close
تبلیغات در اینترنت
رمان سفر به دیار عشق قسمت نهم
loading...

رمان فا

سیاوش دستش رو به نشونه ی خداحافظی برای اشکان بالا میاره و بعد هم بدون هیچ حرفی به سرعت از کنارش میگذره.... هیچ حرفی نمیزنم همه ی فکر و ذهنم از ترنم پر شده... تازه متوجه ی مسیر خونه ی مون میشم با داد میگم: سیاوش مگه نمیگم برو آپارتمان خودم سیاوش: امشب نه سروش... امشب نمیتونم تنهات بذارم…

رمان سفر به دیار عشق قسمت نهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2217 جمعه 04 بهمن 1392 : 10:1 نظرات ()

سیاوش دستش رو به نشونه ی خداحافظی برای اشکان بالا میاره و بعد هم بدون هیچ حرفی به سرعت از کنارش میگذره....
هیچ حرفی نمیزنم همه ی فکر و ذهنم از ترنم پر شده... تازه متوجه ی مسیر خونه ی مون میشم
با داد میگم: سیاوش مگه نمیگم برو آپارتمان خودم
سیاوش: امشب نه سروش... امشب نمیتونم تنهات بذارم
-سیاوش من حوصله ی اون خونه رو ندارم... دلم تنهایی میخواد... میخوام برم جایی که بهم آرامش بده
سیاوش: قول میدم کسی دور و اطرافت نپلکه... اصلا برو توی اتافت در رو هم قفل کن... ولی تنها توی اون آپارتمان درندشت نرو..........................................

سرم درد میکنه... حوصله ی جر و بحث با سیاوش رو ندارم... میدونم حریفش نمیشم ترجیح میدم چشمامو ببندمو به هیچ چیز فکر نکنم... هر چند با بستن چشمام بیشتر یاد غصه هام میفتم
بعد از یه ربع بیست دقیقه بالاخره به جلوی خونه میرسیم
سیاوش: سروش تو رو خدا امشب یه خورده مراعات کن... میدونم سخته ولی یه خورده خودت رو کنترل کن... چیزی در مورد سر خاک رفتن ترنم نگو آلاگل و خونوادش هم.........
چنان با خشم نگاش میکنم که ادامه ی حرفش رو میخوره و آه عمیقی میکشه
با حال و روز خرابم از ماشین پیاده میشمو سعی میکنم به سمت در خونه برم... سیاوش هم از ماشین پیاده میشه و با سرعت خودش رو به من میرسونه... زیر بغلم رو میگیره با خشم میگه: با این حال و روزت میخواستی تنها تو اون آپارتمان چه غلطی کنی؟
-اینجا بیام چه غلطی کنم
با تاسف سری برام تکون میده و با کلیدی که در دست داره در رو باز میکنه... همین که وارد خونه میشم متوجه ی غیر عادی بودن فضای خونه میشم... سر و صدای زیادی از داخل خونه شنیده میشه
سیاوش شونه ای بالا میندازه و میگه: خودت که مامان رو میشناسی... به مناسبت سلامتی تو اکثر فک و فامیل رو دعوت کرده
با اخمهایی در هم میگم: سیاوش، سیاوش، سیاوش من از دست تو چی میکشم... یعنی اینقدر عرضه نداشتی این مراسم رو بهم بزنی... واقعا حال و روز من رو نمیبینی... من میگم حوصله ی خودم رو ندارم بعد تو میگی کل فامیل تو خونمون جمع شدن
سیاوش: یه بهانه برات جور میکنم تو اتاقت بری... باشه
دارم دیوونه میشم... خدایا... من اینجا چه غلطی میکنم؟... من تنها چیزی که الان میخوام یه قبر کنار قبر عشقمه... یه خواب اروم کنار عشقی که واسه همیشه رفته و تنهام گذاشته...
در ورودی خونه باز میشه و آیت متفکر از خونه بیرون میاد... با دیدن آیت حالم بد میشه... تحمل آیت و آلاگل رو ندارم... با دیدن من لبخندی میزنه ولی بعد از مدتی لبخند رو لباش خشک میشه... با سرعت خودش رو به من میرسونه و با ناراحتی میگه: سروش این چه سر و وضعیه؟
نگاهی به لباسم میندازم و میخوام جوابش رو بدم که سیاوش اجازه نمیده و خودش جواب میده: نگران نباش چیز مهمی نیست
آیت: اما.......
سیاوش با کلافگی میگه:آلاگل کجاست؟
آیت که متوجه میشه سیاوش نمیخواد حرفی در این مورد بزنه و میگه: این خواهر خل و چل بنده کچلم کرد از بس گفت چرا نیومدن چرا نیومدن... الان هم زانوی غم بغل گرفته و بغل بقیه.......
هنوز حرف آیت تموم نشده که صدای شاد آلاگل رو میشنوم که میگه: سروش بالاخره اومدی؟
آیت: مثلا داشتم حرف میزدما
آلاگل: برو بابا
آیت: بی.........
آلاگل وسط حرف آیت میپره و با مهربونی خطاب به من میگه: سلام عزیزم
سری تکون میدمو میخوام از کنارش بگذرم
آلاگل: خیلی نگرانت شدم
آیت: مثلا داشتم حرف میزدما
آلاگل بی تفاوت به حرف آیت خودش رو به من میرسونه و از گردنم اویزون میشه و میگه: دیگه اینجوری نگرانم نکن... من تحملش رو ندارم سروشم
با خشونت دستاش رو از دور گردنم جدا میکنم و میخوام بگم تمومش کن که باز این سیاوش با تک سرفه ای که میکنه اجازه حرف زدن رو به من نمیده
تک سرفه ی مصلحتیش باعث میشه آلاگل به خودش بیاد و یه خورده خجالت زده بشه
نفسم رو با حرص بیرون میدم... واقعا نمیدونم چیکار کنم... بارها و بارها بهش تذکر دادم خوشم نمیاد در جمع اینکارا رو بکنه... هر چند تو خلوتم دلم نمیخواد اینجوری باشه
آلاگل زمزمه وار مبگه: سلام آقا سیاوش... ببخشبد متوجه نشدم
سیاوش: سلام خانم خانما
آیت: تو مگه به جز سروش چشمات کس دیگه ای رو هم میبینه
بی توجه به حرفای بی سر و ته شون به سمت داخل ساختمون میرم
صدای آلاگل رو میشنوم که میگه: آیــــــت
صدای خنده ی آیت و سیاوش بلند میشه
بغض بدی تو گلوم میشینه... ترنم من زیر خروارها خاک خوابیده و همه خبر دارن ولی هیچکس براش دل نمیسوزونه... ایکاش درکم میکردن
دستای یه نفر به دور بازوم حلقه میشن... سرمو برمیگردونمو با دیدن آلاگل اخمام تو هم میره
-آلا فعلا حوصله ندارم
آلاگل: سروش چرا اینجوری میکنی؟... من نگرانتم...
با کلافگی بازوم رو از حلقه ی دستاش خلاص میکنمو میگم: بیخود نگرانی
آلاگل: من خیلی دوستت دارم سروش
بی حوصله میگم: بهتره دور و بر من نپلکی... امشب حوصله ی هیچکس رو ندارم
آلاگل: تو خیلی بی احساسی... خیلی
-کسی مجبورت نکرده تحملم کنی
بعد از تموم شدن حرفم بی توجه به آلاگل با گامهای بلند خودم رو به داخل ساختمون میرسونم... نمیدونم چرا اینقدر بی رحم شدم... نمیدونم چرا دلم براش نسوخت... شاید به خاطر حرفای ترنم که پر از غم و ناامیدی بود... حرفاش تو ذهنم تکرار میشن
«اون شب تو مهمونی برای اولین بار به یه نفر حسودیم شد»
با یادآوری حرفش دلم آتیش میگیره
زمزمه وار میگم: غلط کردم خانمی... غلط کردم... ایکاش با خودت و خودم این کار رو نمیکردم... ایکاش میبخشیدم
«توی شرکت وقتی گفتی به عشق واقعی رسیدی هنوز هم ته دلم یه امیدهایی بود که شاید برای آزار و اذیت من میگی... اما اون روز وقتی توی مهمونی آلاگل رو بوسیدی فهمیدم خیلی عاشقی»
-آره عاشقم... عاشقه عاشق... اما عاشق تو... نه عاشق اون کسی که تو فکر میکنی... آخ ترنم... ایکاش الان کنارم بودی تا بهت میگفتم مهم نیست گذشته چی بود من میبخشم حتی اگه گناهکارترین باشی...ایکاش بود تا میگفتم قبولت کنم عشق من.. تا باورت کنم... کنارت میمونم مثله اون پنج سال که همیشه کنارت بودم
«اون روز فهمیدم که چقدر دیوونه ی آلاگلی»
از شدت عصبانیت دستام مشت میشه... عصبانیت از دست خودم... از دست خودم که همه چیز رو خراب کردم... که باعث شدم با زجر و امیدی زندگی کنه... میخواستم نشون بدم خوشبختم... که بدون تو میتونم زندگی کنم ولی الان میفهمم که بدون اون زندگی مرگ تدریجی میشه
آه عمیقی میکشم
ایکاش اون روز دیوونگی نمیکردم ایکاش اون شب با سکوتم آزارت نمیدادم.. ایکاش میگفتم اینا فقط خیالات خام توهه... چقدر از این ایکاش ها بدم میاد
هر چقدر که به سالن نزدیک تر میشم سر و صدای مهمونها رو هم بیشتر میشنوم
همینکه وارد سالن میشم سها رو میبینم... سها با دیدن من با داد میگه:مامان سروش اومد
بعد از تموم شدن حرفش با دو به طرف من میادو خودش رو توی بغلم پرت میکنه
لبخند تلخی رو لبام میشینه
آره اومدم... اما داغونتر از همیشه... ایکاش نمیومدم... ایکاش
تو سالن همه ساکت میشن و با لبخند نگامون میکنند
اشک تو چشمای مامان جمع شده
سها با بغض میگه: سروش خیلی بدی... میدونی چقدر ترسیدم
با لحن غمگینی میگم: ببخش جوجو کوچولوی خودم... ببخش
سها: فکر کردم واسه همیشه از دستت دادم... داداشی من بدون تو میمیرم
اونو محکم به خودم فشار میدم... در تمام مدت زندگیم فقط دو تا دختر رو به اندازه ی جونم دوست داشتم... یکی سها که خواهرمه... یکی ترنم که همه عشقم بود و هست...
با یادآوری ترنم دوباره ته دلم میگیره
سها با گریه میگه: داداشی دیگه تنهام نذار
اون رو به زور از آغوش خودم بیرون میارم... نگاهی بهش میندازم... زیر چشماش گود رفته... خیلی لاغر شده
آهی میکشمو فقط سری تکون میدم
چرا دروغ... دلم میخواد تنهاش بذارم... دلم میخواد همه رو تنها بذارم و برم... برم پیشه عشقم... همه ی آدمای این خونه کسی رو دارن... اما عشق من زیر اون خاک غریبه... غریبه غریب... دوست دارم پیشه عشقم برم و از تنهایی درش بیارم
محکم تو بغلم فشارش میدم... با ورجه وورجه از بغلم میاد بیرونو با لحن بانمکی میگه: قول میدی دیگه من رو نترسونی؟
لحن حرف زدنش منو یاد ترنم میندازه
با بغض سرمو تکون میدمو میگم:قول میدم
سها: قول مردونه؟
نه... دلم نمیخواد قول مردونه بدم... دلم نمیخواد اصلا قول بدم...
تو چشمای خوشگلش انتظار رو میبینم
بی اراده میگم: قول مردونه
به زحمت بغضم رو قورت میدم... به زحمت جلوی اشکم رو میگیرم تا از گوشه ی چشمم سرازیر نشه...
سها: خوبی داداش؟
دلم میخواد داد بزنم بگم نه... خوب نیستم.. عشقم رو کشتن... دلم میخواد من هم بمیرم... اما تنها کاری که میکنم اینه که بهش خیره میشمو زمزمه وار میگم
-خوبم... نگران نباش
با اینکه واسه خودش خانمی شده ولی برای من همیشه همون خواهر کوچولوهه
سها که تازه متوجه ی لباسهای خاکی من شده با جیغ میگه: داداش لباست چی شده؟
انگار هیچکس متوجه ی سر و وضع آشفته ی من نشده بود... چون با جیغ سها تازه سوالهای بقیه هم شروع میشه
آهی میکشمو با دردی که ناشی از مرگ عشقمه میگم: رفته بودم پیش یکی که خیلی تنها بود... باغچه ی خونش این بلا ر سر لباسام آورد
سها با تعجب میگه: داداش چه عجله ای بود... این همه آدم منتظرت بودن اونوقت تو پیش دوستت رفتی
-آخه خیلی تنها بود... خیلی وقت بود که منتظرم بود
سها: خوب دعوتش میکردی اون هم بیاد
با افسوس میگم: اگه میشد میکردم... اما خیلی دیر شده بود... خیلی
سها با اخم میگه: من به مامان گفتم زودتر خبرت کنیم... اما گفت میخوام سروش رو سورپرایز کنم... اگه زودتر میفهمیدی میتونستی دوستت رو هم دعوت نکنی
لبخند غمگینی میزنم... سها چه میفهمه از درد من.. از غصه من... از دلتنگی من... اصلا آدمای این خونه چی از حرف دل من میفهمن
با صدای بابا از فکر بیرون میام
بابا: شما دو نفر باز بهم رسیدین از بقیه غافل شدین؟


