close
تبلیغات در اینترنت
رمان آقای مغرور ، خانم لجباز قسمت هفتم
loading...

رمان فا

سورن:سلام مهندس هنوز کسی نیومده؟ نادرخان به پامون بلند شد و بعد از سلام وعلیک گفت:نه هنوز ساعت شیش مهمونی یه ساعت دیگه شروع میشه این مهمون هایماهم زیاد خوش قول نیستن می زارن یه دوساعت دیگه بیان که کلاس داشته باشه براشون...توچطوری دخترم؟چقدر زیبا شدی.این شوهرت باید حسابی حواسش رو…

رمان آقای مغرور ، خانم لجباز قسمت هفتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 4818 جمعه 27 دي 1392 : 15:43 نظرات ()

سورن:سلام مهندس هنوز کسی نیومده؟
نادرخان به پامون بلند شد و بعد از سلام وعلیک گفت:نه هنوز ساعت شیش مهمونی یه ساعت دیگه شروع میشه این مهمون هایماهم زیاد خوش قول نیستن می زارن یه دوساعت دیگه بیان که کلاس داشته باشه براشون...توچطوری دخترم؟چقدر زیبا شدی.این شوهرت باید حسابی حواسش رو جمع کنه که خانوم خوشگلش رو ازش ندزدن...یادم باشه به مریم خانوم بگم یه اسفندی برات دود کنه
عسل:ممنون مهندس.............

سورن:مهندس اگه اشکالی نداره ما بریم تو اتاقمون یکم استراحت کنیم
نادرخان:برید مطمئنا خرید با خانوما خیلی آدم رو خسته می کنه
بادلخوری واخم ساختگی گفتم:یعنی اینقدر ما خانوما خسته کننده ایم؟
نادرخان با خنده:نه خانوم زیبا اما سلیقه ی خوبتون وقت و انرژی رو از مردها می گیره
عسل:خب آدم باید خوشگل پسند باشه دیگه
بعد نگاهی به سرتا پای سورن انداختم و ابرویی انداختم بالا.که می دونم تو دل سورن کارخونه قند درسته رو آب کردن.
نادرخان هم باشوخی گفت:برید تا حسودیم گل نکرده
باخنده رفتیم بالا.یکم به دراز کشیدن نیاز داشتم.زیادی خسته شدم.با احتیاط روی تخت دراز کشیدم که سورن معترضانه گفت:اِ..اِ!کلی پول آرایشگاه خانوم رو ندادم بیاد ایجا بخوابه همه چیز رو بهم بریزه ها
بادلخوری گفتم:خوبه من زورت نکردم ببریم آرایشگاه.خب خسته شدم دیگه بزار یه ده دقیقه دراز بکشم خستگیم در بره...
سورن:خب منم خسته ام این که دلیل نمی شه بااین سر و وضع بری تو تخت دختر خوب
عسل:چرا نمی شه بااین تیپ رفت تو تخت؟خوبم می شه توهم بیا دراز بکش ببین می شه یانه
سورن:اصلاهر کاری دوست داری بکن
عسل:چشم منتظر اجازه ی جنابعالی بودم
سورن:آفرین دختر خوب همیشه از بزرگترت اجازه بگیر.
عسل:می شه یکم بخوابم یانه؟جناب بزرگتر؟
سورن:یه نیم ساعتی بخواب ولی آرایشت بهم می خوره ها.از من گفتن بود
عسل:تو نگران آرایش من نباش
خیلی خسته بودم.اونقدری که حوصله کل کل کردن با سورن رو نداشتم.با احتیاط خوابیدم و گوشیم رو برای نیم ساعت دیگه زنگ گذاشتم که بیدارم کنه.
وقتی صدای گوشیم اومد.با بی حوصلگی خاموشش کردم.خواستم یکم دیگه بخوابم که یادم افتاد مهمونی داریم.و با اکراه بلند شدم نشستم رو تخت.خواستم چشمام رو بادست بمالونم که یادم افتاد آرایشم خراب می شه...
به سورن نگاه کردم که پایین تخت خوابیده بود.با دست تکونش دادم.
عسل:سورن!سورن!پاشو مهمونی دیر می شه ها
یکم غلط خورد.دوباره تکونش دادم که یکم لای چشم هاش رو باز کرد.خودمم بی حوصله بودم ولی چه می شه کرد باید این مهمونی رو می رفتیم اونم پر انرژی!
عسل:سورن...سورن پاشو دیگه مهمونی دیر می شه
سورن که انگاربهش برق سه فاز وصل کردن یهو از خواب پرید وهول به این ور اونور نگاه کرد
با خنده گفتم:خیلی خب بابا اینطوری نپر از خواب بچه ات می افته
خودمم نفهمیدم این چی بود گفتم یه چشم غره بهم رفت و سعی کرد خنده اش رو قورت بده
متین:بچه ها آماده اید؟
سورن:نه متین بیا تو
متین:سلام.خواب بودین؟
سورن:ازصبح رفتیم بیرون خسته شدیم گفتیم یکم بخوابیم.متین قربون دستت بیا این سرویس عسل رو خوشگلش کن
متین سری تکون داد.ای به چشم
سورن:عسل سرویس و وسایلش رو بیار
سرویس و مایکروفون و دوربین رو که تو ی بسته های خودشون بودن رو دادم به متین.اونم با دقت مشغول کار گذاشتن مایکروفون و دوربین شد.
متین:سورن انگشترت رو بده
سورن:کدوم انگشتر؟
متین:اون عقیقی که دستته
سورن با تردید انگشتر رو ازتو دستش در آورد و داد به متین
متین:دمشون گرم.واسه همه فرستادن.
بعد چشمکی زد و گفت:همه مجهز مجهزیم
سورن:ایول...
بعد از اینکه متین سیستم ها رو راه انداخت و چندتا توضیح کوچیک درباره شون داد رفتیم طبقه پایین.تقریبا بیشتر مهمون ها اومده بودن.با اکثرشون سلام وعلیک کردیم و ازشون عکس گرفتیم.
مهندس با چندتا خر پولاشون که مشتری های اصلی محسوب می شدن آشنامون کرد و سورن ومتین رو برد تو جمع شون.
دیگه حوصله ام داشت حسابی سر می رفت.درسته این بحث ها برامون مهم بود اما خب چیکار کنم؟حوصله سر بر بود دیگه...
همینجوری که اطرافم رو نگاه می کردم.چندتا پسر بدجوری برام آشنا اومدن.
نه؟اون اینجا چیکار می کنه؟
وای بهتر از این نمی شه...اگه همه چی لو بره...سردار سر روتنم نمی زاره...


متین:چیزی شده عسل جان؟چرا رنگت یهو پرید؟
عسل:هیچی عزیزم یکم خسته ام
سورن یکم با اخم سرتکون داد که یعنی چته؟
منم سر تکون دادم که یعنی چیزیم نیست.
می گم تو این اوضاع ما هم زبون واسه خودمون اختراع کردیما.من اینجوری سر تکون دادم اون اونجوری.هه!اسمش رو بزاریم زبون سرسری!
بالاخره حرف های مهم ولی از نظر من چرت سورن ومتین با مهندس ومشتری هاتموم شد.ویه عده رفتن وسط که قر بدن.من نفهمیدم اینا مهمونی رسمی هاشون با پارتی هاشون چه فرقی می کنه؟
فقط خدا خدا می کردم که اون من رو ندیده باشه.اما مثه اینکه خدا داشت شانس تقسیم می کرد من رفته بودم پستونک بازی!
با دیدن من چشم هاش چهارتا شد.دوستاش هم که متوجه شدن یه جارو سیخ داره نگاه می کنه رد نگاهش رو گرفتن وبه من خیره شدن.
یکم اولش با شک بهم نگاه کردن.دوسه تاییشون رو که اصلا نمی شناختم.اما اون دو سه تایی رو که می شناختم بعد از کمی نگاه کردن خوشبختانه منو شناختن و اینطوری شد که گاومان دو قلو زایید!مبارکش باشه
دیدم که راه افتاده بیاد سمتم. نمی خواستم مهندس اینا شک کنن.الان میاد جلوی اینا یه چی می گه لو می ریم.تصمیم گرفتم حالا که منو دیده خودم برم سراغش که از پیش آمدهای بد جلوگیری کنم.
عسل:سلام.شما؟اینجا؟
کیوان با یه نیش شل زل زد بهم وگفت:تو اینجا چیکار می کنی؟توکه اهل اینجور مهمونی ها نبودی؟باورم نمی شه اینجا ببینمت.چقدر فرق کردی دختر؟
پارسا:عسل خانوم شماکه از اینجور مجلس ها خوشتون نمی اومد؟
یه چشم غره ای بهشون رفتم که دهنشون رو بستن.
عسل:بچه ها می شه در مورد من اینجا صحبت نکنید؟
پارسا:چرا؟
آروم گفتم:لطف کنید هویت من رو آشکار نکنید.خواهش می کنم
با تعجب به هم خیره شدن و یکم پچ پچ کردند.
عسل:مربوط به شغلمه.بعد یه لبخند مسخره زدم که کسی شک نکنه
کیوان یکم دور و بر رو با شک نگاه کرد ورو به دوستاش گفت:بچه ها چیزی نگید لابد مهمه دیگه
عسل:آقا کیوان می شه باهاتون تنها صحبت کنم
باز نیش این شل شد.
کیوان:حتما عزیزم
عق...حالم رو بهم نزن.
عسل:پس دنبال من بیاید اینجا نمی شه صحبت کنم.
نمی تونستم جلوی همه باهاش صحبت کنم.توی حیاط هم می ترسیدم یکی صدامون رو بشنوه.می دونستم تو طبقه خودمون همه پایین هستن و سرگرمن.به ناچار رفتیم تو اتاق خودمون.کیوان هم پشت سر من اومد.
عسل:بفرمایید
کیوان نشست روی کاناپه کنار تخت.منم تو آیینه یه نگاه به خودم انداختم وبادستمال کاغذی عرق رو از روی پیشونیم پاک کردم و برگشتم طرفش که دیدم زل زده بهم.


