close
تبلیغات در اینترنت
رمان دالان بهشت قسمت چهارم
loading...

رمان فا

سال ها بعد، همیشه فکر می کردم اگر آن روزها محمد رفته بود و گفته بود که او دیگر مرا نمی خواهد، چه بر سر من می آمد؟! اوضاع چگونه می شد؟ خانواده ام چطور می توانستند تحمل کنند؟ واقعا اگر مطرح می شد که او مرا نخواسته، برای خانواده ما ننگی غیر قابل تحمل بود، البته بعدها به ارزش گذشتی که…

رمان دالان بهشت قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3187 پنجشنبه 03 بهمن 1392 : 9:39 نظرات ()

سال ها بعد، همیشه فکر می کردم اگر آن روزها محمد رفته بود و گفته بود که او دیگر مرا نمی خواهد، چه بر سر من می آمد؟! اوضاع چگونه می شد؟ خانواده ام چطور می توانستند تحمل کنند؟ واقعا اگر مطرح می شد که او مرا نخواسته، برای خانواده ما ننگی غیر قابل تحمل بود، البته بعدها به ارزش گذشتی که محمد در حقم کرده بود، پی بردم،..............................................

 بعدها فهمیدم که این گذشت محمد چقدر به حال من و خانواده ام ، مخصوصا جلوی مردم و دیگران، مفید بوده. ولی سوزش این داغ درونی و این راز که خودم از آن با خبر بودم هیچ وقت توی سینه ام کم نشد. واقعیت این بود که او مرا نخواسته بود و این حقیقت تلخ مدام به روح و جان من نیش می زد و زهر تلخ حقارت و پس زده شدن را به جانم می ریخت.



این که روزها و شب های بعدی چطور گذشت، قابل گفتن نیست، زندگی آرام ما چگونه به هم ریخت و آرامش همیشگی و فضای خوشبختی که همیشه بر خانه مان حاکم بود از بین رفت.

محترم خانم آمد، پریشان و گریان. مدام می گفت: مادر، باید به من بگی چی شده؟ مگه من می گذارم به این راحتی زندگیتون به هم بخوره؟! تقصیر ماست که زودتر دست به کار نشدیم. به خدا، مردم چشمتون زدن. باید به من بگی چی شده؟ محمد حرفی زده؟ کاری کرده؟! تو به من ببخشش. به خدا، محمد اخلاقش یکخورده تند هست، ولی توی دلش هیچی نیست.

حاج آقا آمد. جلسه گذاشتند که مثلا مرا راضی کنند و سر در بیاورند قضیه چه بوده؟ محمد رفته بود. کجا؟ معلوم نبود. و همه نگاه ها و پرسش ها متوجه من بود. فاطمه خانم و آقا رضا مرتب تلفن می کردند. امیر که حتی دیگر توی صورت من هم نگاه نمی کرد. علی سر به زیر و با خجالت می گفت:

مهناز، حیف محمد آقاست و ....

و من چطور می توانستم بگویم کسی که ناراضی است، اوست ، نه من؟ چطور می توانستم بگویم کسی که باید راضی شود و برگردد اوست، نه من؟

در دلم به تمام کائنات بد و بیراه می گفتم و به محمد. جای خوبی گیرم انداخته بود. جایی که نه راه پس داشتم نه راه پیش. در جواب حرف های دیگران، چیزی برای گفتن نداشتم، غیر از اشک و اشک و اشک.

مثل کسانی که ماه ها بستری بوده اند، رنجور و تکیده شده بودم با رنگ و رویی زرد و استخوان های گونه بیرون زده. نه غذا از گلویم پایین می رفت نه خواب به چشم هایم می آمد. مثل مرده، انگار بدنم هیچ حسی نداشت. نه حوصله حرف زدن داشتم، نه شنیدن حرف های دیگران و تنها چیزی که باعث عکس العمل های فوری و بی اختیارم می شد. صدای زنگ در یا تلفن بود، که مرا از جا می پراند. با صدای هر زنگی، چند لحظه تصور می کردم که محمد برگشته یا تلفن زده. دائم انتظار می کشیدم، انتظاری کشنده و غیر قابل تحمل. بدون این که حتی به خودم اعتراف کنم، ولی ته دلم امیدوار بودم. امید داشتم که پشیمان شود و برگردد. فکر می کردم چند وقت که بگذرد، عصبانیتش که فروکش کند، دلش تنگ می شود و بر می گردد و برای خودم چه خیالبافی ها که به دنبال این افکار نمی کردم و شاید یکی از مهم ترین عواملی که باعث شد در برابر سوال ها و اصرار های دیگران طاقت بیاورم و حقیقت را نگویم، همین بود. ته دلم امیدوار بودم که محمد برگردد.

با سکوت روزها را می گذاراندم. در حالی که هر چه می گذشت، همراه جسمم، روحم هم تحلیل می رفت و ضعیف می شد و تنها با کور سوی امیدی که داشتم خودم را سرا پا نگه می داشتم. طفلک مادرم، مدام مغموم و ساکت بود و هر وقت هم می خواست حرف بزند بدتر از خود من، زیر گریه می زد.

مهناز، پا به بخت خودت نزن، تو دیگه الان یک زن بیوه حساب می شی. مردم چی می گن؟! مادر، دیگه فکر می کنی کی زیر بار ازدواج با تو به عنوان یک دختر می ره؟! جلوی سر و همسر، آبروی خودت و ما را نبر.

و من در دل خون گریه می کردم.

پانزده روز گذشت. وساطت ها، حرف ها، پا در میانی ها، هیچ کدام راه به جایی نبرد. تا این که آقا جون برای اولین و آخرین بار، تنها با من صحبت کرد.

بابا، من تا حالا به هیچ کدوم شما از گل نازک تر نگفتم. هر کاری کردم تا شماها ستم و سختی نکشین. شاید باید این حرف ها را زودتر، وقتی قرار بود عقد بشی می گفتم، ولی حالام دیر نشده. بابا جون، خودت می دونی چه حالا چه هر وقت دیگه، تا وقتی زنده ام، جای هر سه شما، روی چشم های منه. ولی بابا، زندگی شوخی بردار نیست، این دیگه چیزی نیست که با صبر و تحمل یا محبت و تلاش من، رفع و رجوع بشه. همه تلاش من و مادرت تا امروز برای سرافرازی شما بوده که سربلندیتون، سربلندی منه. فقط می خوام بگم، بابا جون فکر کن، درست فکر کن و خیلی فکر کن . بعضی چیزها از دست دادنشان عین به دست آوردن و زندگی دوباره س و از دست دادن بعضی چیزهام درست برعکس. بشین خوب فکر کن، این جوری چی از دست می دی؟ چی به دست می آری؟ با ترازوی عقل بسنج، کفه هر کدام سنگین تر بود، اون وقت تصمیم بگیر. آقا جون، جلوی دهن مردم رو نمی شه بست و از بخت بد، این دروازه های باز، خیلی روی سرنوشت آدم ها تاثیر دارن...

وای که از رنج آن صورت مهربان، چه خاری به قلبم فرو می رفت.

کاش می شد داد بزنم " آخه آقا جون، با کدوم عقل فکر کنم و تصمیم بگیرم؟ من و عقل و سنجش؟! " کاش می توانستم بگویم " کار از جای دیگه خرابه " ولی نمی شد و من فقط، توی بن بستی که گیر افتاده بودم، اشک را داشتم که به فریادم برسد. خدا می داند از دیدن رنج پدر و مادرم چه حالی می شدم. خدایا، این چه محبتی است که در قلب پدر و مادرها قرار می دهی که چنین گذشت و صبوری به دنبال دارد؟! می دانستم که هر دو رنج می برند و عذاب می کشند. می فهمیدم که جگرشان خون است، ولی حاضر نبودند مرا عذاب بدهند و به نظر خودشان به کاری وادار کنند که خلاف میل و خواسته ام بود. غافل از این که، این همه مهر و ملاحظه، همیشه باعث خوشبختی نیست و گاهی برای خوشبختی، سختگیری هم لازم است.

وقتی به آقا جون نگاه می کردم، دلم می خواست آن چشم های مهربان و آن دست های خسته و موهای سفید را غرق بوسه کنم. دلم می خواست به پایش بیفتم، معذرت بخواهم، از او به خاطر همه آنچه به من داده بود تشکر کنم و واقعیت را بگویم، دلم می خواست بداند که مثل خودش و شاید خیلی بدتر، در جهنمی سوزان دست و پا می زنم و بگویم که نمی دانستم آتش این عذاب که با دست خود به جان خریدم، دامن آن ها را هم می گیرد.

در این گیر و دار روزها سریع می گذشت. مریم مدام در رفت و آمد بود و زری، تقریبا دو سه روز یک بار زنگ می زد، ولی با هیچ کدام حرفی برای گفتن نداشتم. بالاخره غصه و رنج و گریه، بغض مدامی که مثل غده ای بزرگ راه گلویم را بسته بود و سوزش لعنتی معده و بی خوابی مرا از پا انداخت. توی بن بست عذاب و تردید و پشیمانی خرد و له می شدم و از بین می رفتم و دم نمی زدم. به این ترتیب مریضی ام با شدتی بیش تر از گذشته برگشت. ناراحتی معده ام همراه کابوس هایی که خواب را از چشم هایم می گرفت، جسم رنجورم را داغان می کرد و بالاخره کارم به بیمارستان کشید.

با خودم سر لج افتاده بودم. دوست داشتم رنج بکشم و بیمار و نزار شوم. از تحلیل رفتن خودم لذت می بردم، انگار به خودم کفاره پس می دادم. کرخ و بی حس بودم و هیچ کمکی به خودم برای بهتر شدن نمی کردم. آن روزها، فقط خدا می داند ته دلم چقدر امیدوار بودم که خبر مریضی ام به گوش محمد برسد، دلش به رحم بیاید و برگردد، ولی بر خلاف انتظارم، نه تنها برنگشت، دیگران هم وخامت حالم را پای سختگیری و اصرار خودشان گذاشتند و آن ها هم دیگر حرفی نزدند و ساکت شدند. دیگر کسی پادر میانی نکرد و در کمال ناباوری شنیدم که محمد، علی رغم مخالفت خانواده اش ، از ایران رفته.

دو ماه بعد، صیغه طلاق رسما خوانده شد، دیگر باقی مانده امیدهای من هم به باد رفت و عظمت مصیبت را باور کردم. چقدر حاج آقا اصرار کرد تا آنچه طبق قانون به من تعلق می گرفت، یعنی نصف مهرم را بدهد، ولی آقا جون قبول نکرد و گفت:

من روز اول هم گفتم، مهر بچه من خوشبختی اش است.

هر دو پدر اشک به چشم آوردند و یکی شرمنده و دیگری دلشکسته از هم جدا شدند.

سرنوشت من به همین راحتی عوض شد و زندگی ام در مسیری دیگر افتاد و چنین بود که به سه حقیقت مهم پی بردم:

دانستم دردی را که نشود به دیگران گفت و با دیگران قسمت کرد، چه درد سنگین و غیر قابل تحملی می شود. خوره ای که این درد نا گفتنی به جان من انداخته بود، بی چاره ام می کرد و من چاره ای نداشتم.

این را هم فهمیدم که آن هایی که ، مثل من، ازدواج را پایان کار و عقد را زنجیر محکمی برای استحکام زندگیشان می دانند، راهی بس اشتباه را طی می کنند. محبتی که با تعهد و غل و زنجیر به چهار میخ کشیده شود، عشق نیست، اجباری است که تحملش آزار دهنده و نفس گیر می شود. مقصود خداوند از عقد و ازدواج به اسارت در آوردن دیگری نیست، برای محبت حریمی آسمانی قائل شدن است، نه اجباری برای تحمل.

بعد از آن برایم مسلم شد که، بر خلاف تصور همگان، برای از بین رفتن یک زندگی، یک عشق یا یک رابطه عمیق، لازم نیست دلیلی محکم و خیلی بزرگ و اساسی وجود داشته باشد. بهانه های پوچ و جزئی و کوچک، وقتی با عدم درایت و درک، دست به دست هم می دهند و مرتبا تکرار می شوند، برای ویران کردن یک زندگی و یک عشق، کافی که هیچ زیاد هم هست. این بهانه های پوچ بود که سر رشته زندگی ما را آن قدر به هم گره زد که باز کردنش دیگر برای خودمان غیر ممکن شد. چون تنش مداومی که این گره های متعدد و به ظاهر کوچک ایجاد می کنند به همان اندازه اختلافات بزرگ، خرد کننده و از بین برنده است.

اشتباه محض من هم ساده گرفتن این تکرارها بود. چون فراموش کرده بودم آتش بزرگی که خرمنی را می سوزاند، همیشه از جرقه های کوچک شروع می شود، همان طور که در مورد ما شد. نرمش و صبوری بیش از حد محمد، جوانی و بی تجربگی ما، نادانی من و سکوت اشتباه بزرگ ترها که به غلط ما را بزرگ و عاقل دانستند و به حال خودمان رها کردند، ما را بی چاره کرد.

ولی افسوس که این واقعیت ها را به چه قیمت سنگینی فهمیدم. هنوز هم یاد آن روزها پشتم را می لرزاند . روزهایی که عشق به محمد، حسرت داشتنش، غصه از دست دادنش، رنج جدایی و غریبی و بی کسی عجیبی که بدون او حس می کردم و غریبه بودن در بین نزدیک ترین کسانم، توی خانه خودم داغانم می کرد. داغی که بر قلب و غرورم خورده بود، روحم را بدجوری شکسته و حقیر کرده بود. از وجودم و خودم بدم می آمد. انگار پیش خودم، زار و بی مقدار شده بودم. احساس تلخ ذلیل و بی ارزش بودن مرا می کشت. همان طور که روزی از احساس عشق محمد نسبت به خودم احساس سرافرازی و سربلندی می کردم، حالا از این حس که او بود که مرا نخواست، شکسته و خرد بودم. هیچ دردی به عظمت شکستن غرور آدم، آن هم از دست عزیزی که همه کس آدم است، نیست. چنبره ماری که مدام قلبم را نیش می زد و این زهر را به جانم می ریخت، بی چاره کننده بود و من راه به جایی نداشتم.

بیش ترین مایه زجرم این بود که من بیزار نشده بودم، حتی ذره ای از محبتم نسبت به محمد کم نشده بود و نمی توانستم حتی کینه ای از او به دل بگیرم تا بلکه راحت تر فراموش کنم. به این ترتیب تازه می فهمیدم چقدر دوستش داشتم. خدایا، چه زجری کشیدم. خاطره نگاه هایش، محبت هایش، گرمای آغوشش، حمایت نگاه های مهربانش، دست های قوی و وجود پر قدرتش که پشت و پناه خودم می دانستمشان، دیوانه ام می کرد. نه روز آرامش داشتم، نه شب و تمام این غصه ها چیزی نبود که بشود برای کسی گفت. مثل سرطان وجودم را از درون می خورد و از بین می برد و من مثل جنازه ای بی روح جسمم را با خودم می کشیدم و توی خانه ای که دیگر نه از آرامش، که از غم، ساکت و آرام بود، مثل روحی سرگردان این طرف و آن طرف می رفتم.

یکی از همان روزها مریم خوشحال با روزنامه آمد خانه مان تا خبر بدهد که هر دو در کنکور قبول شده ایم. من ورودی بهمن ماه در رشته علوم تربیتی و مریم در رشته روانشناسی قبول شده بود. مثل دیوانه ها جلوی چشم های بهت زده مادر و مریم روزنامه را ریز ریز کردم و دور ریختم.

دانشگاه؟ کسی که به خاطرش قرار بود روزی به دانشگاه بروم، کسی که برایش مهم بود، دیگر نبود. دیگر درس و دانشگاه و قبولی برایم معنا نداشت.

روزها می گذشت و من همان طور که کم کم چشمه اشکم خشک می شد، آدمی دیگر می شدم، آدمی عصبی که دیگر به جای گریه کردن، دوست داشت فریاد بزند، مجسمه ای بی روح که کشیدن جسمش و تحمل آدم ها برایش سخت بود. از آدم ها حوصله ام سر می رفت و خلا شدید روحی بی چاره ام می کرد. هنوز هم، با آن که سال ها گذشته است، وقتی یاد آن روزها می افتم همه چیز مثل روزهای برفی، مه آلود و گنگ در نظرم مجسم می شود.

چقدر طول کشید تا خودم را جمع و جور کردم. حرف ها و عکس العمل های اطرافیان همه و همه مثل هیاهویی بی مفهوم در ذهنم می پیچید. آن روزها انگار درست نمی دیدم، مثل آدمی که از پشت شیشه ای غبار گرفته یا از ورای مه غلیظی به سختی ببیند، نه درست می شنیدم، نه می دیدم و نه حس می کردم و نه می فهمیدم. از همه کس و همه چیز بیزار بودم و احساس می کردم دیگران همه از من بیزارند، مثل این که همان قدر که عشق و محبت آدم را سرافراز و سربلند و به خودش مطمئن می کند، با از دست رفتنش، درست برعکس احساس شرمندگی و عدم اعتماد به نفس بی چاره ات می کند.

خانه گرم و پر از نشاطمان سوت و کور و غمگین شده بود. امیر دیگر خیلی کم توی خانه پیداش می شد، وقتی هم می آمد، ساکت بود. مادرم بیش تر سر کتاب دعاهایش بود یا توی فکر. وقتی با آهی عمیق سرش را رو به آسمان می گرفت و می گفت خدایا، راضی ام به رضای تو، جگرم آتش می گرفت. می فهمیدم که از چه در عذاب است و از سر درد رو به درگاه خداوندی می آورد. این بود که خودم را، محمد را و همه کسانی را که باعث و بانی می دانستم، نفرین می کردم. ولی چه حاصل، شکنجه دائمی ام با این کار هم تمام نمی شد.

اولین پاییز بعد از رفتن محمد چه تلخ و سخت گذشت و پاییز چقدر به نظرم غم انگیز آمد. نم نم باران دیگر قشنگ نبود و ایستادن زیر باران به جای شادی آفریدن، فقط اشک هایم را سرازیر می کرد. غروب ها دلگیر و خفه بود و من درست مثل برگ درخت ها زرد ، بی جان و خشکیده.

زوزه باد و غرش رعد در نظرم رعب انگیز و زشت بود، چون آغوش پرمهری که پناهگاهم باشد و باعث شود از ترسیدن و ضعفم به جای ناراحتی، غرق شوق بشوم، دیگر نبود. با چشمانی بی فروغ و قلبی یخزده از پشت پنجره مردن و سرازیر شدن برگ ها را نگاه می کردم. آن سال همراه قلب خزان زده ام، معنای غم انگیزی پاییز را با تمام وجود حس کردم و فهمیدم و شناختم. با گذر روزها وقتی چشمه اشک هایم، بی آن که از درد هایم بکاهد، خشک شد کم کم آن موجود آرام، به آدمی پرخاشگر تبدیل شد که با کوچک ترین بهانه ای آماده پرخاش و حمله بود.

پنچ ماه از رفتن محمد و سه ماه از جدایی رسمی ما می گذشت که یک کارت از زری به دستم رسید. نامه ای که سیل اشکم را دوباره روان کرد و داغ دلم را تازه.

نوشته بود:

خواهرم مهناز:

هیچ چیز از دست نرفته. نه موج اشک های همدردی ما، نه عشق دوستان تو که شاید در آن تردید داشته باشی، و نه خاطرات شیرین ایام زلال کودکی.

به یاد داشته باش: هر گاه که زیر فشار غصه ها زانوانت خم می شود این مهر و عشق به سوی تو راه باز می کند و باور کن، که ممکن است در گذرگاه های تاریک زندگی، گهگاه نور ستاره ای دیده نشود. اما نه تا ابد.

دیدن این نور، شاید در آینده ای نزدیک میسر شود.

تولدت مبارک

دوست همیشگی تو زری " لندن

مثل ایام مدرسه، انشای قشنگ زری مرا تحت تاثیر قرار داد.

همراه کارت یک کاغذ هم بود که زری ضمن گلایه از این که من حتی حاضر نشده بودم با او صحبت کنم، تاکید کرده بود که هنوز دوست من است، نه خواهر محمد و به انتظار جواب می ماند. ولی من هیچ وقت جوابی ندادم. زری در ذهن من تداعی کننده محمد بود و یادآور او، که من می خواستم فراموشش کنم. این بود که کارتش را توی اتاقم که مدت ها بود پا به آن نگذاشته بودم، اتاق خودم و محمد، زیر شیشه میز گذاشتم و از آن اتاق فرار کردم. اتاقی که هنوز وسایل و لباس ها و یادگارهای محمد و عطر تنش توی آن موج می زد. پنج ماه بود که اتاقم طبقه پایین و کنار اتاق مادرم بود و من هیچ چیز غیر از لباس هایم، حتی تختم را از آن جا نیاورده بودم و انگار طی یک قرار ناگفته، هیچ کس هم در مورد آن اتاق هیچ چیز نمی گفت و سراغش نمی رفت. محمد حتی دنبال کتاب هایش که آن قدر برایش اهمیت داشت، هم نفرستاده بود. مثل این بود که توی آن اتاق، زمان با همان حال و هوای گذشته، متوقف شده بود، با وسایل محمد، خاطره هایش، کتاب هایش و لباس هایش. و من از بی چارگی و رنج از آن اتاق فراری بودم تا نبینم و به یاد نیاورم. روزها باز می گذشت. سریع هم می گذشت

ر چه به بهمن ماه نزدیک می شدیم، فشار مادر و مریم هم بیش تر می شد. آن ها می خواستند مجبورم کنند به دانشگاه بروم. بالاخره در برابر خواهش های ملتمسانه مادر تسلیم شدم، راست می گفت: نمی شد که خودم را زنده به گور کنم! شش ماه گذشته بود و من که بعد از محمد، انگار چیزی توی وجودم مرده بود، بدون روح و مثل مرده متحرک، بی هدف روزها را به شب می کردم و هر روز صبح چشم هایم را که باز می کردم از فکر شروع یک روز بی معنا و تکراری دیگر دلم می خواست فریاد بزنم. برای فرار از آن تکرار پوچ و بی معنی و از فضای خانه که با رفتار امیر و افسردگی مادر و پدرم برایم مثل یک قبر شده بود، راهی دانشگاه شدم. در حالی که تمام مراحل ثبت نام را مریم مثل کسی که بچه ای دبستانی را راهنمایی کند، همراهم بود و انجام می داد.



هنوز آن صبح سرد و برفی را که برای اولین بار به دانشگاه رفتم، به یاد دارم. بدون هیچ شوقی، بی تفاوت و سرد به زور و جبر و اکراه نه با میل و اشتیاق و امید، می رفتم که فقط رفته باشم. وارد ساختمان بزرگی شدم که سرما همه را وادار کرده بود که قبل از شروع کلاس ها در آن اجتماع کنند. از آن همه شلوغی و هیاهو جا خوردم. همه جا پر بود از صورت های جوان، شاد، بی تفاوت، خندان، عبوس و گهگاه غمگین و عصبی.

مدتی طول می کشید تا آدمی مثل من که انگار از دره سکوت و نیستی برگشته بود به آن هیاهو عادت کند. گوشه ای ایستاده بودم و حیران نگاه می کردم. احساس پیرزنی را داشتم که رفته مهد کودک. قلب خشکیده و خالی از امید من چه ربطی به این سیل نیرو و انرژی و امید و جوانی داشت؟

مثل این بود که مغزم هم همراه قلبم یخ زده بود، نمی دانستم چه باید بگویم و چه کار باید بکنم و فکر می کردم غیر ممکن است با این محیط و آدم ها خو بگیرم و قاطی بشوم. ولی اشتباه می کردم.

انسان به همه چیز خو می گیرد، به همه چیز، حتی مصیبت و درد. من هم از این قاعده مستثنا نبودم. رفته رفته و به مرور عادت کردم.

رفتن به دانشگاه برایم شروع زندگی دوباره بود که یواش یواش مرا از حال و هوای بی تفاوتی دور کرد و به زندگی برگرداند. سایه شوم رفتن محمد که مثل کابوس لحظه هایم را پر کرده بود و پشتم را خم، رفته رفته توی روحم به دردی آرام مبدل شد. اوایل فقط می رفتم که از خانه دور باشم. هیچ انگیزه ای توی وجودم برای تلاش نبود. چشم هایم می دید ولی بی احساس. مجسمه ای بی روح بودم و کشیدن جسمم برایم سخت بود.

مثل مریض هایی که بعد از یک بیماری طولانی از بستر بلند می شوند، بدنم ضعف داشت. از آدم ها حوصله ام سر می رفت و حال هیچ تلاش و تکاپویی را نداشتم. منتها، خوبی جریان زندگی این است که مثل سیلاب تو را به جلو می راند و با خودش می برد، چه بخواهی و چه نخواهی، وقتی هستی و زنده ای، روزها و شب ها و جریان عادی زندگی تو را همراه خود می کشانند و می برند.

رفته رفته حضور در کلاس ها مرا مجبور به شنیدن و فهمیدن و فعالیت کرد. با این که تمام توانم را به کار نمی بستم، ولی برای روح خشکیده ام همین تلاش اندک، نفسی بود که روحم را از مرگ کامل نجات می داد. سکون برای روح جوان مثل باتلاق کشنده است. مریم و دانشگاه و درس مرا از باتلاق نجات داد. ولی تمام تکاپو و سعی ام برای فرار از یاد محمد و گذشته ام، بی نتیجه ماند. محمد مثل سایه ای سمج همراهم بود.

جنگ با یاد او، فرسوده ام می کرد و بی حاصل بود. مغزم هر چه می کشید فراموشش کند، انگار قلبم با شدتی بیش تر از او دفاع می کرد و ثمره این جدال مداوم، رنج دائمی و پنهانی روحم بود که توان را از من می گرفت.

عقل و منطق کاری از پیش نمی برد، هرچه با دلیل و برهان سعی می کردم دلم را راضی کنم که این جدایی و از دست دادن، عین خوشبختی است، چیزی در درونم فریاد می کشید و دلایلم را توی صورتم می کوبید. باید از جنگ دست می کشیدم. فایده نداشت. او روح و قلب و وجود مرا مسخر کرده و رفته بود. این فرار دیگر فرار از او نبود و گریز از خودم هم برای من امکان نداشت. من با محمد بزرگ و عقل رس شده بودم. دوران عجیب و حیاتی بلوغم با محمد عجین بود. با او عشق، تعلق خاطر و حتی نیازهای جسمانی و روحی ام را شناخته بودم. او دری از دنیایی عجیب را در بحرانی ترین سن زندگی به رویم باز کرده بود و هر کدام راهم به بهترین شکل به من شناسانده بود. رد پای او، در افکارم، اعمالم و حتی نیازهای جسمی ام باقی بود. فرار بی حاصل بود، من حتی ناکامی و شکست از عشق و از دست دادن را با محمد حس کرده بودم. و این برای من، شاید ره توشه یک عمر بود.

بالاخره مجبور شدم تسلیم شوم و دورویی را کنار بگذارم. محمد با من و در وجود من بود و این، وقتی با خودم کنار آمدم، باعث رشد شخصیتی شد که پرورده او بود. مهناز لوس و ناز پرورده و کوتاه فکر، آرام آرام پوست انداخت و کم کم زنی رخ نمایاند با خصوصیات روحی ای که محمد به او تزریق کرده بود. این اتفاق وقتی افتاد که دیگر از اعتراف به خودم طفره نرفتم. حقیقت این بود که هنوز با تمام وجود دوستش داشتم و باور می کردم مقصرم. پس از فرار دست برداشتم. عکس و یادگارهایش را دوباره برگرداندم. زنجیرش را باز به گردنم آویختم و در تنهایی به چشم هایش توی عکس خیره شدم و این شروع دوران دیگری از زندگی ام بود. دورانی با دو زندگی جداگانه. درس و فعالیت و دانشگاه و زندگی عادی در یک سو و زندگی عاطفی در سویی دیگر.

