close
تبلیغات در اینترنت
رمان فریاد زیر آب قسمت هفتم
loading...

رمان فا

مهرداد مريم با جعبه ي شيريني خالي وارد اتاق مي شود ؛ لبخند بر لب دارد...حال غزل هم خوب است. يعني اصلا از وقتي كه به بيمارستان رسيدم خوب بود؛ هم او وهم بچه اي كه به دنيا امد!محمد مي گفت اجازه نداده كسي با ما تماس بگيرد.مي گفت چون خسته بودي و من مي دانم فقط و فقط به خاطر حساس نشدن دوباره…

رمان فریاد زیر آب قسمت هفتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1350 پنجشنبه 26 دي 1392 : 12:19 نظرات ()

مهرداد

مريم با جعبه ي شيريني خالي وارد اتاق مي شود ؛ لبخند بر لب دارد...حال غزل هم خوب است. يعني اصلا از وقتي كه به بيمارستان رسيدم خوب بود؛ هم او وهم بچه اي كه به دنيا امد!

محمد مي گفت اجازه نداده كسي با ما تماس بگيرد.مي گفت چون خسته بودي و من مي دانم فقط و فقط به خاطر حساس نشدن دوباره ي بارش بوده...!................

مستوفي را تا دم در بدرقه مي كنم و مبلغي را بيشتر از ان حد رايج در جيبش مي گذارم. اولين قدم را برداشتم. صيغه را فسخ كردم. بالاي سر غزل مي ايستم و به دختر كوچكي نگاه مي كنم كه اينه ي تمام تلخي هاي گذشته ي خودم است. لبخندي روي لب هاي بي رنگش مي نشيند و مي گويد:

- حس خيلي بهتري دارم!

من هم! در زندگي گاهي به جايي مي رسي كه مي بيني نمي شود همه ي عالم و ادم را نجات داد. بايد يك نفر را انتخاب كني و تمام عمر تكيه گاه او باشي. شانه هاي من جايي براي دو نفر...نداشت!

نگاهم را در گل و بته هاي روسري اش گم مي كنم و ميگويم:

- مي دوني كه چيزي عوض نمي شي؟ من هنوزم مثل يك برادر كنارتم...نمي زارم هيچكي اذيتت كنه!

بيشتر از سنش مي فهمد؛ خيلي بيشتر...تمام اين درك بالا ناشي از كودكي و نوجواني ست كه هيچگاه نداشته:

مي دونم مهرداد...الان ديگه رضا پيشمه؛ چند وقت ديگه بزرگ ميشه و هواي مادرش رو داره!

اسم كودكش را رضا گذاشته؛ ما چه كسي بوديم تا قضاوت كنيم و بگوييم اسم ائمه را روي فرزندي كه حاصل از صيغه ي درست يا غلط ، بوده يا نبوده ي يك شبه نگذار...!
ما چه كسي بوديم تا تشخيص دهيم اين كودك براي اين اسم لايق يا نا لايق است...! 

براي غزل اين كودك نماد تمام چيز هايي بود كه با همه ي كودكي اش مي دانست شايد هيچگاه نتواند به دست بياورد؛ همسر،خانواده...عشق!

لبخندي ميزنم و مي گويم:

- با مستوفي صحبت كردم، مي گه اگه يكم اين ور اونور بگرده ميشه يه نفر رو پيدا كرد و با يه مقدار پول اسمش رو گذاشت توشناسنامه!

غزل از من قوي تر است...مي ترسد اما با همه ي ان ترس ها باز هم با لبخندش مي تواند به تمام دنيا ارامش ببخشد:

- ممنونم، اميدوارم يه روزي بشه زحماتت رو جبرانش كرد.

كمي مكث مي كند و بعد با مزه مزه كردن حرفش مي گويد:

- بارش خوبه؟ با هم اشتي كردين؟

از فكر برگشتن به سوي بارش باز ته دلم خالي مي شود. نگاهم را به چند جفت چشم خيره شده به دهانم مي دوزم و مي گويم:

- اره!

صداي خنده ي بلند محمد و مريم ، غزل را هم به خنده وا ميدارد. محمد با دست ضربه ي محكمي به شانه ام مي كوبد و مي گويد:

- بخيل ، اگه مي دونستم اشتي كردي شيريني رو مي نداختم رو دوش تو...!

مريم يكي پس سر محمد ميزند و مي گويد:

- خاك تو سرت كه انقدر تو زندگي اهدافت كوچيكه، اين همه مدت خون تو جيگر ما كردن حالا با يه جعبه شيريني سر و تهش رو هم بيارن؟

محمد هم با همان لودگي ها كه فقط مخصوص ذات خودش است مي گويد:

- راس مي گي ها...! اقا ما كمتر از نايب راضي نيستيم، تازه اين كمه كمه شه!

اين ها مي خندن و دل من ضعف ميرود براي خنده هاي بارش! سوييچ ماشين را در دستم جا به جا مي كنم و مي گويم:

- خب ديگه اگه اجازه بدين من برم!

مريم روي مبل كنار تخت مي نشيند و ميگويد:

- پس من 
امشب پيش غزل مي مونم تا فردا با امير مرخصش كنيم!

از او سپاس گذارم كه بار نگهداري غزل را به دوش مي كشد؛ به خوبي مي دانم كه اگر عمو بفهمد... قشقرقي بر پا خواهد كرد، ديدني!

محمد جلوتر از من راه مي افتد و مي گويد:

- مهرداد بجنب بريم بابا!

ابروهايم بالا مي پرد و همان طور كه پشت سرش راه مي افتم مي گويم:

- مگه قراره با من بياي؟

توي راهرو بيمارستان راه مي رود و همين طور كه به پرستاران يكي پس از ديگري لبخند ژكند تحويل ميدهد، مي گويد:

- اره بابا دلم براي اين ابري تنگ شده!

در دلم فحش مي دهم به اين مردك كه درك نمي كند نياز مرا به يك خلوت دو نفره با همسرم!
***********************
دسته گل نرگس را با اضطراب در دستم جا به جا مي كنم... بارش نرگس دوست دارد؛ از رز كبود بيزار است. مي گويد گل رز بو ندارد و گل بدون بو به درد نمي خورد!

با استرس گل ها را جلوي بيني ام مي گيرم و بو مي كشم...نه بويشان خوب است، دلنشين است، بارش خوشش خواهد امد. 

تا باران در را باز مي كند و با ذوق به پاهايم مي چسبد، دلم هزار راه مي رود. 

محمد باران را در اغوش مي كشد و از روي زمين بلند مي شود و مي گويد:

- شيطونك انقدر عمو عمو نكن بلا گرفته! من اينجا برگ چغندرم؟

با لحن شيرينش مي گويد:

- نه بارش مي گه محمد كه سيب زمينيه!

صداهاي اطرافم محو مي شود و تمام حواسم در چشمان ابي و خندان بارش قفل مي شود. با لبخند جلو مي ايد و مي گويد:

- سلام!

چه بي سر زبان شده اين عشق من!

مي خواهم دهانم را باز كنم و با هزار عشق گل ها را به او بدهم كه محمدمثل قاشق نشسسته خودش را وسط مي اندازد و مي گويد:

- به به ابري جان...باران چيزاي قشنگي مي گفت...من سيب زميني ام هان؟

مي خندد...بلند! اگر هر كسي غير از محمد بود اخم هايم در هم ميرفت از شدت وسوسه انگز شدنش در هنگام اين خنده ها...!

پدر بارش هم از راه ميرسد و من هنوز مثل داماد هاي خجالتي دست گلم را سفت در دست چسبيده ام:

- سلام،خوش اومدين،بفرمايين تو...بارش جان چرا تعارف نمي كني؟

به پدرش هم سلام مي كنيم و وقتي به خودم مي ايم نه از باران خبريست و نه از محمد و پدرش؛ من هستم بارش كه به چشمانم زل زده؛ سوال پشت نگاهش را مي خوانم و گل را به دستش مي دهم و مي گويم:

- تموم شد...! امروز فسخش كردم.

لبخند ميزند و گل ها را نزديك بيني اش مي برد و مي بويد:

- ممنونم!

قلبم فشرده مي شود از اينكه تشكر مي كند بابت اصلاح اشتباهي كه هرگز نبايد صورت مي گرفت:

- بيا تو ،تا من برماين گلا رو تو گلدون بزارم!

قدم اول را كه به سمت اشپزخانه بر ميدارد ، از پشت در اغوش مي كشم و براي هزارمين بار شيفته ي ظرافت بي نظيرش مي شوم. در گوشش زمزمه مي كنم:

- منو بخشيدي چشم ابي؟

- اوهوم...تو چي؟

به دلم رجوع مي كنم، خيلي وقت است كه جز دلتنگي هيچ چيز در دلم نيست:

- خيلي وقته!


روي مبل ها نشسته ايم و بعد از مدت ها همه خوشحالند. باران روي پاهايم جا خوش كرده و هزارمين شعري را كه در مدرسه و مهد كودك و كتاب داستان هايش از حفظ كرده مي خواند و محمد هم با هر كدام يك ادا و اطفار در مي اورد...!

پدر بارش كه مي گويد تو كي بزرگ ميشوي و قصد ازدواج داري، اداي مردهاي چاله ميدان را در مي اورد و مي گويد هر وقت شد همزمان 4 تا زن باهم بگيرم؛اسم هايشان هم باشد، شنبه و يكشنبه و دو شنبه و ...جمعه هم كه تعطيله!

بارش به خنده ي بارن و پدرش نگاه مي كند و من به او...!

سنگيني نگاهم را كه حس مي كند، لبخند ميزند...با حركت لب از او مي پرسم كه كي به خانه ميرويم؟!
من مي پرسم و او سرش را پايين مي اندازد و من...واي بر من كه از ديروز تا به حال چندين بار از نو عاشقش مي شوم.

در خانه را باز مي كنم و رو به بارش مي گويم:

- واي كه با چه بدبختي پر محمد رو باز كردم، اگه به اون بود امشب تا صبح هم اويزونمون بود!

در حالي گلدان گل هاي نرگسش را دو دستي چسبيده در را با پا مي بندد و مي گويد:

- حالا يه امشب رو با اونا بوديم بد نمي شد...تازه به بارانم قول داده بودم ببرمش پيش هليا و هاله، شانس اورديم خوابش برد!

هليا كه بود؟ اهان زن همان بچه وكيل كه مي گفت بارش به فاصله نياز دارد؛ همان ها كه مي خواستند اسم زنم را از شناسنامه ام پاك كنند. بي اختيار اخم هايم در هم مي رود و مي گويم:

- لازم نيست بري اونجا! باز بري كه تورو ازم جدا كنن؟

گلدان را روي ميز مي گذارد و لبخند ميزند؛ از همان خنده هاي شيطاني...از همان ها كه قصد خر كردنم را دارد؛ از همان كه در رام كردنم خيلي خيلي ماهر است!

نزديك مي رسد و دستانش را دور گردنم حلقه مي كند و مي گويد:

- هليا دوستمه...مطمئنم باهاشون اشنا بشي ازشون خوشت مياد!

اصلا مهم نيست كه اين اطمينان از كجا حاصل شده، اما با اين فاصله ي كم، ذهن من فرصت تجزيه و تحليل درست يا غلط بودن حرف بارش را ندارد؛ در اين فاصله فقط و فقط بارش مهم است و خواسته ي او!

قول داده ام كه عوض شوم؛ اينبار اشتباه نمي كنم.

خم مي شوم و اينبار به قصد لب هايش صورتم را نزديك مي كنم كه تقه هاي محكمي كه به در مي خورد باز هم مزاحم ميشود!

اصلا انگار امروز هيچكس چشم ديدن با هم بودنمان را ندارد!

دست بارش كه از دور گردنم كنده مي شود ، عقب عقب به سمت در ميروم و رو به بارش مي گويم:

- تو از جات تكون نمي خوري تا من هر كي هست رو بفرستم بره!

در را باز مي كنم و قبل از اينكه به خودم بيايم، دست سنگين عمو روي صورتم فرود مي ايد و بعد صداي جيغ بارش! سنگين ميزند روي صورتي كه هيچوقت نوازش نكرد.

با دو دست به عقب هلم مي دهم و من انقدر از دنيا بي خبرم كه حتي فرصت دفاع هم ندارم... از پشت به جسم نحيف بارش مي خودم . صداي عربده هاي عمو خانه را از بر ميدارد:

- الحق كه دست مريزاد مهرداد...خوب نمك خوردي و نمكدون شكستي!

تا مي ايم حساب كنم كه كدام نمك را از دست اين مرد خورده ام، باز هم هوار مي كند بر سرم تمام حرف هايي را كه حقم نيست:

- الحق كه خوب نشون دادي پسر كتايوني!

غيرتم مي شكند از نسبت دادن من به ان...عفريته؛ بارش بازوي دستم را فشار ميدهد و من تازه مي فهمم كه دستم نه، همه ي وجودم دارد مي لرزد، نه از خشم، از حس ضعف و ناتواني!

بارش به دفاع از من مي گويد:

- عمو اين چه حرفيه دارين ميزنين؟

عمو رو به رويم مي ايستد و همان طور كه دست هايش را طلبكارانه در هوا تكان مي دهد؛ همان طور كه انگشت اتهامش را به سوي من نشانه گرفته ،مي گويد:

- رفتي تخم حروم مادرت رو بردي خونه ي پدري من؟بچه هاي منم كردي پادو؟

از كدام خانه ي پدري حرف ميزند؟ همان كه بعد از مرگ اقا جان فروخت و حتي هزار تومان به من ندارد؟
اين مرد به كدامين حق نداشته اش دارد زندگي مرا ذره بين وار كنترل مي كند؟

- عمو احترام خودت رو نگه دار...اگه چيزي نمي گم به حرمت عزيزه!

اخم هايش را در هم مي كند و مي گويد:

- عزيز هم اشتباه كرده؛ اين همه سال تحملت كردم گفتم پسر برادرمي

پوزخندي ميزند و مي گويد:

- البته اگه واقعا باشي!

دستم مشت مي شود و مي لرزم...معده ام مي سوزد و مي لرزم؛ عمو باز هم حرام زاده خطابم مي كند و من...ديوانه وار ميلرزم!

باز هم خودم را كنترل مي كنم اما او تير خلاصي را ميزند، كه تمام وجودم را فرو مي پاشد:

- ولي خوب نشون دادي كه ناز از ناخن جدا نمي شه! سيرتت هم مثل صورتت شبيه اون زنيكه است!

اتشي كه در معده ام شعله ور مي شود ديگر با هيچ چيز خاموش نمي شود؛ ديگر احترامي نمانده، پدري نكرده كه پدرانه مراعاتش كنم؛ محبت نكرده كه نمك نشناسي كرده باشم:

- از خونه ي من برو بيرون ...همين الان!

با انگشت دست در ورودي را نشان مي دهم، قيافه ي حق به جانب تري مي گيرد و مي گويد:

- همينه ديگه، عموت رو از خونه بيرون مي كني!

بارش دستم را، همان دست را كه بر دلم چنگ زده تا ارام شود، همان دست را كه مي خواهد دق و دلي حرف هاي عمو را بر سر پوست شكمم خالي كند ، مي كشد و روي مبل مي نشاندم و رو به عمو مي گويد:

- تا جايي كه يادمه باور ندارين عموي مهردادين! 

لب به اعتراض باز مي كند كه بارش ختم جلسه را اعلام مي كند:

- عمو فكر كنم شنيدين مهرداد چي گفت؛ بهتره برين!

از درد به خودم مي پيچم و روي مبل دراز مي كشم؛ صداي بسته شدن در خبر از رفتن عمويي دارد كه يكي از بهترين روز هاي زندگي ام را باز به گند كشيد!

بارش


چند دقيقه اي با بي حالي به خودش مي پيچد، كنارش روي زمين زانو ميزنم و مي گويم :

- مهرداد پاشو اين و بخور تا حالت بهتر شه!

چشمانش را باز مي كند و با ديدن ظرف محتوي شيرين بيان، اخم هايش در هم ميرود و با صدايي كه از شدت درد گرفته مي گويد:

- نمي خوام بارش ، قرصام رو بدي كافيه.

دستم را پشت كتفش مي گذارم و با زور زدن الكي سعي مي كنم بلندش كنم . روي مبل مي نشيند ، به صورت در همش نگاه مي كنم؛ اه عمو كاش ميدانستي كه مهرداد چقدر بي پشت و پناه است !

مثل قديم ها، مثل همه ي ان موقع ها كه همه چيز خوب بود، سعي مي كنم فضا را عوض كنم :

- اينو بخور قرص هات رو هم ميدم...چيه خودتو عادت ميدي به قرص و دارو!

پوزخندي ميزند و مي گويد:

- فكر مي كني اينجور چيزا دردم رو خوب مي كنه؟

ميدانم كه خوب نمي كند؛ مي دانم كه اين درد ها، اين حرف ها تا چه حد ازارش مي دهد، اما مگر قول ندادم تا اخرش با او باشم؟!

روي پايش مي نشينم و ليوان شيرين بيان را جلوي دهانش مي گيرم و مي گويم:

- ببين واسه نخوردن اين ، چه فيلم هندي براي من بازي مي كني!

تلخ مي خندد ودلم فشرده مي شود از اين همه سياهي كه دست از سر مهردادم بر نمي دارد؛ از اين همه بار غم كه كمرش را خم كرده! 
***************************

نمي دانم چند ساعت است كه روي تخت به خواب رفته. انقدر درگير بلعيدن تك تك اجزاي وجودش هستم كه ديگر گذر زمان معنايي ندارد. 

مهرداد ماله من است...فقط من! 

امروز تمام بند هايي كه حتي صوري ، او را به غزل وصل مي كرد ، پاره شد و من...براي اولين بار نامش را ميبرم و قلبم فشرده نمي شود. من در اغوش مهردادم فرو رفته ام و حس نمي كنم كه او را حتي اسما با زنه ديگري شريكم. 

به اين ها كه فكر مي كنم ، دلم تنگ مي شود براي زل زدن و خيره شدن در چشمانش. بوسه ي اهسته اي روي گونه اش مي كارم و با خودم ميگويم با همين يكي كه بيدار نمي شود؛ اما سرم را كه بالا مي گيرم دلم ضعف مي كند براي دست كشيدن لاي موهايي كه بلند تر از هميشه شده...!