کیوان:چقدر خوشگل شدی
کلافه نگاهش کردم و نشستم روی تخت رو به روش.
عسل:واسه این حرف ها نیاوردمت بالا.آقا کیوان می خوام خوب دوستات رو توجیح کنی.این جا کسی نباید بفهمه من کی هستم.
کیوان موشکافانه نگاهم کرد:چرا؟
باصدای خیلی آروم گفتم:من الان تو ماموریتم کیوان
کیوان:واقعا؟واسه چی مگه مهندس نصیری هم خلاف می کنه؟
عسل:آره.تو اینجا چی کار می کردی؟
کیوان:یکی از بچه ها با مانی دوسته.مانی هم دعوتمون کرد بیایم مهمونی.من زیاد این جا کسی رو نمی شناسم
عسل:کدوم دوستت؟
کیوان:تو نمی شناسی. فریبرز
بازم آروم گفتم:کیوان مواظب باش چیزی نفهمه.ما چندماهه داریم واسه امشب نقشه می کشیم.اگه لو بریم زحمت چند ماهه یه گروه نابود می شه.
کیوان هم به تبعیت از من صداش رو آورد پایین و گفت:باشه بهشون می گم چیزی نگن.ولی واسه چی اینجایید؟خطرناکن؟
یه نفس عمیق کشیدم و به دور و برم نگاه کردم و با احتیاط گفتم:قاچاق قرص روانگردان.تازگی هام که یه سری قرص مسموم قاطی قرص ها شده که قابل تشخیص نیست.کشنده اس.تا حالا تو دوشب سه تا قربانی گرفته...
کیوان:یعنی اینقدر خطرناکه؟پس چرا می فروشنش
عسل:چون نمی خوان به سرمایه شون لطمه بخوره.
کیوان:چه آدمای کثیفی...
عسل:امشب حواستون باشه اگه مانی یا هر کس دیگه بهتون قرص تعارف کنید نخورید.ممکنه هر کدومشون از اون کشنده ها باشه
کیوان:باشه بهشون می گم برندارن
عسل:نه...نه!بردارید اینجوری شک می کنن.الان چندتاشون دیدن من تو رو آوردم بالا دارم باهات صحبت می کنم برندارید تابلو می شه.بردارید اما بزارید تو جیبتون نخورید.
کیوان:باشه
عسل:خیلی خب بریم
کیوان:عسل؟
عسل:بله؟
کیوان:دلم برات تنگ شده بود.عسل برگرد خواهش می کنم.من هنوز دوستت دارم
عسل:کیوان خواهشا باز شروع نکن
کیوان:چرا نمی خوای باور کنی که من دوستت دارم؟
پوزخند تلخی زدم و بهش خیره شدم.بالحن تلخی گفتم:کیوان اون فقط یه دوست داشتن ساده اول دانشگاه بود.من و تو به درد هم نمی خوردیم.تو یه دوست دختر می خواستی که همه جوره باهات باشه.اما من اون دختر نیستم.عقاید و خواسته هامون از زمین تا آسمون باهم فرق می کرد کیوان.اون قضیه تموم شده اس.خواهشا تمومش کن
کیوان:اما من هنوز دوست دارم
عسل:کیوان من الان تو ماموریتم.بزار بریم پایین من به کارم برسم
کیوان با دلخوری گفت:تو از اولم دوستم نداشتی.مگه نه؟
عسل:کیوان من می خوام منطقی باشم.تو دوست دختر می خواستی.دوست دختری که همه جوره باهات باشه
کیوان:نه من این رو نمی خوام.اگه بخوای میام خواستگاریت
عسل:کیوان.دوباره شروع نکن.من نامزد کردم
کیوان:داری دروغ می گی.این حرفا دیگه تکراری شده
عسل:دروغ نمی گم.با یکی از همکارام نامزد کردم الانم پایینه.
کیوان:باید ببینمش تا باورم بشه
عسل:باشه باهم آشناتون می کنم
تو چشم هاش غم رو می دیدم.اما من دیگه اون رو دوست نداشتم.یعنی همون موقع دانشگاهم که هر دومون زبان انگلیسی می خوندیم و اون بهم پیشنهاد دوستی داد علاقه خاصی بهش نداشتم.خب جوونی بود و منم دوست داشتم یکم شیطونی کنم.اما الان که یه پلیس بودم به این جور شیطنت ها علاقه ای نداشتم.
عسل:کیوان سر لج ولجبازی ماموریتمون رو...
کلافه دستی تو موهاش کرد وپاشد و رفت سمت در.برگشت سمتم و با یه نگاه غبار گرفته بهم خیره شد و پوزخندی زد:نترس.اونقدر بچه نیستم که سراین چیزها همه چیز رو خراب کنم.تو هم حق داشتی برای زندگی خودت تصمیم بگیری.اون ماجرا واسه سه سال پیش بود من زیادی خوش بین بودم که تو ازدواج نمی کنی و من بهت می رسم.بریم! شوهرت نباید بیشتر از این منتظرت بمونه
بعد هم در رو بست و منم رفتم دنبالش.تا طبقه پایین ساکت بودیم و تقریبا هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد.


وقتی اومدیم پایین کیوان رفت سمت دوستاش.منم رفتم پیش متین و سورن.
سورن با اخم نگاهم کرد و با یه لحنی که خیلی خوب نبود گفت:اون یارو کی بود؟
عسل:یکی از آشناهامون
سورن:خب واسه چی باهاش رفتی بالا.کجا رفتین؟
من ساده لوحم زود گفتم:تو اتاق
سورن چشم هاش گرد شد و گفت:چی؟تو اتاق؟خوشم باشه چه چیزهایی دارم می شنوم
عسل:سورن شروع نکن.
آرومتر دم گوشش گفتم:اون من و می شناخت.باید بهش توضیح می دادم و توجیحش می کردم که یوقت چیزی از دهنش نپره
متین با یکم نگرانی گفت:حالا چی شد؟
عسل:هیچی حله
دیدم کیوان داره میاد سمتمون.
سورن با طعنه گفت:مثه اینکه آشناتون دارن تشریف میارن
کیوان با یه پوزخندی اومد سمتمون.فکر کرد الان دستم رو رو می کنه.
کیوان:سلام عرض می کنم
متین:سلام متین هستم.حال شما؟
کیوان:خوش وقتم.متشکرم خوبم.بعد رو کرد سورن که دست من رو گرفته بود . با یه اخمی بهش نگاه می کرد،گفت:افتخار آشنایی نمی دید؟
من زودتر گفتم:معرفی می کنم.سورن نامزد عزیزم.آقا کیوان هم از بچه های دانشکده
سورن با یه پوزخندی نگاه خریدارانه ای به کیوان انداخت و رو به من گفت:دانشکده خودمون؟
ابروهام رو انداختم بالا.
عسل:نه.دانشکده زبان
سورن با کیوان دست و داد وگفت:از آشناییتون خوشوقتم آقا کیوان
کیوان هم با غرور خاصی گقت:ممنون من هم همینطور.تبریک می گم
سورن:ممنون
کیوان:اومده بودم سلامی عرض کنم.با اجازه...
عسل:کیوان؟
کیوان برگشت سمتم.هنوز اون پوزخند رو لبش بود.
کیوان:بله؟
عسل:همه چی حله دیگه؟
کیوان آروم سری تکون داد وگفت:آره.حله
عسل:ممنون
سورن آروم دم گوشم گفت:باید بعدا همه چیز رو برام توضیح بدی
یه طوری نگاهش کردم که توش یه جمله بود"ولم کن بابا"
سورن یبار دیگه خشمگین تر نگاهم کرد.حس کردم اون جمله رو از تونگاهم خونده خشمگین شده.نیشخندی به افکارم زدم.دیوونه شدم من.اخه اون چطوری می خواد افکارمن و بخونه؟
تاثیر دیدن کیوان و شوکه شدنمه لابد زده به سرم دیگه!
دوباره متین وسورن رفتن تو بحث نصیری و مشتری ها و منم به ناچار به دنبالشون کشیده شدم.این بار با دقت بیشتری به حرف هاشون گوش کردم و سعی کردم به وسیله دوربین توانگشترم حسابی ازشون عکس بیاندازم.
آها یه ژست دیگه!
حالا سرتو بالا کن.
نه این خوب نشد یکی دیگه.
آقا یه نگاه به ما کن
همینجوری تو دلم می خندیدم و ازشون عکس می گرفتم چه حالی می داد.
گفت گوی5+7 که تموم شد نتیجه این شد که...
دِ.. دِ..دِدِن...خانوم ها و آقایان نتیجه براین شد که...فردا 5 تا مشتری کله گنده بیان توهمین ویلا معامله کنن و سود و حالش رو ببرن یه عده جوون هم بدبخت کنن دور همی خودشون خوش باشن.ای آدمای کثیف!
یکم که دقت کردم دیدم یه چی خالیه تو جمع.بعد که یکم بیشتر دقت کردم دیدم "چی" نیست "کی"هست.یه ذره دیگه گشتم ببینم کی توجمع نیست.که دیدم مانی نیست.اصلا از سر شب زیاد تو مهمونی ندیده بودمش.نمی دونم چرا ولی دلم بدجور شور می زد


یهو فکرم رفت پیش مهشید.یادمه نصیری به مانی گفته بود شب مهمونی یه کاری کنه این دختره اینجا نباشه که سر و صدا کنه و لوشون بده که قرص ها آدم رو می کشه و این حرفا...
چرا حالا یادم افتاد؟وای نکنه بلایی سر دختره آورده باشه.سورن اون و دست من سپرده بود.
یه دفعه سرجام سیخ وایسادم.همه نگاهشون رو من چرخید.یه لبخند مسخره تحویلشون دادم و سریع دم گوش متین گفتم:کلید اتاق مهشید دست توهه؟
متین:آره می خوای چی کار؟
عسل:توبده به من کاریت نباشه.
متین نگاه مشکوکی بهم انداخت و سعی کرد از تو چشمام چیزی بخونه که سریع پلک هام رو بستم و با یکم عصانیت کف دستم رو گرفتم مقابلش.سری تکون داد و با یکم شک و تردید کلید اتاق مهشید رو گذاشت کف دستم.
با یه لبخند مسخره دیگه که احساس می کردم قیافه ام رو شبیه کودن ها کرده یه با اجازه ای زیر لب گفتم و رفتم.طبقه بالا.پله های اول رو که در تیر رس همه قرار داشتم آروم رفتم بالا و وقتی فهمیدم دیگه بقیه نمی تونن من رو ببینن دویدم سمت اتاق مهشید.
دستام می لرزید.نمی دونم ولی حساس می کردم الان در رو باز کنم با جنازه مهشید رو به رو می شم.
در اتاق رو باز کردم.پلک هام رو بسته بودم بعد آروم بازشون کردم.خدارو شکر جنازه مهشید اینجا نبود ولی اتاق یکم به هم ریخته بود.این بهم ریختگی یکم آشفته ام کرده بود.چون اصلا شبیه شلختگی نبود احساس می کردم یکی وارد اینجا شده وهمه چی رو بهم ریخته.
یکم جلوتر که رفتم صدای خرد شدن شیشه رو زیر پاشنه کفشم حس کردم.پام رو بلند کردم که دیدم یه لیوان شکسته افتاده رو زمین.دنبال قطره های خونی چیزی می گشتم که خوش بختانه اونجا نبود.
رفتم بیرون و توی سالن نگاهم رو به اتاق های دیگه چرخوندم.یه چندتاییش رو فال گوش ایستادم ولی دیدم صدایی نمیاد.بعدشم می دونستم مانی اینقدر خنگ نیست که مهشید رو از یه اتاق ببره تو اتاق بغل دستیش.این کار خنده دار بود.
اتاق مانی! آره آره لابد بردتش اتاق خودش...بیشرف از فرصت استفاده کرده و برده اتاق خودش یه حالی هم باهاش بکنه.ولی چرا تا حالا این کاررو نکرده بود؟اصلا کلید از کجا آورده؟
لابد مهندس گفته این دختره رو یه کاریش بکنه بهش کلید داده اونم برده اتاق خودش.از اونجا هم که طبقه سومه صدا پایین نمیاد راحت داره عشق و حال می کنه
رفتم بالا و جلوی در اتاق مانی فال گوش واستادم.دیدم نخیر.هیچ صدایی نمیاد.لابد صدای کفش های منو شنیده ساکت شدن.
عسل:مانی!مانی جان بیا یه لحظه کارت دارم
سکوت
عسل:مانــــی!!!
نیلوفر متعجب اومد بیرون و به من نگاه کرد.
نیلوفر:توبا مانی چی کار داری؟
یکم با دستپاچه گفتم:چیزه...دیدم پایین تو مهمونی نیست دوستش فریبرز صداش می کرد.سراغش رو ازم گرفت گفتم بیام دنبالش تو اینجا چیکار می کنی ؟
نیلوفر یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت که توام با تعجب بود:خب اتاقمه دیگه
از خجالت سرخ شدم.خب بنده خدا راست می گه دیگه اتاقشه.این چه سوالی بود من پرسیدم؟
عسل:نه..نه منظورم اینه که چرا پایین نیستی
نیلوفر:اومده بودم آرایشم رو تجدید کنم.زیادی عرق کرده بودم یکمش پاک شد
آخ ناز بشی الهی موش نخورتت.یه لبخند ازهمون مسخره ها بهش زدم.
نیلوفر:خب مانی که اینجا نبود بیا بریم پایین
بعد دست من و کشید و کشون کشون برد پایین.باز تو سالن نگاه انداختم ندیدمش.


