close
تبلیغات در اینترنت
رمان خط هشتم قسمت چهارم (آخر)
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

خودمو جمع کردم... سردم بود. نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدای موبایلم به خودم اومدم... سروش بود. جوابشو دادم. -بله؟ -کجایی؟ -بگو کارتو... با کمی من من گفت: ونوس بهم زنگید... بی تفاوت گفتم:خوب؟ -عصر باهاش قرار بذارم؟ -کارگردان تویی... یه نفس عمیق کشید وگفت:نویسنده ی این فیلمنامه هم تویی...…

رمان خط هشتم قسمت چهارم (آخر)

خودمو جمع کردم... سردم بود.
نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدای موبایلم به خودم اومدم...
سروش بود.
جوابشو دادم.
-بله؟
-کجایی؟
-بگو کارتو...
با کمی من من گفت: ونوس بهم زنگید...
بی تفاوت گفتم:خوب؟
-عصر باهاش قرار بذارم؟
-کارگردان تویی...
یه نفس عمیق کشید وگفت:نویسنده ی این فیلمنامه هم تویی...
جوابشو ندادم.
-حمزه؟
-هوووم؟
-مطمئنی؟
-اره...
-یه طرف قضیه باباته....
-میدونم...
-حمزه؟
-هان؟
پوفی کشید وگفت: فردا اول وقت اون فیلم......... دستته....
بی هیچ حرف دیگه ای قطع کرد.
خواستم گوشیمو خاموش کنم که باز زنگ خورد.
معصومه بود.
جوابشو دادم... میخواست هزینه ی عکس وازمایشا رو پرداخت کنه... پرسید :کجا میتونم ببینمتون؟
-عصر میام بیمارستان..هم ملاقات پدر هم یه صحبتی باشما داشته باشم..
-پس تاعصر... ببخشید بابا صدا م میکنه...
-سلام برسونید.... خداحافظ.
گوشیمو خاموش کردم.
داشتم فکر میکردم. به کاری که داریم میکنیم... به اتفاقاتی که بعدش قراره بیفته...
به اسمون خیره شدم... نمیدونم چقدر گذشت که چشمامو بستم حضور دیاروحس میکردم. یه لحظه پلکهامو باز کردم. رو به روم ایستاده بود.
با چشمهای خیس اشک داشت بهم نگاه میکرد.
دستموبه زور دراز کردم که بگیرمش... اما عقب رفت...
خواستم از جام بلند شم... اما سنگین بودم... نمیتونستم تکون بخورم.
دیار با گریه گفت: چرا حمزه؟ چرا دیگه منو دوست نداری؟ مگه نگفتی تا اخرش عاشق منی؟ مگه نگفتی...
زبونم تو دهنم نمیچرخید که جوابشو بدم...
جلوم نشست و با هق هق گفت: حمزه... من این همه وقت منتظرت بودم... تو رو خدا بیا... بیا همیشه برای هم باشیم... حمزه من نمیخوام از دستت بدم...
سعی کردم یه حرفی بزنم... اما صدای رعد و برق اومد ویهو چشمامو باز کردم...
دیار نبود... زیر بارون بودم... خیس خیس شده بودم.
نمیدونم چقدر گذشت.تمام تنم می لرزید... پاچه های شلوارم گلی شده بود. از جام بلند شدم... سرم گیج میرفت. چرا دیار هر بار میگفت من دوستش ندارم... چرا؟ ... چرا اینطوری فکر میکرد؟
به سنگش نگاه کردم...
-دیگه منو نمیشناسی؟
-تابودی شک نمیکردی...
-حالا...
-دیار چرا اینقدر پریشونی؟
خم شدم ویه فاتحه براش خوندم... یه دستی روی سنگش کشیدم. دلم میخواست برم جایی وداد بزنم.
نفسمو فوت کردم و راه افتادم که برم.... تا توی ماشین نشستم.. بخاری وروشن کردم. از سرما دندونام بهم میخورد.
یاد سروش افتادم. یاد اینکه تا الان ممکنه ونوس و... چشمامو بستم...
نمیخواستم بهش فکر کنم. ونوس حقش بود. هر بلایی که سرش بیاد حقشه... جزای خیانت همینه...
سرمو رو فرمون گذاشتم. یاد گوشیم افتادم... روشنش کردم... به سروش زنگ زدم.. اما به اولین بوق نرسیده قطع کردم.
نمیدونم چرا نمیخواستم بشنوم چی شده...

بیخیالش شدم ویادم افتاد باید برم بیمارستان... با این لباسها...

رامو به سمت خونه کشیدم و مدام به خوابایی که تازگی ها میدیدم فکر میکردم. نمیدونم چرا دیار فقط گریه میکرد.اون دیاری که همیشه محکم بود حالا مثل ابر بهار اشک میریخت و بهم میگفت که دوستش ندارم. مگه میشه من اونی که همه ی وجودمه دوستش نداشته باشم؟!
نمیدونم چرا حس میکردم یه چیزی داره ناراحتش میکنه...
با همه ی این فکرا به خونه رسیدم.
ونوس خونه بود. ماتم برد. با بابا نشسته بودن و حرف میزدن. با چادر بود... تو صورتش زل زده بودم. بابا پرسید: چرا اینقدر خیسی؟
با هول به سمتم اومد وگفت:حمزه خوبی؟
حواسمو از ونوس که اونم داشت با نگرانی نگاهم میکرد به بابا جمع کردم.
-هان؟
بابا بازومو کشید وگفت:چرا خیسی؟ زیر بارون بودی؟ برو لباساتو عوض کن...
یه باردیگه به ونوس نگاه کردم و به اتاقم رفتم.
قبل از اونکه لباسامو عوض کنم شما ره ی سروش و گرفتم.
-الو سروش؟
سروش خواب الود گفت:هان؟
-حمزه ام...
-بگو...
-چی شد؟
- چی چی شد؟
موهامو با حرص عقب کشیدم وگفتم:ونوس...
-هان...نیومد.
با یه جرقه ی امید گفتم: جدی میگی؟
-اره... بابات بی خبر اومد ه خونه ونتونست بیاد... رفت برای یه روز دیگه....
با حرص پوست لبمو کندم.... زن احمق. هرزه...
بی حرف قطع کردم.
ونوس برام دم تکون داد. بهش اهمیتی ندادم و رفتم حموم... باید میرفتم بیمارستان... خیلی هم وقت نداشتم.
گربه شور کردم واومدم بیرون... یه جین وپلیور سیاه پوشیدم... بد جوری سردم بود. کیف پولمو برداشتم و باز راه افتادم.
بابا چند بار صدام کرد. محلش نذاشتمو سوار شدم.
بعد رد کردن ترافیک رسیدم. به معصومه زنگ زدم و گفتم: من دارم میام بالا...
طفلک کلی ازم تشکر کرد.
وارداتاق شدم... اینقدر هول بودم که یادم رفته بود یه کمپوت یا گل بخرم.... داشتم خودمو سرزنش میکردم که اقای فتحی گفت: حالت چطوره حمزه جان...
-ممنونم... شما خوبین؟
-شکر...
نمیدونستم چی بگم.
معصومه با ناراحتی گفت: حمزه خان شما یه چیزی بگید...
اقای فتحی خندید و گفت: دختر جان... این پسرو با کلی مشکل کشوندی اینجا که چی بشه؟
-میگن نمیخواین بستری باشید....
اقای فتحی اهی کشید و گفت: دیگه ماهم رفتنی شدیم...
-نفرمایید... ان شا الله 120 سال زنده باشید...
-نه بابا جون... نفرینم نکن... من همینجوریشم از قافله عقب موندم...
معصومه ومحمد از اتاق بیرون رفتند. محمد غر میزد چیزی میخواست و معصومه هم بردش بیرون...
به اقای فتحی نگاه کردم و پرسیدم: امیدی هست؟
-امید؟ میگن هست... دکترا میگن باد عمل بشم... اما من...
-شما راضی نیستید؟
با دست راستش که دور انگشتاش تسبیح بود به سقف اشاره کرد وگفت: من راضیم به رضای اون...
بی پرده گفتم: این کار خودکشی...
مات شد تو صورتم. توقع نداشت اینقدر رک بگم.
لبخندی زد وگفت: من اروزمه که...
میون حرفش اومدم وگفتم : شهید بشید؟
سرشو تکون داد و با چشمهای پر از اشک گفت: جا موندم.. منو جا گذاشتن...