دستم را گره مي زنم بين ان قهوه اي روشن و به خودم كه مي اين دستم اسير دست مهرداد است و چشم هايم ميخ ان لبخند شيطاني كه بر لب دارد:

- داري تو خواب ازم سوءاستفاده مي كني؟!

با همان دست كه ما بين موهايش است ، يكي محكم به سرش مي زنم و مي گويم:

- بروبابا...! داشتم موهاتو مرتب مي كردم بس كه اين مدت ژوليده شدي!

دست هايش را از زير بلوزم ، روي كمرم مي كشد و مرا در اغوشش قفل مي كند... زل مي زنم در چشم هايي كه داغ خورده از عظمت نياز...!

اين روزها دوست ندارم رطوبت چشم هايم تمام شوم، مي ترسم پلك روي هم بگذارم و پاك شود تصوير نگاهت...


لب هايش را روي لب هايم مي گذارد و يك دستش را پشت گردنم ... دوري چند ماهه حريصش كرده در بوسه ستاندن!

اين روزها صورتم را هم نمي شويم؛ مي ترسم پاك شود از خاطرات پوست صورتم، لطافت و داغي بوسه هايي كه هديه دادي...


دستم را روي سينه ي برهنه اش مي گذارم و تنم داغ مي شود از حرارت اين همه نياز!

اين روزها دست هايم را قفل نمي كنم در هم؛ مي ترسم سر انگشتانم فراموش كند ، زبري مردانه ي دستهايت را...


سرش را جدا مي كند از مني كه هنوز تشنه ام...نفس نفس ميزند، نفس نفس ميزنم، زير گلويم را مي بوسد و مي گويد: 

- قدر تموم دنيا دلم برات تنگ شده بود.

زير گلويم را مي بوسد و مي گويد دلتنگ است و همان نفس هم قطع مي شود. انقدر به او چسبيده ام كه مي ترسم در وجودش فرو روم. 

اين روزها به هيچ ديواري ، به هيچ مبلي تكيه نمي كنم؛ مي خواهم ترك نشود عادت شيرين تكيه كردن به چارچوب مردانه ي شانه هايت...


به خودم كه مي ايم در اغوشش خوابيده ام؛ ديگر فاصله يمان يك شهر نيست؛ يك اتاق نيست؛ فاصليمان حتي...فاصله ي بين دو دست لباس هم نيست...!

من هستم و كوبش قلبش كه مستقيم در گوشم اكو مي شود. 
من هستم ، مهرداد هم هست. ديگر فاصله نيست!

بوسه ي كوتاهي روي سرم مي كارد و مي گويد:

- خيلي ارومم بارشم... تو كه باشي ديگه هيچي نمي تونه ناراحتم كنه!

مهردادم تو كه باشي...ديگر اصلا چيزي نيست كه بخواهد خوشحال يا ناراحتم كند!

اين روزها اگر به من باشد، نفس هم نمي كشم، مبادا پاك شود از تار و پود بيني ام بوي دل انگيز عطر تلخ و نفس گيرت!
بارش


ماشين را پارك مي كند اما تا دست به دستگيره ي در مي برم قفل مركزي ماشين را ميزند و رو به باران كه روي صندلي عقب ماشين ، بالا و پايين مي پرد ، مي گويد:

- باران، عمو؟ مي خواي به جاي اينجا ببرمت شهربازي؟ بيشتر خوش مي گذره ها!

از صبح هر چه با هزار وعده و وعيد سعي در منصرف كردن من داشت موفق نشد و حال دست به دامان باران شده!
به هر ريسماني چنگ ميزند تا سر از رفتن به خانه ي هليا و رو به رو شدن با ان به قول خودش بچه وكيل، سر باز زند!

باران بي توجه به صداي مهربان مهرداد كه در اوج موزي گري سعي در برگرداندن راي او دارد مي گويد:

- اره عمو...

طرح لبخندي كه روي لب هاي مهرداد مي نشيند با شنيدن ادامه حرف باران جايش را به اخم مي دهد:

- با هاله اينا بريم شهربازي!

با حرص سوييچ را در مي اورد و مي گويد:

- الحق كه جفت خواهرا، كله شق و زورگويين!

صداي خنده ام كل فضاي ماشين را پر مي كند . مهرداد من قفل در را باز مي كند و با حرص مي گويد:

- بخند عزيزم...اگه تا يه ثانيه ديگه پياده نشي پامو ميزارم رو گازو تو خونه خنده هاي منو هم مي بيني!

به يكباره صدايم خفه مي شود. اصلا نمي فهمم كه با چه سرعتي از ماشين بيرون مي پرم ودست باران را مي گيرم و زنگ در را به صدا در مي اورم.

در كه باز مي شود ، هنوز يك قدم هم به داخل نذاشته ام كه مهرداد مچ دستم را ميان دستانش مي گيرد و مي گويد:

- باهم ميريم تو!

مي ترسد مرا از او بگيرند...بعضي روزها؛ بعضي ثانيه ها كه ديگر دنيايمان خارج از خلوت من و مهرداد است...عجيب بچه مي شود. مثل كودكي كه هرلحظه مي خواهند مادرش را از او جدا كنند دستم را فشار مي دهد؛ در همان روزها و ثانيه ها، سرم را به شانه اش تكيه مي دهم و مي گويم:

- من ديگه جايي نمرم اقايي...!

و دست هايش شل مي شود و دلش قرص!

از پله ها بالا ميرويم و هاله و باران كلا حضور ما را ناديده مي گيرند و دست در دست هم به اتاق هاله پناه مي برند ، هليا جلو مي ايد و از گردنم اويزان مي شود و مي گويد:

- اخ چقدر دلم برات تنگ شده بود!

از من جدا مي شود و رو به مهرداد مي گويد:

- سلام خوش اومدين بياين داخل...!

ميثم هم به چارچوب در تكيه داده و به گرمي از ما استقبال مي كند و مهرداد؟... اخم هايش در هم گره خورده و تشكري اهسته زير لب مي كند كه خودش هم به زور مي شنود!

روي مبل ها مي نشينيم و دستهاي مهرداد هنوز هم انگشتانم را سفت فشار مي دهد. هليا فنجان هاي قهوه را تعارف كرد و همان طور كه روي مبل ، كنار ميثم مي نشيند ، مي گويد:

- چرا همه ساكتين؟

باز هم صدايي از كسي بلند نمي شود. هليا لبخند دلنشيني ميزند و مي گويد:

- فكر كنم بهتره گذشته ها را پشت سر بذاريم و دوباره باهم اشنا بشيم!

اخم هاي مهرداد اما...قصد باز شدن ندارد؛ ميثم پا روي پا ميگذارد و مي گويد:

- مهرداد جان درسته كه يه بادمجون درست حسابي و پدر مادر دار زير چشمم كاشتي...

هليا سريع وسط حرفش مي پرد و مي گويد:

- كه البته كاملا حقش بود!

نگاهم بين اين سه نفر در گردش است؛ مهرداد اخم هايش كمي باز تر شده و طرح لبخند محوي روي لب هايش نشسته؛ ميثم هم به هليا چشم غره ميرود؛ فقط من مانده ام و معماي بادمجان زير چشم ميثم و حقي كه مهرداد داشته و قيافه ي حق به جانب...هر سه نفرشان!

ميثم با ان چشم هاي خندان اخمي ظاهري مي كند و مي گويد:

- دوست تو اين غوقا ها رو بر پا كرد، حق من بوده كه كتكش رو بخورم؟

هليا ابرويي بالا مي اندازد و مي گويد:

- نه از اون جهت كه حقت نبود...مهرداد جان لطف كرد يكم دق و دلي منو سرت در اورد! اصلا شما مردا هرچي كتك 
بخورين كمتونه؛ ما زنا هميشه بي گناهيم.

مهرداد دستم را رها مي كند...اين يعني يخش باز شده؛ ابرويي بالا مي اندازد و رو به هليا مي گويد:

- شما خودتونم كم منو حرص ندادين ها...! اون شب ميثم مي خواست ادرس بارش روبهم بده ولي شما نذاشتين!

ميثم هم قيافه ي مظلوم و با نمكي به خودش مي گيرد و مي گويد:

- اصلا همش زير سر همين زناست! مي بيني توروخدا يكي ديگه قهر مي كنه من مشت مي خورم؛ يكي ديگه عين شمر بالا سرم وايميسته مانع به هم رسيدن دو تا قمري مي شه، من اخم و تخم مي بينم!

خنده ي همه يمان بلند مي شود از اين صداي ميثم كه رفته رفته بغض مصنوعي هم چاشني اش مي شود.

لبخندي كه مهرداد به رويم مي پاشد يعني، او هم از بودن در اين جمع لذت ميبرد. رابطه ي ميثم و هليا هم به نظر خيلي بهتر شده است. اين روزها مظلوم تر شده ام، خودم هم مي دانم...ديگر اثري از ان بارش پر شور و هيجان قديم كه براي تخليه ي انرژي اش پله ها را بالا و پايين مي رفت نيست. 

روي مبل تكيه داده ام و به كل كل هاي ميثم و هليا و مهرداد مي خندم. به ميثمي كه باد به غب غب مي اندازد و مي گويد كه اگر مهرداد بي هوا به او مشت نمي زد ، مي توانست از خود دفاع كند و به مهردادي كه با خنده مي گويد، امتحان دوباره اش مجاني ست! 

اين روزها همه چيز خوب و ارام است؛ مثل هواي بهار خمارم مي كند؛ اين خنده ها، اين ارامش ، انگار تنم را لس مي كند... تنها چيزي كه دوست دارم اين است كه به شانه هاي مهردادم تكيه كنم و به ازاي تمام شب هاي بي خوابي ام به اغوش رويا ها پرواز كنم و بدانم كه وقتي چشم باز مي كنم... مهرداد هست و اين زندگي هنوز هم ارام است.

اينگونه زنده ام
طلوع به بوسه اي
غروب 
به عشوه اي
من
در اوج عشق
مي چرخم


صداي زنگ در مي ايد و هليا با تعجب مي گويد:

- كسه ديگه اي قرار بود بياد؟

سوالش از ان سوال هايست كه هيچ جوابي ندارد؛ ميثم براي باز كردن در از جايش بلند مي شود، هليا دوباره از ديدن من و مهرداد در كنار هم، ابراز خوشحالي مي كند ، من اما، نگاهم پيش اخم و صورت نگران ميثم ،جا مانده!

كف دستم روي پاي مهرداد است و او با سر انگشتانش روي خط هاي دستم طرح مي زند و من...تمام حواسم پرت مي شود از صدايي بحثي كه هر لحظه نزديك تر مي شود؛ اين صدا برايم زيادي اشناست... مگر مي شود ناقوس مرگ را نشناسم؟ مگر مي شود نادر فرياد سر دهد و چهار ستون تن من، به لرزه نيفتد؟

او امده است؛ دوباره امده تا زندگي ام را، ارامشم را...بر هم بزند!
مهرداد

هليا ، دوست بارش، يك ريز حرف ميزد و من، همين كه بارش از بودن در اين جمع راضي ست ، برايم كفايت مي كند. 
صداي بلند جر و بحث ميثم بلند مي شود و هليا بلاخره دست از حرف زدن برمي دارد . مي خواهم از روي مبل بلند شوم و سرو گوشي اب دهم كه دست هاي بارش دور مج دستم حلقه مي شود.

به صورتش نگاه مي كنم...رنگ به چهره ندارد!
هنوز در كش و قوس رفتن و استرس عجيب بارشم كه ديدن نادر در چارچوب در تمام معما هاي را حل مي كند. نا خوداگاه اخم هايم در مي رود .

نگاه پرهراس بارش بين من و نادر در گردش است. از كه مي ترسد؟ نادر ؟ شايد هم من؟

صداي منفور نادر اجازه ي هر گونه تجزيه و تحليل بيشتر را از من مي گيرد:

- به به مي بينم كه جمعتون جمعه! 

ميثم دستش را روي شانه ي او مي گذارد و مي گويد:

- شما دارين براي مامزاحمت ايجاد مي كنين ، لطفا از خونه ي من برين بيرون!

پوزخندي گوشه لب نادر مي نشيند؛ دست ميثم را پس ميزند و مي گويد:

- چرا ؟ اومدم خاستگاري دختري كه عاشقشم...

دليل منقبض شدن فك خودم را مي دانم اما دليل قرمز شدن صورت ميثم را ... نه!

از ميان دندان هاي ساييده شده ام، با صدايي كه نمي شود گفت ارام است ، مي گويم:

- مثل اينكه دلت واسه كتك خوردن تنگ شده!

نگاهش را با خنده ي تمسخر اميزي به من و بارش مي دوزد؛ چند بار كف دستش را به هم مي كوبد و مي گويد:

- به به ببينين كيا اينجان... دو زوج خوشبخت! از بابا شنيده بودم اشتي كردين، ولي حقيقتا باورم نمي شد تااين حد بي غيرت باشي!

دست مي گذارد روي نقطه ضعفم. نمي دانم با چند قدم خودم را به او ميرسانم و با فرياد مي گويم:

- يه بار ديگه بگو چه زري زدي؟ 

پوزخندش روي اعصاب است...اصلا وجودش ، حضورش، همه و همه روي اعصاب است:

- چي رو مي خواي دوباره بگم؟ اينكه بي غيرتي ،يا اينكه بهت ياداوري كنم لحظه هاي شيريني رو كه با بارش سپري كردم!

با مشت مي بندم دهانش را...ان دهان منحوسي را كه با ان بوي الكل ، باز دارد زير و رو مي كند تمام خاطرات تلخ گذشته را؛ انگشتم را به نشانه ي تهديد بلند مي كنم و به او كه گوشه ي خوني شده ي لبش را در دست گرفته، مي گويم:

- يادمه بهت گفتم قبل از اينكه اسم زن منو بياري دهنت رو اب بگير...گفته بودم يا نه؟

نگاهش پر از تمسخرش را به پشت سرم مي دوزد و من فشرده شدن دستم را در سرانگشتان بارش حس مي كنم. دستانش سرد است، مي لرزد. 
بر ميگردم و به چشمان خيسش نگاه مي كنم. با هزار التماس به چشمانش نگاه مي كند و مي گويد:

- به خدا من نمي دونستم اين قراره بياد اينجا!

اخم هايم ناخوداگاه در هم ميرود، من به او شك ندارم...نه حالا؛ نه بعد از اين همه سختي ، اين همه مصيبت!

مي خوهم او را ارام كنم، كه صداي گوش خراش نادر باز تمام ارامشم را بر هم ميزند:

- من اگه جاي تو بودم به اين موضوع شك مي كردم...!

باز مي خندد...تلاش ميثم هم براي بيرون كردن يا حداقل خفه كردنش، فايده اي ندارد و او ادامه مي دهد:

- دروغ گفتن تو خانواده ي ما موروثيه!

زماني مي رسد كه ديگر كنترل هيچ چيز در دستت نيست، همان طور كه نميتوانم تحمل كنم كه نادر بارش را با خودش يكي كنه؛ زماني كه مادرم من را با خودش يكي مي كند؛ من از اين بند ها و ارتباط هاي خوني، من از فلسفه ي كلي ژنتيك...بيزارم!

دستم را دور يقه اش حلقه مي كنم و دوباره مشت محكمي به صورتش ميزنم؛ اينبار زير چشمش را نشانه مي گيرم ...و بعد ان همه چيز پشت هم رخ مي دهد؛ كشيده شدن دعوا و كشمكشمان به حياط، تلاش هاي ميثم براي جدا كردنمان و در نهايت صداي فرياد هليا!

ميثم از غفلتم استفاده مي كند و من و نادر را كه همچنان استوار ايستاده ايم و مصرانه مي جنگيم را جدا مي كند. هليا دوباره مي گويد:

- حال بارش بد شده خواهش مي كنم بس كن مهرداد!

لعنت به مني كه باز هم باعث ازارش شدم! 

با قدم هاي تند خودم را به داخل خانه مي رسانم...به بارش كه با صورت رنگ پريده روي مبل افتاده و زير لب مي گويد:

- به خدا نادر دروغ مي گه...

انگار اين جمله شده ورد زبانش... رنگ به چهره ندارد و مصرانه همين جمله را تكرار مي كند. اهسته در اغوشش مي كشم و در گوشش زمزمه مي كنم:

- مي دونم خانومي...مي دونم!

هليا ليوان اب قند را به دستم مي دهد و مي گويد:

- اينو بخوره حالش بهتر مي شه

به رويم نمي اورد كه اگر رفتارم از اول درست بود، حال و روز اين دختر اينگونه نمي شد!

ليوان را نزديك لبش مي اورم و اهسته مي گويم:

- بخور خانومي... 

كم كم مي خورد ... با هر جرعه اي كه مي نوشد ، يك بوسه روي پيشاني اش مي نشانم. ميثم هم مي ايد و با خنده مي گويد:

- بابا اين چه كنه ايه! از در بيرونش مي كردماز ديوار ميومد تو؛ اخرم تهديدش كردم زنگ مي زنم به پليس با اون همه مشروبي كه خورده بود كارش ساخته بود!

سعي در عوض كردن جو دارد...چقدر از او متشكرم!

هليا نگاهش را به بارش كمي رنگ و رويش برگشته مي اندازد و مي گويد:

- ببرينش تو اتاق تا موقع شام استراحت كنه!

- ممنون ، فكر كنم امشب زود تر بريم خونه بهتره!

باز هم انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده...دست هايش را به كمر مي زند و با لحن طلبكارانه اي مي گويد:

- اصلا فكرشو هم نكنين، مي دونين ميثم چقدر تو اشپزخونه زحمت كشيده غذا پخته! تازه براي بچه ها كارتون گذاشتم اونم با صداي زياد...حالا هامحاله بزارن از اينجا برين!

ناخوداگاه از تصور ميثم در اشپز خانه خنده روي لب هايم مي نشيند...!