ازیه چند نفری پرسیدم که اون ها هم ندیده بودنش.از یه پیشخدمت که داشته به چندتا دیگه شون امر و نهی می کرد و بهش می خورد سر پرست بقیه باشه پرسیدم.
عسل:آقا مانی رو ندیدی؟
پیشخدمت:آقا مانی؟
عسل:منظورم مهندس کیانیه.همونی که باهاتون هماهنگ کرده واسه مهمونی
پیشخدمت:آهان بله.نمی دونم رفتن تو حیاط.به نظرم رفتن پایین
پیش خودم فکر کردم این دیگه کیه.مگه پایین تر از اینجاهم هست؟که یهو یادم افتاد...
آره...زیر زمین...
دیگه موندن رو جایز ندونستم.هر چه قدر سرم رو چرخوندم و دنبال سورن و متین گشتم نبودن.ناچارا تنهایی و بدون گفتن به کسی راه افتادم سمت زیر زمین.
خب خونه قدیمی و عمارت نبود بگم که فکر می کردم الان وارد یه زیر زمین تاریک و مخوف می شم که در و دیوارش رو عنکبوت گرفته و از زیر پات موش رد می شه. می دونستم اینجا استخر داره...
وای...استخر!
نکنه دختره بیچاره رو تو استخر خفه کرده باشه.بیچاره مهشید!
رفتم از پله ها پایین.خوب از اینجا که به پایین راه نداره.یادم افتاد یه در پشتی داره ساختمون که به زیر زمین می خوره!
ساختمون رو دور زدم و رسیدم به دره!
لای در کمی باز بود.آروم در رو باز کردم و در رو دوباره به همون حالت سابق رهاکردم.کفش هام رو در اوردم وگرفتم دستم.صدای تق تق کفشام لوم می داد.
پله ها رو رفتم پایین.اولش یه راه روی باریک بود که نه چندان تاریک بود.یعنی لامپ داشت ولی کوچیک و کم نور بود.دیوار ها با کاشی های ریز و خوشگل پوشیده شده بود و با خورده کاشی طرح دلفین و ماهی و اینجور چیزها رو دیوار درست کرده بودن.
رسیدم به ته راهرو معلوم بود به سالن استخر می خوره و یه سالن خیلی بزرگه. ریسکش زیاد بود که همین جوری می رفتم جلو. بنابراین تصمیم گرفتم با احتیاط از لبه ی دیوار سرک بکشم ببینم تو سالن چه خبره!
وای خدای من!اینجا پراز لاشخوره!
یه میز خیلی بزرگ یکم اونطرف تر از استخر بود که کلی آدم هیکلی و قلچماق دورش بودن و داشتن قرص ها رو بسته بندی می کردن!کلی بسته های قرص و کارتون اونجا بود.نفری یه قرص بیاندازین بالا ببینیم کدوم یکیتون می میره یکم خوشحال شیم.تن لش ها!
پس مهشید کجاست؟یعنی اینجاهم نیست؟
نه ...نه داره صداش میاد یعنی کجاست؟
صدای داد مهشید رو می شنیدم که همش می گفت:ولم کنید لعنتی ها ولم کنید.
و بعد صدای قهقهه های کریه چندتا مرد می اومد.
قلبم داشت فشرده می شد.یعنی اون حیوون ها داشتن چی کار می کردن؟درسته مهشید دختر پاکی نبود که بترسم یوقت خدای نکرده باکره بودنش رو ازش بگیرن.ولی به هر حال هرکسی هر چقدر هم بد باشه دوست نداره چندین نفر بریزن سرش و آزارش بدن!اونم کسایی که یه جورایی قاتل بهترین دوستش محسوب می شن!
تو فکر راه چاره بودم و زیر لب اون مردها و آبا واجدادشون رو به رگبار فحش بسته بودم که یهو دستی روشونه ام نشست.


صدای خنده ی یه قلچماق از پشتم اومد.
مرد- تو این جا چی کار می کنی کوچولو؟ مامانت می دونه تو این جایی؟
بازوهام رو تو دستای زمختش گرفته بود و می خندید. ببند اون حلقت رو، خمیر دندون گرون میشه!
آروم سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم. آب دهن نداشتم رو قورت دادم و سعی کردم جدی و با صلابت باشم. آروم، اما با تحکم و غرور خاص خودم گفتم:
- ولم کن.
مرد- نه نه نه، خانوم کوچولو شما که تا این جا اومدی دیگه زشته همین طوری بری.
بعد چشمکی زد و لبش رو چسبوند به گردنم که نزدیک بود بالا بیارم.
با صدای فریاد بلندی گفتم:
- ولم کن آشغال لعنتی!
بعد با آرنجم کوبیدم تو گردنش. ایشاا... شاهرگت قطع شه ننه ات به عزات بشینه. با صدای داد من، مانی داد زد:
- چه خبره اون جا؟
مرده که با دست گردنش رو می مالید و زیر لب به من فحش می داد گفت:
- هیچی نیست آقا مانی، یه گربه کوچولوست.
مرتیکه به من میگه گربه! نمی دونه من چه ببر بنگالی هستم واسه خودم. حتما تا چهار تا پنجول نندازم رو صورتش حالیش نمیشه با کی طرفه! مانی که دیگه داشت کم کم می اومد سمت ما، رو به مرده گفت:
- چه خبره شلوغش کردی؟
مرد- آقا گفتم که ...
نذاشت مرده حرف بزنه، چون نگاه مانی افتاد به من و خندید.
مانی- این گربه رو می گفتی؟ تو این جا چی کار می کنی عزیزم؟
من که حالا با دیدن مانی اون روح سرکش و حاضر جوابم فعال شده بود و انرژی دوباره گرفته بودم، با پرخاشگری و دست های مشت شده گفتم:
- مهشید کجاست؟
مانی- اوه، چه گربه ی بداخلاقی! باید حواسمون باشه یه وقت چنگمون نندازه ...
بعد دست منو آروم تو دستش گرفت و به ناخن هام دست کشید و یه چشمک زد و ادامه داد:
- با این پنجه های کوچولوی ظریفش!
با عصبانیت دستم رو از تو دستش کشیدم بیرون و تو چشم هاش که پر از شیطنت بود زل زدم و گفتم:
- گفتم مهشید کجاست؟ نشنیدی؟
با خنده ی مستانه ای دست هاش رو برد بالا.
مانی- باشه باشه تسلیم، اون جاست. داره با بچه ها عشق و حال می کنه.
به طرف ته سالن که اشاره کرده بود راه افتادم که کمرم رو گرفت و انگشت اشارش رو تو هوا تکون داد.
مانی- نچ نچ، قرار نیست خوشیشون رو به هم بزنیا.
دستش رو از تنم جدا کردم و رفتم جلو. با خنده پشت سرم می اومد.
حالا نگاه همه اون هایی که داشتن قرص ها رو بسته بندی می کردن رو من بود و با تعجب بهم خیره شده بودن. چیه؟ حتما فکر کردن یه لقمه ی جدید براشون رسیده.
از بینشون مهشید رو دیدم که به صورت نیمه عریان به ستون بسته شده و یه عده لاشخور دورش هستن و دارن اذیتش می کنن. اون هم جیغ می زد و بهشون فحش می داد. میز رو دور زدم و رفتم جلو.
یکیشون نگاه هیزش رو دوخت به اندامم و با لبخند زشتی گفت:
- آقا مانی، عروسک جدیده؟
مانی از پشت سرم اومد و دستش رو گذاشت رو شونم و با لبخند گفت:
- اوه نه نه، چشم هاتون رو درویش کنید. این یکی صاحاب داره!
دستش رو از روی شونم کشیدم و دوباره به مهشید خیره شدم. لباس تنش به هم ریخته شده بودن و تقریبا کارآیی خودشون رو از دست داده بودن، جلوی اون همه مرد. مطمئن بودم اگه من جای اون بودم خودم رو می کشتم.
حالا مردها با دیدن من دست از سر اون برداشته بودن و یه نور امیدی تو چشم های خسته و گریون مهشید پیدا شد.
لباش ورم کرده بود و چند جای تن و گردنش کبود و خون مرده شده بود.
- دِ لعنتی تو با این دختر چه کردی؟
مانی- مهندس گفت ساکتش کن.
- مهندس گفت ساکتش کن یا این بلا رو سرش بیار؟ تو غلط کردی رفتی تو اتاق مهشید اصلا. کی به تو کلید داده بود؟ مگه کلید دست متین نبود؟
مانی که رنگ نگاهش عوض شده بود و یه کم خشم توش موج می زد با پوزخند گفت:
- چیه؟ نکنه فکر کردی فقط همون یدونه کلیده؟ آره؟ نه خانوم کوچولو، مهندس کلید همه ی اتاق ها رو داره، حتی اتاق شما رو. بعدش هم نمی دونستم باید از جنابعالی اجازه بگیرم.
- مانی یا همین الان این دختر رو ول می کنی بره تو اتاقش، یا من می رم بالا و جلوی همه آبرو و حیثیتت نداشتت رو می برم. تو واقعا فکر کردی کی هستی که این کار رو با این دختر می کنی؟


