close
تبلیغات در اینترنت
رمان فریاد زیر آب قسمت ششم
loading...

رمان فا

موافقه...موافقه...مگر همين را نمي خواستم؟ پس چرا قلبم گريه مي كند...اين تير گير كرده در سيب گلويم چيست؟ چرا هر چقدر بزاق دهانم را قورت مي دهم پايين نمي رود اين بغض! ................. چرا دوست داشتم بگويد كه مهرداد گفته محال است طلاقم دهد!چرا دلم راضي نيست؟ چرا آرام نشدم، خيالم تخت نيست!........................…

رمان فریاد زیر آب قسمت ششم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1259 پنجشنبه 26 دي 1392 : 12:2 نظرات ()

موافقه...موافقه...
مگر همين را نمي خواستم؟ پس چرا قلبم گريه مي كند...اين تير گير كرده در سيب گلويم چيست؟ 
چرا هر چقدر بزاق دهانم را قورت مي دهم پايين نمي رود اين بغض! .................



چرا دوست داشتم بگويد كه مهرداد گفته محال است طلاقم دهد!
چرا دلم راضي نيست؟ چرا آرام نشدم، خيالم تخت نيست!........................

 امان از اين شش ها كه ذره اي حركت نمي كنند...دستم را روي گلويم فشار مي دهم و با صداي گرفته مي گويم:


- ممنون!

چيزِ ديگري نمي توانم بگويم... حس تلخ طرد شدن مگر مي گذارد كلامي حرف بزنم...دردم مي آيد از اين همه پارادوكس خواسته هايم!


نام تو
زيباترين كلام ترانه ي هستي ست
دنيا پر است
نازنين من
اين بي تو خالي را
تهي مكن از خويش


با صداي زن به اين جهان بر ميگردم...دهنك زدنم را نمي بيند...هيچكس نمي بيند...خدايا...تو مي بيني؟

گام اول را كه بر ميدارم دلم مي لرزد ...مي ترسم مرا ببينند و آنها هم دوستم نداشته باشند...مي ترسم غم غربت و تاريكي اينجا هم دامن گيرم شود!

وارد سالن بچه هاي 3 تا 6 سال كه مي شوم...موج استقبالشان تمام وجودم را گرم مي كند.

هنوز نديده...هنوز نشناخته..."خاله" صدايم مي كنند.

سر در آغوش پريدنم،بوسيدنم...با هم دعوا مي كنند! 

خانوم محبي، همان خانوم عينكي، زير گوشم مي گويد كه اين كودكان تشنه ي محبتند، اما نمي داند كه من از آنها خيلي تشنه تر هستم!
نمي داند روحم خشك سالي ديده. . اين باران ها هم ترك هايش را پر نمي كند.

گمانم ان زمان كه خدا خاك را با روح آميخت...خاك من را از كوير برداشته ست!

پريا ي سه ساله را كه در آغوش مي كشم...بوي تنش را به عمق وجودم مي فرستم...اما مگر اين خلا تمام مي شود؟ نه! فقط دلم خالي مي شود از حس عشق به كودكي كه هرگز زاده نشد!

روي زمين كنارشان مي نشينم...سحر مي گويد:

- خاله من خيلي دوست دارم

و بعد موج "خاله من بيشتر دوست دارم"..."خاله من خيلي بيشتر از همه دوست دارم ها" شروع مي شود!

دلم ميگيرد از اينكه اين كودكان چه ساده، چه بي دريغ، دوستت دارم هايشان را خرج غريبه اي مي كنند كه، فقط ساعتي از روزش را در اختيارشان قرار داده...

نيازي به ثابت كردن عشقم نيست...بي دريغ دوستم دارند.

مهرداد كه نيستند كه بعد از اثبات عشقم هم به آن شك كند؛ مهرداد كه نيستند كه به طلاق راضي شوند؛ مهرداد كه نيستند كه قلبشان شكسته باشد... كه قلبم را بشكنند!

امان از اين مهرداد كه رهايم نمي كند ،حتي در اين لحظه هاي كم نظير دوستت دارم شنيدن ها! 

خودم رفتم و دور شدم...خودم رفتم و دورش كردم!

به من گفت اي بيابان گرد غربت!كيستي؟گفتم:
پرستويي كه هرجا مي نشيند لانه مي سازد

مگو شرط دوام دوستي دوري ست، باور كن
همين يك اشتباه از آشنا، بيگانه مي سازد

مهرداد

به در و ديوار سياه اتاق چشم دوخته ام...سياهِ سياه ... همرنگ گذشته ام، حالم و...قلبم!

دكمه هاي بالاي پيراهنم را باز مي كنم تا از اين كلافگي ، از اين حس به قل و زنجير بودن كم كنم اما...نمي شود!

صداي جر و بحثي از بيرون مي آيد و بعد در با شتاب باز مي شود... كتايون است!

اين موجود منحوس و نفرت انگيز باز هم قدم هاي نجسش را در حريم من گذاشته...از روي صندلي بلند مي شوم... تمركزم روي تلاش براي نكشتنش آنقدر زياد است كه ، گوش هايم بسامد ريز صداي منشي را نمي شنود!

كتايون در را مي بندد و نگاه طمع كارانه اش را به سر تا سر اتاق مي دوزد.

بايد كور باشم تا اين برق چشم ها را نشناسم...لبخند تهوع آوري روي لب هاي مي نشيند و مي گويد:

- چه دفتر دستكي براي خودت را انداختي!

مغزم فرمان نمي دهد...انگار هنوز نتوانسته تمام اين ها را هضم كند. با آن لحن لاشي اش مي گويد:

- دفعه ي قبل نشد درست حسابي همه جا رو ببينم...

نگاه بي حيايش را در چشمانم مي دوزد و با وقاحت تمام مي گويد:

- مي دوني اونروز يكم خمار بودم

دست هايم مشت مي شود...فكم قفل مي شود...مرد نيستي تا بداني چه حقارتي دارد 9 ماه زندگي كردن در بطن زني كه تك تك سلول هاي تنش بوي تعفن مي دهد!

همان طور كه قدم هايش را به سمت من كه مثل مجسمه خشك شده ام بر مي دارد ، چند بار دست مي زند و مي گويد:

- آفرين...من واقعا بهت افتخار مي كنم...پسرم!

شنيدن كلمه ي "پسرم" از زبانش زنده مي كند، هر آنچه را كه سال ها در وجودم كشتم...



هفت سالم است و مثل هرروز منتظرم به دنبالم بيايد...خوشحالم ديگر مجبور نيستم در خانه تنها بمانم، قول داده مرا با خودش ميبرد! 

از دور كه مي بينمش، به آغوشش مي پرم اما سريع از من فاصله ميگيرد و مي گويد:

- مگه نگفتم تو خيابون اينجوري آويزون من نشو ، بزرگ شدي ديگه مهرداد!

بُغ مي كنم از لحن خشنش، اما مگر شادي كودكانه ي ديدن محل كاره مادرم، شادي دور نشدن از او مي گذارد كه گريه كنم؟ 

او از گريه بيزار است و من...نمي خواهم ناراحتش كنم!"


" زنگ در خانه اي را فشار مي دهد و داخل مي شويم.
پشت پايش قايم مي شوم و پايين مانتو اش را در دست مي گيرم. مرد چهار شانه اي در آستانه ي در خانه ظاهر مي شود...به پوشيدن پيژامه و زير پوشي اكتفا كرده.

از ديدن او مي ترسم و بيشتر به مادرم مي چسبم...مرد نگاهي به من مي اندازد و با لحن مشمئز كننده اي مي گويد:

- اين تخمِ سگ رو هم بلاخره مجبور شدي بياري؟ درد سر نشه؟

دنباله ي مانتو اش را از ميان مشت هاي كوچكم مي كشد و به آغوش مرد پناه ميبرد و با لحني كه هيچ شباهتي به مادرم ندارد، مي گويد:

- بيــــــژن، عزيزم...به همه چيز به چشم يه تفريح نگاه كن...

نگاه هر دويشان به من كه از بي پناهي پشت ديوارچه ي پله ها قايم شده ام و فقط با يك چشم نظاره گرشان هستم ، مي اندازند و سپس كتايون دوباره ادامه مي دهد:

- مي خوام امروز قشنگ كار مامانش رو بهش نشون بدي!"


" دست هايم را روي چشم هايم مي گذارم تا نبينم...اما مرد برهنه دستانم را بر مي دارد و مي گويد:

- نگاه كن توله سگ... مگه نمي خواستي ببيني...

گريه ام ميگيرد...با همه ي كودكي ام مي دانم كه مادر برهنه ام نبايد در آغوش اين مرد باشد!

فكر مي كنم مي خواهد مادرم را اذيت مي كند اما، دليل خنده هاي مادرم چيست؟!

مژه هاي خيسم را روي هم فشار مي دهم و در حالي از شدت هق هق كلمات را تكه تكه بيان مي كنم مي گويم:

- ما...مان....تورو...خــُ...دا...بر يم...خو...نه

جوابم فقط سيلي مرد است در گوشم كه فرياد مي كشد:

- چشماتو باز كن حروم زاده تا سياه و كبودت نكردم!

خيس شدن شلوارم از ترس...از ديدن صحنه هاي نفرت انگيزي كه تمام پرده هاي معصوميت كودكي ام را ميدرد را، فقط خودم حس مي كنم...ديگري كلامي نمي گويم...انگار تا ابد توانايي هر حرفي از من گرفته شده"


" مرد شلوارش را مي پوشد و رو به كتايون مي گويد:

- راست گفتي تجربه ي شيريني بود...

با همان سن كمم مي فهمم كه كتايون ،مادرم، جنون دارد! 

كتايون نگاهش را به مني كه در گوشه ي اتاق تخت ايستاده ام مي دوزد...گريه نمي كنم...فقط دل ميزنم...جلو مي آيد و نگاهش را به شلوارم مي اندازد و مي گويد:

- تنه لش خودتو خيس كردي؟

حتي لباس هايم را عوض نمي كند،مي خواهد مرد شوم!

مي خواهد تاوان اين كارم را با بردن آبرويم در كوچه و خيابان پس دهم... و در قلب كودكانه ي من فقط يك چيز زمزمه مي شود: او تاوان كثافت كاري هايش را چگونه پس خواهد داد؟!

و بعد شروع مي شود...تكرار ديدن اين صحنه ها؛ قهقهه هاي جنون اميز كتايون و معشوقه هاي رنگارنگش ؛ كابوس هاي شبانه ي من و خيسي هر شب تخت خوابم "

دوباره به امروز بر مي گردم، ديگر مهرداد هفت ساله نيستم اما هنوز... به او كه ميرسم تكلمم را از دست مي دهم.

دست هاي نجسش را روي بلوزم مي كشد و مي گويد:

- نمي خواي از مادرت پذيرايي كني؟

پذايرايي؟ چرا كه نه! 

دستم را بالا مي برم و آن چنان روي صورتش پايين مي آوردم كه صداي خرد شدن فكش را خودم...با همين گوش هاي ذليل شده ام مي شنوم!

به ميز تكيه مي دهد تا نقش زمين نشود...درد شايد خاموش باشد اما...يك روز ...يكجا... فرياد مي شود:

- ديگه به من نگو پسرم...ديگه اسم مقدس مادر رو ، روي وجود هرزه ي خودت نزار!

چشمان پر از نفرتش را به من مي دوزد و با پشت دست، خون جاري شده ي كنار لبش را پاك مي كند و مي گويد:

- مواظب رفتار هات باش مرد جوون ، اين روزا هر چيزي يه قيمتي داره!

دستانم را دور يقه ي مانتو اش حلقه مي كنم و مي گويم:

- قيمت گرفتن جون تو چقدره؟ بگو حاضرم همين الان نقد و جيرينگي پرداخت كنم و وجود كثيفت
 رو از صحنه ي روزگار پاك كنم!

دست هايش را روي دست هايم مي گذارد تا يقه اش را آزاد كند.

به سرعت دست هايم را آزاد مي كنم...نمي خوام پوست طاعون زده اش براي لحظه اي به من بخورد!

پوزخندي مي زند و مي گويد:

- به اين زودي ها از شر من خلاص نمي شي پسرم!

دوباره مي گويد " پسرم"... دوباره حالم را به هم مي زند ...از خودم...از او...اصلا از هر تولدي!

عربده مي زنم:

- من پسرت نيستم هرزه ي كثيف!

مي خندد...از آن خنده هاي بلند كه مرا به مرز جنون مي رساند...از آن خنده ها كه چهره ي تك تك معشوقه هايش را جلوي رويم زنده مي كند...مي خندد و مي گويد:

- مهرداد...بچه نشو! تو يه سيبي كه از وسط با من نصف شده! يه نگاه تو آينه بنداز و بعد بگو من مادرت هستم يا نه!

خشم امانم نمي دهد...اگر يك لحظه فقط يك لحظه ي ديگر ، در اين اتاق بماند، بي شك نفسش را قطع خواهم كرد :

- گمشو از اينجا برو بيرون كتايون!

سيگاري از روي ميزم بر مي دارد و دود مي كند و مي گويد:

- نيومدم كه به اين راحتي برم... من سهمم رو مي خوام ، يك هشتم ارثيه ي پدرت و همينطور مهريه ام به من تعلق مي گيره! حقه منه!

حق؟! 
ارثيه ي شوهري را مي خواهد كه از بي آبرويي خودش را كشت يا مهريه براي تمام بي مهري هايش؟

آنقدر صداي فريادم بلند است كه تار هاي صوتي ام خراش بر ميدارد:

- تو هيچ حقي نداري ...گمشو برو بيرون!

سيگار نيمه را كف اتاق مي اندازد و با نوك كفشش خاموش مي كند و مي گويد:

- وكيلم كه يه چيزه ديگه مي گه!

لعنت به تمام اين وكيل ها با تمام حرف هاي مفتشان! 

با دو دست به عقب هلش مي دهم...آنقدر شدت ضربه زياد است كه نقش زمين مي شود، انگشتم را به نشانه ي تهديد بالا مي آورم و مي گويم:

- كتايون پا رو دم من نذار، كه برات گرون تموم مي شه!
حالا عين ادميزاد برو و ديگه پشت سرت رو هم نگاه نكن!

نگاه پر خشمش را به من ميدوزد...با چشم هايي كه درست شبيه چشم هاي من هستند:

- من تا سهممو نگيرم از اينجا نميرم...دست از سرت هم بر نمي دارم!

بوي گوشت به دماغش خورده اين روباه مكار.

چشم هايم چيزي جز آن گذشته ي خفه كننده نمي بيند...به مرگش راضي ام!

دست هايم را در ميان موهايش مي برم و روي زمين مي كشمش...صداي ناله اش حتي ذره اي دلم را نرم نمي كند...خنك هم نمي كند! 

سزاي تمام نامادري هاي او چيزي فراتر از اين هاست.

در اتاق را باز مي كنم و زير بازويش را مي گيرم و به بيرون پرتش مي كنم...موهاي افشانش دور تا دورش ريخته...فرياد ميزنم:

- براي بار آخر مي گم....ديگه نمي خوام ببينمت!

در را پشت سرم ميبندم...صداي فريادش از پشت در مي آيد كه مي گويد:

- من دوباره ميام... تقاص همه ي اين كاراتو پس ميدي!

لبه ي پنجره مي ايستم ...مي خواهم سيگاري دود كنم اما...فكر اينكه كتايون هم سيگار مي كشد ... همين دلخوشي را هم از من ميگيرد.

پاكت را در ميان دستان مچاله مي كنم وكف اتاق مي اندازم...

صداي اذان از مسجد مي آيد...بغض چندين ساله در گلويم گير مي كند.

مرد ها گريه نمي كنند... آنقدر با اين بغض هاي سركش مي جنگند تا در انتها فرو مي دهند تمام غم هايشان را...در انتها مرد ها مي مانند و چشم هاي سرخي كه تنها غنيمت اين جنگ نا برابر است!


اي زندگي بردار دست از امتحانم
چيزي نه ميدانم نه مي خواهم بدانم

بارش


روي مبل دراز كشيده ام و به عكس مهرداد خيره شدم... دلم براي لمس صورتش...تنگ شده...!

دلم تنگ شده براي اينكه او بخندد و من انگشتم را در چالي كه فقط يك طرف صورتش نقش مي بندد فرو كنم و او انگشتم را دست بگيرد و ببوسد!