روي دست بلندش مي كنم و مسير اتاق را طي مي كنم. ذهنم درگير مي شود...بارش اينگونه نبود؛ قوي بود، استوار بود، اين همه سختي و دردسر واقعا او را ضعيف كرده؛ روي تخت كه درازش مي كنم، چشمانش را باز مي كند. حرفي كه در سرم مي چيرخيد را نا خوداگاه به زبان مي اورم:

- چقدر ضعيف شدي بارش!

دوباره چشمانش را مي بندد و مي گويد:

- روزاي سختي داشتيم ، حق بده مثل قبل نباشم.

به او حق ميدهم. به انروز ها كه فكر مي كنم، خودم از خودم مي ترسم:

- اون روزا تموم شده بارش...سعي كن قبول كني؛ يادت رفته همين فردا وقت دكتر داريم...همه چي خوب مي شه بهت قول ميدم!

- همش حس مي كنم دوباره زندگيمون به هم مي ريزه...مي ترسم!

خبر ندارد؛ بارش از نامه و احضاريه دادگاهي كه كتايون فرستاده خبر ندارد...بي خبر است و باز هم مي ترسد؛ دردهايم را در خودم ميريزم و با انگشت به نوك بيني اش ضربه ميزنم و مي گويم:

- بي خود اين فيلما رو بازي نكن ... من تازه دارم به اضافه كردن يه كوچولو به خانواده مون فكر مي كنم!

لبخند شيرينش با فاصله ي كوتاهي جايش را به اخم مي دهد:

- اصلا مي شه؟ نكنه مثل دفعه ي قبل از دستش بديم؟

بوسه ي نرمي روي موهاي بلندش ميزنم و مي گويم:

- نترس خانومي...ميريم دكتر ، همون لحظه اي كه اجازه داد از مطب ميريم تو خونه و اقدام مي كنيم!

فكش را با حرص تكان مي دهد و مي گويد:

- تو خوب از همه شرايط سوءاستفاده كن،خب؟

نادر،كتايون و هر چه غير بارش است فراموش مي كنم و با خنده مي گويم:

- باشه، سخته اما تمام تلاشم رو مي كنم...!

و او مي خندد... در پس نگاهش با هم مي شود همان بارش گذشته را ديد؛ شايد ترسو شده، شايد ضعيف شده اما، مي دانم وقتي به او نياز داشته باشم باز هم كنارم مي ايستد. مي دانم حتي اگر در ظاهر بخواهم تنها باشم باز هم بارش مي شود همان دختري كه بودن در ان كلبه ي سرد را به تنها گذاشتن من ترجيح داد.

مزيت داشتن عشق بارش در اين است: محبتش را حتي اگر بخواهي، از تو دريغ نخواهد كرد.
بارش مثل هيچكس نيست؛ بارش...تكيه گاه من است!
مهرداد

سومين جلسه ايست كه به مطب دكتر مي ايم و امروز از من خواسته تا بارش را هم با خودم بياوريم. همين امروزي كه بايد راجع به گذشته حرف بزنم، امروزي كه مي خواهد ريشه ي شك را در وجودم پيدا كند...همين امروز وجود بارش هم ضروري ست!

خدا مي داند كه تا چه حد از بيان كردن ان خاطرات ، با حضور او معذبم. دلم نمي خواهد بارش ضعفم را ببيند. مي دانم، خوب مي دانم كه به كتايون كه ميرسد تمام قواي بدني و ذهني ام تحليل مي رود. ياد ان روز ها كه مي افتم ، دوباره مي شود همان پسر بچه ي هفت ساله ي بي پناه...!

هر چقدر بالا و پايين رفتم نظر اين دكتر عوض نشد. مي گفت بودن بارش به عنوان يك همراه كمك مي كند راحتتر با اين مسئله كنار بيايم. تا كي من باشم و اين همه غم؟! 

روي مبل دراز مي كشم. اين هم متد جديد است؛ انگار اگر مثل يك انسان متمدن نشسته صحبت كنم، حرف هايم به حساب نمي ايد!

من دراز مي كشم و بارش روي مبل پشت سرم مي نشيند. شايد اينگونه بهتر باشد. ديدنش حرف زدن را سخت تر خواهد كرد!

دكتر يدالهي پير است، اما صدايش هيچ لرزشي ندارد. چشمانش ضعيف است اما، مصرانه عينكش را به جاي اينكه به چشم بزند ، به گوشه لب مي گيرد: 

- امروز مي خوام برگردي به گذشته...به روزهايي كه باعث ايجاداين شك توي وجودت شده.

براي انها كه شنونده اند مثل اب خوردن است، اما براي من مرور دوباره ي ان روزها از مرگ هم سخت تر است. 

چند لحظه اي سكوت مي كنم ... يعني در واقع مغزم هنگ مي كند و بلاخره مي گويم... از همان روزها... از درد باور عشق براي فرزندي كه بزرگترين خيانت را از عشق مادري ديده؛ به حرف اسان است روزگار من. هر گوشه ي دنيا ، همه مي دانند كه اگر از هر كسي ضربه بخورند ، عشق مادر پاك است؛ بي الايش است؛ اغوش مادر براي فرزند هميشه باز است. 

انتظار زيادي ست باور عشق از مني كه مادرم محبتش را به هوس فروخته.

مي گويم ومي گويم...انقدرحرف مي زنم كه چشمانم تر مي شود و لب هايم خشك؛ حرف زياد مانده اما ... زبان كم مي اورم !

با تك سرفه اي صدايم را صاف مي كنم. سخت است؛ سخت است بخواهم از كتايون بگويم و براي بارش همان قدر قوي بمانم، همان قدر استوار...!

كلافه روي مبل مي نشينم و مي گويم:

-فكر كنم براي امروز كافي باشه!

نگاه تيزم را به دكتر مي دوزم ؛ لبخند مهرباني ميزند و مي گويد:

- خيلي خوب پيش رفتيم...

با دست به بارش اشاره مي كند و مي گويد:

- خانوم مي تونين بياين روي مبل كنار همسرتون بشينين!

با قدم هاي اهسته كنارم جاي مي گيرد؛ سرش پايين است و دسته ي كيفش را بين انگشتانش مچاله مي كند و من نگرانم...نگرانم كه نكند با شنيدن اين حرف هاي مايه سر افكندگي اش شده باشم. اما مگر نمي دانست؟! خودم هم خوب مي دانم كه شنيدن جز جز اتفاقات دنيا دنيا با دانسته هاي بارش تفاوت دارد!

دكتر دستهايش را در هم قلاب مي كند و مي گويد:

- ببينين امروز يه قدم بزرگ رو برداشتي. الان همسرت خيلي راحت تر مي تونه دركت كنه و همين باعث ميشه خيلي سريع تر مراحل درمان رو پيش ببري. مهرداد جان تو بايد به اين باور برسي كه همه ي دنيا مثل هم نيستن. همهمثل كتايون نيستن. مادر هايي هستن كه جونشون رو براي بچه هاشون ميدن اما خب در اين بين انسان هاي مريض هم زيادن. پيشنهاد من در مرحلي اول درمان ،گروه درمانيه. يعني هم كلامي با افرادي كه تجاربي مشابه تجارب تو رو داشتن. هميشه حس اينكه انسان هايي هم درد تو ، توي دنيا وجود دارن مي تونه به هضم و قبول مشكلات كمك كنه...!

قرار اولين جلسه ي گروه درماني را هم مي گذاريم و بارش هنوز دسته ي كيفش را مچاله مي كند؛ از مطب بيرون ميزنيم و توي ماشين مي نشينيم و باز هم بارش است و سكوت و ان دسته ي مفلوك كيف...!

در خانه را باز مي كنم، بارش را نمي بينم كه كجا فرار مي كند؛ انقدر خسته ام ، انقدر ديوانه وار چشمانم نديدن را مي خواهد كه خودم را روي اولين كاناپه مي اندازم و چشم بر هم مي بندم.

به او حق مي دهم كه نياز به تنهايي داشته باشد؛ به او حق مي دهم كه از اين همه تاريكي و سياهي فراري باشد؛ به خودم هم حق ميدهم كه ديوانه وار اغوشش را طلب كنم...!
بارش

روي صورتم اب مي ريزم...يك مشت، دو مشت، سه مشت، خدايا چرا از التهاب تنم كم نمي شود؟!

دستم را مشت مي كنم و از همان شير اب مي خورم...يك مشت، دومشت، سه مشت...خدايا چرا اين بغض لعنتي فرو نمي رود؟!

از وقتي مهرداد لب باز كرد به گفتن خاطراتش فقط يك چيز در ذهنم تكرار مي شود...چرا او را مجبور كردم كه به دكتر برود؟ از اين كاوش در گذشته ، از اين عذابي كه مي كشيد، از ان صدايي كه از بغض مي لرزيد، چه چيز حاصل مي شود؟

قرمزي چشمانم كه كمتر مي شود به نشيمن مي روم. روي مبل دراز كشيده و ساعد دستانش را روي چشم هايشم گذاشته. راهم را به سمت اشپزخانه كج مي كنم و به ياد قديم ها ، فنجانش را از اسپرسو لبريز ميكنم.

روي دسته ي مبل مي نشينم ؛ اب دهان را قورت ميدهم تا صدايم صاف شود:

- اقايي؛ برات قهوه اوردم!

دستش را از روي چشمهايش بر ميدارد. رد ساعتش روي پيشاني اش افتاده!
مرا كه مي بيند لبخند محزوني ميزند ومي گويد:

- بلاخره اومدي!

انتظار امدنم را نداشت؟ يعني فكر كرده تنها مي گذارمش؟!

فنجان را روي ميز ميگذارم و ضربه ي اهسته اي روي پايش مي زنم و مي گويم:

- هنوز ياد نگرفتي وقتي يه خانوم با شخصيت مياد نبايد اينجوري جلوش دراز بكشي؟

مي خندد...اينبار خنده هايش پررنگ تر است؛ دستم را مي كشد و من با ضرب روي تنش مي افتم:

- مهرداد اين چه كاريه؟ منظوره من اين بود كه توبشيني كنارت واسه من جا باز شه!

گيره ي موهايم را باز مي كند و همان طور كه با دست ، اين طره هاي پريشان را پشت گوشم مي دهد ، مي گويد:

- اخه وقتي اون خانوم با شخصيت رو من دراز بكشه،من حس بهتري دارم!

و چقدر من دوست دارم اين حس هاي بهتر مردم را!

سرم را روي سينه اش مي گذارم وزير لب زمزمه مي كنم:

- منو ببخش ...امروز به خاطر من خيلي اذيت شدي!

دست هايش را دور كمرم حلقه مي كند و مي گويد:

- به خاطر تو؟نه خانومي... اين كار واسه زندگي جفتمون لازم بود...! اين كابوس بايد يه جايي تموم بشه.

- اخه تو خيلي عذاب كشيدي...!

- سرت رو بالا بگير ببينم.

مصرانه سرم را روي سينه اش فشار مي دهم، انگار انتظار دارم اين سينه شكافته شود و به عمق قلبش نفوذ كنم. به تلاش معكوس من مي خندد و مي گويد:

- من بيشتر نگران اين بودم كه از چشمت بيفتم؛ كه ديگه نتوني بهم تكيه كني؛ دوس ندارم ضعفم رو ببيني!

باز هم به فكر من است؛ من غصه ي او را مي خورم و او در غم من مي سوزد؛ چه سرنوشت عجيبي داريم ما!

لبم را به دندان مي گيرم؛ براي گفتن حرفم دو دلم:

- مهرداد ... شرايط غزل هم...يعني اونم مثل تو...

زبانم بر نمي گردد تا حرفم را كامل بزنم اما مهرداد منظورم را مي فهمد؛ لحظه اي سكوت مي كند و بوسه اي روي فرق سرم مي نشاند و مي گويد:

- نه شرايطش دقيقا مثل من نبوده...اما خب اونم وضعيت جالبي نداشته؛ در جريان بعضي مشكلاتش كه بودي...!

پذيرفته ام؛ حالا كه ديگر پيوندي بين او ومهرداد نيست ، پذيرفته ام كه او بخشي از زندگي مردم است...يك گذشته اشتراك دارند اين دو...!

سرم را بلند مي شوم و نگاهم را مي دوزم به ان ساحل ارامشي كه بي وقفه، بدون مژه بر همزدني عشق مي ورزد:

- نمي خواي بري ديدنش؟

- تونمياي؟

با تو...تا خود جهنم هم مي ايم!

بوسه ي كوتاهي روي لب هايش ميزنم و مي گويم:

- اگه تو بخواي ميام!

شايد اين چند روز روزهاي همگامي ما بود. ما براي هم از خط قرمز هاي خودمان گذشتيم؛ عاشق شديم، ضربه خورديم، دور شديم و دوباره...در نقطه اي به هم رسيديم كه زيباترين بخش يك عشق است: ايثار!
بارش


چشمانم را باز مي كنم و دست مي كشم به جاي خوابي كه امروز، بعد از مدت ها از اثر معشوق من خالي ست...!
با تعجب چشم دور اتاق مي چرخانم اما اثري از او نيست. عادت كرده ام به بيدار شدن با نوازشش، با تابيدن طلوع افتاب و نبود مهرداد...بيگانه ام!

پتو را كنار ميزنم و با رخوت هر تكه ي لباسم را از گوشه اي پيدا مي كنم و مي پوشم . تن خواب الودم بي تاب زير دوش ايستادن است اما ذهنم... عجيب در گير شروع متفاوت امروز !

راهم را بين كوسن هاي پخش شده در كف اتاق پيدا مي كنم و با همان چشم هاي نيمه باز از اتاق بيرون ميزنم.
بوي توتون، همان توتون ديوارنه كننده ي مهرداد سراسر خانه را فرا گرفته. خودش هم با همان ژست معروفش، دست به جيب پشت پنجره ي اشپزخانه ايستاده و به بيرون زل زده...!

چند بار صدايش مي كنم تا بلاخره جوابم را مي دهد...مرد من عجيب در خود فرو رفته امروز؛ با تعجب با همان ژست دست در جيب ، رويش را بر مي گرداند و با لبخند كجي مي گويد:

- تو كي بيدار شدي؟

پاهايم را روي زمين مي كشم، يعني آنقدر تنم كوفته از بي خوابي هاي شب گذشته است كه ناي درست قدم برداشتن هم ندارم. وقتي نزديكش مي رسم، روي پنجه ي پا بلند مي شوم و پيپ را از دستش بيرون مي كشم:

- باز كله ي صبح رفتي سراغ اين؟

با دست موهاي اشفته ام را به هم ريخته تر مي كند و مي گويد:

- دختر كوچولو من چرا انقدر خواب آلوِ؟ همين جوري مي خواي بياي سر كار؟

اصلا مهارت عجيبي دارد مهرداد در عوض كردن بحث:

- تقصير تو ِ! چرا بيدارم نكردي؟

بوسه ي كوتاهي روي سرم ميزند و مي گويد:

- عيبي نداره همسر رئيس بودن همين مزايا رو داره ديگه؛ من با اژانس ميرم شركت تو هم يه دوش بگير و درست حسابي صبحونه ات رو بخور ، هر وقت حاضر شدي با ماشين بيا شركت، عصر با هم بر مي گرديم كه هم يه سر بريم پيش عزيز ، هم باران رو بياريم پيش خودمون امشب... بهش قول دادم فردا با هاله ميريم باغ!

محبتش بي حد و اندازه است اين مرد. مهرداد من مي داند چگونه مي تواند لبخند را بر لبان من جاري كند. قصدم نشاندن يك بوسه ي كوتاه روي لب هايش است اما، لب هايم دل نمي كنند از گرمي اين بوسه...!

با دست كمي به عقب هلم مي دهد و نفس عميقي مي كشد و مي گويد:

- دختر كمتر شيطوني كن مي خواي منم دير برسم شركت؟

اگر به من باشد كه اصلا مي گويم كار نكنيم اما مي دانم وضعيت شركت هنوز به خاطر آن اتش سوزي نا به سامان است؛ لبخند كوتاهي ميزنم و مي گويم:

- ديگه پرو نشو مهري جون بزار من برم يه دوش بگيرم رئيسم خسيسِ ، دنبال بهانه است حقوق منو كم كنه!

حرفم كه تمام مي شود دو پا دارم دو پاي ديگر هم قرض مي كنم و از دست مهردادي كه فرياد مي كشد" مگه نگفتم بهم نگو مهري " ،فرار مي كنم و به حمام محبوبم پناه مي برم...چند ضربه به در ميزند و با صدايي كه خنده در ان موج ميزند مي گويد:

- بارش حيف ديرم شده وگرنه بهت نشون ميدادم كي خسيسه...!

آدرنالين خونم بالاست...امروز بعد از مدت ها حس مي كنم آن بارش شر، با آن همه انرژي زياد در وجودم دوباره زنده شده:

- برو سر كار مهري جـــــــــون!

صداي خنده اش بلند مي شود:

- دارم برات...راستي، از فكر دوش اب سر بيا بيرون!

دستم روي شير آب خشك مي شود ، اين مرد زيادي من را مي شناسد...!

نگاهم را روي اينه مي چرخانم. به تكه تكه بوسه هاي شبانه ي مهرداد روي تنم كه سرخ شده، به رد پاي اغوشش كه روي دستانم كمي سياه شده و در آخر به لب هايي كه عجيب طرح لبخند رويشان حك شده...!

مي گذارم گرماي اب تنم را در لمس كند. فكرم درگير مي شود...درگير مهردادي كه روز به روز بهتر از قبل مي شود، درگير غزلي كه تازگي ها عجيب با مهرباني خالصش ديگاهم را عوض كرده ، درگير اين يك ماهي كه به سرعت برق و باد گذشت و آرامش مطلقي كه رد آن پرسه مي زنم و در نهايت... در گير تاخير دو هفته اي عادت ماهانه ام!

دستم را روي پوست برهنه ي شكمم مي كشم. هنوز جرات نكرده ام آزمايش بدهم، مي ترسم جواب منفي اين آزمايش دلخوشي اين روزهايم را خدشه دار كند. 

مادر بودن نعمت آسماني ست كه يك بار از دست دادم، لياقت مي خواهد بدست اوردن اين فرصت هاي دوباره!

حوله قرمز محبوبم را دور تنم مي پيچم و با خودم كلنجار ميروم كه امروز به اين ترديد پايان دهم...!