مانی عین این گاوها که جلوش پارچه قرمز می گیرن قرمز شده بود و از دماغش دود بیرون می زد.منم دست کمی از اون نداشتم!
مانی چند بار با عصبانیت سرش رو تکون داد و به افرادش نگاه کرد که دست از کار کشیده بودن و انگار که یه فیلم جالب دیده باشن به ما خیره شده بودن.
مانی سرشون فریاد زد:شما ها واسه چی دارین من و نگاه می کنین؟دِ به کارتون برسید احمق ها...
همه از ترس دوباره خودشون رو سرگرم کار کردن.سعی کردم تو همون شلوغی چندتا عکس بیاندازم.بالاخره اصل جنس ها اینجا بود دیگه.
مانی:عسل با من بیا
عسل:مانی مهشید رو ول کن بره
مانی:باشه ولش می کنم تو بیا بریم
زل زدم تو چشم هاش و بایه پوزخندگفتم:فکر کردی من بچه ام؟که منو ببری و خر کنی و دوباره این بیچاره اینجا جیغ بزنه؟نه آقا من نه خرم نه گوشام مخملیه.
مانی کلافه دستی تو موهاش کرد و رو به یکیشون گفت:بازش کن بفرستش بالا.
مرده با اکراه بازش کرد.همه شون یه جوری نگاهم می کردن.اگه راه داشت مطمئنا خرخره م رو می جویدن که خوشی شون رو خراب کردم.اونم تو جاهای حساسش.
مهشید با یه تن زخمی و کبود در حالی که تو چشم هاش برق تشکر رو می دیدم لباس هاش رو ازروی زمین برداشت و خواست بپوشه. رفتم جلو و کمکش کردم.دستش رو گذاشت روی شونه ام و آروم با صدای خش داری که از زور گریه وجیغ هایی که زده بود انگار از ته چاه در می اومد گفت:ممنون عسل...ممنون...خوب موقعی رسیدی...ممنون
لبخند امیدوارانه ای بهش زدم وگفتم:خواهش می کنم.وظیفه ام بود.من و ببخش!باید بیشتر از این ها مراقبت می بودم.منو ببخش.
خواستم ببرمش بالا که مانی نذاشت.
مانی:اکبر می برتش تو بیا با من باهات کار دارم.
نگاه پر خشمم رو بهش دوختم.
عسل:نمی خواد.می خوای باز من و گول بزنی؟
مانی:نه..نه به خدا.می برتش بالا.قول می دم.باشه؟
با شک بهش نگاه کردم.مهشید نگاه خسته ش رو بهم دوخت و یه لبخند بی جونی زد.
مهشید:برو
عسل:اگه دوباره...
مهشید:چیزی نیست...تو برو...نگران نباش...
با دلی پر از شک وتردید دنبال مانی راه افتادم.نمی دونستم چی می خواد بهم بگه اما هم دلم شور می زد هم حسابی کنجکاو شده بودم...
عسل:مانی کجا می ریم؟
مانی:یه چیز خیلی مهمی رو می خوام بهت بگم
عسل:چی؟
مانی:اینجا نمی شه.باید یه جا بریم بتونم باهات حرف بزنم.
حالا دیگه رسیده بودیم جلوی در زیر زمین.ایستادم رو به روش وبا یه پوزخند گفتم:فکر می کنی می تونی من و خر کنی؟مانی چرا اینقدر من و ساده فرض می کنی؟رو پیشونی من چیزی نوشته؟
مانی:نه اینطوری نیست که تو فکر می کنی.فقط یکم حرفام مهمه نمی خوام کسی بشنوه باور کن عسل.بریم یه جای خلوت که کسی نشنوه چی دارم بهت می گم دیوونه
عسل:خب یکم می ریم جلوتر بگو
مانی سری تکون داد وگفت:باشه
عسل:حالا در مورد چی هست حرفت؟
مانی:خراب شدن قرص ها یه اشتباه ساده نبوده عمدی بوده
عسل:چی؟تو از کجا می دونی؟


مانی- هیــس، یواش تر. گفتم که یه کم بریم جلوتر بهت می گم. نمی خوام کس دیگه ای بفهمه.
باید از حرف هاش سر درمی آوردم. بدون شک این یه سر نخ خوب برای ما بود. نمی خواستم زیاد باهاش تنها باشم، اونم یه جایی دور از بقیه. خب مانی آدم خطرناکی بود، نمی خواستم همون بلایی که چند دقیقه پیش سر مهشید آورده بود سر منم بیاره. یه کم جلوتر رفتیم بین درخت ها. خیلی دور نبودیم، اما از دید همه پنهون شده بودیم. من جلوتر از مانی راه می رفتم و به حرف هاش گوش می کردم. دیدم مانی ساکت شد. یک آن ترسیدم. برگشتم طرفش که چندتا از همون قلچماق ها رو دیدم که تی شرت جذب مشکی پوشیده بودن با شلوار سیاه. هیکلشون سه برابر من بود.
مانی وسط ایستاده بود و با لبخند ژکوند نگاهم می کرد. دوتا از قلچماق ها این ورش، دوتا هم اون ورش دست به سینه به من نگاه می کردن.
اخم کردم و با جذبه ی خاصی گفتم:
- خب داشتی می گفتی؟
مانی چند قدم اومد جلوتر که گفتم:
- سرجات وایستا. من اون قدر وقت ندارم که تو بخوای دستم بندازی. سریع اون حرف مهمت رو بگو، می خوام به ادامه ی مهمونی برسم.
پوزخندی زد و دست هاش رو فرو کرد تو جیب شلوارش.ک ج نگاهم کرد و گفت:
- حالا هستیم در خدمتتون.
با عصبانیت نگاهش کردم. بهتر بود هر چه زودتر برم پیش سورن. با عصبانیت از کنارش رد شدم که دستم رو محکم گرفت. احساس کردم استخوونام داره خرد میشه. آدم هاش هم حالا در حال آماده باش ایستاده بودن، اما من هنوز همون ژست جسورم رو داشتم.
آروم، اما با تحکم گفتم:
- ول کن دستم رو لعنتی.
مانی پوزخندی زد و گوشش رو آورد جلوتر.
مانی- چی گفتی عزیزم؟ صدات برام مفهوم نبود.
با کف دست آزادم محکم خوابوندم توی سینش. از بس محکم زدم تکونی خورد، اما دوباره به همون حالت قبلیش ایستاد. با تحکم و این بار با صدای بلندتری گفتم:
- دستم رو ول کن مهندس کیانی.
مانی قیافش جدی شد و گفت:
- شرمنده، حالا حالاها مهمون ما هستی.
بعد با ابرو به گنده ها اشاره کرد و گفت:
- این خانوم کوچولو رو ببرید.
نه، مثل این که قضیه خیلی جدیه. دوتا از آدم هاش اومدن سمتم. مانی دستم رو ول کرد و رفت عقب و باز با همون لبخند مسخرش دست به سینه بهم نگاه کرد.
- این جا چه خبره؟ دستتون بهم بخوره خودتون رو از الان مرده بمونید. مثل این که نمی دونید من کیم؟
مردها به مانی نگاه کردن، اونم ابرویی بالا انداخت و گفت:
- بی خیال.
دوباره اومدن سمتم. یهو خوابوندم تو صورت یکیشون. برگشتم سمت اون یکی و یه راناسیک زدم که جا خالی داد. یه لگد خابوندم تو جای حساسش و برگشتم سمت اولی. خر تو خری شده بود. هر چی حرص و قدرت داشتم سرشون خالی کردم. انگشترهای بزرگ تو دستم صورتشون رو بد جور خش می انداخت. پاشنه های تیز کفشم رو هم فرو می کردم تو بدنشون. دیگه این قدر دور شده بودیم که هیچ کس صدامون رو هم نمی شنید.
اسلحه داشتم، اما نمی خواستم ازش استفاده کنم. اونا پنج نفر بودن، منم شش تا گلوله داشتم، اما نمی تونشم همشون رو بکشم. ماموریت به هم می خورد. چاقوم رو هم باید یه فرصت پیدا می کردم که از کنار ران پام برش دارم، اما اینا حتی یه ثانیه هم بهم فرصت نمی دادن. فکر نمی کردن یه جوجه بتونه این همه زخمیشون کنه. مانی هم که انگار داشت کارتون می دید، فقط با لبخند نگاه می کرد. انگار از زجر کشیدن من خوشش می اومد.
به انگشترم نگاه کردم. دوربینش چیزیش نشده بود. با نگاه کردن به انگشتام یاد پنجه بکسم افتادم. سریع از زير لباسم درش آوردم و گذاشتم تو اون یکی دستم که خالی بود. ضربه های هوگم حالا موثرتر بود و صورت و بازوهاشون رو زخمی می کرد. یکیشون از پشت منو گرفت و یکی دیگه اشون داشت می اومد سمتم. دوتا پام رو بلند کردم و کوبوندم تو سینش. برگشتم و یه آپرگاد خوابوندم تو فک طرف که فکر کنم فکش در رفت.
حسابی خیس عرق بودم. موهام به صورتم چسبیده بود و نفس نفس می زدم. یه کم هم تنم خراش و ضربه دیده بود و خون اومده بود. تا خواستم برم سراغ یکی دیگه اشون، یه چیز از پشت خورد تو سرم.
آخ سرم!


سورن:متین عسل رو ندیدی؟
متین نگاهی به دور وبرش کرد وگفت:نه...ازم کلید اتاق مهشید رو خواست منم بهش دادم دیگه نفهمیدم کجا رفت
دستی توی موهام فرو بردم و کلافه گفتم:اه لعنتی!ازش غافل شدیم پیداش نیست متین
متین:همش دردسره به خدا این دختره.دنبالش گشتی
سری تکون دادم و گوشیم رو برداشتم تا برای صدمین بار به عسل زنگ بزنم.باز صدای زن تو گوشم می پیچید."مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد لطفا بعدا شماره گیری فرمایید"
سورن:اه برنمی داره...من میرم دنبالش
متین:ببین با این پسره چی بود اسمش حیوانه کیوانه کیه با این نرفته جایی
اخمام گره خورد توی هم.
پوزخندی زدم و گفتم:باشه ازش می پرسم.
با تمام غرور رفتم سمت همون پسره نمی دونم چرا ولی حس خوبی نسبت بهش نداشتم یعنی با عسل چه نسبتی داره؟یا چه نسبتی داشته؟
اخمام توی هم بود. درست شب به این مهمی این دختره غیبش زده.
سورن:ببخشید آقا کیوان
کیوان که سرگرم حرف زدن با دوستاش بود یه نگاه خریدارانه از سر تا پا بهم انداخت و با پوزخند گفت:بله؟
نفس عمیقی کشیدم.چطور ازش می پرسیدم عسل رو ندیده؟مطمئنا دستم می انداخت و می گفت زن توهه من چه بدونم
صدام رو صاف کردم وگفتم:عسل رو ندیدین؟داشتم دنبالش می گشتم گفتم شاید بازم باشما...
کیوان پرید وسط حرفم و گفت:نمی دونم زن شماست من خبری ندارم
اه لعنتی همون که گفتم شد.
دوباره با همون غرور گفتم:آخه دفعه پیش هم خیلی دنبالش گشتم بعد دیدم که با شماست فکر کردم ازش خبردارید
کیوان با یه پوزخند بد نگام کرد و گفت:مثل این که خانومتون زیاد پابند شما نیستن که همش گم می شن
دوستاش زدن زیر خنده.قسم می خورم خیلی جلوی خودم رو گرفتم که با مشت نزنم تو دهنش.یه اخم وحشتناک کردم که همه لبخنداشون رو خوردن و ساکت شدن.یه پوزخند به کیوان زدم و سری از روی تاسف براش تکون دادم.
رفتم دوباره پیش متین.
متین:چی شد؟
سورن:هیچی مردک نفهم منو دست انداخته نه نیست
متین:اتاقای خودمون و مهشید رو هم سر زدم کسی نبود.سورن یه چیز می گم ولی هول نکنی ها
با اضطراب نگاهش کردم که گفت:سورن مانی هم پیداش نیست
باشنیدن این حرف دلم هری ریخت پایین.وای خدای من شب آخری عسل رو کجا برده؟خدایا خودت شاهدی که عین چشمام ازش نگه داری کردم.نذار امانت دار بدی باشم.کمکم کن بتونم پیداش کنم.


