close
تبلیغات در اینترنت
رمان زندگی غیر مشترک قسمت هفتم (آخر)
loading...

رمان فا

فصل هشتم : بلوط بلند گفت: فرزام ساعتت.... اما فرزام نشنید.... به همراه حمید رضا خیلی سریع از کلاس خارج شدند. مهم نبود که چقدر عصبانی و دلخور است.هچند در همین روزها بالاخره باید میگفت که او شوهر دارد... وشوهرش را هم خیلی... .... خیلی خوشش می اید ا ز شوهرش. شیما متعجب گفت: این امروز خیلی سگه...…

رمان زندگی غیر مشترک قسمت هفتم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 5067 سه شنبه 01 بهمن 1392 : 10:50 نظرات ()

فصل هشتم :
بلوط بلند گفت: فرزام ساعتت....
اما فرزام نشنید.... به همراه حمید رضا خیلی سریع از کلاس خارج شدند. مهم نبود که چقدر عصبانی و دلخور است.هچند در همین روزها بالاخره باید میگفت که او شوهر دارد... وشوهرش را هم خیلی... .... خیلی خوشش می اید ا ز شوهرش.
شیما متعجب گفت: این امروز خیلی سگه... چرا؟
بلوط فکر کرد چون گوشی اش را دیشب خاموش کرده بود. جلوی ونداد که نمیتوانست جواب فرزام را بدهد. کش و قوسی به کمرش داد وشیما گفت: پاشو دیگه.................

بلوط اهی کشید وگفت: وای حال ندارم...
کم مانده بود قطع نخاع شود.
شیما کنارش نشست وگفت: بیاد خواستگاریت ما یه شیرینی بخوریما...
بلوط متعجب گفت: کی؟
شیما خندید وگفت: اقا فرزام...
بلوط: بیاد خواستگاری کی؟
شیما لبخندی زد وگفت: خواستگاری نیلوفر...
ان روز غیبت کرده بود ... از قضا سرماخورده بود و درخوابگاه مانده بود.
بلوط با خنگی گفت: یعنی فکر میکنی فرزام از نیلو خوشش میاد؟
شیما در یک آن از خنده ترکید.
بلوط متعجب گفت: من تا حالا نفهمیده بودم که فرزام از نیلوفر خوشش میاد...
شیما داشت می مرد... به بلوط نمی امد خنگ باشد.
در میان خنده هایش گفت: دیوونه تو رو میگم... فرزام همیشه ی خدا دم توه.. بعد از نیلو خوشش بیاد؟ اخه یه چیزی میگی ها...
بلوط با اخم گفت: اما من بهش حسی ندارم...
شیما چشمهایش را چپ کرد وگفت: اره جون خودت.... فکر کردی ما منگولیم؟ نه واقعا؟
بلوط اهسته گفت: شیما من ازدواج کردم...
شیما تقریبا ماست شده بود.
با تعجب گفت: شوخی میکنی...
بلوط شانه ای بالا انداخت وگفت: چرا باید شوخی کنم...
شیما نفس عمیقی کشید ولبخندی زد وگفت: یعنی تو شوهر داری وبا فرزام اینقدر راحتی؟
بلوط دستش را زیر چانه اش گذاشت وگفت: شوهرمم تو همین دانشگاه کار میکنه...
شیما چشمهایش از حدقه بیرون زده بود.
با لحن حیرت باری گفت: بلوط داری جدی میگی یا شوخی میکنی؟
بلوط: نه.... کاملا جدی ام...
شیما نفس عمیقی کشید وگفت: پس رفتارات... حرکاتت.... لحنت با فرزام... دیوونه فرزام تو رو به همه نامزدش معرفی کرده...
بلوط تقریبا با جیغ گفت: چـــــــــــــــی؟
شیما با قیافه ی حق بجانبی گفت: چند وقت پیش فرزام به یه عده از همگروهی هاش گفت... من و نیلو گفتیم تو چرا شیرینی نداده اگه این ماجرا رسمی شده...
بلوط مات و مبهوت گفت: شیما شوخی میکنی؟
شیما: نه باورکن... اخه رفتاراتون... نوع حرف زدن و شوخی کردن هاتونم غیر این نبود...
بلوط به دهان شیما نگاه میکرد وشیما پرسید: شوهرت چه کاره است؟
بلوط: استاده... استاد شیمی عمومی...
شیما لبخندی زد وگفت: نشونم میدی بعدا؟
بلوط: حتما....
شیما نفس عمیقی کشید وگفت: عجب کاری کردی دختر... خوب الان این حرف فرزام به گوش شوهرت برسه که دارت میزنه...
بیچاره ونداد ازارش به یک مورچه هم نمیرسید.
لبخند مطمئنی زد وگفت: ونداد اونطوری نیست...
شیما: چی؟ اسمش چیه؟
بلوط: ونداد...
شیما: یعنی چی؟
آه .. این یکی را نمیدانست.بعدا میپرسید و میگفت.
شیما با هیجان گفت: خوب چطوری با هم اشنا شدید؟
بلوط بجای جواب گفت: ببینم... الان فرزام فکر میکنه من نامزدشم؟
شیما: اره بابا.... پسره خله... راستی تو چرا حلقه نمیندازی؟
بلوط ناخوداگاه به دستهایش خیره شد... ونداد همیشه حلقه می انداخت... شاید وقتی حقیقت را به فرزام بگوید حتما.... نمیدانست چرا از گفتن حقیقت به فرزام دلشوره داشت.


بلوط ناخوداگاه به دستهایش خیره شد... ونداد همیشه حلقه می انداخت... شاید وقتی حقیقت را به فرزام بگوید حتما.... نمیدانست چرا از گفتن حقیقت به فرزام دلشوره داشت.
ساعت سه بعد از ظهر بود. از خیر کلاس چهارتا پنجش گذشت. با ان حال نزار ترجیح میداد به خانه برود وبخوابد.
**************************
بهنوش با غر گفت: ونداد سخته ... می فهمی؟ سخته... من نمیفهمم...
ونداد با کلافگی گفت: ببین انگشتات باید گرد باشن... گرد!
بهنوش نفس عمیقی کشید وگفت: حالا اینو ولش کن... پاشو یه قهوه بیار من خسته شدم...
ونداد با حرص به او نگاه میکرد.
بهنوش خندید و ونداد به سمت اشپزخانه رفت... بهنوش روی کاناپه ولو شدو گفت: وای حالا من برای مهمونی اخر هفته چی بپوشم؟
ونداد با خنده گفت: از من میپرسی؟
بهنوش: بنظرت بلوط اینقدر سخاوت مند هست که اون پیراهنی که اون شب پوشیده بود و به من قرض بده؟
ونداد شانه ای بالا انداخت گفت: نمیدونم...
واقعا هم نمیدانست.
حوصله ی تجزیه و تحلیل رفتار غیر ثبات بلوط را نداشت. با هم قهر بودند... بلوط گفته بود فعلا جدا از هم بخوابند... هنوز دران اتاق میخوابید و بلوط هم در این اتاق. هنوز نمیفهمید که چه به سر بلوط امد که نظرش اینقدر سریع عوض شد.
هیچ کدام را نمیفهمید... باید تا فردا هم صبر میکرد تا با کسی ملاقات کند که بلوطش را بلوطم صدا میکرد... همان کسی که صدای ازار دهنده اش تا خود صبح درسرش می پیچید...
بهنوش با غر غر گفت: جواب منو بده...
ونداد دو فنجان قهوه اماده کرد وگفت: چی؟
بهنوش: من برم سر کمدش ناراحت میشه؟
ونداد: فّ فّ فکر کنم...
بهنوش: پس من چی بپوشم؟
ونداد از غرهای بهنوش کلافه شده بود. نه جرات داشت به او چیزی بگوید نه جرات داشت!
از جا بلند شد وگفت: وایسا...
به اتاق رفت و پیراهنی که قبلا برای بلوط خریده بود و مطمئن بود بلوط تا عمر دارد ان را به تن نمیکند را اورد وگفت: اینو امتحان کن...
بهنوش با دهان باز گفت: وای این چه قشنگه... پیراهن را از دستش قاپید وگفت: میرم امتحانش کنم.... خدا کنه سایزم باشه.... زن تو که لاغر مردنیه....
ونداد لبخندی زد و فکر کرد این لباس زیادی به تن بلوط مینشست.
در خانه باز شد و بلوط با خستگی گفت: وای عجب روز نحسیه امروز...
ونداد لبخندی زد وگفت: خسته نباشی عزیزم....
بهنوش از اتاق خارج شد وگفت: ونداد بهم میاد؟
با دیدن بلوط لبخندی زد وگفت: سلام بلوط جون... خوبی؟
و او را در اغوش کشید وگفت: چی خبرا؟ نظرت چیه بلوط این بهم میاد؟
بلوط در کمال ناباوری به بهنوش نگاه میکرد.
با اینکه ان پیراهن کوتاه را روی شلوار جین لوله تفنگی پوشیده بوداما از بالای سینه تا گردنش همه باز بود... ونداد داشت نگاهش میکرد. با خونسردی...
اما این پیراهن مگر برای اونبود.
در حین دندان قروچه گفت: بهنوش همیشه وقتی من میرسم که تو باید بری... از این به بعد ساعت شیش هفت بیا که منم باشم با هم حرف بزنیم... هووم؟
بهنوش اگر خنگ هم بود میفهمید که الان وقت رفتن است.
بلوط دست به سینه ایستاده بود ومنتظر بود تا پیراهنش را بهنوش در اورد.
بهنوش رو به ونداد گفت: پس من اینو میبرم باشه؟
تا ونداد بخواهد حرف بزند بلوط گفت: بهنوش جون شرمنده من اینو میخوام اخر هفته بپوشم....
ونداد چشمهایش را ریز کرد وگفت: اخر هفته؟ چّ چّ چه خبره؟
بلوط نفس عمیقی کشید و مقنعه اش را دراورد وگفت: اخر هفته؟ شام و خونه ی مادرت اینا هستیم... روی هوا یک چیزی گفت. ان پیراهن مال او بود. بهنوش هم که زیادی اپن بود....وای خدا... این وقت روز در این خانه چه میکرد؟ گفته بود میتواند بیاید ودرس پیانو بگیرد اما وقتی که خودش هم حضور داشته باشد... لبخند مصنوعی ای به لب اورد و رو به بهنوش گفت: شرمنده عزیزم... حالا تو برای چه مراسمی میخوای؟
بهنوش با تته پته گفت: خوب اخر هفته قراره بریم مهمونی... گفتم از تو یه لباس قرض بگیرم...
بلوط دستش را کشید و او را به اتاق برد وگفت: اتفاقا دارم بهت قرض بدم....
و در اتاق را هم بست.
در باورش نمیگنجید که بلوط ان پیراهن را بپوشد... مهمانی اخر هفته؟ واقعا؟ چطور سودی به او نگفته بود؟
روی مبلی نشست و فکر کرد بلوط چقدر عوض شده است.
بهنوش با تا پ وشلوار جینش بیرون امد وگفت: ونداد همونی شد که میخواستم... خوب شد به حرفت گوش ندادم...
ونداد لبخندی زد وگفت: همسر من دست و دلباززّ زّزّ یشو به حد اعلا رسونده....
بهنوش خندید وگفت: برمنکرش لعنت... خوب من دیگه برم...
بلوط فوری گفت: کجا؟ حالا یه نیم ساعت بیشتر تمرین کن...
بهنوش چشمشهایش برقی زد وگفت: خیلی خوبه... اتفاقا الان تایم استراحتم بود.... ونداد برام قهوه درست کرده بود... حیف سرد شد...
ونداد: خوب برات داغش میکنم...
بلوط تند گفت: نه... دو نفری به او خیره شدند... بلوط لبخندی زد وگفت: من داغ میکنم.... شما به تمرینتون برسید.
بلوط وارد اشپزخانه شد.
حق نداشت برای کسی جز خودش نوشیدنی سرد و داغ کند... اووف!!!