حالم از این حرفهای شعارانه ی این جماعت بهم میخورد.

با غیظ گفتم: اگه تن به بهبودی ندید اینکار با خودکشی فرقی نداره... اون وقت به جای اجر و منزلت چیزای دیگه ای نصیبتون میشه...
بهم خیره شد و با همون لحن شعارانه گفت: تو چه میدونی که من همین الانشم چه دردی میکشم...
-من نمیدونم... اما شما یه دختر ویه پسر دارین که چشم و امیدشون به شماست... حق ندارین نا امیدشون کنین...
-من چه کارم؟ چشم و امیدشون به اون باشه... من پر گناه بود ونبودم چه فرقی براشون میکنه؟
-پرگناه؟
تسبیحشو اروم می چرخوند و ذکر میگفت.
پرسیدم:اگه پر گناه؟ پس چرا نمیمونید تا گناهاتونو جبران کنید؟
باز فکرشو نمیکرد که از حرف خودش علیه خودش بگم...
خندید و گفت: نه خوشم اومد...
دستی به محاصنش کشید ولی مغرورانه گفت: شهادت ارزومه...
مسخره بود... خنده ام گرفته بود...
-اینکه تو یه قطعه به اسم شهدا خاکتون کنند و دم پر اسمتون بگن شهید... این شد ارزو؟
با عصبانیت و تعجب بهم خیره شد.
-تو از شهادت چی میدونی؟
-من؟ هیچی... دلمم نمیخواد بدونم...
-میدونی چند نفر رفتن تا این اب و خاک سرپا بمونه؟
-میخواستن نرن...
باز ماتش برد... باز توقع نداشت.
ادامه داد با لحنی نصیحت گرایانه ادامه داد: اونا رفتن که شماها بمونید...
-منت شهاد ت وایثار و اسارتتون و گردن ما میندازید تازه طلب مغفرت و شهادتم دارید؟ میخواستید نرید.... ما که اون موقع نبودیم...
-استغفرالله...
سرشو با تاسف تکون دادوگفت: من وامثال من دینی به شما نداریم... با دینمونو ادا کردیم... همین خاک که هنوز سرپاست ادای دین ماست به این ملت... ما به خاطر خدا جنگیدیم...
-خدا؟ تا الان که میگفتید به خاطر موندن ما...
سرجاش نیم خیز شد و تو چشمهام خیره شد وگفت: تو چه میفهمی جنگ چیه؟
دیگه حرصم گرفته بود. تند گفتم:
-من نمیفهمم...اره من و امثال من نمیفهمیم... فقط شماهایید که می فهمید...منم کاری به فهم شما ندارم..اما از اینکه تو گذشته زندگی کنم بدم میاد... این چه جنگیه که همش خون وخونریزیه... تموم شده... رفته... اما هنوز دارید توش سیر میکنید... همش یادش میکنید... که چی بشه؟ که منت بذارید؟ برای شما کم سود نداشته.... دارید نونشو میخورید... خودتون.. بچه هاتون... خیلیای دیگه که هستن ... اونایی که رفتن که رفتن...رفتن و یه داغ و کلی منعفت به دل خانواده هاشون گذاشتن... شماها که موندید... جز اینکه به اسم جنگ و جبهه از خیلی ها زدید وبردید و خوردید... ماها رو مدیون خودتون کردید... دینی که هیچ وقت صاف نمیشه... این جنگ و شهادت فقط برای شما ها منفعت داره... ماها چه سودی ازش بردیم؟
-پسر بفهم چی میگی؟ این حق بود... حقی که باید ادا میشد... ما نمیرفتیم بقیه میرفتن.... منتی سر شما نیست... جنگ بود... میخواستن ناموس من و تو رو بی عصمت کنن.... میخواستن خاکمونو ازمون بگیرن... میفهمی؟
کلافه شده بودم... حرف زدن با ادمایی که هیچ وقت جز حرف خودشون حرف هیچ کس و قبول نمیکردن بی فایده بود.
نفسمو فوت کردم و تو چشمهاش خیره شدم. پر از حرص و عصبانیت بود...
خواستم از جام بلند بشم که بهم گفت: اقا پسر ... ما که دشمن هم نیستیم... هستیم؟
دلم میخواست سرش داد بزنم ...
خیلی خودمو کنترل میکردم.
اما دیگه نمیتونستم.
بالای سرش رفتم وگفتم : اتفاقا تو و امثال تو از هردشمنی خونخوارترین....
ماتش برد.
-میدونی زن من چی جوری مرد؟

فقط نگام کرد.

-نوزده سالش بود.. هم سن و سال معصومه ی الان تو... نه جنگ میفهمید چیه... نه خونریزی... نه شهادت.... نه هیچ چیز دیگه.... باباشم از تیر و طایفه ی شما بود... اصیل خرمشهر..تو همون جنگی که شما اینقدر سنگشو به سینه میزنید شیمیایی شد و شهید شد. برای دخترش پدری نکرد اما کلی سهمیه براش گذاشت....
دخترشم... دخترشم پاش رفت رو مین... همون مینی که شماها برای دشمنتون گذاشته بودید اما به خودی هم رحم نکرد.... تا برسیم به بیمارستان از خونریزی جون داد.... حتی نرسید اشهدشو کامل بخونه... تمام لطف شما میدونی چی بود؟
هیچی نگفت.
-تو اگهی ترحیمش پشت اسمش بنویسید شهید.... یه قبر مفت تو قطعه ی شهدا نصیبش کنید.... همه ی مرحمتتون همین بود... اون که نجنگیده بود؟ اصلا چه جنگی... چه کشکی.. این جنگی که به خودی ها هم رحم نمیکنه.... حتی هنوزم تموم نشده... کی میخواد جواب بده؟
زیر لب داشت براش فاتحه میخوند.
دیگه داشتم از حرص منفجر میشدم.
داد زدم: زن من تازه عروس بود.... من و اون فقط 38 ساعت به عنوان زن و شوهر باهم زندگی کردیم... میفهمی؟ فقط 38 ساعت.... این جنگ بزرگ و فخورانتون اونو ازم گرفت...
سرشو انداخت پایین...
منم دیگه چیزی برای گفتن نداشتم....
خواستم برم که گفت: خدا رحمتش کنه...
حرفی نزدم ... نفسشو فوت کرد و گفت: این جنمی که تو داری اگه از اهالی چند سال پیش بودی فرمانده ی خوبی میشدی...
-که بعدش میشدم یکی مثل شما که نون ریششونو میخورن؟
دستی به ریشش کشید وگفت: این سفیدیش مقدسه.... واسه خاطر این خاک سفید شده...
تو چهار چوب درایستاد م وگفتم:اما به یه من ریش نیست... به یه جو ریشه است... شب خوش.
از اتاق بیرون اومدم و در و بستم. نفسمو فوت کردم.
معصومه سیخ ایستاد وگفت: چی شد؟
-نمیدونم... ببخشیدمن باید برم...
-حمزه خان؟
-بله؟
-من... میخواستم به خاطر همه چیز ازتون تشکر کنم...
توچشمهاش نگاه کردم. نگاه مهربونی داشت.چشمهایی که میشد به راحتی توش غرق شد...شاید اگر دیاری و نمیشناختم دومین گزینه معصومه بود. سرمو تکون دادم. حالا معنی خوابهایی که میدیدم و میفهمیدم... شاید دیار فکر کرده بود که...
سرمو انداختم پایین تحمل اون نگاهی که شیفتگی و میرسوند و نداشتم.
اروم گفتم: خانم فتحی دیگه فکر نمیکنم حضور من نیاز باشه... من با دکتر احدی صحبت کردم...ایشون تمام کاراها رو انجام میدن..به هر حال اگه کاری پیش اومد در خدمتتون هستم....شبتون خوش.
معصومه مبهوت گفت: ببخشید این مدت مزاحمتون میشدیم...
-خداحافظ...
با یه صدای مرتعش گفت: به سلامت...
وقتی از ساختمون بیمارستان بیرون اومدم چد تا نفس عمیق کشیدم. برای من فقط دیار بود... فقط دیار.

