close
تبلیغات در اینترنت
رمان سفر به دیار عشق قسمت سیزدهم
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

با داد میگم: لعنتی اشکان: سروش چی شده؟ با صدای تقریبا بلندی میگم: بدجور رو دست خوردم اشکان از شت عصبانیت به نفس نفس افتادم -بدجور اشکان: منظورت چیه؟ -لعیا هم تو این کار دست داره... اون دختره ی عوضی هم تو این کار دست داره به طرف من برمیگرده و با دهنی باز بهم نگاه میکنه.....................با داد…

رمان سفر به دیار عشق قسمت سیزدهم

با داد میگم: لعنتی
اشکان: سروش چی شده؟
با صدای تقریبا بلندی میگم: بدجور رو دست خوردم اشکان
از شت عصبانیت به نفس نفس افتادم
-بدجور
اشکان: منظورت چیه؟
-لعیا هم تو این کار دست داره... اون دختره ی عوضی هم تو این کار دست داره
به طرف من برمیگرده و با دهنی باز بهم نگاه میکنه.....................

با داد میگم: اشکان جلو رو نگاه کن.. ببین میتونی به کشتنمون بدی
تازه به خودش میاد و به خیابون نگاه میکنه
زیرلب زمزمه میکنه: یعنی چی؟... مگه میشه؟
ماجرای مربوط به منصور و لعیا رو با کلافگی براش تعریف میکنم... بنفشه همه ی مدت خودش رو گوشه ی ماشین جمع کرده و گریه میکنه
اشکان سرعت ماشین رو بیشتر میکنه و میگه: باید زودتر به سرگرد اطلاع بدم
-من رو یه جایی پیاده کن میخوام برم آل........
اشکان: عجله نکن میبینیش... به سرگرد زنگ زدم و ماجرای آلاگل رو گفتم... گفت ترتیب همه چیز رو میده... لعنتیا فکر همه جاش رو کرده بودن
با حرص به بنفشه نگاه میکنم و با داد میگم: تو زندگیم رو به گند کشیدی لعنتی... تو همه چیزم رو ازم گرفتی... نابودت میکنم... تو و همه کسایی رو که تو این کار دست داشتن رو نابود میکنم
شدت گریه اش بیشتر میشه
--هنوز زوده واسه گریه کردن... اگه به وجودت احتیاج نداشتم با دستای خودم میکشتمت
به شالش چنگ میزنمو اون رو به سمت خودم میکشم
-همه ی این حرفایی که به من زدی تو آگاهی هم مو به مو تعریف میکنی... شیرفهم شد؟
با ترس سرش رو به نشونه ی نه تکون میده
با این عکس العملش آتیشم میزنه... اخمام بیشتر تو هم میره
دستامو بالا میبرمو سیلی محکمی رو مهمون صورتش میکنم
اشکان: ســـروش
بی توجه به داد اشکان میگم: چه - - خوردی؟
اشکان میخواد ماشین رو یه گوشه نگه داره که با داد میگم: تو دخالت نکن
اشکان به ناچار به راهش ادامه میده ولی با نگرانی به عقب نگاه میکنه
دوباره دستم رو بالا میبرم که بنفشه سریع دستش رو بالا میاره و با ترس جلوی صورتش میگیره
با هق هق میگه : اونا خونوادم رو میکشن
- اگه مثله بچه ی آدم همدستات رو لو دادی که هیچ وگرنه زندت نمیذارم... خونوادت هم وقتی بفهمن دخترشون چه غلطی کرده خودشون مرگ رو به زندگی ترجیح میدن
اشکان: سروش تمومش کن
-بلایی سرت میارم که تا عمر داری فراموش نکنی... دختره ی عوضی... که نمیخوای بگی؟
اشکان: سروش ولش کن... صداش رو ضبط کردم
با شنیدن این حرف ته دلم قرص میشه
بنفشه با ترس داد میزنه: نه... تو رو خدا این کار رو نکنید... اونا خونوادم رو میکشن... یه بار هم نزدیک بود خواهر.....
بلندتر از خودش فریاد میزنم: خفه شو... حتی همین حالا هم نمیخوای جبران کنی... آدمی عوضی تر از تو توی عمرم ندیدم
....
از بین دندونای کلید شده ادامه میدم: اونقدر باید توی زندون بمونی که موهات همرنگ دندونات بشه

 

هیچی نمیگه... از بس گریه کرده چشماش متورم شده... هیچ جوری نمیتونم آروم شم... با عصبانیت به عقب هلش میدمو از شیشه به بیرون نگاه میکنم
دلم میخواد با دستای خودم بکشمش... دلم گرفته... دوست دارم ترنم کنارم باشه... دلم هوای ترنم رو کرده... ایکاش اینجا بود... ایکاش
اشکان که خیالش از بابت من راحت شده که دیگه کاری به کار بنفشه ندارم به آرومی میگه: یه زنگ به طاهر بزن
بنفشه: نه... تو رو....
چنان نگاهی بهش میندازم که حرف تو دهنش میمونه
-خیلی پررویی
گوشی رو از جیبم در میارمو با طاهر تماس میگیرم... هر چقدر منتظر میشم جواب نمیده در آخرین لحظه که داشتم ناامید میشدم صداش رو میشنوم
طاهر: الو... سروش
بدجور صداش خسته و گرفته ست
-سلام طاهر... چیزی شده؟
طاهر: سلام... نه... فقط حالم خیلی گرفته ست... باز نتونستم به جایی برسم... اینجور که فهمیدم خونواده ی امیر خیلی وقته اسباب کشی کردن و از اون کوچه رفتن
-دیگه احتیاجی به پیدا کردن امیر نیست
طاهر: چی؟
-من همه چیز رو فهمیدم طاهر
طاهر با داد میگه: چـــــــی؟
با نفرت به بنفشه نگاه میکنم و ادامه میدم: طاهر آروم باش... میگم همه چیز دستگیرم شد... فهمیدم کار کی بود
با صدای تقریبا بلندی میپرسه: کار کی بود؟
-طاهر بیا اداره ی آگاهی... بهتره خودت ببینیش
زمزمه وار میگه: میشناسمش؟
آهی میکشمو میگم: آره
طاهر: سروش فقط بگو کیه؟... خواهش میکنم
-اما......
طاهر: سروش
بنفشه با چشماش بهم التماس میکنه... میدونم روش نمیشه با خونواده ی ترنم چشم تو چشم بشه
با بی رحمی نگامو ازش میگیرمو میگم: بنفشه... کسی که حکم خواهر ترنم رو داشت بهش خیانت کرد
هیچ صدایی از اون طرف خط نمیاد... حتی صدای نفساش هم نمیشنوم
-طاهر... طاهر...
صدای داد طاها رو میشنوم
طاها: داداش... طاهر... طاهر چی شده؟... داداش
...
طاها: داداش چی شده؟
...
طاها: طاهر حالت خوبه؟
...
طاها: طاهر تو رو خدا یه چیزی بگو
...
بعد از چند لحظه صدای طاها توی گوشم میپیچه
طاها: الو... الو

------

 

-طاها
طاها متعجب میگه: سروش تویی؟
آهی میکشمو میگم: خودمم
طاها: سروش چی شده؟... چی به طاهر گفتی؟... رو زمین نشسته و به دیوار زل زده... هر چی صداش میکنم جوابم رو نمیده
توی چند جمله حرفای بنفشه رو براش خلاصه میکنمو براش میگم
با ناباوری میگه: چی میگی سروش؟... چرا چرت و پرت میگی؟
پوزخندی رو لبام میشینه
-من چرت و پرت نمیگم این تویی که باز هم نمیخوای باور کنی
طاها: این چر........
با کلافگی میگم: چرت و پرت اونایی بود که قبلا در مورد گناکار بودت ترنم شنیدم و قبول کردم اینا همه حقیقت محضه خواستی باور کن نخواستی هم که هیچ... دیگه ترنمی نیست که غصه ی باور کردن یا باور نکردن ماها رو بخوره
باصدایی که به شدت میلرزه میگه: یعنی چی؟... سروش تو رو خدا تمومش کن... دوباره تو و طاهر دارین این یه بازی جدید رو شروع میکنید... به خدا دیگه نمیکشم... دیگه بریدم
یاد حرفای اون شبش میفتم که داشت طاهر رو راضی به ازدواج ترنم میکرد

«طاهر چرا اینقدر سنگ اون دختره رو به سینه میزنی... مادرمون مهم تر یا ترنم؟»
-مجبور نیستی وارد این بازی بشی... به زندگیت برس... مثله همیشه
با بی رحمی ادامه میدم: اینجور که شنیدم خیلی وقته ترنم رو از زندگیت بیرون کردی
صدای نفساشو میشنوم... همینطور آه عمیقی که میکشه
طاها: دروغه مگه نه؟... میدونم حرفات دروغه... ولی سروش به خدا ای..........
با صدای تقریبا بلندی میگم
-نه لعنتی... نه... دروغ نیست... اون روزا که باید اون عکسا و اس ام اسا و ایمیلا رو تکذیب میکردی این کار رو نکردی زود به ترنم انگ خیانت زدی.. هر چند تو مقصر نبودی من و بقیه هم همین غلط اضافی رو کردیم ولی تعجبم از اینه که چطور وقتی دارم از بیگناهیش حرف میزنم باور نمیکنی
زمزمه ش رو میشنوم: محاله
....
طاها:غیرممکنه
...
طاها: امکان نداره سروش
-بله... بله... امکان نداره ترنم بیگناه باشه... آخه اون از اول گناهکار خلق شده بود
طاها: چرا اینجوری میکنی؟
یاد حرفای اون شبش میفتم
«مامان گریه نکن.. من امشب با بابا حرف میزنم... تا همین الان هم خیلی خانمی کردی که از خونه بیرونش نکردی... همون مرتیکه از سرش هم زیاده»
طاها: سروش وقت خوبی رو برای شوخی انتخاب نکردی
با داد میگم: لعنتی من شوخی نمیکنم... من جدی ام احمق.. اینو بفهم.... این عوضی الان اینجا نشسته... دارم میرم که به پلیس تحویلش بدم
لرزش صداش رو میشنوم:یعنی چی؟
چشمام رو میبندم و به تلخی میگم: یعنی ترنم هیچوقت به ترانه خیانت نکرده بود
....
-یعنی برو بمیر... یعنی من هم برم بمیرم... یعنی احمق تر از خودمون هیچ جای دنیا سراغ ندارم... میفهمی؟... هیچ جا سراغ ندارم... اگه باز نفهمیدی برات بازترش کنم

....
هیچی نمیگه و همین باعث میشه من ادامه بدم: باور بیگناهی ترنم خیلی سخت تر از باور گناهکار بودنشه... خودش بارها و بارها به من گفته بود اما من هیچوقت جدی نگرفتمش
طاها: آخه....
- میدونم... بیخودی به خودم زحمت دادم و برای تو یه نفر ماجرا رو تعریف کردم... برو پسر... برو به زندگیت برس... از تو انتظاری ندارم

