close
تبلیغات در اینترنت
رمان بوی نا قسمت چهارم
loading...

رمان فا

عمه جون آخه چی شده باز؟ -والا قرار بود باباي مهرداد یه اپارتمان بده به مهرداد!نمی دونم چرا نداد؟باباي توام لج کرد و اونم جایی رو براتون نگرفت!هر چه من بهشون گفتم هیچکدوم گوش نکردن! -مامانم چی؟زن عمو چی؟ -اونام هر کاري کردن فایده نداشت!افتاده سر قوز! -حالا تکلیف ما چیه؟! -من می گم همینجا…

رمان بوی نا قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 661 چهارشنبه 02 بهمن 1392 : 14:0 نظرات ()

عمه جون آخه چی شده باز؟

-والا قرار بود باباي مهرداد یه اپارتمان بده به مهرداد!نمی دونم چرا نداد؟باباي توام لج کرد و اونم جایی رو براتون نگرفت!هر چه من بهشون گفتم هیچکدوم گوش نکردن!

-مامانم چی؟زن عمو چی؟

-اونام هر کاري کردن فایده نداشت!افتاده سر قوز!

-حالا تکلیف ما چیه؟!

-من می گم همینجا بمونین!........................................

 

-نه عمه جون!بابام اگه به حرفش گوش نکنم خیلی ناراحت می شه!

» بعد رو کرد به مهرداد و گفت «

-بریم خونه ي ما!

-خونه ي شما؟

-آره دیگه!

-می دونی اگه من بیام اونجا،بابام باهام چیکار می کنه؟!

-می ترسی ازش؟

-موضوع ترس نیست!احترامه!پدرمه!

-پس تو برو اونجا!منم می رم خونه مون!

مهرداد هیچی نگفت که عمه خانم اومد وسط و گفت: «

-بچه ها!اگه قرار باشه شماهام بیفتین به جون همدیگه که دیگه هیچی!

-آخه چرا عمو جون زده زیر حرفش؟

من نمی دونم اما درهر صورت شماها باید با همدیگه متحد بشین!شماها باید در واقع بی طرف باشین!احترام هر دو رو نگه دارین!مطمئن باشین همه چی درست می شه!

-الان رو چیکار کنیم عمه جون؟

- تو برو خونه ي بابات!مهردادم می ره خونه شون تا ببینیم خدا چی می خواد!

نگین و مهردادم مجبوري بلند شدن و عمه خانم زنگ زد به آژانس و یه خرده بعد یه ماشین اومد و اونام «

چمدوناشون رو ورداشتن و از عمه خانم و ثریا خداحافظی کردن و رفتن سوار ماشین شدن و حرکت کردن طرف خونه ي حاج حسن!تو راهم با همدیگه حرف نزدن!فقط جلوي خونه ي حاج حسن که رسیدن،هر دو پیاده شدن و مهرداد گفت

-غصه نخور.همه چی درست میشه!

» نگین یه نگاهی تو چشماي مهرداد کرد و با بغض گفت «

-تو از این جریان خبر نداشتی؟

-من کجا بودم که خبر داشته باشم؟همه ش با تو بودم دیگه!حالا خودتو ناراحت نکن!اینم مثل بقیه ي چیزا درست میشه!مطمئن باش!

دو تا قطره اشک از گوشه ي چشم نگین چکید که دل مهرداد رو خیلی سوزوند و روش رو کرد اون طرف و «

چمدوناي نگین رو ورداشت و گذاشت جلوي در و سوار ماشین شد و حرکت کرد!نگین م همونجا ایستاد تا ماشین رد شد و رفت و بعدش زنگ خونه شون رو زد و در باز شد و رفت تو.ابرام آقا دویید بیرون و چمدونا رو ورداشت و برد تو.جلو پله ها سارا خانم منتظر نگین بود و تا دیدش،رفت جلو و بغلش کرد و نذاشت حرف بزنه و گفت

-غصه نخور!غصه نخور!درست میشه به امید خدا!

» بعد دوتایی رفتن تو خونه که حاج حسن اومد جلو و تا نگین سلام کرد و گفت «

-مهرداد کو؟!

-خان عمو بعد از شما تلفن کرد و خواست ما بریم اونجا!من به مهرداد گفتم بیاد اینجا اما گفت نمی تونه!گفت خان عمو خیلی از دستش ناراحت می شه!از شمام عذر خواهی کرد!

» حاج حسن یه فکري کرد و گفت «

-خب اونم بالاخره باباشه!حالا بیا تو تا ببینم چی می شه!

» سه تایی رفتن تو سالن و نشستن که نگین گفت «

-بابا جون مگه قرار نبود که عمو جون یه آپارتمان براي ما بگیرن؟

» حاج حسن یه فکري کرد و گفت «

-چرا بابا جون!قرار بود یه آپارتمانش رو که توش مستاجره خالی کنه اما مستاجره قبول نکرد زودتر بلند بشه!چیزي م نمونده که قراردادشون تموم بشه!به امید خدا فوقش تا یه ماه دیگه خالی می کنن و شماهام می رین سر خونه زندگی تون!غصه نخور،درست می شه!حالا فعلا پاشو برو بگیر بخواب تا صبح خدا بزرگه!

نگین که اینو شنید،کمی خیالش راحت شد و بلند شد و رفت بالا تو اتاقش.از اون ور وقتی مهرداد رسید خونه و رفت تو و سلام کرد که تند حاج عباس گفت

-پس زن ت کو پسر؟!

-زن م؟ا...!همینجا بود که!

-پس کو؟!

-بخدا همین یه خرده پیش با من بود!

-یعنی چی؟!

-آهان!سر راه گذاشتمش خونه ي عمو اینا!

-زن ت رو ول کردي رفت؟!

-ول ش نکردم بابا جون!فعلا رفته خونه ي عمو!

-چه معنی داره؟زن باید خونه ي شوهرش باشه!

-آخه شوهرش قرار بود یه آپارتمان براش بگیره!یعنی باباي شوهرش قرار بود براشون بگیره!

-خب می گیره!حالا یه ماه این ور اون ور!

» مهرداد برگشت طرف لیلا خانم که ساکت ایستاده بود و حاج عباس رو نگاه می کرد و گفت «

-مامان چی شده باز؟!

» لیلا خانم رفت رو یه مبل نشست و هیچی نگفت که حاج عباس یه چپ چپ به مهرداد نگاه کرد و گفت «

-اگه تو مرد بودي نمیداشتی زن ت بره ي خونه ي باباش!

-چیکار باید می کردم بابا جون؟به زور می اوردمش؟اون وقت دیگه می تونستم تو صورت عمو نگاه کنم؟

-نه به زور!با زبون خوش!

-یعنی گولش می زدم؟!

-آره دیگه!

-عمو بهش گفته بود بریم اونجا!اونم از شما عذرخواهی کرد و گفت نمی تونه رو حرف باباش حرف بزنه!منم به خاطر شما زنم رو ول کردم و اومدم اینجا!

-آفرین!خوب کاري کردي بابا جون!لب بود که دندون اومد!اول از همه پدر و مادر،بعد کساي دیگه!زن زیاده!پدر و مادر براي هر کسی فقط یکی هس!وگرنه آدم می تونه بره ده تا زن م بگیره!

-یعنی می گین نگین رو ول کنم برم یکی دیگه رو بگیرم؟!

-نه!نگفتم که نگین رو ول کن!

-آهان!نگین رو داشته باشم و برم یکی دیگه م بگیرم؟!

-باز جفنگ گفتی؟!

-آخه خودتون الان گفتین!

-من به طورمثال گفتم!یعنی سربسته بهت گفتم!

-یعنی یواشکی،طوري که نگین نفهمه برم زن بگیرم؟

-لا اله الا الله!

-بابا جون والا من نمی دونم الان چیکار باید بکنم!

-تو باید زن ت رو بیاري اینجا!

-باباش نمی ذاره!نگین م دختري نیست که توروي باباش واسته!

-آفرین!آفرین!اینو بهش می گن دختر خوب!

-پس من چی بابا جون؟!

-به توام می گن یه پسر خوب!

-اون وقت تکلیف مون چی می شه؟!اون خونه ي باباش،منم خونه ي بابام؟پس این همه پول واسه عروسی خرج کردیم که چی؟حالا هر چقدرم که دختر و پسر خوبی باشیم! هان!؟

» حاج عباس موند چی بگه!براي همین م گفت «

-خانم یه چایی به ما میدي ؟!چه اشتباهی کردیم این پري رو شوهر دادیم ا!

«لیلا خانم بلند شد و رفت چایی بیاره که مهرداد گفت«

-خب کاري نداره که!پري رو هم برگردونین!

-دیگه شوهر کرده نمی شه برش گردوند!

-خب هفته اي یه روز شوهرش بدین!یعنی هفته یا یه روز بهش مرخصی بدین بره پیش شوهرش!

-باز چرت بگو!مگه می شه زن رو از شوهرش جدا کرد؟!

-چطور منو میشه از زنم جدا کنین پري رو نمیشه از اون ابرام اقا گردن کلفت جدا کنین؟!

-اون فرق داره!تازه پري روزا می اد اینجا تا سر شب و بعدش میره!

-پس براي چی برام زن گرفتین؟

-مردي که زن نداشته باشه هر قدم که ور میداره فرشته ها لعنتش می کنن پسر!

-الان دیگه لعنتم نمی کنن؟

-الان دیگه نه!الن تو زن داري!

-کو زنم ؟!عین این چک هاي بی محل که می دن دست مردم و میذارن شون سر کار یه قباله بدین دست منو و دلمو خوش کردین که زن دارم!

-حالا فکر کن 4 روز دیرتر زن گرفتی!

-من زنمو می خوام!این حرفام حالیم نمی شه!

-تو که دیروز اصلا نمی خواسنتی زن بگیري!حالا چی شده هی زنم زنم میکنی؟!

-من مرد متعهدي م بابا جون!غیرتم قبول نمی کنه که زنم تنها باشه!

-زنت تنها نیس!

-شما از کجا میدونین؟!

-من می دونم!

-پس خاك بر سر من کنن که زنم الان با یکی دیگه ي!

-استغفرالله!لااله الاالله!پسر زبونت رو گاز بگیر!

-بابا شما الان گفتین!

-منظورم اینه که پدر و مادرش باهاشن!

-خب منم دارم همینو میگم دیگه!زن من که نباید الان پیش پدر و مادرش باشه!اونم دو هفته بعد از عروسیش!

-حالا تو یه خرده دندون رو جیگر بدار تا ببینم چی میشه!

-من نم تونم بابا جون !من زنمو می خوام!همین الان!

-لا اله الا الله!

«تو همین موقع لیلا خانم با یه سینی چایی اومد تو و گفت«

-خب راست می گه پسره!

-اگه یه خرده عرضه داشت الان زنش پیشش بود!

«مهردادم تند گفت«

-الان می رم در خونه ي عمو اینا و هر جور که هس زنم رو ور میدارم و می ارم!

«اینو گفت و از جاش بلند شد که حاج عباس هول شد و گفت«

-اوووي...!کجا؟!

-می رم عرضه بخرج بدم دیگه!

-اینطوري که نمی شه!باید با زبون خوش بیاریش!

-چه جوري اقا جون؟

-یه زنگ بهش بزن و بگو بلند شه بیاد اینجا.بهش بگو تا چند روز دیگه یه جایی رو براش می گیري.وقتی اومد دیگه تمومه!

-یعنی گولش بزنم؟!

-اره دیگه!

-اقا جون شمام مامان رو گول می زدین؟

«لیلا خانم چپ چپ به حاج عباس نگاه کرد که حاج عباس دوباره هول شد و گفت«

-من که نه!

-پس چرا من زنم رو گول بزنم؟!

-اینکه گول زدن نیس!

-پس چیه اقا جون؟

-دروغ مصلحت امیزه!

-یعنی بعد که اومد اینجا زندانیش می کنین و نمیذاریم دیگه برگرده خونه شون؟!

-نه بابا جون!

-پس چی؟

-تو چقدر ازم حرف می گیري؟!خسته م کردي!

-دارم ازتون چیز یاد می گیرم!

«لیلا خانم یه پوزخند زد که حاج عباس بازم هول شد و گفت«

-گربه رو باید دم حجله کشت پسر جون!کی می خواي چیز یاد یگیري؟!اصلا نمی خواد هیچ کاري بکنی! 4 روز که ولش کردي خودش بلند می شه می اد!چطوره؟

-عالی اقاجون!

-افرین پسر خوب!من خیر و صلاحت رو می خوام!یخ کرد این چایی مون!

«مهرداد همونجور نشست و دیگه هیچی نگفت!حاج عباس چایی ش رو خورد و رو کاناپه یه لم داد و تلویزیون رو روشن کرد.مهرداد و لیلا خانمم همونجور ساکت نشستن.یه خرده بعد موبایل مهرداد زنگ زد.مهردادم دست بهش نزد و قطع کرد.دوباره زنگ زد.بازم مهرداد جواب نداد و قطع شد و دوباره زنگ زد که این دفعه حاج عباس گفت«

-د جواب بده اون وامونده رو دیگه!

-شما گفتین ولش کنم!

-کی رو؟!

-زنمو دیگه!این نگینه داره زنگ می زنه!

-خب جوابشو بده!

-مگه شما نگفتین ولش کنم!

-پسر من که نمی تونم همه چی و یادت بدم!خودتم باید از خودت جربزه نشون بدي!

-مثلا چی کار کنم؟!الان جواب بدم می پرسه پس اپارتمانی که بابات قولش رو داده بود چی شد؟!بگم چی بهش؟!زیر

دست بناس؟!

-یه چیز بهش بگو دیگه!

-چشم اقا جون!

«مهرداد موبایل رو جواب داد که نگین با صداي خیلی خیلی ناراحت گفت«

-مهرداد؟!

-بعله.سلام!

-سلام کجا بودي؟

-بالا درخت!

-چی؟!

-چی چی ؟!

-میگم کجا بودي؟!

-رفته بودم بالا درخت دستم بند بود نمی تونستم موبایل رو جواب بدم!

«لیلا خانم زد زیر خنده که نگین گفت«

-بالا درخت چیکار می کردي؟!

-همینجوري!یه مرتبه هوس کردم یه سر بالاي درختمون بزنم!

-چی؟!

-زن که نباید اینقدر از شوهرش بازخواست کنه!حتما بالا درخت یه کاري داشتم دیگه!

«نگین ساکت شد وهیچی نگفت!لایلا خانم داشت می خندید و حاج عباس م همینجوري مات شده بود به مهرداد که نگین اروم گفت«

-عمو در مورد خونه حرفی نزدنم؟!

-چرا !والا فعلا به تیکه زمین دیدن وسط بزرگراه مدرس!دارن این در اون در می زنن که یکی رو پیدا کنن براشون یه پارتی بازي کنه که اتوبان رو بندازه اون ور و بابام بتونه جواز ساخت خونه رو بگیره!بهش گفتن اگه سی سال صبر کنی شاید بشه یه کاري کرد!

-چی؟!

-همینکه گفتم!

-مهرداد!

-بعله خانم؟!

-حالت خوبه؟!

-به مرحمت شما!یه دقیقه گوشی لطفا

«بعد دستش رو گذاشت رو گوشی و به حاج عباس گفت«

-خوبه بابا جون!؟گذاشتمش سر کار!

«بعد دوباره گوشی رو گذاشت در گوشش و گفت«

-نگین خانم؟!

-هان؟!

-یه زمین دیگه م یه جا بالاي کوه دیدیم!جاش عالیه!خوش اب و هوا!با دید عالی!فقط اشکالش اینه که 10 سال پیش رانش کرده!گفتن اگه تا 10 سال دیگه رانش نکرد جواز ساخت می دن!باید یه خرده صبر کنیمک!

-نگین یه خرده گوش کرد و بعد گفت:

جلو عمو اینا داري صحبت می کنی؟

بعله! البته!

مخصوصا اینا رو میگی؟

بعله !یعله ! صبر چیز خوبیه! صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمیند حالا فعلا شما برو بعدا باهات تماس میگیرم!شاید یه هفته دیگه ! فعلا خداحافظ!

» اینو گفت و مبایل رو قطع کرد و به حاج عباس که فقط چپ چپ نگاهش می کرد گفت «

خوب بود باباجون ! بیچاره زنم پاي تلفن سنگ کوپ کرد وقتی فهمید باید سی سال دیگه صبر کنه! خوب گذاشتمش سر کار!

» لیلا خانم که عصبانی بود گفت «

اخه مرد این کارا یعنی چی؟!تو اگه با برادرت اختلاف داري به اینا چه ربطی داره!

من چی کار به کار اینا دارم؟!

چرا یه اپارتمان براشون نمی گیري برن سر خونه و زندگی شون؟!

اپارتمان براي چی؟!تو این خونه به این بزرگی ده تا اتاق خالی افتاده! بیان برن هر چند تاش رو که می خوان بردارن و توش زندگی کنن!

تو نمی دونی که برادرت نمی ذاره که دخترش بیاد انجا!!

نمیذاره که نمیذاره ! منم پ.ل وتسه اپارتمان نمی دم!

پس بابا جون من چی کار کنم؟!

اگه پول داري برو یه جا رو براي زنت بگیر ! اگرم قراره من پول بدم من فعلا میگم باید یه چند وقتی بیاین اینجا زندگی کنین!و السلام ! دیگه حرفی نباشه!

مهرداد یه نگاهی به حاج عباس کرد و اروم از جاش بلند شد و زیر لب یه شب بخیري گفت و رفت بالا و به نگین تلفن زد

الو نگین!

سلام چی شده؟!

هیچی ! بابام لج کرده و می گه باید براي یه مدت تو بیاي اینجا زندگی کنی!

اونجا ؟! چرا؟

چه می دونم!

حالا چیکار کنیم؟!

گفت اگه من پول دارم برم یه جایی رو براي زنم بگیرم و توش زندگی کنیم!

خب؟!

همین دیگه!

» نگین ساکت شد که مهرداد گفت «

تو می خواي چی کار کنی نگین؟

چی رو ؟!

زندگی مونو دیگه!

نمی دونم!

من اگه یه جایی رو بگیرم میاي اونجا زندگی کنی؟

خوب بابا مو چیکارش کنم؟

حوب اونم وردار بیار بیچاره رو!

چی ؟!

اخه این حرفا چیه می زنی؟!یعنی چی که بابا مو چیکار کنم؟

اخه بابام گفته عمو یه اپارتمان داره که توش مستاجره و قراره یه مدت دیگه خالی ش کنه!

همه ش چاخانه!بابا ده تا اپارتمان خالی داره! اگه می خواست می تونست یکیش رو بده به ما ! لج کرده و می خواد تو بیاي اینجا که مثلا عمو رو اذیت کنه!

خب بشین باهاش صحبت کن که این کارا رو نکنه!

باهاش حرف زدم.می گه زن باید خونه شوهرش باشه!

توام نظرت همینه؟

من جایی که تو راضی باشی خونه مه ! البته غیر از خونه عمو جون !چون می دونی که نمی تونم بیام اونجا زندگی کنم!

پس چیکار کنیم؟!

بشین فکراتو بکن !اینا دارن تلافی گذشته رو سر هم در میارن !این وصط ما داریم چوبش رو می خوریم!

اگه بابام راضی بشه یه جارو برامون بگیره چی؟

چه فرقی داره! مهم اینه که ما مستقل بشیم!

بذار من برم با باباك صحبت کنم و بعد بهت تلفن می کنم!

رو اما زود تلفن کن ببینم چی کار باید کرد!

پس فعلا خداحافظ.

بسلامت.

» نگین تلفن رو قطع کرد و رفت پایین که حاج حسن گفت «

ا ....نخوابیدي؟

با مهرداد حرف می زدم.می گه عمو جون می گن باید برم اونجا زندگی کنم!

کجا ؟! خونه ي اونا؟!

بعله!

نخیر ! شما باید اینجا زندگی کنین!

» تو همین موقع سارا خانم گفت «

اخه این حرفا چیه می زنی؟! چرا نمی زاري اینا برن سر خونه و زندگی شون؟! یه اپارتمان براشون بگیر برن زندگی شونو شروع کنن مرد!

من دختر بزرگ نکردم که سر پیري من و ول کنه بره!

مگه من نبودم که بعد عروسی اومدم خونه ي تو؟! مگه همه ي دخترا این کارو نمی کنن؟!تازه اگه این حرف تو درست باشه دختر باید بره خونه ي شوهر نه اینکه شوهر بیاو خونه ي دختر!

وقتی پدر دختر وضع مالی ش خوبه چه اشکالی داره که شوهر بیاد خونه ي دختر؟!

اه وضع مالی پدر شوهرم خوبه ! خوب چه اشکالی داره دختر بره خونه ي شوهر؟!

خاانم با من یکه به بدو نکن!حرف همینه که گفتم ! یا اینجا یا هیچ جا!

اگه مهردا دزنش رو بخواد چی؟!قانونا می تونه بیا دزنش رو با خودش ببره!

اولا که غلط می کنه! دوما که هیچ وقت مهرداد این کارو نمی کنه!سوما که اگرم بر فرض محال یه همچین کاري کرد دخترم باید ازش طلاق بگیره!اگرم نگرفت دیگه دختر من نیست!دیگه م حرفی نباشه!