**********************

با اینکه سرما خورده بودم وحالم خوب نبود. اما نتونستم دعوت مامان و قبول نکنم.
ونوس و نیاورده بودم...از ماشین پیاده شدم ئ زنگ ایفون و فشار دادم.
مامان جلوی در انتظارمو میکشید.
مثل همیشه دستهاشو باز کرد و منم خودمو کشیدم عقب. این بار با یه بهانه ی واقعی ...
-سرما خوردم...
لبخندی زد و گفت: بیا تو که همه منتظرتن...
همه؟ همه کین؟
-کیا؟
وارد خونه شدم.علی و زهرا و یه دختر جوون و دکتر احدی و یه خانم و اقا که هم سن و سال مامان بودن...
با همه سلام وعلیک کردم. به دختره نگاه کردم... یه شال ابی روی سرش گذاشته بود و بلوز و دامن سفید پوشیده بود.
پس این نامزد علی بود...باهاش سلام علیک کردمو بهش تبریک گفتم.اون خانم و اقا هم پدر مادر فرانک نامزد علی بودند.
یه گوشه نشستم... درست رو به روی دکتر احدی.
مامانم کنارم نشست و مثل ندیده ها زل زد تو صورتم...
خنده ام گرفته بود.
دستمو گرفت تو دستشو گفت: چقدر داغی...
-خوبم...
لبخندی زد وگفت: چه خبرا؟
-هیچی.. خبری نیست.
-دانشگاه میری؟
-اره...
-چقدر لاغر شدی...
-هردفعه همینو میگی...
-غذا میخوری؟
-نه تو قحطی ام....
خندید و گفت: پس چرا اینقدر زرد شدی...
-ای بابا باز سه پیچه شدی...
اخمی کرد وگفت:چند بار بگم اینطوری حرف نزن...
خندیدمو اونم خندید. نفسشو فوت کرد وگفت:شامم لازنیاهم درست کردم.
-مرسی.
دستمو فشار داد وگفت: زن علی خوشگله؟
-اره... بهم میان... مبارک باشه... دیگه این پسرتم سامون دادی...
با بغض گفت:اره.... برای تو کی...
نذاشتم ادامه بده... پریدم تو حرفشو گفتم:زهرا صدا میکنه...
ناچارا به اشپزخونه رفت .
صدای حرف و همهمه زیاد بود. منم به اندازه ی کافی سر درد داشتم.
حالم خیلی بد بود.... داغ کرده بودم.
زهرا کنارم نشست و گفت:حالت خوبه حمزه؟
-بد نیستم... تو چطوری؟
-هی ... هستیم.... از احوالپرسی شما...
-تیکه میندازی؟
خندید و گفت: تو فکر کن اره...
-شنیدم تو هم داری میپری...
متعجب گفت:کجا؟
-خواستگاری...
اخم کرد وگفت: منتفی شد.
-چرا؟ مامان میگفت خیلی خوبه که... میگفت هیچ ایرادی روش نمیشه گذاشت؟
با حرص گفت: بیخیال حمزه..
-ای بابا... تو پس فردا میترشیا...
-بهتر...
-اینو از ته دل نگفتی.
-حمزه خواهش میکنم بس کن..
خواست بلند بشه که بازوشو گرفتمو نشوندمش...
-منو نگاه کن...
زهرا کاری نکرد.
باز گفتم:منو نگاه...
توچشمهام خیره شد و گفت:چی میگی؟
-دلت با کس دیگه است؟
یه اه عمیق کشید و اروم گفتم: فکر کن منم مثل علی...
سرشو به سمتم چرخوند وباز توچشمهام نگاه کرد. نگاهش خاص بود.... درست مثل معصومه... همون نگاهی که میتونم خیلی راحت ازش بگذرم... یا راحت قبولش کنم.اما من دلم با کس دیگه ای بود... نگاهی که به روم بسته شده بود...
چطور بعد از این همه سال نفهمیده بودم.
اروم گفت: تو هیچ وقت برام مثل علی نبودی...
بی حرف از جام بلند شدم و به تراس رفتم. به اسمون نگاه میکردم ابری بود... به شهر و چراغونیاش نگاه میکردم.... الوده بود.
زهرا پشت سرم ایستاده بود.
از سایه اش و بوی عطرش فهمیدم.
-شهر تو شب قشنگه....
-اره...
-این چراغونی ها از دور نمای قشنگین...
-فقط از دور... وقتی از نزدیک ببینیش میفهمی که خیلی هم قشنگ نیست... هزار تا کثافت کاری زیر همون چراغا اتفاق میفته..
-حمزه؟
قبل از اینکه حرفی بزنه گفتم: برو دنبال زندگیت...
با صدای بغض داری گفت: چی میگی حمزه؟
-من ادمی نیستم که تو دنبالشی...
یه اه بلند کشید.
دیگه باید تا تهش میرفتم.... داشت زندگیشو نابود میکرد. اگه میدونستم....اگه زودتر میفهمیدم نمیذاشتم کار به اینجا بکشه... حالا معنی خیلی از رفتاراشو میفهمیدم... نوع نگاهش به دیار... حرصش... عصبانیتش... تند خوییش که مال دوران عقدم بود....
با بی رحمی ادامه دادم:تو از من بزرگتری... بعدشم من ... نفسمو فوت کردمو گفت: هنوز دیار و فراموش نکردم و نمیکنم...
زهرا گریه میکرد.
محلش نذاشتم و گفتم: خوشبخت باشی.
بی هیچ حرف دیگه ای از تراس بیرون رفتم.مامان سرگرم مهموناش بود... طوری که کسی متوجه نشه از خونه زدم بیرون... حوصله ی اون جمع و نداشتم.
بی اینکه سوار ماشین بشم پیاده راه افتادم... بی هدف راه میرفتم و فکر میکردم... به اینکه ای کاش زودتر همه چیز تموم بشه. دیگه نمیتونستم تحمل کنم... خسته شده بودم...
 
