close
تبلیغات در اینترنت
رمان من تو او دیگری قسمت اول
loading...

رمان فا

خلاصه رمان من تو او دیگری :مهندس آرمیتاآرمند دختری خودساخته است که شرکت بزرگ مهر که ارائه دهنده ی تجهیزات پزشکی هست و مدیریت میکنه ...افکار خاصی داره ... سعی میکنه روشنفکر باشه... و فکر میکنه که عشق به هیچ وجه وجود نداره و هیچ وقت عاشق نمیشه ... اما با کسی اشنا میشه که تصمیم میگیره…

رمان من تو او دیگری قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2989 دوشنبه 30 دي 1392 : 15:24 نظرات ()

خلاصه رمان من تو او دیگری :
مهندس آرمیتاآرمند دختری خودساخته است که شرکت بزرگ مهر که ارائه دهنده ی تجهیزات پزشکی هست و مدیریت میکنه ...
افکار خاصی داره ... 
سعی میکنه روشنفکر باشه... و فکر میکنه که عشق به هیچ وجه وجود نداره و هیچ وقت عاشق نمیشه ... اما با کسی اشنا میشه که تصمیم میگیره : کلا فکر نکنه و تز نده!!!

 *پاورقی*

آرمیتا: پرهیزکار/ ارامش یافته/الهه ی ارامش
به نام خدایی که هست حتی اگر هر روز بیندیشید نیست ... !
من
تو
او
دیگری...!




مقدمه:

من تو را دوست دارم و دیگری مرا و تو دیگری را و در این میان همه تنهاییم...
(دکتر علی شریعتی)
****
این سرشت زمانه است
زنجیره ی افسوس های سرگردان
این رسم وادی دیو سیرت است
من از همین جا
درست اینجا
همین دنیای فانی
در این بدرود ها
در این ایام وانفسا
فریاد وارانه می گویم :
من عاشق تو هستم
تو عاشق او
او عاشق دیگری
...
همه درد مندیم و گلاویز با تنهایی
جان به ستوه امد از این همه بی کسی
و درد مشترک بی هم نفسی
خورشید. ر

فصل اول:همسایه ...

مانند انسان های مسخ شده که در خلسه ی درویشانه فرو رفته اند بی توجه به زمان ومکان به رو به رو خیره شده بود وفکر میکرد چطور باید از دست بعداز ظهر سگی برنامه ریزی شده ی افسانه در امان بماند.
در عین بیچارگی و درماندگی فکر میکرد خودش باید برای خودش تصمیم بگیرد نه دیگران... 
با صدای بوق بوق اتومبیل عقبی با همان سرعت چهل به رانندگی اش ادامه میداد. از خلسه بیرون امده بود.
دویست و شش نقره ای کنارش امد وگفت: برو سوار ماشین لباس شویی شو ... 
با چشمهایی تنگ شده در جواب این طعنه با حرص گفت: اتفاقا گواهی نامه ی اونم دارم... 
و با همان سرعت به راهش ادامه داد وشیشه را بالا کشید و صدای ضبطش را بلند کرد تا تکه و طعنه های مرد مزاحم را نشنود.
سرعتش را بیشتر کرد...
همراه با اهنگ همخوانی میکرد ... عینک پلیس سیاه سفیدش را به چشم زد. 

It’s been so long that I haven’t seen your face
 
خیلی وقته که صورتت رو ندیدم
Im tryna be strong
دارم سعی می کنم که قوی باشم
But the strength I have is washing away
ولی قوام رو دارم از دست میدم
It wont be long before i get you by my side
طولی نمیکشه که پیش من خواهی بود
And just hold you, tease you, squeeze you till
و بغلت می کن، اذیتت می کنم، میفشارمت تا
I was fill all my mind
تمام ذهنم رو پر کنه
I wanna make up right now now now
میخوام همین الان تصمیم بگیرم
I wanna make up right now now now
میخوام همین الان تصمیم بگیرم
Wish we never broke up right now now now
کاش هیچوقت از هم جدا نمیشدیم
we need to link up right now now now
باید باز دوباره پیش هم برگردیم
I wanna make up right now now now
میخوام همین الان تصمیم بگیرم
I wanna make up right now now now
میخوام همین الان تصمیم بگیرم
Wish we never broke up right now now now
کاش هیچوقت از هم جدا نمیشدیم
we need to link up right now now now
باید باز دوباره پیش هم برگردیم
Girl I know mistake were made between us two
دختر میدونم اشتباهاتی بین ما بوجود اومد
And we show our eyes that now even says somethings weren’t true
و با چشمانمون حرفهایی رو زدیم که الان معلوم شد حقیقت نداشتن
watch you go and haven’t seen my girl since then
رفتنت رو دیدم و از اون موقع دیگه ندیدمت
why can it be the way it was
چرا باید اینجوری میشد
coz you were my homie lover friend
چون تو بودی هم خونه ی عشاق دوستای من
I can’t lie
نمیتونم دروغ بگم
I miss you much
خیلی دلم برات تنگ شده
Watching everyday that goes by
دارم به تک تک روزایی که سپری میشه نگاه می کنم
I miss you much
خیلی دلم برات تنگ شده
Tell i get you back Im gone try
دارم بهت میگم که میخوام برت گردونم و سعیمو می کنم
coz you are the apple in my eye
چون تو نور چشم منی
Girl I miss you much
دختر دلم خیلی برات تنگ شده
Watching everyday that goes by
دارم به تک تک روزایی که سپری میشه نگاهمی کنم
I miss you much
خیلی دلم برات تنگ شده
Tell i get you back Im gone try
دارم بهت میگم که میخوام برت گردونم و سعیمو می کنم
I miss you much
خیلی دلم برات تنگ شده
coz you are the apple in my eye
چون تو نور چشم منی
Girl I miss you much
دختر دلم خیلی برات تنگ شده
I want you to fly with me
میخوام با من پرواز کنی
want you to fly
میخوام پرواز کنی
I miss how you lie with me
دلم برای دراز کشیدن با تو تنگ شده
miss I how you lie
دلم برای دروغات تنگ شده
jus wish you could dine with me
کاش میشد باز با هم غذا بخوریم
wish you could dine
کاش میشد با هم غذا بخوریم
the one that’ll grind with me with me
تنها کسی بودی که سر کارش میذاشتم
said the one that’ll grind with me
تنها کسی بودی که سر کارش میذاشتم
I want you to fly with me
میخوام با من پرواز کنی
want you to fly
میخوام پرواز کنی
I miss how you lie with me
دلم برای دراز کشیدن با تو تنگ شده
miss I how you lie
دلم برای دروغات تنگ شده
jus wish you could dine with me
کاش میشد باز با هم غذا بخوریم
wish you could dine
کاش میشد با هم غذا بخوریم
the one that’ll grind with me with me
تنها کسی بودی که سر کارش میذاشتم
said the one that’ll grind with me
تنها کسی بودی که سر کارش میذاشتم
I wanna make up right now now now
میخوام همین الان تصمیم بگیرم
I wanna make up right now now now
میخوام همین الان تصمیم بگیرم
Wish we never broke up right now now now
کاش هیچوقت از هم جدا نمیشدیم
we need to link up right now now now
باید باز دوباره پیش هم برگردیم

اتومبیل را در جای همیشگی پارک کرد و پیاده شد.
 
نگهبان: سلام مهندس آرمند...
مسئول خدمات: سلام مهندس آرمند...
سوار اسانسور شد.
ابدارچی: سلام مهندس آرمند...
منشی : سلام آرمیتا جون...
آرمیتا با حرص گفت: پرستو...
پرستو لبخندی زد وگفت: باشه بابا خانم مهندس...
دستهایش را روی عرض میز گذاشت و به انها تکیه داد وگفت: امروز چرا اینجا اینقدر شلوغه... 
پرستو: برای استخدام حسابدار... باید با همشون مصاحبه کنی....
تقریبا با داد گفت: همشون؟
پرستو: پ نه پ میخوای با من مصاحبه کن؟
ارمیتا با غیظ گفت: این لفظ احمقانه چیه افتاده تو دهنت.... اقای شفیع اومد؟
پرستو: بله... کارشونو تحویل دادم وخیلی هم راضی بودن...
ارمیتا: خوبه... تا اخر هفته سفارش قبول نکن... جلسه ی ساعت دو هم کنسل کن اعصاب اون مردک شکم گنده رو ندارم... به پرویزی بگو یه لیست از فروش این ماه اخیر وبهم بده... به شرکت روشنا هم زنگ بزن بگو سفارششون اماده است... وبگو این اخرین سفارشی بود که براشون اماده کردیم... بهش میگی ارمند گفت: شما که با یه شرکت دیگه همزمان قرداد می بندین از همون شرکت هم بخواین براتون تجهیزات آنتیک وارد کنه... اکی؟
پرستو لبخندی زد وگفت: اکی بابا... من با این همه ادم چه خاکی تو سرم کنم؟
ارمیتا: ده دقیقه ی دیگه با پرونده ی مراجعین خودت بیا تو اتاق من...
پرستو:چشم... دیگه؟
ارمیتا: به داوود بگو برام یه چای سبز بیاره... گلوم خشک شده.... تا ظهر هم اگه از ترکیه تلفن داشتم وصل نکن... چای سبز داغ باشه ها... نشینی با داوود به چرت وپرت گفتن...
و وارد اتاق شد ودر را کوبید.
یک اتاق بزرگ که سرتاپایش سیاه بود. در اتاقش سه گلدان کاکتوس بود و هفت بابمو که قدشان تا سقف می رسید در کنج اتاق مربعی قرار داشت.
کاشی های سفید برق میزدند و کتابخانه ی سیاه که پر از پرونده و زومکن و کتاب های خارجی وایرانی و حتی رمان هم بچشم میخورد.
دستشویی هم به طور اختصاصی در اتاقش وجود داشت.
مبل های چرم با روکش سیاه و میز بزرگی که رویش یک قاب عکس قرار داشت و یک لیوان با عکس سلیوستر وتویتی که داخلش خودکار ومداد گذاشته بود. دو تلفن سیاه و سفید هم روی میز قرار داشت.
صندلی را به سمت پنجره ی تمام قدی کشید...
یک تقویم روی میز قرار داشت به همراه پانچ و منگنه و گیره و سوزن ته گرد ... پشت میز روی صندلی سیاهش که پشتی اش بسیار راحت بود نشست... لپ تابش را روی میز گذاشت. دستگاه پرینت را روی میز به سمت خودش کشید.
در اتاق باز شد.
اقا داوود که مرد سالخورده ای بود وارد اتاق شد و چای سبزش را روی میز گذاشت.
ارمیتا تشکری گفت و اقا داوود خارج نشده که پرستو داخل شد.
روی مبل پهن شد و گفت: خوب اینایی که به دردمون میخوره رو جدا کردم.... سی سه نفر بودن...
ارمیتا به او خیره شد... با ان هیکل تپلش و مانتوی خفاشی مشکی و مقنعه ی کج و معوج سورمه ای و صورت گرد و بینی عمل شده و لبهای پروتزی با نمک بود.
به انضامم موهای بلوندی که چتری و نا مرتب روی پیشانی اش میریخت. 
هرچند به قیافه اش نمی امد ساده باشد اما یکی از دستورالعمل های شرکت همین بود که کارکنان ساده باشند و مانتوی بلند بپوشند وبه گفته ی خودش این مدل مانتوی خفاشی تنها مانتوی بلندش است.
پرستو نفس عمیقی کشید وگفت: از این سی وسه نفر همشون حسابداری خوندن...
ارمیتا: ارشد داریم؟
پرستو: اره ... زیاد...
ارمیتا: اونایی که ارشد دارن وجدا کن...
پرستو ده دقیقه مشغول بود که گفت: هفده نفر ارشدشون تموم شده.
ارمیتا: سابقه ی کاریشون چقدره؟
پرستو دوباره در پرونده ها فرو رفت و بعد از چند دقیقه اعلام کرد: بعضی هاشون صفر... بعضی ها هم حداقل پنج شیش سال سابقه هم دارن...
ارمیتا در اینترنت می چرخید سرش را از بالای لپ تاپش بلند کرد وگفت: خوبه.... 4 سال سابقه به بالا رو جدا کن....
پرستو با اخم گفت: خوب.... هشت نفرن امر دیگه؟ بفرستمشون داخل باهاشون مصاحبه کنی؟
ارمیتا: لازم نیست.... گفتی هشت نفرن؟
پرستو: اره...
ارمیتا: کدوما اخراجی هستن... کدوما استعفا دادن؟
پرستو: 3تاشون اخراجی هستن... یکیشون شرکتی که توش کار میکرده ورشکست شده... بقیه هم خودشون استعفا دادن...
ارمیتا: خوبه... و فکر کرد اگر در فرمی که برای استخدام طراحی کرده بود این قسمت را نمیگذاشت چه میشد. از اینکه بعضی ها صادقانه گفته بودند اخراج شدند خوشش می امد این صداقت در کار را نشان میداد.!
ارمیتابا مکث گفت: خوب از اینا . گفتی سه نفرن؟.. سن هاشون چطوریه؟
پرستو: یکیشون سی سه سالشه... یکی بیست هفت سال... یکیشونم سی سالشه...
ارمیتا: بیست هفت سالهه بدردم نمیخوره... حوصله ی بچه بازی ندارم....
پرستو: اخی... نه که خودت مامان بزرگی.... خانم 25 ساله!
ارمیتا لبخندی زد وگفت: از این دوتا...
پرستو چشمهایش برقی زد وگفت: بفرستمشون برای مصاحبه؟
ارمیتا: نه.... کدومشون زنه کدومشون مرد؟
پرستو پوفی کشید وگفت: این که سی سالشه زنه....
ارمیتا دستهایش را جلوی سینه قلاب کرد وگفت: خوبه... حس نژاد پرستی تو همیشه حفظ کن... دختره استخدامه... از بقیه هم خواهش کن سالن و خلوت کنن...
پرستو نفس عمیق و کسلی کشید وگفت: واقعا تو دیگه کی هستی... بیچاره ها رو میدیدی ....
ارمیتا: مگه سینماست....
پرستو: واقعا خیلی گشادی...
ارمیتا با جیغ گفت: پرستو مودب باش...
پرستو خندید وگفت: همیشه همین بازی وسر استخدام درمیاری ... فکر نکن حواسم نیست... 
ارمیتا: پاشو برو حرف نزن.... 
پرستو خواست برود که ارمیتا گفت: پرستو... این دختره رو بفرست تو اتاقم باهاش حرف بزنم...
پرستو لبخندی زد و گفت: چه عجب!
ارمیتا نفس عمیقی کشید و به سقف خیره شد.