همه از این حرف بابا به خنده میفتن
حوصله ی این جمع رو ندارم... سها رو یه خورده از خودم دور میکنمو میگم: جوجو کوچولو من میرم یه خورده استراحت کنم... خیلی خسته ام
سها: اما....
میپرم وسط حرفشو با ناراحتی میگم: خواهش میکنم سها... واسه امروز کافیه
با لحنی غمگین میگه: باشه داداش... هر چی تو بگی
- ممنون که درکم میکنی
بابا: سروش بابا حالت خوبه؟
لبخند تلخی میزنمو میگم: خوبم بابا... فقط یه خورده خسته ام
مامان با چشمهای اشکیش به سمتم میاد... من رو تو بغلش میگیره و میگه: همه مون رو بدجور ترسوندی سروش
بوسه ای به سرش میزنمو میگم: شرمنده مامان... نمیخواستم اینجوری بشه
صدای عمه شهره بلند میشه: خدا باعث و بانیش رو نابود کنه
هر کسی یه چیزی میگه
خاله زهره: اونجور که بابات میگفت خلافکار بودن... خاله آخه چرا خودت رو به دردسر میندازی؟ مامان و بابات از ترس از دست دادنت تو این مدت آب شدن
مامان آهسته کنار گوشم میگه: سروش جان فقط یه خورده بشین... بعد برو استراحت کن... همه ی فامیل برای دیدن تو امدن زشته همین طور سرت رو پایین بندازی و تو اتاقت بری
میخوام چیزی بگم که صدای پر از طعنه ی زن عمو میشنوم: سروش جان مامانت میگفت باز هم بخاطر ترنم خودت رو به دردسر انداختی؟
با این حرف سکوت بدی تو سالن حکم فرما میشه
چشمم به آلاگل میفته که اشک گوشه ی چشمش جمع شده
با بی حوصلگی نگام رو ازش میگیرم... حتی حوصله ی یه دلسوزی ساده رو هم براش ندارم... انگار با رفتن ترنم همه ی احساسات من هم ازبین رفتن
دهنمو باز میکنم تا چیزی بگم که خاله زهره اجازه نمیده و مشغول ماست مالی کردن ماجرا میشه
خاله زهره: فرشته جان چه حرفا میزنیا... خودت که دیگه تا الان سروش رو شناختی... هر کس دیگه هم به جای ترنم بود باز هم عکس العمل سروش همین بود
پوزخندی رو لبم میشینه
عمه شهره: آره بابا... این سروش از بچگی همین طور بود... وقتی دلسوزیش گل میکنه دوست و دشمن نمیشناسه
مامان رو از بغلم بیرون میارمو بی توجه به حرفاشون با بی احساس ترین لحن ممکن میگم: من میرم یه خورده استراحت کنم
بعد از تموم شدن حرفم دستام رو داخل جیب شلوارم میذارمو نگاهم رو با بی تفاوتی از این جمع کثیر میگیرم... چقدر از دلسوزیهای مسخره شون متنفرم...
خاله زهره: برو خاله... برو استراحت کن
همونجور که به طرف اتاقم میرم به این فکر میکنم که چه بی رحم هستن... چرا هیشکی بخاطر مرگ ترنم متاسف نیست؟... چرا همه میگن و میخندن... حتی پدر و مادرم... مگه اینا نمیدونند ترنم کشته شده... مگه این خودش نشونه ی بیگناهی ترنم نیست... پس چرا هیچکس ناراحت نیست... چرا هیچکس متاسف نیست
صدای زن عمو رو میشنوم که خطاب به مادرم میگه: ساراجان بالاخره اون دختره هم تاوان بلاهایی که سرتون آورد رو داد
سر جام خشکم میزنه
هر کسی یه چیزی میگه
دایی: بالاخره خدا جای حق نشسته
خاله زهره: ولی اینجور که معلومه کشته شده
زن عمو: چی میگی زهره جون معلوم نیست این بار چه نقشه ای کشیده بود که این بلا سرش اومد
با خشم راه رفته رو برمیگردم... هیچکس حواسش به من نیست
عمه شهره: الله و اعلم
عمو: هر چند خیلی به این خونواده ظلم کرد ولی خدا خودش به بدترین شکل ممکن مجازاتش کرد
زن عمو: از این حرصم میگیره که تا لحظه ی مرگش هم دست بردار نبود
مامان: فرشته جون خدا رو شکر سروشم بهتر از اون گیرش اومد... بهتره حرف از گذشته ها نزنیم
مامان رو میبینم که به سمت آلاگل میره و به آرومی بغلش میکنه
زن عمو با حرص میگه: بله... اما اینجور که معلومه سروش علاقه چندانی هم به آلاگل نداره... نکنه هنوز ترنم رو دوست داره
چقدر از این زن متنفرم...
با خشم میگم: اونش به جنابعالی ربطی نداره
تازه همه متجوه ی من میشن
بابا: سروش
با داد میگم: ادامه بدین... تعارف نکنید... همینجور پشا سر مرده حرف بزنید
زن عمو: چته سروش... مثلا من بزرگترت هستما... بخاطر اون د.......
با فریاد میگم: شما حق ندارین به ترنم توهین کنید
پوزخندی میزنه و میگه: چشم و دل آلاگل روشن
مامان: سروش مادر این حرفا چیه که میزنی؟
با پوزخند میگم: این منم که باید بپرسم این بازی مسخره چیه که راه انداختین... ترنم بیگناه کشته شده... با حرفایی که من اونجا شنیدم میتونم به جرات بگم ترنم اصلا گناهی مرتکب نشده... اونوقت شماها دور هم جمع شدین و از کسی بد میگین که حتی بین تون نیست تا از خودش دفاع کنه
خاله زهره: خاله جان... فرشته جون قصد بدی نداشت
- بله کاملا پیداست
با جدیت ادامه میدم: خوشم نمیاد کسی در مورد زندگی خصوصی من نظر بده... من احتیاجی به دلسوزی شماها ندارم... بهتره حد خودتون رو بدونید
عمو با اخمهایی در هم میگه: سروش زن عموت منظور بدی نداشت... اون از روی خیرخواهی این حرفا رو زد
زهرخندی تحویلش میدم
-من از شماها خیر نمیخوام فقط به من شر نرسونید همین برام کافیه
بابا: سروش این چه طرز حرف زدن با عمو و زن عموته
میخوام چیزی بگم که سیاوش اجازه نمیده و میگه: سروش هنوز حالش کاملا خوب نشده... یه خورده عصبیه
بعد هم بدون اینکه اجازه ی حرف زدن بهم بده بازوم رو میگیره و من رو از سالن دور میکنه


بعد از اینکه کاملا از سالن دور شدیم به آرومی میگه: سروش میدونم وضع روحی و جسمیت خوب نیست ولی دلیل نمیشه که به بقیه توهین کنی
بغض بدی تو گلوم میشینه... خودم رو بین خونواده ی خودم غریب احساس میکنم... همه شون بی تفاوتند... بی تفاوت به مرگ کسی که روزی جزی از این خونواده بود
-جالبه... واقعا جالبه... اونا دارن به عشقم توهین میکنند و انتظار داری من هیچی نگم
سیاوش: سروش خودت هم میدونی که هیچکس از ترنم خوب نمیگه
-اون برای زمانی بود که فکر میکردم ترنم گناهکاره... الان همه چیز فرق میکنه... الان که تا حدی یقین دارم ترنم بیگناهه نمیتونم اجازه بدم ازش بد بگن... تمام این سالها سکوت کردم چون فکر میکردم گناهکاره
سیاوش: سروش چرا نمیخوای باور کنی... ترنمی دیگه وجود نداره... ترنم رفته... واسه همیشه ی همیشه رفته.. سعی کن این رو بفهمی... چه بی گناه... چه گناهکار... الان دیگه چه فرقی میکنه؟
با ناباوری بهش خیره میشم
باورم نمیشه... باورم نمیشه سیاوش جلوم واسته و این حرفا رو بهم بزنه
با صدایی که لرزش در ان کاملا پیداست میگم: به چه قیمتی؟
با تعجب نگام میکنه
-میگم به چه قیمتی جونش رو از دست داد؟
...
سکوتش برام تلخ ترین از هر جوابیه
-هان؟... چیه؟... نمیدونی؟... حق هم داری ندونی؟... ولی بذار من بهت بگم ترنم من به خاطر پاکیش مرد... به خاطر بیگناهیش... به خاطر وفاداریش... به خاطر مهربونیش
اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر میشه
سیاوش: سروش باور کن درکت میکنم
زهرخندی میزنم
-حرفای مسخره نزن سیاوش... تو اگه درکم میکردی من رو با این حال و روز توی این جهنم نمیاوردی... من و ترنم هیچوقت برات مهم نبودیم... تو فقط و فقط به ترانه فکر میکردی... به ترانه و خودت... به آینده تون... حتی بعد از مرگ ترانه هم فقط به خودتون فکر میکردی
سیاوش: این حرفا چیه میزنی؟ دیوونه شدی؟... همونقدر که ترانه برای من عزیز بود تو هم برام عزیز بودی... تو داداشم بودی... من تمام این سالها نگرانت بودم... هنوز هم نگرانت هستم... باور کن من بیشتر از همه درکت میکنم...
اشک تو چشمام جمع میشن
-نه سیاوش تو درکم نمیکنی... هیچ کدومتون درکم نمیکنید... میدونی اون روز منصور بهم چی گفت... جمله اش دقیق یادمه... جمله ای که من رو از خواب سنگینی که بهش دچار بودم بیدار کرد... منصور بهم گفت:مگه اون روز وقتی برادرم به ترنم و خواهرش التماس میکرد کسی حرف دل برادرم روشنید... میدونی این یعنی چی؟... یعنی اینکه ترنم همیشه طرف تو بوده... یعنی اینکه اون نمیخواست رابطه تون رو بهم بزنه... یعنی اینکه همه ی اون مدارکا میتونه دروغ باشه... یعنی اینکه منه احمق تمام اون چهار سال به حرفایی دل بستم که همه شون دروغ محض بودن... تو چطوری میتونی درکم کنی در صورتی که حتی به بیگناهی ترنم هم ایمان نداری.. برای ددرک من باید ترنم رو درک کنی ولی تو هیچوقت به ترنم فکر نکردی
سیاوش: سروش باور کن من هیچوقت هیچ پدرکشتگی ای با ترنم نداشتم من اون رو مثل سها دوست داشتم
-نه سیاوش... اگه اون رو مثله سها دوست داشتی اونقدر زود بهش شک نمیکردی... فرق من و تو اینه که من حداقل اشتباهات خودم رو قبول دارم ولی تو همین الان هم نمیخوای باور کنی که اشتباه کردی
سیاوش: آخ....
با اخم وسط حرفش میپرمو میگم: ازت انتظاری ندارم... میدونی سیاوش دونه دونه دارم به حرفای ترنم میرسم... حالا معنی خیلی چیزا رو میفهمم... حالا میفهمم باور نکردن یعنی چی... انتظار نداشتن یعنی چی... اشک ریختن و سیلی خوردن یعنی چی... من همین امروز بریدم ولی اون دختر 4 سال تموم حرف شنید و باز هم زندگی کرد... حالا منظورش رو از این جمله که من خیلی شبا مرگ خودم رو از خدا خواستم میفهمم
سیاوش با چشمهایی که غم توشون موج میزنه میگه: سروش من نمیخواستم ناراحتت کنم
-برام مهم نیست چی میخواستی خوشم نمیاد دیگران در مورد زندگی خصوصی من بحث کنن...قبلا هم بهشون تذکر داده بودم
سیاوش: همه ی خونواده صلاحت رو میخوان... باور کن همه مون دوستت داریم

-خودت هم خوب میدونی زن عمو همیشه از ترنم متنفر بود چون من ترنم رو به اون دختر لوس و ننرش ترجیح دادم... بعد از ترنم هم هر کاری کرد باز هم به سمت دخترش جذب نشدم واسه ی همین حالا سعی میکنه از ترنم بد بگه و آلاگل رو هم به جون من بندازه
سیاوش: بالاخره اونا مهمون ما هستن... ما حق نداریم یه اونا توهین کنیم
-مهمون هستن که هستن دلیل نمیشه به عشق من توهین کنند
سیاوش: سروش ایکاش برای یه بار هم که شده به آلاگل فکر میکردی... به جای اینکه به فکر احساسات آلاگل باشی از این ناراحتی که آلاگل به جونت بیفته... برای توهینی که به ترنم میشه دعوا راه میندازی ولی برای دفاع از آلاگل هیچی نمیگی... م
با عصبانیت به یقه ی لباسش چنگ میزنمو میگم: سیاوش کاری نکن عصبانی بشم... بعد از این همه حرف زدن دوباره چرت و پرت تحویل من نده... ترنم برای من واسه ی همیشه زنده هست... من نسبت به آلاگل هیچ احساسی ندارم از اول هم بهش گفتم... خودش قبول کرد پس باید پای همه چیز واسته
سیاوش آهی میکشه... بعد هم خیلی آروم یقه ی لباسش رو از چنگ من خارج میکنه و میگه: خیلی خودخواه شدی سروش... خیلی
بی حوصله میگم: میخوام برم استراحت کنم... فقط نذار این دختره دور و بر من پیداش بشه
سیاوش:ســـــروش
-هان..
سیاوش: این مسخره بازیا چیه در میاری؟... من در مورد ترنم قضاوت نمیکنم اما حالا آلاگل نامزدته... خودت که میدونی مامان و بابا چقدر آلاگل رو دوست دارن؟
- با اون همه قضاوتی که من و تو و بقیه کردیم دیگه قضاوت دیگه ای هم مونده که بخوای بکنی
سیاوش: آلا.......
با داد میگم: سیاوش چرا درکم نمیکنی... تو که خودت داغدیده ای... تو که برادرمی... تو که همیشه کنارم بودی... پس چرا الان درکم نمیکنی... درسته ازت انتظار چندانی ندارم... ولی به عنوان کسی که روزی عشقش رو جلوی چشماش از دست داده درکم کن... همه ی احساسم بهم میگه ترنم بیگناهه... دلم داره آتیش میگیره... اونوقت اون زن عموی خیرخواه بنده میاد میگه ترنم بالاخره تاوانش رو پس داده... جلوی من به عشقم توهین میکنه اونوقت جنابعالی هم از آلاگل جانبداری میکنی... اونوقت اون آلاگل هم ثانیه به ثانیه رو اعصابم پیاده روی میکنه و خودش رو آویزون من میکنه... من الان به آرامش نیاز دارم... من دلم تنهایی میخواد... میخوام برم یه گوشه بشینمو ببینم چه خاکی باید رو سرم بریزم؟... من هنوز هم مرگ ترنم رو نتونستم باور کنم
سیاوش: اونا فقط یه چیز کلی در مورد ترنم میدونند... بهشون حق بده
-نمیتونم سیاوش... نمیتونم... دیگه نمیتونم به کسی حق بدم... خوده تو که از جزئیات ماجرا خبر داری چه کاری برام کردی؟... الان که فکر میکنم میبینم ترنم خیلی صبور بود... حرف میخورد و دم نمیزد... اشک میریخت و لبخند میزد... کتک میخورد و با چشماش بیگناهی رو فریاد میزد... من نمیتونم سیاوش... من نمیتونم مثل ترنم باشم... نمیتونم... امروز که همه ی وجودم بیگناهی ترنم رو فریاد میزنه دیگه نمیتونم ساکت بشینم
سیاوش آهی میکشه و هیچی نمیگه
-آخ سیاوش.. ایکاش درکم میکردی... ایکاش میفهمیدی چی میگم... من مطمئنم الان اون منصور نکبت یه جایی توی این این کشور زیر این آسمون واستاده من رو به تمسخر گرفته... من نمیتونم ساده بگذرم... من میخوام به همه ی آدمایی که الان توی اون سالن نشستن ثابت کنم عشقم بیگناه بوده... بفهم سیاوش... واسه یه بار هم که شده بفهم
سیاوش: سروش
سرم بدجور درد میکنه بی توجه به سیاوش از کنارش میگذرمو ازش دور میشمو میگم: امشب برای شام بیدارم نکن... حوصله ی این جمع و اون دختره ی کنه رو ندارم