سینه ام می سوخت... دلم میسوخت... چشمهام میسوخت...
دیار منم الان باید اینطوری براش جشن میگرفتن ومهمونی میرفت ومیومد.... تازه عروس صداش میکردن... شاید حتی الان بچه هم داشتیم...
دلم میخواست برم یه جایی و فقط داد بزنم...فریاد بزنم...
خسته شده بودم... کلافه بودم. رسیده بودم به تهش... کاش زودتر تموم بشه...خودشم فهمیده دیگه من کشش ادامه ی این زندگی جهنمی که برام ساخته رو ندارم.
شدم یه موش ازمایشگاهی که هر بلایی که دلش میخواست اول سر من اورد تا ازمایش کنه....
راه میرفتم و فکر میکردم... از خودم بدم میومد... از همه بیزار بودم. تنها بودم.. دلم برای تنهایی خودم میسوخت...
دلم برای معصومه میسوخت.... برای پدرش... برای زهرا... برای مامانم.. برای بابا... برای ونوس... برای سروش... برای همه... دلم برای دیارم میسوخت که نموند تازندگی کنه و از زندگیش لذت ببره... نموند تا جوونی کنه... تقصیر همه بود و تقصیر هیچکس نبود.
ترافیک بود و بوق بوق ماشینها... حالم از این همه شلوغی ودرهم وبرهمی بهم میخورد...
کلید و از تو جیبم بیرون اوردم و وارد خونه شدم.
بابا طبق عادت این چند شب اخیر تو حیاط نشسته بود و سیگار میکشید.
یه سلامی تحویلش دادم خواستم برم که گفت: چرا اینقدر زود برگشتی؟
-حوصلم نکشید اونجا بمونم..
با پوزخند گفت: چه عجب....
خواستم برم که باز صدام کرد.
-چیه؟
-بشین باهات حرف دارم...
یه صندلی دور تر از خودش انتخاب کردم و نشستم...
سیگارشو خاموش کردو با لحن خسته ای گفت: حمزه حالت خوبه؟
-فعلا نفس میکشم...
تو چشمهام خیره شد وگفت: چرا نخواستی درمان و شروع کنی...
-فایده ای نداشت... مگه دکتر احدی نگفت؟
سرشو پایین انداخته بود. باورم نمیشد داشت گریه میکرد. اروم از چشمهاش اشک پایین میومد.
حرفی نزدم. به اسمون خیره شدم.
سوالی که از بچگی یه عمر بی جواب مونده بود اصرار داشت به زبونم بیاد... شاید دیگه وقتی برای پرسیدنش پیش نمیومد.
بی هوا گفتم:چرا از مامان جدا شدی؟
نفسشو فوت کردو بهم خیره شد.
بعد از یه مکث طولانی گفت: مادرت زن خوبی بود... بساز بود... اون منو بالا کشید... پرستار بود... تو منطقه اخرین باری که مجروح شدم تو بیمارستانی بودم که اونم اونجا بود... بعدش هم رفتم خواستگاریش... عقایدمون جور بود... فقط اون تحصیلکرده بود ومن نه...
بعد از ازدواج باز با هم داوطلب شدیم که بریم جبهه ... تو یکی از عملیا تها مجروح شد. شیمیایی.. هرچند شدید نبود اما باید برمیگشت جدی مداوا بشه.
التماسش کردم که برگرده تهران... اما قبول نکرد... لجباز ویکدنده بود...تو هم مثل اونی...
اهی کشید وادامه داد: به ماه نکشید که عزادار خواهرش وشوهر خواهرش شد. دو تا بچه ی قد ونیم قد داشتن... اوایل مخالفتی نداشتم... اما...
دیگه تو منطقه نموند... منم برگشتم عقب.... دو سال قبل تموم شدن جنگ شروع زندگیمون رسمیت پیدا کرد.
هرچی بیشتر میگذشت بیشتر به این نتیجه میرسیدم که نگهداری دو تابچه که نسبتی باهات ندارن سخته....
به خصوص اینکه تو به دنیا اومدی.... از اینکه مادرت هیچ فرقی بین تو و خواهر زاده هاش نمیذاشت عصبانی میشدم.
از اینکه اون دو تا بچه منو مثل تو بابا صدا میکردن عصبانی میشدم... خرده اختلافات روز به روز بزرگتر میشدن... مجبورم کرد درس بخونم... هرچند به یه جایی رسیدم اما حرفاش که میگفت تو در شان من نیستی از یادم نرفت...
تا ده سالگیت خیلی چیزا رو تحمل کردم... تا اینکه یه روز فهمیدم علی سیگار میکشه... میخواستم براش پدری کنم... تا گفت: بابا زدم تو گوشش .... میخواستم ادبش کنم ... نمیخواستم امانتی مردم کارش به جاهای نا جور بکشه...
همون یه سیلی شد یه مشکل برای مادرت... که تو حق نداشتی با خواهرزاده های من چنین رفتاری داشته باشی....
دیگه بحث و چیزای دیگه پیش اومد و یه قهر چندین ماهه و اخرشم شد جدایی... سر هیچ و پوچ بود...
سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم وگفتم:چرا با ونوس ازدواج کردی...
-از سر دلسوزی...
-چی؟
-منشی شرکت بود... هر روز از بدبختی هاش شکایت وگله داشت.... ازپدر مریضش و مادر علیلش... گفتم باهاش ازدواج کنم که هم یکی بالای سرش باشه... هم خرجشو بدم...
-راضی ای؟
-پشیمونم...
توقع نداشتم اینقدر رک بگه...
-چرا ازش جدا نمیشی؟
-که بره یکی دیگه رو بدبخت کنه؟
-پس هنوزم دوستش داری؟
-نه ...
نفس عمیقی کشید وگفت: میدونی حمزه... هیچ وقت به تو که پسرم بودی شک نداشتم... هیچ وقت.
هیچی نگفتم و بابا دستمو گرفت و با التماس گفت: فردا بیا بریم پیش دکتر... شاید هنوز یه امیدی باشه...
چشمهاش پر از اشک بود...نتونستم نه بیارم.فقط سرمو تکون دادم... بعدشم به بهونه ی سردرد از جام بلند شدم که برم تو اتاقم.
ونوس خواب بود... یه دستی به سرش کشیدم و روی تخت خوابیدم...
به سقف نگاه میکردم... فردا قرار بود سروش ونوس ودعوت کنه... پس همه چیز حل میشد.اگه بابا برای طلاق دادن ونوس دو دل بود.... دیگه همه چیز داشت درست پیش میرفت.
به پهلو غلت زدم...
انگشتمو روی صورت دیار کشیدم... قاب عکسش سرد بود.
دیگه قطعا نباید ازم دلخور باشه... چون به جز خودش هیچ کسی صاحب قلبم نیست.
نفس راحتی کشیدم....
چشمامو بستم.
باز همون خواب و کابوس لعنتی... معنی حرفهای دیار ونمی فهمیدم... ونوس دور تختم می چرخید ومنتظر غذاش بود. اما من هنوز نشسته بودم... فکر میکردم چه اتفاقی قراره بیفته...
باید میرفتم دانشگاه... عصر هم ... حتی وقتی به فکرش هم میفتادم باز اعصابم بهم میریخت.
دلم میخواست همه چیز تموم بشه و از شر این قضیه خلاص بشم.
غذای ونوس و جلوش گذاشتم و وسایلمو جمع کردم که برم دانشگاه.
بابا و ونوس داشتن صبحونه میخوردن... اروم سلام کردم .
بابا فوری از جاش بلند شد وگفت: کجا میری؟ میرسونمت...
خنده ام گرفت. مرسی محبت!
-ماشین دارم...
یه سری تکون داد وگفت:خوب تو منو برسون...
-اخه دیرمه... یه کم بهش نگاه کردم و گفتم: منتظرم...
یه لبخند پدرانه تحویلم داد وگفت: اومدم... نمیذارم دیرت بشه.
تو کوچه منتظر بودم که بابا کنارم نشست.
بی حرف راه افتادم. اونم سکوت کرده بود. میدونستم یه چیزی میخواد بگه... اما نمیدونستم چی...
منم سعی کردم لالمونی بگیرم تا وقتی که خودش شروع کنه.
بعد از چند تا تک سرفه گفت: خودت چند وقته میدونی؟
خودم همش سعی میکنم فراموش کنم اما بابای ما سه پیچه شده رو این قضیه.
-شیش هفت ماه...
چنان به سمتم چرخید که خودمم یه لحظه تعجب کردم.
با تته پته پرسید: شاید اگه زودتر میرفتی پیش دکتر... و موهاشو با کلافگی عقب فرستاد.
سعی کردم اروم باشم ... برخلاف بقیه ی مواقع سعی کردم قاطی نکنم.
همچنان اروم حرکت میکردم و فکر میکردم چرا دیار اینقدر پریشونه که بابا دستشو رو دستم گذاشت وگفت: میبرمت خارج... حالت خوب میشه.
خنده ام گرفته بود. من ارزوم بود تموم بشه...
بهش نگاه کردم.. جلوی شرکت بودیم... لبهامو با زبونم تر کردم وگفتم: خسته شدم بابا... خیلی خسته شدم.
با نگاه ترش بهم خیره شد.
نتونستم تو چشماش نگاه کنم. به رو به رو خیره شدم. در ماشین و باز کرد وخواست پیاده بشه... اما هنوز تو ماشین بود و سنگینی نگاهشو حس میکردم.
به سمتش چرخیدم.
بی هوا منو کشید تو بغلش... دستامو روکمرش گذاشتم. محکم منو به خودش فشار میداد. بغضشو حس میکردم... حتی میتونستم بفهمم که چقدر پیر تر و شکسته تر از سابق شده...
بعد از چند لحظه از خودم جداش کردم.
