close
تبلیغات در اینترنت
رمان سفر به دیار عشق قسمت دهم
loading...

رمان فا

اشکان: از کی؟ -نمیدونم... شاید از آلاگل اشکان: خوب از آلاگل بخواه اون دخترا رو شناسایی کنه با پوزخند میگم: اون شب سیاوش کلی دروغ تحویل آلاگل داد که من مسموم شدم و حرفای اون دخترا دروغ بوده... حالا برم به آلاگل چی بگم... نمیگه بعد از این همه مدت تازه یادت اومده اونا رو پیدا کنی؟ سری تکون…

رمان سفر به دیار عشق قسمت دهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2257 جمعه 04 بهمن 1392 : 10:10 نظرات ()

اشکان: از کی؟
-نمیدونم... شاید از آلاگل
اشکان: خوب از آلاگل بخواه اون دخترا رو شناسایی کنه
با پوزخند میگم: اون شب سیاوش کلی دروغ تحویل آلاگل داد که من مسموم شدم و حرفای اون دخترا دروغ بوده... حالا برم به آلاگل چی بگم... نمیگه بعد از این همه مدت تازه یادت اومده اونا رو پیدا کنی؟
سری تکون میده و متفکر به رو به رو خیره میشه....................

بعد از چند لحظه مکث میگه: من میگم از سیاوش در مورد اون قضیه بپرس صد در صد اون روز از آلاگل در مورد اون دخترا چیزی پرسیده... اگه آلاگل این حرف رو از خوده دخترا شنیده باشه پس این امکان وجود داره که دخترا اون کسی رو که از تو و ترنم عکس گرفته دیده باشن
-یا شاید هم یکی از همونا از من و ترنم عکس گرفته باشه
سری تکون میده و میگه: اما اگه آلاگل اون دخترا رو ندیده باشه میتونم بگم ممکنه پای هیچ گروهی در میون نباشه
با تعجب نگاش میکنم
اشکان وقتی نگاه متعجبم رو میینه میگه: ممکنه یه نفر این حرف رو بین مهمونا پخش کرده باشه
بعد با لحن مرموزی ادامه میده و چه کسی بهتر از اون شخصی که از شماها عکس گرفته
با ناباوری نگاش میکنم
-یعنی میخوای بگی همه چیز از قبل برنامه ریزی شده بود
سری تکون میده
اشکان: این جور که معلومه منتظر یه فرصت بود یا شاید هم بودن... اگه یه گروه از دخترا شماها رو دیده باشن همون لحظه میرفتن همه جا پخش میکردن ولی این حرف زمانی بین مهمونا پخش شد که کار از کار گذشته بود... خودت بگو چقدر تو و ترنم توی باغ موندین؟
زمزمه وار میگم: نمیدونم ولی این رو میدونم که کم نبود
اشکان: پس نتیجه میگیریم طرف میخواسته تو به هدفت برسی
-اشکان باورم نمیشه تا این حد از موضوع غافل بودم... ترنم بارها و بارها بهم هشدار داده بود اما من باور نمیکردم... الان که به ماجرا نگاه میکنم میبینم این عکسا شباهت عجیبی به عکسای چهار سال پیش داره
اشکان: منظورت چیه؟
-کیفیت و وضوح عکسا خیلی خوبه... فکر کن یه نفر اومده از من و ترنم از فاصله نه چندان نزدیک اون هم توی اون تاریکی عکس گرفته و هیچکدوم ما متوجه نشدیم... حالا برگرد به چهار سال پیش توی یه شب تاریک از سیاوش و ترنم از فاصله ی نه چندان نزدیک عکسای واضحی گرفته شده بود... حتی عکسا تار نبودن که بخوای شک بکنی
اشکان: میخوای بگی هر دو بار کار یه نفر بودن؟
-نمبگم کار یه نفره ولی میدونم بی ارتباط هم نیستن... وضوح و کیفیت این عکسا شباهت زیادی به همون قبلیا دارن... ولی سوال اینجاست اون طرف که نمیدونست من میخوام چیکار کنم پس چطور از قبل با تجهیزات اومده بود؟
اشکان: شاید یه نقشه ی دیگه ای داشتن که با ورود تو همه چیز خراب شد و اونا به فکر نقشه ی جدید افتادن
به اون شب فکر میکنم... به اون پسر... اون پسر کی بود؟
-اشکان اون شب یه پسر دنبال سر ترنم به ته باغ اومده بود و من هم به خاطر شکی که به ترنم داشتم دنبالش راه افتادم
اشکان: میخوای بگی ممکنه اون پسر جز نقشه شون بوده باشه؟
سری به نشونه ی مثبت تکون میدم
-ولی چرا؟... ترنم که دیگه چیزی واسه از دست دادن نداشت
اشکان: ترنم اون پسر رو میشناخت
-نه.... خودش میگفت نمیشناسه ولی من باور نمیکردم ولی الان که فکر میکنم میبینم ترنم اون لحظه هم تمایلی برای حرف زدن به اون پسره نشون نداد... بماند که چقدر حرف بارش کردم ولی فکر کنم اون پسر هم بی ارتباط با اون عکسا نبود
اشکان: چرا این عکسا رو واسه ی ترنم فرستادن؟ اگه میخواستن خرابکاری کنند باید اون رو واسه ی خونوادش میفرستادن
-اشکان اگه توجه کنی عکسایی فرستاده شده که به ضرر ترنمه... اون طرف عکسایی رو انتخاب کرده که نشون از تجاوز نداشته باشه... هر کسی بود میخواست ترنم رو خرابتر از گذشته کنه ولی حق باتوهه چرا برای خود ترنم فرستاده شده بود
اشکان: شاید ترنم از چیزی باخبر بود که نباید میدونست اونا هم میخواستن با این کار تهدیدش کنند
اشکان: مگه نمیگی منصور باهاش دشمنی داشته لابد یکی از افراد منصور این کار رو کرده
-ولی توسط کی؟... من میگم ممکنه یه آشنا هم با اونا همدست باشه؟... آخه مهمونی خانوادگی بود پس کی میتونست عکس بگیره
اشکان: شاید هم همون پسره عکس گرفته باشه
-ولی دوربینی همراهش نبود
اشکان: با گوشی...
وسط حرفش میپرمو میگم وضوح و کیفیت عکسا رو فراموش نکن
اشکان: شاید همدستایی داشته... شاید هم رفت و دوباره با دوربین برگشت
-نه اشکان صد در صد همدست داشته... اگه قرار بود ترنم توسط اون پسره اذیت بشه پس یه نفر باید ازشون عکس میگرفت
سری تکون میده و دیگه چیزی نمیگه... متفکر به رو به رو خیره میشم... فقط یه سوال تو ذهنم میچرخه... یعنی کار کی میتونه باشه؟

 

خسته از فکرای بی نتیجه نگاهی به اشکان میندازم... اون هم ساکت روی تخت کنارم نشسته و به دیوار رو به رو زل زده
زیر لب زمزمه میکنم: اشکان
...
-اشکان
...
با تعجب نگاهی بهش میندازم... با دست تکونش میدم و با صدای بلندتری میگم: اشکان با توام... کجایی؟
تازه به خودش میاد و میگه: ها... چیزی گفتی؟
-ساعت خواب... یه ساعته دارم صدات میکنم هیچ معلومه کجایی؟
اشکان: داشتم فکر میکردم
-این که معلومه اما به چی؟
اشکان: به این ماجراهای اخیر... همه چی زیادی مرموز به نظر میرسه
با کلافگی نگاهی به اطراف میندازم
-باید همه شون رو.......
با دیدن گوشی ترنم حرف تو دهنم میمونه
اشکان با تعجب میگه: چی شد؟
یعنی ممکنه پسورد ایمیلش با رمزی که واسه گوشیش تعیین کرده یکی باشه
اشکان: سروش حالت خوبه؟
نگاهی به اشکان میندازم... لبخندی رو لبم میشینه... نگامو از اشکان میگیرمو از روی تخت بلند میشم...
اشکان: سروش کجا میری؟
بدون اینکه جوابه اشکان رو بدم با قدمهای بلند خودم رو به گوشی میرسونم...
اشکان متعجب نگام میکنه... به سرعت میخوام رمز رو وارد میکنم... اما گوشیه ترنم اونقدر پیشرفته نیست که بشه با حروف روش رمز گذاشت
با ناامیدی نگاهی به گوش میندازم... اما یاد تاریخ تولد خودم میفتم... اون رو به میلادی وارد میکنم
چشمام رو میبندمو بعد از چند لحظه مکث تائیدش میکنم.. بالاخره چشمامو باز میکنم... اشکان رو مقابل خودم میبینم... نگاهی به صفحه ی گوشی میندازم... قفل باز شد... باورم نمیشه...
زیر لب زمزمه میکنم: باورم نمیشه...
اشکان گوشی رو از من میگیره و نگاهی بهش میندازه... با دیدن صفحه نمایش لبخندی رو لبش میشینه و میگه: پس بالاخره تونستی رمزش رو پیدا کنی؟
بی توجه به حرف اشکان ادامه میدم: واقعا باورم نمیشه... بعد از گذشت این همه سال هنوز هم من تو تموم لحظه های زندگیش بودم
اشکان با نگرانی نگام میکنه و میخواد چیزی بگه که اجازه نمیدم... گوشی رو ازش میگیرم و همونطور که به سمت تخت برمیگردم به بیست تماسهاش یه نگاه کلی میندازم
صدای اشکان رو میشنوم: از کجا فهمیدی؟
نگامو از گوشی میگیرمو میگم: حدس زدنش زیاد سخت نبود... طبق معمول تاریخ تولد خودم بود اما این دفعه به میلادی ذخیره کرده بود
چیزی نمیگه... به سمت صندلی پشت میزش میره... صندلی رو برمیگردونه... روش میشینه و بهم نگاه میکنه
نگامو ازش میگیرمو دوباره لیست تماساش رو نگاه میکنم... اکثر شماره ها به اسم ذخیره شدن فقط چند تا شماره هست که به اسم ذخیره نشده.... کلی تماس بی پاسخ وجود داره... 40 تا تماس بی پاسخ از شماره ای که به اسم بابا ذخیره شده... 60 تا تماس بی پاسخ از طاهر... 10 تا از طاها...
اخمام تو هم میره
30 تا از مانی
با اخمهایی در هم زمزمه میکنم: مانی کیه؟
صدای ترنم تو گوشم میپیچه
« سلام مانی »
اونشب توی اون مهمونی هم تلفنی داشت با شخصی به نام مانی صحبت میکرد

با صدای اشکان به خودم میام: برو تو اس ام اس ها... شاید یه چیز بدرد بخور پیدا کردی
چیزی به اشکان نمیگم... با همون حال خراب سری تکون میدمو توی اس ام اسا میرم... دوباره با کلی اس ام اس خونده نشده رو به رو میشم... بدون توجه به اس ام اسهای طاهر و پدرش دنبال اسم خاصی میگردم...
بعد از کمی زیر و رو کردن اس ام اسا بالاخره پیدا میکنم... مانی... مانی.. مانی
یکی از اس ام اسا رو باز میکنم
«مانی به قربونت بره خانم خانما... کجایی عزیز دلم... زودتر بیا که دیگه دلم طاقت دوریتو نداره... توی راه از اون شوکولا بخر همه رو تنهایی خوردم واسه امیر ارسلان هیچی نذاشتم»
خدایا این کیه؟... چی داره میگه... یعنی ترنم واقعا با پسری دوست بود؟
با ناراحتی سراغ اس ام اس بعدی میرم
«خسیس خان شوکول نخواستیم زودتر بیا ما همینجوری هم عاشقتیم... از بس خسیس شدی برای نخریدن شوکول جواب اس ام اسم رو نمیدی... خسیـــــس»
.....
«خانم خانما کجایی؟... زودتر بیا میترسم دیر برسیم »
ته دلم خالی میشه
میرم سراغ اس ام اس بعدی
«ترنمی رفتی گوشی رو بیاری یا بسازی؟»
اس ام اس بعدی
«ترنم اگه دستم بهت برسه میکشمت.... خیرسرمون امشب میخواستیم خوش بگذرونیم ببین چه جوری داری حرصم میدی»
دستم میلرزه... میرم سراغ اس ام اس بعدی
«ترنم مرده شورت رو ببرن ببین چه جوری داری حرصم میدی... یه کار نکن باهات قهر کنم تا پنج شش سال هم حال و احوالت رو نپرسما »
...
«اگه جوابمو ندی دیگه دوستت ندارم... حالا دیگه خودت میدونی»
حالم اصلا خوب نیست... معنی این اس ام اسا رو نمیفهمم
...
«خاک بر سرم شد...نکنه این سروش خاک برسر یه بلایی سرت آورده»
این کیه که حتی من رو هم میشناسه
«ترنم دیگه دارم نگرانت میشما... هر وقت اس ام اسا رو دیدی یه تماس باهام بگیر»
اشکان: سروش چی شده؟
بی توجه به حرف سروش میرم سراغ اس ام اس بعدی
«ترنم با مهران و امیر داریم میایم دنبالت... خیلی نگرانتم... تو رو خدا اگه این اس ام اسا رو دیدی برام زنگ بزن»
...
«ترنم آخه کجایی؟... چرا خبری ازت نیست... شرکت هم که تعطیله پس کجایی؟... خیر سرمون امشب میخواستیم خوش بگذرونیم»
با عصبانیت از رو تخت بلند میشمو گوشی رو به سمت دیوار پرت میکنم... گوشی هزار تیکه میشه
اشکان با ترس از جاش بلند میشه و به طرف من میاد
اشکان: سروش چی شده؟
همه ی حرفا تو سرم میپیچه
ما همینجوری هم عاشقتیم... اگه جوابمو ندی دیگه دوستت ندارم... خیر سرمون امشب میخواستیم خوش بگذرونیم
از شدت عصبانیت دستم میلرزه... به موهام چنگ میزنه
خدایا اینجا چه خبره... رابطه ی ترنم با این همه پسر چی میتونه باشه
اشکان: سروش یه چیزی بگو تو که من رو کشتی
مهران... امیر... امیر ارسلان... مانی
مهمونی... اون وقت شب... با اون همه پسر... خوشگذرونی.. اینا چه معنی ای میتونند داشته باشند... خدیا داری با من چی کار میکنی؟...
حالم بدجور خرابه