روي تخت نشسته ام... دور تا دورم را كه نگاه مي كنم حس مي كنم كه اينجا... خانه ام نيست...!
سرم را بالا مي گيرم و باز هم نبودن عكس مهرداد روي سقف اين خانه، بر تمام دلتنگي هاي دنيا دامن مي زند...حس و حالم حتي خراب تر از آن لحظه هاي دلگير اذان مغرب است...

دوباره به همان عكس نگاه مي كنم...نگاه مي كنم و تصور مي كنم كه او اينجاست

دفتر
يك متر با ميز فاصله دارد
ميز 
يك متر با تخت
تخت
يك متر با ديوار
و من كه روبه روي توام
اصلا ديده نمي شوم
جهان يك متر با تو فاصله دارد
و من
يك جهان با تو




گوشي موبايلم كه زنگ مي خورد با بي حوصلگي نگاهش مي كنم...اين روز ها نه ميثم زنگ مي زند ، نه هليا ؛ فقط و فقط شماره هاي اشتباهي! اما اينبار...

براي چند دقيقه به شماره ي نقش بسته روي گوشي چشم ميدوزم...هربار همان را نوشته...باران!

با ذوق تماس را وصل مي كنم...دلم از شوق شنيدن صدايش بال بال ميزند!

- الو بارانم؟

صداي كودكانه و شيرينش ، براي نشستن لبخند عميق روي لب هايم كافي ست:

- سلام خواهري..

- سلام عزيز دلم خوبي؟ بابا خوبه؟

صدايش اهسته است... بي خبر از پدر زنگ زده:

- خوبيم .... بارش كي مياي؟ دلم برات تنگ شده...

جوابي ندارم كه به اين سوالش بدهم:

- باران خاله هليا مياد دنبالت كه بري باهاله بازي كني؟

ذهن كوچكش خيلي زود منحرف مي شود و با ذوق مي گويد:

- آره هرروز مياد...به بابا گفت از دوستاي تو...بعد منم به بابا گفتم منو هميشه مي بردي با هاله بازي كنم....ولي خواهري...

سكوت مي كند...و بعد از چند لحظه مي گويد:

- اونروز كه عمو مهرداد اومد اينجا دنبالت بابايي خيلي ناراحت شد، نگران شده بود كه تو كجايي...عمو فكر مي كرد اينجايي... من سريع اومدم تو اتاق كه از من نپرسه...

صدايم را كمي پايين مي آورم و مي گويم:

- باران اگه عمو مهردادت اومد هيچي نگي باشه گلم؟ راجع به خاله هليا هم چيزي نگو...!

دوباره مي پرسد:

- خواهري كي مياي تو؟ 

دوست دارم بگويم كه معلوم نيست...اما دلم نمي ايد دلتنگي هايش...دلتنگي هايم را ... بيشتر كنم:

- زودِ زود ميام بارانم...قول ميدم

قول ميدهم...به دروغ و قطع مي كنم.... ديگري دليلي براي برگشت نمي بينم...شايد وقتي طلاقم را گرفتم دست باران و پدر را بگيرم و به همينجا بيايم...جايي كه ديگر هيچ خاطره اي از مهرداد در آن نباشد...

دوباره نگاهم را به عكس مهرداد مي دوزم كه سلوا وارد اتاق مي شود...خودش را روي تخت پرت مي كند و در حاليكه دست هايش را اهرم صورتش مي كند ، مي گويد:

- تو كدوم دنيا بودي كه هر چي در زدم جواب نمي دي....ديگه منم گفتم ولش...سرمو مي ندازم پايين ميام تو...شايد اين وسط يه صحنه ي خوشگل گيرم بياد!

مي خندم و مي گويم:
- اخه يه زنه تنها چه صحنه ي خوشگلي مي تونه برات ايجاد كنه؟! داشتم به باران فكر مي كردم!

نگاهش را بين من و عكس مهرداد چند دور مي چرخاند و بعد ابرويي بالا مي اندازد و مي گويد:

- تازگي ها وقتي ادم به عكس شوهرش نگا مي كنه و فكراي مثبت 18 مي كنه يعني داره به باران فكر مي كنه؟

قيافه ي متفكري به خود ميگيرد و مي گويد:

- آهان نكنه قضيه همون معشوقو شعر مرحوم سهرابه كه مي گفت : زير باران بايد رفت...زير باران بايد زد كانال 12 شب به بعد؟!

بلند مي خندم و با گوشه ي قاب عكس به دستش مي كوبم و مي گويم:

- اين چرت و پرتا چيه مي گي تو.... خواهرم باران زنگ زد!

اصلا امروز زده به در شوخي :

- اوه اوه اين بچه ها، لامذهبا بو مي كشن...با عكس شوهرتم كه مي خواي صفا كني ، سر ميرسن! 

روي تخت چهرازانو ميزند و مي گويد:

- اصلا اولشم كه نميان....يه جوري سر ميرسن كه تا اخر عمر سمت اين جور كارا نري از زور خجالت!

گوشه ي لبم را به دندان مي گيرم و با حرص قاب عكس را گوشه اي مي اندازم و مي گويم:

- بيا بابا انداختم كنار خيالت راحت شد؟

دم موهايش را در دست مي گيرد و مي گويد:

- اره يكم راحتتر شدم! حالا باران چي مي گفت؟ حالش خوبه؟

مي گويد باران و دلم ضعف مي رود براي بوسيدن دست هاي كوچكش... انگار جاي خاليش را روي پاهايم ...بين دستانم ...حس مي كنم... نفس سنگينم را پس مي دهم و مي گويم:

- خوبه...فقط دلتنگه...خيلي زياد! همش مي پرسيد كي مياي...

نگاهش را به عكس مهرداد كه از بين ملافه هاي تخت پيداست مي اندازد و مي گويد:

- خب واقعا كي مي خواي برگردي؟

پوزخند مي زنم به اميدش.....نمي داند همه چيز چقدر برايم گران تمام شده...نمي داند كسي در دلم فرياد مي زند اگر غزلي در زندگي مهرداد نبود هم، انقدر راحت راضي به طلاق مي شد؟!...نمي داند شاخه هاي شك و ترديد به جانم افتاده...مگر او چيزي از اين زخم هاي التيام نيافته ميداند؟

به خداوندي خدا كه نمي داند...!

زبانم توانايي گفتن ندارد؛ مي ترسم بگويم و همين شك ها واقعيت شود...پس فقط سرم را پايين مي اندازم تا حلقه هاي اشك را در چشمانم نبيند و مي گويم:

- بر نمي گردم...مهرداد با طلاق موافقت كرده... كارا كه رسمي بشه با بابا و باران از اون شهر ميريم...

دستش را دور تنم گره ميزند و سرم را روي پاهايش مي گذارد؛ دستش كه روي موهايم مي نشيند؛ سرم را كه نوازش مي كند...بغضم مي تركد؛ اشك هايم سيلاب مي شود...!

مهرداد را مي خواهد اين دل زبان نفهم...هرچه ميگويم از او دل بكن...بلند تر فغان مي كند...بيشتر عذابم مي دهد...هر چه دليل و برهان مي آورم حرفش يكيست...مهرداد...! 


اخر كجايي اي گل؟
آخر كجايي اي يار؟
اي كاش مي توانستم
سر به شانه هاي تو بگذارم
و زار زار بگريم
بغضي ست در گلويم
بي هيچ علتي خاص
بغضي ست در گلويم
مهرداد

در راهروي شلوغ دادگاه سرگردان ايستاده ام... چشمانم در ميان اين ادم ها در جستجو ست... مهم نيست از چه قشري باشي، انگار طلاق اين روز ها اسان ترين كار دنياست...!

نگاهم را از زني كه شيون گريه سر داده و به مردي كه كنارش ايستاده التماس مي كند تا طلاقش ندهد مي گيرم، اما صدايش هنوز به گوش ميرسد كه مي گويد: بعد ده سال دوباره عاشقه چيه يه دختر بيست ساله شدي كه داري زندگيمون رو بهم مي زني!

حالم از مرد بودنم... از تمام كساني كه يك زندگي را فداي هوس هاي خود مي كنند، به هم مي خورد...!

چشمم به وكيل زپرتي مي افتد كه كنار زني كه سرش را پايين انداخته ، راه مي رود...طپش قلبم بالا مي رود...حتما بارش است!

دستش را خواهم گرفت و قبل از اينكه دادگاهي تشكيل شود به خانه خواهم برد...اري همين كار درست است...!

اما همين كه نزديك مي شوند...همين كه زن سرش را بالا مي آورد... نگاه مبهوت زن اشنايي مي شود كه...بارش نيست!

همان زن توي فيلم است... به سختي نگاهم را از او مي گيرم وبه جاويد مي دوزم...لبخند مسخره اي كنج لب دارد و مي گويد:

- سلام جناب رستگارا زياد كه معطل نشدين؟

جوابش را نمي دهم...نگاهم به پشت سر اوست...تا دهانم را باز مي كنم كه علت نبود بارش را بپرسم ، صدايمان مي كنند...نوبتمان شده!

روي صندلي هاي جلوي قاضي مي نشينيم...هنوز چشمم به در است...هنوز اميد دارم كه بارش با شتاب در اين اتاقك خفقان اور را باز كند و بگويد" ببخشيد كه دير رسيدم"...

نمي آيد و نفس هايم تند تر مي شود؛ رگ گردنم مي زند؛ با پا روي زمين ضرب مي گيرم و جا كليدم ام را دور انگشتم مي چرخانم...!

با صداي قاضي نگاهم را بين جاويد و پيرمردي كه با قيافه ي عبوس جاي ميز محاكمه نشسته است مي دوزم...رو به او مي گويد:

- شاكي بارش يكتا...كجا هستن؟

ميثم از روي صندلي بلند مي شود و برگه اي را روي ميز قاضي مي گذارد و مي گويد:

- جناب قاضي من از طرف ايشون وكالت تام دارم...به دلايلي ايشون امروز امكان حضور در دادگاه رو نداشتن...!

پس نمي آيد...اين همه سكوت و فيلم بازي كردن، اين همه خودم را رام و مطيع نشان دادن...فقط و فقط براي...هيچ بود!

قاضي نگاهي سرسري به برگه ي دستش مي اندازد و بعد رو به من مي گويد:

- متشاكي مهرداد رستگارا، شما نسبت به در خواست داده شده ادعايي ندارين؟

ديگر بس است هر چقدر كوتاه آمدم...پوزخندي نثار بچه وكيل مي كنم ...به صندلي تكيه مي دهم و شمرده شمرده مي گويم:

- من...زنـــمو ...طَـــلاق...نِـــــ...مي...دم !

قيافه ي اتو كشيده اش براي يك لحضه وا مي رود...شايد انتظار اين يك مورد را نداشت..اينكه بعد از قول و قرارهايي كه رد دفترش گذاشتيم به يكباره زير همه چيز بزنم...

دستي به دكمه ي چفت شده ي يقه اش مي كشد و رو به قاضي مي گويد :

- اين چيزي از تقاضاي متوكل من كم نمي كنه....ايشون مورد ضرب و شتم قرار گرفتن كه منجر به سقط جنين شده و الان خوف الرجال دارن!

سرم داغ مي شود از هجوم يكباره ي جريان خون...از روي صندلي بلند مي شوم و فرياد مي زنم:

- مرتيكه تو به چه حقي داري راجع به زن من حرف مي زني؟ زن من از من مي ترسه؟ معلوم نيست با اون دختره كه پشت در اين اتاقه كجا قاييمش كردين ...

قاضي با صداي بلند مي گويد:

- آقا چه خبرتونه اينجا رو گذاشتي رو سرت...بشين دادگاه قاضي داره ...قاضي هم رسيدگي مي كنه!

پوفي مي كشم و دوباره خودم را روي صندلي رها مي كنم...قاضي رو به ميثم مي گويد:

- مدركي دال بر ادعا هاتون وجود داره؟

- شاكي در اون زمان در وضعيت روحي قرار نداشته كه بتونه به پزشكي قانوني مراجعه كنه

قاضي نگاهش را به من مي دوزد و مي گويد:

- شما اين ادعا ها رو قبول دارين؟

راست نمي گويم...به قيمت دروغ هم كه شده بارش را از دست نمي دهم...!

- خير قبول ندارم!

قاضي نگاه بي حوصله اي به كله پوك مي اندازد و مي گويد:

- جناب جاويد شما از قوانين اگاهين با اين ادلّه ي ناقص ، حكم طلاق جاري نخواهد شد...

جاويد سكوت مي كند...حالا نوبت اسب تازاندن من است:

- اقاي قاضي زن من بيشتر از سه هفته است كه منزل رو ترك كرده و من هيچ خبري ازش ندارم...
دستي روي انگشتر عقيق دستش مي كشد و مي گويد:

- مي خواهيد به خاطر عدم تمكين شكايت كنيد؟

مگر راهه ديگري هم برايم باقي گذاشتند؟! 

- بله...!

قاضي دستي دور دهانش مي كشد و بعد رو به جاويد مي گويد:

- از همين الان نفقه به خانوم يكتا تعلق نمي گيره و ايشون بايد در اسرع تحت تمكين همسرشون قرار بگيرن ...شكايت اقاي رستگارا مورد بررسي قرار مي گيره...

كيفش را روي صندلي رها مي كند و به اعتراض مي گويد:

- اما اقاي قاضي...

- اما و اگر نداره ...شما بهتر از من به قوانين واقفيد تا زماني كه ادله ي محكمه پسندي نياريد، حكم دادگاه بر نمي گرده...!



از اتاق در دادگاه كه بيرون مي روم پشت سر جاويد و ان زن راه مي افتم... دزد گير ماشين را كه مي زند با دست به پشت شانه اش مي زنم تا برگردد...

صداي جيغ زن با صداي مشتي كه بر صورتش مي كوبم يكي مي شود...!

يقه ي بلوزش را در دست مي گيرم و مي گويم:

- زن من كجاست؟

زن با صداي بلندي مي گويد:

- چي كار مي كني آقا؟ اين چه طرز برخورده؟!

نگاه خشمگينم را از او دريغ نمي كنم...تمام عقده هاي اين چند روزه ام مي شود عربده اي كه سر مي دهم:

- تو يكي ساكت باش!

جاويد تلاش مي كند دستم را از دور يقه اش باز كند اما...خشم مرا خيلي قوي تر از او كرده:

- اقاي رستگارا ما از مكانيت خانومتون اطلاعي نداريم سعي كنيد خودتون رو كنترل كنين!

كنترل؟! اين ها مرا چه فرض كردند؟ بي غيرت؟ بي ناموس؟! مي گويد از جاي بارشم خبر ندارد...بي شك خر كه فرضم كرده...!

از ميان دندان هاي به هم ساييده شده ام مي غرم:

- ببين جوجه... منو خام نكن اون خانومي كه اونور ماشين واستاده و جيغ جيغ مي كنه همونيه كه سوييچ ماشينم رو آورده شركت...!

رنگ چهره ي زنك مي پرد...پوزخندي گوشه ي لبم مي نشيند و مي گويم:

- بهتره به بارش بگين فقط دو روز وقت داره مثل بچه ي ادم برگرده سر 
خونه زندگيش...فقط دو روز....!
روز سوم با اون فيلم ميام دادگاه و از شما دو نفر هم شكايت مي كنم...بارش الان فراريه پس بهتره بيشتر از اين همه چيز رو خراب نكنه...!

يقه ي پيراهنش را ول مي كنم و يك قدم عقب ميروم و دستم را در هوا به نشانه ي تهديد بلند مي كنم و مي گويم:

- فقط دو روز!
مهرداد


باز هم به همين اتاق پناه اوردم... نه خانه ي عزيز اسايش دارم و نه خانه ي خودم. 

انگارهمه جا پر شده از بارش؛ يا خاطراتش و يا نگاه هاي منتظر بقيه...!

خودم را روي كاناپه پرت مي كنم و سعي مي كنم تمام روزهايي را كه بارش در اين شركت و در ميان همين درو ديوار هاي سياه هم خاطره آفريده را، از اين ذهن آشفته ام بيرون كنم...چشم هايم را روي هم مي گذارم...

امروز هم به تمام روزهاي بي كاري ام در اين شركت اضافه شد. روزهايي كه به اينجا مي آيم و رسما...هيچ كار مفيدي جز فكر كردن وحرص خوردن انجام نمي دهم...!