حق نداشت برای کسی جز خودش نوشیدنی سرد و داغ کند... اووف!!!
بلوط هنوز حتی مانتویش را درنیاورده بود.
ونداد با لحن گرمی به بهنوش اموزش میداد. اصلا از صمیمیت انها خوشش نمی امد. هیچ دلیلی نداشت بهنوش با یک مرد متاهل اینقدر گرم صحبت کند... در رابطه با مهمانی اخر هفته حرف بزند.... از او لباس درخواست کند... حالا با این دروغ شاخدار چه میکرد؟ باید چه خاکی بر فرق سرش میکرد
صدای بهنوش امد که گفت: وای این قورباغهه خیلی نازه ها...
ونداد راحت گفت: میخوای مال تو....
بلوط با صدای بلند گفت: نه...
ونداد سرش را به سمت اشپزخانه چرخاند وگفت: چیزی گفتی؟
قورباغه اش را نمیداد.... مال او بود...
نفس عمیقی کشید وگفت: نه .... قهوه ها اماد ه است...
بهنوش بعد از صرف قهوه اش یادش رفت قورباغه را ببرد اما این دلیل نمیشد که تعارف ونداد تنبیه نداشته باشد.... یا انکه ان پیراهن راهم میخواست بدهد... اگر شالش را داده باشد؟؟؟
باید این سه تارا از او میگرفت... وگرنه دق میکرد. همین مانده بود.
با حالت قهر به اتاق رفت در را هم کوبید.
ونداد از حرکاتش خنده اش گرفته بود... نیم ساعتی صبر کرد تا خودش بیاید... نیامد ... ناچارا تقه ای به در زد و در اتاق را با ز کرد.
بلوط چیزی را زیر تخت پنهان کرد وروی تخت نشست وگفت:هان؟
ونداد: اون چی بود؟
بلوط: چی؟
ونداد تخت را دور زد ان را بردارد که بلوط سیخ ایستاد و گفت: عمرا بذارم... برو اون ور... فضول...
ونداد خندید وروی تختش نشست وگفت: چه خبر؟
بلوط شانه ای بالا انداخت و با طعنه گفت: خبرا که پیش شماست....
ونداد دست بلوط را کشید و بلوط مثل افتاد در اغوشش... ونداد چهار زانو نشسته بود و بلوط را هم با اخم گفت: ول کن منو... باهات قهرم... و چهار زانو روی تخت پشت به او نشست.
ونداد سرش را روی شانه ی او گذاشت وگفت: من و تو باهم رو بازی میکنیم نه؟
بلوط تکانی خورد وگفت: یعنی چی؟
ونداد چانه اش را روی فرو رفتگی شانه ی او گذاشت وگفت: گوشَ شَ ات چه کوچیکه...
بلوط هنوز گنگ ان جمله ی قبل بود.
ونداد با کمی مکث گفت: تو باهام صادقی؟
بلوط نفس عمیقی کشید... در تیر راس نگاهش ان گویی بود که فرزام به او هدیه داده بود. چه میخواست بگوید؟ باید حقیقت را به فرزام میگفت وقال قضیه را میکند. این بهترین راه بود.
ونداد دستهایش رادور پهلو های بلوط حلقه کرد و گفت: من تّ تّ تّ تو زندگیم جز تو کسی نبوده...
بلوط لبخندی زد وگفت: و نخواهد هم بود...
ونداد لبخندی زد و روی گردنش را بوسید وگفت: شیطون شدی...
بلوط به سمتش چرخید وگفت: بودم...
ونداد لبخندی زد وگفت: حیف امادگی نداری... و بلند خندید.
بلوط با حرص مشتی به بازوی او زد که انگشتان خودش بدتر درد گرفتند با غیظ گفت: ساکت شو... چرا با این بهنوش همش بگو وبخند داری...؟
ونداد: خوب دوستیم... بهنوش اروپایی فّ فّ فکر میکنه... خونه خراب کن نیست...
بلوط هنوز راضی نشد ه بود.
ونداد گفت: دوست دارم هّ هّ همیشه بهم اعتماد داشته باشیم...
بلوط چیزی نگفت... بوی عطر ونداد واقعا مست کننده بود. اغوشش گرم و داغ بود ... حس میکرد این ها همه یک رویا بیشتر نیستند. نوازش ها وحرفهای عاشقانه ی ونداد لذت بخش ترین لحظات را به جا میگذاشت.
بلوط چقدر خر بود که این همه مدت خودش را محروم این همه لطف و عشق کرده بود!
از اینکه با هم وقت میگذراندند خوشحال بود. به لحن و صدا و حرفهای ونداد عادت کرده بود. گاهی سوزنش گیر میکرد اما دیگر به رویش نمی اورد.
دیگر یاد گرفته بود به محاسن بهترش فکر کند ... هرچند ناراحت میشد... بد تر از همه اینکه میدانست این نقص مادرزادی نبود... شاید اگر از اول چنین مشکلی داشت .... یا هیچ وقت دچار این اتفاق نمیشد... نمیدانست شاید در غیر این صورت هیچ وقت چنین ادم صبور و مهربان وخوش قلبی نمیشد.
برایش پیانو میزد... میخواند... حرفهای عاشقانه... پختن شام دو نفره... قدم زدن در خیابان و کوچه باغ هفتم و هشتم نزدیک خانه شان... اعتراض به پوشیدن تی شرت تنگ... اعتراف به اینکه رنگ سورمه ای مورد علاقه اش است... پس گرفتن قورباغه ی نارنجی و شال بافتنی... شبی رویایی جفتشان شده بود... کاش کسی بود تا به جفتشان فریاد میزد: دلت را به این ارامش قبل از طوفان خوش نکن!


بلوط اهمی گفت و شماره را گرفت.
خوب کاری بود که خودش کرده بود.
با شنیدن صدای سودی نفس عمیقی کشید و سلام کرد.
سودی اول نشناخت... اما کمی بعد در کمال ناباوری گفت: سلام به روی ماهت عزیز دلم... حالت خوبه؟ ونداد خوبه؟ چه عجب از این ورا خانم خانما؟
بلوط انتظار این لحن صمیمانه را به هر حال نداشت... دو سه ماه تمام با ونداد سر و کله ز ده بود یک بار هم با مادر وخانواده اش سر نکرده بود.
نفس عمیقی کشید وگفت: خوبین شما؟ اقا بهادر خوبن؟
رویش نمیشد بگوید عمو... زور که نبود. اصلا به دهانش هم نمیچرخید.
سودی با هیجان گفت: الهی فدات بشم عروس گلم... همه خوبن.... چه عجب از این طرفا... بخدا این چند وقت اینقدر دلم هواتونو کرده بود که میخواستم سر زده بیام پیشتون... خوب عزیز دلم تعریف کن ببینم... چه خبرا؟
بلوط نفس عمیقی کشید وگفت: خوب خبر خاصی نیست... همینطوری زنگ زدم احوالپرسی...
هرچند چرت میگفت خبر خاصی نیست.... از امدن ویدا و وحید و دعوا و رفتن به دادگاه و طلاق و اشتی و ... اینها اصلا اخبار خاصی نیستند!!!
بلوط نفس عمیقی کشید و سودی داشت از مسائل زندگی و نصایح و دل چرکین نبودن و غیره حرف میزد...
در لابه لای صحبت هایش از ریحان و احوال پریشانش میگفت... از دوری راه ودوری دل... از همه ی اینها میگفت.
در میان حرفهایش با مهربانی اشنایی که در لحن ونداد هم به چشم میخورد بیان کرد: حالا که با هم کنار اومدید... خدا رو شکر... گوش شیطون کر جفتتون هم راضی هستید... دیگه چرا باید قهر و دلخوری باشه؟ هان؟ چند وقت پیش وحید اومده بود اینجا حرفهایی زد که مو به تنم سیخ شد... اما حالا با تماس تو خیالم اروم گرفته... دختر گلم... یه حرفی زد و شما با صبوری تحملش کردید ... ماهم بالاخره این گیس و تو اسیاب سفید نکردیم... شما بهم میاین... اینو عالم و ادم دیگه فهمیدن... بخدا دل منم رضا نبود که با مخالفت و قهر زندگی تونو شروع کنید... میدونم که چقدر دوست داشتی با رضایت خودت انتخاب کنی... مراسم داشته باشی... اما حالا که قسمت این بود... با مکث گفت: با قسمت که نمیشه جنگید.... مهرتون به دل هم دیگه افتاد... حالا هم خوبه که با خانواده ات اشتی کنی... کینه ها رو دور بریزید... ای شالا که با دعای خیرشون زندگیتون شیرین تر بشه... بلوط جان؟ هستی دخترم؟
بلوط نفس بغض داری کشید وگفت: بله سودی جون...
سودی: فدای نفس هات دخترکم... بلوط جان منم جای مادرم... وقتی دنیا اومدی تو بغل منم اروم شدی... هرچند نشد که بزرگ شدنت و به عرصه رسیدنتو به چشم ببینم ... اما به خدا حیفه که با دلخوری و کج خلقی با خانواده ات یه گوشه ی دلت سنگین باشه... خودتو سبک کن دخترم... بخدا اروم میشی...
بلوط نفس عمیقی کشید وگفت: نمیدونم سودی جون... من از دست پدرم خیلی دلخورم... ولی الان...
وسکوت کرد.
الان کسی را داشت که خوب ... به هر حال داشت دیگر!
سودی با مهربانی گفت: میدونستی من هنوز تو و پسرم و پاگشا نکردم؟
بلوط خندید و فکرکرد دروغش چه سریع راست شد.
سودی در ادامه ی حرفش افزود و گفت: ونداد از دست وحید و ویدا خیلی دلخوره.... هرچند اونا هم حق داشتن... حسودی کوچیک وبزرگ نمیشناسه... بیا اول ونداد و اشتی بدیم... بعد نوبتی هم باشه ...
بلوط نفس عمیقی کشید ... هرچند هنوز ته دلش این را نمیخواست اما به خاطر تاثیرا ز لحن سودی گفت: ما هم ماه عسل نرفتیم... ونداد تا به حال شیرازو ندیده نه؟
سودی قهقهه ای زد وگفت: حقا که عروس خودمی... تیز میگیری...
بلوط خندید وگفت: پس پنج شنبه ظهر خدمت میرسیم...
سودی : قدمت رو چشمم عروسکم...
بعد از صحبت در چند موضوع متفرقه تماس قطع شد.
بلوط فکر میکرد درست نیست به این زودی با وحید و ویدا اشتی کند؟ یا هست... هرچند انها در نهایت احترام امده بودند وگفته بودند منتظر وصول چکی هستند که ونداد شرط پذیرش ازدواجش بود.
نه حق را به انها می داد نه حق را به ونداد... ازاینکه شاید هنوز چک در حساب ونداد باشد دلش پیچ رفت. این درست نبود... نباید خریده میشد... هرچند که با به نام کردن خانه و ماشین تقریبا این ذهنیت از وجودش پاک شده بود که برای پول هنوز با او می ماند...
همه چیز با پول شروع شد ... نفس عمیقی کشید و به قورباغه ی نارنجی اش که به او زل زده بود لبخندی زد.