من زن بیوه ای بودم که داغ از دست دادن شوهرش را نمی توانست فراموش کند و این داغ همیشه تازه به من خونسردی و بی اعتنایی خاصی می داد که دیگران را به طرفم جذب می کرد، ولی می دانستم که نمی توانم حتی نیم نگاهی به مرد دیگری بیندازم. خانم جون همیشه می گفت: - مادر، خدا هیچ عزیزی رو ذلیل نکنه. از بالا به پایین اومدن مادر، ذلتی است که خدا برای هیچ بنده اش نخواد. â€" و من حالا مفهوم حرفش را کاملا درک می کردم. چون همان عزیزی بودم که ذلیل شده بود. من که روزی کامل ترین را داشتم، حالا به چیزی کم تر از آن قانع نمی شدم. آنچه من از عشق و زناشویی و محبت شناخته بودم با آنچه در تصور اکثر آدم هایی بود که می دیدم، فاصله ای شگرف داشت و همین مرا در مواجهه با زندگی دچار سرخوردگی و ذلت می کرد. نگاه هایی که از سر اشتیاق به من دوخته می شد، خنجری بود که قلبم را سوراخ می کرد و درخواست هایی که به زعم همه خواستن بود و محبت و اظهار توجه، در نظرم از سیلی و ناسزا بدتر بود.

آری، من از بهشت رانده ای بودم که با خیال آن بهشت زندگی می کرد و کم تر از آن برایش خاکی بود، بی ارزش و پست.

شاید در تفکر همه، بیوه بودن با تعبیر جسمی آن معنا بیابد. ولی من این را با تک تک سلول هایم حس کردم و فهمیدم که خوشا به حال زن هایی که جسما بیوه می شوند. جسم و نیازهای طبیعی زود با زندگی کنار می آیند و راه عوض می کنند. ولی بدبختی که روحش بیوه می شود، درد بی درمانی را تحمل می کند که علاجی ندارد. همان طور که شاید همه فرق یک زن و دختر، از دید عوام باکره بودن دختر باشد، در حالی که به نظر من آن تفاوتی که در روح یک دختر با یک زن وجود دارد، قابل مقایسه با جسم نیست و من روحا دیگر دختر نبودم. زنی بودم که عشق را در زیباترین صورت آن تجربه کرده بود. و این حماقت بزرگی بود که کسی فکر کند با تملک جسم من، آن گذشته را کمرنگ می کند یا از بین می برد.

تملک جسم، کاری سهل و آسان است، دشوار برگرفتن بکارت روح است و به تملک در آوردن آن و این درست همان رمزی است که شاید بیش تر مردمان در نیافته باشند. در حالی که محمد، دانسته یا نادانسته دقیقا همین کار را با من کرده بود.

آرام آرام به رفت و آمد و کلاس ها و استادها و همه چیز عادت کردم. چون یکی از خاصیت های جاودانه میز و نیمکت، شاید این باشد که هر انسانی در هر سنی وقتی در کسوت شاگردی پشت آن ها می نشیند، احساس جوانی و زنده بودن و شادابی می کند. همین خاصیت ارزشمند هم بود که مرا با زندگی آشتی داد. یکی دو ماه که از شروع کلاس ها گذشت، دیگر به تدریج روابطم با همکلاسی ها دوستانه شد و فضای کلاس و دانشگاه، آشنا و مانوس.

منتها حوصله روابط خاص و صمیمی را نداشتم و همین شاید در آغاز باعث شد که همه فکر کنند آدمی مغرور و از خود راضی ام، ولی به هر حال آن ها هم به من عادت کردند و همان طور که بودم قبولم کردند.

یکی از همکلاسی ها پسری پر شر و شور به نام بهزاد بود که انگار با خودش شرط کرده بود که آرام و قرار نداشته باشد. هر وقت وارد کلاس می شد، صدای پر هیجان و شلوغ او فراتر از صدای دیگران بود و موقع درس ها هم بیش تر از همه او بود که سر به سر استاد می گذاشت و کلاس را به شوخی و خنده می کشاند. منتها چون معمولا شوخی ها و حاضر جوابی هایش همراه ادب و با دیدی ظریف بود مانع از رنجش دیگران می شد.

در مقابل او یکی از دخترهای کلاس به نام نرگس مدبر که دختری سرحال و بشاش و با نشاط بود، همیشه در جواب حرف های آقای میرزایی، یا همان بهزاد، حرفی حاضر و آماده داشت. این دو نفر، هر کدام ناخودآگاه شده بودند زبان و نماینده همجنس های خود، یعنی خانم مدبر نماینده دخترها و آقای میرزایی نماینده پسرها، که به خاطر اخلاق خوب و خوش سرو زبانی همه بچه ها دوستشان داشتند و هم قبولشان کرده بودند.

اولین پتک را به مغز خواب رفته من همان آقای میرزایی، توسط خانم مدبر، وارد کرد و خدا عمرش بدهد، چون این کارش باعث شروع دوستی من با نرگس شد، دوستی ای عمیق و پر حاصل و شیرین.

اوایل ترم دوم بود که یک روز، بعد از تمام شدن کلاس، خانم مدبر با من همقدم شد و سر صحبت را باز کرد و بعد یکدفعه گفت:

حقیقتش، این که دارم پرچونگی می کنم به خاطر اینه که این آمیرزا چند وقته به من پیله کرده که پیغامش رو به شما برسونم!

مات و متحیر پرسیدم: کی؟

خونسرد گفت: آقای میرزایی دیگه.

از این که با صدای بلند، آقای میرزایی را آن طور خطاب می کرد، هم تعجب کرده بودم هم از خنده بی امانی که وجودم را گرفته بود از ته دل ریسه رفتم و بی اختیار گفتم:

هیس! شاید رد بشه، بشنوه.

خندان گفت: نه خودم دیدمش که داشت می رفت.

چقدر روحیه شاد و سرحالش روی من تاثیر داشت. انگار هیچ غمی به دل نداشت و نشاط و سرزندگی آدم را تحت تاثیر قرار می داد.

مخصوصا حرف زدن بامزه و با نمکش که انگار همه دنیا را در عین موشکافی، با دید طنز، نگاه می کرد، برای من دوست داشتنی و جالب بود. خلاصه آن روز نرگس گفت که آقای میرزایی پیغام داده که اگر ممکن است با من صحبت کند و اگر اجازه بدهم برای خواستگاری اقدام کند.

نمی توانم بگویم چه احساسی داشتم. جا خورده بودم؟ تعجب کرده بودم؟ ناراحت شده بودم یا بدم آمده بود؟ برایم عجیب و دور از ذهن بود. احساس زنی جا افتاده را داشتم که کسی به سن پسرش از او درخواست ازدواج کرده است. ماتم برده بود. بهزاد به چشمم آن قدر بچه می آمد که فکر می کردم اصلا چیزی به این واضحی غیر از نه چه جوابی می تواند داشته باشد.

ولی به هر حال این واقعیتی بود که من ظاهرا دختری جوان بودم و او گناهی نکرده بود. پس به نرگس فقط گفتم که خیال ازدواج ندارم و فکر کردم قاعدتا قضیه تمام شده است. ولی آقای میرزایی دست بردار نبود. با تمام سعی من برای نادیده گرفتنش و سردی و بی تفاوتی که نشان می دادم، او با نگاه ها و کارهایی که به نظرم بی نهایت بچگانه و لوس بود، نشان می داد که سر حرفش هست. تا این که اواخر ترم، باز خانم مدبر سراغم آمد. وقتی دوباره خونسرد و بی خیال گفتم که لطف کند و به او بگوید:

نه، من قصد ازدواج ندارم.

نرگس خندان گفت:

ببخشید ها، شما دو تا انگار پستچی مفت گیر آوردین. خوب الان که من دوباره برم بگم، نه، ایشون باز چند روز دیگه به اصرار خواهش می کنند که فقط یک ربع شما اجازه بدین باهاتون صحبت کنن و ....

باز من بیام و دوباره.....؟! خوب چرا دلیل اصلی ات رو رو راست نمی گی؟ قصد ازدواج ندارم بیش تر به نظرم تعارف و ناز کردن می آذ تا دلیل. از قیافه اش خوشت نمیآد؟ چه می دونم شاید اصلا کسی رو دوست داری؟

مانده بودم چه بگویم. صورت محمد جلوی نظرم نقش بست و درمانده فکر کردم " آره کسی را دوست دارم، کسی که دیگه نیست، و نمی خوام ازدواج کنم چون هنوز... " مسئله عیب و ایراد این آدم یا کس دیگر نبود. من نمی توانستم به کسی به چشم شوهر نگاه کنم. توی ذهنم دنبال جواب می گشتم که خانم مدبر، با همان لحن شوخ همیشگی اش گفت:

خیله خب، نمی خواد بگی، خودم فهمیدم!

با تردید و خندان گفتم: چی رو؟

با چشم هایی شیطنت از آن ها می بارید، گفت:

این که گیر کار کجاست؟!

کنجکاو پرسیدم: خوب، کجاست؟!

در حالی که به قلبش اشاره می کرد، گفت: این بی صاحاب، البته ببخشیدها، که همه گیرها، همیشه از همین جاست!

بعد بدون این که کنجکاوی کند یا دنباله حرفش را بگیرد، گفت:

باشه من می رم، ولی فکر نمی کنم، این بابا دست برداره.

و در حالی که دوباره به قلبش اشاره می کرد گفت: آخه کار اون بی چاره ام به همین، گیر کرده!

خندان خداحافظی کرد و رفت.
نمی دانم چرا دلم می خواست با او درد دل کنم و حرف بزنم. دوست داشتم از من سوال کند و شاید همین کنجکاوی نکردنش، مرا به گفتن، حریص می کرد و در دل از این که بی اعتنا گذشته بود، دلخور بودم. دلم می خواست این راز را به کسی بگویم. من که حتی در این مورد به مریم هم حقیقت را نگفته بودم، ناخودآگاه دنبال یک همراز بودم و نرگس با رفتارش، بدون این که علتش را بدانم، یک حس اطمینان و تمایل در من به وجود آورد.

به هر حال به بهانه پیغام های آقای میرزایی ما به هم نزدیک شدیم و رابطه مان از حدود سلام و علیک عادی گذشت و کم کم به بیرون از دانشگاه و خانه کشید.

نرگس سه سال از من بزرگ تر بود ولی از نظر فکری، به نسبت سه سال، خیلی فهمیده تر و پخته تر از من بود. مهارتی خاص در ارتباط بر قرار کردن با آدم ها داشت، با هر کس به زبان خودش حرف می زد و حرف همه را می فهمید. درست مثل این که خدا، وجودش را برای محبت کردن به دیگران آفریده باشد. مورد اعتماد و سنگ صبور همه بود. برای مشکلات دیگران چنان خودش را وقف می کرد که من ماتم می برد. چون این استعدادی بود که خودم هیچ وقت نداشتم. برای او ناراحتی هیچ کس، غریبا یا آشنا، فرق نداشت. بی تفاوت نبود و در عین حال، یک اخلاق عالی دیگر هم داشت که سبب اعتماد و اطمینان می شد. هیچ وقت خودش سوالی نمی کرد و تا خودت زبان باز نمی کردی، غیر ممکن بود حتی در مورد چیزهایی که می دانست سوال کند یا حرفی بزند و همین آدم را برای گفتن مشتاق می کرد. خصوصا من که از کشیدن بار رازی که به تنهایی کشیده بودم، در رنج بودم. بالاخره در اثر اصرار های مداوم آقای میرزایی که دیگر داشت به مزاحمت کشیده می شد و توجه بقیه همکلاسی ها را هم جلب می کرد، یک روز دل به دریا زدم و حقیقت را برای نرگس گفتم و این شد نقطه شروع دوستی نزدیک ما و برقرار شدن ارتباطی عاطفی و عمیق، آن چنان که انگار سال ها با هم دوستیم.

وقتی به آقای میرزایی، دو سه تا از دانشجوهای سال های بالاتر هم اضافه شدند، تصمیم گرفتم شر همه را از سر کم کنم. حلقه ام را دستم کردم و به کمک نرگس توی دانشگاه شایع کردم که نامزد کرده ام. هیچ وقت آن روز را که با نرگس شیرینی مثلا نامزدی ام را پخش کردیم، فراموش نمی کنم.

بی چاره آقای میرزایی چه حالی شد.

نرگس با دیدن حال و روز او گفت: خدا لعنتت کنه، بالاخره آه این آمیرزا منو می گیره!

خندان گفتم: چرا آهش؟ یک وقت دیدی خودش تو رو گرفت.

نرگس پرخاش کنان گفت: نه که خیلی چشم داره منو ببینه!!!

روزها مثل برق می گذشت و تبدیل به ماه ها می شد و ارتباط من و نرگس نزدیک تر.

اوایل سال دوم دانشگاه بودیم که نرگس گفت: از این هفته می خوام ببرمت یه جای خوب.

خنده دار بود، جای خوب نرگس همان کوه بود که من عاشقش!!! بودم. روزی که این حرف را زد، در حالی که سرم را تکان می دادم، دستم را روی دهانم گذاشته بودم و می خندیدم. مسخره بود. دوباره برگشتم به همان نقطه ای که باعث بریده شدن مسیر زندگی ام شده بود، ولی مخالفت نکردم، چه عیبی داشت؟! مگر نه این که خانم جون همیشه می گفت â€" هر چه نصیب است به تو آن می دهند.-

قبول کردم و رفتم. در این رفت و آمدها با چند تا از دوست های غیردانشگاهی نرگس هم آشنا شدم و پا به دنیایی دیگر گذاشتم. دنیای کتاب و شعر و کوه و نقاشی و .....

مقدر این بود که دور از محمد پا به دنیایی که او عاشقش بود، بگذارم. دنیایی که روزی از آن یک جهنم ساخته بودم، زندگی ام را به دلیل مخالفت با آن، متلاشی کرده بودم، خودم را از بین برده بودم. حالا در کنار دوست هایم به آن پا می گذاشتم. در حالی که شاید بدون این که بفهمم، این بار هم عشق محمد و رسوب افکار او در دل و جانم بود که مرا به جلو می راند و این طوری بود که سال ها می گذشت و من با نرگس در مسیری افتادم که زندگی ام را از بی هدفی و بی معنایی در آورد.

یکی از دوست های نرگس که بعدها دوست صمیمی خودم هم شد، دختری بود به نام آزیتا.

نرگس روز اول او را به عنوان خانم نقاش به من معرفی کرد. پدر آزیتا ادیب و هنرمند بود، دکترای ادبیات داشت و استاد دانشگاه بود. آن طور که نرگس می گفت، پدرش یعنی دکتر ابهری عاشقانه آزیتا را که تنها فرزندش بود، دوست داشت و رابطه شان مثل مرید و مراد بود. آزیتا هم پیانو می زد، هم نقاشی می کرد و هم دانشجوی رشته هنر بود. مادرش زنی ایتالیایی بود که از بیست سالگی در ایران زندگی کرده بود. خانمی بی نهایت با شخصیت و دوست داشتنی که فارسی را با لهجه ای بسیار شیرین صحبت می کرد.

نرگس همیشه می گفت â€" توی خانه آن ها یک جور عشق و مهر و عاطفه ناب توی فضا موج می زند که روی دیگران هم اثر می گذاره.- و بعد به مسخره اضافه می کرد:

درست مثل خونه خود ما!!! و این چیزی بود که بعدها به وضوح دریافتم، خوشبختی هم مثل بدبختی می تواند اطراف خود را در بر بگیرد و فضای خانه آن ها همیشه به آدم این حس آرامش و خوشبختی را منتقل می کرد.

اولین باری که خانه آن ها رفتم، شب اول دی بود که تولد بیست و یک سالگی ام هم بود. آن شب به مناسبت یلدا، خانه شان مهمانی بود. من قبلا از نرگس شنیده بودم که پدر آزیتا شب یلدای هر سال مهمانی ای به راه می اندازد که به قولی شب شعر هم بود. اکثر مهمان ها هم دوستان پدر آزیتا بودند. نرگس این قدر در مورد آن مهمانی ها تعریف کرده بود که در عین کنجکاوی یک حالت اضطراب و هیجان خاص هم داشتم. مخصوصا که تا آن زمان پا توی چنین جمع هایی نگذاشته بودم.

آن شب هوا خیلی سرد بود و سوز برف داشت و ما با تمام عجله ای که کردیم، دیرتر از همه رسیدیم. آماده شدنم خیلی طول کشید، چون هر لباسی می پوشیدم به نظرم مناسب نمی آمد و بالاخره وقتی حاضر شدم، تازه نوبت دلواپسی های مادر بود و شیرین زبانی های نرگس برای مادر و پدرم که خیالشان راحت باشد. نرگس همان طور که به من خیلی نزدیک شده بود، خیلی زود هم اعتماد و محبت مادر و پدرم را جلب کرده بود و رضایت آن ها را خیلی راحت به دست می آورد.

وقتی رسیدیم، از ماشین های دم در، معلوم بود که بیش تر مهمان ها آمده اند و همین بر اضطراب من بیش از پیش اضافه کرد.

خانه شان، بیش تر از تصور من مجلل و قشنگ بود. از در وارد حیاطی بزرگ با باغچه های چمنکاری وسیع می شدیم که اطراف یک استخر بزرگ را گرفته بودند و از کناره استخر تا در ورودی ساختمان، مسافت نسبتا زیادی بود که با چراغ هایی که از لابه لای کاج های مطبق فضا را روشن می کرد. جلوه خاصی به اطراف می دادند و من بیش تر از قبل دست و پایم را گم می کردم.

آزیتا که با چهره ای گشاد دم در ساختمان منتظر بود، گفت: معلوم هست کجایین؟ چرا این قدر دیر کردین؟! یک ساعت پیش منتظرتون بودم.

نرگس در حالی که تند تند سر و وضعش را مرتب می کرد، گفت: خوب ما فقط یک ساعت داشتیم دنبال یک دسته گل ارزون و با جلال و جبروت می گشتیم! نیم ساعت هم از دم در تا این جا طول می کشه! ما تازه نیم ساعت هم زود رسیدیم!

هر سه به خنده افتادیم که نرگس پرسید: اول بگو، اون آقاهه که سه تار می زنه اومده؟!

آزیتا با سر اشاره کرد: آره، الان می خواد بخونه، زود باشین.

با عجله سر و وضعم را مرتب کردم و همراه آزیتا وارد سالن شدیم.

من که بی نهایت معذب و دستپاچه بودم، دست نرگس را ول نمی کردم که آزیتا با حرص و آهسته گفت:

بدبخت ها چرا چسبیدین به هم دیگه؟ حالا این ها فکر می کنن از پشت کوه اومدین!

نرگس با خونسردی و آرام گفت: چه عیبی داره؟! چیزی که قراره بعدا بفهمن، بگذار حالا بدونن.

همیشه جواب هایش باعث شادی بود، این بار هم باعث شد که ما با خنده وارد سالن بزرگ و آراسته خانه آن ها شویم. من برای اولین بار خانم و آقای ابهری را دیدم. دکتر ابهری خیلی بیش از انتظارم، جوان و برازنده بود، همین طور همسرش.

دکتر مردی بود با قد متوسط و هیکلی موزون و ورزشکاری که صورتی آرام و چشم هایی با نفوذ داشت و از ورای عینک پنسی با دقتی موشکافانه نگاه می کرد. ولی در عین حال، برخورد پدرانه و صمیمانه اش به دل می نشست و خانم ابهری با این که قدی تقریبا کوتا داشت و اندامی که می شد گفت چاق است، ولی چهره ای علی رغم سن و سالش که حدود پنجاه سال بود، شاداب داشت و از ورای چشم های آبی اش با مهری خاص آدم را نگاه می کرد و لهجه ای شیرین و دوستانه خوشامد می گفت.

هر دو با رویی گشاده، به ما خیر مقدم گفتند و به مهمان ها، به عنوان دوست های صمیمی دخترشان، معرفی کردند. آزیتا جایی نزدیک خودشان به ما نشان داد و نشستیم. من که از خجالت نفسم بالا نمی آمد و فکر می کردم همه الان فهمیده اند که اولین بار است در چنین جمعی حضور پیدا کرده ام، سرم را پایین انداخته بودم و با انگشت هایم بازی می کردم، ولی نرگس خونسرد و خندان از راه دور با همه سلام و علیک و احوالپرسی می کرد.با تشر آزیتا که گفت: چرا این قدر معذب نشستی؟! بالاجبار سرم را بالا گرفتم و چشمم به چشم آقایی تقریبا جوان که روبروی ما نشسته بود، افتاد که با لبخند ما را نگاه می کرد. مجبور شدم زورکی لبخند بزنم و با سر سلام کنم که صدای سه تار همه حواس ها را به طرف بالای سالن متوجه کرد و من کمی احساس آرامش کردم و توانستم نفس تازه کنم و همه چیز را ببینم. تزینات زیبای اتاق بسیار بزرگ پذایرایی و پله های مارپیچی که از کنار سالن به طبقه بالا می رفت و شومینه بزرگی که گوشه سالن روشن بود و قاب های نقاشی بزرگ و بسیار زیبایی که به دیوار بود و شمعدان های پایه بلندی که در گوشه و کنار با شمع روشن بود، حالت اشرافی و در عین حال شاعرانه ای به سالن می داد.

غرق تماشای اطراف بودم که با سقلمه ای که نرگس به پهلویم زد به خود آمدم.

گفت: اون آقاهه که می گفتم اینه، صبر کن بخونه، اگه دیوونه نشدی معلومه...

ساکت شد.

منتظر پرسیدم: معلومه چی؟!

نرگس با خونسردی گفت: معلومه از اول دیوونه بودی!!

خنده ما را شروع سه تار زدن آقای مهرابی قطع کرد و من منتظر ماندم که ببینم این همه تعریف به کجا می رسد. صدا از هیچ کس در نمی آمد و معلوم بود همه با اشتیاق در انتظارند. در این میان انگار فقط من بودم که همچنان محو تماشای اطراف بودم که من هم با شروع شدن آواز، میخکوب شدم.

نمی دانم در آن صدا چه بود، چه سوز و شوری بود که این قدر مستقیم بر روح و قلب آدم اثر می گذاشت. حس غریبی به آدم دست می داد که قابل گفتن نیست، شور عرفانی و روحپرور، حالت جذبه و اشتیاق، حالت خاصی که قابل بیان نیست. مصرع های اول را من، مبهوت تن صدا، اصلا نشنیدم، تا به این جا رسید:

باز آی و بر چشمم نشین ای داستان نازنین

کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

آن صدا حزین و پر احساس همراه زخمه های تار، و آن شعر پر معنی چنان اثر کاری و آنی بر قلب من داشت که ناخودآگاه اشک چشمانم را پر کرد و من که از سر شب فکر محمد، با یادآوری تولدم و سال های قبل، راحتم نگذاشته بود، بی اختیار دستم به زنجیر گردنم گره خورد و با این ابیات اشک به چشمم هجوم آورد و فکر کردم نرگس راست می گفت که این صدا آدم را مجنون می کند. آقای مهرابی همچنان می خواند.

من مانده ام مهجور از او، بی چاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می رود

گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون

پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود

با این بیت ها، مثل این بود که تمام دردهای درونم را به شعر می شنیدم و حالی ناگفتنی پیدا می کردم. در جدال با خودم بودم تا اشکم سرازیر نشود که چشمم به همان آقای روبرویی افتاد و به نظرم آمد که با محبتی بی نهایت، آزیتا را نگاه می کند.

به هر حال آن شب و آن شعر و آن صدا، آغاز راه دیگری در زندگی من شد و باعث علاقه و روی آوردنم به شعر و کتاب.

احساس می کردم چقدر احمقم که تا حالا سر از شعر در نیاورده ام. وقتی داشتم اشک هایم را که دیگر سرازیر شده بود پاک می کردم نرگس توی گوشم گفت:

حالا همه فکر می کنن، عجب دختر فرهیخته ای هستی که با شنیدن این بیت ها اشک می ریزی، خبر ندارن جنابعالی اصلا از شعر سر در نمی آری و واسه چیز دیگه داری آبغوره می گیری!

هم خنده ام گرفت و هم به فکر فرو رفتم. راستی چرا من تا آن زمان نباید به قول نرگس، خودم از شعر سر در آورده باشم؟ برای اولین بار، احساس شرمساری و مغبون شدن کردم. در افکار مختلف غوطه می خوردم که دوباره چشمم به همان آقای روبرویی افتاد که محو تماشای آزیتا بود و به محض این که نگاهش با من برخورد کرد، رویش را به طرف دیگر برگرداند.

از آزیتا پرسیدم:

اون آقاهه کیه؟

آزیتا مرموز پرسید: چطور مگه؟!

ولی نرگس امان نداد و فوری گفت: ایشون، مهندس کاوه پارسای بی نواست که عقل درست و حسابی نداره.

من با حیرت و ناباورانه به نرگس چشم دوختم و او با خنده گفت: نترس بابا، دیوونه خطرناک نیست. فقط این قدر عقلش کمه که عاشق این تحفه نطنز شده!



خلاصه فهمیدم که آن آقا، پسر یکی از دوست های آقای ابهری است که دو سه سال است از خارج کشور برگشته و یکی از خواستگارهای سمج آزیتاست، اما آزیتا به دلیل ده سال تفاوت سنی که دارند، موافق نیست. نرگس هم که طرفدار سر سخت آقای پارسا بود همیشه سر این مسئله با آزیتا جنگ داشت. همان شب بود که توی راه برگشت وقتی که من از مهمانی و آقای ابهری تعریف می کردم، نرگس گفت:

حالا امشب شلوغ بود، باباش فال هایی با حافظ می گیره، ماتت می بره.

مشتاقانه پرسیدم: راست می گی؟

نرگس خونسرد و خندان گفت: به خدا، اصلا حافظ خون شدن خود منم از فال گرفتن آقای ابهری شروع شد و بعد این قدر خودم با حافظ کلنجار رفتم که شدم یک پا فالگیر!

واقعا که راست می گفت. چون چند هفته بعد که برای تولد آزیتا خانه شان مهمان بودیم، آزیتا در اثر اصرارهای من و نرگس از پدرش خواست دیوان حافظ را باز کند و نرگس پیشدستی کرد و از طرف من هم گفت:

شما خودتون به نیت ما باز کنین ما سراپا گوشیم.

وقتی نوبت من شد. هیچ وقت یادم نمی رود که آن شب چه حالی شدم. مبهوت ، خشکم زده بود. آن کلمات با صدا و طرز بیان شیرین دکتر دیوانه ام کرد. مثل مجسمه نشسته بودم، به سختی نفس می کشیدم. دکتر آرام و شمرده می خواند.

مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت

خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت

پس از چندین شکیبایی شبی یارب توان دیدن

که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت

سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم

که جان را نسخه ای باشد ز لوح خال هندویت

تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی

صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت

و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی

برافشان تا فرو ریزد هزاران جان ز هر مویت

من و باد صبا مسکین، دو سرگردان بی حاصل

من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت

زهی همت که حافظ راست از دنیا و از عقبی

نیاید هیچ در چشمش به جز خاک سرکویت

نفس بریده وگیج به معنای شعر فکر می کردم که چشمم به نگاه پر از حس و درک دکتر که از بالای عینک به چشم هایم خیره شده بود، افتاد. نگاه عمیقی که انگار راز ناگشوده ام را دریافته بود. نرگس آرام توی گوشم گفت:

خاک بر سرت، آبرویت رفت، همه پته هایت را حافظ ریخت روی آب!!!

از ته دل خندیدم و این شد که من هم شدم مرید حافظ و به قول نرگس، فالگیر قهار.

