close
تبلیغات در اینترنت
رمان فریاد زیر آب قسمت چهارم
loading...

رمان فا

سومين روزي ست كه نادر و هليا در رستوران كنار هم مي نشينند....امان از اين نادر كه هيچ فرصتي را از دست نمي دهد! امروز حرف هاي عاشقانه هم مي زند! پسر عموي عزيزم عجيب در يك نگاه عاشق مي شود ... دلم براي روحيه ي عاشق پيشه اش مي سوزد...آخر طبق آخرين گفتمانشان، حتي يك ثانيه هم فكر و خيال نگاه…

رمان فریاد زیر آب قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1105 پنجشنبه 26 دي 1392 : 11:50 نظرات ()

سومين روزي ست كه نادر و هليا در رستوران كنار هم مي نشينند....امان از اين نادر كه هيچ فرصتي را از دست نمي دهد! 
امروز حرف هاي عاشقانه هم مي زند! پسر عموي عزيزم عجيب در يك نگاه عاشق مي شود ... دلم براي روحيه ي عاشق پيشه اش مي سوزد...آخر طبق آخرين گفتمانشان، حتي يك ثانيه هم فكر و خيال نگاه معصوم و زيباي هليا رهايش نمي كند!!..........

چه جملات عاشقانه اي از كتاب " بار ديگر شهري كه دوست ميداشتم" نادر ابراهيمي ، برداشته و به نام خود به هليا تقديم مي كند....خب زياد هم مهم نيست ، نام هر دويشان نادر است ديگر....

اگر پوزخند هاي زير پوستي هليا را هر از چند گاهي نمي ديدم ، شك مي كردم كه او هم گول اين عشق زيبا را خورده!

نگاهم روي دست نادر كه هر از چند گاهي روي ميز دراز مي شود و دوباره مشت مي كند، گره مي خورد، نمي دانم با خودش درگير است يا اين هم بخشي از حربه اش براي گول زدن هليا ست!

در آخر طاقت نمي آورد و دستش را روي دست هاي هليا مي گذارد، لرزش تن هليا را به خوبي حس مي كنم...مي خواهم با چشمانم به او دلگرمي بدهم كه باز شدن در رستوران و ديدن شخصي كه در آستانه ي در ايستاده، توان هر گونه حركتي را از من مي گيرد....هليا كه ديگر در حال مرگ است!

از جايم بلند مي شوم و به سوي در ،نمي دوم....پرواز مي كنم!

دستان لرزان هليا را مي بينم كه از زير دستان نادر بيرون مي آيد و بعد صداي لرزانش را كه مي گويد:

- درسته من اينجا بزرگ نشدم...اما به بعضي مسائل معتقدم!

ديگر صداي نادر را نمي شنوم ...تمام چشمم روي دست هاي مشت شده و تمامه گوشم پيش نفس هاي تند شده ي ..... ميثم است!

رو به رويش مي ايستم اما نگاه او روي هليا قفل شده و مرا نمي بيند... به هليا نگاه مي كنم كه ديگر رنگي به چهره ندارد و سرش را پايين انداخته و با تمام وجود از او ممنونم كه همچنان به نقش بازي كردن ادامه مي دهد!

دست مشت شده ي ميثم را مي گيرم و زير لب به او مي گويم:

- آقا ميثم...بياين بريم بيرون قول مي دم براتون توضيح بدم!

نگاه مبهوتش را به من و بعد به هليا مي دوزد و از در رستوران بيرون مي رود....قدم هايش بلند و تند هستند.... مي دوم تا به او برسم .... 

در ماشين را باز مي كند و بدون اينكه توي آن بنشيند ، دوباره محكم بر هم مي كوبد!

آهسته آستين بلوزش را مي كشم و مي گويم:

- آقا ميثم...مي شه بريم يه جا بشينيم...من همه چيز روبراتون توضيح ميدم...

در چشمانم زل ميزند...سرخي چشمانش نمي دانم از چيست...خشم يا اشك؟!

بي صدا سرش را تكان مي دهد و پشت سرم راه مي افتد ...روي اولين نيمكت پارك رو به روي رستوران مي نشينم...

