنی بشه
خدا دیگه بسمه.. دیگه دارم میبرم... دیگه دارم کم میارم... خدایا ترنم چه جوری دووم آورد؟... من نمیتون... من نمیتونم... حس میکنم حتی نفس کشیدن رو هم از یاد بردم
«میـدآنی ،
گـآهی سـَنگــدِل تـَریـن آدم دُنیـآ هـَم که بـآشی ،
یـک آن، یـآد کـَسی روی قـفـَسهـ سیـنهـ ات
ســَنگــینی میکــُنــَد
آنوقــت به طــور کـآملا غریزی،
نـَفــَس عمیـقی میکــِشی تـآ ســَنگ کـــوب نـَکـُنی...!»
با وجود همه ی دردی که میکشم درکش میکنم... با همه ی وجودم این تنفر رو در تک تک کلماتش احساس میکنم... با همه ی وجودم عشق به ترنم رو در چشماش میبینم... یعنی این دختر از من هم به ترنم نزدیک تر بود... از خودم تا حد مرگ متنفرم... حتی از این حرفای تکراری هم متنفرم
با صدای ماندانا از فکر بیرون میام
ماندانا: حالا چرا اینجایی لعنتی؟!... چرا این حق رو به خودت میدی که لحظه های تنهاییت رو با ترنم پر کنی مگه تو تنهاییهاش رو پر کردی... مگه تو بهش آرامش دادی که الان میخوای با وجود اون به آرامش برسی
به زحمت میگم: فکر میکردم بهم خیانت کرده
پوزخندش پررنگ تر میشه
ماندانا: پس الان اینجا چه غلطی میکنی... مگه نمیگی بهت خیانت کرده... بهت تبریک میگم انتقام خیانت نکرده اش رو ازش گرفتی حالا برو دست نامزدت رو بگیر و زندگی کن... نکنه میخوای ترنم مرده رو زنده کنی تا دوباره پز نامزدت رو بهش بدی
لرز بدی به بدنم میفته... امیر این رو احساس میکنه و با اخم میگه: ماندانا نمیبینی حالش بده؟
ماندانا: نه امیر... نمیبینم... نمیخوام هم ببینم... چون وقتی حال ترنم بد بود هیچکس ندید... هیچکس تیکه های خورد شده ی غرور ترنم رو ندید وقتی این آقا داشت تو بغل عشق جدیدش کیف دنیا رو میکرد ترنم داشت تو تنهایی هاش اشک میریخت و زیر دست و پای خونواده ی بی معرفتش جون میداد... نخواه که ببینم... نخواه که بفهمم... تا دنیا دنیاست اینا باید عذاب بکشن
با دست به من اشاره میکنه و به تلخی میگه: هم این هم اون طاهر احمق هم همه ی خونوادشون... وقتی ترنم نیست عذاب وجدان اینا رو میخوام چیکار
دیگه کنترلم رو از دست میدم... حس میکنم هیچی دست خودم نیست
دست امیر رو به شدت پس میزنمو با داد میگم: آره برامون کمه... همه ی این دردا برامون کمه... هم برای من که فهمیدم نامزد من با اون بنفشه ی کثافت دست به یکی کرده بودن تا تیشه به ریشه ی زندگیم بزنند... هم اون طاهر بدبخت که الان روی تخت بیمارستان داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه... خودم میدونم چه غلطی کردم... خودم میدونم چه گهی خوردم... میگی چیکار کنم؟... فکر کردی من عذاب نکشیدم.. تمام این سالها عاشقه کسی بودم که فکر میکردم بهم خیانت کرده... فکر میکنی درد کمیه... نه خانم... نه... درد کمی نیست... فکر کردی با آلاگل نامزد کردم تا کیف دنیا رو کنم... نه خیر... فقط میخواستم غرور خورد شده ی خودم رو ترمیم کنم... هیچوقت حتی برای یه در صد هم فکر نمیکردم همه چیز یه بازی مسخره از طرف برادر مسعود باشه... آره من احمق بودم ولی توی باهوش چرا نفهمیدی همه ی اون کارا زیر سر بنفشه بوده... تویی که تمام اون روزا با ترنم و بنفشه بودی...
ماندانا با ناباوری بهم خیره میشه... چند نفری اطرافمون جمع شدن اما من بی توجه به اونا با داد ادامه میدم
- چیه؟... داری از عذابم لذت میبری... آره... لذت ببر... از عذاب من و همه ی خاندانا مهرپرور لذت ببر... حق داری... بیشتر از اینا باید عذاب بکشیم... ما رو چه به خوشبختی... وقتی خودمون همه چیز رو خراب کردیم دیگه چه جوری میتونیم انتظار خوشی رو داشته باشیم... حق با توهه... آره داریم تاوان حماقتهامون رو پس میدیم... چه منی که بخاطر یه فیلم دروغین از ترنم از عشقم از همه ی وجودم گذشتم... چه طاهری که به خاطر مادرش قید ترنم رو زد... چه پدر و مادری که به خاطر ترانه ترنم رو فراموش کردن
صدام کم کم ضعیف میشه... با بغض میگم: حق با توهه... ما حالا حالاها باید بکشیم... خیلی زوده واسه بخشیده شدن... خیلی زوده
بعد از تموم شدن حرفم شدن از جلوی چشمای بهت زده ی امیر و ماندانا بی توجه به کسایی که اطرافمون جمع رد میشم... حال خودم رو نمیفهمم... گوشیم یکسره زنگ میخوره... با حالی خراب گوشی رو از جیبم برمیدارم تا خاموشش کنم اما با دیدن شماره ی طاها همه ی وجودم پر از ترس میشه... با استرس دکمه ی برقراری تماس رو میزنم
طاها: سروش بدبخت شدم
همین حرف کافیه... تا آخر جمله شو بخونم...
با شنیدن صدای پر از بغض طاها دیگه همه ی مقاومتم واسه سر پا موندن از هم میشکنه... زانوهام سست میشن و بعدش فقط و فقط صدای افتادن خودم و داد امیر رو میشنوم که صدام میکنه و در نهایت همه جا توی تاریکی فرو میره
غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق
یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق
بی صـدا میشکنه بغضش روی سـنـگ قبـر دلدار
اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار
زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی
رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی
آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک
اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک
تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود
دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود
تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری
تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری
پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی
تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی
داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن
رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون
تو سـفر کردی به خـورشـید ،رفتی اونور دقایق
منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق
نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه
تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه
عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک
گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک
نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش
شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش
و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره
پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره
اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم
بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم
ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد
روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد
به خدا نمیری از یاد
---------------

چشمام رو بستم به یاد اون روزا.. به یاد اون روزایی که زیاد هم دور نیستن... به یاد اون روزایی که زیاد هم با این روزا غریبه نیستن... دلم داره پر میکشه به یاد قدیما... به یاد قدیمایی که از اون روزا و از این امروز و دیروزها خیلی خیلی دورن... دلم یه محرم میخواد... یه یار.. یه همراه... یکی که سرم رو بذارم رو شونه اش... یکی که سرزنشم نکنه... که وقتی از دردام براش میگم خسته نشه... که وقتی حرفای تکراریم رو میشنوه نگه اه بس کن ترنم تا کی میخوای از این حرفا تکراری تحویل این و اون بدی... گذشت.. تموم شد... گذشته رو فراموش کن... حالا باید به آینده فکر کنی... آره دلم کسی رو میخواد که سراغی ازش ندارم.. کسی که ساعتها نازم رو بکشه و من رو از این همه غم و غصه فارغ کنه... دلم یه از بین این همه نامردی یه مرد میخواد... یه مرد که قولش مردونه باشه... که بشه رو حرفش حساب کرد... که با یه دنیا سکوتش بتونه آروم کنه... بتونه امید ببخشه... مهم نیست جنسیتش چی باشه فقط میخوام حرفاش مردونه باشه....آخه نا سلامتی من یه دخترم... یه دختر از جنس شیشه... پر از احساسم... با کوچیکترین ضربه ها میشکنم... خورد میشم... مخصوصا این روزا که دیگه از داغون هم داغون ترم...میخوام بچه باشم.. میخوام بچگی کنم.. میخوام اشتباه کنم... میخوام بخشیده بشم... میخوام زندگی کنم... مادر میخوام.. پدر میخوام... یه زندگی توام با عشق میخوام... آره خداجون... آره میدونم زیاده خواهم ولی با همه زیاده خواهیهام یه آدم هستم.... مگه خواستن جرمه وقتی نمیدی حداقل بذار بخوام... حداقل بذار تو رویاهام نداشته هام رو جسنجو کنم... حداقل بذار تو آسمونها به داشته های دیگران غبطه بخورم...
« چگونه می شود از خدا گرفت
چیزی را که نمی دهد ؟!!
می گویند قسمت نیست ، حکمت است...
من قسمت و حکمت نمی فهمم
تو خدایی ، طاقت را می فهمی …!»
حس میکنم افسرده شدم... اقسرده تر از همیشه... شاید هم نشدم... دیگه خودم هم نمیدونم چی بودم و چی شدم فقط میدونم اون ترنمی نیستم که قبل از دزدیده شدن از خودم ساخته بودم
تو گلوم بغض عمیقی جا خشک کرده... بغضی که قصد شکستن نداره... از بس تو این روزا اشک ریختم جشمه ی اشکم خشک شده... با همه ی وجودم دارم با بغضممیجنگم... میجنگم تا راه نفسم رو باز کنه اما موفق نیستم... مثل همیشه که موفق نبودم... تو هیچکدوم از مراحل زندگیم...
آهنگ بی کلامی تمام فضای ماشین رو پر کرده... آهنگ غمگینی که به این بغض لعنتی دامن میزنه
..
وسعت این سکوت رو با همه ی غمهاش دوست دارم
...
دلم میخواد ساعتها به این خوابهای به ظاهر آروم تظاهر کنم... دیگه جون ندارم ناله کنم... دیگه جون ندارم گریه کنم... دیگه جون ندارم پیش بقیه گلایه و شکابت کنم و سرزنش بشنوم... این روزا دیگه جون نفس کشیدن رو هم ندارم ... به این آرامش قبل از طوفان احتیاج دارم... میدونم یه چیزی تو وجودم لحظه به لحظه بیشتر از قبل تخریبم میکنه اما دیگه بهش اهمیتی نمیدم... چون حس میکنم بدتر از این نمیشه شاید هم بشه ولی برای منی که حس میکنم همه چیزم رو از دست دادم دیگه چرقی میکنه... آره چند روز پیش همه چیز از دست رفت.... یکی توی اون خونه همه ی امیدم رو از من گرفت و غم رو مهمون همیشگی قلبم کرد... به این خوب بودن... به این خنده های زورکی... به این گریه های یواشکی... به این دیوونه بازیا احتیاج دارم... خدایا بد با من تا کردی... خیلی بد...حتی نمیدونم چرا برگشتم؟.. به امید کی؟.. به امید چی؟... اصلا کجا دارم میرم؟