طاها با داد میگه: مگه میشه؟
-حالا که شده
طاها: سروش مسخره بازی در نیار
با مشت چنان ضربه ای به در ماشین میکوبم که بنفشه از ترس جیغ میکشه
اشکان با ترس بهم نگاهی میندازه وی من بی توجه به جفتشون با داد میگم: من مسخره بازی در میارم یا توی احمق؟... من ازت نخواستم که هیچ غلطی بکنی... برو گمشو به ادامه ی زندگیه گرانبهات برس... به طاهر هم بگو میخواد یه سر به اداره ی آگاهی بیاد نمیخواد هم به سلامت...
طاها: سرو.......
-حوصله ی چرندیاتت رو ندارم... به اندازه ی کافی اعصابم رو خورد بود که جنابعالی هم خوردترش کردی
صدای داد طاهر رو میشنوم که با خشم میگه: از جلوی چشمام گمشو
بعد هم صداش توی گوشی میپیچه... انگار تازه به خودش اومده
با ناله میگه: سروش بگو کجا باید بیام؟
طاها: طاهر من ....
طاهر با داد میگه: تو یکی خفه شو
سروش: اداره ی آگاهی... میونی که کج.........
طاهر: میدونم... فقط به بنفشه بگو زندش نمیذارم... فقط دعا کنه که دستم بهش نرسه... تیکه پارش میکنم

بعد از اینکه طاهر چند تا سوال دیگه از من در مورد بنفشه پرسید و من هم با بی حوصلگی جواب دادم تماس رو قطع میکنم... اونجور که فهمیدم طاها تا آخرین لحظه از کنار طاهر تکون نخورد... هر چند برام مهم نیست اون هم یه احمقیه مثله من و بقیه

 

سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه میدم
صدای سها تو گوشم میپیچه
سها: داداشی یه دوست پیدا کردم اینقده ماهه
-واقعا؟
سها: اوهوم...
-خب خدا این ماهیتابه رو برات حفظ کنه
سها: ســـروش
با لرزش گوشیم به خودم میام... نگاهی به گوشیم میندازم... سیاوشه... حوصلش رو ندارم... گوشی رو خاموش میکنم و توی جیبم میذارم
کی فکرش رو میکرد که همون دوست مسبب تمام بلاهایی باشه که سر من و بقیه اومده
یاد حرفای مامان میفتم
مامان: سروش تا کی میخوای به این زندگی فلاکت بارت ادامه بدی؟
-دست شما درد نکنه ساراخانم... حالا زندگی ما شد فلاکت بار؟
مامان: مسخره بازی در نیار... من جدی ام
-خوب شد گفتی سارایی من نمیدونستم
مامان: ســـروش... خجالت بکش.. مثلا من مادرتم
-نه بابا... واقعا؟
مامان: ســـروش
-باشه بابا.. چرا میزنی خانم خانما؟
مامان: برات یه دختر خوب انتخاب کردم
-مگه لباسه؟
مامان: ســروش
-مامان برام یه سوال پیش اومد؟
مامان: چی؟
-من موندم با این همه جیغ جیغ بابا چه جوری تحملت میکنه... من اگه یه زن مثله شما داشتم دو روزه طلاقش میدادم
مامان: ســــروش
-باشه.. باشه... تسلیم... به ادامه صحبتهای گرانبهاتون بپردازین
مامان: داشتم میگفتم یه دختر خوب برات پیدا کردم
-مثله شما خوب و خانمه؟
مامان: پس چی؟... فکر کرد.........
-نمیخوام
مامان: سروش داری عصبیم میکنیا
-اگه مثله شما جیغ جیغوهه... من نمیخوام
مامان: سروش چرا انقدر حرصم میدی... هر وقت در مورد دختر حرف میزنم چرت و پرت تحویلم میدی
-خب... خب... مامان خانمی غلط کردم... بگو ببینم این دختر خوب کیه؟

مامان: آلاگل
-کدوم آلاگل؟
مامان: سروش
-چیه مادر من... خب نمیشناسم جرم که نکردم
مامان: دوست سها رو میگم
-همین دختره که هر روز تو خونه ی ما تلپ شده؟
مامان: سروش مودب باش
-مامان بیخیال شو
مامان: همیشه همینو میگی... اون از سیاوش... این هم از تو... دیگه بهونت چیه؟.. مستقل که شدی... خونه و زندگی هم که داری... از لحاظ کار و شغل و وضعیت مالی هم که دستت تو جیب خودت میره.... من دو ساله این دختر رو میشناسم از چشمام بدی دیدم ولی از این دختر نه... باور کن دختر خوبیه... نزدیکه سه سال و خورده ای از اون روزا میگذره تا کی میخوای آزارم بدی سروش تا کی؟
-حرفشم نزنید... من اصلا زن نمیخوام
پوزخندی رو لبام میشینه... نمردیم و معنی دختر خوب رو هم فهمیدیم... از اول هم نسبت بهش احساس خوبی نداشتم... یاد اون روزی میفتم که به این فکر افتادم که به ترنم نشون بدم بدون اون هم میتونم ادامه بدم... یاد لجبازی مسخرم
مامان: سروش راست میگی؟
-دروغم چیه؟
مامان: یعنی زنگ بزنم و هماهنگ کنم؟
-بله سارا خانمی
مامان: سروش واقعا زنگ میزنما
-خب بزن
مامان: سروش فردا نظرت عوض نشه؟
-نه مامان خانمی
مامان: یعنی باور کنم میخوای بیای خواستگاری
-مامان داری پشیمونم میکنیا
مامان: سروش
-شوخی کردم مادر من... گل من... خانم من.. سرور...........
مامان: بسه.. بسه.. گمشو اونور من برم زنگ بزنم تا نظرت عوض نشده
ایکاش از روی لج و لجبازی قبول نمیکردم... من چیکار کردم؟... من با خودم و ترنم چیکار کردم؟
برای دیدن آلا لحظه شماری میکنم... هیچوقت تا این حد مشتاق دیدنش نبودم
دستام رو مشت میکنم...دندونام رو به شدت رو از شدت هم روی هم فشار میدم
چفدر ازش متنفرم فقط خدا میدونه و بس
-لعنتی... پس کی میرسیم؟
اشکان: میبینی که ترافیکه... تصادف شده
-لعنت به این شانس... لعنت

اشکان دیگه حرفی نمیزنه... با ناامیدی چشمام رو میبندم تا شاید یه خورده دل بی قرارم آروم بگیره... تا رسیدن به مقصد فقط و فقط به ترنم و دل شکسته ش فکر میکنم و هر لحظه از بنفشه و آلاگل متنفرتر میشم... با صدای اشکان به خودم میام
اشکان: سروش
چشمام رو باز میکنم و بهش نگاه میکنم
اشکان که سنگینی نگاهم رو روی خودش احساس میکنه به طرف من برمیگرده و میگه: رسیدیما... نمیخوای پیاده شی
تازه متوجه ی اطراف میشم... اصلا درکی از اطرافم ندارم
نگاهی به بنفشه میکنم و میگم: اشکان تو اینو بیار من زودتر برم با سرگرد حرف بزنم
اشکان: برو خیالت راحت
بنفشه با چشماش بهم التماس میکنه که منصرف بشم ولی من بی تفاوت به التماسی که از توی چشماش میخونم از ماشین پیاده میشم و به سمت اداره ی آگاهی میرم... همین که وارد میشم آلاگلل رو کنار یه زن چادری میبینم... با چشمایی که به شدت متورمه داره به زن التماس میکنه
آلاگل: خانم به خدا اشتباه شده من هیچ کاری نکردم
زن: اگه اشتباهی شده باشه مشکی براتون پیش نمیاد
آلاگل: یعنی چی؟... تا همین الان هم با آبروی من بازی شده... اون جور اومدین جلوی خونه من رو سوار ماشین کردین....
زن با بی حوصلگی جواب میده: خانم ما وظیفمون رو انجام دادیم... شما هم بهتره آروم بگیرید
آلاگل میخواد چیزی بگه که چشمش به من میفته و حرف تو دهنش میمونه
با خشم به طرفش میرم... از شدت عصبانیت بریده بریده نفس میکشم
آلاگل: سرو.....
خانم: آقا شما.........
بدون توجه به حرفاشون دستمو بالامیبرم و چنان سیلی به صورتش میزنم که روی زمین پرت میشه... بهت زده بهم نگاه میکنه
زن: آقا هیچ معلومه...........
با داد میگم: که ترنم هرزه بود؟... که ترنم خائن بود؟
آلاگل: سروش چی میگی؟
سعی میکنه از روی زمین بلند شه... به سمتش میرمو به بازوش چنگ میزنم... یه سیلی دیگه نثارش میکنم... گوشه ی لبش پاره میشه ولی برام مهم نیست به مانتوش چنگ میزنمو با دادمیگم
- عشقم رو به کشتن دادی تا با خیال راحت با من باشی
بلندتر از قبل ادامه میدم
-آره؟... آره عوضی؟
زن به زحمت آلاگل رو از من جدا میکنه ولی من ول کن نیستم... چند نفر به سمت من میان و سعی میکنند که من رو از آلاگل دور کنند
همه رو به کناری هل میدمو دوباره به سمت آلاگل هجوم میبرم... از شدت ترس پشت زن قایم میشه
آلاگل: سروش همه دروغه... باور کن... هر کی این حرف رو زده میخواد من رو پیشت خراب کنه
-خفه شو کثافت
کسی به بازوم چنگ میزنه
-ولم کن لعنتی...
خطاب به آلاگل با داد میگم: زندت نمیذارم بیشعور... با دستای خودم میکشمت... عشق منو جلوی چشمام نابود کردی خودتو اون دختر خاله ی عوضی تر از خودت رو نابود میکنم
حس میکنم یه خورده رنگش میپره... ن=ترس رو تو چشماش میبینم
صدای سرگرد رو میشنوم
سرگرد: آقای راستین آروم باشین
همونطور که نفس نفس میزنم به سمت سرگرد برمیگردم
میخوام چیزی بگم که اجازه نمیده... همونطور که من رو با خودش میکشه ادامه میده: خواهش میکنم آروم باشین... هنوز هیچی معلوم نشده
بعد از تموم شدن حرفش به اون زنی که کنار آلاگل واستاده با سر به اتاقی اشاره میکنه... زن هم سری تکون میده و آلاگل رو به سمت اتاق مربوطه هدایت میکنه