نگاه من به صورت سرخ او و نگاه او به در رستوران است...بي هوا صورتش را به رويم بر مي گرداند و مي گويد:

- قيافت آشناست اما....

عينك را از روي چشمانم بر مي دارم و مي گويم:

- بارشم...

نگاهش كه رنگ تعجب مي گيرد سريع اضافه مي كنم:

- البته با يكم تغيير قيافه... بزارين براتون توضيح مي دم!

سرش را بين دستانش مي گيرد و مي گويد:

- چه توضيحي...اون حق داره بره دنباله زندگيش...

با پا روي زمين ضرب مي گيرد و مي گويد:

- نبايد طلاقش مي دادم...نبايد!

لبخند روي لبم مي نشيند از اين همه عشق....خودش را مقصر مي داند...نه هليا!
براي يك لحظه حسودي ام مي شود! من هم زماني عشق داشتم اما امروز....

بلاخره بايد جايي براي هليا جبران كنم...چه چيزي بهتر از اين.عينك آفتابي ام را به چشم مي زنم و مي گويم:

- آقا ميثم اون چيزي كه فكر مي كنين نيست...در واقع هيچ چيزي بين نادر و هليا نيست

نگاه كنجكاوش را به من مي دوزد و مي گويد:

- نادر؟

-حوصله شنيدن يه قصه دارين؟

منتظر جوابش نمي شوم و مي گويم....همه چيز را...از بارشي كه زندگي اش خواهرش بود...از نادر....مهرداد...كليه...و قماري كه با سرنوشتم كردم....
از كودكي كه مرد....
حتي صداي ظبط شده ي نادر را برايش پخش مي كنم....
از آشناييم با هليا مي گويم....از انتقامي كه تنها دليل نفس كشيدنم است... و او سكوت مي كند...
حرف هايم كه تمام مي شود، سرم را پايين مي اندازم و مي گويم:

- همينا بود.....

- چرا انتقام ؟ چرا همين صداها رو به همسرتون ندادين؟

پوزخند مي زنم و ميگويم :

- همسرم فرصتي نداد! الانم ...الانم به كس ديگه اي علاقه مند شده!

نفس عميقي مي كشد و دو دستش را روي صورتش مي كشد و مي گويد:

- اگه من الان برم تو رستوران و نادر رو تا سر حد مرگ بزنم....انتقامتون گرفته نمي شه؟ حال من كه مطمئنم خيلي بهتر مي شه!

خنده ام مي گيرد و مي گويم:

- حال شما آره ولي من...اول فقط هدفم انتقام بود ولي الان يه جورايي دلم براي پريچهر هم مي سوزه...درسته خيلي با هم تفاوت داشتيم...اما حقش اين نيست

از جايش بلند مي شود و مي گويد:

- با اين حال من با اين كار هاي سرخودانه تون مخالفم....

در چشمانم زل مي زند و قاطعانه مي گويد:

- بريم!

با تعجب مي گويم:

- كجا؟

- تو رستوران....نمي تونم هليا رو با اون آشغال تنها بزارم!

با عجله جلوي راهش را سد مي كنم و مي گويم:

- تورو خدا اين كارو نكنين! همه چيز به هم ميريزه....

اخم هايش را در هم مي كشد و مي گويد:

- فردا برنامه هاتون رو با اين بچه قرتي به هم مي زنين...هم شما و هم هليا ....ظهر ميام خونه ي هليا... اين و بفهم...نمي تونم بزارم شما ها هركاري دوس دارين بكنين!

- اما

- اما نداره...شما هم مثل خواهر خودم

با كمي مكث اضافه مي كند:

- نگران نباشين ...خودم همه چيزو درست مي كنم! اما به روش خودم!



سرم را به پشتي صندلي تكيه مي دهم و چشمانم را روي هم فشار مي دهم...
حضور ميثم تمام معدلاتمان را بهم زده بود....هليا در كمك راننده را باز مي كند و همزمان با نشستن مي گويد:

- بارش بگو اوني كه اومد تو رستوران ميثم نبود و من اشتباه ديدم!