با صدای تلفن با کسلی گفت: پرستو گفتم وصل نکن....
پرستو: خواهرتون افسانه است....
باشه ای گفت و صدای جیغ جیغی افسانه در گوشش پیچید.
افسانه: بخدا اگه عصر نیای بیچاره ات میکنم...
ارمیتا: من نخوام ازدواج کنم چه خاکی به سرم کنم؟ هان؟
افسانه: خاک رس... ارمیتا یه دقه بیا برو ببینش... باور کن ازش خوشت میاد...
ارمیتا: من از هیچ مردی خوشم نمیاد...
افسانه با کلافگی گفت: ببین من حوصله ندارم باهات بحث کنم... برنامه هم عوض شده ... مازیار میاد دنبالت که باهم برین رستوران.... چون من میدونم یه جورایی میپیچونی... 
و قبل از انکه خداحافظ بگوید تماس را قطع کرد.
ارمیتا با دهان باز گوشی در دستش خشک شده بود. افسانه دورش زد. مگر دستش به او نرسد.
اهی کشید وصدای پرستو را که طبق معمول با ولوم بالا حرف میزد گفت: چطور قراریه که بنده ازش اطلاع ندارم....
در اتاق و باز کردم.
با دیدن مازیار نفس عمیقی کشید وگفت: خانم رضایی... 
پرستو با اخم به او گفت: بله؟
با لبخند رو به مازیار گفت: سلام... چه زود اومدی.... ساعت یکه...
مازیار نگاه فاتحی به پرستو کرد و رو به ارمیتا گفت: سلام .... کجا زوده .. به قول خودت ساعت یکه دیگه ...
نفس عمیقی کشید و با مازیار دست داد وگفت: خوب من یه کم کارهامو سر وسامون بدم ... اماده میشم میام...
مازیار لبخندی زد وگفت: باشه ... من همین جا میشینم....
ارمیتا رو به پرستو گفت: بگو یه نسکافه براشون بیارن...
و وارد اتاق شد و در را محکم بست.
این از کجا پیدا شد؟
با کلافگی لپ تاپش را خاموش کرد و پروند ه ها را جا به جا کرد و در حالی که به افسانه بد و بیراه میگفت کیف و وسایلش را برداشت واز اتاق خارج شد.
مازیار نسکافه اش را خورده بود با دیدن او لبخندی زد و ارمیتا بعد از توصیه ی چند نکته به پرستو همگام با او از شرکت خارج شد.
مازیار : ماشین اوردی؟
ارمیتا: اره... تو پارکینگه...
مازیار: پس با ماشین تو میریم...
ارمیتا نفس کلافه ای کشید وگفت: باشه ...
خواست سوار شود که مازیار گفت: میتونم خواهش کنم اجازه بدی من برونم؟
ارمیتا یک تای ابرویش را بالا داد وگفت: چرا؟
مازیار: همینطوری... اشکالی داره؟
ارمیتا: البته.... ماشین ادم مثل مسواکه ... یه وسیله ی شخصی... اگه دوست ندارید من رانندگی کنم با اتومبیل خودتون بیاید...
و سمت راننده سوار شد.
اخم های مازیار در هم بود و کنارش نشست.
اصلا نمیدانست چرا باید با پسر دوست مادرش ماهی یک بارنهار بخورد... تقریبا این بار سوم بود که با او نهار میخورد از علایقش میگفت وحرفهای تکراری میشنید ... 
جلوی رستوران توقف کرد.
مازیار پیاده شد و ارمیتا هم دنبالش راه افتاد. 
با ان کت وشلوار نوک مدادی و پیراهن ابی تیپ و قامتش بد نبود. اما فقط در حد کلمه ی بد نبود. 
رسمی رفتار میکرد... رسمی حرف میزد ... رسمی برخورد میکرد. ژست های اب دوغ خیاری میگرفت و حین حرف زدن بیشتر از صد بار درواقع میگفت!!!
در حالی که به منو نگاه میکرد نفس عمیقی کشید ورو به پیش خدمت که مثل برج زهرمار بالای سرش ایستاده بود گفت: من سوپ جو میخورم و سبزی پلو با قزل ... سالاد فصل... دلستر لیمویی... 
مازیار نفس عمیقی کشید .
ارمیتا میدانست که ماهی دوست ندارد سوپ جو خوشش نمی اید از نوشیدنی ها از دلستر متنفر است ... وقتی در این چیزهای ساده تفاهم نداشتند وای به حال بقیه ی چیزها!!!
مازیار هم برای خودش برگ سفارش داد و نوشابه ی سیاه.
در حالی که به اطراف نگاه میکرد دنبال کلمه ای میگشت تا با ان استارت بزند وبگوید: از تو بدم میاد... 
به تنها چیزی که در این فصل فکر نمیکرد همین ازدواج بود. 
مازیار لبخندی زد وگفت: هوا خوبه نیست؟
ارمیتا چشم غره ای رفت وگفت: نه... سرده....
مازیار سکوت کرد و ارمیتا گفت: خوب چه خبر؟
مازیار: سلامتی.... تو چه خبر؟ کارهای شرکت خوب پیش میره؟
ارمیتا: میشه گفت... 
مازیار: خسته نشدی اینقدر توی اون شرکت وقت گذروندی؟
ارمیتا فکر کرد چه خوب استارت بحثی که منتظرش بود زده شد. 
مازیار به سمت او خم شد وگفت: من میخوام امروز تکلیفم روشن بشه...
ارمیتا: چه خوب.... اتفاقا منم همین نظر ودارم.

مازیار دست هایش را زیر چانه اش برد و گفت: 
ـ می دونم احساس مثبتی به من نداری، اینم می دونم که به اصرار خواهرت به این قرارها میای، اما نمی دونم چقدر طرز فکرم راجع بهت می تونه درست باشه.
آرمیتا فکر کرد پس باهوش است.
نفس عمیقی کشید و گفت: 
ـ اگه بگم صد درصد ناراحت میشی؟
مازیار شوکه شد. با این حال خودش را کنترل کرد و گفت: 
ـ نه... 
آرمیتا: خوبه. من به ازدواج فکر نمی کنم.
مازیار: تا کی؟ بعدش می تونم امیدوار باشم؟
آرمیتا یک بار چشم هایش را بست و سریع باز کرد و گفت: 
ـ نه، کلا قصد ازدواج ندارم.
مازیار با تعجب گفت: 
ـ تا آخر عمر می خوای مجرد بمونی؟
آرمیتا: اشکالی داره؟
مازیار: یه نگاهی به خودت بنداز. از صبح تا شب تو شرکتی. یه نگاهی به پوستت بنداز؟ 
آرمیتا لبخندی زد و گفت: 
ـ خب تو که یه دکتر پوست و زیبایی هستی.
مازیار نفس عمیقی کشید و گفت: 
ـ دلم نمی خواد مجبور باشی، ولی خوشحال میشم مثل یه دوست رو کمکم حساب کنی.
آرمیتا نفس راحتی کشید و گفت: 
ـ منم مدت هاست می خوام همین حرف ها رو بهت بزنم، اما هیچ وقت نه فرصتش پیش می اومد نه فکر می کردم این قدر با جنبه باشی.
مازیار لبخندی زد و گفت: 
ـ آرمیتا مطمئنم که لایق بهترین ها هستی، ولی می ترسم خیلی دیر بشه. به فکر آینده ات هم باش. حالا نه با من چون می دونم که امیدی نیست، اما ...
آرمیتا نفس عمیقی کشید و از جا بلند شد و میان حرفش آمد و گفت: 
ـ من در لحظه زندگی می کنم. دیروز و فردا برام مهم نیست. امیدوارم به چیزی که می خوای برسی. خداحافظ.
مازیار با غر گفت: 
ـ حداقل من و برسون.
آرمیتا لبخندی زد و گفت: 
ـ وای... واقعا معذرت می خوام.
مازیار لبخندی زد و حساب کرد و پشت سرش راه افتاد. در حینی که غرولند می کرد گفت: 
ـ آدم محتاج زن جماعت نشه.
آرمیتا چشم غره ای رفت و داخل اتومبیل نشست و گفت: 
ـ مراقب حرف زدنت هستی نه؟
مازیار: سعی می کنم.
آرمیتا او را جلوی شرکت که اتومبیلش را پارک کرده بود رساند و گفت: 
ـ خب ممنون بابت این چند وقت اخیر...
مازیار: می دونی که عاشقت هستم و می مونم.
آرمیتا پوزخندی زد و گفت: 
ـ این چیزی که تو میگی وجود نداره مازیار.
مازیار با تعجب گفت: 
ـ چی؟
آرمیتا: عشق!
مازیار لبخندی زد و از اتومبیل پیاده شد و گفت: 
ـ رو عشقم حساب نمی کنی عیب نداره اما رو دوستیم حساب کن. راستی... به کل فراموش کردم.
آرمیتا: چی رو؟
مازیار: یکی از دوستام برای دایر کردن مطبش نیاز به وسیله داره، بفرستمش ؟
آرمیتا: می دونی که تک فروشی نمی کنیم.
با مکث ادامه داد: 
ـ ولی باشه. بهش بگو تا آخر هفته بیاد. بگه که از طرف تو اومده چون منشی من و که می شناسی...
مازیار: اتفاقا بهش سلام برسون. خوشم اومد دقیقه و منضبط.
آرمیتا: عین خودم.
مازیار خندید و گفت: به افسانه سلام برسون.
آرمیتا: حتما.
و مازیار بعد از خداحافظی کوتاهی سوار اتومبیلش شد و رفت.
حوصله ی رفتن به شرکت را نداشت. کار سنگین و به خصوصی هم نداشتند. به سمت خانه راند. باید به افسانه گزارش می داد که مازیار را شیک دک کرد.
از اتومبیل پیاده شد. برج آبی با نمای سنگ گرانیتی مشکی سورمه ای به او چشمک می زد. این خانه را دوست نداشت. یعنی مهندسی که این خانه را ساخته بود دوست نداشت. وارد مجتمع شد. مستقیم به سمت آسانسور رفت و طبقه ی دهم را فشرد. با خستگی کیفش را روی شانه جا به جا کرد. اگر به کل کارکنان شرکت اعتماد داشت ناچار نمی شد که لپ تاپش را خرکش کند و با خودش ببرد و بیاورد.

در را با کلید باز کرد. با دیدن افسانه که سینی چای دستش بود گفت: 
ـ سلام. چه زود اومدی.
ـآرمیتا با تعجب گفت: 
ـ این چایی واسه منه؟
افسانه: نه. این و ببر بده به واحد رو به رویی. خسته است.
ـآرمیتا مات مانده بود که افسانه با تشر گفت: 
ـ ببرش دیگه.
آرمیتا سینی را ا زدستش گرفت و افسانه تا بخواهد توضیح بدهد صدای تلفن بلند شد.
آرمیتا هم از خانه بیرون رفت. در واحد رو به رو که چند ماهی بود خالی بود و حالا با ورود همسایه های جدید به نظر شلوغ می رسید تقه ای به در زد و گفت: 
ـ سلام.
پسری خودش را از لابه لای کارتون ها به او رساند و گفت: 
ـ سلام. زحمت کشیدید.
ـآرمیتا نگاهی به او کرد و گفت: 
ـ خواهش می کنم. خوش اومدید.
پسر جوان لبخندی زد و گفت: 
ـ ممنون.
و سینی چای را از دست او گرفت و به سه کارگری که آن جا ایستاده بودند تعارف زد. قدش بلند بود. یک پیراهن آبی و یک جین سورمه ای پوشیده بود که سر تا پایش خاک شده بود. موهای خرمایی داشت و ته ریش و چشم هایی قهوه ای. خسته به نظر می رسید. صدای گریه ی نوزادی آمد که پسر جوان سینی را به دست کارگر رساند و بدو بدو به اتاق رفت.
ـآرمیتا هنوز آن جا ایستاده بود و به وسایل خانه نگاه می کرد.
مبل ها همگی اسپورت و بنفش تیره بودند. فرشی هم که پهن شده بود صورتی چرک بود. کتابخانه و میز نهار خوری و چندین و چند تابلو به گوشه ای از دیوار تکیه داده شده بود. هنوز فرم یک خانه را نداشت.
سعی داشت با چشم به دنبال خانم خانه بگردد پسر جوان با یک دختر کوچولوی تقریبا پنج ماهه که در آغوشش بود حینی که با موبایلش حرف می زد، دست در جیبش کرد تا کیف پولش را در بیاورد و حساب کتاب کارگرها را بدهد.
اما یک لحظه نزدیک بود به خاطر گیر کردن پایش به یک جعبه کله پا شود که آرمیتا هینی کشید و پسر جوان لبخندی زد و گفت: 
ـ یه لحظه گوشی.
و رو به آرمیتا گفت: 
ـ یه لحظه این دختر ما دست شما.
آرمیتا مقابل عمل انجام شده قرار گرفت. دختر بچه را در آغوشش گرفت. چشم های درشت قهوه ای داشت با موهای خرمایی که دو گوشی با گیره های کفش دوزکی بسته شده بود. سرپایی صورتی پوشیده بود و از لب های سرخش آب دهانش آویزان بود. با حیرت داشت تصویر آرمیتا را شناسایی می کرد. با این که چشم های درشت قهوه ای اش خیس بود و لپ هایش سرخ بود، اما آن قدر خواستنی بود که آرمیتا لبخندی زد و او را بیشتر به خودش چسباند. بوی پودر بچه می داد. آرمیتا نفس عمیقی کشید. روی موهای نرمش را بوسید. روی مبلی نشست و او را روی پایش نشاند.
بچه داشت باز به گریه می افتاد. آرمیتا صدایش را بچگانه کرد و گفت: 
ـ خانم خانما واسه چی گریه می کنی؟
در حالی که با شکلک های مسخره سر بچه را گرم می کرد صدای بسته شدن در آمد و پسر جوان روی مبل رو به رویی او با خستگی نشست و گفت: 
ـ واقعا شرمنده. شما خواهر افسانه خانم هستید؟
آرمیتا فکر کرد چه سریع پسر خاله شده است... افسانه خانم!
ـآرمیتا: بله، چطور؟
- هیچی از شباهتتون متوجه شدم. منم مرصاد هستم. مرصاد برومند. خوشبختم از آشنایی شما.
دیگر زیادی صمیمی شد! لبخندی مصنوعی زد و از جا برخاست و می خواست بچه را به آغوش مادرش بسپارد که متوجه شد جز او و مرصاد و این دختر کوچک به نظر نمی آید کسی داخل خانه باشد.
مرصاد با لبخند بچه را از او گرفت و گفت: 
ـ راستی امروز واقعا باعث زحمت شما و خواهرتون شدیم. ازشون بیش از حد تشکر کنید.
آرمیتا سینی محتوی لیوان های خالی را برداشت و گفت: 
ـ خواهش می کنم. از آشنایی با شما خوشبختیم.
به سمت در ورودی می رفت که مرصاد پرسید: 
ـ اسم تون چی بود؟
آرمیتا با اخم واضحی گفت: 
ـ آرمند هستیم.
مرصاد: آهان، بله. به هر حال مرسی از لطفتون.
آرمیتا دستی به گونه ی دختر کوچولو کشید و مرصاد گفت: 
ـ نگین خداحافظی کردی؟
آرمیتا لبخندی به نگین زد و بی هیچ کلام اضافه ی دیگری از خانه خارج شد. مرصاد ده بار تشکر کرد. آرمیتا بی توجه به او خودش را داخل خانه پرتاب کرد.

