close
تبلیغات در اینترنت
رمان پشت یک دیوار سنگی قسمت پنجم
loading...

رمان فا

ترسیده کلید از دستم افتاد. برگشتم سمت صدا. کوهیار دست به جیب با استفهام نگام می کرد. یه نگاه طولانی بهم انداخت و نگاهش رو دستم پایین اومد و رفت سمت زمین و کلید. خم شد و دسته کلیدم و برداشت از توش کلید در و پیدا کرد و در و باز کرد. کوهیار: اومدم یه سری بهت بزنم. هر چی امروز به گوشیت زنگ…

رمان پشت یک دیوار سنگی قسمت پنجم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1823 یکشنبه 29 دي 1392 : 20:35 نظرات ()
ترسیده کلید از دستم افتاد. برگشتم سمت صدا. کوهیار دست به جیب با استفهام نگام می کرد. یه نگاه طولانی بهم انداخت و نگاهش رو دستم پایین اومد و رفت سمت زمین و کلید. خم شد و دسته کلیدم و برداشت از توش کلید در و پیدا کرد و در و باز کرد.
کوهیار: اومدم یه سری بهت بزنم. هر چی امروز به گوشیت زنگ زدم جواب ندادی.
گوشیم؟ صدای زنگش تو مخم می رفت. اونم وقتی داشتم فکر می کردم.
من: صداش و خفه کردم.
کوهیار: مهمون داری؟..............................
من: نه خودمم. خود خودم مثل همیشه تنها.
اشاره ای به پیتزاهای تو دستم کرد و گفت: با این همه شامی که گرفتی فکر کردم مهمون داری. حالا مهمون نمی خوای؟
شونه ای بالا انداختم و با سر اشاره کردم که بیاد تو و خودم اول رفتم تو خونه و گفتم: بیا تو ولی چشم به اینا نداشته باش همه اش مال خودمه چیزی نصیبت نمیشه.
من جدی گفتم اما کوهیار به شوخی گرفت و تک خنده ای کرد و دنبالم راه افتاد. با اینکه حوصله ی خودمم نداشتم اما نتونستم یا نخواستم کوهیار و رد کنم. نمی دونم چرا ولی برخلاف همیشه دلم نمی خواست الان تنها باشم.
وارد خونه شدیم غذاها رو روی اپن ول کردم و رفتم تو اتاقم. مانتو و شالم و در آوردم و لباسهام و عوض کردم.
موهام و باز کردم و دستی توشون کشیدم. رفتم تو دستشویی و کل صورتم و آرایشم و شستم و لنزهام و در آوردم و عینکم و گذاشتم چشمم.
از تو اتاق اومدم بیرون. کوهیار جلوی تلویزیون نشسته بود. بی توجه بهش رفتم شام و از رو اپن برداشتم آوردم وسط هال گذاشتم رو زمین.
برگشتم و یه نگاهی بهش کردم.
من: اگه شام می خوای بهتره بیای چون فکر نکنم وقتی شروع کردم چیزی نصیبت بشه.
کوهیار بلند شد و اومد جلوم نشست و گفت: یعنی انقدر گشنته؟
با اخم گفتم: نه ....
حتی یه ذره هم گشنم نبود. اما به این غذا نیاز داشتم. بی توجه به کوهیار مشغول شدم. سس ها رو روی پیتزا و سیب زمینی خالی کردم. یه مشت سیب زمینی انداختم تو دهنم. یه برش پیتزا برداشتم و مشغول شدم.
در حد انفجار دهنم و پر می کردم و با حرص لقمه ها رو می جوییدم. جوییده نجوییده قورتشون می دادم.
فقط می خواستم فکرم و آزاد کنم. می خواستم صورتی که جلوی چشمم بود و از ذهنم دور کنم.
بی عدالتی ها رو نادیده بگیرم. معصومیت نگاه ها رو فراموش کنم.
معده ام یه اندازه ی محدودی داشت بیشتر از اون مقدار توش جا نمیشد اما بی توجه به دردی که از خودن با حرص غذا تو معدم شروع شده بود باز هم خوردم. بازم حرصم و غذا کردم و تو دلم فرو بردم.
به زور بغضم و قورت دادم. بی توجه به نگاه های پر سوال کوهیار لقمه ها رو یکی بعد دیگری قورت دادم. تا جایی که حس کردم دارم بالا میارم.
اما مهم نبود.
دستم و گذاشتم رو یه برش از پیتزام. فکر کنم برش 5-6 امم بود. دست کوهیار نشست رو دستم. نگاش کردم.
کوهیار: مطمئنی می خوای بخوریش؟
با حرص دستش و پس زدم و با دهن پر گفتم: آره.
لقمه رو بلند کردم نزدیک دهنم که بردم از بوش حالم بهم خورد. حتی نتونستم لقمه ی قبلیم و قورت بدم. پیتزا رو پرت کردم تو جاش و دست به دهن دوییدم سمت دستشویی.
هر چی خورده بودم و تو معده ام به زور فرو داده بودم و خالی کردم. به خاطر فشاری که به خودم و معده ام آوردم اشک از چشمهام اومد. چشمهای خیسم و با پشت دست پاک کردم. بلند شدم و شیر آب و باز کردم و چند مشت آب به صورتم پاشیدم دست و دهنم و شستم و اومدم بیرون.
کوهیار پشت در حوله به دست ایستاده بود.
کوهیار: آرشین حالت خوبه؟
سرم و تکون دادم. حوله رو گرفتم و صورتم و دستم و پاک کردم و دوباره برش گردوندم به کوهیار.
از اتاق بیرون اومدم. هنوز عصبی و پر حرص بودم. نشستم سر جام و خواستم دوباره بقیه ی پیتزام و بخورم که کوهیار دستم و تو هوا گرفت و کشیدم و بلندم کرد.
با اخم بلند شدم.
من: چیه؟ چرا همچین می کنی؟
کوهیارم با اخم نگام کرد. برای اولین بار بود که میدمش که انقدر جدی اخم کرده. ابروهاش گره خورده بود.
کوهیار: می خوای خودت و خفه کنی؟ همین الان حالت بد شد. می خوای بازم بخوری؟
دستم و کشیدم و گفتم: آره می خوام بخورم. ولم کن چی کار به کار من داری؟
اومدم دوباره بشینم که نزاشت. خم شد و پیتزا ها رو جمع کرد. عصبی بازوش و کشیدم و گفتم: داری چی کار می کنی؟ من می خوام بازم غذا بخورم.
بی توجه به من پیتزاها رو برد تو آشپزخونه.
داد زدم: اوی با تواما. می خوام غذا بخورم. اختیار اینم ندارم؟ ناسلامتی اینجا خونه ی منه.
برگشت. برگشت و پر اخم خیره شد به چشمهام آروم و جدی گفت: برو بشین هر وقت آروم شدی اگه بازم گشنت بود می تونی غذا بخوری.
یه نگاه عمیق بهم کرد و برگشت. ته دلم از حرکتم شرمنده بودم اما این بغض و حرص لعنتی نمی زاشت بهش بها بدم.
پر حرص پامو کوبوندم و زیر لب یه لعنتی گفتم و رفتم نشستم رو سرامیکای جلوی در تراس. و خیره شدم به آسمون.
زانوهام و تو بغلم جمع کردم و دستهام و حلقه کردم دورش.
ذهنم پر کشید به امروز به خبرهایی که شنیده بودم. به چیزایی که دیده بودم. بازم معصومیت چشمهای بی گناهش.
دستم و محکم کشیدم به صورتم. از زیر عینک چشمهام و مالیدم بلکه یاد اون نگاه ها از ذهنم بیرون بره.
-: می خوای حرف بزنی؟
برگشتم سمت صدا. کوهیار با فلاصله چهار زانو کنارم نشسته بود و خیره شده بود بهم.
محکم گفتم: نه...
رومو برگردوندم. کوهیار سری تکون داد و گفت: باشه... اینجا میشینم هر وقت که دوست داشتی حرف بزن.
اخمام رفت تو هم.
من: تا هر وقت که خواستی بشین چیزی برای گفتن ندارم.
می دونم بی ادب شده بودم. می دونم حرفهام و لحنم بد و توهین آمیز بود اما دست خودم نبود. دست خودم نبود که تلخ حرف می زدم. که به همه بدبین شدم. به همه به چشم دشمن نگاه می کردم.
هی تو خودم حرف زدم. روزم و تحلیل کردم. به هر کس و ناکس فحش دادم. از همه گله کردم. از همه کس و همه چیز...
نمیدونم چقدر گذشت .. چقدر گذشت که بالا خره دهن باز کردم. خیره به ستاره ها گفتم: تو اداره ... یکی از بچه ها یه خبری داد... تو یکی از شهرا یکی از کارمندا .... در مورد یه دختری گفته بود که ایرانی بود ... ازدواج کرده بود... ما با ایرانیا کاری نداریم... سر و کارمون با مهاجراست. همکارمون یم خواست دختره رو بفرسته بره که.... که گفته شوهرش ایرانی نیست... و برای اینکه بتونه اینجا بمونه با دختره ازدواج کرده ... دختره... دختره گفت بابام فروختم... به 700 تومن فروختم...
اخم کردم. سرم و پایین انداختم... با ناخن هام ور رفتم. با اخمی که برای از بین بردن بغضم و اشکم رو صورتم نشسته بود گفتم: میگفت.. میگفت... 7 تا شوهر داره... هر شب یکی میره سراغش... شوهرش.. پول کافی نداشتن از 6 نفر دیگه هم پول گرفته تا بدن به بابای دختره و اونها هم ... حقشون و می خوان... سهمشون.. سهمشون از وجود این دختر... از ...
برگشتم تو چشمهاش نگاه کردم. آروم بهم نگاه می کرد.
من: گناهش چیه؟ که فقیره؟ که دختره؟ که باباش معتاده؟ باباش نذاشت برگرده خونه. می ترسن بیان پولشون و بگیرن و حالا... حالا این دختر حامله است ....
نگاهم و ازش گرفتم. یه نفس عمیق کشیدم... رومو برگردوندم سمت آسمون.
دوباره دهن باز کردم.
من: امروز .... امروز یکی به اداره امون زنگ زد... یه بچه ای و پیدا کرده بودن. آدرس اداره رو دادیم بچه رو فرستادن پیشمون... یه پسر بچه ی ناز... با چشمهای معصوم و بی گناه. ترسیده بود. خودش و ... جمع کرده بود و به کسی نگاه نمی کرد. سرش و انداخته بود پایین و یه گوشه نشسته بود. ازش که سوال میکردیم با ترس جواب میداد.
آخرش به حرف اومد... میدونی چی گفت...
بازم یه نفس عمیق و پر بغض کشیدم و نگاهم و گردوندم. موهامو از رو صورتم کنار زدم و گفتم: پسره با پدرش و نامادریش افغ ... زندگی می کرده. برادراش میان دنبالش... میدوزدنش...
برگشتم و تو چشمهای کوهیار نگاه کردم. پر بغض و با حرص گفتم: میفهمی.. برادراش با کمک عموش میدزدنش... میارنش ایران.
پوزخندی زدم.
من: معتاد بودن... می خواستن بچه رو بفروشن.. زن عموئه به بچه میگه.. میگه فرار کنه.. هر وقت که تونست فرار کنه.. تو شهر که میان بچه از دستشون فرار می کنه. شانس آورد که یکی پیداش کرد و زنگ زد به ما.... شانس آورد... فرستادیمش پیش یه خانواده ی معتمد سازمان. یه چند روز اونجا بمونه تا بتونیم برش گردونیم پیش پدرش...
پر بغض گفتم: از وقتی رفته 10 بار بیشتر بهم زنگ زده. می ترسه. می ترسه این خانواده هم برش گردونن پیش برادراش. میگه بیا من و ببر پیش خودت... به اونا اعتماد نداره. با اینکه خوبن اما میگه روم نمیشه غذا بخورم...
چشمهام و بستم. یه نفس عمیق کشیدم.
من: گناه این یکی چیه؟ آدم از کی گله کنه؟ از فقر؟ اعتیاد؟ از خانواده؟
برگشتم و توچشمهاش نگاه کردم.
با حرص گفتم: اونا خانوادش بودن... برادراش.. می فهمی... خانواده... باید ازش مراقبت می کردن... محافظت...
تو چشمهام اشک جمع شد....
من: مگه وظیفه اشون این نیست؟ مگه خانواده به همین نمیگن؟ مگه قرار نیست یه محیط امن برای آدمها باشه؟ پر اعتماد... پر امید.. پر امنیت ....
صدام شکست... بغضم شکست...
من: خانواده چیه؟ اگه نتونی بهشون اعتماد کنی پس به کی می تونی تکیه کنی؟ گناه بچه ها چیه؟ امیدشون به کی باشه؟ کسایی که بوجودشون آوردن. کسایی که بدنیاشون آوردن. کسایی که آگاهانه پاشونو به این جهان باز کردن؟
دستهام و مشت کردم.
من: وقتی نمیتونن ... برای چی یه بچه ای و می ندازن وسط مشکلاتشون. وقتی از پسش بر نمیان...
بدم میاد... از خانواده بدم میاد... از آدمهای بی مسئولیت بدم میاد...
بغضم شکست. رومو برگردوندم تا اشکام و نبینه. عینکم و از چشمم برداشتم و دو قطره ای که بی اجازه راه به گونه ام باز کرده بود و با انگشتهام پاک کردم. زانوهام و تو بغلم گرفتم و سرم و گذاشتم رو زانوم.
کوهیار: زندگی همینه. آدمهای احمقی که اسم خودشون و گذاشتن خانواده و برای زندگی بقیه تصمیم می گیرن.
خودتو ناراحت نکن چون چیزی حل نمیشه. همه چیز می گذره و تموم میشه. تو می تونی زندگی خودت و درست کنی.
لبمو گاز گرفتم. و سرم و تکون دادم.
سرشو کج کرد سمتم که بتونه صورتم و ببینه.
با ته خنده تو صداش گفت: نبینم ناراحتیت و ... بیا اینجا ...
با دست به کنار خودش اشاره کرد. بی توجه بهش سری تکون دادم و روم و برگردوندم.
دستشو جلو آورد و کمر شلوارم و گرفت و رو سرامیکا کشیدم سمت خودش.
کوهیار: مگه نمیگم بیا اینجا.
از حرکتش خنده ام گرفت. دستهام و بردم سمت کمرم که دستش و ازش جدا کنم اما دیگه برای فایده نداشت. همچین پر زور کشیده بود که به کنارش رسیده بودم.
دستش و از کمرم جدا کرد و انداخت دور بازوهام و کجم کرد سمت خودش. سرم و تکیه دادم به شونه اش.
دوباره بغض کردم.
آروم بازوم و نوازش کرد.
کوهیار: به خودمون نگاه کن.. کاری به تو ندارم ولی من و ببین. با وجود 30 و اندی سن اما تنهام. چرا؟ خونه، ماشین، پول و موقعیت... همه رو دارم. اما ترجیه می دم تنها باشم. از نظر من خانواده چندان چیز جالبی هم نیست. وابستگی خیلی مزخرفه. فقط چون به یکی عادت کردی که مجبور نیستی تا آخر عمرت و صرفش کنی.
آدم باید خودخواه باشه. من هر چی که بخوام و دارم. چرا باید کس دیگه ای و به خلوتم راه بدم که بخواد بیاد دائمی بمونه؟
مامانم و ببین. به محض اینکه حس کرد نمی تونه با بابام زندگی کنه بابامو ... من و ول کرد و رفت. این یعنی توجه به خود. چرا من نباید این جوری باشم؟ مامانم چه گلی به سر من زد که من بخوام به سر بچه ام بزنم؟ این چیزا باید تو خون آدم باشه.
دستی به بازوم کشید و به شوخی گفت: خوب.. پس پدر مادرای این بچه ها باهاشون درآمد زایی می کنن. اما یکم خرجش بالا نیست؟ خرج خورد و خوراک و رخت و لباس تا به این سن برسه؟ حالا براشون خوب پول میدن؟
با خنده آرنجم و کوبوندم تو شکمش. هر دو خندیدیم.
این بده که فکر می کنم وقتی کوهیار حرف می زنه حس می کنم خودم دارم این جمله ها رو میگم؟
اعتقاد و اعتماد نداشتن به خانواده و اینکه یه چییز بیهوده است.... دقیقاً مثل جمله های خودمه....
تو سکوت و آرامش یه ساعتی پشت در تراس خیره به آسمون و ستاره نشستیم.
من که چیزی نمیدیدم جز سوسوی کم نور چراغها. از نظر من با اون دیدم تو شب و بدون عینک ستاره ها همون چراغهای چشمک زن بودن.
کوهیار: به نظرت اون ستاره است یا سیاره؟
یادم رفته بود عینک ندارم. چشمهام و ریز کردم تا بتونم ببینم کدوم و میگه. اما وقتی نفهمیدم عینکم و چشمم گذاشتم تا با دید واضح بفهمم چی چی هست اینی که کوهیار گفته.
صاف نشسته ام و با دقت به چراغ چشمک زنی که کوهیار اشاره کرده بود نگاه کردم. یکم عجیب بود چون برخلاف بقیه نورش قرمز بود و حرکتم می کرد.