بدون اينكه سرم را به طرفش بچرخانم، نگاهم را كج مي كنم و به او كه تا كله در كيفش فرو رفته و احتمالا دنبال پاكت سيگارش مي گردد مي نگرم و مي گويم:

- متاسفانه دقيقا درست ديدي!

دست از گشت و گذار در كيفش بر مي دارد و سرش را بالا مي آورد و مي گويد:

- واي! پس...پس چه جوري نيومد تو و شلوغ كاري نكرد؟

سوييچ را مي چرخانم...ماشين را روشن مي كنم و همزمان با خواباندن ترمز دستي، مي گويم:

- همه چيز و بهش گفتم...براي فردا نادر رو بپيچون....ظهر مياد خونت

دستش را با اضطراب روي دستم مي گذارد و مي گويد:

- واي بارش...مي ترسم

لبخند آرامش بخشي مي زنم و مي گويم:

- نترس منم هستم درضمن... 

در چشمانش زل مي زنم و مي گويم:

- وقتي داشت مي رفت عصباني نبود...فقط فكر نكنم بزاره به كارمون ادامه بديم...حداقل نه به اين روش!

روي صندلي نشسته ام و پاي چپم را روي پاي راستم انداخته و تكان مي دهم...
شمسي تند تند چاي و ميوه تعارف مي كند و من...نگاه تلخم را از اين مهمانان سر زده دريغ نمي كنم!

مريم پرتغالي پوست مي گيرد و آهسته زير گوشم مي گويد:

- بارش چرا انقدر با من سر سنگيني؟

چشمانم را مي بندم شايد...شايد تمسخر پوزخندي كه روي لبهايم مي نشيند ، قلب خودم را آزار ندهد...چشمانم را روز هم مي گذارم و مي گويم:

- خودت نمي دوني.....

دستم را در ميان دستانش مي گيرد و مي گويد:

- بارش به خدا من به محمدم گفتم ...خب اگه مي خواي بري با محمد بيرون بايد به مهرداد بگي...من نمي تونستم دروغ بگم... مهرداد به قدر كافي گرفتاري داره!

مي خواهم آه بكشم...آه بكشم از اين همه غم ، اين همه تبعيض.... اين كه به مهرداد دروغ نمي گويد اما به من....كاش تمام درد من همين بود!

عزيز كه نامم را مي خواند، با تمام سلول هاي بدنم مي جنگم تا راضي شوند به صورتش نگاه كنند.... من از باور تمام شدن آن حس مادرانه و آن همه محبت....مي ترسم!

پس چشمانم را به گل هاي قالي مي بافم و مي گويم:

- بله عزيز...

صدايش...هنوز مهربان است:

- بارش جان مادر، احساس مي كنم مزاحمت شديم....

مي دانم شرط ادب است كه لبخند بزنم و بگويم " نه اين چه حرفيه شما مراحمين" ، اما به عظمت خدا قسم كه زبانم براي گفتن اين حرف ، در دهانم نمي چرخد....
سرم را پايين تر مي اندازم و مي گويم:

- نه عزيز من يكم خسته و سردردم....

باز هم صدايش:

- پس بد موقع مزاحم شديم....

دلم فرياد مي زند" بد موقع نه...فقط دير آمديد...خيلي دير...."، اما به زدن لبخندي اكتفا مي كنم و مي گويم:

- اگر اجازه بدين برم استراحت كنم...تحمل اين سردرد برام سخته....

تعارفات كليشه اي كه تمام مي شود به اتاقم پناه مي برم و آنها منتظر آمدن مهرداد مي شوند...

در اتاق را پشت سرم مي بندم و به دستشويي مي روم...
فن را روشن مي كنم و سيگار دود مي كنم....اين هم به عادات بدم اضافه شده....
از اين استرس و اضطراب خسته ام... نگران ميثم هم هستم... اگر اراده كند مي تواند تمام نقشه هايمان را نقش بر آب كند! 
اخرين پك را مي كشم و ته سيگار را با كشيدن سيفون به عمق چاه هدايت مي كنم.

ناي عوض كردن لباس هايم را ندارم....روي تخت مچاله مي شوم و مثل هر شب با شكمي گرسنه خودم را به خواب دعوت مي كنم. 