-دیگه چی باید معلوم بشه؟... من مطمئنم کار خودشه
من رو به اتاقی میبره و کمک میکنه بشینم
سرگرد: اول یه نفسی بگیر بعد همه چیز رو برام تعریف کن
با خشم به موهام چنگ میزنم و نفس عمیقی میکشم... بدجور کلافه ام
با بی حوصلگی میگم: مگه اشکان براتون نگفته؟
سرگرد: فقط کلیات رو گفت از جزئیات چیزی نگفت... چون این پرونده خیلی مهمه پای دو تا از آدمای خودمون هم وسطه سریع اقدام کردیم
سرمو بین دستام میگیرمو با ناامیدی مینالم: با دستای خودم عشقم رو به کشتن دادم... با دشمن عشقم نامزد کردم و داغونش کردم
سرگرد: آقای راستین من درکتون میکنم و همه ی سعیم رو میکنم که قاتلای خانم مهرپرور رو پیدا کنم ولی قبول کنید باید مدرکی هم باشه
سرمو با عصبانیت تکون میدمو میگم: هست... شک نکنید
سرگرد منتظر نگام میکنه و من هم شروع میکنم از اتفاقات اخیر گفتن... وسط حرفام سوالایی در مورد گذشته از من میپرسه و من جوابش رو میدم
بعد از تموم شدن صحبتام میگه: پس اشکان صداش رو ضبط کرده؟
-آره... خودش بهم گفت
سرگرد: یه بار با خانم تقوی حرف زدم ولی همه چیز رو انکار کرد ولی با وجود یک شاهد موضوع فرق میکنه
-شاهدی که خودش هم گناهکاره
سرگرد: البته... ولی یادتون باشه بر علیه این خانم شکایتی صورت نگرفته تا شما یا خونواده ی خانم مهرپرور بر علیه ی ایشون شکایتی نکنند نمیتونیم زیاد اینجا نگهش داریم... اینجور که از حرفای شما هم معلومه تو کارای اخیر دست نداشته
با خشم میگم: همه ی آتیشا از گور همین دختره بلند میشه
سرگرد: درسته ولی قبول کنید این دختر فقط به دوستش خیانت کرده البته تا مطمئن نشیم که با گروه منصور سر و سری نداره اینجا موندگاره... فقط در مورد این دختره، لعیا مطمئنی؟
-شک ندارم ولی مدرکی هم ندارم
سرگرد: دو تا از بهترین همکارای ما ناپدید شدن ما به هر سرنخی چنگ میزنیم... لطفا مشخصات این خانم رو یادداشت کن
-چیز زیادی ازش نمیدونم فقط میدونم دختر خاله ی آلاگله و تازه از خارج اومده
سرگرد: کجا زندگی میکنه؟
-مطمئن نیستم ولی احتمال میدم با خونواده ی خاله اش زندگی کنه
سرگرد سری تکون میده و از جاش بلند میشه
سرگرد: بهتره به اعصابت مسلط باشی... اول باید از دختری که همراه خودتون آوردین بازجویی کنم... ممکنه زیر حرفش بزنه و همه چیز رو انکار کنه
با ناامیدی از جام بلند میشم و میگم: اونوقت باید چیکار کرد؟... از همون صدای ضبط شده نمیشه استفاده کرد؟
دستش رو روی شونم میذاره و میگه: ما کار خودمون رو بلدیم... نگران نباش... من هم خوب میدونم چه جوری میشه از دهن اینجور آدما حرف کش....
صدای داد و فریادی که از بیرون بلند میشه و باعث میشه حرف تو دهن سرگرد بمونه

فصل بیست هفتم
سرگرد با تعجب نگاهی به من میکنه و میگه: امروز اینجا چه خبره؟
بعد از این حرف به سرعت به سمت در میره و از اتاق خارج میشه.... فریاد طاهر تو گوشم میپیچه
طاهر: احمق عوضی تو زندگیه خواهرم رو جهنم کردی
من هم سراسیمه خودم رو به بیرون میرسونم.... بنفشه رو میبینم که با صدای بلند گریه میکنه و اثر انگشتهای دستی رو صورتش خودنمایی میکنه که فکر میکنم کار طاهر باشه... طاها و سرگرد و چند نفر دیگه جلوی طاهر رو سد کردن که به بنفشه دسترسی نداشته باشه
سرگرد: اقای مهرپرور اینج.......
به سمت طاهر میرم
طاهر با بی حوصلگی میگه: میدونم آقا... میدونم.. اینجا هر جایی که هست باش........
با دیدن من حرف تو دهنش میمونه و با خشم از بین اون چند نفر بیرون میاد و بهم زل میزنه
بعد از چند لحظه مکث با ناامیدی میگه: سروش... میبینی چی شد؟... به خاطر یه عوضی کل زندگیه خواهرم تباه شد...حق با اون بود ولی منه احمق باورش نکردم
بغض بدی تو گلوم میشینه... طاها با ناباوری به ماها نگاه میکنه
سرگرد به چندین نفر از زیردستاش اشاره میکنه که به طاهر کمک کنند و اون رو به همون اتاقی ببرند که من با سرگرد رفته بودم
طاها بهت زده به طرف سرگرد میاد و به زحمت میگه: اینا چی میگن؟... سرگرد دروغه مگه نه؟
...
سرگرد با دلسوزی دستش رو روی شونه ی طاها میذاره
-آروم باش پسر... من هنوز ازش بازجویی نکردم وی احتمال میدم دروغ نباشه
طاها با ناباوری چند قدم به عقب میره... نگاهی به من و نگاهی به بنفشه میندازه... به دیوار تکیه میده و با صدایی که به شدت میلرزه میگه: بنفشه تو دوست ترنم بودی... محاله با زندگی کسی که براش حکم خواهر رو داشتی این کار رو بکنی مگه نه؟...
بنفشه هیچی نمیگه فقط گریه میکنه
وقتی سکوت بنفشه رو میبینه با داد میگه: با توام بنفشه؟... یه چیزی بگو
....
هیچکس هیچی نمیگه
با صدای ضعیفی میگه: تو رو خدا بگو که دروغه... بگو که بیخودی تمام این سالها عذابش ندادم... بگو که تمام اون سیلی های که نثار صورتش کردم به حق بود... بگو که که حقش رو نا حق نکردم
....
با داد میگه: د لعنتی یه چیزی بگو
....
همونجور که از روی دیوار سر میخوره با بغضی که تو صداش هویداست ادامه میده: بگو که ترنم گناهکاره... بگو اشتباه نمیکردم
همه تحت تاثیر قرار گرفتن... حتی سرگرد هم با دلسوزی نگاش میکنه... اما من... من دلم براش نمیسوزه... یاد حرفای اون شبش میفتم... با اینکه خودم هم گناهکارم ولی نمیدونم چرا نمیتونم با طاها همدردی کنم... شاید چون میخواست ترنم رو وادار به ازدواج کنه... من با تمام نفرتم هیچ وقت نمیتونستم ترنم رو کنار کس دیگه ببینم و طاها میخواست ترنم رو مال کس دیگه کنه
روی زمین میشینه و همونجور که به دیوار تکیه داده تو چشمای بنفشه زل میزنه و با لحن غمگینی میگه: همش نمایش بود؟
...
طاها: آره؟
بنفشه با هق هقش سکوت سالن رو میشکنه
چشماش رو میبنده و سرش رو بین دستاش میگیره
طاها: یعنی اون همه سال دوستی نمایش بود... یه نمایش برای نابودی زندگیه خواهرم
اشکی از گوشه ی چشمش سرازیر میشه
طاها: من چیکار کردم؟
...
طاها: من با خواهرم چیکار کردم؟
...
طاها: باورم نمیشه... ترنم بیگناه بود و من تمام این سالها اون رو مجازات کردم
...
با دادمیگه: خدایا من چیکار کردم؟
سرش رو به شدت تکون میده و میگه: چند تا عکس و ایمیل رو باور کردم و تمام این سالها سرزنشش کردم
سرگرد که خیلی متاثر شده به سمت طاها میره و بازوش رو میگیره
سرگرد: بلند شو مرد... بلند شو
طاها: نگو جناب سرگرد... نگو... من نامردم
حال و روزم بدجور خرابه... سرم درد میکنه... به دیوار تکیه میدم و به بنفشه خیره میشم... از شدت گریه شونه هاش تکون میخورن
طاها که به کمک سرگرد بلند شده با داد میگه:تو به کشتنشون دادی احمق... تو هر دو تا خواهرام رو به کشتن دادی... اول ترانه رو بعدش هم ترنم رو... تو باعث مرگ هر دوتاشون هستی
میخواد به سمت بنفشه هجوم ببره که سرگرد اجازه نمیده و اون رو به سمت اتاقش میکشه
طاها: تو اونا رو از من گرفتی... ازت نمیگذرم... کاری میکنم که صد بار آرزوی مرگ کنی

همونجور که طاها داره به زور سرگرد از ما دور میشه بنفشه رو تهدید میکنه
پوزخندی رو لبام میشینه... تا آخرین لحظه هم حرفم رو باور نکرده بود... دلم گرفته... حوصله ی هیچکس رو ندارم... یه زنی میاد بنفشه رو با خودش میبره... ترس رو توی چشماش میخونم ولی نه دلم براش میسوزه نه کاری براش میکنم... اشکان به طرف من میاد و میگه: چیکار میخوای کنی؟
با کلافگی لگدی به دیوار میزنم
-نمیدونم
سری تکون میده و دست به جیب کنارم وایمیسته... میدونه حوصله ندارم چیزی نمیگه... نمیتونم خونه برم... آروم و قرار ندارم...
سرگرد رو میبینم که به طرفمون میاد... تکیه مو از دیوار میگیرم
اشکان: محمد چی شد؟
سرگرد: از هر دو نفر دارن بازجویی میکنند... چند نفر رو فرستادم که دخترخاله ی خانم تقوی رو هم بیارن
اشکان: بنفشه چی میگه؟
سرگرد: صداش رو واقعا ضبط کردی؟
اشکان: نه بابا... دلت خوشه
با داد میگم: چــــی؟
اشکان: اونجوری گفتم بترسه و اینجا اومد اعتراف کنه
سرگرد: کارمون سخت تر شد... چون زده زیر همه چیز... اینجور که معلومه خیلی ترسیده
-لعنتی
اشکان: آلاگل چی میگه؟
سرگرد: هیچی
-به جای حرف زدن باید ضبط میکردی
اشکان: من چه میدونستم میخوای بیاریش تو ماشین... باید از قبل بهم میگفتی
-خودت باید میفهمیدی که توی شلوغی نمیتونم ازش حرف بکشم
اشکان: مگه علم غیب دارم؟
سرگرد: باشه بابا... این همه حرص خوردن نداره
با کلافگی چنگی به موهام میزنم و با خشم به اشکان نگاه میکنم
اشکان: بهتر نیست با همدیگه رو به روشون کنیم
سرگرد: اگه به جایی نرسیدیم همین کار رو میکنیم
-میترسم این بار هم قسر در برن
تو همین لحظه خونواده ی آلاگل وارد میشن لعیا هم باهاشونه
اشکان: مگه نگفتی چند نفر رو فرستادی لعیا رو بیارن؟
سرگرد سری تکون میده و میگه: معلومه که فرستادم... چطور مگه؟
اشکان: این که خودش با خونوده ی آلا اومده
سرگرد: آلا؟
اشکان: آلاگل رو میگم دیگه
سرگرد: آهان
سرگرد نگاه من و اشکان رو دنبال میکنه و اشکان لعیا رو بهش نشون میده
-لابد بخاطر آلاگل اومدن
سرگرد: مثله اینکه وقتی خانم تقوی رو آوردن اینجا تنها بودن... اینجور که فهمیدم کسی خونه نبوده که همراهیش کنه... وقتی رسید از بس گریه و زاری راه انداخت مجبور شدم آخر سر به خونوادش اطلاع بدم
اشکان: لعیا عجب ریسکی کرد که با پای خودش اومد
-شاید هم فکرش رو نمیکرد که منصور حرفی در مورد اون زده باشه... بعدش هم اون از کجا میخواست بدونه که آلاگل رو به چه دلیلی به اینجا آوردن
سرگرد: من برم با این خانم یه حرفی بزنم
پوزخندی میزنم و میگم: خیلی وحشیه... مواظب باشین
اشکان:ســروش
سرگرد سری تکون میده و از ما دور میشه