اونقدر گرفته بود که جرات نکردم حرفی بهش بزنم... کیفشو برداشت و از ماشین پیاده شد.
منم راه افتادم...
رضا تو محوطه بود و با چند نفر دیگه حرف میزد.
به سمتش رفتم... نمیدونم چرا حس کردم خیلی دمغه... یعنی رضا رو تا به حال اونطور داغون وگرفته ندیده بودم.
هی میخواستم ازش بپرسم... اما نمیدونم چرا نه سواله به زبونم میومد.... نه حس میکردم رضا تمایلی به توضیح دادن داره...
هنوز وارد کلاس نشده بودیم که افسانه با یه جعبه شیرینی وارد شد.
دخترا دورشو گرفتن... از جمله های تک و توکشون می تونستم بفهمم که چه بلایی سر رضا اومده...
-به سلامتی... عقد کردی...
-خوشبخت باشی...
-پیرشی پای هم...
-ناقلا عروسیت دعوتمون کنیا...
نمیدونستم چه حرفی برای دلداری بزنم... بگم خدا بزرگه ... ای شالا یکی دیگه.!
وقتی جعبه رو مقابلش گرفت و سر به زیر و با یه صدای مرتعش گفت: بفرمایید...
یا وقتی که رضا با صدای ته چاه و لحن غمباری گفت:خوشبخت باشید... نمیدونم چرا اما میتونستم درکشون کنم.
افسانه گریه اش گرفته بود.
رضا هم بغض کرده بود... یه بغض مردونه... بغضی مغرورانه که حاضر به شکستنش نبود و مقاومت میکرد.
با اومدن استاد جو اروم شد. فقط من و رضا و افسانه پرت بودیم...
من به اتفاق عصر فکر میکردم... هنوز م تو درستی و نا درستیش شک داشتم...
باد زد و در با صدای وحشتناکی بسته شد...
-دیار... دیار خانم...
دیار خواب الود گفت:هوووم...
خواستم حرفی بزنم که باد زد و در پنجره محکم بسته شد.
دیار فوری سیخ نشست و با چشمهای وحشت زده به من نگاه میکرد.
-چی شده؟
-چه عجب شاهزاده خانم... بالاخره رضایت دادین بیدار شین....
کش و قوسی اومد و موهاشو کنار زد و گفت: وایی ...حمزززززیییییییی یه خواب خوب دیدم...
-قبل اینکه تعریف کنی... به پاش که باید بریم ... پرواز دو ساعت و نیم دیگه است... پاشو عزیزم...
با یه لبخند ناز گفت: چه تازه داماد خوشگل و سحر خیزی...
خندیدم و پشت میز منتظرش نشستم تا بیاد.
با هتل هماهنگ کرده بود م که راس ساعت یه صبحونه ی مفصل اماده کنن... همه چیز عالی بود.
با یه بلوز و شلوار نارنجی جیغ خرسی روی صندلی نشست...
-تازه عروس ما رو باش...
چینی به بینیش انداخت وگفت: بده تظاهر نمیکنم...؟
-خیلی هم عالیه...
-نظرت چیه اولین صبحونه ی زناشوییمونه...
-فوق العاده است...
-فکر میکنی چند تا صبحونه با هم بخوریم؟؟؟
-هزارررررررررررررر....
-اقای حاتمی؟ میشه بپرسم حواستون کجاست؟
به استاد که بالای سرم بود خیره شدم وگفتم:متاسفم....
سری تکون داد و به سمت میزش برگشت. تمام تنم میلرزید... سرمو روی میز گذاشتم... نمیدونم چقدر گذشت که رضا تکونم داد.
سری تکون داد و به سمت میزش برگشت. تمام تنم میلرزید... سرمو روی میز گذاشتم... نمیدونم چقدر گذشت که رضا تکونم داد.
یه بادی تو صورتم خورد...
اروم گفتم:خوبم....
یه نگاهی به اطرافم انداختم.
کلاس تموم شده بود.... اونقدر پرت وگیج بودم که اصلا حواسم نبود.
گوشیم صفحه اش روشن وخاموش میشد...
یه پیام برام اومده بود.
از طرف سروش...
-الان ونوس اینجاست...
نفسم تو سینه حبس شده بود.
خواستم بلندبشم که سرم گیج رفت و دوباره نشستم.
رضا گفت: بشین الان برمیگردم...
سرمو رو میز گذاشتم... با احساس حضور یه نفر تو کلاس سرمو بلند کردم... دیار با چشمهای گریون سر جای همیشگیش نشسته بود و حتی به من نگاه نمیکرد.
تا خواستم حرفی بزنم که در کلاس باز شد و رضا اومد... به رضا نگاه میکردم.... به سمت صندلی دیار سر چرخوندم... اما نبود.
کلافه موهامو کشیدم...
رضا برام ابمیوه گرفته بود.
هیچی از گلوم پایین نمیرفت....
با رخوت ایستادم و کیفمو رو شونه ام انداختم.
رضا نگران گفت:کجا؟
-باید برم ... حس کلاس و حرفهای اون مرتیکه رو ندارم...
رضا:خوب نیستی... برسونمت...
-نه داداش... دمت گرم... تو میخوای من برسونمت...
-کلاس و میمونم...
سرمو به جای خداحافظی تکون دادم و راه افتادم... نمیدونستم چیکار کنم...
تو ماشین نشستم و سرمو روی فرمون گذاشتم. از اینکه فکر میکردم دیار روحش عذاب میکشه حالم دگرگون میشد.
ماشین و روشن کردم... بی هدف میروندم...
کارم درست بود... نبود.... خدایا چقدر فرق کرده بودم... هنوزم تو درست بودن کارمون دو دل بودم.... دیگه مصمم نبودم... ته دلم راضی نبودم... اما یه حسی میگفت این تنها راهه... وقتی یاد بابا میفتادم.... یاد حرفهاش.... یاد اینکه اونم ونوس و دوست نداره.... ازدواج اجباری... علاقه اش به من...
نگاه هاش به سروش... حقش بود.... بد بود ... جزاش بود... اما من ادمش نبودم...من که اهل این نبودم بدی و با بدی جواب بدم.... خدایا.... خدایا....
دیار تو چرا اینقدر این مدت پریشونی؟زنده بودی گریه نمیکردی... حالا که دستت از این دنیا کوتاهه چرا...
تا به خودم بیام جلوی در خونه ی سروش بودم.
پیشونیمو چند بار به فرمون کوبیدم.. از حرص وندونستن وگیج بودن دندون قروچه میکردم... تیره ی کمرم خیس عرق شده بود.
دستهام می لرزید... نفسمم بالا نمیومد... اون هرچی که بود هنوز زن بابام بود... همسرش بود.... چند سال بود که باهم زندگی میکردن...
به جای اسپری گوشیمو برداشتم...
با اینکه سینه ام میسوخت شما ره ی سروش و گرفتم.
تا گفت الو....
گفتم بیخیالش سروش... از زیر سنگم شده پنجاه میلیون وجور میکنم... اما ونوس و...
-باشه... فوری هم قطع کرد.
اونقدر تند و سریع گفت وتماس وقطع کرد که یه لحظه حس کردم شاید بیشتر نگران اینکه من از حرفم برگردم.
واقعا انگار منتظر بود... شنیدن صدای نفس راحت اون هم باعث شد مطمئن بشم که اونم از ته دل راضی نبوده.
برای اولین بار بدون اسپری نفسم برگشت سر جاش... دنده عقب گرفتم وتوسایه پارک کردم.... نیم ساعت بعد ونوس ازخونه ی سروش با عصبانیت بیرون اومد. اونقدر حرصی بود که حتی در وهم نبست.... سوار ماشینش شد وگازشو گرفت و رفت.
اروم وارد خونه شدم.
سروش تو اشپزخونه بود.
در ورودی و بستم که سروش داد زد: خانم محترم من که عرض کـــــ...ر....
همینجور موند.
نفسشو تو صورتم فوت کرد وگفت:تویی؟
خنده ام گرفت... یه گوشه نشستم و با غیظ گفت: چه کنه ای بود... ما بیخیال شدیم اون ول نمیکرد...
و به سمت کتابخونه رفت... دوربین فیلمبرداری و لا به لای کتابها جاسازی کرده بود.... درست رو به روی کاناپه...
موهامو کشیدم... اونقدر اروم وراحت نفس میکشیدم که انگا ر نه انگار...
سروش فیلمو جلوم گذاشت وگفت: بیا ... همین یه ریزه هم پیشمون نباشه سنگین تریم..
با ترس بهش نگاه کردم.
سروش سرشو انداخت پایین و گفت: یه بوسه بود... فقط همین.... باور نمیکنی فیلم و بذار ببین...
خواست بلندبشه وبذاره که دستشو گرفتم وگفتم: باورت دارم داداش...
خندید وگفت: اب پرتقاله موند... توش یه بسته دیاز پام ریخته بودم... گفتم اگه نخواست به زور... نگو نزده میرقصه... وای چقدر گرمه.... حالا اب پرتقال میخوری؟
-منظورت بدون دیازپامه دیگه؟
خندید ومنم خندیدم.
فیلم و برداشتم و رفتم تو حیاط... گوشه ی حیاط یه شیشه الکل بود... برش داشتم و ریختم روش... ان کارا به ما نمیاد.
یه کبریت زدم و...
سروش بی حرف رو به روم نشسته بود.یه جورایی چهره اش داد میزد که خوشحاله وراضیه که ... به هر حال هرچی که بود فعلا مختومه شده بود.
-حالا میخوای چیکار کنی...
-چه میدونم... تو که ثبات نداری...
-لابد میری بانک میزنی.... با چنگیز قابلمه...
خندید وگفت: چنگال....
جفتمون خندیدیم و سروش نفس راحتی کشید وبه سقف خیره شد.