متین:سورن سورن خوبی پسر؟سورن چی کار کنیم حالا تو اتاق مانی هم کسی نبود
با صدایی که از خشم می لرزید گفتم:تو همین جا بمون پیش مهندس اینجا بهت احتیاجه من می رم دنبالش
متین:سورن کجا می خوای بری؟
کلافه سری تکون دادم و گفتم:نمی دونم نمی دونم متین...
و قبل از این که منتظر جواب متین بمونم از ساختمون زدم بیرون
زیر زمین شاید رفته باشه اونجا
رفتم سمت در زیر زمین درش بسته بود و یه قلچماق که دو برابر من هیکل داشت با اسلحه جلوی در ایستاده بود.
دستم رو کردم تو جیب شلوارم و یه ابهت خاصی به قیافه ام دادم.
سورن:مهندس کیانی کجاست؟
مرد:نمی دونم قربان
سورن:می خوام برم داخل
مرد یه نگاهی بهم کرد و دوباره عین مجسمه ایستاد سرجای خودش.
داد زدم:مگه کری؟گفتم می خوام برم تو
سری تکون داد و در رو برام باز کرد.
از تموم مکانها فیلم وعکس گرفتم.خوبه به همه مون از اون تجهیزات وصل بود...با دیدن من همه دست از کار کشیدن.
سورن:مهندس کیانی کجاست؟
یکیشون گفت:نمی دونیم قربان.
سورن:آخرین بار کی اینجا بود؟یعنی کی دیدینش؟
یکی دیگشون گفت:حدود نیم ساعت پیش.با اون خانومه رفتن.
با صدای بلند گفتم:کدوم خانوم؟
-همون خانمی که لباس آبی تنشون بود
اونقدری دست هام رو مشت کرده بودم که ناخن هام توی گوشم فرو می رفت و پارشون می کرد.به تندی از اون زیرزمین زدم بیرون.تموم باغ رو وجب به وجب گشتم اما دریغ از یه نشون!
به سمت انباری ته باغ رفتم.تموم برق هاش خاموش بود چند باز داد زدم.
-عسل...عســـل!
اما هیچ صدایی نیومد جز پارس سگ هایی که در نزدیکی انباری لونه داشتن.
با قفل آهنی در یکم ور رفتم اما باز نشد.با صدای ناصر خان به عقب برگشتم.
ناصرخان با تعجب گفت:شما این جا چیکار می کنید مهندس؟این انباری خیلی وقته مخروبه ست.
مستاصل نگاهش کردم و اومدم بالا.نفسی کشیدم که بیشتر شبیه آه بود
ناصرخان:اتفاقی افتاده؟
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم که گفت:چی شده بگید شاید بتونم کمکتون کنم
سورن:باشه بعدا می گم.شما با من کاری داشتید؟
ناصرخان:مهمون ها دارن می رن خوبه شما هم در مراسم خداحافظی باشید به هر حال تا فردا باید به هر سازشون برقصیم
پوزخند تلخی زدم و راه افتادم.چندبار در طول راه ازم پرسید که چی شده که منم چیزی نگفتم.
بعد از اینکه با اون همه خلافکار عوضی خداحافظی کردیم و همه رفتن همه ولو شدن روی مبل...متین کنارم نشسته بود و دستم رو گرفته بود
نادرخان:پس عسل کجاست خیلی وقته ندیدمش.از وسط مهمونی به این ور پیداش نیست
لبم و به دندون گرفتم وگفتم:نیست...پیداش نیست
همه با تعجب نگاهم کردن.
نیلوفر:یعنی چی که نیست؟
ناصرخان:به گوشیش زنگ زدی؟
سورن:هزار بار...ولی خاموشه همه باغ رو گشتم حتی یه رد یه نشون هیچی.هیچی.مانی هم پیداش نیست قسم می خورم مانی رو می کشم.اون با زن من چی کار داره
نادرخان:آروم باش پسر هر جا باشه پیداش می شه.مانی با اون چی کار داره؟
نیلوفر آروم به باباش گفت:خیلی وقته تو نخه عسله
نفسام عصبی بود.تمام هیکلم با اون نفسای عمیق بالا و پایین می رفت.فقط به یه چیز فکر می کردم.به عسل.به این که الان کجاست و چه بلایی داره سرش میاد.


از همون موقع که گم شد به سردار خبر دادم.اونا قبل از من فهمیده بودن.چون تمامی ردیاب هایی که به عسل وصل ود از کار افتاده بودن.بدون شک تا الان دیگه لو رفته بودیم.اگرمانی عسل رو دزدیده باشه همین امشب کارمون تمومه و میاد همه چی رو لو می ده!
در سالن باز شد و مانی اومد تو.
با دیدن مانی رفتم جلو یقه اش رو با دستام گرفتم و با خشم فریاد زدم:زن من کجاست لعنتی؟
مانی دور و بر رو متعجب نگاه کرد وگفت:من چه می دونم می خوای جیب هام رو بگرد ببین هست یانه
سورن:زر زیادی نزن همه دیدن که آخرین بار تو با عسل بودی عسل کجاست؟
اینقدر محکم قسمت آخر جمله ام رو گفتم که احساس کردم پرده ی گوشش پاره شده.با دستاش سعی کرد هلم بده اما من از اون قوی تر بودم و خشم باعث شده بود قدرتم دو برابر بشه
مانی:ولم کن مهندس.آره عسل اومد تو زیر زمین بعدشم با من اومد بالا.بعد هم از هم جدا شدیم.من رفته بودم پیش مهندس سلطانی که امشب نیومده بود باید برای اونم جنس می بردم.
پوزخندی زدم وگفتم:چرت نگو یعنی خودش نمی تونسته امشب بیاد مهمونی که تو براش جنس ببری؟
نادرخان از پشت سرم گفت:راست می گه سورن من بهش گفتم بره اونجا مهندس از پله های دفترش افتاده پاش شکسته اما فردا حتما میاد.به مانی گفتم یکم جنس ببره براش که اونم ببینه و فردا حتما بیاد واسه خرید.من مانی رو فرستادم
با لحن کلافه ای گفتم:پس عسل کجاست؟همه دیدن اون باتو...اصلا عسل واسه چی باید بیاد زیرزمین؟هان؟
مانی سری تکون داد و گفت:من مهشید رو...من مهشید رو برده بودم پایین یعنی اینم دستور مهندس بوده من بی تقصیرم عسلم اومد دنبالش و داد و بیداد کرد.منم دستور دادم مهشید رو برگردونن سرجای اولش همین.بعد هم با عسل اومدیم بالا و اون اومد تو.باور کن سورن
یقه اش رو ول کردم و کلافه خودم رو پرت کردم روی مبل.یه مسیج داشتم.
بازش کردم که دیدم سرداره...نوشته بود
"هنوز ردیاب ها فعال نشدن.ردی ازش پیدا نکردیم.اگه تونستی یه زنگ به من بزن"
بلند شدم..
سورن:خواهش می کنم اگه پیداش شد به منم بگین دارم دیوونه می شم.شب بخیر
همه جواب شب بخیرم رو دادن متین هم دنبال من پاشد و اومد...
می دونستیم توی راهرو نا امن تر از اونه که بخوایم صحبت کنیم و همه ی دوربین هاتحت نظرمون دارن تا رفتن به اتاق هیچ صحبتی نکردیم.رفتیم داخل اتاق و در و قفل کردم.
متین:وای سورن یعنی چی؟عسل کجاست؟یعنی مانی...
سورن:راستش من زیادم مطمئن نیستم مانی کاری کرده باشه
متین:یعنی دروغش رو باور کردی؟
سورن:نه من همچین حرفی نزدم...فقط اگر مانی این کارو کرده باشه باید الان لومون می داد...تمام ردیاب های عسل هوشمندانه غیر فعال شدن و گوشیش هم خاموشه پس یکی هست که می دونه ما...آروم تر ادامه دادم پلیسیم...
متین سری تکون داد وگفت:نمی دونم شاید...شاید هم داره بازیمون می ده
سورن:آره اینم ممکنه...ولی اون می تونست فرار کنه چرا مونده؟
متین:نمی دونم شاید کار اون نباشه...چرا اومدی بالا حالا؟دیگه نمی خوای دنبالش بگردی؟
خسته نگاهش کردم و گفتم:همه جا رو دنبالش گشتم هرجایی رو که فکرش رو بکنی اما نبود...نبود متین ..نبود
گوشیم رو برداشتم به سردار زنگ زدم...
- الو
- سلام
- سلام پسرم چرا صدات می لرزه
- خبری نشد؟
- نه...هیچ نشونی ازش نیست...تو تونستی پیداش کنی؟
- نه هنوز...ازمانی هم پرسیدم نم پس نمی ده
- بچه ها یه چیز می گم ولی امیدوارم خودتون رو بتونید کنترل کنید؟
- چی شده؟چی شده عسل مرده؟
- نه..نه پسرم...ما نمی تونیم ماموریت رو به خاطر عسل به هم بزنیم...باید تا فردا صبر کنید
- چی دارید می گید؟یعنی می خواهید دست روی دست بذارید تا عسل رو بکشن یا یه بلایی سرش بیارن
متین با دست اشاره می کرد که صدام رو بیارم پایین تر...اما من به قدری عصبی بودم که تمام طول اتاق رو راه می رفتم.دستام عرق کرده بود...صدام از شدت خشم می لرزید...هر چندثانیه گوشی رو می داد به دست دیگه ام.دستم مشت شده بود...
- نه سورن جان اما ما نمی تونیم این همه زحمت شبانه روزی مون رو از بین ببریم اونم که حالا یک قدم بیشتر تا موفقیت فاصله نداریم.شما کیانی رو تحت نظر بگیرید...هر جا رفت دنبالش کنید اما نذارید مامورت لو بره این یه دستوره سرگرد می فهمی یه دستور
- اگه تا فردا بکشنش چی؟اگه بلایی سرش بیارن؟
- من که نمی گم بگیرید راحت بخوابید.دنبالش باشید اما با احتیاط...منم به قدر تو نگران آرمانم اما نباید ماموریت به هم بخوره
- چشم قربان.شب بخیر
- شب بخیر.هر خبری شد در جریان قرارتون می دم.چشم امیدم شمایید موفق باشید.بدونید که از همه جا پشتیبانیتون می کنم...همین امشب هم کلی مامور تو اون مهمونی بود...اما نمی دونم چطور اونا هم از عسل غافل شدن...ببخشید بچه ها شب خوش
گوشی رو قطع کردم مثل این که متین صحبت هامون رو شنید که چیزی نپرسید...
تا صبح هیچکدوممون پلک رو هم نذاشتیم...وهر دو به یه چیز فکر می کردیم...
که یعنی عسل الان کجاست؟