تازه داشتم به دنیای جدیدم مانوس می شدم و از تلاطم و سر در گریبانی روحی نجات پیدا می کردم. برخلاف من که همیشه برای یاد گرفتن بی میل بودم و احساس می کردم وقت برای یادگیری همیشه هست، نرگس و آزیتا، انگار دنیا دارد به آخر می رسد، همیشه برای یاد گرفتن چیزهای تازه عجله داشتند و حریص بودند. مثل این بود که از زورآزمایی با مغز و توانایی هایشان لذت می بردند. تمایل و شور و شوق و نشاط آن ها روی من هم اثر می گذاشت و مرا به جلو می راند. یک موقع به خودم آمدم که دیدم از سر در آوردن از کارهای مختلف، احساس لذت می کنم و مزه دانستن و لذت یادگیری و مهارت را می چشیدم، لذت شیرین یاد گرفتن و فهمیدن از روی خواست و رغبت، نه اجبار و کراهت.

مثلث دوستی ما به قول نرگس سه تفنگدار بیکار مرا متحول می کرد و زندگی ای دوباره به من می بخشید که دوباره سرنوشت و روزگار سرناسازگاری گذاشت و سومین ضربه تلخ و سخت را بر سرم فرود آورد.

آخرین امتحان های سال دوم بود. دیروقت، حدود نیمه شب بود که با صدای فریادهای وحشتزده مادر که علی و امیر را صدا می زد، از جا پریدم و هراسان خودم را به آن ها رساندم. مادر پریشان و گریان بر سر و صورتش می زد و آقا جون همان طور که به پشت خوابیده بود به نظر می آمد چهره اش از تنگی نفس کبود شده است و خرخر می کند. امیر سعی داشت آقا جون را از جا بلند کند و در عین حال با صدای بلند، مرتب صدایش می کرد. بی اختیار، امیر را کنار زدم و دهانم را بر دهان آقا جون گذاشتم و با تمام توان در آن دمیدم. صدای خرخری که در حنجره اش پیچید، امیدوارم کرد. بی خبر از این که صدای نفس های خودم را می شنوم، باز با تمام قوا در دهانش دمیدم. مادر زار می زد و امیر سعی داشت با فشارهایی که به قفسه سینه آقا جون می آورد کمک کند، ولی بی فایده بود. امیر انگار زودتر از من به وضعیت پی برد و بیهودگی کارمان را فهمید. چون آقا جون را بغل کرد و با کمک علی سوار ماشین کرد.

به محض این که به بیمارستان رسیدیم، آقال جون را روی برانکار خواباندند و دکتر اورژانس دستش را کاملا بالا برد و محکم روی قلب آقا جون کوبید، روی قلب مهربان و پر از عطوفت آقا جون. قلبم تیر کشید و درد گرفت. دستگاه های شوک را به سینه وصل کردند و جلوی چشم های وحشتزده و هراسان ما به بدنش شوک دادند. یکبار، دو بار، سه بار فایده نداشت. نه غیر ممکن بود، پدر من، آقا جون قوی و قدرتمند من دیگر نفس نداشت، مظلوم و معصوم و استوار، همان طور که زندگی کرده بود، همان طور هم بی صدا، خاموش شده بود. این آقا جون من بود؟! عزیزترین عزیزان من؟! آن که زندگی ام را مدیونش بودم و همه آرامش و آسایش و رفاهم را؟! زیر آن دستگاه ها و بی نفس؟!

آقا جون سکته کرده بود.

جلوی چشم هایم سیاه شد، تصویرها دور و نزدیک و گنگ. انگار جان ذره ذره از تنم بیرون می رفت، زانوهایم خم شد. بی هوش شدم.

با آن که ضربه مرگ خانم جون را چشیده بودم، ولی با همه دردناکی قابل مقایسه با درد از دست دادن آقا جون نبود.

دیگر هیچ چیز به یاد ندارم. صدای فریاد و شیون ها، چشم های اشکبار و مظلوم مادرم و صورت های غرق اشک امیر و علی و دیگرا، تصویرهایی مبهم بود که از ته چاهی تاریک می دیم. و این بار دیگر آقا جون را ندیدم. از عزیزترین موجود زندگی ام بی خداحافظی جدا شدم. درد، فوق طاقتم بود. تازیانه های رنجی عظیم وجودم را در خودش پیچاند و غرق کرد. باور نداشتم که یک دنیا مهر و عاطفه، مظهر هستی و وجود من، امیدم پشتوانه و دلخشوی و مایه سرافرازی و عزتم مثل شمعی بی صدا خاموش شده باشد. هر بار به هوش می آمدم، دلم می خواست، چنگ بیندازم و قلبم را از سینه بیرون بکشم. دیگر برای چه می تپید؟ به عشق و امید چه کسی...

درگذشت ناگهانی و غیرقابل باور آقا جون، برای من با آن روح زخم خورده و حساس و مریض، ضربه ای بود که برای از پا انداختن دوباره ام کافی که هیچ، زیاد هم بود. از مراسم و روزهای اول چیزی به خاطر ندارم. در بی هوشی و بی حسی، مثل جنازه ای بین مرگ و زندگی معلق بودم. با سابقه بیماری گذشته ام، دکترها تشخیص داده بودند همان بی هوشی برایم بهتر است. این بود که من جسدی شده بودم با سرمی در دست که با تزریق آرامبخش، گوشه ای افتاده بود. چهره آرام و غمگین آقا جون، بعد از جدایی ام از محمد، از جلوی چشم هایم کنار نمی رفت. چیزی مثل سوهان روحم را می تراشید. این که چقدر باعث رنج آقا جون مهربانم شده بودم و او صبورانه تحمل کرده بود و آخر هم با داغی بر دل مثل پرنده ای معصوم و تنها از پیش ما رفته بود، عذابم می داد. چه آرزوها و حرف های ناگفته ای که بین من و این عزیزترین عزیزانم، ناگفته ماند. ندانسته زمان را از دست دادیم، بدون این که بفهمیم آنچه دارد فنا می شود و از بین می رود، دیگر هیچ وقت باز نمی گردد. آقا جون رفته بود، بدون این که حتی توانسته باشم از او به خاطر همه آنچه به من داده بود، تشکر کنم. زندگی ام و همه آنچه داشتم، از او بود که حالا دیگر نبود. رفته بود، در حالی که نگران بود، نگران بچه هایش که یکی از آن ها، من ناخلف بودم که از همه بیش تر باعث عذابش شده بودم.

توی همان روزهای سیاه و تلخ عزا و عذاب و زجر بود که یک روز صدای پچ پچ مانند و ضعیف خاله ام به گوشم خورد. حتی قدرت این که سرم را برگردانم یا چشم هایم را باز کنم نداشتم. می شنیدم و در غرقاب تلخ عذاب غوطه می خوردم. خاله گریه کنان برای کس یا کسانی که من نمی دانستم می گفت:

خدا بیامرزدش، یک پارچه جواهر بود. حاضر بود خار به چشمش بره، به پای زن و بچه اش نره. خدا شاهده من از چشمم بدی دیدم از حاج عباس بدی ندیدم، هر چی باشه پسر اون مادر بود، شیر پاک خورده بود. الهی بمیرم برای ملیحه. من که خواهرشم جیگرم خونه، خدا به فریاد دل اون برسه.

بعد در حالی که صدایش ضعیف تر می شد، ادامه داد:

غصه مهناز این طورش کرد. والا چیزیش نبود، مثل شاخ شمشاد بود. یک آخ کسی ازش نشنیده بود. طفلک از بس غصه این دخترو خورد، دق کرد آخه...

هق هق کنان ساکت شد و من صدای نرگس را که سعی داشت خاله را آرام کند، شناختم.

ای خدا، چرا بعضی وقت ها دنیای به این بزرگی برای آدم چنان تنگ می شود که جز مرگ نمی تواند آرزویی بکند؟! من عاجز و درمانده حتی دیگر اشک هم نداشتم، مرده ای بودم که تنها نفس، مانع دفن کردنش بود. مغزم می جوشید و داغ می شد و همراه قلبم آتش می گرفت، اما چه سود؟! اعصابم مثل آبی که به نقطه جوش می رسد و بی صدا می شود، به جوش آمد و دیگر از صدا افتادم. نه شیون نه فغان و زاری، نه حتی اشکی که این مصیبت را برایم سبک کند. این بار دیگر چشم هایم هم با من یار نبود.

روزها می گذشت و خانه ما، غرق ماتم و عزا، در سکوتی تلخ، سیاهپوش بود. در تمام آن روزهای شوم هر بار چشم باز کردم، مریم و نرگس و گهگاه آزیتا را می دیدم و با دردمندی باز چشم هایم را نه به روی آن ها، به روی دنیا می بستم. نمی خواستم چیزی ببینم، هیچ چیز و هیچ کس!!!

اما، زندگی معطل درماندگی های ما نیست، می گذرد و در گذر روزها بزرگترین مصیبت ها از تو دور می شوند و متعلق به گذشته. تا هستی و نفس داری، مجبوری دوباره به زندگی برگردی، ببینی و بفهمی و تحمل کنی. درد از بین می رود؟ از عظمت مصیبت و فاجعه کم می شود؟ نه، درد هست، مصیبت هست، ولی در درون تو، با تو و کنار تو، همراهت می آید و تو به آن عادت می کنی. درد، جزء لاینفک زندگی است، فرار از آن فرار از زندگی است که امکان ندارد.

چنین شد که درد و رنج در دل و جانم نشست و حالا که اشک نبود تا آرامم کند، آدمی دیگر شدم. همیشه عقده دل از دو راه خالی می شود و در مواقع خشم و غم خود را نشان می دهد، یا اشک می شود یا فریاد. از وقتی اشک چشم هایم خشک شد، بغض گلویم تبدیل به فریاد شد. دیگر به جای آن مهناز نازکدل و ظریف که لب برمی چید و بغض می کرد و اشک می ریخت، مهناز جوشی و عصبی نشسته بود. وقتی غصه یا خشم دلم را می فشرد و بغض گلویم را، صدایم به فریاد بلند می شد و پرخاش. وقتی دیگر نه شانه ای بود که تکیه گاهم باشد، نه سینه ای که صورتم را در آن پنهان کنم و نه دستی که به حمایت در آغوشم بگیرد، اشک چه معنا داشت؟!

صدایم از سر بی پناهی بلند می شد و فریادم اعتراضی بود به چشم هایم برای گریه نکردن و پناه نخواستن، برای پنهان کردن ضعفی که دیگر برملا شدنش آرامش در پی نداشت. فقط رنج از دست دادن حامی و تکیه گاه هایی را که روزی دلم به آن ها قرص بود، به رخم می کشید. آقا جون و محمد، تکیه گاه هایی بودند که دیگر نداشتم و حالا تازه می فهمیدم تنها وقت هایی که ضعف مایه آرامش است وقتی است که باعث پناه بردن تو به آغوشی قوی و مطمئن باشد که در پناهت می گیرد و حمایتت می کند، ولی دیگر ضعف برای من مایه آرامش نبود.

وقتی خرد و مریض از جا بلند شدم که نیم ترم عقب افتاده بودم و در تمام آن روزها مریم و نرگس، که طی این مدت با هم رابطه ای صمیمانه پیدا کرده بودند، به نوبت پیشم می ماندند تا تنها نباشم. وقتی حالم بهتر شد به اصرار مریم بیش تر من به خانه آن ها می رفتم و به دو دلیل به کمال میل اصرارش را قبول می کردم. یکی این که از خانه خودمان دور باشم و دیگر این که دوست داشتم به خانه و محله قبلی نزدیک باشم. دلم برای خانه و کوچه مان پر می کشید و آرزویم بود بروم و از نزدیک دوباره آن جا را ببینم. ته دلم همیشه تصور می کردم، اگر جرئت این کار را پیدا کنم، چقدر خوب می شود و شاید بتوانم خبری از محمد بگیرم. ولی کو جرئت و جسارت رفتن؟

آن روزها مریم و اکرم خانم بی اندازهبه من محبت می کردند و من توی آن خانه کوچک
چقدر احساس آرامش می کردم. یکی ازهمان روزها بود که با تردید دل به دریا زدم و گفتم:
چقدر دلم می خواد برم خونهمون را از نزدیک ببینم.
برخلاف انتظارم، اکرم خانم و مریم خیلی راحتگفتند.
خوب، بیا بریم.
از خونسردیشان جا خوردم و با شک پرسیدم: بریم؟!
اکرم خانم گفت: آره مادر، پاشو، الان منم می خوام برم دکمه بخرم. پاشو با همبریم.
از حیرت دهانم باز مانده بود، گفتم: آخه، اون جا....
ساکت شدم. اکرمخانم با لبخندی محو گفت: عیبی نداره، دیگه خونه اون ها اون جا نیست.
آه از نهادمبلند شد. آن جا نیستند؟! رفته اند؟ کی؟! در حالی که هیچ کدام اسم آن ها را به زباننمی آوردیم و با اشاره و غیرمستقیم صحبت می کردیم، اما نتوانستم جلوی خودم را بگیرم، پرسیدم: از این جا رفتن؟! کی؟!
خیلی وقته.
چطور؟! حاج آقا که می گفت هیچوقت این خونه رو نمی فروشه؟!
ای بابا، تا حالا کی تونسته هر جور که دلش می خوادزندگی کنه، که حاج آقا بتونه؟ بعد از اون قضیه، محترم خانم دیگه این جا بند نشد. بچه هایش که هر کدوم رفته بودن یک طرف. واسه دو نفر آدم هم خوب، این جا خیلی بزرگبود. یک سال بعد از رفتن پسرشون – اسم محمد را نمی آورد – اون هام از این جارفتن.
دوست داشتم بپرسم کجا رفته اند، اما رویم نمی شد. به سرنوشت تلخی که هرکداممان پیدا کرده بودیم، حتی حاج آقا و محترم خانم که بالاخره مجبور شده بودند ازخانه ای که آن قدر دوست داشتند، دور بشوند، فکر می کردم که اکرم خانم گفت:
خوباگه می آی، پاشو دیگه، اگه نمی آی هم که من برم.
و من رفتم. بعد از چهار سال، چهحالی داشتم. زانوهایم می لرزید و ضربان قلبم چند برابر شده بود. وقتی سر کوچه مانرسیدیم، نفسم دیگر به شماره افتاده بود. فکر می کردم چندین سال این جا راه رفت وآمد آقا جون بوده، چه شب ها که از روی این کاشی ها خسته برگشته و صبح ها با امید ردشده و گذشته و رفته. خودم را به یاد می آوردم و زمانی که برای اولین بار همراهمادرم از این کوچه گذشته و به مدرسه رفته بودم. چقدر ظهرها که از مدرسه برمی گشتم،وقتی دیگر راهی تا خانه نمانده بود، با ذوق و شوق از لابه لای این درخت های تناوردویده بودم. روز عقدم به یادم می آمد و اوقاتی که همراه محمد توی این کوچه رفت وآمد کرده بودم. روزی که خانم جون را بر سر دست از همین کوچه برده بودند و....
آنقدر تصاویر سریع از جلوی چشم هایم رد می شد که جلوی پایم را نمی دیدم. چانه ام میلرزید و مثل کسی که از سرما بلرزد، بدنم را رعشه ای بی امان گرفته بود. تا وسط کوچهرفتم، نتوانستم بیش تر بروم.
لرزان در حالی که با حسرت به در خانه مان و خانهمحمد نگاه می کردم، ایستادم. افسوسی کشنده وجودم را له می کرد، کاش هنوز خانه مانآن جا بود و پشت آن در خانم جون و آقا جون نفس می کشیدند. کاش، هنوز زری توی خانهشان بود و محمد هنوز برایم محمد آقا بود و این بار اگر، از سر قضیه آغاز می شد منارزش همه چیز را می دانستم و با چنگ و دندان حفظش می کردم. وای که اگر هنوز پشت آندرها، عزیزهای من بودند، اگر زمان به عقب برمی گشت و من باز آقا جون را داشتم ومحمد را...
طاقتم تمام شد، رو برگرداندم و در حالی که در دلم خودم را لعن ونفرین می کردم، بی اختیار اندیشه ام به زبان روان شد و جویده جویده گفتم: خدا لعنتتکنه. منظورم به خودم بود، خودم که ...
ولی صدای اکرم خانم که به اشتباه فکر کردهبود من محمد را نفرین می کنم، دستپاچه مرا از عالم برزخی که تویش گیر افتاده بودم،بیرون کشید.
مادر نفرین نکن، اونم جوون مردمه!
گیج وحیران گفتم: نه، من اونو ...
باز حرفم را قطع کرد و گفت: می دونم، می دونم دلت می سوزه، ولی مادر، مناینو فهمیدم، همیشه هم به همه می گم، دلتون که می سوزه، دعا کنین، نفرین نکنین کهشر نفرین اول از همه یقه خود آدمو می گیره.
بالاخره هم اکرم خانم نگذاشت توضیحبدهم. باور کرده و مطمئن بود که منظورم محمد بوده و این بهانه ای شد که برای عبرتمن، داستان زندگیشان را بگوید. داستان زندگی نزدیک ترین دوستم را که من فقط به همیناکتفا کرده بودم که پدرش چند سال پیش فوت کرده و مادرش سرپرستشان بوده. آخ حالم ازخودم به هم می خورد، چرا توی این دنیا غیر از خودم و دنیای خودم، هیچ کس، حتی نزدیکترین دوستم برایم مهم نبود؟!
اکرم خانم با مظلومیت برایم تعریف می کرد و از سختیدنیا می گفت و این که جز صبوری راهی برای تحمل نیست و لا به لای حرف هایش هر ازگاهی صحبت را به محمد می کشید تا به خیال خودش من را دلداری داده باشد. خبر نداشتچه آتشی به دلم می زند وقتی که می گوید – حالا بازم، تو زود فهمیدی! هنوز بچه ای،سنی نداری، تازه اول راهی. پدرت هم که خدا رحمتش کنه تا وقتی بود، خودش مثل کوهپشتت بود. حالا هم که رفته، نام نیکش برایت مونده که یک دنیاست. مادر، بیخودی خودخوری نکن، غصه نخور، منو می بینی؟ پاسوز همین غصه خوردن های بیخودیم شدم که الانمثل پیرزن های هفتاد ساله، صاحب هزار درد و مرض شدم. کار خوبی هم نکردم.-
یواشیواش از گذشته هایش می گفت و نصیحتم می کرد. او هم دنیا را با عینک تجربه های خودشمی دید و می شناخت و قضاوت می کرد. می گفت که پانزده سالگی ازدواج کرده و همراهشوهرش که خویشاوندشان هم بوده از یزد به تهران آمده. آقا یحیی که کمک راننده تریلیبوده، چند سال قبل از ازدواج در تهران زندگی می کرده. بعد که با اکرم خانم ازدواجمی کند چقدر تلاش می کند تا اکرم خانم راحت باشد. از زندگی خوبشان می گفت و علاقهای که به شوهرش داشته و این که خدا خیلی زود مهتاب را به آن ها می دهد و پشت سرشمریم را. تعریف می کرد که:
آن قدر دلم به یحیی و بچه هایم خوش بود که خدا شاهده،سراغ خانواده ام را هم نمی گرفتم. تا بچه ها کوچک بودن که شب و روزم وقف اون هابود. به خاطر تنها نموندن یحیی واسه زایمون هام هم حاضر نشدم برم یزد، می گفتم یحییراننده بیابونه، وقتی می آد باید خونه ش گرم باشه و چراغ خونه ش روشن. کم کم خدابهمون نظر کرد، وضعمون بهتر شد و یحیی خودش راننده تریلی شد. بچه هام که جون گرفتن،منم خیاطی رو شروع کردم که هم سرگرم باشه و هم بشم کمک خرج. اتفاقا کارم زود همرونق گرفت. پولش را خدا شاهده دریغ از یک جفت جوراب که برای خودم بخرم، همه رو جمعمی کردم، برای روز مبادا. تا بالاخره هفت هشت سال طول کشید، پول هامونو روی همگذاشتیم و این خونه رو خریدیم. آقا یحیی خونه رو به نام من کرد و تازه بازم می گفتاکرم، یعنی یه روز می شه من محبت های تو رو جبران کنم؟! ولی مادر انگار شیطون اینحرف رو شنید و زود زود اون روز رو رسوند. دو سه سال از خونه دار شدنمون گذشته بودکه کم کم یحیی عوض شد. اول هفته ای سه شب، بعد دو شب می اومد و بعد هفته ای یک شب ویواش یواش طوری شد که ماهی دو دفعه هم به زور می آمد. اونم چه اومدنی، مثل دشمن میاومد و به یک بهونه، مرافعه راه می انداخت و می رفت. آخر سر، وقتی پی جو شدم کهببینم قضیه چیه، فهمیدم سرم هوو آورده، اونم فکر می کنی کی؟ یک زن بیوه با سه تابچه که خدا گواهه نه از من خوشگل تر بود نه جوون تر که اقلا بگم از من سر بوده دلشرو برده. وای که از روزی که فهمیدم قضیه چیه، انگار مار و مور توی قلبم ریختن. آخهاصلا مگه همه ش چند سالم بود؟! هنوز سی سالم هم نشده بود. یک سال خوراکم شده بوداشک و آه. آقا یحیی هم که نمرده، ماتم ما رو گرفته بود و پیداش نبود. خدا می دونهمرگ برای زن راحت تره تا تحمل هوو. منم که دیگه داشتم دیوونه می شدم، سرناسازگاریگذاشتم، که یا من و بچه هام یا اون. می دونی چی گفت. صاف و ساده گفت، اون! منم دلمسوخت. بدجوری دلم سوخت. خدا نکنه آدم از ته دل آه بکشه و دلش بسوزه. دلم به جوونیمو سختی هایی که کشیدم، به غربتی که تحمل کردم و دم نزدم، به خوشی هایی که به خاطراون به خودم حروم کردم، به نخوردن و نپوشیدن و نخواستن هام که زندگیمون رونق بگیره،سوخت و از ته دل آه کشیدم و یک کلمه، فقط یک کلمه گفتم: ایشاالله همون طور که جیگرمن و این دو تا بچه رو ناحق خون کردی، خدا جیگرت رو خون کنه.
اشک از چشم اکرمخانم چکید و ادامه داد:
رفت و یک ماه نشده بود که برایم خبر آوردن توی راه تبریزتصادف کرده.
گریه اش شدت گرفت، معلوم بود که بعد از سال ها شوهرش را بخشیده وبرای آن آقای یحیای باوفا که می شناخته، اشک می ریزد. بدی ها را فراموش کرده بود، ومثل همه دل های کریم و عاشق که همیشه در نهایت می بخشند، چون از کینه خودشان هم رنجمی برند و عذاب می کشند، گناه او را بخشیده بود.
کمی که گریه اش آرام گرفت،ادامه داد:
هیچی مادر، با یک نفرین، جیگر خودمو دوباره خون کردم. آقا یحیی آنقدر تکه تکه شده بود که حتی نشد غسلش بدن. رفت و من موندم و این دو تا بچه، کههنوزم که هنوزه دارم می سوزم و می سازم. خلاصه مهناز جون، نه خودخوری کن، نه نفرین. چون زبونم لال مادر، هر دوش آخر یقه خود آدمو می گیره. برو خدا رو شکر کن که زندگیپهن نکرده بودین. حالا من نمی دونم چی باعث ناراحتی شد، ولی هر چی که بود، همین قدرکه زود عقلت رسید، جای شکر داره. من به مادرت هم گفتم، حالا محمد، مرغ آسمونی هم کهبوده، وقتی به دلت نیفتاده، همین بهتر که حالا گفتی نه و تموم شد و رفت. چون مادر،هرچی به دل قشنگ باشه به چشم هم قشنگه، هرچی هم که به دل آدم نباشه، حور و پری همکه باشه باز پیش چشم آدم بی ارزش می شه و یک عیبی داره.
بی چاره اکرم خانم نمیدانست و خبر نداشت که همه درد من از همین است که آنچه از دست داده ام، به دلم خوبکه هیچ، بهتر از بهترین ها بود و نقشی که بر دلم حک شده بود از جلوی چشم هایم کنارنمی رفت.
آن روز گذشت و من به مرور و در گذر زمان و آشنا شدن با سرگذشت آدم هابه این نتیجه می رسیدم که تمام زندگی ها مثل داستان است. داستان های جورواجور، بعضیپرهیجان و پرفراز و نشیب، بعضی آرام و درگیر سکون و روزمرگی و بعضی مثل خواب هایآشفته و پریشان. ولی آنچه مسلم است، در تمام زندگی ها یک چیز با شدت و ضعف هست، وآن، فرسایش و رنج است که جز لاینفک تمام زندگی هاست و برخورد آدم ها با این جزءهمیشگی، متفاوت است. بعضی دوست دارند خودشان قهرمان داستان زندگیشان باشند. آن هاآدم های موفقی هستند که به هر قیمتی، داستان را مطابق میلشان عوض می کنند و جلو میروند. رنج می کشند، اما از آن مثل صیقل روح استفاده می کنند، نه وزنه ای به پا برایدرجا زدن. ولی بعضی ها ترجیح می دهند که سیاهی لشکر داستان زندگیشان باشند. برایهمین در مسیر زندگی، جا به جا، قهرمان های مختلف پیدا می شوند و زندگی آن ها را نقشمی زنند و می روند و معلوم است که وقتی آدم سیاهی لشکر باشد، باید به فرمان قهرمانها گردن بنهد و تسلیم شرایط باشد و همین باعث می شود که مرارت و رنج این ها بیش ازدیگران باشد.
و به این نتیجه می رسیدم که اگر آدم ها، تمام سعی شان را بکنند کهبه جای سیاهی لشکر، قهرمان اصلی داستان زندگیشان باشند، تمام داستان ها، اگرچه باسختی و رنج و فراز و نشیب، اما بدون شک پایانی دلنشین خواهد داشت که کم ترین حسن آناین است که دیگر لااقل آدم از خودش گله ای ندارد.
این حقایق را آرام آرام میفهمیدم و از سیاهی لشکر بودن خودم حالم به هم می خورد و تمام توانم را به کار میبستم که از آن حالت منفعل به در آیم. چشم هایم گرچه دیر به هر حال داشت به رویحقایق باز می شد. این بود که روزی که تنها، سرخاک پدرم رفته بودم، قول دادم، بهپدرم قول دادم و با خودم عهد کردم که گذشته را جبران و دل پدرم را شاد کنم. زارزنانبا بهترین پدر دنیا، درد دل کردم و عذرخواهی. خیلی تلخ است که به جای پدرت، پدری کهسال ها کنارت بوده و تو قدر لحظه ها را نشناخته ای و بی ثمر از دستشان داده ای، بهسنگی سرد و سخت و تیره، چنگ بیندازی و زار بزنی، صدایش کنی و جواب نشنوی.
آن روزتا نزدیک غروب شیون کردم و به خاکی که باور نداشتم پدرم را در دلش پنهان کرده باشد،چنگ انداختم و تمام آنچه را که خیلی زودتر باید اعتراف می کردم، مویه کنان ودرمانده گفتم و آن قدر اشک ریختم که دیگر حرفی و اشکی باقی نماند و دلم آرام گرفت وقلبم بعد از مدت ها از زیر آوار نجات پیدا کرد و یاد این حرف محمد افتادم که میگفت: - بالاخره یک نفر باید به آدم حقایقی را که نمی دونه بگه.- راست می گفت، منتوی بازگویی درد دل هایم به پدرم، حقایقی را که مدت ها قبل باید می فهمیدم، تازهفهمیدم. گرچه دیر، ولی به هر حال فهمیدن بهتر از هرگز نفهمیدناست.

 

همان شب بود که خسته و بی حوصله ازسردردی که امانم را بریده بود، روی تختم دراز کشیده بودم که نرگس به سراغم آمد. مثلهمیشه سرحال و شوخ بود. گفت که با آزیتا می خواهند اسم شان را در کلاس خوشنویسیبنویسند و منتظرند که حال من بهتر شود. از سر بی حوصلگی گفتم: من، فعلا حال کلاساومدن ندارم.