هنوز در كش و قوس خواب و بيداري هستم كه در اتاق باز مي شود و بعد بر هم كوبيده مي شود... 
كار بيهوده ايست اگر بخواهم خودم را به خواب بزنم...كار بيهوده ايست اگر بخواهم ترسم را پنهان كنم...
لاي چشمانم را كه باز مي كنم، با چهره ي برزخي مهرداد مواجه مي شوم...اخم هايش را در هم مي كشد و مي گويد:

- نكنه رسم ادب رو هم يادت رفته...تو خونه مهمون داري بعد اومدي خوابيدي؟اونا اومدن عيادت تو!

پوزخند نمي زنم....آنقدر اين كلمه ي "عيادت" مضحك است كه قهقه مي زنم و مي گويم:

- عيادت؟ يادم نمياد مريض بوده باشم...

خنده ام را با كمي مكث قطع مي كنم و مي گويم:

- خيلي وقته كه از بيمارستان مرخص شدم ، فكر مي كنم يكم...فقط يكم براي عيادت ديره!

رو به رويم مي ايستد ...از بالا به صورتم زل مي زند و مي گويد:

- تو چرا انقدر از بقيه انتظار داري؟ حتما گرفتا....

رو به رويش مي ايستم و بي توجه به صداي بلندي كه ممكن است خاطر مهمان هايمان را مكدر كند ، حرفش را قطع مي كنم و مي گويم:

-مي دونم! حتما گرفتار بودن!

صدايم رفته رفته انقدر بالا مي رود كه حنجره ام را آزار مي دهد:

- همه تون گرفتارين....پس برين و به گرفتاري هاتون برسين....من خوبه خــــــوبم!

دستش را در موهايم گره مي زند...تره از موهايم را نزديك موهايش مي برد و بو مي كشد و مي گويد:

- تو چرا انقدر بوي سيگار مي دي؟

با صداي بلتري در حالي كه موهايم را مي كشد ، مي گويد:

- گدوم گوري بودي؟

صداي باز شدن در توسط مريم هم مانع كشيده شدن موهايم توسط مهرداد...نمي شود:

- مهرداد باز چتونه شما دوتا؟

با دست آزادش روي صورتش مي كشد و مي گويد:

- دست عزيز رو بگير ببرش مريم....

- مهرداد باز شروع نكن!

با ضرب دست مهرداد را از روي موهايم باز مي كنم و مي گويم:

- مريم برو....من به دفاع تو يا هيچكس ديگه احتياج ندارم...

- اما....

صداي من و مهرداد در هم مي پيچد كه خطاب به مريم مي گوييم:

- برو....

در اتاق كه بسته مي شود ...من مي مانم و مهردادي كه رگ هاي گردنش بيرون زده! رو به من مي غرد:

- مي گم كدوم گوري بودي كه انقدر بوي سيگار مي دي؟ ها؟ باز ولت كردم داري با كي هرز مي پري؟

اين بغض اگر فرياد نشود....اشك خواهد شد....اين همه اشك ريختم به كجا رسيدم؟!

پاكت سيگار را از توي كيفم در مي آورم و فرياد مي زنم:

- با اين هرز مي پريدم.... كلاهتو بنداز بالا تر زنت سيگاري هم شده!!

نگاه مبهوتش را به من مي اندازد و مي گويد:

- تو...چه غلطي كردي؟

در جلوي چشمانش سيگارم را روشن مي كنم و مي گويم:

- هميني كه داري مي بيني..

سيگار را از دستم مي گيرد و گوشه ي اتاق پرت مي كند...
بوي سوختگي موكت با دستي كه به هوا مي رود و روي صورتم فرود مي آيد....يكي مي شود....

صدايم هم در نمي آيد...دستم را هم روي جاي سيلي نمي گذارم...فقط سكوت مي كنم... صداي پر از خشممش فرياد مي كشد:

- خجالت بكش از خودت كه به عنوان يك زن، تمام تنت بوي سيگار مي ده!