«خســـــــــته ا
از ایـــن پیاده روهایــــی که
هیچ گــــاه به پـــایــــان نمی رســـــد...
دلــــــــم بــُـن بَســــــــت می خواهـــَـــد...!»
نریمان: پیمان
با شنیدن صدای نریمان از فکر بیرون میام... چشمام رو باز نمیکنم... ترجیح میدم این طور فکر کنند که خوابیدم
پیمان: ها
نریمان: بی ادب... این چه طرز حرف زدن
پبمان: هیس... آروم بگیر... نمیبنی خوابه؟
نریمان: خب بابا... چته تو... میخواستم بگم مطمئنی دیگه خطری ترنم رو تهدید نمیکنه
پیمان:خستم کردی نریمان... چند بار میپرسی؟... برای ده هزارمین بار میگم هیچ خطری ترنم رو تهدید نمیکنه... منصور فکر میکنه ترنم مرده
نریمان: خب نگرانش هستم
پیمان آهی میکشه و هیچی نمیگه
نریمان: از این میسوزم که با اون همه بلایی که سرمون آورد باز هم تونست فرار کنه
پیمان: خیلی شانس آوردیم که بلایی سر ترنم نیومد
نریمان: وقتی بالای سرش رسیدیم فکر کردم تموم کرده
پیمان: اون لحظه هزار بار خودم رو لعن و نفرین کردم که چرا ترنم رو با خودمون نبردیم
نریمان: اصلا تحمل مرگش رو نداشتم مثل نینا برام عزیزه... بدجور من رو وابسته ی خودش کرده... اون لحظه ای که دیدم نبضش ضعیف میزنه انگار دنیا رو بهم دادن
پیمان: دختر خوبیه... فقط تو زندگی شانس نیاورد
نریمان: اصلا فکرش رو هم نمیکردم سرنوشتش اینقدر تلخ باشه
پیمان: خدا لعنتشون کنه... ببین چه جور با زندگیه مردم بازی میکنند
نریمان: یعنی دو تیکه فرش ارزشش رو داشت
پیمان: تو چه ساده ای پسر از دو تیکه فرش شروع شد و به مرگ پسرش ختم شد
نریمان: ولی خیلی برام جالب بود پسر مهرداد بزرگ عاشق دختری بشه و بخاطر اون دختر قید ماموریتش که هیچ قید خونوادش رو هم بزنه
پیمان با تمسخر میگه: همین مهردادخان بزرگ رو عصبی کرده بود... نه تنها پسرش ماموریت رو درست و حسابی به اتمام نرسوند بلکه عاشق دختر دشمنش هم شد... جالبش اینجا بود توی ماموریت دومی هم دووم نیاورد و همه چیز رو خراب کرد
نریمان: من موندم خواهر ترنم چی داشت که مسعود حتی با وجود نامزدش حاضر بود از همه چیز و همه کس بگذره تا بهش برسه
پیمان: اگه خواهرش هم مثله خودش بود جوابت روشنه
نریمان: منظورت چیه؟
پیمان:ببین نریمان یه دخترایی توی دنیا پیدا میشن که ناز و عشوه بلد نیستن... موقع حرف زدن به این فکر نمیکنند که کسی رو جذب کنند... قصدشون تظاهر نیست... همونی هستن که نشون میدن اما به دست آوردنشون به سختیه جا به جا کردن کوهه... همین هم پسرا رو جذب میکنه... تو خودت یه پسری و این رو خوب میدونی که پسرا دنبال دست نیافتنی ها هستن... مسعود توی محیطی بزرگ شده بود که پر از دخترای خوش اندام و خوش هیکل بود... همه شون با یه اشاره ی مسعود تو بغلش جون میدادن اما هیچکدومشون سادگی یا معصومیت دخترای امثال ترنم رو نداشتن همین هم باعث شد مسعود داغون بشه... چون جذب چیزی شده بود که دست نیافتنی بود
نریمان: اوه... اوه... حرفای بودار میزنی
پیمان با خشم میگه: منظورت چیه؟
نریمان با شیطنت زمزمه میکنه: یعنی بادا بادا مبارک با..........
پیمان: ببند دهنت رو تا خودم نبستم... ترنم واسه ی من حکم یه خواهر رو داره
نریمان: باشه بابا.. حالا چرا میزنی؟... یه جور گفتی گفتم شاید خبرایی باشه... کم پیش میاد از دختری طرفداری کنی
پیمان: جنابعالی خیلی بیجا کردی که چنین فکرای بی موردی رو در مورد من تو ذهنت جا دادی
نریمان: حالا ببین چه جور هم برای من ناز میکنه باید از خدات هم باشه عاشق ترنم بشی
پیمان: خفه میشی یا خفت کنم
نریمان: جنابعالی زحمت نکش... خودم قبول زحمت میکنم و خفه خون میگیرم
پیمان: باید زودتر از اینا این کار رو میکردی
نریمان: بچه پررو
پیمان: جلوی ترنم از این شوخیهای بی مزه کنی کشتمت... یه کاری نکن باهامون معذب بشه
نریمان: مگه دیوونه ام؟!
پیمان: کم نه
نریمان: ایش... بی لیاقت
پیمان: این حرکات چیه از خودت در میاری تو خجالت نمیکشی
نریمان:به این حرکات میگن ناز دخترونه... از این کارا میکنم که یه خورده نازم رو بکشی ولی چیکار کنم که تو از این چیزا سر در نمیاری
پیمان: برو بابا
نریمان: پیمان
پیمان: دیگه چه مرگته؟
نریمان: چرا ترنم بیدار نمیشه؟... مطمئنی حالش خوبه؟
پیمان: نگران نباش... داروهاش خواب آور هستن
نریمان آهی میکشه و میگه: حس میکنم بدجور افسرده شده
پیمان: از وقتی بهوش اومده خیلی عوض شده
نریمان: نمیدونم توجه کردی یا نه.... شده مثله همون روزایی که به هوش اومده بود و سروش رو بالای سرش ندیده بود
پیمان: اره اما اون روزا با دلقک بازیهای تو میخندید اما الان یه لبخند هم به زور میزنه
نریمان: یه چیزی بدجور ذهنم رو مشغول کرده
پیمان: چی؟!
نریمان: نکنه.....
....
پیمان: چرا لالمونی گرفتی؟
...
پیمان: نریمان
نریمان نفسش رو با حرص بیرون میده و میگه: نکنه منصور.........
پیمان: نریمان بنال ببینم چی میخوای بگی... حوصلمو سر بردی
نریمان: اه... لعنتی... میگم نکنه منصور بهش دست درازی کرده
پیمان سریع میزنه رو ترمز و میگه: چـــی؟
نریمان:چه مرگته... ببین میتونی به کشتنمون بدی
پیمان: تو چی گفتی؟
نریمان: اه من یه --- خوردم تو بیخیال شو و راه بیفت
پیمان: نریمان
نریمان با حرص نفسش رو بیرون میده و میگه: آخه وقتی ما از حرفای دکتر چیزی بهش نگفتیم پس چرا باید افسردگی بگیره
پیمان:...........
نریمان: چرا وسط خیابون واستادی راه بیفت دیگع
پیمان ماشین رو به حرکت در میاره و زمزمه وار میگه: یعنی ممکنه؟!
نریمان: فقط در حد یه حدس و گمانه
پیمان: نه... محاله... اون روز که پیداش کردیم وضع ظاهریش بد نبود... آره... آره... مطمئنم بهش دست نزده...
نریمان: خب بابا... آروم باش
پیمان: به خدا نریمان اگه منصور بهش دست زده باشه تا عمر دارم خودم رو نمیبخشم
نریمان: ای بابا.... من یه چیزی گفتم... به قول خودت ترنم اون روز وضع ظاهریش بد نب............
پیمان بی توجه به حرف نریمان ادامه میدم: من برای انتقام پریا وارد این گروه شدم تحمل ندارم یه پریای دیگه به خاطر من زندگیش تباه بشه
نریمان: پیمان آروم بگیر
پیمان: نریمان نکنه واقعا منصور کاری کرده؟
...
پیمان: نریمان... یه چیزی بگو
نریمان: چی بگم؟... امیدوارم حدسم مثل همیشه اشتباه از اب در بیاد
پیمان: باید از ترنم بپرسم
نریمان: بدبخت از خجالت آب میشه
پیمان: مهم نیست... باید بپرسم... بابت حرفای دکتر کم عذاب وجدان ندارم فقط کافیه یه بلای دیگه هم به خاطر انتقام مسخره ی من سر این دختر اومده باشه
نریمان: پیمان کمتر مزخرف بگو... خودت خوب میدونی که حال و روز الان ترنم به خاطر ماموریت ما نیست درسته اگه ما اونو تنها نمیذاشتیم اینجوری نمیشد اما اگر ما هم تو گروه منصور اینا نبودیم باز ترنم توسط منصور و پدرش دزدیده میشد
پیمان: ولی میتونستیم جلوی دزدیده شدن ترنم رو بگیریم اما من برای خراب نشدن ماموریت از دستورات منصور اطاعت کردم... فقط میتونم بگم شانس آوردیم سروش زنده موند وگرنه ترنم دووم نمیاورد... وقتی خبرش رو شنیدم یه نفس راحت کشیدم... حداقل تو این یه مورد تونستم کمکی به ترنم و سروش کنم
ته دلم خالی میشه... مگه قرار بود بلایی سر سروش بیاد
نریمان: آخ گفتی... بی تابی های ترنم داشت داغونم میکرد... تو عمرم دختری مثل ترنم ندیدم
پیمان: زیادی عاشقه... این عشق کار دستش میده
نریمان: امان از دست جوونای امروزی
پیمان: یه جور میگی انگار خودت پیری... خوبه چند ماه از ترنم کوچیکتری
نریمان: تو هم که فقط سوسکم کن گوزیلا
پیمان: حداقل احترام مافوقت رو نداری احترام بزرگتر کوچیکتری رو داشته باش
نریمان: برو بابا... خوبه فقط دو سال ازم بزرگتریا
پیمان با بی حوصلگی حرف رو عوض میکنه و میگه: بعد از اون همه نقشه ی حساب شده هنوز هم در تعجبم چه جوری لو رفتیم؟
نریمان: شاید با فعال کردن اون ردیابا شناساییمون کردن
پیمان: فکر نکنم... ممکنه به خاطر بی احتیاطیه جنابعالی فهمیده باشن
نریمان: کدوم بی احتیاطی؟
پیمان: بی احتیاطیت در مورد ترنم
نریمان: انتظار نداشتی که بشینم و مردنش رو تماشا کنم
پیمان: اما راه های بهتری هم بود... همیشه بدترین راه رو انتخاب میکنی... کلا تو توی خرابکاری حرف اول رو میزنی
نریمان: دستت درد نکنه... با این همه لطفی که بهم داری دارم از شرمندگی آب میشم... بچه پررو... خجالت نمیکشی؟...بجای تشکرته؟...اصلا اگه راه بهتری هم بود چرا جنابعالی هیچ کار نکردی؟
پیمان:تشکر؟!... حقا که از تو پرروتر خودتی.. میخوای بگی من هیچ کار نکردم؟... نه داداش بنده هم خیلی کارا کردم... نمیدیدی شکنجه ی ترنم با من بود؟... من کم هواش رو داشتم؟... من کم بهش آوانس میدادم؟... من کم براش غذا میبردم
نریمان: با همه ی اینا حتی اگه دستت هم بهش نمیخورد همون ترس برای هفت پشت بدبخت بس بود... همینجوری با یه من عسل نمیشه خوردت بعد با اون اخمای در هم میرفتی بدبخت رو شکنجه میکردی تازه میگی هواش رو هم داشتم
پیمان: انتظار نداشتی که برم با ملایمت بگم عزیزم در مورد اون فرش برامون حرف بزن
نریمان: واسه همین هم بود که میگفتم ترنم باید بدونه ما قصد بدی نداریم... ندیدی چند بار تا مرز خودکشی پیش رفت
پیمان: تنها دلیلی که باهات سخت برخورد نکردم همین بود وگرنه حتما این گندکاریت رو گزارش میکردم
نریمان: دمت گرم داداش... حالا خوبه پسر عمه ات هستم اگه غریبه بودم چیکار میکردی
پیمان: وقتی توی ماموریت هستیم فامیل و غریبه نداریم فقط باید به هدفمون فکر کنیم
نریمان: برو بابا... کمتر چرت و پرت بگو
پیمان نفسش رو با حرص بیرون میده
پیمان: تو آدم بشو نیستی... دلم از همین حالا برای زنت میسوزه
نریمان: دلت واسه زن خودت بسوزه بیچاره... من موندم که میاد زن تویی میشه که با کیلو کیلو عسل هم شیرین نمیشی... همیشه ی خدا مثل زهر مار میمونی