صداي باز شدن در اتاق را مي شنوم اما چشمانم را باز نمي كنم ... فقط مي گويم:

- اكبر منصرف شدم قهوه نمي خوام...فقط يه مسكن بيار سرم داره از درد مي تركه... به كارمندا هم بگو امروز همه زود تر مي تونن برن خونه...!

امروز هم به روزهاي شادي كارمندان اين شركت بي در و پيكر اضافه مي شود.

بي صدا از اتاق بيرون مي رود و بعد از چند دقيقه كه حسابش از دستم در مي رود دوباره داخل اتاق مي شود...ناي باز كردن چشمانم را ندارم...خسته ام...اگر به من بود همين امروز از زنده بودن استعفا مي دادم...!

لمس دو دست كه شقيقه هايم را ماساژ مي دهد؛ حس بوي تند عطر زنانه با ان بوي گل بدبو...به يكباره تمام حواس پنجگانه ام را به كار مي اندازد!

چشمانم را باز مي كنم و نگاهم در چشمان خمار اين منشي بي همه چيز قفل مي شود. 

با سرعت سرم را از حصار دستانش ازاد مي كنم....
باز هم منم و اين قدرت تكلمي كه در مواقع نياز...از كار مي افتد!

كاش امروز پوشيدن همان مانتو كوتاه...همان مانتو سفيد و نازك را هم دريغ نمي كرد!

با تاپ تور مشكي كه دقيقا هيچ جاي بدنش را نمي پوشاند، روي دسته ي صندلي نشسته؛ نگاهش را مي شناسم؛ دروغ نمي گويم ، با ديدن اين نگاه در چشمان منفور ترين زن زندگي ام بزرگ شده ام...!

من ...رنگ هوس را بيشتر از خودم مي شناسم...!

خنده ي مستانه اي روي لبش مي نشيند و مي گويد:

- سوپرايز شدي؟

چند ثانيه طول مي كشد تا مغزم فرمان بگيرد؛ تا سيستم عصبي ام به كار بيفتد ؛ تا غرايز مردانه ام سركوب شود و خشم جايش را بگيرد!

نگاهم را از او مي گيرم و مي گويم:

- فقط برو بيرون...هميـــن الـان!

صدايم بلند است...اما او انگار گوش هايش عجيب ضعيف شده...
كنارم روي مبل مي نشيند و از بغل در آغوشم مي كشد...

مَردم...حسم ، نيازم..براي لحظه اي ...فقط لحظه اي فوران مي كند، اما بيشتر از آن كه مرد باشم...عاشقم؛ يك موي گنديده ي بارشم را به اين تنه لش ...نخواهم فروخت...!

چشمان آبي اش كه در خاطرم مي افتد، تمام هوس هاي دنيا در دلم خالي مي شود؛ قدرتم زياد مي شود و دست هاي نجس اين زن را كه گوش هايم را به بازي گرفته با ضرب آزاد مي كنم و دو دستم را روي شانه هاي لختش مي گذارم و به عقب هلش مي دهم...

صداي اخش در ميان فرياد هايم گم مي شود:

- هرزه ي خيابوني، حالم از تو و امثال تو بهم مي خوره!

دستم را بالا مي گيرم و مي گويم:

- اين حلقه رو مي بيني؟ آشغال ...من زن دارم...!

از روي زمين بلند مي شود و مي گويد:

- زن داري...سرطان كه نداري...! تازه ديگه كيه كه تواين دفتر ندونه زنت تقاضا ي طلاق داده...همه ي عالم مي دونن....معلوم نيست چه گندي زده تو زندگيتون كه از ترسش در رفته...بعد تو به من مي گي هرزه؟ آشغال امثال زنه تو ان كه تا يكي جوون تر گيرشون مياد فرطي ميرن تقاضاي طلاق مي دن!

دستم بالا مي رود و روي صورتش پايين مي آيد... هرز شدن دست روي صورت هرزه هايي مثل اين ، اسانترين كار دنياست!

دستم را روي گلويش حلقه مي كنم و شمرده شمرده مي گويد:

- اگه يك كلمه ي ديگه...فقط يك كلمه ي ديگه..راجع به زن من حرف بزني شك نكن كه زنــــــده ات نمي زارم...!

ترس نگاهش را مي بينم و دستانم را شل مي كنم...

مي خواهد دوباره آن دهان گشادش را باز كند اما فرصت حرف اضافه اي به او نمي دهم...مي ترسم دوباره پشت سر زن من حرفي بزند و همين نفس باقي مانده اش را هم قطع كنم.

با قدم هاي سريع به سمت در مي روم و مي گويم:

- بهتره تا قبل از اينكه نگهبان ساختمان بياد و بيرونت كنه گورتو گم كني!
بارش



باز هم منم و همين عكس!
امروز انگار خاطرات ... قصد تازيانه زدن داشتند!

"كودك كوچكي را به پرورشگاه مي اورند...نامش باران است...!
مثل خواهر من ضعيف است، بي كس است.
مثل خواهر من...مريض است...!

تمام تنش سوخته...از همه جا بيشتر...صورتش!

مي گويند نا مادري اش قصد به آتش كشيدن تن كوچش را داشته و پدرش...به قول بچه هاي اينجا " مُهتاد" است... جنايت از اين بزرگتر...بعيد مي دانم وجود داشته باشد!

وقتي همه ي كودكان به آغوشم مي پريدند ...او گوشه اي دور ايستاده بود...وقتي به سمتش رفتم تا بوسش كنم با تعجب پرسيد:
-شما بدتون نمياد منو بوس كنين؟

دلم مي گيرد ؛ مي ترسد از بوسيدن پوست چروكيده و سوخته اش چندشم شود...!

قلبم فشره مي شود؛ نه اين ها كم است... هر چه در توصيف بغض نشسته در گلويم بگويم...كم است...! 

از اينكه تا اين حد خرد شده ...كوچك شده ...نفسم قطع مي شود...

گريه نمي كنم...فقط در آغوشش مي كشم و مي بوسمش... نه يكبار ...نه دوبار ...به ازاي تمام بوسه هايي كه روي صورت خواهرم نشاندم...مي بوسمش!

از همين بوسه هاي ساده ...گريه اش مي گيرد.
مي گويد من اولين نفري بودم كه لمسش كردم...! 

چقدر اسان ما انسان ها دست از انسانيت بر ميداريم...!"

دوباره به عكس نگاه مي كنم...باران ،خواهرم...مهرداد ...همسري كه....ديگر قلبم به داشتنش ايمان ندارد...!

امروز با آن كودك احساس همدردي كردم...ياد زماني افتادم كه روي يك صندلي گهواره اي مي نشستم به اميد كسي كه بيايد و در آغوشم بكشد...بدون اينكه چندشش شود...اين كودك صورتش سوخته بود و من...روحم...!

تماس ميثم هم چيزي از حس و حالم كم نمي كند...اينكه مي گويد مهرداد طلاقم نداده خوشحالم مي كند اما دقيقه اي بعد...قلبم به آتش مي افتد:

مهرداد...براي عدم تمكين از من شكايت كرده!

من چه حكمي در آن زندگي داشتم؟! 

انگار كينه در دلم غوغا مي كند؛ شايد عقده ي اشتباهاتم ، شايد عقده ي تقديرم...هر چه هست را مي خواهم سر مهرداد خالي كنم؛ چون نبود ...زماني كه به او نياز داشتم ...نبود!

خودم هم بي تقصير نيستم،مي دانم؛ اما آنروز ها...آن ساعت ها ...زمان جبران يا انتقام نبود...!

سيگاري آتش مي زنم!

به دور از چشم سلوا، سيگار با سيگار روشن مي كنم ، كام پشت كام ، در سرم تكرار مي شود: شكايت براي عدم تمكين...!

حكم من در آن زندگي چه بود؟! عروسكي براي تخت خواب؟!

هليا مي گفت مي توانم بر نگردم؛ مي گفت مي شود انقدر اين دادگاه را كش داد تا خودش به طلاق راضي شود...!

اري همين بهتر است؛ مردي كه جسمم را مي خواهد همان بهتر كه...هيچ چيزم را نداشته باشد...

سيگار ديگري روشن مي كنم .

با خودم عهد مي كنم كه ديگر...ديگر دلتنگش نشوم...
كه ديگر به اين قاب عكس پوشالي نگاه نكنم...
كه بپذيرم آن عشق...تمام شده ...كه ديگر ..ديگر...هيچ چيز براي برگشت وجود ندارد...

آري دلم گرفته است. امروز براي اولين بار آرزو كردم كه اي كاش صورت من سوخته بود تا ديگر كسي به هوس بوسيدن صورتم از من شكايت نكند...!

با خودم عـــهـــد مي كنم كه ديگر ، امشب اخرين شبي ست كه با خيال مهرداد صبح مي كنم!

مهرداد


زنگ در خانه اي كه آن وكيل و دوست بارش بعد دادگاه به آن رفتند را مي زنم...انگار انتظارم را مي كشيدند كه بعد از لحظه اي در را باز مي كنند.

قدم هايم را تند و محكم بر مي دارم...جاويد جلوي در ايستاده...! 

امشب تكليفم را مشخص مي كنم:

- فكر مي كنم بهتون گفته بودم كه فقط دو روز وقت دارين....نگفته بودم؟

باز هم صداي آرامش كه با روان من بازي مي كند:

- جناب رستگارا خواهش مي كنم صداتون رو كنترل كنين زن و بچه ي من خوابن...!

راست مي گويد؛ او حق دارد غصه ي خراب شدن اسايش خواب همسر و فرزندش شود و من...بايد در بي خبري از زنم خيابان ها را متر كنم...!

دست هايم را دور يقه اش گره مي زنم و از ميان فك منقبض شده ام مي گويم:

- گفتم فقط دو روز وقت دارين...نگفته بودم...!

در چشمانم زل مي زند و مي گويد:

- چرا انقدر اصرار داري زنت رو برگردوني؟

خدا يا مي بيني كارم به كجـــا كشيده؟! بايد براي هر كس و نا كسي براي هر كارم دليل بياورم...!

پشتش را به ديوار مي كوبم و مي گويم:

- تو زن داري ديگه، نه؟

جوابم را نمي دهد...فقط گنگ نگاهم مي كند...فشار دستهايم را روي جناق سينه اش بيشتر مي كنم و فرياد مي زنم:

- مي گم زن داري ديگه، نه؟

- آره...!

- دوسش داري؟

باز هم همان نگاه گنگ...دوباره فرياد مي كشم:

- جوابه منو بده!

- اره دوسش دارم...

توان نگاه داشتن يقه اش را هم از دست مي دهم...يقه ي مچاله شده اش را رها مي كنم و فرياد مي زنم:

- مردي، غيرت داري، منم مثل توام....

با مشت يه سينه ي دردناكم مي كوبم و ادامه مي دهم:

-بـــفهـــم! دلـــم داره آتيش مي گيره...مي خوام زنم پيشم باشه...تو چي مي فهمي از دردايي كه من كشيدم...تو و اون زنت...هيچكدومتون نصفه مشكلاي منو ندارين اما به خودتون اجازه ميدين راجع به من قضاوت كنين...كه زنمو از من قايم كنين... منو به جايي رسوندين كه از زنه خودم شكايت كنم!

بلند تر نعره مي زنم:

از زنه خودم...!

دستانم را به نرده ها مي گيرم تا پاهايم فقط چند دقيقه بيشتر، وزن تنم را تحمل كند.

نگاهم را به جاويد كه با سر پايين در استانه ي در ايستاده، ميدوزم...مي خواهد چيزي بگويد كه زنش كه گويا تازه بيدار شده، پيش دستي مي كند:

- اقا مهرداد...به بارش زمان بده... اصلا طلاق نه...از اولم فكر احمقانه اي بود... من بهت قول ميدم زماني كه بارش اروم شد خودم ادرسش رو بهت بدم...!

پس مي دانند كجاست...مي دانند و لب به سكوت مي گيرند...

- من همين الان ادرسش رو مي خوام

صدايش رنگ گله مي گيرد:

- چرا نمي خواي قبول كني بارش الان توانايي رويارويي با شما رو نداره...!

مگر ديدن همسر آدم توانايي خاصي مي خواهد كه من از آن بي خبرم؟! 

پوزخندي نثارش مي كنم و مي گويم:

- به همون علتي كه شما نمي خواي قبول كني اين دوري هيچي روحل نمي كنه...

مي دانم بحث كردن با اين ها هيچ فايده اي ندارد... تنها اميدم به سرهنگ رادفر ست...نه...تنها اميدم به ...خداست!

**************************************************

در خانه را كه باز مي كنم خستگي اين روزهاي طولاني هم باعث نمي شود گرد وخاك نشته روي فضاي خانه را حس نكنم.

روز دوم هم گذشت...نيامد...نخواست كه بيايد...نخواست به اين دوري...به اين جدايي پايان دهد...

چراغ ها را روشن نمي كنم...

مي ترسم كوچكترين نوري در اين راهرو ها بتابد و چشمان در گوشه گوشه ي خانه دنبال بارش بگردد؛ به دنبال ديدنش در آن پيراهن ساتن بنفش...!

مي ترسم باز هواي در اغوش كشيدنش در سرم بيفتد...!

مي ترسم بخواهم بوسه بارانش كنم و او...نباشد...!

چشمان كه به تاريكي عادت مي كند، راه اتاق را پيش مي گيرم.

در را كه باز مي كنم عطر تنش همه جا مي پيچد...انگار نرفته...انگار هنوز اينجاست....

باز هم چراغ ها را خاموش باقي مي گذارم و خودم را روي تخت پرت مي كنم،باز هم همان عطر دل انگيز......

با خودم عهد بسته بودم كه وقتي بيايد،يك ثانيه هم از جلوي چشمم دورش نكنم...مي خواستم ميز منشي را به اتاقم بياورند و او همانجا كار ها را انجام دهد...اينگونه هم دائم پيش خودم بود و هم از شر اين منشي ها راحت مي شدم...

دلم هوايش را دارد... دلم براي شنيدن صدايش تنگ شده...
دلم تنگ شده براي اينكه بگويد" تو اصلا هم شبيه كتايون نيستي!!" ...دلم براي آن دروغ شيرينش تنگ شده...!

انقدر خسته ام كه ديگر حتي نمي توانم عصباني باشم...انگار ديگرقدرت هيچ كاري را ندارم...ناتوانه ناتوانم...!

دستم را دراز مي كنم و بالشت بارش را در آغوش مي كشم اما...دستم به شيء سفتي بر خورد مي كند...چراغ كنار تخت را روشن مي كنم...

گيره ي سرش ...با چند تار از موهاي ديوانه كننده اش...

خدايا امشب قصد به جنون كشيدن من را داري،نه؟!

انگار رفته و تمام اين بار ها...اين خاطرات را گذاشته تا به تنهايي بر دوش بكشم...تصور اينكه تنها چيزي كه از بارش برايم مانده همين چند تار مو ست...براي به بغض نشستن گلويم ، براي تير كشيدن قلبم...كافي ست...

زير لب زمزمه مي كنم:

- بي معرفت مگه قول ندادي هيچوقت تنهام نذاري؟!

دلم هواي كلبه را مي كند...همان كلبه ي سرد و به قول بارش...مجهز!

دلم هواي آن اولين بوسه را مي كند...اولين باري كه گفت دوستم دارد...بدون غرور....بدون هيچ انتظاري...!

دلم براي گونه هاي شرم گرفته اش لك مي زند...از تصور آنروز ها هم تنم داغ مي شود....

دلم دوش آب سرد مي خواهد تا كمي از اين گرما كم كند اما...اسم آب سرد مي آيد و دل نگران مي شوم...نكند هنوز هم با مثل قديم بايد كسي به زور...آب را برايش گرم كند؟!

نكند مواضب نباشد...آخر كسي كه غير من از اين عادت هاي بدش خبر ندارد، كسي كه نمي داند اين دختر يك وجبي تا چه حد كله شق است...!

نه از خير دوش گرفتن ، خوابيدن يا در آن خانه بودن هم...مي گذرم...!

سوييچ را بر مي دارم و دوباره راهرو هاي تاريك خانه را طي مي كنم و بيرون مي زنم...مثل هميشه اميد دارم تا با راه بالا و پايين رفتن در خيابان هاي شهر به ارامش برسم...
فصل ششم: به ساحل رسيده



بارش

دقيق يادم نيست كه چه شد كه پا روي غرورم گذاشتم و دست به دامن حساب بانكي ام شدم ... فقط مي دانستم كه انگار من طاقت ديدن غم چهره ي باران ها را ندارم...