اینو حاج حسن گفت و سارا خانم ساکت شد و نگینم برگشت تو اتاقش و به مهرداد تلفن کرد و جریان رو با گریه بهش گفت و مهردادم کمی باهاش حرف زد و دلداریش داد و تلفت رو قطع کردن و رفتن گرفتن خوابیدن تا ببین صبح چی می شه!

 فردا صبحش مهرداد رفت سر کارخونه که سر ساعت نه و نیم نگین بهش تلفن کرد و مهرداد جواب داد

الو مهرداد!

سلام صبح بخیر!

سلام ! فعلا که خیر نیست!

چرا؟!

تو به این اوضاع میگی خیر ؟!

خودتو ناراحت نکن! درست می شه!

دیشب تا صبح نخوابیدم!

انقدر سخت نگیر ! ببذار یکی دو روز بگذره اینا حتما از خر شیطون می ان پایین!

انگار توام بدت نمی اد از این وضع ؟!

من ؟! چرا ؟!

خب دیگه ! بالاخره تو مردي و برات این مساله زیاد مهم نیست اما براي من که یه دخترم چرا!

این حرفا چیه؟! براي منم مهمه اما چیکار باید کرد؟!

نکنه توام رفتی تو جبهه عمو جون؟!

فکر کنم چون دیشب نخوابیدي داري این حرفا رو می زنی ! بهتره یه ساعت بگیري بخوابی تا حالت بهتر بشه بعد تلفن بکنی!

فکر کنم حدسم درسته! تو داري از این موقیعت سو استفاده می کنی!

اخه من چه سو استفاد ه اي کردم؟!

تو باید با عمو صحبت کن که یه جایی رو براي ما بگیره!

گیرم گرفت! باباي تو اجازه می ده که تو بیاي اونجا!

خب وقتی گرفت منم یه جوري بابامو راضی می کنم!

باشه ! من همین امروز می رم خودم یه جایی رو اجاره کی کنم! خوبه ؟!

تو نه ! باید عمو این کارو بکنه!

خب وقتی نمی کنه من چیکارش بکنم؟!

باهاش صحبت کن ! منطقی!

مگه با حاج عباس می شه منطقی صحبت کرد؟!

پس تکلیف ما چیه؟!

باید صبر کنی نگین جون!راهش فعلا همینه!

تا کی؟

یه چند روزي!

اگه بازم نشد چی ؟!

می شه!به امید خدا همه چی جور می شه!

اصلا چرا عمو باید اینکارو بکنه؟!

به همون علت که عمو داره این کارو می کنه!

اول عمو شروع کرده!

شایدم اول عمو شروع کرده باشه!

داري منو مسخره می کنی؟!

نه والا !؟

تو اصلا از دیشب تا حالا یه جور دیگه شدي!

چه جور دیگه اي؟!

یه جوري!انگار داري نقش بازي می کنی!

نقش ؟!

اره ! احساس می کنم داري منو گول می زنی!مثل وعده سر خرمن!

اخه براي چی باید این کارو بکنم؟!

نمی دونم! ولی این احساس منه!

اخساست اشتباهه!دیشب خوب نخوابیدي و خسته اي ! براي همینم داري بی منطق حرف می زنی!

من دارم بی منطق حرف می زنم!

اره دیگه ! انگار داري ئنبال بهانه می گردي که با من دعوا کنی!

باشه مهرداد خان! کاري نداري؟

باز بهت بر خورد؟!

کاري نداري؟!

نگین ! لوس نشو دیگه!

خداحافظ!

نگین ! الو ! نگین!

نگین تلفن رو قطع کرد و مهرداد شماره اش رو گرفت اما نگین جواب نداد . مهرداد چند بار شماره گرفت اما بعدش نگین موبایلشئرو خاموش کرد.بیچاره مهرداد مونده بود چیکار کنه!

ساعت حدود دوازده بود که کارخونه رو سپرد دست معاونش و سوار ماشینش شد و راه افتاد و سه ربع و یه ساعت بعد رسید جلو شرکت نگین اینا و پیاده شد و رفت تو و بعد از سلام و احوال پرسی با پرسنل شرکت رفت جلو اتاق نگین و در زد و رفت تو

سلام خانم مدیر عامل بد اخلاق!

اینجا اومدي چیکار؟!

والا یه محموله دارم اومدم صادرش کنم!شرکن شما رو یه دوست بهم معرفی کرده!می خوام محموله رو صادر کنم براي مدیر عامل شرکت!

خوب پس باید بري با کارمندام حرف بزنی!

محموله عشقه ها ! نرم پس فردا بفهمی و پشیمون بشی که چرا پیش خودم نیومدي!

ما کالاي غیر واقعی جایی صادر نمی کنیم!

بابا کالا غیر واقعی کجا بود!

بیا تو درو ببیند همه فهمیدن!

» مهرداد درو پشت سرش بست و رفت رو یه مبل نشست و گفت «

خب ! حالا بگو حرف حسابت چیه!

کار بدي کردي اومدي اینجا!

خدا از ته دلت بشنوه!

نه ! جدي می گم!

پس با اجازه ! یاالله!

» مهرداد اینو گفت و امد بلند بشه که نگین تند گفت «

حالا که اومدي دیگه!

بالاخره چیکار کنم بشینم یا پاشم؟

بشین!

چشم!ان ان!

» مهرداد دوباره نشست که نگین گفت «

اگه بابام بفهمه اومدي اینجا ناراحت می شه!

پس یاالله!

اه.....!بشین دیگه!

شل کن سفت کن در اودري!؟تصمیمت رو بگیر دیگه ! بمونم یا برم!؟

خب وقتی اومدي باید بمونی دیگه !حالا چیکار داري؟!

این په طرزه حرف زدن با شوهره؟

همینه که هست!

پس با اجازه! یاالله!

اه.....!لوس شدي بازا!بگو اومدي چیکار؟!

اومدم همسر قشنگ و خوشگلم و ناهار ببرم بیرون!

بیرون؟!ناهار؟

خب اره دیگه؟!

اگه بابام بفمه چی؟!

خب یه ظرفم براي بابات غذا می گیریم!

لوس نشو!

خوب بفهمه! ادم می خواد زنش رو ببره بیرون منع قانونی داره؟

اخه الان رابطه عمو و بابا خوب نیست!

نگه بابام اومده دنبال بابات که ناهار ببردش بیرون؟ من اودم دنبال تو!

مهرداد جدي می خواي چیکار کنی؟!

چی رو؟!

زندگی مونو!

منکه می خوام زندگی مو ادامه بدم! تو رونمی دونم!

شوخی نکن!

عزیزم یه چند وقت صبر کن قول می دم بهت که همه چی درست یشه!

چند وقت !؟

یه چند روزي!

چند روز؟

خوب چند هفته!

اگه نشد؟!

یه چند ماه!

اگه بازم نشد؟!

یه چند سال!

لوس نشو دیگه !دارم جدي حرف می زنم!

خب اونوقت من یه جایی رو اجاره می کنم و دوتایی می ریم توش با هم زندگی می کنیم!

نمی شه!

چرا ؟!

بابام به شرطی راضی میشه که بابات یه اپارتمان بهمون بده!

چه فرقی داره؟

نمی دونم اما فرق داره! می گم مهرداد!

هان؟

چطوره چکی رو که عمو بهم داده ببرم بانک نقد کنم؟!

تو چه ساده اي! اون چک موجودي نداره که ! مطمئن باش حاج عباس الان موجوریش رو صفر کرده!

حب تو چک بابامو ببر بانک!

حتام حاج حسنم موجودیش رو صفر کرده!

پس ما چیکار کنیم؟!

مگه به خاطر ثروت پدر من باهام ازدواج کردي؟!

خودت می دونی که نه!

پس دیگه چی میگی!؟ بذار من یه جارو اجاره کنم و بریم توش زتدگی کنیم!

نمی شه ! باید بابام راضی باشه!

پس باید صبر کنی!

فکر حرف مردم نیستی!؟

پس من چیکار کنم؟!

یه فکري بکن ! با عمو صحبت بکن!

فایده نداره!

پس براي چی اومدي اینجا؟!

اومدم همسرم رو ناهار ببرن بیرون!

لازم نکرده!پاشو برو به کارت برس!

چشم ! یاالله!

» مهرداد اینو گفت و از جاش بلند شد و گفت «

من میرم پایین دم در!ده دقیقه منتظرت می شم! اگه اومدي که اومدي و با هم ناهار می ریم بیرون و مثل زن و شوهر هاي خوب و خوشبخت در مورد اینده صحبت می کنیم!اگه نیومدي که دیگه واویلا!

واویلا یعنی چی؟!

یعنی اینکه من تنهایی میرم ناهار می خورم و تنهایی در مورد زندگی ایندمون فکر می کنم!

من نمی تونم با تو بیام بیرون ! باید از بابام اجازه بگیرم!

-پس هنوز اونقدر بزرگ نشدي که به سن ازدواج رسیده باشی!من پایین م!ده دقیقه!

مهرداد اینو گفت و از اتاق رفت بیرون و از پرسنل شرکت خداحافظی کرد و رفت پایین و به ساعتش نگاه کرد.یه دقیقه،دو دقیقه،سه دقیقه،چهار دقیقه!

عجب بچه بازي شده بود!این دو تا برادر به خاطر گذشته هاشون داشتن زندگی این دو تا جوون رو خراب می کردن!

پنج دقیقه،شیش دقیقه،هفت دقیقه!

» مهرداد آماده شد دیگه کم کم بره که دید نگین از شرکت اومد بیرون!تند رفت جلوش و گفت

-آفرین!حالا شدي یه همسر خوب و خوشگل و وفادار!

-می دونی که تنهات نمی ذارم!

-منم تنهات نمی ذارم!حالا هر چی که می خواد بشه!به عمو زنگ زدي؟

-نه!اما مطمئن باش تا چند دقیقه ي دیگه می فهمه!

-تو شرکت مامور داره؟!

-آره.

-ناراحت نباش!باباي منم تو کارخونه دو سه تا جاسوس برام گذاشته!حالا بیا سوار شو بریم!به به که چه روز

خوبیه!چقدر شما دختر عمو امروز خوشگل شدي!

-حوصله ندارم!

-غصه نخور!همه چی درست می شه!حرف عمه یادت رفت؟مهم اینه که ما با هم باشیم!بیا سوار شو!

دوتایی سوار ماشین شدن اما هر دو غمگین!یه نیم ساعت بعد رسیدن جلو یه رستوران و پیاده شدن و رفتن تو و غذا سفارش دادن که موبایل نگین زنگ زد و نگین یه نگاهی بهش کرد و گفت

-خبر مخابره شد!بابامه!

» نگین موبایل رو روشن کرد و گفت «

-سلام بابا جون.

» از اون ور حاج حسن م گفت «

-سلام بابا جون،چطوري؟

-ممنون،خوبم!طوري شده؟

-نه بابا جون،طوري نشده فقط زنگ زدم بهت بگم یه وقت تو شرکت ناهار نخوري آ!

-براي چی؟!

-مادرت امروز برات قورمه سبزي درست کرده که دوست داري!اونم چه قورمه سبزي اي!همین الان شرکت رو تعطیل کن بیا دور هم ناهار بخوریم!

-آخه بابا جون ساعت تازه یک و ربعه!زوده!

-زود کدومه؟همین الان شم براي ماها که سن و سالی ازمون گذشته دیره!امروز باشیم یا فردا!کسی چه می دونه!پاشو بیا بابا جون!چقدر امروز هوس کردم که با دخترم ناهار بخورم!

-شما الان کجایین!؟

-من؟!

-بعله!

-والا حجره بودم یه مرتبه انگار دلم از اینجا کنده شد و هواي دخترم زد به سرم!دیگه هیچی نفهمیدم و حجره و کار و زندگی م رو ول کردم و راه افتادم طرف خونه!الان تو راهم!تا تو حرکت کنی و منم رسیدم!به به که چه ناهاري امروز بخورم که تا آخر عمر یادم نره!پاشو بیا بابا جون!پاشو!خواحافظ!

-الو!بابا جون!الو!

» حاج حسن تلفن رو قطع کرد که نگین یه نگاه به مهرداد کرد و گفت «

-دیدي حالا؟!من بابا مو میشناسم!

» تا مهرداد اومد یه چیزي بگه که موبایل اونم زنگ زد و مهرداد یه نگاه بهش کرد و گفت «

-حاج عباس م خبر رو دریافت کرد!

» بعد موبایلش رو روشن کرد و گفت «

-سلام عرض شد حاج آقا!

» از اون ور حاج عباس تند گفت «

-سلام به روي ماهت پسرم!حاج آقا چیه؟وقتی خودمون هستیم و کسی نیست،به من بگو بابا!آخ که چقدر دلم ضعف می ره واسه بابا گفتن آي تو!

-الهی من دور شما بگردم که چقدر با پسرتون یگانه این!

-اینه دیگه بابا جون!زندگی یعنی این!یعنی پدر!یعنی پسر!یعنی...

-یعنی روح القدس!

-چی؟!

-بابا جون صد بار بهتون گفتم انقدر این ماهواره ها رو تماشا نکنین!ببینین!دارین کم کم مسیحی می شین آ!

-استغفرالله!پسر این حرفا چیه می زنی؟می گم زندگی یعنی خونواده!دور هم بودن!

-آهان!

-به ارواح خاك حاج آقا بابام،تو حجره نشسته بودم که انگار یکی این جیگرمو چنگ انداخت و کشید!چهار ستون بدنم شروع کرد به لرزیدن!یه دفعه صورت تو اومد جلو چشمم که هی بابا بابا می کردي!دیگه حال خودمو نفهمیدم و گفتم گور باباي حجره و بازار و کار و کسب م کرده!از حجره خودمو انداختم بیرون و زدم تو بازار!حالا به این تنه بزن،به اون تنه بزن!هیچ نمی فهمیدم!تا دهنه ي بازار هزار نفر بهم سلام کردن اما نتونستم جواب سلام شونو بدم!فقط انقدري شد که خودمو انداختم تو مترو!دیدم دلم قرار نمی گیره تا صداي تو رو نشنفم!اینه که زنگ زدم بهت بگم که هر جا هستی و هر جا نیستی،اگه کاسه آب دستته،بذار زمین و خودتو برسون به من!

-الهی من بمیرم بابا جون!من تا به شما برسم ممکنه خداي نکرده دیرشده باشه!الان زنگ می زنم اورژانس تهران!فقط از جاتون تکون نخورین!چند تا نفس عمیق بکشین و خونسرد باشین که الان اورژانس می رسه!منم پشت سرش رسیدم!قرص زیر زبونی پیشتون نیست؟

-قرص زیر زبونی براي چی؟!

-قلب تون دیگه!

-قلب من چیزیش نیس که!فقط مهر پدریم به جوش اومده و می خوام پسرم رو ببینم!

-نه آقا جون!اینا که علامت مهر پدري نیس!دور از جون،دور از جون زبونم لال،علائم حمله ي قلبی یه!چقدر بهتون گفتم انقدر حرص و جوش نخورین!

-لا اله الا الله!پسر این حرفا چیه می زنی؟می گم دلم برات تنگ شده!پاشو بیا خونه!می خوام ناهار رو دور هم

بخوریم!مادرت از اون ناهارا درست کرده که دوست داري!

-از کدوم ناهارا آقا جون؟!

-از همونا دیگه!

-کدوما؟!

-باقالی پلو!

-بابا جون منکه از بچگی به باقالی پلو لب نمی زدم!

-آهان!چیز!چلو کباب!

-کارخونه رو چیکار کنم؟!

-کارخونه چیه عزیزم!ول کن این مال دنیا رو!

-بله آقا جون؟!

-می گم پول رو همیشه می شه در آورد!عشق و محبت پدر و پسره که دیگه گیر نمی آد!

-بابا جون انگار خط آ خراب شده!

-صدام نمی آد؟!

-چرا اما وارونه می آد!

-مگه صدام وارونه می شه؟!

-آخه شما همیشه تلفن که می زنین می گین بچسب به کار و زندگی و پول که بقیه ي چیزا حرف مفته!

-نه نه نه !کارم خوبه اما به وقتش!زیادتر از اون می شه نکبت!

-یعنی اگه من از صبح بچسبم به کار تا آخر شب خوبه اما اگه یه ساعت بخوام تعطیل کنم و با زنم بخوام ناهار برم بیرون می شه نکبت؟

-مگه الان تو کارخونه نیستی؟

-نخیر!

-پس کجایی؟

-با اجازه تون تو رستوران!

-آخ آخ آخ!نخوري اون غذاي رستوران رو ها!زود خوتو برسون خونه که منتظرتم!

-آخه بابا جون الان...

-الو!مهرداد!صدا نمی آد!

-الو!بابا جون!

-مترو حرکت کرده صدا به تلفن نمی رسه!الو!الو!

-آقا جون صدا به این خوبی داره می رسه!یه روزم که مخابرات داره کارشو خوب انجام می ده شما روش ننگ می ذارین؟

-الو!الو!نمی فهمم چی می گی!هر جا هستی تند بیا خونه!خداحافظ!

» اینو گفت و تلفن رو قطع کرد.مهردادم یه نگاه به نگین و یه نگاه به موبایلش کرد و بعد قطعش کرد که نگین گفت «

-خط نمی داد؟

-والا یه خط مخابرات داد و شیش تا خط م خود بابام داد که رو هم شد هفت خط روزگار!

-چی؟!

-یعنی این دو تا برادر رو اگه با هم آشتی شون بدیم و بذاري شون تو مخابرات ،دیگه می تونن دوتایی تموم خطوط رو پوشش بدن!اینا هر کدوم هفت خط روزگارن!

-عمو چی گفتن؟

-همونکه به شما گفتن!

-حالا چیکار کنیم؟

-هیچی!می شینیم ناهارمون رو می خوریم!

-نمی شه دیگه مهرداد!منکه گفتم بهت!

-می خواي بري؟

-باید برم!

-یعنی چی؟تو الان زن منی!

-بالاخره دختر پدرمم هستم!

-پس چرا ازدواج کردي؟

-نمی تونم که پدرم رو ول کنم!

-کی گفت ولش کنی؟!ناهارمون رو می خوریم و می ریم!

-بابام ناراحت می شه!

-من ناراحت بشم مهم نیست!

-تو منو درك می کنی!

-میل خودته!

-پاشو بریم مهرداد!

-من پا می شم اما این دو تا برادر تا ما رو بدبخت نکنن آروم 

من پا می شم اما این دو تا برادر تا ما رو بدبخت نکنن آروم نمی شن!حالا خودت می بینی!من براي تو احترام قائلم اما اگه بخوایم به ساز اینا برقصیم،خیلی چیزا رو از دست می دیم!

مهرداد که خیلی ناراحت شده بود از جاش بلند شد و با نگین که از اونم ناراحت تر بود از رستوران اومدن بیرون و مهرداد رسوندش دم شرکت ش و ازش خداحافظی کرد و رفت خونه!نگین م شرکت رو تعطیل کرد و رفت خونه.

آقا مهرداد که رسید خونه هنوز حاج عباس نیومده بود.یه راست رفت تو اشپزخونه که لیلا خانم با تعجب نگاهش کرد و گفت

-تو اینجا چیکار می کنی؟!

-سلام.

-سلام!چرا الان اومدي خونه؟!

-بابا گفت شما چلو کباب درست کردین و گفت دلش می خواد دور هم ناهار بخوریم!اینه که اومدم!

-چلو کباب!؟

-آره.

-بابات گفت من چلو کباب درست کردم!؟

-مگه نکردین؟

-نه!

-ناهار چی دارم؟

-بادمجون!کشک و بادمجون!

-عجب فیلمیه این باباي من!یعنی هر دوشون!

-چی شده مگه؟!

-هیچی بابا!رفته بودم دنبال نگین و با هم رفتیم ناهار بیرون!هنوز غذا رو نیاورده،هم موبایل اون و هم موبایل من زنگ زد.از اون طرف عمو جون و از این طرف بابا،اصرار اصرار که هوس کردیم ناهار رو با دختر و پسرمون بخوریم!خلاصه ما دو تا زوج خوشبخت رو با کلک از هم جدا کردن!بابا بذار برم این نگین رو طلاق بدم قال قضیه کنده بشه بره پی کارش تا رابطه ي پدري و پسري مون زیر سوال نرفته!آخه این چه ازدواجییه؟ازدواج سیاسیه،اقتصادیه،اجتماعیه، چیه؟با زنم که نمی تونم زندگی کنم!ناهار که باهاش نمی تونم بخورم!حتما پس فردا دستور می دن که حق تلفن زدن به همدیگه رو هم نداریم!من گفتم اگه با نگین عروسی کنم،این دو تا برادرم با همدیگه خوب می شن!اونا که با همدیگه خوب نشدن هیچی،داره طوري می شه که زندگی خودمونم نزدیکه از هم بپاشه!می ترسم پس فردا، هم من مجبور بشم تو روي بابام واستم و هم نگین!آخه این چه وضعیه مامان؟

» تو همین موقع زنگ زدن و لیلا خانم آیفون رو جواب داد.حاج عباس بود.یه خرده بعد اومد تو خونه و تا رسید گفت «

-مهرداد اومده خانم؟

-سلام،آره اومده!