پیمان: خفه بمیر
نریمان: اول بزرگترا
پیمان: نریمان
نریمان: چیه عمو؟... اومدی منت کشی؟
پیمان: اون دهنتو میبندی یا........
نریمان: باشه بابا... تو هم با اون اخلاقت... از بابا سردارجونت بگو
پیمان: باباسردارجونت چیه؟... باید بگی سردار
نریمان: اه... اه... عقده ایه بدبخت... اینقده بدم میاد از آدمایی که با اسم باباشون پز میدن
پیمان: من عقده ای هستم
نریمان: پ نه پ م.........
پیمان با صدایی که سعی میکنه بلند نشه میگه: نریمان به خدا اگه یه کلمه ی دیگه حرف اضافه بزنی از ماشین پرتت میکنم بیرون
نریمان: نه بابا... واقعا؟!
پیمان: نه.. مثل اینکه دلت میخواد بقیه راه رو پیاده بیای
با تموم شدن حرفش سرعت ماشین رو کم میکنه و بعد هم ماشین رو نگه میداره
نریمان با تعجب ساختگی میگه: دادا میخوای جایی بری؟
پیمان با تمسخر زمزمه میکنه: من نه... جنابعالی
نریمان: بیخیال پیمان...
پیمان: نریمان برو پایین
نریمان: پیمانی...
پیمان: خودت محترمانه گمشو پایین
نریمان: دلت میاد منه بدبخت، منه بیچاره، منه گدا آواره ی کوچه و خیابونا بشم... اصلا بگو ببینم ترنم بیدار بشه جوابش رو چی میدی؟... هان؟... اون که با توی دراکولا یه لحظه هم دووم نمیاره
پیمان:چیز دیگه ای نبود به من نسبت بدی
نریمان: فعلا یادم نیست یادم اومد حتما بهت میگم
پیمان: با پای خودت میری یا پرتت کنم
نریمان: پی.....
صدای باز شدن در ماشین رو میشنوم
نریمان: اِ... داری رفع زحمت میکنی؟.... باز هم این طرفا بیا... اگه کم و کسری ای بود به بزرگی خود..........
هنوز حرفش تموم نشده که دوباره صدای باز شدن در ماشین رو میشنوم
پیمان: گمشو بیرون
نریمان: پیمانی چطور میتونی با من، با پسر عمه ات، با کسی که از برادر بهت نزدیک تره این کار رو کنی
پیمان: تو با چرت و پرتات فقط وقتم رو میگیری
نریمان: تو که با اینجا واستادن بیشتر داری وقت تلف میکنی
صدای پر حرص پیمان رو میشنوم
پیمان: بیا پایین
نریمان: نمیام
...
نریمان: دستمو ول کن مرتیکه
...
نریمان: ولم کن.. نمیخوام بیام... اگه ولم نکنی جیغ میزنم... ترنم از خواب بیدار میشه... بعد آبروت پیشش میره... فکرشو کن ترنم تو رو اینجوری ببینه که دستم رو گرفتی و میخوای بکشی بیرون اما زورت نمیرسه

پیمان: مطمئن باش همه ی این رفتارات رو گزارش میکنم
نریمان: هر کاری دلت میخواد بکن... دایی عزیزم هوام رو داره... سرادارجونم که مثل تو نیست... قربونش برم ماهه... ماه
صدای بسته شدن در رو میشنوم
پیمان: حالت رو میگیرم.... واستا و تماشا کن
نریمان: حالا نمیشه نشسته تماشا کنم
...
پیمان ماشین رو راه میندازه و جواب نریمان رو نمیده
نریمان: خو بابا... حالا ببین چه حرصی میخوره؟
...
نریمان: قهر کردی عمویی؟؟
...
نریمان: شوکولات بدم آشتی میکنی؟
...
نریمان: چه نازی هم میکنه واسه من... خوبه دختر نشدی
...
نریمان: این ترنم هم بیدار نمیشه یه خورده باهاش حرف بزنم... از بس ساکت یه جا نشستم دلم پوسید
صدای پوزخند پیمان رو میشنوم
نریمان: بگم غلط کردم مشکل حل میشه
پیمان: نه... فقط با خفه شدنت مشکل حل میشه
نریمان: شرمنده این یه مورد رو نیستم
پیمان: دیگه هیچوقت اجازه نمیدم با من تو یه ماموریت باشی
نریمان: هر دفعه همین رو میگی
پیمان: همه اش تقصیر توی نره خره... چرا همیشه خودت رو به من میندازی... تو نمیخوای آدم شی
نریمان: من چیکار کنم بابات من رو با تو میفرسته
پیمان: آره جون خودت
نریمان: جون تو راست میگم
پیمان: بیخودی از جون من مایه نذار... من که میدونم هر بار میری کلی تو گوش بابا میخونی تا راضی میشه تو رو ی جوری تو گروه من جا کنه
نریمان: خوبه تا الان سردار بود... ترفیع مقام دادی شد بابا
پیمان: دوست دارم با دستای خودم خفت کنم
نریمان: میبینم که پیشرفت کردی... قاتل هم که شدی... باید با دایی صحبت کنم اینجوری نمیشه وضعت بحرانیه
پیمان: وقتی همه ی خرابکاریهات رو گزارش کردم اون موقع میفهمی وضع که بحرانیه
نریمان: تا سردار جون رو دارم غم ندارم... یه خورده خودم رو مظلوم کنم کار حله
پیمان: من موندم چه غلطی میکنی که بابا اینقدر هوات رو داره... حالا منه بدبخت سه ساعت میرم التماسش میکنم این سرخر رو با من نفرستین میاد در جوابم میگه مسئله ی کار و روابط خونوادگی از هم جدا هستن
نریمان: بالاخره باید هوای داماد آینده شو داشته باشه دیگه... فکر کنم میترسه دخترش بترشه
پیمان: مطمئن باش این حرفت رو به گوش پرنیا میرسونم
نریمان: برسون برادر من... کی حرف تو رو باور میکنه؟... من همه رو انکار میکنم
پیمان: خدایا این ملکه ی عذاب چی بود برای من فرستادی؟
نریمان: داداش جنسیت رو اشتباه گرفتی... من پادشاه عذابتم نه ملکه
پیمان: حرف زدن با تو هیچ فایده ای نداره