همه چیز با پول شروع شد ... نفس عمیقی کشید و به قورباغه ی نارنجی اش که به او زل زده بود لبخندی زد.
بلوط کتش را برداشت و سوئیچ را هم برداشت و از خانه خارج شد. ونداد صبح زودتر از او رفته بود. سوئیچ ماشین را برایش گذاشته بود....صبحانه هم طبق معمول فراهم بود... مقداری پول هم کنار شکلات صبحانه ی فندقی به وفور چشمک میزد. ازاینکه ونداد اجازه نمیداد او به زبان بیاید که محتاج مایحتاج است واقعا خوشحال بود...
ساعت فرزام هنوز در دستش بود به این بهانه باید همه چیز را به او میگفت... به حلقه ی ساده و سفیدش نگاه میکرد... یک نگین رویش میدرخشید.
نه زشت بود نه فاخر... اما شیک بود. ساده و شیک....هرچند سلیقه ی خودش نبود ... اما بد نبود... مگر ونداد سلیقه ی خودش بود ... اما خوب بدک نبود... میشد کنار امد...
نفس عمیقی کشید وچایش را داغ داغ نوشید و پس از چک کردن شیر اب و در های یخچال وخاموشی گاز در را قفل کرد واز خانه خارج شد.
وارد پارکینگ دانشگاه شد و به سمت ساختمان راه افتاد.
از اینکه فرزام را در ورودش به کلاس ندید متعجب کنار نیلوفر وشیما نشست.
خوشبختانه خبرگزاری شیما این خبر مسرت بخش تاهل بلوط را به کل جمیع محترمه اعلام نموده بود و همگی خرسند وبشاش از کسر یک دختر از اجتماع منتظرین الشوهر که نوید یک رقیب کمتر زندگی بهتر را میداد همگی بسی امر مستفیذ شده بودند.
بلوط لبخندی زد وگفت: از بی بی سی فعال تریا ....
شیما دستش را کشید وگفت: عکس شوهرتو اوردی؟
بلوط خندید وگفت: عکس خودش نیست.... براش یه تابلو گرفتم از همون عکس گرفتم...
نیلوفر: ولی اصلا بهت نمیاد که شوهر داشته باشی....
شیما گوشی اش را از دستش کشید وگفت: وای اینه؟ ای ول... بابا هنر مند.... چقدر تصویرت واضحه...
بلوط لبخندی زد وگفت: فرزام وندیدیش؟
نیلوفر و شیما به هم نگاه کردند و کمی بعد نیلوفر گفت: یه دختر هست تو کلاس... ساجده ... همش به پای فرزام میپیچید؟
بلوط دستش را زیر چانه گذاشت و در حالی که یک دست به پیام ونداد جواب میداد که سالم به دانشگاه رسیده است گفت: چی شده؟
نیلوفر: سجاده خانم رفته نه برداشته نه گذاشته به فرزام گفته بلوط شوهر داره...
بلوط خندید وگفت: دمش گرم... کار منو راحت کرده...
نیلوفر وشیما مات گفتند: بابا تو خیلی ریلکسی..
شیما با خنده گفت: یه ذره نروس باش... پسرا دیوونن...
بلوط خندید وگفت: برام مهم نیست.... بالاخره دیر یا زود باید میفهمید... اشتباه خودم بود که از اولش بهش نگفتم...
نیلوفر و شیما حرفی برای گفتن نداشتند... بلوط انقدر خونسرد بود که نیازی به نصیحت های اخلاقی نداشت...
با ورود استاد جو ساکت شد.
بلوط هم درارامش به سخنان مرد سالخورده گوش میداد... خوش بحال دانشجویانی که استادشان ونداد بود!!!
بعد از اتمام کلاس ساعت دو ظهر بود که سوار اتومبیلش شد. با تعارف از نیلوفر وشیما خواست که انها را تا جایی برساند اما انها سوار نشدند و خودشان به خوابگاه رفتند.
اتومبیل را روشن کرد... عینک افتابی اش را به چشم زد که با چند تقه به شیشه متعجب به چهر ه ی نگران فرزام خیره شد.
قبل از تعارف و دعوتش فرزام روی صندلی نشست وگفت: بلوط ؟
بلوط نفس عمیقی کشید و اتومبیل را روشن کرد وگفت: فکر کنم خانم وارسته باشم بهتره...
فرزام با کلافگی مشهودی گفت: خواهش میکنم بگو این اراجیف دروغه...
بلوط نفس عمیقی کشید و از پارکینگ دانشگاه بیرون امد ... حیف حواسش به کلمات التماس امیز فرزام بود وگرنه ونداد را میدید که کاملا از جلوی پایش رد شده بود.
فرزام کلافه و مقطع میگفت: بلوط تو ازدواج کرده بودی؟ این یه شوخیه نه؟
بلوط نفس عمیقی کشید و از داشتبورد شناسنا مه و ساعتش را با هم به دستش داد...
فرزام رنگش سفید شده بود. ده بار صفحه ی شناسنامه را زیر و رو کرد.
با صدای مرتعش و خش داری گفت: چند وقته؟ بلوط؟ چرا منو بازی دادی؟
بلوط پوزخندی زد وگفت: من بازیت ندادم فرزام.... من بهت گفته بودم که حساب من روی تو فقط یه حساب کوچیک برادرانه است و یه اشنایی قدیمی تو کلاسی که یه مشت ادم غریبه بودن... همین... من هیچ حرکتی ازم سر نزد... اما تو مدام شورش کردی... اون روز تو خونه ام هم خواستم بهت بگم ... اما تو اینقدر تند و خودخوانه پیش رفتی که اجازه ندادی من حرف بزنم...
فرزام عصبی خندید وگفت: اهان الان همه ی تقصیرا گردن منه؟ تو هم که الهه ی پاکی.... فرشته ی بی گناه... باشه باشه.... اکی همه چیز تموم میشه..
بلوط با تندی گفت: خواهش میکنم بس کن... بین من و تو شروع نشده بود که حالا تموم بشه.... میفهمی؟ چیزی نبود ...
فرزام با بهت گفت: بلوط من تو رو بوسیدم...
بلوط گوشه ای پارک کرد و با حرص گفت: من خواستم؟ توی بیشعور تمام این مدت از حد خودت گذشتی....
فرزام با حرص گفت: تو نگذشتی؟ تو یه زن شوهردار بودی که علنا داشتی با دوست پسر قدیمیت بهش خیانت میکردی....
بلوط با داد گفت: خفه شو...
فرزام با نهایت عصبانیت گفت: من؟ تو وقتی با من بودی... وقتی بهم نگاه میکردی... وقتی بهم اجازه میدادی بهت بگم که عاشقتم دوستت دارم... وقتی دستتو گرفتم... وقتی بوسیدمت... تمام این مدت داشتی به شوهرت خیانت میکردی...
بلوط چشمهایش پر از اشک شده بود.
فرزام هم به نفس نفس افتاده بود.
نفس عمیقی کشید و بعد از سکوت مدت داری گفت: نمیدونم پیش خودت چی فکر کردی... اما واقعا دلم برای شوهرت میسوزه...
در اتومبیل را باز کرد و بلوط گفت: فرزام...
فرزام به سمتش چرخید وبا لحنی کاملا خشک گفت: فرمنش... فقط فرمنش... ساعت اهدایی 4 ساله ی بلوط را روی داشتبورد انداخت وگفت: اینم پیش خودت باشه...
سرش را پایین انداخت و با مکث گفت: امیدوارم هیچ وقت شوهرت نفهمه که تو چقدر در حقش بی وجدانی کردی... واقعا امیدوارم نفهمه که تو چقدر خردش کردی... نفس عمیقی کشید وافزود: خیانت فقط هم بستر شدن نیست... تو روی یکی دیگه خندیدن هم خیانت حساب میشه... نگاه کردنم خیانت حساب میشه... بلوط نذار شوهرت بفهمه... داغون میشه... خداحافظ خانم وارسته....
در اتومبیل را بست و به سمت خیابان حرکت کرد.
یک دربستی گرفت و از بلوط دور شد.
بلوط با چشمانی خیس سرش را روی فرمان گذاشته بود و فکر میکرد ونداد .... در حقش بد کرده بود!


ونداد در حالی که پایش را روی پای دیگرش انداخت و فنجان قهوه اش را به لبهایش نزدیک کرد و درحالی که به ارسلان نگاه میکرد که در حال تمیز کردن پیشخوان بود رو به کوروش گفت: خوب این مّمسائل چه ربطی به من داره؟
کوروش نفس عمیقی کشید و در حالی که به ارسلان چپ چپ نگاه میکرد گفت: من دوست داشتم با شما در وقت نهار صحبت کنم... نه فقط صرف یک قهوه... صحبت هامون کوتاه میشه...
ونداد فنجانش را روی میز گذاشت و دست به سینه نشست وگفت: فکر نکنم هیچ وّوقت فرصتشو پیدا کنم...
ارسلان دستش را زیر چانه گذاشته بود... مستقیم به انها نگاه میکرد. مکان قرار را ونداد مشخص کرده بود.
ونداد نفس عمیقی کشید وگفت: به هر حال خیلی برای من جالبه شما سّ سّ سه چهار ماهه زندگی همسر منو زیر نظر دارید؟ شّشّ شّ شغل شما رو تحت تاثیر قرار نداده؟
کوروش پوزخندی زد وگفت: از برکات لطف همسرتون من بیکار شدم... هفت ماهی هست...
و درحینی که سیگاری روشن کرد و به ونداد تعارف کرد و ونداد این تعارف را نپذیرفت گفت: شما هم اگه جای من بودید ... یه دختر بایه حماقت زندگی و کار و اینده اتون و ازتون میگرفت چیکار میکردید؟
ونداد لبخندی زد وگفت: اصولا یه حماقت هیچ وقت اینقدر بّ بّ بزرگ نیست که همه چیز و زیر و رو کنه... شاید خودتون پتانسیلشو داشتید...
ونیش خندی زد وکوروش نفس عمیقی کشید وگفت: به هر حال همسر شما قبل از ازدواجش....
ونداد میان کلامش پرید و تند گفت: مسائل گذشته ی خانم من به خودش ربط داره ...
کوروش فاتحانه لبخندی زد و گفت: به مسائل بعد از ازدواجش چی؟ اونا هم ربطی به شما نداره؟
ونداد با ریز بینی به او خیره شده بود.
کوروش با لحنی که بوی حرص میداد ارنجش را روی میز گرد شیشه ای دودی گذاشت و گفت: بلوط زندگی منو نابود کرد... شغلمو ازم گرفت... عشقمو ازم گرفت... زندگی شاهانه ای که میتونستم داشته باشمم ازم گرفت...
ونداد: پس هدفتون انتقامه...
کوروش: انتقام؟ نه به این شدت... بلوط خودش راه و برای ادم سهل میکنه...
ونداد: جدی؟
کوروش از کیف چرم قهوه ای اش پاکتی را بیرون اورد و عکس هایی را روی میز گذاشت وگفت: شاید براتون جالب باشه که بدونید همسرتون خیلی راحت با افراد قرار میذاره و ازشون هدیه میگیره... این عکسها مربوط به پنج مهر هستند... ساعت یک ظهر...
ونداد بدون اینکه به عکس هایی که روی میز بود نگاه کند گفت: جالبه برای من .... شما چه ادم بیکاری هستید؟ لبخندی زد وتند و بدون قطع کلمه گفت: همسر منو که سال تا سال از خونه بیرون نمیره رو تعقیب میکنید؟
کوروش با حرص گفت: من فقط میخوام شما رو از گمراهی در بیارم...
ونداد به عکس ها نگاه میکرد.
بلوط رو به روی پسری چشم ابرو مشکی نشسته بود ویک جعبه ی کادو روبه رویش بود.
عکس بعدی یک گوی در دست بلوط بود ... این گوی روی میز کنسول اینه ی اتاق بلوط قرار داشت.
ونداد نفس عمیقی کشید و درحالی که زانویش را مدام تکان میداد لبخندی زد وگفت: خوب که چی؟
کوروش یک عکس دیگر را مثل برگ برنده جلوی ونداد گذاشت و در حالی که به چهر ی ملتهب او نگاه میکرد گفت: حتی بوسیدن یک مرد غریبه هم براتون عادیه؟
ونداد جوابی نداد. تیره ی کمرش خیس عرق بود. این امکان نداشت. این پسر را میشناخت... همین لحظاتی قبل او را در اتومبیل بلوط دیده بود...
شاید اگر هزار بار دیگر او را میدید چهره اش یادش نمی ماند اما حالا کاملا صورتش را به یاد داشت...
کوروش نفس عمیقی کشید وگفت: میتونید از سرایدارتون هم بپرسید که روز ... همین اقا یک ساعت در منزلتون بوده...
ونداد: اینا همش دروغه...
کوروش لبخند پیروزمندانه ای زد وگفت: بهتر از سرایدارتون هم بپرسید... به هر حال وظیفه ام بود که شما رو در جریان بذارم... دیگه بقیه اش با خودتونه... به همسرتون بگید: یک یک مساوی... اگه باز هم پاشو تو کفش من کنه مطمئنن اتو های بیشتری رو ازش رو میکنم.... بازی کردن با یک مرد عاقبت خوشی نداره...
ونداد با حرص گفت: اصلا خودتون رو یک مّ مّ مرد تلقی نکنید اقا ... چون به هیچ وجه شعور مردانه ندارید ... زّ زّ ندگی و مسائل خصوصّ صّی دیگران اصلا به شما ربطی نداره... امیدوارم سایه اتون دیگه روی ززّ ندگی ما نباشه...
کوروش لبخندی زد و از جا برخاست و گفت: البته اگه این زندگی ادامه داشته باشه....