نرگس انگار اصلا حرفم را نشنیده باشد، گفت:

راستی دکترابهری یک کلاس حافظ شناسی توی دانشگاه ادبیات گذاشته که عمومی است، ما هم می تونیمبریم.

دوباره با بیاعتنایی گفتم: گفتم که من حالش رو ...

نگذاشت حرفمتمام شود، پرخاش کنان گفت: مهناز، این اداها را از خودت در نیار. این همه راهنیومدم که ناز جنابعالی رو بکشم یا ازت اجازه بگیرم. اومدم که بهت بگم از این هفتهبه بعد برنامه ات چیه، پس خودتو لوس نکن. دهن منو هم باز نکن، لطفا.

در حالیکه بلند می شد، گفت: در ضمن جمعه هم کوه یادت نره.

با خونسردی داشت از دربیرون می رفت که با حرص گفتم: من بهت گفتم که نمی آم ...
در را بست روبه منو با عصبانیت گفت:
اولا که پاشو مثل آدم بشین و حرف بزن، برای من ادای بدبختهای بی دست و پا را در نیار، دوما که تو غلط کردی، مگه دست توست؟ چه مرگته که نمیآی؟ این جوری می خوای به بابات ثابت کنی که واقعا غصه داری و به خودت ثابت کنی کهبچه خلفی هستی و خوب عزاداری میکنی؟! آره؟! خوب، بسه دیگه، بابات متوجه شدن، ازخودت هم می تونی متشکر باشی که...
حرفش را بریدمو گفتم: معلومه تو چته؟! مگهزوره، نمی خوام بیام. می خوام به بدبختی خودم بمیرم،به تو چه مربوطه؟!
نرگسیکدفعه آدمی دیگر شد، با چشم هایی از حدقه درآمده و لحنی که تا حالا نه از او دیدهبودم ونه باورم می شد که اصلا داشته باشد، به طرفم پرخاش می کرد و من ناباورانهنگاهش میکردم. حرف هایش را جویده جویده می زد و به زور سعی می کرد، صدایش را پاییننگهدارد.
بدبختی؟! تواصلا می دونی یعنی چی؟! یک عمر راحت و آسوده زندگیکردی، هر چه خواستی حاضر و آماده بوده، هر کاری دلت خواسته کردی، نگذاشتن آب تویدلت تکون بخوره مبادا در یمانی از چشم هایت بریزه!!! تا بوده که خونواده ات برات غشو ضعف کردن و بعد هم شوهرت، که اونم آخر سر به قول خودت، بازم از خریت تو گذاشترفت. وقتی هم رفت، اونجوری رفت که مبادا کسی به خانم طعنه بزند. کی تا حالا به تواز گل نازک تر گفته؟!تا حالا کی طعم بدبختی رو چشیدی؟ کی گفته، بدبخت ها دست وپاشونو رو به قبله درازمی کنن تا بمیرن؟! بی چاره، تو چه می دونی بدبختی یعنی چی؟اگه می دونستی، هر دفعه یا یک تلنگر، این طوری مثل جنازه رو به قبله نمی خوابیدی ...
من متعجب و حیران فقط توانستم بگویم – نرگس؟! – باورم نمی شد، نرگس اینطوری، با این لحن نیشدار و تلخ حرف بزند. برای همین فکرم درست کار نمی کرد تا کلماترا ردیف کنم.بریده بریده گفتم: تو که نمی دونی ...
دوباره حرفم رابرید:
من می دونم،خوب هم می دونم. چون خودم کشیدم و اونچه رو هم نکشیدماندازه موهای سرم دوست و رفیق دارم که شرح بدبختی هاشون رو شنیدم، ولی تو چی؟! الانسه ساله منو می شناسی،اصلا به ذهنت خطور کرده از زندگی من سوال کنی؟! وقتی این قدرتوی خودت غرقی،معلومه یک باد که به سرت بخوره فکر می کنی دنیا رو طوفان کن فیکونکرده! اگه تو هم...
یکدفعه گریه اش گرفت، رویش را برگرداند، دستش را جلویصورتش گرفت و گریه کرد. گریه ای آن قدرسوزناک و مظلوم که دل آدم را ریش میکرد.
آن شب نرگس پیش من ماند و من ناباور و گیج با یک داستان زندگی دیگر،داستان یکی از عزیزترین کسانم آشنا شدم. پرده ای دیگر از جلوی چشم هایم کنار رفت وما بیش از پیش به هم نزدیک شدیم.
برایم تعریف کرد که:
پدر و مادرشدختر عمو – پسر عمو بوده اند و پدرهایشان از خان های سرشناس دزفول که از بچگی نافبچه هایشان را به نام هم بریده بودند. با این که پدرش، صابر، دوازده سال بزرگتربوده، ولی وقتی اولین دختر و تنها دختر خانواده عمویش، یعنی مادر نرگس به دنیامیآید، دو تا برادر با هم توافق می کنند که آن دختر، که اسمش را اختر گذاشتهبودند،همسر صابر شود. بالاخره سال ها می گذرد، ولی وقتی اختر خانم تازه دوازده سالشبوده، پدر نرگس عاشق دختر یک سرهنگ که از تهران به دزفول منتقل شده بوده، می شود وجنگ توی خانواده های دو تا برادر شروع می شود. بی چاره اختر خانم که خودش بچه بودهو چیزی نمی فهمیده ولی عمویش و پدرش سر به مخالفت با آقا صابر برمی دارند. آقاصابربه هر کاری از خواهش و التماس گرفته تا توی رو ایستادن تن در می دهد تا پدرش راراضی کند، ولی موفق نمی شود. برای همین قهر می کند و از آن شهر می رود. شش ماه بعدبه این امید که پدرش و عمویش سر عقل آمده باشند برمی گردد، ولی دوباره همان آش وهمان کاسه بوده. آقا صابر که بدون رضایت پدرش و پشتوانه پول و اسم و رسم ثروت اونمی توانسته رضایت پدر آن دختر را هم جلب کند، درمانده می شود و دوباره به التماسمی افتد. اما پدرش تنها کاری که می کند، مجبورش می کند با اختر ازدواج کند. آقاصابرهم با این امید که بعد از ازدواج سهم زمینش را از پدرش بگیرد، بالاخره تن به ازدواجمی دهد و از قرار خیال داشته بعد از گرفتن زمین ها و به نام شدن رسمی آنها، بدوناین که واقعا همسر اختر خانم شده باشد، از او جدا شود. منتها پدربزرگ که به قولخودش از او زرنگ تر بوده، وقتی پی می برد که رابطه زناشویی بین آن هابرقرار نشده اززیربار این که سهم صابر را بدهد شانه خالی می کند و بالاخره آن قدر صابر را تحتفشار قرار می دهند که به قول نرگس، انگار پدرش را پای دار بفرستند، به زور میفرستند توی حجله و از بخت بد، اختر خانم حامله می شود. نرگس می گفت و اشک میریخت:
مادر بی چاره ام فقط چهارده سالش بود که من رو حامله شد. آقا بزرگم،بهانه دستش افتاد که بچه که دنیا اومد، برای مژدگانی زمین ها را به نامش می کنم. مثلا خیال می کرد، داره بابام رو سر عقل می آره و خوشبختی مادرم رو تضمین می کنه. غافل از این که با سرنوشت چندین نفر به خاطر کوتاه فکریش بازی می کنه. خلاصه، من بهدنیا اومدم، در حالی که پدرم حاضر نبوده حتی یک نگاه به من و مادرم بکنه. هر چهپدرم این جوری رفتار میکرد، عوض این که پدربزرگ سر عقل بیاد، بیش تر قضیه را کش میداد و این طوری من شش ساله شدم. در حالی که مهناز، باورت نمی شه یک بار بغلم نکردیا صدام نزد و حتی یک نگاه بهم نکرد. آقا بزرگ نفهم به جبران پدرم من و مادرم راعزیز می کرد و احترام می گذاشت، ولی من ته قلبم همیشه آرزوی این را داشتم که مثلهمه بچه ها روی پای پدرم بشینم نه پدربزرگم. کشش خونی یک چیز غیر قابل انکاره، منمبا بچگی ام با اینکه هیچ توجهی از پدرم نمی دیدم، کشش عجیبی نسبت به اون مردی کههمیشه اخمو و بی تفاوت از کنارم می گذشت و فقط می دونستم که پدرمه بدون این که هیچعلامتی از سمت اون ببینم، داشتم. این میون بزرگ ترهای احقم، برای این که مثلا مهرپدری رو در دل پدرم بیدار کنن، مرتب به من کار یاد می دادن. اون باباته، صداش بزن،برو جلو، روی پاش بشین، برو بوسش کن، بگو بابا دوستت دارم، کفش هایش رو جفت کن،برایش آب ببر و ...
من مثل یک خونه شاگرد هر کاری می کردم غیر از این کهصداش کنم، از اخم هایش می ترسیدم و هیچ کس نمی فهمید که من با وجود بچگی، چه رنجیاز این وضع می برم، از این که مجبور بودم محبت رو از پدرم گدایی کنم. بالاخرهتدبیرهای هیچ کس راه به جایی نبرد. آقا بزرگ که از زمین ها برای پابندی و اسارتبابام استفاده می کرد همچنان حاضر نشد سهم پدرمرا بده و این شد که وقتی من شش سالهبودم و مادرم بیست ساله، پدرم سر به نیست گذاشت و رفت.
از جا پریدم:رفت؟! مزخرف نگو نرگس، به همین راحتی؟!
نرگس سرش را به علامت تایید تکانداد.
دوباره بهت زده گفتم: کی برگشت؟
دیگه برنگشت!
هاج و واجگفتم: نرگس، من خودم باباتو دیدم شبیه خودته، خودم دیدمش.
صبر کن میفهمی. بابام یک روز رفت و دیگه برنگشت. سه سال تمام همه جا را دنبالش گشتن. هر کس یک چیزیمی گفت:
یکی می گفت رفته خارج، یکی می گفت با همان دختره که دوست داشته فرارکرده، یکی می گفت خودشوکشته و ...
خلاصه امید آقابزرگم که ناامید شد، دق کردو از غصه مرد. ولی چه فایده؟! مرگ اون نه برای من باباشد نه برای مادرم شوهر نهبرای بابای بی چاره ام زندگی. یک سال بعد، عمویم صادق،همان که تو دیدی، با مادرمازدواج کرد. عمو دو سال از مادرم بزرگ تره و می دونی چی از همه تلخ تره؟ این که ازبچگی مادرم رو دوست داشته و خودش می گه تصمیم داشته هیچوقت ازدواج نکنه. بی چارهاونم مثل من و پدرم و مادرم بدبخت افکار احمقانه یک عده دیگه شده. خلاصه وقتی من دهساله بودم با مادرم ازدواج کرد و چون توی اون محیط کوچک و با اون حرف و سخن ها وآنچه گذشته بود زندگی براشون سخت بود اومدیم تهران.
عمو صادق هیچوقت از هیچمحبتی به من فروگذار نکرده و تا حالا به من – تو – نگفته، کارهایی که برای من کردندنه اون نه مادرم، برای سه تا بچه دیگه شون نکردند، ولی من هیچ وقت احساس آرامش یاخوشبختی نکردم.
من که دهانم باز مانده بود، گفتم: پس برای همین به بابات میگی، خان عمو؟!
نرگس خندید وگفت: خوب آره، مگه تو چی فکر می کردی؟
فکرمی کردم تو مثل همه، یعنی همیشه که همین طوری به همه حرف می زنی، با بابات هم شوخیمی کنی.
دیوونه، آدم با باباش شوخی داره؟! اونم توی اسمش؟!
راست میگفت،بی طاقت پرسیدم: بالاخره بابات چی شد؟!
زهرخند تلخی زد وگفت:
باورت می شه،الان بیست و پنج سالمه ولی از همون شش سالگی یعنی نوزدهساله، هنوز چشم به راهم؟!همیشه توی ذهنم تصور می کنم بالاخره یک جا، یک گوشه ایندنیای بی در و پیکر، یکروز بابام رو پیدا می کنم. اون وقت اون سندهای لعنتی را کهبابام به خاطرش در به در شد و حالا به نام من است، بهش می دم. همیشه فکر می کنمیعنی اون هنوز ما رو یادشه؟! اصلا یاد ما می افته؟ ممکنه یک روز خودش بیاددنبالم؟
من با سادگی گفتم: حالا لااقل شانس آوردی، عمویت جای اونو برایتگرفته.
نرگس با نگاهی عصبی گفت:
اشتباه می کنی،آدم عمویش رو به عنوانعمو، خیلی دوست داره، نه جای باباش. مادرش رو هم جای مادر،نه جای زن عمو.
منبا تحیر پرسیدم: یعنی چی؟
یعنی این که،از عمویم، از مادرم و از خودم بدم میآد. دلم برای بابام که به خاطر من در به درشده می سوزه و از مادر و عمویم و حتیخودم، شاید باورت نشه، انگار کینه به دل دارم، حرصی ام.
آخه چرا؟ من نمیفهمم چی می گی؟
تو که هیچی،خودمم نوزده ساله نمی فهمم چه مرگمه. عمویم باهاممهربونه. اگه اون با مادرم ازدواج نکرده بود معلوم نبود چی میشد؟ شاید اصلا یک آدمعوضی با مادرم ازدواج میکرد و من به در به دری و بدبختی می افتادم ولی با این همه،هنوز نتونستم قبول کنم که عموی من جای پدرمه و شوهر مادرم. یا خواهر و بردارهام کهاین قدر دوستشون دارم.آخه خیلی مسخره س که تو با کسی هم خواهر باشی، هم دختر عمو،نه؟! وای نمی تونم بگم توی سرم چی می گذره. فکرهایی که شب و روز مغز منو می جوهگفتنی نیست و بیش ترین بدبختی سر اینه که، نمی تونم تکلیفم را با خودم روشن کنم. یعنی بالاخره ببینم ازاین ها بدم می آد یا دوستشون دارم، ناراضی ام یا راضی، میتونم ببخشم یا نه؟ درعین حال دلم هم براشون می سوزه، برای مادرم که گناهی نداره،برای عمویم که اونم گناهی مرتکب نشده و برای خودم که یک عمره لای منگنه موندم وهنوز نتونستم تصمیم بگیرم.
یکدفعه به سمت من چرخید و گفت: حالا، فکر کن اینبدبختیه یا اونی که تو بهش می گی بدبختی؟ تو یک عمر با یک پدر مهربون که اون طوریعاشقانه دوستت داشته زندگی کردی و بعد جلوی چشمت، با همه سختی ولی بالاخره دیدی کهرفت، فوت کرد و تمام شد. درسته دلت میسوزه، سخته، دردناکه، ولی نه به اندازه این کهندونی پدرت مرده س یا زنده، اگر زنده س در چه وضعی زندگی می کنه، نکبت یا خوشبختی؟و اگه مرده چطوری مرده، به مرگ طبیعی، یا خودشو کشته یا اصلا کشته شده؟ از اون طرفهمیشه حسرت نگاه پرمحبتی که بدونی نگاه پدرته به دلت مونده باشه، نه نگاه عمویت یاپدربزرگت و ... وای مهناز،خیلی وقت هاست که از تمام کس و کارم نفرت دارم، حتی ازمادرم. همیشه فکر می کنم،وقتی این قدر اکراه و سر باز زدن بابام را دید، چرا مثل یکتکه خمیر توی دست این و اون صبر کرد و صدایش در نیومد؟ اگه اونم از خودش یک وجودینشون می داد اگه مخالفت کرده بود، اگه وقتی منو حامله شد، یکجوری منو از بین بردهبود و اگه ...
یک عمره من بااگر و شاید و اما زندگی کردم. تا مرز دیوونگیرفتم و برگشتم و آخرم بی فایده و توی همه این سال ها از اون جا که ناخودآگاه ازخونه فراری بودم، با مردم و اجتماع جوش خوردم و دوست شدم و این ارتباط ها و دوستیها و شنیدن دردسرهای دیگران بوده که منو سرپا نگه داشته و هربار با شنیدن درد دلهاشون به خودم نهیب زدم که درد من اصلادرد نیست، خودم توی سر خودم زدم و خودم روتوبیخ کردم و دوام آوردم. اینه که حالا از دست تو که این جوری خودتو باختی کفرم دراومده. اصلا از همه کسانی که تا یکخورده زندگی بالا و پایین می شه، خودشو رو ول میکنن نفرت دارم. از آدم هایی که فقط بلدن مثل شیر برنج ولو بشن ...
با دستاشاره ای با نمک به من کرد و شروع به شوخی و حرف های بامزه زدن کرد. انگار نه انگارکه چند دقیقه پیش آن حرف ها از دهان همین آدم بیرون آمده بود. وقتی تعجب را تویچشمهایم دید یا شاید هم فکرم را خواند، با سادگی و لحنی بامزه گفت:
چیه؟! توقع داری حالا تا قیامت من روضه بخونم تو سینه بزنی؟! بسه دیگه من درد دل هام روکردمو سبک شدم. تو هم اگه عقل داشته باشی، که من شک دارم، درس گرفتی. از اون گذشتهچون من شوخی می کنم دلیل نمی شه که توی دلم غم نباشه. بی چاره همه که مثل تو بلدنیستن فوری قنبرک بزنن یا ولو بشن! خیلی وقت ها آدم ها حرف می زنن که در حقیقت حرفنزده باشن و خیلی ها هم می خندن فقط برای این که گریه نکرده باشن، متوجه می شی؟! یابازم توضیح بدم؟!
بعد در حالی که شکلکی خنده دار در می آوردگفت:
پاشو، پاشو،این قدر قیافه هالوها رو به خودت نگیر، تو اگه یکخورده مغزتوی کله ت بود، بایدخیلی پیش تر از این ها به فکر می افتادی که دوستت به عنوان یکآدم، حتما برای خودشیک غصه هایی داره. نه این که حتی یک بار سوال نکردی هیچ، فکرتممشغول نشده، اونم هیچ، تازه این قدر راحت می گی من فکر می کردم چون به همه شوخیداری به بابات می گی خان عمو! آخه آدم این قدر خنگ؟!
در حالی که خودش هم ازخنده من می خندید، اضافه کرد:
هرهر و زهرمار،بایدم بخندی، اگه خنگ نبودی کهتا حالا فهمیده بودی غیر از تو هم آدم های دیگه ای توی این دنیا هستن و اون وقتسرتون رو از لاک مبارکتون آورده بودین بیرون تا بلکه چشم های کم سوتون چهار قدمدورتر را ببینه ...
راست می گفت،حالا دیگر این قدر شعور پیدا کرده بودم کهدرستی حرف هایش را بفهمم و قبول کنم. پساین بار هم دست در دست دوستم گذاشتم و برایراه افتادن به او تکیه کردم. چون باتمام وجود به این نتیجه رسیده بودم که راست میگفت: دیگر شیر برنج بودن کافی بود.یاد شعری افتادم که آزیتا همیشه می خواند: چشم هارا باید شست، جور دیگر باید دید.چشم های من هم، اگر چه دیر و توسط دیگران و به زورشسته شد ولی به هر حالت وی جور دیگر دیدن به فریادم رسید. با این که از لحاظ جسمیدر رنج بودم، ولی سعی می کردم روحم را قوی کنم و به تلاش وا دارم.
با آزیتا و نرگس دوباره همپا شدمو توی هر کلاسی که می شد، سر کردیم و گرچه نرگس همیشه به خنده می گفت: - از مابالاخره، چه آش شله قلمکاری در می آد، فقط خدا عالمه – ولی من در سایه رفاهی کهپدرم برایم باقی گذاشته بود توانستم برای فرار از گذشته هایم به جای دست و پا زدندر بدبختی به شناختن دنیاهای تازه پناه ببرم و در این مسیر به موفقیت و مهارت همدست پیدا کنم. یکی از آن موفقیت ها، یاد گرفتن رانندگی بود که من هیچ وقت فکرش راهم نمی کردم، ولی بالاخره با تشویق نرگس و آزیتا یاد گرفتم و برخلاف انتظار خودم ودیگران راننده قابلی هم شدم. دیگر برای آن که به قول نرگس سر از همه کارها درآوریم، وسیله هم داشتیم و خلاصه رفته رفته ارتباط گسترده و فعالیت و همراهی با نرگسو آزیتا، خواه ناخواه بدون این که حتی خودم هم بفهمم مرا به آدمی دیگر تبدیل کرد. ترسم از آدم ها و اجتماع ریخت، آن پوسته ظاهری که خودم از خودم میشناختم فرو ریخت وشخصیت نهفته ام رشد کرد و شکوفا شد، شخصیتی که پایه ذهنی اش رامحمد پی ریزی کردهبود. من بدون محمد، مهنازی می شدم که او می خواست و این تحول شیرین را، داغ نداشتناو و نبودنش برایم زجرآور می کرد، زجری که عاجز از درمان یافراموشی آن بودم. هرچهافکارم و به دنبالش اعمال و نحوه زندگی ام تغییر می کرد،بیش تر از قبل وجودم محمدرا می طلبید. انگار هرچه زندگی را بیش تر می شناختم، بیشتر هم محمد را می شناختم واین برای من که دیگر او را نداشتم، شکنجه ای کشنده ودائمی بود. چه درد تلخ وناگفتنی به جانم می ریخت وقتی او را با دیگر مردهایی که به نوعی می شناختم و میدیدم، مقایسه می کردم. نه، توی ذهن من، هیچ مردی حتی قابل فکر کردن نبود، چه برسدمقایسه با محمد.
همه این تغییرو تحول ها، مقایسه ها و تصمیم ها و نتیجه گیریها بی اختیار توی مغز من صورت میگرفت و ذهن و قلبم با حدتی بیش تر به گذشته و محمدمتمایل می شد و مرا بی چاره میکرد. چون عاشق و طالب چیزی بودم که روزی خودم باعث گمشدنش شده بودم و حالا هیچ نشانی از او نداشتم

 

روزها و هفته ها و ماه ها مثل برق وباد گذشتند و سالگرد مرگ آقا جون فرا رسید. امیر بعد از فوت پدرم، علی رغم ناراحتیهمه ما، به دلیل خواست مادرم به دنبال کار انحصار وراثت برای فروش خانه بود. میخواستیم از خانه ای که به قول مادر – برامون قدم نداشت –برویم. خانه ای که برخلافخانه قدیمی، هیچ کس به آن دلبستگی نداشت. بالاخره تلاشهای امیر ثمر داد و به خواستمادر قرار شد سهم الارث هر کس معلوم شود. مغازه و انبار با توافق همه دست نخوردهماند و امیر تا تمام شدن درس علی، مسئولیت آن را به عهده گرفت. از پول فروش خانه همیک آپارتمان خریدیم، چون مادر بعد از مرگ پدرم دیگر در خانه های حیاط دار احساسآرامش نداشت. بقیه پول ها هم تقسیم شد و به حساب هر کس جداگانه ریخته شد. یک سال ونیم از فوت پدرم، ما از خانه ای که تویش عزیزترین کسانم را از دست داده بودم، رفتیمو همان وقت ها بود که آرام آرام امیر زمزمه ازدواج سرداد و شش ماه بعد، درست همزمانبا تمام شدن درس من بود که امیر،مادر را برای خواستگاری و ازدواج با ثریا راضیکرد.
نمی توانم احساسم را از وصلت امیر با ثریا بیان کنم. خوشحال بودم یا عمگین؟ذوق می کردم یا حسرت می خوردم؟ نمی دانم. امیر ثریا را بی نهایت دوست داشت و من بهخاطر برادرم،باید ثریا را دوست می داشتم، ثریا را که در تمام این سال ها همه سعی امرا برای فراموشی اش کرده بودم، ولی حالا دیگر قبول داشتم که گناه ندانم کاری وحماقت من پای او نیست. به هر حال او برای من تداعی کننده گذشته بود و در عین حال،احمق بودن خودم را به رخم می کشید که باز هم عذاب کمی نبود.
روزی که همراه مادربرای خواستگاری به خانه ثریا رفتیم، که حالا آپارتمانی کوچک و آراسته بود، چه حالغریبی داشتم. زهرا خانم به نسبت پنج سال، خیلی شکسته تر شده بود. آن روز او هم، مثلمن، نتوانست تاثرش را پنهان کند. با مظلومیت آه کشید و بدون این که حرفی بزند، نماشک چشمش را با دست پاک کرد. من چه تلاشی کردم که ظاهرم خوشحال باشد و آرام و بیتاثر. مادر با تمام سعی و تلاشی که در سختگیری داشت، وقتی ثریا را دیدنظرش فوری عوضشد و مهرش بر دلش نشست و موافقتش را توی راه برگشت به زبان آورد:
خوب، وقتیتوچند ساله این فکر توی سرته، دختره هم این قدر خوب بود، چرا تا وقتی آقا جونت بودنگفتی که لااقل آرزو از دل اون خدا بیامرز هم بر بیاد؟!
امیر فقط آهی کشید وسکوت کرد و من در حالی که اشکی گرم چشم هایم را می سوزاند، فکر کردم –راستی الاناگه آقا جون بود چه حالی داشت؟! آقا جونی که آن قدر آرزوی سرو سامان گرفتن بچه هایشرا داشت. – ولی یک چیز برایم مسلم بود که ثریا، با آن رفتار مهربان و بی آلایش و درعین حال موقرانه و مسلط، به سرعت در دل پدرم هم جا باز می کرد.نمی دانم چرا به نظرمصورتش دوست داشتنی می آمد و حتی زیبا. صورت او که مسلماً فرقی نکرده بود، پس حتماًبه خاطر نگاه من بود.
مقدمات عروسی امیر و ثریا خیلی زود روبراه شد و به خواستثریا یک مراسم معمولی و بدون تشریفات برگزار شد. امیر آپارتمانی نزدیک خانه ماخرید. و الحق با این که خانه شان جدا بود نه ثریا نه امیر هیچ وقت ما یا در حقیقتمادر را تنها نگذاشتند. ثریا که به خواست امیر دیگر بیرون از خانه کار نمی کرد، بامادر رفتاری سرشار از محبت داشت و رابطه ای دوستانه و بسیار نزدیک با من و علیبرقرار کرده بود. خیلی زود جای خودش را توی خانه ما باز کرد و امیر هم تمام سعیخودش را می کرد تا پسری دیگر برای زهرا خانم باشد.
امیر درست انتخاب کرده بود. ثریا همسری شایسته برای او و عروسی شایسته برای ما بود که اگرخانم جون و پدرمبودند، حتماً به وجودش افتخار می کردند. چیزی که در روابط امیر وثریا خیلی برای منجالب بود، این بود که در حالی که علاقه بی اندازه امیر به ثریا از رفتار و نگاهشکاملاً هویدا بود، هنوز هم مثل گذشته ها وقتی می خواست، صدای ثریا را در بیاورد،صدایش می زد – زن پسر حاجی! – و نمی دانست هر بار با این حرف،من ناخودآگاه یاد چهخاطره هایی می افتم. فرق آن ها با من این بود که فهمیده بودند، چرا و چه را میخواهند و بهپای خواسته شان هم آن قدر صبر و استقامت کردندتا بالاخره صبرشان به ثمرنشست و من بیش تر به عیب خودم در گذشته ها پی بردم و اینکه یار دانا و صبوری برایمحمد نبودم. به هر حال هنوز بعد از سال ها هر بار که امیر به شوخی به جواد می گفت – چطوری اوس جواد؟! – بی اختیار یاد محمد می افتادم وفکر می کردم حالا او هم حتماًفوق لیسانش را گرفته و شده – اوس محمد! - .
وقتی محبت های امیر را به ثریا میدیدم، باور نمی کردم که امیر تا این حد بتواند مثل یک مرد عاشق و شیفته رفتار کند. دید خواهرها نسبت به برادرها طوری است که انگار توقع دارند همیشه و همه جا رفتارشانبرادروار باشد. مثل زری که آن سال ها می گفت – من باورم نمی شه محمد اصلا به اینچیزها فکر کنه! – من هم از شیفتگی که در کلام و رفتار امیر بود، تعجب می کردم. خلاصه همان طور که ثریا با تمام توان برای خانواده ما یک دختر دیگر شد امیر هم برایجواد و زهرا خانم پسر دیگری شد و زهرا خانم در هر فرصتی این موضوع را به زبان میآورد. خدا را شکر زندگی آن ها در مسیری درست افتاده بود وآرام پیش می رفت و من وقتیاز خوشبختی امیر و خوشحالی مادرم ذوق می کردم در عین حال احساس می کردم انگار حلقهمعیوب خانواده ام فقط من هستم. من که زودتر از همه خوشبختی را به چنگ آورده و از کفداده بودم و این رنج مثل خوره سوهان روحم می شد ونمی توانستم دم بزنم. هر چیزی تویاین دنیا بهایی دارد که انسان برای به دست آوردنش باید آن را بپردازند. این میانعشق، مخصوصا عشق حقیقی، جزو چیزهایی است که هر کسی توان و اتطاعت پرداخت بهای آن راندارد. و فقط معدود کسانی که از عهده پرداخت بهایش برمی آیند، می توانند سرمست ورها، تن به لذت بی همتایش بدهند و خوب مسلماً من جزو آن دسته نبودم. من که همیشه درذهنم این امید را داشتم که محمد ارتباطش را با خانواده ثریا حفظ کرده باشد، بالاخرهبا ازدواج امیر و ثریا این امیدم هم تبدیل با یاس شد. وقتی نه خبری از او شد و نهحرفی درباره او از آنها شنیدم، مطمئن شدم که آنها هم بی خبرند و سرخورده و مایوس ونا امید باز چشم به گذشته و خاطراتم دوختم، چون امیدی به آینده نداشتم، هرچه بوداضطراب بود و بلاتکلیفی و هراس.
به یاد دارم یکی از روزهای پاییز سال آخردانشگاه، یکی از همکلاسی هایمان به مناسبت نامزدی اش شیرینی پخش می کرد و همه به اوتبریک می گفتند. یکی از بچه ها پرسید:
راستی پریسا،اسم داماد چیه؟!
وقتیپریسا گفت: محمد
دل من یکدفعه هری فرو ریخت، انگار یکی به دلم چنگ زد. عشقی کهموقع به زبان آوردن آن اسم درصدای پریسا بود، قلبم را لرزاند و یک لحظه با وحشت اینفکر کشنده به ذهنم خطور کردکه نکند ...؟! با دلهره و تشویق پرسیدم – فامیلش چیه؟! –
شاید چند ثانیه هم بین گفتن اسم و فامیل فاصله نیفتاد، ولی همان چند ثانیهبرای دیوانه کردن من کافی بود. این واقعیت به ذهنم هجوم آورد که شاید محمد ازدواجکرده باشد، ولی من هیچ وقت نمی خواستم به این واقعیت فکر کنم. آن روز در حالی که ازغصه و افکاردرهم، کلافه بودم قید کلاس آخر را زدم و به نرگس گفتم:
می خوام برمبیرون. می آی یا نه؟
نرگس پرسید: بااین عجله کجا ؟! باز زد به سرت؟!
وقتیسکوتم رادید، همان طور که دنبالم می آمد، گفت:
پرسیدم کجا میری؟!
نمی دونم،آخردنیا. می آی یا نه؟!
نرگس که فهمیده بود حالم خوب نیست، دیگر چیزی نگفت و درسکوت کنارم نشست و من که مثل دیوانه ها رانندگی می کردم، تا جاده آبعلی رفتم. بهاول جاده که رسیدم، حیران ایستادم ومستاصل سرم را روی فرمان گذاشتم. در تمام طولراه با فکری مغشوش به گذشته و آینده نامعلومم فکر می کردم و این که زندگی من آخرشبه کجا می رسد؟! هراس از آینده وجودمرا مچاله می کرد و من راه به جایی نداشتم. تاکی چشم به راه بودن؟! چشم به راه معجزه ای که معلوم نبود اصلا اتفاقبیفتد.
بالاخره حوصله نرگس سر رفت و با لحنی خنده دار پرسید:
می شه بفرماییناین جا کجاست؟ نکنه آخر دنیا این جاست؟!
سرم را بلندکردم و لبخند زدم. باز همانطور خندان گفت:
خاک بر سرت،وقتی اول دنیا خونه ت باشه، آخرش این جا، دیگه معلومهزندگی چی می شه. آخه بیچاره، تو چرا این قدر دنیات کوچیکه؟ می ترسی دنیات رو بزرگکنی از پس جمع و جورکردنش بر نیای؟!
وقتی سکوتم رادید، اضافه کرد:

 

یعنیهنوز اینو نفهمیدی که اونچه قراره پیش بیاد، پیش می آد، چه تو خودتو قایم کنی چه سرتو بالابگیری و نگاه کنی؟ آخه تا کی می خوای کله ات رو بکنی زیر برف؟ خجالت نمی کشیازشنیدن یک اسم و ربطش دادن به یک واقعیت، این جوری می شی؟ تو باید اینو قبول کنیکه این قضیه، چه تو بفهمی و با خبر بشی و چه نه، اگر تا حالا اتفاق نیفتاده باشه بههر حال بعد از این اتفاق می افته. پس مثل بچه ها رفتار نکن، با خودت رو راستباش.اون که مسلماً تارک دنیا نشده، همان طور که تو نمی تونی بشی ...
حتی نمیتوانسم بشنوم، چه برسد به این که فکر کنم، برای همین به هر بدبختی که بود دهان نرگسرابستم که برایم از واقعیتی که نمی خواستم به آن فکر کنم، نگوید. ولی بعد از آنروزهمیشه با فکر به آینده، حرف های آن روز نرگس توی گوشم می پیچید که – مسلماً اونتارک دنیا نشده - ، و من هراسان رو برمی گرداندم تا فراموش کنم.

 

زمان به خاطردل من متوقف نمی شد، می گذشت، سریع هم می گذشت و آینده دوستانم یک به یک مشخص میشد. اول از همه مریم با برادر یکی از همکلاسی هایشایش که پسری به نام ناصربود،ازدواج کرد. ناصر که فارغ التحصیل رشته حقوق بود، برخلاف مریم، فوق العاده سروزبان دار و با پشتکار و خوش فکر بود. به پیشنهاد ناصر بود که من و مریم تصمیمگرفتیم مهد کودک دایر کنیم و یک سال بعد از تمام شدن درسمان، با فعالیت و تلاش ناصرو مریم و سرمایه ای که من از سهم خودم گذاشتم، در تلاش باز کردن مهد کودکبودیم.
ثریا ماه های آخر حاملگی اش را می گذراند و زمزمه هایی از به قول نرگس بانوا شدن مهندس پارسا بود. آزیتا بالاخره در برابر اصرارهای مهندس پارسا نرم شده بودو مقدمات نامزدیشان فراهم می شد که سر و کله یک خواستگار سمج هم برای من پیدا شد وبعد از چند سال زمزمه های مادر با شدتی چند برابر دوباره شروع شد. دیگر بهانه ای درکار نبود. درسم هم تمام شده بود و من دلیلی قابل قبول برای سر باز زدن از ازدواج نداشتم.

خواستگارم یکی از دوستان امیر و جوادبود که در عین حال رئیس شرکتی بود که جواد در آن کار می کرد. اسمش شاهین ارجمندبود. سی و یکی دو سال داشت و از خانواده ای سرشناس و پولدار بود. البته نصف بیش ترثروت خودش باد آورده بود که از تقسیم ارثی که پدرش با وجود زنده بودن بین پنج پسرشتقسیم کرده بود، به او رسیده بود. جواد در عین این که از خلق و خوی او داد سخن میداد از مشکل پسندی اش در انتخاب همسر هم می گفت تا من از این که انتخابم کرده، ذوقکنم. در حالی که هر قدر به جای من، مادر ذوق می کرد، من دلم می خواست کله جواد رابکنم. این دیگر غریبه یا از بچه های دانشگاه نبود که بتوان با همدستی نرگش دست بهسرش کرد. وقتی می گفتم نمی خواهم شوهر کنم، مادر بر آشفته می شد و کار از بگو مگوبه گریه و زاری و بی قراری مادر می کشید و آخر سر هم برای اولین بار بعد از رفتنمحمد، امیر با من کلنجار رفت. اصرار آن ها برای این که او باید برای خواستگاریبیاید، برای من غیر قابل قبول و برای آن ها غیر قابل مخالفت بود. بالاخره هم مادربا گریه و زاری و التماس پیش برد. بی چاره مادرم، با چه وحشتی از این که سنم داردبالا می رود و ازدواجم دیر می شود، حرف می زد.
مادرم در روز خواستگاری، مخصوصاًبرای این که مجابم کند، از نرگس هم خواسته بود که بیاید. نرگس توی آشپزخانه قایمشده بود که از لای در آقای ارجمند را که به قول مامان خیلی برازنده بود ببیند و نظرمادر را تایید کند. من خودم قبلاً یکی دو بار خانه امیر دیده بودمش. خلاصه، جنابآقای ارجمند با سری افراخته و اعتماد به نفسی کامل وارد شد. رفتار و نگاهش به منطوری بود انگار همه چیز تمام شده است و همین بیش تر کفرم را در می آورد. مادرش ازخودش بدتر بود، فکر می کرد تنها مسئله مهم، نظر اوست. با نگاهی خریدارانه در حالیکه مدام دست هایش را که پر از انگشترهای گنده بود، تکان می داد و سخنرانی می کرد ومرا برانداز می کرد. سبد گلی که آورده بودند، آن قدر بزرگ بود که حتی زورم نمی رسیدجابجایش کنم. هر چه مادر و امیر و ثریا – که مثل توپ، قلقلی و چاق شده بود – رویباز و گرم نشان می دادند، من لجم بیش تر می شد و سردی رفتار و اخم هایم هم بیش تر.
بعد از چند دقیقه که نشسته بودم، پا شدم و رفتم توی آشپز خانه پیش نرگس.
نرگس با خنده گفت:
قیافه آدم های مغبون را به خودت نگیر، از سر تو هم زیاده.
شاید حق با او بود. منتها در اصل قضیه فرقی نداشت، چه از سرم زیاد بود وچه کم، در جواب من تاثری نداشت. با بی خیالی چای ریختم، اما تا خواستم بنشینم، مادرصدایم زد. چاره ای نبود، باید می رفتم. نه سال گذشته بود و من چقدر با مهنازی کهدنبال محترم خانم می رفت که با خواستگارهایش سلام و علیک کند، فرق کرده بودم. حالانه تنها دست و پایم نمی لرزید، قادر بودم با خونسردی آقای ارجمند و مادر گرامی اشرا با اردنگی از خانه بیرون کنم. بازی کردن نقشی که معمولاً از یک دختر در چنینمواردی انتظار می رود، از من خیلی گذشته بود و دیگر از دستم برنمی آمد. از اینمراسم و حرکات مسخره دلم به درد آمده بود، دردی که قابل بیان برای دیگران نبود وحرصم وقتی بیش تر شد که مادر و امیر گفتند – آقای ارجمند را راهنمایی کن، برین صحبتکنین. – نگاهی که به مادر کردم، آن قدر هشدار دهنده بود که بی چاره مادر، دستپاچهرویش را به امیر کرد و با نگاه از او کمک خواست و امیر که مثل همیشه با شوخی و سر وصدا فضا را شلوغ کرده بود، هر دوی ما را به اتاق من راهنمایی کرد.
احساس آدم درمورد موضوعی واحد در دو زمان مختلف چقدر می تواند متفاوت باشد. یعنی من همان مهنازچند سال پیش بودم که همراه محمد می رفت تا دو نفری صحبت کنند؟
وقتی امیر در رابست، از حال خودم تعجب کردم، توی دلم نه خجالت بود، نه شوق، نه تشویش. هیچ چیزنبود، هیچ چیز.
هر چه بود، حرص بود و غصه و خفقان. این درد بی درمان را چه کسیمی توانست بفهمد؟ از وضع خودم و از اجباری که به تحمل داشتم و عذابی که می کشیدم،سر سام گرفتم. از همه بدتر، حس انزجاری بود که نگاه محو تماشا و مشتاق و پر ازتمایل او درمن به وجود می آورد. از لبخند هایش حال تهوع به من دست می داد و ازحاشیه رفتن هایش حال خفقان. چقدر دلم می خواست می توانستم بگویم – برو گم شو – و ازاتاق بیندازمش بیرون!
پشت میزی که محمد همیشه می نشست، با آن حال صاحب خانگینشسته بود و حرف می زد و من نمی شنیدم، این بار نه از سر شوق از سر انزجار و نفرت. دیگر از آن مهناز که مثل گربه ای ملوس، فقط به درد ناز و نوازش می خورد، خبری نبود. این بود که ببری که دلش می خواست چنگ بیندازد و از هم بدرد.
در میان سخنرانیطولانی اش فقط من های بی شماری که به کار می برد، به گوشم می خورد و لحظه به لحظهتحملم کم تر می شد که یکدفعه دست برد و قاب خاتم محمد را برداشت و من از این که دستهایش به جای دست های محمد می خورد، حال جنون پیدا کردم. لبخندی زد و گفت: - چه دخترقشنگی. – همین، حتی نگاهش هم به شعر نیفتاد. چقدر از او بدم آمد به نظرم آمد یکاحمق است، یک احمق پولدار که پول مثل نقابی خوش آب و رنگ روی حماقتش را می پوشاند،درست به حماقت چند سال قبل خودم. او حرف می زد و من در حالی که سرم پایین بود، غرقخاطرات آن شب گرم تابستانی بودم که برای اولین بار به صدای خوش آهنگ محمد که مرامخاطب قرار داده بود، گوش می دادم. خدایا، این چه سرطانی است که با دست خود به جانمانداختم؟! یعنی من دیگر هیچ گاه درمان نمی شدم؟! توی افکار درهم و برهم غوطه میخوردم. او که حرف هایش ته کشیده بود با لحنی که به گوش من به جای مهربانی مسخره میآمد، پرسید:
شما سوالی ندارین؟
فکم را به هم فشردم و تمام نیرویم را جمعکردم که حرف نامربوط نزنم. سرم را بلند کردم و در حالی که به جای او نگاهم به قابخاتم روی میز بود، گفتم:
نه.
جا خورد و پرسید:
یعنی هیچ حرف و سوالینیست؟!
صدایم از خشم، خش برداشته بود. انگار تقصیر او بود که محمد را از دستداده بودم.
دوباره گفتم: نه، اگه سوالی باشه بعد حتماً می پرسم.
به زور ازجایش بلند شد و احساس کردم که دماغش سوخته، معلوم بود که خودش را برای جواب دادنهای غرا آماده می کرده و حالا وا رفته بود و من دلم خنک شد. وقتی بیرون رفت، بدوناین که جواب عذرخواهی اش را بدهم در را بستم و به سینه ام چنگ زدم. احساس خفگی میکردم، انگار چیزی روی قلبم سنگینی می کرد. دستم به زنجیر گردنم خورد، زنجیر محمد. بی اختیار از ذهنم گذشت – خدا لعنتت کنه محمد. – ولی فوری زبانم را گاز گرفتم. چرااو را؟ کسی که باید لعنت شود، منم که شدم، خوب هم شدم. اشک هایم سرازیر شد، که امیردر را باز کرد ولی تا چشمش به من افتاد، آمد توی اتاق و در را بست و با صدایی آهستهپرسید:
چته؟! این کارها یعنی چی؟ مهناز، من جلوی این ها آبرو دارم آخه ...
حرفش را بریدم: ولی من ندارم. بگو برن گم شن. من آدمم نه وسیله حفظ آبرو ...
گریه حرفم را قطع کرد و امیر با عصبانیت بیرون رفت.
آن روز، به قول مادرم،با آبروریزی گذشت. ولی با این که مادرم و بقیه با من قهر کردند و اگر مسئله زایمانثریا پیش نیامده بود، معلوم نبود تا کی این قضیه توی خانه ما کش پیدا می کرد، ولیآقای ارجمند از رو نرفته بود.
نرگس می گفت: شاید کنجکاو شده ببینه چه جوریه کههمه براش غش و ضعف می کنن، اون وقت تو این جوری می کنی. بی چاره اینو پای خانمی توگذاشته و خبر نداره که کار از جای دیگه خرابه!
همان روز خواستگاری با نرگس کهبه خاطر مادر و خانواده ام سعی داشت مثلاً مرا سر عقل بیاورد جر و بحث مفصلی کردمکه باعث شد با حالت قهر از خانه ما برود.
فردای آن روز وقتی سرکلاس خوشنویسی کههنوز هفته ای یک روز می رفتیم، دیدمش، آشتی جویانه به خاطر تندی رفتار روز قبلم بهطرفش رفتم و لبخند زدم، که نرگس گفت:
بیخودی واسه خر کردن من، لبخند ژوکوندنزن.
از ته دل خندیدم و شروع به معذرت خواهی کردم:
ببخشید به خدا، دست خودمنبود.
نرگس در حالی که از لای ورقه هایش ورقه ای را در می آورد و به دستم میداد، گفت:
اتفاقاً دست خودت بود، بخون تا بفهمی.
روی یک ورقه با خطی خوشاین شعر را نوشته بود:
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یکپرواز بی هنگام، کردم مبتلا خود را
نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل
به دست خویش کردم، این چنین بی دست و پا خود را
چنان از طرح وضع ناپسندخود، گریزانم
که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را
هنوز آن ورقه بهدیوار اتاقم است.
با نرگس آشتی کردم، در حالی که از راه ظریفی که برای بیان حالمن پیدا کرده بود هم رنجیده بودم و هم خوشم آمده بود.
سه روز بعد، ثریا وضع حملکرد و دختری ظریف و کوچولو و بی نهایت عزیز برای همگی ما به دنیا آورد که اسمش راسحر گذاشتند. به دنیا آمدن سحر برای زندگی آرام یک دنیا هیجان بود. برای ما که هیچوقت اطرافمان بچه کوچکی نداشتیم، سحر شد چشم و چراغ خانه ما و روشنی دل مادر و هرچه بزرگ تر می شد و شباهتش، به گفته مادرم به من بیش تر می شد، علاقه من به اوچندین برابر می شد. مادر همیشه می گفت – انگار تو رو کوچولو کردن – و من چه لذتی میبردم از این که او را در آغوش بگیرم. سحر باعث بیدار شدن نیازهایی توی وجود من شدکه خودم هم از وجودشان خبر نداشتم. وقتی او را در آغوش می گرفتم، ناخودآگاه به اینفکر می افتادم که چقدر دوست دارم سحر بچه خودم باشد و فکر می کردم چقدر دلم میخواهد بچه ای داشته باشم. بچه ای که بی اختیار در ذهن من شبیه به محمد مجسم می شد. از فعل و انفعالاتی که توی مغزم صورت می گرفت مبهوت می شدم. وقتی برای سحر لالاییمی خواندم و او در حالی که سرش روی شانه یا سینه ام بود خوابش می برد، یا با سر وصداهای بچگانه جواب ابراز احساسات مرا می داد، حسی سرکش و غیر قابل مقاومت مرا درخود می گرفت و حسرتی سوزان وجودم را به آتش می کشید. حسرت بچه ای که مسلماً میتوانستم حالا داشته باشم و نداشتم.
وقتی به خیالم مجال جولان می دادم، پیش ازهمه چیز، محمد را به عنوان پدر بچه ام مجسم می کردم و از تصور این که محمد با آنعطوفت و مهر و آن روحیه ظریف و در عین حال محکم و قاطع، می توانست یکی از بهترینپدرها باشد، غرق حسرت می شدم.
با در آغوش گرفتن سحر، لذت داشتن و نیاز به داشتنبچه و مادر شدن را در خودم حس می کردم، لذت بی نهایت در آغوش گرفتن موجود ضعیف وکوچکی که از گوشت و خون خود آدم باشد. احساس می کردم وجودم از محبتی ناب پر می شودو وقتی امیر قربان صدقه سحر می رفت یا نگاه های سرشار از محبتش را به ثریا و سحر میدیدم، بی اختیار محمد در نظرم مجسم می شد و فکر می کردم اگر الان بود، اگر ما بچهدار شده بودیم، رفتار او چطور بود؟! مطمئن بودم او همان طور که بهترین شوهر برای منبود، می توانست بهترین پدر باشد و از رنج این که هم خودم و هم بچه ای را که حالا درآرزویش بودم از نعمت وجود او محروم کرده بودم، به خودم می پیچیدم و رنج می بردم،اما بی حاصل.
از زمانی که دنیا، دنیا بوده، خود کرده ها را تدبیری نبوده، پسغیر از عذاب حاصلی برای من هم نبود. مگر همیشه نمی گویند : بگذار تا بیفتد و بیندسزای خویش؟! من افتاده ای بودم که سزای خود را می دیم و درد می کشیدم. دردی بدوندارو و امید بهبود ...