بعد از چند دقیقه سکوت دوباره نریمان به حرف میاد... با همه ی غصه هام لبخند کوچیکی مهمون لبام میشه... این بشر اصلا نمیتونه ده دقیقه ساکت بشینه... لبخندم رو میخورم و خودم رو به خواب میزنم
نریمان:پیمان
...
نریمان: پیمانی
...
نریمان: پیمان جونم
پیمان:ها.. خستم کردی نریمان... بذار فکر آزاد باشه... میدونی از کی پشت فرمون نشستم
نریمان: چته بابا... خب بذار من بشینم
پیمان: میترسم دوباره گند بزنی به ماموریت
نریمان: وا.. وا... چه از خودراضی... نه اینکه جنابعالی هیچوقت گند نزدی
پیمان: نه به اندازه ی تو... بگو چی میخوای و بعدش لال بمیر.. اصلا برو چند تا از قرصای ترنم رو بخور تا چند ساعتی از دست تو یه نفس راحت بکشم
نریمان: من و با این جوجه یکی میکنی؟... من ده بسته هم از اون قرصا بخورم به خواب نمیرم
چند لحظه ای مکث میکنه بعد میگه: طفلک خیلی ضعیف تر شده... اون روز که دزدیده بودیمش وضعش بهتر بود
پیمان: از بس کم غذاست... چه اون روزایی که زندانیه منصور بود و چه اون روزایی که از دست منصور فرار کردیم لب به غذای درست و حسابی نزد... بعد انتظار داری جون بگیره
نریمان: دست خودش که نیست... دیدی که معدش قبول نمیکنه
پیمان: باید بخوره تا معدش کم کم عادت کنه حتی اگه شده به زور باید بخوره
نریمان: برو بابا تو هم که همیشه به زور متوسل میشی... نگفتی بابا سردارت چی گفت
پیمان با حرص میگه: مثله اینکه یادت رفته بنده رفته بودم اطلاعات بدم نه اینکه اطلاعات بگیرم... تنها چیزی که فهمیدم این بود که همه فکر میکردن منصور دخلمون رو آورده مثله اینکه رادارا چند روز بعد ازفرارمون از کار افتاده بودن و همین باعث شد همه چیز خراب بشه و اونا هم با تاخیر دستگیر بشن و منصور هم فرار کنه
نریمان:بعد از اون همه تعقیب و گریز اصلا انتظار نداشتم منصور فرار کنه
پیمان: لعنتی نباید دست کم میگرفتمش...
نریمان: باز برو خدا رو شکر کن که پدرش و بقیه دستگیر شدن
پیمان: من هدفم خودش بود هر چند دیگه هیچکس براش نمونده و این شکستش رو حتمی میکنه ولی باز خیالم راحت نیست... من تا انتقام مرگ خواهرم رو نگیرم آروم نمیشینم
نریمان: امیدوارم زودتر دستگیرش کنند
پیمان: امیدوارم... اگه اون روز که با سردار تماس گرفتیم زودتر برمیگشتیم میتونستیم بگیریمش
نریمان: من موندم چه جوری پیدامون کرد
پیمان: ترنم که میگفت یه ربع بعد از رفتن ما منصور به همراه چند نفر تو خونه ریختن... چیز بیشتری نمیدونست
نریمان: یعنی میخواست ما از خونه دور بشیم بعد بیاد
پیمان: فکر نکنم... چون ترنم میگفت منصور مدام سراغ ما رو میگرفت
نریمان: دلم عجیب براش سوخت... با اون همه شکنجه چیزی در مورد اینکه ما میخوایم چیکار کنیم نگفت
پیمان: ایکاش میگفت... اونجوری کمتر شکنجه میشد... شاید اگه لومون میداد اون بلا سرش نمیومد فقط موندم چه جوری بهش بگیم
بغض بدی تو گلوم میشینه... داداشی احتیاجی به گفتن نیست من خودم حرفای دکتر رو شنیدم
نریمان: هی بهت میگفتم نگرانم زودتر برگردیم ولی حرف توی گوشِت نمیرفت که نمیرفت... مثله همیشه حرف خودت رو میزدی
پیمان: میخواستم یه وسیله پیدا کنم تا بتونیم خودمون رو از اون خراب شده خلاص کنیم
نریمان: حداقل میذاشتی من برگردم
پیمان: کف دستم رو که بو نکرده بودم... فکر میکردم جامون امنه
نریمان:ح بعد از اون همه مصیبت شانس آوردیم تونستیم به بابات خبر بدیم
پیمان: سردار.... چند دفعه بگم خوشم نمیاد وقتی توی ماموریت هستیم اینجوری صداش کنی
نریمان: خوبه تو هم... حالا که کسی اینجا نیست
پیمان: از دست تو... اعصاب که برام نمی ذاری... قرار شده تا روز دادگاه هیچکس از سلامتیه ترنم با خبر نشه
نریمان: اینجوری بهتره... ممکن بود منصور دوباره سراغش بیاد ولی چرا برنگشتیم
پیمان: سردار بهم گفته بود بهتره ترنم تا قبل از تشکیل دادگاه تو شهر آفتابی نشه بهتره واسه همین تو و ترنم رو تنها گذاشتم و خودم مدارک رو به فرد موردنظر رسوندم و برگشتم
نریمان: ترنم یکی از شاهدای مهم این پرونده هست
پیمان: آره بابا... میدونم... ترنم زیادی از منصور و باندش میدونه... نباید بیگدار به آب بزنیم
نزیمان: از اول هم نباید ترنم رو وارد داستان میکردیم
پیمان: آخه مگه دست ما بود؟... باید از دستور منصور اطاعت میکردیم.. هر چند مثله سگ پشیمونم
نریمان: به اسم ماموریت چه غلطا که نکردیم
پیمان: مجبور بودیم... برای اینکه بهمون اطمینان کنند مجبور بودیم... هر چند حس میکنم بدترین کارمون دزدیدن ترنم بود
نریمان سری تکون میده و میگه: خیلی شانس آوردیم... اگه زودتر نرسیده بودیم مرگش حتمی بود... اگه بلایی سرش میومد هیچوقت خودم رو نمیبخشیدم
پیمان: اصلا نفهمیدم منصور چه جوری جامون رو پیدا کرد
نریمان: هزار بار گفتم تنها برو... مگه به گوشت میرفت
پیمان: بابت حرفای دکتر بدجور نگرانم
نریمان: لابد عذاب وجدان داره خفت میکنه
پیمان: نمیخواستم این جوری بشه
نریمان: حالا که دیدی شد
پیمان: تو هم که فقط بلدی سرکوفت بزنی
نریمان: میدونی اگه حدس دکتر درست از آب در بیاد آینده ی ترنم نابود میشه
پیمان: میدونم... همین دونستن هم داره داغونم میکنه
نریمان: دلم بدجور براش میسوزه
پیمان آهی میکشه و هیچی نمیگه
نریمان: راستی گفته بودی لعیا دستگیر شده
پیمان با بی حوصلگی جواب میده: آره... بی احتیاطی منصور کار دستش داد باعث شد یکی از اعضای اصلی باند لو بره
نریمان: ما رو بگو که فکر میکردم لعیا خارج از ایرانه
صدای پوزخند پیمان رو میشنوم
حوصله ام سر رفته... از بس تظاهر به خوابیدن کردم خسته شدم... چشمام رو باز میکنم و به آرومی از حالت درازکش به حالت نشسته در میام... نریمان و پیمان از بس مشغول حرف زدن در مورد ماموریتشون هستن متوجه ی بیدار شدن من نمیشن

«دیگر کمتر اشـــک می ریزم...
دارم بُــــــــزرگ می شوم
یا سنـــــــگ .... !!!
خدا می داند!»
نریمان: اِ... بیدار شدی ترنمی؟
لبخند تلخی میزنم... مگه خواب بودم؟..
-آره داداش
پیمان: چه بی سر و صدا... ما اصلا متوجه نشدیم
-دیدم دارین حرف میزنید گفتم مزاحم نشم
نریمان: اشتباه کردی خواهری... مگه آدم قحطه من با این دراکولا حرف بزنم
پیمان: خوبه تا چند ثانیه پیش داشتی میزدی
نریمان: اون هم تو مجبورم کرده بودی... هی نریمان نریمان میکردی دلم برات سوخت
پیمان پوزخندی میزنه... نمیدونم چرا حوصله یبحث پیمان و نریمان رو ندارم... سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه میدم و به پیاده روها زل میزنم...
نریمان: کجایی خواهری؟
-غرق در سیاهیهای این شهر
نریمان: خوبی ترنم؟
-بیشتر از همیشه
پیمان: چرا لحنت اینقدر غمگینه؟
-غمگین نیستم... غم ندیدی که به حال الانم میگی غمگین
پیمان: نکنه دیشب باز کابوس دیدی؟
-تازگیها فهمیدم که کابوس های شبانه شرف دارن به کابوس های روزانه ام
نریمان: اینجوری نگو... هنوز هم شبا کابوس میبینی؟
-خیلی وقته که کابوسهام رنگ حقیقت گرفتن.. دیگه فقط شبا کابوس نمیبینم لحظه به لحظه ی زندگیم پر شده از کابوس
نریمان: ترنم چرا یهویی اینقدر عوض شدی؟
-عوض نشدم داداش... همونم... همون ترنم... فقط دلشکسته تر از قبل
نریمان: تو که حالت خوب بود؟
-هنوز هم خوبم
نریمان: پس چرا اینقدر دلگیری؟
-دلگیر نیستم داداش... دلمرده ام... دیگه دلی برام نمونده که بخوام باهاش گیر باشم
نریمان: ترنم میدونم توی این چند روز خیلی اذیت شدی غفلت ما کار دستت داد... اما باور کن نه من نه پیمان هیچکدوم نمیخواستیم اینجوری بشه
-نریمان من از دست شماها ناراحت نیستم شما که نمیدونستین منصور پیدام میکنه و اون اتفاقا میفته
پیمان: ما نباید ریسک میکردیم
آهی میکشم و میگم: بیخیال
لبخند تلخی رو لبام میشینه... این روزها فقط میخوام یه چیز رو بدونم سروش میدونه لعیا دخترخاله ی کسی هستش که عاشقشه... آهی میکشم و بی حرف به بیرون نگاه میکنم... میدونم پیمان و نریمان از لحن غمگینم ناراحتن اما واقعا دست خودم نیست.... حواسم به بیرون نیست اونقدر مغزم پر از اتفاقات اخیره که جایی برای فکر کردن به چیزای جدید ندارم... چشمم به سرنشینای یه پژو میفته که سعی دارن از ما سبقت بگیرن... همه شون پسر هستن... یکی از پسرا بهم چشمک میزنه یه بوس برام میفرسته... با بی تفاوتی نگام رو ازش میگیرم و به رو به رو خیره میشم
نریمان با خشم میگه: خوبه والا
پیمان: چی؟
نریمان: میبینن دو تا پسر تو ماشین نشستنا باز هم دست از سر دخترای مردم بر نمیدارن
پیمان: کیا رو میگی؟
نریمان: همین پژویی که الان از ما سبقت گرفت... ما رو با چغندر اشتباهی گرفتن... حیف که توی ماموریتم وگرنه حالشون رو حسابی میگرفتم
پیمان: آدمای تازه به دوران رسیده به همینا میگن دیگه... جنبه ندارن
نریمان: ترنم یه چیزی بگو
-چی بگم؟
نریمان: اگه قرار بود من بگم تو چی بگی که دیگه نمیگفتم یه چیزی بگو
-آخه حرفی واسه گفتن ندارم
نریمان: فکر کنم به یه تعمیر اساسی نیاز داری
شونه ای بالا میندازمو هیچی نمیگم...
پیمان: ترنم الان باید شاد باشی... داری برمیگردی پیش کسایی که بی صبرانه منتظرت هستن
« چه فرقی داره
پشت میله ها باشی
یا تو خیابونهای شهر در حال قدم زدن
وقتی ارزوهات
تو حبس باشند »
-شرمنده اما نیستم
نریمان: اونا ازت متنفر نیستن ترنم... هر چی که بشه باز هم اونا خونوادت هستم
-دیگه هیچی برام مهم نیست
پیمان: کجا برم؟
-یه راه دور... یه مسیر بی مقصد... یه جاده ی بی انتها... سراغ داری؟
نریمان: ترنم
با ناله میگم: چیه داداشی؟
پیمان: ترنم چته؟
آه تلخی میکشم
-« چیزیم نیست كه ...فقط گذشته ام درد می كند..حالم میسوزد..و آینده ام مرده است..چیزیم نیست كه..»
پیمان به سختی میگه: ترنم اون روز که ما نبودیم و منصو.....
منظورش رو میفهمم سریع میپرم وسط حرفش و میگم: اتفاقی نیفتاد
از نفس عمیقی که پیمان میکشه به وضوح میفهمم که خیالش راحت تر از قبل شده... عذاب وجدان رو از چشمای پیمان میبینم.... ازش دلگیر نیستم اون مقصر نیست... با قطره های بارونی که به شیشه های ماشین میخورن به خودم میام... شیشه ی ماشین رو پایین میکشم و یه خورده دستم رو از ماشین بیرون میبرم...
« دیر آمدی باران…
خیلی دیر!!
آتشش ریشه هایم را هم سوزاند…!»
پیمان: ترنم با توام
-چی؟
پیمان: میگم دستتو بیار داخل و آدرس خونتون رو بده
گوش آدرس... آدرس کجا؟... آخه من که توی شهر دود گرفته جایی رو ندارم...
دستمو که از قطره های بارون خیس شده داخل میارم و آه عمیقی میکشم
نریمان: چیکار به بچه داری؟... عموجون دستتو بده بیرون... آفرین
پیمان: نریمان مسخره بازی در نیار... ترنم با توام
نریمان: خانم کوچولو سمعک بدم خدمتتون
بی توجه به شوخی نریمان آدرس خونه ی ماندانا رو زمزمه میکنم
نریمان با صدای گرفته ای میگه: ترنم چی شده؟... چرا چند روزه ناراحتی؟... چرا هیچی نمیگی؟
پوزخندی رو لبام میشینه... حق داره ندونه... فکر میکنه حرفای دکتر رو نشنیدم... فکر میکنه از هیچی خبر ندارم
پیمان: نمیخوای چیزی بگی؟