پیشونیم و خاروندم و گفتم: ستاره ای داریم که نورش قرمز باشه؟
سرم و یکم کج کردم. یهو یادم افتاد که اینی که من میبینم نه ستاره است نه سیاره بلکه نور چراغ یه هواپیماست.
برگشتم و رو به کوهیار گفتم: من و مسخره می کنی؟ این که نور هوا .... پی ... ماست ..
با دیدنش حرفم و نصفه و بریده تموم کردم. کوهیار به جای نگاه کردن به نوری که بهم نشون داده بود خیره شده بود به صورت من. یکم این نگاهش اذیتم می کرد مخصوصاً که نزدیکمم نشسته بود و بعد اون جریان توی کیش دوست نداشتم زیاد نزدیکش باشم. یکم کنترل کردن خودم سخت بود برام.
دستش و بلند کرد و آورد سمتم و گفت: چرا همیشه عینک داری؟
یه ابروم رفت بالا.
من: چون می خوام ببینم...
کوهیار: بدون عینک نمی بینی؟
من: یه سری تصاویر محو .....
عینکم و از چشمهام برداشت و زل زد تو چشمهام. با چه دقتی به چشمهام خیره شده بود.
نگاهش برام جالب بود. انگار در حال اکتشافه. یه اخم ریزی کرده بود که نشونه ی تمرکزش بود.
دوبار پلک زد و یکم نزدیک اومد و گفت: چشمهات... چشمهات.. مشکیه؟
گوشه ی لبم به سمت بالا رفت. خنده ام و جمع کردم و گفتم: قهوه ای تیره.
کوهیار: چرا هیچ وقت حس نکردم که چشمهات تیره است؟ بیشتر .. بیشتر بهش می خورد سبزی.. آبی... یا خاکستری...
جفت ابروهام رفت بالا. جمله اش و تکمیل کردم.
من: یا عسلی باشه؟
سرش و به نشونه ی آره تکون داد.
لبهام و جمع کردم و گفتم: لنز طبی و رنگی چیز خیلی خوبیه.
نگاهش و ازم گرفت و به عینکم دوخت. یکم کج و کوله اش کرد و سعی کرد از توی شیشه اش نگاه کنه که چشمهاش چپ شد و سریع عینک و برد کنار و چشمهاش و مالید. نخودی خندیدم.
کوهیار: از پشت این چیزی هم می بینی؟
من: به وضوح روز.
دست از مالوندن چشمهاش برداشت و گفت: چرا عمل نمی کنی؟
مثل منگلا گفتم: عمل؟
کوهیار: بله خانم عمل چشم. که سرپائیه و زودم چشمت خوب میشه و دیگه هم نیازی به این لنزهای رنگارنگ و عینکهای ته استکانی نداری.
یه چشم غره بهش رفتم که یه لبخند قشنگ زد و گفت: حیف چشمات نیست؟ چشم به این خوشگلی. دلت میاد که بزاریشون پشت شیشه؟
همچینی یه حس خوبی از تعریفش نشست تو دلم که نگو. همه ی سرخوشیم بابت حرفش یه لبخند شد و اومد رو لبم.
لبخندم و با لبخند جواب داد و از جاش بلند شد.
منم بلند شدم. عینک و داد دستم و گفت: من دیگه برم.
من: می موندی حالا.
کوهیار یه دستی به چیبهاش کشید و گفت: موبایلم کو؟
به میز اشاره کردم.
رفت سمتش و برش داشت. سرش تو گوشی بود و چک می کرد و تو همون حال گفت: نه دیگه برم. فردا پس فردا باید برم ماموریت بندر اومده بودم قبل رفتن ببینمت.
یه لبخند ناخواست اومد رو لبم. قبل رفتنش می خواست من و ببینه.
تا دم در همراهش رفتم. باهاش دست دادم. خداحافظی کرد و رفت سمت آسانسور دکمه رو زد و منتظر شد. در که باز شد صداش کردم.
من: کوهیار...
برگشت سمتم.
لبم و به دندون گرفتم و گفتم: بابت امشب ممنون و ببخشید. دست خودم نبود...
یه لبخندی زد و گفت: خودم فهمیدم دیوونه شده بودی...
چشمهام گرد شد. قبل اینکه بخوام چیزی بارش کنم دستی تکون داد و رفت تو آسانسور.
لبخند زدم. پسره ی خل خوب سر حالم آورد. دیگه اون نگاه معصوم مدام جلوی نگاهم نبود.
چقدر حرفهاش شبیه حرفهای خودم بود. چقدر کوهیار شبیه خودم بود. برای همین بود که انقدر زود و خوب با هم کنار میومدیم.
به خودم لبخندی زدم و رفتم تو اتاقم.
******
خیره به گوشی روی میزم بودم. چند ساعتی بود که با خودم کلنجار می رفتم. مدام دستم پیش می رفت و قبل رسیدن به گوشی پسش می زدم.
دو دل بودم. هم دوست داشتم برش دارم و هم میگفتم معنی نداره. چند روزه که از کوهیار خبری نیست و من تو تمام این مدت تو خونه تنها بودم.
تنهایی و به بودن تو دور همی ها ترجیه می دادم. هر چند همه دنبال کار و زندگی خودشون بودن. مهمونی یه شب دو شب. دور همی یه با ردوبار وقتی تکرار بشه میشه روزمرگی. جذابیتی نداره.
آخرش خودم می مونم و خودم و تنهاییم.
نمی دونم چرا وقتی این تنهایی میاد کنارش یاد کوهیار می افتم. که اگه بود یه سازی می زد چقدر دلم آروم می گرفت. که اگه بود با مزه پرونیاش لبهام و دلم و می خندوند. که اگه بود ....
بی طاقت دستم و بردم سمت گوشی و برش داشتم.
به شدت دلتنگش بودم و برخلاف همیشه که می رفت ماموریت یه زنگی می زد و حال و احوالی می پرسید این بار اصلاً ازش خبری نبود.
برای اولین بار بود که می خواستم بهش زنگ بزنم اونم تو سفر.
برای اینکه منصرف نشم تند شماره اش و گرفتم.
وقتی اولین بوق به صدا در اومد نفسم حبس شد. کار از کار گذشته بود و دیگه نمیشد قطع کرد. بوق ها رو شمردم.
3... 4 .... 5 ....
و تماس وصل شد. صدای خواب آلود کوهیار تو گوشی پیچید.
کوهیار: بله... بفرمایید...
یه لحظه چشمم خورد به ساعت و آهم در اومد. اونقدر درگیر زنگ زدن و نزدن بودم که نفهمیدم کی زمان گذشت. ساعت از 1 نیمه شبم گذشته بود.
شرمنده گفتم: سلام ببخشید خواب بودی؟ نمی خواستم بیدارت کنم.
یکم سکوت و یهو صدای جون دار کوهیار که هول و کمی نگران بود گفت: آرشین چیزی شده؟ حالت خوبه؟ اتفاقی افتاده؟
شرمنده تر گفتم: نه هیچی نشده فقط می خواستم حالت و بپرسم. اصلاً حواسم به ساعت نبود.
ته خنده ای تو صداش موج می زد.
کوهیار: تو که منو نصفه عمر کردی دختر فکر کردم اتفاقی برات افتاده. خوشحالم کردی زنگ زدی. خودت خوبی؟
لبخند نشست رو لبهام.
من: آره خوبم مرسی. تو خوبی؟ کارات تموم نشد؟ نمی خوای برگردی؟
کوهیار: خدا رو شکر. چرا 2-3 روز دیگه بر می گردم.
یکم سکوت کرد. آروم و ساکت به صدای نفس هاش گوش می دادم.
کوهیار: وقتی بارگشتم برام یه شام درست می کنی؟
خنده ام گرفت. آشپز خوبی نبودم نیم دونم چرا ازم شام خواست.
من: حتماً...
کوهیار: دلم برای لازانیای دست پختت تنگ شده.
تنگ شده رو با یه لحنه خاصی گفت. نمی دونم چرا انقدر دوست داشتم فکر کنم به من گفته دلم تنگ شده.
من: بدون تو همه چیز خسته کننده است.
کوهیار: میام اونجا دلت و وا میکنم.
خندیدم... میون خنده از اون سمت خط صدای ظریفی شنیدم که خنده ام و خشکوند.
-: کوهیار عزیزم بسه دیگه بگیر بخواب.
کوهیار: باشه تو بخواب.
تند گفتم: ببخشید در هر حال نیم خواستم بی خوابت کنم. ببخشید شبونه مزاحم شدم شبت بخیر.
و قبل از اینکه کوهیار بتونه جوابم و بده گوشی و قطع کردم. قلبم مثل قلب گنجشک تند می زد. حس می کردم موقع دزدی مچم و گرفتن و بدجوری هم گرفتن. یه حسی هم داشتم مثله غم...
لبم و گاز گرفتم. برای دلداری خودم گفتم: چیه خوب.. بچه داره از زندگیش لذت می بره...
اما بر خلاف همه ی اعتقادات روشن فکریم این که فهمیده بودم کوهیار شب تنها نیست خیلی اذیتم می کرد.
تنها چیزی که به خیالاتم که در حال جولان بودن آرامش میداد این بود که بیخیال زنگ گوشیش نشد. اونم نصف شب همون کاری که آزاد میکرد حتی با اینکه نسبت آزاد و باهام نداشت. این یعنی اهمیت... اولویت... نگرانم شده بود.... نمی دونم.. نمی دونم....
با حرص از این حس ناراحتی از جام بلند شدم و گوشیم و پرت کردم رو مبل و رفتم تو اتاقم تا شاید خواب این حسهای احمقانه ام و تموم کنه.
این چند روز تا اومدن کوهیار، مدام با خودم کلنجار رفتم و فکر کردم. اونقدر بزرگ و عاقل شده بودم که بتونم فکرهای احمقانه ی بی دلیل و غیر منطقیم و از ذهنم دور کنم.
من حقی تو زندگی کوهیار نداشتم و اگه خودم جای اون بودم هیچ وقت بهش اجازه نمی دادم تو زندگیم و در مورد خلوتم نظر بده. پس منم بی خودی به اون شب و تنها نبودنش فکر می کردم.
با همه ی این دلداریها بازم وقتی یادش می افتادم یه غمی تو دلم حس می کردم.
دو روز پیش رفتم خونه ی مریم اینا. دلم براشو تنگ شده بود. کل عید دیدنی هر ساله ی من که با میل و رقبت انجامش می دادم همین دیدن مریم و خانواده اش بود که تو همه ی لحظاتم بهم آرامش می داد.
دیروز با آرشا حرف زدم. حالش خیلی خوب بود و هیجان خاصی تو صداش بود. یه جورایی عجیب و مرموز بود و مامان میگفت چند وقته که خیلی کم بیرون میره و تو خونه است. حدس زدم ممکنه با دوست پسرش بهم زده باشه یا مهمونی آنچنانی دعوت نشده باشه. اما مامان می گفت نه به کل اخلاقشم داره تغییر می کنه و یه جورایی سر به راه شده.
البته سر به راه از نظر مامان. بهش قول دادم که با آرشا حرف بزنم و ببینم موضوع از چه قراره.
خسته تر از همیشه وسایلم و جمع کردم و از اداره زدم بیرون.
سوار ماشینم شدم که موبایلم زنگ خورد. با دیدن اسم کوهیار رو صفحه هول شدم. به زور دکمه ی وصل و زدم.
صدای خسته اش پیچید تو گوشی.
کوهیار: سلام چه طوری؟
من: سلام ممنونم خوبم تو خوبی؟
کوهیار: آره مرسی. چی کار می کنی؟
من: دارم از اداره بر می گردم خونه. تو کی بر می گردی؟
کوهیار: برگشتم یه کارهایی تو شرکت دارم اومدم اینجا.
یکم سکوت...
کوهیار: آرشین؟
صداش آروم و خسته بود.
من: بله؟
کوهیار: شامی که قرار بود بهم بدی و امشب درست می کنی؟
یه لبخند نصفه نشست رو لبم. همه ی خستگیم محو شد.
مطمئن گفتم: آره.. درست می کنم.
کوهیار: ممنونم.
من: شب منتظرتم.
تماس و قطع کردم. ماشین و روشن کردم و رفتم سمت خونه سر راهم مواد لازم و خریدم و رسیدم خونه یه دستی به سر و روی خونه کشیدم غذا رو حاضر کردم. یه دوش گرفتم. برای اولین بار برای انتخاب لباس جلوی کوهیار وسواس به خرج دادم.
یه شلوار خاکستری و تاپ خاکستری روشن انتخاب کردم که طرح های نقره ای روش بود. بالا تنه اش یکم گشاد تر و آستینای سر همی خیلی کوتاهی داشت و از قسمت زیر سینه تنگ میشد و تا یکم زیر باسن ادامه داشت.
تنگی لباس اندام و به خوبی نشون می داد و یقه ی به نسبت بازش باعث میشد که یا لباس کج بشه و یا یکی از شونه هام بی افته بیرون یا رو سینه ام پیدا بشه.
یه جورایی قشنگیشم به پیدا بودن شونه بود.
آرایش ملایمی کردم و لنزهای طوسی عسلیم و گذاشتم. تو چشمهای من تیره تر نشون می داد و اگه زیاد دقت نمی کردی نمی فهمیدی لنزه.
همه چیز و آماده کردم و منتظر کوهیار موندم. به ساعت نگاه کردم. به نظر یکم دیر کرده بود. ساعت از 9 گذشته بود.
گوشیم و برداشتم و بهش زنگ زدم.
من: سلام خوبی؟ کجایی؟ دیر کردی نگران شدم.
با یه صدای خیلی خسته گفت: تازه رسیدم خونه. آرشین...
بی اختیار گفتم: جانم ....
کوهیار: میشه شام و بیاری خونه ی من؟ خیلی خسته ام. یه دوش بگیرم سر حال میام اما ...
من: باشه مشکلی نیست. میارمش.
کوهیار: خیلی خیلی ممنون.
تماس و قطع کردم و رفتم وسایل شام و برداشتم. ظرف لازانیا و همراه ظرف سالاد برداشتم. روشون و با سلفون پوشوندم که خاک نگیرن .
یه مانتوی سبز نخی گشاد پوشیدم و یه شال همرنگش انداختم سرم.
کلید و موبایلم و برداشتم. خونه رو چک کردم. گاز و برقها رو خاموش کردم و از خونه زدم بیرون. همه ی این کارها 10 دقیقه از وقتم و گرفتن.
زنگ خونه ی کوهیار و زدم. بی حرف در ساختمون باز شد. رفتم بالا. در خونه اش باز بود و از کسی خبری نبود.
یه قدم به داخل خونه برداشتم و صداش کردم.
صداش از توی اتاق میومد.
کوهیار: بیا تو الان میام.
کفشهام و در آوردم و رفتم سمت آشپزخونه واردش نشدم. از همین ور ظرفها رو گذاشتم روی اپن.
مانتوم و شالم و در آوردم و رو اپن گذاشتم. یه نگاه از رو اپن به سماور روشن انداختم.
هر چقدرم خسته باشه سماورش به راهه.
داشتم تو آشپزخونه سرک می کشیدم و تو این فکر بودم که برم چایی دم کنم چون بخاری که از سماور بلند شده بود نشون می داد که جوش اومده.
خواستم تکیه ام و از اپن جدا کنم برم تو آشپزخونه که یکی از پشت چسبید بهم و دستهاش پیچید دور کمرم و سرش و گذاشت رو شونه ام.
-: چقدر دلم برات تنگ شده بود.
قلبم شروع کرد به بی امان کوبیدن. حس می کردم هر لحظه ممکنه کوهیار متوجه ی ضرباتش بشه. اما حس اون لحظه ام اونقدر عالی بود که حاضر نبودم از دستش بدم. شیرین تر از اون حرفش و دلتنگیش بود. حرف من ...
فشار دستهاش و دور شکمم بیشتر کرد و یه نفس عمیق کشید.
لبهام و تو دهنم جمع کردم و هوا و بوی خوش کوهیار و با تمام وجودم به ریه هام کشیدم.
من: خوشحالم که برگشتی.
آروم مثل یه گربه گونه اش و کشید به گردن و گونه ام. از حس خوشی لبریز شدم. لبهاش که نشست رو شونه ی لختم تمام تنم مور مور شد.
خودش و کشید عقب و ازم جدا شد. اومد کنارم و چسبید به اپن و سرش و برد بالای غذا و با چشمهای بسته بو کشید.
با لذت چشم بسته گفت: میمیرم برای این لازانیا.
لبخند زدم و رفتم تو آشپزخونه.
من: کوهیار میدونی که موهات هنوز خیسه؟
یه لبخند گشاد زد. خندیدم و رومو برگردوندم و رفتم دنبال ظرفههای شام و گفتم: تو برو موهات و خشک کن. منم میز و میچینم.
مظلوم یه چشمی گفت و رفت. اول چایی درست کردم و بعد میز و چیدم و از تو یخچال ماست و نوشابه در آوردم و غذا رو هم گذاشتم رو میز و صداش کردم.
سریع خودش و رسوند. از همون دور که چشمش به غذا افتاد چشمهاش شروع کرد به برق زدن.