هفت ميليون پولي كه در حساب بانكي ام بود براي جراحي اوليه ي صورت باران كافي بود...

مي دانم كه اين اخرين عمل او نخواهد بود...مي دانم كه شايد هيچگاه ديگر نتوانم به او كمك كنم... اما همين اولين قدم را هم اگر بر نميداشتم از غصه دق مي كردم...

روي صندلي جلوي اتاق عمل نشسته ايم...من ، سلوا و يكي از مسئلين پرورشگاه...

بيشتر از هزار بار نگاهم بين ساعت و در اتاق نوسان مي كند تا اينكه آن در استرس زا باز مي شود و دكتر با لبخندي كه خود بهترين خبر دنياست از آن خارج مي شود...همين لبخند كافي ست تا من هم بخندم...اشك بريزم و همزمان از شادي لبخند عميق بزنم...

سلوا جلو ميرود تا همه چيز را از او بپرسد اما من...دوست دارم همان شيريني خبر خوش را در ذهنم ثبت كنم...براي من همين كه بدانم فردا...شايد، فقط شايد، اين باران كوچك از ديدن صورتش در آينه حس بهتري داشته باشد...خوب است!

سلوا روي صندلي مي نشيند ...نفسش را فوت مي كند و مي گويد:

- بارش نمي خواي بري خونه؟ از ديروز صبح دائم اينجايي ...برو خونه يه دوش بگير، يكم استراحت كن...

كش و قوسي به بدنم مي دهم و مي گويم:

- هنوز تو ريكاوريه...دوست دارم وقتي به هوش مياد كنارش باشم...!

- دكترش گفت تا صبح از خواب بيدار نمي شه...برو يكم بخواب وصبح بيا...چشمات از بي خوابي و گريه قرمز شده...

مي خواهم باز هم اعتراض كنم كه دستش را مثل پرستار ها جلوي دهانش مي گيرد و مي گويد:

- يادت نرفته كه من اينجا كلي اشنا دارم...هر اتفاقي بيفته بهت خبر ميدم در ضمن...اين بچه به هوش بياد تورو با اين قيافه ببينه سكته مي كنه

شايد خسته و نگران باشم اما وسوسه ي دراز كشيدن روي تخت و براي لحظه اي چشم روي هم گذاشتن تمام وجودم را فرا مي گيرد...

از بيمارستان كه بيرون مي آيم و تاكسي مي گيرم...آنقدر خسته ام كه تمام مسير را در حالي بين خواب و بيداري سپري مي كنم...

از ماشين كه پياده مي شوم هم، حاضر نيستم چشمانم را باز كنم؛ تمام مسير تا اتاقكم را با چشمان نيمه باز طي مي كنم...

فكر كنم انقدر خسته ام كه در بيداري هم خواب مي بينم...خواب بوي عطر تلخ و بوي توتون مهرداد را...!

صداي چرخش كليد را روي در كه مي شنوم...تنم يخ مي كند...چشمانم را باز مي كنم...صداي پا را كه مي شنوم مي خواهم جيغ بكشم، اما دستي جلوي دهانم را مي گيرد...دستاني كه داغي اشنايي دارند...نفس هايي كه در گوشم مي پيچد و ...توان را از پاهايم مي گيرد...اصلا همه ي اعصاب بدنم...همه ي سلول ها از كار مي افتد.. .نمي توانم باور كنم اما...مهرداد اينجاست:

- سلام بارش...!

دستش را اهسته از روي دهانم بر ميدارد ... رو به رويم مي ايستد...حالا كه نزديك تر شده مي توانم چهره اش را در نور مهتاب كه توي اتاق افتاده ببينم... نفس هايش تند است...دست خودم نيست...مي ترسم:

- تو...تو اينجا چي كار مي كني؟!

پوزخند مي زند و ميگويد:

- مزاحمت شدم؟

تاريكي اتاق ترسم را بيشتر مي كند...مهرداد را دوست دارم اما از خشمش...مي ترسم!

به سمت در مي روم كه چراغ ها را روشن كنم اما از پشت سر دستم را مي كشد...نمي دانم او قوي تر شده يا من ضعيف تر كه با همين كشيدن دست تعادلم را از دست مي دهم و در آغوشش فرو مي روم...دستش را روي كمرم قفل مي كند...صدايش آرام است...شبيه زمزمه...انگار با خودش حرف ميزند:

- كجا مي خواي فرار كني باز؟

آب دهانم را قورت مي دهم...چند بار...نگاهم را از روي سينه اش بالا ميگيرم و به ساحل چشمهايش مي دوزم:

- مي...مي خواستم...چراغا رو روشن كنم!

با همان يك دست كه روي كمرم قرار دارد از روي زمين بلندم مي كند، جيغ كوتاهي مي كشم اما او هيچ توجهي نمي كند... فاصله ي باقي مانده تا پريز برق را با يك گام طي مي كند...حركاتش عجيب است...تركيبي از ارامش و خشم...تركيبي از لطافت نسيم و...غرش طوفان!

با ضرب پشتم را به ديوار مي كوبد...هنوز هم پاهايم با زمين فاصله دارد...دست ازادش را روي ديوار مي كشد و پريز ديوار كوب كم نور اتاق را ميزند...

چشمانم را مي بندم و بعد...با كمي مكث باز مي كنم..

ته ريش صورتش را پوشانده...موهاي قهوه اي اش نامرتب است...لب هايش كمي خشكي كرده... نميتوانم نگاهم را از لب هايش بگيرم...نمي توانم به چشمانش نگاه كنم...

همين نفسش كه به صورتم مي خورد و تك تك اجزاي چهره ام را مي سوزاند، كافي ست...نمي خواهم دوباره در نزديكي چشمانش گم شوم!

دو دستم را روي سينه اش مي گذارم و به عقب هلش مي دهم و مي گويم:

- منو بذار زمين...

بدون اينكه فاصله مان را حتي ذره اي كم كند پاهايم را دوباره مماس زمين مي كند...دلم مي خواهد فرياد بزنم...نكن...من طاقت اين همه نزديكي را ندارم...اما زبانم گير كرده...

احساس مي كنم بين سرماي ديوار و گرماي تن مهرداد ، جز جز تنم دچار تنتقض شده...تكه از موهايم را در دست مي گيرد و مي گويد:

- بايد بگم منو شكه كردي...

صداي زهر خندش مي آيد...خدايا چرا پوزخند مي زند؟!

موهايم را انقدر با ضرب مي كشد تا مجبور شوم سرم را بالا بگيرم...اشك در چشمانم جمع مي شود...چشمانش مهربان نيست...ارام نيست...دستش را روي چانه ام مي گذارد و همانطور كه فشار انگشتانش بيشتر مي شود مي گويد:

- اگه خواستي از اين به بعد گم و گور شي...يادت باشه تو فيش بانكي حسابي كه تحت پيگرد قانوني ادرس واقعيت رو ننويسي...!

نگاه بهت زده ام را به او مي دوزم...انگار هنوز راضي نيست...اگر ذره اي ديگر فشار بدهد تمام تنم در ديوار فرو مي رود:

- مي دوني قسمت خنده داره قضيه چيه؟!

هر دودستش را روي پهلو هايم مي گذارد و مي گويد:

- اينكه زنه من نزديكه يك ماه و نيم تو خونه ي يه مرد تنها چه ...مي خورده!

دروغ نمي گويم...همان لحظه...همان ثانيه...گور خودم را كندم!

فشار دستانش اشك را از چشمانم جاري مي كند...نگاه نا اميدم را به او مي دوزم...به او كه هنوز هم شكاك است....هنوز هم زود قضاوت مي كند:

- تو كه نتيجه گيري هاتو كردي...كتك زدناتو شروع كن و برو!
بارش


فشار دستانش اشك را از چشمانم جاري مي كند...نگاه نا اميدم را به او مي دوزم...به او كه هنوز هم شكاك است....هنوز هم زود قضاوت مي كند:

- تو كه نتيجه گيري هاتو كردي...كتك زدناتو شروع كن و برو!

امان از زور اين پنجه هاي مردانه ، كه تمام سيناپس هاي عصبي ام را به درد مي آورد... صدايش خش برداشته از اين فرياد خفه شده در گلويش:

- اگه لازم باشه دوباره هم ميزنمت...! 

پشتم را كمي از ديوار فاصله مي دهد و دوباره به ان مي كوبدم و مي گويد:

- منو نگاه كن...

چشمان پر از گله ام را به او ميدوزم اما نمي بيند:

- اگه بفهمم تو اين مدت داشتي با يه مرد غريبه زندگي مي كردي زنده ات نمي ذارم بارش...!

درد دارد دلم؛ غم دارد؛ از آن غم ها كه مدام راه چشم تا قلبت را طي مي كند؛ از آن غم ها كه تا مغز استخوانت را مي سوازند...

دست هايم را روي دست هايش مي گذارم . ته مانده ي زورم را ميزنم و پهلوهايم را از فشار زجر آور سر انگشت هايش رها مي كنم. دست هايش كه ازاد مي شود انگار تازه درد در بافت هايم مي پيچد. دردم را فرياد مي كنم:

- بكش مهرداد، بكش و راحتم كن..! بسمه ديگه خسته ام...

انگار مسابقه گذاشته ايم، هر كه بلند تر فرياد بزند ...برنده است:

- بارش با اعصاب من بازي نكن بگو اينجا كجاست؟ اون مرتيكه كيه كه اينجا با تو زندگي مي كنه...!

خشم وجودم را فرا مي گيرد از اين پافشاري اش بر گناه نكرده ام:

- اون مرد اسمش افشينه...

با دست به دور و بر اتاق اشاره مي كنم و مي گويم:

- كو كجاست؟ كجاي اين اتاق داره با من زندگي مي كنه؟

عصباني است و من...دانسته با اعصاب به هم ريخته اش بازي مي كنم:

- خودتو به نفهمي نزن! منظورم اينه كه داري تو خونش زندگي مي كني، زن من داره تو خونه ي يه مرد ديگه شب هاشو صبح مي كنه...!

- اون مرد زن داره مهرداد. زن داره!

پوزخند روي لبش مي نشيند. خدايا هنوز باورم ندارد؛ نگاهي به ساعتش مي اندازد و مي گويد:

- اين چه جور زنيه كه ساعت 11:30 شب هنوز خونش نيومده!

هر چه بگويم باز هم، جايي براي شك باقي مي گذارد. مهرداد باور كردن را ياد ندارد.

قدم هايم را به سمت در بر ميدارم. مي خواهم به بيمارستان بروم؛ مي خواهم هرجايي باشم غير از اينجا...!

تنم كوفته است از دلتنگي هايي كه هنوز رفع نشده، شد دل شكستگي...!

گام هاي من خسته و كوتاه است و قدم هاي او بلند و استوار؛ زود تر از من به در مي رسد و كليد را در آورده و گوشه ي اتاق پرت مي كند و مي گويد:

- تا جواب سوالامو ندي هيچ جا نميري!

اشك امانم را مي برد. لحنش ارام تر شده اما دل من...بعيد ميدانم دست از بي قراري بردارد:

- مگه نگفتي بايد بهت فرصت بدم؟!بيا اينم فرصت !

صداي ضربه هايي كه به در مي خورد مهلت حرف زدن را از من مي گيرد؛ همينطور مهلت فكر كردن به اين نوع جديد فرصت دادن مهرداد را...

- بارش خانوم خوبين؟

رگ هاي گردن مهرداد متورم هست، متورم تر هم مي شود!

با سرعت كليد را كه روي زمين افتاده بر مي دارد و به سمت در ميرود. نمي خواهم جواب زحمات افشين و سلوا بشود توهين هاي مهرداد؛ بشود گلاويز شدن و دعوا كردن...خودم را جلوي در مي اندازم و مسير قفل در را با تن ضعيفم مي پوشانم و بلند مي گويم:

- من خوبم اقا افشين، مهرداد جان اينجاست!

مهرداد با ان لحن پر از تهديدش مي گويد:

- برو كنار بارش همه چيز رو خراب نكن...

چه چيزي را خراب نكنم؟! ذهن او ديگر جايي براي خراب تر شدن ، ندارد.

صداي افشين از پشت در مي آيد اما نمي شنوم. تمام حواسم پيش مهرداديست كه مثل پر كاه بلندم مي كند و در اتاق را باز مي كند.
روي زمين مي نشينم وسرم را به ديوار تكيه مي دهم، اصلا نمي خواهم ببينم يا بشنوم كه چه بينشان مي گذرد، با هم گلاويز نمي شوند اما...صداهايشان رفته رفته بالا مي رود. از ميان كل مكالمه شان فقط سوال تكراري مهرداد برايم قابل تشخيص است" زن من اينجا چي كار مي كنه؟" .

اشك هايم بي صدا فرو ميريزند. صداي اشناي سلوا را كه مي شنوم، خيالم راحت مي شود؛ ديگر اتهامي به رابطه ي نداشته ي من و افشين وارد نيست...!

- اينجا چه خبره؟

- ايشون مهرداد هستن همسر بارش خانوم، اين خانوم هم سلوا هستن...همسر من!

مهرداد چه شد؟! چرا صداي بلندت به يكباره تا اين حد ارام شد؟!

خبري از خوش امد گويي هاي عادي نيست. زندگي من همه چيزش غير از ادميزاد است. نگاهم را به مهرداد ميدوزم كه دو دستش را روي لبه ي پنجره تكيه زده و سرش را پايين انداخته... با شنيدن صداي سلوا نگاهم را از مرد خشمگينم مي گيرم :

- بارش جان ما بهتره بريم.

تمام تلاشم اين است كه اين تارهاي صوتي ام بلرزد و نه صدايم:

- چرا از بيمارستان اومدي؟

نگاهش را كه بين من و مهرداد در تلاطم است روي صورت خيس از اشكم قفل مي كند و مي گويد:

- شب فقط يكي مي تونست پيش بچه باشه اونم كه مسئول بهزيستي بود...

مي خواهد برود اما قدمهايش ترديد دارند:

- مي خواي بمونم پيشت ؟

منقبض شدن فك مهرداد را مي بينم. مي ترسم بگويم بمان و همين يك ذره حرمت باقي مانده هم از بين برود. افشين دست سلوا را مي گيرد و مي گويد:

- بهتر ما بريم !

دستي هم روي شانه ي مهرداد مي كشد و مي گويد:

- شما هم بهتره ستراحت كنين. فردا بهتر مي شه راجع به همه چي فكر كرد...

دست سلوا را مي گيرد و تقريبا به سمت بيرون اتاق هلش مي دهد.

دوباره من ميمانم و مهرداد. اين شب چقدر طولاني شده؛ انقدر گريه كرده ام كه چشمانم باد كرده. سرم كه ديگر هيچ؛ از شدت درد نبض ميزند...!

راه اتاق را پيش ميگيرم كه مهرداد صدايم ميزند:

- بارش...

دلي كه از نبودنش تنگ بود؛ همان دلي كه امروز با شنيدن حرفهايش شكست؛ همان دل...با شنيدن اين لحن " بارش" گفتنش ضعفميرود...!

قدم هايم سست مي شود. جوابش را نمي دهم، پشت سرم مي ايستد، با كمي فاصله:

- منو ببخش... بازم تند رفتم...!

تلخ شده ام..خودم مي دانم:

مثل هميشه تند رفتي، ولي من ديگه نمي كشم...

قدم ديگر را بر ميدارم. فقط و فقط يك چيز كمي اين سردرد لعنتي را قطع مي كند، دوش اب سرد...دستم را از پشت مي گيرد:

- منظورت چيه؟

منظور خاصي ندارم فقط...ديگر كشش اين زندگي را ندارم...!

- منظورم مشخصه مهرداد، زندگي ما همينه...مي خواي بهم فرصت بدي اما از قبل قضاوت هات رو كردي...

انگار اين بحث ها، دعوا ها، فرياد ها ... امشب تمامي ندارد:

- مگه من از روز اول بهت نگفتم؟ مگه بهت نگفتم من چه جوريم؟

چرا گفته بود؛ اين منم كه زود جا زدم:

- گفتي مهرداد، ولي من ديگه نمي تونم، بريدم. خسته ام از اينكه دائم باعث ناراحتي تو يا خودمم. بهتره تمومش كنيم اين زندگي رو!