با داد میگم: اشکان برو بیرون
اشکان: ول....
با خشونت لگدی به تخت میزنمو با داد میگم: لعنتی این همه پسر تو زندگی تو چیکار میکنند؟
حالم بدجور بده.... هضم این همه اتفاق برای من راحت نیست... تحملش رو ندارم... نه من تحمل این یکی رو ندارم.....تحمل این رو ندارم که این همه پسر رو تو زندگی ترنم ببینم
همونجور با فریاد ادامه میدم: خدایا اینجا چه خبره؟
اشکان خودش رو به من میرسونه و با خشونت میگه: سروش میگم چه مرگت شده؟
زانوهام خم میشن...
با حالی زار میگم: اشکان دارم کم میارم... دارم برای ادامه ی این زندگی کم میارم
اشکان کمکم میکنه رو تخت بشینم
اشکان: سروش آروم باش و بگو چی شده
با داد میگم: آروم باشم؟... واقعا میخوای آروم باشم؟
با همون فریاد از مانی میگم... از مهران میگم.. از امیر میگم.. از امیرارسلان میگم... از اون اس ام اس های کذایی میگم... رفته رفته آرومتر میشم... صدام پایین تر میاد... با ناامیدی از تلفنی که اون شب تو مهمونی برای ترنم زده شد میگم...
اشکان هیچی نمیگه فقط سرشو پایین انداخته و به حرفای من گوش میده...
نمیدونم چقدر گذشته.. فقط این رو میدونم از بس که حرف زدم دیگه نایی برای داد و فریاد زدن ندارم... بعد از تموم شدن حرفام اشکان آهی میکشه و میگه: سروش این دفعه دیگه عجولانه تصمیم نگیر
-اما.........
صداش جدی میشه و با اخم میگه: اگه میخوای کمکت کنم باید تحملت رو بالا ببری... من نمیگم ترنم بیگناهه ولی تموم سالهایی که تو اون اتاق باهاش کار میکردم یه بار هم ندیدم که تلفنی با پسری حرف بزنه
- تحمل این رو ندارم ک............
وسط حرفم میپره: هنوز چیزی مشخص نشده که میگی تحملش رو ندارم... پس چی شد اون سروشی که تو اون روزا در به در دنبال مدرکی برای اثبات بیگناهی ترنم میگشت... با همین چند تا اس ام اس جا زدی
با ناراحتی مینالم: جا نزدم اشکان... جا نزدم ولی........
اشکان: پس ولی و اما و آخه نداره
آهی میکشمو سرمو بین دستام میگیرم... دستام میلرزن... حالم خوب نیست... نمیدونم باید چیکار کنم... واقعا باید چیکار کنم؟
اشکان: سروش حالت خوبه؟
چشمامو میبندم... میخوام سعی کنم آروم باشم... از شدت عصبانیت به نفس نفس افتادم...
اشکان: سرو........
صورت مظلوم ترنم جلوی چشمام جون میگیره
اشکان باهام حرف میزنه ولی من هیچی از حرفاش نمیفهمم...
صدای ترنم تو گوشم میپیچه: من چیکار میتونم کنم وقتی باورم نداری ؟.... وقتی باورم نداری... وقتی باورم نداری
با تکونهای دستی به خودش میاد
چشمامو باز میکنم
اشکان با نگرانی میگه: سروش حالت..........
وسط حرفش میپرم: سرم درد میکنه... یه مسکن برام میاری؟
اشکان با ناراحتی سری تکون میده و از اتاق خارج میشه
از روی تخت بلند میشمو با همون حال خرابم به سمت گوشی میرم... تیکه تیکه هاش هر کدوم یه طرف پخش و پلا شدن... روی زمین خم میشمو با دستهای لرزون تیکه های شکسته شده ی گوشی رو جمع میکنم
حالم هر لحظه بدتر میشه... حس میکنم حتی نفس کشیدن هم برام سخت شده...
باورم نداری.... باورم نداری... باورم نداری
صدای ترنم مدام تو گوشم میپیچه و اذیتم میکنه
زیر لب زمزمه میکنم: مرد باش سروش... مرد باش و تا آخرش برو
آره این دفعه تا همه چیز رو نفهمم تسلیم نمیشم...روی زمین میشینمو به تیکه های گوشی نگاه میکنم... این بار هم همه چیز رو خراب کردم... با حسرت به گوشی که چیزی ازش نمونده نگاه میکنم...

اشکان: چیکار میکنی؟
از لا به لای تیکه تیکه های گوشی دنبال سیم کارت میگردم اما خبری ازش نیست
-دنبال سیم کارت میگردم
اشکان: تو این قرص رو کوفت کن من پیدا میکنم
-ولی؟
اشکان: سروش یه کاری نکن همین امشب از خونه پرتت کنم بیرون... امشب به اندازه ی کافی اعصابم رو خورد کردی
-فقط پیداش کن اشکان
اشکان: تو همین اتاقه دیگه، فرار که نمیکنه
با تموم شدن حرفش بهم کمک میکنه از روی زمین بلند شمو من رو به سمت تخت میکشونه. یه بسته قرص رو با یه لیوان آب به سمتم میگیره
بسته ی قرص رو از دستش میگیرمو به جای یه دونه دو تا با هم میخورم
اشکان: دیوونه این قرصا قو.
بدون توجه به ادامه ی حرفش لیوان آب رو سرمیکشمو لیوان خالی رو به طرفش میگیرم
با اخم لیوان رو از دستم میگیره و زیر لب زمزمه میکنه: دیوونه ای به خدا
روی تخت دراز میکشم و به اشکان نگاه میکنم که دنبال سیم کارت میگرده
بعد از چند دقیقه نگام رو از اشکان میگیرمو به سقف خیره میشم....کم کم پلکام بسته میشن و به خواب میرم
چشمامو به زحمت باز میکنم نگاهی به ساعت میندازم ساعت یازدهه
زیر لب زمزمه میکنم: یازده
دادم میره هوا
اشکان که روی کاناپه خوابیده بود با داد من به پایین پرت میشه و با ترس به من نگاه میکنه
به سرعت از رو تخت بلند میشم
اشکان: چته دیوونه سکته کردم
-چرا بیدارم نکردی با طاهر قرار داشتم
اشکان: کور بودی؟... ندیدی خودم هم خواب بودم
نفسمو با حرص بیرون میدم
-سیم کارت رو پیدا کردی؟
اشکان:هم سیم کارت هم مموری روی میزه
-دست درد نکنه
به سرعت به سمت میز میرمو به سیم کارت و مموری رو برمیدارم و تو جیم میذارم
اشکان: واستا من آماده بشم با هم بریم
-نمیخواد... امشب آپارتمان خودم میرم
اشکان: میخوای شرکت هم بری؟
-نه... همونجور که دستی به لباسای چروک شده ام میکشم ادامه میدم: امروز میخوام با آلاگل صحبت کنم...
اشکان: اوه... اوه... پس تصمیمتو گرفتی... برات آرزوی موفقیت میکنم رفیق
با بی حوصلگی سری تکون میدمو از اتاق خارج میشم... اون هم دنبال سرم راه میفته
اشکان: سروش میموندی یه چیز میخوردی
با حرص میگم: من میگم دیرم شده تو میگی بشین یه چیز بخور
اشکان: شب بیا همینجا
-نه... میخوام یه سر به آپارتمانم بزنم...
با گفتن یه خداحافظی زیر لبی به سرعت ازش دور میشم... بعد از خارج شدن از خونه به سمت ماشینم میرمو سوار میشم... ماشین رو روشن میکنمو به سمت خونه ی پدری ترنم حرکت میکنم... یعد از نیم ساعت بالاخره به مقصد میرسم... ماشین رو گوشه ای پارک میکنم و از ماشین پیاده میشم... یاد آخرین باری میفتم که به اینجا اومدم... یاد ترنم... یاد ترسیدنش... یاد عصبانیتش... یاد حرفاش... یاد حرفای مادرجون... یاد حرفای طاهر و طاها... دلم میگیره
فصل بیست و دوم
آهی میکشمو به سمت در خونه میرم... دستم رو دراز میکنمو زنگ رو به صدا در میارم... بعد از چند لحظه در باز میشه و صدای گرفته ی طاهر از پشت آیفون شنیده میشه
طاهر: سروش بیا بالا
-اومدموارد خونه میشمو در رو پشت سرم میبندم... بدون توجه به اطراف به سمت در ورودی میرم... همینکه دستم رو دراز میکنم در رو باز کنم در باز میشه و طاهر با حال و روزی آشفته تر از من جلوی در ظاهر میشه
طاهر: دیر کردی... با خودم گفتم حتما نظرت عوض شده
لبخند تلخی میزنم و میگم: محاله از تصمیمم برگردم
طاهر: بیا داخل
با گفتن این حرف کنار میره و راه رو برام باز میکنه... وارد خونه میشم... وارد خونه ای که یه روز عاشقم کرد و یه روز عشقم رو ازم گرفت.... نگاهی به اطراف میندازم و روی یکی از مبلا میشینم... طاهر هم رو به روم میشینه
طاهر: چه خبر؟
-از دنیا بی خبرم... اگه از حال و روز من میخوای بدونی با یه نگاه هم میشه همه چیز رو فهمید
آهی میکشه و میگه: خونوادت چیکار میکنند.. خوب هستن؟

-ازشون بیخبرم... دو هفته ای رو شمال بودم... دیشب هم خونه ی دوستم خوابیدم... تو چیکار میکنی؟
طاهر: هیچی... یه پام بیمارستانه... یه پام خونه ی پدری مادرمه.... یه پام هم اینجا... با این همه خستگی باز هم شبا خوابم نمیبره...
سرمو بین دستام میگیرمو میگم: من هم همینطور هستم... دیشب هم به زور دو تا قرص خوابیدم همون دو تا قرص هم باعث شد خواب بمونم
طاهر: باز وضعه تو خوبه... من حال و روزم خیلی بدتره... کسی که جنازه ی ترنم رو شناسایی کرد من بودم
با ناباوری نگاهش میکنم... چشمم به دستاش میفته... دستاش میلرزن
طاهر: هیچی از اون همه خوشگلی باقی نمونده بود... صورتش سیاهه سیاه شده بود...برای اطمینان به وسایلایی که همراهش بود نگاه کردم تا مطمئن بشم ترنمه... هر چند از روی مشخصات جنازه هم میشد فهمید اون فرد سوخته شده کسی نیست به جز ترنم ولی خب کیفش که از ماشین به بیرون پرت شده بود و اون دستبندی که من چندین سال پیش بهش هدیه دادم مدرکی بود برای اطمینان از مرگ خواهرم
باورم نمیشه ترنم با اون همه درد و رنج رفته باشه
طاهر: تا چشمام رو میبندم چهره ی سوخته شدش جلوی چشمام جون میگیرن
به زحمت میپرسم:ماشین مال کی بود؟
طاهر: مال دوست صمیمیش بود
-بنفشه؟
طاهر: نه بابا... بنفشه همون چهار سال قبل رابطه اش رو با ترنم قطع کرد
با تعجب نگاش میکنم
طاهر پوزخندی میزنه و ادامه میده: ماها قبولش نداشتیم انتظار داشتی بنفشه باورش کنه... بعد از اون اتفاقا خونواده ی بنفشه به شدت با رابطه ی این دو نفر مخالف بودن... حتی مادر بنفشه چند بار مامان رو دیدو بهش گفت به ترنم بگین دور و بر دختر من آفتابی نشه
-به همین راحتی اون همه دوستی به باد فنا رفت؟
طاهر: از این هم راحت تر... این روزا دوست کجا بود... من و تو که از نزدیکانش بودیم براش چیکار کردیم که دوستاش بکنند
- تا اونجایی که یادمه ترنم دوست صمیمیه دیگه ای نداشت
طاهر: درسته با هیچکس به اندازه ی بنفشه صمیمی نبود ولی توی دانشگاه با یه نفر دیگه هم زیاد رفت و آمد میکرد
متفکر به زمین خیره میشم... به چهار سال قبل فکر میکنم... ترنم دوستای زیادی داشت اما تنها دوست صمیمیش تا اونجایی که من یادمه بنفشه بود
-ترنم بعد از اون اتفاق بیشتر با مانی صمیمی شد
به سرعت سرمو بالا میارمو میگم: با کی؟
طاهر متعجب میگه: مانی... قبلنا ماندانا صداش میکرد ولی وقتی صمیمیتشون بیشتر شد بهش مانی میگفت
بهت زده بهش خیره میشم... باورم نمیشه... یعنی مانی دختره
صدای ترنم تو گوشم میپیچه
ترنم: سروش فردا شب نامزدی دوستمه... میذاری با بنفشه برم؟
-کدوم دوستت؟
ترنم: تو نمیشناسی؟
-پس اجازه بی اجازه
ترنم: سروش
-ترنم اصرار نکن
ترنم: سروش ازت اجازه گرفتم که بدونی یه کاری نکن بدون خبر برما
-شما بیجا میکنی که بدون خبر جایی بری
ترنم: ســـروش
-ترنم هیچ جا نمیری
ترنم: سروش چرا حرف زور میزنی؟
-نکنه از من انتظاری داری تنهایی بفرستمت؟
ترنم: میگم بنفشه هم با منه
-اون هم یه دختره... اگه بلایی سرتون بیاد کی میخواد مراقبتون باشه
ترنم: خب تو هم بیا... تازه امیر نامزد ماندانا بهم گفته خیلی دوست داره تو ببینه
-خودت که میدونی این روزا چقدر سرم شلوغه
ترنم: سروش
-ترنم اصرار بیخود نکن
ترنم: سروش باور کن ماندانا دختر خوبیه
-عزیزم من که نمیگم دوستتت دختر بدیه... فقط میگم چون مهمونی شبه و من هم شناختی از خونواده ی دوستت ندارم نمیتونم دو تا دختر رو تک و تنها اون وقت شب به مهمونی بفرستم
به زحمت دهنمو باز و میکنمو میگم: دوست ترنم ازدواج هم کرده؟
طاهر: آره.. یه پسر بچه هم به اسم امیر ارسلان داره
آه از نهادم بلند میشه... مانی... امیر ارسلان... امیر... مطمئننا مهران هم نسبتی با ماندانا داره... دوباره بهش شک کردم... دوباره عجله کردم
با صدای طاهر به خودم میام