از قیافه اش گشنگی می بارید.
تند اومد نشست و بشقابش و گرفت سمتم. براش غذا کشیدم. خودم یه تیکه برداشتم. واقعاً گشنش بود چون نمیدونست غذا رو تو چشم و دماغش بزاره یا تو دهنش.
4-5 تا تیکه از لازانیایی که تو خونه برش کرده بودم و خورد سالادم تموم کرد و ماست و نوشابه و هر چی رو میز بود و خورد.
سیر که شد کشید کنار. یه دستی به شکمش کشید و گفت: عالی بود...
خیل خوشم میومد که میدیم غذای دست بختم انقده یه نفر و خوشحال کرده. با لبخند سرم و انداختم پایین و آخرین تیکه ی لازانیمامو که تو بشقابم بود و خوردم.
از جام بلند شدم و بشقاب ها رو جمع کردم. بردم گذاشتم تو سینک. کوهیارم بلند شد کمک کنه.
طرف ماست و که یه دبه ی گنده بود و از تو یخچال در آوردم. من به ماستم دست نزده بودم. برش گردوندم تو ظرف و در ظرف و اسقات گذاشتم روش.
من: سفر خوش گذشت؟
کوهیار: چه خوشی بابا پدرم در اومد بس که کار کردم.
ایستادم نگاش کردم. یه ابروم و بردم بالا. حالا خوبه میدونه من صدای دختره رو شنیدما بازم میگه مردم از خستگی.
من: ولی فکر کنم زیادم بد نبودا...
کوهیار: نه بابا از صبح تا شب سر کار بودم همه اش دوندگی داشت...
با کنایه گفتم: شب تا صبح که نمیدویدی...
کاسه هایی که برده بود سمت سینک و گذاشت تو سینک و برگشت سمت. یه لبخند گشاد زده بود. چاپلوسانه گفت: من که نمی زارم بهم بد بگذره.... فوق برنامه هم داشتم...
یه ور نگاش کردم. نمیدوم چرا یهو حس کردم یه حس شدید خشمی تو وجودم داره سرک می کشه. نگاهم کم کم داشت میشد چپ چپ نگاه کردن.
چشمهاش و ازش گرفتم و پر حرص دبه ی ماست و برداشتم و رفتم سمت یخچال.
در یخچال و باز کردم اومدم ماست و بزارم تو یخچال که گوهیار گفت: از نظر کاری خسته کننده بود اما از نظرات دیگه خوب بود....
لحنش مثل یه نیشتر بود تو قلبم. یهو نفهمیدم چی شد. ظرف ماستی کهدستم بود از بین دستههام لیز خورد و من که خم شده بودم تا بزارمش طبقه ی پایین یخچال سعی کردم تو هوا بگیرمش اما با شدت خورد به پایین یخچال و درش با یه پرش باز شد و کلی ماست از توش پاشید بیرون.
چشمهام و بستم که حداقل تو چشمهام نره و سعی کردم با دستهام نگهش دارم. وقتی مطمئن شدم ظرف ماست ثابت مونده و دیگه محتویاتش بیرون نمیاد چشمهام و باز کردم.
-: چی کار کردی با خودت؟
با حرص در ظرف ماست و گذاشتم و هلش دادم تو قفسه اش. یخچال و زمین آشپزخونه پر ماست شده بود.
برگشتم که یه دستمال بردارم تا تمیزش کنم که کوهیار مچ دستم و گرفت و نگهم داشت. جلوش ایستادم. یه نگاه به صورتم کرد و یه دستی به موهام کشید و دستش و بهم نشون داد.
دستش ماستی شده بود. آهم در اومد.
یه بلخند نصفه زد و گفت: برو خودت و تمیز کن من اینجا رو پاک می کنم.
به ناچار رفتم سمت دستشویی. همچین ماسته پاشظیده بود که موهام و صورتم و لباسم و حتی شلوارمم پر لکه های ماست بود.
به زور موهام و صورتم و پاک کردم. هر چی با آب به جون لباسم افتادم بازم تهش یه لکه ای می موند. ماسته پاک میشد اما خیسی لباس و یه لکه از جای ماست بود رو لباس.
کل تاپ و شلوارم پر تیکه های خیس آب و ماست شده بود. آخرش اونقدر حرص خوردم چون تمیز نمیشد منم بی خیالش شدم و از تو دستشویی اومدم بیرون.
موهام و صورتم خیس بود. برگشتم تو هال و چند تا دستمال کاغذی برداشتم که صورتم و خشک کنم. خواستم برم تو آشپزخونه که بقیهی میز و جمع کنم که کوهیار نزاشت و گفت: خودم جمع کردم تو بشین الان شربت میارم.
راهم و کج کردم و بی حرف برگشتم رو مبل نشستم و با دستمال سعی کردم موهام و خشک کنم. بدتر دستماله خیس می شد می چسبید به موهام.
کوهیار سینی شربت به دست اومد بیرون. از دور من و دید و زد زیر خنده.
نزدیکم شد و اومد یه چیزی بگه که یهو پاش گیر کرد به فرش و تعادلش و از دست داد و خم شد جلو و سینی شربت از دستش در رفت و چون نزدیکم بود سینی با دو تا لیوان شربت آلبالو پرت شد رو سرم و یه درد بدی تو سرم و سینه ام حس کردم.
نفسم بند اومد.
بهت زده تو یه لحظه تکیه ام و از رو مبل گرفتم و اومدم لبه ی مبل.
علاوه بر دردی که از برخورد لیوان ها با سر و سینه ام حس می کردم رسماً شده ام موش شربت چکیده.
شربتای سرخ از رو سرم و لباسم می ریخت پایین. کل لباسام به گند کشیده شده بود و لباسهای خاکستریم صورتی شده بود.
اونقدر شوکه و بهت زده بودم که دستمال به دست با دستهای تو هوا خشک شده، دهن نیمه باز مبهوت به کوهیار نگاه می کردم.
قدرت حرف زدن نداشتم.
کوهیار شرمنده ابروهاش رفت بالا و هلال شد و یه نگاهی به موهام و سر تا پام انداخت. سینی خالی شده ی شربت و گرفت تو بغلش و سرش و کج کرد سمت شونه اش و مظلوم گفت: فکر کنم دیگه شستشو لازم شدی.
دوست داشتم جیغ بکشم.
آروم و مظلوم اومد جلو و دستم و کشید و از رو مبل بلندم کرد. سعی می کرد با بیشترین فاصله ازم بایسته تا نکنه یه وقت منفجر بشم و بزنم لهش کنم.
تو همون حالت دستم و کشید و بردم سمت اتاقش و تو اتاقش یه دری و نشونم داد و در و باز کرد و برقش و روشن کرد و گفت: برو خودت و بشور. اگه الان بشوریشون شاید رنگش نمونه. یه جورایی... نابود شدی.
تیز برگشتم و یه چشم غره ی توپ بهش رفتم.
رفتم تو حمام و کوهیار در و پشت سرم بست.
یه نفس عمیق و پر حرص و فوت کردم بیرون. تاپم و در آوردم و شلوارمم. نابود شده بودم. دوش لازم بودم رسماً.
کاش می رفتم خونه.
داشتم با غم به لباسهام نگاه می کردم که چند ضربه به در خورد و صدای کوهیار و شنیدم که گفت: آرشین یه دوش بگیر. برات حوله ی تمیز و لباس می زارم. لباساتم بده بندازم تو ماشین.
نزدیک در شدم و گفتم: کاش برم خونه ام. این جوری که نمیشه.
کوهیار: محاله بزارم این جوری بری. پیش وجدانم معذب می مونم. دوشت و بگیر. من از اتاق میرم بیرون. تو راحت باش. لباسات و بده.
به نفس عمیق کشیدم و لباسهام و برداشتم. آروم در و باز کردم. از لای در لباسها رو دادم بهش. ازم گرفت و در و بستم.
یکم بعد صدای بسته شدن در اتاقم شنیدم.
ظاهراً الان تنها کار ممکن همون دوش گرفتن بود. بقیه ی لباسهام و یه جایی آویزون کردم که خیس نشه لازمشون داشتم.
دوش و باز کردم و رفتم زیرش. حیف اون همه آرایشی که کرده بودم. سه سوته نابود شد.
یه دوش 10 دقیقه ای گرفتم. لباسهام و برداشتم و در و آروم باز کردم. تو اتاق سرک کشیدم.
کسی نبود. تند اومدم بیرون و از رو تخت حوله ی سفیدی که برام گذاشته بود و برداشتم و پیچیدم دورم.
یه سرکی به اتاقش کشیدم.
چقدر تر و تمیز بود. تخت دو نفره ی راحت و نرم. آدم دلش می خواست روش همچین بپره که فنراش بزنه بیرون. همه چیز به جای خودش بود. یکم صبر کردم تا بدنم خشک شد. یه نگاه به تیشرت آستین کوتاه خاکستری که برام رو تخت گذاشته بود انداختم.
چه امشب همه چیز خاکستری شده بود.
برش داشتم و تو هوا بلندش کردم. گشاد بود و بلند. با اون قد و هیکل کوهیار غیر اینم نباید انتظار داشت.
بلندیش قده پیراهنهایی بود که برای مهمونیهام می پوشیدم. بین زانو و باسنم بود.
خوب چاره چیه.
حوله رو از دورم باز کردم و لباسهام و پوشیدم و تیشرت کوهیارم روش.
دستم و بردم تو موهام و تند تکونشون دادم تا با پریشون کردنشون آبی که بهشون مونده بود ازش جدا شه.
دستم هنوز به موهام بود که چشمم خورد به کمدی که یه لنگه از دراش باز بود.
یه اخم ریزی کردم و کنجکاو رفتم سمتش. در و باز کردم. متعجب به کیفهای مشکی ساز که با اندازه های مختلف تو کمد منطم پیده شده بودن چشم دوختم.
دستم و جلو بردم و یکیشون و برداشتم. سنگین بود و استوانه ای. با زور از تو کمد درش آوردم. زیپش و باز کردم و چشمم خورد به یه تنبک. همچین ذوق کردم که نگو. با دست دوتا ضربه ی محکم روش زدم که یه صدای بد و بلندی داد.
کیف بعدی که سفت تر بود و شکل جعبه ی کوچیک بود و در آوردم. با دقت بازش کردم. چشمم خورد به یه ویولون هیجان زده برش داشتم. سعی کردم صداش و در بیارم که یه صدای گوش خراشی از رو سیمهاش در اومد. پشیمون گذاشتمش سر جاش.
کیف بعدی یه تار بود. رفتم سراغ کیف بعدی و بازش کردم که چند ضربه به در اتاق خورد.
-: آرشین... خوبی؟ یه صداهایی اومد.
چشم از سه تاری که تو دستم بود برنداشتم و تو همون حالت گفتم: آره خوبم بیا تو...
کوهیار: لباس پوشیدی؟
من: اره بیا تو.
در باز شد و کوهیار اومد تو. برگشتم و با لبخند نگاش کردم. چشمهاش متعجب بود و خیره شده بود به من که کنار کمد رو زمین نشسته بودم و دورو برم پر بود از سازهای مختلف.
کوهیار: اینا رو چرا باز کردی؟
دو قدم اومد جلو و گفت: دو دقیقه نمی تونم تنهات بزارم؟ ببین اتاق و چقدر بهم ریختی. خوب می گفتی خودم برات درشون می آوردم.
خجالت زده لب ورچیدم. راست می گفت اتاق و کن فیکون کرده بودم. شرمنده سرم و انداختم پایین.
دستش و دراز کرد سمتم و گفت: خوب حالا دعوات که نکردم قیافه ات و این جوری کردی. پاشو پاشو خودم جمعشون می کنم.
دستش و گرفتم و از جام بلند شدم. نگاش به سازا بود و سرش پایین. یه نگاه به دورو برش کرد و گفت: کدوم و می خوای؟ با خودت ببرش بیرون من بقیه رو جمع کنم.
خوشحال یه نگاهی به سازا کردم. دست دراز کردم تنبک و برداشتم. دوباره نگاه کردم. گیتارم گرفتم. دوباره ویولونم گرفتم. دستم و دراز کردم سمت سه تار که با نگاه کوهیار دستم تو هوا نرسیده به ساز موند و بعد یکم جمعش کردم تو بغلم و گفتم: همین 3 تا رو می خوام.
یه لبخندی زد و گفت: باشه اینا رو ببر من میام.
سری تکون دادم و خوشحال سازها رو بردم تو هال. رو مبل نشستم و یکی یکی باهاشون ور رفتم.
اونقدر مشغول بودم که نفهمیدم کوهیار کی کارش تموم شد و از اتاق اومد بیرون و نشست کنارم. فقط به خودم اومدم دیدیم دستش و زده زیر چونه اش و داره با لبخند نگام میکنه.
یکم خجالت کشیدم. نه از نگاهش بلکه از اینکه داشتم با این آلات موسیقی کشتی می گرفتم تا شاید صدای بهتری ازشون در بیاد اما نمیشد و منم بدجوری باهاشون کلنجار می رفتم.
برای دور کردن خطر دعوای احتمالی لبخندی زدم و گیتاری که دستم بود و گرفتم سمتش و گفتم: تو بزن. شاید صداش بهتر شه.
با لبخند جمع شده ابروهاش و برد بالا. گیتار و از دستم گرفت و گذاشت رو پاش و تنظیمش کرد و یکم سیمهایی که من دست کاری کرده بودم و سفت و شل کرد و شروع کرد به زدن.
قد دو دقیقه با هیجان نگاش کردم اما یهو هیجانم ته کشید رفتم سراغ ویولون گرفتم سمتش و گفتم: اینم بزن.
دوباره ابروهاش پرید بالا.
گیتار و گذاشت کنار و ویولون و گرفت. تنظیم کرد و شروع کرد به زدن. اینم قد دو دقیقه هیجان زده ام کرد و بعدش رفتم سراغ تنبک و بی حرف گرفتم سمتش. دیگه خودش میفهمید.
نگاهی به تنبک کرد و دست از ساز زدن کشید. یه نگاه چپه بهم کرد و ویولون و گذاشت پایین. بدون اینکه تنبک و بگیره نگاهم کرد و خونسرد گفت: تکلیف خودت و روشن کن. کدوم و بزنم؟ سر سه دقیقه نظرت عوض میشه. تا تو تصمیم نگیری از ساز زدن خبری نیست.
این و گفت و کنترل و تلویزیون و برداشت و روشنش کرد.
من موندم و یه انتخاب خیلی سخت. یکم فکر کرد و دستم رفت سمت گیتار اما نرسیده بهش پشیمون شدم دستم و کشیدم عقب و رفتم سمت تنبک. بازم پشیمون شدم. نگاهی به ویولون کردم.
خیلی سخت بود. سرم و بلند کردم و با عجز به کوهیار نگاه کردم. بدجوری زوم تلویزیون بود و به من نیم نگاهی هم نمی نداخت. رد نگاهش و گرفتم و رسیدم به تلویزیون.
چشمهای ملتمسم یهو شماتتگر شد.
یعنی بگم خاکــــــــــــــــــــــ ــ. همچین با اشتیاق نگاه می کرد که گفتم چه موضوع مهمیه که انقدر حواسش و جمع خودش کرده. یه شو خارجی داشت نگاه می کرد که خواننده هاش 3 تا آدم چاق و چله بودن که کنار استخر می خوندن. این استخرم انگار غیر این 3 تا مذکر دیگه ای نداشت همه خانم بودن اونم چه خانم هایی. همه جاشون و انداخته بودن بیرون و یا شنا می کردن یا حموم آفتاب می گرفتن یا در حال قر دادن بودن.
پر حرص گفتم: یعنی من موندم تو کار این خواننده ها. خودشون که هیچی ندارن نه صدا نه قیافه از سر و شکل و اندام بقیه مایه می زارن تا 4 تا اشکول هیزی مثل تو بشینه نگاشون کنه.
کوهیار یه ثانیه، فقط یک ثانیه چشمهاش اومد رو من و سریع برگشت رو تلویزیون و تو همون حالت گفت: خوب گذاشتن که ببینیم. نمی خواستن خودشون و می پوشوندن.
هم زمان با تموم شدن حرفش شویی که پخش میشد هم تموم شد. کوهیارم با یه لبخند برگشت سمت من. چشمام و براش ریز کردم که مسخره و سرزنشش کنم اما نگاهش اصلا به چشمام نرسید. همون پایین مایینا موند.
سریع به خودم نگاه کردم.
این تیشرت کوهیار وقتی می ایستادی مشکلی نداشت ولی وقتی می نشستی زیادی کوتاه می شد. حالا هم که نشسته بودم قسمت زیادی از پاهام و رونم پیدا بود.
برام مهم نبود اما دیگه این چشمهای کوهیار زیادی داشت خیره میشد به پرو پاچه ی من.
پا شدم اول یکی کوبوندم تو سر کوهیار تا اون چشمای هیزش و برداره و بعدم رفتم شالم و برداشتم و برگشتم گذاشتم رو پام که پاهام و از نگاه این گرگ دور کنم.