اشکان: با همه ی اینا ریسک بزرگی کرد... مطمئنی منظور منصور همین لعیا بود
-وقتی شخصی که بنفشه ازش حرف میزنه آلاگله پس لعیایی که منصور اسمش رو برد هم باید همین لعیا باشه
اشکان: چی بگم والا
داد لعیا بلند میشه: چی میگین آقا؟... حالتون خوبه؟
پدر آلاگل: جناب چی شده؟... من شنیدم دخترم رو از اینجا ببرم بعد شما دارین این یکی دخترم رو هم با خودتون میبرین
مادر آلاگل گوشه ای واستاده و گریه میکنه
سرگرد: ایشون دخترتون هستن؟
پدرآلاگل: فرقی با دخترم نداره... مشکل چیه آقا؟
سرگرد: ایشون و دخترتون مضنون به همکاری به قتل هستن
مادر آلاگل جیغی میکشه و میگه: چـــی؟
آیت: آقا این اراجیف چیه که تحویل ما میدین؟
سرگرد: بهتره مراقب حرف زدنتون باشین... من دارم وظیفم رو انجام میدم... سروان کریمی!!!
سروان کریمی: بله قربان
-این خانم رو ببرید
لعیا با کلافگی نگاهی به اطراف میندازه که چشمش به من میفته... از اونجایی که گوشه واستادم در معرض دید هیچکدومشون نیستم... این لعیا هم اگه برنمیگشت متوجه ی من نمیشد
...
بهت زده بهم زده و از جاش تکون نمیخوره
سروان کریمی: خانم همراه من بیاین
آیت: خانم یه لحظه صبر کنید... یعنی چی؟
پدر آلاگل با ناراحتی میگه: آیت آروم باش... آقا اینجا چه خبره؟
سرگرد: با من تشریف بیارین براتون توضیح میدم
آیت: چه توضیح.........
پدر آلاگل با خشم میگه: آیت خفه شو
آیت: بابا
پدرآلاگل: بذار ببینم چه خاکی به سرمون شد
مادر آلاگل با گریه میگه: آقا بچه های من قاتل نیست... لعیا فقط چند روزه ایران اومده... اون اصلا اینجا زندگی نمیکنه
سرگرد: خانم همه چیز معلوم میشه.. من هم نگفتم قاتل هستن فقط گفتم مضنون به همکاری هستن
بعد خطاب به پدر آلاگل میگه: آقا شما همراه من تشریف بیارین
و با صدای بلندتری به سروان کریمی میگه: خانم هنوز که واستادین... این خانم رو ببرید
سروان کریمی: بله قربان
سروان به آرومی بازوی لعیا رو میگیره و میگه: خانم حرکت کنید
لعیا تازه به خودش میاد... اخماش در هم میره و به شدت بازوش رو از دست اون زن بیرون میکشه
با داد میگه: ولم کن
سرگرد: خانم صداتون رو پایین بیارین
لعیا: که چی بشه؟... که انگ قاتلی رو به من بچسبونید
پدر آلاگل: لعیاجان آروم باش... تو که کاری نکردی پس مشکی پیش نمیاد
پوزخندی رو لبام میشینه... لعیا مستقیم تو چشمام خیره میشه... همه ی نفرتم رو تو نگام میریزم و بهش زل میزنم
پدر آلاگل متعجب نگاه لعیا رو دنبال میکنه و با دیدن من بهت زده میگه: سروش
آیت و مادر آلاگل هم به طرفم برمیگردن و با دیدن من شوکه میشن

آیت کم کم به خودش میاد و اخماش تو هم میره... با چند قدم بلند خودش رو به من میرسونه و به یقه ی لباسم چنگ میزنه
با داد میگه: تو اینجا چه غلطی میکنی؟
با نفرت دستاشو از یقه ی لباسم جدا میکنم و به عقب هلش میدم
-فکر نکنم به جنابعالی ربطی داشته باشه
آیت: خیلی پررویی... به چه جراتی باز دور خواهر من پیدات شده؟
پوزخندی رو لبام میشینه
-من غلط بکنم دور و بر دختری مثله خواهر جنابعالی ول بچرخم... اگه مجبور نبودم تا چند کیلومتریش هم پیدام نمیشد
از شدت خشم دستاشو مشت میکنه و میگه: پست فطرت... در مورد خواهر من درست حرف بزن
-مگه آدمه درستیه که دربارش درست حرف بزنم
همونجور که به سمت هجوم میاره میگه: عوضی... خفه شو
سرگرد با داد میگه: آروم باشین آقا
-عوضی اون خواهرته که خودش رو به زور وارد زندگیه من کرد
سرگرد با لحن خشنی ادامه میده: آقای مهرپرور منظورم به شما هم بود
با بی تفاوتی نگام رو از آیت میگیرم و به سرگرد خیره میشم
پدر آلاگل به سمتم میاد و میگه: اگه بهت چیزی نمیگم فقط و فقط به خاطر احترامیه که برای خونوادت قائلم... کاری ندارم چرا اینجایی؟... برام هم مهم نیست فقط میخوام تو مسائلی که مربوط به آلاگله دخالت نکنی
-من هیچ علاقه ای نه به دخترتون نه به مسائل مرتبط با اون دارم ولی الان حضور من به عنوان یکی از شاکی های پرونده ی آلاگل و صد البته دخترخاله ی عزیزش لازمه
پدر آلاگل بهت زده بهم خیره میشه
آیت: چــــی؟
لیلا بهت زده نگام میکنه
یاد ترنم میفتم... نگاه غمگینش... کتکهایی که اون شب خورده بود.... کی فکرش رو میکرد آلاگل و این دختره باعث و بانیه همه ی مشکلات به وجود اومده باشن
دوست دارم با دستهای خودم حلق آویزشون کنم... در حد مرگ ازشون متنفرم.. حتی تنفر هم واژه ی کمیه واسه ی احساسی که من به این دو نفر دارم...
آیت که معلومه به زور داره خودش رو کنترل میکنه دهنش رو باز میکنه و تا چیزی بگه اما من اجازه نمیدمو همونجور که تو چشمای لعیا زل زدم از بین دندونای کلید شده میگم: من از خواهر جنابعالی و اون دختر خاله ی گرامیش که به زندگیم گند زدن و من رو مسخره خاص و عام کردن شکایت دارم... اونا با بازی دادن من و همدستی در مرگ ترنم فقط و فقط گور خودشون رو کندن
با خشم نگام رو از لعیا میگیرمو به آیت که بهت زده به دهنم خیره شده نگاه میکنم
-این رو هم مطمئن باش که به سادگی از هیچکدومشون نمیگذرم... اونا باید تاوان تمام کاراشونو پس بدن... تاوان تمام اشکهایی که ترنم ریخت... تاوان بازی دادن من... تاوان همه ی غلطهای اضافه ای که کردن تا ترنم رو گناهکار جلوه بدن... تاوان مرگ ترنم
از شدت خشم دستام مشت شده به نفس نفس افتادم... بدجور اعصابم خورد شده... وقتی یاد ترنم میفتم بدجور تحریک میشم... دوست دارم بزنم و همه شون رو لت و پار کنم... کی فکرش رو میکرد سروشی که هیچوقت دست رو زن جماعت بلند نمیکرد الان وضعش به جایی رسیده که راه به راه این کارش رو تکرار میکنه و ککش هم نمیگزه... چقدر تغییر کردم و این تغییر رو هم دختری در من به وجود آورد که الان تو یکی از این اتاقها هست و قراره بازجویی بشه... اگه دست خودم بود اونقدر لعیا و آلاگل رو میزدم تا خون بالا بیارن... حیف که باید تظاهر کنم... تظاهر به خونسرد بودن... تظاهر به آروم بودن... تظاهر به زنده بودن... این روزا فقط کارم تظاهر کردنه... حتی نفس کشیدن هم برام حکم اجبار رو داره... بدون ترنم هیچی برام واقعی نیست... چه سخته در عین دونستن واقعیت باز هم خودت رو آروم نشون بدی تا بتونی چیزی رو ثابت کنی که به حقیقت بودنش ایمان داری
خونواده ی آلاگل با دهن باز بهم خیره شدن و هیچی نمیگن... یاورشون نمیشه کسی که آلاگل رو متهم کرده من باشم
لعیا تازه به خودش میاد و شروع به داد و بیداد میکنه
لعیا: پسره ی احمق ازت شکایت میکنم... بخاطر این آبروریزی ای که راه انداختی به سادگی ازت نمیگذرم
سرگرد که میبینه محیط دوباره داره متشنج میشه با اخم نگام میکنه
زنی که کنار لعیا واستاده میخواد به زور اون رو با خودش ببره اما لعیا اجازه نمیده و همونطور به داد و بیدادش ادامه میده... سرگرد میخواد چیزی بگه که یکی از همکاراش به کنارش میاد و چیزی رو به آرومی بهش میگه