-ناراحت نیستم... حالم خوبه
نریمان به عقب برمیگرده و میگه: درد داری؟
-نه
پیمان: اتفاقی افتاده؟
-نه
نریمان: از دست ما ناراحتی؟
-نه
پیمان با عصبانیت میزنه رو ترمز و با داد میگه: پس چته؟
نریمان: پیمان
پیمان با خشم زمزمه میکنه: چرا مثل روزای قبل به حرفای این دلقک نمیخندی؟
نریمان: ممنون بابت این همه لطف
پیمان: ترنم با توام... ما چیزی گفتیم که بهت برخورده؟
-نه... نه.. نه.. اصلا مشکل از شماها نیست... من حالم کاملا خوبه... فقط من رو برسونید به همون آدرسی که گفتم
پیمان عصبی نفسش رو بیرون میده و چنگی به موهاش میزنه... وقتی میبینه جوابی بهش نمیدم ماشین رو روشن میکنه و اون رو به حرکت در میاره
نریمان چشماش رو باریک میکنه و میگه: ترنم
-دیگه چیه؟
متفکر نگام میکنه و میگه: تو اون روز بیهوش نبودی درسته؟
پیمان بهت زده به عقب برمیگرده که باعث میشه نریمان داد بزنه: پیمان
پیمان: اه.. واسه آدم حواس نمیذارین
نریمان: ببین میتونی به کشتنمون بدی
پیمان: ترنم تو اون روز بیهوش نبودی؟
لبخند تلخی مهمون لبام میشه
نریمان: پس موضوع اینه
پیمان: برای چیزی که معلوم نیست عزا گرفتی
اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر میشه
نریمان: دکتر گفت شاید... نگفت که حتما
-مهم نیست
پیمان: ترنم
-بیخیال... با بدتر از ایناش کنار اومدم اینکه دیگه چیزی نیست
نریمان: ترنم بهش فکر نکن
-دارم همه ی سعیم رو میکنم
پیمان سری تکون میده
نریمان: تقصیر ما بود... باید بیشتر حواسمون رو جمع میکردیم
پیمان هم به نشونه ی تائید سری تکون میده
پیمان: حماقت کردیم
-تقصیر شماها نبود... سرنوشت من این بود
نریمان: ترنم دکتر گفت حتی اگه اتفاقی هم افتاده باشه میتونی با درمان امیدوار باشی... اون فقط یه احتمال پزشکی بود
-فراموش کن نریمان... برای من دیگه هیچ چیز مهم نیست... زدم به سیم آخر... فقط بگین کی باید برای دادگاه بیام
پیمان با ناراحتی زمزمه میکنه: فردا

جو سنگینی توی ماشین به وجود اومده... نریمان سعی میکنه ذهن من رو از اتفاقات اخیر دور کنه.. هر چند با حرفش بیشتر از قبل آتیش به جونم میزنه
نریمان: ترنم الان که داری برمیگردی به خونه ای که سالها توش ساکن بودی چه احساسی داری؟
بعد از چند لحظه مکث میگم: نریمان راستش رو بخوای من فعلا به خونه ی پدریم نمیرم
نریمان و پیمان با هم با صدای بلند میگن چی؟؟
-راستش هنوز آمادگیه رویارویی با خونوادم رو ندارم
پیمان: ترنم هیچ معلومه چی داری میگی؟... پس این آدرسی که به من دادی ادرس کجاست؟
نریمان کاملا به عقب برمیگرده و منتظر نگام میکنه.. پیمان هم از آینه نگاهش به منه
زمزمه وار میگم:آدرس خونه ی کسیه که تمام این سالها از من حمایت کرد... حتی زمانی که فرسنگها از من دور بود یار و یاور همیشگیه من محسوب میشد
نریمان: مگه چنین کسی هم تو زندگیت بوده؟
-آره... شاید تنها شانس زندگیم وارد شدن ماندانا به زندگیم بود... کسی که پا به پای من اشک ریخت... غصه خورد... آب شد... من تو اون روزای بحرانی و سالهای بعدش فقط و فقط ماندانا رو داشتم... هر چند از من دور بود ولی با همه ی دور بودنش همیشه ی همیشه کنارم بود
نریمان: ترنم هیچکس نباید از زنده موندنت باخبر بشه به جز خونوادت... هیچکس به اندازه ی خونوادت قابل اعتماد نیست...
-داداش هیچکس توی اون خونه منتظر من نیست و مهمتر از همه هیچکس به اندازه ی ماندانا برای من قابل اعتماد نیست
پیمان: اصلا این ماندانا کیه؟
-نمیدونم اسمش رو چی بذارم دوست.. خواهر.. فرشته.. واقعا نمیدونم... فقط میدونم توی دنیا تکه
پیمان: با همه ی اینا درست نیست که خونوادت در مورد زنده بودنت چیزی ندونند... من و نریمان همه چیز رو در مورد گذشته براشون میگیم... پس دیگه لازم نیست نگران این مسئله باشی... اگه تا الان هم در مورد بیگناهیه تو چیزی نفهمیده باشن من و نریمان میتونیم همه چیز رو براشون روشن کنیم
نریمان: من هم با پیمان موافقم... با قهر کردن و بچه بازی هیچی درست نمیشه ترنم... درسته من و پیمان چیز زیادی در مورد گذشته ها نمیدونیم ام..........
-داداش حرف سر قهر و بچه بازی نیست... حرف سر شخصیتیه که خورد شده... غروریه که شکسته شده... دنیاییه که گرفته شده... مادر من تمام این سالها فکر میکرد من مردمو پدر من اون رو از زنده موندن من باخبر نکرد... نمیگم مونا برام مادری نکرد... مونا قبل از اون چهار سال اونقدر بهم محبت کرد که رفتار این چهارسالش اصلا به چشمم نمیاد... از همین حالا میگم هیچ کینه ای از مونا به دل ندارم... من توقع ام زیاد بود که انتظار داشتم مونا توی اون 4 سال هم برام مادری کنه... هر چی باشه ترانه دختر مونا بود و من دخترهووی مونا بودم... بذارین اینطور بگم من مونا رو بخشیدم.. همون روزی که فهمیدم مونا مادرم نیست این حق رو بهش دادم که از من متنفر باشه شاید اگه من یا هر کس دیگه ای هم بودیم همین کار رو میکردیم... اما هر جور که فکر میکنم نمیتونم به پدرم حق بدم با من این کار رو کنه... این 4 سال باورم نکرد حرفی نیست... دست روم بلند کرد حرفی نیست... توی جمع غرورم رو زیر سوال برد حرفی نیست... من رو از ارث محروم کرد حرفی نیست مال و اموال خودش بود و من چشم داشتی به اون مال اموال نداشتم و ندارم ولی وقتی مادرم رو ازم مخفی کرد خیلی حرفه... وقتی به زور میخواست من رو مجبور به ازدواج کنه خیلی حرفه... وقتی در مورد مادرم ازش سوال کردم و من رو زیر دست و پاش له کرد و باعث داغون شدنم شد خیلی حرفه... همه ی آرزوم اینه که این چند ماه آخر از زندگیم حذف بشن... چون دلیل خودخوریه من اون چهار سالی نیست که باورم نکردن این چند ماهیه که خردم کردن... سروش توی این چند ماه آخر نامزد کرد و واسه همیشه از زندگیم خارج شد... پدرم توی این چند ماه آخر میخواست مجبور به ازواجم کنه و از دستم خلاص بشه... مونا توی این چند ماه آخر تو چشمام زل زدو از تنفرش گفت... آخ بچه ها از من نخواین که الان باهاشون رو به رو بشم... خیلی برام سخته که برم جلوشون واستم چشم تو چشم همگیشون بگم سلام... من اومدم... نه مثل سابق... شکست خورده تر از همیشه و همه با ترحم نگام کنند و بگن ببخش عزیزم... ببخش که باورت نکردیم... و من در جواب همگیشون سکوت کنم... سخته.. خیلی زیاد... سته بخوای سکوت کنی و هیچی نگی... سرزنش نکنی... فریاد نزنی... دل نشکونی... در حالی که دلت رو شکوندن... فریاد زدن... سرزنشت کردن
« دلم اصرار دارد فریاد بزند!
اما من جلوی دهانش را میگیرم
وقتی میدانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد !
این روزها
من
خدای سکوت شده ام
خفقان گرفته ام !
تا آرامش اهالی دنیا خط خطی نشود»