طاهر: از اونجایی که ماشین مال ماندانا بود اولین کسی هم که باخبر شد خودش بود... ماندانا به ما خبر داد... ماندانا همون روز به پلیسا گفت که ترنم روزای آخر احساس خطر میکرد... ماندانا مدام با گریه میگفت ترنم خودکشی نکرده اون رو کشتن ولی ما طبق معمول باور نکردیم... شاید باورت نشه ماندانا به ما التماس میکرد که این دفعه پیگیری کنیم ولی باز هیچکس به حرفای ماندانا گوش نکرد... دقیقا مثل چهار سال پیش که اومده بود دمه خونه و با التماس میگفت ترنم بیگناهه.... پلیس هم بعد از کمی بررسی وقتی دید به نتیجه ای نرسید اقدامی نکرد اما با پیدا شدن تو همه چیز تغییر کرد...
-با ماندانا صحبت کردی؟
هزار بار رفتم جلوی خونشون ولی حتی حاضر نشد من رو ببینه.... از اونجایی که مثله چهار سال پیش که بارها و بارها بیگناهی ترنم رو فریاد زد و ما باور نکردیم الان حاضر نیست ماها رو ببینه... اونجور که فهمیدم همه چیز رو به پلیس گفته.... چند بار جلوی برادرش مهران رو گرفتم... چند بار با شوهرش امیر حرف زدم ولی نتیجه ای نداد... آخرین بار که جلوی در خونشون رفتم فقط و فقط فحش نثارم کرد... مدام میگفت شماها به کشتنش دادین... شماهایی که باورش نکردین قاتل ترنم هستین... شماهایی که حتی بعد از مرگش هم باورش نکردین قاتل ترنم و احساس پاکش هستید...اون روز اونقدر داد و بیداد کرد که حالش بد شد... شوهرش بهم گفت دیگه اون طرفا آفتابی نشم... مثله اینکه ماندانا دوباره بارداره دکتر به شوهرش گفته که این فشارهای عصبی براش مضره
-پلیسا چیزی پیدا نکردن؟
طاهر: هیچ چیز... به اون آدرسی هم که داده بودی رفتن خونه خالیه خالی بود
پوزخندی میزنمو میگم: همون روز هم که من و ترنم اونجا بودیم چیز چندانی تو اون نبود
طاهر: پلیسا از قبل دنبالشون بودن ولی تا الان نتونستن به چیزی برسن
آهی میکشمو نگاهی به اطراف میندازم... خونه خیلی خیلی دلگیره
طاهر: درسته که ترنم روزای آخر تو شرکت شماها کار میکرد
سری تکون میدمو چیزی نمیگم
طاهر: چه جوری راضی شد؟
-مجبور شد... آقای رمضانی مجبورش کرد
روم نشد بگم با قلدری خودم مجبورش کردم
-مثله اینکه به پولش احتیاج داشت وگرنه قبول نمیکرد
با شرمندگی نگاهش رو از من میگیره و میگه: مادرم قسمم داده بود کمکش نکنم
نمیپرسم چرا... چون خودم همه چیز رو میدونم... هیچ چیز رو به روش نمیارم... درکش میکنم خودم هم به اندازه ی همه ی دنیا شرمنده ام... شرمنده ی ماجرای ته باغ... شرمنده ی تهمتهایی که دیشب به ترنم زدم... شرمنده ی آلاگل که اون رو بازیچه ی دست خودم کردم... من خودم شرمنده ی همه ی عالم هستم... پس چی میتونم بگم
با همه ی اینا زمزمه وار میگم:طاهر خودت رو اذیت نکن... الان باید به فکر اثبات بیگناهی ترنم باشیم
طاهر: خیلی سخته سروش... خیلی سخته... وقتی به گذشته فکر میکنم تازه میفهمم چقدر کوتاهی کردم... طاها که هیچوقت به ترنم روی خوش نشون نمیداد و همیشه بخاطر ترانه با ترنم درگیر میشد الان هیچی نمیگه.. باورت میشه سروش طاهای کینه ای حتی یه کلمه هم از ترنم بد نمیگه... اون دفعه خودم دیدم که ته باغ بابابزرگ نشسته بود و گریه میکرد.... باورم نمیشد... خیلی جلوی خودم رو گرفتم که به سمتش نرم... خونوادم بدجور از هم پاشیده
-شاید دلیلش اینه که خیلی زود کنار کشیدیم... ما بعد از مرگ ترانه، ترنم رو فراموش کردیم
طاهر: سروش ولی قبول کن من و تو دنبال هر چیزی که میرفتیم به بن بست میخوردیم... یادت نیست بعد از مرگ ترانه دور از چشم همه حتی ترنم باز هم در به در دنبال کارای ترنم بودیم
به اون روزا که فکر میکنم حالم خراب میشه... همه ی اون روزا یادمه... من و طاهر با هم قرار گذاشته بودیم دور از چشم خونواده ها دنبال مدرک بگردیم اما با پیدا شدن اون فیلم من و طاهر هم ناامید شدیم...
طاهر: اگه ترنم بیگناهه پس اون حرفایی که تو اون فیلم زده بود چی بود
-نمیدونم.. شاید مربوطبه گذشته ها بود.... طاهر چرا هیچوقت به این فکر نکردم که ممکنه ترنم عاشق من شده باشه و سیاوش رو فراموش کرده باشه
متفکر میگه: چه اون فیلم... چه اون عکسا... چه اون ایمیلا... چه اون اس ام اسا... همه نشون دهنده ی این بود یه نفر از همه چیز ترنم خبر داشت... حتی علاقه ای که ترنم در اون اوایل به سیاوش داشت
-تنها کسی که از همه چیز خبر داره کسیه که اون فیلم رو گرفته
طاهر: من فکر میکنم که برادر مسعود میخواست تلافی کنه واسه ی همین........وس حرفش میپرمو میگم: تو اینکه منصور یه طرف قضیه هست شکی نیست مهم اینه که طرف دیگه ی قضیه کیه؟
طاهر: به قول تو... شاید یه آشنا
-شاید نه... دارم مطمئن میشم حتما یه آشنا بوده... طاهر ما از اول اشتباه کردیم ما اون موقع به جای دنبال کردن اثبات بیگناهی ترنم، باید دنبال اون فردی میگشتیم که طرف دیگه ی ماجرا بود... صد در صد اگه اون طرف رو پیدا میکردیم همه چیز حل میشد
سری تکون میده و میگه: حق با توهه... باید دنبال اون فرد میگشتیم...
-هر چند الان خیلی دیره ولی میخوام سر از همه چیز در بیارم... به نظر من باید از کسایی شروع کنیم که در چهار سال پیش همیشه همراه ترنم بودن
طاهر: بنفشه و ماندانا همیشه ی همیشه با ترنم بودن ولی انگیزه ای وجو...........
-طاهر مهم نیست انگیزه ای برای کار اونا پیدا کنیم یا نه... ما باید از نزدیک ترینها شروع کنیم... چون اون فرد اونقدر به ترنم نزدیک بود که همه چیز رو درباره ی اون بدونه... حتما ترنم اونقدر به اون فرد اعتماد داشته که در مورد علاقه اش به سیاوش هم به اون گفته باشه
طاهر: یعنی کی میتونه باشه؟
-نمیدونم... فقط این رو میدونم که غریبه نیست... باید از نزدیک ترینها شروع کنیم

طاهر: ماندانا که حاضر نیست باهامون حرف بزنه
اخمام تو هم میره
-باید حرف بزنه... همین که این همه سال با ترنم دوستیشو بهم نزد به نظرت مشکوک نیست... وقتی ما که خونواده ی ترنم بودیم باورش نکردم... وقتی بنفشه که دوست صمیمیش بود باورش نکرد... ماندانا که یه دوست دانشگاهی بود چه جوری باورش کرد؟
طاهر: واقعا نمیدونم... تا حالا به ماجرا اینجوری نگاه نکرده بودم
-اون فیلمی که تو اتاق ترانه پیدا کرده بودی رو چیکار کردی؟
طاهر: هنوز همونجاست... به کسی چیزی نگفتم... همه تا حد مرگ از ترنم متنفر بودن اگه اون فیلم رو میدیدن وضع از اونی که بود بدتر میشد... حتی به خود ترنم هم چیزی نگفتم چه فایده ای داشت نشون دادن فیلمی که باز میخواست انکارش کنه
-نباید تنهات میذاشتم
طاهر: حق داشتی... خودم هم بعد از پیدا شدن اون فیلم دیگه انگیزه ای برای دنبال کردن بیگناهی ترنم نداشتم
-نه طاهر حق نداشتم... من اون لحظه فقط به غرور شکسته شده ی خودم فکر میکردم
طاهر: سروش خودت هم میدونی که هرکس به جای تو بود خیلی زودتر از اینا جا خالی میکرد
حرفو عوض میکنم
-میشه لپ تاپ ترنم رو بیاری؟... شاید یه چیز بدرد بخوری توش باشه
با لحن غمگینی میگه: بابا همه چیز رو ازش گرفته بود... لپ تاپ نداشت
-یعنی چی؟ پس چه جوری به کارای ترجمه میرسید
طاهر: یه کامپیوتر قدیمی تو اتاقش بود که با همون به کاراش سر و سامون میداد
بغضی تو گلوم میشینه... چشمامو میبندمو به زحمت دهنمو باز میکنمو میگم: طاهر اون شب ته باغ یه حرفایی در مورد ترنم زدی میخوام بدونم...........
طاهر: همه اش حقیقت بود سروش... شک نکن... این همه عذاب فقط و فقط برای مرگ ترنم نیست... بیشتر از مرگ ترنم ترس از بیگناهی ترنم داریم... من، مامان، بابا حتی طاها همه ترسیدیم...
هنوز ته دلم امیدوار بودم درست نباشه... ولی انگار خیلی از دنیا عقب بودم... چه خوش خیال بودم تموم اون سالها فکر میکردم ترنم من رو بدبخت کرد ولی خودش در کمال آرامش داره زندگی میکنه
بی مقدمه میگم: آدرس خونه ی دوست ترنم رو بنویس... میخوام ببینمش
باید اون فرد رو پیدا کنم... باید بفهمم موضوع از چه قراره... برای تموم اون رنج هایی که من و ترنم کشیدیم... برای اون اشکهایی که برادرم برای از دست دادن عشقش ریخت... برای غمی که به دل ترانه نشست و از زندگی دست شست... باید اون طرف رو پیدا کنم اون فرد هر کسی بود قصدش نابود کردن همه ی ما بود چون همه رو به بازی داد... همه رو...
طاهر: سروش اون حامله هست میترسم حالش بد بشه
-به جهنم... من باید بفهمم اون فرد کی بوده؟
طاهر: ولی این فقط یه حدسه... ممکنه ماندانا هم در حد خودمون بدونه
-من کاری ندارم حدسمون درسته یا نه ولی حتی اگه حدسمون غلط هم باشه باز ماندانا بزرگترین کمکه... چون تمام این سالها با ترنم بوده
طاهر: پس لااقل بذار باهم بریم
-تو سرت شلوغه.........
طاهر: نه سروش... بذار من هم باشم... بذار این دفعه تا آخرش ادامه بدم
آهی میکشمو میگم: باشه
لبخندی میزنه و زیر لب زمزمه میکنه: ممنون
سری تکون میدمو نگامو به زمین میدوزم... حرفی برای گفتن ندارم... دلم میخواد زودتر از همه چیز سر دربیارم
بعد از چند لحظه مکث میگه: هنوز هم میخوای اتاق ترنم رو ببینی؟
چنان با سرعت نگامو از زمین میگیرمو بهش زل میزنم که خندش میگیره... بلند میشه و با لبخند تلخی ادامه میده: خودت که میدونی اتاقش کجاست برو یه سر به اتاقش بزن... من هم برم ببینم تو آشپزخونه چیزی واسه خوردن پیدا میشه
ته دلم یه جوری میشه... بعد از مدتها میخوام برم توی اتاقی که ترنم توش نفس میکشید... به زحمت از روی مبل بلند میشمو بی توجه به طاهر راه اتاق ترنم رو در پیش میگیرم
هر لحظه که به اتاق نزدیک تر میشم ضربان قلبم بالاتر میره... بالاخره به در اتاق میرسم... دلم میخواد راه اومده رو برگردم... دستم میلرزه... چشمامو میبندمو در رو باز میکنم... چه سخته بعد از سالها تو اتاقی قدم بذاری که برات سرشار از خاطرات تلخ و شیرینه... نفس عمیقی میکشمو چشمامو باز میکنم... به آرومی وارد اتاق میشم... نمیدونم چرا تحمل این اتاق اینقدر سخته... تحمل این اتاق بدون ترنم، بدون حرفاش، بدون خنده هاش خیلی سخته...
«سروشی»
بغض تو گلوم میشینه و نفس کشیدن رو برام سخت میکنه
«دوست دارم موش موشی من»
در رو پشت سرم میبندم... همه چیز تمیز و مرتبه به جز رختخوابش که اون هم باید کار طاهر باشه... بر خلاف گذشته ها که همیشه اتاقش بهم ریخته بود الان همه چیز سر جای خودشه
«سروش... »
صداش مدام تو گوشم میپیچه و داغ دلم رو تازه میکنه... به زحمت خودم رو به صندلی پشت میز میرسونم... حتی جون ندارم رو پام واستم... صندلی رو از پشت میز کنار میکشمو روش میشینم... نفس نفس میزنم... انگار یه مسافت طولانی رو دوییدم... سرم رو بین دستام میگیرمو سعی میکنم آروم باشم... ولی صدای سروش سروش گفتنای ترنم تو گوشمه... حواسم به کامپیوترش میره... ناخودآگاه دکمه ی پاورش رو میزنمو منتظر میشم تا روشن بشه... چند تا کتاب روی میز افتاده...