به خودم كه مي ايم جلوي آزمايشگاه ايستاده ام. شال صورمه اي ام را كمي جلو مي كشم و از آينه ي ماشين به خودم نگاه مي كنم. چشمانم پر از ترس است، مي دانم دير نيست اما... آن بخش سياه ذهنم مي گويد نكند، گذشته تكرار شود؟!

**********************************************

انقدر شادم، آنقدر خوشحالم كه اگر به خودم باشد پله هاي شركت را پرواز مي كنم، اما مي دانم بايد مراقب اين نطفه ي تازه بسته شده باشم. فرزند من اينبار بايد سالم به دنيا بياد! آسمان هم كه به زمين بيايد ، اينبار اشتباه نخواهم كرد!

پا روي ميلم براي تخليه ي اين همه انرژي مي گذارم و سوار آسانسور مي شود. لبخندم پاك نمي شود...كمرنگ هم نمي شود!

مهرداد مرا بخشيده، خدا هم بخشيده!

خدايا مي بيني چقدر چشمانم برق دارند؟ خدايا شكر...شكر...شكر!

جعبه ي شيريني را محكم تر در دست فشار مي دهم و با سه ساعت و نيم تاخير وارد شركت مي شود . نگاهم جذب كاركناني مي شود كه دور دفتر مهرداد جمع شده اند...گوش هايم تيز مي شود روي صداي مهردادي كه...فرياد مي كشد!
دست هايم مي لرزد...پاهايم كه ديگر هيچ؛ مي دانم خوب مي دانم كه اگر دستم را به ديوار نگيرم نقش زمين مي شوم!
دست خودم نيست... روياي صادقه ايست بارداري من و فرياد هاي مهرداد!
مهرداد


برگه اي را كه كتايون جلوي صورتم تكان مي دهد از ميان انگشتانش بيرون مي كشم ... احضاريه دوم دادگاه، دادگاهي كه براي بالا كشيدن ارثيه پدرم تشكيل مي شود را به رخم مي كشد. حتي كلمات قادر به توصيف تنفري كه از اين زن دارم، نيستند.

پوزخندي گوشه ي لبم مي نشيند، برگه را مچاله مي كنم و مي گويم:

- واقعا فكر كردي من يك قرون پول بهت مي دم؟

تنفر در چشمان او هم دو دو ميزند. اين همه محبت مادرانه را مديون چه هستم، خدا مي داند!

- مگه دست خودته؟ مملكت قانون داره!

نمي دانم كدام بخش اين مكالمه خنده تر است؛ تلاش كتايون براي گرفتن حق و حقوقش از مردي كه عامل مرگش بوده يا صحبت درباره قوانين مملكتي كه اگر حقايق زندگي او را مي دانست، بي شك او را محكوم به سنگسار مي كرد!

ابرو بالا مي اندازم و نگاهي به سر تا پايش مي اندازم و مي گويم:

- ببين كي داره راجع به قانون حرف ميزنه!

حالم از آن اينه ي زل زده به چهره ام به هم مي خورد:

- حيووني مثل تو مگه چيزي از قانون هم مي فهمه؟

مداركي كه عزيز داده بود را به سمتش پرت مي كنم و فرياد ميزنم:

- بيا اينا رو ببر به اون اشغالي كه حاضر شده وكيل هرزه اي مثل تو بشه نشون بده ... كتايون زدي به كاهدون بدبخت! 
بابا قبل از مرگش همه چيز رو به نامه من كرده... حتي هزار تومان هم نداشته قبل مرگش كه حالا تو اومدي و واسش دندون تيز كردي!

ظاهرش را حفظ مي كند اما...از عمق نگاهش شكست را مي خوانم. دست كثيفش را روي صورتم مي كشد و مي گويد:

- با اين مدارك جعلي نمي توني منو از سر خودت باز كني!

دستش را از روي صورتم جدا مي كنم... چندشم مي شود از لمس دستان نجس اين زن:

- من اگه بخوام مدرك جعل كنم مدركي مي سازم كه تو رو به پاي مرگ برسونه...جايي كه لايقشي!

در اتاق باز مي شود و نگاه من و كتايون همزمان به سمت بارشي مي چرخد كه با رنگي پريده و جعبه ي شيريني مچاله شده در ميان انگشتانش نظاره گر ماست!

اخرين چيزي كه مي خواستم، اخرين چيزي كه تحملش را داشتم، رو به رو شدن بارش با اين زن بود!

دستش را به ديوار گرفته است چشم ابي من...زير لب زمزمه مي كند:

- اينجا چه خبره مهرداد؟

نگاهش بين من و كتايون در گردش است. نيازي نيست او را معرفي كنم. شباهت بيش از حد ما كافي ست تا بارش بداند، كتايون هنوز عين زالو به خرخره ي من چسبيده است.
كتايون لبخند كريهي مي زند و تا به خودم بيايم، خودش را به بارش مي رساند و با لحن چندش اوري مي گويد:

- مهرداد اين خانوم خوشگله كيه؟ 

دستش را بلند مي كند تا روي صورت بارش بكشد كه بلند فرياد ميزنم:

- دست كثيفت به زن من بخوره مطمئن باش تك تك انگشتاي دستت رو مي شكنم!

بلند مي خند...بارش به چهار چوب در تكيه داده و با ترس به جنون اين زن نگاه مي كند. كتايون قيافه ي حق به جانبي به خودش مي گيرد و مي گويد:

- نه بابا الحق كه پسر خودمي و بعد واسه من جانماز اب مي كشي...زن داري بعد غزل رو صيغه كردي!

خدايا چند سال...چند ساله ديگر بايد صدا و مزخرافات او بشنوم و او را خفه نكنم؟!

بارش با صدايي كه كمي بلند تر شده مي گويد:

- مهرداد حتي ذره اي شبيه تو نيست!

لبخند كتايون كنار مي رود :

- سرت هوو اورده بدبخت!

- اون غزل رو از شر تو نجات داده، با اين حرفا بيشتر از اين خودت رو خراب نكن!

لبخند ميزنم به بارش، به عشقش، به دفاع كردن هاي بي جانش كه از هر كوهي محكم تر است. با يك قدم بلند خودم را به كتايون مي رسانم و مي گويم:

- مدارك رو ببر و به وكيلت نشون بده...در ضمن...

سكوت مي كند و نگاه پر از سوالش را به من مي دوزد:


- بهتره خودت رو گم و گور كني كتايون چون كمر بستم به نابود كردنت...

پوزخند مي زنم و ادامه مي دهم:

- چه قانوني...چه غير قانوني!

ترس را در چشمانش مي خوانم اما كم نمي اورد و مي گويد:

- من از پولم نمي گذرم...!

زير لب مي گويم:

- پس هر وقت از خيابون مي گذري يا تو كوچه راه ميري حواست باشه...ممكنه يه ماشين بهت بزنه و بره، مي دوني كه كشتن تو ثوابم داره!

چشمانش را ريز مي كند و مي گويد:

- تهديد مي كني؟

دست بارش را مي گيرم و همين طور كه جسم لرزانش را در اغوش مي كشم ، رو به كتايون مي گويم:

- صرفا دارم بهت اخطار ميدم! اهل تهديد نيستم، اگه پاتو از رو دمم برنداري ...عمل مي كنم!

كتايون در را پشت سرش به هم مي كوبد. بارش سرش را بالا مي اورد و مي گويد:

- مهرداد اين زن خيلي بدتر از تصوراتم بود! تو هيچ شباهتي به اين ادم نداري!

ادم؟ مگر كتايون هم جز ادميزاد هاست؟ نه بعيد كه هيچ، محال ميدانم!

به او لبخند ميزانم اما خوب ميدانم اين خنده نه او را خام مي كند نه حتي خودم را...! با نگراني در چشمانم زل مي زند و مي گويد:

- مهرداد نكنه واقعا بخواي بلايي سرش بياري ها! بسپرش به خدا، خودش تقاصه اين كارا رو ازش مي گيره!

جوابش را نمي دهم. نمي گويم اين روزها فكر كشتن كتايون عجيب در ذهنم رژه مي رود ؛ نمي گويم چقدر از تصور مردنش، از تصور تقاص پس دادنش لذت ميبرم!

روي مبل مي نشينم و بي توجه به تمام اين ناگفته ها سرم را به پشتي تكيه ميدهم. بارش هم كنارم جاي مي نشيند و دستش را نوازش گر روي پايم مي كشد. امروز از ان روزهايي ست كه حس مي كنم به ته خط رسيده ام. دست بارش را ميان دستانم مي گيرم و مي گويم:

- بارش كي مي خواد اين كابوس تموم شه؟

روي پوست دستم بوسه اي مي كارد و مي گويد:

- غصه نخور...مطمئنم زوده زود تموم ميشه مهردادم!
بارش



براي هزارمين بار سرم را بلند مي كنم و به مهردادي كه غرق در كار، پشت ميزش نشسته نگاه مي كنم. براي هزارمين بار دهان باز مي كنم كه بگويم...بگويم دليل خريد ان جعبه ي شيريني باز نشده روي مبل را؛ دهان باز مي كنم اما باز لب به سكوت مي گيرم، شايد زماني ديگر...!

سنگيني نگاهم را حس مي كند و همان طور كه كش و قوسي به تنش مي دهد مي گويد:

- خوبي خانومي؟ چرا امروز انقدر بي قراري؟

راست مي گويد، از زماني كه كار را شروع كرديم هر ثانيه روي صندلي تكان مي خورم، خودم را باد ميزنم، گوشه ي تمام كاغذ ها نقاشي مي كشم، در ذهنم چندين بار به مهرداد گفته ام خبر بارداري ام را و هر بار واكنشش را يك جور تصور تصور كرده ام!

پايم را روي زمين مي كويم و مي گويم:

- مهرداد چقدر كار مي كني تو، حوصله ام سر رفته!

مي خندد و مي گويد:

- خانومي اگه دقت كرده باشي اينجا محل كاره ديگه! تازه با اين ابرو ريزي هايي كه كتايون بار اورده نمي دونم چه جوري تو روي كارمندا نگاه كنم، هرروز دعوا ، كش مكش!

همين امروز كه من حوصله ي هر چيزي را دارم غير از كار و سر و كله زدن با هزار پرونده، مهرداد رئيس منضبط شركت شده است؛ نگاهي به ساعتش مي كند و مي گويد:

- همين پرونده رو كامل كنم ميريم، عزيز يه ليست بلند بالا داده تا واسش بخريم ، من نمي دونم اين محمد به چه دردي مي خوره پس!

از تصور ديدن محمد نا خودآگاه لبخند روي لب هايم مي نشيند. مريم را هم بخشيده ام اما...محمد چيزه ديگري ست:

- مگه محمدم مياد امشب؟

كمي توتون در پيپش ميريزد و همانطور كه سرش با پرونده ي جلوي رويش گرم است مي گويد:

- هرجا بوي غذا بپيچه محمد هم سر و كله اش پيدا مي شه!

ريز مي خندم، هنوز هم شكمو ست؛ هميشه به او مي گويم تو از آن مردهايي مي شوي كه شكمشان جلوتر از خودشان راه ميرود، او هم مي خندد و مي گويد مرد خوب، مرديه كه دسته چكشو بزاره رو شكم و امضا كنه!

بوي توتون كه توي اتاق مي پيچد براي چند ثانيه مست مي شوم از ياد اين خاطراتي كه همه عطر تمباكو داشتند اما، بعد يادم مي آيد از فرزندي كه در شكم دارم و ليست مي شود جلوي چشمانم مضرات دود براي اين نطفه ي تازه بسته شده.

آنقدر سريع از روي صندلي بلند مي شود و فرياد مي كشم " خاموشش كن اونو" كه پيپ ناخود آگاه از دست مهرداد روي زمين مي افتد!

اخم كمرنگي مي كند و مي گويد:

- بارش چرا اذيت مي كني؟ الان كه ديگه سر صبح نيست !

چه برنامه ها داشتم براي گفتن اين خبر!
نگاهم نا خودآگاه مي افتد روي آن جعبه شيريني دست نخورده:

- نه ديگه هيچوقت نبايد بكشي!

بي توجه به من پيپ را از روي زمين بر ميدارد و مي گويد:

- بارش يه امروز و گير نده ديگه مي بيني اعصابم خورده!

همين امروز مهرداد سر همه چيز با من لج مي كند . با دست به در خروجي اشاره مي كنم و مي گويم:

- پس برو بيرون بكش، اينجا اجازه ي اين كار و نداري!

نگاهش متعجب است و لحنش پر از شك:

- چرا؟
در منگنه گير كرده ام، ذهنم درگير است و قدرت داستان سازي ام به صفر رسيده:

- بوش سردردم مي كنه!

خودم از فجاحت دروغي كه گفته ام لب به دندان مي گيرم. مهرداد با ابرو هاي در هم گره خورده و آن پيپ روشن در دست، به سمت ميزم مي آيد و مي گويد:

- بارش معلوم هست چي مي گي؟ تو كه هميشه عاشق بوي توتون بودي!

در دل هزار بار به خودم لعنت مي فرستم براي اين عقل نداشته ام؛ ديگر مخفي كردنش چه فايده اي دارد؟!
همان طور كه زير چشمي به مهرداد نگاه مي كنم آهسته مي گويم:

- دودش واسه بچه خوب نيست!

صدايم آهسته است اما، متوقف شدن گام هاي مهرداد نشان از يك چيز دارد: شنيده است!

- براي كي خوب نيست؟

ديگري چيزي از پوست لبم نمانده آنقدر كه امروز طعمه ي دندان هايم شده:

- براي بچه...مهرداد من باردارم!

خشك مي شود، چند ثانيه اي كليه ي اعضاي بدنش از كار مي افتد و بعد...مي بينم طرح لبخندي را كه روي لب هايش مي نشيند، پيپي كه براي دومين بار در يكروز نقش زمين مي شود و مهردادي كه بلند مي خندد و با فرياد مي پرسد :

- راس مي گي ؟

جوابم لبخند است و سري كه تكان مي دهم. بغض دارد دلم . خدا مي داند كه چندين ماه حسرت اين روز را، حسرت اين شادي را كشيدم.

تا به خودم مي آيم در آغوش مهردادي هستم كه صورتم را بوسه باران مي كند...او مي بوسد و پاك مي شود خاطرات سيلي هايي كه دفعه ي قبل به صورتم نشاند.
روي دست بلندم مي كند و مي گويد كه حتي يك ثانيه تنهايم نمي گذارد و پاك مي شود طرح شب تنهايي هايي كه كشيدم. 
گرماي نفسش روي گردنم مي نشيند و پاك مي شود سوزش دردناك كمربندي كه روي تنم نقش بسته بود. 

مهرداد مي خندد و ... در خاطرم مي ميرد غم!
بارش


روي مبل هاي چرم و راحت عزيز نشسته ايم و بعد از مدت ها همه لبخند بر لب دارند. محمد بشقاب سوم غذايش را هم تمام مي كند و روي ميز كنار مبل ها مي گذارد و مي گويد:

- فكر كنم سير شدم!

دستي روي شكم بالا آمده اش مي كشد و با لودگي مي گويد:

- يكي دو ماه ديگه به دنيا مياد بچه ام؛ حيووني وياره فسنجون كرده بود.

همه مي خندند به اين صداي نازك زنانه كه از دهان محمد خارج مي شود ،نگاه من و مهرداد اما...پر از ذوق و شوق خبري ست كه هنوز به هيچكس نگفته ايم. 

خودم را بيشتر به مهرداد كه كنارم نشسته است مي چسبانم و زير گوشش مي گويم:

- نمي خواي به بقيه بگي؟

نگاهش را دور اتاق مي چرخاند... عزيزيز مشغول خواباندن رضاي كوچك است و غزل و مريم هم به اداهاي محمد مي خندد و مهرداد من...مرد من دستش روي شانه ام حلقه مي كند و مي گويد:

- اين محمدي كه من مي شناسم همين امشب شيرني اين بچه رو ازمون مي گيره...!

- فكر مي كني بازم جا داشته باشه؟

با خنده مي گويد:

- محمد هميشه براي خوردن جا داره!

راست مي گويد محمد جانش در مي رود براي غذاي مفت!

مهرداد تك سرفه اي مي كند و همان طور كه فشار آهسته اي به سر شانه ام مي آورد ، مي گويد:

- من و بارش يه خبر براتون داريم...

نگاه همه خيره مي شود به من و مهردادي كه اين روزها چشم هايمان عجيب خندان است:

- تا چند ماهه ديگه يه كوچولو ي ديگه به جمعمون اضافه مي شه...!

غزل اولين نفري ست كه با ذوق و شوق تبريك مي گويد و بعد آن بوسه هاي عزيز و مريم روي صورت هايمان مي نشيند، محمد اما ساكت يك گوشه نشسته؛ وقتي جمع كوچكمان دوباره آرامش مي يابد محمد دوباره دستي روي شكمش مي كشد و مي گويد:

- واقعا شما دو تا حسودين ،خوبه من تازه خبر بارداريم رو داده بودم...اين ابري از اولم با من چشم و هم چشمي داشت...!

خصوصيت خوب محمد اين است: هميشه زيباترين لحظات را هم به مزاح مي كشد!

**************************

كنار محمد نشسته ام. مريم با امير رفته است و غزل و عزيز هم خوابيده اند و مهرداد من...رفته تا شيريني خبر خوبمان را براي محمد بگيرد!

محمد كنار پنجره مي ايستد ، دست در جيب كرده لبخند مهرباني ميزند و مي گويد:

- خيلي خوشحالم كه بلاخره سر جفتتون به سنگ خورد و زندگيتون رو درست كردين...!

- باورم نمي شه اون روزا تموم شده و خدا يه فرصت ديگه بهمون داده.

حرفم را با سر تاييد مي كند و مي گويد:

- بارش قدر مهرداد رو بدون ، اون واقعا دوست داره و واقعا تنهاست...

كمي مكث مي كند ، سرش را پايين مي اندازد و ادامه مي دهد:

- وقتي من برم از اين كه هست تنها ترم مي شه!

محمد دارد مي رود؟ كجا؟

- مگه تو قراره جايي بري؟

- دارم بر ميگردم كانادا، اما قول ميدم براي ديدن تحفه ي تو و مهرداد بر گردم!