پشتم را به او مي كنم و دكمه هاي مانتو ام را باز مي كنم و گوشه ي اتاق پرت مي كنم.

مهرداد روي تخت مي نشيند و من ، راه حمام را پيش مي گيرم...

مهرداد ساكت است و من، دلم سردي اب را مي خواهد...

مهرداد سرش را بين دستهايش اسير كرده و من...دلم را براي بار هزارم در لا به لاي موهاي اشفته اش ،گم مي كنم!
مهرداد


صداي شر شر اب با اعصابم بازي مي كند. از خودم بيزارم، باز هم گند زدم! صداي هق هق گريه اش را تشخيص مي دهم و قلبم مچاله مي شود.

كاش مي توانستم از او بگذرم . كاش ميشد بگذارم بدون من در اسايش زندگي كند؛ اما نمي توانم.او از من دلخور است و تمام وجود من براي در اغوش كشيدنش بي تابي مي كند.

نه؛گذشتن از بارش كار من نيست!

از روي تخت بلند مي شوم . در كمد را باز مي كنم و چمدانش را بيرون مي كشم و روي تخت باز مي كنم.بارش با من به خانه بر مي گردد؛ انجا هر چقدر خواست مي تواند قهر كند!

لباس هايش را توي چمدان پرت مي كنم. چند دست از لباس هاي من را هم برداشته،عطر گمشده ام هم در ميان كوله بارش است...لبخند ميزنم ...هنوز هم دوستم دارد!

چشمانم به در حمام خشك مي شود. لبم گز گز مي كند از هوس بوسيدنش؛ از تصور ديدن ظرافت وجودش! 

صداي اب كه قطع مي شود ديگر نمي توانم با خودم و اين احساسات سركش مقابله كنم. در حمام را باز مي كنم؛ نگاهم قفل مي شود و نفسم حبس...

با سرعت حوله را دور خودش مي پيچد ، چيني روي پيشاني اش مي نشاند و مي گويد:

- چرا بدون در زدن مياي تو؟

به غرورم طعنه ميزند، با كمي فاصله از او مي ايستم و مي گويم:

- فكر نمي كنم ديدن زن عقديم ايرادي داشته باشه!

خشم در چشمانش كولاك مي كند، پوزخند مي زند و مي گويد:

- پس براي همين اومدي نه؟ از من فقط يه چيز مي خواي تمكين كردن!

تمام بدنم منقبض مي شود از فشار يكباره ي خشم؛ نمي فهمم كي كنترلم را از دست مي دهم . شدت عصبانيتم انقدر زياد است كه ديگر هيچ چيز برايم مهم نيست...زماني به خودم مي آيم كه سيلي محكمي روي پوست خيس صورتش نشانده ام!

به او سيلي مي زنم و صداي پخش شده اش در، در و ديوار حمام هزار بار به خودم بر مي گيردد. 

دستم روي لطافت صورت او پايين مي ايد و خودم در درد جان ميدهم. براي اولين بار اما... حس مي كنم كه حقش بود!

- اينو زدم نه براي فكري كه راجع به من كردي...اينو زدم تا يادت باشه هيچوقت شخصيت خودت رو حتي جلوي من اينقدر نياري پايين!

دستش را روي صورتش گذاشته و با اشك، با بهت به من زل مي زند.

دلم برايش ضعف ميرود اما بلاخره يكجا بايد دست از اين همه حماقت بردارد! 

دستش را مي كشم و روي تخت پرتش مي كند. هنوز هم هيچ چيز نمي گويد. فقط وفقط به من نگاه مي كند.

كلافه دور اتاق رژه ميروم شايد مغزم فرمان درستي بدهد...نگاهم رابه او كه گوشه ي تخت مچاله شده مي اندازم و مي گويم:

- تا حالا هيچ رفتاري نكردم كه به خودت اجازه ي همچين فكري رو بدي!به چه حقي فكر مي كني ،من تورو واسه رابطه ي جنسي مي خوام؟

بلاخره صدايش در مي ايد؛ صداي ضعيفي كه پر از بغض است:

- براي همين بود كه واسه عدم تمكين ازم شكايت كردي؟

اعصابم به هم ميريزد از اين همه افكار كودكانه، از اين صداي پر از بغضي كه تمام غم دنيا را در دلم ميريزد:

- بارش من اگه غصه ام خالي بودن تخت خوابم بود تو همون شهر خودمون زياد بودن كسايي كه مي تونستن پرش كنن! 

روي تخت مي نشينم، كمي غقب مي رود ...هنوز هم از عصبانيتم ميترسد:

- تو زنه مني؛ ازت شكايت كردم چون راه ديگه اي براي پيدا كردنت نذاشته بودي!

اشك هايش روي گونه اش ميريزد. رد انگشتانم كه روي صورتش نقش بسته دلم را به درد مي آورد. سرش را پايين مي اندازد و مي گويد:

- حالا كه چي ؟ مي خواستي پيدام كني كه باز بهم تهمت هرزگي بزني و كتكم بزني؟

تلخ شده... من اين بارش را ادم نكنم مهرداد نيستم!

باز به او نزديك ميشوم و او باز هم خودش را عقب مي كشد. دستانم را دور كمرش حلقه مي كنم و به سمت خودم مي شكمش. 

فرصت اعتراض ندارد،تا به خودش مي ايد رويش خيمه زدم...در چشمان ابي اش زل مي زنم و مي گويم:

- اره، راست مي گي! ديشبو تا صبح جلوي بانك كشيك كشيدم، از صبح تا شبم جلوي اين خونه ...فقط براي اينكه بهت تهمت بزنم...پشت سرت از ديوار مردم اومدم بالا فقط براي اينكه انقدر رواني ام كه مي خوام بهت سيلي بزنم!

نمي فهمم كي زمزمه هايم فرياد ميشود؛ كي دوباره بارش ار ترس در خودش مچاله ميشود؛ كي نوسان مردمك چشمم بين لب ها و چشم هايش ...روي سرخي لب هايش متوقف مي شود...

قطره اشك سمجي كه روي لب هايش مي لغزد را با جمع كردن آنها فرو مي دهد و نفس كشيدن من،كشيده مي شود!

يك ماه و نيم است كه در حسرت عشقش هستم و امشب...مي ترسم ببوسمش و انگ هوس باز بودن هم بخورم.

نگاهم را با هزار مصيبت از لب هايش مي گيرم و كنارش دراز مي كشم. نگاهم را به سقف مي دوزم و مي گويم:

- بهتره لباساتو بپوشي،روي مبل گذاشتمشون ! بايد راه بيفتيم...

-كجا؟

مي داند اما، خودش را به خريت زده!
نمي دانم از عمد لحنش را پر عشوه مي كند يا من اين همه دلتنگم كه با همين ارام حرف زدن هايش هم ديوانه مي شوم.

چشمانم را روي هم فشار مي دهم و با هزار مصيبت سعي مي كنم تصوير زن حوله پيچ شده ام را از ذهنم دور كنم و مي گويم:

- بر مي گرديم تهران؛ سر خونه زندگيمون...

مي خواهد دهان باز كند ؛ مي دانم كه اگر دوباره لب به اعتراض باز كند، ديگر زنده ماندنش با خداست. در حالي كه بين دلتنگي و خشم سرگردانم مي گويم:

- بارش چمدونتم بستم! يا مثل بچه ي ادم مياي بريم يا به خداوندي خدا، زنگ ميزنم پليس بريزه اينجا و به زور ميبرمت...نتيجه در هر دو حالت يكيه!

با همين چشم هاي بسته هم مي توانم اخم هايش را تصور كنم. 

حركت كه مي كند؛ موهاي خيسش كه روي پوست دستم تازيانه ميزند...تمام تلاش هايم نقش بر اب ميشود. انگار وجودم را به اتش مي كشد. ميدانم اگر ثانيه اي بيشتر كنارش بمانم، ديگر هيچ كنترلي روي رفتارم ندارم!

با يك حركت از روي تخت بلند مي شوم ، كليد خانه اش را از توي جيبم در مي اورم وهمان طور كه ميان انگشتانم فشار مي دهم، مي گويم:

- من ميرم يه دوش بگيرم. در قفله پس باز فكر فرار به سرت نزنه!تا وقتي ميام بهتره حاضر شده باشي.

جوابم را نمي دهد، فقط نگاه دلخورش را به چمدان بسته شده ي گوشه ي اتاق ميدوزد.


دوش اب را تا اخرين درجه باز مي كنم و ارزو مي كنم تا كمي، فقط كمي از اين گرما و عطش كم كند... 

انقدر زير اب يخ مي ايستم تا جهنم وجودم خنك مي شود. با حوله ي كوچكي كه توي حمام اويزان است تنم را خشك مي كنم وهمانجا لباس هايم را مي پوشم. نفس عميقي مي كشم و در حمام را باز مي كنم...

لبخند روي لب هايم مي نشيند؛ لباس پوشيده روي تخت خوابش برده...دلم از تصور بودنش، بي محبا در سينه مي كوبد.

روي تخت كنارش مي نشينم. دلم براي بوسيدن صورت زيبايش پر پر ميزند.
چقدر خسته بوده... يادم رفت از او بپرسم امروز كجا بوده؟! يادم رفت بپرسم چرا چشمانش انقدر قرمز و باد كرده است؟! 

حالا كه خوابيده، ايرادي ندارد به قدر اين دو ماه و نيم دلتنگي در آغوش بكشمش، نه؟

كنارش دراز مي كشم و تن ظريفش را محكم در ميان دستانم اسير مي كنم. براي لحظه اي چشمانش نيمه باز مي شود و دوباره روي هم مي افتد.

بوسه ي كوتاهي روي گونه ي سرخ شده اش مي نشانم: دستم بشكند بارشم!

خسته ام اما، وسوسه ي ديد زدن چهره ي ارامش، خواب را از وجودم برده؛ امشب را هم تا صبح با ديدن اين منظره بيدار خواهم ماند!
مهرداد


مي توانم قسم بخورم هنوز 5 دقيقه نيست كه چشمانم گرم خواب شده؛ 5 دقيقه بعداز دو شبانه روز بيداري، بعد از يك ماه و نيم كابوس... سهم من از ارامش همين 5 دقيقه ايست كه با صداي زنگ موبايل تمام مي شود.

دست هايم را روي ملافه مي كشم تا پيدايش مي كنم. با صداي اهسته جواب ميدهم، مبدا خواب عميق بارش به هم بخورد:

- الو...

- سلام، پيداش كردي؟

نگاهم را به چهره ي غرق خوابش مي اندازم با ان موهاي اشفته...دلم مچاله ميشود از حس خواستنش:

- اره...الان پيشمه!

ارامش به صداي او هم باز مي گردد:

- خدا رو شكر!

كمي مكث مي كند و بعد مي گويد:

- مهرداد كي بر ميگردين؟

انقدر محمد را مي شناسم كه بدانم پشت اين سوال يك اتفاق نهفته است:

- چي شده؟

مي داند كه گول زدن من فايده اي ندارد:

- حال غزل زياد خوب نيست...اگه مجبور شه زودتر عمل كنه به اجازه ي تو احتياج داريم!

دستم را اهسته از زير سر بارش بيرون مي كشم...اينبار ديگر مطمئن شدم، روي خوش دنيا به من نيامده!

روي تخت مي نشينم وكلافه دستي روي صورتم مي كشم و مي گويم:

- زود خودمو ميرسونم...به امير بگو حواسش باشه من الان راه ميفتم تا قبل از ظهر تهرانم...

گوشي را مي گذارم و باز نگاهم به او مي افتد؛ از سرما در خودش مچاله شده، همين كه غصه ي او را ندارم خود موهبتي ست.


چمدان را توي ماشين جا ميدهم و بعد از نفسي تازه كردن خودم را براي جنگ با بارش اماده مي كنم، به خوبي مي دانم كه اگر روي دنده ي لج بيفتد خود خدا هم جلودارش نيست!

بالاي سرش مي ايستم... با دست اهسته تكانش مي دهم و مي گويم:

- بارش جان؟ خانومي؟ نمي خواي بيدار شي؟

لاي چشمانش را اهسته باز مي كند و دوباره مي بند...دوباره صدايش ميزنم... ابي چشمانش را كه براي بار دوم باز مي كند، با ترس عقب مي كشد. لبخند ميزنم و مي گويم:

- خانومي بيدار شو ديگه بايد بريم.

نگاهش را به پنجره مي دوزد، افتاب هنوز در نيامده، اخم هايش را در هم مي كشد.

مي خواهد تلخ باشد اما، اين همه دوري همه ي اين تلخي ها را هم برايم شيرين كرده...با لحن اعتراض اميزي مي گويد:

- چه عجله اي داري...هنوز افتاب در نيومده!

روي تخت كنارش مي نشينم و دست هايم را لاي ابريشم لطيف موهايش فرو مي كنم؛ نفسم مي گيرد از اين همه تب خواستنش:

- بارش توتهران برام يه كاري برام پيش اومده بايد قبل ظهر اونجا باشيم.

پتو را روي سرش مي كشد و مي گويد:

- شما برو من تا خدافظي نكنم هيچ جا نميام!

حدسم درست بود؛ لج كرده!

نگاهي به ساعتم مي كنم و مي گويم:

- بارش خواهش مي كنم اذيت نكن!

- تو برو...

پتو را از روي سرش مي كشم و مي گويم:

- تلفني خداحافظي كن يا نامه بنويس...تو كه تو نوشتن نامه خيلي ماهري!

طعنه ميزنم؛ به اينكه مرا با يك نامه رها كرد و حالا تا خداحافظي نكند دلش راضي نمي شود، حسادت مي كنم!

مصرانه چشمانش را روي هم فشار ميدهد و مي گويد:

- اين همه مدت مزاحمشون بودم الان محاله اينجوري برم...!

وقت بحث كردن ندارم، دستي لاي موهايم مي كشم و مي گويم:

- اين حرف اخرته؟

- اره!

شالش را كه روي زمين افتاده دور گردنم گره مي زنم ... دست هايم را دور كمرش حلقه مي كنم و با يك حركت مثل كيسه گوني روي دوشم مي اندازمش؛ جيغش به هوا ميرود اما لبخند از لب من...كنار نمي رود!

دلم براي بغل كردن اين دختر پَر وزن عجيب تنگ شده بود؛ با مشت به پشتم مي كوبد و مي گويد:

- مهرداد منو بزار زمين...همين الان!

دستور هم مي دهد ضعيفه!

فشار دستانم را دور ران پاهايش بيشتر مي كنم و مي گويم:

- هيس ! نمي خواي بيدارشون كني كه؟

صدايش ارام تر مي شود؛ مشت هاي كوچكش هم كه ديگر هيچ...نوازشي ست در نوع خودش:

- مهرداد غلط كردم منو بزار زمين...

با لحن خونسردي كه مي دانم تا چه حد حرصش را در مي آورد، مي گويم:

- بارش الكي دست و پا نزن امروز به قدر كافي وقت هدر دادي!

در ماشين را با دست ازادم باز مي كنم و بعد روي صندلي مي نشانمش. موهايش را كه پريشان روي صورتش ريخته، كنار مي زنم و شالش را از دور گردنم برداشته و روي سرش مي اندازم.

كار عاقلانه اين است كه اخم كنم و با بي محلي از كنارش بگذرم ، اما ژست دست به سينه اي كه گرفته با ان اخم غليظ ، زيادي دوست داشتني اش كرده؛ بوسه ي ارامي روي گونه اش مي نشانم و قبل از اينكه لب به اعتراض باز كند در ماشين را مي بندم .

با وجود نگراني كه براي غزل دارم ، دلم روشن است... صبحي كه با بارش شروع شود بد تمام نخواهد شد!
بارش

با صداي مهرداد از خواب بيدار مي شوم. چند ثانيه اي طول مي كشد تا ذهنم به كار بيفتد؛ تا بفهمم اينب ار صداي مهرداد خواب نيست؛ تا باورم شود كه دوباره دارم به خانه باز ميگردم...!

چشمانم را باز مي كند و نور خورشيد بي رحمانه صورتم را نشانه مي گيرد. دستم را سايبان مي كنم و به مهرداد كه دستانش را به ماشين تكيه داده و به سمت من خم شده نگاه مي كنم. 