هیچ چیز خاصی روی میز پیدا نیست.... چشمم به کشوی نیمه باز میز میفته... کشو رو کاملا باز میکنم... چند تا خودکار، یه سر رسید، چند تا کارت ویزیت و یه خورده خرت و پرت دیگه توش پیدا میشه... سررسید رو بیرون میارمو روی میز میذارم... یه خورده دیگه وسایل کشو رو زیر و رو میکنم... هیچ چیز بدرد بخوری توش پیدا نمیشه... نگاهی به چند تا دونه کارت ویزیت میندازم... یکی مال شرکت خودمه... یکی مال شرکت آقای رمضانیه... اما سومی ناآشناست
-روانشناس.... بهزاد نکویش
اخمام تو هم میره... یاد روز آخر میفتم ترنم تو شرکت با یه دکتری داشت حرف میزد... نگاهی به شماره میندازم
با دیدن شماره لبخندی رو لبم میشینه... شمار برام آشناست.. دیشب که داشتم به لیست تماسها نگاه میکردم چشمم به چنین شماره ای برخورد کرد ولی چون همه ی حواسم به شماره ی مانی بود دقت نکردم... دقیقا نمیدونم همین بود یا نه... ولی حس میکنم شبیه همین بود... کارت رو برمیدارم و روی سررسید میذارم... کشو رو میبندمو حواسمو به کامپیوتر میدم... با دقت به همه جا سر میزنم ولی دریغ از یه چیز که حرفی برای گفتن داشته باشه... هیچ چیزی تو این کامپیوتر پیدا نمیشه که نمیشه... به جز چند تا آهنگ و چند تا ورد که ترجمه ی متون انگلیسیه... با غصه میخوام کامپیوتر رو خاموش کنم که چشمم به یه فایل صوتی میفته... با کنجکاوی روش دابل کلیک میکنمو منتظر میشم تا آهنگ پخش بشه
بعد از چند لحظه صدای غمگین علی لهراسبی تو اتاق میپیچه
با اینکه می دونم دلت با من یکی نیست
با اینکه می بینم به رفتن مبتلایی
لبخند تلخی رو لبام میشینه... سررسید رو برمیدارمو نگاهی به داخلش میندازم... سفیده سفیده... هیچی توش نوشته نشده... از روی صندلی بلند میشمو با ناراحتی سررسید رو روی میز پرت میکنم
چشمامو می بندم که بمونی کنارم
با اینکه میدونم کنار من کجایی
یه تیکه کاغذ از داخل سررسید بیرون میفته... با کنجکاوی کاغذ رو برمیدارم... از وسط پاره شده... سررسید رو دوباره برمیدارمو نگاهی بین برگه هاش میندازم... تیکه ی دیگه ی کاغذ هم پیدا میشه... همونجور که به سمت تخت ترنم میرم چشمم به نوشته های روی کاغذ میفته
چشمامو می بندم که رویاتوببینم
«با سرانگشتان لرزان مینویسم نامه ای
تا بخوانی قصه ی پرغصه ی دیوانه ای
جای پای اشکها بر هر سطور نامه ام
با جوابت چلچراغان میشود ویرانه ای»
رو لبه ی تخت میشینم... همه نوشته ها درهم برهمه... وسطاش کلی خط خوردگی داره...معلومه اون زمانی که داشت مینوشت حال و روز خوبی نداشت... هنوز هم به راحتی میشه اشکهایی که روی کاغذ ریخته شده رو دید... چشمم به تاریخ نوشته ها میفته... مال شبی هست که میخواستم بهش تعرض کنم... ته دلم یه جوری میشه
چشمامو می بندم تو رو یادم بیارم
حرف های من رویاییه می دونم اما
کاغذا رو کنار هم قرار میدم... چشمم به نوشته های وسط کاغذ میفته
«نه تو امشب سروش من نبودی... سروش من مهربونتر از این حرفاست که بخواد اشک من رو ببینه و به جای دلداری پوزخند بیرحمانه ای تحویلم بده»
چشمم بین سطور میچرخه
«امشب آغوشت گرم نبود... امشب جواب ترسهای من نوازشهای عاشقانه ات نبود... امشب بوسه هایت از عشق نبود... امشب هیچ چیز مثله گذشته نبود... امشب اصلا یک شب نبود... امشب فقط و فقط یه کابوس بود... یه کابوس تلخ»
من ازتمـــــــــــــــــــــــ ـــــــام تو همین رویا رو دارم
«تمام این چهار سال بودم... تمام این چهار سال چشم به راه بودم... تمام این چهار سال عاشق و دل خسته بودم... تمام این چهار سال محکوم به خیانت بودم... تمام این چهار سال دیوونه وار دوستدار تو بودم... تمام این چهار سال منتظر تو بودم... تمام این چهار سال با همه ی نبودنم بودم... آره سروش به خدا تمام این چهار سال من زنده بودم و چشم انتظار...اما تمام این چهار سال نبودی... نه چشم به راهم... نه عاشقم.... نه دوستدارم... هیچی نبودی... حداقل برای من هیچی نبودی»
از تو نمی رنجم تو حق داری نمونی
«سروش به خدا جواب این همه سال انتظار من این نبود... من دوستت داشتم دیوونه... من دوستت داشتم...»
با بغض زمزمه میکنم: داشتی؟... نگو روزای آخر از من متنفر شدی ترنمم... نگو
جلوی چشمام تار میشن ولی باز به خوندن ادامه میدم
شاید توهم مثل خودم مجبور باشی
« هر چند حق داری... اشتباه میکردم که ازت انتظار محبت داشتم وقتی پدر و مادرم باورم نکردن چور باید از تو انتظار باور میداشتم؟... نه تو همون چهار سال پیش جوابم رو دادی...ولی من دیر به حرفت رسیدم.... امشب باور کردم که واقعا از من متنفری... امشب باور کردم»
-نیستم ترنم... به خدا نیستم
«حالا معنی این جمله رو میفهمم... عشق یعنی اختیار بدی که نابودت کنند ولی “اعتماد” کنی که این کار را نمیکنند... ای کاش زودتر از اینا میفهمیدم... شاید حالا وضعم این نبود»
همه ی نوشته ها پر از گلایه هست ... پر از ناراحتی... پر از فریاد... پر از دلتنگی
باور کن این ثانیه ها دست خودم نیست
«حالا میفهمم که دور بودن در عین نزدیکی خیلی بهتر از نزدیک بودن در عین دوریه همیشه بودم ولی هیچوقت نبودی»
نوشته هاش با غم عجین شده... همه ی جمله هاش بوی عشق میدن...
من پشت رد تو به یه بن بست می رم
«با همه ی فاصله ها باز هم عشقم دیدنی بود.... نگاهم قلبم دستم جونم همه ی وجودم...همه و همه تو رو طلب میکردن...... تویی که تنفر تک تک سلول های بدنت رو پر کرده... همیشه بودمو هیچوقت نبودی... چه سخت بود نبودنت هرچند این روزا سخت تر از نبودنت بودنته... میدونی چرا چون تو این چهار سال نبودی ولی امید بودنت بود ولی این روزا هستی ولی امید بودنت نیست... ایکاش هنوز هم مال من بودی... چه رویای تلخیه بودنت در عین نبودنت»
هیچ حرفی در جواب دردای ترنم ندارم... اون زجر میکشید و من هر روز بیشتر از روز قبل آزارش میدادم
حس میکنم این لحظه رو صدبار دیدم
«میخوام بگم ازت متنفرم... دوست دارم روزی هزار بار این جمله رو تکرار کنم ولی نمیتونم... واقعا نمیتونم... لعنتی هنوز دوستت دارم... هنوز دیوونه وار دوستت دارم... هنوز دلتنگ آغوش گرمتم... هنوز میخوامت... سروش به خدا هنوز میخوامت... چرا رفتی سروش؟ چرا رفتی؟... چرا همه ی امیدم رو ناامید کردی... فکر میکردم برمیگردی... فکر میکردم برمیگردی»
زیر لب با بغض زمزمه میکنم: برگشتم خانمی... تو رو خدا حالا تو برگرد... من برگشتم
من روبروی چشم تو از دست می رم
«امشب تصمیم گرفتم فراموشت کنم... سخته... خیلی خیلی بیشتر از سخت ولی من میتونم... مگه تو نتونستی؟... پس من هم میتونم... مگه این همه آدم نتونستن؟... پس من هم میتونم... وقتی همه دنیا میتونند چرا من نتونم»
نفسم بالا نمیاد... چشمام هر لحظه بیشتر سیاهی میره...
«امشب من رو شکوندی اما من تو رو نمیشکونم به حرمت عشقی که ازت در دل دارم ولی یه چیز رو خوب میدونم دیگه هیچی مثله سابق نمیشه... امشب با همه ی بد بودنش به من درس بزرگی داد.... تعرض تو... شکوندن حرمت عاشقانه ات امشب بهم فهموند دیگه هیچی مثله اون روزا نمیشه... آره این درس بزرگیه... حیف که من همه ی فهمیدنی ها رو دیر فهمیدم.... دوره ی عشق ما سررسیده عشق من... آره سروشم... تو دیگه سروش من نیستی... عشق ما اشتباه بود... از همون اوله اول... که اگه درست بود هیچوقت بین مون جدایی نمیفتاد.... خداحافظ عشق من... خداحافظ... برو با عشق جدیدت سر کن... من ازت گذشتم به حرمت همه روزایی که بهم عشق هدیه کردی... من این روزا دارم قیمت عشقت رو میپردازم... قیمت عاشق شدنم اشکهامه... هر چیزی تاوانی داره تاوان عشق من هم حال و روز الانمه... فقط آرزو میکنم قدر عشق جدیدت رو بدونی... ببخش که بزرگترین اشتباه زندگیت بودم»
حرفایی که یه روزی به ترنم تحویل دادم تو گوشم میپیچه
«تو بزرگترین اشتباه زندگی منی... بهترین تصمیمی که گرفتم جدایی از تو بود»
قلبم عجیب میسوزه... فقط میدونم تا مرز جنون فاصله ای ندارم... اون حرفا... اون شب... اون التماسا... همه و همه جلوی چشمام به نمایش در میان
چشمم به شعر پایین صفحه میفته
من روبروی چشم تو...........از دست میرم
«این دیگه بار آخره دارم باهات حرف میزنم
خداحافظ نامهربون میخوام ازت دل بكنم
سخته ولی من میتونم سخته ولی من میتونم
این جمله رو اینقد میگم تا كه فراموشت كنم »
آخرین جمله ای که زیر شعر نوشته شده باعث میشه تا حد مرگ از خودم متنفر بشم
«تو دنیا هیچ چیز غیر قابل توضیح تر از این اتفاق نیست که آنکه من بزرگش کردم ، کوچکم کرد
تنفر همه ی وجودم رو پر میکنه.... آره لبریز از تنفرم... تنفر از خودم... از خودخواهیم... از حرفام... از غرورم... آخکه چقدر از خودم متنفرم... اون شب توی اون باغ... من نباید باهاش اون کار رومیکردم... نباید... حتی اگه ترنم دنیای من رو تباه کرد باز هم نباید باهاش اون کار رو میکردم... اون عشقم بود... حتی توی این سال با همه ی تنفر باز هم دوستش داشتم... من نباید اون کار رو میکردم... نباید... لعنت به من