همان روزها بود که بالاخره تلاش هایمریم و ناصر ثمر داد و یک محل مناسب که با سرمایه ما جور در می آمد پیدا شد و باکمک های امیر و سرمایه ای که بیش ترش از سهم خود من بود، همراه آزیتا و نرگس و مریمکه هر کدام گوشه ای از کار را تقبل کرده بودند، نزدیک سالگرد تولد بیست و پنج سالگیام سرانجام، مهد کودک ما که اسمش را سحر گذاشته بودیم، افتتاح شد و پناهگاه و ماوایدیگری به جای دانشگاه پیدا کردم، که با پناه بردن به آن سرم، را گرم کنم. تا آن جاکه می توانستم کار می کردم و خودم را خسته.
از بدنم کار می کشیدم تا مبادا روحممجال جولان پیدا کند و دوباره فکرهای همیشگی داغانم کند. مخصوصاً که مریم چون ماههای اول حاملگی را می گذراند و حالش خوب نبود، نمی توانست زیاد کمک کند، پس منکارهای او را به عهده گرفتم، و برای اولین بار از حس مسئولیت سنگینی که به گردنمبود هم دچار هیجان و خستگی می شدم و هم مدیریت و مشکلات حاصل از آن را تجربه میکردم و، به رغم همه دشواری ها، از حس شیرین توانایی اداره کردن عده ای، غرق شادی میشدم.
وقتی بچه های کوچک برای اسم نویسی می آمدند، با حیرت حس می کردم به همه آنها علاقه دارم و دوست دارم که پیش ما شاد و راضی باشند. گهگاه مثل بچه هایی که بازیمی کنند، با خودم فکر می کردم همه این ها بچه های منند، بچه هایی که حالا آرزویداشتن یکیشان را داشتم.
این شد که روز به روز بیش تر به کارم علاقه پیدا کردم ومهد خانه دومم شد که به اندازه خانه خودمان دوستش داشتم. همان سال بود که آزیتابرای تولدم یک قاب قشنگ و بی نهایت زیبا از کارهای خودش آورد.
منظره ای از یکخانه قدیمی ته کوچه ای با صفا بود که در میان درخت هایی تناور داشت و از فرازدیوارها شاخه های یاس و نسترن توی کوچه ریخته بود. این منظره بی آن که شباهتی بهکوچه و خانه قبلی ما داشته باشد، مرا به یاد آن جا می انداخت و انگار عطر یاس ها راحس می کردم. این تابلو شد زینت بخش کارم در مهد کودک.
آقای ابهری هم به عنوانکادوی تولد در ضمن افتتاح مهد کودک برایم یک قاب رومیزی فرستاده بود. قاب خاتمیزیبا که در میان آن با خطی طلایی رنگ این بیت نوشته شده بود:
بعد از این دست منو زلف چو زنجیر نگار
چند و چند از پی کام دل دیوانه روم
و با خطوطی مورب ودر حاشیه با خطی تیره تر این بیت ها دایره وار نوشته شده بود:
گر از این منزلویران به سوی خانه روم
دگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم
زین سفر گر بهسلامت به وطن باز رسم
نذر کردم که هم از راه به میخانه روم
تا بگویم که چهکشفم شد از این سیر و سلوک
به در صومعه با بربط و پیمانه روم
آشنایان رهعشق گرم خون بخورند
ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم
گر ببینم خم ابروی چومحرابش باز
سجده شکر کنم و ز پی شکرانه روم
آن روز وقتی کادوی قاب را بازکردیم و شعر را خواندیم، چقدر از دست نرگس خندیدیم که می گفت:
این جواب اونشعری است که اون شب حافظ باهاش آبرویت رو برد.
آن قاب برای همیشه روی میز کارمماند و هر وقت چشمم به آن می افتاد، غیرممکن بود تمام بیت ها را نخوانم و بیش ازپیش در قلبم از دکتر ابهری و آزیتا و نرگس ممنون نشوم. چون به کمک جلسه های ادبیدکتر بود که من تا حدودی با مفهوم عمیق واژه ها آشنا شدم و در کمال ناباوری دیدم کهیک بیت شعر می تواند چقدر معنا و مفهوم داشته باشد و با کمک و راهنمایی های آن هابه کتاب و کتابخوانی علاقمند شدم. اویل گوش کردن به حرف های استاد و کم کم همصحبتیو مطالعه باعث شد توی جلسه ها جا بیفتم، دیگر خجالت نکشم، حرف ها را بفهمم و خودمهم حرفی برای زدن داشته باشم و فقط شنونده ای نادان که از همه چیز حیرت می کند،نباشم. لذت فهمیدن و دانستن و از قید خرفتی رها شدن را که به من احساس زنده بودن واعتماد به نفس می داد اول از همه به نرگس و بعد به دکتر و آزیتا مدیون بودم. برایهمین ممنونشان بودم و بی نهایت دوستشان داشتم و اوقاتی که غرق خواندن کتاب می شدمیا با لذت و عشق به موسیقی اصیلی گوش می کردم که یک روز از آن منتفر بودم، غیرممکنبود یاد محمد نیفتم و پیش خودم آرزو نکنم، کاش حالا که دیگر حرف هایش را می فهمم وحرفی برای گفتن دارم، فقط یک بار دیگر می دیدمش، کاش فقط ... ولی فایده نداشت. تاحالا ای کاش توی دنیا ثمر داشته که حالا برای من داشته باشد؟! من فقط رنج می بردم وبس. رنجی نهانی که کسی از آن با خبر نبود.
رنج بردن باعث فهمیدن می شود و ذهنرا به تلاش برای شناختن وا می دارد تا این که قواعد زندگی و تلخی و سختی را میشناسد و به درک و شعور می رسد. ولی وقتی به فهمیدن و درک رسیدی، از آن به بعد دیگرخود فهمیدن باعث رنجت می شود. دیگر هم از فهمیدن خودت رنج می بری، هم رنج فهمیدنآنچه دیگران درک نمی کنند و نمی فهمند و نمی بینند، به جانت نیش می زند و آزارت میدهد. ولی هر قدر در نادانی می شود درجا زد، در فهمیدن نمی شود. وقتی چشم هایت بازشد، دیگر نمی توانی آن را ببندی و خودت را به نفهمی بزنی، و من تازه حالا میتوانستم رنج آن سال های محمد را درک کنم و خجالت بکشم، اما باز هم بی فایده.
بهمن ماه آن سال بود که آزیتا طی مراسمی مفصل با مهندس پارسا ازدواج کرد و بعداز سال ها من و نرگس چه شور و شوقی برای این عروسی داشتیم. عروسی اش مرا به یادعروسی زری انداخت و خاطرات گذشته ها. هوا همان طور سرد بود و برف ریزی می بارید ومن که بعد از محمد به هر عروسی که می رفتم غمی مرموز به دلم چنگ می زد، آن روزانگار غصه ام چندین برابر بود. غصه ام زاییده حسادت نبود، یک جور غبطه نسبت به نگاههای پر مهر عروس و داماد آزارم می داد. ناخودآگاه یاد لحظه لحظه روز عقدم می افتادمو نگاه های پر محبت محمد و حس اولین باری که دستم را لمس کرد. گرمایی که از یادآوریاین حس به جانم می ریخت دیوانه ام می کرد و من باز هم غیر از کلافه شدن و رنج بردنچاره ای نداشتم. آن روز هم با یادآوری روز عروسی زری باز خاطرات گذشته، روشن و زندهجان گرفته بود. یاد شوقی افتادم که برای هر چه بهتر شدن در نظر محمد داشتم و حالاکه هیچ چشم و نگاهی برایم گرمای نگاه پر مهر محمد را نداشت، زجر می کشیدم.
اعتماد به نفس و رضایت خاطری که دو چشم مشتاق که انسان دل در گرو مهرش دارد بهآدم می دهد، حلاوت عزیز بودن برای کسی که برای تو عزیزترین است، با هیچ حس دیگری دراین دنیا قابل قیاس نیست. و حالا وقتی داشتم حاضر می شدم، دلم نگاه های موشکاف ودقت عمیق چشم های محمد را می خواست که هم تحسین می کرد، هم مواظب محفوظ بودن منبود. خدایا چقدر دلم می خواست بود و از لباسم ایراد می گرفت و از من می خواست خودمرا یا صورتم را بپوشانم و من با شوق، وجودی را که دیگر متعلق به خودم نبود، میپوشاندم و او باز هم دقت می کرد و وسواس داشت و مثل کسی که عاشق گنجی باشد که میخواهد از دید اغیار پوشیده نگهش دارد، از من ایراد می گرفت.
آری، هر چیزی میتواند برای آدم به آرزو و حسرت تبدیل شود. مثل من که دلم حتی برای ایرادهای محمد همبهانه می گرفت و حالا تازه، به ارزش دقت او به تمام کارهایم پی می بردم. دقتی پر ازمهر و غیرتی پر از عشق برای حفظ وجودی که او می خواست حتی نگاهی به حریمش تجاوزنکند. از هجوم این فکرها، خدا می داند چه غوغایی توی قلبم می شد. ظاهرم آرام و شادبود، می خندیدم ولی غمی به قدر غربت تمام دل های غریب دنیا سینه و قلبم را می فشرد. غمی غیر قابل بیان و ناگفتنی که شیرینی لحظه ها را با حسرتی جانکاه از من می گرفت وپشیمانی و افسوس را به جایش می نشاند.
با این احساس بود که در عروسی یکی ازبهترین دوستانم شرکت کردم در حالی که خبر نداشتم توی این جشن نرگس را هم به نوعی ازدست می دهم. آن روز نرگس که از شادی آرام و قرار نداشت، مثل صاحبخانه از مهمان هاپذیرایی می کرد، سر به سر دیگران می گذاشت و با حرف های بامزه و شوخی های بجایشدیگران را شاد می کرد و لحظه ای در بک جا بند نمی شد. و از آن جا که تقریباً بیش تردوست ها و اقوام آزیتا را می شناخت، با حالتی خودمانی با همه برخورد می کرد. در اینگیر و دار از قرار پسر عموی شوهر آزیتا گلویش سفت و سخت پیش نرگس گیر کرد.
پسرعمو که اسمش پرویز بود و مقیم آمریکا، مردی 42 ساله بود که از سنش خیلی جوان تر بهنظر می آمد و می گفتند وضع مالی خیلی خوبی دارد. ولی به هر حال از نرگس چهارده سالبزرگ تر بود. وقتی مسئله خواستگاری او مطرح شد حال بدی شدم. از همه بدتر این بود کهنرگس علی رغم مخالفت خانواده اش، دیگران و من و آزیتا، بعد از چند جلسه گفتگوپیشنهاد ازدواج پرویز را قبول کرد و در جواب مخالفت های شدید ما و جر و بحث هایطولانی، یک روز بالاخره حرف آخر را زد. به احمقانه ترین دلایل این ازدواج را قبولکرده بود، یکی این که می گفت – پرویز منو یاد بابام می اندازه – و دیگر این که میخواست به خارج برود. کارمان از بحث به داد و فریاد و حتی قهر کشید، ولی نرگس تصمیمشرا گرفته بود. فروردین به عقد پرویز درآمد و شوهرش رفت تا برای اقامت نرگس و بردنشاقدام کند.
برخلاف عروسی آزیتا که شاد بودیم، برای عقد نرگس گریه کردم. نرگس دوروز قبل از عقد همراه آزیتا آمده بود تا به اصطلاح با هم آشتی کنیم. آن روز هم هرچهسعی کردم با دلایل به او بقبولانم که اشتباه می کند، نرگس با خونسردی و آرامش برایمتوضیح داد که خودش به تمام جوانب قضیه فکر کرده و تمام حرف هایی که من می زدم، خودشقبلاً سبک و سنگین کرده، منتها می گفت که خودش روحیه خودش را بهتر می شناسد و آخرسر به شوخی اضافه کرد:
تو نمی خواد دلت برای من شور بزنه، تو اگر عقلت می رسهیک فکری به حال خودت بکن که هنوز داری با یک شبح زندگی می کنی.
بعد هم مثلهمیشه قضیه را با خنده و شوخی و سر و صدا تمام کرد و گفت:
حالا جریمه این که بادوست نازنینی مثل من قهر کردی، باید ناهار ما را ببری رستوران خانم جون!
منظورشرستوران معروفی بود که نزدیک خانه امیر قرار داشت و اسمش مطبخ بود. من محیط اینرستواران را به خاطر سبک سنتی اش دوست داشتم و همیشه می گفتم آن جا مرا به یاد خانمجون می اندازد. یادش به خیر آن روز چقدر از حرف های نرگس خندیدیم و غصه من از رفتننرگس و دوری اش چندین برابر شد و در عین حال احساس تنهایی و بی سرانجامی و بلتکلیفیبیش از همیشه آزارم داد.
همه دوستانم سر و سامان گرفته بودند و راهشان مشخص شدهبود. فقط من بودم که حیران و سرگردان با گذشته هایم زندگی می کردم و هر چه می گذشتدرمانده تر می شدم. حتی فکر ازدواج هم آزارم می داد، چون گذشته دست از سرم برنمیداشت، انگار قلب و ذهن آدم در یادآوری گذشته ها و از دست رته ها بی رحم ترینجلادهای دنیایند. با هر شدتی بخواهی از خاطره ای یا گذشته ات فرار کنی، با همان شدتآن را توی صورتت می کوبد و آزارت می دهد. من برای اندیشیدن به آینده و ازدواج و ... نخست باید گذشته ام را، در یک کلام محمد را فراموش می کردم، که برایم میسر نبود. درست مثل این که برای ندیدن و از یاد بردن چیزی رو از آن برگردانی و کسی چانه ات رابگیرد و به زور وادارت کند به آنچه روحت را می خراشد نگاه کنی، به یاد آوری و به آنفکر کنی و این جاست که دیگر راه فراری نیست. وقتی وجود خودت با تو در جنگ باشد،راهی جز تسلیم نیست. باید راضی به زجر شوی و تسلیم به خون جگر، تا روزی که قلبتچانه ات را رها کند و بگذارد، اگر نه برای همیشه، لااقل تا آن جا که ممکن استفراموشی باعث شود راه زندگی ات تغییر کند، رویت را برگردانی و تصمیم بگیری. بدبختیمن هم این بود که در تمام سال هایی که به سرعت می گذشت، در تک تک لحظه هایم، اگربرای یک ثانیه هم خواستم به آینده فکر کنم، انگار کسی چانه ام را می گرفت و صورتمرا به گذشته برمی گرداند. برای همین، راهی به جلو و آینده نداشتم، زندگی، احساس وآرزوهایم پشت سرم جا مانده بود. من مانده بودم و گذشته.
گذشته هم یعنی محمد.
به همین دلیل چشم هایم را می بستم و با یاد او زندگی می کردم و وقتی هم که چشمباز می کردم مسلماً جز او کسی را نه می دیم، نه می خواستم ببینم. ولی تا کی و کجامی شد به این وضع ادامه داد؟! با گذشت زمان فشار مادرم بیش تر می شد. و با زمزمه هرخواستگاری یا ازدواج دوست هایم او هم زمزمه اش را از سر می گرفت. از طرف دیگر فشاردوستانم بود که هر کدام به طریقی می خواستند مرا سر عقل بیاورند.
مریم و آزیتابا دلیل و برهان و منطق و نرگس با نیش و کنایه و شوخی می خواستند مرا وادار بهازدواج کنند. و تازگی ها گهگاه امیر هم، غیر مستقیم، گوشه و کنایه می زد و من مجبوربودم خودم را به نفهمی بزنم. برای فرار از حرف ها و خودم بر دلبستگی ام به کار میافزودم و سعی می کردم وقتم بیرون از خانه بگذرد. این جوری زمان هم، انگار دنبالشگذاشته بودند، به سرعت می گذشت.
مریم وضع حمل کرد و صاحب دختری تپل و شیرین شدکه مثل عروسک پنبه ای سفید و نرم بود. اسمش را پریا گذاشت. من حالا دو تا عشقکوچولو داشتم، یکی سحر که روز به روز بزرگ تر می شد و حالا کم کم می توانست راهبرود و توی خانه باعث سرگرمی ام بود و دیگری پریا که مثل عروسکی جان دار توی محلکار کنارم بود. در این میان رفتن نرگس نزدیک و نزدیک تر می شد و غصه های من بیش تر. به خصوص که آزیتا هم احتمالاً برای مدتی با شوهرش از ایران می رفت تا به پیشنهادپسر عمویش، یا همان شوهر نرگس، ببیند می توانند آن جا زندگی کنند یه نه؟ قرار بودبا نرگس همسفر شوند و من دلم به اندازه دنیا گرفته بود و احساس تنهایی و غربت میکردم. یکی از همان هفته های آخر توی کوه بود که دوباره آزیتا و نرگس صحبت را به منو آینده و گذشته کشاندند و آزیتا مثل همیشه با ملایمت و نرمی زبان به نصحیت بازکرد:
مهناز، قبول کن که تو این قضیه رو خودت این قدر برای خودت بزرگ کردی. هزاران آدم هستن که حتی با هم زندگی می کنن و بعد، جدا می شوند. درسته، یک مدت وقتلازم است، ولی به هر حال فراموش می کنن. اصلاً تو این جوری فکر کن، شاید ارزش ایندوست داشتن برای تو، به خاطر همین جداییه. به خدا لیلی و مجنون هم اگه به هم میرسیدن دیگه عشقشون افسانه نمی شد. قبول نداری؟!
ولی من فکر می کنم افسانه شد،نه برای این که به هم نرسیدن. واسه این که کسی رو جای هم دیگه قبول نکردن. یعنیفراق و دوری و زجر رو قبول کردن و اسمش رو قسمت و تقدیر و زندگی نگذاشتن که بتوننفوری برن سراغ یک لیلی یا یک مجنون دیگه.
نرگس خندان گفت: ا ، نه بابا، آزیتاکلاس های بابایت کار خودش رو کرده. مردم چه غلط های زیادی می کنن! می شنوی؟!
آزیتا در حالی که می خندید گفت: حالاگیریم اینه که تو می گی. ولی خوب، بابا اون ها این کار رو دو طرفه کردن، تو چی؟! توحتی خبر نداری مجنون تا حالا صاحب چند تا لیلی دیگه شده؟ یا اصلاً لیلی اولی رویادشه یا نه؟! به خدا این کار تو اشتباه محضه. اگه با یک خاطره می شد یک عمر سرکرد، نصف بیش تر آدم های دنیا، تنها بودن، اصلا همه شون، ولی نمی شه. مهناز جون، تورو خدا، ناراحت نشو، ولی قبول کن که داری احمقانه عمل می کنی. ببین اگه می دونستیکارت غلط نیست سربلند می گفتی، من هنوز محمد رو دوست دارم و نمی خوام برم دنبالزندگیم، ولی خودت می دونی این حرف بیخوده، برای همین حرفی برای زدن نداری، تازهمجبوری فکرت رو قایم هم بکنی. قبول کن که مادرت حق داره، برادرت حق داره، ما حقداریم، آخه سر کردن به پای آدمی که معلوم نیست کجاست و چه می کنه، اصلاً سر سوزنیاز گذشته و تو یادی توی ذهنش هست یا نه، خودت بگو اسمش چیه؟!
نرگس فوری گفت: خریت. اصلاً شاید اون آقا زاده الان صاحب چند تا بچه باشه، اون وقت این خانم این سردنیا شده ژولیت بی چاره گول این باقی مانده جوانی و آب و رنگت رو نخور، اینم تموممی شه، اون وقت باید بشینی مثل محمد، ماتمش رو بگیری، فکر می کنی چند وقت دیگه بختبرگشته هایی مثل آقای ارجمند، خر قیافه ات می شن و عاشق سینه چاک؟!
با زهرخندیتلخ در حالی که دلم از حرف های هر دوشان گرفته بود گفتم: یعنی تو نمی فهمی که من ازهمین که اون ها فقط خر قیافه من می شن فراری ام؟! اصلاً می دونین چیه؟! بابا من یکاشتباه کردم، چه می دونم یک خریت، یک دیوونگی تا آخرش هم وایسادم، تا الان که صدامدر نیومده بعد از اینم همین طور، دیگه بحث سر چیه؟!
یکدفعه آزیتا گفت: ای بابا،خوب تو که این قدر اصرار داری چرا نمی گردی دنبالش؟!
با تحیر و گیج گفتم: من؟!
نرگس فوری هیجانزده گفت: وای راست می گه، چقدر خنگ بودیم، چرا تا حالا به اینفکر نیفتادیم؟!
من دوباره بهت زده پرسیدم: ما بگردیم دنبالش؟!
نرگس گفت: آره دیگه، پس کی؟! بالاخره باید بفهمیم این آدمی که تو داری خودت رو فدای فکرش میکنی، کجاست؟! در چه حالیه؟!
آخه چطوری؟ از کجا؟!
نرگس با حرص گفت: باز مثلهالوها حرف زد. بالاخره تو آدرس مغازه پدرش، خونه شون، خونه کس و کارش، محل کارشوهر خواهرش، چه می دونم یک جا رو داری دیگه. خودش هم نباشه، خانواده اش این جاهستن، آب نشدن برن توی زمین که ...
این چیزی بود که من واقعاً هیچ وقت به آنفکر نکرده بودم. از تصور خودم که در به در دنبالش می گردم حال بدی به من دست میداد. این چیزی نبود که بخواهم. زار و حقیر، خرد و شکسته. اگر پیداش می کردم به چهدردی می خورد؟! چه حاصلی داشت؟!
نرگس دوباره انگار فکرم را خوانده بود، گفت: بابا نمی گم که برو داد بزن آهای، من خانه به خانه، کو به کو دارم دنبالت می گردم. فقط می گم دورادور یکجوری خبردار بشیم، ببینم کجاست؟ ایرانه؟ زن گرفته یا نه؟ چندتا بچه داره ...
این حرف هایش همیشه مثل کاردی بود که به قلبم فرو می رفت و منحتی رویم نمی شد به او بگویم که از تصور ازدواج محمد دیوانه می شوم.
حقیقت اینبود که می ترسیدم. از این که آن حرف ها حقیقت داشته باشد، می ترسیدم و مدت ها بوداز روبرو شدن با واقعیت و حتی فکر کردن به آن فراری بودم. اگر باقی عمرم هم به محمدگذشته دلبسته می ماندم، زجرش از پیدا کردن آن محمدی که نرگس می گفت، کم تر بود. گذشته زندگی من با محمد و خاطراتش مثل چاهی بود که مرا در خودش بلعیده بود و راهفراری نگذاشته بود. راست می گفتند کارم احمقانه بود، اصلاً دیوانگی محض بود، ولیچاره ای نداشتم. دیگر از دست خودم هم خارج بود. برای همین چنان با ناراحتی و تند وتیز و گزنده گفتم – نه – که آن ها ساکت شدند و دیگر چیزی نگفتند.
بقیه راه درسکوت گذشت و من در حالی که تلخی حقایقی را حس می کردم که نرگس و آزیتا می گفتند وخودم بارها به آن اندیشیده بودم، با اخم هایی درهم قدم برمی داشتم، که پیرمردی باآوایی حزین در حالی که دسته ای پاکت دستش بود و شعر سوزناکی می خواند به ما رسید وبا لحنی ملتمس پرسید:
بابا، فال نمی خری؟!
من که دلم بی نهایت گرفته بود،بی اختیار دست بردم و یک پاکت را از لای پاکت ها بیرون کشیدم. ورقه ای در آن بود کهرویش نوشته بود:
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شودروزی گلستان غم مخور
بقیه اش را نخواندم. از خوشحالی و بدون این که بشمارم چندتا اسکناس از کیفم بیرون کشیدم به او دادم و بعد در حالی که کاغذ رو مثل فتح نامهجلوی چشم آن ها می گرفتم با خنده و خوشحالی گفتم:
بفرمایین اینم جواب.
نرگسبا نگاهی که زهر غضب و تمسخر داشت، گفت:
نگذار بیش تر از این به کم عقلی اتایمان بیاورم. واقعیت با این نصفه ورق کاغذ و یک خط شعر عوض نمی شه، می شه؟!
همان طور خوشحال گفتم: حالا شاید منظور از یوسف، محمد نباشه، همون عقل من باشه،این که دیگه امکان داره، نداره؟!
این بار آن دو از ته دل خندیدند و من دلمنیامد ورقه را دور بیندازم.
فردای آن روز کنار ورقه تاریخ آن جمعه را نوشتم وگذاشتم زیر شیشه میز کارم، توی مهد کودک، تا هر وقت چشمم به آن می خورد به خودمدلداری بدهم. از آن به بعد این شد یک رمز بین ما. هر وقت بحثمان می شد و نرگس میخواست به خاطر به قول خودش کم عقلی مرا مسخره کند، به طعنه می گفت:
دیدی یوسفگم گشته، باز نیامد به کنعان؟!
من هم همیشه خندان می گفتم:
گفته بود می آد! نگفته بود که کی می آد! گفته بود؟

زمستان از راه رسید. برخلاف انتظار،آزیتا و شوهرش زودتر راهی شدند. چون از طریق اقامت مهندس پارسا در انگلیس میتوانستند زودتر کارهایشان را روبراه کنند، ولی نرگس کارش بیش تر طول می کشید و به احتمال زیاد اواخر زمستان یا اوایل بهار می رفت که برای من همان دو سه ماه هم غنیمت بود.
روز خداحافظی از آزیتا و رفتنش، بار دیگر به یاد رفتن زری افتادم. بعد ازسال ها دوباره با همان شدت برای رفتن دوستی که بی نهایت برایم عزیز بود، اشک میریختم. شاید یک هفته طول کشید تا حالم کمی جا بیاید و بدون این که به زبان بیاورم،پیشاپیش برای رفتن نرگس هم عزا گرفته بودم.
برای همین روز تولد 26 سالگی ام جزوخاطرات تلخم است. همان وقت ها علی هم که درسش تمام شده بود، رفت سربازی و به عنوان افسر وظیفه به مشهد اعزام شد و این باعث بی قراری و گریه زاری مدام مامان توی خانه بود که تا حالا هیچ کداممان از او جدا نشده بودیم. از طرف دیگر، برای خرید محلی که برای مهد کودک اجاره کرده بودیم احتیاج شدیدی به پول داشتم. برای همین ناگزیرماشینم را فروختم و این برای من که ماشین برایم مثل خانه ای متحرک شده بود و کارراه انداز بود خیلی سخت بود.
کشمکش با مادر سر مسئله ازدواج هم که روز به روزشدیدتر می شد و حالا با نبودن علی و تنهایی مادر، دیگر از خانه هم نمی توانستم فرارکنم. ثریا هم به خاطر بیماری زهرا خانم و نبودن جواد که از طرف شرکت آقای ارجمندمدام در سفر بود، نمی توانست مثل گذشته زیاد به خانه ما بیاید. پس من می ماندم ومادر و بی قراری هایش برای علی و آینده خودم. حالا که مجبور بودم وقت بیش تری توی خانه باشم تازه به تغییراتی که مادر کرده بود پی می بردم. بعد از مرگ پدر انگارمادر آن صبوری و تحمل همیشگی را نداشت، به کوچک ترین بهانه ای ناراحت می شد و گریه می کرد و آخر سر هم به این نتیجه می رسید که اگر پدرم زنده بود، اوضاع این طور نمیشد. بعد با التماس سر و ته هر موضوعی را به ازدواج من می کشید و مدام می گفت:
می ترسم مثل بابایت من هم ناغافل برم، اون وقت دستم برای تو از گور بیرون میمونه. علی مرده، بالاخره خودش گلیم خودش رو از آب می کشه. غصه تو داره منو داغون میکنه.
اگر در پاسخ، شوخی می کردم از کوره در می رفت و اگر سکوت می کردم برآشفته می شد و فکر می کرد به او اهمیتی نمی دهم و ... برای همین دیگر خانه برایم جو آرام و آرامش همیشگی را نداشت. بعد از چند سال که تازه داشتم آدمی عادی می شدم و بادنیای خودم و کارم آرامش پیدا می کردم، حالا این اوضاع پیش آمده بود و کلافه ام میکرد. از طرف دیگر مریم هم غصه ها و ناراحتی هایش را که مهتاب علتش بود به محیط کارمی آورد و آن جا هم او یا پکر بود یا در فکر یا مشغول گریه.
مهتاب از آن دسته قربانی ها بود که برای فرار از چاله، چاه را ندیده و نشناخته و با سر در آن افتاده بود. او که به قول خودش با ازدواج با مردی مسن و پولدار تصمیم گرفته بود گره ای اززندگی مادرش باز کند، شده بود گره ای کورتر از بقیه برای اکرم خانم بی چاره. چون به هیچ عنوان نمی توانست شوهری را که هیچ جور با افکار و آرزوهایش جور در نمی آمد تحمل کند و از طرفی به خاطر بچه هایش راه گریزی نداشت.
مخصوصاً بعد از ازدواج موفق مریم، انگار آرزوهای مهتاب هم دوباره بیدار شده بود، سراب پول و خوشبختی عاصی وسرخورده اش کرده بود و بدجور سرناسازگاری با شوهرش گذاشته بود. با داشتن دو تا بچه،در حالی که سومی را حامله بود، یکسره در راه یزد به تهران یا برعکس بود. ولی چون بامخالفت اکرم خانم ازدواج کرده بود و خواست خودش بود، تا دهان باز می کرد همین را میشنید که – تقصیر خودته – بی چاره او هم مثل من نه راه پس داشت نه پیش. این وضعیت مهتاب، گریه هایش، پژمردگی بچه هایش، بگومگو و جنگ اعصابی که به راه می انداخت ونگرانی ای که پدید می آورد مستقیماً روی زندگی مریم و اکرم خانم هم تاثیر داشت. مریم هم که نمی خواست این مسئله را توی خانه و با ناصر مطرح کند، گریه و ناراحتی ودرد دل هایش را می آورد به مهدکودک برای من. این در حالی بود که به دلیل شناخته شدن مهدکودک و بیش تر شدن تعداد بچه ها، اجباراً پرسنل و در نتیجه کارهای مهدکودک هم چند برابر شده بود و حوصله و وقت بیش تری می خواست.
از سوی دیگر فشار روحی که ناشی از رفتن نرگس بود اعصاب مرا تحت فشار می گذاشت. احساس می کردم بعد از یک دوره آرامش دوباره دنیا با من سر جنگ دارد. فشارهای عصبی تحملم را کم تر می کرد، حوصله ام را می گرفت و جسمم را فرسوده می کرد و من دوباره همه شادابی و انرژی و روحیه ایکه با کمک نرگس ذره ذره به دست آورده بودم، از دست می دادم و دنیا پیش چشمم تیره وتار می شد و خودم بی حوصله و عصبی و پژمرده می شدم. این حالت هر چه بود به موعدرفتن نرگس نزدیک تر می شدیم، تشدید می شد. طوری که وقتی آخر فروردین ماه نرگس رفت،ناراحتی معده با چنان شدتی مرا از پا انداخت که یک هفته تمام بستری بودم. شبی که نرگس رفت، برخلاف قولی که هر دو به هم داده بودیم که به قول خودش – زنجموره نکنیم - ، انگار به چشم های هر دویمان سیل اشک بسته بودند. حتی کلامی حرف از دهانمان درنیامد. فقط اشک بود و اشک و وقتی پشت شیشه ها نرگس برای آخرین بار هق هق کنان دستتکان داد و رفت، من چنان احساس بدبختی و تنهایی و بی چارگی می کردم که انگار من بهجای او توی شهری غریب گیر افتاده بودم. درمانده بودم، سرم را توی دست هایم گرفتم وزار زنان آن قدر توی فرودگاه ماندم که صبح شد و بلندگو اعلام کرد هواپیما از باندبلند شد.
خدایا، چه روز سیاهی بود. نرگس با خودش آرامش و طراوت روح و شادابی ونشاط زندگی ام را برد. حس و حال دوباره از من سلب شد، درست مثل زمانی که محمد رفتهبود. اما بعد از هشت سال نه اعصاب آن موقع را داشتم، نه نیرو و انرژی آن زمان را.
این شد که سردرد و ناراحتی معده بی چاره ام کرد. به زمین و زمان بد وبیراه میگفتم و فکر می کردم توی این دنیا به هر چیزی دل می بندم و دلخوش می شوم حتماً بایداز دستش بدهم. از سرنوشت مزخرف خودم حالم به هم می خورد و در عین حال از این کهچاره ای جز تحمل نداشتم دیوانه می شدم.
آن روزها هم مثل تمام روزهای دیگر گذشتو من به سرکارم برگشتم، ولی دیگر نه آن روحیه قبل را داشتم نه حوصله ای که با دل وجان مثل سابق به کارهایم برسم. افسرده و بی حوصله سرکار می رفتم که خانه نباشم. ناراحتی معده هم بدجور آزارم می داد و مادر که حال و روزم را می دید به نذر و نیازپناه برده بود و تقریباً دیگر به کار من کاری نداشت.
یک ماه و نیم از رفتن نرگسگذشت و من روز به روز فرسوده تر می شدم. ناامید و بی انگیزه مثل مرده ای به زورجسمم را به دنبال می کشیدم، دیگر نه حوصله کلاس رفتن داشتم نه حتی جلسه های دکترابهری. بعد از رفتن نرگس حتی برای یک بار هم به کوه نرفته بودم. انگار هوا هم سرلجداشت. با این که اواسط خرداد بود، مثل وسط تابستان گرم و نفس گیر شده بود و آدم راکلافه می کرد.
صبح روز دوشنبه بود که مادر گفت، فردا تصمیم دارند با خالهمنصوره به جمکران بروند و اگر من قبول کنم و شب به خانه امیر بروم، مادر هم با خیالراحت شب به خانه خاله می رود که صبح زود حرکت کنند. بدون چون و چرا قبول کردم ولیچند لحظه بعد یادم افتاد که چند روز است قرار بوده با مریم به خانه اکرم خانم برومتا با مهتاب، که دوباره به قهر آمده بود تهران، حرف بزنیم.
به مادر گفتم: من میرم خانه اکرم خانم و شب همون جا می مونم. شما نگران من نباشین.
از مادر کهخداحافظی می کردم، بوسیدمش و گفتم: خوش بگذره.
نگو خوش بگذره، بگو خدا حاجتت روبده. این همه راه توی این گرما نمی رم که خوش بگذرونم، دعا کن خدا حاجتم رو بده.
می دانستم حاجتش چیست و برای این که سر حرف باز نشود، گفتم: باشه دعا می کنم.
مادر دوباره گفت:
مهناز، حالا امشب هم اگه نرفتی عیبی نداره. فردا حتماًبرو خونه امیر. زهرا خانم سه روزه بیمارستانه، زشته، ثریا دلخور می شه. برو یک سریبزن، یک حالی بپرس. ناسلامتی خواهر امیری، دختره، برادرش که نیست، خواهر و برادردیگه ام که نداره، درسته تو هم چشمتو هم بگذاری؟!
راست می گفت. پس به مادر قولدادم و راه افتادم. طفلک زهرا خانم، روز به روز حالش بدتر شده بود تا این که کلیههایش از کار افتاده بود و سه روز بود در بیمارستان بستری شده بود و من فقط تلفنی ازامیر و ثریا حالش را پرسیده بودم. حالا که جواد هم نبود، مسلماً به ثریا سخت میگذشت. فکر کردم فردا هر طور شده به ملاقاتش می روم.
بعد از این که کارمان تمامشد، همراه مریم راهی خانه اکرم خانم شدیم. توی خیابان همان طور که منتظر تاکسیبودیم، یکدفعه چشمم به تابلویی افتاد که جلوی مرکز انتقال خون با خط قرمز نوشتهبودند :
نیاز فوری به گروه خونی b+ . خون من هم b+ بود. برای اولین بار وناگهانی دلم خواست بروم خون بدهم، حالا از من اصرار بود و از مریم انکار که می گفت:
تو خونت کجا بود؟! بیا بریم.
من که حرصم گرفته بود، با لج گفتم: انگار درمورد پشه حرف می زنه، بیا بریم ببینی خونم کجا بود؟!
مریم غرغرکنان به دنبالمآمد و بالاخره موفق شدم خون بدهم.
مریم به شوخی به خانمی که کیسه خون را می بردگفت: خانم رویش بنویسین خون یک آدم لجبازه، اگه کسی خواست و قبول کرد بهش بزنن.
از جایم که بلند شدم، سرم گیج رفت و از آن جا که هیچ وقت آبمیوه دوست نداشتم،نتوانستم آب میوه ای که برایم آورده بودند بخورم. به اصرار مریم که روبرویبیمارستان یک بستنی فروشی دیده بود، مجبور شدم همراهش بروم و یک ظرف بزرگ بستنی راکه در حالت عادی بیش تر از شش تا هفت قاشق نمی توانستم بخورم، به قول مریم – کوفتکنم - . خودش فالوده خورد و برای من بیچاره بستنی گرفت و همان بستنی هم بود کهمسمومم کرد و آن شب به جای حرف زدن با مهتاب، مریض شدم و قوز بالای قوز برای آن ها. تا صبح از بس حالم به هم خورد، نگذاشتم کسی بخوابد. فردای آن روز رنجور و مریض و درحالی که مدام به مریم بد و بیراه می گفتم، آمدم سرکار، به این امید که حالم با آبقند و عرق نعنایی که خورده بودم بهتر شود ولی نشد. تا نزدیک ظهر حالم خراب بود وآخر سر دیدم فایده ای ندارد. برای همین به مریم گفتم می رم درمانگاه.
دکترتشخیص مسمومیت داد و برایم سرم نوشت. ولی من که حوصله نداشتم دو سه ساعت آن جابخوابم، از درمانگاه بیرون آمدم و فکر کردم حالا که مادر نیست بهتر است به خانهامیر بروم.
می دانستم که ثریا سرم را برایم بزند. چون دیده بودم آمپول و سرمزهرا خانم را می زند. این بود که با آن حال خراب، راهی خانه امیر شدم و آخرین قوایمهم با دیدن محمد تمام شد و از حال رفتم.