مي خندد اما من لب هايم قفل شده، به وجود محمد، به محبت هاي بي دريغش خو گرفته ام؛ ترك عادت برايم سخت است:

- آخه چرا مي خواي بري محمد؟

لبخند ميزند ، كنارم مي نشيند و مي گويد:

- موقعيت هاي خوبي دارم اونجا ابري جان، تازه مي خوام غزل رو هم با خودم ببرم!

چيزي در ذهنم جرقه مي زند:

- محمد نكنه تو غزل رو دوس داري ؟

مي خندد، اين بار بلند :

- آره دوسش دارم ولي نه اونجوري كه تو ذهن تو ِ!

اخم مي كنم و مي گويم:

- مگه چي تو ذهن منه؟

- همون كه الان تو ذهنت خانواده تشكيل دادي با من و غزل...! غزل خيلي كوچيكه بارش؛ مي دوني بايد غزل رو با خودم ببرم، مهرداد اول مخالف بود اما اونم تحت منطق بي نظير حرف هاي من كم آورد!

در ميان جدي ترين مكالمات هم دست از لودگي بر نميدارد:

- غزل با اين بچه نمي تونه اينجا زندگي كنه، اينجا مردم مدام در حال قضاوت كردن، هركسي به خودش اجازه مي ده فكر كنه مي تونه ازش سوء استفاده كنه، رضا هم گناه داره، مي دوني با حرف مردم چقدر عذاب مي كشه؟
ولي اونور كسي به خودش اجازه نمي ده با اين قضاوت هاي نا به جا باعث آزار غزل يا رضا بشه. اين تنها شانس اونا براي داشتن يه زندگي نرماله.

اعتراف مي كنم كه استدلالش خيلي منطقي ست:

- اگه رقتي و اونجا عاشق غزل شدي چي؟ اون هميشه انقدر بچه نمي مونه!

نگاهش را به در بسته ي خانه مي دوزد و مي گويد:

- متاسفانه منم جز افراد همين جامعه ام بارش؛ مي دونم غزل از گل پاك 
تره، اما دلم مي خواد زن خودم همه چيزش رو با خودم تجربه كنه، شايد خود خواهي باشه اما منم مثل اكثر مردها اين ديدگاه خودخواهانه رو دارم، شايد اگر غزل رو در يك موقعيت ديگه مي ديدم وضعيت فرق مي كرد اما الان اون قدر خودم رو مي شناسم كه با اين هندي بازي ها خودم و غزل رو بدبخت نكنم! الان كنار غزل مي مونم تا شايد اونجا بتونه يه نفر با طرز فكري بهتر از من رو پيدا كنه و بعد مدت ها به ارامش برسه!

محمد راست مي گويد مردي با عشق اسطوره اي ميثم، ناياب است؛ محمد من با آن همه مردانگي باز هم درگير است با اين تعصبات مردانه.

در خانه ي عزيز باز مي شود و مهرداد با جعبه ي شيريني كه عجيب شباهت دارد با آن جعبه ي فلوكي كه من خريده بودم وارد مي شود. محمد با خنده مي گويد:

- واقعا فكر نمي كردم اين موقع شب شيرني پيدا كني...!

مهرداد جعبه را روي ميز مي گذارد و مي گويد:

- خوبه مي دونستي شيرني فروشي ها بسته اند و انقدر گير سه پيچ داده بودي!

ابرويي بالا مي اندازم و مي گويم:

- خب از كجا خريدي اينو آقا مهرداد؟

چشمكي ميزند كه دلم ضعف ميرود از وسوسه ي خواستنش:

- كل شيرني فروشي ها رو گشتم تا بلاخره يادم اومد كجا اين موقع شب مي شه شيرني پيدا كرد!

محمد جعبه ي شيرني را ميان دستانش زنداني مي كند و همين طور كه يكي را در دهانش مي گذارد مي گويد:

- تقصير من نيست داداش، ويار دارم...ويـــــــــــار، حالا تا چند وقت ديگه كه زن خودت ساعت 3 نصفه شب هوس آلوچه كرد ، بهت سلام مي كنم!

و مهرداد من با عشق مي گويد كه من دنيا را هم كه بخواهم به من خواهد داد و چه زيباست اين بخشش هاي عاشقانه ي مرد من! 
من و پله هاي سرد و تاريك اين بيمارستان انگار هم زيستي داريم. سه ماهه باردارم و باز اين راهرو هاي سفيد نامم را فرا مي خوانند. جلوي در اتاق مي ايستم. پدر نگاهش را بلند مي كند و مي گويد:

- تو چرا اومدي؟ مهرداد ميدونه اومدي اينجا؟

مي داند، گوشي موباليم كه يك ريز در جيبم مي لرزد نشان از دانستن و نارضايتي مرد من دارد...!

- حالش چه طوره؟

سرش را پايين مي اندازد، حس گناه مي كند از نگران بودنش آن هم بعد از آن همه مصيبتي كه به خاطر اين پول پرستان كشيديم، اما من درك مي كنم اين نگراني هاي عذاب آور را، پدرش است آن مردي كه در اتاق خوابيده...!

- خطر رفع شده، فكر نمي كنم بيشتر از چند روز نگهش دارن...!

براي من كه مهم نيست اما نمي دانم چرا تا خبر سكته ي آقا بزرگ را شنيدم ،قدم هايم تند شد به سمت اين بيمارستان.

براي من كه مهم نيست اما نمي دانم چرا رگ غيرتم بالا زد وقتي پدر گفت عمو حتي حاضر نشده او را به بيمارستان برساند...!

براي من كه مهم نيست اما نفس راحتي مي كشند ريه هايم وقتي پدر مي گويد كه خطر رفع شده...!

آري براي من مهم نيست كه!

روي صندلي هاي به هم وصل شده ي بيمارستان، در آن هواي گرفته،كنار پدرم مي نشينم ومي گويم:

- عمو چرا آقا بزرگ رو توي اون حال ول كرده...!

آه مي كشد، دستي لاي موهاي خاكستري و سفيدش مي كشد و مي گويد:

- وقتي وكيل آقا جون گفت مي خواد همه ي مال و اموالش رو قبل مرگش ببخشه قاطي كرد و زد زير همه چيز ، مي خواست من و با خودش همراه كنه، .وقتي رفتيم اونجا تازه فهميدم قضيه چيه، خودم رو كشيدم كنار...خيلي وقت بود بيزار شده بودم از اون ثروت آقا بزرگ اما عموت و نادر خيلي رو اون پول حساب باز كرده بودن.

هيچ كس به اندازه ي من نمي داند كه نادر براي رسيدن به آن پول چه پل 
هايي را كه خراب نكرده است...!

- صداهاشون بالا گرفت اما حرف اقا بزرگ همون بود ،مي گفت نادر لياقت هيچي رو نداره، به خودم كه اومدم ديدم اقا جون افتاده رو زمين و عموت اينا هم انگار نه انگار ، رفتن!

زبانم باز مي شود كه بگويم حق آقا بزرگ همين است ، تبعيض كه مي گذاري ،آدم ها را كه با پول بازي مي دهي آخرش همين مي شود كه براي سكه اي بيشتر و كمتر، در بدترين شرايط مي فروشند تو را؛ اما زبان به دهان مي گيرم، من بر خلاف آن همخون ها دلم مي سوزد براي مردي كه در اتاق رو به رو در بستر بيماري افتاده و خوب ميدانم جز من و پدرم هيچكس برايش نمانده...!

پدر دستي روي سرم مي كشد و مي گويد:

- بارش بهتره برگردي خونه، نوه ي من نياز به استراحت داره!

فرزند من بر خلاف خودم، پدربزرگ مهرباني دارد:

- نه ترجيح ميدم همينجا بمونم.

- فكر نمي كردم برات مهم باشه...!

غرورم جواب ميدهد:

- مهم نيست...!

ابروي پدرم بالا مي پرد از اين مهم نبودني كه مرا تا اينجا كشانده :

- به خاطر شما اومدم اينجا بابا!

لبخند ميزند و به رويم نمي آورد كه مي داند هنوز هم دوست دارم آقا بزرگم را با وجود تمام بي معرفتي هايش...!

سرم را به ديوار تكيه مي دهم و به خودم يادآوري مي كنم كه همه ي آنها را بخشيده ام و چشم هايم گرم مي شود. اين روزها تمام تنم مي طلبد اين خواب هاي روزانه را.

چشم هايم را باز مي كنم ... عطر تن مهرداد را آنقدر مي شناسم كه بدانم سرم روي شانه هاي استوار او افتاده؛ كش و قوسي به تن كوفته ام مي دهم و نگاهم مي فتد به مهردادي كه اخم روي صورتش نقش بسته:

- اون گوشي موبايل به چه دردي مي خوره وقتي ازش استفاده نمي كني ؟

دست به سينه نشسته است و نگاهش را دوخته به ديوار سفيد بيمارستان. قفل دستانش را باز مي كنم و مي گويم:

- من كه بهت گفته بودم ميام اينجا...!

بد قلق شده است مهرداد من:

- منم بهت گفته بودم بموني خونه و استراحت كني!

- مهرداد الان ناراحيتي تو به خاطر جواب ندادن موبايلمه يا اومدنم به اينجا؟

به شوخي حرف ميزنم اما او، با همان اخم مي گويد:

- بارش الان وقت شوخي نيست، دكتر گفته بايد استراحت كني ولي تو الان كجايي؟ تو بيمارستان پر از جرم و ميكروب!

حق دارد نگران باشد اما مي دانم زماني كه اين نگراني هاي بي موردش تمام شود، مرا درك خواهد كرد:

- خب الان كه حاله من خوبه چرا انقدر حرص مي خوري مهرداد؟

جوابم را نمي دهد... دستش را فشار ميدهم و مي گويم:

- ببخشيد ديگه...

باز هم سكوت و اخم...آنقدر مي گويم " اقايي قهري" كه لبخند ميزند . اين يعني آشتي كرده؛ دستم را مي گيرد و بلندم مي كند و مي گويد:

- الان كه ديگه خيالت راحت شده، بر مي گرديم خونه...!

- اما...

- بارش اما و اگر نداره، بايد استراحت كني، غذا هم نخوردي هنوز...!

مي گويد غذا و دلم ضعف مي رود براي قورمه سبزي و ترشي ليته هاي عزيز...! 

- مهرداد من قرمه سبزي مي خوام!

كم مانده گريه اش بگيرد از دست مني كه براي هفتمين روز پشت سر هم، هوس قرمه سبزي كرده ام.

براي من اما، دلنشين است تكرار اين روزمرگي ها...! 
مهرداد



غرغركنان پاهايش را روي تشك تخت مي كوبد و مي گويد:

- مهرداد اذيت نكن من بازم قرقروت مي خوام.

دستم را زير كمرش حلقه مي كنم، آنقدر كوچك است كه بدون كوچكترين تلاشي در آغوشم فرو ميرود؛ بوسه اي روي موهاي بلندش ميزنم و مي گويم:

- اصرار نكن چون فايده اي نداره، بيشتر از اين بخوري فشارت مياد پايين...!

قهر مي كند اما نمي داند كه اخمي كه روي صورتش نشانده، جقدر شيرين ترش كرده.چانه اش را به سمت خودم بر مي گردانم و مي گويم:

- من چه جوري نه ماه دووم بيارم؟

لب هايش را روي هم فشار مي دهد و با لحني كه نمايانگر حرص كلامش است، مي گويد:

- خيلي بدي ، همش به فكر خودتي!

هوس تمام غذاهاي مضر را مي كند و آخر من مي شوم بدترين آدم روي زمين براي تن ندادن به اين خواسته ها...!

محكم در آغوشم فشارش مي دهم و مي گويم:

- الان اگه بزارم تا خرخره، چيپس سركه نمكي و تمر هندي بخوري، ديگه بد نيستم؟

لحضه اي ساكت مي شود...سرش را ميان سينه ام پنهان مي كند و مي گويد:

-خب دست خودم نيست...همش يادشون ميفتم تو دهنم آب جمع مي شه...!

او راجع به لذت خوردن ترشيجات حرف ميزند و من دلم آب مي شود از تصور كودكي كه شبيه بارش باشد...واي كه اگر دنيا را هم بخواهد از او دريغ نخواهم كرد.

عقده دارم...عقده ي محبت ديدن و حامي داشتن...مي خواهم براي فرزندم آنقدر پدري كنم كه يادم برود خاطرات تلخ تمام نداشته هاي كودكي ام.

بارش سرش را از روي سينه ام بلند مي كند و تمام التماس دنيا را در صدايش مي ريزد:

- مهرداد فقط يكم ديگه قرقروت بده...اندازه يه بند انگشت!

هنوز دستانش سرد است و فشارش پايين؛ نگاهم را از چشمانش مي گيرم و زل ميزنم به لب هايي كه عجيب هوس انگيز شده...هنوز بارش در حال التماس براي قرقروت است كه لب هايش را شكار مي كنم.
طعم ترش دلچسبي در دهانم مي پيچد...دستم را پشت گردن و دور كمرش سفت مي كنم...چند ثانيه اي مي گذرد تا بارش به خودش مي آيد و همراهي ام مي كند.
تشنه بودم، تشنه تر مي شوم اما مي دانم كه تا آمدن اين بچه ي كوچك بايد خيلي خيلي احتياط كنم. با بي ميلي تمام لب هايم را از او جدا مي كنم. 

نفسم كشيده شده از اين همه خواستن هاي يكجا. 

با انگشت شست پشت پلك هاي بسته اش را نوازش مي كنم و مي گويم:

- فكر كنم بچهمون پسره...!

لبخند ميزند اما چشمانش را باز...نمي كند:

- چرا همچين فكري مي كني؟

دستم را روي تنش مي لغزانم ... سرانگشتانم كه روي شكمش ميرسد، پر مي شوم از حس پدرانه؛ بوسه اي روي پيشاني اش مي زنم و مي گويم:

- آخه هنوز از راه نرسيده رو مامانش غيرت داره نميزاره باباش جم بخوره...!

دست هاي ظريفش را روي دستانم مي گذارد و با لبخند مي گويد:

- غيرتش به باباش رفته!

هه...كتايون در كودكي غيرت من را به تاراج داد ؛ نمي گذارم هيچ چيز دوران كودكي فرزندم شبيه خودم شود!

جثه ي كوچك بارش را بين پاهايم زنداني مي كنم ...سرش را روي شانه ام مي گذارد و مي گويد:

- مهرداد نمي دونم چرا هر چقدر مي خوابم بازم خسته ام...!

با دستم آهسته كمرش را ميمالم تا شايد اين كمر درد هايي كه گاهي دچارش مي شود آرام بگيرد...روي لب هايش لبخند نشسته و اين يعني بارش من در آرامش است؛ دانستن همين موضوع برايم كافي ست:

- بخواب خانومي ديگه شب شده، اين خواب هاي پراكنده كه خستگيت رو بر طرف نمي كنه!

لحنش كش دار شده از خستگي مطلق:

- فردا بايد دوباره برم بيمارستان...آقا بزرگ رو مرخص مي كنن!

در ميان خواب و بيداري هم دست بر نميدارد از اين لجاجت هاي منحصر به فردش:

- فردا هيچ جا نميري تا خودم بيام دنبالت!

جوابم را نمي دهد...سرم را كج مي كنم و نگاهم ميخ مي شود روي صورت غرق خوابش...!

موهاي آشفته اش را از روي صورتش كنار ميدهم. منبع آرامش من كنارم آرميده.

چقدر زود آن روزهاي تلخ گذشته فراموش شد. چقدر زود از خاطرم پاك شد تمام حرف ها و بازي هايي كه نادر بر سرمان در آورده بود. انگار فقط خود بارش را لازم داشتم تا پا بگذارم روي همه ي حس هاي بد دنيا و دوباره بشوم همان مهرداد لجباز و تاريكي كه توي خانه باغ قديمي، در ميان نور فانوس ها، دلش را باخت به بي ريا ترين دختر دنيا...!
صداي زنگ در را كه مي شنوم بي سر و صدا از جايم بلند ميشوم...محمد است، قرار بود بيايد تا برنامه ي رفتن او و غزل را تنظيم كنيم. در اتاق را مي بندم تا بارش از صدايمان بيدار نشود.

در را باز مي كنم و روي مبل ها به انتظارش مي نشينم؛ با يك پاكت نسبتا كوچك وارد مي شود ...صدايش را ته سرش مي اندازد و مي گويد:

- صابخونه فرش قرمزو بنداز كه ما اومديم!

انگشتم را جلوي بيني ام مي گيرم و مي گويم:

- هيس ...! ببر صداتو مرتيكه، بارش خوابه!

با بي خيالي خودش را روي مبل پرت مي كند و مي گويد:

- خب برو بيدارش كن...من شام نخوردم؛ پاشه براي من يه غذايي درست كنه!

كلافه دستي روي صورتم مي كشم و مي گويم:

- اي كارد بخوره به اون شكمت. مگه اومدي رستوران؟

جز چرت گفتن كار ديگري بلد نيست اين محمد:

- بابا گشنه گداي وامونده ، مردم بچه دار مي شن هفت شبانه روز مهموني ميگيرن، تو يه جعبه شيرني مونده دادي ما خورديم، فكر كردي تموم شد؟

مي دانم هرچقدر هم كه من حرف بزنم باز جواب دندان شكني در آستين دارد... از روي مبل بلند مي شوم و با همان صداي آهسته مي گويم:

- قرمه سبزي داريم برات گرم كنم؟

پا روي پا مي اندازد و مي گويد:

- نه بابا ديروز خونه ي عزيز بودم اونم قرمه سبزي داشت. الان يه چيزه ديگه مي خوام!

منوي هفت قلم غذا مي خواهد از من !

- اعتراض نكن فقط همينو داريم...يه هفته است بارش وياره قرمه سبزي كرده، تنهايي غذا از گلوش پايين نميره هر غذاي ديگه اي هم كه جلوش بخورم ،حالش به هم مي خوره... در نتيجه الان يه هفته است كه نهار و شام دارم قرمه سبزي مي خورم ، تو هم عين ادميزاد بشين كوفت كن!

بلند مي خندد كه با اخم من خنده اش را در جا مي خورد و مي گويد:

- خب ابري زن تو ِ ، مجبوري به سازش برقصي...من زرشك پلو با مرغ ميخوام!