اومدم 4 تا چیز بار کوهیار کنم که با لبخند خودش و یکم کشید سمتم و گفت: آرشین جان کدوم ساز و می خواستی برات بزنم؟
ابروهام پرید بالا. یعنی پسرا رو جون به جونشون کنی هیز و دله ان. کوهیار و آزاد هم نداره. ببین یه دید خشک و خالی چه بچه رو مطیع کرده.
اول مطمئن شدم که دیگه پاهام از زیر شال دیده نمیشه و بعد رو به کوهیار گفتم: ببین من همه ی اینا رو دوست دارم منتها ... چیزه...
سرش و تکون داد که یعنی چیزه؟؟
یه لبخند ملیح زدم و گفتم: نمیشه به من یاد بدی؟؟؟
یه ابروش رفت بالا. یه نگاه خبیث اومد تو چشمهاش. خودش و کشید عقب و دست به سینه تکیه داد به مبل و پاشو انداخت رو پاشو گفت: خوب چی گیر من میاد؟
وا رفتم. خوب چی می خواست الان؟ ماچ بدم خوبه؟ بابا یه ساز یاد دادنه دیگه.
مظلوم گفتم: چی می خوای؟ هزینه ی کلاسهات و میدم خوب...
کوهیار یه نگاهی بهم انداخت و گفت: هزینه نمی خوام. سوسول بازی نداریم. مثل ساز دهنی بخوای پاکشون کنی و بگی کثیفن و چیزن و چیز نیستن.
داشتم فکر می کردم غیر ساز دهنی کدوم یکی از این سازها تفی میشه؟ خدایی هیچ کدومشون غیر دست با دک و دهن کاری نداشتن.
سری تکون دادم.
کوهیار: امشبم سازها رو نشونت میدم ببینم کدومش و دوست داری. البته فکر می کردم ساز دهنی بخوای یاد بگیری.
تند گفتم: اون و بیشتر از همه دوست دارم ولی اینا وسوسه کننده است.
سری تکون داد و گفت: میدونم منم برای همینه که خریدمشون. شاید برای هر کدوم 2 سال وقت گذاشتم تا دلم و زدن و رفتم سراغ بعدی ولی خوب هنوزم بعضیها رو عالی بلد نیستم. یه چیزایی بلدم و می تونم بزنم. مثلاً همین ویولون خیلی سخته. منم زیاد بلد نیستم. تا عاشقش نباشی نمیتونی بزنیش. زده ات می کنه.
تو تایید حرفهاش سری تکون دادم.
کوهیار به سرم نگاهی کرد و گفت: خوب حق زحمه ی من چی میشه؟
ناباور گفتم: خوب چقدر میشه؟
یه لبخند کج و نصفه زد و گفت: من پولی کار نمیکنم.
یعنی ماچ می خواست؟
کوهیار: من بهت ساز یاد میدم تو هم به من رقص عربی یاد بده.
ناباور و متعجب یکم خودم و کشیدم جلو. فکر کردم اشتباه شنیدم.
نامطمئن گفتم: چی یادت بدم؟
شونه ای بالا انداخت و گفت: چیه خوب... منم عربی دوست دارم. به منم یاد بده...
یه نگاه سر تا پایی به قد و هیکلش کردم و گفتم: یعنی مطمئنی؟
سریع موضع دفاعی گرفت و گفت: چیه؟ نمی خوای؟ باشه منم هیچی یادت نمیدم.
تند گفتم: نه نه یادت میدم باشه. برای من که شاگرد با شاگرد فرقی نداره.
یه لبخندی زد و گفت: امشب جلسه اول و بزار.
می خواست گرو کشی کنه که از دستش در نرم. یه باشه گفتم و کوهیار خوشحال خودش و رو مبل کشید سمتم.
اول گیتار و گرفت و داد دستم و گفت: ببین این گیتار از همه آسون تره. این و امتحان کن تا ببینم تا چه حد استعداد داری.
گذاشت تو بغلم و جلوم زانو زد و دستهام و روی سیمها تو جای درست قرار داد. پا شد اومد کنارم نشست و شروع کرد به توضیح دادن.
اول دستهاش و مثل پنجه ی کلاغ کج و کوله کرد و گفت هر کدوم از این مدل پنجه ها برای زدن یه نتیه و هر کدوم اسم داره.
خدایی خیلی سخت بود بدتر از اون اینکه دستهای من از دستهای کوهیار کوچیکتر بود و بعدم مگه چقدر کش میومد که یه انگشتم و باید می زاشتم رو سیم اول و انگشت بعدیم و می زاشتم رو سیم آخر. حس می کردم انگشتام دارن از هم باز میشن و مدام از رو سیم ها در می رفتن.
کوهیار خودش و نزدیکم کرد و دستش و انداخت دورم و از یه طرف بدنم با دست انگشتام و روی پایین سیمها میزون کرد و از اون طرف انگشتام و روی سیمهای بالایی درست قرار داد.
کنار گوشم آروم و با تمرکز گفت: حالا برای زدن آهنگ فقط کافیه وقتی این انگشتهات این جوری قرار گرفتن ناخن این انگشتت و آروم بگشی رو سیمها.
دستم و گرفت و آروم ناخنم و کشید رو سیمها. یه صدای قشنگی ازشون در اومد که هیجان زده ام کرد.
کوهیار: آفرین. حالا می خوام با ناخن شصتت بکشی رو دوتا سیم اول و سه تای پایینی و با انگشت اشاره ات بکشی به سمت بالا.
من که نفهمیدم چی گفت. همه ی حواسم به این بود که شونه ام و بدم بالا و سرم و کج کنم سمتش تا هوای گرم نفسهاش موقع حرف زدن کمتر بخوره تو گوش و گردنم.
تنم و مور مور می کرد. از طرفی هم گرمای بدنش که این جوری بهم چسبیده بود وقتی بهم منتقل میشد یه جورایی بدنم و سِر و بی حس می کرد.
برای بار چندم شونه ام و انداختم بالا و کشیدمش به گوشم تا گرمای نفسش و از بین ببرم.
کوهیار تو همون حالت نگاهی بهم کرد و گفت: آرشین حواست با منه؟
دیگه نتونستم تحمل کنم. یعنی واقعاً مجبور بود برای یاد دادن بهم این جوری خودش و دستهاش و دورم بپیچه؟
با یه حرکت از جام بلند شدم و ایستادم. شالم از روی پاهام افتاد. برگشتم و گیتار و گذاشتم تو دستهاش و تو صورت بهت زده اش با اخم گفتم: من این و نمی خوام. اصلاً خوشم نیومد نه هیجان داشت نه حس خوب. یکی دیگه بهم یاد بده.
یکم ناباور خیره شد بهم. یهو به خودش اومد و تکونی خورد و از جاش بلند شد. دستهاش و کشید به لباسش و گیج سرش و گردوند و گفت: ام... باشه.. باشه .. صبر کن ببینم....
تو چرخشش چشمش خورد به ویولون و گفت: خوب بزار ویولون باهات کار کنم شاید این و دوست داشته باشی.
با سر حرفش و تایید کردم. ویولون و برداشت و اومد جلوم ایستاد.
کوهیار: اول با دقت به من نگاه کن تا نوبت تو برسه باشه؟
با سر گفتم باشه.
ویولون و گذاشت رو شونه اش و جاش و درست کرد و تو همون حالت یه توضیحاتی هم به من داد.
همه ی حواسم و داده بودم به یاد گیری ساز. توضیحاتش که تموم شد ویولون و آورد پایین و اومد سمتم.
جلوم ایستاد و ویولون و داد دستم و گفت: هر کاری من کردم تو هم بکن.
سعی کردم کارهاش و مو به مو انجام بدم اما بازم یه جاهایی اشکال داشتم. برای همین خودش دستش و می آورد جلو و بهم کمک می کرد که چه جوری رو شونه ام فیکسش کنم و سرم و چه جوری بزارم و ...
واقعاً کار سختی بود بی خود نبود آدم ها خیلی کم می رفتن سمتش. واقعاً تا عاشق این سازی نباشی نمی تونی تحملش کنی.
ساز که رو شونه ام جا گیر شد کوهیار یه نگاهی بهم کرد و بعد اومد پشتم. دستهام و از آرنج با کف دستاش گرفت و به سمت بالا هلشون داد. دستهاش و انداخت دورم و آرشه رو روی سیمهای ساز تنظیم کرد.
دوباره داشت عصبیم می کرد. با اینکه بی حرف کارش و انجام می داد اما شرایط عوض نشده بود. هنوزم با نفسهاش که این بار به پشت گردنم می خورد مور مورم می کرد. نفسهام تند شده بود.
یه قدم به جلو برداشتم تا یکم ازش دور باشم اما تو کسری از ثانیه کوهیار بازم پشتم بود و نفس هاش...
چشمهامو بستم و لبم و به دندون گرفتم. نفسهام تند و تند تر میشد.
بی اختیار دستهام سفت شده بود و هر چی کوهیار تلاش می کرد تا جای درست قرارشون بده نمی تونست. تو یه لحظه از پشت بهم چسبید که با قدرت بیشتری دستهام و تکون بده. همون باعث شد از خود بی خود بشم و رم کنم.
تند دو قدم رفتم جلو و با اخم برگشتم سمتش. به زور خودم و کنترل کردم. کنترل کردم تا کار دست خودم ندم. قیافه ی بهت زده ی کوهیارم باعث میشد بخوام جلوی خودم و بگیرم.
خم شدم و ویولون و آرشه رو گذاشتم رو مبل و گفتم: میدونی چیه؟ بی خیال. من هیچ وقت استعداد موسیقی نداشتم. اصلاً من و چه به ساز زدن همون برقصم برام کافیه.
زیر چشمی به کوهیار نگاه کردم. یه اخم ریز تو صورتش بود. فکر کنم یکم به خاطر رفتارای عجیبم گیج شده بود. شایدم یه کوچولو بهش بر خورده بود. اما کاری ازم بر نمی یومد. بهتر از این بود که بهش....
سری تکون داد و گفت: باشه... پس بی خیال کلاس من میشیم و میریم سراغ کلاس تو. چون خودت کلاست و کنسل کردی پس ایرادی به من وارد نیست.
نشست رو مبل و گفت: برای اینکه بدونم معلم خوبی هستی یا نه اول باید رقصت و ببینم تا مطمئن بشم.
چشمهام گرد شد. یعنی یه جور امتحان دیگه....
دست دراز کرد و تنبکش و برداشت و گفت: خوب من با ریتم می زنم تو باهاش برقص ببینم چی کاره ای.
نامطمئن گفتم: واقعاً؟ جدی میگی؟
کوهیار مستقیم نگاهم کرد و گفت: تو قیافه ی من شوخی میبینی؟
من: ام... نه....
واقعاً هم جدیِ جدی بود. پس اعتراض نمیشد کرد. رفتم و شالم و برداشتم و بستم دور کمرم و دو طرفش و آویزون کردم. گیره ی موهام و باز کردم و با دوتا حرکت به چپ و راست موهام و پریشون کردم.
کوهیار با لبخند سوتی کشید و گفت: نه انگار خیلی این کاره ای....
شونه ای بالا انداختم و صاف ایستادم و گفتم: بزن....
شروع کرد به زدن. درسته که مثل آهنگهای عربی نمی تونستم قر بدم چون همه اش ضربه بود اما با همون ضربه ها هم می تونستم برقصم. اول با حرکت باسن شروع کردم. با هر ضربه باسنم به چپ و راست می رفت و بعد لرزوندم و همین طور ادامه دادم تا به حرکات چرخشی و بازی با موهام و بقیه رسید...
اونقدر حرکاتم سریع بود و پر نفس که نفسهام تند شده بود...
بعد 10 دقیقه کوهیار بالاخره رضایت داد و زدن و تموم کرد و شروع کرد به دست زدن.
تو جام ایستادم و لباسم و پایین تر کشیدم تا جونم پیدا نشه و با لبخند و عرق کرده به کوهیار نگاه کردم.
با نفس نفس گفتم: خوب حالا... برای مربی گری خوب بودم؟
با چشمهایی که برق می زد گفت: عالی بودی...
تند از جاش بلند شد و گفت: بشین نفس بگیر الان برات آب میارم.
سریع گفتم: فقط مواظب باش...
یه لبخند گشاد زد و گفت: هستم.
خودم و پرت کردم رو مبل و موهام و انداختم عقب که رو صورتم نباشه و با جفت دستهام شروع کردم به باد زدن خودم هنوز نفسهام جا نیومده بود و هوا به شدت گرم بود.
کوهیار با دوتا شربت هر کدوم تو یکی از دستهاش اومد از همون دور گفت: به دستهام بیشتر از سینی اطمینان دارم.
با خنده نیم خیز شدم و لیوان شربت و رو هوا ازش گرفتم. از تماس دستهامون دور لیوان یه تکونی خورد و یکم از شربته ریخت رو پای لختم. هر دو یه نگاهی به پام کردیم و زدیم زیر خنده.
شربت و گرفتم و همون جور که میبردم سمت دهنم گفتم: خوب شد رو لباسم نریخت. این بار واقعاً میکشتمت.
کوهیارم نشست جفت من و با لبخند گفت: آب روشنائیه....
در حال سر کشیدن شربت یه پشت چشمی براش نازک کردم. 4 قلوپ شربت خوردم و گفتم: آب روشنائیه این شربت قرمزیه.
یه لبخندی زد و یه قلوپ از شربتش خورد. منم بقیه ی محتویات لیوانم و تا ته یه نفس سر کشیدم.
کوهیار یکم از شربتش خورد و با دست چپش لیوان خالی شربتم و گرفت و هر دو لیوان و گذاشت رو میز کنارش.
به پای شربتیم نگاه کردم و گفتم: چقدر شربته خنک بود جونم و پام حال اومد.
خیره به پام بودم که گفت: پات نوچ میشه.
کف دستش و گذاشت رو پام. دستش داغتر از پاهای من بود. نفسم و بند آورد.
نگاهم و از پاهام گرفتم و بهش نگاه کردم. اونم بی حرف و بی حرکت به چشمهام خیره شد. دست راستش و تکیه داد به پشتی مبل پشت من. یه جورایی روم خم بود و بهم تسلط داشت ....
دستش رو پام نرم و ظریف به سمت بالا کشیده شد و در حین حرکتش خنکی شربت و پاک کرد.
آب دهنم و صدا دار قورت دادم. نمی تونستم چشم ازش بردارم.
نگاهش تو کل صورتم چرخید و من خیره به حرکاتش...
جو عجیبی بود... سکوت و فقط صدای نفسهامون میشکست. دستش رو پام سفت شد. برای پیدا کردن هوا لبهام نیمه باز شد...
خیره به صورتم سرش کج شد و آروم آروم نزدیک اومد...
تو وضعیتی قرار گرفته بودم که جتی یک درصدم احتمالش و نمی دادم.
هم این حال و دوست داشتم و هم، از بعدش می ترسیدم. از بعدی که نتونیم دیگه به هم نگاه کنیم....
دیگه نگاهش رو صورتم نمی چرخید. ثابت و متمرکز بود و هر آن نزدیک تر میشد. اگه کاری نمی کردم. اگه آروم میموندم شاید به چیزی که کل شب می خواستم میرسیدم.
صورتش تو سه انگشتی صورتم بود... نفسم بند بود. مثل مار هیپنوتیزم شده بودم.....
هر ثانیه صورت و لبهاش بهم نزدیک میشد.... تو یه لحظه با یه حرکت صورتم و به سمت راست چرخوندم و با یه نفس عمیق گفتم: چیزه... اگه کلاس نمی خوای من برم...
زیر چشمی نگاش کردم هنوز نیم خیز رو من تو همون فاصله مونده بود. حسش با حرکت و حرفم پرید. رو لبهاش یه لبخند محوی نشست. سرش و انداخت پایین و یه تکونی به گردنش و سرش داد. انگار می خواست حال و هواش و عوض کنه.
خودش و کشید عقب و دستش و از پشتی مبل برداشت.
نگاهش پایین بود. لبهاش و کشید تو دهنش و سرش و بلند کرد و با یه لبخند کج و نصفه بهم چشم دوخت.
نه من چیزی در مورد حرکتم گفتم نه اون در مورد کارش.
آروم گفت: اگه خسته ای می تونیم بزاریمش یه شب دیگه.
تند از جام بلند شدم و گفتم: آره این بهتره.... چیزه.... من دیگه برم...
یه نگاهی به پاهای لختم کردم و گفتم: لباسهام شسته نشد؟
کوهیار یه نگاهی به آشپزخونه انداخت و گفت: هنوز خشک نشده. در هر حال نمی تونی بپوشیش. میگم در تراست اگه بازه از اینجا برو.
بهترین کار همین بود چون نمی تونستم پا لخت برم تو خیابون.
من: از رو تراس می رم.
کوهیار رفت و مانتوم و برام آورد. از رو میز گیره امو گرفتم و زدم به موهام و شالمو از دور کمرم باز کردم و انداختم دور گردنم. مانتوم و از دستش گرفتم و تنم کردم.
رفتیم رو تراس. کوهیار پشت سرم بود. برگشتم و سرم و بلند کردم تا بتونم به صورتش نگاه کنم. یه جورایی به خاطر کارم و کارش معذب بودم. هر چند اونم نه توضیحی داد نه به روی خودش آورد.
من: بابت امشب... ممنون...