مهناز پاشو، می دونی چند ساعتهخوابیدی؟ ساعت هشت شبه.
صدای ثریا بود. با ناتوانی چشم هایم را باز کردم، ولینور چنان چشمم را زد که دستم را روی چشم هایم گذاشتم و خواهش کردم چراغ را خاموشکند. چشم هایم از گریه می سوخت و سرم چنان درد می کرد که حس می کردم انگار مغزم بهدیواره های جمجمه ام می خورد. بدنم خرد و خسته بود و استخوان هایم مثل این که زیرآواری عظیم شکسته و خرد شده باشد. همه جایم درد می کرد و کوفته بود و از همه بدترقلبم انگار یک در میان می زد و نمی گذاشت نفسم بالا بیاید.
ثریا کنارم نشست وبا آرامی دستش را روی دستم گذاشت:
خوب دختر، تو چرا زنگ نزدی بگی مریضی امیربیاد دنبالت؟! اون طرف هم که مریم بیچاره از دلهره مرده و زنده شده. می دونی چنددفعه از ظهر تا حالا زنگ زده؟! بیچاره دیده تو دیر کردی رفته درمانگاه، نبودی. هرچیمنتظر شده، نرفتی مهد، نمی دونی با چه حالی زنگ زد این جا. با تلفن مریم ما فهمیدیمتو چرا از حال رفتی. اگه نه، من و امیر از کجا می فهمیدیم؟!
پرسیدم، کی زنگزد؟!
همان موقع که تو حالت به هم خورد. گفت که دیشب تا صبح حالت بد بوده.
می فهمیدم که این همه توضیح ثریا برای چیست. می خواست به من بفهماند که جلویمحمد و خانمی که همراهش بود، مریضی من مطرح شده است تا برای از حال رفتنم خجالتنکشم. از او ممنون بودم، ولی فکر محمد مثل مته داشت مغزم را سوراخ می کرد و برایهمین به هیچ چیز دیگر نمی توانستم درست فکر کنم. این سوال که آن ها این جا چه کارمی کردند و این که چطور در مورد آن ها سوال کنم، داشت دیوانه ام می کرد.
بالاخره در حالی که به زحمت می نشستم، گفتم:
تو چرا دیرور نگفتی مهمون داریکه من نیام؟!
ثریا خودش را به آن راه زد و گفت:
مهمون؟ مرتضی این ها رو میگی؟ اگه بگم باورت نمی شه چطوری امروز دیدیمشون. اینه که می گن کوه به کوه نمی رسهآدم به آدم می رسه. تو اصلاً چرا نمی گی روز وسط هفته امیر خونه چی کار می کنه؟امروز امیر به خاطر من نرفت سرکار، که با هم بریم بیمارستان آزمایش هایی که باید ازبیرون جوابش رو می گرفتیم ببریم. وقتی برگشتیم، امیر منو گذاشت خونه و رفت مطبخ غذابگیره، ده دقیقه نشده بود، دیدم دستش رو گذاشته روی زنگ و برنمی داره. خلاصه، اونهام اومده بودن این جا غذا بخورن، حالا دیگه تو فقط حال امیر رو مجسم کن، روی پایشبند نبود. محمد و زن مرتضی رو آورده بود خونه، مرتضی مونده بود تا ناهار ....
حتی نتوانستم حفظ ظاهر کنم، از جا پریدم و حرفش را قطع کردم:
زن مرتضی؟!
ثریا با نگاهی که انگار تا ته فکرم را خوانده باشد، لبخندی محو زد و گفت:آرهفرزانه زن مرتضی بود، محمد هنوز زن نگرفته.
خدایا، انگار قلبم را از زیر آواربیرون کشیدند. دلم می خواست از شادی فریاد بزنم و دهان ثریا را که این حرف از آن درآمده بود ببوسم. مثل این که جریان خون توی تنم سریع شده بود، بدنم داغ شد و احساسگرما می کردم. مثل آدم محتضری که با شوک دوباره نفس بکشد، نفس من هم برگشته بود. بعد از سال ها باز ضربان قلبم چنان تند شده بود که جلوی شنیدنم را می گرفت.
خدایا، دیگر آرزویی ندارم.
درست مثل این که یکباره از دوزخ وارد بهشت شدهبودم، شکنجه آن چند ساعت در شادی این خبر فراموش شد و از بین رفت.
ای کاش ثریاآن جا نبود. دلم می خواست از ته دل بخندم و فریاد بزنم و برای خودم تکرار کنم: محمدزن نگرفته، محمد زن نداره! چه فشاری به این جسم بدبختم آوردم که بتواند روح از شادیرقصانم را تحمل کند و دم برنیاورد. فقط از جا بلند شدم و پنجره را باز کردم و صورتمرا بیرون گرفتم. نسیم گرم آن شب، برای صورت من که مثل کوره می سوخت، چقدر خنک بود! آه که دلم می خواست رو به آسمان فریاد بزنم:
خدایا، متشکرم!
که باز با صدایثریا به خودم آمدم: مهناز یک تلفن به مریم بزن. سفارش کرده بیدار شدی بهش تلفنبزنی.
ولی من ذهنم فقط پر از فکر محمد بود. دلم می خواست سوال کنم، رویم نمیشد. توی ذهنم فقط دنبال راهی برای طرح سوال می گشتم، که هم اشتیاقم را نشان ندهد ومشتم را باز نکند، هم سر از سوال هایی که داشت دیوانه ام می کرد، درآورم. همین موقعبود که امیر همراه سحر از بیرون برگشت. با همه کوفتگی جسمم، انگار شادی و هیجانی کهتوی تنم رسوخ کرده بود، حالم را بهتر کرده بود. تمام هیجان بی نهایتی را که دروجودم رسوخ کرده بود، با بازی و بوسیدن سحر بیرون ریختم. به فاصله چند ساعت از آناحساس بدبختی و فاجعه عظیم، چناناحساس خوشبختی می کردم که هیچ چیز حتی ضعف و سوزشمعده، خستگی و ترس از فردای نامعلومم هم نمی توانست شادی را از من بگیرد.
آنچهآن روز تجربه کردم با رنج تمام آن سال ها برابری می کرد. وقتی یاد چند لحظه پیش میافتادم که دلم می خواست دنیا به آخر برسد و احساس ضعف، درد، یاس، رنج و غصه ای کهوجودم را له می کرد، یاد آواری می افتادم که درست به عظمت آوار هشت سال پیش بود کهمحمد از من رو بر گرداند و مرا با همان حدت و شدت له کرد و از پا انداخت، تازه میفهمیدم از دست دادن آنچه انسان دوست دارد، رنجی عظیم است، ولی در مقایسه عذاب دیدنآن چیز در تملک دیگری هیچ است و این بود که احساس می کردم، خوشبختم. خوشبخت ترینآدم روی زمین!
آن شب چه شبی بود، انگار روی زمین نبودم و همه اش فکر می کردمخدایا، اگه الان نرگس ایران بود، چه می شد؟! بعد از سال ها، دوباره با چه احساسسبکی و آرامشی نماز خواندم و چشم هایم، راز و نیازکنان، به آسمان آن قدر خیره ماندتا سپیده زد و من در حالی که سحر کنارم بود با آرامشی غیر قابل وصف، خوابم برد.
تازه فردای آن روز بود که هیجان فرو نشست و دوباره با افکار درهم و برهم تنهاماندم. عقلم به کار افتاد:
خوب حالا معجزه اتفاق افتاده! مگر تو آرزویت نبودفقط یک خبر از او پیدا کنی؟! حالا از آن هم فراتر رفتی، او را دیدی، هنوز ازدواج همنکرده، حالا چه؟! چه کار می خواهی بکنی؟! اصلاً چه کار می توانی بکنی؟! می توانیبروی و از او توجه و محبت گدایی کنی؟!
دوباره وا رفتم، حوادث روز قبل را تویذهنم زیر و رو کردم:
خاک بر سر بدبختت! تو بجز از حال رفتن و زر زدن، کار دیگریبلد نیستی؟! بدبخت اون جوری جلوی همه از حال رفتی، که چی؟ حالا دیگران چی فکر میکنن؟1 می مردی نعشت رو تا توی اتاق می کشوندی؟! حالا خبر مرگت، حالت به هم خورد، میگن مسموم شدی! دیگه اون آبغوره گرفتن مسخره جلوی همه چی بود؟! همه فکر نمی کنند اگهخودت محمد رو نخواستی، دیگه این حال و روزت برای چیه؟! آخ که واقعاً خاک بر سرم. ازهمه بدتر خودش، حالا چی فکر می کنه؟! نکنه دلش خنک شد؟! دیگران نمی دونن، اون کهخودش می دونه، اون بوده که منو نخواسته.
دوباره چه حالی داشتم. انگار شادی وآرامش با من دشمن خونی بود. آخر چرا یک روز کامل هم نباید فکر من بی چاره از چرا واما و کاشکی و محاکمه خالی باشد؟ توی مغزم دوباره هیاهو و جنجال بود و برای همینوقتی که به مریم گفتم که محمد را دیدم، در جواب فریاد حیرت او که سراسیمه می پرسید – اون چی کار کرد؟! زن گرفته یا نه؟! چی گفت و ...- فقط به او پریدم:
قرار بودچی کار کنه؟! و پیش خودم فکر کردم: من احمق هر کاری لازم بود کردم! لزومی نداشت اوکاری بکند!
از دست خودم کفری بودم، از تصویری که توی اذهان دیگران با این کارپیدا شده بود و فکری که حتماً به ذهن او هم رسیده بود. از این که این جوری چقدرحقیر شدم و این چیزی بود که برایم از ندیدن دوباره اش سخت تر بود. نمی خواستم برایدومین بار من باشم که حقیر و زار شده ام. نه، حالا که بیست و شش سال دارم، نمیخواستم همه آنچه این چند سال سعی کردم به زور باشم، حالا فرو ریزد. توی سرم چقدرافکار در هم و برهم بود و چه حال بدی داشتم. از سرسام و سر در گمی انگار کسی گلویمرا می فشرد و حال خفقان داشتم. به خاطر همین حالم هم بود که آن روز وقتی دیدم مادرمخیلی خوشحال و سرحال است، آن قدر غرق در بی چارگی خودم بودم که حتی سوال نکردم کهعلت خوشحالی اش چیست. و اصلاً یادم رفت بگویم زیارت قبول.
مادر با رنجش و طعنهگفت: زیارت شما قبول! چقدر جاتون خالی بود!
آن قدر اوقاتم تلخ بود که حوصلهشوخی و حرف و عذرخواهی نداشتم، فقط یک کلمه گفتم: ببخشید، یادم نبود.
خواستمبروم توی اتاقم که مادر دوباره با ناراحتی گفت: آخه مگه غیر از من و تو کسی دیگه امتوی این خونه هست؟! از صبح که می ری، غروب می آی و من توی این خونه با در و دیوارهاتنهام. شبم که می آی، می ری توی اون اتاق، خودتو حبس می کنی؟!
ببخشید مامان، بهخدا سرم خیلی درد می کنه.
مادرم یکدفعه بی مقدمه گفت: زن مرتضی زنگ زد حالت روپرسید!
چنان یکه خوردم که چشم هایم گرد شد و دهانم باز ماند. مادرم چنان راحتمی گفت – زن مرتضی - ، انگار نه انگار که بعد از هشت سال و یکدفعه و ناگهانی، سر وکله آن ها پیدا شده و طوری حرف می زد مثل این که هیچ اتفاقی نیفتاده.
این که ازثریا قضیه را شنیده، مسلم بود، ولی چرا به جای بهت یا ناباوری، آن قدر راحت برخوردمی کرد؟! چرا خوشحال بود؟!
با تعجب و حیرت پرسیدم: زن مرتضی؟!
آره دیگه،ماشاالله چه دختر با فهم و کمالی هم هست. خیلی بهت سلام رسوند. حالتم پرسید و برایجمعه ناهار دعوتمون کرد. هر چی هم اصرار کردم، اول اون ها بیان، قبول نکرد. گفت: ایشاالله مامان که اومدن با هم مزاحمتون می شیم. محترم خانم رو می گفت ها. آخه حاجآقا و محترم خانم رفتن پیش زری. نمی دونی وقتی محمد گفت، فاطمه بچه دار شده ....
محمد؟! پس با او هم حرف زده؟! بهت زده و گیج با صدای بلند گفتم:
محمد گفت؟! اصلاً معلومه شما چتونه؟! همچین می گین محمد، زن مرتضی، انگار نه انگار که ما بااین ها قبلاً چه نسبتی داشتیم. مامان هیچ حواستون هست این ها کی هستن؟! عقل از سرمن پریده یا شما؟! همچین خوشحالی می کنین که ...
مادر با ناراحتی حرفم را قطعکرد و گفت:
دست شما درد نکنه، نخیر عقل از سر من نپریده. آره که خوشحالم، چرانباشم؟! یک عمر با هم دوست بودیم، نون و نمک هم رو خوردیم. دشمن خونی که نبودیم،اون ها باید از ما و تو طلبکار باشن و ناراحت، که نیستن. با انسانیت و محبت زنگ زدندعوتمون کردن، بهم بر بخوره؟! اگه تو همه چیزت با آدم ها فرق کرده، من از آدم بهدور نشدم. وقتی اون ها با بزرگواری به روی خودشون نمی آرن، توقع داری من خودموبگیرم؟! این ها قبل از این که با ما وصلت کنن هم، دوست و همسایمون بودن. امیر واسهمحمد جونش در می رفت، الان ثریا می گه دو روزه امیر از خوشحالی روی پایش بند نیست. خود من هم همین طور. از صبح که شنیدم تا حالا انگار علی و امیر خودم برگشته، ذوقکردم، اصلاً می دونی ...
مادر برای اولین بار بود که سر مسئله ای با من این طوربگومگو می کرد و من برای اولین بار نمی توانستم فکرش را بخوانم و حالش را درک کنم. چرا خوشحال بود؟ یعنی امیدوار بود که دوباره ... ؟! نمی دانستم، نمی فهمیدم. ازطرفی هم این را قبول داشتم که رابطه ما با خانواده محترم خانم، مثل رابطه فامیلیبوده. محمد با امیر بزرگ شده بود، وقتی هم رفته بود، با خاطره بدی نرفته بود، همهگناه ها گردن من بود و رفتن او برای مادرم به منزله از دست دادن یک داماد و پسر خوببود. یاد حرف نرگس افتادم. – وقتی زندگی وارونه باشه، اتفاق هایش هم وارونه می شه . – حالا حکایت زندگی من بود که هیچ چیزش به آدم شبیه نبود.
همان طور که به طرفاتاقم می رفتم، گفتم: خیله خب، باشه، شما بفرمایین. خوش بگذره.
یعنی چه؟ دخترهچند دفعه سفارش کرده، مگه می شه نیای؟!
مامان ...
مامان، بی مامان. وقتیاون ها به روی خودشون نمی آرن، یعنی چی؟! تو هم نباید به روی خودت بیاری. خوبه خودتگفتی نه، اگه اون گفته بود نه، چه کار می کردی؟!
وا رفتم، مادر بدون این کهبداند انگشت درست روی نقطه ای گذاشت که قلبم را به درد می آورد. دردسر همین بود کهاو گفته بود نه، که من حالا تکلیف خودم را نمی دانستم.
مادرم ادامه داد: دیگهبه قول امیر، دختر هفده، هجده ساله نیستی که. مثلا، اگه خدا بخواد، تحصیلکرده ای! بعد از اون هم، اگه نیای فکر می کنن چشمت بار برنمی داره!
کاش می شد بگویم کهواقعاً هم چشمم بار برنمی دارد که با محمد باشم و کنارش نباشم. نزدیکی و غریبگیبرایم تلخ و سخت بود و از همه بدتر چیزی بود که آن ها نمی دانستند و خبر نداشتند،این که او به من گفته بود به درد هم نمی خوریم و این که او مرا نخواسته بود. برایهمین وقتی با او روبرو می شدم احساس بدی می کردم، احساس حقارت. نمی دانستم باید چهرفتاری داشته باشم. تازه می فهمیدم، این طوری پیدا کردنش، چقدر سخت است. با اینافکار تلخ و پریشان، محکم و عصبانی گفتم:
به هر حال من نمی آم.
در اتاق رابه هم زدم و به خودم دلداری دادم :
نه نمی رم. رفتن من مخصوصاً حالا که اون روزجلوی همه اون جوری رفتار کرده بودم، چه معنی دارد؟!
فقط خدا می داند چه حالخرابی داشتم، حالی که قابل بیان و بازگویی نیست. بعد از سال ها خدا خدا کردن، حالاپیدایش کرده بودم و می دیدم فایده ای ندارد، باز هم سرگردانم و بدبخت. سعی می کردمچهره اش را که آن روز چند لحظه دیده بودم مجسم کنم، اما تنها چشم هایش توی خاطرم مینشست و نگاهی که نمی توانستم معنایش کنم. حالا می فهمیدم که قادر نیستم با او روبروشوم و حالت طبیعی داشته باشم. از وحشت آنچه ممکن است توی نگاهش ببینم به خودم میلرزیدم، از تمسخر تحقیر یا حتی بی اعتنایی که ممکن بود توی نگاه و رفتارش باشد. درحالی که می دانستم اگر خودم را هم بکشم، نگاه چشم هایم مرا لو می دهد. مگر همیشهنمی گفت از نگاهم همه چیز را می فهمد؟! چقدر مسخره است که حالا، بعد از هشت سال، بانگاه از او توجه گدایی کنم و او با تمسخر نگاهم کند. وای نه، بمیرم بهتر است.
چشمم به خط نرگس افتاد که زیر شیشه میزم بود. نوشته بود:
اگر از جانبمعشوقه نباشد کششی کوشش عاشق بی چاره به جایی نرسد
زیرش امضا کرده بود: نیش زهرآگین.
چون این جزو حرف هایی بود که گهگاه به متلک به من می گفت و من می گفتم،تو فقط بلدی نیش بزنی. و حالافکر می کردم واقعاً چه شعر قشنگی است. خدایا، چقدردلم برای نرگس تنگ شده بود، اگر الان این جا بود می توانست مرا از تنهایی ...
صدای مادر، رشته افکارم را پاره کرد:
از جا بلند شدم و با خستگی و بی حالیپرسیدم:
کیه؟!
مادر گوشی را کنار تلفن گذاشته بود و رفته بود. به تردیدگوشی را برداشتم.
الو؟!
سلام مهناز خانم، منم فرزانه ...
ای مامانبدجنس، مرا کجا گیر انداخت. اصلاً نمی فهمیدم چه دارم می گویم. فرزانه با خوش زبانیدوباره حالم را پرسید و خودش برای جمعه دعوتم کرد و هیچ کدام از بهانه هایی را کهمن با بدبختی سعی می کردم ردیف کنم، قبول نکرد و گفت:
ما جمعه رو انتخاب کردیمکه شما هم وقت داشته باشین.
بالاخره مجبور شدم قول بدهم. یعنی تا وقتی قولندادم رضایت نداد. آخ که دوست داشتم تلفن را بکوبم زمین و خرد کنم. خدایا، چرا حتیخوشبختی های مرا با خون جگر قاطی کردی؟! آرزو دارم ببینمش، ولی با این حال و روز؟! یکدفعه فکر کردم، اصلاً شاید جمعه او نباشد!! یعنی ممکن است نباشد؟! اگر نباشد،چه؟! مسخره بود. خودم هم نمی دانستم چه مرگم است. مبادا واقعاً دیوانه شوم.
باهمان افکار درهم و برهم درست تا ظهر جمعه مثل مار به خودم پیچیدم و با فکرهایجورواجور کلنجار رفتم. هزار بار، برخورد او را مجسم کردم و هزار بار رفتار خودم راسبک و سنگین کردم و هزار جور تصمیم گرفتم و فکر کردم و آخر هم به هیچ نتیجه اینرسیدم. فقط دلهره و اضطراب بود و بلاتکلیفی.