خدا مي داند كه چقدر با محمد هم عقيده ام، اما اين حس شامه ي قوي بارش اين روزها من را از خوراك انداخته است:

- اصلا حرفش رو نزن كافيه يه نفر تو اين كوچه مرغ بپزه ، بوش و حس مي كنه و حالش به هم مي خوره ...اصلا اسم مرغ مياد حالش بد ميشه!

شكلاتي از روي ميز بر مي دارد و مي گويد:

- بابا اين ابري ديگه كي بوده...باردار شده يا دور از جون كمال همنشين تو درش اثر كرده ،عين تو هاپو شده؟ 

ضربه ي محكمي پس گردنش ميزنم ...اعتراف مي كنم كه دق و دلي اين همه قرمه سبزي خوردن را هم از سر او در آوردم؛ روي مبل مي نشينم و با خيال راحت پاهايم را روي ميز دراز مي كنم و مي گويم:

- برنامه ي رفتنتون چه جوري پيش ميره؟

- ويزامون بايد تا يه ماهه ديگه برسه!

اين مدت كه من از هر كسي جز بارش بريده بودم، محمد افسار زندگي مرا در دست گرفت.خدا ميداند اگر محمد نبود، وضعيت عزيز و غزل چگونه مي شد.

محمد جاي خالي تمام نبود هاي من را پر مي كرد.با پا ضربه ي آرامي به سر زانو اش ميزنم...سرش را بلند مي كند:

- محمد ازت ممنونم، بابت تمام زحماتي كه كشيدي توي اين مدت...من و بارش بهت مديونيم!

باز هم ميزند به در شوخي:

- نمي خواد مديون باشين، يه غذا بدين ما كوفت كنيم احساساتتون باشه واسه خودتون؛ راستي...

پاكتي را كه از بدو ورود در دست داشته، به دستم ميدهد و مي گويد:

- اين و تو حياط انداخته بودن...!

اخمهايم ناخودآگاه در هم ميرود. حس خوبي نسبت به ناشناخته ها ندارم؛ اين پاكت يكي از همين ناشناخته هاي منفور است...!
در پاكت را باز مي كنم و يخ مي كند تنم از ياد آوري آخرين پاكت ناشناخته اي كه باز كردم. همين موقع ها بود نه؟
بارش باردار بود و پاكت پر بود از آن عكس ها...اما اينبار اوضاع فرق مي كند. من به بارش اعتماد دارم مگر نه؟

دنيا دور سرم مي چرخد و من با حال و هواي غريبي محتويات پاكت را روي ميز ميريزم و يكي پس از ديگري عكس ها را زير و رو مي كنم.
من و بارش كنار هم...دم در خانه ي عزيز، مطب دكتر و آخرين عكس از من و بارش است كه از بيمارستان خارج شده ايم. 

دست و پايم لمس مي شود؛ نه از ديدن عكس ها، نه از اينكه يك نفر قدم به قدم زندگيمان را زير نظر گرفته است...تنم يخ مي كند از ماژيك قرمزي كه در همه ي عكس ها روي صورت بارش من...زن من كشيده شده است!

با بي حالي روي مبل تكيه مي دهم؛ مغزم فرمان نمي دهد، به خدا كه براي نفس كشيدن هم فرمان نمي دهد اين مغز لعنتي!

محمد هيچ نمي گويد ، او هم محو عكس هايي ست كه قدم به قدم از ما گرفته شده است. چند دقيقه اي طول مي كشد تا به خودم مي آيم، تا مي فهمم كه اين عكس ها شوخي نيست...آن ماژيك قرمز هم بعيد ميدانم تهديدي تو خالي باشد.

محمد چند بار صدايم مي كند، مي شنوم اما توانايي پاسخ ...ندارم:

- اين كاره كي مي تونه باشه؟

جاي سوال دارد؟! يكبار از اين سوراخ ضربه خورده ام...بار ديگر ، نمي گذارم!

- واقعا مشخص نيست؟ اينم يكي ديگه از بازي هاي نادره!

كمي اخم مي كند و دوباره نگاهش را ميدوزد به عكس ها:

- آخه چرا بعد از اين همه مدت دوباره به فكر آزار و اذيت شماها افتاده؟

همان طور كه لباس هاي راحتي ام را با اولين لباسي كه به دستم مي آيد عوض مي كنم، مي گويم:

- چرا كه نه؟! پدر بزرگ بارش داره كاراي وقف مال و اموالش رو انجام ميده، ديگه باورش شده كه با فيلم بازي كردن و خود شيريني هم دستش به اون پولا نمي رسه... دوباره ميخواد زندگي ما رو از هم بپاشه ولي من اين اجازه رو بهش نمي دم! محاله!

سوييچ را به سمت محمد پرت مي كنم و مي گويم:

- تو برو ماشين رو روشن كن، من يه سر به بارش بزنم، ميام!

باشه اي زير لب مي گويد و ميرود.

در اتاق را باز مي كنم ؛ بارش فارق از دنياي كثيف بيرون ، در دنياي خواب فرو رفته.

او در آن لباس سفيد غرق خواب و من...در اين پيراهن سفيد درگير بيداري...!

در اتاق را مي بندم و پاكت عكس ها را از روي ميز برميدارم. اين بار نمي گذارم نادر ، بارش را درگير بازي هاي كثيفش بكند...! 
اينبار نمي گذارم كسي به فرزند و همسرم آسيب برساند!

*************************** 
محمد ماشين را دقيقا جلوي در پارك مي كند. پاكت عكس ها در دستم مچاله شده، اما رهايش نمي كنم. امشب حساب من و نادر بايد تسويه شود. محمد دستش را روي شانه ام مي گذارد و مي گويد:

- داداش سعي كن به اعصاب خودت مسلط باشي!

تسلط به اعصابم سخت نيست...غير ممكن است!

ضربه ي كوتاهي به دستش مي زنم و مي گويم:

- مي خواي تو ماشين منتظر بشيني؟

لبخندي ميزند و مي گويد:

- بزار قبل رفتنم منم دق و دليم رو سر اين نادر در بيارم، هيچوقت ازش خوشم نميومد!

از بودنش دلم قرص مي شود!

دستم را از روي زنگ بر نمي دارم...محمد هم بدون وقفه با دست روي در حياط مي كوبد...!

خدا را شكر كه خبري از آن سرايدار پيله نيست و در با تقه ي كوچكي باز مي شود. نمي دانم گام هاي من سريع تر است يا محمد، هر چه هست با سرعت برق به آستانه ي در ورودي ميرسيم.
پدر بارش در چهارچوب در ايستاده است:

- چي شده مهرداد جان؟ براي بارش اتفاقي افتاده؟

هنوز نه!

- پدر جان ، نادر اينجاست؟

چشمانش پر است از نگراني:

- آره امشب با كمك نادر آقا بزرگ رو مرخص كرديم، الانم داره معاينه اش مي كنه...!

نگاهش گنگ است، مي دانم اسم من و نادر كه يكجا بيايد همه بوي دردسر را حس مي كنند.
مي خواهم به داخل بروم و دخل آن خوك كثيف را روي همينجا بريزم، اما محمد دستش را سپر بدنم مي كند و مي گويد:

- عمو مي شه بگين نادر بياد دمه در؟

- نمي خواين به من بگين چي شده؟ دوباره چي كار كرده نادر؟

تا دهان باز مي كنم تا آبروي نداشته ي نادر را ببرم، صداي منحوس خودش مي آيد:

- به به ، قدم رنجه فرمودين جناب رستگارا!

هر چيزي در اين دنيا عوض شود ، نادر همان حيواني كه بوده، باقي مي ماند؛ با يك حركت پدر بارش را كنار مي زنم و تا به خودم مي آيم رو به روي نادر ايستاده ام:

- اين بازيا چيه كه داري در مياري نادر؟

با بي خيالي لبخند مي زند و مي گويد:

- راجع به كدوم بازي داري حرف ميزني جناب رستگارا؟

عكس ها را از پاكت در مي آورم و توي صورتش مي كوبم:

- راجع به اين عكسا حرف ميزنم آشغال!

دروغ نمي گويم، تعجب را براي چند ثانيه كوتاه در چشمانش مي بينم...اين تعجب، اين تعلل كه نشان از بي خبري اش دارد را دوست ندارم!

- معلوم هست راجع به چي حرف ميزني؟

سكوت مي كنم...نادر هر چه هست ،اهل انكار نيست!

من كه بي حركت سر جايم ايستاده ام ، اما محمد با خشم مي گويد:

- مي خواي بگي تو اين عكسا رو نفرستادي؟

پوزخندي گوشه ي لبش مي نشاند و مي گويد:

- واقعا فكر كردي انتقام من از بارش با يه ماژيك كشيدن روي عكساش تموم مي شه...

باز هم پوزخند ميزند، اين لعنتي چرا دست بر نميدارد از اين زهر خند هاي عذاب آورش؟!

- در ضمن...قبول كن هنوز اونقدر فقير نشدم كه با دوربيني با اين كيفيت پايين عكس بگيرم؛ من فعلا درگير پدر بزرگم هستم!

من؟ هنوز خفه خوان گرفته ام، محمد اما با تمسخر آشكاري در كلامش مي گويد:

- مي خواي با اين كارا دوباره خودت رو تو دلش جا كني؟

باز هم پوزخند:

- به تو دخلي نداره جوجه! برين ببينين كي رو مثل من تو هچل انداختين كه دنباله انتقام ازتونه؟

نمي دانم حال روزم چيست اما يك چيز را خوب مي دانم...نادر دروغ نمي گويد...من اشتباه كردم و الان درگير دلشوره ي كشنده اي هستم كه دليلش را ...خوب ميدانم!

بارش تنهاست...بارش بي خبر از دنيا در خواب به سر ميبرد و...ميرزا و شمسي هم خانه نيستند!
با دست چند ضربه به محمدي كه درگير جر و بحث با نادر است، مي زنم و مي گويم:

- محمد راه بيفت بايد برگرديم...!

نمي دانم چه چيزي در چشمان و حال و روزم مي بيند كه بدون سوال، جلوتر از من راه مي افتد...!

مي خوام قدم هايم را محكم بر دارم، مي خواهم استوار باشم اما مي لرزد بند بند وجودم از اين ثانيه هاي نامطمئن...!

سرعتم را زياد مي كنم اما به خدا قسم كه انگار اين مسير هر لحظه به امتدادش ، اضافه مي شود؛ تمام تلاشم را مي كنم تا به خودم بقبولانم كه اين ها فقط يك نگراني ساده است اما...صداي بلند تپش هاي قلب خودم، قدرت باور را مي گيرد از من...!

توي ماشين مي نشينيم و محمد پا روي گاز مي گذارد، واي كه گاهي مسير برگشت چقدر طولاني تر از رفت مي شود. 

توي كوچه ي فرعي مي پيچد تا از ترافيك هاي وحشتناك اجتناب كنيم. باز خوب است محمد هست ، اگر به من بود كه با اين حال و روز بعيد ميدانم مسير راست تا خانه را هم مي توانستم پيدا كنم ،چه برسد به اين پيچ و خم هاي ميانرو !

نفس عميقي مي كشد و مي گويد:

- فكر مي كني كاره كتايونه؟

چشم هايم را روي هم فشار ميدهم...نمي خواهم تصور كنم، نمي خواهم تجسم كنم كتايوني كه با من كه فرزندش بودم آنطور ناجوانمردانه تا كرد، با همسر و فرزند به دنيا نيامده ي من چه ها كه مي تواند بكند:

- نادر اهل انكار نيست... من دشمن ديگه اي غير كتايون ندارم!

با پشت دو انگشت روي لبش مي زند و مي گويد:

- كاش از اول به فكرش مي افتاديم...!

خدا مي داند كه چقدر اين " اي كاش " مي تواند برايم گران تمام شود.

براي بار هزارم شماره ي موبايل بارش را مي گيرم اما جواب نمي دهد.محمد با دست روي فرمان ضرب مي گيرد و مي گويد:

- نه تلفن خونه رو جواب ميده ، نه موبايل رو؟

جواب سوالي كه مي پرسد ،خودم را بيشتر داغان مي كند:

- موبايل و جواب نميده...تلفن خونه رو هم خودم قطع كرده بودم كه از خواب بيدار نشه.

سري تكان ميدهد و مي گويد:

- بي خودي نگراني مهرداد...من مطمئنم الان راحت گرفته خوابيده...!

محمد مي گويد مطمئن است ، پس چرا من دلم به هزار راه ميرود تا بارش را سالم نبينم؟

پايم را تكان مي دهم شايد كمي، فقط كمي از اين تنش عصبي كم شود:

- مهرداد اين ديوونه بازيا چيه سر يه عكس داري در مياري؟
كتايون خيلي وقته كه فهميده از تو پولي بهش نميرسه چرا بايد بعد اين همه وقت به فكر انتقام بيفته؟اصلا به اين موضوع فكر كردي؟

مگر من در اين موقعيت، قدرت تفكر هم دارم؟!

- نمي دونم محمد، نمي دونم!

صدايم بالا مي گيرد از حجم اين خشم محار نشدني، از اين مسير تمام نشدني، از اين دلواپسي انكار نشدني:

- چون من شانس ندارم، چون هروقت زندگيم رنگ آرامش مي گيره يه چيزي مياد و گند ميزنه بهش...!

صدايم آرام تر مي شود؛ نه اينكه خشم و عذابم كمتر شده باشد، نه!
حس مي كنم تمام قواي تنم تحليل رفته از اين مبارزه ي خاموشي كه با عقربه هاي ساعت راه انداختم:

- حتي فكرم سمت كتايون نمي رفت، فكر كردم گذاشته رفته، مخصوصا بعد از اينكه شنيدم شوهرش رو دستگير كردن...

براي يك لحظه ساكت مي شوم...تنم يخ مي كند...تك تك اعصاب تنم بدون ذره اي ترديد نكروز مي كنند!
صدايم زمزمه است؛ از آن زمزمه هايي كه آوار مي شوند روي سر خودت:

- من كتايون رو تهديد كردم...

صدايم بلند مي شود...زمزمه ام فرياد مي شود:

- واي محمد...شوهر كتايون رو دستگير كردن، من اونو تهديد كردم، شك ندارم فكر كرده كاره منه...براي همين داره اين كارا رو مي كنه...!

محمد جوابم را نمي دهد، دلداري هم نمي دهد، نمي گويد بارش الان خواب است و اين دلواپسي ها زائده ي ذهن من است؛ تنها دستانش سفت مي شود دور فرمان و پايش بيشتر فشار مي آورد روي پدال گاز...!

گمانم هر دو به اين حس مسموم دل سياهي دچار شده ايم!

********************** 

بارش

صداي زنگ در مي آيد ، چشمانم را نمي توانم باز كنم، اين بارداري عجيب آدم راخسته مي كند!

پتو را بيشتر دور تنم مي پيچم و با خود مي گويم مهرداد در را باز خواهد كرد؛ اما چند لحظه مي گذرد و نه مهرداد در را باز مي كند و نه صداي زنگ قطع مي شود. 

چشم هايم را كامل باز نمي كنم. همان طور كورمال كور مال ، دستم را به وسايل مي گيرم و به سمت آيفون ميروم، نمي خواهم چشمانم را كامل باز كنم و خواب شيرينم خدشه دار شود.

زير لب لعنت مي كنم محمد را ، حتما باز مهرداد بيچاره را دنبال غذا فرستاده كه اينگونه پشت در مانده اند. 
دكمه ي باز شدن در را فشار مي دهم و با همان چشمان بسته خودم را روي اولين مبل رها مي كنم. 

وقتي مهرداد من را از خواب بيدار مي كند وظيفه ي خودش است كه تا اتاق خواب بغلم كند...تازه شايد به اين هوا كمي قرقروت از او بگيرم.؛ از تصور خوردن قرقروت لبخند مي نشيند روي لبهايم...!
از صداي كوبيده شدن در خانه، از جا مي پرم. از مهرداد بعيد است اين همه بي احتياطي!

تلاشم براي بسته نگه داشتن چشم هايم بي فايده است؛ از روي مبل بلند مي شوم و غر غر كنان مي گويم:

- مهرداد خب كليد مي بردي ديگه!

سر جايم خشك مي شوم ، كسي كه روبه رويم ايستاده شباهت زيادي به همسر من دارد، اما مهرداد من نيست...!

پوزخندي گوشه ي لب هاي كتايون نشسته كه تنم را مي لرزاند:

- به به عروس گلم...تنهاييم توي خونه عزيزم!

لحنش عادي نيست، چشم هاي سرخ و خمارش هم به اين غير عادي بودن شرايط دامن مي زند!

دستم را تكيه گاه مي كنم بر روي لبه مبل و با صداي از ته چاه در آمده ام مي گويم:

- تو...اين...اينجا چي كار مي كني؟

قهقه ميزند و من، سلول سلول تنم مي لرزد از اين خلوت دو نفره:

- اين چه طرز برخورد با مادر شوهرته دختر؟ 

از من انتظار چه نوع برخوردي را دارد اين مهمان ناخوانده؟!

تكيه گاه دستهايم كافي نيست، تنم را به مبل تكيه مي دهم و مي گويم:

- مهرداد الان خونه نيست، هر جا باشه پيداش مي شه!

آنقدر عدم اطمينان از به موقع رسيدن مهردادي كه حتي نمي دانم كجا رفته، در لحنم مشهود است كه كتايون لبخند مي زند و مي گويد:

- بعيد مي دونم حالا ها بياد...با يه مرد ديگه زدن بيرون از خونه!

- با محمد؟

با بي خيالي روي يكي از مبل ها مي نشيند ...با نگاهم تك تك حركاتش را زير نظر مي گيرم:

- واي اون محمد بود؟ چقدر بزرگ شده! يادمه اون موقع ها يه پسر بچه ي تپل و خرفت بود!

به محمد مي گويد خرفت؟!

گوشه ي لبش را مي خاراند و ادامه مي دهد:

- البته الان خيلي لاغر تر شده!

آهسته به سمت تلفن خانه قدم بر ميدارم تا به مهرداد زنگ بزنم ...گوشي را در دست مي گيرم و مي گويم:

- الان به مهرداد زنگ ميزنم مي گم اينجايين و باهاش كار دارين!