بعد از یه سکوت نسبتا طولانی که بینمون برقرار بود ...
-اگه برات کار پیدا کنم...؟
-چه کاری؟
-توشرکت بابا....
اهی کشید وگفت:کاش میتونستم درسمو ادامه بدم...
-خوب دوباره شرکت کن....
-نمیرزه...
-بهتر از دزدی و ...
-اره... اما...
-اگه کار جور باشه که موندگاری... مگه نه؟
-کی به یه زندانی اونم از نوع فعال سیاسیش کار میده که بابای تو دومیش باشه...
-بابای من در حال حاضر رو حرفم هیچ حرفی نمیزنه...
-چه خوب... پس بگو اول اون زن شاهکارشو طلاق بده... چشم بازار وکور کرده با این زن گرفتنش... خدایی خیلی عتیقه است...
چیزی نگفتم و پرسید:حالا چه کاری؟ طی کشی وابدارچی؟
-نمیدونم.. بهش میگم....شب منتظر زنگم باش.
از جام بلند شدم که گفتم: افسانه ازدواج کرد....
ماتش برد.
ادامه دادم: شیرینی اورده بود... خوب شد عقلش رسید با چنگیز قابلمه وتو نیفتین زندان اونم برای کی.... کسی که حالا ازدواج کرده...خدایی چه فکری کردی که با خودت گفتی میخوای بانک بزنی....
خندیدم و اونم بی هیچ حرفی تادم در همراهم اومد.
یه اهی کشید وگفت: هیچ کدوم از ما سه تا به هدفش نرسید... باز گلی به جمال تو...
با حرص گفتم: سی وهشت ساعت نعمتیه... به خصوص اینکه تو بغلت جون بده...
فهمید چه حرفی بهم زده... خواست رفع ورجوش کنه که بی هیچ حرفی ماشین وروشن کردمو باز سرعت گرفتم....
اول باید میرفتم شرکت بابا.... باید عصر میرفتیم دکتر... بهش قول داده بودم.میدونستم منتظرمه... به خصوص اینکه ماشینم نیاورده بود.
تا رسیدم جلوی شرکت فوری در وباز کردو غر زد:چرا دیر اومدی؟
-یه کاری پیش اومد...
-دانشگاه خوب بود؟
-ای بدک نبود....
سری تکون داد ومنم مستقیم رفتم بیمارستان... دکتر احدی هم منتظرمون بود.
به اتاقش رفتیم... ازمایشهایی که گفته بود وقبلا انجام داده بودم.
جوابشون تو صندوق عقب ماشین بود.... از اتاق بیرون اومدم تا بیارمشون....
تو اورژانس معصومه رو دیدم.
خودمو به ندیدن زدم.. اونم خیلی سریع از کنارم رد شد. من اونقدر دغدغه داشتم که...
عسکا و سی تی وهرچی که تو این چند ماه مجبور بودم انجامشون بدم و برداشتم و رفتم طبقه ی بالا قبل از در زدن... صدای فریاد بابا رو شنیدم که گفت: چقدر لعنتی..
صدای دکترا حدی که سعی داشت بابامو اروم کنه میومد.
بابا باز گفت: بهم بگو چقدر وقت داره؟
-شاید دوسه ...
صدای پیجر اومد... نفهمیدم منظورش ماه بود... سال بود.. هفته بود.... اوه اگر سال باشه که خودم زحمت رفتنمو میکشم... کی تحمل داره.
صدای پیجر قطع شد ودکتر احدی ادامه داد: از اولشم از نوع پیشرفته بود... هیچ کاری نمیشد کرد... حتی ممکن بود شیمی درمانی خیلی زود تر اونو از پا دربیاره... باور کن اگه یک درصد هم احتمالش بود به زور مجبورش میکردم تحت درمان قرار بگیره... اگرم بهت گفتم فقط به خاطر این بود که مراعاتشو بکنی...
بابا پرسید: یعنی ممکنه به خاطر شیمیایی شدن...
احدی گفت: احتمالش زیاده....
ومن در اتاقو باز کردم. بابا فوری چشمهاشو از اشک پاک کرد...
دکتر احدی هم به قیافه ی پر مضطربش یه لبخند اضافه کرد وپوشه ها رو ازم گرفت.
معاینه ام کرد.... همون حرفهای تکراری و تحویلم داد و با بابا از بیمارستان خارج شدیم.
حس میکردم خم شده بود... قوز کرده راه میرفت.دستمو زیر بازوش انداختم... بغض کرده بود.
نشوندمش روی صندلی ویه لیوان اب براش اوردم.
پسش زد وگفت:میبرمت خارج.... حتما امیدی هست...
-بابا... یه خواهش کنم؟
-بگو پسرم...
-دیگه راجع بهش حرف نزنیم...
زیر بازوشو گرفتم و بلندش کردم... فرصت هر اما واگری و ازش گرفتم.
با هم سوار شدیم... اونو رسوندم خونه وگفتم: خوش گذشت....
با تمام خستگی وصورت مغمومش یه لبخند تلخ زد وگفت: کجا میری؟
-میرم پیش یکی از دوستا...م...
اخ... خوب شد یاد سروش افتادم وگفتم: دوستم به کار احتیاج داره ... بفرستمش بیاد شرکت؟
بابا سرشو تکون داد.
دوباره خندید م وگفتم : لیسانس هم نداره ها...
-دیپلمه است؟
-نه... دانشجوی میکرو بود... مثل خودم....سروش... میشناسیش...چند وقتی اومده بود اینجا... اون... راستش به خاطر سوء پیشینه اش بهش کار نمیدن... منم گفتم...
-بفرستش بیاد...
توقع نداشتم اینقدر زود قبول کنه.... ای مرگ چه کارا رو که پیش نمیبری...
خندیدم و گفتم: خوب من برم؟
-شب میای؟
با خنده گفتم:پَ نه پَ میمونم بیرون ... تو جوب میخوابم معتاد میشم... خوب میام دیگه...
باز به زور لبهاشو کج کرد وپیاده شد.منم رامو کشیدم سمت دیار...
اونجا تنها جایی بود که ارامش داشتم...
یه دسته گل سرخ رز گرفته بودم.
-چرا قرمز؟
-پس چه رنگی؟
-صورتی...
خندید و گفت: بابا رز قرمز و دوست داشت...
سری تکون دادم و اونم با وسواس چند تا شاخه جدا کردو با هم از مغازه خارج شدیم...
دیار با لهجه ی من دراوردی ای گفت: میگویم شوووهر... این طی یاره... چقده اختراع خوبی است ها.... این گار نه این گار دقّ ا یقّی پیش در تَ هران ب َ سر مَ بردیم....!!!
اونقدر بلند بلند خندیدم که تو پیاده رو چند نفر بد نگام میکردن...
دیار هم با من میخندید وهمچنان با اون لهجه ی من دراوردیش حرف میزد.
وارد یه جای نسبتا بیابونی شدیم....
فقط من بودم و دیار...
دیار نفسشو فوت کرد وگفت: همرزمهاش میگفتن همین جا ترکش خورد... همین جا شیمیایی شد... همین جا هم خاک شد....
افتاب تندی میومد...
دیار زانو زد ودسته گل و روی زمین گذاشت وگفت: دقیق نمیدونم کجا خاکش کردن....حتی سنگ قبرم نداره...
میدونی وصیتش این بود که مفقود الاثر باشه... مثل برادرش....عموم هم تو جبهه میگن شهید شد... اما نه جاش معلومه ... نه...
اهی کشید و بعد از مکثی گفت: سلام بابا... خوبی؟ خوشی....؟ اومدیم ماه عسل... با اجازت دیروز عروسی کردم... این پسر خوشگله شوهرمه... میبینی چه شوهری واسه خودم تور کردم؟ تلخ خندید وگفت: بابا جات خیلی خالی بود....
کنارش نشستم و با دوربین فیلم برداری ازش فیلم میگرفتم.
اروم دو تا قطره از چشماش اشک چکید وبعد از یه فاتحه که جفتمون براش خوندیم سیخ ایستاد.
دست دیار وگرفتم وگفتم:چند سالت بود؟
-هنوز مدرسه نمیرفتم که گفتن بابات رفت...
لبخندی بهم زد وگفت: اون تانکه رو میبینی؟
یه تانکی یه گوشه بود.... باورم نمیشد یه تانک واز نزدیک ببینم... سرمو تکون دادم.
با افتخار گفت: اونو بابام پکوند....
با خنده گفتم:
-پکوند چیه دختر....
-شوهر جان دیگر خرمان از پل گذشت .. هر جور بخواهیم حرف میزنیم... منم فقط میخندیدم...با هیجان دستمو کشید وگفت:
-شووووهر بیا برویم با ان تانک عکسی محض یادگاری بیندازیم...
و با خنده و هیجان پاشو ازروی سیم خاردارا رد کرد.
نمیدونم چرا حس خوبی نداشتم.... منم رد شدم و وارد شدیم... فضاش یه جوری بود انگار منطقه ی ممنوعه بود.خشک و بیابونی... دسته گلها رو روی تانک گذاشتیم و دیار به اون ماشین جنگی تکیه داد وگفت: حمزه خدایی فکر میکردی چنین ماه عسلی بیارمت؟
و مستانه خندید و منم کمی عقب رفتم تا ازش عکس بگیرم... چند تا ژست جالب گرفت و بعد گفت: نو بت توه...
منم وایستادم و خلاصه بعد کلی مسخره بازی.... مراسم عکس گرفتنمون تموم شد.
دیار برای خودش قدم میزد... منم داشتم عکسا رو نگاه میکردم...
دیار برای خودش قدم میزد... منم داشتم عکسا رو نگاه میکردم...
-حمزه؟
-جانم؟
-یه عکس هم همینجوری ازم بگیر.... وسط بیا بون...
خندیدم وگفتم: باشه....
دوربین وجلوی چشمم گرفتم وگفتم: یه ذره برو عقب تر...
-خوبه...
-نه بازم برو...
-خوبه....
خواستم اذیتش کنم وگفتم:نه بازم برو..