اشاره ای به تیشرتش کردم و گفتم: اینم بهت برمی گردونم.. قول...
لبخندی زد و دستش و انداخت دورم و کشیدم تو بغلش سیخ رفتم تو بغلش جرات تکون خوردن نداشتم مثل چوب بدنم و سفت کرده بودم. نکنه که بخواد دوباره کاری بکنه و این بار دیگه نمی تونم خودم و نگه دارم.
آروم گفت: همه ی خستگیم رفت. مرسی که اومدی و مرسی بابت شام خوشمزه.
به زور تو همون حالت گفتم: خواهش نوش جان.
ازم جدا شد و دستش و انداخت دور کمرم و با یه حرکت بلندم کرد و گذاشت رو لبه ی تراس. یه جیغ خفه کشیدم.
نزدیک بود سکته کنم. بابا من از بلندی می ترسم.
کوهیار: دستم و بگیر و برو اون ور من مواظبتم.
آروم و با احتیاط چنگ زدم به دستش و قدم برداشتم و رفتم رو تراس خودمون و تند پریدم پایین.
مطمئن که شدم سالمم برگشتم و با لبخند گفتم: مرسی... مرسی...
دیگه نمی دونستم چی بگم یه دستی تکون دادم و برگشتم و تند رفتم تو خونه. پامو که توخونه گذاشتم و مطمئئن شدم کوهیار نمیبینتم رو زانوم خم شدم و دستهام و گذاشتم رو زانوم و یه نفس راحت کشیدم.
امشب چه شبی بود....
دستم زیر چونه ام بود و به مونیتور سیاه شده نگاه می کردم. از صبح تا حالا دارم به رفتارای دیشب کوهیار فکر می کنم. کل دیشب، خوابش و دیدم و چقدرم قشنگ بود، جوری که اصلا دوست نداشتم از خواب بیدار بشم.
رفتاراش بدجوری من و به فکر انداخته بود. از هر طرف نگاه می کردم آخرش به این نتیجه می رسیدم که یا کوهیار هم مثل من تنش مور مور شده و به من فکر میکنه و یا....
خوب به حالت دوم نمی خواستم فکر کنم. ترجیه میدادم همون فکر خوب اولی و داشته باشم و تو خیالاتم فکر کنم دوستم داره.
ملیکا: متفکر شدی انیشتین.
از گوشه ی چشم نگاهش کردم و بی حوصله گفتم: برو حوصله ات و ندارم.
یه ایشی بهم گفت و برگشت بره که سریع تو جام صاف نشستم و صداش کردم. با یه اخمی برگشت و برام پشت چشم نازک کرد.
بی توجه به اخم و دلخوریش گفتم: ملیکا.. میشه یه سوال ازت بپرسم؟
یه ابروش و با اخم داد بالا و بدون اینکه نگام کنه گفت: بپرس.
چشمهام و ریز کردم و تو فکر رفتم. چه جوری باید سوالم و مطرح می کردم؟
من: ببین اگه تو نسبت به یکی یه حس هایی داشته باشی که خودت مطمئن نباشی واقعیه با به خاطر اختلالات هرمونیه. بعد همون کسی که بهش حسی داری یه جورایی بخواد زیادی خودش و بهت نزدیک کنه. یعنی بیشتر از اونی که قبلا بوده و فرم نزدیکیش یهو عوض بشه. بعد تو فکر می کنی ممکنه اون آدمم هرموناش به هم ریخته باشه یا اون هم ممکنه یه سری احساسات و علاقه نسبت بهت پیدا کرده باشه؟
سرم و بلند کردم و پرسشگر بهش چشم دوختم.
نگران نگام کرد و اومد نزدیک و گفت: آرشین تو حالت خوبه؟ داری خل میشی؟؟ اصلا خودت فهمیدی چی گفتی؟؟؟
راستش، خودمم نفهمیدم چی گفتم. ذهنم اونقدر شلوغ بود که نمی دونستم چی به چیه. درگیر بودم که سوالم و چه جوری بهتر بیان کنم که گوشیم زنگ خورد. برگشتم و از روی میز برش داشتم و ملیکا هم برگشت و رفت پشت میز خودش.
آرشا بود. تماس و وصل کردم و گفتم: چی می خوای؟
آرشا: خیلی بی تربیتی بعد این همه مدت زنگ زدم میگی چی می خوای؟
من: دقیقاً به خاطر همین می گم چی می خوای. تو هیچ وقت بی دلیل خواهریت گل نمیکنه. ماشین بده نیستم چون دارم هلاک میشم از خستگی خودم بهش احتیاج دارم.
آرشا: واقعاً که گدا خانم خرش و یه روز بهمون قرض داد ببین چه فیسی برامون میاد. نه خانم چیزی نمی خوام ازت. زنگ زدم بگم که آرام داره میاد خونه امون. تونستی شب بیا اینجا هی میگه دلم برای آرشین تنگ شده.
بی اختیار اخمی کردم. دلم نمی خواست پام و تو اون خونه بزارم اما آرام.
عصبی پوفی کردم و گفتم: من نمیام اونجا اگه می خوای شب بیاین خونه ی من از بیرون شام میگیرم.
آرشا سوتی کشید و گفت: چه دست و دلباز شدی. اوکی پس 8 – 8:30 اونجاییم.
باشه ای گفتم و تلفن و قطع کردم. برگشتم سمت ملیکا و شیده و گفتم: بچه ها دوست دارین شب بیاین خونه ی من؟
شیده: شامم میدی؟
من: کارد بخوره به شکمت نه پس گشنه می خوابونمتون.
شیده: اوکی هر جا شام باشه منم میام.
ملیکا: منم بی کارم میام.
سری تکون دادم و مشغول کار شدم. بعد از تموم شدن ساعت کاری سه تایی از شرکت زدیم بیرون و از سر کوچه 3 تا پیتزا گرفتم با مخلفات و رفتیم خونه.
تا قبل اومدن آرشا و آرام با کمک بچه ها یه دستی به سر و گوش خونه کشیدیم. ده دقیقه ی بعد زنگ خونه رو زدن.
از بعد از عید آرام و ندیده بودم و آرشا رو هم 2 بار بیشتر ندیدم. با لبخند ازشون استقبال کردم و دعئتشون کردم بیان تو خونه. آرام چند باری بچه ها رو دیده بود اما بازم معرفیشون کردم. یکم نشستیم و از هر دری حرف زدیم و چون همه گشنه بودیم شام و آوردم. بین شوخی و خنده ی بچه ها شام و خوردیم.
تو هال نشسته بودیم و از سفر کیشمون تعریف می کردیم که چقدر خوش گذشت. وسط صحبتمون ملیکا رو به آرام گفت: آره دیگه. خلاصه جات خالی بود. فقط اینکه ما نفهمیدیم آرشین و کوهیار اون روز تنهایی تو خونه چی کار می کردن؟
آرام کنجکاو نگاهش بین اخم و چشم غره ی من و لبخند گشاد شیده چرخید و آروم و شمرده گفت: کوهیار.... همون همسایه ات؟
سری تکون دادم و گفتم: آره بابا همون همسایه ام. در ضمن هیچ کاری هم نمی کردیم.
نمی کردیم و با تاکید گفتم و به ملیکا چشم غره رفتم.
آرام با لبخند و مشتاق خودش و کشید جلو و دستش و زد زیر چونه اش و دقیق نگام کرد و گفت: حالا این آقای همسایه چه شکلی هستن؟
تا من دهن باز کنم شیده تند گفت: نردبون اما زشت.
سریع براق شدم سمتش و گفتم: خفه شو بیشعور کوهیار کجاش زشته بچه ام به این ماهی. مردونه و و ماه و نــــــــــــاز...
به خودم اومدم دیدم همه دارن با تعجب بهم نگاه می کنن. ابروهام رفت بالا و گفتم: چیه؟ چرا این جوری نگام می کنید؟
ملیکا با تعجب گفت: کوهیار.. ماه؟؟؟
آرشا: ناز؟؟؟؟
این وسط نیش باز آرام از همه بیشتر رو اعصابم بود. داشتم فکر می کردم خوب کوهیار از دید من همینه دیگه مگه اینا کورن نمی بینن و انقدر از حرفم تعجب کردن؟؟؟
با خودم کلنجار می رفتم که حس کردم یکی داره صدام میکنه. هم زمان با من بقیه هم برگشتن سمت تراس.
آرام: آرشین.... یکی از تو کوچه صدات کرد.
بی اختیار لبخند زدم.
من: از تو کوچه نبود.
خواستم بلند شم که دستم و کشید و یه بسم .. زیر لبی گفت و رو بهم گفت: نریا با اینکه اعتقاد اونجوری ندارم اما اومدیم و یکی همین جوری خواست صدات کنه از اون ج مح ها بعد که رفتی بیرون پرتت کرد پایین مثل تف چسبیدی به کف پارکینگ. بعضی وقتها شوخیشون می گیره.
با خنده دستم و از تو دستش بیرون کشیدم و گفتم: دیوونه، از اون ج مح ها نیست بابا کوهیاره. تو که خرافاتی نبودی، پس چی شد؟
رفتم سمت تراس و آرام که یکم خیالش راحت شده بود گفت: همه اش تقصیر این دوستامه دیشب کلی از این چیزا تعریف کردن الان تو جوشم. پس کوهیاره، باشه برو... ( یهو بلند تز گفت:) چی؟ کوهیار...
به محض اینکه در تراس و باز کردم یکی کوبیده شد به در و چسبید به شیشه.
با تعجب برگشتم دیدم آرام چسبیده به شیشه و با دست به من اشاره می کنه که برم و با لبهاش میگه: می خوام ببینمش.
خنده ام گرفت. آرشا هم اومد کنارش ایستاد. یه چشم غره به این فک و فامیل آّبرو برم رفتم و پا گذاشتم رو تراس.
کوهیار: سلام... مهمون داری؟ چقدر سر و صدا میاد. ببینم رقص عربی هم دارین بگو منم بیام قرش بدم استاد رقصم، کلاس رفتم.
چشمهام و براش گرد کردم و در حالی که گردن می کشید تا بتونه تو خونه رو نگا کنه گفتم: تو استادی؟ خوبه هنوز یه جلسه هم کلاس نزاشتیم.
دست از دید زدن خونه ام برداشت و با نشون دادن دندوناش گفت: این و من و تو میدونیم خانومای تو مجلس که نمیدونن.
با لبخند قورت داده بهش چشم غره رفتم و گفتم: کارم داشتی؟
دستش و بلند کرد و یه نایلون و ظرفهای غذام و گرفت سمتم.
کوهیار: این از لباسها و ظرفهات. دستتم درد نکنه.
یه نگاهی به ظرفها کردم و گفتم: توشون چیه؟
کوهیار: نون برنجی برات گذاشتم. نمیشه که ظرف و خالی تحویل بدم.
چند تا پسر پیدا میشن که تو این موارد آداب دون باشن؟
نایلون و ظرفها رو ازش گرفتم. باز نگاهش زوم خونه ام شد. یه نگاه به خونه انداخت و یه نگاه به من و یه ابرو تکون داد.
منظورش و نفهمیدم و گفتم: چی؟
دوباره به خونه اشاره کرد و صاف ایستاد و آروم گفت: دو نفر به شیشه چسبیدن.
آهم در اومد. برگشتم دیدم این دوتا تابلو لوپشون و فشار میدن به شیشه و به وضوح سعی می کنن نامحسوس کوهیار و دید بزنن.
پوفی کشیدم و در تراس و باز کردم و گفتم: آرشا، آرام بیاین بیرون.
هر دو سر به زیر و یکم فقط یکم شرمنده با دستهای گره شده تو هم مثل بچه هایی که تنبیهشون کردن بیرون اومدن.
رو به کوهیار گفتم: آرشا رو که میشناسی. اینم آرام دختر خاله امِ.
سرشون و بلند کردن و سلام کردن. کوهیار خیلی شیک وآقا باهاشون سلام علیک کرد. با آرشا به خاطر یه بار آشنایی بیشتر حال و احوال کرد و تو این بین آرام تونست کامل دیدش بزنه. همچین با تعجب به قد و قواره اش نگاه می کرد که انگار غول دیده. تا کوهیار نگاش کرد سریع سرش و انداخت پایین.
کوهیارم خوش و بشش با آرشا تموم شد و رو به آرام با یه، "از آشنایی باهاتون خوشبخت شدم" حرفش و تموم کرد و اونا هم یه همچنین گفتن و حرفاشون تموم شد.
همه ساکت شدن. به کوهیار نگاه کردم که دستهاش و تو هم قلاب کرده بود و با ابروهای بالا رفته منتظر به دخترا نگاه می کرد. انگار می خواست یه چیزی بگه.
برگشتم دیدم آرشا زل زل و آرام زیر زیرکی دارن به کوهیار نگاه میکنن و هیچ کدومم به روی خودشون نمیارن که سلام علیک تموم شد دیگه کاری باهاشون نداریم پاشن برن تو.
انقدر خیره نگاشون کردم تا بالاخره یکیشون سر بلند کرد و نگام کرد. با ابرو به آرام اشاره کردم که برن تو.
جفت ابروهاش و یه بار انداخت بالا و روش و برگردوند یعنی نمیرم. اگه کوهیار نبود همون جا با مشت یکی یه دونه می زدم تو سرشون. اما خوب جلوی در و همسایه زشت بود.
برگشتم و با عجز کوهیار و نگاه کردم که دیدم به زور جلوی خنده اش و گرفته انگار همه چیز و دیده بود. یه سرفه ی مصلحتی کرد و گفت: راستش می خواستم برای 5 شنبه دعوتت کنم.
من: دعوت چی؟
کوهیار: والا این دوستای من هر چند وقت یه بار رو سر یکی خراب میشن این بارم نوبت من شده.
آرام و آرشا نخودی خندیدن. ظاهراً خیلی خوششون اومده بود.
کوهیار: شایان و محسن اینا هم میان.
رو به دخترا گفت: شما هم تشریف بیارید خوشحال میشم. دخترای جمعمون کمن.
باز این دوتا با نیش باز ریز خندیدن. بزنم نصفشون کنم.
یه پشت چشم براشون نازک کردم و گفتم: حالا ببینم چی میشه.
کوهیار: پس منتظرتونم خانمها. مزاحمتون نشم. شبتون بخیر.
کجای "حالا ببینم" من یعنی میام؟
کوهیار خداحافظی کرد و رفت و این دوتا هنوز ریز می خندیدن و به در بسته ی تراسش نگاه می کردن.
با حرص با شونه ام آرام و هل دادم که خورد به آرشا و جفتی خوردن تو شیشه ی تراس و با حرص گفتم: گمشید برید تو آبرو برام نزاشتید.
آرشا در تراس و باز کرد و تند خودش و بعدم آرام رفتن تو. می ترسیدن بیشتر کتک بخورن. تا وارد شدیم آرام تند گفت: این چقده درازه....
آرشا خوشحال گفت: دیدی زوری ازش دعوت گرفتیم؟
من: مرده شورتون و ببرن پسره فکر کرد منگلین. خاک به سرم که کل آّبروم تو یه شب با این فامیلای کج و کوله ام رفت.
وسایل تو دستم و کنار مبل گذاشتم و یکی زدم تو پهلوی آرام و گفتم: مخصوصاً تو چرا مثل خنگا زیر چشمی نگاش می کردی و میخندیدی؟
آرام سرش و خواروند و مظلوم گفت: آخه سرش تا لامپ سقف تراس یه وجب فاصله داشت.
با این حرفش همه حتی خود منم خندیدیم. راست می گفت بدبخت، من تاحالا به این موضوع دقت نکرده بودم. چون خیلی کم پیش میومد بریم رو تراس و برقا رو روشن کنیم.
ملیکا: قضیه ی مهمونی چی بود؟
براشون موضوع 5 شنبه رو تعریف کردم. ملیکا و شیده گفتن میان.
رو به آرام و آرشا گفتم: شما چی؟ میاین؟
آرشا که سرش تو گوشی بود گفت: نه بابا با سیامک اینا می خوایم بریم مهمونی. اون یکی مهم تره.
یه گمشوی زیر لبی بهش گفتم و به آرام نگاه کردم.
یه لبخند ریز زد و گفت: لباس نیاوردم.
من: کوفت... حالا یکی می خری.
آرام: نه بابا من اصلا نیستم میرم شمال. بعدم اگه دیدی پسره دعوتمون کرد تو رودربایسی گیر کرده بود وگرنه جدی نگفت.
با حرص گفتم: پس چرا وقتی بهتون اشاره کردم نیومدین تو؟
بی تفاوت شونه اش و انداخت بالا و گفت: می خواستم ببینم این آقای ناز و ماه چی می خواد بهت بگه بعدشم ببینم اونقدر ادب داره ماها رو دعوت کنه یا نه. دیدم انگاری داره.
می خواستم بزنمش.
شیده زد زیر خنده و گفت: دیدی ماه و؟
همه خندیدن.
آرام جمله اش و تصحیح کرد و گفت: نردبون...
خواستم بلند بشم بزنمش که دستهاش و برد بالا تا آرومم کنه و گفت: خوب بابا ببخشید. ناز. ولی به نظر من اونقدرا هم نــــــــــــــاز نبود. یکم، شاید بیشتر استیل مردونه داشت. نمی تونستی بگی خوشگله. چیز خاصی نداشت اما به دل مینشست.