اگر نگويم....اگر باز هم ساكت باشم...همين امشب...حتي همين ثانيه، ممكن است سكته كنم از سنگيني اين همه نگفته....پس مي گويم:

- سر تا سر تنم به عنوان يك "زن" بوي سيگار بده، خيلي بهتر از اينه كه به عنوان يك "مرد"، تنم بوي عطر زنانه ي يك زن ديگه رو بده! اين بوي سيگار شرف داره!

چند لحظه مبهوت به صورتم مي نگرد ، مي خواهد چيزي بگويد اما سكوت مي كند و بعد با زهرخندي گوشه ي لبش مي گويد:

- خب چيزي كه عوض داره ، جاي گله نداره!

خيلي حرف ها براي گفتن به نوك زبانم مي آيد...اما مي دانم كه حال وقت زدن اين حرف ها نيست! اگر هم بود...الان ديگر ناي گفتن برايم باقي نمانده!

چشمانم را محكم روي هم فشار مي دهم تا تصور چندش آور مكالمه اي كه بينمان صورت گرفته را از ذهنم پاك كنم! از سر راهم كنارش مي زنم...

نياز دارم....به آرامشِ اندكي، كه از جلو عقب رفتن ، صندلي گهواره ايم مي گيرم، نياز دارم.

هنوز قدمي از او دور نشدم كه مچ دستم را ميان انگشتانش مي گيرد .نگاهم را از روي دستش بالا مي گيرم و به چشمانش مي نگرم و مي گويم:

- گرفتاري دائمي همتون...مربوط به ...

نفس عميقي مي كشم ....چندين بار...تا بتوانم ادامه ي حرفم را بزنم:

- مربوط به غزل و...بچه ي تو شكمشه...

فشار دستانش بيشتر مي شود و مي گويد:

- تو مختاري هر جور دوست داري فكر كني...

آري من مختارم...خدايا براي وسعت اختياراتم ، شكرت!

تمام خستگي ام را در صدايم مي ريزم و مي گويم:

- دستمو ول كن...

- چرا؟

چرا؟ چون امشب انقدر خسته ام كه نمي توانم تصور كنم كه اين دستان كس ديگري را لمس نكرده....
امشب نايي براي رويا پردازي ندارم...
امشب از لمس پوست تنت تنها حسي كه به وجودم سرازير مي شود، سرماي كرخ كننده ي قبر است!

دستم را با ضرب از پنجه ي دستانش رها مي كنم و مي گويم:

- مهرداد من ديگه مجبور نيستم بهت جواب بدم!...ديگه مجبور نيستم!

صداي نفس هاي پر از خشمش اتاق را فرا مي گيرد ... از پشت در آغوشم مي كشد و زير گوشم شمرده شمرده مي گويد:

- تو...مجبوري ...كارايي ...كه ميگم...رو بكني...شير فهم شد؟

جوابش را كه نمي دهم، فشار دستانش زا بيشتر مي كند و با صدايي بلند تر مي گويد:

- مي گم شير فهم شدي؟

سرم را آهسته تكان مي دهم...حصار دستانش را كه آزاد مي كند، ديگر نايي براي صندلي گهواره اي هم نمي ماند...

بعد از مدت ها ...بعد از همان شب...براي اولين بار دوباره كنارم روي تخت دراز مي كشد....

اينبار اما...ديگر نفسي باقي نمانده تا با حس نزديكي مهرداد بلند و كشيده شود...

انگار به صورت ابلهانه اي انتظار داشتم تا مهرداد زير همه چيز بزند....انتظار داشتم حتي به دروغ....بگويد كه پاي هيچكس در ميان اين "شبه زندگي" نيست....

پشتم به اوست اما دراز شدن دستانش به سويم...و باز پس كشيدنشان را به خوبي حس مي كنم...
از او ممنونم كه آغوش تسخير شده اش را به من تحميل نمي كند...

روي يك تخت دراز كشيده ايم و امشب....بيشتر از تمام شب هاي نبودش ، از او دورم...

امشب حسي در رفتار مهرداد بود...كه بيشتر از تصور خيانتش ....بيشتر از تصور عشقش به زن ديگري آزارم داد...
حسي كه هنوز به درستي نمي دانم چيست....
حسي كه بي رحمانه پايش را روي خرخره ام گذاشته و فشار مي دهد...آري اين همان حس است كه نفسم را فطع كرده! 