-خوبه اینجا..
-نه نه... برو بازم...
-ای بابا مورچه میشم که...
و چند گام عقب رفت که به صدای وحشتناکی منجر شد.
به اسمون نگاه کردم..رعد و برق میزد.
با اب و گلاب سنگشو شستم...
اروم باهاش حرف میزدم.. چرا اینقدر پریشونی.... چرا اینقدر ازم ناراحتی... پیشونیمو روی سنگ گذاشتم...
صدای رعد و برق اومد.
یه لحظه همه جا رو دود و خاک و گرد وغبار گرفت... تو صورتم سنگ ریزه پاشیده شده بود... دیار و صدا کردم... جوابی بهم نداد.
اون توده ی گرد وخاک اروم شد.
یه حس وحشتناک به جونم افتاده بود....بدو بدو راه مستقیمی و پیش گرفتم.... دیار روی زمین افتاده بود... پایین تنه اش غرق خون بود.
سرشو گرفتم تو بغلم...
از دماغ و دهنش خون میومد.... چشمهاش نیمه باز بود.... دهنم خشک شده بود... فقط نگاهش میکردم... نمیدونستم چی بگم... چی به زبون بیارم...صورت خاکی و خونیش و با کف دست پاک کردم....
بهم نگاه کرد و با صدای خفه ای گفت: حمزززییییی....
حتی زبونم نچرخید جوابشو بدم...
اروم گفت: دو... دوست دارم...
هنوز ماتم برده بود.... هنوز نمیدونستم چی شده... توبغلم بود و می لرزید... زیر اون افتاب توبغلم خونین ومالین افتاده بود وتو چشمهام نگاه میکرد... میگفت دوستم داره....
خواستم بغلش کنم. بلندش کنم.... دستمو بردم زیر پاهاش.... حس کردم به تنه اش وصل نیستن... از ترس و دلهره من بدتر دیار میلرزیدم. نفسمو بالا نمیومد... اسپریمو میخواستم...
دیار خون دهنشو قورت داد و خفه گفت: تشنمه...
نمیدونستم چیکار کنم... نفس نفس میزدم... زبونم کار نمیکرد. مغزم کار نمیکرد... فکرم کار نمیکرد.... چی شده بود؟ همه چیز که خوب بود.... یه حفره تو زمین بود ومن ودیار درست لبه ی حفره بودیم....
دیار اروم زمزمه کرد: اشهد ...
داشتم سکته میکردم.. قلبم تند میزد.... مغزم داشت کار میکرد... دیارم هنوز زنده بود...
داد زدم : کمک.... تو اون بیابون... فریاد میکشیدم... یاد موبایلم افتادم.... نمیدونم چه ذکرهایی گفتم تا توی اون بیابون انتن بده... یه خط.... یه خط انتن داشت.
-اقا...
سرمو بالا گرفتم... یه مرد جوون بود.
سینی خرما رو به سمتم گرفت وگفت:خدا رحمتشون کنه...
اصلا حواسم نبود که پنج شنبه است...
یه فاتحه خوندم و یه خرما برداشتم.... اون مرد هم برای دیار یکی خوند و رفت.
به اسمون خیره شدم....
یه هلی کوپتر نمیدونم بعد از چقدر زمان کنارمون نشست... سرمو تو بغل دیار پنهان کردم تا دود وگرد وغبارش بهم نخوره...
دو نفر جلو اومدن...
یکیشون گفت: شما تو میدون مین چیکار میکردید؟
یکی دیگه گفت: مگه اینجا تابلوشو ندیدید؟
نداشت.... اون لحظه به تنها چیزی که اطمینان داشتم همین بود.. این منطقه ی لعنتی هیچ تابلو وعلامتی نداشت.
دیارو بلند کردن... هنوز زنده بود...
ماتم برد.. پاهاش...از زانو به پایین... جفتشون... انگار نبودن... نمیدونم چقدر مثل ماهی دهنمو باز وبسته کردم که همه چیز سیاه شد... مگه چند سالم بود؟ بیست سال... یه داماد یه روزه.... مگه چقدر میفهمیدم؟ دیارم دو تیکه شد... چه جنگی بود که حتی به خودی و وطنی هم رحم نمیکرد... نه اصلا برای دشمن... حق بود؟ این وضعیت اسف ناک... حق بود؟ برای بنده ی خدا.... به خدا نیست... نبود.
وقتی چشمهامو باز کردم هم سیاه بود.. همه چیز..... از لباس ها گرفته تا در ودیوار خونه... همه جا سیاه بود...
بعد ها بهم گفتن: حتی قبل از اینکه اونو مستقیم توی هلیکوپتر بذارن تموم کرد... تو بغل خودم...
نمیدونم چقدر گذشت تا باور کردم ندارمش... نمیدونم چقدر گذشت که... نه هنوزم یادمه....مگه میشه یادم بره...
نفسمو فوت کردم... خم شدم و سنگشو بوسیدم... خیلی سعی کردم بغضمو نگه دارم... نشد... دیگه نمیشد... دیگه نمیتونستم... داشتم خفه میشدم...
بغضم شکست.... با صدای بلند گریه میکردم و صداش میکردم... زار میزدم... نمیدونم اون همه اشک وداد و فریاد از کجا منشا میگرفت. اما دلم میخواست خالی بشم..... خیلی خالی....
اروم گفتم:خیلی طول نمیکشه که بیام پیشت...
از جام بلند شدم... دیار رو به روم ایستاده بود... با یه لبخند ناز بهم خیره شده بود.
اهسته گفت: میدونستم ... تو پاکی... خیلی ... تولدت مبارک.
بارون بارید.... به اسمون خیره شدم... دوباره به جایی که دیار بود.. اما نبود... بازم لبخند زدم . این بار از محو شدنش دلم نگرفت. میدونستم دیگه چیزی نمونده... تولدم بود... اره... سوم بهمن... پیرشدم انگار...
گوشیمو دراوردم و به مامان زنگ زدم.
بعد ا ز کلی احوالپرسی گفتم:یه خواهش کنم؟
-جان دلم؟
-شب لازانیا درست کن..
-میای اینجا؟
اونقدر با هیجان گفت که منم به شور افتاد مو گفتم:اره... اما نه تنها...
-با دوستت میای؟
-نه... میخوام .... با من من گفتم: با بابا بیام...
هیچی نگفت.
اروم گفتم: میخوام یه شام سه تایی بخوریم...
بعد توضیح دادم :هیچ وقت سه تایی.... خانوادگی دور هم نبودیم....
-یه جوری علی و زهرا رو دک کن... خوب؟
بی مکث گفت:باشه... منتظرتونم...
یه لبخند زدم و به سمت خونه رفتم... میدونستم مامان مخالفتی نمیکنه... همیشه دلم میخواست برای یه بارم که شده یه خانواده باشیم... سه تایی.. بدون مزاحم.. بدون... نفسمو فوت کردم...
تا ماشینم دویدم....
تو ترافیک بودم.. اما مهم نبود.
بالاخره رسیدم خونه... ونوسم خونه نبود.
سلام کردم وپرسیدم:
-کجاست؟
-رفته خونه ی دوستش...
-امشب جایی مهمونیم.. اماده شو..
-کجا؟
-خونه ی مامان...
هیچی نگفت.
منم ادامه دادم: قرار ه یه شام سه تایی بخوریم... میدونستی تولدمه؟
ماتش برد.
خندیدم وگفتم: کت شلوار پلو خوریتو بپوش...
خودم هم رفتم طبقه ی بالا سگم برام دم تکون داد... ظرف غذاشو مقابلش گذاشتم...
یه دوش فوری فوتی گرفتم و یه بلوز کرم و جین قهوه ای تنم کردم... موهامو جلوی اینه درست میکردم و سوت میزدم.
به قاب عکس دیار خیره شدم... مثل همیشه با محبت نگام میکرد.
عکس و نگا ه میکردم..عکس...عکس.. دوربینمو بیرون اوردم ... سه پایه اشو هم در اوردم... میخواستم یه عکس سه تایی داشته باشم.
فقط من و مامانم و بابا... یه دستی به ونوس کشیدم.
از اتاق بیرون اومدم.
بابا تو ماشین منتظرم بود.
دوربین و سه پایه رو عقب گذاشتم و بهش گفتم: میخوام یه عکس سه تایی داشته باشیم... ادامه دادم: یادت باشه کیکم بخریم...
بابا هیچی نگفت.فقط با یه لبخند محو نگام میکرد.
تو ترافیک مونده بودیم که گفت: گریه کردی؟
-رفتم سرخاک دیار...
با من من پرسید: هنوزم فکر میکنی من مقصرم؟
-تو توی اون منطقه مین کاشته بودی... یادته؟
با استیصال گفت: اما نه برای خودی...
-اره...
-حمزه...
-بیخیال ... فقط کاش خنثی میشدن... نمیدونم... راستی... بابا...؟
-جانم؟
-نمیخوام مامان چیزی بدونه..
-راجع به چی؟
-اینکه.............. سرطان ریه دارم... بهش نگو.
-حمزه چرا گذاشتی دیر بشه؟؟؟ چرا...
-من راضیم...
یه قطره اشک از چشمش پایین چکید.
-قول میدی نگی...؟
هنوز ساکت بود.
باز پرسیدم.
با بغض سرشو تکون داد.
بعد از مکثی گفتم:
-جناب؟
با صدای خفه ای گفت: جانم؟
-سبزشد...
لبخند محوی زد وگاز ماشینو گرفت.
بهش خندیدم وگفتم: پیش به سوی لازانیا...
به اسمون نگاه کردم... بارون میومد.... از اینه به عقب خیره شدم.دیار عقب نشسته بود و مثل همیشه با لبخند نگاهم میکرد.
****************
"موخره"
خطِ ّ اول: خداوند برای تمامی بندگان امروزش ... بندگان دیروزش... بندگان فردا وفردا هایش بخشنده ومهربان و آمرزنده است!