آرمیتا وارد خانه شد. ادایش را درآورد. مرصاد هستم... کوفت. چقدر راحت حرف می زد. نیامده پسرخاله شده بود.
می دانست این آتش از کدام گوری بلند می شود.
افسانه لبخندی زد و گفت: 
ـ همسایه ی جدید و زیارت کردی؟
آرمیتا با غیظ گفت: 
ـ از صبح تا حالا معلوم نیست چطوری رفتار کردی که نه می ذاره نه برمی داره میگه افسانه خانم.
افسانه: خب همسایه ایم. می دونی این جا رو خریده؟ 
آرمیتا: اصلا ازش خوشم نیومد. پسره ی بی کلاس.
افسانه لبخندی زد و گفت: 
ـ حالا تو چطوری تو سه سوت فهمیدی یارو بی کلاسه؟
آرمیتا: از لحن و منش و رفتارش کاملا مشخص بود.
و با اخم گفت: 
ـ بیچاره زنش. از مردایی که با بقیه این طوری تیک می زنن متنفرم.
افسانه: برو بابا. اصلا از کجا معلوم زن داشته باشه؟
ـآرمیتا روی کاناپه پهن شد و گفت: 
ـ زنش و از صبح ندیدی یعنی؟
افسانه روی مبل رو به رویی نشست و گفت: 
ـ نه بابا. هی خواستم ازش بپرسم دیدم شاید خوشش نیاد بیخیال شدم، ولی دخترش خیلی خوردنیه.
آرمیتا لبخندی زد و گفت: 
ـ آره، نگین.
افسانه چشم هایش چهار تا شد و گفت: 
ـ آفرین خواهرم، راه افتادی. اسمش و از کجا فهمیدی؟
آرمیتا کش و قوسی آمد و گفت: 
ـ خودش گفت. اسم خودشم مرصاده.
افسانه جیغ زد: 
ـ راست میگی؟ اینم فهمیدی؟
آرمیتا با تعجب گفت: 
ـ خب خودش گفت.
افسانه با غیظ گفت: 
ـ کثافت فقط به من گفت برومند.
آرمیتا یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: 
ـ ولی به من گفت مرصاد برومند.
افسانه با غیظ و آرمیتا با بی تفاوتی هم زمان گفتند: 
ـ ولی طرف زن داره!
افسانه از جا بلند شد و گفت: 
ـ برو لباسات و عوض کن بیا از مازیار تعریف کن. بالاخره به نتیجه ای رسیدین؟
آرمیتا : آره عزیزم. به نتایج خوب خوب. مازیار و ردش کردم و خلاص.
افسانه: خالی نبند.
آرمیتا: فکر کردی من این قدر بیکارم که با این نره غول بشینم هر هفته هی نهار بخورم؟ بیشعور فقط بلده غذا رو به آدم زهر کنه.
افسانه با تاسف گفت: 
ـ دیگه از مازیار بهتر؟ دکتر بود، اونم متخصص!
آرمیتا: تخصصش تو سرش بخوره. از این به بعد هم تو کارای من دخالت نکن. مامان رفته تو جاش نشستی؟
افسانه: اتفاقا تلفن مامان بود. گفت حواسم بهت باشه. بابا هم سلام رسوند. بچه ی احمد هم پسر شده، اسمش و هم گذاشتن سام.
آرمیتا لبخندی زد و گفت: 
ـ عمه فداش بشه. سام؟ چه اسم یخی... سام... سام خالی به دهنم نمی چرخه. سامی...
افسانه با ادای خاصی گفت: 
ـ فرمایش سما جونه. دوست داشتن اسم بچه اشون تک و ساده و بی نقطه باشه.
آرمیتا: حالا مثلا اسم نقطه دار چی میشه؟
افسانه: لابد استدلالش اینه که احمد بی نقطه است، سما بی نقطه است، سام هم باید بی نقطه باشه. حالا این زرنگی و نگاه کن. سما رو چپ و راست کنی میشه سام.
آرمیتا: خب تو چی کار داری؟
افسانه: دارم سعی می کنم خواهر شوهر بازی دربیارم.
آرمیتا: ایشالا قدمش خیر باشه. مامان اینا نگفتن کی برمی گردن؟
افسانه: مامان که می مونه پیششون، بابا هم گفت میخواد یه سر بره سوئد پیش عمه مرجان و ببینتش. بهتر نیستن. تو چه خجسته ای ها.
آرمیتا نفس عمیقی کشید و گفت: 
آ میرم یه دوش بگیرم خسته ام.
افسانه سری تکان داد و آرمیتا وارد حمام شد.
یک لحظه فکر کرد اسم مرصاد هم بی نقطه است!

سرش را تکان داد. داشت به چه کسی هم فکر می کرد. یک ربع هم با او آشنا نشده بود!
در آینه به خودش خیره شد.
صورت گرد و پوست گندمگونی که نمی شد به قطع گفت سبزه، اما نسبتا یکی دو درجه تیره تر از گندمگون داشت. چشم های قهوه ای سوخته اش درشت و کمی کشیده زیر ابرو های نسبتا ضخیم کمانی اش می درخشید. یک خال کوچک مشکی نقطه ای هم زیر ابروی چپش داشت. آن که دارد خال ابرو صاحب شوهر پررو! پوزخند تلخی زد و به آینه نگاه کرد. بینی عمل شده ی سربالا و چانه ای گرد و لب هایی برجسته که به خاطر دو دندان خرگوشی اش برجسته تر نشان می دادند. دندان های صاف و سفید و یک دست، اما دو تا جلویی به نظرش زیادی ضایع می آمد. هر چند خیلی نمی توانست ادعا داشته باشد خیلی خوب است یا خیلی بد است.
قد متوسطی داشت. کمرش باریک بود. در کل نه لاغر بود نه چاق. متوسط و پر. دیگر افسانه زیادی استخوانی بود.
مد چشم و ابرو ها یکی بود. جفتشان هم بینی شان را نزد یک پزشک عمل کرده بودند اما تمام فرقشان در لب های برجسته و خوش فرم افسانه بود به اضافه ی آن که دندان های افسانه خرگوشی نبودند. او در دبیرستان سیم کشی کرد و خلاص... اما او آن قدر این موضوع را عقب انداخت که حالا خجالتش می آمد با بیست و اندی سال دندان هایش سیم کشی باشد.
تنها چیزی که به آن می بالید موهای فرفری سیاهش بود که وقتی دست هایش را برای شست شوی آنها داخل موهایش می فرستاد بازوهایش از خستگی ذوق ذوق می کردند و افسانه موهایش لخت و چوب کبریتی بودند. این در حالی بود که موهای پدرش صاف بود و موهای مادرش فرفری و احمد موهایش مجعد شده بود ترکیبی از صاف و فر!
یک بلوز مشکی و دامن پوشید و حوله را مثل قیف بستنی دور سرش پیچاند و به آشپزخانه رفت.
افسانه با املت منتظرش بود. ساعت تازه هفت عصر بود. روی صندلی نشست و گفت: 
ـ چه خبر؟ 
افسانه لقمه ی بزرگی برای خودش گرفت و گفت: 
ـ فعلا که دنبال کار می گردم.
آرمیتا با غیظ گفت: 
ـ حالا مثلا شرکت ما چه مشکلی داره؟
افسانه: مشکلش تویی. می دونی که بدم میاد یه عمر زیر دستت باشم و به بکن نکن هات گوش بدم. یه عمر واسم رییس بازی درآوردی بس بود.
آرمیتا با حرص گفت: 
ـ به جهنم. من فقط پیشنهاد دادم وگرنه کادر شرکتم تکمیله.
افسانه: اوه چه شرکت شرکتی هم میکنه.
آرمیتا: اشکالی داره؟
افسانه با حرص گفت: 
ـ نه عزیزم. منم بلد بودم بابا رو با هزار منت راضی کنم تا برام یه آژانس مسافرتی باز کنه و خودم بشم لیدر توریست ها.
آرمیتا مسخره گفت:
ـ چرا پس نگفتی؟
افسانه: چون از خودشیرین بازی بدم میاد. شما هم راحت باش. من یکی که عمرا پام و تو شرکتت بذارم، یعنی اصلا فکر نکنم مدیریت جهانگردی به کارای شرکت تو بیاد. تو هم سعی کن یه دستی به این زندگی یکنواختت بکشی. صبح تا شب شب تا صبح تو اون شرکت پوسیدی. مثلا کل افتخارت اینه که همه بهت بگن خانم مهندس.
و با دلخوری از جا بلند شد و به اتاقش رفت.
همیشه همین طور بود. خودش بحث را شروع می کرد و بزرگ می کرد و جواب نشنیده می گذاشت می رفت.
آرمیتا محلش نداد در حالی که آن املت شور را به زور آب فرو می داد فکر کرد آشپزی اش هم به کارش نمی آید.
حوصله ی فکر کردن به غرغرهای افسانه را نداشت. او دیگر بزرگ شده بود. یک سال بیشتر از او کوچکتر نبود اما به هرحال همیشه نقش خواهر بزرگتر خوب و موفق را ایفا کردن سخت بود. آن قدر باید خوب می بود که پدر و مادرش مدام نام او را به زبان بیاورند و بگویند از آرمیتا یاد بگیر. گاهی این عبارت موجب عذاب میشد، گاهی موجب غرور. عذاب از این که اگر یک روز این جمله گفته نمی شد ناراحت میشد و فکر می کرد کم کاری کرده است و هر روز گفتنش هم غرور کاذب برایش به همراه می آورد که در نهایت با سر به زمین خوردن سود دیگری نداشت.
ظروف را شست و روی کاناپه ولو شد.
کاناپه و مبل هایی به رنگ شیری که تمیز نگه داشتن آن ها تقریبا غیر ممکن بود اما همه ی اعضای خانواده تلاششان را می کردند. فرش دستبافت شکولاتی و بوفه ی فندقی و مبل های سلطنتی و استیل که رنگشان شبیه کارامل بود با رگه های طلایی. معنی این که در این خانه سه دست مبل باشد را نمی فهمید. رسما یک دستش کاملا بلا استفاده بود. آن ها اکثرا در نشیمن بودند و اگر مهمان می آمد خب از مبل های مدل سلطنتی استفاده می کردند. میز گردی که رویش کلیه ی قاب عکس های خانوادگی قرار داشت در سمت راست تلویزیون و سینمای خانگی که وسط دیوار به چشم می خورد قد علم کرده بود. هال مستطیلی بزرگی یک سمتش به نشیمن اختصاص داشت و یک سمتش به پذیرایی. بوفه هم در سمت پذیرایی قرار داشت. وسط هم آن دست سوم مبل که آخر هم نفهمید به چه کار خانه می آید. شاید بیشتر لقب جا پر کن را یدک می کشیدند. مبل هایی که تماما پارچه ی شکلاتی و کرم بودند.
آشپزخانه ی اپن یک ضلع هال مستطیلی را فرا گرفته بود و پایینش به جز آن صندلی های پایه بلند یک میز دوازده نفره ی نهارخوری قرار داشت که به جای آن که با مبل های مدل سلطنتی و استیل ست باشد با آن مبل های جا پر کن ست بود.
یک ساعت زنگ دار بلند قامت که هر ساعت با ضربه و نوایش وقت را اعلام می کرد و یک تلفن قدیمی که بیشتر دکور بود تا مورد استفاده، هم روی میز عسلی کنار مبل های جا پر کن قرار داشت. حوصله ی تماشای تلویزیون را نداشت. به سمت اتاقش رفت تا کمی به کارهایش رسیدگی کند.
کل ست اتاقش مثل ست دفترش به جز رنگ دیوار مشکی بود. تخت و میز آینه ی فرفورژه ی مشکی؛ یک قاب عکس که پازل هزار تکه ای بود که چند ماهی میشد با افسانه آن را تمام کرده بودند و چون خودش آن را خریده بود پس به دیوار اتاق خودش نصب کرد، یک کلبه ی زیبای جنگلی بود و یک برکه و دو قوی زیبا که زوج بودند و گردن درازشان در هم پیچیده بود. چهار قاب عکس کوچک سیاه و سفید از عکس های فروغ و سهراب و شاملو و مشیری هم درست رو به روی قاب بزرگ پازل هزار تکه به چشم می خورد.
روی میز آینه اش هم جز عطر و ادکلون، یک ساعت شماطه دار به چشم می خورد. یک میز تحریر که کیف لپتاپش رویش بود. کمد دیواری و کتابخانه ختم وسایل اتاقش بود.

تا صبح خوابش نمی برد آن قدر غلت زده بود و فکر کرده بود. زندگی اش هیچ هم تکراری نبود. این که همه چیز سر جایش باشد تکرار نبود، نظم بود.
با عجله از خانه خارج شد.
باورش نمیشد درگیری های ذهنی اش باعث شود که صبح را خواب بماند و این خواب ماندن هیچ... این که مانتوی کرم مورد علاقه اش را هم با اتو بسوزاند را کجای دلش قرار می داد.
از این که مجبور بود تا یکی از مانتو های افسانه را بدون اجازه اش بپوشد هم متنفر بود.
با عجله وارد آسانسور شد. در حالی که دکمه ی پارکینگ را فشار می داد در کیفش فرو رفت تا سویچش را بیرون بیاورد. به محض باز شدن در آسانسور هنوز در سرش در کیفش بود که حس کرد به جسمی نرم و نسبتا خوشبو برخورد.
سرش را بلند کرد. با دیدن پسر جوان و چهار شانه ای که رو به رویش قرار داشت عذرخواهی کوتاهی کرد و دورش زد و به سمت پورشه ی سفیدش رفت. این درحالی بود که هنوز سوئیچش را پیدا نکرده بود. با دیدن عقربه های ساعت با حرص پایش را به زمین کوبید و دوباره وارد آسانسور شد. البته آسانسور دوم ساختمان... چرا که اولی احتمالا در گروی آن پسرک جوان بود.
با حرص به خودش بد و بیراه می گفت در حالی که کلید را درقفل در خانه می چرخاند، چرا که بعید می دانست افسانه از خواب ناز صبحش دل بکند و تنها برای گشودن در از جا برخیزد.
در را باز کرد و سوئیچش طبق حدسش روی میز نهارخوری بود. آن را برداشت و از خانه خارج شد. مرصاد سلام صبح بخیر بلند بالایی گفت.
با شنیدن صدایش به سمتش چرخید و گفت: 
ـ سلام.
خواست بگوید دیرم شده که مرصاد نگین را به دست او داد و گفت: 
ـ یه لحظه این پیشتون باشه تا من بیام.
و بدو وارد خانه شد. انگار تلفن زنگ می زد. 
آرمیتا این پا و آن پایی کرد و درحالی که نگین با خمیازه ی بلندی لبخندی به صورتش مهمان کرد. با سر انگشت لپ او را نوازش کرد که در یک اتفاق کاملا غیر منتظره کمی شیر روی مقنعه اش برگرداند.
کم مانده بود اشکش در بیاید. از اول صبح بد بیاری... 
خواست سر نگین داد بکشد که او چنان لب برچید و با بغض نگاهش کرد و چشمان درشتش پر از اشک شد که جلاد هم آن جا بود سر این طفلک کوچک نخودی داد نمی زد. اصلا فدای سرش.
آرمیتا لبخندی به صورتش زد و گفت: 
ـ باشه می بخشمت. نبینم عین دخترای لوس گریه کنی ها.
نگین انگار که معنی حرف او را فهمیده باشد دست و پایی تکان داد و لبخندی زد.
آرمیتا به سختی از کیفش دستمال کاغذی را بیرون آورد و دور دهان نگین را پاک کرد. نگین خندید و با خندیدنش دو دندان کوچک در لثه ی بالا و دو تا که تازه سر بیرون آورده بودند در لثه ی پایینش را نشان داد.
آرمیتا با ذوق نگاهش می کرد که مرصاد رسید و گفت: 
ـ تو رو خدا ببخشید... 
و حرف در دهانش ماسید. مقنعه ی آرمیتا!
مرصاد با حرص گفت: 
ـ نگین چی کار کردی؟
آرمیتا بچه را به دست او داد و گفت: 
ـ اشکالی نداره.
و بدون آن که منتظر حرفی از جانب مرصاد باشد سریع خودش را داخل خانه پرت کرد و مقنعه اش را با یک مقنعه ی مشکی تعویض کرد.
خوشبختانه هم اتو داشت هم تمیز بود. همان مانتویی که از افسانه بدون اجازه اش قرض گرفته بود را باید تا اطلاع ثانوی جواب پس می داد وای به حال جنس مقروضی دوم.
از خانه خارج شد که مرصاد جلو امد و گفت: 
ـ تو رو خدا شرمنده. معذرت می خوام.
با لحنی تعارف آمیز گفت: 
ـ خواهش می کنم، مهم نیست.
دگمه ی آسانسور را فشار داد. به ساعتش نگاه کرد. ساعت هشت و پانزده دقیقه بود. همیشه راس ساعت هفت و سی دقیقه در شرکت بود. حالا هنوز حتی تا سرکوچه هم نرفته بود.
آسانسور ها باز نمی شدند. بهتر از این نمی شد.
مرصاد با لحنی پوزش طلبانه گفت: 
ـ به خدا نمی دونم چرا این طوری میشه. به غذای کمکی خوردن هنوز عادت نکرده. شیرم که روش می خوره این طوری میشه.
آرمیتا فکر کرد منظورش چیست؟ او بیاید به بچه شیر بدهد؟
نفس عمیقی کشید و نمی دانست در جواب درد و دل های مرصاد چه بگوید .
آسانسور باز شد و همان دیوار خوشبوی نرم از آن بیرون آمد. تا به حال او را در ساختمان ندیده بود. بدون این که به آرمیتا نگاهی بیندازد به سمت در ورودی خانه ی مرصاد رفت.
مرصاد اهمی کرد و گفت: 
ـ آرمیتا خانم، ایشون برادرم هستن.
و رو به پسر گفت: 
ـ ایشونم همسایه ی واحد رو به رو.
آرمیتا نفس عمیقی کشید و گفت: 
ـ بله تو پارکینگم زیارتتون کردم. خوشبختم.
خواست داخل آسانسور بپرد که همان پسر گفت: 
ـ ولی من شما رو ندیدم.
آرمیتا باتعجب فکر کرد این قدر حافظه اش ضعیف است؟ او دقایقی پیش محکم به او برخورده بود.
مرصاد گفت: 
ـ یعنی تو پارکینگ ندیدیشون؟
پسر پوزخند مسخره ای زد و گفت: 
ـ من اصولا کسی و نمی بینم بقیه من و می بینن. به هرحال خوشبختم!
آرمیتا نمی دانست در جواب این جواب چه بگوید. یک لحظه فکر کرد چقدر بی ادب و غیر متشخص.
وارد آسانسور شد. سکوت بهترین جواب بود.
نگین برایش بای بای کرد. حوصله ی او را هم نداشت. دکمه ی پی را فشار داد در حینی که درهای آسانسور به روی مرصاد و نگین و دو چشم مشکی درشت که هنوز به او نگاه می کرد بسته شد.