به زحمت از روی تخت بلند میشم ... کاغذ از بین انگشتهام به زمین میفته... تو همین موقع در اتاق باز میشه و طاهر وارد اتاق میشه.... دلم میخواد با همه ی وجودم فریاد بزنم اما حتی قدرت همین رو هم ندارم... اصلا قدرت هچی رو ندارم... حتی نفس کشیدن
طاهر: سر...........
طاهر با دیدن من حرف تو دهنش میمونه... نوشته های ترنم جلوی چشمم به نمایش در میان
«ببخش که بزرگترین اشتباه زندگیت بودم»
طاهر با نگرانی میپرسه: سروش چی شده؟
« تو دنیا هیچ چیز غیر قابل توضیح تر از این اتفاق نیست که آنکه من بزرگش کردم ، کوچکم کرد !»
زانوهام خم میشن... طاهر با سرعت خودش رو به من میرسونه
طاهر: سروش با خودت چیکار کردی؟
زیر لب زمزمه میکنم: من نابودش کردم طاهر... من اونشب نابودش کردم
طاهر: سروش چی میگی؟
-دوستم داشت... هنوز دوستم داشت... من نابودش کردم طاهر... من نابودش کردم
« لعنتی هنوز دوستت دارم »
همه دنیا جلوی چشمام تار میشه
« هنوز دیوونه وار دوستت دارم... هنوز دیوونه وار دوستت دارم.... هنوز دیوونه وار دوستت دارم »
طاهر زیر بغلم رو میگیره و بعدش دیگه هیچی نمیفهمم
چشمام رو باز میکنم... نگاهی به دور و برم میندازم... هنوز توی اتاق ترنم هستم... روی تخت ترنم... طاهر هم صندلی رو کنار تخت گذاشته و روی صندلی نشسته... سرش رو بین دستاش گرفته
به زحمت اسمش رو زمزمه میکنم
سرش رو بالا میاره... چشماش سرخه سرخه...
با صدایی گرفته میگه: بالاخره به هوش اومدی؟
سری تکون میدمو میگم: چی شد؟
نوشته های ترنم رو بالا میگیره و با صدای گرفته ای میگه: فکرکنم به خاطر اینا از حال رفتی
نگاهی بهش میندازم کم کم همه چیز رو به یاد میارم... قلبم عجیب میسوزه
چشمم به طاهر میفته... یه قطره اشک از گوشه ی چشمش سرازیر میشه... با ناباوری نگاش میکنم... باورم نمیشه طاهر اشک بریزه... طاهر با اون همه غرور که در بدترین شرایط حتی در زمان مرگ ترانه شکسته نشد امروز جلوی چشمای من داره اشک میریزه
دهنشو باز میکنه تا یه چیز بگه.. رگ گردنش متورم شده... انگار بین گفتن و نگفتن یه چیز مردده
نگامو از طاهر میگیرم... به زحمت روی تخت میشینم
بالاخره شروع میکنه: نوشته هاش خیلی دلمو سوزوند... خیلی
هیچی واسه ی گفتن ندارم... فقط صدای تند نفسهام سکوت اتاق رو بهم میزنه
بعد از چند لحظه مکث به سختی ادامه میده: اون شب ته باغ ترنم مرد... روحش... عشقش... امیدش... همه ی دلیل بودنش نابود شد فقط جسمش مونده بود... فقط و فقط یه تیکه گوشت
ای کاش ادامه نده... تحمل شنیدن این حرفا رو ندارم
طاهر همونجور که دستاشو مشت کرده و صداش میلرزه زیر لب زمزمه میکنه: اونشب وقتی کبودی رو گردنش رو دیدم من هم شکستم چه برسه به ترنمی که...........
با داد میگم: طاهر نگو... تو رو خدا ادامه نده... من تحملش رو ندارم
نگاش به من میفته... انگار تازه متوجه ی حالم خرابم شده... سری به نشونه ی تاسف تکون میده و آه عمیقی میکشه... آهی که دل من رو میسوزونه... اونقدر میسوزه که با همه ی وجود سوختنش رو احساس میکنم
نگاش رو از من میگیره و به پنجره ی اتاق زل میزنه
طاهر: نمیدونم چرا همه جا احساسش میکنم... نگاه آخرش رو نمیتونم از یاد ببرم
بعد از تموم شدن حرفش شعری رو زمزمه میکنه که داغ دلم رو تازه میکنه... هر چند داغ دلم کهنه نشده بود که بخواد تازه بشه
دارم آتیش میگیرم... واقعا دارم آتیش میگیرم... قلبم بدجور میسوزه
طاهر با بغض شعری رو که روی سنگ قبر ترنم نوشته شده رو زمزمه میکنه
آبي تر از آنم كه بي رنگ بميرم
از شيشه نبودم كه با سنگ بميرم
به سختی از روی تخت بلند میشم... تعادل درست و حسابی ندارم... خودم رو به پنجره ی اتاق ترنم میرسونم
من آمده بودم كه تا مرز رسيدن
همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميرم
بغضی که تو گلوم نشسته رو به زحمت قورت میدم
تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبم
شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميرم

با همه ی مقاومتی که میکنم یه قطره اشک از گوشه ی چشمم سرازیر میشه
با همون بغض میگه: صفحه ی اول دفتری بود که شعرای مورد علاقش رو توش مینوشت... از اونجا برداشتم... خیلی دلتنگشم
دستای لرزونم رو مشت میکنم و با خشم به دیوار میکوبم
طاهر با نگرانی میگه: سروش چیکار میکنی؟
با خشونت به عقب برمیگردمو با صدای بلندی میگم: حق ترنم این نبود
به دیوار تکیه میدمو با صدای آرومتری ادامه میدم: انتقام مرگ ناحقش رو میگیرم
طاهر از روی صندلی بلند میشه... همونجور که از روی دیوار سر میخورم و روی زمین میشینم زیر لب زمزمه میکنم: انتقامش رو میگیرم به هر قیمتی که شده انتقامش رو میگیرم
طاهر خودش رو به سرعت به من میرسونه و میگه: سروش خوبی؟
-طاهر باید باعث و بانیش رو پیدا کنیم
طاهر: سرو......
-نمیخوام اون طرف راست راست تو خیابون بچرخه
طاهر به شدت تکونم میده و با تحکم میگه: پیداش میکنیم
چشمامو میبندمو سرمو به دیوار تکیه میدم
طاهر: سروش حالت خوبه؟
با همون چشمهای بسته سرم رو تکون میدم... بعد از چند دقیقه سکوت یه خورده حالم بهتر میشه... از بس محکم دستم رو به دیوار کوبیدم احساس درد میکنم اما این دردا برام چیزی نیست چون درد من عمیق تر از این حرفاست... درد من دردیه که تو قلبم میپیچه و یه لحظه هم رهام نمیکنه
چشمام رو باز میکنم... طاهر رو مقابل خودم میبینم که روی زمین رو به روی من نشسته و با نگرانی بهم زل زده... لبخند غمگینی تحویلش میدمو از جام بلند میشم... انگار تا الان باور نکرده بود چقدر حالم وخیمه دیگه هیچی از ترنم نمیگه... شاید میترسه دوباره حالم بد بشه ولی نمیدونه با مرگ ترنم این حال و روزه همیشگیم شده... به سمت کمد اتاق میرم... همه چیز رو زیر و و میکنم... کمد ها، کشوها، زیر تخت حتی لابه لای کتابها رو هم نگاه میکنم اما هیچ چیز درست و حسابی دیگه ای به جز اون کارت ویزیت که اول دیدم پیدا نمیکنم
همونجور که متفکر دور تا دور اتاق رو زیرنظر گرفتم تا شاید چشمم به یه چیز بیفته که کمکم کنه به این فکر میکنم که چقدر اتاق ساده تر از گذشته شده
با صدای طاهر به خودم میام
طاهر: هزار بار گشتم هیچ چیزی که بتونه کمکمون کنه پیدا نمیشه
با صدای گرفته ای میگم: یه چیز پیدا کردم
طاهر با هیجان از روی زمین بلند میشه و میگه: چی؟
-یه کارت ویزیت
طاهر:چــــی؟
-یه کارت ویزیت که مربوط به دکتر بهزاد نکویشه... میشناسیش؟
یه خورده فکر میکنه و با اخمایی در هم میگه: نه... یادم نمیاد
-روز آخر ترنم توی شرکت داشت با یه دکتر حرف میزد... واسه همین فکر کنم این دکتر ترنم رو میشناسه
به سمت میز ترنم میرمو کارت رو برمیدارم... نگاهی به شماره ی روش میندازم... طاهر به سمتم میاد... کارت رو از دستم میگیره و نگاهی بهش میندازه
زیرلب زمزمه میکنه: روانشناس بهزاد نکویش
بعد از چند لحظه متفکر دست به جیبش میکنه... گوشیش رو از جیب شلوارش در میاره و مشغول گرفتن شماره ی روی کارت میشه
منتظر نگاش میکنمو هیچی نمیگم
بعد از چند لحظه ناامید بهم خیره میشه و میگه: خاموشه
با حرص نفسمو بیرون میدم
-شماره ی مطب رو بگیر
سری تکون میده و شماره ی مطب رو میگیره

بعد از چند لحظه میگه: سلام خانم... مطب آقای نکویش
...
طاهر: بله... بله
...
-بنده یه نوبت میخواستم
...
طاهر: دو هفته ی دیگه خیلی دیره
با شنیدن دو هفته اخمام تو هم میره
...
طاهر: اما...
...
طاهر: کار من خیلی ضروریه
...
طاهر: باشه، مثله اینکه چاره ای نیست
...
طاهر: بله، ممنون... خداحافظ
تماس رو قطع میکنه
-چی شد؟
طاهر: دکتر مسافرت رفته و یه هفته ای نیست... وقتش هم واسه ی هفته ی بعدش پره... بهم گفت دو هفته ی دیگ......
-بیخیال... این یه هفته رو منتظر میمونیم تا بیاد... بعد بدون نوبت میریم میبینیمش
فکری میکنه و میگه: بد هم نمیگی... همین کار رو میکنیم
طاهر کارت ویزیت رو روی میز میذاره... یه نگاه دیگه به کارت میندازم... چشمم به آدرسش میفته... یه ربع بیست دقیقه فقط با شرکت فاصله داره... یاد ترنم میفتم که ماشین نداشت معلوم نیست این راه یه ربع بیست دقیقه ای رو چند ساعت تو راه بود
طاهر: بیا بریم یه چیز بخور
با بی میلی سری تکون میدم
-باید برم... خیلی کار دارم
طاهر: یه چیز میخوری بعد میری دیگه
آهی میکشم... خوردن بخوره تو سرم... غذا میخوام چیکار؟... وقتی ترنم رو ندارم نفس کشیدن هم برام حرومه چه برسه به غذا خوردن
-نه طاهر... باید برم یه سر و سامونی به خودم بدم...
طاهر نگاهی به قیافم میندازه و لبخند کمرنگی رو لبش میشینه... هر چند لبخندش از هر گریه ای تلخ تره
با لحن غمگینی زمزمه میکنه: وضعت خیلی داغونه... شنیدم مستقل زندگی میکنی؟
سری تکون میدم
طاهر: بهتره زیاد تنها نمونی... اینجور که معلومه حال و روزت زیاد خوب نیست
لبخندی رو لبای من هم میشینه
-دیگ به دیگ میگه روت سیاه
طاهر: من هر جا برم همه حال و روز من رو دارن تغییر مکان اثر مثبتی تو روحیه ی من نداره چون خونوادم همه حال و روزشون همینه ولی وضعه تو فرق داره
دلم براش میسوزه... دستم رو روی شونش میذارمو میگم: هر وقت کمک خواستی میتونی رو کمک من حساب کنی
آهی میکشه و هیچی نمیگه
طاهر: سروش اگه میخوای بیگناهی ترنم رو ثابت کنی ثابت کن اما زندگیتو خراب نکن
فقط نگاش میکنم... هیچی نمیگم... زندگیم رو خراب نکنم؟... چطوری؟... پوزخندی رو لبام میشینه... زندگیه من که خیلی وقته خراب شده... همون 4 سال پیش... همین چند روز پیش... با ترک ترنم... با مرگ ترنم
طاهر: سروش شنیدی چی گفتم؟
بدون اینکه جوابشو بدم به این فکر میکنم که آیا واقعا با مرگ ترنم زندگی من خراب نشد؟
طاهر: سروش با توام؟
نه با مرگ ترنم زندگیه من خراب نشد... زندگی من همون چهار سال پیش داغون شد. با مرگ ترنم فقط وضعم بدتراز گذشته شد... من تصمیمم رو گرفتم... امروز میخوام همه چیز رو تموم کنم... میخوام با آلاگل حرف بزنم... حوصله ی نصیحت ندارم
فقط سری به نشونه ی باشه تکون میدم
طاهر نامطمئن نگام میکنه... برام مهم نیست
-پس باهات تماس میگیرم و خبرت میکنم که کی به دیدن دوست ترنم بریم؟
طاهر: سروش مطمئن باشم.........
با خشم وسط حرفش میپرم
-طاهر تمومش کن... من دیگه میرم تو هم یه خورده به سر و وضعت برس اگه بدتر از من نباشی بهتر از من هم نیستی
سری به نشونه ی تاسف تکون میده و میگه: بهتره با این حال و روزت رانندگی نکنی بذار یه ماشی...........
با بی حوصلگی میگم: با همین حال و روزم تا شمال رفتمو زنده برگشتم این چند قدم راه که دیگه چیزی نیست
طاهر: میترسم خودت رو به کشتن بدی
-نترس.. بادمجون بم آفت نداره... کار نداری؟
طاهر: برو به سلامت
نگاه دیگه ای به اتاق میندازمو زیر لب کلمه خداحافظ رو زمزمه میکنم... پشتم رو بهش میکنمو به سرعت از اتاق و بعدش هم از خونه خارج میشم