ونداد با حرص گفت: اصلا خودتون رو یک مّ مّ مرد تلقی نکنید اقا ... چون به هیچ وجه شعور مردانه ندارید ... زّ زّ ندگی و مسائل خصوصّ صّی دیگران اصلا به شما ربطی نداره... امیدوارم سایه اتون دیگه روی ززّ ندگی ما نباشه...
کوروش لبخندی زد و از جا برخاست و گفت: البته اگه این زندگی ادامه داشته باشه.... روز خوشی گفت و خواست از کافه خارج شود که ونداد گفت: من به همسرم بیشتر از چشمام اعتماد دارم... اگه همسر من بگه شبه بی حرف و منت قبول میکنم... روز خوش!
کوروش دندان قروچه ای کرد و گفت: به بلوط بگید لیاقت این زندگی و نداره... خداحافظ. از کافه خارج شد.
ارسلان فورا خودش را به میز رساند وگفت: ونداد ؟
ونداد نفس عمیقی کشید و در حالی که شقیقه هایش را میفشرد... گفت: حرف نزن...
ارسلان با حرص گفت: تو واقعا حرفها و چرندیاتشو باور کردی؟
ونداد نگاهش به عکسی بود که بلوط یک مرد غریبه را بوسیده بود.
از التهاب درونی نفس نفس میزد.
ارسلان مسیر نگاهش را تعقیب کرد و عکس را برداشت وگفت: اینا حتما فتوشاپن ونداد...
ونداد لبهایش را گزید... حتا دیدن ان عکس را از طرف صمیمی ترین دوستش را نمیتوانست بپذیرد.
ارسلان باز گفت: این ادما خونه خراب کنن... می فهمی؟
ونداد : چی بهش میرسید؟ از گفتن این حّ حّ حّ حرفها چی بهش میرسید؟ پول... باج؟
ارسلان مات گفت: یه بار همین جا بهت گفتم باید به زنت اعتماد داشته باشی همین الانم خودت این حرف و واضح به کوروش گفتی ... فیلمت بود یا از ته دلت؟... باید به زندگی گذشته اش کاری نداشته باشی...
ونداد تقریبا داد زد: این مال بعد ازدواجمونه...
ارسلان کلافه گفت: کدوم ازدواج؟ ازدواجی که فقط اسماتون تو شناسنامه ی هم بود؟ ازدواجی که اون هیچ میلی ورغبتی نداشت؟ ونداد تو رو خدا یه ذره اروم باش... درست فکر کن... من مطمئنم اون احمق فقط برای اینکه بلوط و جلوی تو خراب کنه این کارا و کرده... اینا همشون دروغه... واقعی نیست...
ونداد نفس عمیقی کشید. در باورش نمی گنجید... اگر بلوط مدت ها از او بیزار بود حق نداشت خودش را به کس دیگری بسپارد... نفسش سنگین شده بود.
احساس خفگی داشت. این منصفانه نبود.
ارسلان خواست حرفی بزند که ونداد ان عکس بوسه را برداشت و بی خداحافظی از کافه خارج شد.
ارسلان با کسلی سرش را روی میز گذاشت. یک روز هم اب خوش از گلوی هیچ کدامشان پایین نمیرفت. لعنت به هر ادم کینه ای!
ونداد دستهایش را در جیبش فرو کرده بود و راه می رفت.
بی هیچ هدفی.... به مسیر مستقیمی نگاه میکرد ... به نقطه ی نامشخصی نگاه میکرد . سعی داشت اتفاقات را حلاجی کند. اتفاقات ... از ابتدا. ... ازدواجی ناخواسته... عشقی ناخواسته. ... دوست داشتنی که خودش نمیخواست اما چنان او را در خود غرق کرد که نفهمیداز کی و کجا شروع شد...
به ذهنش فشار می اورد تا ببیند چه چیزی او را در این ورطه انداخته بود.
او به بلوط اعتماد داشت ... از چشمهایش بیشتر به بلوط اعتماد داشت... همه ی این ها دروغ بود...
واضح بود که دروغ است... بلوط او صاف و صادق بود. هرچه قدر لجباز و یکدنده بو دخیانت نمیکرد... نفس عمیقی کشید ... هوا الوده بود. عصر سردی بود. افتاب بی جانی سایه ی ادم ها را روی سنگفرش کنده کاری شده ی خیابان ایجاد میکرد.
موهایش را کشید.
چه قضاوتی بود... این چه امتحانی بود... بگذرد؟ نگذرد؟ بلوط دوستش داشت... نداشت... پشیمان بود ... نبود... هنوزبا او قرار میگذاشت؟امروز در اتومبیل... نفس عمیقی کشید.
باید با کسی حرف میزد.... باید داد میزد... فریاد میزد... دوست داشت به جان چیزی بیفتد و تا حد مرگ خودش را خالی کند...
بلوطش دوستش داشت؟ نداشت؟ بازگشت چون داشت... اما ... به مرد دیگری اجازه داده بود تا... سهمش از این زندگی غیر مشترک این خیانت نبود...
سهمش از بلوطش تماشای یک عکس نبود...
سهمش این همه شک و تردید نبود... بلوط روی چشمش بود حق نداشت او را از چشمش بیندازد... حق نداشت... انها تا به امروز هیچ رابطه ی خوبی با هم نداشتند... پس بلوط حق داشت به مرد دیگری تکیه کند...
وقتی او تکیه گاه خوبی نبود... وقتی او لایق نبود.... پس بلوطش حق داشت.
وقتی او لایق دوست داشته شدن نبود... بلوط حق داشت... حق داشت... حتی اگر در عین بی صداقتی بود ... حتی اگر عملش در عین بی انصافی و ناعادلانه بود... حتی حتی حتی...
با دیدن اتلیه ی عکاسی بی اراده قدم هایش به همان سو کج شد.
کارش ده دقیقه هم نشد... مرد جوان با نیش خند گفت: این فوتو نیست... ما یه عمره تو این کاریم نفهمیم خیلی داغونیم داداش!
ونداد دوست داشت سر مرد را به طاق بکوبد... فوتو شاپ بود. اصلا او چه میدانست... مهم این بود که ونداد بلوطش را در عین ناباوری باور داشت.
با دیدن مجتمع اهی کشید و وارد ساختمان شد.
ساعت هفت عصر بود. همان ساعتی که همیشه ازدانشگاه به خانه می امد... بلوط حتما منتظرش بود.... شاید زنگ میزد و بلوط تند در را باز میکرد و استقبالش می امد و غر میزد: دیر امدی... شاید کیف و کتش را میگرفت و... شاید شام خوشمزه ای چیده بود و میز شام اماده بود... شاید خانه گرم و روشن بود.... شاید بلوط اراسته منتظرش بود ... شاید و هزاران شاید دیگر...
شاید جلوی تلویزیون با هم سریال مورد علاقه ی بلوط را تماشا میکردند و در حین گوش دادن به تیتراژ پایانی صحنه هایش را تفسیر میکردند وحق را به یکی ا ز زوجین می دادند...
شاید بلوط با لحن شیرینی در حالی که چشمهای ابی اش را به او خیره میکرد از اتفاقات دانشگاه حرف میزد و او فقط در ان دریا غرق میشد و بلوط غر میزد که به پر حرفی هایش گوش نمیکند.... و او سعی میکرد با کلمات محبت امیز این اتفاق شوم را جبران کند.
شاید از سرحواس پرتی چای پر رنگ میشد اما بلوط غر میزد که حاضر نیست تعویضش کند و ونداد بلند میشد و به همراه دو قاچ لیمو ترش باز میگشت.
شاید باران میگرفت و قدم زدن زیر باران را با کسی که دوستش داشت برای اولین بار تجربه میکرد... و از خیس شدن نگران نمیشد... شاید شب در اغوش هم برای هم سهمی داشتند و بدهی هایشان را جبران میکردند... شاید انقدر زندگی لذت بخش میشد که دیگر اجازه ی هیچ فکر تلخی به ان راه نمیداد... شاید بلوط از او میخواست یک نوای عاشقانه بنوازد... شاید... و هزار شاید دیگر که نوید ارامش را میداد...
در گردبادی از شک غوطه ور بود... و حق را به بلوطش میداد چرا که او تکیه گاه خوبی نبود...!
سرایدار حواس پرت بود... اما تایید کرد... وارد اسانسور شد دگمه ی پارکینگ را زد.
اتومبیل سفیدشان کثیف بود... با دست لرزای کاپوت را لمس کرد... هنوز داغ بود... شاید نهایتا یک ساعت بود که پارک شده بود.
دوباره سوار اسانسور شد. به چهره ی غمباد گرفته اش لبخندی اضافه کرد ... چشمهایش سرخ بودند.
بدون استفاده از کلید زنگ زد.
بلوط تند در را باز کرد.
با ان تاپ صورتی و دامن صورتی چرک که تا بالای زانویش بود وپاپوش های پلنگ صورتی اش سلام کش داری گفت چرا دیر امدی را به زبان نیاورد اما ... کت و کیفش را گرفت... در حالی که خودش را لوس میکرد از شامی که نیم سوخته بود حرف میزد .... ماکارانی سوخته که نمیتوانست خوشمزه باشد!
ونداد در سکوت به خانه ی روشن نگاه میکرد...گرم نبود.... شاید بلوط شوفاژ ها را خاموش کرده بود ... دیشب فقط غر میزد خانه گرم است. هیچ کدام از این شایدها را نمیتوانست بخواهد وقتی فکر میکرد یک مرد غریبه پا در خانه شان گذاشته است و... یک عکس در اتومبیل وبوسه ی بلوط.... این ها را نمیخواست.