-کو؟

» مهرداد از تو اشپزخونه اومد بیرون و گفت «

-سلام بابا جون.

-حاج آقا!علیک سلام!

-آ...!شما یه خرده پیش می گفتین دلتون واسه بابا بابا گفتن من ضعف می ره!

-اون موقع تنها بودیم!

-الانم که کسی اینجا نیس!

-عادت می کنی،یه مرتبه جلو مردمم می گی،زشته!

-آقا جون پس چلو کبابا کو؟!

-مگه مادرت درست نکرده؟!

-چرا اما گویا گوشتش خیلی خوب نبود و تا گذاشته رو منقل و سیخاي کباب باد کردن و شدن شبیه بادمجون!

-آ...!خانم مگه قرار نبود چلو کباب درست کنی؟

» لیلا خانم با تعجب گفت «

-من کی قرار بود چلو کباب درست کنم مرد؟!مگه موقع رفتن نگفتی کشک بادمجون هوس کردي؟!

-آره.اما بعدش گفتم چهار تا سیخ کبابم بذار پاش!

» مهرداد که می خندید گفت «

-ما تا حالا شنیده بودیم که کشک و بادمجون رو به عنوان اُردور می ذارن پاي غذا!والا نشنیده بودیم که کباب رو اردور کنن!

-حالا عیبی نداره!کو مهدي خان؟مهدي خان!مهدي خان!

» مهدي خان از بیرون در جواب داد «

-بعله حاج آقا؟

-بپر به تعداد از نایب چلوکباب ممتاز بگیر و بیا!دوغ م بگیر!

-چشم حاج آقا!

» مهرداد که بازم می خندید گفت «

-خب بابا جون می ذاشتین من ناهارم رو با نگین می خوردم،بعدش شام دور هم بودیم!

-مگه با نگین بودي؟

-با اجازه تون!

-حب اونم می اوردیش!

-آخه اتفاقا عمو جونم یه مرتبه هوس دور هم ناهار خوردن به سرش زده بود!

» حاج عباس یه نگاهی کرد و بعد گفت «

-آره دیگه!دل وامونده این چیزا حالیش نمی شه!اونم مثل من پدره با یه دنیا آرزو!

-حتما تمام آرزوهاي شما ها رو هم،من و نگین باید براورده کنیم؟!اونم درست سر ناهار تو رستوران!

-خب آره دیگه بابا جون؟

-بابا جون مگه ما غول چراغ جادوایم؟من خودم آزوي یه ناهار با زنم خوردن به دلم مونده و نتونستم براورده ش کنم!آرزوي شما که دیگه جاي خود داره!بابا با زنم که نمی تونم برم سر خونه زندگیم!حداقل بذارین یه ناهار با هم بخوریم!

-آقا مهرداد،لب بود که دندون اومد!تا چشمت به زن افتاد و بابات از یادت رفت؟آفرین به تو!آفرین به اون شیري که خوردي!اي خدا من چه گناهی به درگاه تو کرده بودم که این دستمزدمه؟اي خدا من چه خطایی مرتکب شدم که می

خواي خوارو خفیف م کنی؟اي خداي من....

-بابا جون غلط کردم!چیز خوردم!الان قلب تون می گیره ها!

-گرفت!خیلی وقته گرفته!از تو!از عروسم!از این روزگار!

-از عروس تون دیگه براي چی؟!

-داري طرفداریش رو می کنی؟!

-من غلط بکنم اما اون بدبختم یکی مثل من!

-یه سر نیومده به عموش و پدر شوهرش سر بزنه!

-آخه اونم باباش نمی ذاره!خوبه تو رو باباش واسته؟

نه!صد البته که نه اما منم نمی تونم که پسرم رو ول کنم به امان خدا!پاش زحمت کشیدم!بزرگش کردم!خون دل خوردم!

-بابا جون منم که چیزي نگفتم!بریم همین بادمجون مونو دور هم بخوریم و قال قضیه رو بکنیم !

یه سر نیومده به عموش و پدر شوهرش سر بزنه!

-آخه اونم باباش نمی ذاره!خوبه تو رو باباش واسته؟

نه!صد البته که نه اما منم نمی تونم که پسرم رو ول کنم به امان خدا!پاش زحمت کشیدم!بزرگش کردم!خون دل خوردم!

-بابا جون منم که چیزي نگفتم!بریم همین بادمجون مونو دور هم بخوریم و قال قضیه رو بکنیم!

من کوفت بخورم! من درد بخورم!حناق بخورم! اخه این چه زندگی ایه که پسر حرف پدر پیرش رو گوش نده! وقتی سرمو گذاشتم زمین اون وقت افسوس می خوري!!

خدا نکنه بابا جون! ایشالا شما صد سال دیگه هم زنده باشین! اي پري خانم! کو اون بادمجونه!

» پري خانم که دم در اشپزخونه واستاده بود گفت «

الان که حاضر نیست مهرداد خان!حاج اقا همیشه ساعت سه میان خونه!

» تا حاج عباس چشمش افتاد به پري خانم و بازم داد زد و گفت «

الهی تو ور بپري دختر!باز از این لباسا پوشیدي؟!اون مرتیکه ابرام غیرت نداره جلو تو رو بگیره!

» مهرداد یه نگاهی به پري خانم کرد و گفت «

باباجون این بیچاره که لباسش پوشیده و مرتبه!

» حاج عباس یه نگاهی به پریکرد و وقتی دید مهرداد راست می گه تند گفت «

دیروز رو می گم!

» لیلا خانم که داشت چپ چپ به حاج عباس نگاه می کرد گفت «

دیروز که این بیچاره اینجا نبود! شما اومدین رفته بود خونه شون!

» حاج عباس براي اینکه جریان رو ماست مالی کنه گفت «

همون تو خونه شونو می گم دیگه!زن باید حنی وقتی هم که تنهاس پوشیده باشه!عفت و پرهیزگاري رو رعایت کنه!پاکدامن باشه تا عاقبت بخیر بشه!بپر برو بادمجونا رو سرخ کن که گشنمه!

باباجون مهدي خان که رفت چلو کباب بگیره!

مگه نگفتی کشک بادمجون رو به عنوان اردو می خورن!

تو رستوران گفتم اقا جون!

فرقی نداره!حالا ماهام کشک و بادمجون رو می خوریم شب چلو کباب رو!بریم دست و صورتمون رو بشوریم که خلق مون جا بیاد و بشینیم دور هم گپ بزنیم که این روزا دیگه تکرار نمی شه!

» بعد همونجور که می رفت طرف دستشویی گفت »

پس خان عمونم به نگین زنگ زده!

بعله اقا جون!عمو جون هم دوست داره کانون خانواده گرم باشه!

» حلاصه اون روز گذشت و شب شد و ساعت 7 مهرداد زنگ زد به نگین تا نگین گفت سلام مهرداد گفت «

ناهارتون رو دور هم خوردین نگین خانم؟

» نگین جوابی نداد که مهرداد گفت «

دیدي حالا؟!اینا نقشه کشیدن ما رو بدبخت کنن!ما شدیم وسیله ي انتقام براشون!

تو که برات مساله اي نیست !این منم که برام خیلی بد شده!

براي چی؟!

خوب تو مردي اما براي یه دختر خیلی زشته که شوهر بکنه و خونه ي پدرش باشه!

خوب برو خونه ي شوهرت!

خونه ي شوهرم کجاست؟!

من یه جارو اجاره می کنم و میریم توش زندگی می کنیم!

اخه این جوري که نمی شه!

پس می خواي چیکار کنی؟این دوتا برادر خیال صلح با همدیگر و ندارن!این طوري پیش بره فقط باید تلفنی زن و شوهر باشیم!تازه اگه پس فردا یه تبصره براي تلفن زدنمون نذارن!

مهرداد!

هان؟

تو منو چقدر دوست داري؟

چی؟!

می گم تو منو چقدر و دوست داري؟

حالا وقت این حرفاست؟من دارم به تو می گم اینا دارم از ما سواستفاده می کنن اون وقت تو می پرسی چقدر دوستت دارم!نکنه شما دو تا یه نقشه پقشه اي براي من و بابام کشیدین؟!

فعلا که بابا ي تو زده زیر قولش!

اون زده من که نزدم!بیا بریم یه جارو اجاره کنیم!

» نگین بازم جواب نداد که مهرداد گفت «

کاشکی اصلا ندیده بودمت!

منم!

خب کاري نداري؟

می خواي قطع کنی؟

اره دیگه پس چیکار کنم؟!

قطع کردي بعد چیکار می کنی؟

می رم کپه ي مرگم رو می زارم!

خوابت می بره وقتی وضعمون اینجوریه؟

خب کارامو می کنم می رم بیرون قدم میزنم!

تنهایی دلت میاد؟

خب میرم تلویزیون تماشا می کنم!

حوصله ت سر نمی ره بدون من؟

ببین حالا کی داره کی رو انگولک می کنه ها!می خواي بیام دونبالت شام بریم بیرون؟

اره!اما بزار از بابام اجازه بگیرم!

ا.....! بابا تو زن منی اون وقت براي شام خوردن با شوهرت از بابات باید اجازه بگیري!؟

می خوام اونم راضی باشه!تو رو خدا لجبازي نکن!یه دقیقه صبر کن!

» نگین اینو گفت و از اتاقش رفت بیرون و رفت پایین و همونجور که موبایل دستش بود از حاج حسن پرسید

بابا جون!

حاج اقا! بعله؟

مهرداد یلام می رسونه!

سلام برسون بهش!

می گم اقا جون عیب نداره با هم شام بریم بیرون؟

منکه باباجون شام بخود نیستم!همین یه حورده سالاد تا صبح نگه م می داره!

باباجون منظورم با مهرداده!

هان؟

با مهرداد! شام بریم بیرون!

» حاج حسن یه خورده من من کرد و بعدگفت «

اخه این وقت شبی؟

ساعت تازه هفته بابا جون!

غذاي رستورانا که غذا نیست بابا جون!بهش بگو شام بیاد اینجا دور هم یه چیز حسابی می خوریم!اصلا بگو بیاد زنگ می زنم برامون چلو کباب بیارن!

شما که میگین غذاي بیرون خوب نیست!

غذاي بیرون شام خوردن خوب نیست بابا جون!تو خونه که بیارن چیز حسابی میارن!بعدشم!یه امشب رو خواستیم دور هم باشیم ا!الانم تا تو لباس بپوشی شده هشت!تا مهرداد بخواد لباس بپوشه شده نه!تا برسه اینجا شده ده!ساعت ده شبم رستوران کجا بود!تازه امشب یه فیلم سینمایی خیلی قشنگ داره!شام مون رو می خوریم و اجیل ماجیل میاریم و میشینیم تلویزیون تماشا کردن! به جون تو خیلی از بیرون رفتن بهتره!بدو کاراتو بکن که الان شروع می شه!برو باباجون که یه خرده ام این نفس م بگی نگی داره تنگ می شه!برو باباجون!

» نگین دیگه هیچی نگفت و برگشت تو اتاق خودش و موبایل رو گذاشت در گوشش و گفت «

شنیدي بابام چی گفت؟

» از اون طرف جوابی نیومد «

الو ! مهرداد!

بازم جوابی نیومد که مهرداد تلفن رو قطع کرد و شماره مهرداد رو گرفت اما موبایل مهرداد خاموش بود!دوباره

گرفت اما بازم خالموش بود!

فرداش بود که نگین بهش تلفن زد و مهرداد جواب داد

الو مهرداد!

سلام.

چرا دیشب تلفن رو قطع کردي؟

سلام.

لوس نشو حوصله ندارم!

قطع کردم چون حوصله ي سر وکله زدن با بچه ها رو ندارم!شمام برو هر وقت بزرگ شدي به من زنگ بزن!

همین؟!

همین ! اما بدون که هم باباي تو هم باباي من دارن حساب کهنه هاشون رو با هم صاف می کنن!ما هم شدیم بازیچه شون!

می خواي از همدیگه جدا شیم؟

نه ! من زنم رو دوست دارم!فقط دلم می خواد بزرگ بشه و بفهمه که دیگه حالا شوهر کرده!

من نمی تونم بدون رضایت پدرم کاري بکنم!

خب منم همین و گفتم دیگه ! هر وقت بزرگ شدي بهم زنگ بزن!

پس خداحافظ.

خداحافظ.

اینطوري تماس تلفنی این دوتام با هم قطع شد.

نگنی تلفن رو که قطع کرد به منشی ش گفت که نذاره هیچکس بیاد و هیچ تلفنی رو هم وصل نکنه.خودشم در اتاقش رو قفل کرد و نشست به گریه کردن.از اون طرف مهردادم شده مثل برج زهر مار!اصلا حوصله ي حرف زدن با کسی رو نداشت!

اینطوري این زن و شوهر با همه ي علاقه اي که به هم داشتن مفت مفت از هم جدا شدن.

گذشت!

یه سه هفته اي گذشت که نگین خانم با ترس و وحشت و نگرانی اثار بارداري رو تو خودش دید!

حالا چرا ترس و نگرانی!خب معلومه دیگه ! زن و شوهر وقتیبا هم زندگی می کنن به وجود اومدن یه زندگی براشون لذت بخشه!اما وقتی یه زن خودشو تنها حس می کنه اون وقته که می ترسه!براي همینم نگین با ترس و وحشت جریان رو به سارا خانم گفت!سارا خانم که می دونست نگین و مهرداد سه هفته اي می شه با هم قهر کردن اونم ترسید!ترس از این که نکنه مهرداد و باباش اینا نقشه کشیده بودن و قصدشون اذیت و ازار و انتقام کشیدن از اینا بوده!

خلاصه اونم با ترس ونگرانی زیاد جریان رو به حاج عباس گفت!

حالا چه وقت روزه صبح که حاج حسن می خواد بره حجره!!

!» سارا خانم صبر کردکه حاج حسن صبحونه اش رو بخوره و بعدش اروم اروم شروع کرد به حرف زدن

برات یه چایی دیگه بریزم؟

نه خانم دستت درد نکنه!

دیگه چیزي نمی خوري؟

نه ! سیر شدم شکر خدا.

می گما!چقدر خوب می شد ما نوه دار می شدیم!

هان؟!

نوه ! نوه!

اره اما این از خدا بی خبرا نمی زارن من اب خوش از گلوم بره پایین!الهی به تیر غیب گرفتار بشه!

فرض کن الان نوه مون اینجا بود و من بهش صبحونه می دادم و اونم می خورد و می خندید و با مات حرف می زد!

الهی این برادر رو رو سنگ مرده شور خونه ببینم!

بعدش دستش رو می گرفتیم و می بردیم تو حیاط و باهاش بازي می کردیم!

الهی هر چی از مال من خورده چرك و خون بشه و فیتیله فیتیله از دماغش در بیاد!

تو دوست داري نوه ات دختر باشه یا پسر؟

چه فرقی می کنه خانم ؟!هر دوش عزیزن!الهی مرد فیستول در بیاري که این دو تا جوون رو از هم جدا کردي!حالا خبري از مهرداد نیست؟

نه !با هم قهر کردن!نگین به خاطر تو باهاش قهر کرده!

خب دختر منه دیگه ! بایدم اینجوري باشه!

اما مهرداد حاضر بود به خاطر نگین بر خلاف حرف باباش عمل کنه!

خب اینم از غیرتشه!مرد باید اینجوري باشه!هر چی باشه اونم برادر زاده ي منه دیگه!

می گم اگه ما یه نوه داشتیم خیلی خوب می شدا!!

ول حالا که نداریم!تا بعد ببینم خدا چی می خواد!

اگه خدا خواسته باشه چی؟

رضاییم به رضاش!چی؟؟

مثلا می گم!

اهان ! حالا تا اون موقع!

نزدیکه ها!

یعنی چی؟!

می گم یعی اینکه تو اجازه بدي مهرداد یه جارو بگیره این دو تا هم برن سر خونه و زندگی شون....

امکان نداره!

پس خودت یه جا بهشون بده!

اونم امکان نداره!باید اون باباي خیر ندیده اش سر قولش میموند و یه خونه بهشون می داد ! تازه باید به نام نگینم می کرد!

حالا که نکرده تو بکن!

خودش میاد جلو!

اگه نیومد چی؟!

می اد!

اگه ما مجبور شدیم بریم جلو چی؟!

چه اجباري داریم!یه خرده که صبر کنیم انقدرمهرداد به جونش نق می زنه که مجبور می شه بیاد جلو!

مرد حرف منو گوش کن!من یه چیزي می دونم که بهت می گم!

خانم بزار ببینم چیکار می کنم!شما کاري به این کارا نداشت هباشین!

این حرف اخرته!؟

اول وا خر !والسلام!

پس گوش کن ببین چی می گم!

بگو که بازار دیر شد!

اماده باش براي نوه دار شدن!

» اینو که سارا خانم گفت و حاج حسنم مات شد بهش ! یه خورده بعد اروم گفت «

چی؟!

همونکه شنیدي!

چی شنیدم؟

نوه!نوه دار شدن!

چه جوري؟

مثل بقیه پدر بزگا !اونا چه جوري نوه دار می شن؟!

خانم رك و راست حرف بزن ببینم چی میگی!

گفتم که ! مات تا چند وقت دیگه نوه دار می شیم!

اخه چه جوري؟!چه طوري؟!

» حاج حسن دیگه اینا رو با صداي بلند می گفت «

یواش چه خبرته!؟

اخه اینا که با هم نبودن!

پس کی رفت ماه عسل؟!

اي واي ! اي واي بیچاره شدن!

خبه مرد!این حرفا چیه می زنی؟!بیچاره براي چی؟

تو نمی فهمی خانم ! نمی فهمی!

» حالا دیگه حاج حسن داشت داد می زد و صورتش سرخ شده بود و رگاي گردنش زده بود بیرون «

اي واي که بدبخت شدم و ریشم افتاد تو دست اون نامرد!

مرد یواش !ابرومون رو بردي!مگه چی شده؟!

دیگه چی می خواستی بشه!؟

مگه خلاف شرع کردن!زن و شوهرن دیگه!

اخه به این دختر بگو به این زودي؟!واي که خونه خراب شدم!حالا چه خاکی تو سرم کنم!

اخه براي چی ؟!تو باید الان خوشحال باشی!

اره اما اگه شوهرش بالا سرش بود!

شوهرش همین الان هی وحاضره!تو نمی زاري بیا ددست زن و شو بگیره و بره!

من نمی ذارم؟!اون کافر نمی زاره!اون مال مردم خور نمی زاره!واي که ابرو دخترمو بردي!

مگه چی کار کرده!اگه یکی بشنوه چی میگه اخه مرد!

» این دفعه دیگه صداي سارا خانمم بلند شده بود «

تو همچین حرف می زنی که هر کی ندونه فکر می کنه دخترمون خداي نکرده کار زشتی کرده!

دیگه می خواستی چیکار کنه!

زن از شوهرش حامله بشه کار ناشرعه!؟

اخه به این زودي؟!حداقل می زاشت یه شیش ماه از عروسی شون بگذره!واي اگه او ننامرد بفهمه و خاکم می کنه!

حالا انقدر بکن که قلبت بگیره و بیفتی اونجا!

الهی قلب و نفسم با هم بگیره !اینم مزد دستم!بعد از یه عمر خنون دل خوردن و دختر بزرگ کردن دیدي چه جوري مزد دستم رو داد؟!

از خدا شرم کن مرد!همه هزار تا عیب بجه شونو می پوشونن و تو بی خودي عیب رو بچه ات میزاري!

حالا کجاست ؟!چجوري فهمیده ؟مطمئنه!

اره ! مطمئنه!

باید بندازش!

چی رو بندازه؟!

بچه رو!

زده به سرت مرد!قاتلم شدي!

همین که گفتم!

-می دونی اگه باباش بفهمه،ازت شکایت می کنه و به جرم قتل میندازدت زندان؟غیر از اون،تو چطور دلت می آد اصلا حرفشم بزنی؟دلت از کینه انقدر سیاه شده که عقلت دیگه کار نمی کنه!

-واي که مفت مفت باختم!

-چی رو باختی آخه؟!

-خواستم اونو بچزونم،خودم چزونده شدم!تو ام دختر تربیت کردي؟!حداقل یادش می دادي که....

-دیگه داري اون روي منو در می آري آ!بس کن دیگه!

سارا خانم واقعا دیگه عصبانی شده بود!اینا رو گفت و از جاش بلند شد و رفت تو خونه.نگین همون پشت در راهرو ایستاده بود . گریه می کرد و به حرفاي حاج حسن گوش می داد!حاج حسن یه ریز داشت داد می زد و نفرین می کرد!سارا خانم تا رسید به نگین و یه نگاهی بهش کرد و گفت

-داري گریه می کنی؟!

» نگین سرش رو انداخت پایین و هیچی نگفت «

-همین الان یه زنگ بزن به مهرداد و جریان رو بهش بگو!اون شوهرته!باباي بچه ته!هر چی گفت گوش کن!فهمیدي چی می گم؟هر چی گفت گوش کن!کینه و نفرت و عقده،چشم این دو تا رو کور کرده!اگه تو ام بخواي به حرف این گوش کنی و مهردادم به حرف اون یکی،باید قید زندگی ت رو بزنی!حالا خودت می دونی!