پیمان و نریمان هیچی نمیگن و من ادامه میدم
-این روزا حتی دیگه اشکی هم واسه ریخته شدن ندارم... از بس گریه کردم اشکام هم خشک شدن... دلم یه آوش میخواد... فکر بد نکنید.. دلم آغوش مادرم رو میخواد... دارم دیوونه میشم... اگه مادرم بود من الان اینجور بدبخت و بیچاره نبودم... اگه مادرم بود من اونجور دزدیده نمیشدم... اگه مادرم بود من سالها زیر دست و پای این و اون به باد کتک گرفته نمیشدم... اگه مادرم بود من 4 سال غرق در غصه های شبانه ام نمیشدم...
« دیگر احتیاط لازم نیست
شکستنی ها شکست
هر جور مایلید حمل کنید!!!»

نریمان با صدایی گرفته میگه: ترنم پیدا کردن مادرت کاری نداره... خیالت راحت باشه
-بعضی وقتا میترسم فراموشم کرده باشه... مثله پدرم... مثله سروش... مثل طاها... مثل طاهر... مثل همه ی آدمایی که یه روزی دور و برم بودن ولی الان نیستن
«تنهایی سخته...خیلی... و سخت تر از اون اینه که خودت بخوای تنها باشی تا کسی تنهات نزاره و درد نکشی »
پیمان: مادرا هیچوقت بچه هاشون رو فراموش نمیکنند... این یه مورد رو مطمئنه... مطمئنم
-آره... زیاد این جمله رو شنیدم ولی یادت باشه توی دنیا استثنا هم وجود داره
نریمان: چرا فکر میکنی اون استثنا مادر توهه
-فکر نمیکنم.. با همه ی وجودم میترسم که نکنه اون استثنا مادر من باشه
ایکاش دردم فقط درد بخشیدن و بخشیده شدن بود... ایکاش... اما درد من تلفیقی از انواع دردهاست... طرد شدن... رونده شدن... خیانت دیدن.. خرد شدن... تنها شدن... در کوچه پس کوچه های این شهر غریب پرسه زدن و به هیچی جایی نرسیدن
«” درد ” را از هر طرفش بخوانی درد است
دریغ از “درمان” که عکسش ” نامرد ” است . . .»
پیمان: بهش فکر نکن... همه چیز کم کم درست میشه
ایکاش میدونستی که دیگه هیچی درست نمیشه روزی که بودم و وجودم برایه همه دنیا هیچ بود زندگی رو با ختم الان که دیگه زندگیم به تاراج رفت چیزی واسه از دست دادن ندارم...
« مَــتــرسَـــک ، حــرف دلــت را خــوب میــدانَــم، میــدانَــم دَرد دارد !باشــــی وجـودت را هیـچ بدانـَنـد ... »
پیمان: ترنم سعی کن گذشته ها رو فراموش کنی و خونوادت رو ببخشی
-میخوام ببخشم پیمان... با همه ی وجودم میخوام ببخشم... ولی هر جور که فکر میکنم میبینم هیچکس بخشیدن رو بهم یاد نداد... نه پدری... نه مادری... نه خواهری... نه برادری... نه کسی که ادعای عاشقیش زمین و زمان رو پر کرده بود... بخشیده نشدم که بخشیده شدن رو یاد بگیرم... وقتی با چشمام التماس میکردم که به خاطر کار نکرده ام من رو ببخشین هیچ کس فریاد بیگناهیم رو نشنید... هیچکس التماس نگام رو ندید هیچکس به بغض نشسته تو گلوم توجه نکرد با همه ی اینا به حرمت تمام سالهایی که عاشق بودم... عاشق پدر و مادر و خواهر و برادرام.. عاشق سروشی که رفت من رو بین کابوسهای شبانه ام تنها گذاشت میخوام یه چیزایی رو حفظ کنم ولی در عین حال به خودم فرصت بدم... یه فرصت برای کنار اومدن با خیلی چیزا... نمیخوام توهین کنم... نمیخوام توهین بشنوم... نمیخوام خاطرات تلخ روزایی رو که دور نیستن رو کالبد شکافی کنم... فقط میخوام بسازم... زندگیم رو.. آیندم رو... این دفعه میخوام با مادرم شروع کنم... البته اگه قبولم کنه... پدرم راهی برای برگشت نذاشته ولی دلیلی نمیبینم که حرمت شکشته شده ی بین مون رو بیشتر از این بشکنم....من قبل از اینکه دزدیده هم بشم این تصمیم رو گرفته بودم... به دیدنشون میرم ولی نه الان... روزی که با خودم و خیلی چیزا کنار اومدم... فعلا میخوام به زندگیم سر و سامون بدم
پیمان آهی میکشه و میگه: نمیدونم چی بگم... واقعا نمیدونم... حالا از این دوستت مطمئنی؟
-آره... بیشتر از همه کس و همه چیز
پیمان: همین اعتمادای بی جات هستن که کار دستت میدن... تا اونجایی که یادمه به اون یکی دوستت هم مثل چشمات اعتماد داشتی
از این حرف پیمان بغض بدی تو گلوم میشینه... آدمایی مثل بنفشه هستن که باعث میشن هیچ کس توی دنیا نتونه حتی به چشماش هم اعتماد کنه...چشمام رو میبندم و سعی میکنم آروم نفس بکشم... اگه امروز نمیتونم از ماندانا دفاع کنم فقط و فقط به خاطر بنفشه ایه که هر روز سنگشو به سینه میزدم... ای روزگار با من چه کردی ؟... چه کردی که اینقدر؟
« اگر خیلی مهربان شود ،
ورق می زند.
ولی اغلب،
آدم را مچاله می کند،
روزگار……..!»
نریمان: اه... پیمان... الان وقت این حرفاست
پیمان:.....
نریمان: خواهری خوبی؟
چشمام رو باز میکنم و لبخند تلخی میزنم
-خوبم نریمان... خوبم داداش... ولی حق با پیمانه
نگام رو به خیابون میدوزم... چیزی نمونده به مقصد برسم... به خونه ای که صاحبش خیلی خیلی برام عزیزه... هنوز هم صدای پدر منصور تو گوشمه که با غیض از ماندانا حرف میزد..
«لعیا رو فرستادم که روی دوستت کار کنه و از زیر زبونش حرف بکشه... میدونستم به زودی میخواد از ایران بره پس گزینه ی مناسبی برای انتخاب بود میتونستم استفادم رو ازش ببرم بعد هم با تهدید دهنش رو ببندم اون هم که بعد از مدتی میرفت و دیگه خیالم از همه طرف راحت میشد اما لعنتی پا نداد... در مقابل کوچکترین پشت سرگویی از جانب لعیا نسبت به تو چنان گارد میگرفت که انگار محافظ شخصیته... شک نداشتم که بنفشه بدتر از این دختره هوات رو خواهد داشت چون از کوچیکی باهات بزرگ شده بود اما باید شانسمو امتحان میکردم هر چند اصلا فکر نمیکردم که اینقدر زود دوست شفیقت رو توی مشتم بگیرم »

زیرلب زمزمه میکنم: من هم فکرش رو نمیکردم
نریمان: چیزی گفتی ترنم؟
با صدای نریمان به خودم میام
-نه
پیمان: حالا کجا باید برم
-بپیچ تو اون کوچه
پیمان سری تکون میده
نریمان: ترنم خیلی خیلی مراقب خودت باش... هر چند ما هم حواسمون بهت هست
-ممنونم بابت همه چیز
پیمان با اخم میگه: وظیفمون بود
نریمان: هر چند خیلی جاها کوتاهی کردیم
پیمان هم آهی میکشه و هیچی نمیگه
-شماها هر کاری از دست تون برمیومد انجام دادین... پیمان همین گوشه کنارا نگه دار
نریمان: کدوم خونه هست
با دست به خونه ی ماندانا و امیر اشاره میکنم
پیمان ماشین رو خاموش میکنه و در رو باز میکنه تا پیاده شه
نریمان: ما دیگه کجا بریم
پیمان: نمیخوای که تنها بفرستیمش؟
نریمان نگاهی به من میکنه و از ماشین پیاده میشه
نمیدونم چرا قلبم اینقدر تند تند میزنه... یه جورایی انگار استرس دارم.... نمیدونم چرا؟... چشمام رو میبندم و چند بار نفس عمیق میکشم.. آروم باش دختر... چته؟... هیس.. آروم باش... با صدای ضربه هایی که به شیشه ی ماشین میخوره به خودم میام... چشمام رو باز میکنم و نریمان رو میبینم که با دست اشاره میکنه چی شده... لبخندی میزنم و در ماشین رو باز میکنم...
-چیزی نیست داداش... خوبم
نریمان: مطمئنی؟!
چشمامو میبندم و آروم باز میکنم و میگم: مطمئنه مطمئن
از کنارشون میگذرمو خودم رو به در میرسونم
زیر لب زمزمه میکنم: شرمنده ماندانا... باز هم مزاحم همیشگیت اومد
دستم رو بالا میبرمو بالاخره زنگ رو فشار میدم
-امیر منم... ترنم
هیچ صدایی از اون طرف ایفون بلند نمیشه
...
-امیر
صدای گذاشتن گوشی رو میشنوم اما در باز نمیشه
با تعجب به نریمان و پیمان نگاه میکنم
پیمان: یادت که نرفته همه فکر میکنند مردی
-آهان
نریمان: یه بار دیگه زنگ بزن
سری تکون میدمو میخوام یه بار دیگه زنگ بزنم که در به شدت باز میشه و امیر جلوی در ظاهر میشه
بهت زده جلوی در خشکش میزنه
-امیر
تازه به خودش میاد
به زحمت میگه: تـ ـرنـ ـم