بدون اینکه منتظر جوابی از جانب سیاوش باشم به سمت اتاقم حرکت میکنم... با عصبانیت در رو باز میکنمو وارد اتاق میشم... در رو محکم میبندمو به سمت تختم میرم... حتی حوصله ی عوض کردن لباسای کثیفم رو هم ندارم... خودم رو روی تخت پرت میکنمو با ناراحتی به سقف اتاقم خیره میزنم
خسته ام... خیلی زیاد... حوصله ی هیچکس رو ندارم... سر و صدای مهمونا اذیتم میکنه... دوست دارم همه شون رو خفه کنم... نباید اینجا میومدم باید به آپارتمان خودم میرفتم
بعد از جدایی از ترنم یه آپارتمان نقلی خریدمو از خونوادم جدا شدم... بعضی مواقع بهشون سر میزنم یا پیششون میمونم اما برای زندگی حوصله ی جمع و شلوغی رو ندارم... مادرم همیشه ترنم نفرین میکرد... همیشه میگفت ترنم باعث شده یکی از پسرام اسیر دیار غربت بشه و اون یکی هم دل از خونوادش بکنه و تنها زندگی کنه... بهش حق میدم به آلاگل وابسته بشه... چون با اینکه من زیاد اینجا نمیام اما آلاگل اکثرا اینجاست... ولی بهش حق نمیدم الان که بیگناهی ترنم تا حد زیادی برام ثابت شده ست در برابر توهین بقیه نسبت به ترنم بی تفاوت باشه... ناسلامتی یه روز اون رو مثل دخترش میدونست
پوزخندی رو لبم میشینه
زمزمه وار میگم: مادرجون هم ترنم رو دختر خودش میدونست... وقتی مادرجون بعد از اون همه سال قید ترنم رو زد تو انتظار داری مادر تو برای ترنم دل بسوزونه
از سردرد کلافه ام... با حرص روی تخت میشینمو سرمو بین دستام میگیرم... نمیدونم چقدر توی اون حالت نشسته بودم که با صدای در به خودم میام
-لعنتی خوبه به سیاوش گفتم امشب حوصله ی هیچکس رو ندارم.. این دیگه کیه؟
روی تختم دراز میکشمو جوابی نمیدم
دوباره چند ضربه به در میخوره... بعد از چند لحظه صدای آلاگل بلند میشه
آلاگل: عزیزم خوابیدی؟
با حرص مشتی به تخت میزنم... جوابش رو نمیدم تا خودش خسته بشه و بره... باز خوبه یاد گرفته در بزنه... قبلا که همونجور بدون در زدن وارد اتاق میشد... اصلا هم براش مهم نبود شاید طرف تو اتاقش لخت باشه... مثله اینکه دعوای آخرم کارساز بود... از بعضی از رفتاراش متنفرم.. وقتی به وسایلام دست میزنه... وقتی میاد شرکتو بدون هماهنگی با منشی تو اتاقم میاد... وقتی قهر میکنه و انتظار داره برم نازش رو بکشم... من در تمام مدتی که با ترنم بودم از این کارا نکردم بعد این خانم انتظار داره براش از این غلطا کنم...
با یادآوری ترنم آهی میکشم
شاید انتظارام بالا رفته... همیشه رفتارای آلاگل رو با ترنم مقایسه میکنم و ازش انتظار دارم مثله ترنم رفتار کنه... سیاوش همیشه میگه آلاگل قراره زنت بشه مسئله ای نیست به وسایلات دست بزنه یا بدون اجازه تو اتاقت بیاد ولی من تو کتم نمیره... شاید چون ترنم هیچوقت از این کارا نمیکرد...
با صدای باز شدن در از فکر بیرون میام
زیر لب زمزمه میکنم: نه مثله اینکه این دختره نمیخواد ادم بشه
آروم سرش رو داخل میاره و با دیدن چشمهای باز من با خجالت میگه: در زدم ولی جواب ندادی وا.......
چنان با خشم نگاش میکنم که حرف تو دهنش میمونه
با عصبانیت از روی تخت بلند میشم... آلاگل با یه لیوان اب پرتغال با ناراحتی وارد اتاق میشه و در رو به آرومی پشت سرش میبنده
با حرص میگم: وقتی جواب نمیدم یعنی حوصله ندارم
با لحن غمگینی میگه: مامان سارا گفت برات آب پرتغال بیارم
پوزخندی میزنم
-حالا که آوردی بذار رو میز شرت رو کم کن
دوباره اشکاش روون میشن
با داد میگم: آلاگل گم شو بیرون... من الان حوصله ی خودم رو ندارم تو باز اومدی گریه و زاری برای من راه انداختی
با غصه به سمت میزم میره و آب پرتغال رو روی میز میاره
بعد با چشمهای غمگینش بهم خیره میشه و با بغض میگه: خیلی بدی سروش
نمیدونم چرا اینقدر از سنگ شدم... حس میکنم با وارد کردن آلاگل به زندگیم بدجور ترنمم رو عذاب دادم... دلم میخواد همه ی حرصم رو سر یه نفر خالی کنم و چه کسی بهتر از آلاگل
-مجبور نیستی تحمل کنی... از اول هم بهت گفتم من همین هستم... خودت قبول کردی... بهت گفتم فقط و فقط به اصرار خونوادم اومدم
آلاگل: ولی قرار نبود شخصیتم رو زیر سوال ببری... تو روزی هزار بار من خرد میکنی... جلوی خونوادت یه طرفداری از من نکردی... زن عموت میگه سروش علاقه چندانی به آلاگل نداره اونوقت تو به جای اینکه حرفش رو تکذیب کنی از ترنم طرفداری میکنی... از کسی که یه روزی بهت خیانت کرد و الان هم مرده و زیر.......
با خشم به طرفش میرمو چنان سیلی محکمی بهش میزنم که حرف زدن از یادش میره
بهت زده بهم خیره میشه
-یادت باشه بهت حق نمیدم در مورد ترنم بد بگی
با چشمای اشکیش تو چشمام زل میزنه... خدایا ایکاش زودتر گورش رو گم کنه... میترسم یه بلایی سرش بیارم... با حرص چنگی به موهام میزنمو سعی میکنم یه خورده ملایمتر حرف بزنم... نمیخواستم بهش سیلی بزنم... قتی در مورد ترنم بد گفت کنترام رو از دست دادم
- آلاگل بهتره بری... الان شرای........
وسط حرفم میپره و با داد میگه: ازت متنفرم... خیلی خیلی خودخواهی... حیف من که همه ی عشقم رو به پای تو میریزم فکر کردی نفهمیدم رفتی سر خاک ترنم... یعنی تا این حد من رو احمق فرض کردی... حالم ازت بهم میخ........
با عصبانیت لیوان آب پرتغال رو از روی میز برمیدارمو به سمت دیوار پرت میکنم... لیوان هزار تیکه میشه و آلاگل هم حرف زدن رو از یاد میبره
بلندتر از اون فریاد میزنم: به جهنم... به جهنم که ازم متنفری... فقط از این اتاق گمشو بیرون
بعد از هر دعوا خانم میگه از من متنفره ولی بعد از یه مدت دوباره برمیگرده و عذابم میده
تو همین موقع در اتاق به شدت باز میشه.. اشکان و سیاوش و بابا با نگرانی وارد اتاق میشن و با دیدن اثر انگشتهای من روی صورت آلاگل و لیوان خرد شکسته شده همه چیز دستگیرشون میشه
بابا با عصبانیت میگه: سروش هیچ معلوم...........
منتظر ادامه ی حرفاش نمیشم... به سوئیچ ماشینم که روی میزمه چنگ میزنمو بدون توجه به مهمونهایی که جلوی در اتاق جمع شدن از اتاق خارج میشم...


شانس آوردم آخرین باری که اومدم اینجا ماشینم رو اینجا گذاشتم وگرنه معلوم نبود الان باید چیکار بکنم... اون یکی ماشین هم که کلا گم و گور شد...
صدای گریه های سها و مامان بدجور رو اعصابمه... فریادهای بابا هم اعصابم رو تحریک کرده... با قدمهای بلند خودم رو به ماشین میرسونمو پشت فرمون میشینم... در رو با ریموت باز میکنم و بدون توجه به اشکان و سیاوش که به سمت من میان ماشین رو روشن میکنم... بعد از مکثی چند ثانیه ای ماشین رو به حرکت در میارمو به سرعت از خونه خارج میشم
برام مهم نیست کجا میرم... چرا میرم... فقط دلم میخواد از این خونه و از آدماش دور بشم... بعد از ده دقیقه چرخیدن بی هدف توی خیابونا ماشینم رو یه گوشه پارک میکنمو سرم رو روی فرمون میذارم... چشمام رو میبندمو سعی میکنم آروم باشم
ترنم: سروش
-هوم؟
ترنم: سروش
-چیه؟
ترنم: شد یه بار من صدات کنم بگی جونم خانمی؟ بگو قربونت برم
-کمتر واسه ی خودت نوشابه باز کن... حرفت رو بزن
ترنم: اه... اه... مرد هم اینقدر بی احساس
-برو بابا
ترنم: حیف که دوستت دارم وگرنه.........
-وگرنه چی؟
ترنم: وگرنه تا ده دقیقه باهات حرف نمیزدم
-واقعا؟
ترنم: اوهوم
-جان من دوستم نداشته باش
ترنم: ســـــروش
-مگه دروغ میگم... سرم رو خوردی... از وقتی تو ماشین نشستیم یکسره داری حرف میزنی... به گوشای من استراحت نمیدی لااقل به اون فک خودت یه استراحتی بده
ترنم: ســــــروش
-باشه بابا بنده غلط کردم شما به ادامه ی فک زدنتون بپردازین
ترنم: ساکت... اگه نمیگفتی هم خودم میدونستم
-اونوقت چی رو؟
ترنم: که غلط کردی
-تــرنم
ترنم: چیه بابا... خوبه خودت هم قبول داری
-باز من بهت رو دادم پررو شدی
سرم رو از روی فرمون برمیدارمو چشمام رو به آرومی باز میکنم
-خانمی خیلی دلتنگتم... هنوز هم باورم نمیشه واسه ی همیشه رفته باشی
4 سال با نبودنش انس گرفتم... اما دلتنگیهام رو با دیدارهای دورادور برطرف میکردم
زمزمه وار میگم: الان چه جوری دلتنگیهام رو برطرف کنم... با دیدن سنگ قبری که بیشتر داغ دلم رو تازه میکنه؟ یا با خاطرات گذشته که بیشتر از همیشه دلتنگم میکنه؟
نگاهم رو به بیرون میدوزم... بارون به شدت میباره
لبخند تلخی رو لبام میشینه
ترنم: سروش میشه بریم قدم بزنیم؟
-نه
ترنم: سروشی
-راه نداره... پس اصرار بیخود نکن
ترنم: موش موشیه من
-ترنم هزار بار گفتم اینجوری صدام نکن
ترنم: چرا موش موشی؟
-ترنــــــم
ترنم: جونم اقا موشه... زیاد شیطونی نکن میگم پیشی بیاد تو رو بخوره ها
-از دست تو
ترنم: آقایی یه چیز بگم؟
-مثلا داری اجازه میگیری؟
ترنم: اوهوم
-من که چه اجازه بدم چه اجازه ندم بالاخره کار خودت رو میکنی بگو ببینم چی میخوای بگی
ترنم: میخوام بگم بریم زیر بارون قدم بزنیم
-ترنـــــــــم
ترنم:جــــونم
-وای وای وای... امان از دست تو... میگم نه... سرما میخوری... آخرین بار یادت نیست چی شد؟
ترنم: نه مگه چی شد؟
-ترنم یه کاری نکن عصبانی بشما
ترنم: آقایی
-خر نمیشم... اصرار بیخود نکن
با ضربه هایی که به شیشه ی ماشین میخوره به خودم میام
با دیدن مامور شیشه رو پایین میکشم
-سلام اقا... مشکلی پیش اومده
مامور:سلام... اینجا پارک ممنوعه... حرکت کنید
با کلافگی سری تکون میدمو زیر لب باشه ای رو زمزمه میکنم
ماشین رو روشن میکنمو اون رو به حرکت در میارم... نمیدونم کجا برم.. چیکار کنم... حوصله ی هیچکس رو ندارم... حتی حوصله ی آپارتمان خودم رو هم ندارم... میدونم همینکه پام به آپارتمان برسه همه ی خونوادم به اونجا هجوم میارن
پام رو روی پدال گاز میذارمو با بیشترین سرعت مسیر خارج از شهر رو در پیش میگیرم
میخوام دور بشم... از این شهر... از این آدما... از این خاطره ها... از همه چیز و از همه کس.... فقط میخوام دور بشم
فصل بیستم
یه هفته از اون روز که بدترین خبر عمرم رو شنیدم میگذره... ثانیه ثانیه ی این هفته به اندازه ی قرنی برای من گذشت... میخواستم تنها باشم تا آرومتر بشم اما این تنهایی هم هیچ بهبودی در حال و روز خرابم نداشته... دارم برمیگردم...خیر سرم بعد از اینکه خودم رو با کلی داد و فریاد خالی کردم به شمال رفتم تا آروم بشم اما نه تنها آروم نشدم بلکه بیشتر خاطره های گذشته تو ذهنم زنده شدن... انگار بدون ترنم دیگه آرامشی هم وجود نداره... تو این هفته نه با خونوادم تماسی گرفتم نه بهشون اطلاع دادم کجا هستم... حوصله ی دلسوزی و نصیحت رو نداشتم...
دلتنگم... فقط دلم ترنم رو میخواد... چقدر عجیبه که بعد از گذشت دو هفته هیچ چیز درست نشده... به ای اینکه یه خورده آروم بشم حالم بدتر هم شده
نمیدونم برگشتم چچقدر طول کشید... فقط وقتی به خودم اومدم دوباره خودم رو تو این شهر دیدم... تو این شهر دودگرفته که پر شده از خاطرات کسی که دیگه نیست... ترجیح میدم به آپارتمان خودم برم
تازه یاد کلید میفتم... اخمام تو هم میره
یکی از کلیدهای آپارتمان تو جیبم بود که اون عوضیا جیبم رو خالی کردن یکی هم تو خونه ی پدریم....
لبخندی رو لبم میشینه
-نه... تو خونه ی پدریم نبود... تو شرکت بود... روز آخر که کلید رو تو خونه جا گذاشته بودم مجبور شدم برم خونه ی پدریم بعد هم چون حوصله ی رانندگی نداشتم کلید خونه رو برداشتم و سیاوش من رو به خونه رسوند... هم ماشین تو خونه ی بابا موند هم کلید تو دست من موند که من هم اون رو توی شرکت گذاشتم... با یاد آوری شرکت و اتفاقی که در نزدیکی شرکت برای ترنم افتاد لبخند رو لبم خشک میشه... دوباره ته دلم پر از غصه میشه... با ناراحتی ماشین رو به سمت شرکت میرونم و بی توجه یه اطراف به خاطرات گذشته فکر میکنم


بعد از نیم ساعت با همون حال و روز خراب به شرکت میرسم... ماشین رو یه گوشه پارک میکنمو از ماشین پیاده میشم... با دلی پر از حسرت و افسوس به سمت شرکتی حرکت میکنم که یه روز ترنم رو مجبور به کار کردن در اون کردم... گذشته ای که فقط و فقط آزارم میده...
آهی میکشمو نگاهی به اطراف میندازم...این خیابون، این پیاده رو، این شرکت، همه و همه من رو یاد ترنم میندازن... ترنمی که میخوام باور کنم نیست ولی هنوز ته دلم میگم شاید باشه... شاید دروغ باشه... شاید اون قبر ترنم نباشه
چقدر سخته واقعیت رو با چشمات ببینی ولی باز انکارش کنی و سخت تر از انکار اینه که ته دلت بدونی همه چیز واقعیته... بدونی انکار فایده نداره... بدونی عشقت رفته... بدونی همه چیز تموم شده... بدونی همه ی دنیات به آخر رسیده... آخ که چه سخته بودن در عین نبودن... ایکاش بود... حداقل ایکاش بود تا من در به در دنبالش میگشتم... در اون صورت حداقل امید به زنده بودنش داشتم اما الان چی؟..... الان هیچ امیدی ندارم... هیچی... تا عمر دارم باید با خاطره هاش سر کنم... با خاطره هایی که بعد از 4 سال هنوز کمرنگ نشدن
با رسیدن به آسانسور با کاغذی که روی آسانسور چسبیده شده مواجه میشم...«خراب است»
-لعنتی... این آسانسور لعنتی هم که همیشه خرابه
با حرص لگدی به در آسانسور میزنمو راه پله ها رو در پیش میگیرم
با رسیدن به طبقه ی موردنظر به سمت اتاق منشی حرکت میکنم... حوصله ی این شرکت و خاطراتش رو ندارم... فقط میخوام کلید رو بردارمو برم... با اینکه موندگاری ترنم در این شرکت فقط دو روز بود ولی تحمل این شرکت رو بدون ترنم ندارم... با چند گام بلند خودم رو به اتاق میرسونمو به شدت در رو باز میکنم...
منشی بیچاره با ترس سرش رو بالا میاره و با دیدن من بهت زده بهم خیره میشه... هر چند بدبخت حق داره... کی فکرش رو میکرد من، سروش راستین یه روز با این ریخت و قیافه تو شرکت خودم راه برم... با لباسهایی که توی یه هفته عوض نشده... با صورتی اصلاح نشده... با موهایی بهم ریخته... واقعا کی فکرش رو میکرد که یه روز به این فلاکت بیفتمو اصلا هم برام مهم نباشه که دیگران در مورد من چه فکری کنند...
با اعصابی داغون میگم: چیه آدم ندیدی؟
میدونم از لحن حرف زدنم متعجبه
تازه به خود میادو از جاش بلند میشه.. خبر داره نباید عصبیم بکنه... در حالت عادی که عصبانی بشم کسی حریفم نمیشه چه برسه به الان که دیگه هیچی حالیم نیست
با ترس میگه: ببخشید آقای راستین فکر نمیکردم امروز به شرکت سر بزنید
همونجور که با بی حوصلگی نگاهی به ساعت شرکت میندازم میگم: نکنه باید برای اومدن به شرکت خودم هم از جنابعالی اجازه بگیرم
... ساعت شش و نیمه...
نگام رو از ساعت میگیرم... بیچاره از این همه بدخلقی من کپ کرده
منشی:نه... نه آقای راستین من قصد جسارت نداشتم راستش آقای سعادت گفته بودن یه ماهی باید استراحت کنید
اخمام تو هم میره
با دیدن اخم من حرف تو دهنش میمونه
- اشکان کی اینجا اومد؟
منشی: این روزا که شما نبودین با آقا سیاوش میومدن و به کارای عقب افتاده رسیدگی میکردن...البته یه هفته ای هست که پیداشون نیست هم اومدن شب آخر آقا سیاوش تماس گرفتن که مشکلی پیش اومده واسه ی همین زودتر از همیشه برگشتن... چند تا از کارای نیمه تمم رو هم دادن من انجام ب..........
پس اشکان به کارای شرکت میرسید... سری تکون میدمو بی حوصله میپرم وسط حرفش
-میتونی بری... همیشه راس ساعت 6 کار رو تعطیل کن... خوشم نمیاد بیشتر از 6 کسی تو شرکت باشه
منشی: چشم
نگامو ازش میگیرمو به سمت اتاقم میرم
منشی: ببخشید آقای راستین؟
با حرص به طرفش میچرخمو منتظر نگاش میکنم
منشی: آقایی براتون یه جعبه آورده بودن
متعجب نگاش میکنم و میگم: کی؟
منشی: نمیدونم... هر چی پرسیدم جواب ندادن... گفتن خودتون میدونید جعبه از طرف کیه؟
-جعبه کجاست؟
منشی: روی میزتون گذاشتم
سری تکون میدمو با سرعت خودم رو به در اتاقم میرسونم
یعنی کار کی میتونه باشه
در رو باز میکنمو وارد اتاقم میشم... با دیدن یه جعبه ی بزرگ روی میزم بیشتر تو فکر میرم... اصلا فراموش کردم واسه ی چی به شرکت اومدم... در رو پشت سرم میبندمو از داخل قفلش میکنم
خودم رو به میز میرسونم با دیدن نوشته ی روی جعبه سرجام خشکم میزنه
-ترنم

دیدی آنرا که تو خواندی به جهان یار ترین، سیـ ـنه را ساختی از عشقش سر شارترین، آنکه می گفت منم بهر تو غمخوار ترین، چه دل آزار شد آخر،چه دل آزار ترین . . .