ونداد در سکوت به خانه ی روشن نگاه میکرد...گرم نبود.... شاید بلوط شوفاژ ها را خاموش کرده بود ... دیشب فقط غر میزد خانه گرم است. هیچ کدام از این شایدها را نمیتوانست بخواهد وقتی فکر میکرد یک مرد غریبه پا در خانه شان گذاشته است و... یک عکس در اتومبیل وبوسه ی بلوط.... این ها را نمیخواست.
بلوط لبخندی زد وگفت: اومدم ماکارانی درست کنم خراب کردم ناجور...
ونداد: ساعت چند اومدی خونه؟
بلوط مکثی کرد... تا ساعت شش و خرده ای داشت در خیابان ویلان وسیلان اشک میریخت... در صورتی که کلاسش ساعت سه تمام میشد و او قاعدتا چهار خانه بود...
لبخندی زد وگفت: مثل همیشه...
ونداد لبهایش را گزید وگفت: یعنی چهار ونیم؟
بلوط نفس عمیقی کشید وگفت: اره دیگه.... مثل همیشه...
چقدر راحت دروغ میگفت.... داغی کاپوت ماشین را هنوز انگشتانش از یاد نبرده بود.
با خستگی روی مبل نشست.. چرا نمیگفت... چرا توضیح نمیداد.... چرا به زبان نمی اورد... چرا خودش اعتراف نمیکرد.
عصبانی بود... هنوز ان التهاب درونی را داشت.
یک ماکارانی سوخته مرهم نبود.... خانه ی روشن و اراستگی همسرش مرهم نبود... زخم خورده تر از انی شده بود که با این رخداد ذهنیتش مثل قبل صاف باشد.
عکس ها فوتوشاپ نبودند... موهایش را کشید.
چشمهایش سیاهی میرفت . سرش داغ کرده بود... با چند عطسه ی پی در پی سرش را به سمت اپن چرخاند. بلوط در اشپزخانه بود. فس فسی کرد و یک عطسه ی دیگر...
شوفاژ هال خاموش بود.
ان را روشن کرد... بلوط با غرگفت: روشن نکن گرمه ....
ونداد با حرص گفت: سّ سّ سرما میخوری....
بلوط خواست باز حرفی بزند که عطسه امانش نداد و ونداد به سمت اتاقش رفت ... سرش از درد هجوم وقایع تلخ در حال انفجار بود.
الان حال و روز خوشی نداشت که بخواهد بلوط را بازخواست کند... اگر گفتنی بود بلوط میگفت ...
وسط اتاق نشست... سرش را روی زانو هایش گذاشته بود ...
کاش خودش میگفت... از اعتراف گرفتن بیزار بود ... اهی کشید سعی کرد فکر نکند که خیانت همسرش چقدر برایش گران تمام میشود...
فصل نهم :
با احساس خستگی که در صورتش به وضوح چشم میخورد و اشکار بود روی کاناپه لم داده بود .
بلوط فقط دور خودش می چرخید. ساعت پنج عصر بود و دعوت سودی به خاطر کلاس ونداد از نهار به شام تبدیل شده بود.
بلوط در حالی که یک لحظه مبل را گرفت و پیشانی اش را مالید رو به ونداد گفت: اماده ای؟
ونداد خیلی وقت بود که منتظرش بود.
با لحنی بی تفاوت گفت: حالت خوب نیست؟
بلوط : نه... فقط یه کم سرم گیج میره...
نهار حاضری خورده بودند و حالا دل پیچه و تهوع داشت. اصلا این حال را دوست نداشت... ان هم درست شبی که میخواست پذیرای عشقش باشد...
عشق بد اخلاقش در ان کت شلوار نوک مدادی و پیراهن طوسی خواستنی شده بود.دو روزی میشد که مدام در خودش بود... شاید به این ربطش میداد که خواسته ی غریزه اش را بلوط عقب می انداخت... اما دلیل نمیشد که تا این حد در خود فرو رفته باشد... لبخندی زد و باخودش فکر کرد امشب جبران مافات میکند.
حلقه اش را دستش کرد وگفت: خوب من حاضرم...
این بار بطور بارزی جلوی ونداد ایستاده بود و منتظر اظهار نظر تحسین برانگیز همسرش بود اما ونداد لبخند محوی زد و گفت: بریم؟
خودش را بار اخر در اینه نگاه کرد در ان پیراهن کوتاه بادمجانی با ساق مشکی که تا وسط ساق پایش می امد و بازوهای لاغرش و گردنبند مهره سیاه خوب بود.پس چرا هیچ چیز نگفت؟
بلوط لب برچید... از اینکه پیراهنی را که ونداد خریده بود را پوشیده بود ذوق و شوق اظهار نظر داشت...
شانه ای بالا انداخت و از خانه خارج شد.
سرش سنگین بود.
کمی هم حالت تهوع داشت...
عطر ونداد را به مشام می کشید و فکر میکرد ان زندگی رویایی اش با این چیزی که الان صاحبش بود یک دنیا فاصله داشت اما باز هم نمیتوانست منکر رضایتش شود.
نیم رخ ونداد مهربان بود... صبوربود... رفتار اقا منشانه داشت... مهربان بود... او را در حد پرستیدن دوست داشت.... دیگر مگر از این زندگی چه میخواست؟
بر بلندی قله ی رویاهای همه ی دختران ایستاده بود و هنوز کمی ته دلش رنگ نارضایتی داشت اما انقدر کمرنگ بود که به زبان نیاورد... یا وانمود کند که اصلا وجود ندارد.
تکان های ماشین حالش را بدتر کرده بود.
بدنش کوفته بود و سرما سرما میشد.
با دیدن خانه باغی که شاید دو سه بار بیشتر قدم به انجا نگذاشته بود نفس عمیقی کشید واز اتومبیل پیاده شد. ونداد کنارش ارام راه می امد .باز فصل پاییز، بودنش را زیادی فریاد میزد. درختان لخت بودند. اما فضا ان بیجانی قبل را که در ذهنش به یادگار مانده بود نداشت.
مسیر طویل طی شد تا به یک ساختمان دو طبقه ی قدیمی کلنگی رسیدند ... جلوی در سودی به استقبالشان ایستاده بود.
ویدا هم کنارمادرش بود.
بلوط را بوسید...
ونداد اخم کرده بود. در جواب سلامش تنها سری تکان داد و بلوط نگاهی میان ویدا و ونداد رد و بدل کرد و بی اهمیت به انها وارد خانه شد.
بهادر خان با اغوش باز او را محکم به خود فشرد و سرش را بوسید... ونداد هم تنها با پدرش دست داد. در بدو ورود فقط سودی را در اغوش کشیده بود.
ویدا حرفی نمیزد ... جمع ساکت بود.
بلوط منتظر راهنمایی سودی بود که صدای لرزان کسی را که به نام خطابش میکرد شنید.
با دیدن چهره ی ریحان خشکش زد... انها قرار نبود انجا باشند؟ انها مگر شیراز نبودند؟
کمی بعد پشت سرش صورت متاثر پدرش را دید... و برنا که کنار وحید ایستاده بود.
بلوط ماتش برده بود. دهانش نیمه باز بود.
مادرش با رنگ چشمانی ابی تر از او ... بینی عقابی و موهای رنگ شده ی شوکلاتی... با بلوز مجلسی مشکی که دور یقه اش گل دوزی کرم وقهوه ای شده بود با دامن 75 سانتی مشکی و صندل هایی که چند سال پیش به مناسبت تولدش خود بلوط برایش خریده بود جلویش ایستاده بود.
بلوط بغض کرده بود.
ریحان اشکارا اشک میریخت... بلوط نمی دانست چه کند... نفس عمیقی کشید ... کیفش را روی زمین انداخت و به سمت مادرش هجوم برد. خیلی طول نکشید که در اغوش ریحان فرو رفته بود... ریحان بلند بلند گریه میکرد. دلتنگی اش را با فشردن او سعی داشت جبران کند...
ریحان پیشانی دخترش را بوسید ... به اندازه ی یک دنیا برایش حرف داشت .
به اندازه ی یک دنیا برایش ارزو داشت ... نفس عمیقی کشید ... به چهره اش نگاه میکرد. زیر ان موهای مش کرده ... با پوست صاف و ابروهایی نازک قهوه ای روشن و چشم های ابی که زیر خط چشم غلیظی بیشتر خود نمایی میکردند تنها لبخند عمیق و تحسین برانگیزی به لب اورد.
اشکهایش را پاک کرد...
نوبت بهرام بود.
شاید اگر شرم دخترانه اش نبود به اغوش او هم میدوید و در بازوهای پهن پدرش فرو می رفت.
حیف که نه رویش را داشت ... نه هنوز فریاد های پدرش را که مبنی بر اجبار ازدواجش بود از یاد برده بود... نمیتوانست فراموش کند اما حالا دیگر دلیلی برای دلخوری نداشت... حالا کنارا مده بود... راضی راضی نبود اما دور از انصاف بود که بگوید ناراضی است...
بهرام خودش پیش قدم شد و پیشانی بلوط را بوسید...
نوبت ونداد شد تا با پدر زن و مادرزنش سلام احوالپرسی کند.
ریحان میخواست صورتش را ببوسد... ونداد تا کمر خم شد اما پیش دستی کرد و به پشت دست او بوسه ای زد.
بلوط با لبخند غرور امیزی نگاهش میکرد... این احترام ونداد را دوست داشت...
بعداز مراسم اشتی اولیه در حالی که از نظرش پنهان نماند که وحید ونداد حتی یک سلام علیک دوستانه هم با هم نداشتند...
الناز بلوط را همراهی میکرد و سودی و ریحان مشغول چیدن میز شام شدند.
کینه ای نبود اما از الناز خوشش نمی امد... ویدا را ترجیح میداد. هرچند در ان مهمانی ای قبلی وحید سخنرانی را به عهده داشت و ویدا هم کم و بیش کمکش میکرد اما ویدا را به الناز ترجیح میداد.
الناز حرفهایش سر وته نداشت... مدام از این شاخه به ان شاخه می پرید.... کمی تپل بود اما از او بلند تر بود... موهایش را چتری در صورتش ریخته بود و جین وتی شرت ساده ای پوشیده بود.
ارایش خاصی هم نداشت. در کل با نمک وساده بود. دو صفتی که واضح دنبال خودش یدک میکشید.
صدای تعارف های سودی می امد که میگفت برود تا در کنار بلوط بنشیند و از گفت گوی دخترش لذت ببرد اما ریحان نمی پذیرفت. در میان ان همه کار سودی را باید همراهی میکرد.