صدای مهران رو میشنوم
مهران: امیر یه دفعه ای چی ش...........
مهران هم با دیدن من حرف تو دهنش میمونه با چشمای گرد شده نگام میکنه
نمیدونم چند دقیقه گذشته امیر و مهران مات و مبهوت به من زل زدن و با ناباوری بهم نگاه میکنند... نگاهی به نریمان و پیمان میندازم اونا هم منتظر حرکتی از جانب من هستن... آهی میکشمو دستمو جلوی صورت امیر میبرم و تکون میدم
-امیر چته؟!... منم... ترنم... دوست ماندانا
امیر با حرکت دست من تازه به خودش میاد و با لکنت میگه: تـ ـرنـم تـ ـو کـ ـه مـ ـرده بـ ـودی
شونه ای بالا میندازم
-حالا که میبینی زنده ام
چنگی به موهاش میزنه و دوباره با دقت براندازم میکنه
امیر: آخه چطور ممکنه...
لبخند تلخی میزنم و میگم: تو این روزا عزرائیلم بنده رو جواب کرده
انگار اصلا صدای من رو نشنیده چون همونجور ادامه میده
امیر: اما... آخه... تو... دره... ماشین ماندانا
دستش رو بالا میاره و بازوم رو لمس میکنه
-امیر من ترنمم.. اون کسی که توی ماشین بود من نبودم... من زنده ام
دستش رو جلوی دهنش میگیره و نفس عمیقی میکشه: ترنم واقعا خودتی؟!
چشمام میبندم و به نشونه ی تائید باز میکنم
امیر: یعنی باید باور کنم تو زنده ای؟
میخندم
-اگه دوست داشتی آره.. باور کن کن
خنده ام ادامه داره... شاید از هزار تا زهرخند به این دنیا هم لدتره... یه خنده ی تلخ که توش پر از حسرته... نه داداش باور نکن... من خیلی وقته مردم... این ادعای زنده بودن رو دوست ندارم
اشک گوشه ی چشمش جمع میشه... نگاهش رو از من میگیره و میگه: ترنم باورم نمیشه که زنده ای... که سالمی.. که نفس میکشی
زنده نیستم امیر... زنده نیستم... روحم رو کشتن... جسمم رو داغون کردن... فقط نمیدونم با چه جونی دارم تو این هوای آلوده نفس میکشم... فقط این رو نمیدونم
امیر: ترنم باور کنم نمردی؟.. زنده ای... نفس میکشی.. ته دره نرفتی... یعنی بار کنم
این همه ناباوری برام عجیبه... هر چند نباید عجیب باشه
سری تکون میدم و هیچی نمیگم
امیر: ولی.. ولی..
...
امیر: آخه تو که با ماشین ماندانا به ته دره رفته بودی... من خودم شناساییت کردم... خودت بودی... حتی طاه.........
وسط حرفش میپرم: همه اش نقشه ی برادر مسعود بود... اون شخص من نبودم
مهران کم کم از حالت بهت خارج میشه و لبخندی رو لباش میشینه...
مهران: باورم نمیشه
امیر هم میون اون همه آشفتگی لبخندی میزنه و با صداقتی که از کلامش کاملا پیداست میگه: من هم باورم نمیشه... ترنم باورم نمیشه که جلوم واستادی و داری باهام حرف میزنی...... ماندانا داشت از نبود تو دق میکرد.... کجا رفته بودی ترنم؟...آخه کجا رفته بودی؟
با لحن غمگینی میگم: من نرفتم امیر... مثل همیشه با زور برده شدم
امیر: خیلی خوشحالم ترنم... خیلی خوشحالم الان اینجایی... خیلی خوشحالم برگشتی
آهی میکشم و لبخند تلخی میزنم
نباش امیر.. خوشحال نباش... خیلی چیزا رو واسه این زنده بودن از دست دادم... از امروز تا آخر عمرم فقط میتونم به پاک بودنم افتخار کنم به پاک بودنی که هیچکس باورش نداشت
پهلوم دوباره تیر میکشه... بر اثر ضربه هایی که به پهلوم وارد شده یکی از کلیه هام مشکل پیدا کرده... هر چند اینجور که دکتر میگفت این درد ناشی از ضربه شصتهای پدرمه و بعدبخاطر کتکهای بیش از اندازه ای که از منصور و دار و دسته اش خوردم وضعم بدتر شد... فقط میتونم خدا رو شکر کنم که کلیه ام رو از دست ندادم... هر چند ایکاش یکی از کلیه هام رو از دست میدادم... این درد قابل تحمل تر از دردیه که الان در سینه دارم...
تازه مهران میشم که مشغول حرف زدن با پیمان و نریمان هست
-امیر من زیاد حالم خوب نیست اجازه میدی برم داخل
امیر: این حرفا چیه ترنم... برو داخل
میخوام برم داخل که با صدای مهران سر جام متوقف میشم
مهران: ترنم خانوم لطفا یه لحظه صبر کنید
با تعجب نگاش میکنم...مهران زیر لبی به امیر چیزی میگه که باعث میشه رنگ از روی امیر میپره
-چیزی شده؟
امیر: ترنم راستش یه چیز رو فراموش کرده بودم
با ترس نگاش میکنم
-امیر اتفاقی افتاده؟
امیر: نه.. نه.. اتفاق بدی نیفتاده... بیخودی به خودت استرس و نگرانی وارد نکن... راستش ماندانا بارداره
اشک تو چشام جمع میشه... با همه ی دل گرفتگیهام باز خوشحالم... برای بهترین دوستم... با دیدن همه ی این خیانتها باز هم اعتماد دارم... به ماندانا... به خواهرم... به دوستم... به یادگار لحظه های تلخ و شیرین... به عزیزترینم
امیر: اگه اجازه بدی اول یه صحبت باهاش بکنم تا آمادگی داشته باشه
حق با امیره... صد در صد ماندانا تو این روزا خیلی اذیت شده... مخصوصا که تمام این روزا فکر میکرد با ماشین اون به ته دره رفتم... با دیدن یک دفعه ایه من ممکنه حالش بد بشه... هر چند فعلا علاقه ای به دیدن خونوادم ندارم ولی مثل اینکه چاره ای نیست
لبخندی میزنم و سری تکون میدم
از ته دلم میگم: امیر خیلی خوشحالم که دوباره مزه ی پدر شدن رو میچشی

با مهربونی نگام میکنه و میگه: ممنون عزیزم... ماندانا از دیدنت خیلی خوشحال میشه... تو این روزا حال و روزش خیلی خراب بود... از غصه ی نبود تو چندین بار تا الان تو بیمارستان بستری شده.. الان هم استراحت مطلق.. اجازه تحرک نداره
با خجالت سرمو پایین میندازمو زمزمه میکنم: ببخش که به خاطر من مثل همیشه اذیت شدی... زندگیه شماها رو هم سخت کردم
امیر: این حرفا چیه ترنم؟... منو نگاه کن ببینم
با شرمندگی سرمو بالا میارم
امیر: تو همیشه برای من و ماندانا عزیز بودی... دیگه این حرفا رو ازت نشنوم... شنیدی؟
اشک تو چشمام جمع میشن... کی میگه تنهام... کی میگه هیچکس رو ندارم... ماندانا... امیر... پیمان... نریمان... کی گفته من بیکسم؟... با وجود اون همه اشنا هر روز بی کسی رو تجربه کردم ولی الان با غریبه های نیمه آشناهم دارم مزه ی شیرین عزیز بودن رو میچشم
-ممنون امیر.... ممنون... همه ی زندگیم رو مدیون تو و ماندانا هستم... راستش میخواستم یه مدت پیش تو و ماندانا بمونم تا بتونم با اتفاقات اخیر کنار بیام و با خونوادم رفتار نا به جایی نداشته باشم که با وجود بارداریه ماندانا نمیشه خیلی سریع حرف از زنده بودن من زد پس برمیگردم پیش خونوادم و بعدا به ماندانا سر میزنم
به وضوح میبینم که رنگ از چهره ی مهران و امیر میپره
مهران و امیر با هم میگن: نه
با تعجب به مهران و امیر نگاه میکنم و میگم: چی نه؟.. چیزی شده؟
امیره لبخند زورکی میزنه و میگه: نه چیزی نشده
-خب پس چی؟
امیر به سمت من میاد و میگه: ترنم من هم ترجیح میدم یه مدت دور از خونوادت باشی تا بتونی با خودت کنار بیای... ممکنه الان که خونوادت رو ببینی کنترلت رو از دست بدی و برخورد نادرستی باهاشون داشته باشی
-این حرفا چیه امیر... به من میخوره چنین آدمی باشم؟... ممکنه از لحاظ روحی و روانی داغون باشم اما هنوز اونقدری میتونم رو رفتارام کنترل داشته باشم که مثل خیلیاشون حرمت نشکونم
امیر: نه.. نه.. معلومه که نیستی
نریمان با لبخند به طرف من میاد و میگه: آقا امیر تو این مدت اونقدر از ترنم شناخت پیدا کردم که بتونم با اطمینان بگم ترنم چنین دختری نیست پس نگران این موضوع نباشین
امیر نگاهی به نریمان و پیمان میندازه و میگه: ببخشید از شوق دیدن ترنم متوجه ی شما و دوستتون نشدم
نریمان: بیخیال داداش... داشتم میگفتم نگرانه ترنم نباشین من از اول هم ترجیح میدادم ترنم هر چه زودتر خونوادش رو از نگرانی بیرون بیاره
امیر مستاصل نگاهی به مهران میندازه... مهران به سمت نریمان میاد و میگه: آقای...
نریمان: نریمان هستم
مهران: بله نریمان خان... به نظر من بهتره یه مدت به ترنم جان فرصت بدیم چون الان وضعیت روحی و جسمی مناسبی ندارن... بهتره یه مدت بدون فکر و خیال و بی توجه به اطرافیانش فکر بکنه و برای زندگیش تصمیم بگیره.....
نریمان: اما.....
مهران همونجور که حرف میزنه نریمان رو با خودش میکشه و به کنار پیمان میبره... با تعجب به رفتارای ضد و نقیض اطرافیانم نگاه میکنم
امیر چنگی به موهاش میزنه و با کلافگی میگه: ترنم توی این موقعیت که تازه از دست اون خلافکارا خلاص شدی و شرایط روحیت خوب نیست ممکنه ممکنه..
این کلافگی، این نگرانی، این برخورد فقط میتونه یه چیز رو نشون بده... که اونا باز هم باورم نکردن... که حتی بعد از مرگم هم من رو نخواستن
-بعد از مرگم هم باورم نکردن؟
امیر بهت زده نگام میکنه
-بعد از مرگم هم من رو گناهکار میدونستن آره؟
امیر: نه... نه... ترنم اشتباه نکن
-فقط یه سوال میپرسم
جواب این سوال خیلی خیلی برام مهمه
امیر: ترنم
-بهم بگو توی مراسم تشیع جنازه ی من مونا و پدرم اومدن؟... اونا ناراحت و غصه دار بودن؟... اصلا برای مرگم اشک ریختن یا نه؟