عسل
آروم پلک هام رو باز کردم.تمام تنم درد می کرد وکوفته شده بود.موهام پخش شده بود روی پیشونیم و یکمش داشت تو چشم هام می رفت.خواستم با دستم کنارشون بزنم که دیدم دستم بسته اس.
هنوزبه طور کامل به هوش نیومده بودم.مگه اصلا بیهوش بودم که به هوش بیام؟شایدم خواب بودم.نه..نه..اگه خواب بودم چرا اینقدر سر درد دارم.
اصلا اینجا کجاست چرا اینقدر تاریکه؟وای خدایا شده عین این فیلم ها.الان لابد یه یارویی با سبیل های چخماقی و هیکل گنده میاد تو.سایه هیکلش عین بابالنگ دراز میافته تو اتاق.با یه لبخند پهن وگشاد یه ظرف غذا می اندازه جلوم...
هه چه توهماتی دارم من...
خب بهتره به جای خیال پردازی های مسخره بفهمم الان کجام که بتونم راحت تر خودم رو نجات بدم...
من تا جایی که یادمه دیشب با مانی اومدم تو باغ و بعدش با کلی قلچماق در افتادم و بعدش... بعدش رو دیگه یادم نمیاد.همه چی تقصیر اون مرتیکه اس.آخر سرم گولم زد...وای نکنه بلایی سرم آورده باشه؟
وای نه!قسم می خورم خودم خره خره ش رو با دندون هام بجوم.نه بابا اگه تا الان اتفاقی افتاده بود که نباید همون لباس تنم باشه...خدارو شکر مثل اینکه سالمم!البته هنوز سالمم.معلوم نیست واسه چی من و آورده اینجا؟یعنی سورن نفهمیده من نیستم؟اصلا چقدر زمان گذشته؟من از کی اینجام؟یعنی تا الان فهمیدن من گم شدم ودنبالم بگردن؟
آها!یه پنجره اینجاست...یه پنجره ی کوچیک که با میله براش حفاظ درست کرده بودن.درست بالای دیوار بود.فکر نمی کنم بتونم از اونجا فرار کنم.
اولا،خیلی کوچیکه من از اونجا نمی تونم رد شم!
دوما،حفاظ داره میله هاش رو با چی ببرم؟
سوما،اصلا چجوری برم بالای دیوار صاف؟
چهارما،اول باید یه فکری به حال این دست و پای بسته بکنم...
بزار ببینم چیزی هست بتونم این پارچه ها رو پاره کنم یانه؟
یه جارو و یکم آشغال گوشه اتاق بود.اتاق که اصلا فرش نداشت و همش موزاییک بود...یه چندتا بیل وکلنگ و وسایل باغبانی هم بود.
نکنه خسرو من و دزدیده؟بیچاره خسرو تنها کسی که بهش نمی خوره همون خسروهه...
جز یه سری خرت و پرت چیز دیگه ای تو اتاق نبود.من همیشه چاقو تو جیبم بود اما الان نمی دونم چاقوم کجاست...خب این لباسم که جیب نداشت یادمه بسته بودم چاقو رو به رون پام!اما حالا مگه با این دست ها می تونم برش دارم؟یکم اینور اونور کردم که دیدم خدارو شکر هنوزهست.ولی اسلحه ام؟وای خدایا یعنی اون رو هم برداشته؟
عسل:وای مانی می کشمت!کمک...کمـــــــک!یکی بیاد کمکم کنه من اینجا زندانی شدم. آهـــــــــای!کسی اینجا نیست؟یکی بیاد منو نجات بده...
ســـــــــورن؟متـــــــین ؟کجایید شما ها؟بیاید کمکم کنید....
وای خدا!کسی اینجا نیست یعنی؟
در باز شد. نگاه عصبیم رو دوختم به در...
ببند اون نیشت و مسواک گرون شد!چه لبخند ژکوندی هم می زنه عوضی....
باخنده گفت:چته خانوم موشه؟گلوت درد می کیره اینقدر داد می زنی ها؟مطمئن باش اینجا جز من وتو کس دیگه ای نیست...پس کسی هم نمی تونه نجاتت بده عروسک خوشگل....
عسل:واسه چی من و آوردی اینجا؟می دونی اگه سورن بفهمه چی کارت می کنه؟
مانی:اوه!نه نه قرار نیست بداخلاق بشی ها...
عسل:گفتم واسه چی من و آوردی اینجا؟
مانی:فکر کردی من از تو می گذرم؟
عسل:چی؟
مانی:من تا حالا باهر دختری که خوشم اومده بود.بودم...سریع بدستش آرودم و بعد که عطشم خوابید و باهاش حال کردم فرستادمش رفت.تا حالا سابقه نداشته من از کسی خوشم بیاد و باهاش نباشم.یعنی از مادر زاییده نشده دست رد به سینه من بزنه


پوزخندی زدم وگفتم:خب؟این ها چه ربطی به من داره؟
مانی:ربطش اینه که من از تو خوشم اومده...چندبارم بهت گفتم اما تو سرکشی کردی...هر دفعه اومدم سمتت بی محلی کردی و گذاشتی رفتی!این منو تشنه تر می کرد خانوم موشه!من تو رو برای خودم می خواستم!قسم خورده بودم که بهت برسم حالا هم تو تو دستای منی...
عسل:یعنی یه شب عشق وحال می ارزید که این کار رو بکنی؟
مانی:نه اشتباه نکن.من اون هایی رو که سریع پیشنهادم رو قبول می کردن فقط واسه یه شب می خواستم اما توی سرکش که هنوز رام نشدی رو واسه خودم می خوام نه برای یه شب...تو با گستاخی خودت من و دیوونه کردی دختر.هر یه اخم و عصبانیت تو من و تشنه تر می کنه...
عسل:توی لعنتی دیشب بامن چیکار کردی؟
بلندتر داد زدم:دِ عوضی تو با من چی کار کردی؟
مانی دستاش رو برد بالا به نشونه ی تسلیم و خواست من و آروم کنه.با یه لبخند مسخره گفت:هیچ کاری عزیزم...من آدمی نیستم که به یه دختر کوچولوی ناز تو خواب دست بزنم.این گستاخی توِکه من و دیوونه تر می کنه...تو باید بیدار باشی تا من باهات حال کنم.اصلا از دست زدن به دخترهای خوابیده خوشم نمیاد...توباید بیدار باشی و پا به پای من لذت ببری
هرچی نفرت وکینه تو این چند مدت ازش داشتم و ریختم تو چشم هام و با چشم هایی که از عصبانیت سرخ شده بودن و با فریادگفتم:خفه شو لعنتی!تو دستت به من نمی خوره...
مانی با یه لبخند کجی روی لبش گفت:مطمئنی؟
پوزخندی زدم وگفتم:آره مطمئنم چون سورن نمی زاره من اینجا بمونم
خندید.نه!قهقهه زد...یه قهقهه ی شیطانی و سرخوش دور خودش و اتاق می چرخید...سعی کرد خنده اش رو بخوره. اومد دسته های صندلی رو گرفت. دقیقا بالا سرم بود و صورتش نزدیک به صورتم.نفس های داغش پوستم رو اذیت می کرد.بایه دستش محکم چونه ام رو گرفت و مجبورم کرد که سرم رو بلند کنم.چندبار خواستم چونه ام رو از دستش بکشم بیرون که زورم بهش نرسید...
دیگه نمی خندید.تو تمام اجزای صورتش خشم وعصبانیت موج می زد.
با یه پوزخند گفت: سورن جونت الان نشسته پای معامله با مشتری ها...یکم دنبالت گشت.دید نیستی بیخیالت شد.فکر می کنی براش ارزش داری؟حتی همون متینی که اینقدر دوستش داشتی و داداش داداش می کردی حال بیخیال نشسته پای معامله با مشتری ها...
عسل:ساکت شو دروغ می گی
مانی قیافه مظلومی به خودش گرفت و با لحن بچگانه ای گفت:نه به خدا دوروخ نمی گم...سورن ومتین الان دارن معامله می کنن و حالش رو می برن...آخی!نازی...شوهر و داداش جونت به فکرت نیستن؟اشکالی نداله عزیزم خودم قوفونت می شم...
بازم زد زیر خنده...
آره راست می گفت. سورن ومتین الان پای معامله ان...یعنی حق هم دارن قرارمون هم از اول تو ماموریت همین بوده.منم که انتظار ندارم ماموریت رو ول کنن و بیافتن دنبال من...
طبق قرارو نقشه مون قرار بود امروز آخرین روز باشه...


یعنی ما هنوز تو همون باغیم؟ اگه مانی منو آورده باشه یه جای دیگه و هیچ کس نفهمه من کجام چی؟ اگه همین جا سرم بلا بیاره و منو سر به نیست کنه چی؟
مانی- چی شد؟ ناراحت شدی؟ گفتم که، بهشون فکر نکن. من خودم همه جوره پشتتم.
- تو چطور به خودت اجازه ی همچین کاری رو دادی؟ تو نمی دونی سورن بالاخره پیدات می کنه؟ من زن سورنم. من زن شریک نصیریم. این برات گرون تموم میشه مهندس بیخودی. تو فقط یه مهندس مسخره ای که هر چی باره می اندازن رو دوش تو و آخرش یه حقوق بخور و نمیر بهت می دن، اما من زن سورن سرمایه دارم. خیلی برات گرون تموم میشه، خیلی مانی.
باز هم می خندید.
- تو مستی؟
دوباره اومد جلو و دستاش رو گذاشت رو دسته های صندلیم. چشم هاش رو خمار کرد و یه کم شل شد و با لحن کشداری گفت:
- آره ... عزیزم ... من مستم ... مست تو ... حسابی می خوام بخورمت خوشگله!
بعد دوباره پاشد و خندید.
- نه حرفم رو پس می گیرم، تو مست نیستی، دیوونه ای.
مانی پوزخندی زد و گفت:
- خوب هر چی دوست داری بهم می گیا خانوم موشه! یهو دیدی آقا گربه هه عصبانی شد و تو رو خورد کوچولو.
- تو واقعا نمی ترسی؟
مانی شونه ای بالا انداخت و گفت:
- از چی؟
- از این که سورن بفهمه تو چی کار کردی و این کار تو باعث بشه شراکتشون به هم بخوره. می دونی اون وقت نصیری با تو چی کار می کنه؟
مانی بی خیال شونه هاش رو بالا انداخت و یه صندلی از کنار کشید جلو و برعکس نشست روش و دست هاش رو گذاشت رو هم، روی لبه ی صندلی و چونش رو تکیه داد به دست هاش.
مانی- چی کار می خواد بکنه؟ نصیری خودش داره سقوط می کنه. دیگه نصیری وجود نداره که بخواد منو دعوا کنه خانوم موشه.
با تعجب گفتم:
- منظورت چیه؟ یعنی چی نصیری داره سقوط می کنه؟
مانی- تو که بهتر می دونی خانوم پلیسه.
گر گرفتم و داغ شدم. داشتم آتیش می گرفتم. این از کجا می دونست؟ خدایا، نکنه بلایی سر سورن و متین آورده باشه؟ انگار از قیافم حالات درونیم رو فهمیدکه خندید و گفت:
- چیه؟ یه دستی خوردی، آره؟
سعی کردم خودم رو نبازم. سری تکون دادم و با لحنی که سعی می کردم خونسرد باشه گفتم:
- چی می گی تو؟ حالت خوبه؟ خانوم پلیسه دیگه کیه؟
مانی- هه! بس کن عسل خانوم. من همه چیز رو می دونم. این که تو و متین و سورن هر سه تون پلیسید و اومدید این جا دست نصیری رو رو کنید.
- تو توهّم زدی.
مانی- اصلا هم این طور نیست. من همه چیز رو می دونم.
- آها، اون وقت از کجا؟
مانی- یادته داشتی با کیوان دوست فریبرز تو اتاقت حرف می زدی خانوم کوچولو؟
وای، نکنه کیوان لج کرده و رفته همه چیز رو گذاشته کف دست این یارو؟ من که ازش خواهش کردم این کار رو نکنه. وای خدا، پس واقعا راست میگه همه چیز رو می دونه.
بی اختیار از دهنم پرید:
- کیوان؟
مانی- نه نترس، اون چیزی نگفته. وقتی اومدم بالا تا پیرهنم رو که روش نوشيدني ریخته بود عوض کنم، صدای تو و کیوان رو از تو اتاقتون شنیدم. با اجازتون فال گوش وایستادم و بعدش همه چی رو لو دادی.
- پس چرا دمت رو نذاشتی رو کولت که فرار کنی؟
مانی- از کجا می دونی من الان فرار نکردم؟ البته با تو.
راست می گفت. خودمم به این فکر کرده بودم که مانی منو بیهوش کرده باشه و بعد هم شبونه گذاشته باشه تو ماشین و الفرار.