دستام مشت میشه... خط ترنمه... شک ندارم... گوشه ی جعبه با خط ریزی نوشته شده

این روزها ساکت که بمانی، می رود به حساب جواب نداشتنت، عمرا اگر بفهمند داری جان میکنی، تا احترامشان را نگه داری …..
بغض بدی تو گلوم میشینه.... دستای لرزونم رو به سمت جعبه میبرمو سرش رو باز میکنم... با دیدن محتویات داخل جعبه آه از نهادم بلند میشه

باورم نمیشه... تمام اون هدیه ها... تمام اون خاطرات... تمام اون یادگاریها داخل جعبه باشن...
حالم افتضاحه... دستم رو به میز میگیرم تا پخش زمین نشم... تا نیفتم... تا از این بیشتر خرد نشم... تک تک اون لحظه ها جلوی چشمام جون میگیرن
هدیه دادنها... هدیه گرفتنها... قرارهای روزانه... حرف زدنهای شبانه... دعواهای هفتگی... آشتی های ثانیه ای...
منی که ادعای عاشقی میکردم همه ی یادگاریهای مربوط به ترنم رو دور ریخته بودم ولی ترنمی که از نظر همه خائن بود تمام یادگاریهای من رو حفظ کرده بود... خاطرات اون روزا رو تا آخرین لحظه برای خودش زنده نگه داشت... به سختی جعبه رو برمیدارم... اون رو روی زمین میذارم خودم هم روی زمین میشینمو به میز تکیه میدم... به تک تک یادگاریها زل میزنم و صدای شکستن قلبم رو بیشتر و بیشتر میشنوم
چقدر هوای این اتاق سنگین به نظر میرسه
چشمم به آخرین یادگاری میفته... آخرین چیزی که براش خریده بودم... دفترچه ی کوچولویی که گوشه ی جعبه افتاده دلم رو به درد میاره ... اون روزای دور چقدر نزدیک به نظر میرسن...
صدای ترنم تو گوشم میپیچه
ترنم: سروش... سروش... سروش... اونجا رو نگاه کن
سروش: دیگه چی میخوای خانم خانما؟... اومدی خرید عید کنی یا کل بازار رو جمع کنی و با خودت به خونه ببری
ترنم: آقایی این یکی دیگه آخرشه
-تو اگه بیای تو خونه زندگیه من، دو روزه ورشکست میشم
ترنم:چشمم روشن... خونه ی تو کجا بود.. باید بگی خونه ی ما
سروش: باشه بابا... چرا چشمات رو اونجوری میکنی خونه ی ما... خوبه؟...
ترنم: اوهوم
-تا یه چیز دیگه هم بهت بدهکار نشدم بگو دیگه چی میخوای؟
ترنم: سروشی ساکت باش و مثله یه شوهر خوب برو اون دفترچه کوچولو رو که کنار اون مدادرنگیه برام بخر
سروش: ترنم... مگه بچه ای؟
ترنم: ســــروش
دستم رو به سمت دفترچه دراز میکنم... به آرومی دفترچه رو برمیدارمو به جلدش خیره میشم
با دیدن نوشته ها لبخند تلخی رو لبم میشینه
ترنم: سروش
-هوم
ترنم: بیا از این به بعد یه کار قشنگ انجام بدیم
-وای ترنم بیخیال من شو... من نیستم
ترنم: من که هنوز نگفتم
-میشناسمت دیگه... باز هم میخوای یکی از اون کارای مسخره رو شروع کنی من بدبخت رو هم مجبور کنی باهات همکاری کنم
ترنم: سروش باز شروع کردی؟ یه کار نکن باهات قهر کنم تا ده دقیقه هم باهات حرف نزنم
-دیوونه
ترنم: نه مثله اینکه خوشت اومد حالا که اینطور ش........
-بابا من بگم غلط کردم تو راضی میشی؟
ترنم: بذار یه خورده فکر کنم؟
-ترنــم
ترنم: چیه؟ وقتی داری اذیتم میکنی باید فکر اینجاهاش هم باشی
-خیلی پررویی ترنم... خیلی
ترنم: به پای شما که نمیرسم
-حرفتو میگی یا برم؟
ترنم: از بس حرف زدی یادم رفت
-خوب خدا رو شکر... مثل اینکه قسمت نبود امروز گرفتار......
ترنم: ســــروش
-چته بچه؟ سکته کردم
ترنم: یادم اومد
-شانس ندارم که... بگو ببینم باز چه خوابی برام دیدی؟
ترنم: ببین سروش....
-دارم میبینم
ترنم: سروش
-هوم؟
ترنم: نپر وسط حرفم
-انگار داره چی میگه ها... زودتر بگو دیرم شد
ترنم: بی ذوق... اصلا بهت نمیگم
-ای بابا.. ترنم بگو خودمو خودت رو خلاص کن دیگه
ترنم:باشه حالا که زیاد اصرار میکنی دلت رو نمیشکنمو میگم میخواستم بگم از این به بعد اس ام اسای قشنگی که بهمون میرسه و تو این دفترچه یادداشت کنیم ولی از اونجایی که اذیتم کردی تصمیم گرفتم خودم تنهایی این کار رو انجام بدم
-چه بهتر... من هم میرم به کار و زندگیم میرسم
ترنم: ســــروش خیلی بدی... الان باید منت کشی کنی
-مگه دیوونه ام... تازه اینجوری به نفع من هم هست
دفترچه رو باز میکنمو به صفحه ی اولش خیره میشم...
قطره های خشک شده اشک بر روی صفحه نشون از گریه های ترنم داره...
با بغض شروع به خوندن میکنم:
« سکوت و خلوت و بغض شبانه
چه دلگیر است بی تو حجم خانه
تو رفتی و دلی دارم که هر دم
برای گریه می گیرد بهانه»
دفترچه رو میبندم... تحمل خوندن ندارم... عجیب دلتنگشم... به میز ترنم خیره میشم... به یاد آخرین روز میفتم... آخرین روزی که ترنم اینجا بود... آخرین روزی که تا حد مرگ روی سرش کار ریختم... ولی نه برای تنبیه... نه برای مجازات... نه برای اذیت... برای بیشتر بودنش... برای بیشتر دیدنش... کی فکرش رو میکرد اون روز آخرین روز بودنش باشه...
یاد اون شب میفتم یاد شبی که هر دو اسیر دست اون عوضیا بودیم... شبی که بعد از مدتها در آغوشم بود
به سختی از روی زمین بلند میشمو به سمت میزی میرم که ترنم دو روز پشت اون نشست و به ترجمه کردن متونی که برای دو هفته ی بعد بود پرداخت
زیر لب زمزمه میکنم: چقدر اذیتت کردم خانمی... چقدر اذیتت کردم
هنوز هم اون خستگی ها... اون خمیازه ها... اون صورت کتک خورده رو به یاد دارم
به آرومی دستی به میز مرتبش میکشم... همه چی سر جای خودشه
یعنی توی خونه هم کتکش میزدن... اون روز که برای امضای قرارداد اومده بود چقدر داغون بود... بعد از مدتها دلم براش آتیش گرفته بود... اما با جوابی که بهم داد باعث شد باز هم به غرورم فکر کنم
-ایکاش غرورش رو نمیشکستم
هر چقدر هم که مقصر بود مطمئنم در اون حدی نبود که بنظر میرسید... مطمئنم ترنم گناهکار نیست... شاید چند تا اشتباهات کوچیک کرده باشه ولی مطمئنم لحظه ای که داشت از من جدا میشد عاشقم بود... مطمئنم
آهی میکشمو نگاهی به کاغذهای مرتب شده ی میزش میندازم... چشمم به یه گوشی در گوشه ی میز میفته
با بی تفاوتی نگاهم رو از گوشیه روی میز میگیرم... چقدر دیر به این اطمینان رسیدم... شاید اگه اون چهار سال بهش فرصت میدادم همون روزا همه چیز بهم ثابت میشد... بعد از 4 سال با دیدنش با برخوردش با رفتاراش فقط و فقط به عشق میرسیدم
چند قدمی از میز ترنم دور میشم که یهو سرجام متوقف میشم
« گوشیم رو جا گذاشته بودم.... گوشیم رو جا گذاشته بودم... گوشیم رو جا گذاشته بودم اومدم بردارم »
حرف ترنم تو ذهنم تکرار میشه... باورم نمیشه
با سرعت به سمت میز هجوم میبرمو به گوشی چنگ میزنم...

اصلا یادم نبود ترنم گوشیش رو تو شرکت جا گذاشته بود... نگاهی به گوشی میندازم... خاموشه... نمیدونم چیکار کنم... شارژر خودم هم به این گوشی نمیخوره...
متفکر به گوشی خیره میشم... بعد از چند لحظه فکر تازه یاد منشیم میفتم... شارژر گوشی اون باید به گوشی ترنم بخوره
با قدمهای بلند به سمت در میرمو کلید رو توی قفل میچرخونم... در رو باز میکنمو توی دلم دعا میکنم مثله همیشه شارژرش رو توی شرکت گاشته باشه... اکثر اوقات شارژرش رو تو شرکت میاره... از اونجایی که گوشیش زود باتری تموم میکنه و همیشه هم شرکته شارژرش بیست و چهار ساعته به برق وصله
با دیدن شارژر که همینور به پریز وصله لبخندی رو لبام میشینه... طبق معمول یادش رفت از پریز در بیاره... شارژر رو به گوشی وصل میکنمو گوشی رو روشن میکنم...
با روشن شدن صفحه ی گوشی لبخند رو لبام خشک میشه... لعنتی رمز میخواد
با ناراحتی نگاهی به گوشی و نگاهی به اطراف میندازم... نمیدونم باید چیکار کنم... بدجور کلافه ام... برای کمک به ترنم باید از همه چیز اطلاع داشته باشم
صدای کسی رو در درونم میشنوم که میگه: مطمئنی برای کمک به ترنمه؟
واقعا نمیدونم چی میخوام... نمیدونم چرا دلم میخواد توی گذشته ها سرک بکشمو به همه ی اون چیزهایی که ترنم میدونست برسم... حس میکنم خیلی جاها کم گذاشتم... حس میکنم حتی اگه ترنم گناهکارترین هم بود باید بیشتر از این تلاش میکردم... حرفای منصور نشون از بیگناهی ترنم میداد...
« مگه اون روز وقتی برادرم به ترنم و خواهرش التماس میکرد کسی حرف دل برادرم رو شنید»
اما تا چه حد؟... واقعا ترنم تا چه حد بیگناه بود؟ برای فهمیدنش باید از خوده ترنم شروع کنم و چه سخته بخوام از کسی شروع کنم که نیست و سخت تر از همه اینه که اون کسی که نیست با نبودنش بدجور ته دلت رو خالی کنه
با صدای زنگ تلفن از فکر بیرون میام... بدون اینکه توجهی به تلفن داشته باشم شارژر رو از پریز جدا میکنم... باید شارژر رو خونه ببرم تا بتونم گوشی رو شارژ کنم... شاید تونستم رمز رو پیدا کنم... به اتاقم برمیگردمو به سمت جعبه میرم... جعبه رو از روی زمین برمیدارمو روی میز میذارم.. شارژر رو روی جعبه میارمو وشی رو تو جیب شلوارم فرو میکنم... صدای زنگ تلفن قطع میشه...
زیر لب زمزمه میکنم: یعنی کار کی میتونه باشه؟
حرف منشی رو به یاد میارم
« یه آقایی براتون یه جعبه آورده بودن»
با اون حرفایی که اون روز جلوی در خونه ی پدری ترنم در مورد ازدواج و همچنین مادر ترنم شنیدم و همینطور با توجه به حرفایی که در مورد خاکسپاری ترنم توسط سیاوش گفته شده فقط دو نفر میتونستن این جعبه رو برام بفرستن... یا پدر ترنم یا طاهر
زمزمه وار میگم: یعنی کار کدومشونه؟
واقعا نمیفهمم هدفشون از این کار چی بوده؟... شاید هم کار هر دو تاشونه... از این همه بلاتکلیفی و سردرگمی بیزارم... متنفرم از اینکه یه جا بشینمو به این فکر کنم چرا کاری رو که میتونستم در گشته به راحتی انجام بدم الان باید با چنین مصیبتی به سرانام برسونم... حالم از خودمو غرورم بهم میخوره.. با خشم مشتی به میز میکوبمو با فریاد میگم: لعنت به من
ترنم مرده و قاتلش با خیال راحت داره تو خیابونا میچرخه اونوقت من تازه میخوام بفهمم ماجرای 4 سال پیش چی بود؟.. تازه میخوام از احساس ترنم سر در بیارم... بدبخت تر از من هم تو این دنیا پیدا میشه؟
هر لحظه به جای اینکه به جواب سوالام برسم بیشتر به بن بست بر میخورم... ثانیه به ثانیه که میگذره یه سوال جدید به سوالا و ابهامات ذهنی من اضافه میشه
با خشم به پشت میز میرمو روی صندلی میشینم... دوباره صدای زنگ تلفن بلند میشه... با خشم.. گوشی رو برمیدارمو دوباره میذارم... حوصله ی هیچکس رو ندارم...
باید برای یکیشون زنگ بزنم... باید بفهمم چرا این جعبه رو برام فرستادن... اما کدومشون... طاهر یا پدر ترنم؟
اصلا اگه کار هیچکدومشون نباشه چی؟... اگه کار طاهر و پدر ترنم نیست پس کار کی میتونه باشه؟
-نمیدونم... واقعا نمیدونم... واقعا نمیدونم چیکار باید کنم؟
برای فهمیدن گذشته هم که شده باید با خونواده ی ترنم حرف بزنم و تنها کسایی که الان میتونم رو کمکشون حساب کنم طاهر و پدر ترنم هستن
با یادآوری ماجرای نامزدی دختر خاله ی ترنم صورتم سرخ میشه... روم نمیشه با طاهر حرف بزنم تنها کسی که میتونم رو کمکش حساب کنم پدرجونه
-بهترین فکر همینه
کشوی میز رو باز میکنمو دنبال دفترچه ی تلفنم میگردم... بعد از یه خورده گشتن لا به لای برگه ها پیداش میکنم... سریع قسمت م رو باز میکنمو دنبال مهرپرور میگردم...
مهدی پور... مهرآریا... مهرپرور
دستم به سمت گوشی میره... ولی باز شک و تردید به دلم میفته... نکنه طاهر حرفی از اون شب زده باشه
چشمامو میبندمو با حرص نفسمو بیرون میدم... بالاخره تو یه تصمیم آنی دلم رو به دریا میزنمو گوشی رو برمیدارم... شماره ی پدر ترنم رو میگیرم... بعد از چند لحظه صدای زنی رو میشنوم که میگه: «دستگاه مشترک موردنظر خاموش میباشد»
با ناامیدی گوشی رو محکم روی تلفن میکوبم و با ناراحتی به اسم طاهر و طاها که در پایین اسم پدرجون نوشته شده خیره میشم
سرمو ین دستام میگیرمو با ناامیدی مینالم
-خدایا چیکار کنم...
یه نگاه به شماره ی طاهر و یه نگاه به گوشی تلفن میندازم... چاره ای برام نمونده... احساس پسربچه های 18 ساله ای رو دارم که از ترس اشتباهشون جرات مقابله با پدرشون رو ندارن
بعد از کلی فکر کردن به ناچار گوشی رو برمیدارمو با دستهایی لرزون شماره ی طاهر رو میرم
با اولین بوقی که میخوره پشیمون میشم میخوام تماس رو قطع کنم که با شنیدن صدای خسته ی طاهر پشیمون میشم
طاهر: بله
با صدایی که به زور شنیده میشه میگم: طاهر
بعد از چند لحظه مکث صدای پوزخندش رو میشنوم
طاهر: پس بالاخره اون یادگاریها به دستت رسید؟
پس کار طاهر بود
بدون اینکه منتظر جوابی از جانب من باشه ادامه میده: وقتی اون یادگاریها رو تو اتاقش دیدم میخواستم همه رو دور بریزم... اما اخرین لحظه پشیمون شدم... اگه قرار بود دور ریخته بشن خودش اونا رو میریخت... تصمیم گرفتم به صاحبش برگردونم... هر چند.......
وسط حرفش میپرم: طاهر باید ببینمت