به آینه تکیه داد و فکر کرد کلا ساکنین این واحد از تشخص و شعور چیزی سرشان نیست. این چه معنایی داشت که او کسی و نمی بیند و بقیه او را می بینند؟
با گام های تند به سمت اتومبیلش رفت. فورا سوار شد و گاز ماشین را گرفت.
مرصاد او را برادر معرفی کرد. نفس عمیقی کشید. اصلا مهم نبود که آن پسرک چندش چه نسبتی با مرصاد داشت.
نفس عمیقی کشید و سعی داشت به چراغ قرمزی که به کندی ثانیه هایش می گذرد فحش ندهد.
با دیدن ساختمان شرکت نفس عمیقی کشید. ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه بود.
با عجله اتومبیل را پارک کرد و به سمت آسانسور دوید. با دیدن ورقه ی کاغذ چروک آ چهاری که با خط بدی رویش نوشته شده بود: « آسانسور در دست تامیر »
تعمیر البته... اما معلوم نیست چه کسی او را نوشته بود، با حرص به سمت پله ها رفت و دو تا یکی بالا می رفت.
از هر کدام از طبقات که می گذشت کسی سلام می کرد و او با سر جواب می داد. پنج طبقه با پله های تیز. به نفس نفس افتاده بود.
با دیدن پرستو که پشت میزش مشغول بود، نفس عمیقی کشید و پرستو با دیدنش گفت: 
ـ وای آرمیتا کجایی؟ آقای معتمد و آقای کریمی می دونی از کی منتظرت هستن؟
خدای بزرگ معتمد... ساعت هشت و سی دقیقه با او قرار داشت و الان ساعت هشت و پنجاه دقیقه بود.
به سمت آبدارخانه رفت و بدون توجه به آقا داوود یک مشت آب یخ به صورتش پاشید. تمام جمعه ها را به کوه می رفت. پیاده روی پنج شنبه عصرش ترک نمی شد. روزهای فرد شنا می کرد. در حدی معمولی ورزش می کرد تا سلامت باشد، اما این پله های شرکت جان آدمی را می گرفتند.
دو لیوان آب از شیر خورد و با دستمال کاغذی صورتش را خشک کرد و رو به پرستو حینی که او هنوز نفسش سر جا نیامده بود گفت:
ـ الان کجان؟
پرستو اتاقی که مخصوص جلسات شرکت بود را نشان داد و گفت: 
ـ خیلی وقته منتظرت هستن.
روبه پرستو گفت: 
ـ من خوبم؟
پرستو سری تکان داد و گفت: 
ـ رژ می خوای بهت بدم؟
آرمیتا سری تکان داد و گفت: 
ـ نخیر.
و روی پاشنه ی پا چرخید و در حالی که به اتاق می رفت گفت: 
ـ می دونی که تو شرکت کارکنان باید ساده باشن.
پرستو با غیظ گفت: 
ـ یه رژه بابا.
آرمیتا ابروهایش را بالا داد و گفت: 
ـ رژت و به هیچ کس نده. عین مسواک می مونه. 
پرستو سری تکان داد و گفت: 
ـ برو بابا دلت خوشه.
آرمیتا به سمت اتاق رفت. تقه ای به در نواخت و وارد اتاق شد. مردها به احترامش بلند شدند. سری تکان داد و پشت میزش نشست. پرونده ها را باز کرد و در حینی که فکر می کرد مفاد قرار دادی که تنظیم کرده است کامل و بدون نقص است با صدای مردی گفت: 
ـ خانم آرمند تشریف نمیارن؟
آرمیتا با تعجب گفت: 
ـ خودم هستم.
مرد لبخند مزخرفی زد و سر جایش جا به جا شد و گفت: 
ـ منظورم خانم آرمند بزرگ هستن.
آرمیتا با همان تعجب گفت: 
ـ خب آرمند بزرگ و کوچیک نداره، من ارمند هستم. مشکلی هست؟
مرد با حیرت گفت: 
ـ یعنی این شرکت متعلق به خود شماست؟ از طرف شخص دیگه ای حمایت نمیشه؟
آرمیتا به پشتی صندلی اش تکیه داد و خودکار فشاری اش را چند بار فشار داد و گفت: 
ـ خب خیر. چرا چنین فکری کردید؟
مرد لبخند چندش آوری زد و گفت: 
ـ خب فکر نمی کردم با شرکتی قرار داد ببندم که مدیرش...
لبخندش عمیق تر شد و گفت: 
ـ خب مهم نیست. امیدوارم آینده ی کاری خوبی در کنار هم داشته باشیم.
از نگاه خیره ی مرد خوشش نمی آمد. با این حال از جا بلند شد و به سمتشان رفت. طوری که رو به روی آن مردی که سکوت کرده بود بنشیند. این یکی کمی هیز بود، اما در حیطه ی کاری نمی توانست به این مسائل توجهی نشان بدهد. مهم کار بود و تنها کار!
با خستگی پشت میزش نشسته بود. هنوز نگاه های گستاخ آن مردک شکم گنده معتمد را از یاد نبرده بود. یک لحظه آرزو کرد کاش این شرکت به پدرش متصل بود اما بعد فکر کرد خودش بود که همیشه آرزوی استقلال را داشت. از مردها بیزار بود... بیزار...
گوشی اش زنگ خورد. با دیدن اسم مازیار آه عمیقی کشید. حوصله ی این یکی را نداشت.
با کسلی جواب داد و گفت: 
ـ بله؟
مازیار: سلام آرمیتا خوبی؟
آرمیتا: ممنون. تو خوبی؟
مازیار: مرسی چه خبر؟ کجایی؟ شرکتی؟
آرمیتا: سلامتی. آره چطور؟
مازیار: همین طوری. کارا خوب پیش میره؟
آرمیتا: بدک نیست. 
خنده اش گرفته بود. چرا موضوع کار باید برای مازیار مهم باشد؟ مازیار بعد از کمی احوالپرسی گفت: 
ـ خب افسانه خوبه؟
آرمیتا دستش را زیر چانه اش گذاشت و گفت: 
ـ بله خوبه. فرح جون خوبه؟ آقای سلامی چطورن؟
مازیار: خوبن. دیگه چه خبر؟
آرمیتا با حرص گفت: 
ـ مازیار نمی خوای بگی چی کار داری؟
مازیار پشت تلفن خندید و گفت: 
ـ باشه می گم چرا عصبانی میشی؟
آرمیتا نفس عمیقی کشید و گفت: 
ـ خب آخه کار دارم.
مازیار: اون دوستم که بود... گفته بودم می خواد برای مطبش یونیت سفارش بده...
آرمیتا یادش آمد، با این حال طوری وانمود کرد که یادش نیست .
در همین حال گفت: 
ـ ولی ما که تک فروشی نداریم. وارد می کنم و به شرکت ها عمده می فروشیم. می تونم یکی از شرکت های عرضه کننده رو بهت معرفی کنم که بره از همون جا خرید کنه.
مازیار: ولی من گفتم که امروز می تونه بیاد سراغت.
آرمیتا با کف دست به پیشانی اش زد و گفت: 
ـ خوبه من و می ذاری تو عمل انجام شده، نه؟
مازیار: باور کن خودت گفته بودی بفرستمش. خب می خوای کنسلش کنم؟
آرمیتا: نه، باشه. ساعت چند؟
مازیار: دوازده و نیم می رسه.
ارمیتا: باشه. خب امر دیگه؟
مازیار: ازت ممنونم خانمی. 
آرمیتا چندشش شد و گفت: 
ـ خب من باید به کارام برسم. فعلا خداحافظ.
و تماس را قطع کرد. روی صندلی اش لم داد و به ساعت خیره شد. دوازده و بیست و پنج دقیقه را نشان می داد. دوباره به ساعت نگاه کرد و همان لحظه تلفن روی میزش زنگ خورد. صدای پرستو که با بدعنقی گفت: 
ـ یه آقایی اومده می گه باهات قرار داشته ولی من تو پرونده ام چیزی ننوشتم که.... 
تماس را قطع کرد و خودش از اتاق خارج شد. با دیدن او مات جلوی در اتاقش ایستاد.

او هم تعجب کرده بود. مات و مبهوت به او زل زده بود و انتظار دیدنش را این جا نداشت. خوب بود. پس می توانست آدم ها را ببیند. جفتشان حیرت زده به هم خیره شده بودند.
قد به نسبت بلندی داشت. چهار شانه بود. در آن کت و شلوار مشکی رسمی با پیراهن طوسی و کفش چرم قابل توجه بود. موهای مشکی پرپشتی داشت که با مد روز کوتاه شده بود. صورتش اصلاح شده بود. یک کیف چرم مشکی هم در دست چپش بود. به انضمام ساعت استیلی که در دست راستش بود. ساعت را که در دست راست نمی اندازند؟
یک لحظه دست چپ و راستش را قاطی کرد اما موضوع این بود که در هیچ یک از دست ها حلقه ای نبود!
صورت گرد و پوست به نسبت سبزه ای داشت. گردن کشیده اش به یک زنجیر سفید مزین شده بود. چشم های فوق العاده تیره و مشکی با ابروهایی مشکی تر از موهایش که تا سمت شقیقه ادامه داشت. ابروهایش نه ضخیم بود نه باریک و زنانه. یک خط صاف بالای چشمانش بود. با فاصله ای متناسب و مقبول! بینی اش کمی گوشتی بود اما آن قدر بزرگ نبود که در ذوق بزند. لب هایش هم صورتی مات بود. و یک خط نازک جای بخیه هم از پایین بینی تا لب بالا داشت. درست مثل بچه هایی که لب شکری بودند و حین تولد لب پاره داشتند و نمی توانستند شیر بخورند.
آن خط بانمکش می کرد. یعنی اگر آن خط نازک جای بخیه نبود شاید قیافه اش شیطنت نداشت اما با آن...
با لبخند نصفه نیمه ای نگاه می کرد. دندان هایش سفید بودند. پس سیگاری نبود! بوی عطری که صبح می داد هم در فضا پیچیده بود.
در کل سه صفت را می توانست به او نسبت دهد. لب شکری سبزه ی بانمک!
در حالی که به سمت او می رفت گفت: 
ـ فکر نکنم شما با من قرار رسمی ای داشته باشید.
نفس عمیقی از کلافگی کشید و با لبخند نصفه نیمه ای که زوری بود گفت: 
ـ از طرف مازیار سلامی مزاحمتون میشم خانم آرمند!
آرمیتا نیشخندی زد وگفت: 
ـ آه، بله... متاسفانه امروز وقتم پره. اگه می تونید فردا تشریف بیارید.
رو به پرستو گفت: 
ـ خانم ر ضایی لطفا به ایشون برای فردا یه وقت بدید یا نهایتا تا آخر هفته. اگر هم ساعت خالی برای ملاقات نبود...
به سمت او چرخید و گفت: 
ـ ام... شما برای شنبه ی هفته ی آینده می تونید به شرکت بیاید؟ فکر می کنم اون روز وقتم به نسبت آزاد باشه.
با ابروهایی که بالا داده بود و نگاهی متعجب گفت: 
ـ وقت خالی دیگه ای نبود؟
آرمیتا دست به سینه به میز پرستو تکیه داد و گفت: 
ـ می بینید که سرم به شدت شلوغه. همین هم به خاطر دوستی چندین ساله با مازیار بوده، وگرنه تا ماه آینده برنامه ی شرکت به صورت فشرده است.
لبخند مرموزانه ای زد و گفت: 
ـ پس تا شنبه شما وقت ندارید، درسته؟
آرمیتا چشم هایش را ریز کرد و گفت: 
ـ دقیقا.
در کمال ناباوری آرمیتا رو به رضایی گفت: 
ـ خب پس من همون شنبه ی دیگه مزاحم میشم. همین ساعت خوبه؟
آرمیتا دیگر نیازی نبود بماند. به سمت اتاقش می رفت که پرستو در کامپیوترش چک کرد و گفت: 
ـ بله همین ساعت. شما اقای؟
آرمیتا جلوی در اتاق ایستاد تا نامش را بشنود. او هم با لبخندی رو به آرمیتا گفت: 
ـ برانوش هستم... برانوش برومند.
پرستو با مکث گفت: 
ـ برانوش؟ بله... 
و نامش را در لیست تایپ کرد.
و صدای بسته شدن در اتاق. آرمیتا به سمت میزش رفت. چه اسمی داشت. برانوش!
پشت میزش نشست. یعنی فهمید که به خاطر تلافی حرف صبح این عکس العمل را نشان داد؟ واقعا که عجب آدم بی شخصیتی بود. صد رحمت به مرصاد. حداقل شعور اجتماعی بیشتری داشت.
البته از لحاظ قیافه هیچ شباهتی به هم نداشتند. پس مازیار آن ها را می شناخت. مگر دستش به مازیار نرسد.
قبل از این که پدر و مادرش به لندن سفر کنند فرح جون مادر مازیار از واحد رو به رویی پرسیده بود و می دانست که آن جا خالی است. پس پیشنهاد منزل هم کار مازیار یا فرح جون بوده است احتمالا.
در کامپیوترش فرو رفت. خودش بود. خوب حالش را گرفت. پسرک مغرور چندش آور!