ديگر نه دست هاي مهرداد به سويم دراز مي شود و نه تن من از تصور نوازش دستانش ، گرم... 

ضمير ناخودآگاهم، قلبم، عقلم....همه يك صدا در وجودم، فرياد مي زنند...پرونده ي اين زندگي چند صفحه ي ديگر به پايان مي رسد!!!!!!

بارن و هاله در اتاق بازي مي كنند و ما سه نفر در گوشه اي از نشيمن به مذاكره نشسته ايم.

ميثم با حرص دستي بين موهايش مي كشد و مي گويد:

- همين كه گفتم...ديگه حق نداري تنها با اون مرد يه جا بشيني!

هليا نفسش را فوت مي كند و مي گويد:

- ميثم يكم منطقي باش چه جوري حضور تورو توجيه كنم...بگم همسر سابقم هم بايد حضور داشته باشه؟

ميثم دسته ي مبل را بين انگشتانش فشار مي دهد و مي گويد:

- هليا يك ساعت داري با من بحث مي كني...من اجازه نمي دم تو تنها با اون يه جا بشيني .... نمي خواد بگي همسر سابقتم...

از لحنش پيداست كه نقشه اي در سر دارد...اما دليل اين همه سر و كله زدن با هليا را...فقط خدا مي داند...

نگاه مو شكافانه اي به لبخند نقش بسته در چشمان ميثم مي اندازم و مي گويم:

- پس به جاي كي مي خواين حضور داشته باشين؟

بدون اينكه نگاهش را از هليا بگيرد مي گويد:

- شما مي خواين پريچهر رو ازش بگيرين درسته؟

با سر حرفش را تاييد مي كنم، لبخند روي لب هايش مي نشيند و مي گويد:

- من به عنوان برادر هليا ميام و مجبورش مي كنم براي خاستگاري جلو بياد! اينجوري خودش با دستاي خودش پري چهر رو كنار مي زاره ...فقط كار شما اينه كه روزي كه قرار همه چيز رو بشه اون دختر رو بيارين اينجا تا ديگه هيچ راه برگشتي براش نمونه!

انگار همه چيز دست در دست هم مي دهد ، براي ويران كردن زندگي لجن بار نادر!

************************************************** *****

ميثم با پرستيژ خاصي پشت ميز مي نشيند و بعد از معرفي ، رو به نادر مي گويد:

- راستش نادر جان... وقتي هليا راجع به شما با من صحبت كرد كنجكاو شدم از نزديك ببينمت...هليا ايران بزرگ نشده و با فرهنگ اينجا غريبه است، من با توجه به شراط هليا و افرادي كه با نيت بد قصد نزديكي به اون رو دارن به عنوان برادرش اومدم باهات صحبت كنم...

نادر با لحن چاپلوسانه اي مي گويد:

- بله شما كاملا حق دارين....

ميثم چشمانش را ريز مي كند و رو به نادر مي گويد:

- پس مي شه شما بگين هدفتون از نزديك شدن به هليا چيه؟

نادر لبخند چندش آوري روي لب هايش مي نشاند و مي گويد:

- مي دونم عجيبه اما باور كنين من عاشق هليا شدم!

مشت شدن دستان ميثم در زير ميز ، فقط از چشمان ِ كور نادر پنهان ماند....هر لحظه ، هر ثانيه انتظار آن را داشتم تا با مشت بر دهان نجس نادر بكوبد....اما ميثم خوددار تر از اين حرف ها بود!

لبخندي روي لبش مي نشاند و مي گويد:

- پس هدفتون ازدواجه؟

- بله بله...همين امروز مي خواستم از هليا خانوم بخوام كه موضوع رو با خانوادشون مطرح كنن!

ميثم ازجايش بلند مي شود ...كتش را از روي پشتي صندلي برمي دارد و كارت ويزيتش را به نادر مي دهد و مي گويد:

- منتظر تماستون هستم تا براي آخر هفته با خانواده قرار بزاريم...هليا فقط من رو داره پس با خودم تماس بگيريد...