طاهر: من علاقه ای ندارم کسی رو ببینم که یه روزی میخواست به خواهرم تجاوز کنه
نمیدونم چی باید بگم...
به زحمت دهنمو باز میکنم و میگم: طاهر هر کسی ممکنه اشتباه کنه
صداش پر از تمسخر میشه
طاهر: بله... کاملا درسته... ولی اشتباه تو باعث شد خواهر من روزای آخر عمرش رو به سختی بگذرونه... هیچ میدونستی که کلی عکس از اتفاق ته باغ برای ترنم ایمیل شده بود
بهت زده به میز ترنم خیره شدمو به حرفای طاهر گوش میدم
با صدایی که به زور شنیده میشه میگم: چی؟
طاهر: نمیدونستی؟
یاد اون شب میفتم که ترنم داشت برام از موضوع عکسا و ایمیلا حرف میزد ولی من با تمسخر بهش گفتم که انتظار داری حرفات رو باور کنم
-عکسا رو دیدی؟
آهی میکشه و میگه: آره
-به کسی هم گفتی؟
انگار فراموش کرده من سروشم... همون سروشی که اون شب داشت به خواهرش تجاوز میکرد... با لحن غمگینی که بیشتر شبیه درد و دل میمونه میگه مگه کسی هم باور میکرد؟... من خودم هم درست و حسابی باورش نداشتم
آهی میکشمو حق رو به طاهر میدم... چون خودم هم اون لحظه به ترنم اجازه ندادم درست و حسابی ماجرا رو تعریف کنه... تازه اون چیزایی رو هم که تعریف کرده بود به تمسخر گرفتم
-طاهر میدونم ترنم بیگناهه... یا حداقل اونجوری که به نظر میرسه گناهکار نیست
طاهر: فهمیدم... تا روزی که تو به هوش بیای هیچکدوم نمیدونستیم بین مرگ ترنم و بیهوشی تو رابطه ای وجود داره... ولی با به هوش اومدن تو تازه فهمیدیم ترنم خودکشی نکرده و کشته شده
-بدجور داغونم طاهر... مدام با خودم فکر میکنم یعنی ترنم واقعا دوستم داشت؟
طاهر: دیگه چه فرقی به حالت میکنه... تو که تا چند ماهه دیگه ازدواج میکنی... ترنم رفت لااقل تو زندگی کن
لحنش اونقدر غمگینه که دلم رو آتیش میزنه.... باورم نمیشه که این همون طاهره که اون روز ته باغ اونجور خشن با ترنم برخورد کرد
-طاهر اینجوری نگو... وقتی این حرفا رو میزنی بیشتر دلم میگیره
طاهر: سروش فراموشش کن... ترنم رو فراموش کن و به زندگیت برس... از این بیشتر خودت رو درگیر ترنم نکن... میدونی چرا اون شب زیر دست و پام لهت نکردم چون هنوز عشق رو تو چشمات میدیدم... خیلی برام سخت بود مثل چوب خشک اونجا واستمو کتکت نزنم... اما نزدم به حرمت گذشته ها... به حرمت عشقی که تو چشمات میدیدم.. به حرمت غرور شکسته ات... ولی نمیدونم چرا یه چیزی ته دلم رو بدجور سوزوند... اون هم اشکهای ترنم بود... نمیدونم چرا همیشه با همه ی گناهکار بودنش باز هم بیگناه به نظر میرسید... شب آخر از من خواست باورش کنم... هیچوقت فکرش رو نمیکردم که این طور غریب از دست بره... سروش این بار میخوام باورش کنم... تنهای تنها میخوام دنبال اثبات بیگناهی ترنم برم... ترنمی که یه روز التماسم میکرد تا باهام حرف بزنه... تا باهام از اون مدارکی که پیدا کرده بگه... یه چیزی مثله خوره داره از درون من رو میخوره... اون هم اینه که نکنه ترنم بیگناه باشه... نکنه گناهش به اون بزرگی که به نظر میرسه نباشه
-طاه........
وسط حرفم میپره و میگه: سروش رو حرف من حرف نزن... برو سراغ زندگیت... دیگه ترنمی نیست که بخوای برای بخشیدنش تلاش بکنی... تمام اون سالها حق رو به تو دادم تمام اون سالها... حتی اون شبی که میخواستی به ترنم تجاوز کنی با تموم خشمم باز هم حق رو به تو دادم... اما امشب حق رو به تو نمیدم... دیگه به خواهرم فکر نکن... دوست ندارم لعن و نفرینی پشت سر خواهرم باشه... تعریف نامزدت رو زیاد شنیدم بهتره به زندگیت برسی
ته دلم بدجور میسوزه
با ناله میگم: طاهر این طور نگو... به خدا بریدم... دیگه نمیتونم... من پشیمونم... این قدر حماقتم رو به رخم نکش
طاهر متعجب میگه: سروش حالت خوبه؟... چی داری میگی؟
-نه طاهر خوب نیستم... پشیمونم... آره طاهر پشیمونه پشیمون... پشیمونم از اینکه این بازی رو شروع کردم... پشیمونم که چرا به ترنم فرصت ندادم...دارم میگم دیگه نمیکشم... دوس دارم خودم رو از این زندگی خلاص کنم... الان دلم فقط و فقط ترنم رو میخواد... حتی اگه خائن باشه... حتی اگه گناهکار باشه... به خدا الان دیگه برام مهم نیست گذشته ی ترنم چی بود؟... تنها چیزی که برام مهمه ترنمه... ترنمی که پیشم نیست.... ترنمی که هر کار کنم پیشم برنمیگرده... ترنمی که زیر خروارها خاک خوابیده... طاهر از من نخواه فراموشش کنم... منی که توی 4 سال نتونستم فراموشش کنم تو این موقعیت از من چه انتظاری داری
طاهر: اما......
-میدونم اشتباه کردم ولی طاهر این فرصت رو از من نگیر... از این داغون ترم نکن... میخوام بفهمم موضوع چی بود؟... مطمئنم از خیلی چیزا بی خبرم
با حسرت میگه: ایکاش این حرفا رو یه خورده زودتر میگفتی... ایکاش... تو روزای آخر خیلی عذاب کشید... بابا میخواست مجبورش کنه ازدواج کنه
آه عمیقی میکشمو هیچی نمیگم... نمیگم که میدونم... نمیگم که همه ی حرفات رو شنیدم... نمیگم که خودت هم زود کوتاه اومدی... هیچی نمیگم چون خودم هم خیلی روزا زود کوتاه اومدم... مثله طاهر... مثله پدر ترنم... مثله همه اون کسایی که ترنم رو از خودشون طرد کردن
طاهر: برای یه نه گفتن کلی از پدرم کتک خورد... من احمق به خاطر پدر و مادرم حتی بهش یه سر نزدم... آره سروش منی که الان دارم باهات حرف میزنم با اینکه نگرانش بودم بخاطر دل مادرم بهش یه سر نزدم که ببینم زنده ست یا مرده؟... نگاه منتظرش رو احساس میکردم ولی باز پا رو دل خودم گذاشتم...
دلم از این همه مظلومیت ترنم به درد میاد
طاهر: سروش میخوام جبران کنم... جبران همه ی گذشته ها رو... به خدا اگه روزی بفهمم ترنم بیگناه بود و همه ی اون مدارک نقشه ای بیش نبوده... اون طرف رو پیدا میکنمو با دستای خودم خفش میکم...
- از چی میخوای شروع کنی
طاهر: از اتاقش شروع کردم ولی به هیچ چیز نرسیدم
سری به نشونه ی تاسف تکون میدم
- اوضاع خونه تون چه جوریه؟
طاهر: نپرس... خرابه خراب... اول که فکر میکردیم ترنم خودکشی کرده اوضاع بهتر بود اما با خبر کشته شدن ترنم بابا از حال رفت و راهی بیمارستان شد مامان هم که از اون روز تا الان بهت زده به یه جا خیره شده و هیچ حرفی نمیزنه... طاها مامان رو به خونه ی پدریش برده... تمام خونه بوی مرگ میده... من و طاها یه پامون بیمارستانه یه پامون خونه ی پدریه مادرم
- حال پدرت چطوره؟ بهتر شده؟
طاهر: نه بابا... بدتر شده که بهتر نشده... فکر همه رو یه چیز مشغول کرده... اون هم اینه که نکنه ترنم بیگناه باشه... مادرم هم حالش خیلی خرابه... موندم یه خورده حال پدر و مادرم بهتر بشه تا بتونم به دنبال مدرک درست و حسابی بگردم
ته دلم امیدوار میشم...
- طاهر یادته چهار سال قبل هم دقیقا همین وضع بود
مکثی میکنه و بعد از چند ثانیه میگه: آره... ولی با مرگ ترانه همه چیز خراب شد
- شاید هم اشتباه من و تو بود نباید زود کوتاه میومدیم
آهی میکشه
طاهر: شاید
فکری به ذهنم میرسه
-طاهر میتونم یه بار اتاق ترنم رو بینم... شاید تونستم یه چیز بدرد بخور پیدا کنم
طاهر: اما........

-خواهش میکنم طاهر... میدونم چیز زیادی ازت میخوام
وسط حرفم میپره
طاهر: سروش من بخاطر خودت میگم... من نمیخوام زندگیت دوباره بهم بریزه... ترنم که از دست رفت لااقل به این نامزدت فکر کن
با لحن غمگینی میگه: نذار این یکی هم از دست بره
-طاهر تو یکی درکم کن... خواهش میکنم تو یکی درکم کن... بیشتر از این ازت انتظار ندارم
طاهر: این روزا عجیب احساس تنهایی میکنم... بابام بیمارستان بستریه... مادرم هم کلمه ای حرف نمیزنه... طاها هم اسیر پدر و مادرمونه... با رفتن ترنم انگار آرامش هم از این خونه پرکشید... باورت میشه الان تو اتاق ترنم روی تختش دراز کشیدم...
تو دلم بهش غبطه میخورم...
طاهر: طاها پیش مامانه... بابا هم که بیمارستان بستریه... حوصله ی هیچ کس رو ندارم... تا الان هزار بار این اتاق رو زیر و رو کردم ولی هیچ چیز در مورد گذشته پیدا نکردم... تنها چیزی که از 4 سال پیش تو اتاقش بود همون یادگاریها بود
آهی میکشه و ادامه میده: باورم نمیشد تمام یادگاریهای تو رو نگه داره... نمیدونم کار درستی کردم یا نه... ته دلم راضی نمیشد اینجا بمونند و خاک بخورن... گفتم حداقل به کسی بدم که صاحب حقیقیه اوناست... اگه دوست داشتی بری.........
وسط حرفش میپرمو میگم: ممنون که بهم برگردوندی... هیچی از ترنم نداشتم... هیچی... حتی یه دونه عکس
طاهر: چقدر دنیای آدما عجیب شده.... توی که این همه حرف از عا.........
-نگو طاهر... خودم هم بهش فکر کردم
طاهر: سروش واقعا میخوای برای اثبات بیگناهی ترنم اقدام کنی؟
- شک نکن
طاهر: جواب خونواده ت رو چی میدی؟ از همه مهمتر جواب نامز.....
با بی حوصلگی میگم: طاهر تو رو خدا تمومش کن... الان تنها چیزی که برام مهمه فهمیدن حقیقت
طاهر: مثله همیشه کله شقی
-مثله خودت
طاهر: ترنم همیشه میگفت تو و سروش خیلی شبیه هم هستین
لبخند غمگینی رو لبام میشینه
-آره... به من هم زیاد میگفت ولی من میگفتم آخه من کجا و اون داداش گردن کلفتت کجا؟
طاهر: حالا که فکر میکنم میبینم حق داشت
با افسوس میگم: شاید خیلی جاها حق داشت و ما حقش رو ازش گرفتیم
طاهر: شاید آره شاید هم نه... هیچی نمیدونم... فردا صبح یه سر به خونمون بزن... هیچکس تو این خونه پیداش نمیشه... بیا همینجا و تو هم نگاهی به این اتاق بنداز... من که چیزی پیدا نکردم شاید تو به چیزی رسیدی...
-ممنون طاهر
طاهر: من ازت ممنونم... با این همه تنهایی و بی کسی وقتی یه نفر حرفت رو درک میکنه با خیال راحت تری میتونی تصمیم بگیری و اقدام کنی... با همه ی این حرفا باز هم میگم اگه فکر میکنی نامزد........
-طاهــر
طاهر: باشه... دیگه چیزی نمیگم... مطمئننا تصمیمت رو گرفتی... فردا راس ساعت 7 شرکت باش
-باشه... حتما
طاهر:فعلا کاری نداری رفیق؟
یاد گذشته میفتم... همیشه همینطور صدام میزد
-نه داداش... خداحافظ
طاهر: خداحافظ
لبخندی رو لبام میشینه... با شنیدن صدای بوق به خودم میام... گوشی رو سر جاش میذارم
چه حس خوبیه وقتی خودت رو تنهای تنها حس میکنی یه نفر پیدا بشه که دقیقا همون احساس تو رو داشته باشه...
صدای زنگ تلفن باعث میشه از فکر بیرون بیام
بدون توجه به زنگ تلفن از جام بلند میشمو کلید آپارتمانم رو از کشوی میز برمیدارم... نگاهی به جعبه ی یادگاریها میندازم... دستی روش میکشمو شارژر رو برمیدارم... به سمت در اتاقم حرکت میکنم... ولی نمیدونم چرا دلم طاقت نمیاره... چند قدم رفته رو برمیگردمو شارژر رو توی جعبه پرت میکنمو جعبه رو هم از روی میز بلند میکنم... بعد از چند لحظه مکث بالاخره از اتاق خارج میشم... از اونجایی که آسانسور خرابه مجبورم از پله ها برم و با داشتن جعبه کارم سخت تر میشه... همینطور که زیر لب غرغر میکنم به طبقه ی همکف میرسم
آروم آروم به سمت ماشینم میرمو در عقبش رو باز میکنم... جعبه رو روی صندلی عقب میذارمو خودم هم به سمت در راننده میرم... در رو باز میکنمو پشت فرمون میشینم... حس میکنم حف زدن با طاهر یه خورده آرومم کرده... هر چند فکر کردن به اینکه میتونم اتاق ترنم رو ببینم بیقرارم میکنه... چقدر مدیون طاهرم که بر خلاف بقیه درکم میکنه
با لبخند ماشین رو روشن میکنمو به سمت آپارتمان خودم میرونم