*****
کیفش را در اتومبیلش پرت کرد.
پس مدیر عامل شرکت بود. با آن فیس و افاده اش. نمی دانست چرا این قدر از نگاه و حرکاتش بدش آمده بود، آن هم فقط در یک لحظه. صبح در پارکینگ هم اگر محترمانه تر عذرخواهی می کرد یا حداقل نگاهش می کرد و چشم در چشم عذرخواهی می کرد. یا کلا با چشم غره و از بالا به پایین نگاهش نمی کرد الان این قدر میل نداشت دو دستی خرخره اش را بگیرد و خفه اش کند. از آن دختر های مغرور و پرفیس و افاده و تیتیش بود.
گاز کمری اش را گرفت و در حالی که هندزفری اش را روشن می کرد و صدای ضبط را کم می کرد صدای مازیار در گوشش پیچید.
مازیار: بله؟
برانوش: بله و مرض. این کی بود دیگه؟
مازیار با تعجب گفت: 
ـ کی کی بود؟
برانوش: سرکار خانم مهندس آرمیتا آرمند.
چقدر اسم یخی دارد. دقیقا تنها صفتی که به شخصیتش هم می داد. با خودش فکر کرد، وقت ندارم... به درک... من خودم به هزار نفر وقت میدم... شنبه... به همین خیال باش!
با داد گفت: 
ـ این که همون همسایمونه؟
مازیار با خنده گفت: 
ـ خب باشه. مگه چیه؟
برانوش حرصی گفت: 
ـ تو به من آدم معرفی کردی؟ این که عین سگ پاچه می گیره؟
مازیار: اولش اون طوریه. می خواد زهر چشم بگیره بعد درست میشه.
و با خنده گفت: 
ـ چی بهت گفت؟
برانوش با حرص گفت: 
ـ حالا یه عمرم باید تو خونه تحملش کنیم؟ مازیار دستم بهت برسه می کشمت.
مازیار خندید و گفت: 
ـ چیه؟ بد زده تو برجکت. نگران نباش. دختر بدی نیست، فقط یه خرده بدقلقه.
برانوش: این همونه که می خواستی بگیریش؟
مازیار با خنده گفت: 
ـ من که نه، مامانم می خواست برام بگیرتش.
برانوش با داد گفت: 
ـ مگر دستم به مامانت نرسه. این خونه بود به ما معرفی کرد؟
مازیار فقط می خندید و برانوش با داد و بیداد گفت: 
ـ دختره ی احمق به من میگه تا شنبه وقت ندارم. دلم می خواست بزنم تو صورتش بگم من خودم روزی به دو هزار نفر وقت می دم.
مازیار با خنده گفت: 
ـ دیوونه ای برانوش.
برانوش با حرص گفت: 
ـ مرده شورت و رو ببرن با این پیشنهاداتت.
و تماس را قطع کرد و صدای ضبط را بلند کرد.

و تماس را قطع کرد و صدای ضبط را بلند کرد.
در حالی که همچنان از دست مازیار حرص می خورد با دیدن یک دختر که کنار خیابان ایستاده بود، عینک گوچی مشکی اش را به چشمش زد و برای دختر بوق زد.
بعد ازکمی جلو عقب رفتن بالاخره سوار شد و گفت: 
ـ پس فقط تا جردن من و برسون.
برانوش لبخندی زد و گفت: 
ـ یعنی نمی خوای نهار و با هم باشیم؟
دختر با طنازی لبخندی زد و گفت: 
ـ چرا که نه؟ من الهام هستم. بهم می گن الی.
یک لحظه یاد یک لطیفه افتاد.
دست دختر را به علامت آشنایی گرفت و گفت: 
ـ منم برانوشم، بچه ها برانی صدام می کنن.
صدای خنده ی پر عشوه ی الهام فضای ماشین را پر کرد .
با کمی مکث پرسید: 
ـ من چی صدات کنم؟
برانوش لبخندی زد و گفت: 
ـ هرچی دوست داری. شیما، شادی، فرشته.
الهام باز خندید و پرسید: 
ـ خب باشه فرشته. خونه ات کجاست فرشته؟
برانوش: همون فرشته.
الهام: ما هم الهیه می شینیم.
برانوش: به اسمتم میاد.
الهام خندید و گفت: 
ـ خب چند سالته؟
برانوش: تو چی دوست داری؟
الهام: من؟ ام... من دوست دارم بیست و هفت هشت سالت باشه، ولی کمتر می زنی.
برانوش خندید و گفت: 
ـ نه ولی همون بیست و هفتم.
الهام لبخندی زد و گفت: 
ـ به من چند می خوره؟
برانوش نگاهی به صورتش کرد. چشم های قهوه ای اش زیر یک عالم آرایش و سایه مدفون بود. لب هایش برجسته بود و کنار بینی نگین داشت. ابروهایش هشتی بود و با آن سایه ی عجیب غریب دودی با مانتوی سبز کمرنگ و شلوار یشمی و شال صورتی کمرنگ خواسته بود تیپ ضد بزند، جان خودش!
برانوش با مکث گفت: 
ـ خب بهت... فکر کنم... بیست و سه این طورا.
الهام با عشوه گفت: 
ـ وای عزیزم تو چه باهوشی. حدست درست بود.
برانوش ابروهایش را بالا داد و گفت: 
ـ ولی بیشتر می خوری.
الهام اخمی کرد و گفت: 
ـ دیگه بد نشو.
برانوش لبخندی زد و گفت: 
ـ باشه گلم، ولی خوشگلی.
الهام لبخندی زد و با ایست اتومبیل که در یک کوچه ی خلوت بود، با نگاه خیره ای به سمت برانوش که مستقیم به او زل زده بود چرخید.
الهام خودش را به او نزدیک تر کرد. برانوش روسری اش را برداشت. آن قدر کوچه خلوت و پر درخت بود که کسی متوجه آن ها نمی شد؛ به خصوص شیشه های اتومبیل هم دودی بود.
برانوش او را به سمت خودش کشید.
ساعت نزدیک یک ظهر بود.
ـ خونه داری؟
برانوش: حالا کوتاه بیا. تا شب وقت زیاده.
الهام خندید.
الهام لبخندی زد و برانوش گفت: 
ـ خب ما قرار بود نهار بخوریما.
الهام با سر موافقت کرد و لباس هایش را درست کرد و آرایشش را تجدید کرد .
جلوی درب رستوران شکیلی ایستاد. در را برای الهام باز کرد و با هم به سمت میزی راه افتادند. برانوش منو را باز کرد. گران ترین ها را سفارش داد و در حالی که به چشم های ذوق زده ی الهام خیره بود گفت: 
ـ خب عزیزم یکم از خودت بگو؟
الهام با شوق و ذوق و لحنی که فکر می کرد زیادی جذاب است مخ برانوش را به کار گرفته بود. برانوش هم به دختری که پشت سر الهام نشسته بود و موزیک گوش می داد نگاه می کرد.
سفارش ها را آوردند. غذا در حین پر حرفی های الهام و مسخره بازی ها و حرف های چندش آورش صرف شد. برانوش کامل غذایش را خورده بود و با دسر مشغول بود.
الهام با لبخند تحسین برانگیزی گفت: 
ـ حتی غذا خوردنتم شیرینه عزیزم.
برانوش یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: 
ـ به پای تو که نمی رسه شیرین ترین.
و با حس صدای بوق بوق... سوئیچش را درآورد و گفت: 
ـ فکر کنم ماشین و بد جایی پارک کردم.
از جا بلند شد و الهام هم متعاقبا بلند شد و گفت: 
ـ منم بیام؟ 
برانوش لبخند زیبا و دلنشینی زد و گفت: 
ـ نه عزیزم. تو بشین من دو مین دیگه برمی گردم. غذات که تموم نشده...
الهام: سیر شدم.
برانوش: بشین من تازه می خوام دسر سفارش بدم. الان برمی گردم گلم.
الهام لبخندی زد و نشست و منتظر شد.
دو مین شد پنج دقیقه.... الهام به تک و تا افتاده بود که یک اتومبیل را جابه جا کردن و پارک کردن مگر چقدر طول می کشد؟
پنج دقیقه شد پانزده دقیقه... این بار با دقت بیشتری نگاه می کرد. از جا بلند شد و کیفش را برداشت.
پیش خدمت جلو آمد و گفت: 
ـ تشریف می برید؟
الهام لبخندی زد و گفت: 
ـ بله.
پیش خدمت: این صورت حساب میز.
الهام با تعجب گفت: 
ـ مگه حساب نشده؟
پیش خدمت لبخندی زد و گفت: 
ـ خیر.
الهام خشکش زده بود.
برانوش سه تا چهار راه جلوتر از رستوران فکر کرد حالا انقدر بنشیند که روی چرم صندلی اش علف سبز شود!

با صدای پیام گوشی اش به صفحه اش خیره شد. مرصاد پیام داده بود: 
« پوشک + شیر خشک + ژل، ژل بچه، نری کتیرا بگیری باز! »
برانوش نفس عمیقی کشید و فرمان را به سمت چهار راه چرخاند. باید دور می زد و قسمتی را خلاف می رفت. با دیدن داروخانه لبخندی زد و سوبله پارک کرد و وارد داروخانه شد.
ساعت از هفت گذشته بود. با دیدن مجتمع نفس راحتی کشید. روز پر مشغله ای داشت. خرید هایش را برداشت و به آینه ی آسانسور تکیه داد.
با اعلام طبقه توسط صدای ظریف زنی و باز شدن در، از آسانسور خارج شد.
با لگد دو ضربه به در زد. مرصاد با حرص در را باز کرد و گفت: 
ـ زهرمار نگین ترسید.
برانوش خریدها را جابه جا کرد و خم شد تا بند کفشش را باز کند. هنوز نپرسیده بود چه خبر که خبر خودش در را باز کرد. مرصاد با دیدن افسانه که کمی انگار صورتش هیجانی بود لبخندی زد و سلام کرد.
افسانه هم برای او و برانوش سری تکان داد و گفت: 
ـ خوبین آقای برومند؟
برانوش به او نگاه می کرد. این احتمالا خواهر همان فولاد زره بود. بعید می دانست دخترش باشد. با این حال به فکرش نیشخندی زد و افسانه هم جلوی در آسانسور این پا و آن پا می کرد.
برانوش گره ی کفشش کور شده بود. مرصاد به افسانه با لبخندی ملیح خیره بود و افسانه جلوی در آسانسور بسته بال بال میزد.
مرصاد با لبخند گفت: 
ـ اتفاقی افتاده؟
افسانه شالش را که کج و کوله روی سرش بود را نسبتا مرتب کرد و گفت : 
ـ راستش چطوری بگم؟
با کمی من من به آسانسور که بالا نمی آمد نگاهی کرد و بعد در حالی که دست هایش را در هم قلاب کرده بود گفت:
ـ دستشویی مون مشکل داره به خاطر همین می خوام برم پیش آقا رضا بگم یکی و بفرسته بیاد کمکمون.
مرصاد لبخندی زد و گفت: 
ـ خب اگه مشکلی هست بفرمایید داخل.
و درحالی که به برانوش اشاره کرد او را هم معرفی کرد.
برانوش با گفتن لفظ خوشبختم و با شنیدن متقابلش از دهان افسانه لبخندی زد. مرصاد هنوز تعارف می کرد. برانوش که بالاخره از دست آن گره ی کور خلاص شده بود، ایستاده بود و مذاکره ی دو نفره ی آن ها را نگاه می کرد.
مرصاد یک بار دیگر تعارف کرد و افسانه بی خیال استفاده از دستشویی سرایدار شد. آقا رضا هم سه پسر عزب داشت در هر صورت! با شرمندگی وارد خانه شد و برانوش هم پشت سرشان داخل شد.
در حالی که نگین داخل رو روروئکش بود به سمتش هجوم آورد.
بی توجه به او به سمت اتاقش رفت. لباس هایش را با یک تی شرت سفید و یک جین نسبتا کهنه که به مصرف خانگی درآمده بود عوض کرد. نگین با سر و صدا وارد اتاق شد. مقابل برانوش ایستاد و حینی که داشت پنج انگشتش را مک می زد به برانوش خیره شد.
برانوش روروئکش را به سمت خودش کشید و نگین با آن چشم های درشت و یک کلیپس کوچک که روی سرش هیچ نقشی ایفا نمی کرد چرا که موهایش روی صورتش ریخته بود، به او زل زده بود.
برانوش او را در آغوش گرفت. نگین کف دستش را روی صورت او گذاشت. برانوش به دست های کوچکش بوسه ای زد.
نگین با تف مالی سعی می کرد صداهایی از خودش در بیاورد. برانوش فقط نگاهش می کرد.
با احساس حضور مرصاد جلوی در اتاق گفت: 
ـ داری میری؟
مرصاد: شیرش و خورده. پوشکشم تمیزه. مگه بهت نگفتم کرم یا ژل بگیر؟ پودر بچه چرا گرفتی؟ 
برانوش با حرص گفت: 
ـ حالا چه فرقی میکنه؟
مرصاد نفس عمیقی کشید و گفت: 
ـ پودر که به پاش میزنی خمیر میشه بدتر می سوزه.
برانوش خواست جوابی بدهد که افسانه در هال ایستاده بود. لبخندی زد و گفت: 
ـ ببخشید مزاحمتون شدما. شما شماره ی لوله کش دارین مرصاد خان؟
مرصاد لبخندی زد و گفت: 
ـ برانوش یکی داره. الان براتون میارم.
افسانه لبخندی به نگین زد و گفت: 
ـ به به خانم خوشگله. خوبی عسیسم؟
نگین خودش را به سمت افسانه کشید و افسانه او را در آغوش گرفت و مرصاد در حالی که با موبایلش حرف میزد شماره ای به دست افسانه داد و افسانه با لبخند تشکر کرد و حینی که به موهای نگین بوسه ای زد مرصاد از برانوش و افسانه خداحافظی کرد.
افسانه یک لحظه ماند که نگین چرا ماند؟
برانوش به آشپزخانه رفت و گفت: 
ـ شرمنده این جا هنوز بهم ریخته است. شربت آب پرتقال می خورین؟
افسانه: نه ممنون از لطفتون. من دیگه رفع زحمت می کنم.
برانوش: حالا یه ثانیه هم به من کمک کنین نگین و نگه دارین ازتون کلی ممنون هم میشم.
افسانه لبخندی زد و ناچارا روی مبلی نشست. نگین با ریشه های شالش بازی می کرد.
افسانه چشم هایش از کنجکاوی دو دو می زد. در حالی که سعی داشت سوالش را با لحنی کاملا عادی و عاری از هرگونه حس فضولی بپرسد گفت: 
ـ آقا مرصاد چند ساله ازدواج کردن؟
این یکی از سوالاتش بود، اما برانوش لبخندی زد و گفت : 
ـ مرصاد که مجرده... چطور؟
پس حدسش درست بود. احتمالا یا طلاق گرفته بود یا همسرش مرده بود و او با نگین کوچک تنها زندگی می کرد!
افسانه ابروهایش را بالا داد. هنوز معادلاتش به هم ریخته بود. در همان حال گفت: 
ـ هیچی همین طوری. شما هم اومدید با آقا مرصاد زندگی کنید؟
برانوش: نه. یعنی مرصاد گاهی میاد کمکم. اما این جا....
افسانه با لحنی کاملا هیجانی گفت: 
ـ یعنی این جا برای شماست؟
برانوش سینی محتوی دو لیوان لاغر و کشیده ی آب پرتقال را جلویش گذاشت و گفت: 
ـ اشکالی داره؟
افسانه اهمی کرد و گفت: 
ـ نه... پس آقا مرصاد چرا نگین و نبرد؟
برانوش با تعجب گفت: 
ـ کجا ببرتش؟
افسانه: خب مگه نگفتین قرار نیست این جا زندگی کنه... فقط میاد بهتون سر می زنه؟
برانوش: خب چرا... ولی نگین و کجا ببره؟
افسانه نمی توانست منظورش را برساند. نفس عمیقی کشید و گفت: 
ـ خب نگین و ببره دیگه... مگه دخترش نیست؟
برانوش ابروهایش را بالا داد و نگین را از آغوش افسانه گرفت و با حسی کاملا آمیخته به مالکیت گفت: 
ـ نگین دختر منه.
افسانه تقریبا جیغ زد: 
ـ دختر شماست؟
برانوش از رفتار او به کل شوکه شده بود. افسانه حس کرد باید توضیح بدهد. برانوش متعجب به او نگاه می کرد. انگار دخترک بیچاره کمی شیرین می زد.
افسانه تک سرفه ای کرد و کمی از آب پرتقال نوشید و گفت: 
ـ یعنی... آخه می دونید... وای چه جالب... 
باز اهمی کرد و گفت: 
ـ یعنی شما همسایه ی ما هستید؟ آقا مرصاد نیستن؟
برانوش: مرصاد فقط اومده بود کمکم. راستش این چند وقت من یه مقدار درگیر بودم به خاطر همین... 
افسانه: آهان چه جالب. آخه می دونید من فکر می کردم نگین دختر آقا مرصاده.
برانوش لبخند محوی زد و گفت: 
ـ نه نیست... البته مرصاد خدایی بیشتر از من بالای سرش بوده. بیشتر از من بچه داری سرش میشه.
افسانه با اخم ظریف و کاملا مشهودی گفت: 
ـ مگه مجرد نیست؟
برانوش به مبل تکیه داد و سوییچش را به دست نگین داد و گفت: 
ـ خب چرا ولی تخصص اطفال داخلی داره. یه ذره بیشتر از من می فهمه.
افسانه نفس راحتی کشید و گفت:
ـ آهان از اون لحاظ...
برانوش خنده اش گرفته بود. این دختر جدا مشنگ می زد. خواهرش یک مدل بود این یکی هم یک ورژن دیگر داشت!
افسانه باز احمقانه گفت: 
ـ پس شما همسایه ی ما هستید.
برانوش واضح لبخند عمیقی زد و گفت: 
ـ بله با اجازتون.
افسانه: خواهش می کنم. خوشحالم می شیم.
برانوش فکر کرد این دختر از چه چیزی باید خوشحال شود؟
افسانه ته مانده ی شربتش را سر کشید و گفت: 
ـ راستی من همسرتون و ندیدم.
برانوش فکر کرد دیگر فضولی بس است؛ اما انقدر ساده بود که نمی خواست او را بپیچاند زیرا دخترک پیچانده شده ی خدایی بود!
در حالی که نگین را روی پایش تکان تکان می داد و نگین ذوق می کرد گفت: 
ـ من و همسرم متارکه کردیم؛ بعد از تولد نگین...
افسانه: آهان.
دیگر سوال و رفع ابهامی نمانده بود. باید می رفت به لوله کش زنگ می زد. چاه دستشویی گرفته بود.
از جا بلند شد و برانوش هم بلند شد.
افسانه با لحنی ساده گفت: 
ـ کمکی خواستید دریغ نمی کنم.
برانوش لبخندی زد و گفت: 
ـ ممنون از شما. مشکلی بود باز هم درخدمتم.
افسانه صورت نگین را نوازش کرد و به سمت واحدشان رفت.
باید این اطلاعات را با کسی درمیان می گذاشت. همین جور اطلاعات از سر و رویش فوران می زد. کاش آرمیتا منزل بود.
شماره ی لوله کش را گرفت و فکر کرد برانوش از مرصاد کوچکتر به نظر می رسید. چطور او زن داشت آن یکی نداشت؟ چرا اسم هایشان با هم زمین تا آسمان فرق داشت؟ اصلا برانوش یعنی چه؟ چرا متراکه کرده بود؟ چقدر راحت گفت متارکه... مگر بچه نباید تا هفت سالگی نزد مادرش باشد چطور برانوش او را نزد خود داشت؟
مرصاد متخصص اطفال بود؟ چه خوب!