نادر از جايش بلند مي شود و در حالي كه دست ميثم را در ميان دستانش فشار مي دهد، گفت:
- بله حتما...هر چه زود تر بهتر!

چقدر براي آمدن اين لحظه هاي " زود " بي تابم! 
براي ديدن پشت خميده ي نادر، براي دين خشمناشي از شكست در چشمانش....
خدايا من براي نابودي اين بنده ات ، عجيب بي تابم!

قدم هايم را محكم و سريع بر ميدارم....صداي هق هق گريه اش تمام خيابان را پر كرده...چند بار صدايش مي كنم اما انگار در اين دنيا سير نمي كند!

چندقدم آخر را مي دوم و از پشت دستم را روي شانه اش مي گذارم و دوباره صدايش مي كنم:

- پريچهر واستا كارت دارم!

سرش را مي چرخاند و با ديدن من اخم هايش را در هم مي كشد:

- تو؟ چيكارم داري؟
صدايش گرفته است.... روزي صداي من هم از فرياد هايي كه سر دادم گرفته بود! اما امروز....در اين لحظه با صداي رسايي مي گويم:

- مي خوام راجع به نادر باهات صحبت كنم...وقت داري؟

شنيدن اسم نادر از زبان من، تمام اشك هاي دنيا را دوباره از چشمانش روان مي كند!

با دست صورت سياه شده از ريملش را پاك مي كند و مي گويد:

- چه چيزي راجع به نادر مي خواي بگي؟ چرا فكر كردي من واسه شنيدن حرفاي تو وقت دارم؟!

زهر خندي مي زنم و ميگويم:

- مي خواستم دليل واقعي جداييتون رو بهت بگم! فكر كردم مشتاقي! اما خب حالا كه وقت نداري ميرم...

رويم را از او مي گيرم و در جهت مخالف او قدم بر مي دارم ودر دل شمارش معكوس راه مي اندازم....چهار
....سه...دو....يك...

نامم را كه صدا مي زند، لبخند شيريني روي لبم مي نشيند ، از نشانه گيري دقيقم براي زدن تير خلاص!

بدون اينكه رويم را برگردانم مي گويم:

- بيا تو ماشينم...اونجا صحبت مي كنيم!

توي ماشين كه مي نشينيم، بي صبرانه مي گويد:

- بگو لطفا!

اين همه ادب از سوي او را مديون اطلاعات گران قدرم هستم! در چشمانش زل مي زنم و مي گويم:

- نادر گفته براي چي ازت جدا شده؟

بيني اش را بالا مي كشد و مي گويد:

- تقصير خودمه....نادر خواست اما نتونست با اين موضوع كه من بهش خيانت كردم ونامزد كردم كنار بياد...دليل اين سوالات چيه؟

قهقه ي بلندي سر مي دهم و مي گويم:

- براي اينكه بدونم تا چه حد بهت دروغ گفته!

پريدن رنگ صورتش....حتي ميان راه هاي سياه اشك هم پيداست!

اخم هايش را در هم مي كشد و مي گويد:

- م...منظورت چيه؟

با همان لبخند مرموزي كه روي لب دارم، صداي ضبط شده ي نادر را پخش مي كنم، مي گذارم بشنود...همه چيز را....كارهايي كه نادر با زندگي من كرد ...او حق دارد بداند به چه قيمتي زندگيشان را نابود كرده ام!

صدا قطع مي شود و او همچنان ساكت است!
سيگاري از توي پاكت در مي آورم و در خالي كه روشن مي كنم ، مي گويم:

- اين و گذاشتم تا بدوني به قيمت تباه شدن زندگي من، نادر به اين پول رسيد...نامزد كردن تو ذره اي براي نادر اهميتي نداشت! تو دختر يه آدم بزرگ بودي....اگه بهتر از تورو پيدا نميكرد محال بود ولت كنه! براي به دست آوردنت خيلي تلاش كرده بود!

لحن تمسخر آميز صحبت هاي من با نفس هاي عميق پريچهر ... نسبت مستقيم دارند!