فصل بیست و سوم
توی ماشینم میشینمو به سرعت به سمت آپارتمانم میرونم... دلم عجیب گرفته... حرفای طاهر مدام تو سرم میپیچه
زیرلب زمزمه میکنم: بیچاره طاهر
از یه طرف مرگ ترانه... از یه طرف مرگ ترنم... از یه طرف هم پدرش که روی تخت بیمارستان افتاده... از یه طرف مادرش که حال و روز خوبی نداره... از یه طرف هم غصه های مخفیانه ی طاها... واقعا زندگی براش جهنم شده
سری به نشونه ی تاسف تکون میدمو متفکر میگم: هر چند زندگی برای من هم جهنم شده
بالاخره بعد از بیست دقیقه خودم رو جلوی آپارتمانم میبینم... ماشین رو گوشه ای پارک میکنم و پیاده میشم... چشمم به ماشین آلاگل میفته... پوزخندی رو لبام میشینه... هنوز زنم نشده ولی رسما صاحب خونه و زندگیم شده... انتظار نداشتم هنوز اینجا ببینمش... اومده بودم یه سرو سامونی به خودم بدمو بعدش به خونه شون برم تا با خودش و خونوادش حرف بزنم... میخواستم قبل از حرف زن با خونواده ی خودم به آلاگل و خونوادش همه چیز رو بگم فقط اینجوری میتونم خونوادم رو راضی کنم.. حوصله ی سر و کله زدن باهاشون رو ندارم بهترین راه اینه که تو عمل انجام شده قرارشون بدم
شونه ای بالا میندازمو زیر لب زمزمه میکنم: چه بهتر... همین الان تکلیفشو روشن میکنم
کار من رو آسونتر کرد... دیگه مجبور نیستم بیخودی این همه مسیر رو تا خونه شون رانندگی کنم... جعبه ی یادگاری های ترنم رو از داخل ماشین برمیدارمو به سمت آپارتمانم میرم... بعد از چند دقیقه انتظار برای آسانسور بالاخره میرسه و من هم به داخل میرم... دکمه ی طبقه ی موردنظر رو میزنم و نگاهی به پسر توی آینه میندازم... بعد از یه هفته حموم نرفتن و عوض نکردن لباس واقعا ظاهرم غیرقابل تحمل شده... هر چند دیگه چه فرقی میکنه
زیرلب زمزمه میکنم: سروش نباید بشکنی... حداقل در برابر دیگران باید همون سروش مغرور و محکم باشی
سری تکون میدمو منتظر میشم آسانسور به طبقه ی مورد نظر برسه... بعد از خارج شدن از آسانسور با قدمهای محکم به سمت در مورد نظر حرکت میکنم... همونطور که جعبه رو با یه دست گرفتم با اون یکی دستم دنبال کلید میگردم.... بعد از چند ثانیه بالاخره کلید رو پیدا میکنم... همینکه میخوام در رو باز کنم در باز میشه و آلاگل جلوی در ظاهر میشه... لباس بیرون تنشه... اینجور که معلومه میخواست بیرون بره... با دیدن من بهت زده بهم خیره میشه
بعد از چند لحظه وقتی میبینم که از جلوی در کنار نمیره با بی حوصلگی میگم: برو کنار
آلاگل: هان؟
با کلافگی با دست به عقب هلش میدمو وارد میشم
آلاگل تازه به خودش میادو با صدایی که از خشم میلرزه میگه: هیچ معلومه تو این مدت کدوم گوری بودی؟ اون از رفتار اون شبت... اون هم از غیب زدنت... این هم از بی تفاوتی الانت... داری چیکار میکنی سروش؟
بدون اینکه جوابشو بدم از کنارش رد میشم.... در رو میبنده و پشت سرم میاد
آلاگل: با توام؟ چرا جواب نمیدی؟... من به جهنم حداقل به پدر و مادرت فکر میکردی؟... یه دختره ی......
به عقب برمیگردمو چنان نگاهی بهش میندازم که حرف تو دهنش میمونه
-اگه میخوای زنده از این خونه بیرون بری بهتره مواظب حرف زدنت باشی
بعد از تموم شدن حرفم به سمت اتاقم میرم...
آلاگل: بعد از این همه مدت با هم بودن باز هم اونو به من ترجیح میدی؟
بی تفاوت به حرفای آلا با آرنج در اتاقم باز میکنمو وارد میشم... آلاگل هم وارد اتاق میشه و میگه: دارم باهات حرف میزنما
-برو بیرون
آلاگل:داری بیرونم میکنی؟
پوزخندی رو لبام جا خشک میکنه... انگار اگه من بیرونش کنم خانم واقعا واسه ی همیشه گورشونو گم میکنه
با حرص میگم: آلا از اتاقم برو بیرون... الان من هم میام
با خشم به سمت تخت بهم ریخته ی من میره... معلومه این چند روز که من نبودم خودش رو مهمون اتاق من کرده
آلاگل: دوست دارم تو اتاق نامزدم بمونم حرفیه؟
با تموم شدن حرفش روی تختم میشینه
هر چی من میخوام با آرامش برخورد کنم خودش نمیذاره... با عصبانیت نگام رو ازش میگیرمو جعبه رو گوشه ی اتاق میذارم
آلاگل: اون جعبه چیه؟
بیخیال عوض کردن لباس میشم... دوست ندارم این روز آخری با جنگ و دعوا ازش جدا شم
به سمت آلاگل میرمو با خونسردی ظاهری به بازوش چنگ میزنم.... به زور بلندش میکنمو بدون اینکه جوابشو بدم اون رو با خودم به سمت سالن میکشم
آلاگل: سروش چیکار میکنی؟
اون رو به سمت مبل هدایت میکنمو در آخر بازوش رو ول میکنم... خودم روی یکی از مبلا میشینمو با اخم و در عین حال تحکم میگم: بشین... کارِت دارم
با خشم رو به روم میشینه و میگه: هنوز جوابمو ندادی
-لابد دلیلی ندیدم که بخوام بهت جواب پس بدم

با عصبانیت میخواد چیزی بگه که با داد من خفه میشه
-گفتم بتمرگ کارت دارم
بهت زده بهم خیره میشه... ترس رو توی چشماش میبینم
دلیل تعجبش رو میفهمم تا الان باهاش اینطوری حرف نزده بودم ولی دست خودم نیست... حال و روز الانم خیلی خرابه... دوست دارم یکی درکم کنه... یکی آرومم کنه.... ولی کسی رو ندارم... دوست ندارم هیچ کس به پر و پام بپیچه اما آلاگل مدام آزارم میده... شاید خواسته ش این نباشه ولی وجودش اذیتم میکنه... منی که الان از اتاق نامزد سابقم اومدم... منی که لحظاتی قبل نوشته های عشقم رو خوندم... منی که پرپر شدن ترنم رو با چشمام دیدم... الان حوصله ی دلسوزی برای کسی مثله آلاگل رو ندارم... تا همین الان هم خیلی تحمل کردم که از خونه بیرونش نکردم
خیلی دارم سعی میکنم آروم باشم... با ناراحتی چنگی به موهام میزنمو سعی میکنم لحنمو ملایمتر کنم
-بشین کارت دارم
تازه به خودش میاد
اشک تو چشماش جمع میشه... با حرص اشکاش رو پاک میکنه و با جیغ میگه: تو...تو... تو یه احمقی... واقعا برای خودم متاسفم که عاشق آدم احمقی مثله تو شدم
بعد هم با حرص نگاشو از من میگیره و به سمت در خونه حرکت میکنه
دیگه صبرم لبریز میشه... با خشم از جام بلند میشمو با چند قدم بلند خودم رو بهش میرسونم... بازوی آلاگل رو با خشم چنگ میزنمو با داد میگم: که من احمقم... آره؟
آلاگل با حرص میخواد بازوش رو از بین دستهای من خارج کنه... با پوزخند نگاش میکنم... با شدت به سمت دیوار هلش میدم و خودم رو به در ورودی میرسونم... کلیده آلاگل روی دره... در رو قفل میکنم و کلید رو از روی در برمیدارم... همونجور که کلید رو توی جیبم میذارم با جدیت میگم: بهتره زیاد با اعصاب من بازی نکنی... امروز حوصله ی هی.......
با چشمهای اشکی و لحن غمگینی میگه: بله... بله میدونم آقا طبق معمول حوصله ی هیچکس رو ندارن و از قضا کسی که جز اون هیچکسه فقط و فقط من هستم
نه مثله اینکه میخواد امروز عصبانیم کنه... سرم رو با حرص تکون میدم
-آلاگل داری اون روی منو بالا میاریا... برو مثله ی بچه ی آدم بشین میخوام باهات حرف بزنم
آلاگل: وقتی جوابی واسه ی سوالای من نداری چه دلیلی داره که به حرفات گوش کنم
به سمتش میرمو بدون اینکه جوابشو بدم مچ دستشو میگیرمو به سمت مبل هدایتش میکنم... با جیغ و داد میخواد خودش رو از دست من خلاص کنه... توجهی به جیغ و دادش نمیکنم... وقتی به مبل میرسیم رو مبل پرتش میکنمو با یه دستم فکش رو میگیرم... با عصبانیت چنان فکش رو فشار میدم که از شدت درد صورتش جمع میشه از بین دندونای کلید شده میگم: خفه میشی یا خفت کنم؟
چنان با تحکم و جدیت جمله مو میگم که از شدت ترس چشماشو میبنده... وقتی مطمئن میشم که خفه خون گرفته ولش میکنمو روی مبل مقابلش میشینم
از شدت ترس گریه اش بند اومده... قیافش خیلی مظلوم شده ولی نمیدونم چرا هیچ احساسی بهش ندارم... نمیدونم چه جوری بهش بگم
با چشمایی که از شدت گریه متورم شده نگام میکنه
دهنمو باز میکنم تا در مورد بهم خوردن نامزدی بگم
تو چشماش ترس و عشق رو باهم میبینم
کلافه از گم کردن کلمات دهنمو میبندمو با حرص دستم رو بین موهام فرو میکنم
هنوز هم منتظر نگام میکنه
بالاخره دل رو به دریا میزنمو میگم: آلاگل دیگه نمیتونم اینجوری ادامه بدم
متعجب نگام میکنه و هیچی نمیگه
انگار متوجه ی منظورم نشده
نگامو ازش میگیرمو به زمین خیره میشم
زیر لب زمزمه میکنم: میخوام نامزدی رو بهم بزنم
از بس آروم گفتم نمیدونم شنیده یا نه؟... هیچ صدایی ازش بلند نمیشه.. فقط صدای نفسای عمیقش رو میشنوم
همونجور که نگام به زمینه با صدای بلندتری ادامه میدم: آلاگل تو دختر خوبی هستی ولی من و تو برای هم ساخته نشدیم... تو هم باید زندگی کنی با کسی که دوستت داره با کسی که دوستش داری... با کسی که عاشقته با کسی که عاشقشی... عشق یه طرفه فقط و فقط عذابت میده... باور کن همه ی سعیم رو کردم ولی نشد...من خیلی وقت پیش دلمو به کسی باختم دیگه دلی ندارم که تقدیمت کنم... برو سراغ زندگیت... تو در کنار من آینده ای نداری
با تموم شدن حرفم لبخندی رو لبم میشینه... باورم نمیشه که بعد از مدتها تونستم حرف دلم رو بزنم.... آره بالاخره تونستم بگم...
سرمو بالا میارم... چشمم به آلاگل میفته که با ناباوری بهم خیره شده... هیچی نمیگم... بالاخره خودش بعد از چند دقیقه به حرف میاد و با لکنت میگه: سـ ـروش اصـ ـلـ ـا شـ ـوخـ ـی قـ ـشـ ـنگی نبـ ـود
اخمام تو هم میره
-آلاگل من کاملا جدیم... من دیگه نمیتونم اینجوری ادامه بدم
نمیدونم چرا اینقدر از سنگ شدم... دستاش میلرزه... یه قطره اشک از گوشه ی چشمش سرازیر میشه
- سروشم داری شوخی میکنی مگه نه؟... چون باز بی اجازه اومدم خونت داری اینجوری........
بعد از مدتها دلم بدجور براش سوخت... لحنمو ملایمتر میکنمو با مهربونی میگم: آلاگل میتونی همیشه روی کمک من حساب کنی... هر جا به هر مشکلی برخوردی کمکت میکنم اما باور کن تو این یه مورد کاری ازم برنمیاد... من همه ی سعیم رو کردم ولی دیگه نمیتونم خودم رو گول بزنم... دیگه نمیتونم با دلم کنار بیام