در حالی که به مردی که لهجه ی فوق غلیظی داشت سعی داشت آدرس را توضیح دهد هنوز ذهنش درگیر آن دو برادر عجیب و غریب بود.
چرا مرصاد که بزرگ بود زن نداشت اما برانوش که فیسش بچه تر می زد زن داشت، بچه هم داشت، تازه متارکه هم کرده بود؟
روی مبل پهن شده بود. یک ساعتی گذشت تا صدای زنگ به صدا درآمد. در را باز کرد. شالش را مرتب کرد. 
با دیدن دو نفر یک لحظه ماند که چرا صبر نکرد تا آرمیتا هم بیاید؟ با این حال اجازه داد آن دو مرد نسبتا سی و خرده ای ساله که لباس یک سره ی مشکی داشتند و صورتشان تا بناگوش سرخ بود و جوراب هایشان بوی گند می داد و کفش جفتشان هم از پاشنه تا خورده بود وارد خانه شوند. افسانه مستاصل نمی دانست در را ببند یا باز بگذارد. در نهایت تصمیم گرفت در را باز بگذارد.
برانوش به خاطر سر و صدا از پشت چشمی نگاه می کرد. دیدن دو مرد... در خانه ای که افسانه تنها بود... آن هم آن افسانه ی مشنگ که کمی شیرین می زد... 
آرمیتا صد تا مثل افسانه را در جیبش می گذاشت. عجیب بود که دو خواهر این قدر متفاوت بودند. حالا نه این که او مرصاد خیلی عین هم بودند. بعد به خودش نهیب زد موضوع آن ها متفاوت است. بار دیگر به واحد رو به رو نگاهی انداخت. در خانه باز بود. حداقل عقل این را داشت که در را به روی خودش و دو مرد غریبه نبندد.
با احساس سوزشی در روی شصتش به نگین که سعی می کرد خارش لثه هایش را با شصت برانوش التیام بخشد انگشتش را از دهان او بیرون آورد وگفت: 
ـ به خودی هم پاتک می زنی دختر خانم؟
نگین انگشتش را در دهانش کرد. خوشش نیامد. با چشم دنبال انگشت برانوش می گشت. آن یکی خوشمزه تر بود . 
برانوش او را روی مبل گذاشت و به سمت تلفن که داشت خودکشی می کرد رفت. نگین دست و پا تکان می داد. دوست داشت آن بالا باشد. انقدر نق نق کرد تا برانوش دوباره او را بلند کند.
با مرصاد صحبت می کرد که آخر هفته قرار است نرگس به آن جا بیاید و یک پرستار برای نگین معرفی کند .
باز حس کرد در شصتش سوزن فرو کردند. یک چسه دندان چه نفوذی داشت.
شصتش را از دهان او درآورد و نگین جیغ کشید. مرصاد پای تلفن داد زد: 
ـ چیکارش کردی؟
برانوش حرصی گفت: 
ـ هیچی نشده .
مرصاد با حرص گفت: 
ـ به خدا یه بار دیگه دست روش بلند کنی میام انقدر می زنمت صدای سگ بدی.
برانوش با لحن آهسته ای گفت: 
ـ نه به خدا من کاریش ندارم.
بعد از مکالمه ی کوتاهی تماس را قطع کرد. نگین اخم کرده بود. حق نداشت انگشتش را از دهان او بیرون بکشد...!
صدای اهن و اوهون مردها می آمد. یکی انقدر با گستاخی نگاه می کرد که افسانه ترجیح می داد خانه را بی امان بگذارد و برود... کاش به آقا رضا زنگ می زد و می آمد بالا.
برانوش به نگین نگاه کرد.
با کمی مکث گفت: 
ـ یعنی میگی بریم اون جا؟
نگین دست و پایی تکان داد و برانوش گفت: 
ـ خیلی خب بریم . فقط اگه اون دختره ی فولاد زره اون جا بود چی؟
نگین عطسه ای کرد و برانوش خندید و صورتش را محکم بوسید.
نگین آب دهانش آویزان بود. برانوش کلید را برداشت و نگین را از این دست به آن دستی کرد و وارد راه رو شد.
آهسته صدا زد: 
ـ خانم آرمند؟
افسانه با لبخند جلوی در حاضر شد و گفت:
ـ شمایین؟ 
برانوش: خوبین؟ کمک لازم نیست؟
افسانه لبخندی زد و گفت: 
ـ مرسی از لطفتون.
و صدای یکی از لوله کش ها آمد که گفت: 
ـ خانم جان این.... 
با دیدن برانوش حرفش را خورد و گفت:
ـ سلام آقا.
برانوش دست به کمر ایستاد و با لحنی که کمی جدی و متحکم بود گفت:
ـ کارتون تموم شد؟
مرد: الان آقا.
و رو به هم کارش گفت: 
ـ اصغر بجنب.
افسانه با لبخند نگین را درآغوش گرفت و رفت به آشپزخانه تا چای بریزد. برانوش هم جلوی در دستشویی ایستاده بود و به دکوراسیون خانه نگاه می کرد.

ساعت نزدیک نه شب بود. آرمیتا با کلید در را باز کرد.
افسانه با غرغر گفت: 
ـ هیچ معلومه کجایی؟
آرمیتا با خستگی مقنعه اش را از سرش کشید و گفت: 
ـ امروز این قدر کار داشتم که به تنها چیزی که نگاه نکردم ساعت بود.
افسانه با حرص گفت: 
ـ معلوم نیست کی میری... کی میای... واسه چی موبایلت و جواب نمی دادی؟
آرمیتا روی مبل نشست و درحالی که با دیدن سینی که محتوی دو لیوان شربت بود یکی را برداشت و گفت: 
ـ چه به خودتم می رسی.
درحال نوشیدن شربت گفت: 
ـ جلسه داشتم، پوزش.
یک قلپ نخورده بود که حس کرد چیزی لای پایش وول می خورد.
سرش را پایین گرفت با دیدن نگین با تعجب لیوان را روی میز گذاشت و او را بلند کرد و گفت: 
ـ این این جا چی کار می کنه؟
با حرص از جا بلند شد و رو به افسانه که در آشپزخانه بود و او هم جلوی اپن ایستاده بود با غر گفت: 
ـ هنوز هیچی نشده شدی لـله ی مرصاد؟
افسانه رو به رویش ایستاد و درحالی که با ابرو اشاره می کرد گفت: 
ـ نه... آخه می دونی چیه؟
آرمیتا با عصبانیت گفت: 
ـ نمی خوام بدونم چیه. اون گودرزی احمق و بگو که برداشته خونه رو به دو نفر که معلوم نیست کس و کارشون کیه و چیه فروخته. خدا رحم کرده ما رو یه عمره می شناسه. می دونه اکثر وقتا من و تو خونه تنهاییم. برداشته کی و هم انتخاب کرده؟ مگه شرط این ساختمون تاهل نبود؟ مرتیکه ی احمق.
و فکر کرد مرصاد هم احتمالا یکی هست درست مثل برادرش. در حالی که نگین را به دست افسانه داد خم شد لیوان شربتش را برداشت و گفت: 
ـ من نمی فهمم دو تا پسر و یه بچه تو یه خونه. به خدا اگه آمریکا بود می گفتم همجنس بازن این بچه هم از پرورشگاه آوردن.
کمی از شربتش را نوشید و افسانه در حالی که مفصل انگشت هایش را می شکست گفت: 
ـ نه به خدا. بعدشم این آپارتمان که مال آقا مرصاد نیستش که.
آرمیتا: اون اصلا در حدی نیست که بخوای پشت سرشم اسمش و آقا صدا کنی. واقعا من یکی موندم گودرزی به چی اینا اعتماد کرده؟ برادر کودنش صبحی من و دیده به جای سلام میگه: « من اصولا کسی و نمی بینم. » واقعا آدم می مونه جواب این آدمای نادون و چی بده.
در حالی که مانتویش را روی مبل پرت کرد افسانه دو دستی در سرش زد. آرمیتا ته مانده ی شربتش را یک نفس سر کشید.
در حالی که هنوز غر غر می کرد کلیپسش را باز کرد و گفت: 
ـ آدم می مونه چی بگه. فقط من یکی حالم از این دو نفر از پشت کوه دراومده بهم می خوره. پسره ی احمق خدا رحم کرده به من فعلا محتاجه منم عمرا کارش و راه بندازم. مازیارم هرچی گفت بگه اصلا برام مهم نیست. فکر کرده من آدمیم که برای این امثال اینا قدمی از قدم بردارم؟ کور خونده...
یک قطره هنوز ته لیوان بود آن را هم با سر و صدا و ملچ مولوچ نوشید.
با آن بلوز سفید و حلقه ی ستاره مانندی که به نافش آویزان کرده بود و پوست خوش رنگش را به رخ برانوش که پشت سرش ایستاده بود می کشید، روی پاشنه ی پا چرخید و چشم در چشم برانوش شد.