 بالاخره جمعه رسید، همراه یک دنیادلشوره که داشت مرا از پا در می آورد. هر چه به خانه مرتضی نزدیک می شدیم، رعشه ای غریب از اضطراب و دلهره تنم را می لرزاند. گوش هایم انگار اصلاً حرف های امیر وثریا و مادر را نمی شنید و چشم هایم سحر را که همیشه با دیدنش بی تاب می شدم، نمیدید. هر لحظه دلم می خواست در ماشین را باز کنم و فرار کنم. از یک طرف دلم می خواست بروم و ببینمش، از طرف دیگر می دیدم قدرت ندارم جلوی جمع با او روبرو شوم. میخواستم هر جوری هست ظاهرم را حفظ کنم و می ترسیدم نتوانم. هشت سال بود سعی کرده بودم کسی نفهمد از درون چقدر شکسته و خرد شده ام. نگذاشته بودم کسی غرور مچاله شده و پرپر زدن دل بدبختم را ببیند و حالا می فهمیدم که بیش ترین موفقیتم برای این بوده که با محمد روبرو نشده بودم.
وقتی امیر زنگ در را فشار داد، رعشه تنم چند برابرشد و بدنم یخ زد، خدایا کمکم کن.
در باز شد. فرزانه و مرتضی با رویی گشاده پشتدر بودند. یک لحظه نفسم بالا آمد، خدا را شکر پس او نیامده. ولی همین که خواستم نفسراحتی بکشم، صدایش توی هیاهو سلام و علیک دیگران توی گوشم پیچید. از بین مرتضی وامیر که بر سر سبد گل بزرگی که دست امیر بود شوخی می کردند، گذشت و گفت:
سلام مادر جون.
دوباره نفهمیدم چه مرگم شد. مادر اما شوقش را نشان داد و، در کمال تعجب، دست گردن محمد انداخت و به گرمی همدیگر را بوسیدند. مادر درست مثل این که یکی از پسرهایش را بعد از سال ها دیده باشد، ذوق می کرد و محمد هم ذوق زده بود.
مادر در حالی که می خندید گفت: چرا نگاه می کنین، پسرمه. بعد از اون، به من محرمه، بوی امیر خودمو می ده.
محمد خندان دوباره خم شد و صورت مادر را بوسید وهمان موقع بود که از فراز شانه مادر، یک آن نگاهش به من افتاد. نگاهی سرد و سخت که تا عمق وجودم را سوزاند. زود نگاهم را دزدیدم و به خودم نهیب زدم. بدبخت خودتو جمع کن، محکم باش، نگاهش رو ندیدی؟!
سرم را بالا گرفتم و سعی کردم دیگر نگاهم به اونیفتد. با فرزانه دست دادم و روبوسی کردم و به تلافی بار قبل هر چه می توانست ممهربان و صمیمی برخورد کردم، حالا دیگر خیالم راحت بود که همسر محمد نیست!
سعی می کردم رفتارم طبیعی باشد و خدا می داند که چقدر سخت بود طبیعی رفتار کردن ونادیده گرفتن او که همه وجودم به سمتش پرواز می کرد. اما به خودم تشر زدم. بی چارهنگاهش رو ندیدی؟! در مقابل آنچه من از محمد و نگاه هایش به خاطر داشتم، آن نگاه مثل اعلان جنگ بود. با بدبختی تلاش کردم حواسم را جمع کنم و همان موقع بود که تازهمتوجه مرتضی شدم و بی اختیار گرم و صمیمی و غرق حیرت سلام کردم. با تعجب به مرتضی خیره مانده بودم و از دیدن قیافه اش که زمین تا آسمان با گذشته فرق کرده بود و باموهایی که کمی ریخته بود به نظر جا افتاده تر از محمد می آمد، جا خورده گفتم:
چقدر عوض شدین!
مرتضی خندان جواب داد: اما شما اصلاً فرقی نکردین.
ناخودآگاه از این حرف چقدر خوشحال شدم. همراه مرتضی و فرزانه به جایی کنار مادرراهنمایی شدم. در حالی که محمد هم روی مبل کناری مادر، بین امیر و مادر نشسته بود. ثریا هم کنار من نشست و فرزانه و مرتضی روبروی ما. امیر و مرتضی با سر و صدا شوخی می کردند و ثریا و فرزانه احوالپرسی و تعارف. محمد هم با مادر گرم صحبت بود و این میان فقط من بودم که سرم را به سحر گرم کرده بودم تا بتوانم جلوی خودم را بگیرم وبی اعتنا باشم.
انگار چیزی مثل آهن ربایی قوی مرا به سمت محمد می کشید و از اینکه حس می کردم او آرام و بی تفاوت غرق صحبت با مادر است و اصلاً من را نمی بیند ووجودم را حس نمی کند، عذاب می کشیدم. نمی دانم شاید توقع من زیاد بود و به اشتباه در انتظار همان نگاه ها و رفتارهای گذشته بودم و شاید به خاطر عطش و کشش شدیدی که خودم نسبت به او داشتم، رفتار عادی او به نظرم بی اعتنایی می آمد. احمقانه بود ولی حقیقت داشت، او را عاشق و بی قرار می خواستم. حالا می فهمیدم که اشتباه می کردم که شب و روز دعا می کردم خدایا فقط ببینمش، چون حالا می دیدم دیدنش بدون داشتنش برایمچقدر کشنده است.
غوغایی که توی وجود من بود با رفتار عادی و آرام او چقدر مغایربود و چقدر عذابم می داد. احساس می کردم با بی اعتنایی و بی توجهی می خواهد مرا کوچک کند و بیش تر از این که آن روز جلوی مرتضی این ها حالم به هم خورده و گریه کرده بودم، در رنج بودم و فکر می کردم مشتم پیش همه باز شده.
نمی دانم، شاید هم بیاعتنا نبود، رفتارش معمولی بود و من انتظار بیجایی داشتم. به هر حال هر چه بود،لحظه به لحظه اعصابم کوفته تر می شد. همین موقع بود که چشمم به چشم های فرزانه افتاد و به نظرم آمد با کنجکاوی نگاهم می کند که شاید هم باز اشتباه از من بود که مثل گربه دزده فکر می کردم توجه همه به ما و رفتارهای ماست.
برای این که سرم به چیزی گرم باشد از فرزانه خواستم که اگر عکسی از زری دارد برایم بیاورد. وقتی عکس هارا آورد، ماتم برده بود. اصلاً باور نمی کردم. زری در حالی که هیکلی تقریباً دوبرابر گذشته ها پیدا کرده بود، قیافه ای زنانه داشت و با دو پسری که در بغل گرفته بود با آن زری که در ذهن من بود، زمین تا آسمان فرق داشت. دو تا پسرهایش، سالار وسهند، مثل سیبی بودند که از وسط با شوهرش نصف کرده باشند. خود مسعود هم تقریباً بیشتر موهایش ریخته بود و دیگر کاملاً شبیه دکترها شده بود. چند تا عکس هم با محمد داشت که معلوم بود توی این چند سال محمد دو سه بار رفته انگلیس.
از عکس های زری جالب تر، عکس های فاطمه خانم بود که با یک پسر و دو دختر دوقلو، کنار قیافه های بسیار شاد محترم خانم و حاج آقا انداخته بودند.
پرسیدم: بچه های فاطمه خانم،الان چند ساله هستن؟
فرزانه گفت: دوقلوها، هورا و هیوا، شش ساله شونه و هومن سه سال.
هنوز اصفهان زندگی می کنند؟!
فرزانه جواب داد: نه الان چهار ساله که رفتن بحرین. هومن همان جا به دنیا آمده.
بقیه عکس های عروسی خود فرزانه و مرتض یبود که مربوط به سه سال پیش بود، ولی محمد توی هیچ کدام از عکس ها نبود. فهمیدم آنموقع ایران نبوده. پس کی آمده؟! یعنی بعد از این چند سال بار اول است که آمده؟اصلاً تازه برگشته؟! کاش یکی درباره او حرف می زد یا از او سوال می کرد.
ازفرزانه پرسیدم: چطوری زری تا حالا نیامده ایران؟!
مرتضی به جای فرزانه توضیح داد: دو سال اول که داشت زبان می خواند و اقامتش درست نشده بود. بعد هم که حامله شدو قرار شد وقتی بچه بزرگ تر شد بیاد. اما تا سالار خواست یک خورده بزرگ تر بشه،دوباره زری خانم حامله شد و مادر رفت اون جا. امسالم که قرار بود به خاطر قلب آقاجون بیاد، بازم قرار شد مادر این ها برن و خلاصه فکر کنم دیگه همون بمونه یکدفعه درس شوهرش که تموم بشه با هم بیان و در حالی که با خنده به محمد اشاره می کرد گفت:
خانواده ما اینجورین دیگه. رفتنشون با خودشونه، برگشتنشون با خدا!
مادر حال مهدی را پرسید.
مرتضی گفت: ای بابا، اون ها وقتی که ایران هم بودن، کسی خبر ازحالشون نداشت.
مادر با تعجب گفت: مگه حالا کجا هستن؟!
شش، هفت ساله رفتن کانادا، پیش فامیل های زنش.
مادر آهی از ته دل کشید و سری تکان داد و گفت: بیچاره محترم خانم.
چقدر توی این سال ها اتفاق های جورواجور افتاده بود. صحبت به پدرم و خانم جون کشید و اظهار تاسف مرتضی که دنباله اش باز محمد با مادر هم صحبت شد و بعد توی چند لحظه ای که سکوت شد، محمد با خنده و خوشرویی از ثریا پرسید:
خوب حالا تو بگو چی شد با جماعت پسر حاجی ها آشتی کردی؟!
هنوز شنیدن صدایش برایم مثل آهنگی زیبا، دوست داشتنی و دلنشین بود. فکر کردم تن صدایش عوض که نشده،هیچ، گرم تر و گیراتر از گذشته ها مرا مجذوب می کند.
ثریا با خنده گفت: آشتی نکردم. یک خوبشون رو سوا کردم، همین.
امیر قهقه زنان گفت: همه ش حرف بود برای رنگ کردن من، تو چرا این قدر ساده ای، می خواست منو گول بزنه که زد ...
امیر ومحمد می گفتند و ثریا جواب می داد و همه می خندیدند. این میان هر بار فرزانه یامرتضی با من حرف می زدند، محمد رویش به سمت مادر یا امیر بود و من که فکر می کردممخصوصاً این رفتار را می کند، داشتم دق می کردم. راحت حرف می زد، شوخی می کرد،گه گاه در پذیرایی به مرتضی و فرزانه کمک می کرد ولی انگار اصلاً مرا نمی دید. درستمثل این که من اصلاً آن جا نبودم و این وجودم را از تحقیر و توهین و زجر پر می کرد. اعترافش سخت بود، ولی حقیقت داشت. در برابر او دوباره همان مهناز هشت سال پیش شده بودم، محتاج نوازش و مهر و نگاه های حمایتگر او، محتاج تکیه کردن به سینه فراخش وحس کردن گرمای آرامش بخش دست هایش.
در مقابل آتشی که وجود مرا می سوزاند، رفتاراو آب یخی بود که اعصابم را مختل می کرد و از خودم و وضعی که داشتم بیزار. ذره ذره تحملم تمام می شد و از این که آمده بودم بی نهایت پشیمان بودم. غمی سنگین به دلم چنگ می زد و احساس تلخی از حقارت و کوچک شدن به من دست می داد، بی اختیار اخم هایم لحظه به لحظه بیش تر درهم فرو می رفت. صدای خنده های آن ها با وجود معذب و قیافهدرهم من که هیچ جوری نمی توانستم معمولی و بی اعتنا نشانش بدهم، ناهمانگی عجیبی داشت. مدام به خودم برای این که آمده بودم، بد و بیراه می گفتم:
خوب شد؟! خیالت راحت شد؟ دیدی چطوری انگار تو یک دیواری، ندیده گرفتت؟! خوب خودتو سنگ روی یخکردی؟! بی چاره، تو مثل یک وصله ناهمرنگ دیگه هیچ وقت توی این جمع رفو نمی شی. اومدی این جا که چی؟ که ازش توجه و اعتنا گدایی کنی؟!
غرق این افکار عذاب آوربودم که یکدفعه مرتضی گفت: راستی مهناز خانم تبریک، شنیدم مهدکودک باز کردین.
فرزانه ادامه داد: واقعاً کار خوبیه، هم شغل خوبیه هم محیط خوبی داره، نه؟
شاید مرتضی هم با دیدن قیافه درهم من خواسته بود مرا از آن حالت در بیاورد وخبر نداشت وضع این جوری خراب تر می شود. چون یکدفعه همه ساکت شدند و حواس ها متوجه ما شد. تمام نیرویم را به کار می بردم که صدایم نلرزد و سنجیده و آرام و درست جواببدهم. سرم را تکان دادم و گفتم:
خوب، اگه آدم بچه ها را دوست داشته باشه، بله کار خوبیه، منتها کار من اون جا بیش تر کارهای دفتریه. مریم بیش تر از من با بچه هاسر و کار داره.
محمد به جای من از مادر پرسید: همون مریم مهدوی، مادر جون؟!
وای خدا، انگار خانه را توی سرم کوبیدند، جلوی چشم های همه، چرا از مادر پرسید؟چرا از من نمی پرسید؟! می داند که حواس همه به ماست، می خواهد همه بفهمند اوست که دلش نمی خواهد با من همکلام شود. از حرص و غصه و لجبازی داشتم خفه می شدم. با خودگفتم شاید پشیمان شده که هشت سال پیش هم نگذاشته دیگران بفهمند او بوده که مرانخواسته و حالا می خواهد تلافی کند. زجری که به خودم داد و پیش خودم در تنهایی کشیدم کم بوده که حالا می خواهد تمام و کمال خردم کند؟! حرص همراه هجوم فکرهای مختلف داشت اعصابم را از کنترل خارج می کرد. بعد از این همه سال زجر، این همه سا ل انتظار تلخ، حالا حقم این بود؟ بدبخت! خوب شد؟ دوباره خوب لگد مالت کرد؟ خیالت راحت شد؟ برای چی اومدی؟ این جا چه کار داری؟ این همه زجر را برای چی می کشی؟! ...
خودم هم نفهمیدم چه شد. وقتی به خود آمدم که سراپا ایستاده بودم و می گفتم:
با اجازه فرزانه جون، آقا مرتضی، من چند تا کار عقب افتاده دارم باید برم.
یکدفعه سکوت شد. فرزانه و مرتضی با تحیر گفتند: چی؟ الان؟ ناهار نخورده؟
مادر و امیر هم با ناراحتی گفتند: کجا؟
در جواب مرتضی و زنش گفتم:
بهخدا مامان می دونن، صبح هم اگه به شما قول نداده بودم نمی اومدم، وظیفه ام بود بیام ببینمتون که موفق شدم.
بعد با نگاهی که به مادر و امیر کردم به آن ها فهماندم که دوباره آن روی سگی ام بالا آمده تا دیگر اصرار نکنند.
امیر با ناراحتی گفت: خیلی خوب، صبر کن می رسونمت.
نه امیر جان، خودم می تونم برم.
نه صبر کن، سرظهره.
مگه روزهای دیگه کسی منو می رسونه سرکار؟ خودم می رم.
بعد رو به همه یک خداحافظی دسته جمعی کردم و برگشتم بروم که ناگهان شنیدم:
امیر، تو باش. من می رم.
غیر ممکن بود. محمد بود. نفسم بند آمد. حتی جرئت نکردم رویم رابرگردانم. سکوت ناگهانی همه، وضع را وخیم تر کرد
محمد به مادر گفت: مادر جون،با اجازه، من مهناز خانم رو می رسونم. می رم خونه. قراره یک کتاب برای امیر بیارم. برمی دارم و می آم.
طفلک مادرم نمی دانست چه بگوید، و امیر بدتر از مادر. من درحالی که سعی می کردم سحر را که سفت به گردنم چسبیده بود و گریه می کرد به امیر بدهم با حرصی که تلاش می کردم مخفی کنم،
گفتم: خیلی ممنون خودم می رم.
محمد خیلیجدی گفت: گفتم که کار دارم.
لجم گرفت. انگار من آدم نبودم یا در مورد کنیزش حرف می زد. سحر را به امیر دادم و همان طور که دوباره خداحافظی می کردم بدون این که نگاهش کنم گفتم:
شما به کارتون برسین، من خودم می رم. خداحافظ.

خانه بیرون آمدم. چه اوضاعی شده بود،همه در سکوت حواسشان به ما بود.
اما محمد صبر نکرد، گفت: با اجازه، فعلاًخداحافظ.
در را بست و به سرعت دنبال من که داشتم به قدم هایی که به دویدن بیشتر شباهت داشت می رفتم، دوید.
صبر کن، کارت دارم.
جواب ندادم. دوباره آن رعشه لعنتی برگشته بود. با خود می گفتم خدا کند نیاید. خدایا اگر دوباره حالم به هم بخورد؟! چه کار داشت؟! به اندازه کافی خردم کرده بود دیگر چی می خواست؟!
توی کوچه، در حالی که یکی دو قدم بیش تر با هم فاصله نداشتیم، با لحنی محکم که برای من گزنده و تلخ بود، گفت: گفتم صبر کن باهات کار دارم.
ایستادم، ولی برنگشتم. نمی توانستم با او روبرو شوم. دست هایم را مشت کرده بودم بلکه لرزه تنم کم تر شود. همانطور که کنارم می ایستاد، بدون این که نگاهم کند، گفت: ماشین من اون جاست.
گفتمکه خودم می تونم برم.
منم گفتم که باهات کار دارم.
چرا این طور حرف می زد؟چرا چنین با تحکم و سرد دستور می داد و رفتار می کرد؟!
با حرص گفتم: ولی من باشما کاری ندارم.
از کنارش که در ماشین را باز کرده بود، گذشتم.
آستین لباسم را گرفت، نه با ملایمت، با عصبانیت مرا به طرف عقب کشید: گفتم باهات کار دارم، سوارشو، می تونی بفهمی یا نه؟!
باور نمی کردم، اهانت از این بیش تر؟ این همان محمدآرام بود؟ اصلاً چه حقی داشت با من این طور رفتار کند؟ من را به هیچ می گرفت، آخربه چه حقی؟! خواستم چیزی بگویم، ولی تقریباً به زور مرا سوار ماشین کرد و در رابست.
دوباره احساس آن روزی که توی گوشم زده بود، پیدا کردم. احساس خفیف شدن،احساس خواری و شکستگی و هیچ شدن. آن موقع مستحق این رفتار بودم، ولی حالا چه؟!
بغض گلویم را گرفت، بغضی که ثمره هشت سال رنج و عذاب شبانه روزی بود. بغضی که هشت سال قورت داده بودم و حالا با این رفتارش باعث می شد که خفه ام کند. صدایم به فریاد بلند شد و خودم هم نفهمیدم چه شد که عقده هشت ساله ام را با کینه و غیظ ونفرت بیرون ریختم.
چی کار داری؟ از جون من دیگه چی می خوای؟ بعد از این چند سال اومدی که دوباره منو خرد و له کنی و بری؟ که به دیگران چی رو بفهمونی؟ خیال می کنی نمی دونم برای چی دوباره خواستی با امیر این ها رابطه برقرار کنی؟!
هاج و واج مانده بود و با چشم هایی که از غضب به سرخی می زد، گفت: من از جون تو چی می خوام؟من تو رو خرد کردم؟! تو رو خدا بس کن، نگذار فکر کنم هنوز عقلت نمی رسه.
بعد بازهرخندی تلخ اضافه کرد: در تعجبم برای فراموش کردن اون تجربه تلخ چطور تا حالاازدواج نکردین؟! اگه ....
نتوانستم طاقت بیاورم، حرفش را بریدم. احساس کردم مسخره ام می کند. مخصوصاً با حرف آخرش کاملاً از کوره در رفتم. با همه توانم فریادزدم. فریاد زدم تا اشک هایم را کنار بزنم.
داری اعتراف می کنی که فکر می کردی عقلم نمی رسه آره؟! اشتباه می کنی. هم اون موقع عقلم می رسید، هم حالا. خیلی خوب هم عقلم می رسه، این قدر که از همه مردها نفرت داشته باشم. این قدر که بفهمم مردها فقطاسمی از مرد دارن، یک مشت نامردن که فقط، فقط حرف می زنن، دروغ می گن، بهت قول میدن و بعد زیر قولشون می زنن. این قدر عقلم می رسه که از تو، از گذشته ام و از هرچی مرده متنفر باشم.
در ماشین را باز کردم و پیاده شدم و سوار اولین ماشینی که میگذشت شدم، در حالی که او مبهوت، سرجایش خشکش زده بود و به من خیره مانده بود. اشکهایم سرازیر شده بود که از راننده که با تعجب از توی آینه نگاهم می کرد، خجالت میکشیدم. خدایا، چه کار کرده بودم؟ برای این که مرا پس نزده باشد، برای این که دوبارهتحقیر نشوم، برای این که می ترسیدم دوباره خفیفم کند، تمام خشمم را از بی اعتنایی اش و تمام رنجی که این چند سال کشیده بودم، توی صورتش کوبیده بودم و درد می کشیدم. خیلی سخت است که آدم با دست خود قلبش را به لجن بکشد و دور بیندازد، فقط برای اینکه بر دیگری پیشی بگیرد. من از سر ترس، تمام دردم را به صورت نفرت بیرون ریخته بودمو حالا پشیمان بودم. چرا؟ نمی دانستم. با خود می گفتم « مگه ندیدی چطوری ندیده ت میگرفت ؟! مگه توهین رو توی حرف زدن و رفتارش ندیدی؟!» پس چرا از این که به او نیشزده بودم به جای احساس آرامش، رنج می بردم و درد می کشیدم؟ « آخه احمق، چرا لااقلصبر نکردی ببینی چی کار داره؟! تو که هشت سال صبر کرده بودی ده دقیقه هم رویش. نمیمردی که ... »
وقت هایی هست که دنیا با همه بزرگی برای آدم مثل قبری تاریک وتنگ می شود و همه هوای دنیا، جلوی خفگی آدم را نمی گیرد. آن روز برای من از آن وقت ها بود. خدایا، اصلاً چه لزومی داشت دوباره من و او با هم روبرو شویم؟ چه حکمتی چه مصلحتی توی این برخورد دوباره بود، غیر از شکنجه روح فرسوده من؟! پس این سرطانی که مثل خوره، جان من را می خورد کی می خواهی تمام کنی؟!
بی قرار و ناآرام به خانه رسیدم، در حالی که هنوز اشک هایم مثل باران جاری بود. بعد از سال ها دوباره چشمه اشکم روان شده بود. خدایا چه کنم؟! صدای اذان بلند شد و مرا بی اختیار به سمت پنجره کشاند. نمی دانم در وجودم چه ارتباطی بین اذان و آسمان هست که وقتی اذان را می شنوم دوست دارم آسمان را هم ببینم. صدای اذان توی آن ظهر خلوت جمعه و سکوت محیط و نگاه به آسمان آبی و فراخ، قلبم را بی طاقت تر از آن که بود کرد. هق هق کنان و از ته دل زار زدم و آن قدر اشک ریختم که احساس کردم آرام آرام آخرین قوای بدنم هم تحلیل میرود. با حال زار رفتم سراغ قرص های معده ام و بعد از سر ضعف دراز کشیدم و نفهمیدم کی با چشمانی خیس از اشک خوابم برد.
گاهی آدم حاضر است هر چه دارد بدهد تا فقط چند ساعت بی خبر و رها از قید چیزهایی که آزارش می دهد، در سکوتی محض آرامش بگیرد. همان موقع هاست که خواب به داد آدم می رسد، و اگر مثل علاج کامل نباشد، لااقل مثل مسکنی قوی دردها را در زمان حال از آدم دور می کند. آن روز خواب برای من با همه آشفتگی اش این طور بود. فراموشی و فرار از زمان حال.
با صدای آرام مادر و ثریاهوشیار شدم، ولی چشم هایم را باز نکردم، ثریا داشت می گفت:
دیدین بیخودی حرص وجوش خوردین. من که گفتم حتماً یا خوابیده یا رفته پیش مریم.
چه می دونم مادر،وقتی دیدم جواب تلفن رو نمی ده، دلم هزار راه رفت.
صدای بلند امیر آمد: ثریاکجایی؟ پس چرا نمی آی؟
مادر آرام گفت: مادر یواش، خوابیده.
امیر با لحنی گزنده و پر از حرص گفت:
ا ، پرنسس خواب تشریف دارن؟!
و در جواب مادر و ثریاکه می گفتند « یواش تر » با صدایی بلند تر از قبل ادامه داد:
مامان، به خدا دیگه من از دست رفتار شما، بیش تر از خود اون دارم ذله می شم. آخه مادر من، چراقبول نمی کنین که این دیگه یک دختر بچه هفت هشت ساله نیست؟! به خدا من امروز جلوی این ها آب شدم. باز دارین اشتباه چند سال پیش رو ادامه می دین ها. بالاخره کی بایدبفهمه مردم نوکر باباش نیستن؟! کی یاد می گیره چه جوری رفتار کنه؟!
ثریا برای این که غائله را ختم کند، گفت: سحر کو؟ بریم دیر شد.
پایین پیش محمده.
محمد؟! پس محمد همراهشان آمده بود؟ الان آن پایین دم در است؟! چقدر دلم میخواست بلند شوم و از پنجره پایین را ببینم، ولی می ترسیدم از صدای تخت بفهمند که بیدارم.
دوباره با حرف های امیر که نمی دانم حس می کرد من بیدارم، یا با صدای بلند می گفت که بیدار شوم، حواسم متوجه حرف های او شد.
مادر جون، هی نگین بامردم خوب رفتار می کنه، به خدا اگه ناصر و مریم نبودن، این با این خلق و خویش نمیتونست اون مهد رو هم بچرخونه. من بچه که نیستم، اسمش اینه، ایشون مدیر اون جان ولی اصل قضیه گردن ناصر و مریم است. خوب آخه تا کی این هر کاری دلش می خواد بکنه ودیگران جورش را بکشند؟! بالاخره باید درست زندگی کردن رو یاد بگیره یا نه؟!
یک لحظه فکر کردم، همچو بیراه هم نمی گوید. واقعاً اگر ناصر و راهنمایی ها و تلاشش نبود و پشتکار و زحمت های مریم، من اصلاً از عهده برنمی آمدم. ولی من کی فکر کردم همه نوکر بابامند؟! چرا امیر این طور در موردم قضاوت می کرد؟!
ثریا گفت:
امیر جان، الان چه وقته این حرف هاس؟ از اون گذشته این ها که مربوط به مادر نمیشه. تو بعد با خود مهناز حرف بزن.
امیر کلافه گفت:
پس کی وقت این حرف هاس؟! به مامان می گم چون مقصرن. شما یک امروز خودتون رو جای من بگذارین ...
ثریاگفت:
ا ، امیر چرا حرف غیر منطقی می زنی؟ خوب مادر هم اون جا بود. مادر هم ناراحت شد. از آن گذشته، تو چرا خودتو جای اون نمی گذاری. تو چه می دونی توی سر اون چی گذشته؟ تازه حالا هم طوری نشده، خواهش می کنم ...
امیر حرفش را قطع کرد. امادوباره ثریا با لحنی که هم رنگ خواهش داشت هم بازدارنده بود، گفت:
امیر خواهش کردم. زود باش بریم، دیر شد.
امیر عصبی گفت:
خوبه دیگه، مامان کم بود تو هم اضافه شدی.
بعد در را به هم زد و رفت. ثریا به مادر اصرار کرد که همراهشان برود.
ولی مادر گفت:
مادر جون، من دیروز آمدم. از قول من هم سلام برسون. ایشاالله فردا با مهناز می آم. چند روزه می خواد بیاد بیمارستان نمی شه، برین به سلامت.
پس محمد داشت با آن ها می رفت بیمارستان. چقدر دلم می خواست بدانم الان در چه حالی است؟ چه فکری می کند؟ از هجوم دوباره فکر چشم هایم باز شده بود و سرمداشت به دوران می افتاد. با خود می گفتم « شاید هم امیر راست می گه، چرا اخلاق من این جوریه؟ چرا هر کاری به مغزم خطور می کنه، بدون فکر، انجام می دم؟ خوب راست میگه، تا کی می شه خراب کاری های من را مامان ماست مالی کنه یا دوست هایم تحمل کنند؟! ولی من لوس نیستم! نه، فقط احمقم، دیوونه ام، ولی لوس نیستم. مثل همین امروز، اگه احمق نبودم، خوب یکخورده دندان سر جیگر می گذاشتم، نمی مردم که، حالا خبر مرگم اومدم بیرون، بازم اگه عقلم کم نبود، خوب می تونستم خفه خون بگیرم، ببینم چی میخواد بگه. نه این که اون حرف ها رو که اصلاً معلوم نبود از کجا آورده بودم مثل وروره جادو بگم ... اما خوب، اگه صبر می کردم و مثلاً اون می گفت: « من فقط میخواستم بگم به خاطر دوستی با امیر مجبوریم ارتباط داشته باشیم » یا یک همچین چیزی ویک جوری بهم می فهموند که مجبوره من رو ببینه و فکری توی سرش نیست، اون وقت چی؟! بدبخت، اون طوری که بدتر بود! آره، اون جوری دوباره اون تو رو پس زده بود و دیگه هرحرفی می زدی بی فایده بود. نه، این طوری بهتر شد. اون اگه خیال دیگه ای توی ذهنش بود که رفتارش اون جوری خشک نبود یا لحن حرف زدنش ... » بعد یا حرف زدن و رفتارشافتادم.
چه کسی باورش می شد این همان محمد است؟! آن موقع که زنش بودم هم اینطور نبود؟! حالا بعد از هشت سال چطور به خودش اجازه داد ...
در اتاق باز شد ومادر چشم های بازم رو دید. دیگر نمی شد خود را به خواب بزنم. دیگر نمی شد خود را به خواب بزنم. پس سلام کردم و مادر با دلخوری جوابم را داد و گفت:
ساعت چهار ونیمه، پاشو یک چیزی بخور.
فکر کردم جای امیر خالی که دوباره جوش بیاورد. پاشدم. خسته و کوفته بودم. انگار تمام رگ و پی های بدنم درد می کرد و اوقاتم آن قدرتلخ و اخم هایم توی هم بود که مادر چیزی نگفت. اما چه فایده؟ توی سر من انگار هزارتا آدم با هم حرف می زدند، نظر می دادند، محکوم می کردند و تبرئه می کردند ... غوغایی که در درونم بود غیر قابل تحمل بود.
دو سه روز بعدی مثل مرغ سر کنده جان می کندم و پرپر می زدم، اما بی حاصل. یاد حرف خانم جون افتادم که می گفت « چیزی زوری از خدا نباید خواست » خدایا، نکند چون من به زور از تو خواستم برش گردانی،حالا داری چنین مجازاتم می کنی؟!
آن قدر توی سرم غوغا و جنجال بود که دیوانه اممی کرد و از آن جا که با هیچ کس نمی توانستم حرف بزنم، انگار دردم چندین برابر شدهبود. بعضی دردها هست که آدم حتی به صمیمی ترین کسانش نمی تواند بگوید. من حتی به مریم هم رویم نمی شد اعتراف کنم که هنوز عاشقانه محمد را دوست دارم و از طرفی تازه می فهمیدم که همان چند سال پیش هم اگر نرفته بود، شاید طاقت از دست می دادم و برای برگرداندنش دست به هر کاری می زدم.
بعد از آن نه سرکار حواسم جمع می شد نه توی خانه قرار و آرام داشتم، نه شب ها خواب. شب ها تا صبح درد معده و افکار پریشان ودرهم و برهم جانم را به لب می رساند و روزها خسته و کلافه بودم، نه حوصله کار داشتم نه این که کلمه ای با کسی حرف بزنم، درست مثل برج زهرمار، مدام یک دستم روی معده امبود و یکی به سرم و به این ترتیب دو روز گذشت.

برچسب ها رمان دالان بهشت ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 13
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 244
  • آی پی دیروز : 882
  • بازدید امروز : 1,445
  • باردید دیروز : 3,933
  • گوگل امروز : 212
  • گوگل دیروز : 812
  • بازدید هفته : 9,073
  • بازدید ماه : 13,883
  • بازدید سال : 13,883
  • بازدید کلی : 13,883