» نگین همونجور که گریه می کرد گفت «

-چیکار کنم مامان؟چیکار کنم؟

-همونکه گفتم!من مادرتم و دارم بهت می گم!برو به شوهرت زنگ بزن!

-آخه بابا چی؟!

-اگه من مادرتم،بهت اینو می گم!بدو ببینم!بدو تا یه بلایی سر بچه ت نیومده!بدو می گم!

سارا خانم آخرین کلماتش رو با فریاد گفت و نگین م دویید طرف پله ها و رفت بالا و رفت تو اتاقش و شماره ي مهرداد رو گرفت و تا مهرداد جواب داد با گریه گفت

-مهرداد!

» مهرداد یه لحظه مکث کرد و بعد آروم گفت «

-نگین!؟

-پاشو بیا!

-چی شده؟!چرا گریه می کنی؟

-می گم پاشو بیا!

-آروم باش!چی شده!؟

-اگه منو دوست داري بلند شو زود بیا!

-باشه!باشه!اما یه خرده آروم باش و بگو ببینم چی شده!

» نگین با همون حالت گریه گفت «

-تو اول بیا اینجا تا بهت بگم چی شده!

-کسی طوریش شده؟!

» نگین داد زد و گفت «

-نه!

-پس آخه چی؟چرا گریه می کنی؟

-اگه من و بچه ت رو دوست داري زود بیا!

» این دفعه دیگه صدا تو گلوي مهرداد خفه شد و به زور گفت «

-بچه م؟!

-آره!آره!

-بچه م کجا بود؟!

-من حامله م!

-از کی؟!یعنی از کجا فهمیدي؟!

-فهمیدم!پاشو بیا تا یه بلایی سر بچه مون نیاوردن!

» این دفعه حالت شوك به مهرداد دست داد و یه لحظه ساکت شد و بعد گفت «

-بلا!؟سر بچه ي من؟کی؟!یعنی کی می خواد سر بچه ي من بلا بیاره؟!

-بابام!می گه باید بچه رو سقط کنم!

-عمو!؟

-آره!آره!

دیگه گریه بهش مهلت نداد و زار زار زد زیر گریه!از اون طرف مهردادم که خون خونش رو می خورد خیلی سعی کرد تا تونست به خودش مسلط بشه و جلو خودش رو بگیره!خلاصه هر جور بود آروم گفت

-حتما اشتباه می کنی!تو آروم باش!من تا نیم ساعت دیگه می رسم!کجایی؟

-خونه مون!

-قطع نکن!برو تو اتاقت!

-تو اتاقمم!

-خوبه!خوبه!حالا برو رو تختت دراز بکش و چند تا نفس عمیق بکش تا بهت بگم!

» نگین داد زد و گفت «

-من به تو می گم اگه ما رو دوست داري بلند شو بیا،اون وقت تو می گی نفس عمیق بکشم؟واقعا که مهرداد!فکر نمی کردم اینجوري باشی!خیلی بی خیالی!واقعا که!

-آروم باش عزیزم!آروم باش!فکر بچه مونو بکن!

-واقعا متاسفم که گول تو و خوردم!فکر می کردم تا گریه ي منو بشنوي و بفهمی بچه ت در خطره،خودت رو می رسونی!

-عزیزم!عزیزم!من الان تو راهم!دارم با سرعت می آم طرف خونه تون!فقط م خواستم تو رو آروم کنم!

» نگین دوباره داد زد و گفت «

-داري دروغ می گی!

-پس گوش کن!

مهرداد همون لحظه که صداي گریه ي نگین رو شنید،از تو دفترش اومده بود بیرو ن و محوطه ي کارخونه رو رد کرده بود و می رفت طرف ماشین ش!یعنی طاقت گریه ي نگین رو نداشت!یه خرده بعدم سوار ماشین شده بود و حرکت کرده بود!اونم با سرعت!تو همون لحظه دستش رو گذاشت رو برق ماشین و چند تا زد و گفت

-شنیدي؟

نگین تا صداي بوق رو شنید و آروم شد و پشیمون!براي همین م سکوت کرد که مهرداد گفت «

-تا صداي گریه ت رو شنیدم و دوییدم طرف ماشین!حالام تو راهم!توام برو رو تخت دراز بکش تا من برسم!

» نگین با همون گریه اما آروم تر گفت «

-باشه!

-آفرین!حالا بگو ببینم آزمایش دادي؟

-آره!

-مطمئنی؟!

-آره!

-خب خب!نمی دونم باید تبریک بگم یا یه چیز دیگه!

نگین دیگه گریه نمی کرد!چون شوهرش داشت می اومد پیشش!محکم و مطمئن!حالا دیگه تنها نبود و نمی ترسید

-سر راه پوشک بگیرم بیام؟

!» نگین یه کوچولو خندید «

-نفهمیدي اسمش چیه؟یعنی دختره یا پسره؟

!» نگین بیشتر خندید «

-اما یه خرده عجله نکردي؟حالا وقت بود آ!

» نگین آروم و با خنده گفت «

-یعنی تو بچه نمی خواستی؟

-من غلط بکنم!من سالها بود که از خدا بچه می خواستم فقط آدم شو پیدا نمی کردم!یعنی زن خوب و خوشگل پیدا نمی کردم!

!» نگین بازم خندید «

-اگه دختر باشه و شکل تو که بیچاره شدم!

-چرا؟!

-از همون فرداي به دنیا اومدنش هی باید جواب خواستگارا رو بدم!

!» دل نگین بر خلاف چند دقیقه قبل ش که سرد سرد بود،گرم گرم شد «

-اون وقت باید براش دو تا محافظ بگیرم که خواستگارا ندزدنش!

-یعنی من انقدر قشنگم؟!

-پس چی؟این چند وقته که ندیدمت و صدات رو نشنیدم مثل دیوونه ها بودم!

-پس چرا بهم تلفن نکردي؟

-آخه ازت ناراحت بودم!حالا ولش کن!الان که دیگه هم یه زن خوشگل دارم و هم یه بچه ي ماه که قربون هر دوشون می رم!

حالا نگین فقط می خندید و بر عکس یه خرده پیش که شاید یه کم از باردار شدنش ناراحت بود،احساس عجیبی می کرد!احساس شادي!احساس رضایت!احساس مادر شدن

-اي مرد شور این راه رو ببرن که چقدر طولانیه!اما دارم مثل برق می آم!

تو اون لحظه هر چقدر مهرداد رو دوست داشت،صد برابر مهرش تو دلش زیاد تر شده بود!مخصوصا با شنیدن حرفاش که تونسته بود صد و هشتاد درجه نگین رو عوض کنه!اونم تو چند دقیقه

-مهرداد!

-جون مهرداد!

-یواش بیا!

-چشم!چشم!صبحونه خوردي؟

-نه!

-اي واي!اي واي!بچه م الان گرسنه س!سر راه یه قوطی شیر خشک بگیرم بیام؟

» این دفعه نگین با صداي بلند خندید و گفت «

-نه،حالا زوده!

-پس بدو برو یه چیزي بخور که من طاقت گرسنگی بچه مو ندارم!

-باشه!

-رفتی؟

-می رم!

-بگو جون تو!

-جون تو!

-الان دیگه آرومی؟

-آرومم!

-آفرین!منم دیگه کم کم می رسم!

-یواش رانندگی کن!

-باشه!باشه!

-پس فعلا خداحافظ!

-خداحافظ عزیزم!

-مرسی مهرداد.خیلی دوستت دارم!

-منم همینطور!منم دوستت دارم!بیشتر از قبل!خیلی بیشتر!

» تلفن رو که نگین قطع کرد،متوجه شد که سارا خانم دم در ایستاده.یه لبخند بهش زد که سارا خانم گفت «

-چی شد؟

-تو راهه!

» سارا خانمم خندید و همونجور که برگشت بره پایین گفت «

-پاشو یه دستی به سر و صورتت بکش!

اینو گفت و رفت پایین.از اونطرف صداي حاج حسن کمی آروم شده بود و فقط داشت زیر لب حرف می زد

-خدا به زمین گرم بزندت مرد!اي بی دین!اي کافر!اي مرتد!ببین چطوري کاشونه ي منو به هم ریخت!عین آفت افتاد تو زندگی من!خدا نابودت کنه!

» تو همین موقع سارا خانم رسید تو تراس و تا چشم حاج حسن بهش افتاد و گفت «

-کجاس این دختره؟

-تلفن زد به مهرداد.

-چیکارکرد؟!

-تلفن زد به مهرداد و جریان رو بهش گفت.

!» تا سارا خانم اینو گفت و دوباره صداي حاج حسن رفت بالا «

-اي واي که دیگه راستی راستی بدبخت شدیم!آخه زن چرا گذاشتی این کار رو بکنه!؟

-براي چی نکنه؟شوهرشه!

-میذاشتی خودم یه خاکی به سرم می کردم!آخه ناسلامتی من تو این خونه بزرگترم!

-این حرفا چیه آخه؟

-حالا دیگه مگه می شه پیداشون کرد اینارو!الان که خبر به اون شمر برسه دیگه خدا رو بنده نیس!اون اژدهاس!حالا که نقطه ضعف منو فهمید دیگه ول م نمی کنه که!تا منو سکه ي یه پول نکنه دست وردار نیس دیگه!اي خدا چه کرده بودم که این عقوبتم بود!حالا دیگه اگه پشت گوش تونو دیدین،مهردادم می بینین!آمد به سرم از آنجه می ترسیدم!چرا آخه این کارو کردین؟چرا سر خود کار می کنین؟اون از اون دختره و اینم از تو!واي که دشمن عین نگین انگشتر دور تا دورم رو گرفته!حالا دیگه مگه اینکه خواب مهرداد رو ببینیم!اي داد که کار کشید به کلانتري و دادگاه!چرا انقدر شما اختیار سر خود شدین؟چرا به حرف بزرگتر گوش نمی دین؟چرا....

همونجور که حاج حسن داشت مثل نوار پشت سر هم داد می زد،سارا خانم آروم گفت

-تو راهه.

یه مرتبه حاج حسن ساکت شد و یه نگاه به سارا خانم کرد و آروم پرسید

-چی؟!

-مهرداد الان تو راهه.

» دوباره حاج حسن آروم گفت «

-از کجا میدونی؟

-تا نگین بهش تلفن کرد و راه افتاد!داره می آد اینجا!فقط دارم بهت می گم!نکنه یه مرتبه با دامادمون رفتار بدي بکنی آ!ما باید با اونا زندگی کنیم!

حاج حسن یه فکري کرد و بعد کم کم حالت صورتش عوض شد و یه خرده بعد یه لبخند کوچولو نشست رو لبش و گفت

-مطمئنی؟!

-والا نگین اینجوري گفت!

-زود صداش کن بیاد ببینم!

» سارا خانم چپ چپ نگاهش کرد و گفت «

-صداش می کنم اما اگه باهاش دعوا کنی و دستش رو می گیرم و دوتایی از این خونه می ریم!دارم بهت می گم!

سارا خانم به زیور گفت که نگین رو صدا کنه و خودش نشست رو یه صندلی و همونجور چپ چپ به حاج حسن نگاه کرد!حاج حسن اصلا توجهی بهش نداشت و تو عوالم خودش بود.یه خرده بعد که نگین اومد پایین و اومد تو تراس و یه گوشه ایستاد،حاج حسن تند گفت

-به به!به به!به مبارکی ایشالا!به میمنت ایشالا!به سلامتی ایشالا!چشمم روشن!حالا دیگه زندگی مون گرم می شه!باید بدم تمام حیاط رو چراغونی کنن!ایشالا که خیر و برکت باهاش می آد تو این خونه!

» سارا خانم و نگین فقط مات بهش نگاه می کردن که حاج حسن گفت «

-چرا نمی اي جلو بابا جون!یواش بیا جلو!بپا پات به جاي نگیره!تو دیگه الان باید خیلی مواظب خودت باشی!امانت مردم دستته!

» سارا خانم که گیج و منگ شده بود گفت «

-مرد تو تا دو دقیقه ي پیش...

» حاج حسن نذاشت جمله ش تموم بشه و گفت «

-اون موقع یه فکر دیگه می کردم!هر چند حالام معلوم نیس اما الان که شنیدم مهرداد داره می اد اینجا،ذهن م عوض شد!فهمیدم که اون پسر بر خلاف باباشه!مرده!غیرت داره!ازش خیلی خوشم اومد!البته اگه بیاد!اگه باباش زیر گوششش پچ پچ نکنه!الان ما ریش مون دست اوناس!

دوباره ترس افتاد تو دل نگین اما حرفهاي مهرداد یادش اومد و صداش تو گوشش پیچید و کمی دلش گرم شد ولی چشمش رفت طرف در خونه و گوشش به زنگ

-بیا بشین بابا جون ببینم!

» نگین آروم رفت رو یه صندلی نشست که حاج حسن گفت «

-از من دلگیر نباش دخترم!من خیر و صلاحت رو می خوام!میترسم این گور به گور شده اذیتت کنه!دیدي از یه خونه دریغ کرد!می خواست منو بچزونه وگرنه خبر دارم که ده تا خونه رو خالی انداخته!می خواد تو رو ببره اونجا جیگر منو بسوزونه!

» سارا خانم آروم گفت «

-مرد ذهن این دختره رو خراب نکن!این باید با اونا زندگی کنه!عموشه!پدر شوهرشه!اونم آدمی نیست که دخترمون رو ببره تو خونه شو و اذیتش کنه!

-من کی گفتم می بره و اذیتش می کنه!اتفاقا اگه نگین بره اونجا می شه تاج سر حاج عباس!اون گمراه می خواد منو بسوزونه!با اینا کاري نداره!وگرنه من می دونم که جون شه و جون نگین و نوه ش!مثل خود من!شما اونو نمیشناسین!حالا کی راه افتاده!؟

«نگین اروم گفت«

-یه بیست دقیقه اي میشه.

-کجا بود؟!

-انگار کارخونه!

-کاشکی می گفتی اروم بیاد!حالا یه تصادفم میکنه!

-نه گفتم یواش بیاد!

-خانم صدا بزن زیور یه قوري چاي بیاره!میوه شیرینی داریم تو خونه!

-بعله !همه چی هست!زیور خانم !زیور خانم!

«از اون ور مهرداد همونجور که تند و سریع می اومد طرف خونه ي نگین اینا کمی با خودش فکر کرد و اروم شد و عقلش به احساسش چیره!هرچی بود حاج حسن پدر زن و عموش بود!

سر راه یه دسته گل قشنگ گرفت و خودشو رسوند به خونه ي عموش و ماشین رو پارك کرد و پیاده شد و زنگ خونه رو زد.نگین تا صداي در بلند شد انگار دنیا رو یه جا بهش دادن!مثل برق از جاش پرید و گفت«

-مهرداده

«حاج حسنم تند گفت«

-خب!خب!دست و پاتو گم نکن!

«اما نگین دیگه صبر تکرد تا حرف حاج حسن تموم بشه و تند از پله هاي تراس رفت پایین به استقبال شوهرش!

نزدیک در حیاط دوتایی به هم رسیدن!زن و شوهر به از دوهفته ماه عسل و چند هفته جدایی!

نگین تا چشمش به مهرداد افتاد و زد زیر گریه!مهردادم اومد جلو یه نگاهی بهش کرد و گفت«

-دیدي دختر عمو چقدر زود رسیدم؟!

«-نگین همونجور که گریه می کرد خندید.مهرداد اروم دست کشید به صورتش و اشک هاشو پاك کرد و گفت«

-یه عروسی برات گرفتن و صد بار اشکت رو در اوردن!

«بازم نگین خندید«

-گریه م نکن دیگه !حیف!حیف این چشماي قشنگ نیس که انقدر ازشون اشک بیاد پایین؟!بچه م چطوره؟!براش اسم نذاشتی؟

«نگین بازم خندید و گفت«

-فعلا همون بچه بهش بگی خوبه.

«مهرداد نگاهش کرد و اروم گفت«

-خیل دلم برات تنگ شده دختر عمو!

-منم خیل دلم برات تنگ شده پسر عمو!

«بعد یه مرتبه و بی اختیار دوتایی هیچی...

کمی که گدشت و زن و شوهر یه خرده همدیگرو دیدن مهرداد گفت«

-عمو اینا کجان؟

-تو تراس منتظر تو هستن.

-پس بریم و منتظرشون نذاریم!راستی نفهمیدي بچه مون که بدنیا میاد مدرك تحصیلیش چیه؟

«نگین با عشق بازوي مهرداد رو گرفت و سرش رو تکیه داد بهش و همونجور که اروم اروم می رفتن طرف خونه به حرفاي حهرداد گوش میداد ئ می خندید و لذت می برد«!

-کاشکی از دکتر سوال می کردي این بچه که بدنیا می اد چند سالشه؟چند تا کار کرده؟!اب بندي کرده؟!

-پرسیدم!دکتر گفت صفر کیلومتره!

-اهان !چه خوب !گفتی اسمش چیه؟

-بچه!همون بچه فعلا!

-عجب سم قشنگ و مرموزي!ادم نمی فهمه دختره یا پسره!یه دقیقه میدي من بغلش کنم؟!

«نگین قاه قاه خندید و گفت«

فعلا نمیشه!

-پس بذار مامانش رو بغل کنم که هردو رو بغل کرده باشم!

«نگین تازه می فهمید که این چند وقته چقدر تنها بوده!همونجور که غرق لذت و شادي بود از مهرداد پرسید«

-به عمو اینا گفتی؟

-فعلا نه!

-باید بگی دیگه!

-میگم!بذار اول با عمو حرف بزنم بعد!

«خلاصه دوتایی رسیدن دم تراس و مهردا از همون جا به حاج حسن و سارا خانم که در حال بلند شدن از جاش بود سلام کرد«!

-سلام عمو جون!سلام زن عمو جون!

«سارا خانم جوابش رو داد و رفت طرفش و با گرمی ازش استقبال کرد!حاج حسنم اروم از جاش بلند شد و وقتی مهرداد دوباره بهش سلام کرد و رفت جلوش گفت«

-سلام بی وفا!چه عجب؟!یاد ما کردي!

«مهرداد تند رفت و عوش رو بغل کرد و صورتش رو ماچ کرد و گفت«

-هر جا باشم زیر سایه تونم عمو جان!

-خوش اومدي عزیزم!بیا بشین !بیا!حاج اقا چطورن؟!زن داداش چطورن؟!

-سلام دارن خدمت تون!

-خانم زیور رو صدا کن چایی و شربت و شیرینی بیاره!بیا عمو جون!بیا بشین.

«همگی نشستن و تو همون موقع زیور خانم با یه سینی چاي اومد وبه همه تعارف کرد که مهرداد یه نگاهی به نگین کرد ویواش و با اشاره ازش پرسید که صبحونه خورده یا نه!نگینم طوري سرش رو طوري تکون داد که یعنی هم اره هم نه!مهردادم معطل نکرد و به سارا خانم گفت«

-زن عمو جون نگین صبحونه نخورده!حالش بد میشه ها!

«سارا خانم که تازه حواسش جمع شده بود گفت«

-اي واي!دیگه حواس براي ادم نمی مونه که!زیور خانم !زیور خانم!

«زیور خانم اومد تو تراس که سارا خانم بهش گفت«

-زحمت می کشی که براي نگین صبحونه بیاري؟!

-چشم خانم!

«تا خواست بره که مهرداد گفت«

-ببخشین زیور خانم!اگه ممکنه براش تخم مرغ اب پز کنین!باید هرروز یه تخم مرغ اب پزم بخوره!شیرم باید

بخوره!خیلی ضعیف شده!

«زیور خانم خندید و گفت«

-چشم اقا!چقدر مرداي امروز فرق کردن!خدا خیرتون بده!

«سارا خانمم خندید که حاج حسن دو تا سرفه کرد و بعد گفت«

-افرین!افرین به تو عمو جون!مرد باید اینجوري مواظب زنش باشه!

-خیلی ممنون عمو جون!

-خب حالا بگو ببینم چه خبرا؟!

-والا چی بگم !خودتون در جریان هستین دیگه!راستش اگه منم خدمت نرسیدم بخاطر احترام به پدرم بود!

-افرین عمو جون!افرین!

-اما حالا دیگه مساله فرق کرده !دیگه تنها ما مطرح نیستیم!الام یه موجود بی گناه پاش وسطه عمو جان!

-افرین!افرین!

-جلو اقوام و اشناهام درست نیست که من و نگین با هم زندگی نکنیم!اگهشما صلاح بدونین و اجازه بدین من بخاطر اینکه حرمت پدرمم نگه داشته باشم و ازم راضی باشه یه جارو اجاره کنم و بریم توش زندگی کنیم!البته همونجور که بازم در جریان هستین فعلا به دلایلی پدرم برام جایی رو نمی خره!اینه که من با همون پس اندازي که دارم یه جارو اجاره کنم و زندگیمون رو توش شروع کنیم!به امید خدا کم کم وضعمون خوب میشه!