برانوش اهمی کرد و آرمیتا حس کرد آب دهانش را قورت نداده در گلویش پرید به سرفه افتاد. یک چادری... یک نفر چیزی به او می رساند بپوشد.
برانوش هنوز نگاهش می کرد. به سمت افسانه که نگین را یک دستی گرفته بود و با مشت به کمر آرمیتا می کوبید تا حالش جا بیاید رفت و نگین را در آغوشش گرفت و گفت: 
ـ ببخشید مزاحم شدم. تا یک ساعت از دستشویی استفاده نکنید. مشکلش حل شد. شبتون بخیر.
نگین با صدای بوبویی که از خودش خارج می کرد دست مشت شده اش را به علامت بای بای تکان می داد.
افسانه خشکش زده بود. در با صدای آهسته ای بسته شد. آرمیتا هنوز مات آن جا بود.
افسانه با کف دست محکم به کمر آرمیتا زد و آرمیتا یک لحظه سوخت و مثل استنلی لورل چهار دقیقه بعد صدای جیغش از واکنش درد بلند شد.
قبل از این که آرمیتا بخواهد یک کلمه بگوید افسانه با داد گفت: 
ـ یک ساعت تمام برات چشم و ابرو اومدم... الاغ نفهم....
آرمیتا: به درک... واسه چی زودتر نگفتی؟
هنوز داشت خودش را نوازش می کرد و از واکنش افسانه درحالی که کمرش را می مالید گفت: 
ـ اصلا این نره خر این جا چی کار می کرد؟
افسانه با اخم و دندان قروچه درحالی که کاملا آماده ی حمله کردن و گیس کشیدن را داشت گفت: 
ـ بیچاره اومده بود من تنها نباشم.
آرمیتا با جیغ گفت: 
ـ چی؟ اومده که تو تنها نباشی؟
افسانه کمی آرام شد. خب توضیح می داد چرا.
گفت: چاه گرفته بود منم زنگ زدم دو نفر بیان. اومده بود بالای سر اون دو نفر وایستاده بود. چون جفتشون هیز بودن. بیچاره هزینه ی چاه مستراح مارم اون حساب کرد. الانم یه دقیقهه رفته بود دستاش و بشوره چون به خاطر کمک وسایل اونا رو بلند کرده بود... اَه... خدا لعنتت کنه آرمیتا... بمیری... آبرومون رفت.
آرمیتا خودش هم با این قضیه مشکل داشت، اما موضوع این بود که اصلا احساس ناراحتی نمی کرد. یعنی ناراحت بود اما نه تا حد افسانه. فقط مشکلش این بود که با چه ریختی جلوی او ظاهر شده بود.
دستی به بلوزش کشید و موهای فرفری اش که دورش را گرفته بودند...
باید دوش می گرفت.
به جهنم. مهم این بود که قرار شنبه مالید و با این اوصاف ممکن نبود برانوش او را ببیند . در حالی که به سمت حمام می رفت بلند بلند گفت: 
ـ شام و بذار داغ بشه.
اصلا او را این گونه دید که دید. اصلا مهم نبود. وارد حمام شد. خیلی زود کارش تمام شد. یک بلوز و شلوار صورتی تیره پوشید و روی کاناپه لم داد. افسانه سه تا اسکناس ده هزار تومانی در آغوشش پرت کرد و گفت: 
ـ برو خودت حساب کن.
آرمیتا با تعجب گفت: 
ـ این چیه دیگه؟
افسانه: کوفته قلقلیه. تو دهات ما بهش میگن پول.
آرمیتا چپ چپ نگاهش کرد. افسانه پوفی کشید و گفت: 
ـ این سی تومنیه که به لوله کش ها داد. من اون موقع کیف پولم دم دستم نبود اون سریع حساب کرد و منم کلی باهاش تعارف کردم که بعدا باهاش حساب می کنم. الان با این گندی که تو زدی عمرا برم تو روش و پول و بهش بدم. خودت می بری دست بوسی.
آرمیتا محلش نگذاشت و به سمت آشپزخانه رفت. پشت میز روی صندلی نشست و کمی برای خودش ماکارانی کشید و چنگالش را وسط بشقاب فرو کرد و سه دور آن را پیچاند و بعد به دهانش گذاشت. از داغی جیغ خفیفی کشید. افسانه رو به رویش نشست و گفت: 
ـ کاری که گفتم و می کنی ها فهمیدی؟
آرمیتا: بعدا با مرصاد حساب می کنم اما عمرا برم سراغ این عنتر.
افسانه: بی ادب... این قدر ادعای مودبیت میشه این طوری حرف می زنی.
آرمیتا با دهان پر گفت: 
ـ بعضی آدم ها لازم دارن که بهشون فحش بدی.
افسانه: ما قراره یه عمر با اینا چشم تو چشم بشیم.
آرمیتا لیوان دوغش را برداشت و گفت: 
ـ اوو... یه عمر چیه؟ فوقش برانوش می خواد ماهی یکی دو بار به مرصاد سر بزنه دیگه. همچین میگی چشم تو چشم انگار چه خبره....
افسانه: آخه احمق جون خونه مال اینه نه مرصاد.
آرمیتا لیوان دوغش را به لبش نزدیک کرد و گفت: 
ـ یعنی چی؟
افسانه: منم فکر می کردم خونه مال مرصاده اما برانوش خونه رو خریده. نگینم دختر برانوشه. مرصاد فقط برای کمک اومده بود. برانوش همسایه مونه!
آرمیتا تمام دوغی که در دهانش بود را روی صورت افسانه خالی کرد.
بی توجه به افسانه که فقط جیغ می کشید و نکبت نکبت و چندش چندش می گفت، فکر کرد یعنی ازدواج کرده بود و حلقه دستش نمی انداخت؟
حالش از مردهایی که حلقه دستشان نمی کردند به هم می خورد.
افسانه صورتش را شست و با غرگفت: 
ـ خیلی عوضی هستی.
مهم نبود در آن لحظه چه چیزی بود. رو به افسانه گفت: 
ـ زنش و هم دیدی؟
افسانه یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: 
ـ زنش؟ مگه من گفتم زن داره؟
آرمیتا دست به سینه نشست و گفت: 
ـ این دخترش از آسمون نزول پیدا کرده؟
افسانه لبخندی زد و گفت: 
ـ از زنش جدا شده.
آرمیتا آهان غلیظی گفت و فکر کرد خب حق دارد حلقه نیندازد.
با این حال از حرف هایی که زده بود نه تنها پشیمان نبود بلکه اگر یک درصد فکر می کرد پشت سرش ایستاده ده تا بدترش هم می گفت... فقط با ظاهرش مشکل داشت...
با خودش فکر کرد در مسافرتی که نزد احمد به نیویورک رفته بود هم با بلوز و شلوار جلوی همه جولان می داد، پس خیلی فرقی نداشت.
پسره ی احمق! سی تومان بدهی را چه می کرد! همین که شنبه مجبور نبود چهره ی نحس او را در شرکت ببیند و به پرستو معنای اسم برانوش را که خودش هم نمی دانست دوباره توضیح دهد خودش صد تا می ارزید!

روی کاناپه ولو شده بود. نگین با ملچ مولوچ خودش شیشه شیر را محکم گرفته بود و تناول می کرد.
برانوش به صفحه ی تلویزیون خیره بود و مثلا فوتبال تماشا می کرد اما در واقع فکر می کرد...
به چیز احمقانه ای که با تمام احمقانه بودنش خودش می دانست که از احمق بودن خودش است که دارد به آن فکر میکند.
نگین شیشه شیرش را انداخت.
برانوش خم شد آن را به دستش بدهد اما یاد داد و بیداد مرصاد افتاد که می گفت چیزی که به زمین میفتد را همین طوری در دهان نگین نگذارد.
با کلافگی از جا بلند شد تا سرش را بشوید. نگین جیغ کشید. برانوش محلش نگذاشت. 
در حالی که هنوز فکر می کرد و صدای جیغ نگین و گزارش گر فوتبال در سرش بود به هال بازگشت. یک پونز کوچک بی هوا در پایش فرو رفت و صدای آخ خودش هم با همه چیز مخلوط شد. با کلافگی روی مبل نشست و نگین را بغل گرفت. تلویزیون را خاموش کرد. شیشه را در دهانش گذاشته و به سقف خیره شد. 
جز سر و صدای شیر خوردن دخترش چیز دیگری برای شنیدن نداشت. حتی تیک تاک ساعتی که روی دیوار رو به روی کاناپه ی سه نفره که رویش نشسته بود درست بالای تلویزیون ال سی دی و دم و دستگاه سینمای خانگی اش نصب شده بود و هنوز باتری نداشت.
پاهایش را روی میز عسلی رو به روی کاناپه دراز کرد. نگین شیشه را پس زد، یعنی سیر شده بود. بلندش کرد. آهسته به پشتش ضربه می زد.
نفس عمیقی کشید. بوی خوبی می داد. بوی دخترش را دوست داشت. نگین را روی زانویش نشاند. چشم هایش خسته بود و در نهایت درشتی خمار شده بود.
همه ی شباهتش به خودش بود. حالت چشم ها و فرم صورتش... به وان یکادی که در گردنش بود نگاهی کرد.
به خانه ای که تازه در آن ساکن شده بود... نگین خسته بود... تک تک اجزای صورتش این را نشان می داد.
به اتاق مشترک خودش و نگین رفت. او را داخل تخت سفید و صورتی پر از نرده گذاشت و خودش هم لبه ی تخت یک نفره اش نشست.
نگین پاهایش را بالا داده بود و به او نگاه می کرد. او هم به چشم های نگین خیره شده بود.
با کلافگی گفت: 
ـ خب بخواب دیگه...
نگین خندید.
برانوش هم لبخندی زد و گفت: 
ـ عین مامانت می خندی.
نگین هنوز می خندید.
برانوش روی تخت پهن شد و به پهلو غلت زد و به او نگاه کرد و گفت: 
ـ کاش تو رو هم با خودش می برد.
نگین هنوز شصت پاهایش را گرفته بود.
برانوش آهی کشید و گفت: 
ـ کی واسه ی تو دعوت نامه فرستاد؟
نگین عطسه ای کرد و برانوش بلند شد و پتوی آبی اش که پیراهن سیندرلا بود را رویش کشید و گفت: 
ـ نبینم مریض بشی.
نگین خسته شده بود. پاهایش را ول کرد. از پتو خوشش نمی آمد. می خواست آن را کنار بزند نمی توانست. داشت به نق نق کردن می افتاد. 
برانوش نفس کلافه ای کشید و گفت: 
ـ من با تو چی کار کنم؟
چراغ را خاموش کرد و گفت: 
ـ بگیر لالا کن. 
نگین کمی نق نق کرد برانوش محل نداد. در تاریکی هنوز داشت فکر می کرد چطور به این جا رسید!
صدای موزیک از واحد رو به رو می آمد. تازه سر شب بود. خسته نبود اما حوصله نداشت. 
این آرمیتا احتیاج به یک تنبیه درست وحسابی داشت. پریسینگ نافش قشنگ بود. پوستش هم خوش رنگ بود. موهای فرش هم چهره اش را طناز می کرد. موضوع این بود که لحن حرف زدن خانگی اش هم اصلا جدیت نداشت. نوع گویشش طناز و شیرین بود. از جدیت سر کار در خانه خبری نبود. هنوز هم با یاد عبارت همجنس بازی با مرصاد و نگین پرورشگاهی می توانست نسبتا لبخند بزند.
پس چیزی نبود که تظاهر می کرد. میشد فکرش را مشغول کند و به طرحی که در سرش بود پر و بال بدهد و او را به غلط کردن بیندازد!
این را دوست داشت.
با صدای پیام کوتاه موبایلش آن را برداشت. متن پیام مثل باقی دفعات گیج کننده بود.
« سلام عزیزم ... حالت چطوره؟ فقط خواستم احوالت و بپرسم. روی ماه نگین و می بوسم. »
پیام های این شماره را همیشه در یک پوشه ی دیگر نگه می داشت.
قبل از جدایی می نوشت: 
« روی ماه نگین و لادن را می بوسم. »
بعد از جدایی می نوشت: 
« لادن مناسب تو نبود... »
و حالا مدت ها بود از نگین تنها می نوشت.
چند باری سعی کرده بود خط او را دنبال کند اما همیشه از یک شماره ی جداگانه پیغام می فرستاد. دو سه بار اول جواب داد اما بعد از جدا شدن از لادن دیگر به این یکی فکر نمی کرد. اگر قبل از جدایی پیغامی از او نداشت احتمال می داد از کسی از سمت و سوی لادن باشد. حسی به او می گفت یک زن است... یاشاید یک دختر جوان... این پیام ها فرستنده اش قطعا از جنس خودش نبود. این تنها چیزی بود که می دانست.
نگین کمی وول خورد. از جا بلند شد. کهنه اش را باید عوض می کرد. سعی می کرد بیدارش نکند اما بیدار شد. با پشت دست چشم هایش را می مالید. فوری یک شیشه شیر آماده کرد و در دهانش گذاشت. با چشم بسته می نوشید. ساعت سه صبح بود. او را روی تخت خودش خوابانده بود و شیشه شیر را گرفته بود.
از ترس این که مبادا لهش کند خودش پایین تخت نشسته بود تا اگر خوابش هم برد او له نشود!

فکر کرد این قدر حرف ندیدن برای همسایه ی واحد رو به رویی سنگین آمده است که به کررات آن را استفاده می کند. آن از شرکت آن هم از الان... چقدر در روز هی او را دید... چه دیدنی هم بود واقعا!

فصل دوم: شنبه...

پشت میز کارش نشسته بود و اقلام جنس هایی که روی دستش باد کرده بود را یادداشت می کرد. این سفارشات مرغوب را برای شرکتی وارد کرده بود که دو هفته از ورشکستگی اش می گذشت و حالا نمی دانست باید چه کار کند. هر چند مشکل چندان حادی نبود اما دوست نداشت انبار پر از اجناسی باشد که باید فروخته می شد اما هنوز روی دستش بود.
آدمی نبود که چک دست شرخر بدهد. می دانست طرف حسابش انقدر ناامید هست که یک شرخر دیگر کم و زیادتر برایش چندان فرقی نکند. چه بسا همین رفتار جوان زنانه اش خیلی وقت ها زیادی به کارش می آمد.
حساب کتاب های شرکت را بررسی می کرد. چک تپلی را هنوز نتوانسته بود پرداخت کند. از طرف یکی از آن کله گنده های بازاری بود که یکی دو باری هم سرش آوار شده بودند و او فقط مهلت می خواست. با ورشکستگی شرکت سهند هم امیدی نداشت تا مبلغی دستش را بگیرد. باید فکر دیگری می کرد. امروز فردا بود که باز باید با یک عده مرد نامرد زبان نفهم دهان به دهان میشد.
با صدای زنگ تلفن گوشی را برداشت.
پرستو: قرار ملاقات دارین. بفرستمشون داخل؟
یادش نمی آمد با چه کسی قرار دارد. امیدوار بود آن کریمی شکم گنده نباشد. با گفتن اوهوم تماس را قطع کرد.
دو تقه به در خورد. سرش را بلند کرد.
مرد بود. از لباس اسپورتش فهمید. شلوار دیزل مشکی و کتانی های دی & جی طوسی و اُور کت نوک مدادی... نمی توانست رنگ پیراهن و چهره اش را تشخیص دهد چرا که پشت یک سبد شیک پر از لیلیوم های رنگی پنهان شده بود.
در حالی که فکر می کرد مازیار این قدر لاغر و خوش استایل نبود و فکرش جز او به سمت شخص دیگری سوق داده نمی شد آهسته گفت: 
ـ بفرمایید.
مرد جوان از پشت سبد با لبخند سلام کرد.
با دیدن برانوش هزاران هزار شاخ روی سرش سبز شد. نزدیک بود پس بیفتد. او این جا؟ بعد از آن اعتراف شیک و یونیک... در شرکت با یک سبد لیلیوم با قیافه ای که جنتلمنی از نوک سر تا نوک کفش دی & جی اش می بارید... بوی گوچی اش کل اتاق را پر کرده بود. می دانست گوچی است. قبلا این بو را برای کسی گرفته بود، اما فرد مورد نظر برانوش نبود.
با یک لبخند یک طرفه... با همان خط نازک بخیه با صورتی اصلاح شده... سبد را روی میز گذاشت. جلوی مبل چرمی ایستاده بود، منتظر درخواست بفرمایید بنشینید بود...
آرمیتا مثل کسی که چوبی در جایش فرو کرده باشند سیخ ایستاده بود. شنبه ساعت دوازده و سی دقیقه... خوش قول خوش وقت... آن تایم... با یک سبد لیلیوم های رنگی... و دست هایی که حلقه نداشتند!
اهمی کرد و گفت: 
ـ سلام . 
برانوش با همان ژست خاص خودش گفت: 
ـ امیدوارم دیر نکرده باشم.
آرمیتا دو دستی مقنعه اش را مرتب کرد. اگر می دانست اوست حتما اسپری آکات هزار و پانصد تومانی اش را که در کیفش بود و برای آدم های مثل معتمد هم استفاده نمی کرد حداقل الان مصرف می کرد و یک دوش نسبی می گرفت!
برانوش روی مبل نشست و آرمیتا تلفن را با هول برداشت و گفت: 
ـ پرستو... یعنی خانم رضایی... به آقا داوود بگو برامون...
و یادش افتاد نپرسید برانوش چه میل دارد.
آب دهانش را فرو داد و گفت: 
ـ چای؟ قهوه؟ نسکافه؟
برانوش: از قهوه ی شرکت شما نمیشه گذشت. 
آرمیتا جمله را در گوشی وز وز کرد و مقابل برانوش نشست. بعد از آن سخنرانی اش دیگر با او چشم در چشم نشده بود و از این بابت خدا را شکر می کرد که همه چیز طبق روال عادی بازگشته است و تمام دغدغه اش آن سی هزار تومان بدهکاری بود که سعی داشت مخ افسانه را به کار بگیرد و او ببرد؛ اما افسانه اعتقاد داشت که باید خودش برود دو دستی تقدیم کند یک عذرخواهی هم تنگش بزند، چرا که در عالم همسایگی این حرکت کلی زشت محسوب میشد.
دقایقی بعد آقا داوود وارد شد. سینی قهوه را به برانوش تعارف کرد. 
برانوش با همان لبخند یک طرفه گفت: 
ـ خانم ها مقدم ترن.
آرمیتا با اشاره ی ابرو به داوود فهماند سینی را روی میز بگذارد و زودتر برود.
با بسته شدن در اتاق برانوش پایش را روی پایش انداخت و گفت: 
ـ راستش قبل از این که بخوام حرفی بزنم یه عذرخواهی بهتون بدهکارم. اون روز اول دیدارمون کمی اعصابم متشنج بود. به خاطر همین نتونستم برخوردی داشته باشم که درخور شان شما باشه. فقط می تونم بگم متاسفم.
آرمیتا حس کرد دهانش زیادی باز است. آن را بست و با من من فکر کرد این عذرخواهی چه معنی های می تواند داشته باشد؟ آیا او هم باید متقابلا عذرخواهی کند؟ اصلا او این جا چه می کرد؟
با آن حرف ها هر کس دیگری بود به خونش تشنه میشد. برانوش هنوز با لبخند نگاه می کرد.
آرمیتا چشم هایش را ریز کرده بود. باید یک حرفی بالاخره می زد. 
در حالی که دنبال کلمه و جمله می گشت و سعی می کرد برای جمله اش کلمات سنگین استفاده کند و فعل و مفعول را گم نکند چون برانوش زیادی محترمانه و کتابی و لفظ قلم حرف زده بود. 
نفس عمیقی کشید و تصمیم گرفت عذرخواهی نکند. او رفتارش بد بود خودش هم انگار فهمیده بود. فقط حضورش این جا زیادی عجیب می نمود.
با اشاره به سینی خودش ابتدا قهوه ای برداشت و گفت: 
ـ خب من درخدمتتون هستم... بفرمایید... 
بفرماییدش دو وجهه داشت. اول منظورش حرفی بود که برانوش باید می زد، دوم این بود که قهوه اش را هم در حین فرمایشش بفرماید.
برانوش لبخندی زد و گفت: 
ـ یه مطب کوچیک دارم.
آرمیتا: دندون پزشکی؟
برانوش: میشه گفت. 
آرمیتا: خب؟ از من چه کمکی برمیاد؟
برانوش: برای کارم احتیاج به تجهیزات دارم. تقریبا دو سری لازم دارم، چون یه همکار هم دارم.
آرمیتا از جا بلند شد و به سمت کتابخانه رفت و ژورنالی را رو به رویش گذاشت و گفت: 
ـ خب شما انتخاب کنید من براتون فراهم می کنم. 
آرمیتا سبد گل را برداشت و روی میز دیگری گذاشت و گفت: 
ـ بابت گل ها ممنون. 
برانوش: خواهش می کنم. البته برای شرکت وزین شما زیادی ناقابله.
آرمیتا: به هرحال تشکر... خیلی زیبا هستن.
برانوش: نه به زیبایی شما.
آرمیتا تکانی خورد و به سمت او چرخید. سرش را در ژورنال فرو کرده بود. زیادی پسرخاله نشده بود؟ فکر کرد شاید لحنش است. کلا عادت داشت یک چیزی همین طوری بپراند. از آن ندیدن آدم ها گرفته تا بقیه... 
سرش را تکان داد و پشت میزش نشست و در کامپیوترش فرو رفت.
برانوش هم سکوت کرده بود. صدای ورق های گلاسه ی ژورنال و تیک تاک ساعت و دزدگیر یک اتومبیل در خیابان و قارقار کلاغی که روی سیم های برقی که درست رو به روی پنجره ی اتاق آرمیتا بود، تنها صدای موجود فضا بود.