خطِ ّ دوم: جنگ مقدس نیست ! 
خطِ ّ سوم: این آب وخاک از آن همه است... و هیچ کس به تنهایی مالک نیست !
خطِ ّ چهارم: انسان از خاک زاده میشود و به خاک باز میگردد پس خاک این عالم سراسر پاک است !

خطِ ّ پنجم: دیروز برای خودتان... فردا برای دیگران... مرا گوش جان سپردن به امروز خوش است!

خطِ ّششم : شهادت یعنی جان سپردن و جان دادن برای رسیدن به یک هدف ، آرمان و یا آرزو...

خطِ ّهفتم : و زندگی یعنی سرگذشت ِ درگذشت اهداف... آرمان ها و آرزوها...!


خطِ ّ هشتم: پایان...!

خورشید .ر/سه و سی دقیقه ی بامداد
4شهریور/جمعه.
درباره :
برچسب ها : رمان خط هشتم ,
بازدید : 822 تاریخ : شنبه 28 دي 1392 زمان : 21:59 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط صحرا در تاریخ 1394/6/14 و 21:37 دقیقه ارسال شده است

خیلی تلخ بود کاش میشد شیرین تر باشه


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 11
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 534
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 160
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 534
  • بازدید ماه : 534
  • بازدید سال : 534
  • بازدید کلی : 11,707,106
  • مطالب