«حاج حسن یه فکر ي کرد و گفت«

-چاییت رو بخور عمو جون!

«مهرداد اروم فنجون چاییش رو برداشت که حاج حسن گفت«

-من حرفی ندارم !اتفاقا اینطوري بهتره!بالا و پایین زندگی رو می فهمین و یاد می گیرین دیگه رو پاي خودتون واستین!حتما حاج اقام همین فکر رو کردن!

«مهرداد یه لبخند زد و گفت«

-حتما!

«دوباره حاج حسن یه فکري کرد و گفت«

-کی به سلامتی ایشالا؟

-راستش من الان می رم خونه که به بابام اینا خبر بدم...

«تو همین موقع موبایل مهرداد زنگ زد!حاج عباس که توسط جاسوساش از رفتن مهرداد با خبر شده بود و فهمیده بود که مهرداد خیلی باعجله از کارخونه رفته بو برده بود که حتما خبري شده!

براي همینم به مهرداد تلفن کرده بود!مهرداد از عموش عذرخواهی کرد و یه نگاه به موبایل انداخت و گفت«

-بابا هستن!

«بعد تلفن رو جواب داد«!

-سلام حاج اقا!

-سلام بابا جون!کجایی؟!زنگ زدم کارخونه گفتن با عجله رفتی بیرون!

-بعله حاج اقا!مساله ي مهمی پیش اومده!

-چی شده؟!

-می ام خدمتتون می گم!

-همین الان بگو که دلم داره مثل سیر و سرکه می جوشه!

-اخه الان نمی شه!

-می گم همین الان بگو!کجایی الان تو؟!

-منزل خان عمو جان!

-کچا؟!

-منزل خان عمو جان؟!

-اونجا چی کار میکنی؟!چی شده؟!

-راستش چشم شما روشن!قراره به زودي و سلامتی بابا بزرگ بشین!

«اینو که مهرداد گفت و سکوت برقرار شد«!

-الو!اقاجون؟!

«حاج عباس تو یه لحظه تمام محاسباتش رو انجام داد و بعد همونجور که واقعا و از ته قلب از نوه دار شدن خوشحال شده بود و از طرفی م تند حساباش رو کرده بود گفت«

-به به!به به!به مبارکی!به سلامتی!به خوبی!به خوشی!

-خیلی ممنون حاج اقا!

-به به!به به!چشمم روشن شد!کی فهمیدي تو؟!

-همین یه ساعت پیش؟!

-خبر موثقه؟!

-بعله اقا جون!

-خب به سلامتی ایشالا!به مبارکی ایشالا!خدمت حاج اقا داداش و زن داداش تبریک بگو!

-چشم اقا جون!گوشی!

«بعد رو کرد به حاج حسن و گفت«

-بابا جون تبریک می گن!

«حاج حسنم بلافاصله گفت«

-از طرف مام تبریک و تهنیت خدمت حاج اقا عرض کنین!

-چشم عمو جون!

«بعد گوشی رو گذاشت دم گوشش و گفت«

-عمو جانم تبریک متقابل گفتن!

-خب بابا جون وردادر عروسم رو بیار ببینمش اخه!الان زنگ می زنم گوسفند بیارن قربونی کنن!

-نه تو رو خدا اقاجون!این اگه چشمش به خون بیفته و غش کرده!گناه داره خدا شاهده!

-باشه!باشه!می دم بیرون بکشن!شما فعلا پاشین بیاین که از خوشحالی نزدیکه سکته کنم!

-چشم حاج اقا چشم.

«مهرداد تلفن رو قطع کرد و جریان رو به نگین گفت و نگینم یه فکري کرد و از جاش بلند شد و رفت لباساش رو عوض کرد و برگشت پایین و یه خرده از صبحونه اي که زیور خانم اورده بود خورد و بعدش دوتایی از حاج حسن و سارا خانم خداحافظی کردن و رفتن سوار ماشین شدن و حرکت کردن که مهرداد گفت 60 متري یه جاي نسبتا خوب اجاره کنم!تو حاضري -ببین نگین جون!من زیاد پول ندارم اما می تونم یه اپارتمان 50 با من بیاي توش زندگی کنی؟!

-من هر جا که پس عموم بگه می ام!

«مهرداد یه نگاه با عشق بهش کرد و گفت«

-منم قول می دم که زن خوشگلم رو هر جوري که باشه خوشبخت کنم!البته اگه این دو تا برادر بذارن!

-من نمی دونم چرا بابا اینا اینجوري می کنن!

-والا منم نمی فهمم!حالا تو غصه ش رو نخور!درست می شه همه چی!مهم اینه که من و تو همدیگه رو دوست داشته باشیم!

-چطوره به عمع جون بگیم شاید بتونه یه کاري بکنه!

-من با عمه صحبت کردم.بیچاره چند بار با بابام حرف زده اما بابام گوش نکرده!

-راستش منم باهاش صحبت کردم به باباي منم زنگ زد و باهاش حرف زد اما فایده اي نداشت!

-چطوره مساله رو بکشیم به روزنامه ها و مطبوعات!

«نگین خندید و گفت«

-بعدشم بکشیم به سازمان ملل!

-اره!می کشیم به شوراي امنیت که یه عده سرباز صلح بفرستن بازار تهران که میون این دو تا برادر رو بگیرن و اشتی شون بدن و امنیت برقرار بشه!

-برام خیلی عجیب بود که بابام رضایت داد!قبلش می گفت باید بچه رو سقط کنی!

-عجب باباي بی رحمی داري!باباي من اگه می فهمید من حامله م امکان نداشت راي به سقط جنین بده!فوق فوقش می گفت بچه که بدنیا اومد بذارش پرورشگاه!

«نگین خندید و گفت»

-مهرداد ! مرسی از اینکه به فکر من و بچه تی!مرسی از اینکه اومدي!

«مهرداد یه نگاه پر از عشق دیگه بهش کرد و گفت«

-زیاد خوش بین نباش!اومدم یه سري بهتون بزنم و بعدش مرخص بشم!

«نگین دوباره خندید و بازوي مهرداد رو گرفت و تودستش فشار داد که مهرداد همونجور که نگاهش می کرد گفت»

-الهی قربون اون خنده هات برم که چقدر شبیه خنده هاي حاج عمومه!

«نگینم تند گفتم»

-الهی منم قربون اون حرف زدنت برم که چقدر شبیه حرف زدن حاج عمومه!

«اینطوري دوتایی با شوخی و خنده رسیدن خونه ي مهرداد اینا و رفتن تو.لیلا خانم که سر از پا نمی شناخت!حاج عباسم خوشحال بود اما یه خوشحالی مخصوص به خودش که یه خورده فکر انتقام گرفتن از حاج حسنم توش بود!

خلاصه یه ساعتی م مهرداد اینا اونجا بودن و بعدش دوتایی با هم ناهار رفتن بیرون و بعدشم مهرداد نگین رو رسوند خونه شون و خودش رفت دنبال اجاره ي یه اپارتمان و چند تا اژانس مسکن رو سر زد و بعدش برگشت خونه و تا وارد شد و حاج عباس احضلرش کرد«.

-مهرداد!بابا!

-بعله اقا جون؟!

-زهر مار و اقا جون!

-بعله حاج اقا!

-کجایی باباجون!؟

-اومدم ! اومدم خدمتتون!

«مهرداد رفت تو سالن و سلام کرد و حاج عباس گفت«

-سلام باباجون.بیا یه دقیقه بشین کارت دارم.

-چشم.

«مهرداد نشست رو مبل و گفت«

-بفرمایین!سرا پا گوشم!

-ببین باباجون حالا که بسلامتی داري بچه داري می شی می خواي چیکار کنی؟!

-والا باباجون می خوام واقعا براي بچه م پدري کنم!

-نه ! منظوطم اینه که چه برنامه اي الان داري؟

-راستش بابا جون تو این فکرم که اگه بچه م پسر بود تا بچه س بفرستمش سربازي که زودتر خدمتش تموم بشه و خیالم از این یکی راحت بشه!

-باز شوخی کردي؟!

-اخه باباجون من هنوز دوتا اتاق ندارم که دست زنم رو بگیرم و ببرم توش اون وقت شما سراغ اینده رو ازم می گیرین؟!

-اتاق چیه؟!

-والا اتاق معمولا یه 4دیواریه که یه پنجره و یه در داره!

-زهر مار!می گم اتاق می خواي چیکار؟!تو این خونه این همه اتاق هس!

-اقاجون شما که می دونین نگین اینچا بیا نیس!

«حاج عباس خنده اي کرد و گفت«

-اون مال اون وقت بود!حالا قضیه فرق کرده!

زهر مار!می گم اتاق می خواي چیکار؟!تو این خونه این همه اتاق هس!

-اقاجون شما که می دونین نگین اینچا بیا نیس!

«حاج عباس خنده اي کرد و گفت«

-اون مال اون وقت بود!حالا قضیه فرق کرده!

یعنی چی اقا جون!

یعنی اینکه الان ریش اونا دست ماست!

» بعد دوباره یه پوزخند زد!مهردادم یه لبخند زد و گفت «

هان! که اینطور!

بعله باباجون!الان ما هر سازي بزنیم کجبورن باهاش برقصن!

که اینطور اقا جون! اتفاقا من خیلی دوست دارم رقصیدن عموجون رو ببینم ! یعنی رقص نگین رو دیدم اما رقص عمو جون رو نه!

باز شوخی کردي؟!

نه جون اقا جون !دارم جدي می گم!

گوش کن پسر!این موقیعت رو نباید از دست داد !باید ازش استفاده کرد!

یعنی موقع رقصیدن عمو جون مردم رو جمع کنیم و ازش پول در بیاریم!

واقعا که الاغی!

اقا جون شما میگین باید ازش استفاده کرد!

من منظورم چیز دیگه ست!

اخه رقص عمو جون چه به در ما می خوره!نه برو بازي حسابی داره نه پرو پاچه ي قشنگی! ماشالا چاقم که هستن!تازه ایناییم که می گم مال موقعی که خوب برقصه ! اگه رقصم بلد نباشه که دیگه هیچی!

حاج عباس که عصبانی شده بود گفت:

تو خجالت نمی کشی راجع به عموت این حرفا رو می زنی؟!

من ؟!

زهر مار و من ؟!

اقا جون شما گفتین عمو اینا رو برقصونیم!

خودتو به خریت نزن!منظور من این بود که حالا که نگین حامله ست مجبوش کنیم بیاد اینجا زندگی کنه!

اهان ! که اینطور!

بعله ! که اینطور!

پس بذارین خدمتتون عرض کنم که حاج عمو تا قبل از اینکه من برم اونجا پاشو تو یه کفش کرده بود که نگین باید سقط جنین کنه!خیالتون راحت شد؟!

حاج عموت؟!

حاج عمو که حامله نیست اقا جون! نگین!

می گم یعنی حاج عموت گفته بود نگین بچه رو سقط کنه؟!

بعله!

که اینطور!

بعله!

پس خودش خبر داره که ریشش الان دست منه!اگه تو پسره ي الاغ نرفته بودي جریان رو زود به من میگفتی کاري می کردم کارستون!

اقا جون؟

ها؟

شما چرا انقدر از عمو جون ناراحتین؟!

به تو مربوط نیست !تو این کارا فضولی نکن!

اخه شما دارین تلافی غوره رو سر کوره در میارین! اخه اگه شما با عمو جون مشکل دارین به من و نگین چه مربوطه؟!

فضولی موقوف!چه پرو شدي تو!

اقا جون بخدا اون دختره گناه داره! از وقتی جریان خواستگاري و عقد و عروسی شده تا حالا صد بار اشکش

دراومده!پس فردا باید این اشک ها رو جواب دادا!

تو انکري یا منکر؟!

هیچکدوم اما بالاخره حساب کتابیم هست!

حساب کتابش رو بذار خودم بکنم!

بچه من این وسط چه گناهی کرده اخه!

اي بابا!کو جحالا بچه؟!

چیزي نمونده!دوماه دیگه مونتاژش تموم میشه و می دنش بیرون!

یعنی چی؟! شما یه ماه نیست با هم عروسی کردین؟

اخه این از اوناست که پول نقد میریزي به حساب دو ماهه تحویل می دن!

راست میگی پسر ؟!یعنی...! نگین که نشون نمی داد!

نه بابا اقا جون شوخی کردم!

خب پس حالا یه هفت هشت ماهی وقت هست!

اقا جون تو رو خدا شما به خاطر منم که شده یه بزرگواري کنین و از سر تقصیرات عمو جون بگذرین و با هم اشتی کنین!

اگه یه بار دیگه تو این کارا دخالت کردي هر چی دید از چشم خودت دیدیا!

اخه پس ما این وسط چه غلطی کنیم!؟

شما دست زنت رو میگیري و میاریش تو این خونه!

اون نمی آد!

می اد!تو اگه یه نک ارزن جربزه داشته باشی می اد!

نگین پشت به پدرش نمی کنه!

ولی تو به پدرت پشت می کنی!

نه ! منم نمی کنم!

چرا دیگه ! همین الان به من پشت کردي!

اگه می خواستم به شما پشت کنم که رفته بودم خحونه عمو جون اینا!

حاشا به غیرتت ! می خواي داماد سر خونه بشی!؟

نه اقا جون ولی از یه همچنین موقعیت هایی نباید سو استفاده کرد!

تو زندگی فقط چند بار موقعیت دست می ده که ادم باید ازش استفاده کنه هالو! پاشو برو دست زنت رو بگیر و بیار!

اون نمیاد اینجا!

اگه سفت واستی میاد!

امکان نداره بیاد!

تو شلی!

اگه می خواست بیاد تا حالا اومده بود!

پس تو از یه دخترم کمتري!

دست شما درد نکنه اقا جون!

بچه به این می گنا!ابروش در خطره اما حاضر نیست قید پدرو مادرش رو بزنه!

اتفاقا اینطوري نیست اقا جون!اولش حاضر نبود با من تو یه اپارتمان اجاره اي زندگی کنه اما حالا راضی شده که بیاد!یعنی اونم یه قدم ورداشته!

همین دیگه!اگه یه خورده سخت واستی میاد اینجا!

این سواستفاده ست اقا جون!تازه فکر میکنی نگین بیا داینجا ما زندگی می تونیم بکنیم؟!

چرا نمی تونیم؟!

زندگیمون می شه جهنم ! وقتی ایده عهاي یه ادم و سرکوب کنی دیگه اون ادم ادم نمی شه! می شه یه موجود گم شده! مکی شه یه ادم بی سابقه! می شه یه نفر بدون خودش!اون وقت عصیان می کنه!

واسه من از این حرفاي سلمبه قلمنب نزن!حرف همونه که گفتم!

اقا جون تو رو خدا ببخشین!اما تا قبل از اینکه نگین حامله بشه هر چی شما گفتین گوش کردم ولی حالاوضع فرق کرده!پاي یه موجود دیگه در میونه!این کارانسانیت نیست!

یعنی میگی چی؟!

می گم اگه شما اجازه بدین من یه جارو اجاره کنم و با نگین بریم توش زندگی کنیم!

خوشم باشه!دستت درد نکنه!دیگه چی؟!

» مهرداد سرش رو انداخت پایین و یه اه بلند کشید که حاج عباس گفت «

گوشت رو وا کن ببین چی دارم بهت می گم ! یا میري زنت رو ور میداري میاي اینجا یا قید ما رو بزن!

اخه اقا جون!

حرف نباشه لال مونی بگیر! اگه اومدي که اومدي اگه نه دیگه رو هیچی حساب نکن! نه من نه مادرت ن هاین خونه نه کارخونه و نه هیچی!دیگه بعد از خودتی و خودت!اگه می خواي اداي جوونمردارو در بیاري باید دستت تو جیب خودت باشه نه تو جیب من!

اقا جون شما اگه تو موقیعت من بودین حاضر می شدین مامانم رو ول کنین؟!

خفه ! فوضولی موقوف!پاشو برو دنبال کارت!

مهرداد که بغض نشسته بود تو گلوش اروم از جاش بلند شد و از شالن رفت بیرون و رفت طرف اتاق مادرش جلو در اشپزخونه چشمش افتاد به پري که داشت اروم گریه می کرد.یه لبخند تلخ بهش زد و رفت طرف اتاق و در زد و اروم درو باز کرد.

» لیلا خانوم رو تختش نشسته بود واونم داشت گریه می کرد که مهرداد تند رفت جلوش و بغلش کرد و گفت

مامن جونم نبینم گریه کنیا!

» لیلا خانم محکم مهرداد و بغل کرد و همونجور که اشک از چشماش می اومد پایین گفت «

اگه بچه ي منی و من بزرگت کردم که همین الان میري دست زنت رو میگیري و با خودت می بري!اون الان امیدش به توئه!اگه امروز به نگین زور بگی مطمئن باش دیگه زندگیت زندگی بشو نیست و زنت هیچ وقت زنت نیست!مجبوري تحملت می کنه!

می دونم مامان جون! می دونم!

برو مامان جون! من تمام طلا و جواهرامو گذاشتم تو جعبه!کاغذ خریداشم هست!برو بفروش و یه جارو رهن کن!منم هر جوري هست کمکت می کنم و اوضاع رو برات جور می کنم اما نذار تو این امتحان رد بشی!الان زنت داره تو رو نگاه می کنه!یادت نره!

نه مامان جون ! خیالتون راحت باشه!بابا گفته دیگه م کارخونه نرم!

اون زده به کله اش ! دیوونه شده!کینه کورش کرده!

عیبی نداره ! خدا بزرگه!

من تو حسابم پول دارم اما فردا می تونم بگیرم!امروز نمی شه!

خودم دارم مامان جون ! خودم دارم!فقط کاشکی اینطوري نمی شد!اگه می دونستم بابا می خواد از طریق من انتقامشو از عمو بگیره امکان نداشت اینطوري خودمو بازیچه دستش کنم!

درست می شه مامان جون ! مطمئن باش!بهت قول می دم!

شما خودتون رو ناراحت نکین!شما ناراحت باشین منم ناراحتم!

نه مادر حون من ناراحت نیستم!

معلومه!

» لیلا خانم اشک هاشو پاك کرد و به زور لبخند زد.مهردادم یه لبخند زد و از جاش بلند شد و گفت «

من می رم مامان جون.

کجا؟!

فعلا می رم خونه ي یکی از بچه ها تا ببینم خدا چی می خواد بهتون زنگ می زنم.

لیلا خانم فقط نگاهش کرد که مهرداد براي اینکه بغضش وانشه تند از اتاق اومد بیرون و رفت بالا تو اتاق خودش و مثل برق دو تا چمدون لباس برداشت و اودم پایین.

جلو پله ها مهدي خان و پري خانم واستاده بودن.مهدي خان چشماش سرخ شده بود و پري خانم هنوز داشت گریه می کرد.

مهردا رفت جلو و صورت مهدي خان رو ماچ کرد و یه نگاهم به پري کرد و بعد رفت ته سالن که حاج عباس نشسته بود.

» اروم رفت جلو و سوییچ ماشین رو گذاشت رو میز.حاج عباس سرش پایین بود و نگاه نمی کرد که مهرداد اروم گفت اقا جون چون پسر شمام نمی تونم نامرد و بی معرفت باشم!

هر وقت بهم احتیاج داشتین یه اشاره کنین تا با سر بیا خدمتتون.

بعد اروم برگشت و رفت اون طرف سالن و چمدوناش رو ورداشت و رفت. «

» مهدي خان یه نگاه به حاج عباس کرد و تند از در دوید بیرون و خودش رو رسوند به مهرداد و گفت

اقا !اقا !صبر کنین الان ماشین رو در میارم!

نه مهدي خان ! نمی خواد!

ببخشید اقا ها ! دیگه بعد از این همه سال انقدر اختیار دارم که پسري رو که مثل پسر خودم بزرگ کردم تا یه جایی برسونم ! هان ؟!

مهرداد یه لبخند زد و هیچی نگفت. «

نیم ساعت بعدش مهدي خان ماشین رو جلوي خونه دوست مهرداد نگه داشت و مهرداد پیاده شد و چمدونا رو از تو ماشین در اوردن که مهدي خان گفت

اقا باریکاله به غیرتت ! حقا که مردي! بدون که حتما خدا باهاته!

بعدم براي اینکه گریش در نیاد زود پرید سوار ماشین شد و رفت.مهرداد یه خورده واستاد و ماشین رو نگاه کرد و بعدش زنگ خونه ي دوستش رو زد وقتی دوستش جواب داد گفت

یه مهمون سر گردون بی خانمان که پدرش از خونه بیرونش کرده لازم ندارین؟

دوستشم تا صداي مهرداد رو شنید و درو واکرد و خودش از پله ها اومد پایین و مات شد به مهرداد!بعدشم کمک کرد چمدونا رو بردن بالا و وقتی جریان رو فهمید کلید اپارتمانشو گذاشت جلو مهرداد و گفت

تا هر وقت خواستی اینجا خونته !اگه اجازه دادي که منم باهات می مونم ! اگه نه که می رم بیرون!

» مهرداد دستی به شونه اش زد و گفت «

دیگه فحش بهم نده!

نه به خدا قسم !مگه من یادم میره برام چیکارا کردي؟!