لبخند به لب دارد... دلم مي گيرد از ياد آوري شب هايي كه با حسرت ديدن اين لبخند صبح شد.

ضربه ي اهسته اي به نوك دماغم ميزند و مي گويد:

- پاشو تننبل چقدر مي خوابي تو؟! اگه به فكر خودت نيستي به فكر اين معده ي من باش كه باز صداش بلند شده...!

چشمانش سرخ است؛ شرط مي بندم كه حتي يك ساعت هم نخوابيده. 
دلم براي كنار او غذا خوردن لك مي زند اما...سوزش سيلي ديشبش هنوز هم اين دلِ دلتنگ را، مي سوزاند:

- من گشنه نيستم. خودت يه چيزي بخور و بيا !

اخم هايش در هم ميرود؛ اين مهرداد اخمو برايم اشناتر است!

پوزخندي كنج لب مي نشاند. بازوي دستم را ميان پنجه هايش مي گيرد و همين طور كه از ماشين بيرون مي كشدم، مي گويد:

- چه گشنه باشي چه نه با من مياي اونجا مي شيني يه چيزي كوفت مي كنيم و بعد ميريم!

تلاش مي كنم تا دستم را ازاد كنم. تلاش هايم نتيجه دارد...بيشتر شدن فشار انگشت هاي مردَم!

- مهرداد نمي خوام چيزي بخورم . مگه زوريه؟

فكش قفل شده...اين را از صداي ساييده شدن دندان هايش مي فهمم:

- بارش اگه فكر كردي حتي يك ثانيه ميزارم از جلو چشمم دور شي ،كور خوندي! 
حالا عين بچه ي ادم مياي پشت يه ميز مي شينيم و عين همه ي زن و شوهر هاي عادي يه صبحونه كوفت مي كنيم؛ نمي خوام و نمي يام و نمي خورم هم چـــــــي؟ ...نداريم!

ديگر اعتراض نمي كنم. مگر فايده اي دارد؟ مهرداد هر كاري را كه بخواهد مي كند؛ چه بخواهم....چه نخواهم!

پشت يك ميز مي نشيم و مهرداد به اندازه ي ده نفر سفارش صبحانه مي دهد. يا با من لج كرده يا واقعا از قحطي در رفته...!

ظرف ها را كه جلويمان مي چينند شروع مي كند به لقمه گرفتن، يكي را به زور در حلق من فرو مي كند و يكي خودش مي خورد...!

هنوز لقمه ي اول را فرو نداده ام كه دومي را جلوي دهانم مي آورد ...دهان كه به اعتراض باز مي كنم ، از فرصت استفاده مي كند و لقمه را در دهانم جا مي دهد؛ من ميمانم و لقمه هاي بزرگي كه جويدنشان براي مني كه عادت به گرسنگي كردم ، سال ها طول مي كشد...!

نگاهم را به او مي دوزم. انكار نمي كنم...دلم براي ديدنش پر پر مي زد.

سنگيني نگاهم را حس مي كند و ساحل ارام چشمانش را به من مي دوزد.

هنوز هم اين زل زدن ها دلم را مي لرزاند. نگاهم را به ميز مي دوزم و مي گويم:

- چي كار داشتي تهران كه حتي فرصت يه خداحافظي بهم ندادي؟

لقمه اي كه براي خودش گرفته را دوباره توي ظرف پرت مي كند و با كمي مكث مي گويد:

- حال غزل خوب نيست...شايد مجبور شن زودتر از موعد عملش كنن...به اجازه ي من احتياج دارن!

اينبار نوبت من است كه زهرخند بزنم به اين زندگي؛ همسرم عجله دارد...اخر زن صيغه ايش به رضايت نامه ي او نياز دارد!

همان اشتهاي نصفه ، نيمه اي هم كه داشتم، از دست ميدهم.

از روي صندلي بلند مي شوم و مي گويم:

- لطفا در ماشين رو باز كن! مطمئن باش ديگه جايي رو براي فرار ندارم.

تراولي روي ميز مي گذارد و مي گويد:

- بريم...!

مهم نيست كه نيم بيشتر غذا ها دست نخورده باقي مي ماند... من كه انقدر بغضم را فرو داده ام كه ديگر تا اخر عمر سيرم!

سرم را به پشتي صندلي تكيه مي دهم. سرم سنگين است از هجوم اين درد هاي تمام نشدني.

ماشين را كه روشن مي كند، صدايم ميزند. نگاهش نمي كنم...دستش را زير چانه ام مي گذارد و سرم را به سمت خودش مي چرخواند.
نگاهم را باز هم از چشمانش مي دزدم؛ ديد زدن يقه ي باز بلوزش راحت تر است!

- بارش ما راجع به اين موضوع حرف زديم...تو ميدوني چيزي بين من و غزل نيست!

از كجا مي دانم؟ چرا فكر مي كند گفته هايش بايد براي من ايه ي قران باشد؟ چرا به من حق شك كردن، حسودي كردن ،نمي دهد؟

چرا نمي فهمد نام صيغه در گوشم كه مي پيچد تمام وجودم مي شود ...درد...كينه...ميل به فرار!

هر چقدر هم كه غزل خوب باشد...هر چقدر هم كه رابطه شان پاك باشد، دل من از اين صيغه ي منحوس صاف نمي شود!

با ضرب چانه ام را ازاد مي كنم و مي گويم:

- ديرت مي شه بهتره بري خودتو بهش برسوني!

نامش را هم نمي توانم بگويم، همين ضمير سوم شخص گفتن هم دارد حنجره ام را مي سوزاند!

حركت مي كند و مي گويد:

- من مطمئنم ببينيش ازش خوشت مياد...

از چه چيز هايي اطمينان دارد اين مرد من!

افتاب گير را پايين مي دهم و مي گويم:

- نظرت چيه دو تا زناتو بياري تو يه خونه، حرم سرا درست كني؟

دنده را محكم ميان انگشتانش فشار مي دهد...سرعتش كه ديگر كولاك كرده:

- بارش بفهم چي داري مي گي! غزل جاي خواهر منه!

دلم مي خواهد باور كند اما...نمي شود!

حرف هايي را بر زبان مي اورم كه روزهاست در دلم غوغا مي كند، انقدر اين حرف ها گفته نشده كه ، بيرون كه مي ايد،شده ناله...زجه...فرياد:

- ولي اون خواهرت نيست مهرداد...زنته!

جوابي نمي دهد؛ يعني اصلا جوابي ندارد كه بدهد؛ فقط فشار پايش را روي پدال گاز بيشتر مي كند... اعتراض نمي كنم،حتي ذره اي هم نمي ترسم...بدتر از مرگ را ديده ام، ديگر از چه بايد بترسم؟

هيچ!
بارش


ماشين را يك كوچه بالاتر از بيمارستان پارك مي كند و پياده مي شود. قدم هايش تند است و حركاتش خشن...!
دستش را به دستگيره ي در سمت من مي گيرد و من...بازوهايم را براي له شدن در ميان پنجه هايش اماده مي كنم؛ در را باز نمي كند، همان دست را مشت مي كند و روي سقف ماشين مي كوبد.

مي خواهد بگويد عصباني ست. با همين بزن بهادر بازي ها مرا تا به اينجا اورد؛ هر چه گفتم خسته ام، خوابم مي ايد، مي خواهم به خانه بروم...گفت دروغ نگو مي دانم كه زياد خوابيدي؛ هرچه التماس كردم دلتنگ بارانم گفت اين همه مدت بدون او چه كار كردي اينبار هم همين كار را بكن؛ اخر گفتم حاضر نيستم ديدن هوويم بيايم...حرف اخر را زد و گفت از امروز ثانيه اي بدون او جايي نخواهم رفت، شده با زنجير به خودش وصلم كند...اين شد كه من قهر كردم و او عصباني شد! 

دوباره دست به دستگيره مي گيرد و اينبار در را باز مي كند.بدون اينكه نگاهم كند مي گويد:

- يالله پياده شو...

با بي ميلي تمام از ماشين پياده مي شوم. همان يك ذره كنجكاوي هم كه دارم زير لگد اين اجبار ها له مي شود... !

دستم را در ميان انگشتانش مي گيرد و پشت سرش مي كشدم. يك نفس تا دم در اتاق ميرويم ، نه من حرفي مي زنم و نه او نازي مي كشد...!

محمد ، مريم و عزيز هم هستند . با ديدنم از جايشان بلند مي شوند. 
حس خوبي ندارم؛ عزيز و مريم در اغوشم مي كشند...مي گويند از ديدنم خوشحالند...عزيز مي گويد كه مهرداد بدون من ، از خواب و خوراك افتاده بوده!

مريم هم كه طبق معمول گريه مي كند. اما من...دلم مي خواهد بالا بياورم اين دوستت دارم هاي الكي را...!

دست خودم نيست نمك نمي خورم نمكدان بشكنم، نه...!
به اين دلتنگي ها عادت ندارم، ان هم بعد از آن همه روز در انزوا سر كردن.

رو به روي محمد كه مي ايستم اما...نا خوداگاه سرم را پايين مي اندازم؛ اگر به يك نفر در اين دنيا ظلم كرده بشم محمد است...!

اظهار دلتنگي نمي كند، فقط با صداي خفه اي مي گويد:

- نمي دونم از خوشحالي بغلت كنم يا يكي بخوابونم تو گوشت كه ديگه از اين غلطا نكني!

سرم را بالا مي اورم و مي گويم:

- اگه دوست داري بزن!

به او اجازه مي دهم؛ مي دانم حق او لااقل، اين بي خبري نبود. صداقت موج ميزند در چشمانش:

- بارش مگه من جاي برادرت نبودم؟ مگه هميشه كنارت نبودم؟ چرا منو بي خبر گذاشتي؟ بخدا اگه مي گفتي كاري مي كردم كه دست اين مرتيكه بهت نرسه ابري!

مي گويد "ابري" يعني ديگر دلخور نيست...!
يعني مرا بخشيده...اصلا مگر محمد كينه به دل گرفتن را ياد دارد؟!

مي خواهم حرفي بزنم كه دستان مهرداد دور شكمم حلقه مي شود:

- ديدي بلاخره پيداش كردم؟

نگاه محمد بين من ، مهرداد و در بسته ي اتاق او، مي چرخد و بعد با جديت عجيبي رو به او مي گويد:

- مواظب باش دوباره گمش نكني.

مي گويد و مي رود...من مي مانم و مهرداد و حرفي كه...پشتش هزاران نصيحت پنهان است.

مي خواهم از حصار پنجه هاي مهرداد ازاد شوم اما... به خودم كه مي ايم هنوز در اغوششم با اين تفاوت كه اينبار چشم در چشم هميم. لبخند مي زند و مي گويد:

- باهام قهري؟

قهر؟! مگر اجازه ي چنين كاري هم، به من داده مي شود؟!

- نه فقط حوصله ندارم...كي ميريم پيش باران؟

دست هايش از دورم ازاد مي شود . دستي روي صورت و ته ريش هايش مي كشد و مي گويد:

- برگه رو امضا كردم . تا يه ساعت ديگه وقت ملاقات تمومه. بريم غزل و ببينيم بعد ميريم پيش باران!

پوزخندي ميزنم و مي گويم:

- مزاحم خلوتتون نشم يه موقع!

چند ثانيه اي چشمانش را مي بندد و نفس عميق مي كشد تا خشمش را كنترل كند...من؟ ذره اي هم از گفته هايم پشيمان نيستم!

در اتاق را كه باز مي كند، همه ي حس هاي بد دنيا به يكباره در قلبم جاري مي شود. مي ترسم؛ از ديدن زني كه مهرداد را بامن شريك شده...خيلي خيلي مي ترسم!

حال و روزم دست خودم نيست. حس مي كنم پاهايم روي زمين نيست؛ هر قدمي كه بر ميدارم از قدم بعدش، مطمئن نيستم...!

چهره ي شيرينش دل هر كسي را نرم مي كند اما من...نمي توانم!

مطمئنم ؛ ايمان دارم كه لبخندش از سر ميهرباني ست اما من....نمي توانم!

اصلا شايد واقعا او و مهرداد به چشم خواهر برادري به هم نگاه مي كنند، اما من...نمي توانم!

نمي توانم چهره ي شيرينش را ببينم و اخم نكنم!

نمي توانم لبخند شيرينش را با لبخند پاسخ دهم!


نمي توانم اين رابطه ي صيغه اي خواهر برادري را ببينم و ...با يك معذرت خواهي اتاق را ترك نكنم!

نمي توانم زانو نزنم و هق هق گريه سر ندهم از اين همه ناتواني ام...!

حساب ثانيه ها از دستم در رفته؛ روي زمين نشسته ام ، فارغ از كثيف شدن لباس هايم...!

عزيز و مريم كه جرات نمي كنند كلامي بپرسند. محمد هم كلافه راه ميرود، دست لاي موهايش مي كشد.

مهرداد در اتاق را باز مي كند...چشمانش سرخ است. مي ترسم هر آن داد و فرياد راه بيندازد اما او...با صداي ارامي كه به زور شنيده مي شود رو به محمد مي گويد:

- من بارش رو ميبرم خونه، يكم استراحت مي كنم و ميام.

بدون اينكه چيزي بگويد، بي صدا پشت سرش راه مي افتم...

مي دانم كه اين ارامش...ارامش قبل از طوفان است!
بارش


صداي لخ لخ اين چمدان عجيب اشناست ، انگار سال هاست چمدان به دستم؛ انگار يك عمر است كه خانه به دوشم...!

در را باز مي كند و به ارامي مي گويد:

- برو تو 

خستگي از صدايش پيداست و دل من، مي گيرد از اين همه غم كه من و مهرداد را تا خرخره...نه حتي از ان هم بيشتر ، در خود غرق كرده!

اولين قدم را كه توي خانه بر مي دارم تمام وجودم پر مي شود از حس هاي اشنا و غريب!

پر از دلتنگي...ترس...شادي...غم...!

جلوي چارچوب در ايستاده ام، نه مي توانم يك قدم عقب بروم و نه يك قدم پا به جلو بگذارم.

باز هم صداي لخ لخ چرخ چمدان را مي شنوم ؛ نه يك قدم جلو تر ميروم ، نه يك قدم عقب تر .. فقط كمي كنار مي كشم تا عبور كند.
نگاهم را به قامت بلندش مي دوزم ، لاغر تر شده؛ چمدان را همان گوشه ي سالن مي گذارد و بدون اينكه رويش را برگرداند روي نزديك ترين كاناپه دراز مي كشد. 

گرد و غبار از گوشه گوشه ي خانه مي بارد...انگار روز هاست كه شمسي پايش را در اينجا نگذاشته، انگار سال هاست كه از او، از اين شهر، از اين خانه دور بوده ام!

نگاهي به مهرداد كه به طرز باور نكردني ارام است مي اندازم و چند قدم جلو تر مي روم؛ روي كاناپه مچاله شده و اخم هايش در هم است. انگار مي خواهد به اعصابش مسلط شود...!

تنم مي لرزد از تكرار خاطراتي كه ماه ها سعي در فراموش كردنشان داشتم. چيز هاي زيادي را در اين خانه به دست اوردم؛ چيز هاي زيادي هم از دست دادم.
اين خانه، با اين پرده ها كشيده شده و تاريك، روز ها شاهد پاره شدن پرده هاي احترام بين من و اين مرد بود.
اين خانه روزها گرماي خودش را با سرماي زندان عوض كرده بود؛ اين خانه...مدت ها بود كه ديگر خانه نبود!

هنوز ساكت است. نگاهش را به يك نقطه دوخته و فكر مي كند. ان بخش سياه دلم...همان تكه كه هميشه نفوس بد مي زند ، باز زير گوشم نوحه ميخواند كه شايد نگران غزل است!

امان از زبان تيز اين بخش قلبم كه مرا در اين همه حسادت مي سوزاند. باز دلم هواي رفتن مي كند...بودن و نداشتنش خيلي سخت تر از نبودش است.
من تمام دلتنگي هاي عالم را به جان مي خرم ولي اين همه زجر را نمي توانم تحمل كنم:

- چرا من و اوردي اينجا؟

براي ثانيه اي به من نگاه مي كند و باز به همان گوشه ي نامعلوم خيره مي شود:

- اينجا خونته! كجا بايد مي بردمت؟

هر جايي غير از اينجا! دست هايم را در هم گره ميزنم تا كمتر بلرزد؛ تا نفهمد كه از نتيجه ي حرف هايي كه مي خواهم بگويم، مي ترسم:


- اوردي كه منو زجر بدي؟ اصلا فهميدي من براي چي رفتم؟ مي خواستي با نشون دادن اون به من چي روثابت كني؟ بي گناهي خودتو؟

يك خروار سوال ميپرسم اما او...سكوت مي كند! 