با صدای اشکان به خودم میام
اشکان: سروش میخوای بیرون بریم تا یکم قدم بزنی و آروم بشی
-برو بابا... دلت خوشه ها
اشکان: به خاطر خودت....
-بیخیال شو اشکان
سرگرد: مطمئنی؟
مرد سری تکون میده
سرگرد با کلافگی میگه: رسیدگی میکن...
معلومه که از سر و صدایی که لعیا راه انداخته خسته شده وسط حرفش با خشونت میگه: سروان کریمی هنوز که اینجا هستین... این دختر رو با خودتون ببرین
سروان با ترس بله ای میگه و این دفعه دیگه کوتاه نمیاد
لعیا: ولم کن لعنتی... ولم کن...
همونجور که با اون زن میره خطاب به من ادامه میده: چوب هرزکی های عشق جنابعالی رو هم من دختر خاله ام باید پس بدیم... اون دختر رفته بهت خیان.............
چنان دادی میزنم که خفه میشه... سرگرد هم با ناباوری نگام میکنه
-هرزه تو و اون دخترخاله ی احمقته... دلت رو به این خوش نکن که قراره آزاد بشی... منصور لوت داده احمق
سرگرد با جدیت میگه: آقای مهرپرور مثل اینکه فراموش کردین کجا هستین...
یه لحظه ترس تو چشمای لعیا لونه میکنه
بی توجه به سرگرد با صدایی که توش تمسخر موج میزنه ادامه میدم
-اون روزی که قصد کشتنم رو داشت لوت داد
اما خیلی زود ترسش رو پنهان میکنه و میگه: این خزعبلات چیه که تحویل من میدی؟
با نیشخند نگاش میکنم
-به زودی یادت میاد
بالاخره اون زن لعیا رو با خودش میبره و یه خورده سر و صداها میخوابه
پدر آلاگل: آقا بهم نگفتین موضوع از چه قراره
صدای سرگرد رو میشنوم
سرگرد: آقای تقوی همکارم همه چیز رو براتون تعریف میکنه
مرد: با من تشریف بیارین
پدر آلاگل و آیت از کنار من رد میشن و پشت سر اون مرد حرکت میکنند... مادر آلاگل هم به سرعت خودش رو به شوهرش میرسونه... صداش رو میشنوم
مادر آلاگل: آرش اینجا چه خبره؟
پدر آلاگل: نمیدونم مهلا.. نمیدونم
سرگرد خودش رو به من میرسونه و با عصبانیت میگه: آقای مهرپرور اگه نمیتونید جلوی خودتون رو بگیرید مجبور میش..........
وسط حرفش میپرم و میگم: ببخشید.. بدجور اعصابم تحریک شده بود
سرگرد: امروز خیلی جو اینجا رو متشنج کردین...
چیزی نمیگم... فقط متاسف سری تکون میدم
اشکان: محمد اگه به نتیجه ای نرسین چی میشه؟
لبخندی رو لباش میشینه و اشاره ای به من میکنه
سرگرد: با همه ی خرابکاریهایی که امروز کرد ولی در مورد لعیا درست گفته بود... به احتمال زیاد لعیا از منصور بی اطلاع نیست
-یعنی همه چیز روشن شد
سرگرد: نه بابا.. این فعلا در حد حدس و گمانه... چون مدرکی ازش نداریم ولی بر طبق سوابقه گذشته اش میتونم بگم که بی ارتباط با منصور نیست
اشکان: کدوم سوابق؟
سرگرد: فعلا نمیتونم توضیح بیشتری بهتون بدم

بعد از اینکه اشکان چند تا سوال دیگه هم ازش میپرسه بالاخره سرگرد میره... من هم با بی حوصلگی از کنار اشکان رد میشم و روی یکی از صندلی ها میشینم... با اینکه هیچ کاری اینجا ندارم ولی نمیتونم برم... دوست دارم هر چه زودتر همه چیز معلوم بشه
سرمو بین دستام میگیرم و چشمام رو میبندم
...
نمیدونم چقدر گذشته... یه ساعت... دو ساعت... سه ساعت... شاید هم بیشتر... اشکان... سرگرد... چند نفر از همکارای سرگرد... همه و همه از من خواستن برم... سرگرد گفت اگه خبری شد بهم اطلاع میدن ولی من نتونستم برم... هنوز هم نمیتونم... انگار میترسم با رفتنم لعیا و آلاگل رو هم آزاد کنند سرگرد برای طاهر و طاها هم همه چیز رو تعریف کرد... هیچکدومشون باور نمیکردن که نامزد من باعث همه ی این اتفاقات بوده باشه... طاهر و طاها هم نتونستن برن... هر دو تاشون بیرون توی ماشین نشستن... اشکان هم که کاری براش پیش اومدو رفت
با صدای سرگرد به خودم میام
سرگرد: سروش
چشمامو باز میکنم و به سرعت از جام بلند میشم
-چی شد؟ اعتراف کردن
سرگرد: آخه پسر خوب اگه قرار بود یه متهم اینقدر زود اعتراف کنه که دیگه مشکلی نداشتیم
سرگرد تو همین چند ساعت از من خواست دوباره همه چیز رو از 4 سال پیش براش تعریف کنم حالا که مطمئن بود همه ی اتفاقات اخیر به گذشته ارتباط داره میخواست همه چیز رو زیره ذره بین بذاره ولی چون من توی موقعیت خوبی نبودم اشکان همه ی پته ی من رو روی آب ریخت و از ریز و درشت زندگیم برای سرگرد گفت... از همون چهار سال پیش تا به امروز... هر جا هم که چیزی جا میموند خودم میگفتم... سرگرد باورش نمیشد که در عین دوست داشتن ترنم با کس دیگه ای نامزد شدم... سخت ترین قسمت حرفا جایی بود که اشکان داشت در مورد ماجرای ته باغ صحبت میکرد به خاطر عکسا مجبور بودیم که بگیم... دفعه ی پیش به صورت سر بسته اشکان همه چیز رو گفته بود اما این دفعه مجبور بود همه چیز رو باز کنه... تمام مدت سرگرد با ناباوری نگام میکرد و آخرش هم فقط با تاسف سری تکون داد... یکی از متفاوت ترین عکس العملاش زمانی بود که حرفای ترنم رو در مورد پارک و نجات دادن بچه ای که افراد منصور قصد دزدیدنش رو داشتن براش گفتم... میتونم به جرات بگم نزدیک یک دقیقه بهت زده بهم خیره شد و آخرش هم با صدای اشکان به خودش اومد... وقتی ازش پرسیدم چیزی شده فقط سری تکون داد و گفت نه
-ولی بنفشه که همه چیز رو تعریف کرده بود حالا چطور حاشا میکنه
سرگرد: میگه مجبورش کردین و اون هم مجبور شد دروغ بگه
تنها شانسی که آوردم اینه که اشکان با سرگرد دوست بود... همین باعث شده یه خورده بیشتر هوام رو داشته باشه وقتی در مورد زندگی من هم فهمید یه خورده نرم تر از گذشته شد
با خشم میگم: لعنتی... حتی الان هم حاضر نیست جبران گذشته رو کنه
-اگه اعتراف نکنند آزادشون میکنی؟
سرگرد: دست من نیست... اگه مدرکی نباشه.. اعتراف هم نکنند آخرش آزاد میشن
-بعد از اون همه سعی و تلاش برای پیدا کردن قاتلای ترنم نمیتونم اجازه بدم به این راحتی از چنگم در برن
سرگرد: من و بقیه ی همکارام داریم همه ی سعیمون رو میکنیم... حرفایی رو هم که در مورد چهار سال پیش گفتی صد در صد کمک زیادی بهمون میکنه
فقط سری تکون میدم و هیچی نمیگم
سرگرد: سروش باز هم میگم بهتره بری موندنت اینجا فقط وقت تلف کردنه

نمیدونم چیکار باید بکنم... بدجور کلافه و داغونم
سرگرد بعد از یه خورده حرف زدن دوباره رفت
خونواده ی آلاگل هم دست خالی برگشتن... هیچ جوری نتونستن آلاگل و لعیا رو آزاد کنند... بالاخره موضوع کوچیکی نبود پای قتل و باند منصور در میون بود... پدر و مادر آلاگل بدجور از دستم عصبانی بودن اونا من رو متهم کردن که به لعیا و آلاگل تهمت زدم... گفتن فقط منتظر بیگناهی بچه ها هستن بعدش از من شکایت میکنند... آیت هم که دیگه گفتن نداره میدونم اگه دست خودش بود خرخره مو میجوئید و نمیذاشت زنده از اینجا بیرون برم
پدر و مادر لعیا هم اومدن و کلی زور زدن که بچه اشون رو با گذاشتن سند آزاد کنند ولی موفق نشدن... همونطور که خونواده ی آلاگل نتونستن هیچ کاری کنند و همگی دست از پا درازتر مجبور شدن برگردن... بماند که مادرش قبل از رفتن کلی فحش بار من و خونوادم کرد خیلی جلوی خودم رو گرفتم که چیزی نگم چون مطمئن بودم اگه این دفعه هم جو رو متشنج کنم سرگرد به زور هم شده بیرونم میکنه
یاد حرفای آلاگل که میفتم آتیش میگیرم... همه چیز رو انکار کرد... حتی وقتی سرگرد اسم بنفشه رو آورد آلاگل گفت چنین فردی رو اصلا نمیشناسه... لعنتی... حالم ازش بهم میخوره...وقتی سرگرد از حرفایی که بنفشه تحویل من و اشکان داد استفاده کرد حرف همکار بودنشون در چهار سال پیش وسط اومد به لکنت افتاد و آخرش هم خودش رو به اون راه زدو گفت با افراد زیادی کار میکرده دلیل نداره که همه رو به یاد داشته باشه

-لعنتی دارم دیوونه میشم
بعد از کلی جواب و سوال کردن که آلاگل هیچی نم پس نداد ناامیدتر از همیشه شدم
دستامو مشت میکنم و با حرص زمزمه میکنم: جلوی چشمای من دروغ میگن و هیچ غلطی نمیتونم کنم
یاد حرف سرگرد میفتم: من و همکارام بیکار نمیشینیم... اینجا فقط موضوعه مرگ ترنم نیست... اگه واقعا آلاگل و لعیا از افراد منصور باشن کمک بزرگی برای ما محسوب میشن... همونطور که به اشکان گفتم دو تا از همکارام لو رفتن... البته این جز حدسیات ماست... چون هیچ خبری ازشون نیست... قرار بود اطلاعاتی ازشون به دست ما برسه ولی هیچکدومشون با ما تماس نگرفتن... آخرین چیزی که به ما گفته شد در مورد محموله ای بود که قرار بود از مرز رد بشه... همه ی امیدمون به اطلاعات در مورد محموله بود که هیچوقت به دستمون نرسید.... منصور و پدرش هم ناپدید شدن... مدارک زیادی ازشون به دست آوردیم ولی لعنتیا در آخرین لحظه همه چیز رو فهمیدن و ما هم به مشکل برخوردیم
هنوز هم باورم نمیشه
-یعنی آلاگل و لعیا هم با چنین باندی همکاری میکنند؟
آهی میکشمو با بی حوصلگی نگاهی به اطراف میندازم انگار چاره ای نیست باید برم
با قدم های بلند خودم رو به اتاق سرگرد میرسونم همین که من رو میبینه میگه: داری میری؟
به ناچار سری تکون میدم
به طرفم میاد
دستش رو روی شونم میذاره و میگه: همه چی حل میشه
لبخند تلخی میزنم
-دیگه هیچی حل نمیشه... حتی اگه بیگناهی ترنم هم ثابت بشه باز هم اون زنده نمیشه
هیچی نمیگه و با دلسوزی نگام میکنه... دستش رو پس میزنم میگم: پس من میرم... فقط هر چیزی شد بهم اطلاع بده
سری تکون میده... یه نفر از پشت سر صداش میکنه و اون هم سریع از من خداحافظی میکنه و میره
سریع از محیط بسته ی آگاهی بیرون میزنمو خودم رو به خیابون میرسونم... از اونجایی که ماشین نیاوردم تصمیم میگیرم یه دربست بگیرمو به خونه برم... چشمم به طاهر و طاها میفته... نه من نه اونا هیچکدوم حوصله ی صحبت کردن نداریم به طور مختصر بهشون میگم که اینجا موندن فایده ای نداره و ازشون خداحافظی میکنم... خودم هم بعد از گرفتن یه دربست راهیه خونه میشم...
راننده: آقا رسیدیم
با صدای راننده به خودم میام پولش رو میدمو از ماشین پیاده میشم... با دیدن ماشین سیاوش و خودش که به دیوار تکیه داده متعجب میشم...
زیر لب زمزمه میکنم: مگه نباید الان شرکت باشه
سیاوش که من رو میبینه اخماش تو هم میره... تو همین موقع بابا هم از ماشین پیاده میشه و با حضورش تو این موقع روز باعث میشه تعجبم بیشتر بشه
سرعتمو بیشتر میکنم و به سمتشون میرم
-سلام
بابا: سروش هیچ معومه داری چه غلطی میکنی؟
با تعجب میگم: چی؟
سیاوش: سروش اینجا چه خبره؟
-من نمیفهمم شماها چی میگین
بابا: دارم در مورد آلاگل حرف میزنم
تازه میفهمم موضوع از چه قراره.. پس پدر و مادرش با خونوادم صحبت کردن
سیاوش: سروش چرا با آبروی مردم بازی میکنی... هیچ میفهمی داری چیکار میکنی؟
با ناراحتی سری تکون میدمو میگم: بریم داخل در موردش حرف میزنیم