من کاري نکردم!

دیگه می خواستی چیکار کنی؟!یادت رفته که!....

ولش کن!حالا چی داري بخوریم؟!

هر چی دلت بخواد!

اینجوري مهرداد فعلا یه جا و مکانی پیدا کرد و یه ساعت بعد یه چیزي خورد و کمی حالش بهتر شد زنگ زد به لیلا خانم و گفت کجاست و بعدشم زنگ زد به نگین

الو!نگین خانم!

سلام!

سلام از بنده ست ! حال شما چطوره؟

مرسی!ممنون!

بچم طوره؟!

خوبه خوب!

پیر شه ایشالا ! الا کجاست؟

» نگین زد زیر خنده و گفت «

جاش امن امنه!

یعنی می گم اگه اذیت می کنه من بیام ببرمش پارك بازي کنه تا تو کارات رو بکنی!

!» باز نگنیخندید و کیف کرد «

عمو جون حالا دیگه حتما نظرش عوض شده!

اره ! دیگه از قتل و جنایت و این چیزا حرف نمی زنه!تو چی؟!عمو چی گفت ؟!

هیچی فقط بیرونم کرد!

» نگین یه لحظه ساکت شد و بعد گفت «

چی؟!

بیرونم کرد!از خونه بیرونم کرد!هم از خونه هم از کارخونه!

راست میگی؟!

اره!

الان کجایی؟!

خونه ي دوستم.

داري شوخی می کنی یا جدي میگی؟!

نه بجون تو !چمدونا مو ورداشتم و اومدم خونه ي دوستم!

» دوباره نگین ساکت شد و بعد گفت «

بلند شو بیا اینجا!

نه!

چرا ؟!

نه!

اخه چرا ؟!

بابام ناراحت می شه خودت که می دونی!

» بازم نگین ساکت شد که مهرداد گفت «

خودتو ناراحت نکن !درست می شه.حتما فردا یه جارو اجاره می کنم.فعلا برو بگیر بخواب تا ببینم خدا چی می خواد!

خلاصه خداحافظی کرد و تلفن رو قطع و یه خورده بعدم رفت که بگیره بخوابه!با اعصاب خرد و خراب! «

از اون طرف نگین که خیلی ناراحت شده بود براي اینکه به باباش نشون بده مهرداد چقدر پسر خوبیه رفت پایین تا رسید تو سالن گفت

فهمیدین چی شدبابا جون؟!

حاج اقا ! حاج اقا ! این هزار بار ! حالا بگو چی شده!

عمو جون مهرداد رو از خونه بیرون کرده!یعنی مهرداد به خاطر من از خونه اومده بیرون!

« سارا خانمیه لحظه مات شد به نگین و بعدش از جاش بلند شد و تند گفت «

کجاس الان ؟!

خونه ي دوستش!

خب می گفتی بیا داینجا!

گفتم ! اما نمیاد!

حالا می خواد چیکار کنه!؟

گفت فردا یه جارو اجاره می کنه که زودتر برم اونجا!

» حاج حسن مثل برق تو ذهنش حساباشو کرد و اروم گفت «

شلوغش نکنین ! شلوغش نکنین بذارین ببینم چیکار باید کرد.خانم بشین بی خودذي هیجان زده نشو!

سارا خانم نشست سارا خانم نشست که حاج حسن به نگین گفت

ببین بابا جون الان ببین بابا جون الان بهترین موقعیته!

-بابا جون اینطوري که خیلی بد شد آخه!من نمی خواستم اینجوري بشه!

-اتفاقا بر عکس!اینطوري عالی شد!

-کجاش عالیه بابا جون؟درسته که مهرداد مثل یه مرد عمل کرده اما من الان وجدانم ناراحته!کاشکی...

» حاج حسن اومد تو حرفش و گفت «

-براي چی؟!

-آخه چرا باید اینطوري بشه؟

-طوري نشده که!پدر و پسرن!یه خرده اختلاف شون شده!چهار روز دیگه م با هم آشتی می کنن!

» نگین ساکت شد که سارا خانم گفت «

-به امید خدا!بابات راست می گه مادر جون!

-حاج آقا!حاج آقا!این دو هزار بار!

» سارا خانم یه نگاهی به حاج حسن کرد و بعد به نگین گفت «

» حاج حسن با یه لبخند مرموزو کمرنگ گفت »! -مطمئن باش که یه هفته ي دیگه با هم آشتی می کنن

-من خودم آشتی شون می دم!

» سارا خانم متوجه لبخند عجیب حاج حسن شد اما نگین نفهمید و با ناراحتی گفت «

-آخه انگار عمو جون از کارخونه م...

» دیگه بقیه ي حرفش رو ادامه نداد که حاج حسن تند پرسید «

-از کارخونه م چی؟!

» نگین براي اینکه مثلا نشون بده دختر محکمی یه و در لحظات سخت می تونه قوي باشه گفت «

-خبر مهمی نیست بابا جون!مهرداد حتما یه کاري براي خودش پیدا می کنه!فوق لیسانس داره!تا اون وقت م من می تونم خرج مون رو در بیارم!

» حاج حسن با بی حوصلگی گفت «

-اینا رو ول کن!بگو ببینم مطمئنی که حاج عمو از کارخونه بیرونش کرده؟

-خود مهرداد گفت!

حاج حسن دیگه این دفعه نتونست خودش رو نگه داره و خندید! «

» سارا خانم و نگین مات شدن به این خنده ي بی وقت که حاج حسن گفت

-حالا وقت شه!

» سارا خانم باشک و تردید گفت «

-وقت چیه؟!

-منفعت!

-منفعت؟

-بعله خانم!بعله!الان وقت استفاده کردنه!

» بعد به نگین گفت «

-زنگ بزن به مهرداد و بگو فردا بیاد اینجا!فردا صبح!اما نه!اینجا نه!بگو بابام گفته فردا بري حجره!

-براي چی آقا جون؟

-می خوام بذارمش سر کار!

-کار!؟تو بازار!؟

-بعله!مگه بده!هر چقدرم حقوق خواست بهش می دم!

-مهرداد اهل بازار و این چیزا نیست!

-کاري نداره که!صبح بیاد اینجا تا ظهر!ظهر برگرده خونه!

!» نگین متوجه نشد که منظور حاج حسن چیه اما سارا خانم چرا «

-بعدشم همینجا زندگی تون رو شروع کنین!بسم الله بگین و زندگی تون رو شروع کنین!یه چند روزي که گذشت خودم با حاج آقا عباس صحبت می کنم و آشتنی شون می دم!

حالا دیگه نگین متوجه نقشه ي حاج حسن شده بود!کار تو بازار و حجره ي حاج حسن و زندگی تو خونه ي حاج حسن و حقوق گرفتن از حاج حسن!همه ي اینا یعنی انتقام گرفتن از حاج عباس!

» سارا خانم که از قبل منظور حاج حسن رو فهمیده بود گفت

-مرد دست وردار از این کارا!بذار اینا برن به زندگی شون برسن!

» حاج حسن با عصبانیت گفت «

-بده دارم کمک شون می کنم؟

آخه من می دونم این چه جور کمکی یه!تو اگه می خواي کمک شون کنی بذار برن سر خونه و زندگیشون!

-با چی؟با دست خالی؟فعلا که مهرداد نه جا و مکان داره و نه کار!

-تو که داري!بهشون بده!

-اگه همینجوري بدم بد عادت میشه!من برادر زاده م رو دوست دارم و خیرش رو می خوام!تا چشم به هم بزنی،شده کاسب!بعدشم یه مدت که گذشت یه حجره ي مستقل می دم به خودش!دیگه چی می خواي؟

» نگین آروم گفت «

-بابا جون من می دونم مهرداد نه بازار می آد و نه تو این خونه!

-پس چیکار می خواد بکنه؟

-یه جا رو اجاره می کنیم و اونم می ره براي خودش یه کاري پیدا می کنه!

-حالا کو کار؟بعدشم،تازه اگه کار پیدا کنه مگه چقدر بهش می دن؟پول اجاره خونه شم نمی تونه در بیاره!

-خب من فعلا هستم!من کمکش می کنم!

-شما؟!

!» نگین به حاج حسن نگاه کرد -«

-شما با این وضعیت؟!

-خب مگه چیه بابا جون؟

-شما صلاح نیس دیگه کار کنی!امانت مردم تو شیکم ته!پس فردا خداي نکرده یه عیب و ایرادي بکنی من چه جوري جواب حاج آقا عباس رو بدم؟

-چه عیب و ایرادي؟

-زن پا به ماه مگه می تونه کار بکنه؟!

» سارا خانم با کلافگی گفت «

-پا به ماه چیه مرد؟حالا کو تا نگین پا به ماه بشه!؟

-دختر که حامله شد می شه پا به ماه دیگه!حالا پا به یه ماه!پس فردا می شه پا به دو ماه!باید از همون روز اول و ماه اول مواظب بود و سبک سنگین نکرد!

-آخه بابا جون من که تو شرکت کاري نمی کنم!

-اصلا حرف شرکت رو نزن!راستش داشتم فکر می کردم که شرکت رو بگیرم دست خودم!تو باید دیگه فقط

استراحت کنی!بري قدم بزنی!پارك بري!براي بچه ت لباس ببافی!کلاه ببافی!جوراب ببافی!دستکش ببافی!چشم به هم بزنی و نوه م اومده و مونده بی لباس!

آقا جون خب اینا رو براش می خریم! «

-لباسی که مادر خودش با دست خودش براي بچه ش ببافه چیز دیگه س!تو هر گره اي که به کاموا می زنه عشق و محبت لونه می کنه بابا جون!عزیزم!جونم!عمرم!

-آخه بابا جون من بافتن بلد نیستم!

-خب یاد بگیر!تازه اینم یه سرگرمی می شه برات!هم یه هنر یاد می گیري و هم می شه لباس براي بچه ت!صبح که از خواب بلند می شی یه صبحونه می خوري و می ري یه ساعت قدم می زنی و برمی گردي و تا چهار تا رج ببافی و شوهرتم از بازار برگشته خونه!تازه کتابم هس،تلویزیونم هس،ماهواره م هس،این وامونده چیه،دي وي دي ام هس،رادیو ام هس،ضبط م هس!اوووووه!انقدر سرگرمی داري که نمی دونی به کدوم برسی!خیال تونم از پول و حقوق و کار و خونه و اجاره خونه م راحت می شه!

-آقا جون مهرداد بازار نمی آد!

-بیخود می کنه نمی آد!پس از کجا می خواد خرج زن و بچه ش رو بده؟

-گفتم که!فعلا من!...

-شمام بیخود گفتی!اگه فکر شرکتی که من خودم براش نقشه ها دارم!می خوام مدیریت ش رو بدم به یکی از

آشناهام!تو دیگه وقت شوهر داري و بچه داري ته!شرکت می خواي بري چیکار؟!الان که دیگه یه دنیا کار سرت ریخته!مسئولیت داري!تعهد داري!به شوهرت!به بچه ت!

-آخه آقا جون!...

-آخه بی آخه!دیگه حرف نباشه!اون پسره طفل معصوم الان امیدش به منه!من عموشم!بعد از پدرش حکم پدري دارم!تازه!مگه دلم راضی می شه برادز زاده م رو گرفتار ببنیم و ساکت بشینم!اون اگه از خونه زده بیرون به اتکاي عموش بوده!منم آدمی نیستم که اینجور وقتا پاره ي جیگرمو ول کنم به امان خدا!

» سارا خانم از جاش بلند شد و گفت «

-یادت رفت امروز حرف از چی می زدي؟یادت رفت فکر می کردي آبروت داره می ره؟دست وردار از این کارات!یه جا رو براشون بخر برن سر زندگی شون و دعات کنن!آخه این کینه چیه شماها دارین؟!

-خانم شما کاري به این کارا نداشته باش!من بچه نیستم که کسی نصیحتم کنه!کارمم خودم خوب بلدم!حرفمم همونه که گفتم!مهرداد باید بیاد بازار و همینجام زندگی کنه!

-اگه نیومد چی؟!

-دیگه خودش می دونه!اگه زن و بچه ش رو می خواد باید بیاد!شمام نگین خانم از فردا لازم نیس بري شرکت!زیور خانم!ریور خانم!

» زیور خانم که تو آشپزخونه همه چیز رو شنیده بود اومد بیرون و گفت «

-بعله حاج آقا؟!

-یه چایی وردار بیار بخورم و برم کپه ي مرگم رو بذارم!

-چشم حاج آقا!دور از جون!

نگین یه نگاهی به حاج حسن و بعدش به سارا خانم کرد با عصبانیت برگشت و رفت طرف پله ها ورفت بالا.سارا خانمم که می دونست این جور وقتا دیگه حرف زدن با حاج حسن فایده نداره و کار رو بدتر می کنه،دنبالش رفت و وقتی رسید تو اتاق و نگین رو اونقدر ناراحت دید که نزدیک به گریه کردن بود گفت

-ناراحت نشو مادر جون!این الان یه چیزي داره می گه!فردا خودم راضی ش می کنم!

-مامان جون فقط اینو بدونین!من مهرداد رو تنها نمی ذارم!من شوهرم رو تنها نمی ذارم!

-درست می شه عزیزم!

-اگه بابا بخواد لجبازي کنه و منو وسیله ي انتقام گرفتن از عمو بکنه،مطمئن باشین که بلدم چیکار کنم!

-این جور وقتا باید با زبون خوش کار رو درست کرد!

-چه با زبون خوش،چه بی زبون خوش!

-آخه اینجوري که نمی شه مادر!

-حالا می بینیم که می شه یا نه!مهرداد هر وقت یه جا رو بگیره و به من بگه،من باهاش می رم!شمام گوش بابا رو پر کن که بدونه!

سارا خانم که دید نگین هم عصبانیه و هم خیلی مصمم،دیگه هیچی نگفت و از اتاقش اومد بیرون. «

» فردا صبحش مهرداد راه افتاد و چند تا آژانس مسکن رو سر زد و بعدش با نگین تماس گرفت

-الو،نگین خانم جوکار فرد اعلا؟

» نگین خندید و گفت «

-بعله،بفرمایین!

-بنده مهرداد خان جوکار فرد اعلا هستم!می تونم چند دقیقه باهاتون صحبت کنم؟

» نگین با نازو خیلی قشنگ گفت «

-نخیر!

-چرا؟

-چون من یه زن شوهر دارم!

-خب منم یه مرد زن دارم!این به اون در!حالا بیا صحبت مون رو بکنیم!

-نه،نمی شه!

-دیگه چرا؟

-چون من شوهرم رو خیلی خیلی دوست دارم!

-خب منم زن م رو خیلی دوست دارم!این به اون در!حالا بیا صحبت مون رو بکنیم!

-بازم نمی شه!

-این دفعه چرا؟

-چون من یه زن بچه دارم!

-خب اتفاقا منم یه مرد بچه دارم!اینم به اون در!حالا بیا صحبت مون رو بکنیم!

-هنوزم نمی شه!

-دیگه چرا؟

-حالا چه صحبتی با من دارین؟

-می خواستم خدمت تون مژده بدم که الحمد الله،الحمدالله،شکر خدا شکر خدا وضع واقعا افتضاحه!یعنی سرکار خانم نگین جو کار فرد اعلا،بنده طی تحقیقاتی که به عمل آوردم آژانس هاي مسکن در حال حاضر هیچگونه فعالیتی جهت انسان ها وآدمیان انجام نمی دن!یعنی فعلا تمام هم و غم شون رو در حوزه ي دیگه اي صرف می کنن!یعنی اگه بخوام واضح تر بیان کنم،فعلا خونه و مسکن براي ما وجود نداره!

-چه طور؟!

-هر آژانسی که سر زدم،دیدم فقط دارن فقط براي موش آ و زنبور آ فعالیت می کنن!یعنی فقط لونه موش و لونه ي زنبور اجاره می دن!اونم چند؟!

-به قیمت طول تاریخ بشریت!

-راست می گی؟!

-آره آره!فعلا هر جا هستی محکم بشین که اوضاع بیرون خیلی خرابه!مثلا شخصی آپارتمانی پنجاه متري ر به ماهی چهارصد هزار تومان اجاره می دهد!مطلوب است سرانجام مستاجر!؟

1- قبرستان 2-بیمارستان 3-تیمارستان 4- زندان

-جدي می گی مهرداد؟!

بیا ببین!هر جا رفتم ماجرا همین بود!

-یعنی از چهارصد هزار تومن کمتر پیدا نمی شه؟

-چرا اما باید کمی از شهر فاصله بگیریم!یعنی چند درجه عرض و طول جغرافیایی،مسیرمون رو عوض کنیم!

-یعنی خیلی پایین هاس؟

-تقریبا یعنی حدود جاده ي بهشت زهرا!

» نگین یه فکري کرد و بعد گفت «

-از نظر تو اشکالی داره؟

-از نظر بنده خیر اما بالاخره شما باید بتونی اونجا زندگی کنی یا نه؟!

-براي من اصلا مهم نیست!مهم اینه که با تو باشم!حالا هر جا که باشه!

» مهرداد یه مکثی کرد و بعد گفت «

-راست می گی؟

-آره!

-از ته دل ت گفتی؟

-از ته ته دلم!

-امیدوارم کردي!

-دلیل نداره ناامید باشی!من تو رو دارم،توام منو داري!بقیه ش دیگه مهم نیست!

-اونوقت عمو اینا نمی گن دامادمون،دخترمون رو کجا برده زندگی کنه؟

-پس گوش کن ببین چی می گم!دیشب وقتی تلفن رو قطع کردي،رفتم و جریان رو به بابام گفتم!

-خب؟

-بابام جاي اینکه ناراحت بشه خیلی م خوشحال شد!می خواد تو رو وسیله ي انتقام گرفتن از عمو بکنه!

-یعنی من برم بابامو بکشم؟

-نه به صورت فیزیکی!به صورت معنوي!

-نگفت دستمزد چقدر می ده!

-چرا!کار تو بازار با هر حقوقی که خواستی و زندگی تو خونه ي ما و بعدشم یه حجره ي مستقل!

-عالیه!حالا ازش بپرس اگه به صورت فیزیکی بابام رو بکشم چه قدر می ده؟باهاش خوب چونه بزن آ!

» نگین زد زیر خنده و گفت «

-به خدا جدي گفتم!می خواد تو رو بیاره پیش خودش که از عمو جون انتقام بگیره!

-می فهمم!

-نظرت چیه؟

-نه نگین جون!من نمی تونم این کار رو بکنم!حالا غیر از مساله ي بابام،براي خودم خوب نیس !کل شخصیت م می ره زیر سوال!از اون گذشته می دونی دیگه بابام تو صورتم نگاه نمی کنه!

-آره،همه ي اینا رو می دونم براي همین م به بابام گفتم مهرداد نمی آد بازار!

-خب نظر خودت چیه؟

» نگین یه مکثی کرد و بعد گفت «

-تو یه جا رو اجاره کن!

-اون وقت می آي؟

-می آم!

-بعدش توام مثل من مورد غضب واقع می شی آ!

-من دیگه زن توام!این فکرا رو باید بابام قبلا می کرد!من هر جا شوهرم باشه می رم!

» مهرداد یه خرده ساکت شد و بعد گفت «

-دختر عمو؟

-چیه پسر عمو؟

-خیلی خیلی چیزي به خدا!

» نگین خندید و گفت «

-توام خیلی خیلی چیزي به خدا!

-خیلی دوستت دارم!دلم برات یه ذره شده!

منم همین طور!

-مواظب بچه مون باش!

-هستم!

-کاشکی فعلا که بیکاري،یه خرده باهاش درس و مشق کار کنی که بدنیا اومد و بذاریمش کلاس سوم!

» نگین خندید و گفت «

-برو زودتر یه جا رو اجاره کن!

-رفتم که رفتم!

-بهم تلفن کن!

-چشم!فعلا خداحافظ شما و اون بچه کوچولوم باشه!

-خداحافظ!

تلفن رو که قطع کردن،دیگه مهرداد عزم ش رو جمع کرد و رفت دنبال خونه و فرداش یه آپارتمان رو اجاره کرد!یه آپارتمان طرفاي غرب کوچولو و نقلی.بعدشم داد تمیزش کردن.وقتی کاراش تموم شد و تلفن زد به نگین و جریان رو گفت.نگین م رفت که با حاج حسن صحبت کنه.قبل از صحبت کردنم،چمدوناش رو بست و آماده شد و سارا خانم رو صدا کرد بالا تو اتاقش!سارا خانمم تا رسید تو اتاق و چشمش به چمدونا افتاد و رنگش پرید و گفت

-اینا چیه؟!

-وسائلم رو جمع کردم.یعنی در واقع لباسامو!

-براي چی؟

-مهرداد یه جا رو اجاره کرده.یه آپارتمان کوچولو تو غرب.

-مگه تو می تونی بري اونجاها زندگی کنی؟

-امتحان می کنم!