متفکر و بدجنس یه ابروشو و برد بالا و همون جور که تکیه می داد به مبل گفت: حالا باید دید این آقا چی داشتن و یا چی کار کردن که تو چشم شما ناز و ماه به نظر میان. دقت داشته باش. تو چشم توی تنها نه هیچ کدوم از ما. هر چند من معتقدم احتمالا این تاثیر رفتارشه که به دل میشینه و باعث میشه صورتش برات جذاب تر شه، اما خوب، آدم هیچ وقت در مورد کسی که براش خاص نیست این جوری مثل تو جبهه نمیگیره.
این و گفت و شونه ای بالا انداخت و دقیق بهم نگاه کرد.
نگاهش یه جورایی مچ گیرنده بود. یا یه جورایی مثل کسی که می خواد به یه بچه ی خنگ یه چیزهایی و بفهمونه یا به زور بخواد یه چیزی و بهت بگه که تا حالا خودت بهش دقت نکردی.
هر چی که بود باعث شد من که تا اون موقع نیم خیز شده بودم و خودم و رو مبل جلو کشیده بودم، تو جام آروم بگیرم و برم عقب و به فکر فرو برم.
تا حالا خودم به این قسمتهاش نگاه نکرده بودم. یا فکر نکرده بودم. به اینکه چرا از بین این همه آدم از بین این همه پسر و مردی که هر روز باهاشون سر و کار دارم یا تو مهمونیها میبینمشون چرا چرا کوهیار؟ چرا؟ حتی آزاد با اون همه زیبایی صورت بازم برام جلوی کوهیار اونقدر ناز نبود اونقدر خوب نبود اونقدر زیبا نبود؟
چرا منی که تو مسافرتهای خارج از ایران تو ماموریتها هر لباسی و هر جا و حتی تو خیابون جلوی چشم 100 ها نفر خیلی راحت و بدون کوچکترین حس بدی می پوشم اما دیشب به خاطر کوتاه بودن لباسم و پیدا بودن رونهام جلوی کوهیار معذب بودم.
چرا منی که تو مهمونی تو دورهمی ها با خیلی از پسرا می رقصیم اونم مدلهای مختلف. کنار هم می نشستیم و شاید گاهی صمیمی با هم صحبت می کردیم و در حد مخ زنی هم پیش می رفت اما هیچ کدومشون جز جاذبه ی اولیه چیز خاصی نداشتن. می تونستم برای یه ساعت یا نهایت یه مهمونی تحملشون کنم. حتی با اونایی که دوست میشدم هم خوشم نمیومد زیاد دورو برم باشن اما کوهیار....
این پسر چی داشت که من دلتنگش می شدم. دوست داشتم مدام دورو برم باشه. حاضر بودم به خاطر کمک بهش از روز جمعه ام بزنم. برای درست کردن غذای مورد علاقه اش و رفع خستگیش خودم و خستگیم و فراموش کنم؟؟ کوهیار چی داشت....
خودم جواب خودم و می دونستم.
با فکر به جواب، یه نفس عمیق کشیدم. سرم و بلند کردم. بچه ها هنوز در مورد کوهیار و مهمونی حرف می زدن. تنها کسی که با نگاه تیزش حالتهام و زیر نظر گرفته بود آرام بود. چشم ازش برداشت. نگاه دقیق و جستجو گرش همراه لبخند ریزش روحم و اذیت می کرد. حقیقتی که خیلی ساده فهمیده بود و رک کوبونده بود تو صورتم در عین اینکه باعث آرامش خیالم شده بود پریشونمم کرده بود.
از جام بلند شدم و به بهانه ی چایی ریختن رفتم تو آشپزخونه.
سینی و برداشتم و رفتم سراغ فنجونا. باید خودم و مشغول می کردم.
آرام: عاشقش شدی؟
دستم دور فنجونی که تو سینی گذاشتم مشت شد. چشمهام و بستم و یه نفس عمیق کشیدم.
تو ته مهای وجودم دنبال عشق گشتم. متفکر برگشتم و بهش که تکیه داده بود به اپن و نگام می کرد خیره شدم.
صادقانه گفتم: عاشق نه... دوست داشتن... آره...
یه ابروش و فرستاد بالا و دست به سینه شد و با لبخند گفت: جالبه... از کجا میدونی عاشق نه؟
سرم و انداختم پایین و در حالی که یه خاطره ی دور تو ذهنم جون می گرفت آروم گفتم: شاید دلیل درستی نباشه اما... یادمه سال سوم دانشگاه که بودم یه پسرِ ورودی بود که صورت خیلی معصومی داشت. چیز خیلی خاصی نبود اما من و یاد پاکی پسر بچه های 2 ساله می نداخت. همه ی عشقم این بود که برم تو محوطه ی دانشکده اشون بگردم دنبالش تا بتونم از دورم که شده ببینمش. یادمه یه بار که با بچه ها رو نیمکت نشسته بودیم و من داشتم حرف می زدم اون اومد و از کنارمون رد شد. با ضربه ی دست ملیکا به خودم اومدم. اصلا نفهمیدم که کی با دیدنش حرفم و قطع کردم و از جام بلند شدم و بدون اینکه بدونم ایستادم و مات خیره شدم بهش و با چشم دنبالش کردم تا آخرین نقطه ای که میشد دیدش. حسی که به اون داشتم یه حس عشق مفرط بود. صادقانه و بی دلیل.
هنوزم نمیدونم چرا اون جوری عاشقش شده بودم. کور شده بودم و فقط چشمهام اون و میدید و دنبال اون می گشت.
کنجکاو پرسید: چی شد؟ بهش گفتی؟
سرم و بلند کردم و با یاد آوری اون روزها یه لبخند عظیم زدم و برگشتم و بقیه ی فنجونها رو گذاشتم تو سینی و با صدای پر خنده گفتم: نه.... پسره وقتی دید هر جا میره منم پشتشم و گاهی از پشت درختها و دیوارها نگاش می کنم بدبخت ترسید. یه جوری میومد و میرفت که من نبینمش.
آرام پق زد زیر خنده. دلشو گرفته بود و می خندید. بعد چند دقیقه که من چایی ها رو ریختم و اونم یکم آروم شد اشک چشمهاش و گرفت و گفت: نه انگاری واقعاً عاشق اون یکی بودی. اما حست به کوهیار چیه؟
دوباره یه نفس عمیق کشیدم و برگشتم سمتش و از پشت تکیه دادم به کابینتها و صادق گفتم: دوستش دارم. الان میدونم که دوستش دارم. نه به خاطر قیافه اش. البته هنوز فکر می کنم که ناز و ماهِ اما بیشتر به خاطر اخلاقش. دوستش دارم با همه ی خصوصیات خوب ( صورت خندونش، کمک های گاه و بیگاهش، ساز دهنی زدنهاش و شوخیهاش که باعث میشد از ته دل بخندم جلوی چشمم اومد و یه لبخند محو نشوند رو صورتم) و بدش ( دید زدنش به دخترای فشنی که از خیابون رد میشدن. هیز بازیش وقتی داشت آهنگ خارجی میدید و دخترا رو با مایو دید می زد و آب از لب و لوچه اش آویزون بود و این آخریه، یه صدای ظریف پشت تلفن که کوهیار و نیمه های شب عزیزم صدا می کرد. )
سری تکون دادم و گفتم: من دیگه بچه نیستم که بخوام با یه نگاه یا یه حس زودگذر از کسی خوشم بیاد و خودم و کشته و مرده و فداییش بکنم. از اولم این جوری نبودم. ترجیح میدم با چشمهای باز یکی و ببینم و با توجه به همه ی خصوصیات و اخلاقهایی که هر آدمی تو وجودش داره و همه اشونم خوب نیستن با تکیه به احساسم و عقلم کسی و دوست داشته باشم. یه دوست داشتن عمیق از ته قلبم. که به نظرم خیلی با ارزش تراز اون عشقهای کور و تو خالیه خیالیه.
کوهیارم دوست دارم. و شاید خیلی بیشتر از خیلی. یه دوست داشتن که فقط تو قلبم خلاصه نمیشه. به همه ی اعضای بدنمم سرایت کرده. قلبم و تند میکنه و بدنم و داغ. من اون و با جاذبه های مردونه و اخلاق بچگونه اش و در عین حال عاقلش دوست دارم با همه ی قلبم و حسهای زنونم. به خاطر اینکه می تونم کنار اون خودم باشن. خود خودم و نیاز نیست بچگونه و لوسی حرف بزنم یا برای خوش اومدنش خودم و تیتیش کنم.
یکم فکر کردم و آروم گفتم: البته فکر کنم برای همینه ام هست که تا حالا به چشم یه زن بهم نگاه نکرده.
آرام دوباره ریسه رفت از خنده و من برگشتم و سینی چایی و برداشتم و همون جور که می رفتم سمت هال تو فکرم ادامه ی حرفم و دادم و گفتم: البته به جز دیشب.
دیگه تا آخر شب در مورد من و کوهیار چیزی نگفتیم و خدا رو شکر کسی به نایلون لباسهایی که کوهیار بهم داده بود و ظرف غذا هم توجهی نکرد و من مجبور نشدم برای اونها توضیح بدم.
شب تموم شد و بعد از تمیز کاری تو تختم دراز کشیدم و به این فکر کردم که چقدر دوست داشتن کوهیار می تونه راحت باشه. انگار همیشه دوستش داشتم و همیشه یه جایی تو قلبم داشت.
غلتی زدم و با صداقت به خودم اعتراف کردم که خیلی خودخواهم.
چون حس می کردم خودم و دوست دارم با یه جنسیت متفاوت. با توجه به همه ی اخلاقها و شباهت های فکری و زندگی من و کوهیار، اون به طرز باور نکردنی مثل خودم بود . خود خود من منتها پسرش.
یه هفته خستگی و کار به امید یه پنجشنبه و یه مهمونی توپ. مهمونی که فکر می کردم خیلی راحت تر از این حرفها باشه اما از صبح که اومده ام سر کار کوهیار هر یک ساعت زنگ میزنه. داره کم کم دیوونه ام میکنه.
این کارها از اون بعیده معمولا خیلی مستقله و تنهایی همه ی کارهاش و می کنه. یادم نمیاد هیچ وقت تو هیچ کاری ازم کمک گرفته باشه اما امروز بدجوری نیازمند دست یاریِ.
آخرین باری که زنگ زد ازش پرسیدم.
من: چرا امروز انقدر مضطربی؟ نگران نباش همه چیز خوب پیش میره. باور نمیکنم این همه استرس به خاطر مهمونی باشه.
کلافه از تو گوشی نفس صدا داری کشید و ناراحت گفت: حق با توئه. تو یه عمل انجام شده قرار گرفتم و مجبورم امروز تا ساعت 5 بمونم شرکت تا یه قرار دادی و تنظیم کنم. به خاطر همین همه ی کارهام پیچیده تو هم.
تو صداش عجز موج میزد. اونقدر می شناختمش که بدونم براش عالی برگزار شدن مهمونیش به اندازه ی تنظیم بهترین قرار داد مهمه. دستی به پیشونیم کشیدم و به انبوه پرونده های روی میزم نگاه کردم. نفسی کشیدم و گفتم: کوهیار من میتونم کمکت کنم. فقط بهم بگو چی کار کنم. من تا یک ساعت دیگه کارم تموم میشه.
به ساعت نگاه کردم نزدیک 11:30 بود.
کوهیار با ذوق گفت: واقعاً؟ یعنی می تونی؟ وای آرشین تو چقدر ماهی من تو رو نداشتم چی کار کنم.
یه لبخند نشست رو صورتم و تو دلم گفتم: آویزون دوست دخترات میشدی.
کوهیار: خوبه پس. ببینم ماشین داری؟
من: آره.
کوهیار: پس می تونم بهت آدرس بدم بیای شرکت ازم کلید خونه رو بگیری؟ باید ژله و اینا رو درست کنی اگه زحمتی نیست.
من: نه مشکلی نیست.
آدرس و گفت و یاد داشت کردم. تماس و قطع کردم و یکم وسایل رو میز و جمع و جور کردم و کیفم و برداشتم و از جام بلند شدم.
شیده با تعجب نگاهی بهم کرد و گفت: کجا میری؟
من: برم خونه.
به میزم اشاره کرد و گفت: با اینا چی کار می کنی؟ میدونی چقدرن؟ باید تا یکشنبه تحویل بدی. دو روزم که تعطیله.
دوباره نگاهی به میز کردم و نفس و فوت کردم بیرون و گفتم: میدونم شنبه میام اداره انجامشون میدم.
شیده با تعجب گفت: روز تعطیلت و می خوای بیای اداره برای چی؟ خوب همین امروز بمون تمومشون کن دیگه.
اخم کردم و گفتم: چون کار دارم باید برم.
تو دلم گفتم " کوهیار مهم تره ".
من: شب می بینمتون.
یه اخمی کردم که دیگه نتونه چیزی بگه و تند ازش دور شدم. رفتم برای 2 ساعت باقیمونده مرخصی گرفتم و رفتم دم شرکت. به کوهیار زنگ زدم که بیاد پایین.
تکیه به در ماشین از پشت شیشه ی عینک آفتابیم به ساختمون غول جلوم خیره شدم. هیچ فکر نمی کردم کوهیار تو یه همچین جایی با این موقعیت مکانی و معروفیت کار کنه. یه شرکت بزرگ کشتی رانی...
اوف.... بی خودی نیست بچه میگه بهش خوش می گذره دروغم که نیست.... همینه دیگه سر خر می خواد چی کار. بزار همین جوری مجردی حال کنه با این پولایی که در میاره.
در حال بررسی محل بودم که یکی با هیجان صدام کرد. تکیه ام و از ماشین گرفتم و به کوهیار که خوشحال به سمتم میومد نگاه کردم. خواستم عینکم و بردارم که با دوتا قدم بلند اون دو سه متر باقیمونده رو طی کرد و تو یه لحظه همچین بغلم کرد که حس کردم صدای ترق تروق استخونام و شنیدم و پاهام چند سانت از زمین بلند شده.
با چشمهای گرد از تعجب گفتم: کوهیار چی کار می کنی؟
همون جور که حس می کردم پاهام داره با زمین آشنا میشه گفت: ابراز احساسات و قدر دانی.
کامل رو زمین قرار گرفتم و کوهیار خودش و کشید عقب. چقدر خدا رو شکر کردم که به خاطر پیدا نکردن جای پارک مجبور شدم بیام تو کوچه بغلی شرکت پارک کنم و منتظر بمونم.
به کت و شلوار خوش دوختش نگاه کردم. هیچ وقت انقدر رسمی ندیده بودمش. حتی وقتی که تو خیابون گذری میدیمش که میره شرکت یا بر می گرده. هیچ وقت کت تنش نبود.
چقدر تیپ رسمی بهش میومد.
کوهیار: واقعا نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم. خیلی ممنون.
از تو جیبش یه دسته کلید در آورد و از بینش یه دسته کلید با دوتا کلید که تو یه دایره ی جدا بودن و جدا کرد و گرفت سمتم.
کوهیار: اینا کلیدای یدکمه، این بزرگه برای حیاطه این یکی هم برای در ورودیه.
کلید و ازش گرفتم و با تعجب پرسیدم: تو کلید یدکیتم تو دست کلیدت با خودت این ور و اون ور میبری؟
یه چشمکی بهم زد و با لبخند شیطون گفت: شاید لازم شد بدمش به یه لیدی که زودتر از من خودش و برسونه خونه و آماده شه.
برق شیطنت تو چشمهاش و جمله ی خبیث آخرش که با خباثت محض آروم اضافه کرد (( مثل الان )) باعث شد که نگاهم و همراه سرم که پایین بود و کلیدا رو وارسی می کردم و تو کسری از ثانیه بلند کنم و تیز شم سمتش.
قبل از اینکه یکی بکوبونم تو سرش خودش و کشید عقب و فقط تونستم با حرص بگم: من و با اون دوست دخترات یکی نکن بی تربیت.
صدای قهقه اش بلند شد و بین خنده اش گفت: تو از همشون بهتری تو سوگلی منی.
چشم غره ی تیزی بهش رفتم که باعث شد از جذبه ام به خودش بیاد و به زور دهنش و جمع کنه و آروم مثل یه پسر بچه ی خطا کار گفت: خوب تو با اونا فرق داری.
دوباره نیشش و باز کرد و شیطون گفت: تو گل منی....
دیگه نتونستم بیشتر از این بهش چشم غره برم و با چشم دعواش کنم. لبهام و جمع کردم که حداقل نخندم تا پررو تر نشه.
دروغ چرا از حرفش یه جورایی خوشمم اومد.
سریع برگشتم و سوار ماشین شدم. اومد کنار ماشین و زد به شیشه.
شیشه رو کشیدم پایین و منتظر نگاش کردم. خواست خم شه سمت ماشین و یه چیزی بگه که چشمش خورد به سمت چپ و با دیدن کسی صاف ایستاد و رسمی و خیلی جدی گفت: سلام عرض شد جناب بیاتی. حالتون خوبه؟
برگشتم به جناب بیاتی که پیره مرده 50-55 ساله ای بود نگاه کردم. با یه لبخند به کوهیار نگاه کرد و گفت: علیک سلام کوهیار جان. ممنونم پسرم.