ارایش خاصی هم نداشت. در کل با نمک وساده بود. دو صفتی که واضح دنبال خودش یدک میکشید.
صدای تعارف های سودی می امد که میگفت برود تا در کنار بلوط بنشیند و از گفت گوی دخترش لذت ببرد اما ریحان نمی پذیرفت. در میان ان همه کار سودی را باید همراهی میکرد.
نمیتوانست عمو و زن عمویش گله و شکایت داشته باشد .... نمیتوانست از حرفهای ناگفته اش و دلتنگی ها و تنهایی هایش حالا یک سرگشاده و یک گزارش کامل به مادرش بدهد... نمیتوانست دلخوری هایش را کتمان کند و به پدرش نگوید که روزها سعی کرد تا از او متنفر شود اما نشد... روزها در وجودش فریاد میزد بدبختی اش .. ناکامی اش همه و همه به خاطر اجبار پدرش بود .. چون او اختیار دارش بود اما هیچ کدام را دیگر حساب نمیکرد ... ذهنش دیگر انقدر پر بود از ونداد که این فکرها دیگر در حال خاک خوردن بودند.
پدر ومادرش هم مانند مهمان رفتار میکردند... به طور خاصی بحثی در رابطه با انها پیش نمی امد.
انقدر ها هم که فکر میکرد خانه ی مادر شوهر مهیج نبود...
واقعا حس میکرد سرماخورده است. ونداد راست میگفت نباید شوفاژ ها را خاموش میکرد.
در حالی که درجواب تعارف سودی حرفی جور میکرد ونداد گفت: دلمه بادمجون دوست نداره...
سودی لبخندی زد وگفت: چه خوب سلیقه ی هم دستتون اومده....
ونداد کمی اب نوشید وگفت: مجبور شدیم ...
این حرف به مزاق بلوط خوش نیامد... شاید اگرخودش میگفت اوضاع فرق میکرد اما الان از زبان او...
نمیدانست از چه چیزی دلخور است...
نفس عمیقی کشید. اشتهایش کور شده بود. چرا این حرف را زد؟اگر دیروز ان همه التماس هایش برایش مهم نبود اما الان این بی تفاوتی های کوچکش مهم بود.
از اشتها افتاده بود...
بحث خاصی میان جمع صورت نمیگرفت. انگار به هیچ اشتراکی برای شروع بحث نمیرسیدند.
دوست داشت زودتر به خانه برود و بداند این همه بد قلقی از کجا منشا می گیرد...
دوست داشت فضای تاریک باغ را ببیند... شست و شوی ظروف را سودی به عهده گرفته بود وریحان والناز وویدا هم کمک میکردند.
در میان گپ وگفتشان شنید که هاتف از ساره خواستگاری کرده است... و ساره هم مخالفتی نداشت. یک تبریک به ساره بدهکار بود.
از جا بلند شد. با ان لباسش روی ایوان ایستاد...
نمیدانست چرا درست در تیر راس ونداد ایستاده بود ... دوست داشت بیاید و غر بزند که سرد است بیا داخل...
به باغ تاریک نگاه میکرد.
روزاول حس خاصی نداشت ... اما امروز باتجربه ی یک دنیا حس انجا ایستاده بود و سرما را مزه مزه میکرد.
روی شانه هایش کتی قرار گرفت.
با دیدن پدرش ذوقش کور شد.
اما کت عطر ونداد را می داد.
کت ونداد بود.
بهرام لبخندی نثار دخترش کرد وگفت: خواست خودش بیاره ازش گرفتم تا خودم باهات چند کلمه ای حرف بزنم....
بلوط نفس عمیقی کشید ... رضایت در رگهایش جریان داشت.پس حواسش بود... لبخند نصفه نیمه ای زد و بهرام بی مقدمه گفت: راضی هستی؟
انقدر یکباره بود که بلوط بپرسد: از چی؟
بهرام ابروهایش را بالا داد وگفت: از زندگیت؟
بلوط نفس عمیقی کشید... به بخار دهانش خیره شد وگفت: اره ...
بهرام: از من دلخوری؟
بلوط : نباشم؟
بهرام: مجبور شدم...
بلوط: مجبور شدی که منو که تنها دخترت بودم مجبور کنی؟ اره؟
بهرام اهی کشید وگفت: میدونم اشتباه کردم... اما خوشحالم که کنار اومدی...
بلوط: میدونی به چه قیمتی کوتاه اومدم؟
بهرام نفس عمیقی کشید و گفت: بلوط ... تو دوستش نداری؟
داشت ... دوستش داشت... اما به قیمت عادتی که دیگر نمیتوانست و نمیخواست ترک کند دوستش داشت! به قیمت روزهایی که مجبور بود او را تحمل کند و تحمل نکردنش درد بود... به قیمت حرفها و صبوری هایش تحمل کرده بود واگر یک روز ناصبور میشد می شکست... به قیمت تمام مهربانی هایش که بی جواب مانده بود و هنوز بی منت مهربان بود تحمل میکرد ومیساخت و میساخت اما سوختنی درکار نبود... اما نفس عمل پدرش ... این درکش سخت بود... شاید اگر هزار بار بدون اجبار با او هم خانه میشد این روزش نبود... چه بسا اگر اجباری در کار نبود الان کت او با عطرش روی شانه هایش نبود و گرمای تنش ، تنش را گرم نمیکرد.
بهرام دستش را دور کمر دخترش حلقه کرد وگفت: اگه به برادرم و پسرش و پدرم مدیون نبودم زندگیتو تباه نمیکردم...
خواست بگوید تباه نشده است اما کلمه ی مدیون بیشتر قلقلکش داد تا بپرسد: چه دینی؟
بهرام به سمت دخترش چرخید...
نفس عمیقی کشید وگفت: به لحنش عادت کردی نه؟
بلوط: اره .... برام عادی شده...
بهرام: اذیتت که نمیکنه؟ هان؟ حرفی؟ طعنه ای؟ منت چیزی و که سرت نمیذاره؟ میذاره؟
بلوط فکر کرد خودش منت نگذارد ان بدبخت سر از پا تکان نمیدهد...
بهرام افزود: به تو پ وتشرایی که به من میزنه چی؟
بلوط ماتش برد؟ کی چنین اتفاقی افتاده بود؟
بهرام لبخندی زد وگفت: نفرینمم میکنه؟
بلوط با تعجب گفت: کی؟ ونداد؟
بهرام نفس عمیقی کشید وگفت: ارزو به دل موندم یه بار دیگه عمو صدام کنه.... اما میدونم روزی هزار بار با خودش میگه من تباهش کردم... زندگیشو تباه کردم...
زندگی ونداد تباه شده بود؟ یک استاد شیمی... با درجه ی عالی تحصیلات... با ان همه هنر و استعداد موسیقی... مدال افتخار امیز... این منش متواضع وصبور و مهربان... تباه شده فرض میشد؟
بهرام اهی کشید وگفت: تو هم منو ببخش... زندگی جفتتون بخاطر یه لحظه نابود کردم...
بلوط با تعجب گفت: بابا من اصلا متوجه منظورت نمیشم؟
بهرام ابروهایش را بالا داد وگفت: مگه ونداد بهت نگفته؟
بلوط: چیو باید بهم میگفته؟
بهرام حیرت زده گفت: یعنی نمیدونی؟
بلوط با کنجکاوی گفت: چیو؟ چرا واضح نمیگین منظورتون چیه؟
بهرام نفس عمیقی کشید... گفتن این خاطرات تلخ بود... چرا ونداد نگفته بود؟ یعنی بلوط اصلا کنجکاوی نکرده بود؟ یعنی نمیخواست بداند؟ ...
سکوتی نسبتا طولانی میانشان برقرار شد...
بهرام دست دخترش را گرفت و به سمت استخر برد... استخر تاریک و خالی ...
با اشاره به مکان از خاطره ی دور و واضحی گفت ... شاید در حد پنج جمله ... شاید هم کمتر... زوایایش را نگفت... نوع ایستادن راهم نگفت... علت را گفت ومعلول... خصلت مردانه ی پدرش کم حرف زدن بود مثل ونداد ...
نفسش در سینه حبس شده بود.
این یکی امکان نداشت... این منصفانه نبود... به هیچ وجه... در عین ناباوری و ناعادلانه بودن... مثل یک شوخی احمقانه.... شوخی شوخی جدی شد.... انقدر جدی که اول یک زندگی را تحت شعاع قرار داد و بعد زندگی خودش....
مثل پازل... چیدمان یک ساختمان... انگار باید این اتفاق می افتاد تا حالا در این تاریکی مقابل پدرش بایستد وفکر کند که ونداد هیچ وقت انتقام نگرفت... طعنه نزد... کینه نداشت... احترام گذاشت... صبوری کرد... اصلا به رویش نیاورد که بخواهد حتی سر ناخنی منت بگذارد... مات با چشمانی خیس و گلوی پر بغض فکر میکرد در حق یک بچه این نهایت بی رحمی بود... عادتی که تا ابد برایش بماند بی رحمی بود... چرا تا به حال نگفته بودند... چرا تا به حال نمی دانست.... چرا کسی به او نگفت که فروخته میشود به کسی که حق داشت بخرد؟ چرا کسی به او نگفت ... نفسش را سنگین بیرون فرستاد...
بهرام نفس عمیقی کشید وگفت: وقتی بهادر بهم گفت چک وپاره کرده گفتم باز این پسر کاری کرد که تجربه ی پنجاه ساله ی منم در قبالش کم اورد... امشب هم که تو... اقایی کرده که تا الان به روت نیاورده...
بلوط اشکهایش را پاک کرد وگفت: پس بخاطر همین اینقدر راحت منو بهش دادی؟ خواستی تاوان اشتباهتو من بدم؟ منو بهش فروختی که تاوان اشتباه بیست ساله اتو بدم؟
بهرام نفس عمیقی کشید... مردها نه بغض میکنند نه گریه ...! این رسمی بود که در هر صورت باید به جامی اورد. در تمام تلاشش برای حفظ بغضش در نهایت بلوط فهمید کمی پلکهایش نم دار است....
سرش را پایین انداخت وگفت: تو رو ارزون نفروختم...
بلوط نفس عمیقی کشید... دلش ماتم گرفته بود... داشت سوگواری لحظاتی را میکرد که در ندانستن دست و پا میزد و او را به تمسخر گرفته است... تحقیر کرده است و او دم نزد که پدر خودت باعث وبانی اش بود... حتی یک کلمه ... تاوان اشتباه دیگران را او داد.
بهرام نفس عمیقی برای رهایی از بغضش کشید وگفت: نخواستم تاوان اشتباهمو تو بدی دخترم....
بلوط : ولی دادم.... منم تاوان دادم... قشنگ ترین تاوان زندگیمو ... و این بار بی خجالت در اغوش پدرش فرو رفت. شاید یک لحظه از تاثر و شرایط موجود حق را به او داد... بیست سال دوری از خانواده... اجبار زندگی با یک پسر خود ساخته که حالا در عرشه ی دلش سکان دار بود... مگر دیگر میتوانست ان لکه ی کمرنگ نارضایتی را ببیند؟
پدرش... خودش... ونداد... لعنتی چقدر خوب بود... درست مثل بوی عطرش!