بی توجه به اطراف فقط ماشین رو میرونمو به ترنم فکر میکنم... به اینکه چه طوری باید بی ترنم سر کنم... اونقدر به ترنم فکر میکنم که خودم هم نمیفهمم کی به خونه میرسم... فقط وقتی که ماشین آلاگل رو جلوی آپارتمانم میبینم متوجه میشم که به کل بیچاره شدم
امان از دست این سیاوش که مجبورم کرد کلید خونمو به این دختره بدم... همون یه خورده آرامشی رو که با حرف زدن با طاهر به دست آورده بودم رو از دست دادم... پنج سال با ترنم نامزد بودم یه بار بی اجازه وارد اتاقم نشد چند ماه با این دختره نامزد کردم هر روز تو خونه و زندگیم پلاسه... کلافه سرم رو روی فرمون میذارمو از ته دل میگم: خدایا خودت خلاصم کن
نمیدونم چیکار باید کنم... حوصله ی ناز و عشوه هاش رو ندارم... حوصله ی مهربونی و دوستت دارمهاش رو ندارم... حوصله ی یه عاب وجدان دوباره رو ندارم... میدونم اگه الان ببینمش باز هم کنترلم رو از دست میدمو به جونش میفتم... با کلافگی ماشین رو روشن میکنم و اون رو به حرکت در میارم...
کلافه ی کلافه ام... حتی نمیدونم کجا باید برم
با بیحوصلگی پخش ماشین رو روشن میکنم... صدای خواننده تو ماشین میپیچه و دل بی تاب من رو بی تاب تر از همیشه میکنه... این چند روز فقط و فقط همین آهنگ رو گوش میدم...
تو به این معصومی تشنه لب ارومی
« من چیکار میتونم کنم وقتی باورم نداری ؟»
غرق عطر گلبرگ تو چقد خانومی
کودکانه غمگین بی بهانه شادی !
از سکوتت پیداست که پر از فریــــــــــــــادی
« سروش یه وقتایی هر روز سر راهت سبز میشدم تا بیگناهیمو بهت اثبات کنم اما الان دیگه آب از سرم گذاشته...»
همه هر روز اینجا از گلات رد میشن
آدمای خوبم این روزا بد میـــــــشن
« ایکاش این حرفا رو یه خورده زودتر میگفتی... ایکاش... تو روزای آخر خیلی عذاب کشید... بابا میخواست مجبورش کنه ازدواج کنه »
توی این دنیایی که برات زندونه
جای تو اینجا نیست جات توی گلدونه
« بعضی مواقع آرزو میکنم ایکاش تو به جای ترانه میرفتی »
خانمی دروغ گفتم...
با دستم فرمون ماشین رو فشار میدم
زمزمه وار میگم: ببخش خانمی... من رو ببخش... من هیچوقت آرزوی رفتنت رو نکردم
غرورم و ببخش حضـــــورم و ببخش
منم یه عــــــابرم عبورم و ببخش
« طوری حرف میزنی که انگار بیگناهکارترین آدم روی کره ی زمینی... اگه نمیشناختمت صد در صد گول رفتار مظلومانت رو میخورم »
تویی که اشک تو شبیه شبنمه
همیشه تو نگات یه حــــــس مبهمه
« هنوز هم منو نمیشناسی... ایکاش هیچوقت هم نشناسی »
همین لحظه همین ساعت همین امشب
که تاریکی همه شهر و به خود بـــــــرده
یه سایه تو تن دیوار این کوچس
تویی و یک سبد گلهای پژمــــــــرده
« اگه از شکستنم لذت میبری پس بهت میگم آره شکستم خیلی وقتا... لحظه به لحظه... ثانیه به ثانیه من رو شکوندنو باورم نکردن.. مثله تویی که امروز هم باورم نداری... امروزی که جلوی تو واستادم دستام خالیه خالیه... امروز هیچ چیز دیگه ای ندارم که بخوای از من بگیری »
همه دنیا به چشم تو همین کوچس
هوای هر شبت یلدایی و ســــــرده
کجاست اون ناجی افسانه ی دیروز؟
جوانمرد محله ما چه نــــــــامرده
«دنیای بدی شده مردا مردونگی رو تو زور و بازو میبینن ولی ایکاش میدونستن که مردونگی تو این چیزا نیست... بعضی موقع یه بچه ی 5 ساله با بخشیدنه یه شکلات به دوستش مردونگی میکنه و بعضی موقع یه مرد با زدن یه سیلی ناحق به گوش یه زن نامردی... چه قدر برام جالبه که بعضی موقع یه بچه ی 5 ساله از خیلی از مردایی که ادعای مردی دارن مردتره»
چـــــــــه نامرده . . . !
ته دلم خیلی میسوزه اون هم از حرفایی که یه روزی شنیدمو از کنارشون بی تفاوت گذشتم... ایکاش بیشتر فکر میکردم... ایکاش... پخش رو خاموش میکنم... نگاهی به اطراف میندازم... خودم رو نزدیک پارکی میبینم که خیلی روزا با ترنم به اینجا میومدیمو قدم میزدیم

فصل بیست و یکم
ماشین رو گوشه ای پارک میکنم و از ماشین پیاده میشم
احساس سرما میکنم... دستم رو تو جیب شلوارم فرو میکنمو به داخل پارک میرم... دختر پسرای جوون رو میبینم که کنار هم آروم آروم قدم میزنند و با لبخند با هم حرف میزنند... به سمت نیمکتها میرمو روی یکی شون میشینم... گوشی ترنم رو از جیبم در میارم و بهش خیره میشم... هیچی شارژ نداره فقط به خاطر همون چند دقیقه ای که به برق زدم روشن مونده... مطمئنم کمتر به 5 دقیقه نرسیده خاموش میشه
-یعنی رمزش چی میتونه باشه؟
تاریخ تولدش...
سریع شماره ها رو وارد میکنم...
-لعنتی اشتباهه
شماره شناسنامه اش
شماره رو به سرعت وارد میکنم باز هم میگه اشتباهه
با ناامیدی سری تکون میدم
سرمو بین دستام میگیرم
-خدایا یعنی چی میتونه باشه؟
فکرم به گذشته ها پر میکشه... به چندین سال قبل...
ترنم: سروش زودتر برو تو ایمیلم ببین مقاله رو برام فرستاده
سروش: یه لحظه صبر کن بذار به کار........
ترنم:ســـروش
سروش: ترنم چند بار بگم داد نزن... خوشم نمیاد
ترنم: سروش من امروز بعد از ظهر مقاله رو........
سروش: اه... نمیاری که... یه لحظه صبر کن
ترنم: تموم نشد
...
ترنم: سروش
....
ترنم:سر....
سروش:پسوردت رو بگو
ترنم: تاریخ تولد خودت رو دوبار پشت سر هم بار وارد کن
...
ترنم: چرا اینجوری نگام میکنی؟
سروش: چند بار بهت بگم وقتی میخوای پسورد بذاری یه چیز درست و حسابی انتخاب کن
ترنم: میخوای بگی تو درست و حسا......
سروش: ترنــم
ترنم: سروشی چیکار کنم که برام عزیزی... هر وقت میخوام رو یه چیز رمز بذارم از تو مایه میذارم... چون تنها کسی هستی که هیچوقت از یادم نمیره
سروش: امان از دست تو
با دستهایی لرزون تاریخ تولد خودم رو وارد میکنم
لبخند تلخی رو لبام میشینه
زیر لب زمزمه میکنم: ای کاش این بار هم به نصیحتم گوش نمیکردی
شماره شناسنامه ی خودم رو وارد میکنم باز هم میگه اشتباهه... تاریخ تولدم رو دوبار پشت سر هم وارد میکنم باز میگه اشتباهه
-لعنتی
بعد از چند بار اخطار برای نداشتن شارژ بالاخره گوشی خاموش میشه و من با ناراحتی به گوشیه خاموش شده ی توی دستم خیره میشم
با صدای دختری به خودم میام
دختر: قالت گذاشته؟
نگامو از گوشی میگیرمو با اخمهایی درهم به دختری نگاه میکنم که کنار من روی نیمکت نشسته
با جدیت میگم: یادم نمیاد بهت اجازه داده باشم اینجا بشینی
دختر: اوه... اوه... برو بابا... مگه نیمکت رو خریدی
-جنابعالی فکر کن آره
دختر: سندش رو رو کن ببینم
با پوزخند نگاهی بهش میندازمو گوشی رو داخل جیب شلوارم میذارم... با بی تفاوتی مسیر نگامو عوض میکنمو جوابش رو نمیدم
از ریخت و قیافش میخوره از این دختر خیابونی ها باشه
دختر: قهر کردی کوچولو
-خفه میشی یا خفت کنم
دختر: اینجور معلومه خیلی کفری هستی
-پس گورت رو گم کن تا کفری تر نشم
دختر: بابا... بیخیال... امشبو بچسب... مطمئن باش فردا برمیگرده
آهی میکشمو زمزمه وار میگم: ایکاش میشد
دختر: پس حدسم درسته... تیریپ تیریپه عاشقیه... بابا به خودم میگفتی دو سوته راهکار برات ارائه میکردم توپ... من تو این زمینه
با بی حوصلگی میگم: احتیاجی به راهکار جنابعالی نیست من خودم میدونم دارم چیکار میکنم؟
دختر: هر جور میلته ولی اگه کمک خواستی تعارف نکن
-اگه میخوای کمک کنی گورتو گم کن که این خودش بهترین کمکه
دختر: هی من هیچی نمیگ.........
با کلافگی از روی نیمکت بلند میشم... این روزا حتی اگه به کسی کار هم نداشته باشی باز هم این مردم دست از سرت برنمیدارن
با اعصابی داغون مسیر ماشین رو در پیش میگیرم
دختر: هوی... کجا؟... مثلا داشتم حرف میزدما
صدای قدمهاش رو پشت سرم میشنوم
دختر: بابا یه خورده ادب بد نیستا
صدای جیغ جیغوش بدجور رو اعصابمه... نگاهی به اطراف میندازم... این قسمت پارک خلوته... دوست دارم برگردم یه حال اساسی از این دختره بگیرم... ولی میبینم ارزشش رو نداره
دختر: بابا یه شب رو خوش بگذرون
از پارک خارج میشم... باورم نمیشه یه دختر تا این حد کنه باشه
دختر: بهت بد نمیگذره... مطمئن باش... خدا رو چی دیدی شاید مشتری شدی
دختره های این چنینی زیاد دیدم ولی تو عمرم مثله این دختر ندیده بودم... وقتی میبینی آدم حسابت نمیکنم دیگه چرا میای دنبالم... صد مرحمت به الاگل... یه لحظه از مقایسه ی آلاگل با این دختره ی کنه عذاب وجدان میگیرم... آلاگل کجا و این هرزه ی خیابونی کجا؟... درسته دوستش ندارم ولی حق ندارم اون رو با این دختره ی هرزه مقایسه کنم
به سمت ماشینم میرم
دختر: نه بابا... پس بگو چرا تحویل نمیگیری... کلاس ملاست بالاست
با تمسخر نگاش میکنمو در ماشین رو باز میکنم... با خونسردی پشت فرمون میشینمو بی توجه به دختره ی مردم آزار ماشین رو روشن میکنمو به سرعت از کنارش رد میشم

الان کجا برم؟
سردرگرم تو خیابونا میچرخم... حوصله ی آلاگل رو ندارم... دوست ندارم الان باهاش رو به رو بشم...
مسیر خونه ی اشکان رو در پیش میگیرم... بعد از یه ربع به جلوی خونه اش میرسم... ماشین رو گوشه ای پارک میکنمو به سمت در خونه میرم
-فقط امیدوارم نامزدش نباشه... حوصله ی حرفای رمانتیک و نگاه های عاشقونه ی این دو نفر رو ندارم
دستم رو روی زنگ میارمو یکسره فشار میدم
بعد از چند ثانیه صدای اشکان رو از پشت آیفون میشنوم
اشکان:چته باب.........
وسط حرفش میپرمو میگم: باز کن منم
چند لحظه ای مکث میکنه و میگه: سروش خودتی
با بی حوصلگی میگم: باز میکنی یا برم
در رو باز میکنه و من هم به سرعت وارد خونه میشمو با اعصابی داغون در رو پشت سرم میبندم
دست به جیب به سمت ساختمون خونش پیش میرم
یهو در ورودی باز میشه و اشکان با اخمایی درهم به طرف من میاد
همین که به من میرسه با داد میگه: هیچ معلومه کدوم گوری هستی؟
با بی حوصلگی از کنارش میگذرمو داخل خونه میشم
اشکان: با توام... هوی... هی... کر شدی... سروش
-اشکان الان نه... تو رو خدا الان نه... ظرفیتم الان پره بار برای چند ساعت دیگه
نفسشو با حرص بیرون میده و با عصبانیت از کنارم رد میشه... موقع رد شدن تنه ی محکمی هم بهم میزنه و میگه: واقعا که دیوونه ای
جلوتر از من وارد سالن میشه من هم پشت سرش وارد میشمو خودم رو روی یکی از مبلها میندازم
اشکان به سمت تلفن میره و گوشی رو برمیداره
-به کسی خبر نده
اشکان: همه نگرانتن دیوونه
-اشکان تمومش کن... مگه بچه ام که نگرانم باشن
اشکان: مادرت حال و روزش خرابه... چرا اینقدر اذیتشون میکنی
با حرص میگم: فقط بگو باهات تماس گرفتم در مورد اینکه اینجا هستم چیزی نگو
اشکان: سرو..........
از جام بلند میشمو با کلافگی میگم:اشکان اگه میخوای همینطور به سروش سروش گفتنت ادامه بدی من برم
با خشم جوابمو میده: لازم نکرده... بتمرگ سر جات... نه برای خودت اعصاب گذاشتی نه واسه ی بقیه
روی مبل لم میدمو اشکان هم مشغول شماره گرفتن میشه
بعد از چند دقیقه به حرف میاد
اشکان: سلام سیا
...
اشکان: برای من همین الان زنگ زد
....
چشم غره ای به من میره و ادامه میده: نه نگفت کجاست
....
اشکان: فقط خبر سلامتیش رو داد
...
اشکان: حرف زیادی نزد
....
اشکان: باشه خیالت راحت... خبری شد خبرت میکنم
...
اشکان: باشه
...
اشکان: خداحافظ
بعد از تموم شدن حرفش گوشی رو با حرص روی تلفن میکوبه و میگه: سروش هیچ معلومه داری چه غلطی میکنی؟
-خیر سرم رفتم شمال یه خورده حال و روزم بهتر شه اما بدتر شدم که بهتر نشدم
با تاسف سری تکون میده و میگه: حداقل برو یه دوش بگیر و یه سر و سامونی به سر و صورتت بده
-بیخیال... من حوصله ی نفس کشیدن هم ندارم چه برسه به دوش گرفتن
اشکان: آخه چه مرگته؟
-میخوای بگی نمیدونی؟
اشکان: چرا میدونم ولی درکت نمیکنم
-حق داری چون جای من نیستی
با ناراحتی میگه: چی شد حاضر شدی قید اون آپارتمان رو بزنی و به اینجا بیای؟
-------------
با اخمهایی درهم میگم: دوباره این دختره ی کنه بی اجازه وارد آپارتمان من شده
اشکان: سروش این چه طرزه حرف زدنه... مثلا داری در مورد نامزدت حرف میزنیا... چرا نمیخوای بفهمی که آلاگل نامزدته
-هست که هست دلیل نمیشه که بی اجازه وارد خونه ی من بشه
اشکان: سروش من رو خر فرض نکن... هر کی ندونه من یکی خوب میدونم اگه ترنم جای آلاگل بود هیچکدوم از این بهونه ها رو نمیگرفتی... مگه آدم با نامزدش از این حرفا داره؟
با داد میگم: اصلا میدونی چیه؟... حرف تو کاملا درسته...من از این دختره متنفرم... راحت شدی؟؟
لبخندی گوشه ی لبش میشینه و میگه: این که از همون اول هم معلوم بود
-پس چرا اینقدر حرصم میدی... تو که میدونی ماجرا از چه قراره پس بیشتر از این آزارم نده
اشکان: آخرش میخوای چیکار کنی؟
-نمیدونم... تنها چیزی که میدونم اینه که دیگه نمیتونم اینجوری ادامه بدم میخوام تکلیف آلاگل رو زودتر مشخص کنم
با ناباوری میگه: یعنی چی؟
-دوستش ندارم
اشکان: سروش تو حالت خوبه؟
-آره بیشتر از همیشه... حالا میفهمم که تنها دلیل قبول این نامزدی ترنم بود... میخواستم به ترنم ثابت کنم که بدون اون هم میتونم... حالا میفهمم همه ی حرفات حقیقت محض بود... حق با تو بود من تمام اون روزا ترنم رو دوست داشتم ولی خودم رو گول میزدم... حالا خیلی چیزا رو میفهمم
اشکان: سروش حالا خیلی دیره... شما نیمی از خریدهای عروسیتون.........
- نمیتونم اشکان... باور کن همه ی سعیم رو کردم
اشکان: سروش حالا که ترنم نیس......
-با نبود ترنم بود که به حقیقت ماجرا پی بردم... با نبود ترنم فهمیدم نمیتونم هیچ کس دیگه رو جایگزینش کنم
اشکان: آلاگل خیلی معصومه... درسته راه درستی رو واسه ی بدست آوردن تو انتخاب نکرده ولی دیوونه وار عاشقته... هیچ کس نمیتونه مثله اون خوشبختت کنه
-به این هم فکر کن که من هم نمیتونم اون رو خوشبخت کنم... هنوز اونقدر خودخواه نشدم که آینده ی یه نفر دیگه رو هم خراب کنم... اون هم آینده ی دختری مثله آلاگل رو که توی مهربونی همتا نداره
اشکان: خوبه خانومی و مهربونیش رو قبول داری و باز هم حرف از.....
وسط حرفش میپرم
-درسته خانومی و مهربونیش رو قبول دارم اما بدبختی اینجاست قلبی ندارم تقدیمش کنم... زیباییش به چشمم نمیاد... عشقش رو نمیبینم... وقتی بهم میچسبه نفسم میگیره... وقتی دستشو دور دستام حلقه میکنه حالم بد میشه... دست خودم نیست
اشکان آهی میکشه متفکر به رو به رو خیره میشه
-دیگه نمیتونم اشکان... دیگه نمیتونم
اشکان: چه جوری میخوای بهش بگی؟ اصلا چه جوری میخوای به خونوادت بگی؟
-نمیدونم
اشکان: ایکاش از اول به حرفام گوش میکردی
-از اول همه ی کارام اشتباه بود... حتی نقشه ی انتقام
اشکان: تو که خیلی زود پشیمون شدی
با لحن غمگینی میگم: تموم اون سالهایی که با ترنم نامزد بودم و تو خارج بودی از عشقم واست تعریف میکردم
اشکان: وقتی برگشتم باورم نمیشد... باورم نمیشد اون همه عشق اونطور به گند کشیده شده باشه... اون روزا تو و طاهر در به در دنبال مدرکی برای اثبات بیگناهی ترنم میگشتین
-ایکاش به کارمون ادامه میدادیم... امروز به طاهر زنگ زدم اون هم حال و روز من رو داشت
اشکان: خیلی حالش خراب بود؟
-خراب برای یه لحظه شه...از خراب هم خرابتر بود... داغونه داغون
اشکان: وضعه خودت هم خوب نیست
-خسته ام اشکان... حالا که به گشته فکر میکنم میبینم خیلی جاها حماقت کردم
اشکان: تمام مدتی که باهاش کار میکردم یه غم عجیبی رو تو چشماش میدیدم... فقط و فقط به خاطر تو قبول کردم که اونجا کار کنم... نمیدونم چرا تمام مدت فکر میکردم بیگناهه
-ایکاش اون روزا به حرفات گوش میدادم... هزار بار بهم گفتی بهش نمیخوره اهل این کارا باشه ولی من باز هم به انتقام فکر میکردم
اشکان: بیخیال رفیق... مهم اینه که آخرین لحظه پشیمون شدی
-ولی الان دارم عذاب میکشم
اشکان: بعضی وقتا که مظلومیتش رو میدیدم از تصمیم اولیه ای که براش کشیده بودیم شرمنده میشدم
-ببخش اشکان... خیلی شرمندتم
اشکان: دشمنت شرمنده... تو بهترین دوستم بودی و هستی
آهی میکشمو میگم: تو هم همینطور
اشکان: من نفس رو مدیون تو هستم
-نفس دختر خوبیه
اشکان: خیلی دوستش دارم
-لازم به گفتن نیست از همه ی رفتارات معلومه... مرد هم اینقدر زن ذلیل... باز خوبه با اون همه دردسری که برات درست کردم حداقل آخرش خوب شد
اشکان: آخرسر مجبور شدم همه چیز رو برای نفس تعریف کنم
-باز خوب شد نفس زود کوتاه اومد... وقتی از موقعیت اجتماعیت باخبر شد میترسیدم ترکت کنه
اشکان: من رو دست کم گرفتی؟... حتی اگه منصرف نمیشدی قضیه انتقام هم تا آخرش پایه بودم... هر چند ته دلم راضی نبود ولی تو برام مثله داداشم بودی... حاضر بودم برات هر کاری کنم
- تو هم برام مثله سیاوش عزیزی... خودت که خوب میدونی با تو بیشتر از سیاش راحتم... اون روزا هم دیوونه شده بودم... الان میفهمم که از اول هم داشتم تو و خودم و بقیه رو گول میزدم... بعدش هم که پشیمون شدم ولی تو دیگه از اون شرکت دل نمیکندی
اشکان: آخه این نفس خیلی شیطون بود... از همون اول تو دل من جا باز کرده بود