سیاوش به ناچار سری تکون میده ولی بابا هیچی نمیگه فقط با خشم نگام میکنه... بعد از تحمل اون همه داد و فریاد حالا باید برای پدر و برادر گرامی سخنرانی کنم... با بی حوصلگی وارد ساختمون میشم... بابا و سیاوش هم با من همراه میشن وقتی وارد آپارتمان میشم بابا سریع میگه: سروش فقط کافیه دلیلت برای این کارا قانع کننده نباشه اونوقت من میدونم و تو
سیاوش چیزی نمیگه میره رو مبل میشینه و با اخم نگام میکنه
به چشمهای پدرم زل میزنم... پدری که در بدترین شرایط هم پشت پنام بود
به آرومی زمزمه میکنم: بهم اعتماد کن... مثل همیشه...
بابا: قانعم کن... برای یه بار هم که شده قانعم کن سروش... تا کی اشتباه؟... نامزدی با آلاگل... دور و بر ترنم پلکیدن... بهم زدن نامزدی... الان هم که شنیدم آلاگل و دخترخالش رو به دردسر انداختی... یه دلیل بیار... فقط یه دلیل
دستامو تو جیبم فرو میکنم و به دیوار تکیه میدم... چشمام رو میبندم و میگم: دلیلش بازیچه شدنمه پدر... آلاگل من رو بازی داد... تمام اون اس ام اس ها... تمام اون ایمیلا... تمام اون عکسا.... که باعث شدن قید ترنم رو بزنم از طریق همکاری دوست ترنم با الاگل به دست اومده بودن
سیاوش با داد میگه: چـــی؟
چشمامو باز میکنمو به چهره ی بهت زده ی بابا نگاه میکنم... نگام رو ازش میگیرمو به سیاوش خیره میشم... از جاش بلند شده و منتظر نگام میکنه
پوزخندی میزنم
بابا: سروش چی داری میگی؟... موضوع ترنم چه ربطی به آلاگل داره؟... آلاگل اصلا ترنم رو نمیشناخت چه برسه که بخواد بیاد بین تون رو بهم بزنه
آهی میکشمو میگم: میشناخت پدر من... میشناخت
بعد به سختی شروع به تعریف ماجرا میکنم... هر کلمه از حرفای من حال سیاوش رو بدتر و بدتر میکنه... رنگ تو چهره اش نمونده... با ناباوری فقط نگام میکنه سرش رو تکون میده... لرزش دستاشو میبینم ولی باز ادامه میدم... از همه چیز و همه کس میگم وقتی به ترانه میرسم اشک تو چشماش جمع میشه... وقتی از ملاقات ترانه با یه زن ناشناس میگم رگهای گردنش متورم میشه وقتی از تلاش ترنم برای اثبات کردن حرفاش میگم پشیمونی رو به وضوح تو چشماش میبینم... وقتی از بنفشه و اعترافاتش میگم دستاش رو مشت میکنه و به شدت فشار میده... وقتی از آلاگل و کاراش میگم چشماش پر از نفرت میشه... وقتی از منصور و حرفای آخرش میگم چشماش از شدت خشم سرخ میشه و در آخر وقتی از آشنایی منصور و لعیا حرف میزنم صدای شکستن کمرش رو میشنوم... کم کم زانوهاش تا میشن و روی زمین میفته
دستاش عجیب میلرزن
بابا با دهن باز بهم نگاه میکنه
سیاوش: سـ ـروش بـ ـگـ ـو کـ ـه درو.........
-دروغه؟... آره؟
....
با داد میگم: آره؟... بگم دروغه؟... اما نیست... ترنم من بیگناه بود... اون عکسا، اون اس ام اسا، اون ایمیلا، اون اتفاقا هیچکدوم کار ترنم نبود
اشک از گوشه ی چشمش سرازیر میشه
بابا با صدایی خش دار میگه: یعنی تر...
مکثی میکنه و به سختی ادامه میده: نه.. نه...
سرشو تکون میده... دستی به صورتش میکشه
بابا:یـ ـعنـ ـی..... نگو سروش... نگو که ترنم تمام مدت هیچ کاره بوده
از فیلم چیزی نمیگم... این یه رازه بین من و طاهر... مهم اینه که ترنم واقعا عاشقم شد... نمیخوام ترنم باز هم مقصر شناخته بشه
سیاوش: یعنی واقعا تمام مدت بیگناه بود؟
...
بابا با ناباوری فقط بهم نگاه میکنه
سیاوش گلدونی که نزدیک دستش هست رو برمیداره و با خشم به سمت دیوار پرت میکنه
با داد میگه: آخه چرا؟... آخه چرا لعنتیا باهامون این کار رو کردن؟
...
بابا با ترس به سیاوش نگاه میکنه و به طرفش میره
سیاوش: من احمق رو بگو همیشه طرف کسایی رو میگرفتم که ترانه رو به کشتن دادن
...
سیاوش: آخه چرا... خدایا... آخه چرا؟
...
روی زمین میشینم و به دیوار تکیه میدم... سردرد امونم رو بریده.. سیاوش همونجور داد و فریاد میکنه ولی من دیگه توانایی آروم کردنش رو ندارم... دیگه نایی برام نمونده... حتی حوصله ندارم از جام بلند بشم... خودم الان یه تکیه گاه میخوام یکی که آرومم کنه یکی که دلداریم بده
صداش رو میشنوم که با بغض میگه: باید حرفای ترنم رو باور میکردم... اگه باورش میکردم اینجوری نمیشد... من باعث مرگ ترانه و ترنم شدم... من تو گوش ترانه میخوندم که به ترنم مشکوکم
دلم میگیره.. دوست دارم بگم تو گوش ترانه نه تو توی گوش همه میخوندی که ترنم مقصره
بابا: سیاوش آروم بگیر
سیاوش: من کشتمشون... من هر دوتاشون رو به کشتن دادم
نمیدونم چقدر گذشت... فقط میدونم که بابا، سیاوش رو به زور با خودش برد خیلی اصرار کرد که من هم برم ولی من نمیتونستم... واقعا نمیتونستم تحمل کنم... تحمل گریه و زاری های مامان و سها رو نداشتم... خسته از گله و شکایتهایی که از جانب مامان در انتظارم بود ترجیح دادم خونه بمونم... ظرفیتم واسه ی امروز تکمیله... دیگه بیشتر از این نمیکشم... حداقل با تنهایی هام میتونم خودم رو آروم کنم ولی توی شلوغی فقط اعصابم داغونتر از اینی که هست میشه... از جام بلند میشمو بی توجه به تیکه های شکسته شده ی گلدون به اتاقم میرم... همینکه به تخت میرسم بدن نیمه جونم رو روی تخت پرت میکنم... تمام بدنم درد میکنه دلیلش رو نمیدونم ولی جونی تو تنم نمونده... مثل کتک خورده ها احساس درد میکنم...
با غصه زمزمه میکنم: دلم برات تنگ شده ترنم... خیلی زیاد... باورم نمیشه با اینکه تو رفتی من هنوز موندگارم... فکر میکردم حالا که رفتی من هم دووم نمیارم ولی نمیدونم چه جوری هنوز زنده ام
از بس با ترنم خیالی خودم حرف میزنم که پلکام کم کم روی هم میفتن و به خواب میرم