-تو یه آپارتمان کوچولو؟

-آره!مگه چیه؟

-تو از این خونه به این بزرگی می خواي بري تو یه آپارتمان کوچیک؟

-آره مامان جون!فکر می کنم که منم یکی م مثل بقیه ي دخترا!مگه همه ي دخترا باباهاي پولدار دارن؟

-یه خرده فکر کن عزیزم!زندگی به این آسونی ها که تو فکر کردي نیست!تو یه عمر هر چی خواستی برات فراهم بوده!پول،ماشین،شرکت،خونه ي بزرگ،کارگر،مستخدم!حالا چه جوري می تونی بري تو یه خونه ي فسقلی زندگی کنی؟

-گفتم که!امتحان می کنم!

-پشیمون می شی آ!اون موقع برگشتن ت خیلی سخته ها!

-من شوهر دارم مامان جون!اینا رو باید قبلا فکر می کردین!من تا چند وقت دیگه بچه دار می شم!می فهمین!؟

-یه چند روز به من مهلت بده!

-مهلت زیاد داشتین اماچی شد؟الان چند وقته که من ازدواج کردم اما شوهرم یه جا بوده و من یه جاي دیگه!

-می دونم مادر جون اما!...

-دیگه اما نداره!من تصمیم خودمو گرفتم!الانم منتظرم بابام برگرده و باهاش صحبت کنم!فقط خواستم شما قبلا بهش بگین که من در هر صورت می رم!اي کاش بابا یه خرده فکر می کرد!

-عزیزم تو الان عصبانی هستی!یه ساعت که بگذره آروم می شی و اونوقت می فهمی که داري چه اشتباهی می کنی!

-اولا که من عصبانی نیستم!من خیلی متاسفم!متاسف از اینکه بازیچه ي دست بابا و عمو شدم!غیر از اون، اشتباه براي چی؟یه زن وقتی می خواد بره با شوهرش زندگی کنه یعنی اشتباه؟

-آخه با این وضع؟

-این وضعیه که شما به وجود آوردین!هم براي من،هم براي مهرداد!نه به اون نامزدي و عروسی که گرفتین!نه به اون ماه عسل که ما رو فرستادین!نه به حالا که نمی ذارین با هم زندگی کنیم!

» بعد یه مرتبه داد زد و گفت «

-بابا من حامله م!می فهمین یا نه!؟

سارا خانم که دید هم حرفاي نگین درسته و هم خیلی عصبانی شده،از اتاق اومد بیرون و رفت پایین و به حاج حسن تلفن زد و بهش جریان رو گفت و حاج حسن م همون لحظه به طرف خونه حرکت کرد.و یه ساعت بعد رسید و بلافاصله نگین رو صدا کرد اما سارا خانم بردش ته سالن و باهاش حرف زد اما هیچ فایده اي نداشت!آخر سر وقتی دیگه ناامید شد،رفت تو اتاقش و شروع کرد به گریه کردن!

حاج حسن م زیور خانم رو فرستاد که نگین رو صدا کنه!نگین از تو پله ها کم و بیش حرفاشونو شنیده بود و وقتی زیور خانم صداش کرد،آروم اومد پایین و رفت تو سالن و رسید به حاج حسن و سلام کرد.حاج حسن م همونجور که اخمهاش تو هم بود،جواب سلام ش رو داد و گفت

-بشین ببینم!

» نگین نشست که حاج حسن گفت «

-مادرت چی می گه؟

-در مورد چی بابا جون؟

-می گه می خواي بري!

-با اجازه تون!مهرداد یه جا رو اجاره کرده و...

-اگه اجازه ت دست منه که من اجازه نمی دم!

-بابا جون دیگه دیر شده!تا وقتی من بودم و مهرداد،هر چی شما گفتین گوش کردم!حتی به خاطر شما مهرداد رو ندیدم و باهاش قهر کردم!اما الان دیگه وضع فرق می کنه!من الان یه مادرم!با مسئولیت هاي یه مادر!همونجور که شما پدر هستین و با مسئولیت هاي یه پدر!حتما درك می کنین چی دارم می گم!من الان باید پیش شوهرم باشم!

شوهرم به خاطر من از خونواده ش جدا شده و بریده!منم نباید الان تنهاش بذارم!این از هر نظر که فکر بکنین

درسته!چه قانونی،چه شرعی،چه انسانی!

ولی دلم می خواست که اینطوري نمی شد!کاش شما و عمو جون مثل همون اول بودین!همون موقع که اجازه ي ازدواج ما دو نفر رو دادین!

-ولی اول اونا زدن زیر حرف شون!اونا بد عهدي کردن!

-کاش شما نمی کردین تا اونام یاد بگیرن!تمام زندگی یعنی آموزش!من شما و مامان رو دیدم،یاد گرفتم!شما پدرتون رو دیدین و یاد گرفتین!عمو هم با دیدن شما یاد می گرفت!

-من معلم کسی نیستم!توام از این نطق آ براي من نکن!تو جوونی!خامی!این چیزا رو نمی فهمی!بعدا متوجه می شی که من صلاحت رو می خواستم!

-صلاح من اینه که پیش شوهرم باشم!بابا جون چرا متوجه نیستین!پاي یه موجود دیگه در میونه!پاي آبروي من در میونه!آخه همه نمی گن پس این ازدواج چی بود و چی شد؟!نمی گن دختره معلوم نیست چیکار کرده و حامله شده و پسر عموش فهمیده و ولش کرده؟!نمی گن...

-هر کی هر چی می خواد بگه بگه!براي من اصلا مهم نیس!توام برگرد تو اتاقت و دیگه م از این حرفا نزن!

-بابا جون!من دارم می رم!

-تو غلط می کنی!

» نگین سرش رو انداخت پایین که حاج حسن داد زد و گفت «

-اگه پات رو از در این خونه بیرون بذاري دیگه دختر من نیستی!

!» نگین شروع کرد به گریه کردن!آروم و بی صدا «

-دیگه رو هیچی حساب نکن!چه واسه من اختیار سرخود شدي!فکر کردي چون شوهر کردي می تونی هر کاري دلت خواست بکنی؟برو از جلو چشمم تا...لا اله الا الله!خانم!خانم!

نگین که دید حاج حسن خیلی عصبانیه،برگشت و رفت طرف پله ها!سارا خانمم که از اتاقش بیرون اومده بود و داشت حرفاي این دو تا رو گوش می داد،تند اومد جلو ورفت پیش حاج حسن اما هر کاري کرد نتونست آرومش کنه!نگین م رفت بالا و لباسش رو پوشید و چمدوناش رو برداشت و آروم آروم از پله ها اومد پایین که تا چشم حاج حسن به چمدونا افتاد،شروع کرد به داد و بیداد کردن!لحظه ي آخر،نگین برگشت و آروم گفت

-بابا جون من دارم می رم که هم آبروي خودم و هم آبروي شما حفظ بشه!

بعد برگشت و رفت در حالیکه همینجوري اشک از چشماش می اومد پایین!سارا خانمم گریه می کرد و زیور خانم که وضع خودش بدتر بود سعی می کرد که اونو آروم کنه!نگین تا از پله هاي تراس رفت تو حیاط و ابرام آقا اومد جلو و چمدونا رو ازش گرفت و گفت

-خانم من محبتهاي شما یادم نمی ره!مطمئن باشین!

نگین یه لبخند تلخ زد و دنبالش راه افتاد و دوتایی سوار ماشین شدن و نگین بهش آدرس داد و حرکت کردن و سه ربع بعد رسیدن جلوي خونه اي که مهرداد اجاره کرده بود و پیاده شدن و نگین زنگ زد.یه لحظه بعد مهرداد آیفون رو برداشت که دوباره بغض نگین باز شد و فقط تونست با گریه بگه

-مهرداد!

دیگه مهرداد معطل نکرد و مثل برق دویید دم در و تا نگین رو تو اون حالت دید،یه بغض بزرگ نشست تو گلوش اما جلو خودشو گرفت و گفت

-آخر هر گریه خنده س!ماها که از اول ازدواج مون همه ش در حال گریه بودیم،حتما از حالا به بعد فقط می خندیم!

» نگین یه نگاهی به مهرداد کرد و با همون گریه گفت «

-آخه دیگه به چی می تونیم بخندیم!

-به بدبختی هامون دیگه!

نگین یه لبخند تلخ به مهرداد تحویل داد و مهرداد رفت طرف ماشین و با ابرام آقا سلام و احوالپرسی کرد و «

» چمدوناي نگین رو ازش گرفت و تعارفش کرد تو خونه که ابرام آقا گفت

-آقا ممنون!حالا وقتش نیس اما حتما می اییم خدمت تون!ما خوبی هاي شما یادمون نمی ره آقا!خیالتون تخت!

مهرداد ازش تشکر کرد و ابرام آقا با ناراحتی سوار ماشین شد و رفت!موندن زن و شوهري که یه دنیا غم تو دلشون بود!

» مهرداد آروم رفت طرف نگین و گفت

-بریم تو!زشته جلو همسایه ها!

» دوتایی رفتن تو و از پله رفتن بالا و مهرداد قفل در آپارتمان رو باز کرد و گفت «

-به خونه ي خودت خوش اومدي دختر عمو جون!یعنی به دنیاي واقعی خوش اومدي!

» نگین سرش رو برگردوند طرف مهرداد و یه نگاهی بهش کرد که مهرداد آروم در آپارتمان رو باز کرد و گفت

-یه خونه داریم قد یه قوطی کبریت!انقدر کوچیکه که وقتی راه می ریم می خوریم به هم!اما یه در داره که وا می شه به رویا ها و عشق ها و محبت ها و شادي ها و خوشی ها!بفرمایین خوشگل خانوم عزیز که این در منتظره تو ازش رد شی!

بعد آروم در رو باز کرد!

نگین از همون بیرون یه نگاهی تو آپارتمان رو کرد.واقعا اندازه ي یه قوطی کبریت بود!شاید کل آپارتمان یه خرده از اتاق خودش بزرگتر!دلش بیشتر گرفت و بغض بیشتر گلوش رو فشار داد!یعنی چه جوري می تونست به قول مهرداد تو این لونه زنبور زندگی کنه؟پاش پیش نمی رفت اما مهرداد در رو براش باز کرده بود و منتظر ایستاده بود و داشت نگین رو نگاه می کرد.نگین باید خودشو نشون می داد!باید نشون می داد که یه دختر سست و نازپرورده نیست اما انگار بود!یواش و آروم رفت تو آپارتمان و پشت سرشم مهرداد با چمدونا!نگین یه نگاهی به دیوارا کرد و یه بود انداخت!انگار وارد قفس شده بود!داشت خفه می شد!احساس عجیبی داشت!یه open نگاهی به آشپزخونه که مثلا احساس بد که بهش پشیمونی می گن!دلش می خواست اون موقع از اونجا فرار کنه و برگرده خونه شون و بیفته رو دست و پاي باباش و عذرخواهی کنه!گریه ش گرفته بود!از دست خودش عصبانی بود!از دست خودش،از دست مهرداد،از دست عموش از دست باباش،از دست دنیا،از دست این آپارتمان که دیگه چیزي نمونده بود دیواراش بچسبن به همدیگه!بالاخره م زد زیر گریه و برگشت طرف مهرداد و گفت

-اینجا مهرداد؟!

بعد رفت و نشست و صورتش رو گرفت تو دستاش و زار زار گریه کرد!مهرداد همون جلوي در واداد!احساس تنهایی کرد!تنهایی و بی کسی!بی کسی و ضعف و نداري!نداري و بدبختی!بدبختی و غریبی!غریبی و بی پولی!بی پولی و تنهایی!

آروم چمدونا رو گذاشت زمین و رفت نشست و به نگین نگاه کرد و بعد به در و دیوارا!

یه دفعه اونم احساس خفگی کرد تو اون لونه موش!دچار یه خلاء ذهنی شد!اونجا چیکار می کرد؟اصلا چی شد که به اینجا رسید؟اون کجا اینجا کجا؟اون زندگی کجا و این زندگی کجا؟!

کارمنداش کجان؟صد و پنجاه شصت تا کارمند و کارر!ماشین شیک ش کجاس؟اتاق بزرگ و قشنگش؟خونه ي مثل قصرش؟!

دوستاي همه جور و رنگ و وارنگ ش؟!

اصلا براي چی یه همچین کاري کرد؟اون که تو زندگیش همه چی داشت!چی ش کم بود؟!

دوباره برگشت و دور و ورش رو نگاه کرد!یه اجساس خیلی بدم به اون دست داد که به اونم می گن پشیمونی!

آروم از جاش بلند شد و رفت تو آشپزخونه!سرامیک کف رو شمرد!پنج تا در ده تا!اندازه ي یکی از دستشویی هاي خونه شونم نبود!آشپزخونه اي که توش از پري خانم خبري نبود!

برگشت سالن رو نگاه کرد!واقعا اندازه ي راهروي ورودي خونه شون بود!بدون مهدي خان!

چه طور موقعی که اومده بود براي دیدن و اجاره کردن اینجا،متوجه نشده بود؟اصلا چرا یه همچین قهرمان بازي اي دراورده بود؟اگه باباش براش زن گرفته بود پس به اون چه مربوط از این غلط آ بکنه!میذاشت تا باباش هر کاري صلاح می دونست بکنه و بعدش هر چی می شد،می شد!مگه به اون زن داده بودن؟نگین رو باباش براش گرفته بود!

افکارش که به اینجا رسید از خودش بدش اومد!پس اون این وسط چیکاره بود؟یه عروسک؟نه!نه!یه مترسک سر جالیز!آره!مترسک سر جالیز!یه پسر خوش تیپ و خوش قیافه و قدبلند با تحصیلات عالیه که زده بودنش سر یه چوب و کاشته بودنش وسط جالیز!اختیارشم دست خودش نبود و هر جوري می خواستن باهاش رفتار می کردن و بازیش می دادن!چه عیبی داشت؟عوضش همه چی ش آماده و مهیا بود! خونه، زندگی، ماشین، کار، مدیریت. پول. اربابی.دستور.دول ا راست شدن جلوش.احترام!

نگاهش رفت یه جایی به اسم مثلا اتاق خواب که تو دیوارش مثلا یه کمد بود تو کمدم یه چمدون تو چمدونم لباساش!

خیلی راحت می توانست همین الان بره و چمدون رو برداره و بپره از خونه بیرون و یه تاکسی دربست بگیره و بره خونه شون و رسیده نرسیده دست باباش رو ماچ کنه و بگه باباجون غلط کردم و باباش یه خرده نصیحتش کنه و بعد بغلش کنه و دوقطره اشک بریزه و بعدش همه چی بشه مثل قبل!از الن حساب کنی یه ساعتم طول نمی کشه!یه ساهت تا بهشت!بعدشم نگین می تونه همین کارو بکنه!اونم بر می گرده به بهشت!بقیه شم به اون دیگه مربوط نیس!نه به اون نه به نگین!باباش می دونه و حاج عموش!

از این فکر یه حس شادي دویید زیر پوستش و قلقلکش داد که یه مرتبه یکی اروم در گوشش گفت«

-واقعا خاك بر سرت!

«تند برگشت این طرف و اون طرف رو نگاه کرد اما هیچ کس نبود!صدا اشنا بود اما کسی رو ندید!

یه خرده فکر کرد تا بفهمه این صدا رو کجا شنیده!قبلام شنیده بود!

همین یکی دوروز پیش!

خوب که فکر کرد یادش اومد!صدا صداي وجدانش بود!صداي درونش!صداي ذاتش!اما چه ذات و وجدان بی تربیتی!

«دوباره صدا اومد«!

-بدبخت بی عرضه!

-تو کی هستی؟!

-خودتو لوس نکن!وجدانتم!

-نمی تونی مثل ادم حرف بزنی؟!

-تو ادمی که باهات مثل ادم حرف بزنم؟!

-اول دشت ادم که رسید به یه نفر که توهین نمی کنه!

غریبه که نیستی!

-اهان !خب حالا چی می گی؟!

-می گم پس تو این وسط چیکاره اي؟!

-لولو سر خرمن!

-نمی خواي ادم بشی؟!

-نه!

-نمی خواي رو پاي خودت واستی؟!

-نه!

-نمی خواي دستت رو بگیري به زانوي خودت و بلند بشی؟!

-نه!

-یعنی تو نمی خواي هیچ غرور و شخصیت و منش داشته باشی؟!

-نه!

-پس واقعا خاك بر سرت!

-خاك بر سر خودت!چرا فحش میدي؟!

-اخه تو دیگه خیلی سیب زمینی هستی!ابرومونو بردي!

-خب توام روت رو کن اون طرف و مثل خیلی ا خودتو بزن به خریت!یه حالی می ده بعدش

-چرا چرت و پرت می گی؟!خداون منو مامور کرده که اینجور وقتا حواسم رو جمع کنم و چشامو باز!

-باشه باشه اما فعلا برو یه ساعت دیگه بیا!وقتی رسیدیم خونه مون!

-بیچاره خونه ت همینجاس!

-اینجا؟!غلط کردي! می گم ا!خداوند وقتی تو رو مامور کرد بهت نگفت یه خرده عقلم داشته باشی و یه خرده تربیت؟!

-همه ي اینا رو دارم اما نه با تو!حالا گوش کن ببین چی می گم!

تو باید الان مرد باشی!جربزه داشته باشی!جوهر داشته باشی!

باید رو پاي خودت واستی!باید براي خودت کسی باشی!می فهمی چی می گم؟!

-برو بابا در...

-بی ادب و بی تربیت این چه طرز حرف زدنه؟!

-چه طور خودت می گی هیچی نیس؟!

-من اینطوري گفتم؟!اصلا جنبه نداري!

-خب حالا ببخشین!تند حرفات رو بزن که مار دارم!

-یعنی واقعا تصمیم ت رو گرفتی؟!

-اره بابا!ولی تو کارت رو بکن که پس فردا مواخذه ت نکنن!

-یعنی هرچی من بگم فایده نداره؟!

-نه به جون تو!

-واقعا ازت تعجب می کنم؟!

-چرا؟!

-فکر نمی کردم انقدر سست باشی!

خب ت. اشتباه می کردي!

-حالا اگه یه فحش بهت بدم ناراحت می شی!

-نه بگو ناراحت نمی شم!

-پس بدون که خیلی بی غیرتی!

-اگه خریت اسمش عوض شده و شده غیرت اره!

می خوام ببینم من اگه یه عمر مثل خر جون بکنم و کار کنم و بدبختی بکشم و اخرش نتونم همین لوله موش رو بخرم یعنی غیرت؟!

در صورتی که می تونم برگردم پیش بابام و باهاش اشتی کنم و دسته چک م رو وردارم و ده تا از اینم لونه موش ا بخرم!

-پس خودت چی؟!تو کی هستی؟!

-گور باباي من و تو باهم!فعلا که می بینی هیچ کس نیستم!

-نا امیدي که این حرفا رو می زنی!

-حالا هر چی!من براي این زندگی اماده نشدم!

-می تونی بشی!

-براي چی؟!وقتی با یه حرکت می تونم همه چی رو بدست بیارم چرا خودمو اذیت بکنم؟!

-براي اینکه خودت باشی!تو!تو!تو!

-هیچ اهمیتی نداره!

-چرا داره!باید ببینی کی هستی!این خیلی مهمه!

-هر کی باشم!

-یعنی برات هیچ فرقی نمی کنه؟!

-نه!

-پس برو بمیر!

-باشه!وقتش که شد می میرم!حالا بذار به کارم برسم!

-خیلی ناامید و مایوسی!

-این منم!همونکه می گی بشناس!

-نه!این قسمتی از توئه!من می گم قسمت دیگه ت رو بشناس!

-نمی تونم!

-یه نگاه به صورت نگین بکن!حتما می تونی!خداوند ادمارو یه جورایی افریده!یه نگاه بکن!

-اونکه صورتش رو گرفته تو دستش و داره گریه می کنه و چیزي معلوم نیس!

-چرا معلومه!ببین چقدر قشنگه!

-ببینم!

-ببین چقدر نازه!

-خب؟

-ببین خداوند چقدر زیبا افریدتش!

-اره خب!

-مگه عاشقش نبودي؟

-خب چرا اما!

-اما و ولی و اگه نداره!یه نگاه دیگه بکن!

-د اخه همچین نشسته که نمی شه دید!

-خب برو جلوتر!

-خب خب !دیدم!

-قشنگه مگه نه؟!

-اره والا!

-زن توئه!

-خب!

-امیدش الان به توئه!

-الان چه بدبخته که امیدش به منه!

-اول به خدا بعد به تو!

-اخه من خودم...

-می دنی اگه نگین از ته دلش بگه که تو مردي و رو پاي خودت واستادي یعنی چی؟!

-خب اره!

-می دونی چه لذتی داره!

-خب اره!

-پس معطل چی هستی؟!یه تکو.ن بخور دیگه!می تونی حتملا!

-خب اره!

-اره و درد بهخ گور همه کس و کارت!تکون بخور دیگه!

-باز بی تربیت شدي؟!

-اخه عصبانی می کنی ادمو!

-مه وجدانم عصبانی میشه؟!

-بعضی وقتا!

-حالا چیکار کنم؟!

-اول امیدت رو بده به خدا واسمش رو تو دلت چند بار بگو و بعد همه چی درست میشه!

-راست می گی؟!

-به جون تو!

-یعنی مطمئن باشم؟!

-اره به مرگ تو!