-من نميتونم وجود غزل رو تحمل كنم. اون دختر خوب، پاك، جاي خواهرت...همه ي اينا درست، اما به خدا من نمي تونم تحمل كنم كسي صيغه ي شوهرم باشه!

اسمش را به زبان نمي اورم...مي گويم "صيغه ي شوهرم" و تمام در و ديوار اين خانه هم انگار به ريشم مي خندند...مهرداد اما، هنوز هم سكوت مي كند:

- اصلا به اين فكر كردي امروز فردا كه بچه اش به دنيا مياد، تو شناسنامه ي اون بچه قراره اسم تو بياد؟! تو قراره داييش باشي يا پدرش؟ ما چه جوري بايد اين زندگي رو ادامه بديم وقتي اسم بچه ي غزل قراره به جاي اسم بچه ي مرده ي خودمون تو شناسنامه ات بياد؟!

تنش از ياداوري بچه ي مرده يمان مي لرزد و يكباره روي مبل مي نشيند.

دست خودم نيست اگر مي ترسم؛ اگر يك قدم به عقب ميروم؛ اگر گوشه ي مانتو ام را در دست مچاله مي كنم.

از روي مبل بلند مي شود...او به سمت من مي ايد و من دور مي شوم.
انقدر اين موش و گربه بازي هايمان ادامه پيدا مي كند كه اخر پشتم به ديوار مي خورد و او...هنوز با همان چشمان سرخ به سمتم مي ايد، بدون اينكه حتي كلمه اي حرف بزند.

اين مهرداد ساكت و ارام اصلا برايم قابل پيش بيني نيست!
مهرداد




مثل يك دختر بچه ي كوچك به ديوار چسبيده؛ دلم مچاله مي شد از اين قيافه ي ترسيده... من با او چه كرده بودم؟

بارش تحمل درك بالا بلندي هاي زندگي مرا نداشت؛ او ضعيف تر از ان است كه بتواند درد زندگي در خانه ي كتايون را درك كند. چرا انتظار داشتم با ديدن غزل دست از حسادت هاي زنانه اش بردارد؟! همين حسادت هاي شيريني كه نشان مي دهد هنوز...خيلي بيشتر از انكه فكر مي كردم دوستم دارد.

به او نزديك تر مي شوم و چشم هايش گرد مي شود. دهانش را باز مي كند تا چيزي بگويد اما، جراتش را پيدا نمي كند.
رو به رويش مي ايستم. دوباره نفس عميق مي كشم؛ اصلا از وقتي پا به خانه گذاشتيم مدام عميق نفس مي كشم تا عطر تنش را جرعه جرعه ببلعم...!
او از من مي ترسد و من...ديوانه وار بي تابش مي شوم.

به چشم هايم نگاه نمي كند، دست هايش را ضربدري جلوي صورتش مي گيرد و مي گويد:
-
مهرداد خواهش مي كنم عصباني نشو. به خدا خواستم تو اتاقش دووم بيارم اما نشد!

هنوز نفهميده كه نه من و نه غزل از برخوردش ناراحت نيستيم. دست هايش را از هم باز مي كنم و پشت سرش گره مي زنم. رنگش سفيد شده اين دختر كوچولوي ترسو...!

اهسته سرم را نزديك موهايش مي برم و بو مي كشم، مثل قديم ها بوي اين لوندر مدهوش كننده تمام غرايزم را بيدار مي كند...وسوسه ي اذيت كردنش را سركوب مي كنم و كنار گوشش زمزمه مي كنم:

- منو ببخش...تو راست مي گي!

همان تپش ارام قلبش، همان نفس هاي بي جانش هم قطع ميشود! 
چند ثانيه سكوت مي كند و بعد سرش را بالا مي گيرد و با بهت مي پرسد:

- چي...چي گفتي؟

لبخندم را به رويش مي دوزم. ديگر نه خواب معني دارد و نه خستگي ، دوست دارم امروز زنم را، همسرم را، عشقم را...از محبت سيراب كنم، لاله ي گوشش را مي بوسم و توي گوشش مي گويم:

- گفتم تو راست مي گي. دكتر غزل براي فردا وقت زايمان گذاشته، همون فردا صيغه رو فسخ مي كنم!

نفسم كه به گوشش مي خورد ، سرش را كج مي كند. قلقلكي ست...خنده ام مي گيرد از اين خصوصياتي كه در هيچ شرايطي تغيير نمي كند...!

نزديك تر مي شوم؛ انقدر كه تن داغم مماس با سرماي وجودش مي شود. زير لب با صدايي كه به زور شنيده مي شود مي گويد:

- مهرداد، ولم كن مي خوام برم بخوابم!

لبخند ميزنم به اين خواسته هايي كه حتي بلند بيان نمي شود. دوباره سرم را نزديك گوشش مي كنم و مي گويم:

- خوب با هم ميريم مي خوابيم!

با هزار مصيبت شانه اش را به گوشش نزديك مي كند تا از اين مور مور شدن تنش كمي كم كند:

- بس كن مهرداد ! فكر كردي با يه فسخ صيغه همه چي مثل گذشته ميشه؟ نه از اين خبرا نيست ما همه چيزو نابود كرديم؛ بچه مون رو كشتيم؛ من اين قضيه نمي تونم كنار بيام!

صدايش بغض دارد و حرفهايش... تمامه تلخي دنيا را در كامم بلند مي كند. 

ديگر نه من ارامم و نه او...!
او از ياداوري خاطرات و من ... از فراموش نشدنشان!

دندان هايم قفل شده از شنيدن اين سركوفت لعنتي كه قلب خودم را هم به درد مي اورد:

- بارش نمي خواي بس كني؟ 

مهم نيست كه حتي يك قدم هم فاصله نداريم؛ بلند شدن صدايم خارج از كنترلم است:

- بچه مي خواي؟ 

سرش را تا اخرين حد ممكن پايين مي گيرد و جوابم را نمي دهد. تكانش مي دهم و مي گويم:

- مي گم بچه مي خواي؟ اره؟

اشك هايش روي ساعد دستم ميريزد و اعصابم را بيشتر از هميشه خورد مي كند. دستش را مي كشم و به سمت اتاق خواب هلش مي دهم و مي گويم:

- كاري نداره ، همين الان بهت بچه ميدم تا ببينم باز چه بهونه اي داري!

قدم هايش از حركت مي ايستد . تقلا مي كند تا خودش را ازاد كند:

- ولم كن مهرداد! چرا چرت و پرت مي گي؟

هنوز هم گريه مي كند؛ هنوز هم با اشك هايش قلبم را، وجدانم را به درد مي اورد.
دستش را رها مي كنم و مي گويم:

- چرت وپرت نمي گم بارش. مي خوام بفهمي كه هنوز فرصت جبران داريم؛ هنوز مي تونيم اين زندگي جهنمي رو كه خراب كرديم ، درست كنيم. 
منو ببين! فكر كردي كم بدبختي تو زندگيم دارم؟ فكر كردي فقط خودت سختي كشيدي؟

اشك او هم با فرياد قاطي شده :

- بفهم مهرداد! نمي گم تو مقصري، مي گم هر دو مقصريم، اما من ديگه بريدم، نمي تونم درستش كنم!

خسته ام از اين همه نااميدي؛اين همه زود تسليم شدن؛ او بايد بجنگد...بايد:

- دست خودت نيست بارش! اول زندگي يه قولي به هم داديم اونم اين كه تا تهش واستيم. نبايد جا بزني...نمي زارم كه جا بزني!
گفتي با غزل مشكل داري، گفتم باشه حلش مي كنم. شده بچه ي غزل تا اخر عمر بي شناسنامه بمونه براش فقط يك دايي مي مونم. گفتي با شكاك بودن من مشكل داري ، باشه ميرم دكتر، ميرم و خودمو ادم مي كنم!
اما بارش حق تنها گذاشتنم رو بهت نمي دم...!
مي خواي بهم بگو خودخواه، مي خواي فكر كن تو رو واسه هوسم مي خوام؛ هرچي دوست داري فكر كن اما ديگه بهت اجازه نمي دم بيشتر از اين گند بزني به اين زندگي...به خودم هم اين اجازه رو نمي دم!

اخرين قطره ي اشك هم از ان چشمان ابي مي بارد . كور نيستم، مي بينم كه از ان دختر پر انرژي روز هاي اول هيچ نمانده. كاش او هم چشمانش را باز كند و ببيند كه حال من هم خراب است؛ كاش ببيند كه به بودنش...به محبتش...به دوستت دارم گفتن هايش محتاجم...!

راهش را كج مي كند و به سمت اتاق مهمان ميرود و مي گويد:

- هروقت از غزل جدا شدي بعد راجع به همه چي حرف ميزنيم!

شايد كوتاه بيايم، شايد چشم روي تمام حرف هايش ببندم اما، بس است هر چه تنهايي به خواب رفته ام؛ حق جدا كردن تخت خواب و دامن زدن به اين جدايي را به او نمي دهم!

دستش را از پشت مي كشم و مي گويم:

- حتي فكر رفتن به اون اتاق رو نكن!

بر مي گردد و نگاهم مي كند. تمام تلاشم را مي كنم تا دلم از غصه ي چشمان پر بادش نتركد؛ لبش را با زبان خيس مي كند و مي گويد:

- مهرداد نياز دارم به تنهايي!

من كه نيازي نمي بينم ؛ اگر اين مشكلات با تنهايي حل شدني بود تا به حال تمام شده بود! 

بي توجه به حرف و خواسته اش دستش را مي كشم وراه اتاق خواب را پيش مي گيرم. غر مي زند ؛ تقلا مي كند اما من...تا زماني كه روي تخت مي نشانمش ، گوش هايم را مي بندم بر روي تما حرف هايش...!

اخم هايش را در هم مي كند و مي گويد:

- مثل هميشه زور گويي!

اين اخم ها تب خواستنش را در وجودم داغتر مي كند. اصلا از بودن در يك اتاق با او...گرمم مي شود. گوش هايم كه مطمئنم سرخ شده از حرارت...!

تيشرتم را در مي اورم و او عين تازه عروس ها سرش را پايين مي اندازد. زيادي بي رحم شده ؛ نمي داند اين خواستنش چه اتشي در دلم بر پا مي كند ،كه تا اين حد عروسك بازي در مي آورد!

پشت سرش روي تخت مي نشينم. صداي تپش قلبش را مي شنوم؛ درست مثل شب اول كه مي گفت مي ترسد!

شالش را از روي سرش بر ميدارم...دست هايش را در هم قفل مي كند؛ گيره ي سرش را باز مي كنم و موهاي بلندش روي شانه اش ميريزد...نفسم قطع مي شود از اين همه زيبايي!

با سلول سلول تنم مي خواهمش اما مي دانم، دلم براي عشقش بيشتر از جسمش تنگ شده...!

دستانم را دور كمرش حلقه مي كنم و درازش مي كنم. تنگ در اغوشش مي كشم و مي گويم:

- بخواب خانومم...همه چيز و درست مي كنيم.

نمي گويم درست مي كنم! مي دانم بدون او...توانايي درست كردن هيچ چيز را ندارم!
بارش


ساعت هاست كه تلاش مي كنم دوباره به خواب بروم؛ تا در گهواره ي گرم دستان مهرداد دوباره اسير رويا شوم ، اما تنها چيزي كه عايدم مي شود فكر و خيالات روزهايي ست كه سپري كردم؛ زجري كه به مهرداد دادم و عذابي كه كشيدم و حال بعد از ان همه دوري، ان همه دلتنگي، ان همه روزهاي تلخ بي عشق بودن و در اتشش سوختن...دوباره اينجايم...محبوس شده در دستان مردي كه خواستم فراموشش كنم و نشد؛ مردي كه تصويرش ثانيه ثانيه در ذهنم كتيبه شد.

ياد حرف هاي ديروز مهرداد كه مي افتم دلم فرو ميريزد از طعم شيريني كه بعد از مدت ها دهانم را فرا مي گيرد. 

گفت كه صيغه را باطل مي كند و من از همان لحظه پر شدم از حس غريب امنيت. انگار دوباره مهرداد مال من شد.انگار دوباره دنيا رنگ گرفت؛ ديگر سياه نبود، تاريك نبود...مهرداد بود و مال من بود؛ مهرداد مرا بخشيده بود...من هم او را!

نگفت كه مريض است و اسير گذشته و من بايد دركش كنم. گفت دركم مي كند و دكتر مي رود! 
مهرداد مي خواست براي من تلاش كند... من از او بريدم و او اولين قدم را برداشت...مهرداد اولين من شد!

چشمانم را باز مي كنم و دست از اين تلاش بيهوده بر مي دارم. افتاب تازه طلوع كرده...نورش سو سو مي كند از بي جاني!

نفس هاي منظم مردم نشان مي دهد كه هنوز در خوابي به سر مي برد كه روزها از چشمانش دريغ شده بود.

اهسته قفل دستانش را باز مي كنم كه صداي گرفته اش، از اين فاصله ي نزديك پمپاژ خون را در قلبم صد برابر مي كند...مي ترسم رگ هايم پاره شود از شدت هيجان نزديك مهرداد بودن:

- نرو...يكم ديگه بخوابيم!

اين را مي گويد وقفل دستانش را محكم تر مي كند و پايش را روي شكمم مي اندازد!
لبخند مي نشيند روي قلبم از زورگويي شيرينش. تا جايي كه مهره هاي گردنم اجازه مي دهند سرم را به سمتش كج مي كنم ، دلم لك ميزند براي بوسيدن موهاي پريشانش اما لب هايم مي گويند:

- من ديگه خوابم نمياد! بزار من پاشم تو هر چقدر دوست داري بخواب مــهــرداد!

مثل گذشته مهردادم را كمي كشيده مي گويم. سرش را روي گودي گردنم مي گذارد و مي گويد:

- اخ كه چقدر دلم براي اينجور مهرداد گفتنات تنگ شده بود بارش! 

تنم مور مور مي شود از برخورد نفس هايش به لاله ي گوشم...خودم را به نفهمي ميزنم و مي گويم:

- مگه من چه جوري مي گم مـــهـــرداد؟

خنده ي كوتاهي مي كند و مي گويد:

- شيطوني نكن چشم ابي من ، مي ترسم سر صبح كار دستت بدم!

دوست دارم اين همه تب خواستنش كه از ديروز سرد نمي شود ، كم نمي شود...دلم مي خواهد بگويم اين شيطنت كردن ها و عواقبش را دوست دارم اما... انقدر از هم دور شده ايم كه نزديك بودن و بي پرده سخن گفتن با او را از ياد برده ام.

دستم را روي حلقه ي انگشتانش مي گذارم و مي گويم:

- مي خوام تا قبل از اينكه باران بره مدرسه به ديدنش برم ، دلم براش خيلي تنگ شده!

بوسه ي ارامي روي سر شانه ام مي نشاند و مي گويد:

- خوش به حال باران كه تو انقدر دوسش داري...كاش دلت براي منم يك ذره تنگ مي شد!

پناهِ من كاش مي فهميدي كه دلم براي تو...بيشتر از تمام ابديت تنگ شده!

با هزار مصيبت بين دستانش مي چرخم تا چهره اش را ببينم. نگاهم را در ساحل روشن چشمانش مي دوزم و مي گويم:

- به باران هم حسودي مي كني؟

مي خندد و چال روي صورتش، براي هزارمين بار، از نو عاشقم مي كند. سرش را نزديك تر مي اورد و مي گويد:

- به هر كي كه تو دوسش داشته باشي حسودي مي كنم! مطمئن باش دكتر هم كه برم اين خصلتم عوض نمي شه!

ذوب مي شود لب هايم از رطوبت لب هايش...بوسه هاي مهرداد فيزيك دنيا را زير سوال مي برد!
كوتاه مي بوسد و نرم... تشنه ترم مي كند با اين همه محبت هاي كنترل شده.