فصل بیست و هشتم
نمیدونم چند روز گذشته.. دو روز... سه روز... چهار روز... دیگه روزای هفته رو هم گم کردم... توی این روزا به زنگ های مکرر تلفن جواب ندادم... موبایل رو هم خاموش کردم اصلا حوصله ی هیچکس رو نداشتم... الان هم از هیچکس خبر ندارم دلم هم نمیخواد از کسی چیزی بدونم... با تنها کسی که تمام مدت در تماس بودم محمد بود... از اونجایی که محمد دوست اشکان بود خیلی باهاش راحتم... هر چند توی کار خیلی سخت گیره اما نمیدونم چرا حس میکنم زیادی برای ترنم دل میسوزونه... شاید هم من اشتباه فکر میکنم... عوضیای نکبت بدجور اعصابم رو خورد کردن... مخصوصای اون بنفشه ی بی شعور....انکار تمام حرفاش خیلی برام سخت بود... عوضیا هیچکدومشون چیزی نمیگفتن... محمد گفته بود اگه اعتراف نکنند و مدرکی هم تو دستمون نباشه نمیتونه زیاد اونا رو نگه داره... همه میدونستیم گناهکارن اما کاری نمیتونستیم کنیم... داشتم کم کم ناامید میشدم که بالاخره محمد تونست با توجه به اطلاعاتی که بهش داده بودم مدارکی رو بر علیه بنفشه و آلاگل جمع کنه... مدارکی که نشون میدادن این دو نفر همدیگر رو میشناسن... چون چهار سال پیش تو یه شرکت با هم کار میکردن... با پیدا شدن مدارک و بازجویی های پی در پی بالاخره بنفشه به همه چیز اعتراف کرد... هر چند آلاگل گفت با آدمای زیادی برخورد داشتم دلیل نمیشه که قیافه ی همه یادم بمونه من واقعا بنفشه رو نشناختم اما هم من هم سرگرد میدونیم که به زودی اون هم به همه چیز اعتراف میکنه... همه چیز بر علیه ی آلاگله... اعتراف بنفشه، دعوت کردن بنفشه به تولدش، کار کردن بنفشه تو شرکتی که آلاگل اونجا کار میکرد و همینطور با تحقیقایی که سرگرد و همکاراش انجام دادن به این نتیجه رسیدن که چهار سال پیش آلاگل و بنفشه توی شرکت زیاد با هم صمیمی به نظر میرسیدن... همه چیز بر علیه ی آلاگله.. محمد چیز زیادی بهم نگفته.... امروز صبح که طبق معمول براش زنگ زدم فهمیدم که بنفشه به همه چیز اعتراف کرده... از بس ناامید شده بودم وقتی گفت بنفشه اعتراف کرده باور نمیکردم... با شنیدن خبر نمیدونم چه جوری آماده شدم و به سمت آگاهی حرکت کردم...بنفشه با انکار حرفایی که به من زده بود فقط وضع خودش رو خراب تر کرد... حالا میگیم آلاگل نمیدونست بنفشه اعتراف کرده ولی بنفشه با اون حرفا و اعترافا نباید بیگدار به آب میزد... یکی از بزرگترین حماقتهای زندگیش این بود که زیر حرفش زد... اصلا برام مهم نیست آخر و عاقبتش چی میشه تنها چیزی که الان برام مهمه اثبات بیگناهیه ترنمه... هر چند الان همه باید فهمیده باشن ترنم بیگناه بوده ولی من به این سادگیها رضایت نمیدم تمام کسایی که باعث و بانیه اون آبروریزی بودن باید تاوان کاراشون رو پس بدن... همه شون رو به دادگاه میکشونمو آبروی از دست رفته ی ترنم رو بهش برمیگردونم... کاری رو که باید چهار سال پیش میکردم...
سرمو با تاسف تکون میدم... بعد از این همه مدت چرا اینقدر دیر باید همه چیز رو بفهمم؟... چرا؟
با رسیدن به آگاهی سریع ماشین رو گوشه ای پارک میکنم و به داخل میرم... مستقیما به سمت اتاق محمد میرم و چند ضربه به در میزنم... وقتی اجازه ورود میده وارد میشم
با دیدن من از جاش بلند میشه و میگه: چه جوری خودت رو اینجا رسوندی.. به نیم ساعت هم نرسید
با لبخند میگم: خودم هم نمیدونم.... باورم نمیشه بنفشه به همه چیز اعتراف کرد
به زحمت لبخندی میزنه و میگه: سروش بشین کارت دارم
لبخند رو لبام خشک میشه با نگرانی میپرسم: اتفاقی افتاده؟
محمد: نه... فقط چند تا سوال در مورد گذشته برام پیش اومد... بنفشه یه حرفایی میزنه که با حرفای شماها جور در نمیاد
دستامو مشت میکنم و با حرص میگم: لعنتی پس باز هم داره کتمان میکنه؟
محمد: نه... در مورد همکاریش با آلاگل نمیگم
میشینم و با تعجب میگم: پس چی؟
محمد: موضوع در مورد قضیه ی اون فیلمیه که تو و آقای مهرپرور در موردش برام گفتین
اخمام تو هم میره... هنوز هم یادآوری اون فیلم برام عذاب آوره
به سختی میگم: منظورت رو نمیفهمم
محمد: این دختر میگه چنین فیلمی اصلا وجود نداشت که اون بخواد به کسی بده یا تو اتاق ترانه جاسازی کنه

با چشمای از حلقه در اومده نگاش میکنم....
قلبم داره از دهنم بیرون میزنه... نوک انگشتام مثله یه تیکه یخ شده
-چـ ـی؟
محمد: سروش حالت خوبه؟
... چنین فیلمی اصلا وجود نداشت... چنین فیلمی اصلا وجود نداشت.. چنین فیلمی اصلا وجود نداشت..
محمد: سروش
-هان؟
محمد: خوبی؟
-محمد چی داری میگی؟... یعنی چی وجود نداشت؟
محمد: سروش میخوای بذاریم واسه یه روز.........
با عصبانیت از جام بلند میشم و با داد میگم: جوابمو بده... مگه میشه؟
محمد اخمی میکنه و میگه: سروش آروم باش... یادت باشه کجا هستی
با عصبانیت به موهام چنگ میزنم
با تحکم میگه: سروش با توام
چند بار نفس عمیق میکشمو سعی میکنم آروم باشم... میدونم فقط و فقط به خاطر اشکان این همه هوامو داره هرکس دیگه جای من بود تا حالا صد بار باهاش برخورد کرده بود
-معذرت میخوام... دست خودم نیست
سری تکون میده و با ناراحتی میگه: با حرفایی که از بنفشه شنیدم فقط میتونم بگم که اون فیلم هم میتونه یه بازی از طرف دار و دسته ی منصور باشه
حس میکنم نمیتونم روی پاهام واستم...
-اون ترنم بود.. اون بازی نبود...
با صدای بلند تر میگم: من مطمئنم اون ترنم بود
محمد: هیس... آروم... واسه همین ازت خواستم بیای اینجا
بنفشه داره دروغ میگه... اون میخواد گناهش رو کمتر کنه واسه همینه میگه فیلمی وجود نداشت... آره.. آره... مطمئنم... مطمئنم داره دروغ میگه
یه چیزی ته دلم میگه: اگه دروغ نباشه
دستی به صورتم میکشم و میگم: محاله... حرفاش دروغه
ولی نمیدونم چرا دلم یه جوریه؟...
« اگه امروز من این همه سختی میکشم حداقل وجدانم راحته... میدونم گناهی نکردم در نتیجه عذاب وجدانی هم ندارم اما اون روز که تو از حقایق باخبر بشی روزی هزار بار آرزوی مرگ میکنی... امیدوارم اون روز این زور و بازوی مردونت بتونه کمکت کنه که با اون عذاب وجدان دست و پنجه نرم کنی... من که حتی دلم نمیخواد یه لحظه هم جای تو باشم»
محمد: برای اطمینان میخوام اون فیلم رو به بنفشه نشون بدم ببینم چنین فیلمی رو تا حالا دیده یا نه... یا محیط و اطراف محل فیلم برداری براش آشنا هست یا نه... واسه برادر ترنم هم زنگ زدم قرار شده اون فیلم رو بیار......
هیچی از بقیه حرفاش نمیفهمم... فقط وقتی به خودم میام که یه خانم بنفشه رو به اتاق محمد میاره
بنفشه با دیدن من از ترس یه قدم عقب میره
هنوز خبری از طاهر نیست
بدون توجه به محمد به سمت بنفشه میرم
-این دروغا چیه داری سرهم میکنی؟
محمد با جدیت نگام میکنه
بی توجه به محمد با داد خطاب به بنفشه میگم: هان؟؟... بازیه جدیدته؟
محمد: سروش اگه بخوای همینجور به رفتارت ادامه بدی مجبور میشم یه جور دیگه باهات رفتار کنم
اشک تو چشمای بنفشه جمع میشه
آهی میکشم و چنگب به موهام میزنم... صدامو پایین میارم و با ناراحتی میگم: میخوای خودت رو تبرئه کنی کلا قضیه فیلم رو از داستان حذف کردی که گناهت رو کمتر کنی... فکر کردی حرفات رو باور میکنم تا دیروز میگفتی ترنم گناهکاره بعد امروز ازش یه قدیسه میسازی
بنفشه با هق هق میگه: من حقیقت رو گفتم

ته دلم خالی میشه... نه... محاله... اون دختر ترنم بود... مطمئنم دختر توی فیلم ترنم بود
با گریه ادامه میده: من نمیدونم اون فیلم چی بود اما مطمئنم ترنم فقط یه بار عاشق شد
دستام رو مشت میکنم...
لبخند تلخی میزنه
بنفشه: اون هم عاشق تو... مرد دیگه ای تو زندگیش نبود
نفسم تو سینه حبس میشه...
« سروشم... سروشم... به خدا همش دروغه.... به خدا تو همه ی وجودمی.. تو تنها مرد زندگیم بودی و هستی.... سروش باورم کن.... همین یه بار... همین یه دفعه... تو رو خدا باورم کن»
بنفشه: هر بار که حرف از عشق و دوست داشتن میشد اسم تو رو میاورد
«-ثابت کن بیگناهی
ترنم: آخه چه جوری؟... من که همه سعیم رو دارم میکنم
-اونش به من ربطی نداره... هر وقت با دلیل و مدرک برگشتی تازه میتونم یه فکری برات کنم
ترنم: سروش
-اسم من رو به زبون نیار هرزه
ترنم:من هرزه نیستم سروش... به خدا من هرزه نیستم... باورم کن... همین یه بار
-از این خریتا زیاد کردم
ترنم: داری اشتباه میکنی
-یه بار دیگه بیای جلوی شرکت به جرم مزاحمت تحویل پلیست میدم
ترنم:سـ ـ ـروش»
بنفشه: از همون اول که تو رو دید جذبت شد...من متوجه شدم ولی ترنم میگفت نه من و عاشقی؟... محاله... ولی عاشق بود... روز به روز عاشقتر میشد
دهنمو باز میکنم تا چیزی بگم اما هیچ صدایی ازم بلند نمیشه
بنفشه: اون سیاوش رو مثل برادر خودش میدونست... اصلا کسی که دورا دور کمک کرد ترانه و سیاوش بهم برسن کسی نبود جز ترنم
به سختی میگم: بنفشه بازیه خوبی رو شروع نکردی
با حرص اشکاش رو پاک میکنه و میگه: آب از سر من یکی گذشته... دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم... برام مهم نیست باور کنی یا نه... من چیزایی رو گفتم که میدونستم
به سختی نفسم بالا میاد... این چی داره میگه... یعنی چی ترنم باعث شد ترانه و سیاوش بهم برسن...پاهام تحمل وزنم رو ندارن...
« من خائن نیستم...کسی که یه خائنه واقعیه تویی... آره خائن تویی... تویی که برای خلاصی از مخمصه ای که من توش گرفتار بودم تنهام گذاشتی »
شقیقه هام تیر میکشن
دستم رو به دیوار میگیرم تا نیفتم
بنفشه پوزخندی میزنه و میگه: چیه ؟ باورت نمیشه این جور رودست خورده باشی؟... تو هم یکی هستی مثله من... همونجور که من رو به بازی دادن... تو و امثال تو رو هم به بازی گرفتن
با ناباوری به دهنش زل زدم... دیگه هیچی نمیشنوم
همه ی بدنم یخ کرده... هیچ درکی از اطرافم ندارم
زیرلب زمزمه میکنم: یعنی تمام مدت داشت حقیقت رو میگفت و من باز هم دنبال حقیقت میگشتم
«آخه بدبختی اینجاست من کاری نکردم ... سروش واسه ی یه بارم شده به چشمام نگاه کن آخه چرا باورم نمیکنی... فقط برای یه بار بهم اعتماد کن... »
اشک تو چشمام جمع میشن
-اون حقیقت رو گفت و من باورش نکردم... نه....
...
سرم رو به شدت تکون میدم
-نه
نگام به محمد میفته... ترحم تو نگاهش موج میزنه
بهش نگاه میکنمو با بغض میگم: حق با اون بود... من خائن بودم...
محمد: سر.....
-من ترکش کردم... اون تنهای تنها بود... من تنهاترش کردم
با داد خطاب به بنفشه میگم: لعنتی چرا هیچی نگفتی؟... مگه دوستت نبود؟
محمد یا سرعت خودش رو به من میرسونه و با جدیت میگه: سروش صداتو بیار پایین... میدونم سخته ولی اگه بخوای این طور ادامه بدی مجبور میشم بیرونت کنم
بنفشه از شدت گریه به هق هق افتاده... شونه هاش تکون میخوره
از عصبانیت نفس نفس میزنم...
محمد: پسر آروم باش
نگام رو از بنفشه میگیرم
-بیشتر از همه من داغونش کردم... من همه ی آرزوهاش رو پرپر کردم
مکثی میکنمو با غصه ادامه میدم: چهار سال به پام نشست تا برگردم
فقط حرفای ترنمه که تو ذهنم تکرار میشن
« تمام این چهار سال منتظرت بودم که برگردی.... منتظر بودم برگردی و بگی ترنم اشتباه کردم... ترنم هنوز هم دوستت دارم.. ترنم هنوز هم عاشقتم... حالا میدونم حق با توهه... حالا میفهمم همه ی دنیا به تو بد کردن کردن... حالا میدونم تو هنوز هم پاک بود... اما بعد از 4 سال خبر نامزدیت اومد... بعد از 4 سال باز تو همون بودی... همون سروشی که باورم نکرد و واسه ی همیشه رفت»
اشکام بی محابا از چشام جاری میشن
-من کشتمش... با باور نکردنم باعث مرگش شدم...اون شب آخری هم باورش نکردم... با خشم مشتی به دیوار میزنم
-من مستحق مرگم
چرا باید زندگی کنم... به چه قیمتی... برای کی.. برای عشقی که خودم به کشتنش دادم... دیگه کنتری روی رفتارای خودم ندارم.. با خشم سرم رو به دیوار میکوبم
-وقتی ترنم نیست من اینجا چه غلطی میکنم
محمد که از عکس العملم غافلگیر شده سریع به خودش میاد و جلوی من رو میگیره... خیسی خون رو روی صورتم احساس میکنم
-من حتی لایق مردنم نیستم
صدای محمد رو میشنوم که چند نفر رو صدا میکنه
محمد: چیکار کردی با خودت پسر؟؟
صدای باز شدن در رو میشنوم ولی لحظه به لحظه صداهای اطراف برام دورتر میشن و بعد هم توی سیاهیه مطلق فرو میرم