با هق هق میگه: سروش من دوستت دارم... برام مهم نیست دوستم نداشته باشی... همینکه من دوستت دارم برام کافیه.... فقط بذار کنارت بمونم... من به همین هم راضی هستم
با کلافگی سرمو تکون میدمو میگم: آلاگل چرا نمیفهمی؟
عصبانی از جاش بلند میشه و با چشمای اشکیش بهم زل میزنه و با داد میگه: اونی که نمیفهمه تویی... بعد از این همه مدت الان تازه یادت اومده من رو نمیخوای
-آلا من واقعا متاسفم ولی میگی چیکار کنم... آره اشتباه کردم
آلاگل: مگه تاسف تو بدرد منه بیچاره میخوره؟
...
وقتی از جانب من جوابی نمیشنوه با داد میگه: هان؟... تاسف تو کجای مشکلم رو حل میکنه؟
از رو مبل بلند میشم میگم: میگی چیکار کنم؟... دیگه نمیتونم اینجوری ادامه بدم... بفهم آلاگل.. تویی که ادعای عاشقی میکنی دل عاشق من رو هم درک کن
آلاگل: نمیفهمت سروش... نمیخوام هم بفهممت... میدونی چرا؟... چون تو عاشق یه عوضی شدی... یه عوضی که بعد از مرگ.........
نمیدونم چی شد... اصلا نفهمیدم کی دستم بالا رفت... کی به روی صورتش فرود اومد... کی یه طرف صورتش سرخ شد... کی اثر انگشتم موندگار شد... اصلا نفهمیدم.... هیچی نفهمیدم
تنها چیزی که به یاد میارم خشمی بود که به خاطر توهین به ترنم در وجودم زبانه کشید و در یک لحظه همه ی اون اتفاقا رو شکل داد
با نگاهی شماتت بار بهم خیره شده و دستش رو روی صورتش گذاشته
با بغض میگه: ممنون به خاطر این همه لطفی که بهم داری
با فریاد میگم: چی از جونم میخوای؟... چرا واسه همیشه نمیری؟... خستم کردی... از اول هم بهت گفتم هیچ علاقه ای بهت ندارم... از اول هم بهت گفتم از من انتظار هیچی رو نداشته باش... از اول هم بهت گفتم حتی اگه زن من هم شدی نمیتونم مرد کاملی برات باش... از اول هم بهت گفتم به اصرار خونوادم قبول کردم... از اول همه چیزو بهت گفتم... گفتم اگه بخوای تو خاطراتم پا بذاری باهات مقابله میکنم... گفتم دوست ندارم بهم بچسبی... گفتم نمیخوام بی اجازه وارد حریم من بشی... گفتم فقط یه زن زندگی میخوام نه چیزی بیشتر از اون اما جنابعالی همه جا و همه جا دقیقا اون رفتارایی رو انجام دادی که من ازش متنفر بودم... هزار بار اومدی شرکتو خودت رو نامزد من معرفی کردی... توی هر مهمونی آیزون من شدی... تو کوچه و خیابون بهم چسبیدی... بی اجازه تو وسایلای شخصیم سرک کشیدی... تمام مدت کارایی رو کردی که من دوست نداشتم... مگه از قبل نگفتم عاشقت نیستم پس چرا هر وقت که دعوامون شد به ترنم توهین کردی؟... مگه نگفتم هیچوقت حق نداری اسمش رو به زبون بیاری؟
با داد میگم: گفتم یا نه؟
با هق هق میگه: هر چی تو بگی سروش ولی ترکم نکن.... دیگه هیچکدوم از این کارا رو نمیکنم
-خسته ام آلاگل... خسته ام... بریدم... چند بار بهم قول دادی... به خدا شدی مایه ی عذابم... خودت بگو چند بار بهم قول دادی و عمل نکردی؟
جوابمو نمیده
-چیه؟... ساکت شدی... آره من آدم بدی هستم... دوستت ندارم... عاشقت نیستم... دیوونه ی عشقی هستم که حالا زیر خروارها خاک خوابیده
با ناباوری سری تکون میده و میگه: دروغه... داری بهم دروغ میگی... تو فقط دلت براش میسوزه... سروش این عشق نیست... اون بهت خیانت کرده تو نمیتونی هنوز عاشقش............
با داد میگم: نه خانم خانما... دروغ نیست... حقیقته... میخوای بدونی الان از کجا دارم میام... از خونه ای که عشقم ساکنش بود... از اتاقی که یه روزی عشق من توش نفس میکشید... از مکانی که یه روزی میعادگاه عشقم بود
حس میکنم شکست.... شکستنش رو با همه ی وجود حس میکنم... اما با بی رحمی تمام ادامه میدم
-آره... من هنوز دوستش دارم... حتی حالا که نیست... امروز بیشتر از همیشه دلتنگشم
صورتش از اشک خیسه... ایکاش از من متنفر بشه... ایکاش واسه همیشه بره... وقتی ملایمت جواب نمیده... وقتی خشونت جواب نمیده... وقتی هیچی جواب نمیده... شاید حقیقت جواب بده... شاید حرف دل من جواب بده
بدون توجه به حضورش بهش پشت میکنمو به سمت اتاقم میرم... صدای قدمهاشو میشنوم که بهم نزدیک میشه

آلاگل: سروش به خدا میخواستم تو رو برای خودم نگه دارم... از این به بعد هر جور تو بگی رفتار میکنم.. همونی میشم که تو میخوای
میخوام به سمتش برگردمو یه چیزی بهش بگم که از پشت دستاشو دور کمرم حلقه میکنه و میگه: سروش تو رو خدا ترکم نکن... من دوستت دارم... ببین به خاطر تو چقدر غرورم رو شکستم... چطور راضی میشی اینجور من رو بشکنی
زمزمه وار میگم: من نمیخوام بشکنمت آلاگل... باور کن دست خودم نیست من هنوز هم دوستش دارم... برو آلاگل... دیگه نمیتونم تحملت کنم... دیگه نمیتونم هیچ دختری رو تحمل کنم... زندگی من توی ترنم خلاصه میشه... حتی اگه خائن باشه... حتی اگه دوستم نداشته باشه... حتی اگه زنده نباشه... تو رو به خدا برو
دستاشو محکمتر دورم حلقه میکنه و میگه: سروش تو رو خدا حرف از رفتن نزن
خدایا متنفرم از دخترایی که به زور خودشون رو به آدم تحمیل میکنند... چیکار کنم؟... خدایا چیکار کنم؟
آلاگل: سروش قول........
با خشم خودم رو از بین دستاش آزاد میکنمو با صدای بلندی میگم: آلاگل چرا نمیفهمی نمیخوامت... آخه به چه زبونی بهت بگم... بابا تو خوب... تو فرشته... تو بهترین... ولی میگی چیکار کنم دلم برات نمیتپه
عقب عقب به سمت در میره
با صدای خشداری میگه: خیلی پستی سروش... خیلی
-آره من پست... فقط از زندگیم برو بیرون... همه ی تقصیرا رو خودم به گردن میگیرم... خودم با خونواده ها صحبت میکنم... ف.........
با داد وسط حرفم میپره: این جوابه محبتهای من نبود
دیگه حوصله ی جر و بحث کردن رو ندارم... کلید رو از جیبم در میارمو به سمتش پرت میکنم
بدون توجه به حرفش میگم: فقط گم شو بیرون... میخوام تنها باشم
شاید بهتر باشه پست به نظر برسم... آره نمیخوام آینده ی آلاگل هم مثل خودم خراب بشه... بی رحم بودن رو تو این موقعیت به هر چیزی ترجیح میدم... اینجوری واسه هردومون بهتره... بذار فکر کنه پستم... ولی من میگم اینجوری برای آینده ی هردومون بهتره... آره اینجوری واسه هردومون بهتره
نگاه غمگینشو از من میگیره و روی زمین خم میشه... کلید رو بر میداره و با پشت دستش اشکاشو پاک میکنه.... با حسرت بهم نگاه میکنه و چند قدم عقب عقب میره... بعد از چند لحظه مکث نگاشو از من میگیره و با سرعت به سمت در میره...در رو باز میکنه و در آخرین لحظه به سمتم برمیگرده و با بغض میگه: سروش هنوز هم دوستت دارم مثله همیشه... نه نه... بیشتر از همیشه... آره من هنوز هم دوستت دارم حتی بیشتر از قبل... نمیدونم چرا فقط میدونم دوستت دارم
ته دلم خالی میشه... نه از دوست داشتنش... از غم صداش... از بغض کلامش... منو یاد خودم میندازه.... یاد روزایی که با همه ی بدی هایی که راجع به ترنم میشنیدم باز دیوونه وار دوستش داشتم.... مثله همین الان که هیچکس باورش نداره ولی من هنوز عاشقشم
بعد از تموم شدن حرفش منتظر نگام میکنه... شاید منتظره که بگم بمون... که بگم ببخش... که بگم باهات میمونم... اما نمیگم... چون دلم با همه ی وجود ترنم رو صدا میزنه... چون نمیتونم زن دیگه ای رو در آغوش بگیرمو به ترنم فکر کنم... آره من دیگه نمیخوام اشتباه گذشته رو مرتکب بشم
با صدای بسته شدن در به خودم میام... وسط سالن روی زمین میشینمو سرم رو بین دستام میگیرم...
آهی میکشمو زیر لب زمزمه میکنم: ایکاش تو رو وارد این بازی نمیکردم... ایکاش... هم خودم عذاب کشیدم... هم عشقم رو عذاب دادم... هم باعث عذاب تو شدم
بعضی مواقع چقدر برای پشیمونی دیره... ببخش آلاگل... منو ببخش.. بخاطر همه ی خاطره های بدی که بهت هدیه کردم

نمیدونم چقدر گذشته... اختیار مکان و زمان رو از دست دادم... به زحمت از روی زمین بلند میشم... مموری و سیم کارت ترنم رو از جیبم در میارم... حس میکنم دارم از درون آتیش میگیرم... دارم میسوزم... دارم نابود میشم... اما هیچ کار نمیتونم کنم... هیچ چیز نمیتونه آرومم کنه... راه اتاقم رو در پپش میگیرم... وقتی به اتاقم میرسم چشمم به جعبه ی یادگاریها میفته
آهی میکشمو سیم کارت و مموری رو روی جعبه میذارم... به سمت حموم حرکت میکنم... همینکه وارد میشم آب سرد رو باز میکنم... حتی حوصله ندارم لباسم رو از تنم در بیارم... با همون لباسم زیر آب سرد میرم... چشمام رو میبندم و سعی میکنم آتیش وجودم رو با لمس سرمای قطره قطره های آب از بین ببرم...
«امشب تصمیم گرفتم فراموشت کنم»
باز آلاگل فراموش میشه... باز خونواده فراموش میشن... باز همه ی دنیا رو از یاد میبرم... باز زندگی رو غیر قابل تحمل میبینم
« سخته... خیلی خیلی بیشتر از سخت ولی من میتونم»
باز غرق میشم... غرق عشق... غرق ترنم... غرق گذشته ها
« مگه تو نتونستی؟»
باز میبینم... باز میشنوم... خودش رو... حرفاش رو... نوشته هاش رو... باز همه چیز جلوی چشمام به نمایش در میان
«پس من هم میتونم»
چشمام رو باز میکنمو با ناله میگم: تو نمیتونی ترنم... تو نمیتونی
«مگه این همه آدم نتونستن؟»
با داد ادامه میدم تو نمیتونی ترنم.. تو هیچوقت نمیتونی
«پس من هم میتونم... وقتی همه دنیا میتونند چرا من نتونم»
قطره اشکی از گوشه ی چشمم خارج میشه و با قطره های آب ترکیب میشه
با حالی خراب میگم: تو مثله من نیستی ترنم... تو مثل هیچکس نیستی.... تو نمیتونی من رو از یاد ببری
از بس زار میزنم... از بس داد میزنم.. از بس با فریاد ترنم رو صدا میکنم که خودم هم خسته میشم
بالاخره از حموم دل میکنم... حس میکنم آرومتر شدم... حس میکنم آتیش وجودم کمتر شده.. حس میکنم قلبم کمتر میسوزه
از حموم خارج میشمو لباسام رو از تنم خارج میکنم... بر خلاف گذشته که ساعتها وقت صرف انتخاب لباس میکردم اولین لباسی که به دستم میاد رو برمیدارمو به تن میکنم... با بی حوصلگی به سر و صورتم میرسم و بعد دنبال سوئیچ ماشین میگردم
زیر لب زمزمه میکنم: باید قضیه بهم خوردن نامزدی رو علنی کنم... اینجوری نمیتونم ادامه بدم
سری تکون میدمو بعد از چند دقیقه گشتن بالاخره سوئیچ رو پیدا میکنم
بعد از برداشتن عابر بانک و مقداری پول نقد از خونه بیرون میزنم... آلاگل کلید خونه رو روی در گذاشته... امیدوارم به فکر برگشت نباشه... دوست دارم بی دردسر ازش جدا شم... از روی بی حواسی به جای اینکه از آسانسور برم راه پله ها رو در پیش میگیرم... از اونجایی که حوصله ی برگشت ندارم با سرعت راه پله ها رو طی میکنمو خودم رو به ماشین میرسونم... بعد از سوار شدن ماشین، اون رو روشن میکنمو راه خونه ی پدریم رو در پیش میگیرم
بعد از رسیدن به خونه پدریم ماشین رو گوشه ای پارک میکنم و از ماشین پیاده میشم...
نفس عمیقی میکشمو خودم رو برای یه جنگ درست و حسابی آماده میکنم... مطمئنم کار سختی رو در پیش دارم.... پدر... مادر... سیاوش... حتی سها... همه و همه آلاگل رو دوست دارن و این به ضرر منه
چشمام میبندم و زیر بل زمزمه میکنم: تو سروشی... هر کاری رو که بخوای میتونی به سرانجام برسونی
سری تکون میدم و چشمم رو باز میکنم... با قدمهای محکم و استوار به سمت در خونه حرکت میکنم از اونجایی که کلید خونه ی پدریم رو نیاوردم به اجبار زنگ خونه رو به صدا در میارمو منتظر میشم