نمی دونم یکم به مغزم فشار آوردم.مانی که دید دیگه چیزی نمی گم و ساکتم.پوزخندی زد و رفت بیرون...
خدایا الان کجام یعنی؟صدای پارس سگ من و از فکر آورد بیرون...
بعدش صدای چندتا مرد اومد که داشتن باهم صحبت می کردن...البته خیلی واضح نبود.اما می دونستم که نزدیکه همینجان...از پنجره صداشون می اومد تو...همه وجودم گوش شد که به حرف هاشون گوش کنم.
-دِ خفه کن این لامصب هارو سرمو رو بردن
- لابد گشنه شونه...بزار یکم گوشت واسشون بزارم
-خوب زنجیرشون کن.
-واسه چی حالا داری حرص می خوری؟مگه چه خبره
-مهندس امروز کلی مهمون کله گنده داره...نباید این سگ ها جلو دست و پا باشن...
وای آخ جونمی...پس من هنوز تو ویلام...خدایا شکرت...بزار ببیم دقیقا الان کجام...خب اگه قراره سگ ها رو این بالا ببنده و براشون گوشت بزاره پس حتما اینجا لونه ی سگ هاست...
آره..آره!یادم اومد...تو اون نقشه که اونروز خودم کشیدم ته باغ یه لونه ی سگ بود.جلوی باغ هم یه لونه ی دیگه...الان باید بفهمم این کدوم لونه اس.به احتمال زیاد جلوییه نیست.چون مانی می دونست که اگه همون جلو من و بزاره داد می زنم وهمه صدام رو می شنون...پس باید الان تو لون آخریه باشم...آره خودِ خودشه...بغل دست لونه ی سگ ها یه انباری خراب بود که چندتا پله می خورد به زیر زمین...پس من اونجام...اینجوری هیچکس صدام رو نمی شنوه چون خیلی از ساختمون ویلا دورم.باز خدارو شکر که هنوز تو ویلام ومن و جای دیگه ای نبرده اینجوری احتمال نجات پیداکردنم بیشتره...اگه بچه ها نوپو بریزن اینجا بدون شک من و پیدا می کنن...
سورن
پای میز معامله نشسته بودیم تمام فکر و ذکرم پیش عسل بود.لعنتی مانی رفت بیرون اما اونقدر این تو پای من و متین گیر بود که هیچکدوم نمی تونستیم بریم دنبالش.تا 1ساعت دیگه بچه ها می ریختن اینجا دعا دعا می کردم عسل طوریش نشده باشه و بچه ها بتونن سالم پیداش کنن.
نادرخان که دید تو فکرم چندباری سری از روی تاسف تکون داد و سرگرم خوش وبش با مهموناش شد.6 تا مرد کت و شلواری و آراسته که اگه زیاد هم دقت می کردی می دیدی خیلی هم به قیافه اشون نمی خورد خلافکار باشن.
نه خبری از اون سبیل های از بناگوش در رفته و پرپشت بود.نه هیکل غول آسا و بوی گند.
خنده ام گرفته بود.همه تیپ دکتری و مهندسی.
خوش تیپ اتو کشیده سر میز قمار.قماری که جون جووون ها توش شرط بندی می شه.این قرص ها همین طوری کشنده بودن وای به حالا که درصد ها قاطی شده و هر روز داره قربانی می گیره.کاش عسل اینجا بود کاش بود و نتیجه ی ماموریت رو می دید.هعی عسل...توکجایی دختر؟
با صدای متین به خودم اومدم.
متین:کجایی سورن؟خیلی پکری؟
نگاهی بهش انداختم.نگاهی پر از غصه...دوباره به جمع پیوستم و تمام صحبت هاشون رو سخاوتمندانه ظبط کردم.
با دیدن مانی دوباره قلبم ریخت یه پوزخند کثیف روی لباش بود.نشست پیشمون و وارد بحث شد.
سلطانی:خب نصیری جان...من مشتری دائم قرصات بودم چه قرص های لاغری چه شادی آورها.
شادی آور یا پیام آور مرگ؟نماینده ی عزرائیل بگید فکر کنم بهتر باشه.حتی خودشون هم بعد از به کار بردن این اسم می خندیدن.
سلطانی ادامه داد:اما شنیدم جدیدا قرص هاتون مشکل پیدا کرده.شنیدم چند نفری...
مانی خونسردانه پرید وسط حرفش و گفت:از شما بعیده جناب سلطانی.شما که از دوستان گرمابه و گلستان مهندس هستید چرا این حرف رو می زنید؟مهندس هیچوقت کاری نکرده که بخواد ضرری واسه دیگران داشته باشه.اون ها هم یه مشت شایعاته.خودتون که می دونید تو این بازار دیگه دست زیاد شده.رقیب ها هم چشم ندارن موفقیت ما رو ببینن و سعی در خراب کردن وجهه مهندس پیش شما دارن.نفرمایید این حرفا رو مهندس...نفرمایید
نصیری لبخندی به مانی زد و سرش رو به معنای آفرین تکون داد.
مانی هم سرش رو به معنای احترام آورد پایین و لبخند زد.اما من بیشتر حس کردم یه پوزخند بوده.


فاضلی که یکی دیگه از خلافکار ها بود و تقریبا سنش بیشتر از همه بود گفت:
- در درستکاری مهندس نصیری که شکی نیست، اما این شایعات خیلی ما رو ترسونده. الان هم تمام آقایون تا حدودی دو دلن که معامله کنن یا نه.
کسرایی یه مرد حدود چهل وپنج ساله با چشم های نافذ و مشکی، در تایید حرف فاضلی گفت:
- درست می گن. شما که می دونید از نظر قانون ما دارین کاری خلاف قانون می کنیم. این قرص ها رو مورد دار می دونن و کلی جرم داره، چه برسه حالا که دیگه این قرص ها احتمال می ره کشنده هم باشه. شما باید ما رو درک کنید مهندس. ما نمی خوایم با این قرص ها کسی رو به کشتن بدیم که آتویی بشه دست پلیس.
محتشم- این قرص ها دردسرشون هم زیاده.
مهندس نصیری که حالا حسابی شاکی شده بود، با یه ابهت خاصی گفت:
- میل خودتونه. من به شما اطمینان می دم که این قرص ها سالم سالمه. پاپوش دوختن برای ما. شما هم اگر قصد دارید با این حرفا قیمت رو بیارید پایین، باید بگم که نمیشه. حالا میل خودتونه که معامله کنید یا نه.
سورن- شما می دونید مهندس بزرگ ترین شرکت تولید قرص شادی آور رو داره. اگر بخواید از شرکت های کوچیک تر که نه نامی تو این عرصه دارن نه از کیفیت محصولاتشون خبر دارید خرید کنید مطمئنا سرمایه بیشتری رو از دست می دید. به نظر من رقیب های مهندس خودشون رو در حد شرکت ما ندونستن و با این شایعات و کارهای مسخره می خوان خودشون رو بکشن بالا. جز این دلیل دیگه ای نداره.
آقایون با سر حرفم رو تایید کردن و بعد از کمی صحبت کردن با هم، در آخر قرارداد رو امضا کردن.

***
مانی دوباره اومد تو. سعی کردم یه قیافه ی خونسرد به خودم بگیرم.
مانی- گشنت نیست؟
- نه.
مانی- ولی سگ های ما خیلی گشنن.
بعد چشمکی زد و خندید.
- منظور از سگ ها خودتی دیگه؟ آره؟
مانی با یه لحن تهاجمی گفت:
- عسل داری خیلی بلبل زبونی می کنیا، مراقب خودت باش چون یهو دیدی مجبور شدم زبونت رو درسته بخورم. آره، من قد همون سگ ها گشنمه. می خوای بهت نشون بدم؟
بعد با یه پوزخند مسخره اومد سمتم. صورت هامون پنج سانت بیشتر با هم فاصله نداشت. نگاهش بین چشم هام و لب هام سرگردون بود. می خواست با این کارش منو بترسونه. اگه دستام باز بود تا الان حقش رو گذاشته بودم کف دستش. دست که هیچی، با همون پاهامم می تونستم کار دستش بدم، ولی حیف که دست و پاهام بسته بود و نمی تونستم تکون بخورم.
تو یه حرکت ناگهانی صورتش اورد نزديك صورتم،حالم داشت به هم می خورد. دندونام که بسته نبود!یه گاز محکم گرفتم. مزه ی شوری خون رو تو دهنم حس می کردم و این بیشتر حالم رو به هم می زد. انگار که زیاد دردش نیومده بود. تمام قدرت و نفرتم رو جمع کردم و یه گاز محکم تر از قبلی گرفتم. این دفعه علاوه بر مزه ی خون احساس کردم پوستش هم کنده شده، البته فقط احساس کردم. سریع صورتش رو پس کشید و منم تمام آب دهنم رو که خونی شده بود تف کردم رو زمین. با دستمال کاغذی هی صورتش رو پاک می کرد و دوباره خون می اومد.
مانی- تو وحشی هستی دختر، نگاه کن چی کار کردی؟ نه، انگار این طوری نمیشه، باید یه طور دیگه حالیت کنم.
اومد سمتم و دستم رو باز کرد. پاهامم باز کرد و منو کشون کشون برد تو یه اتاق دیگه. نه، انگار انباری بزرگی بود. یه راهروی نسبتا بزرگ داشت که دو سه تا اتاق این ور و اون ورش بود. لابد انباری نبوده، یه خونه بوده. نمی دونم برای چی این جا رو ساخته بودن، آخه به خونه هم نمی خورد. بیشتر شبیه زندان بود. شایدم یه جای مخصوصه واسه گروگان گیری. منو برد تو یه اتاق دیگه که ته راهرو بود. در رو باز کرد و من و پرت کرد تو اتاق.