-می گم نکنه یه مرتبه جور نشه؟!

-بچه شدي ا!یه نگاه دیگش بکن!

بابا ي ضرب دارم نگاهش می کنم!

-پس دیگه مطمئن باش!

-باشه باشه!

-برو ببینم چیکار می کنی!

-رفتم!

-اخیش!بالاخره هرش کردم!

-چی گفتی؟!

-گفتم بالاخره عاقل شدي!

-نه!نه!یه چیز دیگه گفتی!

-گفتم اخیش بالا خره عاقلش کردم!

-اما من یه چیز دیگه شنفتم ا!

-اشتباه شنفتی!یه نگاه دیگه ش بکن!

-برو بابا دلت خوشه!

-رفتم!رفتم توام برو!

-منم رفتم!مواظب خودت باش یه وقت گولمو نخوري!

-نه هستم!تو فعلا بو جلو تا دیر نشده!

-باشه!

«مهرداد اروم رفت و رو یه مبل جلو نگین نشست و ونگاهش کرد .نگین همونجور نشسته بود و صورتش رو گرفته بود تو دستاش اما دیگه گریه نمی کرد!

مهرداد یه کمی صبر کرد و بعد اروم گفت«

-می گم ا!اگه ما مثلا یه نیم ساعت این دیوارارو هول بدیم یه ده متري خونه بزرگتر نمیشه؟!

«نگین ساکت گوش کرد که مهرداد دوباره گفت«

-ببین!خونه ش بزرگه اما چون نقشه ش خوب نبوده ك.چیک به نظر می اد!

«نگین بازم گوش کرد«

کردیم حالا اگه شما به نظرت بازم کوچیک می اد توالت و open به یارو گفتم کوچیکه ها!گفت ما اشپزخونه ش رو کنیم که خونه دیگه بشه دریا! open حمومم «نگین بازم هیچی نگفت«

-یکی دیگه به خاطر رنگشه!رنگ کرم اپارتمان رو کوچیک می کنه!اگه بدیم مثلا طوسیش کنن اپارتمان میشه 700 متر!

«این دفعه دیگه نگین همونجور که صورتش رو با دستاش گرفته بود پقی زد زیر خنده که تند مهرداد گفت«

-اهان اپارتمان 200 متر بزرگتر شد !یه خنده ي دیگه که بکنی اپارتمان میشه 100 متر!اون وقت میشه توش یه مهمونی بگیریم و بابا اینا و عمه اینا و عمو اینارو دعوت کنیم!مجسم کن بابام بخواد بیاد اینجا !از درکه وارد بشه یه نگاه میکنه و بعد به من میگه«پس بقیه ي اپارتمان کو«؟!

«نگین دوباره خندید که مهرداد بازم تند گفت«

-150 متر مکعب!فقط قربونت دیگه نخند که همین 150 متر برامون کافیه!بیشتر بشه نه میتونم اجاره ش رو بدیم و نه از عهده ي نظافتش بر می اییم!

«کار که به اینجا رسید نگین از خودش خجالت کشید و فهمید چه رفتار زشتی داشته!

-یواش یواش سرش رو اورد بالا و یه نگاه به مهرداد کرد و بعد تازه متوجه دوروورش شد!یه خرده که نگاه کرد فهمید که تو یه فرصت خیلی خیلی کم مهرداد چقدر سعی و تلاش کرده و زحمت کشیده!

یه نیم ست مبل خیلی قشنگ با یه میز وسطش و دوتا میز کوچیکم کنارش!زیر میزم یه ماشینی پهن بود که طرح فانتزي قشنگی داشت!

یه اباژور پایه دار خوشگلم یه گوشه گذاشته بود.لوسترها و دیوار کوب ها خیلی قشنگ بودن!

از همونجا یه تو اشپزخونه رو کرد.یه گاز کوچولو و قشنگ. 6تا فنجون که به پایه ي فلزي اویزون بود. 6تا لیوان و 6تا بشقاب که تو جا ظرفی گذاشته شده بود و روي کابینتم یه مخلوط کن بود و یه دستگاه قهوه!یه یخچال کوچیکم یه طرف دیگه ش بود.

یه مرتبه دلش خواست بلند شه و بره اتاق خواب رو ببینه!

از جاش بلند شد و رفت طرف اتاق خواب و رفت توش!

واقعا براش عجیب بود !تو اون اتاق به اون کوچیکی یه تختخواب دونفره با یه میز ارایش جا شده بود!

یه مرتبه مهرداد رو پشت خودش حس کرد!همونجا میخکوب شد که مهرداد اروم گفت«

-من سعی خودم رو کردم!حالا اگه قشنگ نیس می تونیم هر کدوم رو که خواستی عوض کنیم!

راستش فقط تونستم حداقل ها رو جور کنم!اما بجون خودت هر کدوم رو که می خریدم با عشق بود!یعنی سراغ هر چیزي که می رفتم و می خواستم بخرم صورت تو می اومد جلو چشمم و همه چی به نظرم قشنگ می اومد و منم می خریدم!حالا اگه سرمو کلاه گذاشتن دیگه باید ببخشی!دفعه ي اوله که از این خریدا می کنم!

«بعد یه مکثی کرد و کفت« خونه کوچیکه می دونم اما دل تو به این کوچیکی نیس!

وسایل همه ارزون ترینه اما می دونم نظر تو خیلی خیلی بالاتر از این حرفاس!

دیگه هرچی زشتی می بینی به قشنگی خودت ببخش!تو انقدر خوشگل و ماه که دیدم از همون لحظه که دنبال خونه و خرید وسایل بودم همه چی به نظرم خوشگل و ماه اومد!تازه اون موقع هنوز تو نیومده بودي تو خونه!حالا که دیگه هیچی !تا رو مبل نشستی و شد مبل سلطنتی!

حالام که اومدي تو این اتاق خواب ملکه ي سبا!

یه لحظه دیگه مکث کرد و بعد گفت:

اصلا خونه شد مثل بهشت براي من!

«نگین دوباره گریه ش گرفت و اشک از چشماش اومد پایین اما این گریه با اون گریه فرق می کرد!

اروم برگشت طرف مهرداد و با خجالت تو چشماش نگاه کرد وگفت«

-من خیلی بدم مهرداد !ببخش!رفتارم خیلی احمقانه بود!نمی دونم چرا متوجه این همه قشنگی تو خونه نشدم!قشنگی و بزرگی!اصلا ندیدم تو چقدر زحمت کشیدي!اونم تنهایی!خیلی سخت بوده!

بعد یه نگاه به دورورش کرد وگفت

-چقدر همه جا قشنگه !چقدر قشنگ هه جارو تزیین کردي!

چه سلیقه ي خوبی داري!همه چی ماهه به خدا!

«مهرداد که با حرفاي نگین دوباره گنده و بزرگ و قوي شده بود گفت«

-راست میگی تو رو خدا؟!

-اره به خدا!

-بگو به جون تو!

-به جون تو!من نمی دونم چرا الش هیچی ندیدم !اما حالا می بینم!

طرف هر چیزي که میرم ازش بوي عشق می اد!بوي عشق و علاقه و خوشبختی!

«مهرداد اروم موهاي نگین رو که ریخته بود تو صورتش رو کنار زد و گفت«

-پس فهمیدي چقدر عشق تو این خونه هس!

«نگین سرش رو تکون داد و مهرداد با دست اشکهاش رو پاك کرد و گفت«

-پس این اشک ا چیه؟

-خوشحالی!چون خیلی خوشحالم!

-چون من اینارو راست میگی؟!

-تو خیلی ماهی مهرداد!ببخش از اینکه بچه بازي در اوردم!

-راستش یه لحظه منم داشتم بچه میشدم اما یکی بهم گفت که ما ادمیم و نباید بازیچه ي دست این و اون باشیم! اینطوري حداقل پس فرداد میتونیم به بچمون بگیم سعی و تلاش کردیم که نگن مردیم و جنازه ي متحرکیم !حداقل اگه الان هیچکدوم از چیزایی که قبلا داشتیم ندارم.زن خوشگل و ناز و قشنگم رو که دارم!

«نگین یه لبخندي زد و بعد دست مهرداد رو گرفت و همونجور که با خودش می کشید تو اتاق اروم گفت«

-منم مرد قوي و بالیاقتم رو دارم!

«یخچال که داشت کار می کرد و گازم که سرجایش بود و مبل و میزم که تو سالن بودن و ظرفام که تو جاظرفی ودراتق خوابم بسته!

دیگه چی بگم؟!

اهان!دوتا قاب عکسم بغل به بغل رو دیوار بود!

خب!

اینم از این!

زندگی مشترك نگین ومهرداد یه ساعت بعدش شروع شد!یعنی موقعی که از اتاق اومدن بیرون و چشم نگین افتاد به یخچال و رفت طرفش و گفت«

-چه یخچال فسقلی قشنگی!چیزي توش هست؟

-اي!یه چیزایی هس!

«نگین در یخچال را باز کرد و دید توش پر میوه س و اب میوه و کیک و شکلات!یه مرتبه یه ذوقی کرد که نگو!یه بسته شکلات در اورد و گفت«

-واي چقدر گرسنه م شده!

-برم پیتزا بگیرم بیام؟!

-نه!از اول زندگی کخ نباید ولخرجی کرد!خودم یه چیزي درست می کنم بیا یه خرده از این شکلات بخوریم تا من یه غذایی درست کنم!

«دو تایی یه خرده شکلات گذاشتن دهن شون و نگین بلند شد و رفت سر کابینت ا و گفت«

-اول بذار یه نگاهی بندازم ببینم چه چیزایی داریم و چه چیزایی باید تهیه کنیم!برنج داریم؟!

-یه کیسه گرفتم.

-واي!مهرداد!

-چی شد؟!

-چه قابلمه ي قشنگی!

-راست می گی؟!

-اره!از کجا این چیزا رو یاد گرفتی؟!

-از فروشنده هه پرسیدم!

-بهش چی گفتی؟

-گفتم اقا براي یه زندگی مشترك چه چیزایی لازمه؟

-اون چی گفت؟

-گفت اول لازمه که ادم ازدواج کنه!

«نگین زد زیر خنده و گفت«

-بعد؟!

-دیگه یه سري لوازم گفت که من خریدم.

-افرین!خب حالا ناهار چی می خوري؟

-چی می شه خورد؟!

-بذار ببینم تخم مرغ داریم؟

-گرفتم!

-خب میتونم برنج بذارم با نیمرو بخوریم!گوشتم گرفتی؟

بعد؟!

-دیگه یه سري لوازم گفت که من خریدم.

-افرین!خب حالا ناهار چی می خوري؟

-چی می شه خورد؟!

-بذار ببینم تخم مرغ داریم؟

-گرفتم!

-خب میتونم برنج بذارم با نیمرو بخوریم!گوشتم گرفتی؟

نه ! راستش بلد نبودم چی بگیرم!

خب با هم میریم میگیرم ! پلو و نیمرو دوست داي؟

هر چی تو درست کنی دوست دارم!

پس بشین تا شروع کنم.

» مهرداد رفت رو مبل نشست و همونجور که کار کردن نگین رو تماشا می کرد گفت «

تلویزیونم باید بخرم! ضبطم می خوایم!

حالا یکی یکی میخریم!دنبال کار رفتی؟

اره قراره برم پیش یکی از دوستام.

کارش چیه؟

یه کارخونهی تولید فویل.

خیلی خوبه!

بهش گفتم از هفته ي دیگه می ام.

عالیه!وضع اقتصادیمون الان چجوریه؟

خب البته یه خرده با نوسانات بازار رو به رو شدیم اما بد نیست!

از عمو گرفتی؟

نه پس انداز خودمه.

منم یه مقدار پس انداز دارم.

نه لازم نیست.خودم دارم.

چه فرقی می کنه؟!

حالا اگه لازم شد!

کتري و قوري نخریدي؟

چرا !ته اون کابینت اخریه!درش نیاوردم.

.» نگین در کابینت رو باز کرد و کتري و قوري رو در اورد «

واي خدا جون چقدر بامزه!

» بعد شستشون و توش اب ریخت گذاشت رو گاز و گفت «

منم باید دنبال یه کار بگردم.

عجله نکن!فعلا لزومی نداره.غیر از اون تو باید به فکر بچمون باشی!می دونی که چقدر برام عزیزه!هر دوتون!

» نگین با خنده دست گذاشت رو شکمش و گفت هستم!

بعد مهرداد خندید و بلند شد و رفت طرفش و یه لحظه بعد صداي خنده نگین بلند شد!از اون خنده هاي از ته ته دل! تقریبا سه ربع بعد غذا حاضر بود و چون میز ناهار خوري نداشتن بشقابارو گذاشتن رو میز وسط سالن و نگین غذارو اورد و براي مهرداد کشید و نیمرو ام براش گذاشت و خودشم نشست و دوتایی مشغول خردن شدن که مهرداد گفت :

به به ! به به !چقدر خوشمزه درست کردي!

مرسی ! ممنون!

» بعد نگین مشغول خوردن شد و تا دو تا قاشق خورد و گفت «

مهرداد؟!

جون مهرداد!

تو به این میگی خوشمزه؟!

خب اره!

این یه خرده چیز شده که!

چی شده؟

شفته!

شفته شده؟! چی؟

برنجش!

معاذاللع ! برنج به این خوبی!

دروغ نگو دیگه!

» بعد قاشق رو گذاشت تو بشقاب و یه خورده عقب نشست و گفت «

فکر می کردم برنج درست کردن خیلی اسونه!

» بعد یه کوچولو اشک تو چشماش جمع شد و گفت «

زنی که حتی نمی تونه!....

» که مهرداد اومد تو حرفشو گفت »

اوپ اوپ اوپ اوپ! گریه نکنی ا!الان خونمون کوچولو می شه!

» نگین نگاهش کرد که مهرداد گفت «

اولا برنجت که عالی شده ! بعدشم ! مگه همه از روز اول اشپزي بلد بودن ! ادم کم کم یاد میگیره!

اخه!....

اخه نداره دختر عمو جون!اصلا می دونی چرا برنجت به نطرت شفته اومده؟! براي اینکه رفتی اون ور میز نشستی!پاشو بیا اینور بغل من ببین چه برنجی شده!اونوقت انگشتاتم باهاش می خوري!

اینو گفت و بشقاب نگین رو از اون ور برداشت گذاشت پیش بشقاب خودش و دست نگین رو گرفت و کشید.نگینم بلند شد و با خنده اومد رو کاناپه بغل مهرداد نشست و بعد به مهرداد یه قاشق برنج و نیمرو برداشت و گرفت جلو نگین و گفت

دهنت رو وا کن!

» نگین با خنده دهنش رو باز کرد و مهرداد قاشق رو گذاشت تو دهنش و گفت «

حالا بخور ببین چه طوره؟!

» نگین همونجور که می خندید شروع کرد به خوردن و بعد گفت «

چه خوب شد!

اون شفته اي مال اونور میز بود!غذاي اونوریا شفته شده اما مال ما عالیه!

» نگین قاشق مهرداد رو پر از برنج کرد و گفت «

حالا تو دهنت رو باز کن!

» و وقتی مهرداد دهنش رو باز کرد نگین قاشق رو گذاشت تو دهنش و گفت «

خیلی خیلی دوستت دارم پسر عمو!چرا رفتی خونه به این بزرگی اجاره کردي؟!

یه اتاقم برامون کافی بود!

و واقعا راست می گفت ! با اون خنده ها، شوخی ها ،دوست داشتن ها، محبت ها، قربون صدقه رفتن ها، اون اپارتمان کوچولو براشون از صد تا قصر بزرگتر و قشنگ تر شده بود!یعنی اگه یه دختر و پسر همدیگه رو دوست داشته باشن ، تو یه اتاق فسقلی می تونن با هم زندگی کنن و خوشبخت باشن! بگذریم از اینکه پول خیلی چیزا هست اما همه چیز نیست!

خلاصه زندگی این دوتا جوون اینجوري شروع شد و یه هفته بعدم تمام وسایلشون رو کامل کردن.تو این مدتم یه زنگ سارا خانم به نگین می زد و یه زنگ لیلا خانم به مهرداد!یه بارم اومدن بهشون سر زدن!همشم گریه و زاري!خب دلشون براي بچه هاشون می سوخت و شور می زد!اونم یکی یدونه و عزیز دردونه که اونقدر ناز پروده بودن!اما این دوت ابا هم خوش خوش خوش بودن و مادراشونو دلداري می دادن.

مهرداد رفت سر کار ،تو کارخونه ي دوستش و اونجا شد مدیر داخلی و شروع به کار کرد.حقوقشم بد نبود!از صبح می رفت تا ساعت پنج.پنجم با عشق و علاقه بر می گشت خونه.نگینم از صبح که بلند می شد یه شامی درست می کردو یه دستی به خونه زندگیش می کشید و بعدشم دقیقه ها رو می شمرد تا شوهرش برگرده خونه و وقتی بر می گشت دیگه صداي خنده از تو خونه قطع نمی شد و وقت خوابمکه می رسید دوتایی انگار که قراره بهشون جایزه ي خوشبختی بین المللی رو بدن می پریدن و می خوابیدن!

خلاصه خیلی خیلی خوشبخت بودن!

» یه ده روز از این جریان گذشت که یه روز نگین به مهرداد گفت

پسر عمو؟!

جونم دختر عمو؟

می گما!تو دلت براي عمو تنگ نشده؟

تو دلت تنگ شده؟

یه کوچولو!

چاخان می کنی دختر عمو!

خب یه بزرگ!

اهان!حالا راست گفتی!

خب الان باید چیکار کنیم؟

اهان!راهش اینه که فردا من یه خورده دیرتر برم کاخه و صبح دوتایی بریم بازار نزدیک حجره شون!بعد صبر کنیم تا بیان و از دور ببینیم شون! چطوره؟!

عالیه!

.» فرداش نگین و مهرداد بلند شدن و سوار تاکسی و اتوبوس ومترو و خودشون رو رسوندن به بازار «

حجره عمو کجاست مهرداد؟

نزدیک همن.یه خورده فاصله دارن.

چطوره هنوز باز نکردن؟

می ان دیگه الاتن.اوناهاش!اون حجره ي بابامه هفتاد هشتاد متر جلوتر حجره ي عموئه!

اونو می دونم.

خب!تو برو نزدیک حجره ي عمو.منم همین جاها چرخه میزنم تا بابام بیاد !فقط جلو نري ها!می بیننت!

باشه!از دور نگاهش می کنم!

واقعا تف به این روزگار!

چی ؟!

ببخشین! ولی اخه ببین چه روزگاري شده که ادم می خواد یه نظر باباشم ببینه باید جاسوس بازي در بیاره!

نگین زد زیر خنده و از مهرداد جدا شد و رفت یه مقدار جلو تر و یه گوشه همون دوروورا شروع کرد به راه رفتن و حجره هایی رو که باز شده بود نگاه کردن.

یه نیم ساعتی که گذشت اول سرو کله ي حاج حسن پیدا شد ! نگین زود خودشو کشید کنار!حاج حسنم همونجور که داغشت دعا می خوند رفت طرف حجره ش و به دو تا جوون که جلو حجره ش نشسته بودن و معلوم بود کارمند و فروشنده ي حجره ان گفت

یه جارو می زدین اول صبحی!

» اون دوتا تند از جاشون بلند شدن و سلام کردن «

سلام حاج اقا.

سلام حاج اقا.

صبحکم الله!یه جارو.

حاج اقا جارو با افتابه تو حجره ست درشم قفله!منتظر بودیم شما تشریف بیارین بعد!

لا حول و لا قوت الله بالله....

کلید رو بدین من حاج اقا قفل را وا کنم.

نه نه ! باید خودم وا کنم ! یا قاضی الحاجات.

حاج حسنم که همونجور که داشت دعا می خوند مشغول باز کردن قفل کرکره ي حجره بود و نگینم از همونجا داشت نگاهش می کرد و اروم اروم گریه و براي اینکه اشک هایش معلوم نشود عینک زده بود و به همین خاطرم وقتی بازاریا از کنارش رد می شدن بهش نگاه می کردن!اونم مجبور شد هی جاشو عوض کنه و یه دقیقه به حاج حسن نگاه کنه و یه دقیقه به اجناسی که جلوي حجره گذاشته بودن.

یه خرده که گذشت در حجره باز شد و حاج حسن و کارمنداش رفتن تو و اول یه صندلی براي حاج حسن گذاشتن و اونم نشست و بعدش شروع کردن به اب و جاروي جلوي در

پسر ارو ! اروم ! اب به خلق خدا ترشح نکنه!

چشم حاج اقا!

ناصر کجاست؟!

نمی دونم حاج اقا!

این پسره انگار کاسب بشو نیست!این ورم اب بریز!

جلوي حجره ي حاج فتاحم جارو کن!

برچسب ها رمان بوی نا ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 15
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 358
  • آی پی دیروز : 1389
  • بازدید امروز : 2,180
  • باردید دیروز : 5,976
  • گوگل امروز : 316
  • گوگل دیروز : 1344
  • بازدید هفته : 32,076
  • بازدید ماه : 88,815
  • بازدید سال : 236,596
  • بازدید کلی : 12,101,685