میدونم قرار بر یه سوال بود اما دونستن جواب یه دونه از این سوالا پاسخ بقیه شون رو هم با خودش به همراه داره
امیر: ترنم این حرف.........
بدون توجه به حرف امیر ادامه میدم: مطمئنم تو و ماندانا هم توی تشع جنازه ی من بودین... شک ندارم پس امیر قسمت میدم به جون عزیزترینات که دروغ نگی و جوابم رو بدی... روزی که فهمیدم همه فکر کردن من مردم فقط یه سوال تو ذهنم مدام تکرار میشد... آیا برای مرگ منی که همه و همه توی اون روزا آرزوی رفتنم رو داشتن از جانب خونوادم اشکی ریخته شده یا نه؟.. میخوام بدونم واقعا آرزوی رفتنم رو داشتن یا فقط در حد یه حرف بود.. این برام خیلی مهمه
امیر مستاصل نگام میکنه
مهران که داشت با پیمان و نریمان حرف میزد تازه چشمش به قیافه ی ناراحت امیر میفته
امیر: ترنم اون روزا همه چیز بهم ریخته بود
-امیر من رو نپیچون... جواب من یه کلمه ست
نریمان و پیمان و مهران به سمت ما میان
نریمان: ترنم چی شده؟
-منتظر جواب سوالم هستم
همه متعجب به من و امیر نگاه مکنند
امیر: ترنم اون روزا هیچ چیز شبیه الان......
-امیر
آهی میکشه و به زحمت میگه: تنها کسایی که برای تشیع جنازه و کارای کفنن و دفنت اومده بودن پدرت و طاهر بودن
بغض بدی تو گلوم میشینه... پس مونا واقعا ازم متنفر بود... هنوز امید داشتم
-اشکی برای رفتنم ریختن؟
نریمان: ترنم این حرفا چیه... خب معلومه که هر خونواده ای برای مرگ عزیزانش اشک میریزه و گریه میکنه
رنگ مهران و امیر بیشتر میپره
-وبه داری میگی برای مرگ عزیزانشون ولی من 4 سال بود که برای کسی عزیز نبودم یا حدافل اینجور که خودم میدیدم و برداشت میکردم عزیز به شمار نمی یومدم میخوام بدونم واقعا همه ی برای مرگم لحظه شماری میکردن یا نه هنوز توی قلبشون جایی برای من داشتن
پیمان اخمی میکنه و میخواد چیزی بگه که مهران شونه اش رو لمس میکنه و کنار گوشش چیزی زمزمه میکنه... پیمان با ناباوری سرجاش خشکش میزنه
امیر: ترنم بالاخره پدرت غرور داشت صد در صد توی تنهاییهاش برات گریه کرد... هیچوقت راضی به از دست دادنت نبود
-میخوای بگی توی تشیع جنازه ی من غرور پدرم مهمتر از مرگ من بود
نریمان با بهت به امیر نگاه میکنه
نریمان دستپاچه از خرابکاریش میگه: خب... خواهری پدرت اون موقع توی شوک بود... باور مرگ تو براش سخت بود و .................
دیگه حرفاشون رو نمیشنوم... پس بعد از مرگم هم باورم نکردن... برام اشکی هم نریختن... حتی حاضر نشدن قطره قطره های اشکشون رو برام حروم کنند
چشمام رو میبندم و نفس عمیقی میکشم.... با همون چشمای بسته فقط یه چیز میگم: طاهر چی؟
صدا از هیچکس بلند نمیشه... چشمام رو باز میکنم... هر 4 نفرشون رنگ به چهره ندارن
-شماها چتونه؟... من فقط دارم چند تا سوال کوچیک ازتون میپرسم نمیخوام که کسی رو اعدام کنم
امیر: طاهر حالش از همه خرابتر بود
تو چشماش خیره میشم تا حقیقت رو از تو چشماش بخونم

امیر: باور کن ترنم... طاهر حال و روزش خیلی خراب بود... بارها و بارها جلوی همین خونه اومد تا از گذشته ها سر در بیاره
لبخندی رو لبام میشینه... پس همه اش تظاهر بود... اون نفرتا... اون بی محلی ها.. اون اخم و تخما... پس دوستم داشت مثل همیشه... حتی بعد از مرگ دروغینم هم ازم حمایت کرد...
لبخندم پررنگ تر میشه... پس هنوز یکی برام مونده... هنوز یه آشنا از گذشته ها توی دنیای من موندگار شده
امیر: ترنم میشنوی چی میگم؟
-هان؟... چیزی گفتی؟
امیر: ترنم حواست کجاست یه ساعته دارم باهات حرف میزنما
-ببخشید امیر داشتم به طاهر فکر میکردم
امیر مشکوک میگه: بهتره حالا حالاها به هیچی فکر نکنی
نریمان هم با دستپاچگی حرف امیر رو تائید میکنه
پیمان: آره ترنم... من هم موافقم... برای یه مدت به خودت استراحت بده و به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکن
-فکر نکنم... اونم من؟!... درد تمام سالهای بی کسیم این نبود که طعنه شنیدم که کتک خوردم که تحقیر شدم دردم این بود که با همه تلاشم باز هم موفق به فکر نکردن به اون هیچ ها نمیشدم... تمام اون هی ها با قلب و روحم عجین شدن... مگه میشه بهشون فکر نکرد... مگه میشه؟
«هیچ هم برای خودش عالمی دارد …
وقتی “همه” هایت هیچ میشوند ؛ آن وقت “هیچ” برایت یک دنیاست …»

نریمان: ولی الان همه چیز به نفع توهه... اون روزا شرایطت طوری بود که فکر نکردن به مشکلات برات سخت بود
-شماها که تا چند دقیقه پیش میگفتین برو خونوادت رو ببین پس را یهویی نظرتون عوض شد؟
نریمان تک سرفه ای میکنه و ادامه میده: خب ترنم جان من و پیمان فکر نمیکردیم مشکل تو با خونوادت تا این حد جدی باشه... درسته برامون تا حدی در مورد خونوادت گفته بودی اما ماها.....
تا آخر جمله رو میگیرم... لبخند تلخی رو لبم میشینه... البته گله ای ازشون ندارم.. آهی میکشم و با لحن گرفته ای خودم جمله اش رو کامل میکنم: شماها فکر میکردین که زیادی ماجرا رو بزرگش کردم
نریمان با خجالت نگاهش رو از من میگیره
-به قول خودت... بیخیال داداش
زیر لب زمزمه میکنم: این نیز میگذرد
«برای بقیه
نمیدانم چطور میگذرد
…!
اما برای من
انگار
خنجر بر گلویمگذاشته اند
اما نمیبرند»

نریمان: شرمنده ترنم جان
دلم میگیره... درد بدیه باور کنی ولی باور نشی... آره درد بدیه ولی نه برای من...خدا رو شکر برای من دیگه تکراری شده... روزگار این صحنه ها رو از حفظم برو سکانس بعدی
-مهم نیست... فراموشش کنید
سکوت بدی به وجود اومده... خودم سکوت رو میشکنم
-امیرجان میتونم ازت خواهش کنم حداقل با طاهر یه تماسی بگیری
سریع میگه: حرفشم نزن ترنم
-آخه چرا؟... حالا که میدونم طاهر رو دارم.........
پیمان وسط حرفم میپره: ترنم اگه الان طاهر رو ببینی مجبوری پیش خونوادت برگردی پس بهتره یه مدت از تنش و درگیری دور باشی
چرا دروغ... با اینکه خوشحالم طاهر بعد از سالها باورم کرده اما هنوز برام سخته باهاش رو به رو بشم... هم با اون هم با بقیه دلم یه آرامش نسبی میخواد ولی اخه به جز خونه ی ماندانا جایی رو ندارم
طعم گس بی کسی رو با همه ی وجودم در تک تک سلولهای بدنم احساس میکنم
-آخه من که جایی رو ندارم برم... پس چه جوری باید زندگیم رو بگذرونم
نگاهی بین همگیشون رد و بدل میشه.. نگاهی که پر از دلسوزی و ترحمه
احساس حقارت میکنم... این نگاه ها رو دوست ندارم... بعضی وقتا یه نگاه از صد تا تحقیر و توهین هم تلخ تره
مهران متفکر میگه: من یه پیشنهادی دارم البته ترنم خانم میتونند قبول نکنند
همه کنجکاو به مهران زل میزنیم
امیر: پیشنهادت چیه؟
مهران نگاهی به من میندازه و میگه: اگه دوست داشتین این مدت رو به آپارتمان من بیاین... اینجوری به ماندانا هم خیلی راحت دسترسی دارین... امیر هم توی این چند وقته همه چیز رو به ماندانا میگه

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 30
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1417
  • آی پی دیروز : 1509
  • بازدید امروز : 5,297
  • باردید دیروز : 5,793
  • گوگل امروز : 1358
  • گوگل دیروز : 1416
  • بازدید هفته : 48,999
  • بازدید ماه : 147,321
  • بازدید سال : 589,786
  • بازدید کلی : 12,454,875