نه این یکی انگار سرش به تنش می ارزه.یه اتاق ساده که اکثر وسایلاش سفید ومشکی بود.تو این به اصطلاح انباری همچین اتاقی تقریبا عجیب بود.
مانی با یه لحن مسخره ای گفت:ببینم حالا می خوای چی کار کنی خانوم کوچولو؟ببینم هنوزم فکر می کنی سورن جونت میاد نجاتت بده؟
عسل:آره به کوری چشم تو میاد.
مانی:فکر می کنی خیلی شجاعی آره؟
عسل:خب آره من یه پلیسم خیلی خوب می تونم از خودم دفاع کنم.
مانی:هر چقدرم که زرنگ و باهوش باشی نمی تونی ازدست من فرار کنی عسل خانوم.من از تو قوی ترم بعدشم...در اتاق که قفله.
به درنگاه کردم که مانی توی چارچوبش ایستاده بود و در باز بود.
عسل:نه این در که قفل نیست؟
اومد جلو و با پشت دستش در و بست و همین طور که روش به طرف من بود دستاش رو برد پشتش و در رو قفل کرد.
بایه لبخند مسخره و چشم های پراز شرارت گفت:حالا که قفله
عسل:تو دستت به من نمی خوره داغ خودم و به دلت می زارم
مانی با چشم هایی که داشت از کاسه در می اومد گفت:عجب آدمی هستی تو دختر!یعنی حالا هم فکر می کنی من نمی تونم کاری بکنم؟نه مثل اینکه زیادی باهات خوب برخورد کردم پررو شدی...حالا بهت نشون می دم که می تونم یا نمی تونم.
دستش رو برد سمت کمربندش و باز کرد و انداخت گوشه اتاق دکمه های بلیزشم دونه دونه باز کرد و پیرهنش رو در آورد. دستش رو برد سمت شلوارش که...
داد زدم:خودم و می کشم.اونوقت نمی تونی بهم دست بزنی
مانی قهقهه ای سر داد وگفت:یعنی حاضری بمیری ولی با من نباشی؟بهم بر می خوره ها
عسل:من واسه دفاع از ناموس خودم هر کاری می کنم.حتی تو رو هم می کشم.
مانی:خب بکش!ببینم با چی می خوای من و بکشی؟با اسلحه ات؟
بعد اسلحه ام رو از جیبش در آورد و گرفت توی هوا و باسر بهش اشاره کرد:این که دست منه نکنه با اون پنجه های کوچولوت می خوای من و خفه کنی پیشی ملوس؟
من نفهمیدم به خدا!دودقیقه خانوم موشه ام دو دقیقه پیشی ملوس!حیوون ها رو قاطی کرده انگار حیوون!
خب چاقوم رو دربیارم و بزنم تو شکمش.اولا می گم داشتم از ناموس خودم دفاع می کردم. دوما هرچی باشه مانی یه خلافکاره بزرگه و دست راست نادرخان!اعدام رو شاخشه پس بود و نبودش دیگه زیاد مهم نیست.الکی ده تا دادگاه هم بره بیاد باز اعدامه حکمش دیگه.یه متهم کم تر بهتر!وقت قاضی بنده خدا هم گرفته نمی شه
اما اگه چاقو رو ازم بگیره چی؟اون وقت دلم رو به چی خوش کنم؟دیگه اون وقت راهی جز مرگ خودم نمی بینم.پس بذارم تو یه موقعیت خوب دخلش رو بیارم.
-کی می خوای دخلش رو بیاری؟وفتی زد ناکارت کرد؟
- خودت که داری خوب می بینی وجدان جان.الان اگه بزنمش ممکنه تو یه حرکت چاقو رو ازم بگیره و بدبختم کنه
- نمی دونم می خوای چی کار کنی ولی هر کاری می کنی مراقب خودت باش.موفق باشی
-باشه ممنون.
مانی آروم اومد سمتم.نمی دونستم درست و حسابی باید چی کار کنم.خیلی آموزش دیده بودم ولی انگار از یادم رفته بودن.
با یه لبخند شیطانی و پر از شهوت داشت می اومد سراغم.
دور و برم رو نگاه کردم.یه گلدون شیشه ای روی میز کنار تخت بود که توش گل های مصنوعی بود.سریع برداشتمش و عین یه شمشیر تو هوا چرخوندمش و گل هاش ریخت رو زمین.انگار دارم واسه مانی فیلم بازی می کنم که این طور بالذت بهم خیره شده و می خنده.
اومد جلوتر.


- نیا جلو، وگرنه تو کله ات خردش می کنم.
مانی- جوجه تر ازاین حرف هایی که بخوای منو بزنی. خیالت راحت، تو عرضه ی این کارها رو نداری پلیس کوچولو.
- نیا جلو. جدی جدی می زنما!
با یه حرکت پرید سمتم و منو تو بغلش گرفت. با زور و زحمت دستم رو گرفتم بالا و گلدون رو تو کمرش خرد کردم.
مانی- آی، وحشی!
- گفتم که نیا جلو.
ازم جدا شد و به کمرش دست کشید. چون به غیر از یه رکابی چیزی تنش نبود، گلدونه زخمیش کرده بود و رکابی سفیدش یه کم خونی شده بود. اما این منو راضی نمی کرد، چون هنوز سر پا بود و اون زخم ها خیلی سطحی و کوچولو بودن و از پا نمی انداختنش. یه کم که شیشه ها رو از خودش جدا کرد، دوباره اومد سمتم. این بار یه تیکه شیشه شکسته تو دستم بود که به مراتب خطرناک تر از دفعه ی قبل بود.
هر چقدر که پسش می زدم و بهش فحش می دادم حریص تر می شد عوضی. باز همون نگاه برگشت تو چشم هاش، همون هوس، همون شرارت و همون شیطنت.
- لعنتی نیا جلو. نمی خوام بکشمت مانی، پس نیا جلو.
مانی با لبخند نگاهم می کرد و این بیشتر حرصم می داد. دست برد سمت رکابیش و با یه حرکت سریع از تنش درآورد. اومد سمت من. رفتم عقب. اون یه قدم می اومد جلو و من یه قدم می رفتم عقب. اون قدری رفتم عقب که افتادم روی تخت.
مانی- آخ، موش کوچولو افتاد سر جاش!
و با لبخند صورتش رو بهم نزدیک کرد.
- مانی شاهرگت رو می زنم. به خدا قسم می زنم.
مانی- دِ بزن لعنتی، پس چرا همش زر مفت می زنی؟ دیدی گفتم عرضه اش رو نداری؟
سعی کرد شیشه رو از دستم بگیره. شیشه رو کشیدم که خورد به بازوش و یه زخم سطحی دیگه رو دستش ایجاد شد. البته خیلی هم سطحی نبود، خیلی بریده بود. لعنتی هم شانسی داره ها، اگه من بودم الان دستم از جاش قطع شده بود، ولی این هرکول فقط دستش برید. ولی بدجوری برید ها، خون فواره می زد. زیر لب چندتا فحش داد و رفت عقب. رکابیش رو از زمین برداشت و خون دستش رو باهاش پاک کرد. از روی تخت بلند شدم. یه جون دیگه گرفته بودم. من به همین ضربه های کوچیک هم راضی بودم. می دونستم از پا درش میارم. رکابی سفیدش رو که حالا چیزی از اون سفیدی باقی نمونده بود و خونی شده بود، انداخت روی زمین و باز هم وحشی تر اومد سراغم. این دفعه برق نگاهش فرق داشت. اون هوس بود، اما عصبانیت هم بود. با نگاهش بهم فهموند که تیکه پارم می کنه. مثل نگاه گرگ گرسنه ای بود که به بره ی کوچیکی چشم دوخته بود و می خواست با دندوناش تیکه تیکش بکنه و گوشتش رو بخوره. این بار واقعا نگاهش ترسناک بود. باز یه تیکه از گلدون رو با احتیاط دستم گرفتم و گرفتم رو به روش. لباش رو می جوید.شیشه رو گذاشتم روی مچ دست چپم.
- نیا جلو، خودم رو می کشم.
مانی پوزخندی زد و گفت:
- بکش. فکر کردی خیلی واسم مهمی؟ یا فکر کردی عاشق چشم و ابروتم که می خوام باهات باشم؟ نه خانوم، این خبرا نیست. من می خوام باهات باشم چون تو سرکشی، گستاخی و وحشی و بهم رو نمی دی. منم می خواستم هم به خودت هم به خودم ثابت کنم که اگر تو رو بخوام بهت می رسم و حالش رو می برم.
- چرا فرار نکردی؟ چرا موندی؟ می خوای دستگیرت کنن؟ موندی با من حال کنی و بگیرنت اعدام بشی؟


مانی- نه، من عشق وحالم رو با تو می کنم و بعدش سر نصیری و سورن و متین رو می کنم زیر آب، بعد هم با پول ها و قرص ها فرار می کنم.
- به همین راحتی؟
مانی با لحن مسخره ای گفت:
- به همین راحتی!
- تو واقعا کودنی! من واقعا نمی فهمم تو چرا هنوز موندی؟ از تویی که دم از زرنگی می زدی و خودت رو خیلی ماهر و کار کشته می دونستی بعیده که بمونی و دم به تله بدی. تو واقعا احمقی، یه احمق بزرگ!
مانی پوزخندی زد و گفت:
- من دیگه آخر خطم. برام مهم نبود برم یا بمونم.
- چرا؟ می تونستی فرار کنی و بری و خودت رو نجات بدی.
باز تلخ خندید و گفت:
- از دست شماها خودم رو نجات بدم، از دست این مرضی که تو وجودمه چی؟ می تونم فرار کنم؟
با تعجب گفتم:
- مرض؟
اومد جلو و سریع شیشه رو از دستم کشید و پرتش کرد کنار.بهم نزديك شد و با اون دستش موهام رو نوازش می کرد. با چشم های هیزش زل زده بود تو چشم هام. لب هاش به قدری به صورتم نزدیک بود که وقتی حرف می زد نفسش به لب هام می خورد. دهنش بوی بد می داد و این حالم رو بدتر می کرد.
مانی- دیگه شیشه دستت نگیر، ممکنه دستت رو زخمی کنی خانوم کوچولو، عین دست من که زخمیش کردی.
و بعد با سر به دستش اشاره کرد.
هر چقدر سعی کردم خودم رو از حصار دست هاش آزاد کنم نشد که نشد. هر لحظه حلقه ی دست هاش رو تنگ تر می کرد. داشت احساس خفگی بهم دست می داد. فقط دنبال یه امداد غیبی بودم.
- ولم کن عوضی. چه مرضی؟آروم دم گوشم گفت:
- من تومور دارم، یه تومور بدخیم که دکترها جوابم کردن. فکر می کنی واسه چی زود عصبی می شم؟ واسه همین توموری که تو سرمه و سرم رو درد میاره. فکر می کنی سارا واسه چی رفت؟ واسه همین دیگه. می موندم یا می رفتم فرق نمی کرد که بالاخره دارم می میرم دیگه.
سعی کردم تقلا کنم و خودم رو ازكنارش بکشم بیرون. باورم نمی شد. یعنی مریض بود؟ حتما بوده دیگه. اما این چه ربطی به من داره؟ الان این مهمه که خودم رو از توی آغوش کثیف این مرد دربیارم. حسابی تقلا کردم. به زحمت پام رو آوردم بالا و زدم وسط پاش. افتاد روی زمین. فقط فحش می داد و ناله می کرد. از درد داشت می مرد. آخه بدجوری زدم، یعنی تواین کار تبحر خاصی داشتم!
یه کم که بهتر شد، پا شد و لنگان لنگان اومد سمت من. نفس نفس می زدم. دیگه طاقت نداشتم. اومد سمتم. هولش دادم و با هاش در گیر شدم. یکی اون می زد یکی من. حالا دیگه وقتش بود. یه راناسیک خوابوندم تو گردنش و با پام زدم توی دلش. اونم با مشت و لگد افتاده بود به جونم. چندتا هوگ زدم تو صورتش که حسابی منگش کرد. مشت ها و لگدهام رو با قدرت می زدم، اما نفسم داشت بند می اومد. با اون لباس نمی تونستم زیاد کاری بکنم.


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 16
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 246
  • آی پی دیروز : 882
  • بازدید امروز : 1,469
  • باردید دیروز : 3,933
  • گوگل امروز : 212
  • گوگل دیروز : 812
  • بازدید هفته : 9,097
  • بازدید ماه : 13,907
  • بازدید سال : 13,907
  • بازدید کلی : 13,907