خودم هم بعيد مي دانم كه كتايون كاري با مهردادي كه رفتنش را نظاره گر بوده، داشته باشد. دست هايم عجيب مي لرزد، چه عوارضي داشته اين بارداري و من از آن بي خبر بوده ام!

صداي كتايون را كه مي شنوم بر مي گردم و نگاهم قفل مي شود روي چشمانش با آن مردمك گشاد شده و آن سيم تلفن كنده شده:

- چرا مزاحمش مي شي؟ من با خود تو كار دارم!

كاري كه كتايون با من دارد...اصلا برايم دلچسب نيست؛ اين زن مثل طالع نحس ميماند!

گوشي آهسته از دستم رها مي شود اما صداي برخوردش به زمين هم، نگاه ما دو زن را از هم جدا نمي كند!

دو زن مهم در زندگي مهرداد...من و كتايون، كتايوني كه با نامادري هايش تك تك ريشه هاي وجودي مهرداد را سوزاند و من كه قسم خورده بودم تمام آن سوخته ها را دوباره از نو بسازم.

نگاهش را از چشمانم نمي گيرد، زيبايي اش غير قابل انكار است اما، عجيب سيرت كثيفي دارد اين زن:

- يادته به مهرداد گفتم سهم منو بده؟

يادم هست، اين را هم خوب ميدانم كه كتايون از هر دادگاهي كه رفت، دست از پا درازتر برگشت و اين خشم پنهان پشت آرامش ظاهري چشمانش ، نشان از نارضايتي او دارد. 

من يك قدم يه عقب ميروم و او يك قدم به جلو، اين مرثيه گام ها ادامه دارد و او مي گويد:

- من هميشه زن خوشگلي بودم ، و البته جوون و پر از نياز...

لحن حرف زدنش...اصلا تلاشي كه براي مبرا كردن خودش مي كند، حالم را به هم ميزند:

- تو هم اگه همسرت نتونه اونجوري كه دوست داري باهات باشه همون كاري كه من كردم رو انجام ميدادي!

تمام وجودم يخ كرده ، اما سرم داغ مي شود از مقايسه ي چندش آوري كه مي كند:

- من رو با خودت مقايسه نكن، هيچ حيووني هم حاضرنيست بزاره بچه ي خودش شاهد كثافت كاري هاش باشه!

قهقه ميزند...باز هم با آن صداي خنده ي پر جنونش چهار ستون تنم را به لرزه در مي آورد:

- عزيزم هر بچه اي بلاخره يك روزي بايد چشم و گوشش باز بشه!

پشتم به اپن آشپزخانه مي خورد؛ ديگر راهي براي عقب رفتن و فاصله گرفتن از اين زن...ندارم؛ بيچاره مهردادِ من كه با اين زن دوران كودكي اش را خاك كرده:

- تو واقعا مريضي كتايون...خيلي خوك صفتي!

دستش را بالا مي برد و روي صورتم فرود مي آورد...گونه ام داغ مي شود از كوبش سيلي اما دردم،درد نبود مهرداد است، دردم ، درد تنها بودنم است با اين زن، دردم، درد وحشتناكي ست كه زير دلم حس مي كنم، كشنده ترين دردم؟ درد ترس از دست دادن دوباره ي فرزندم است.

كتايون اما انگار انرژي دوباره گرفته از اشك نقش بسته در چشمانم:

- خوك اون مهرداده كه دست از زندگي من بر نداشت، فكر كرده مي تونه شوهر منو به پليس لو بده و بعد قسر در بره؟ مي دوني اين خماري من واسه چيه هان؟

اشك هاي آرامم هق هق مي شود و مهرداد نيست ؛ فرياد مي زند:

- جوابه منو بده!

نمي دانم چه بگويم و مهرداد نيست و كتايون عربده كشان ادامه مي دهد:

- نئشگي من از نبود پوله...از اين كه اون مرتيكه افتاده زندان و دست من مونده تو پوست گردو!

هق هق ام زجه مي شود از ترس و كتايون حاله طبيعي ندارد و مهرداد نيست:

- اگه وقتي بچه بود عين آدم تربيت مي شد ياد مي گرفت واسه مادرش دردسر درست نكنه!

تنم بيشتر از اين به اين اپن آشپزخانه نمي چسبد و درد دارم و دست هاي كتايون دور گردنم حلقه مي شود و مهرداد نيست!

نفسم تنگ مي شود و فرزندم در شكم مچاله مي شود و نگاهم به در خشك مي شود و مهرداد نيست!

حس مادرانه اين است كه وقتي جان بچه ات در خطر باشد ، با همه ي انرژي داشته و نداشته ات از او حفاظت مي كني...دست هايم را بلند مي كند اين حس مادرانه و روي شانه هاي كتايون مي نشاند.

جان مي كنم براي ذره اي هوا و با زور دست كتايون را به عقب هل مي دهم ، شايد باز شود اين تنگه ي كشنده ي دستانش. 

همه چيز در چند ثانيه اتفاق مي افتد؛ دستان كتايون كمي...فقط كمي شل مي شود و من ذره اي ، فقط ذره اي هوا مي بلعم و با زور دست شانه هايش را به عقب هل مي دهم و پايم را بلند مي كنم و توي شكمش مي كوبم!

ضربه را كه ميزنم دستانش آزاد مي شود و هوا دوباره سخاوتمندانه به شش هايم باز مي گردد...كتايون از پشت به ميز بغل اپن برخورد مي كند و نقش زمين مي شود...صداي برخورد كتايون به زمين و جيغ من و برگشتن گلدان كريستال توي سرش، همه و همه در چند ثانيه اتفاق مي افتد. 

پاهايم سست مي شود؛ روي زمين مي نشينم و با دست چند بار تكانش مي دهم اما، او جُم نمي خورد. 
دستهايم مي لرزد . لباس سفيدم غرق مايع قرمز رنگي مي شود كه بوي خون مي دهد. حالم از بويي كه در بيني ام مي پيچد به هم خورد.

گناه زياد كردم...اشتباهاتم كه ديگر بي حد و حساب است اما، هيچ وقت، حتي فكرش را نمي كردم كه دستانم به خون الوده شود. به پيشاني شكاف خورده اش نگاه مي كنم و بعد قفسه ي سينه اش... نفسم مي گيرد از نفس نكشيدنش...! نمي خواهم باور كنم اما، من او را كشته ام!

اشك هايم روان مي شود و قطره قطره شوري اين اشك ها را به جان مي خرم. 

نمي دانم شايد چند دقيقه گذشته ، شايد هم چند ساعت... در با صداي بلندي باز مي شود. سرم را بالا مي گيرم و نگاه خيسم از پشت پرده ي اشك مي افتد به مهردادي كه با بهت و ناباوري به مني نگاه مي كند كه بالاي سر جنازه ي مادرش اشك مي ريزم.
مهرداد

خون پيوندخورده بين كتايون و بارش تنها سنخيتي ست كه بين اين دو زن پيدا مي كنم؛ اشك هاي بارش بي محبا مي ريزد ، پاهاي من اما سست شده از تحليل هاي مختلفي كه در ذهنم نقش مي بندد. 
با صداي محمد به خودم مي آيم:

- اينجا...چي شده بارش؟!

چشم آبي من از شدت گريه به سكسكه افتاده:

- او...مده...بود...اين...جا...مي...م ي خواست....خفه ام...كنه...به...خدا...نمي خواستم!

عجيب است گاهي به بد بودن بعضي آدم ها ايمان داري، مي داني كه براي نابوديت هر كاري مي كنند، اما پايش كه ميرسد...انگار از ته قلب باور نداري؛ همان طور كه منه داغ ديده از نامادري هاي كتايون، تا اين حد بد بودنش را باور نداشتم!

محمد كنار كتايون مي نشيند و دستش را روي نبض گردنش مي گذارد و بعد از چند لحظه اي كه مصادف است با نفس نكشيدن من، مي گويد:

- نبضش نمي زنه!

نبض من هم قطع مي شود؛ نه از مرگ كتايون كه خدا ميداند اين مرگ حق يك نفر اگر باشد، همين كتايون است...نبضم از سرنوشت نامعلوم ناموسم قطع مي شود.

گام هايم را،همان گام هاي شل و وا رفته را به سمت بارشي بر مي دارم كه هق هق گريه اش عرش خدا را به لرزه در آورده؛ چه سرنوشت غريبي دارد زندگاني من!

دستانم را دور تن لرزانش حلقه مي كنم و يخبندان وجودش را از نجاست كتايون جدا مي كنم و همان طور كه پشتش را نوازش مي كنم، مي گويم:

- گريه نكن خانومي ، گريه نكن بارش همه چيز درست مي شه!

خدا مي داند كه اشك هاي خودم چه بي پروا مي ريزد از آينده اي كه معلوم نيست هيچگاه درست شود!

باز هم منم و تويي و تكرار روزمرگي هايي كه پر است از خالي
چه تقدير پر عادتي دارد شادماني ما!

Shania*swan

ناله هاي بارش كه آرام مي شود نگاهم را مي دوزم به محمدي كه سرش را به اپن تكيه داده و چشمانش را بسته؛ گوشي موبايلم را به سمتش هل مي دهم و مي گويم:

- زنگ بزن به ميثم، بگو هر جا هست خودشو برسونه!

صدايم مي لرزد و من اين ضعف را دوست... ندارم!

- همون وكيله؟

صداي او هم گرفته است از اين بغض سر بسته؛ جوابش را با تكان دادن سر مي دهم، نگاهش را به جنازه ي آن زن مي دوزد و مي گويد:

- مهرداد بايد به پليس زنگ بزنيم!

مي دانم، خوب هم مي دانم اما چند دقيقه ديرتر نه فرقي به حال كتايون مي كند و نه زندگي از دست رفته ي من:

- به ميثم زنگ بزن محمد!

صدايم را به سختي پايين نگه ميدارم، نمي خواهم صداي بلندم حتي اندكي به لرزه ي قطع نشدني تن بارش اضافه كند. زير گوشش زمزمه مي كنم:

- بارش يه چيزي بگو خانومي، درست مي شه...به خدا درست مي شه!

خدايا مرا ببخش براي اين قسم هاي دروغ!

- من...كشتمش... مه...رداد...من...آدم...كش...تم!

گوشش را مي بوسم و مي گويم:

- تقصيري نداشتي بارشم، داشتي از خودت دفاع مي كردي!

گريه اش قطع نمي شود و پيراهنم خيس است از اين اشك هايي كه طاقت ديدنشان را ندارم:

- مهر...داد ...نزار ...تا موقع...به دنيا ...آمدن ...بچ..چه... اعدامم...كنن!

چشم هايم را مي بندم تا قطع شود نبض كشنده ي خشمم از تصور نبود بارش؛ محكم تر در آغوشم فشارش مي دهم و مي گويم:

- دست كسي رو كه بخواد به تو يا بچه ام تعرض كنه، قطع مي كنم، نمي زارم كسي بهتون دست بزنه بارش...نمي زارم!

محمد ليوان آب قند را به دستم مي دهد و مي گويد:

- بده اينو بخوره، لباش سفيد شده!

ليوان را جلوي لب هايش مي گيرم و آهسته آهسته به خوردش مي دهم محتوياتي را كه مي دانم هيچ تاثيري در حال خرابش ندارد!

************************************

نمي دانم چه مدت است كه دور جنازه ي كتايون نشسته ايم. سمفوني گريه ي بارش هم قطع شده و من نمي دانم كه از حال رفته يا به خواب سر سپرده؛ همين كه اشك نمي ريزد، هق هق نمي كند،خوب است!

صداي زنگ در كه زده مي شود، نگاه هولناك محمد و من در هم گره مي خورد ، چند ثانيه اي طول مي كشد تا همه چيز را تحليل مي كنم و يادم مي آيد كه هنوز به پليس خبر نداديم:

- حتما ميثمه...! درو باز كن.

بارش را روي دست بلند مي كنم و با احتياط به اتاق ميبرم و روي تخت مي گذارمش، مبادا بيدار شود از خوابي كه بيداري اش كابوس است!

با محمد به انتظار ميثم مي ايستيم. نيامده در چارچوب در خشك مي شود. نگاهش بين جنازه ي خونين روي زمين و قيافه هاي داغان من و محمد نوسان مي كند:

- اينجا...اينجا چه خبره؟

نمي نشينيم؛ يك جمله من مي گويم و يكي محمد؛ توانايي بيان كردن اين همه فاجعه را به تنهايي...نداريم!

ميثم دستي بين موهايش مي كشد و مي گويد:

- بايد به پليس زنگ بزنيم!

دستم را روي معده ي دردناكم فشار مي دهم تا خفه كنم اين درد بي موقع را؛ نفسي تازه مي كنم و مي گويم:

- همين كارو مي كنيم ولي... به پليس مي گيم كار من بوده!

چشمهاي گرد شده ي محمد و ميثم به يكباره روي من نشانه ميرود.ميثم اخمي مي كند و مي گويد:

- اصلا حرفشم نزن!

او چه ميداند از حال خراب من؛ او كه نمي داند من مقصرم، او كه نمي داند لجبازي من با كتايون باعث تمام اين دردسر ها بوده:

- ميثم نگفتم بياي كه تاييد يا ردم كني؛ نمي تونم اجازه بدم به بارش آسيبي برسه!

محمد دستي لاي موهايش مي كشد و مي گويد:

- آقا ميثم پيشنهاد بهتري دارين؟

ميثم كلافه شروع به قدم زدن مي كند و مي گويد:

- پليس در هر حال با توجه به شواهد اصل ماجرا رو ميفهمه، با مخفي كردن واقعيت فقط شرايط رو براي بارش بدتر مي كنيم...بهترين كار اينه كه حقيقت رو بگيم، توي دادگاه مي تونيم ثابت كنيم كه دفاع از خود بوده...اگه بتونيم رضايت اولياي دم كه در حال حاضر همسرشه،بگيريم كارها خيلي راحت تر پيش ميره!

يك چيز را خوب ميدانم...همسر كتايون محال است رضايت بدهد!

محمد مي گويد:

- بارش بارداره، مي شه تو اين مدت كه پرونده پيش بره...يعني تا زمان آزاديش چه وضعيتي داره!

بدبينم، اما حق دارم، اين همه بدبياري را كه مي بينم اگر بدبين و منفي باف نباشم جاي شك دارد:

اگه آزاد بشه!

ميثم نگاهش را كه عجيب پر از اطمينان است به من مي دوزد و مي گويد:

- مطمئن باش آزاد مي شه، شغل من اينه، تمام شواهد دال بر بي گناهي بارشه داره اما خب...

چقدر از اين "اما" ها بيزارم و ميثم بي توجه به اين بيزاري مفرط من ، مي گويد:

- پُرُسش يه مدت زمان ميبره...بايد پزشكي قانوني همه چيز رو بررسي كنه، مراحل بازجويي هم كامل انجام بشه...متاسفانه حداقل تا دادگاه اول بارش تو بازداشته!

قدم هايم سست است. روي مبل مي نشينم و به دنيايي مي نگرم كه روي سرم خراب شده؛ محمد دستش را روي شانه ام مي گذارد و رو به ميثم مي گويد:

- اما بارش بارداره، از اين طريق نمي شه كاري كرد كه...

ميثم حرفش را قطع مي كند و با سري فرو افتاده مي گويد:

- مي دوني سالانه چند تا زن باردار زنداني مي شن ، يا حتي بچه هاشون و تو زندون به دنيا ميارن؟

بارش من...زن من را با يك عده جاني يكي مي كند؟!

- بارش مثل اونا نيست...بارش بي گناهه!

- درسته من اينو مي دونم، شما مي دونين، اما در نگاه قانون وضعيت بارش با اونا يكيه!

نمي گذارم بارش آسيب ببيند، نمي گذارم حساس ترين روزهاي بارداري اش را در ميان ميله هاي زندان بگذراند؛همان زنداني كه دفعه ي قبل برايش ساختم براي او بس است؛ اينبار نمي گذارم!

- اين بحث همين جا تموم شده است! محاله بزارم بارش بره زندان؛ محمد الان دست بارش رو مي گيره و از اينجا مي بره، منم خودم رو به پليس معرفي مي كنم!

- ديگه دير شده مهرداد، من به پليس زنگ زدم...هرجا باشن الان ميرسن!

سرم را بر مي گردانم و نگاهم قفل مي شود در نگاه مُرده ي بارشي كه موبايل به دست ، پشت سرم ايستاده...!
بارش

با قدم هاي شتاب زده به سمتم مي آيد و گوشي موبايل را مي گيرد...انگار باور ندارد كه همه چيز تمام شده...!
چشمش كه به آخرين شماره ي افتاده روي موبايل مي افتد زير لب مي گويد:

- بارش چي كار كردي؟

كار بدي نكردم ... دروغ گفتم، خيانت كردم و حال...دستم را به خون آغشته كردم:

- كاري كه بايد انجام ميدادم مهرداد...من بهت اجازه نمي دم گناه منو به گردن بگيري!

فرياد مي كشد و در تُن صداي بلندش درد را حس مي كنم:

- مرگ اون زنيكه گناه نبود...ثوابم بود!

اي كاش در ديدگاه من هم تا به اين حد پاك بود اين به خون آغشته گشتن دست هايم؛ مهرداد حس و حالم را نمي فهمد، اصلا هيچ كس نمي تواند درك كند زجري كه بر خدا خداي روحم نشسته است.

تواني ندارم براي تشريح كارهايم؛ آهسته از كنار نگاه خميده ي مهرداد و چشمان به غم نشسته ي محمد و ميثم مي گذرم و به امن ترين معواي خودم پناه مي برم. 

صداي مهرداد را مي شنوم كه نام مرا مي خواند اما، تواني براي ايستادن ندارم. مي ترسم قدم هايم را براي لحظه اي شل كنم و پاهايم خم شود و به زمين بيفتم. دوست ندارم با اين ضعف مهرداد را به سوي دفاع از خودم سوق دهم.

روي صندلي گهواره اي محبوبم مي نشينم. چقدر شبيه گهواره ي مادرانه است اين جلو ،عقب تاب دادن هاي آرامش...!