صدای جیغ سها رو از پشت آیفون میشنوم
سها: داداش خودتی؟
لبخند محوی رو لبم میشینه
با حفظ لبخندم میگم: باز کن آجی کوچولو... خودمم
سها: مامان داداش اومد
انگار نه انگار که بزرگ شده
-سها اول این در رو باز کن
سها: آخ ببخشید داداشی یادم رفت
در رو باز میکنه... سری به نشونه ی تاسف تکون میدمو وارد خونه میشم
همینکه چند قدم توی حیاط پیش میرم در ورودی به شدت باز میشه و مامان با سرعت وارد حیاط میشه
با سر وضعی آشفته به سمتم هجوم میاره... همینه خودش رو به من میرسونه صورتمو بین دستاش میگیره... انگار میخواد مطمئن بشه سالم هستم
مامان: سروش خودتی؟
-م........
یه قطره اشک از گوشه ی چشمش سرازیر میشه
مامان: فکر کردم دوباره از دستت دادم
با لحن ملایمی میگم: مامان خانم من خوبم
مامان: سروش باور کنم خودتی؟
فقط خدا میدونه که چقدر از خودم متنفر میشم وقتی خونوادمو این طور میبینم
تو بغلم میگیرمشو آهی میکشم
- خوبم مامان... خوبم
همین که تو بغلم میگیرمش با صدای بلند زیر گریه میزنه
مامان: سروش چرا با ما این کار رو میکنی... میدونی چه بلایی سر ما آوردی؟
با ناراحتی از بغلم بیرون میادو میگه: فکر کردیم دوباره بلایی سرت اومده
لبخند تلخی رو لبم میشینه
چه بلایی بدتر از اینکه عشقم مرده
آه عمیقی میکشمو میگم: مامان من خوبم... من دنبال آرامش بودم و اون رو توی جمع شلوغ شماها که پر از قضاوت های الکی و بیجا بود پیدا نمیکردم... اون شب باید میرفتم
مامان: س......
با کلافگی میگم: خانم من عزیز من مادر من تو رو خدا این حرفا رو تمومش کن
سری به نشونه ی تاسف تکون میده و با خشم هلم میده
مامان:تو آدم نمیشی... بیچاره آلاگل... دلم براش میسوزه اون شب سنگ رو یخش کردی
خدایا خدایا خدایا باز دلسوزی مادر من عود کرد
-از اول هم نباید میومدم... اصلا میدونید چیه؟ من اشتباه کردم... خداحافظ
با خشم میخوام راه اومده رو برگردم که مامان با ترس به بازوم چنگ میزنه و میگه: سروش به خدا اگه این دفعه هم بری باید سینه ی قبرستون به دیدنم بیای
با حرص نفسمو بیرون میدمو میگم: مامان این حرفا چیه؟
دوباره اشکاش جاری میشن
مامان: سروش نرو... دیگه تحمل ناپدید شدنت رو ندارم
با حرص نفسمو بیرون میدمو میگم: میخوام برم خونه ی خودم... نمیخوام که برم گم و گور بشم
مامان: نرو
چشمامو میبندمو سعی میکنم آروم باشم
نمیدونم چیکار کنم... خیر سرم اومدم نامزدی رو بهم بزنم
سری تکون میدمو میگم بریم داخل حرف بزنیم
همونجور به بازوم چنگ زده و بازوم رو ول نمیکنه و سریع میگه: بریم
خندم میگیره انگار یه پسربچه شیطون هستم که ممکنه هر لحظه فرار کنم
با لبخند میگم: مامان باور کن بنده فرار نمیکنم
مامان: از تو هیچ چیز بعید نیست
سری تکون میدمو با مامان به سمت سالن حرکت میکنم
همینکه پام به سالن میرسه دوباره بازخواستهاش شروع میشه
مامان: سروش نگفتی این مدت کجا بودی؟
-شما این بازوی منو ول کنید یه زنگ هم به بابا و سیاوش بزنید کارشون دارم بعد بهتون میگم
بازوم رو ول میکنه
به سمت مبل میرمو خودم رو روی اولین مبل میندازم
مشکوک نگام میکنه و میگه: چیکارشون داری؟
رو به روی من میشینه و منتظر نگام میکنه
خندم میگیره...
ولی خندمو قورت میدمو با جدیت میگم: مامان خواهش میکنم خبرشون کنید کارم خیلی مهمه... موضوع حیاتیه
چپ چپ نگام میکنه
مامان: سروش باز چه نقشه ای داری

-مادر من این همه راه اومدم تا باهاتون در مورد موضوع مهمی حرف بزنم... نقشه چیه؟... این حرفا رو تموم کنید
مامان: داری نگرانم میکنی... بابات خیلی از دستت عصبانیه تو رو خدا دوباره یه دعوای دیگه راه ننداز... اول باید یه خورده آرومش کنم بعد حرف از اومدنت بزنم... اون از رفتاره بدی که با آلاگل داشتی... اون از یه دفعه ای غیب شدنت... این هم از بی خبر اومدنت حالا هم که میگی بابات رو خبر ک......
-مامان
چنان با جدیت صداش میگم که حرف تو دهنش میمونه
به ناچار از جاش بلند میشه با غرغر به سمت تلفن میره... سها که تا این لحظه که ساکت بود به سمت من میادو به آرومی کنارم میشینه
سها: داداش کجا رفته بودی؟
با مهربونی نگاش میکنمو میگم یه مدت رفته بودم شمال به تنهایی احتیاج داشتم
سها میخواد چیزی بگه که مامان اجازه نمیده
مامان: سیاوش و بابات هم دارن میان حالا بگو این مدت کجا بودی
-شمال
مامان: چـــــی؟
-گفتم رفته بودم شمال... حوصله ی شلوغی و سرو صدا رو نداشتم به آرامش احتیاج داشتم
مامان: خب آلاگل رو هم با خودت میبردی
همونجور که داره رو به روم میشینه ادامه میده: طفلکی از نگرانی هزار بار مرد و زنده شد
اخمام تو هم میره... یکی از دلایل رفتنم آلاگل بود... بعد مادر گرامی میگن آلاگل رو هم با خودت میبردی
مامان: به فکر من و پدرت نیستی مهم نیست ولی اون دختر با هزار تا امید و آرزو پا به خونت گذاشت.......
وسط حرفش میپرمو میگم: مادر من هنوز پا به خونم نذاشته
با خشم میگه: تو آدم بشو نیستی
-حالا که میدونید اینقدر اصرار به آدم کردنم نکنید
با حرص میگه: از امروز تا زمانی که ازدواج نکردی تو همین خونه زندگی میکنی
لبخندی رو لبم میشینه... خانم خانما میخواد سواستفاده کنه و من رو به این خونه برگردونه... هیچوقت راضی نبود تنها زندگی کنم
با مهربونی میگم: مامان میدونی که راضی نمیشم
نگرانی رو از یاد میبره و میگه: جنابعالی خیلی غلط میکنی
- ما قبلا هم در مورد این مسئله بحث کردیم پس اصار بیخودی نکنید
با ناامیدی بهم خیره میشه و میگه: سروش چرا اینقدر حرصم میدی؟... به خدا تا حالا هزار بار تا مرز سکته رفتمو برگشتم... تا کی میخوای با لجبازی پیش بری ...گفتی میخوای تو کار مستقل بشی حرفی نزدیم با اون همه سختی تونستی رو پای خودت واستی نمیگم ناراحتم نه اصلا.... حتی بهت افتخار هم میکنم اما این همه مال و ثروت آخرش مال شماهاست چرا انقدر به خودت سخت میگیری... اصلا از لحاظ مالی از ما جدا باش مسئله ای نیست خدا رو شکر از همین حالا میدونم اونقدر داری که هیچ چشمداشتی به مال و اموال پدرت هم نداشته باشی... توی این چهار سال اونقدر موفقیت کسب کردی که همه مون بهت افتخار میکنیم اما این جدا زندگی کردنت دیگه چیه؟... چند ماه دیگه خدا رو شکر ازدواج میکنی و میری سر خونه زندگیت... اگر اون اتفاق نمیفتاد تا حالا عروسیتون هم گرفته شده بود... تاریخ عروسی مهسا هم به خاطر اتفاقات اخیر عوض شد... از اونجایی که همگیتون دوست داشتین تو یه روز عروسی بگیرید تصمیم بر سه ماه دیگه شد
یاد اون روزا میفتم که برای در آوردن حرص ترنم اصرار میکردم عروسی چهارنفرمون تو یه روز باشه... از اونجایی که آلاگل هم تو مهمونی ها با مهسا صمیمی شده بود قبول کد... همیشه میدونستم ترنم تا چه حد از مهسا متنفره میخواستم اینجوری خوردش کنم اما خودم خورد شدم.. خودم داغون شدم... خودم پشیمون شدم... چه سخته وقتی بفهمی پشیمونی ولی هیچ راهی پیش روت نباشه... هیچ راهی
با صدای مامان به خودم میام
مامان: سروش
-هان
مامان: هان و کوفت... سروش حواست کجاست؟
-همینجا
مامان: کاملا معلومه... مبگم برگرد همین جا... این چند ماه رو با خودمون زندگی کن... من موندم تو اون آپارتمان دلت نمیگیره؟.... آخه تنهایی اونجا چه غلطی میکنی؟
-برای بار هزارم میگم من تنها راحت ترم... ناسلامتی سی سالمه... بچه که نیستم یکی تر و خشکم کنه
مامان: مگه سیاوش بچه ست
-نه ولی من نمیتونم مثله سیاوش باشم
مامان: مثله همیشه کله شقی............
نگاهی به مادرم میندازم... هنوز خیلی جوونه... از اونجایی که از بچگی دیوونه ی پسرعموش بود در سن کم با بابام که همون پسرعموش بود ازدواج کرد... اخلاق و رفتار سها فتوکپی مامانمه... بابا و سیاوش من رو دوست دارن ولی مامان و سها بدجور بهم وابسته هستن... هر چند مامان به همه ی بچه هاش وابسته هست تحمل دوریه سیاوش و سها رو هم نداره اما رابطه ی من و سها از بچگی همین طور شکل گرفته
با داد مامان به خودم میام

مامان: ســـروش
-چی شده مامان؟... چرا داد میزنید
مامان: من یک ساعته دارم باهات حرف میزنم اونوقت جنابعالی تو هپروت سیر میکنی
سها: مامان چقدر به جون داداشم غر میزنی
لبخندی رو لبم میشینه
سها: گناه داره طفلکی
با صدای بلند میخندمو میگم: بله سارا خانمی من گناه دارم اینقدر به جونم غر نزن
مامان با دهن باز نگام میکنه و من و سها میخندیم... سها رو بغل میکنمو موهاش رو بهم میریزم
تو همین موقع صدای ماشین شنیده میشه و باعث میشه مامان به خودش بیاد
از جاش بلند میشه با غرغر میگه:به جای اینکه طرف من رو بگیره میگه گناه داره طفلکی
به سمت در ورودی ادامه میده: اگه اون خرس گنده طفلکیه پس تو چی هستی
من و سها ریز ریز میخندیم
-ممنون جوجوی خودم
سها: قابلی نداشت داداشی... میزنم به حسابت
-اینطوریه... فکر کردم مجانی بود
اخم قشنگی میکنه و میگه: از این خبرا نیست... باید برام یه چیز خوشگل بخری
-که اینطور
سها با مظلومیت نگام میکنه
-باشه بابا چرا اونجوری نگاه میکنی... باذر فکر کنم یه چیز خوب برات میخرم
سها: خودم انتخاب کردم
یا چشمای گشاد شده نگاش میکنمو میگم: سها... این همه سرعت عمل رو از کجا آوردی؟
سها: داداشی
-احتیاجی نیست هندونه زیر بغلم بذاری بگو چی میخوای؟
سها: یه سرویسه طلای سفید
-سهـــا تو که اون همه طلا داری
سها: داداشی جونم
چشمامو ریز میکنمو میگم: چرا به بابا نمیگی
مظلومانه با انگشتاش بازی میکنه و میگه: گفتم قبول نکرد
-حق هم داره بیچاره
سها: داداشی من ازت طرفداری کردم
-اون که وظیفت بود
سها: داداش
اخمامو تو هم میکنمو میگم: دیگه نبینم از من طرفداری کنیا
با خنده میگه: چشم فقط همین یه دفعه برام بخر
سری تکون میدمو میگم: امان از دست تو... بیچاره شوهرت
سها: باید از خداش هم باشه چنین زنی داشته باشه
-بچه پررو... یه خورده شرم و حیا و خجالت هم بد نیستا
سرشو میندازه پایینو ادای دخترای خجالتی رو درمیاره با شیطنت با گوشه ی چشم نگام میکنه
از بغلم بیرون پرتش میکنم
-گم شو اونور... تو آدم نمیشی
سها: به خودت رفتم داداشی... دسته چکت رو در بیار... خودم زحمت خریدشو میکشم
-بگو از قبل برات نقشه کشیده بودم که تار و مارت کنم
سها: یه بیست میلیون که این حرفا رو نداره... ببین داداشای دیگه چیکارا که واسه آجی هاشون نمیکنند
-برو به سیاوش بگو از اون کارا برات کنه
سها: داداشـــی
نفسی از روی حرص میکشم و میگم: حالا دست چک همرام نیست بعد بیا ازم بگیر
جیغی از خوشحالی میکشه و میگه: حقا که داداش خودمی... عاشقتم داداشی
بعد هم کلی منو تف مالی میکنه و به سمت اتاقش میره
با لبخند نگاش میکنم... وقتی سها بغلم باشه همه ی غصه های عالم رو از یاد میبرم... مثله ترنمه... شاد و سرحال... شیطون و مهربون
از یادآوری گذشته ها دلم میگیره و خاطره های گذشته باعث میشن دوباره یاد ترنم بیفتم
بالاخره بابا و مامان وارد سالن میشن... بابا با اخمایی در هم و مامان با لبخند به سمت من میان... میدونم مامان با بابا صحبت کرده و آرومش کرده... سیاوش هم پشت سر مامان و بابا وارد میشه و به سمت من میاد... نمیدونم چه جوری باید بهشون بگم اما این رو خوب میدونم که چاره ای ندارم
از جام بلند میشم... میدونم میتونم... مثله همیشه باید حرفم رو به کرسی بنشونم... چاره ای ندارم... باید بشه... باید بشه... باید بشه
بابا: سلام
لبخند کمرنگی میزنمو میگم: سلام
سیاوش دلخور نگام میکنه و با طعنه میگه: چه عجب بالاخره اومدی؟
مامان: سیاوش
سیاوش هیچی نمیگه و روی یکی از مبلا میشینه
مامان و بابا هم مقابلم میشینند... بابا باهام سرسنگینه... سیاوش از دستم دلخوره... مامان هم نگرانه...
با صدای بابا به خودم میام
بابا: منتظرم... مادرت میگه حرفای زیادی برای گفتن داری

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 23
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1161
  • آی پی دیروز : 1576
  • بازدید امروز : 4,641
  • باردید دیروز : 5,628
  • گوگل امروز : 1045
  • گوگل دیروز : 1429
  • بازدید هفته : 42,550
  • بازدید ماه : 140,872
  • بازدید سال : 583,337
  • بازدید کلی : 12,448,426