آرمیتا نفس عمیقی کشید و به سمت کیفش رفت و کیف پولش را درآورد ومقابل برانوش نشست و گفت: 
ـ بابت لوله کش ها چقدر تقدیمتون کنم؟
برانوش سرش را بلند کرد و گفت: 
ـ لوله کش؟ آهان... خواهش می کنم. چه حرفیه؟
آرمیتا نفس عمیقی کشید و گفت: 
ـ ترجیح می دم زیر دین کسی نباشم.
برانوش لبخندی زد و گردنش را کمی به سمت چپ خم کرد و گفت: 
ـ دین؟ فکر نکنم به این صراحت بشه اسم یه لطف و دین گذاشت.
آرمیتا به پشتی مبل تکیه داد.
کیف سفیدش که رویش عکس گربه ی معروف کیتی بود و روی گوش چپش هم یک پاپیون صورتی داشت؛ برانوش داشت به آن کیف دخترانه و بچگانه نگاه می کرد.
آرمیتا دستش را روی تصویری که روی کیف پول مستطیلی بود گذاشت و گفت: 
ـ خب نفرمودید؟ چقدر تقدیم کنم؟
برانوش لبخند کجی زد و گفت: 
ـ خواهش می کنم خانم آرمند نفرمایید. 
خواست باز تعارف بکند که برانوش صفحه ای را مقابلش گذاشت و گفت: 
ـ دو تا از همین یونیت با تمام تجهیزاتش. براتون مقدوره؟
عالی بود... دست روی چیزی گذاشته بود که ده تایش در انبار موجود بود.
نفس عمیقی کشید و یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: 
ـ البته... 
خواست بگوید فردا... اما حوصله نداشت برانوش را در فاصله ی یک شبانه روز باز ببیند. نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ پس فردا ساعت نه صبح تشریف بیارید سفارشتون آماده است.
برانوش: جدا؟ چه سریع؟
آرمیتا: می خواین هفته ی دیگه تشریف بیارین؟
برانوش لبخندی زد و گفت: 
ـ نه همون پس فردا خدمتتون می رسم. فرمودید ساعت نه صبح؟
آرمیتا صورتش به کل مچاله شد. بله همین را فرمود.
در حالی که سه اسکناس ده هزار تومانی از کیف سفید کیتی اش بیرون آورد گفت: 
ـ بهتره حسابم با شما صاف باشه. خواهش می کنم تعارف نکنید.
برانوش : هرگز خانم. به هر حال در عوالم همسایگی خیلی مسائل پیش میاد. 
آرمیتا یک تای ابرویش را بالا داد. باز باید تعارف می کرد. خب بگیر دیگر!
با حرص گفت: 
ـ در عوالم همسایگی به کسی بدهکار نباشیم بهتره.
برانوش : ولی بنده حساب نکردم که بدهکارتون کنم. 
آرمیتا: باشه... 
پول ها را در کیف پولش گذاشت. برانوش فکر کرد چه سریع حرف را می پذیرد. این خوب بود.
آرمیتا به سمت میزش رفت و گفت: 
ـ پس من از حساب یونیت کم می کنم. این طوری بهتون بدهی هم ندارم. 
برانوش کلمه در دهانش ماسید. این دیگر چه وضعش بود؟ پس آدمی نبود که بدهکار کسی بماند و سواری بدهد. برود که اگر قرار بود همچنان آن جا باشد معلوم نبود چه کسی طلبکار میشد. از جا بلند شد و بعد از خداحافظی کوتاهی از شرکت خارج شد. سخت تر از آن چیزی بود که فکرش را می کرد. بعد فکر کرد آدم های سخت احتیاجی ندارند که به سختی تظاهر کنند!
لبخند پیروز مندانه ای زد. حالا حالا ها با او کار داشت.
پشت فرمان نشست. درحالی که برنامه ریزی می کرد یک سر به مطبش بزند و بعد به مهد کودک برود و نگین را بیاورد یا اول نگین را بیاورد بعد به مطبش سر بزند با تقه ای که به شیشه ی سمت شاگردش خورد سرش را به آن سمت کج کرد.
یک دختر عروسک پشت شیشه با لبخند نگاهش می کرد. 
شیشه را پایین داد و لبخند نفس گیری زد و گفت: 
ـ بفرمایید؟
دختر با لحن خاص و حرفه ای گفت: 
ـ می بخشید من ماشینم حرکت نمی کنه. می تونم خواهش کنم من و جلوی یه تعمیرگاه برسونید؟
برانوش از آینه به عقب نگاه کرد. سانتافه و حرکت نکردن؟ 
برانوش شانه ای با بی قیدی بالا انداخت و با اشاره به اتومبیل عقبی گفت: 
ـ مال شماست؟
دختر: بله. از صبح معلوم نیست چش شده.
برانوش: بفرمایید سوار شید به تعمیر گاه می رسونمتون.
دختر در حالی که شال سبز فسفری اش را با مانتوی یشمی که لای دکمه هایش باز مانده بودند را سعی داشت مرتب کند، سوار شد. برانوش هم زیر چشمی حواسش به او بود. بینی تیز سربالایی داشت که مزخرف عمل شده بود. واقعا عمل بینی شانسی بود.
دهانش زیادی بزرگ بود. وقتی می خندید لب هایش تا پرده ی گوشش می رسید، اما چشم هایش با آن لنز سبز بدک نبود. در کل زیادی روی خودش کار کرده بود اما خب میشد دقایقی تحملش کرد. 
دختر: راستی من خودم و بهت معرفی کردم؟
برانوش : مگه من ازت پرسیدم؟
دختر سرخورده چیزی نگفت.
برانوش هم سکوت کرده بود. کمربندش را بست و حرکت کرد. حیف زیادی بی حوصله بود. این مهندس قلابی زیادی روی مخش کار کرده بود. یعنی چه از هزینه ی یونیت کم می کرد؟
آرمیتا کرکره را پایین کشید. پس همان اندازه که فکر می کرد عوضی بود.
با تلفن به پرستو گفت: 
ـ به داوود بگو بیاد فنجونا رو جمع کنه.
داوود خیلی سریع وارد اتاق شد. حین خروج با دستور آرمیتا گل های لیلیوم را هم وظیفه داشت به سطل آشغال بیندازد!

جای نگین را که صندلی مخصوص بچه بود روی صندلی عقب مرتب کرد. در حالی که در اتومبیل را قفل می کرد وارد مهد شد.
دختر جوانی در حالی که به او لبخند می زد گفت: 
ـ امروز خیلی سرحال بود. اینم نگین خانم شما.
برانوش نگین را بغل کرد و رو به نگین گفت: 
ـ از خاله شیما خدافظی کردی؟
شیما لبخندی زد و صورت نگین را بوسید و نگین محلش نگذاشت. در آغوش پدرش فرو رفته بود. برانوش روی موهایش بوسه ای زد و او را عقب نشاند. موش خاکستری ای که همیشه جلوی شیشه آویزان می کرد را به دستش داد. نگین گوش موش را در دهانش کرد. برانوش با اخم گفت: 
ـ نکن نگین.
نگین به برانوش نگاه کرد درحالی که هنوز گوش موش را در دهانش کرده بود.
برانوش به عقب چرخید و گفت: 
ـ خوشمزه نیست. چی رو می خوری؟ الان دهنت پر پرز میشه.
نگین گوش پارچه ای را از دهانش درآورد. زبانش را بیرون انداخته بود. چینی به بینی اش داد و در حالی که دو دستی سعی داشت زبانش را از چیزهایی که نمی دانست چی هستند پاک کند نق نق می کرد.
برانوش محلش نگذاشت و حرکت کرد. نگین حوصله اش سر رفته بود و با سر و صدا وول می خورد و کم مانده بود به گریه بیفتد.
برانوش مجبور بود چیزی را که از آن نفرت داشت را بگذارد. حداقل الان دستش بند فرمان بود و نمی توانست با نگین بازی کند. در حالی که پخش اتومبیل را روشن می کرد صدای نکره ی ساسی مانکن به گوشش رسید.
خدا به خیر بگذراند.
از آینه به عقب نگاه می کرد. نگین خوشش می آمد. معلوم نبود این مردک چه چیزی داشت؟ نگین نق نق می کرد. این یعنی صدا کم بود. مجبور شد صدا را بلند کند. چشم های نگین درشت شد. یک لحظه شوکه شده بود چقدر صدا بلند است.
در حالی که آب دهانش را از هیجان قورت نمی داد و از چانه تا بلوزش کش می آمد صدای خواننده در فضا پیچید:
نینی نینی بکن نیناش ناش... نینی نینی بکن نیناش ناش... 
و نگین با دست های کوچک مشت شده در جا مشغول بود و می خندید.
چقدر راحت می خندید.
امیدوار بود کسی به او لقب سرخوش را ندهد چون واقعا نبود. هرچند شورلت، بليزرش اصلا با آهنگ نیناش ناش هماهنگی نداشت اما حوصله ی نق نق کردن نگین را هم نداشت؛ اما چیزی که خیلی بدتر از همه بود این بود که به احتمال یک درصد هم کسی نگین را عقب اتومبیل نمی دید که چه قری می دهد و پس حتما همه زیادی به او می گفتند خجسته!
برانوش چیزی نمی گفت. گه گاهی از آینه به او نگاه می کرد. گه گاهی اجبارا لبخندی می زد. گه گاهی هم آه می کشید. گه گاهی فکر می کرد اگر او نبود چه میشد؟ گه گاهی فکر می کرد حالا که هست مگر کجای دنیا را تنگ کرده است؟!
با دیدن خانه با نمای سفید نفس عمیقی کشید و اتومبیل را پارک کرد. از عقب ساک نگین را برداشت. آغوش را دور گردنش انداخت و نگین را با ملایمت داخل آن گذاشت. نگین از این خوشش می آمد. سواری مجانی خوبی بود، البته نه وقتی که نمای دیدش سینه ی پر دکمه ی پدرش باشد. بعضی وقت ها برانوش فراموش می کرد که باید ویوی نگین به آن سمت باشد نه به سمت خودش و پیراهنش و انقدر نگین گریه می کرد تا بفهمد که او حق دارد بیرون را تماشا کند. نگین عطسه ای کرد و برانوش کلاهش را روی سرش گذاشت و گفت: 
ـ ببین داری سرما می خوریا.
نگین چیزی نگفت. ساک را روی شانه اش انداخت. دست در جیبش کرد. هنوز کلید آن جا را داشت. به آرامی در را باز کرد.
باغ هکتاری بزرگی بود و یک خانه ی ویلایی و استخر و همه چیز تکمیل و همه چیز با نمای سفید و گل کاری های شیک و یونیکی که هرکسی قادر به نگه داری از آن ها نبود.
با دیدن اتومبیل مرصاد نفس عمیقی کشید و وارد خانه شد. نرگس به او سلام کرد و درحالی که قربان صدقه ی نگین می رفت، برانوش پرسید: 
ـ بانو خونه است؟
نرگس: بله آقا. شما خوبین؟ راستی یه پرستار پیدا کردم.
برانوش من منی کرد. نمی خواست آن جا بماند اما دیگر دیر شده بود. مرصاد از اتاقی خارج شد و گفت: 
ـ چه عجب... از این ورا؟
برانوش هنوز با چشم دنبال بانو می گشت. نمی خواست با او چشم در چشم شود.


ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط فریبا در تاریخ 1393/12/8 و 12:51 دقیقه ارسال شده است

عالــــــــــــی بود.خیلی ممنون بازم از این رمانا بزارید


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 11
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 774
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 2,990
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 769
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 29,997
  • بازدید ماه : 122,936
  • بازدید سال : 270,717
  • بازدید کلی : 12,135,806