غم قرقره مي شود در گلويم و باز بغض است كه سيلاب مي شود در دلم . روزهاي زندگي ام جلوي چشمانم رژه مي رود، انگار پرده ي آخر است كه اجرا مي شود!

دستم را آهسته روي شكمم مي كشم، هنوز هيچ اثري از بارداري در آن نمايان نيست. فرزندم تو هم مثل من بي پناهي، پدرت محروم است از حس نبض شيرين تكان هايت در زير جلد من، فرزندم تو هم محرومي از اين آغوش هاي ابتدايي.

بزرگتر كه شوي مي فهمي كه سهم تو از دنياي مادرانه همين 9 ماه اندكي ست كه در رحمم آشيان كرده اي؛ اما مي دانم، خوب هم مي دانم كه مي تواني به مهرداد تكيه كني، مرد من عجيب شانه هاي محكمي دارد.

خودم را به دست تقدير مي سپارم زيرا كه ميدانم بدون مهرداد، بدون تكيه گاه مردانه اش عجيب ضعيفم. سال ها بود كه روي دو پاي خودم ايستادم و شدم پناه پدرم، پناه باران...دروغ نمي گويم فرزندم همين چند ماه بودن و تكيه كردن به مهرداد را به هزار سال زنده ماندن و بي آغوش او زيستن...نخواهم فروخت.

رفتنم، تسليم شدنم از ترس نيست، نه! ميروم چون انقدر دوستت دارم كه نعمت زندگي با مهرداد را از تو نگيرم!

دكمه هاي مانتوي سياهم را مي بندم و زنگ در زده مي شود و تا به خوديمان مي اييم خانه پر شده از پليس...!

بي توجه به چشم هاي به اشك نشسته ي مهرداد، به پليسي كه واقعه را مي پرسد ، همه چيز را مي گويم و از زير چشم مي بينم مهردادي را كه به زور دست هاي ميثم و محمد نزديك نمي آيد و زندگيمان را با دروغ از اين كه هست، خراب تر نمي كند. 

صداي مهرداد را نمي شنوم، گوش هايم پر است از كوبش بي رحم قلبم؛جنازه ي كتايون را مي برند و من دست بند زده بيرون مي روم از خانه اي كه عجيب عادت دارد به بيرون راندن من!

************************************************** *

پشت در هاي بسته ي بازداشتگاه نشسته ام و لحظات را مي شمرم. فكرم هزار جاست و روح و قلبم بي شك پيش مهرداد جا مانده!

خدايا مرا هم مي بيني اين گوشه؟! تنم از شلاق امتحاناتت سياه است، باكي نيست...بگو با اين روي سياه چه كنم؟

اين كنج تاريك بازداشتگاه عجيب ذره ذره ي وجودم را به نابودي مي كشاند و لحظاتم نمي گذرد از اين دوري، از اين ترس...ترسم از مرگ نيست، ترسم از روزهايي ست كه مي دانم...من هستم، مهرداد هم هست، عشق هم هست...اما وصال گرماي تنش...محال است باشد!

در آغوش مي كشم
همه ي تنهايي ام را
كه در حجم اين كوه ها
جا نمي گيرد
وقتي باراني مي شوم و
به دريا نمي رسم!

حس كشنده ي عذاب وجدان اين نيمه هاي باقي مانده ي قلبم را به درد مي آورد...هر چه با خودم تكرار مي كنم كه براي نجات فرزندم ، از خودم دفاع كردم...هرچقدر زمزمه مي كنم كه نمي خواستم مويي از سر كتايون كم شود، وجدانم مي گويد خواستن تو حقيقت را عوض نمي كند آدمكش!

عجيب وجدانِ بي وجداني دارم من!


زبانم را روي لب هاي خشك شده ام مي كشم اما، دريغ از ذره اي تر شدن...به كوير بودن عادت دارد گورستان بدنم!

پاهايم را در ميان دستانم مي كشم و سرم را به ديوار تكيه مي دهم. چقدر تاريك است اين ديوار ها...چقدر نور مهتاب كم سو مي تابد از ميان آن پنجره ي كوچك منزلگاه جديدم. 

در اين حصار تنهايي، در اين آشيانه ي جديد من هستم و فرزندم و سكوتي كه هديه ي اين آزمايش الهي ست...چقدر تنهايي نصيبم مي شود از افق تاريك سرنوشتم...!

در آغوش مهرداد هر چقدر هم كه مي خوابيدم كم بود و اينجا...اينجا كه مهرداد نيست هر چقدر بيداري بكشم مرا بس نيست!

چشمانم روزه گرفته اند...تا اذانِ ابديت چشم به راه ديدارش باز خواهند ماند!

************************************************** ***

تمام روز را در اتاق بازجويي سر كرده ام و هربار همان حرف هاي تكراري را مرور كرده ام و حال مي گويند دوباره بايد از سلول دلگيرام دل بكنم و بيرون بروم ؛ واي بر من كه چه بيزار شده ام از اين بيرون رفتن هاي تكراري!
توي اتاق مي نشينم و نگاهم مي افتد به دستبندي كه دست هاي لرزان را به هم قفل كرده...در اتاق باز مي شود...نيازي نيست سرم را بالا بگيرم ، بوي توتون مي پيچد و ذره ذره ي پوستم عطرش را مي بلعد ، شايد كم شود اين تب كشنده ي دلتنگي!

چشمانم را بالا مي گيرم و نگاهم گم مي شود در ساحل طوفان زده ي چشمان مهردادم...مردم...تنها دليل نفس كشيدنم!

شش هايم اضافه كاري مي كنند در به جان كشيدن عطر تنش!

رو به رويم مي نشيند و با لبخندي كه نه براي من قابل باور است و نه خودش، مي گويد:

- خوبي خانومي؟ دور از ما خوش مي گذره؟

بدون او نمي گذرد ، خوب يا بدش پيش كش:

- دير مي گذره مهرداد!

لحظه ها يكسان نيستند
با تو فرارند!
بي تو كشدارند!


لب هايش را روي هم فشار مي دهد و مي دانم پشت اين لب ها ناله خوابيده...گلايه خوابيده!
دستش را روي دستم مي گذارد و تنم داغ مي شود از اين تماسي كه شايد آخرينش باشد!
باز هم لبخند مي زند؛ باز هم خنده اش را باور ندارم:

- ميثم دنبال كاراته زوده زود اين قضيه تموم مي شه و مياي بيرون!

دروغ مي گويد ؛ نمي گويم كه باور ندارم!

دستي بين موهايش با آن چند تارهاي سفيد كه قسم مي خورم از ديشب بيشتر شده است مي كشد و مي گويد:

- حالت خوبه؟ اينجا خيلي كه سخت نمي گذاره؟

- نه اينجا اونقدرا هم بد نيست!

دروغ مي گويم؛ نمي گويد كه باورم ندارد!

حالا كه به آخر خط رسيده ايم چه راحت مي گذريم از اين دروغ ها!

در باز مي شود و سرباز به مهرداد مي گويد كه وقت ملاقات تمام شده...چه پيك بد خبري ست اين سرباز!
مهرداد كلافه از جايش بلند مي شود و با صدايي كه آشكار مي لرزد مي گويد:

- بارش حال جسميت خوبه؟ كوچولومون كه دور از چشم من اذيتت نمي كنه!

فرزندم هم رام شدن را از مادرش ياد گرفته...ساعت هاست كه بي قراري نمي كند، انگار او هم مي داند بايد بماند و بعد از من بشود همه ي دنياي پدرش:

- بچه هم خوبه مهرداد نگران نباش!

با لبخند مي گويد :

- خدا رو شكر...بارش تا چشم به هم بزني از اين تو آوردمت بيرون!

نمي داني...نميداني كه چشم هايم ساعت هاست از ترس ديدن جنازه ي غرق خون كتايون،روي هم نمي آيد!

مي دانم...مي دانم اين چشم بر هم زدن عمري به طول خواهد انجاميد!
مهرداد


هيچگاه حتي فكرش را هم نمي كردم كه محتاج شوهر كتايون شوم اما حال، رو به رويش نشسته ام و حاضرم همين ديوار شيشه اي را بشكنم و به پايش بيفتم تا به عنوان دوميت وليه دم زير برگه ي رضايت را امضا كند. 

او اما ، همين يكبار تصميم گرفته تا نقش انسان هاي عاشق پيشه را بازي كند...!

مي گويد رضايت نمي دهد...!

با كلافگي چشم هايم را مي بندم، حال وقت بالا زدن غرور مردانه ام نيست...تمام التماسم را در چشمانم ميريزم و مي گويم:

- تو فقط رقم بده، بگو چقدر پول مي خواي!

حرف او اما يكي ست:

- پول تو به درد من نمي خوره!

و من باز هم احمقانه فكر مي كنم اين محبت پوشالي به خاطر بالا بردن نرخ اين بخشش است:

- ببين زن من بارداره...هر چقدر بخواي بهت پول ميدم! التماست مي كنم!

پوزخندي ميزند و مي گويد:

- سعي كن از الان غزل رو جايگزين زن اولت بدوني! دو زنه بودن
 كار زياد خوبي نيست!

او در چه فكري ست و غزل در چه فكري...!

مي دانم بيش از اين به پاي اين مرد افتادن فايده اي ندارد؛ او حاضر است از همه ي پول هاي عالم بگذرد و مرا زجر دهد!

گوشي موبايلم را از در ورودي زندان تحويل مي گيرم و همانطور كه در دلم فحش عالم و آدم را به وجود منحوس كتايون و شوهر از همجا بي خبرش مي كشم، شماره تلفن ميثم را مي گيرم، اما صداي پر بغض زني جواب گوي تماسم است:

- الو آقا مهرداد...!

هليا ست كه به گفته ي ميثم از غصه در حال دق مرگ شدن است :

- سلام هليا خانوم خوبين؟

صدايش با هق هق گريه مخلوط مي شود و من...خدايا دل من هم گريه مي خواهد:

- چي شد با شوهر كتايون حرف زدين؟ رضايت ميده؟

زبانم بر نمي گردد كه بگويم "نه"؛ چه بيزارم از اين صفت منفي...چه بيزارم از اين بد خبر بودن!

- آقا ميثم هستن؟

از ميان كلمات نگفته ام مي خواند هر آنچه را كه ياراي بيانم نيست:

- پس رضايت نمي ده؟

حرفش را تاييد نمي كنم...گاهي سكوت از همه چيز بهتر است؛ صداي ميثم از آن سوي خط مي آيد و من نجات پيدا مي كنم از اين بار گناه كه روي شانه هايم سنگيني مي كند:

- سلام مهرداد جان چي شد؟

صدايم آنقدر آهسته است كه خودم هم نمي شنوم:

- رضايت نميده!

- بايد ميزاشتي من باهاش حرف بزنم!

چه مي داند از حال و روزم...او كه نمي داند برايم چه كشنده است يك گوشه نشستن و تنها شاهد نابودي زندگي عشقم بودن.

نمي توانم قدم از قدم بر دارم...زمين ِ زير پايم كمي از درّه ندارد، تن كوفته و بي خاصيتم را به ماشين تكيه مي دهم و مي گويم:

- بايد چه خاكي تو سرم بريزم ميثم؟

انگار توي دلم خنجر مي كشند، جزء جزء سيستم ناقص گوارشم ناله سر مي دهد و من...از درد سرگشته بودن، از درد بي درمان بارشم مي سوزم!

- مهرداد بزار من خودم بيام اونجا يه سر و گوشي آب بدم، تو هم تا اون موقع برو با پدر بارش صحبت كن اون بنده خدا حق داره از زبون تو بشنوه، اگه يه موقع پليس بره سراغش براي بازجويي خيلي بدتر مي شه!

او حق دانستن همه چيز را دارد اما من...روي گفتنش را ندارم!

گوشي را قطع مي كنم و با هزار بدبختي خودم را روي صندلي ماشين مي اندازم. دلم به هم مي خورد و تهوع امانم را بريده براي بيرون ريختن تمام گرسنگي هايي كه اين دو روز كشيده ام!

بخشي از ذهنم هنوز نمي تواند اين همه مصيبت را...اين همه فاجعه را باور كند. دوست دارم تصور كنم كه بارش در خانه است. روي تخت به آرامي به خواب رفته و تنها غصه ام اين است كه اين خستگي بارداري مرا از موهبت هم صحبتي با او منع كرده...!

نمي توانم با نبودش...با گذران سخت روزهايش كنار بيايم؛ با تمام خوش بيني هايي كه ميثم مي دهد ،هنوز هم چهار ستون تنم مي لرزد از احتمال وجود آينده اي بدون بارش!

تمام وجودم زجه ميزند از تصور روزي كه من باشم و تنها يادگارم از بارش...همان عكس بالاي تخت باشد!

صداي قلب نيست
صداي پاي توست
كه شب ها در سينه ام مي دوي
كافي ست كمي خسته شوي
كافي ست بايستي!

*****************************************

روي مبل هاي خانه ي پدري بارش مي نشينم و نا خواسته سرم را پايين مي اندازم. 
با چه رويي آمده ام تا بگويم دخترتان در زندان است؛با چه رويي مي خواهم بگويم بعيد نيست جگرگوشه يتان بالاي چوبه ي دار برود. 

همه كه مثل كتايون نيستند تا از غم و نابودي فرزندشان شاد شوند. همه مثل پدر من نيستند كه پشت كنند به سرنوشت نامعلوم فرزندشان و خودشان را از بار ِ نكبت بار زندگي خلاص كنند.

با چه رويي به پدرش كه با مهرباني در حال رنگ كردن گهواره ي فرزندمان است بگويم كه دوباره زندگي بارش را به لجن كشيده ام!

با مهرباني كه لايق من نيست رو به رويم مي نشيند و مي گويد:

- خوب كاري كردي اومدي مهرداد جان، بارانم خيلي دلتنگتونه! راستي بارش كي مياد؟

چشم انتظار كه هستي؟ بارش پشت ميله هاي زندان چشم انتظار روز آخر است:

- پدر بايد باهاتون صحبت كنم!

مي دانم، خوب هم مي دانم كه لايق صدا كردنش به نام پدر، نيستم!

- براي بارش اتفاقي افتاده؟ حال خودش و بچه خوبه؟

انگار دستي نامرئي خرخره ام را فشار مي دهد...شايد سختي طناب دار است كه ناي نفس كشيدن را از من گرفته؛ سرم را پايين تر مي اندازم و اشك از چشمانم جاري مي شود وقتي تمام حادثه را برايش تعريف مي كنم.

سكوتش را كه مي بينم، سرم را بالا مي گيرم...رنگش قرمز شده و دستش را روي قلبش گذاشته...با سرعت نور خودم را به قرص هايش مي رسانم و قرص كوچك زير زباني را در دهانش مي گذارم و مدام مي گويم:

- به خدا نميزارم يه مو از سرش كم شه 
- ....
- آروم باشين پدر...

مي دانم كه آرامش نصيبش نخواهد شد. با هزار مصيبت بلندش مي كنم و جان از تنم در مي آيد تا او را توي ماشين مي نشانم.

شماره ي محمد را مي گيرم و او با اولين بوق جواب مي دهد. فرصت حرف زدن يا پرسيدن از وضعيت بارش را به او نمي دهم، فقط تند تند مي گويم:

- محمد حال پدر بارش بد شده دارم مي برمش بيمارستان خودت رو برسون، به غزل هم بگو بره مدرسه ي باران دنبالش!

او هم هول كرده است؛ با لحني كه سرشار از نگراني ست مي پرسد:

- كدوم بيمارستان؟

- مي برمش پيش امير!

مسير بيمارستان را طي مي كنم و ذهنم پر مي كشد به آنروزي كه بارش را اخراج كردم!

درگير بودم...درگير حس و حالي كه در دلم ريشه زده بود و من از آن فراري بودم، خوب يادم هست كه طبق عادت هرروزم به اتاق مانيتور ها پناه بردم تا دلم را با ديدن آن دختر شيطان با آن ابنبات چوبي هاي جا خوش كرده در دهانش، آرام كنم، اما نبود.

بارش نبود و قلبم بي قراري مي كرد و من از اين حس بيزار بودم. 

خوب يادم هست كه به محمد زنگ زدم و او گفت كه پدر بارش در بيمارستان است، اما دل من آرام نگرفت...به بودنش...به ديدنش عادت كرده بودم!

وقتي آمد خواستم خودم را ، دلم را بابت اين وابستگي بي مورد و اشتباه تنبيه كنم، خواستم با اخراج كردنش، به نبود هر روزش عادت كنم اما، نگاه دل شكسته اش شد كابوس شبانه ام.

خوب يادم مانده كه چقدر در نبودش تنم را با كشيدن پيپ و سيگار و نوشيدن مشروب به خلسه دعوت مي كردم...اما به خدا كه آرامش بي او پيدا نشدني بود. 

صدايش هنوز در گوشم مي پيچد وقتي مرا به خاطر مشروب خوردن و آزار دادن عزيز توبيخ مي كرد و من...سراپا چشم شده بودم و ذره ذره ي وجودش را براي روز مبادا به خاطر مي سپردم...!

كاش تسليم نمي شدم، كاش پا روي عقلم نمي گذاشتم و بارش را وارد جهنم زندگي ام نمي كردم، اگر به خاطر سست دلي من نبود بارشم به اين سرنوشت دچار نمي شد...!

زندگي من محكوم بود به سياهي و چشم آبي من...از سياهي بيزار!

جلوي در بيمارستان نگه مي دارم و با كمك پرستاران پدرش را روي برانكار دراز مي كنم.

آنقدر غم در سينه ام تلمبار شده كه ديگر نمي دانم براي كداميك از زانو در آمده ام. در راهرو اورژانس پشتم را به ديوار تكيه ميدهم و ذره ذره به پايين مي خزم... !

اين را خوب ميدانم كه اگر مويي از سر پدرش كم شود...بارش را بدون حكم دادگاه از درست خواهم داد!

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 14
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 244
  • آی پی دیروز : 882
  • بازدید امروز : 1,449
  • باردید دیروز : 3,933
  • گوگل امروز : 212
  • گوگل دیروز : 812
  • بازدید هفته : 9,077
  • بازدید ماه : 13,887
  • بازدید سال : 13,887
  • بازدید کلی : 13,887