&&ترنم&&
صدای غمگین خواننده توی اتاق میپیچه و اون رو از همیشه دلگیرتر و غمگین تر میکنه... دلش عجیب گرفته... نمیدونه چرا؟... از صبح حالش یه جوریه... یه جور عجیب... احساس غریبی میکنه... با وجود دو تا حامی که براش حکم برادر رو دارن باز هم احساس غربت میکنه... انگار آرامش از وجودش پرکشیده... هر چند اکثر روزا دلتنگی دست از سرش برنمیداره اما امروز با روزای قبل فرق داره ... نمیدونه فرقش تو چیه؟... فقط میدونه امروز مثله هیچکدوم از روزای قبل نیست... امروز انگار یه روز عادی نیست... امروز یه دلشوره ی خاصی همه وجودش رو گرفته و ذره ذره آبش میکنه... یه استرس بد که وجودش رو به لرزه در میاره و تپش قلبش رو زیاد میکنه
نفس عمیقی میکشه تا شاید آروم بشه... اما باز فایده نداره
-خدایا من چم شده؟
ضربان قلبش بالا رفته
روی تخت نشسته
پاهاشو تو بغلش جمع میکنه... عجیب دلش بی تاب و بی قراره
زمزمه وار میگه: نکنه امروز عروسیشه؟!
یاد حرف سروش میفته
«دو ماه دیگه عروسیمونه حتما تشریف بیارید»
-شاید هم خیلی وقته عروسی کرده
دستش رو روی قلبش میذاره تا شاید بتونه از ضربان قلبش کم کنه
-خدایا خودت کمکم کن... خودت کمکم کن که بتونم بگذرونم... زندگی بدون سروش خیلی سخت میگذره... به نبودش خیلی وقته عادت کردم ولی به ناامیدی نه.. همیشه امید برگشتنش رو داشتم... همیشه... خدایا صبر و تحملم رو زیاد کن... خیلی زیاد
آه عمیقی میکشه
یاد دوستش میفته... بهترین دوستش...
لبخند تلخی رو لباش میشینه... هیچوقت فکرش رو هم نمیکرد که اینجوری بهش خیانت بشه... اینجوری از پشت خنجر بخوره... اینجوی داغون بشه... به همه کس به همه چیز به همه ی احتمالات فکر کرده بود ولی به این یکی نه... حتی برای یه لحظه هم به خودش اجازه نداده بود حریم دوستیشون رو خدشه دار کنه... با همه ی شوخیها... با همه ی شیطنتا برای بهترین دوستش خیلی حرمت قائل بود
سرش رو تکون میده و مثل تمام این روزهای اخیر تکرار میکنه
-ترنم فراموشش کن... ترنم فراموشش کن... تو میتونی... تو میتونی دختر.. فراموش کن
با صدایی که از شدت بغض به زحمت به گوش میرسه ادامه میده: آخه چه جوری؟... اون بهترین دوستم بود... اون میدونست جونم به جون سروش بسته هست
دوباره یاد از دست دادن عشقش باعث میشه دردی در قفسه ی سینش احساس کنه... بغضش رو به زحمت قورت میده
با ناله میگه:سروش چیکار کنم؟... سروش.....
دستاش میلرزن
-حتما عروسیشه... آره... حتما عروسیشه.. این همه دلتنگی... این همه بی تابی.. این همه بی قراری... نمیتونه بی دلیل باشه
دیشب فقط و فقط کابوس میدید ... وقتی بیدار شده بود پیمان و نریمان رو با چشمای نگران بالای سر خود دیده بود... پیمان بیدارش کرده بود اما توی بیداری هیچکدوم از کابوس ها رو به یاد نیاورد
من از این که تو خوشبختی نه آرومم نه دلگیرم
همه ی سعیش رو میکنه که اشک نریزه که نشکنه که بغض نکنه که ضعیف نباشه اما صدای خواننده بیشتر تحریکش میکنه
-میخواستم خوشبختت کنم... به خدا میخواستم خوشبختت کنم
قطره ای اشک از گوشه ی چشمش سرازیر میشه
یه جوری زخم خوردم که نه می مونم نه می میرم
زیر لب زمزمه میکنه: یار بی وفای من مثله خیلی از روزا دلتنگ آغوش گرمتم… مثله تمام اون چهار سالی که آغوشت رو از من دریغ کردی و من رو در حسرت تمام لحظه های بودنت گذاشتی
تمام آرزوم این بود یه رویایی که شد دردم
یاد شبی میفته که توی جشن نامزدی مهسا، برای عشقش آرزوی خوشبختی کرد اما جواب سروش مثه همیشه بدجور دلش رو سوزوند
یه بارم نوبت ما شد ببین چی آرزو کردم
«به دعای خیر جنابعالی احتیاجی نداریم مطمئن باش خوشبخت میشیم»
یه عمره با خودم می گم خدا رو شکر خوشبخته
«با آشنایی با نامزدم تونستم معنی عشق واقعی رو درک کنم»
خدا رو شکر خوشبختی چقدر این گفتنش سخته
چشماش رو میبنده... دوباره قطره های اشک بی محابا از زیر پلکاش راه باز میکنند... در کسری از ثانیه صورتش خیس میشه ولی باز هم پر از درده... پر از بغضه... پر از اشکه... پر از هزاران چراهای بی جوابه
نه این که تو نمی دونی ولی این درد،بی رحمه
صدای سروش تو گوشش میپیچه
« خیلی دوست داشتی نامزدم رو ببینی که این همه راه اومدی... امروز مدام به عشق جدید من خیره شده بودی »
یه چیزایی رو تو دنیا فقط یک مرد می فهمه
-مگه تو این همه نامردی مرد هم پیدا میشه؟
تمامِ روز می خندم تمامِ شب یکی دیگم
بغضش رو به زحمت قورت میده... سعی میکنه جلوی اشکاش رو بگیره... اما خیلی خیلی سخته... بعضی مواقع انجام آسونترین کارای دنیا غیرممکن میشن
من از حالم به این مردم دروغای بدی می گم
از شدت گریه به هق هق افتادم... هنوز حرفای شب آخرش تو گوشمه« هیـــس... هیچی نگو ترنم... امشب هیچی نگو... امشب فقط آغوش تو آرومم میکنه»
هنوز گرمیه آغوشش توی وجودش احساس میشه... هنوز هم لحظه های با اون بودن رو حس میکنه... ضربان قلبش رو... مهربونی دستاش رو... صداقت کلامش رو... هنوز هم با همه ی وجودش اون لحظه ها رو با چشم میبینه »
از شدت گریه بی حال مشده...
مدام با خودش تکرار میکنه: آخه چرا باهام این کار رو کردی؟... آخه چرا؟؟
...
یاد دوستش میفته
با خودش زمزمه وار میگه: تو بهترین دوستم بودی... تو برام حکم یه قدیسه رو داشتی... من تو رو پاک ترین دختر دنیا میدونستم... الگوی من توی زندگی تو بودی لعنتی... چرا باهام این کار رو کردی
در اتاق به آرومی باز میشه
نریمان با لبخند وارد اتاق میشه اما با دیدن حال و روز ترنم لبخند رو لبش خشک میشه

درباره :
برچسب ها : رمان سفر به دیار عشق ,
بازدید : 2133 تاریخ : جمعه 04 بهمن 1392 زمان : 10:43 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
مطالب مرتبط
  • رمان سفر به دیار عشق قسمت بیست و ششم (آخر) رمان سفر به دیار عشق قسمت بیست و ششم (آخر)
  • رمان سفر به دیار عشق قسمت بیست و پنجم رمان سفر به دیار عشق قسمت بیست و پنجم
  • رمان سفر به دیار عشق قسمت بیست و چهارم رمان سفر به دیار عشق قسمت بیست و چهارم
  • رمان سفر به دیار عشق قسمت بیست و سوم رمان سفر به دیار عشق قسمت بیست و سوم
  • رمان سفر به دیار عشق قسمت بیست و دوم رمان سفر به دیار عشق قسمت بیست و دوم
  • رمان سفر به دیار عشق قسمت بیست و یکم رمان سفر به دیار عشق قسمت بیست و یکم
  • رمان سفر به دیار عشق قسمت بیستم رمان سفر به دیار عشق قسمت بیستم
  • رمان سفر به دیار عشق قسمت نوزدهم رمان سفر به دیار عشق قسمت نوزدهم
  • رمان سفر به دیار عشق قسمت هجدهم رمان سفر به دیار عشق قسمت هجدهم
  • رمان سفر به دیار عشق قسمت هفدهم رمان سفر به دیار عشق قسمت هفدهم
  • ارسال نظر برای این مطلب

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 9
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 592
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 167
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 592
  • بازدید ماه : 592
  • بازدید سال : 592
  • بازدید کلی : 11,707,164
  • مطالب