پدرش... خودش... ونداد... لعنتی چقدر خوب بود... مثل بوی عطرش!
بهرام نفس عمیقی کشید وگفت: قدر همو بدونید...
بلوط حرفی نزد. هنوز در شوک بود.
شوک حرفهایی که از خاطرات بود و حقیقت داشت.
بهرام تنهایش گذاشت... در ان هنگام شب واقعا به این تنهایی هم نیاز داشت....
کت وندا د را کاملا پوشید... چهار تا مثل خودش ان داخل جا میشدند... بازوهایش را هم در استین هایش فرو کرد ... دستهایش هم کشیده بود.
همان کتی بود که چند وقت پوشیده بود.... نمیدانست ست کت وشلوار است ... این ر ا تک با یک شلوار دیگر ست کرده بود.
نفس عمیقی کشید ...
انگشتانش را در جیب کتش گذاشت... با حس لمس مقوایی ان را بیرون اورد.
در تاریکی شب متوجه نشد ان چیست... بنظرش سطح لیزش شبیه کاغذ گلاسه بود.
به سمت چراغی رفت که گوشه ای از حیاط تعبیه شده بود.
ان را زیر نور چراغ گرفت. با دیدن چهره ی خودش و فرزام در حالت بوسه ... زانوهایش سست شدند... نفسش به شماره افتاده بود... در ان سرما وسوز هوا خیس عرق شده بود...
این دست ونداد چه میکرد...
با صدای الناز که به داخل خانه فرخوانده میشد ... سعی کرد از دو شوک همزمان بیرون بیاید... صورتش داغ بود.. عرق سردی تمام تنش را پوشانده بود.
فکر میکرد چه کسی زهرش را ریخت... از فرزام بعید بود.... گزینه ی دوم کوروش بود.
لعنت به او که زندگی اش را به بازی گرفته بود... هنوز حرفهای پدرش مثل پتک برسرش فرود می امد... حتی رفتار این چند وقته ی ونداد...
چطور نیامد تاعکس را در صورتش پرت کند وبپرسد: این غریبه کیست که تو را بوسیده...
خود خوری میکرد وفکر میکرد رفتار های ونداد را حالا درک میکرد. یعنی برایش مهم نبود که بپرسد؟ پس چرا دم از صداقت واعتماد میزد؟
چرا داد نزد که این کیست که تورا راحت می بوسد ... بی غیرت بود یا سر قولش؟
کاش عکاس عکس واکنشش را میگرفت... کاش شاهدی داشت که فریاد بزند حقیقت در همین لحظه نبود ... !
با صدای دوباره الناز اشکهایش را پاک کرد و عکس را به جیب ونداد برگرداند و وارد سالن شد.
****************************
***************************************
با خستگی روی مبل نشست.
بلوط به اشپزخانه رفت....
ونداد گفت: چیکار میکنی؟
بلوط :چایی نمیخوری؟
ونداد از جا بلند شد وگفت: نه میرم بخوابم... شب بخیر...
عزیزمش را نگفت و حق میداد که نگوید... حق میداد که همان شب به خیر هم نگوید.
بلوط فوری گفت: میخوام باهات حرف بزنم...
ونداد: ای وّ وّ وقت شب؟
بلوط: اره ... اشکالی داره؟
ونداد سری تکان داد و رفت تا لباس هایش را عوض کند.
بلوط فرز چای را عوض کرد... همان پیراهن را پوشیده بود. به خودش عطر زد وساقش را دراورد ... دوست داشت اولین شبشان اراسته باشد.
لیموها را داخل نعلبکی گذاشت و سینی چای را روی عسلی قرار داد.
ونداد با ان تی شرت سفید و شلوار راحتی نخودی هنوز خواستنی بود.
بلوط کنارش نشست وگفت: من باید راجع به یه چیزایی باهات حرف بزنم...
ونداد : چی؟
بلوط: وقتی من و تو شروع کردیم... هیچی بینمون نبود... جز یه سند که ما رو به هم وصل میکرد ... هیچ حسی من بهت نداشتم.... اینا رو میدونی نه؟
ونداد: اره....
بلوط نفس عمیقی کشید وگفت: چهار سال پیش... دانشگاه که قبول شدم... همون روز اول... با یه پسری به اسم فرزام اشنا شدم... تمام ترم اول فکر میکردم شوهرم همونه... همگرو ه بودیم.... بی مناسبت برای هم کادو میخریدیم ... هیچ وقت بیرون از محیط دانشگاه بیرون نرفتیم ... اما من فکرمیکردم ازش خوشم میاد... ترم بعد انتقالی گرفت و رفت... گوشی منم یه مدت بعد دزدیدن ازم... تمام روزهایی که دانشگاه میرفتم بیخیال پسر و وابستگی هاش شدم....
اما بعد از کارشناسی از یکی خوشم اومد که باز فکر کردم عاشقشم... مدام اصرا ر میکردم که باهاش ازدواج کنم... خوش تیپ بود... حتی قیافه اش از تو هم سرتر بود... اما سواد درست و حسابی نداشت...مغازه دار بود... یه دوست سمج هم به اسم کوروش داشت .. همون که چند وقت پیش پیغام گذاشته بود...
من با کوروشم ارتباط داشتم... ولی اون موقع فقط فکر و ذکرم پیش شروین بود... یه کاری کردم کوروش بخاطر کارای مزخرفش یه جوری بیفته که نتونه حالا حالا ها بلند بشه.... بعدش هم که یه ازدواج اجباری ناخواسته... تهران قبول شدنم... و دوباره دیدن فرزامی که فراموشش کرده بودم ...
به فنجان ها نگاه کرد .... نفس عمیقی کشید وگفت: سرد شد میرم عوضش کنم...
خواست بلند شود که ونداد دستش را گرفت وگفت: بقیه اش؟
بلوط سرش را پایین انداخت و با صدای مرتعشی گفت: ازت متنفر بودم... هیچی ازت نمیدونستم اما میدونستم که ازت متنفرم... نمیدونم چی شد... ولی فرزام و به زندگی ای که فکر میکردم فقط مال خودمه راه دادم... حس میکردم با اون میتونم فکر کنم که خوشبختم... میتونم فکر کنم که اجباری زندگی نمیکنم.... اما نشد.... نتونستم... حالا هم دارم در نهایت صداقت اعتراف میکنم.... چون خودت گفتی باید بهم اعتماد کنیم... من اعتمادتو نشکستم... اما ...
گریه اش گرفته بود. نمیخواست به شوهرش بگوید یک مرد غریبه را بوسیده است....
ونداد دستش را زیر چانه اش برد و صورتش را بالا اورد.چشمهای دریایی اش خیس اشک بود.
ونداد فقط نگاهش میکرد.
بلوط با گریه گفت: نمیخواستم بهت خیانت کنم.... ونداد باور کن نمیخواستم... من من... من دستشو میگرفتم... درحالی که دست تو رو پس میزدم... میذاشتم بهم نگاه کنه ولی از تو رو میگرفتم... گذاشتم... گذاشتم...
دیگر نمیتوانست ادامه دهد.
ونداد نفس عمیقی کشید.
هق هق بلوط بلند شده بود. ونداد هم کاری به ارام کردنش نداشت. شاید نیاز داشت خودش را ارام کند.
شاید ده دقیقه ای طول کشید.
ونداد از جا بلند شد .... سینی چای را برداشت و یک دور دیگر پرشان کرد. بخار داغ چای بلند بود.
بلوط نفسی کشید وگفت: همش همین بود....
ونداد فکر کرد همه اش؟ چیز کمی بود؟
ونداد دست به سینه نشسته بود ... صورت در هم رفته اش دست کمی از بلوط نداشت.
با لحنی که خستگی از ان می بارید گفت: اخرین بار کّ کّ کی دیدیش؟
بلوط : دو روز پیش.. همه چیز وبهش گفتم...
چقدر با صداقت...!
ونداد پوزخندی زد... کم کم به نیشخند و یک لبخند عمیق و یک قهقهه ی عصبی تبدیل شد.
از جایش بلند شد و رو به او ایستاد وگفت: حالا بهم میگی؟
بلوط سرش را پایین انداخت.
ونداد نفس عمیقی کشید وگفت: اگه اون عکس و تّ تّ تو جیب کتم نمیدیدی الانم نمیگفتی.... و چه تلخ بود لبخند لاینفک صورتش!