یه سری برای هم تکون دادن و بیاتی رفت سیِ خودش و کوهیارم خم شد سمت ماشین و تو یه لحظه صورت جدّیش شیطون شد و گفت: سوگل جونی هر کاری داشتی زنگ بزن. هر چیزی هم که لازم داشتی بازم زنگ بزن، دارم میام خونه برات بگیرم. سعی می کنم زودتر بیام.
گیج از تغییر حالتهاش سری تکون دادم و یه خداحافظی گفتم.
راه که افتادم تازه فهمیدم چی به چیه و زدم زیر خنده. این کوهیار شَرّ خودمون تو محیط کارش کم جذبه نداره ها...
با یاد آوری سوگلی و سوگل خانم گفتنش خنده ام دوبرابر شد.
رسیدم خونه و ماشین و گذاشتم تو پارکینگ و رفتم لباسام و عوض کردم و یه لباس راحت کلفتی پوشیدم و کلید و موبایلم و برداشتم و رفتم خونه ی کوهیار.
خدا رو شکر خونه اش مثل همیشه برق می زد. حداقل مجبور نیستم کف زمین و بسابم. رفتم تو آشپزخونه بهتر بود از اینجا شروع کنم. دقیقا نمی دونستم باید چی کار کنم ماتو و شالم و وسایلم و گذاشتم رو اپن و یه دور دور خودم چرخیدم تا یکم فکر کنم و به خودم بیام. یه نوشته رو در یخچال نظرم و جلب کرد مثل یه لیست بود.
رفتم جلو و کنجکاو نگاش کردم. بی اختیار لبخند زدم. کوهیار برای خودش یه لیست از کارهایی که باید انجام می داد و چیزهایی که باید درست می کرد و نوشته بود. خوب خدا رو شکر انگاری همه اش و بلد بودم. خدا رو شکر که از اون غذاهای سخت سخت نمی خواست بده به مهمونا. 2 مدل سالاد و ماکارانی و 2 تا دسر که یکیشم ژله بود و ساندویچ.
یه نفس عمیق کشیدیم و مشغول شدم. اونقدر روی کارم تمرکز کرده بودم و غرق شده بودم که حتی یادم رفت غذا بخورم.
این وسطم هر چی کم می آوردم یا لازم داشتم و نمی تونستم پیدا کنم سریع زنگ می زدم به کوهیار که جای دقیقش و بهم بگه چون اصلا حوصله و وقت گشتن و نداشتم. اونقدر شماره ی کوهیار و گرفته بودم که عصبیم کرده بود. برای سرعت بخشیدن به کارهام شماره اش و عدد 1 سیو کردم تا با دوتا دکمه بتونم سریع کالش کنم.
دلم برای آی فون قشنگم که به خاطر شکم پرستیم سوخته بود تنگ شده بود. چند ماه پیش که رفته بودم خونه ی مامانم اینا مامان غذا و سالاد داده بود که با خودم بیارم خونه. وقتی داشتم میومد بالا گوشیم و گذاشته بودم تو نایلون غذاها و وقتی رفتم سراغش دیدم سس سالاد ریخته روشو و سوخته. حالا مجبور بودم با این گوشی قدیمی دکمه ای کار کنم چون به خاطر مضیغ مالی این چند وقت نتونسته بودم گوشی بخرم.
رسماً هلاک بودم. درست کردن ژله، بندری، سالاد الویه و سالاد ماکارانی و ماکارانی و دسر موزی تا 5 عصر طول کشید. دیگه نا نداشتم. کل هیکلمم به گند کشیده بودم. تمام آرزوم توی این لحظه این بود که برم خونه و یه دوش درست و حسابی بگیرم.
با شنیدن صدای زنگ و متعاقبش کلیدی که تو در می چرخید شیر آب و بستم و دستهام و با دستمال خشک کردم و برگشتم سمت در.
کوهیار: به به ببین خانم خانما چی کار کرده. راضی به زحمت نبودیم. ببین چه کدبانویی هم هست.
با لبخند نگاش کردم. کلی نایلون خرید تو دستش بود که همه اش و همون جلوی ورودی آشپزخونه گذاشت و اومد جلو و خوشحال تو ظرفهای روی میز که پر غذا بودن سرک کشید و بو کرد. با برداشتن در هر کدوم چشمهاش از رضایت برق می زد.
بایدم برق بزنه همه ی نبوغ و استعداد آشپزیم و به کار گرفته بودم که این غذاهای تو ظاهر ساده و آسون و خوب در بیارم تا آبروی کوهیار حفظ بشه.
در آخرین ظرف و که گذاشت سرش و بلند کرد و با یه نگاه مهربون و قدرشناس نگام کرد. قدم به قدم به سمتم اومد و آروم گفت: آرشین... من چه طور ازت تشکر کنم؟
حس رضایت فوق العاده ای از خودم داشتم. مثل این بود که یه کار بزرگ انجام داده ام. یه جورایی از اینکه کارم و خوب انجام دادم هیجان زده و خوشحال بودم.
با لبخند خوشحال به چشمهای کوهیار چشم دوختم و سرم و نگاهم همراه با جلو اومدن و نزدیک شدن کوهیار ریزه ریزه به بالا رفت و کمی متمایل به عقب شد. جوری که برای دیدنش تو اون فاصله ی نزدیک مجبور شدم صورتم و کامل رو به بالا بگیرم.
یه قدم کوچیک دیگه برداشت و سینه به سینه ام ایستاد و نرم دستهاش و انداخت دور کمرم و من و که تا اون موقع یه دستم و روی کابینت گذاشته بودم و بهش تکیه داده بودم با یه فشار ازش جدا کرد و به خودش چسبوند.
آروم بودم خیلی آروم. و این عجیب بود. شاید از تأثیر نگاه پر آرامش و مهربون کوهیار بود.
با نفسها و ضربانی که با ریتم ضربان کوهیار یکی شده بود بهش نگاه کردم.
نگاهش و رو صورتم چرخوند و گفت: تو بهترینی...
لبخندم عمیق تر شد. صورتش نزدیک تر شد. چشمهاش تیره تر و براق تر شد.
خم شد رو صورتم و چشمهام رفت سمت لبهاش. وقتی بوسه اش ظریف و عمیق و طولانی نشست رو پیشونیم چشمهام بسته شد و یه نفس عمیق از سر آرامش کشیدم.
همه ی بدنم گرم شد. لبهاش و از پیشونیم جدا کرد. چشمهام آروم باز شد. پیشونیش و چسبوند به جایی که قبلاً بوسیده بود و حلقه ی دستش و تنگ تر کرد.
حس می کردم بین بازوهاش قفل شدم. بالا پایین رفتن سینه اش و حس می کردم و عجیب اینکه حرکت نرم سینه اش برام مثل تکونهای گهواره آرامش دهنده بود.
این بهترین و تنها تشکری بود که می تونست تو این لحظه این جور همه ی خستگیم و از بین ببره.
یه نفس عمیق کشیدم و ریه هام و پر عطر تنش کردم. دستهام و بلند کردم و گذاشتم رو بازوش و یکم خودمو به عقب هل دادم.
منظورم و فهمید و ازم جدا شد. خیره به چشمهام دنبال یه چیزی می گشت. شاید نارضایتی از انجام کارش.
بی توجه به چشمهای کاوشگرش گفتم: حالا که برگشتی خونه بقیه اش دست خودت و می بوسه.
من هنوز برای خودم هیچ کاری نکردم. با این بوی غذایی هم که میدم نمیتونم بیام مهمونی. باید برم خونه و دوش بگیرم و حاضر شم بعد میام کمکت که غذاها رو بریزیم تو ظرف و بچینیم رو میز. تا اون موقع بقیه ی کارها رو خودت انجام بده.
کوهیا: چشم هر چی کدبانو دستور بفرمایند.
برگشتم و به صورت شیطونش که دیگه اثری از اون نگاه آروم توش نبود خندیدم و رفتم سمت مانتو و شالم و برشون داشتم و با یه خداحافظی سریع از خونه زدم بیرون.
چقدر دلم می خواست به جای دوش گرفتن و حاضر شدن یه چرت بزنم اما اصلا وقت نبود. هنوز کلی کار مونده بود و راستش زیاد مطمئن نبودم که کوهیار بتونه همه رو تنهایی انجام بده.
اما منم برای امشب کلی کار داشتم شاید می تونستم در عرض 2 ساعت همه ی کارهام و بکنم و به موقع برسم و بهش کمک کنم.
حوله ام و برداشتم که برم دوش بگیرم. چشمم که تو آینه به خودم افتاد قیافه ام چروک شد. مدتها بود که می خواستم از دست این موهای دو رنگ خلاص شم اما هنوز که هنوزه نتونسته بودم بهشون برسم. یادمه قبل عید یه رنگ شرابی خریده بودم. تو یه تصمیم آنی دست به کار شدم و خیلی سریع موهام و رنگ کردم. کلاه به سر تو خونه می گشتم و کارهای باقیمونده رو انجام میدادم. درست کردن ناخنم و لاک زدن و انتخاب لباس.
لباسهای کمدم و وارسی کردم و از بینشون یه لباس دکلته ی قرمز ساتن کوتاه انتخاب کردم که دامن تنگی داشت و همه ی طرحش یه کمربند مشکی بود که رو پهلو و زیر سینه اش پاپیون میشد.
رنگ قرمز ش به موهام و پوستم میومد.
لباس و انداختم رو تخت و یه نگاهی به موهام کردم و وقتی از رنگ گرفتنشون مطمئن شدم چپیدم تو حمام و سریع یه دوش حسابی گرفتم تا بدنم حال بیاد. حوله پیچ اومدم بیرون. موهای آب چکونم و با حوله پیچیدم و بالای سرم جمع کردم.
بهتر بود اول آرایشم و می کردم تا موهام یکم خیسیش کم بشه.
رفتم سراغ جعبه سایه ام و در عرض 10 دقیقه کل آرایشم و انجام دادم. از اتاق اومدم بیرون که برم تو دستشویی لنزهام و بزارم چشمم. با این لباس قرمز و این مو یه لنز خاکستری قشنگ میشد.
لنزهام و از تو جعبه اش در آوردم و با احتیاط گذاشتم تو چشمهام. چند بار پلک زدم. خیلی خوب شده بود.
سرخوش زیر لبم یه آهنگ شاد زمزمه کردم و از دستشویی اومدم بیرون. هوا تاریک شده بود.
ریزه ریزه قدم بر می داشتم و آهنگی که کل روز تو ذهنم بود و پرحس می خوندم.
یه تنهایی خلوت / یه سایبون یه نیمکت
می خوام تنهای تنها / باشم دور از جماعت
هوا خوش بو و تازه / به آرامش تن من
حالا غرق نیازه / به تنهایی رسیدن
نفس از تن کشیدن / برام این چاره سازه
یه تنهایی خلوت / یه سایبون یه نیمکت
می خوام تنهای تنها / باشم دور از جماعت
به وسط حال رسیدم و به خاطر تاریکی دیگه نتونستم جلوم و ببینم و برای همین دنبال کلید برق گشتم. دستم که بهش خورد و زدمش با دیدن کوهیار که پشت شیشه ی تراس ایستاده بود و دستها و صورتش و چسبونده بود به شیشه و زل زل خونه رو نگاه می کرد از ترس قلبم ایستاد و یه جیغ کوتاه کشیدم و یه قدم عقب رفتم و دستم و گذاشتم رو قلبم.
کوهیار که قیافه ی زهره ترک شده ی من و دید شرمنده و هول تکیه اش و از شیشه گرفت و با دست چند ضربه بهش زد.
یه چشم غره بهش رفتم و رفتم در و باز کردم و گفتم: تو اینجا چی کار می کنی؟ نزدیک بود بمیرم. مردن به درک مهمونیت بهم می خورد اون همه غذا درست کردم.
شرمنده و مظلوم گفت: ببخشید ولی هر چی زنگ زدم به موبایلت جواب ندادی نگران شدم. اومدم ببینم حالت خوبه یا نه.
یه دستی به پیشونیم کشیدم و گفتم: آره خوبم مرسی. کارم داشتی؟
کوهیار مظلوم تر گفت: میدونم امروز به قدر کافی زحمتت دادم ولی شرمنده من هنوز دوشم نگرفتم و ساندویچ ها هم حاضر نکردم می تونی...
پریدم وسط حرفش و گفتم: باشه تو برو من تا یه ربع دیگه حاضر میشم میام کمکت.
یه لبخندی زد و قدر شناس تشکر کرد. برگشت که بره اما پشیمون شد. ایستاد، چرخید سمتم و یه نگاه سرتاپایی بهم انداخت و با یه لبخند شیطون گفت: لباست معرکه است.
خوشحال از اینکه خوشش اومده لبخندی زدم و پر ذوق گفتم: مرسی.
چشمهاش گرد و پر خنده شد. لبخندش عمیق تر و برگشت و بی حرف از رو تراسها رد شد و رفت تو خونه اش.
برگشتم تو خونه و رفتم سمت اتاقم. دستم و بلند کردم تا به موهام بکشم که دستم کشیده شد به حوله ی رو سرم. با چشمهای گرد یادم اومد که من هنوز لباس نپوشیدم. سرم و پایین آوردم و چشمهای وحشت زده ام خورد به حوله ی کوتاهی که پیچیده بودم دورم.
با بغض و حرص یه جیغی کشیدم.
الهی کوهیار بگم خدا کوفتت بده. ببین تر و خدا منو مسخره کرده.
معلومه وقتی دزدکی میاد پشت تراس خونه ی مردم این صحنه ها رو هم شکار می کنه. یه نگاه دیگه به خودم کردم.
یه لحظه از ذهنم گذشت که چند درصد از بدنم مونده که کوهیار ندیده باشه؟
این فکر ها رو از ذهنم بیرون کردم و به شب و مهمونی و زحمتهام فکر کردم. حوله ی موهام و باز و با سشوار خشکشون کردم و صاف ریختم دورم. با بابیلیس ته موهام و فر دادم. وقتی پشتم می ریخت یه جورایی ساده و شیک میشد.
رژ قرمز آتیشیم و چند بار مالیدم به لبم. مات بود و جلوه ی لبهام و بیشتر می کرد و با چشمهای سیاه شدم تناسب قشنگی داشت. خودم از خودم خوشم اومده بود.
گوشواره های بلندم و گوشم انداختم. وقتی گوشواره و موهام میومدن رو شونه های لختم قسمت زیادیش و می پوشوندن.
کارم که تموم شد از تو کمد کفشهای مشکی بلندم و در آوردم و پوشیدم. ایول به قد.
یه نگاه دیگه تو آینه به خودم انداختم و وقتی از خودم مطمئن شدم مانتوی بلند مشکیم و پوشیدم چون نمی خواستم جوراب بپوشم تا خونه ی کوهیارم 2 قدم که بیشتر نبود.
یه شال مشکی هم انداختم رو سرم. کیف کوچیکم و برداشتم و یه آینه و رژ قرمزم و موبایل و کلیدم و انداختم توش و از خونه زدم بیرون.
با اینکه به کوهیار گفتم یه ربع اما 20 دقیقه طول کشیده بود.
بدون اینکه زنگ خونه اش و بزنم کلید انداختم و رفتم تو خونه. صدای سشوار کل خونه رو برداشته بود. بلند صداش کردم.
کوهیار: الان میام.
مانتو و شالم و در آوردم و مثل همیشه گذاشتمشون رو اپن. با دیدن خونه چشمام گرد شد. مبلها هر کدوم یه طرف بودن. حتی مبل بزرگه هم وسط خونه بود. این پسر با این خونه چی کار کرده؟؟
داشتم با چشمهای گرد شده به خونه نگاه می کردم که کوهیار از تو اتاق اومد بیرون. با اخم غلیظی نگاش کردم و پر حرص گفتم: اینجا رو ترکوندی؟
اما کوهیار تو جواب من خشکش زده بود. دستش رو کروات نصفه بسته اش مونده بود و بی حرکت زل زل به من نگاه می کرد و هر لحظه رنگ صورتش عوض میشد.
عمراً یه درصد فکر کنم از زیبایی فوق العاده ام این جوری خشکش زده چون در کل اصلا به من نگاه نمی کرد. سرش پایین بود و بیشتر به کف نگاه می کرد.
عصبانی یه قدم برداشتم سمتش که با صدای جیغش تو جام خشک شدم.
با چشمهای گرد به کوهیار که مثل سکته ایها دستهاش و جلو گرفته بود نگاه کردم.
بهت زده گفتم: چته تو؟؟؟
کوهیار: تکون نخوریا. همون جا وایسا.
من: چرا؟؟
کوهیار: اول کفشات و در بیار بعد هر جا خواستی برو.
با تعجب تقریباً جیغ کشیدم.
من: چـــــی؟
یه اخمی کرد و دستهاش و پایین آورد و این بار با آرامش بیشتری گفت: آرشین جان کفشات و در بیار بیا تو خونه. تا همین جام که با کفش اومدی و هنوز می تونی راه بری فقط به خاطر زحمتهائیه که کشیدی.