دستانش را ازاد مي كند و از ميان نفس هاي حبس شده اش مي گويد:

- بدو برو حاضر شو تا من يه دوش بگيرم و بيام!

با سرعت از اغوشش دل مي كنم و از اتاق بيرون ميزنم؛ مي ترسم ثانيه اي بيشتر در ميان فشار دلچسب دستانش زنداني بمان و خودم اين بار براي بوسيدنش پيش قدم شوم...!

صداي شير اب كه مي ايد راهم را به سوي اشپزخانه كج مي كنم، من كه به گشنگي عادت كرده ام اما مهرداد... از ديروز هيچ نخورده و مي دانم كه معده درد امانش را خواهد بريد.

چاي ساز را روشن مي كنم و قرصش را با يك ليوان اب عسل در دست مي گيرم و راه اتاق را پيش مي گيرم. چند ثانيه اي مكث مي كنم و ترديد را كنار مي گذارم و چند تقه به در ميزنم و كنار مي ايستم. 

سرم را پايين مي اندازم اما همين كه در را باز مي كند اين چشمان خيره سرم ، قفل مي شوند در لبخند شيطاني كه بر لب دارد. ابرويي بالا مي اندازد و دست به سينه مي ايستد و مي گويد:

- هوس دوش گرفتن زده به سرت؟

با هزار مصيبت نگاهم را پايين مي اندازم ، ليوان و قرص را جلو مي گيرم و مي گويم:

- نه خير اينا رو اوردم بايد نيم ساعت قبل صبحونه بخوري!

قرص و ليوان را از دستم مي گيرد و من همچنان مصرانه به پاهايم نگاه مي كنم:

- قرصمم خوردم...اين ليوانم خدمت شما!

دستم را دراز مي كنم تا ليوان را بگيرم كه دستم را مي كشد و تا به خودم مي ايم اسير اغوش خيسش مي شوم. 

تمام نفس تنگي ها و دلتنگي هايم را با گفتن" مهرداد لباسام خيس مي شه" خالي مي كنم...!
او اما، نگاهش نه داغ است و نه شيطان؛ چشمانش؟ سراسر غم است!
اولين كلمه اي كه بعد از خيره شدن در چشمانش در ذهنم مي ايد؟ پشيماني!

زمزمه مي كند:

- بارش، نمي خوام رفتارت عين قديم بشه...مي دونم به اين زودي ها هيچي درست نمي شه اما ، بهم بگو كه به من ، به خودت...به عشقمون يه فرصت ديگه ميدي!

مگر مي شود مهرداد چيزي بخواهد و من از او دريغ كنم؟
دستانم را دور گردنش حلقه مي كنم و بوسه ي كوتاهي روي لب هايش مي نشانم ومي گويم:

- به خودمون فرصت ميدم!

همين كه دستانش شل مي شود از شدت شك شنيدن اين خبر، از حمام بيرون ميروم. امروز عجيب اشتهايم باز شده!
مهرداد

از حمام بيرون مي زنم و حتي يادم نيست كه به سرم شامپو زده ام يا نه!

بدون اينكه تنم را درست حساب با حوله خشك كنم، لباس هايم را مي پوشم؛ بارش مي خواهد باران را ببيند پس بايد او را به خواسته اش برسانم. 

صداي تق و توق ظروف از اشپزخانه مي ايد . چشمانم دنبال شمسي مزاحم مي گردد كه سر صبح مزاحم خلوت من و بارش شده، اما با ديدن بارش با ان ظرافت ديوانه كننده اش كه تا كمر توي يكي از كابينت ها فرو رفته ، سر جايم متوقف مي شوم. 

اين اولين باري ست كه او را در اشپزخانه مي بينم. خودم نخواستم تا كار كند اما امروز تازه مي فهمم كه چقدر بي تاب خوردن هر غذايي هستم كه او درست كرده باشد.

صندلي را عقب مي كشم و مي نشينم. دست از تجسس در كابينت ها مي كشد و با چشم هاي گرد شده نگاهم مي كند و مي گويد:

- چه زود اومدي بيرون!

جوابش را با يك لبخند مي دهم و مي گويم:

- چشمات به قدر كافي درشت هست ديگه لازم نيست انقدر گردشون كني!

او هم لبخند مي زند و مي گويد:

- تو خونه حتي يه تيكه نون هم نداريم! با هزار بد بختي همين بيسكويت رو گير اوردم! انگار داريم تو سومالي زندگي مي كنيم!

جعبه ي بيسكويت را روي ميز مي گذارد. نگاهم را از او نمي گيرم.
با دقت زياد چاي ميريزد. پنير و شكلات صبحانه را از يخچال در مي اورد و روي صندلي رو به رويم مي نشيند. اخم هايم در هم مي رود همين يك ذره فاصله را هم دوست ندارم. با دست بر روي اپن ضربه ميزنم و مي گويم:

- مثل اينكه يادت رفته جات اينجاست!

لبخند شيريني مي زند و مي گويد:

- اذيت نكن مهرداد بزار همينجوري يه چيزي بخوريم ديگه!

- نچ! بدو بيا سر جات من اينجوري چيزي از گلوم پايين نمي ره!

با لجاجت ابرو بالا مي اندازد و مي گويد:

- پس وقتي من نبودم چه جوري غذا مي خوردي؟

اسيد معده ام فوران مي كند از ياد اوري ان روزهاي تلخ. پوزخندي گوشه ي لبم مي نشيند و مي گويم:

- اون روزا بدون تو تقريبا هيچي نمي خوردم. 

روي اپن مي نشيند و مثل قديم ها كف پاهايش را روي زانو هايم مي گذارد . روي بيسكويت كمي پنير ميمالد و جلوي دهانم مي گيرد و مي گويد:

- ديگه هيچوقت خودتو گشنه نگه ندار واسه معده ات خوب نيست.

به درياي چشمانش زل ميزنم و ميگويم:

- تو هم قول بده هيچوقت تنهام نذاري!

لقمه را توي دهانم مي گذارد و مي گذارد تا طعم اين قول شيرين را ذره ذره ببلعم!

حساب ساعت از دستم در رفته، انقدر ارامم كه انگار جز من، جز بارش هيچكس در اين دنيا حضور ندارد...دوست دارم 
اين دقايق با هم بودن تا ابد ادامه پيدا كند اما در برق چشمانش مي بينم كه براي ديدن باران بي تاب است...به روي خودش نمي اورد اما مي دانم كه دلش اغوش پدرش را هم مي خواهد.

دو دست را زير بغلش مي گذارم و از روي اپن بلندش مي كنم. پاهايش كه به زمين ميرسد مي گويم:

- بدو تا من ميزو جمع مي كنم حاضر شو كه بريم پيش باران!

*************************************************

جلوي درب خانه ي پدري اش پياده اش مي كنم و مي گويم:

- بارش اگه اجازه بدي من بايد برم بيمارستان!

اخم هايش كمي در هم ميرود و دلم ضعف مي كند براي اين حسادت هاي اشكار.
دستم را زير چانه اش مي گذارم و سرش را به سمت خودم بالا مي گيرم و مي گويم:

- خانومي غزل زايمان داره!

قطره اشكي از چشمانش فرو مي ريزد و مي گويد:

- خوش به حالش!

چشمانم را مي بيندم تا نبينم حجم اين درد را...اينكه زن من، بانوي من به حال زني كه مورد تجاوز قرار گرفته، به حال داشتن بچه ي حاصل از يك شب پر زجر، غبطه مي خورد...لعنت به تو مهرداد...لعنت!

مي دانم كه وظيفه ي من است تا ارامش كنم. بوسه اي روي گونه اش مي كارم و مي گويم:

- خانومم تو هم دوباره باردار مي شي! قول ميدم انقدر بچه بهت بدم كه خودت خسته شي!

مثل قديم ها زود ذهنش منحرف مي شود و با دست ضربه ي كم جاني روي بازوي دستم مي زند و مي گويد:

- تو هم از فرصت زود استفاده كنا!

مي خواهد از ماشين پياده شود كه دستش را مي گيرم و مي گويم:

-چشم ابي؟

و الحق كه چشمانش اسمان را از رو برده:

- جانم؟

مي خواهم ارام باشد...مي خواهم از اسايشش دلم قرص شود:

- امروز بعد عمل غزل مي گم يكي از محضر بياد و صيغه رو فسخ كنم؛ امشب همه چي تمومه...!

لبخند ميزند و همين كه اولين قدم را به سمت در خانه ي پدري اش بر ميدارد...دلتنگ مي شوم!
بارش 


در خانه باز مي شود و باران با ان روپوش صورتي كوچك و ان مقنعه كه طبق معمول هميشه قسمت چانه اش روي گونه اش نشسته، به اغوشم مي پرد. دستانم را دور بدن كوچكش حلقه مي كنم و عطرش را فرو مي دهم. عطر پاكي و معصوميت...!

بوسه ي محكمي از صورتم مي كند و مي گويد:

- بارش چقدر دير اومدي!

بارانم نمي داند كه رفتم تا باز نگردم؛ رفتنم تا رفتني بمانم اما نشد. نمي داند و من هم نمي گويم؛ دنياي او سفيد تر از ان است كه با دلگرفتگي هاي خواهرش سياه شود:

- ولي بلاخره اومدم!

روي دست بلندش مي كنم و نگاهم تلاقي مي كند با چشمان به اشك نشسته ي پدرم. دلگير؟ نيستم! 
خودم خواستم تا پشتم نباشم. خودم خواستم تمام عشق و محبتش را نثار باران كند ، پس گله اي نيست، اما دلتنگي تا دلت بخواهد!

باران را روي زمين مي گذارم و براي اولين بار بعد از سال ها به اغوش باز شده اش پرواز مي كنم . براي اولين بار سرم را روي شانه اش مي گذارم و گريه مي كنم. هيچ نمي گويد ، هيچ نمي گويم. او با دستانش پشتم را نوازش مي دهد و من مي بلعم طعم شيرين پدرانه اي را كه بعد از هفت سال زير زبانم مزه ميكند!

روي مبل مي نشينيم و پدر مي گويد:

- خوش اومدي!

صدايش مي لرزد...بغض دارد ....نمي پرسد چرا رفتي، دانستني ها را خوب مي داند؛ عمق چشمانش اشك دارد؛ بد يا خوب، پدر است،مهر دارد،محبت دارد.

باران روي پايم مي نشيند و با هزار ادا و اطفار مي گويد كه امروز به مدرسه نخواهد رفت!
محكم فشارش مي دهم و مي گويم:

- تو برو مدرسه من قول ميدم تا وقتي برگردي همين جا بمونم!

اخم هايش را در هم مي كند و مي گويد:

- نه بس نيست...!

لبخند ميزنم به اين همه زياده خواهي باراني كه نمي داند اگر دنيا را هم بخواهد به پايش خواهم ريخت:

- قول ميدم عصر كه عمو مهرداد اومد هم بريم برات كادو بگيريم هم به ديدن هاله بريم!

اسم هاله و كادو را كه مي شنود وسوسه مي شود و راضي به رفتن به مدرسه كه بعيد ميدانم از ذوق و شوق چيزي از درس هايش بفهمد.

باران كه ميرود دوباره رو به روي پدرم مي نشينم. نگاهش را از رويم بر نميدارد. دلتنگ است، پشيمان است،اين ها را از چشمانش مي خوانم. لبخندي روي صورتم ميپاشد و مي گويد:

- من خيلي برات كم گذاشتم. انقدر هميشه براي باران مادر بودي كه يادم ميرفت تو هم هنوز بچه اي و به محبت من نياز داري.

سرش را پايين مي اندازد و مي گويد:

- مقصر همه ي اتفاقاي افتاده منم!

گناهم را به گردن كسي نمي اندازم. من و او هردو در يك جبهه بوديم...جبهه ي باران!

كنارش مي نشينم و دستانش را دست مي گيرم و مي گويم:

- اين حرف و نزن بابا! تقصير خودم بود كه گول نادر رو خوردم.

سرش را كه بالا مي گيرد. از چين و چروك هاي دور چشمش مي فهمم كه چقدر پيرتر شده:

- تو اصلا نبايد غصه ي باران رو مي خوردي...! وظيفه ي من بود كه بهت بگم از زير زمين هم كه شده كليه پيدا مي كنم! مي دونم مادرتون از من راضي نيست.

هنوز هم به او فكر مي كند...بعد از اين همه سال هنوز زندگي مي كند تا رضايت مادرم را جلب كند...عشقي فراتر از اين هم مگر هست؟

- بابا به خدا مامان ازت راضيه. تو همه ي عمرت رو به پاي ما گذاشتي. باران هيچوقت نبودش رو حس نكرد!

فشار مختصري به دستم مي دهد و مي گويد:

- تو چي؟ تو نه مادر داشتي و نه پدر!

اشك هايم مسابقه گذاشته اند براي رسيدن به پلك هايي كه مصرانه اجازه ي فرودشان را نمي دهند:

- هنوزم دير نيست!

باز هم در اغوشم مي كشد و امروز براي دومين بار ، بعد از سال ها به شانه هاي پدرم تكيه مي كنم. مي خواهم ياد بگيرم اين تكيه كردن ها را...!

***********************************************
پدر با اصرار خودش ظرف ها را مي شورد و باران پايين مبل دراز كشيده و با سرعت نور مشق هايش را مي نويسد. مهرداد هم زنگ زد و گفت كه تا يك ساعت ديگر مي ايد. امروز چقدر همه چيز خوب و ارام است. 

به سلوا زنگ زده ام. مي گفت از پشت پنجره ديده كه چه طور مهرداد مرا با خودش برده و تازه كلي هم به ريش نداشته ام خنديده است...! 
او هم به خاطر درست شدن زندگيمان خوشحال بود...مي گفت حال باران پرورشگاه هم خوب است و امروز فرداست كه مرخص شود.
قول مي گيرد كه دوباره به ديدنش بروم ،اما اينبار با مهرداد...! 

او مي گويد و مي گويد و من به خاطرات غريبي مي انديشم كه در طبقه ي همكف خانه يشان محبوس شد.

دست خودم نيست، شماره ي مهرداد را مي گيرم. نه طاقت رفتن دارم و نه تحمل بي خبري. 


دست خودم نيست
ناگهان
دست به تلفن مي برم و 
دسته گل 
به اب ميدهم
اصلا تمام تقصير ها
زير سر اين شماره گير 
گردن شكسته است
كه از ميان تمام شماره ها
فقط شماره ي تو را 
به خاطر دارد

با اولين بوق بر ميدارد و من ...واقعا نمي دانم كه چه بگويم، پس به گفتن سلامي اهسته اكتفا مي كنم:

- خوبي خانومي؟

خوب ؟ نه زياد...دلهره دارم كه نكند يادش برود تمام قول هايي را كه داده:

-بد نيستم!

يعني خوب هم نيستم! خنده ي كوتاهي مي كند و مي گويد:

- قربونت بشم كه فوضوليات هم قشنگه! اما اجازه ميدي تا يه ساعت ديگه كه ميام اخبار رو حضوري بهت بگم؟

دلم نمي خواهد تا ان موقع صبر كنم اما ، چاره اي هم جز قبول كردن ندارم. صدايش كه شاد بود...همين كه خبر بدي در كار نيست براي ارام كردن قلبم كافي ست!

ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط twittfa در تاریخ 1392/10/26 و 12:18 دقیقه ارسال شده است

با سلام شبکه اجتماعي براي تبليغات دو جانبه با سايت هاي مختلف در نظر دارد 2 پلن تبليغاتي خود را براي حاميان بگذارد

شما ميتوانيد براي تبادل بنر با سايت ما با ما در ارتباط باشيد

*نمايش بنر 468در60در صفحه ورودي و بنر 120در240 در داشبورد
*نمايش بنر حاميان به صورت چرخشي مي باشد
در صورت تمايل يکي از بنر هاي سايت ما را در سايت قرار دهيد و سپس به ما اطلاع دهيد
در صورت نداشتن بنر اختصاصي ميتوانيد از حامي سايت ما designcity.rzb.ir بنر با قيمت خيلي ارزان تهيه فرماييد
بنر1:http://up.timus.ir/up/timus/Pictures /twittfa468-60.gif

بنر2: http://up.timus.ir/up/timus/Pictures/twittfa_ir.gif


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 13
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 776
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 3,035
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 773
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 30,042
  • بازدید ماه : 122,981
  • بازدید سال : 270,762
  • بازدید کلی : 12,135,851