ونداد نفس عمیقی کشید وگفت: اگه اون عکس و تّ تّ تو جیب کتم نمیدیدی الانم نمیگفتی.... و چه تلخ بود لبخند لاینفک صورتش!
بلوط هق هقش را به زور خفه کرد... ونداد هنوز رو به رویش بود... انقدر مغموم و سرخورده به نظر می رسید که دیگر خودش هم یارای حرف زدن نداشت.
وندادنفس عمیقی کشید وگفت: چّ چّ چّ چطور تونستی؟
بلوط شقیقه هایش را محکم می فشرد ... در همان حال گفت: ونداد من ... من ... من نمیخواستم ... اون عکس لعنتی ادامه ام داشت... من غافلگیر شده بودم... من ... من اصلا ...
ونداد با کلافگی گفت: عکس ادامه داشت؟ اومدنش بّ بّ به اینجا هم ادامه داشت؟ اره؟هدیه ی ت ّ تّ تّ تولد گرفتن ادامه داشت؟
بلوط مات گفت: تو منو تعقیب میکنی؟ زیر نظر داری؟ اره؟
ونداد : نه... من مثل چشمام .... نه بیشتر... من بهت اعتماد داشتم... ولی الان ...
بلوط: الان نداری؟ نه؟
ونداد نفس عمیقی کشید. به سقف خیره بود... بغض کرده بود... له شده بود... خرد و خمیر ضربه فنی شده بود وفکر میکرد همسرش را دوست داشت ...
و حالا دوست داشتنش چرا این جواب سهمگین را در پی داشت.
نفس عمیقی کشید... داشت خفه میشد....
نمی خواست داد بزند... عصبانی باشد و همه چیزهای بی جان را بشکند... خودش شکسته بود... خم شده بود ... به اندازه ی کافی شکسته شده بود...
نفسش را فوت کرد.
بلوط رو به رویش ایستاده بود.
پر از استیصال...
ونداد موهایش را کنار زد ... سکوت بدی بود... انقدر بد بود که هیچ یک جرات شکستن را نداشتن...
باز گلی به شجاعت بلوط که پرسید: حالا من باید چیکار کنم؟
در اعتمادش یک شکست بزرگ خورده بود... انقدرکه هزار تکه شده بود ... انقدر که ... نفسش را سنگین بیرون داد وگفت: هیچی...
بلوط با بهت گفت: هیچی؟
ونداد نفس عمیقی کشید وگفت: نمیخوام تّ تّ تّ تا اخر عمرم بهت شّ شّ شک داشته باشم...
بلوط یک لحظه قلبش نزد... نفسش در سینه حبس شد...
تمام تلاشش برای حفظ تسلطش بی نتیجه بود.... بغضش بدتر شکست ... اشکهایش بی مهابا روی صورتش سر میخوردند.
ونداد سرش را پایین انداخته بود ...
باید توضیح میداد...
به ان جمله اش افزود: از اولشم نّ نّ نباید با هم ادامه میدادیم... نباید مجبورت میکردم که ادامه بدی... حق با تو بود... من وتو بدرد هم نمیخوریم...
انقدر این جملات را راحت به زبان اورد که بلوط فکر میکرد چرا مقطع نگفت.... از راحتی زیاد چرا هیچ کدام را مقطع نگفت... این نگا ه کهربایی سرد را نمیخواست... این صورت بی حالت و بدون لبخند محو را نمیخواست... گوشش دنبال نجوای مقطع تشدید دار بود...
این همه بی رحمی را نمیخواست...
بلوط اشکهایش را پاک کرد وگفت: این حرف اخرته؟
ونداد سرش را به علامت مثبت تکان داد.
بلوط ایستاده بود ....
ونداد موهایش را کشید وگفت: نمیخوام تا اخر عمر به کسی که دوّ دوّ دوستش دارم شک داشته باشم... چرا با مّ مّ من این کارو کردی؟ چّ چّ چرا با جفتمون اینکارو کردی؟
بلوط اشکهایش را باز پاک کرد... هرچند باز نا فرمانی میکردند و از چشمش فرود می امدند اما از جلوی ونداد رد شد وگفت: من من... من نخواستم به من بی اعتماد بشی... درچشمهای یخ زده وسرخش خیره شد وگفت: هرگز اینو نمیخواستم ...
ونداد نفس عمیقی کشید وگفت: برو بلوط...
با مکث گفت: من وتو نمیتونیم ادامه بدیم...
بلوط انگار توقع این را داشت ...چه راحت دوجانبه حرف میزد. ازدواج اجباری جدایی اجباری ... شاید یک لحظه از ذهنش گذشت باید بگوید ببخشید ... باید بگوید خواهش میکنم ببخش و اجازه بده با هم ادامه بدیم... اما نگفت... نتوانست بگوید ، که اگر میگفت بلوط نبود...! به سمت اتاقش چرخید وگفت: باشه هرچی تو بگی... خوشبخت باشی...
به سمت تلفن رفت.
ونداد خودش را به دیواری رساند و به ان تکیه داد.
صدای بلوط را می شنید که طلب یک ماشین را میکرد.
ادرس هم منزل دختر خاله ی مادرش بود که در تهران ساکن بود و میدانست که ریحان امشب را انجا میگذراند.
چمدانش را برداشت و تمام لباس هایش را که خیلی هم نبودند داخلش ریخت... وسایل میز اینه را هم داخل یک ساک ریخت و مانتو وشلوارش را پوشید...
کمی کرم زد... چشمهایش را ارایش کرد... رژ لبش هم پاک شده بود ان را هم تجدید کرد...
نفس عمیقی کشید. عطر زد.
یک روسری ساتن سورمه ای که با مانتوی ابی نفتی اش هم خوانی داشت و شلوار لی یخی پوشید.
کتانی های سفیدش را هم که تا به حال پا نزده بود را هم روی فرش خانه به پا کرد.
چیز زیادی نداشت... این خانه شاید اسما به نام او بود اما رسما ... دیگر جایی در ان نداشت.
همه چیز را برداشت... تابلوی ونداد را هم که دیروز برده بود قابش کرده بود ... یک قاب البالویی سوخته ...
از اتاق بیرون امد.
ونداد روی زمین نشسته بود.
با دیدنش حتی تکان هم نخورد.
بلوط در کمال ارامشی که کمتر در خود سراغ داشت... با لحنی خالی از هر بغض و لرزشی گفت: این یادگاری من به توه... امیدوارم ارزش اینکه روی دیوار باشه رو... مکثی کرد وحلقه اش را دراورد ...
ونداد بلند نشد که بگیرد.... در ناباوری فقط نگاهش میکرد.
بلوط حلقه ی ظریف وسفیدش را روی شیشه ی قاب گذاشت و هر دو را جلوی زانوی ونداد گذاشت.
به سمت پیانو چرخید و قورباغه ی نارنجی را برداشت وگفت: اینم من از طرف تو یادگاری با خودم می برم باشه؟
ونداد چیزی نگفت.
با صدای زنگ بلوط لبخندی زد وگفت: خوب...
سر سری نگاهی به اطراف انداخت. خانه اش... خانه شان.... پذیرایی مستطیل شکل تلویزیون ال ای دی و سینمای خانگی اش....
مبل های راحتی ال مانندی که پارچه اش ترکیبی از سیاه وزرشکی وصورتی چرک بود جلوی تلویزیون بود و ست مبل رسمی تر در انتهای هال به صورت گرد چیده شده بود.
میز نهار خوری دوازده نفره به رنگ همان ست رسمی هم درست زیر اپن قرار داشتند.
یک مزرعه ی افتاب گردان که نصفه نصفه در چهار تصویر وقاب نقش بسته بود به صورت نا مرتب پایین و بالا به دیوار بالای تلویزیون اویخته شده بود.
دو تابلو فرش هم با فاصله در قسمتی که انگار برای پذیرایی مهمان در نظر گرفته شده بود و شکیل تر به نظر میرسید به دیوار نصب شده بود.
اه عمیقی کشید ... خانه شان را دوست داشت... با صدای خشکی گفت: تاریخ و وقت دادگاه ومشخص کن... خداحافظ...
از کنارش رد شد... بوی عطر خنک وسرد و ملیحش به مشام ونداد رسید.
در بسته شد..... دو قطره اشک از چشمهایش پایین امد روی قاب چکید... رفت ... به همین راحتی... بی انصاف چقدر راحت رفت ... ! توضیح داد ... او نبخشید و رفت ... رفت که ...
چشمهایش را بسته بود... تمام خاطراتش مثل برق وباد ازجلوی چشمش عبور میکرد ... خاطراتی که با بلوط داشت.. لحظاتی که با هم گذرانده بودند....
چند بار سرش را از پشت به دیوار کوبید...
به تصویر خودش نگاه کرد... کار یک روز دو روز و یک ساعت و دوساعت نبود... با این همه ظریف کاری شاید زمان زیادی برده بود...
بلوط چقدر پشت صندلی می نشست تا تصویر او را بکشد... چقدر برایش زمان گذاشته بود .... چقدر...
نفسش بالا نمی امد... این وقت شب ... نباید اجازه میداد همسرش برود... ازخانه خارج شد.... اسانسور بالا نیامد... راه پله را پیش گرفت. دران ساعت شب اصلا مهم نبود که بخاطر سرعتش کسی بیدار میشود....
سرایدار خواب بود.
نفس نفس میزد ... به کوچه دوید... ماتش برد... بلوط نبود... چقدر دیر فکر کرد که باید دنبالش بیاید....
تا سر کوچه ی تنگ وتاریک دوید.... ورزشکار بود اما نفس کم اورده بود. کو چه خالی بود. چراغ ها خاموش بودند.... بلوط رفته بود... ! چرا گذاشت برود...
سردرگم و حیران راه میرفت وفکر میکرد چطور اجازه داد بلوطش برود؟ او که همه چیز را توضیح داد... چرا نپذیرفت... چراقبول نکرد... چرا نفهمید...
هوا ابری و دل گرفته بود... مثل تمام وجودش ساعت هفت صبح بود... مثل دیوانه ها بلند بلند با خودش حرف میزد. این هم برای بار دوم ... دیگر مگر روی این را داشت که بگوید ببخش وباز گرد؟ یک سوی ذهنش نهیب میزد دیگر وقتی اعتمادی نیست چه عشقی... دلش میگفت دیگر همه چیز را ازدست دادی... زندگی سراسر خوشبختی را که میتوانستی با کسی که دوستش داشته باشی... می بخشید مگر چه چیزی از او کم میشد؟ مگر به بلوطش حق نمیداد ؟
با نهایت خودخواهی گفت برو.... با نهایت خودخواهی بگوید باز گرد.... دیگر مگر میتوانست چنین خواسته ی معجزه وارانه ای از بلوط داشته باشد؟
زمان مثل برق وباد می گذشت.... از دو صبح تا الان بیدار بود و راه می رفت. با تی شرت خانه و دم پایی ابری ...! کسی عمرا فکر میکرد او یک استاد دانشگاه است ... از سرما می لرزید وفکر میکرد این چند ماه با بلوط بودن انقدر خاطرات شیرین وتلخ به جا گذاشته بود که تا ابد نمیتوانست فراموش کند...
عکسی را که دست بلوط دید .... برایش توضیح داد... چرا قبول نکرد که ان روزها از او متنفر بود.... چرا قبول نکرد ان روزها بهم قول داده بودند کاری بهم نداشته باشند.... ان روزها بلوطش نمیخواست با او باشد... پس حق داشت ... نداشت نمیدانست.
اما این را می دانست که مثل شکست خورده ها در ساعت هفت صبح جمعه با لباس راحتی می لرزید ومیدانست که زندگی اش به ته خط رسیده است... وهیچ راه برگشتی برایش نیست...
بلوطش او را بخشید وقتی فهمید که برای ازدواج اجباری یک چک سفید پذیرفته است... بلوطش او را بخشید وقتی نمیتوانست حرف دلش را بدون مکث بیان کند..... بلوطش او را بخشید وقتی صداها را از یک سو میشنید ... بلوطش صداقتش را وقتی ثابت کرد که دلایل محکمه پسند ش را شنید وفریاد زد دروغ است... بلوطش اعتماد داشت که بهنوش هم به خانه می امد و.... بلوطش... همیشه بزرگ بو د و میبخشید اما او...!
در را با کلید باز کرد.
سرایدار با دیدنش متعجب پرسید: طوری شده؟
جوابش را نداد.
سوار اسانسور شد.
روی تماشا کردن به اینه را نداشت.
ساعت هفت وسی دقیقه بود.
در را با کلید باز کرد.
خانه روشن بود... تلویزیون نرمش صبح گاهی نشان میداد و اهنگ هیجان انگیزی پخش میکرد.
ونداد سرش را خم کرد با دیدن بلوط که در اشپزخانه بود ... ماتش برد. این رویا بود یا خواب؟
بلوط با دیدنش با مکث گفت: سلام...
ونداد جوابش را نداد.
بلوط : چای دو دقیقه دیگه حاضر میشه .... زیرشو خاموش کن...
از جلویش رد میشد که ونداد دستش را گرفت و محکم درا غوشش گرفت. انقدر به خودش فشارش میداد که بلوط حس کرد تک تک استخوان هایش ترق ترق صدا می داد.
اما مهم نبود... با اینکه بوی عطرش را حس نمیکرد .... با اینکه ژولیده و خسته وخراب بود اما درا غوشش فرو رفته بود و مهم نبود که استخوان هایش درد میگرید!
ونداد به صورتش نگاه کرد وگفت: کّ کّ کی برگشتی؟
بلوط: مگه رفته بودم؟
ونداد چیزی نگفت.
بلوط با اخم ظریفی چینی به بینی اش انداخت و گفت:من کی به حرفت گوش دادم که این بار دومم باشه؟
غیر از این نبود که اگر بود این بلوط بلوط نبود!
ونداد لبخندی زد و بلوط گفت: ناراحتی؟
ونداد نفس عمیقی کشید وگفت: هیچ وقت به اندازه ی امروز خّ خّ خوشحال نبّ بّ بودم....
بلوط یک تای ابرویش را بالا برد وگفت: ده تومن از جیبت برداشتم.... کنسلی اژانس... برو خدا روشکر کن اومدی دنبالم ... وگرنه سر وتهت میکردم...
ونداد بلند خندید وبلوط گفت: واسه خاطر بدهیم اینجام.... خیلی خوشحال نشو...
لبخند رو لب ونداد ماسید... با حس هراسی بارز گفت: چی؟
بلوط : یه فرصت بهم بدهکاری... من بهت فرصت دادم... حالا نوبت توه...
ونداد نفس راحتی کشید و بلوط گفت: دوست دارم یه زندگی خوب و اروم داشته باشم ... دوست دارم همه حسرتشو بخورن... دوست دارم همه بگن شوهرش ازش سر تره... دوست دارم خوشبخت بشم... به سمت گوش چپش روی نوک پنجه رفت و اهسته گفت: با تو میخوام خوشبخت بشم...
ونداد با اخم گفت: خوبه میدونی... چی گفتی؟
بلوط خنده ای کرد وگفت: مزه اش به همینه .... گونه اش را بوسید وگفت: بریم صبحونه؟
ونداد با غر گفت: چی گفتی...
بلوط: فکر کن گفتم خیلی دوست دارم....
ونداد نیشش باز شد وگفت: مرسی برگشتی...
دوباره سفت در اغوشش گرفت ... بلوط ارام گفت: منو می بخشی؟
ونداد بو کشید وگفت: مگه چّ چّ چیکار کردی؟
بلوط خودش را به او فشرد وگفت: هیچی...
ونداد لبخندی زد وگفت: نمیخوام دیگه به قبلش فکر کنم.... باشه؟
بلوط: باشه ... قول بده که دیگه به قبلش فکر نمیکنی ... باشه؟
ونداد: بّ بّ باشه...
ونداد سرش را روی موهای نرم او گذاشت و بلوط گفت: منو امروز می بری...
ونداد تند میان کلامش امد وگفت: شهربازی؟
بلوط خندید وگفت: نه.... دوست دارم به یکی سر بزنم.... به یکی که مسبب همه ی این چیزا بود...
ونداد: کی؟
بلوط: بریم سرخاک...
ونداد: خاک کی؟
بلوط به رنگ کهربایی چشمهای پر از محبت و مهربانی وصبورش خیره شد قبل از اینکه لبهایش را با بوسه ای عاشقانه اتش بزند ، گفت: همون کسی که مجبورمون کرد یه زندگی مشترک داشته باشیم ...!
زندگـی یک آرزوی دور نیست
زندگـی یک جست و جوی کور نیست
زیستن در پیله ی پروانه نیست
... زندگی کن زندگی افسانه نیست
زندگی غیر مشترک
خورشید .ر
پایان
20 بهمن.20:32پنج شنبه

ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط بنده خدا در تاریخ 1394/3/13 و 19:26 دقیقه ارسال شده است

سلام موضوع رمان برام جالب بود که در مورد افراد لکنتی بود توی اولای رمان در مورد خانواده های مذهبی نوشته بودند حالا نمیدونم عقیده خود نویسنده رمان هم این بوده یانه نوشتن فکرادامای مذهبی قدیمیه یاخانومای چادری طرز فکرشون قدیمیه نمیدونم چراجامعه ما این تفکرو دارن من دختر دوم یه خانوادم یه دختر چادری که حجابش براش مهمه اما خواهرم بزرگم یه دختربه قول نویسنده وخیلی از افراد جامعه روشن فکر اما فکر من قدیمی نیست فکر اونی قدیمیه که بدون فکر هر چیزیو قبول میکنه همین الانم چادرمو بردارم خانوادم حرفی نمیزنن چون میدونن چیو انتخاب میکنم کاش همه ی ما به طرز عقیده و فکر دیگران احترام بذاریم کاش دختری را که چادر میزاره به عنوان یه دختر با فکر قدیمی ندونیم و کاش یه دختر بد حجابو یه دختر بد ندونیم کاش طرز فکر همه برامون مهم باشه کاش

این نظر توسط مریم ح در تاریخ 1394/2/1 و 16:50 دقیقه ارسال شده است

سلام خسته نباشی ممنون از رمانت عالی بود...مرسی


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 15
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 774
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 2,960
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 769
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 29,967
  • بازدید ماه : 122,906
  • بازدید سال : 270,687
  • بازدید کلی : 12,135,776