یه نگاه بهت زده به پاهام و کفشهای قشنگم کردم . یه نگاه به کوهیار و صندلهای رو فرشیش انداختم. منظورش چی بود؟
من: اگه اینا رو در بیارم پس چی بپوشم ؟
دست به کمر یه اشاره به کل خونه کرد و گفت: فکر کردی این خونه چرا انقدر تمیزه. چون هیچ احدی اجازه نداره با کفش واردش بشه. هر کی هم می خواد بیاد تو همون دم در باید کفشاش و در بیاره.
مستأصل گفتم: اما مهمونیه.
با اخم گفت: عروسی هم باشه کفش بی کفش.
اخمام غلیظ شد. فکم سفت شد چه معنی داشت. من عمراً بی کفش بموم.
خیلی جدی گفتم: در نمیارم.
یه نگاه بهم کرد و یه لبخند مهربون زد و گفت: آرشین جان عزیزم کفشات و در بیار. اذیتم نکن. کلی کار دارم.
جدی تر گفتم: در نمیارم.
دوباره با همون ژست گفت: قربون شکلت مجبورم نکن خودم درشون بیارم.
مثل بچه های 2 ساله لج کرده بودم. یادم نمیومد بدون کفش مهمونی رفته باشم. همه ی قرَّم همین کفشهام بود که سرم و به سقف می رسوند.
با لج پام و کوبوندم رو زمین و گفتم: در نمی یارم. تو می خوای قرمو بگیری. خودت با اون قد چنارت به کفش احتیاج نداری می خوای بقیه رو محروم کنی. حسود بخیل.
کوهیار همچین دستهاش و جلو آورد گه گفتم قلبش ایستاد.
با التماس گفت: عزیز دلم پاهات و نکوب رو زمین هر چی خاکه پاشیدی رو فرشا. درشون بیار خانمی آفرین.
انگار داشت با یه بچه ی دو ساله حرف می زد. بی حرف فقط نگاش کردم. وقتی دید تکون نمی خورم سرش و بلند کرد و نگام کرد. با چشمهاش اشاره کرد درشون بیارم. منم ابرو انداختم بالا که یعنی نمیارم.
یه قدم اومد سمتم من یه قدم رفتم عقب.
کوهیار یه لبخند عصبی زد و گفت: تکون نخور عزیزم بزار خودم درشون میارم. تو خودت وبه زحمت ننداز.
من: محاله اینا تهشون تمیزه. اگه باور نمیکنی ببین.
کف پام و بلند کردم و نشونش دادم. دستش و گرفت به قلبش و ایستاد و چشمهاش و بست.
با حرص گفت: بِکَن اون لامصبا رو گند زدی به خونهِ زندگیم.
با تعجب پام و گرفتم سمت خودم فقط یه کوچولو خاکی بود. همین.
من: خوب می خوای بشورمشون بعد بپوشم.
کوهیار: چه فرقی می کنه بازم کثیفن محاله بزارم کفشی که بیرون پوشیدی و تو این خونه هم بپوشی.
پر حرص گفتم: من محاله درشون بیارم. می تونی خودت یه کاری بکن.
پر اخم نگام کرد و جدی گفت: باشه خودت خواستی.
همچین خیز برداشت که فهمیدم نه واقعا موضوع جدیه. یه جیغی کشیدم و دوییدم که در برم. کوهیارم پر حرص فقط داد می زد که از جام تکون نخورم.
خدا رو شکر که خونه ترکیده بود و من می تونستم از پشت مبل ها رد بشم و از دستش در برم. چند بار نزدیک بود بگیرتم که جا خالی دادم اما تو یه لحظه که از زیر دستش در رفتم و خواستم از کنار مبل بزرگه ی وسط هال جیم بشم مچ دستم و گرفت و همچین کشیدم که خودش و من هر دو پرت شدیم رو مبل.
اول خودش بعدم من افتادم روش.
همچین کوبیده شدم بهش که گفتم هیچی سر یه کفش دنده هاش شکست.
خواستم سریع بلند شم ببینم زنده است یا نه که تند دستهاش و انداخت دور کمرم و با یه پاش قفلم کرد.
با یه لبخند پهن گفت: کجا کجا؟؟ تازه گیرت آوردم. که با قلب من بازی می کنی دیگه؟ کفشت و در نمیاری نه؟
گیر افتاده بودم بد. خواستم با تکون دادن خودم از زیر دستاش در برم که سفت تر گرفتتم و چسبوندم به سینه اش.
سرخوش گفت: بی خود تقلا نکن تا من نخوام نمی تونی خلاص شی و تا کفشت و در نیارم نمی زارم بری.
دیدم خیلی جدی تر از این حرفهاست که بشه با زور و لج بازی مجابش کرد و کفشهامم خیلی مهم بودن برام برای همینم به التماس افتادم بلکم افاقه کنه.
من: نه تروخدا کفشام باشه.... دوستشون دارم.... باشه دیگه...
اما کو گوش شنوا دستهاش که دور من بند بود و می دونست تا ولم کنه در میرم. مجبوری پای آزادش و بالا آورد و تو همون حالت انداخت پشت کفشم و با فشار یکی یکی درشون آورد.
لنگه ی اول و که در آورد جیغ من رفت هوا و سعی کردم با تکون خوردن نزارم اون یکی رو هم بکنه اما وقتی دومین لنگه رو هم به زور از پام در آورد و فهمیدم دیگه نمی تونم کاری بکنم از حرص با کله کوبیدم رو سینه اش که صدای آخ پر خنده اش عصبانی ترم کرد.
پر خشم نگاش کردم.
با یه لبخند عمیق و سر خوش و شیطون گفت: حیف اون سر خوشگلت نیست این جوری داغونش می کنی؟
دندونام و رو هم فشار دادم که گازش نگیرم. چون با همون یه ضربه سرم بیشتر درد گرفته بود تا سینه ی اون.
چشمهاش رو صورتم چرخید و رو موهام ثابت شد. ابروهاش رفت بالا و سر خوش گفت: کی وقت کردی خوشگل کنی سوگل خانم؟
یا چشمهای ریز شده ی پر غضب بهش خیره شدم که شاید حساب کار دستش بیاد و بدونه چقدر عصبانیم.
اما پررو تر از این حرفها بود و بی توجه به من موشکافانه موهام و وارسی می کرد. دستش و از کمرم گرفت و آورد بالا که موهام و لمس کنه که تند، با حرص گفتم: ولم کن.
با حرف من دستهاش و پایین آورد. کاملاً متوجه ی دلخوریم شده بود. برای دلجویی یه لبخند زد و مهربون گفت: حالا اخم نکن دیگه. ببین چقدر زحمت کشیدی. مهمونی و برای خودت خراب نکن. یه کفش که ارزش این حرفها رو نداره.
من: اگه ارزش نداره پس چرا نمی زاری بپوشمش؟ خوشت میاد همه تا کمرت باشن؟
لبخندش گشاد تر و دستهاش شل تر شد و آروم گفت: اگه قول بدم بغلت کنم تا هم قدم بشی بی خیال کفشات میشی.
با فکر اینکه داره مسخره ام میکنه با وجود اینکه هیچ رگه ی شوخی تو صداش نبود پر حرص نیم خیز شدم و دستم و مشت کردم و محکم کوبیدم تو شکمش.
صدای آخش، همراه با خنده اش بلند شد. بی توجه بهش از روش بلند شدم و نشستم و گفتم: لازم نکرده.
اونقدر حرص می خوردم وقتی میدیدم به جای اینکه با کتکهای من دردش بگیره بیشتر خنده اش میگیره جوری که انگار سرحال ترش میاره.
خواستم صاف شم بایستم که دوباره مچ دستم و گرفت و کشیدم تو بغلش و قبل از اینکه بفهمم با لبهاش لبهام و قفل کرد و ....
با چشمهای گرد و یه احساس عجیب تو جام خشک شده بودم و نمی تونستم هیچ کاری بکنم. نه خودم و بکشم عقب و با یه مشت دیگه حالش و بگیرم نه اینکه حداقل باهاش همراه شم و جواب این بوسه ی پر ولعش و بدم.
فقط مونده بودم گیج و غافلگیر با یه بدن مور مور شده از تماس دستهای گردونش رو کمرم و یه حسی که داشت کم کم خوشی بهم تزریق می کرد و نفسی که از کم اکسیژنی داشت بند میومد.
نمیدونم بعد چقدر لبهام و ول کرد و تونستم دوباره بفهمم اکسیژن چی هست.
در حالی که نفس نفس می زد گفت: این تنبیهت بود که دیگه با کفش تو خونه ی من راه نیای و با این سر و شکل و مو و لباس قر و غمزه نریزی.
تمام عکس العمل من در برابر همه ی این حرفها و اتفاقات یه نگاه گیج بود و پلکی که تند تند باز و بسته میشد.
و یه سوال که چرا کوهیار امشب این لبخند و نگاه مهربونش رو لبش و چشاش جا خشک کرده؟
کوهیار با همون لبخند یه دستی به صورتم و دور لبم کشید و گفت: پاشو دیگه، باید دوباره رژ بزنی، ساندویچ ها هم موندن هنوز.
یه نفس عمیق کشیدم و به خودم اومدم و با تومأنینه از رو سینه اش بلند شدم و نشستم. موهام و از رو شونه ام با دست انداختم پشتم و آروم از جام بلند شدم. برگشتم و با یه لبخند نگاش کردم و دستم و دراز کردم سمتش.
یه لبخند ریز زد و دستش و بلند کرد که دستم و بگیره. دستش که نزدیکم شد دستم و مشت کردم و با یه حرکت تمام زورم و تو مشتم ریختم و محکم کوبوندم تو شکمش و با حرص گفتم: دیگه بدون هماهنگی از این کارا نکن وسواسیِ بی شعور مرض.
کوهیار دلش و گرفته بود و نمیدونست ناله کنه یا جلوی قهقهه زدنش و بگیره.
عقده ام و خالی کرده بودم. آخیش سبک شدم. صاف ایستادم و یه نفس عمیق کشیدم و موهام و از رو صورتم زدم عقب و گفتم: دیگه پاشو این بازار شام و جمع کن.
رفتم سمت آشپزخونه که ساندویچ ها رو درست کنم.
کوهیارم از جاش بلند شد و شروع کرد به جابه جا کردن مبلها. ولی انگار خیلی سرخوش بود چون زیر لب آواز می خوند.
بچه پررو چه تنبیهاتی هم می کرد. موندم اکه تنبیهش اینه پس تشویقش چیه.
کارش که تموم شد وقتی به هال نگاه کردم فهمیدم چرا اولش خونه رو اون جور بهم ریخته بود. الان خونه رو کرده بود مسجد و همه ی مبلها رو دور تا دور سالن چیده بود که وسط خالی بشه و جا باز بشه.
رفتم سراغ بندری ها که ساندویچشون کنم. در ظرف و که برداشتم با دیدن سوسیسها دلم ضعف رفت. یه چنگال برداشتم و یه سوسیس گذاشتم تو دهنم. یه نون خالی کردم یه کاهو گذاشتم یه خیار شور و دوتا گوجه و یه چنگال دیگه بندری خوردم.
دیدم این جوری بدتر ضعف میکنم از دیروز ناهار تا حالا هیچی نخورده بودم و یه کله کار کرده بودم. انرژیم تحلیل رفته بود و نفسهای آخرش بود و حالا هم با دیدن این همه غذا دلم بدجوری مالش می رفت. از زور ضعف یه خط در میون چشمام سیاهی میرفت.
بهتر بود یه چیزی تو این شکمم می ریختم که بتونم به کارم ادامه بدم. ساندویچ اول و گرفتم که خودم بخورم. یه گاز زدم و رفتم سراغ درست کردن دومیش. هر یه ساندویچی که درست می کردم یه گاز به ساندویچ خودم می زدم.
تقریباً بندریها داشت تموم میشد و من هنوز 2 تا گاز بیشتر از ساندویچم نخورده بودم. ماشا... وقت نمیشد. یه گاز دیگه به ساندویچم زدم و اومدم لقمه ام و بجوام که با صدای کوهیار نزدیک بود لقمه بپره تو گلوم بمیرم.
کوهیار: تنها تنها می خوری؟
اومد کنارم ایستاد. یه چشم غره بهش رفتم و با دهن پر نا مفهوم گفتم: تو منو بکش. بابا گشنه امه هیچی نخوردم از صبح.
دستهاش و تکیه داد به کابینت و مظلوم گفت: منم گشنمه منم غیر رژ تو چیزی نخوردم. اونم برخلاف بوی شکلاتش همچین خوشمزه نبود.
یه چشم غره بهش رفتم اما راستش با اینکه ته چشمهاش شیطنت موج می زد بازم دلم براش سوخت. دستم و که توش ساندویچ بود و هنوز بالا نگهش داشته بودم بهش نشون دادم و نامفهوم گفتم: از اینا می خوری؟
تند سرش و تکون داد. سرم و پایین آوردم و دنبال یه ساندویچ پرملات گشتم که بدم به این بچه ی گرسنه که هلاک نشه بمونه رو دستم.
اما تا من ساندویچ و انتخاب کنم حس کردم دستم یه تکون اساسی خورده.
سرم و بلند کردم و با تعجب به ته نون ساندویچ تموم شدم که تو دستم مونده بود خیره شدم.
از دو سوم باقیمونده ی ساندویچم فقط یه ته نون مونده بود و هیچ...
برگشتم دیدم دهن کوهیار از لقمه ی گنده ای که برداشته پره پره و به زور بسته میشه و یکم تمرکزش و از دست میداد لقمه می پرید تو حلقش و خفه....
با دیدن این صحنه به جای اینکه برای لقمه ام غصه بخورم فقط خدا رو شکر کردم که این باگتها ابعادشون کوچیکه و یه درسته اش یک چهارم باگتهای معمولیه وگرنه اگه گنده بودن کوهیار قطعاً مرده بود با این مدل خوردنش.
باقیمونده ی نون و انداختم تو خمیر نونا و رفتم سراغ ژامبونا.
یه ژامبون و یه پنیر و خیارشور و گوجه و کاهو و سسم روش.
یه ساندویچ درست کردم یه ژامبون تو دهنم گزاشتم. یکمم از پنیر ورقه ایه گاز زدم.
کوهیار با دهن پر اومد کنارم و مشغول کمک کردن شد.
ژامبونم و بلند کردم و سرم و گرفتم بالا که درسته بندازمش تو دهنم که این کوهیار نخورده تند کله اش و آورد جلو و چون قدش بلند بود از بالا رو ژامبونه احاطه داشت. تند با یه حرکت همچین دهنش و آورد و گاز زد بهش که از ترس این که دستم و گاز بگیره سریع ولش کردم و ژامبونی که داشت میرفت تو حلق من از وسط حلقم رو هوا قاپیده شد رفت تو دهن کوهیار.
حاضرم قسم بخورم حتی زبونمم کشیده شده بود به ژامبون.
تیز نگاش کردم. از زور عصبانیت حس می کردم صورتم داغ کرده.
با صدایی که از حرص و گشنگی دو رگه شده بود گفتم: چرا نخورده بازی در میاری کوهیار؟ خوب اینجا این همه هست بخور دیگه، چرا از تو حلق من میکشی بیرون. ( از زور ضعف بغض کردم ) به خدا گشنمه دلم داره ضعف میره چشمام سیاهی میره. از صبح سر پام تو اداره کلی پرونده ریخته بود سرم اینجام که یه کله کار کردم جونم تموم شده جون مادرت اذیت نکن...
دیگه نتونستم ادامه بدم. دردی که تو شکمم پیچید باعث شد دستم و بگیرم رو شکمم و زانوهام خم بشه و بشینم رو زمین کنار کابینت. چشمهام و از زور درد و گشنگی رو هم فشار می دادم تا تموم بشه.
این همه بغض و ضعف و حساس شدن نه فقط به خاطر گشنگی یه روزم بلکه به خاطر وضعیت جسمیمم بود که تشدیدش کرده بود.
روز اول پریودی و کلی درد اما به خاطر کوهیار دردم و فراموش کرده بودم و از ظهر سرپا ایستاده بودم.
از اون بدتر، از ضعف و گرسنگی فجیع تر کارهای امروز کوهیار بود که نمی دونستم رو چه حسابی بزارمشون و به چی تعبیرشون کنم و حسابی گیجم می کرد. اگه شوخی بود چرا دست بر نمی داره. اگه جدیه چرا هیچی نمیگه.
به زور با این همه درد و ضعف و اعصاب متزلزل و شلوغ سر پا بودم و الان که با همه ی وجودم سعی می کردم دردم و احساس ضعفم و فکرهای جورواجور و نادیده بگیرم و برای سر پا موندن تا حدودی گشنگیم و از بین ببرم کوهیار شوخیش گرفته بود و آستانه ی تحمل منو محک می زد.
این کارش درست مثل ضربه زدن به یک شیشه ی ترک خورده بود که با هر ضربه احتمال شکستش میرفت.

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 16
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 776
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 3,030
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 773
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 30,037
  • بازدید ماه : 122,976
  • بازدید سال : 270,757
  • بازدید کلی : 12,135,846