-دل تو که درش به روی همه باز بود
اشکان: سروش
-مگه دروغ میگم
اشکان: مهم اینه که حالا سر به راه شدم
-سر به راه نشدی نفس سر به راهت کرد
اشکان: چه فرقی میکنه... مهم عمل سر به راه شدنه که صورت گرفته
-برو بابا...
اشکان: کجا؟
با پوزخند میگم: خونه ی آقای شجاع
اشکان: میبینم که راه افتادی
بدون توجه به حرف اشکان میگم: اشکان؟
اشکان: هوم؟
-تمام سالهایی که با ترنم کار میکردی هیچوقت ندیدی با کسی تو محل کار گرم بگیره
متفکر میگه: نه... همیشه زودتر از همه میومد دیرتر از همه میرفت... فقط و فقط سرش به کار خودش گرم بود
-تا اونجایی که من یادمه همه طردش کردن... به نظر تو ترنم دوستی داشته که باهاش درد و دل کنه؟... که بتونه به من و طاهر کمک کنه
اشکان: صد در صد طاهر بیشتر از من و تو از این چیزا خبر داره... ولی اگه بخوام بهت در مورد داشتن دوست حرف بزنم باید بگم صد در صد چند تایی دوست داشت
با تعجب نگاش میکنم
اشکان هم که تعجبم رو میبینه میگه: سیاوش میگه پلیس گفته با ماشین دوست........
سری روی مبل میشینمو میگم: آره... حق با توهه
اشکان: چته ترسیدم
-باید از همین دختر شروع کنم... باید بفهمم اون ماشین مال کی بوده؟
اشکان هم سری تکون میده و میگه: برو تو اتاقم یه خورده بخواب
-با اینکه خسته ام ولی اصلا دلم نمیخواد بخوابم تا چشمام رو میبندم چشمهای اشکی ترنم رو جلوی خودم میبینم
اشکان میخواد چیزی بگه که گوشیش زنگ میخوره... با دیدن شماره اخماش تو هم میره
اشکان: برای بار هزارمه داره بهم زنگ میزنه
با بی حوصلگی میگم: کی؟
اشکان: آلاگل
-اش.......
اشکان: بله بله... میدونم... من باید گندکاریهای جنابعالی رو درست کنم...
بعد هم با حرص دکمه برقراری تماس رو فشار میده... دوباره روی مبل لم میدمو به مکالمه ی اشکان با آلاگل گوش میدم
اشکان: سلام آلاگل
....
اشکان: آره برام زنگ زد
....
با تاسف نگام میکنه و با دست اشاره میکنه خاک تو سرت
بی حوصله نگامو ازش میگیرم
اشکان: نه بابا... حالش خوب بود
...
اشکان: دختر خوب آخه چرا گریه میکنی؟
...
اشکان: واقعا نمیدونم چی بگم؟
...
اشکان: میدونم تو هم حق داری
...
چپ چپ نگاش میکنم که باعث میشه اخماش تو هم بره
اشکان: آلا یه خورده سروش رو درک کن... خودت که میدونی این روزا حالش خوب نیست
همونطور که به حرفای آلاگل گوش میده به طرف من میادو رو به روی من میشینه... گوشی رو میذاره رو بلندگو و با سر اشاره میکنه که به حرفای آلاگل گوش بدم
آلاگل: اشکان من دارم همه ی سعیم رو میکنم که درکش کنم اما چرا هیچکس به فکر من نیست؟... چرا هیچکس من رو درک نمیکنه؟... کسی که قراره تا چند ماه دیگه شوهر من بشه اصلا من رو آدم حساب نمیکنه... جلوی چشم اون همه آدم من رو تنها گذاشت... قبل از رفتن یه سیلی خوابوند تو گوشم... خودت که اون شب دیدی همه ی فامیلهای سروش یا با ترحم یا با تمسخر نگام میکردن... تقصیر من چیه ترنم مرده؟
اشکان نگاهی به میندازه و میگه: میدونم چی میگی آلا اما روزی که داشتی سروش رو انتخاب میکردی باید به آخر و عاقبتش هم فکر میکردی... سروش از اول.........
آلاگل: آره آره آره... میدونم باید از همون اول به همه چیز فکر میکردم... اما من دوستش داشتم نمیتونستم ازش دل بکنم با اینکه میگفت از ترنم متنفره ولی من عشق رو تو چشماش میدیدم ولی با همه ی اینا میخواستم با محبت و مهربونی عشق خودم رو جایگزین عشق ترنم کنم
صدای هق هقش تو فضای سالن میپیچه
اشکان: آلاگل
آلاگل: اشکان دلم براش تنگ شده... به جای اینکه الان ازش متنفر باشم تو خونش نشستمو منتظرش هستم... نمیدونم چیکار باید کنم؟
اشکان آهی میکشه و هیچی نمیگه
آلاگل: اشکان واقعا چرا دنیا اینجوری شده؟... چرا با اینکه ترنم به سروش خیانت کرده باز هم سروش بهش وفاداره؟... مگه چیه من از اون دختره ی خائن کمتره
دستمو مشت میکنم... اشکان با ترس نگام میکنه
آلاگل همونجور با لحنی غمگین ادامه میده: هیچکس دختره رو آدم حساب نمیکرد... حتی خونوادش هم قبولش نداشتن... بعد سروش توی جمع خونواده به جای اینکه از منی که قراره همسر آینده ش بشم دفاع کنه از اون دختره دفاع میکنه
اشکان با ترس گوشی رو از روی بلندگو برمیداره... نمیدونم تو چهره ی من چی میبینه که از من دور میشه و با آلاگل یه حرفایی میزنه... اصلا نمیشنوم به آلاگل چی میگه فقط میفهمم سریع خداحافظی میکنه و به طرف من میاد
اشکان: سروش
-هیچی نگو اشکان... هیچی نگو
اشکان: قبول کن برای اون هم سخته
با داد میگم: سخته که سخت باشه... به من چه ربطی داره
میپره وسط حرفمو میگه: هیچکس نمیتونه عشقش رو این طور ببینه
-اشکان برای من مثله پدربزرگا حرف نزن همین فردا تکلیفش رو روشن میکنم... مرگ یه بار شیون هم یه بار... دیگه خسته شدم... دست از مرده ی ترنم هم بر نمیدارن
اشکان: سروش با عجله تصمیم نگیر
-من یه بار با عجله تصمیم گرفتم الان هم مثل چی پشیمونم مطمئن باش خیلی وقته که از آلاگل بریدم رفتن ترنم بهونه ست از اول هم میدونستم هیچکس جایگزین ترنم نمیشه... فقط میخواستم به خودم و ترنم ثابت کنم بدون عشق هم میشه که فهمیدم نمیشه
اشکان: فردا نه... سروش اینجوری آلاگل میشکنه
-نکنه انتظار داری سر سفره ی عقد نه بگم
اشکان: به آلاگل هم فکر کن
-چرا همه تون این همه سنگ آلاگل رو به سینه میزنین
اشکان: اون موقع گفتم نکن... با خودت این کار رو نکن... با ترنم با آلاگل با خونوادت این کارو نکن... هزار بار بهت گفتم... گفتم من هر روز ترنم رو میبینم... گفتم ترنم حتی اگه اشتباهی هم در گذشته کرده الان پشیمونه... گفتم ترنم پاک به نظر میرسه ولی جنابعالی پات رو تو یه کفش کردی که نه میخوام با آلاگل نامزد کنم... گفتم اگه ترنم کاری هم کرده مربوط به گشته هست گفتی برام مهم نیست من ترنم رو فراموش کردم... تنها حسی که به ترنم دارم فقط و فقط تنفره... تا میخواستم حرف بزنم میگفتی چرا این همه سنگ ترنم رو به سینه میزنی... الان هم داری همون کار رو با آلاگل میکنی... خیلی خودخواه شدی سروش... خیلی... واقعا برات متاسفم
با تموم شدن حرفش بدون اینکه به من اجازه ی صحبت بده از روی مبل بلند میشه و به سمت آشپزخونه میره

با حرص از روی مبل بلند میشمو به سمت اتاقش میرم... حتی بهترین دوست دوران کودکیم هم درکم نمیکنه... وقتی اشکان این طور برخورد میکنه از بقیه چه انتظاری میتونم داشته باشم
آهی میکشمو خودم رو به در اتاق میرسونم... در رو به شدت باز میکنمو وارد اتاق میشم
زیر لب زمزمه وار میگم: تقصیر خودمه... همه ی اینا تقصیر خودمه حالا باید تاوانشو پس بدم... حق با اشکانه خودم مقصرم... حالا هم دارم تاوان اشتباهات گشته ام رو پس میدم
در رو با پا میبندمو به دیوار تکیه میدم... همونجور که تکیه گاهم دیواره روی زمین میشینم و به روبه رو خیره میشم
ناآروم و کلافه ام... دوست دارم زمین و زمان رو بهم بریزم... تنها آرزوم ترنمه... دوست ندارم به آلاگل فکر کنم... دوست ندارم به خونوادم فکر کنم... دوست ندارم به هیچکس و هیچ چیز فکر کنم... دلم فقط و فقط ترنم رو میخواد... چشمام رو میبندمو به شب آخر فکر میکنم... به آغوش گرمش... بعد از مدتها چه دلپذیر بود
-ایکاش بیشتر تو آغوشم میموندی
صدای ترنم تو گوشش میپیچه:
«اشکاتو پاک کن همسفر
گاهی باید بازی رو باخت
اما یادت باشه که باز
میشه زندگی رو دوباره ساخت»
-نمیشه ترنم... نمیشه... به خدا نمیشه
«فقط به زندگیه جدیدت فکر کن... به آلاگل»
-نمیتونم ترنم... نمیتونم... از اول هم نمیخواستم... از اول هم تو رو میخواستم... ببخش که دروغ گفتم... هم به تو هم به خودم هم به همه... ببخش
« اون شب تو مهمونی برای اولین بار به یه نفر حسودیم شد... توی شرکت وقتی گفتی به عشق واقعی رسیدی هنوز هم ته دلم یه امیدهایی بود که شاید برای آزار و اذیت من میگی »
سرمو بین دستام میگیرم... دارم دیوونه میشم... این حرفاش هر روز و هر شب تو ذهنم تکرار میشن
«میشه خوشبخت بشی؟»
به سختی از روی زمین بلند میشم و با مشت به دیوار میکوبم
با فریاد میگم: نه... نه... نه.. نه ترنم... دیگه هیچوقت نمیتونم... هیچوقت
زمزمه وار ادامه میدم: با رفتن تو واژه ی خوشبختی هم از زندگی من پرکشید و رفت... خوشبختی دیگه برای من وجود نداره
تو همین موقع در اتاق به شدت باز میشه اشکان با نگرانی وارد میشه... با دیدن حال و روز من میگه: سروش چی شده؟... چه خبرته
بغض بدی تو گلوم نشسته
به سختی میگم: اشکان دیگه نمیتونم...
با ناراحتی خودش رو به من میرسونه و میگه: مرد چته؟ آروم باش
-نمیتونم اشکان... هر لحظه حرفاش تو هنم تکرار میشن
به طرفم میادو بهم کمک میکنه که گوشه ی تخت بشینم
سرمو بین دستام میگیرم
-از وقتی رفته هر روز و هر شی تو خواب و بیداری صداش رو میشنوم... چشماش رو میبینم... چشمای غمگینش آتیشم میزنه...
اشکان: سروش
-بعضی وقتها آرزو میکنم که ایکاش بیگناه نباشه
اشکان: سروش یه خورده آروم باش ترنم راضی به عذاب کشیدن تو نیست
« با همه ی اذیت و آزاری که بهم رسوندی از خدا میخوام هیچوقت اون روز نرسه که به حال و روز من دچار بشی»
اشکان: با این کارا باعث میشی روحش عذاب بکشه

« صد در صد وضع تو خیلی خیلی بدتر از من میشه چون تو گناهکاری و من بی گناه... تاوان تو سخت تر از منه... خیلی خیلی سخت تر از من»
اشکان: سروش حواست به منه
با چشمهایی بی روح بهش زل میزنمو میگم: خیلی وقته که دیگه حواسم به هیچکس و هیچ چیز نیست... همون رو که فهمیدم ترنم رفته هوش و حواس من هم باهاش پرکشید و رفت... اشکان خیلی سخته... خیلی سخته بعد از رفتنش بفهمی پشیمونی... بعد از رفتنش بفهمی حتی اگه گناهکارترین هم باشه باز نمیتونی ازش دل بکنی... خیلی سخته دل کندن از کسی که تمام سالهای گذشته همه فکر میکردن ازش دل کندی
اشکان: سروش نکن... با خودت این کار رو نکن... اینجوری از پا در میای
پوزخند میزنمو میگم: کجای کاری مرد... من همون روز سر قبر ترنم از پا در اومدم... همون روز شکستم... همون روز نابود شدم... همون روز پشیمون شدم... همون روز فهمیدم که تمام سالهای گذشته رو با عشقش اون زندگی کردم... همون روز من همه چیز رو فهمیدم
دستش رو روی شونم میذاره و کنارم میشینه
با ناله ادامه میدم: حتی اون لحظه های آخر هم داشتم به این فکر میکردم به آلاگل خیانت نکنم... ترنم داشت از درد جون میداد و من داشتم با عاب وجدان دست و پنجه نرم میکردم
اشکان با داد میگه: سروش تمومش کن... اینقدر خودت رو عذاب نده
از روی تخت بلند میشمو فریاد میکشم: چه جوری تمومش کنم... به من بگو چه جوری با خودم کنار بیام... جرات ندارم حتی به دنبال اثبات بیگناهی ترنم برم... میترسم همه ی اون حرفاش درست باشه... تو که از دل من خبر نداری... تو که نمیدونی اون روزای آخر چیکار باهاش کردم
با تعجب بهم خیره میشه و بهت زده میگه: منظورت چیه سروش؟
زانوهام خم میشه... روی زمین میشینمو با بغض میگم: من داشتم بهش تجاوز میکردم... اون شب... ته اون باغ... بدون توجه به التماساش... من داشتم بهش تجاوز میکردم...
با ناباوری میگه: چی میگی سروش؟... حالت خوبه؟
-نه... حالم خوب نیست... حالم اصلا خوب نیست... نه اشکان به خدا حالم خوب نیست... دارم از درد میمیرم ولی مجبورم نفس بکشم... دارم از عذاب وجدان میمیرم... هنوز صدای خائن نیستم گفتناش تو گوشم میپیچه... هنوز صدای التماساش تو گوشمه... هنوز صدای باورم کناش رو میشنوم...
اشکان: تو چیکار کردی سروش؟
-نپرس اشکان... نپرس... داغونه داغونم... مجبورم زندگی کنم... مجبورم توی این کره ی خاکی دنبال قاتلهای عشقم بگردم... مجبورم برای اثبات بیگناهی ترنم اون چهار سال رو کنکاش کنم... دلم عجیب گرفته... دلم میخواد چشمامو ببندمو واسه ی همیشه به خواب برم...
اشکان از روی تخت بلند میشه و به طرف من میاد... کنار من روی زمین میشینه و میگه: سروش تو به ترنم تجاوز کردی؟
آه عمیقی میکشمو با بغض میگم: نمیدونم اگه اون شب طاهر نمیومد بهش تجاوز میکردم یا نه.... هر چند در آخرین لحظه .........
اشکان با ناباوری میپپره وسط حرفمو میگه: پس چرا هیچی بهم نگفتی؟
زهرخندی میزنم
-از چی برات میگفتم؟... از حماقتم؟
اشکان: سروش
-هیچی نگو اشکان... هیچی نگو... فقط یه چیز ازت میخوام... این دفعه هم مرد باش و کمکم کن... دیگه نمیخوام اینجوری ادامه بدم... حتی اگه واسه ی کمک به من هم نشده به خاطر آلاگل کمک کن... دیگه نمیخوام... حتی اگه بخوام هم دیگه نمیتونم... دیگه نمیتونم اینجوری ادامه بدم... میخوام از آلاگل جدا شم
آهی میکشه و زمزمه وار میگه: امان از دست تو...
-خسته ام اشکان... از این خسته ترم نکن... از این ناامیدترم نکن... این روزا دیگه هیچی آرومم نمیکنه
اشکان: ام.......
-نصیحت نکن... خودم میدونم خیلی جاها اشتباه کردم... هر روز صدای ناله های ترنم رو میشنوم... تا چشمام و روی هم میذارم... ترنم رو جلوی خودم میبینم...
با ناامیدی میگه: چیکارت کنم سروش... آخه چیکارت کنم... تا وقتی ترنم بود میگفتی آلاگل رو میخوای... حالا که ترنم رفت.....
-اش..........
اشکان: کمکت میکنم... برای آخرین بار کمکت میکنم... ولی اگه این دفعه هم پشیمون شدی دیگه روی کمک من یه نفر حساب باز...
با لحن غمگینی میگم: این دفعه فرق میکنه... مطمئن باش

با تاسف میگه: گفتم که کمکت میکنم
همونجور که بازوم رو گرفته و کمکم میکنه بلند شم ادامه میده: فقط موندم چه جوری میخوای به خونوادت بگی... میدونی که در اصل چند روز دیگه عروسیت بود برای اتفاقی که برات افتاد تاریخ عروسی رو تغییر دادن
-تنها حسنی که این اتفاق داشت همین بهم خوردن عروسی بود وگرنه از روی لجبازی صد در صد با آلاگل ازدواج میکردم
اشکان من رو به سمت تخت میبره و به زور مجبورم میکنه دراز بکشم
اشکان: باز خوبه به خودت اومدی... هر چند دیر
زیر لب زمزمه میکنم: حاضر بودم هزار بار با آلاگل ازدواج کنم ولی ترنم زنده میشد
آهی میکشمو ادامه میدم: بهم خوردن عروسی بعد از مرگ ترنم چه فایده ای داره
اشکان سری تکون میده و میگه: یه خورده استراحت کن من هم برم یه چیز بیارم کوفت کنی
گوشی ترنم رو از جیبم در میارم
-چیزی نمیخورم... فقط اگه یه شارژر داری که به این گوشی بخوره برام بیار
گوشی رو از دستم میگیره و با تعجب میگه: از کی تا حالا از این گوشی های....
بی حوصله وسط حرفش میپرم
-مال من نیست... مال ترنمه... روز آخر توی شرکت جا گذاشته بود
سری تکون میده و میگه: که اینطور
-داری؟
با بی حواسی میگه: چی رو؟
-اشکان
اشکان: آهان... نه ندارم... فردا یه شارژر میخریم
-لازم نیست... برو پایین یه شارژر تو ماشینم هست
اشکان: پس فکر همه جاش رو کردی
-مال منشیمه... طبق معمول تو شرکت جا گذاشته بود
اشکان: آهان
-اشکان زودتر برو اون شارژر رو بیار ببینم چه خاکی میتونم تو سرم بریزم
اشکان: باشه... فقط تو رو خدا داد و فریاد راه نندازی... میترسم من برم یه بلایی سر خودت بیاری
نفسم رو با حرص بیرون میدم
-اشکان
اشکان: آخه نگرانتم
-من خوبم فقط برو اون شارژر کوفتی رو بیار ببینم میتونم این گوشی رو روشن کنم
اشکان: حرفا میزنیا... شارژر بیارم روشن میشه دیگه
-بله آقای فیلسوف میدونم روشن میشه ولی از اونجایی که رمز میخواد نمیدونم چیکار کنم
اشکان: فقط همینو کم داشتی... گوشی رو بگیر تا برم شارژر رو بیارم
گوشی رو به طرف من میگیره و سری تکون میدم
بعد از رفتن اشکان به گذشته ها فکر میکنم... به روزایی که فکر میکردم از ترنم متنفرم.... به روزایی که اشکان رو فرستادم توی شرکت آقای رمضانی تا همون بلایی رو سر ترنم بیاره که ترنم سر من آورد... صدای اشکان تو گوشم میپیچه
اشکان: سروش هیچ معلومه چی داری میگی؟... دیوونه شدی؟
-آره دیوونه شدم... من دیوونه شدم... میخوام انتقام خودم و خونوادم رو ازش بگیرم.. اگه تو قبول نکنی به یکی دیگه میگم اصلا هم برام مهم نیست آخرش چی میشه
اشکان: پسره ی خل و چل اگه تو هم این کار رو کنی که با ترنم فرقی نداری
-اسم اون عوضی رو جلوی من نیار
اشکان: سروش
-اشکان کمکم میکنی یا نه؟
اشکان: آخرسر از دست تو سر به بیابون میذارم
-چیز زیادی ازت نمیخوام فقط میخوام به خودت وابستش کنی بعد از یه مدت هم ترکش کنی
اشکان: آره آره... کاملا معلومه چیز زیادی نیست
-اشکـــان
با صدای اشکان از فکر گذشته ها بیرون میام
اشکان: بگیر
شارژر رو به طرفم پرت میکنه و با لپ تاپش به سمت راحتی اتاقش میره
اشکان: مطمئنی فعلا گرسنه نیستی؟
-اصلا اشتها ندارم... هر وقت گرسنه بودم خودم میرم یه چیز از یخچال برمیدارمو میخورم
همونجور که دراز کشیدم... شارژر رو به پریز نزدیک تخت میزنمو شارژر رو به گوشی وصل میکنم
اشکان: پس من یه سر به ایمیلم میزنم
«هیچ میدونستی که کلی عکس از اتفاق ته باغ برای ترنم ایمیل شده بود»
به سرعت رو تت میشینمو زمزمه وار میگم:اشکان
...
با داد میگم: اشکان
اشکان: چته دیوونه؟
-گوشیتو بده
اشکان: چی؟
با صدای بلندتری ادامه میدم: میگم اون گوشیه بی صاحابت رو بده
اشکان: سروش چی شده؟
با بی حوصلگی نگاهی بهش میندازم که باعث میشه از جاش بلند بشه و به طرف من بیاد... گوشی رو از جیبش در میاره

و به طرف من میگیره
گوشی رو از دستش چنگ میزنم و شماره طاهر رو میگیرم... رقم آخر خوب یادم نیست... بین دو و یک شک دارم... شماره ی دو رو انتخاب میکنمو منتظر میشم
اشکان: سروش نمیخوای بگی چی شده؟
-گفتی ایمیل یاد یه چیزی گفتم
اشکان میخواد چیزی بگه با شنیدن صدای طاهر لبخند رو لبم میشینه
طاهر: بله؟
-الو... طاهر ... منم سروش
طاهر: سرووش تویی.. چی شده؟
-اتفاقی نیفتاده... شرمنده که مزاحمت شدم... ازت یه خواهشی داشتم
آهی میکشه و میگه: ترسیدم... این روزا با هر تماسی ترس به دلم میشینه... نمیدونم چرا فقط منتظر برای بد هستم
با لحن غمگینی میگم: شرمنده که........
وسط حرفم میپره و میگه: تقصیر تو نیست... تو حرفت رو بزن
اشکان با کنجکاوی نگام میکنه
-طاهر تو گفتی از من و ترانه عکسهایی گرفته شده بود... از ته باغ... درسته؟
طاهر: آره
-مگه اون شب به جز فامیل کس دیگه ای هم توی جمع بود
طاهر چند لحظه ای مکث میکنه
طاهر: میخوای بگی هر کسی این کارا رو با ما کرده آشنا بوده
-هر جور فکر میکنم با نگهبانایی که پدربزرگ شماها تو حیاط میاره هیچ کس غریبه ای نمیتونست وارد جمع بشه
طاهر: ولی آخه کی؟
آهی میکشمو میگم نمیدونم
طاهر: اونشب خیلیا با خودشون دوربین آورده بودن
-طاهر میتونی ایمیل و پسورد ترنم رو داری؟
طاهر: آره... چطور؟
- میخوام برم عکسا رو ببینم
طاهر: به نظر من بهتره نبینی... میترسم اذیت بشی
-بیخیال طاهر... دیگه چیزی واسه اذیت شدن وجود نداره... حال و روز من دیگه از این وضعی که الان دارم بدتر نمیشه
طاهر: سروش بهت میگم فقط فکرت رو زیاد مشغول نکن
لبخند تلخی رو لبام میشینه... فکر من خیلی وقته مشغول شده... خیلی وقته دیگه خیلی چیزا دست من نیست... وقتی جوابی از جانب من نمیشنوه ایمیل و بعد از چند لحظه مکث پسورد رو میگه
با شنیدن پسورد گوشی از دستم میفته... باورم نمیشه؟... بعد از 4 سال هنوز هم از اسم من برای پسورد استفاده میکرد... اسم من بعلاوه ی تاریخ تولد میلادی من شده پسورد ترنمی که فکر میکردم هیچوقت من رو نمیخواست
اشکان: سروش چی شده؟
وقتی میبینه جوابش رو نمیدم با تعجب گوشی رو برمیداره و با طاهر حرف میزنه... نمیدونم طاهر بهش چی میگه که نگاهش رنگ ترحم میگیره... بعد از چند کلمه حرف گوشی رو قطع میکنه
اشکان: سروش حالت خوبه؟
همونجور که به رو به رو خیره شدم میگم: چقدر احمق بودم... بعد از 4 سال فراموشم نکرده بود... اون واقعا فراموشم نکرده بود... حالا میفهمم که راست میگفت تمام این چهار سال منتظر من بود تا برگردم... تا ببخشم... تا باورش کنم
اشکان: س..........
بدون توجه به حرف اشکان میگم: لپ تاپت رو بیار... میخوام عکسای ته باغ رو که از من و ترنم گرفته شده ببینم

اشکان: مطمئنی میخوای عکسا رو ببینی؟
-هیچوقت تا این حد مطمئن نبودم
سری تکون میده و لپ تاپش رو برام میاره
لپ تاپش رو روی پام میذارمو سریع وارد ایمیل ترنم میشم
اشکان هم کنارم میشینه و هیچی نمیگه
یه نگاه کلی به ایمیلا میندازم... از بین ایمیلا به راحتی میشه تشخیص داد دنبال کدومشون هستم... ایمیلی که همینجور که باز نشده بوی تهدید میده... «خانم فداکار بهتره بازش کنی»... با دست لرزون انتخابش میکنم... صفحه مورد نظر خیلی زود باز میشه
باورم نمیشه... عکسا اینقدر واضح باشن
همینجور به عکسا نگاه میکنمو یاد التماسای ترنم میفتم
« سروش تو رو خدا بس کن»
صداش تو گوشم میپیچه
« سروش نکن... تو رو خدا این کارو نکن»
جیغاش... زورگویی هام... التماساش جلوی چشمم به نمایش در میان
«سروش التماست میکنم... تو رو به هر کسی که میپرستی تمومش کن... به خدا من تحمل این یکی رو دیگه ندارم»
همینجور به عکسا نگاه میکنمو به اون شب فکر میکنم
«تو رو خدا تمومش کن»
نه یه عکس.. نه دو تا عکس... نه سه تاعکس... عکس پشت عکس از اون شب کذایی تو این ایمیل وجود داره
با دیدن عکسا دستام مشت میشه...
با صدای اشکان به خودم میام
اشکان: دوربینش معمولی نبود... عکسا خیلی واضح افتادن
صفحه رو میبندمو هیچی نمیگم... اصلا حواسم به اشکان نبود... دوست ندارم عکسای ترنم رو اینجور ببینه... توی بعضی از عکسا لباس ترنم خیلی افتضاح بود
-اگه گیرش بیارم خودم میکشمش
دستش رو روی شونم میاره میگه:مطمئنی اون شب هیچ غریبه ای بین تون نبود
-نمیدونم... تا اونجایی که من میدونم پدربزرگ ترنم خیلی سخت گیره... تو این جور مراسما فقط فامیل رو دعوت میکنه... حتی فامیلای دور رو هم دعوت نمیکنه ولی از اونجایی که پدربزرگ من با پدربزرگ ترنم دوست صمیمی بودن ما هم توی همه ی مهمونی ها حضور داریم وگرنه نسبت فامیلیه نزدیکی نداریم
اشکان: ممکنه شاید خودش رو بین مهمونا جا کردو به داخل اومد
-شاید... هر چند تا اونجایی که من یادمه اکثرا خونوادگی اومده بودن
اشکان: توی اون جمع که نمیشه تشخیص داد کی تنهاست کی با خونواده اومده
- آره این هم حرفیه
اشکان: حالا میخوای چیکار کنی؟
متفکر میگم: اشکان یه جای کار میلنگه... تا اونجایی که من میدونم اون شب وقتی پشت سر ترنم راه افتادم و از دور تعقیبش کردم خبری از کسی نبود... اصلا اطراف باغ کسی نبود ولی شبش که میام خونه سیاوش از گروهی از دخترا حرف میزد... اون میگفت چند تا دختر ترنم رو دیدن که به طرف باغ میرفت بعد از مدتی هم من رو دیدن که پشت سر ترنم به باغ رفتم
اشکان متفکر میگه: خود سیاوش اون دخترا رو دیده بود؟
-فکر نکنم دیده باشه... اون هم شنیده بود

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 14
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 774
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 2,970
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 769
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 29,977
  • بازدید ماه : 122,916
  • بازدید سال : 270,697
  • بازدید کلی : 12,135,786