حبس شدن نفسش وقتي مي گويم " اگه بهتر از تورو پيدا نميكرد" ،را با تمام حواس پنجگانه ام حس مي كنم! 

حال دستانش هم مثل صدايش مي لرزد:

- من...منظورت چيه اگه كس بهتري رو پيدا نمي كرد؟

عكس هاي هليا و نادر را از توي داشبورد در مي آورم و روي پايش مي اندازم و مي گويم:

- منظورم اينه! 

كمي مكث مي كنم تا جرات نگاه كردن به عكس ها را پيدا كند و بعد ...بعد از ميخ شدن چشمانش در دست هاي گره شده ي نادر و هليا...حكم اعدام را صادر مي كنم:

- معرفي مي كنم...هليا، نامزد آينده ي نادر....و صد البته، علت جداييتون!

نگاه نا باورش را از عكس ها مي گيرد و به چشمان من ميدوزد. عكس ها را از روي پايش بر ميدارم و نگاهي سر سري به آن ها مي اندازم ومي گويم:

- اگه مي خواي تو مراسم خاستگاريشون شركت كني تا همه چيز باورت بشه، بهتره راجع به اين ديدار چيزي به نادر نگي...وگرنه...

حرفم را قطع مي كند و مي گويد:

- هيچي نمي گم....فقط بگو كي؟

نگاهم را از پنجره ي ماشين بيرون مي اندازم و مي گويم:

- فردا ساعت 5 ،ميام دنبالت!



پريچهر را از ماشين پياده مي كنم و بي اختيار به سمت شركت مي روم...ميعاد گاه آشنايي...چقدر از ان روز ها مي گذرد! 

گويي يك عمر قدمت دارد، خاطرات تلخ و شيرين من ومهرداد....

گويي يك ابديت عمر دارد، اين عشق ، اين وابستگي و در نهايت...اين جدايي!

شخصي كه پشت فرمان اين ماشين نشسته، با بارش كه روزي از اين ايستگاه اتوبوس گذر مي كرد...فرسنگ ها فاصله دارد!

من آن بارش را زير همين آسفالت هاي خيابان خاك كردم! بارشي كه طاقت ديدن غم كسي را نداشت، امروز با ديدن اشك هاي پريچهر، فقط و تنها ...لبخند زد!

باران را از روي پايم بلند مي كنم و روي ميز رستوران مي نشانم. دست هاي كوچكش را ميان دست هايم مي گيرم و مي گويم:

- بارانكم ، تو ديگه بزرگ شدي...مي خوام يكم حرفاي بزرگونه برات بزنم، قول مي دي خوب گوش كني؟

همانطور كه پاهايش را جلو عقب مي كند، سرش را پايين و بالا مي كند و مي گويد:

- اوهوم...

موهاي زيبايش را از جلوي صورتش كتار مي زنم و مي گويم:

- باران حرفايي كه ميزنم رو نبايد به هيچكي بگي...بارن، من يه مدت مي خوام برم سفر

چشم هاش را گرد مي كند و مي گويد:

- مثل اون دفعه كه ما خونه ي آقا جون اينا بوديم؟ با بابا دعوا كردي باز؟

بوسه اي روي دستانش مي نشانم و مي گويم:

- نه خواهري....خسته ام باران...مي خوام برم يكم استراحت كنم...اما باران هركي ازت پرسيد نبايد بگي كه من به تو گفتم باشه؟

انگشت كوچك دستش را جلو مي آورد و مي گويد:

-قوله قول!

انگشتانمان را در هم قفل مي كنم و مي گويم:

- باران يه موبايل برات خريدم ، تو كيفت قايم كن...هروقت هيچكي پيشت نبود، شماره ي يك رو كه فشار بدي ، مي توني به من زنگ بزني...باران حواست باشه كسي نفهمه من بهت موبايل دادم...

- حتي عمو مهرداد؟

لبخندم را روي صورتش مي پاشم و مي گويم:

- مخصوصا عمو مهرداد!

بوسه اي كوتاه روي موهايش مي زنم و تمام مسير تا خانه، در آغوشم مي كشمش....

مي خواهم تمام عطر تنش را ببلعم... مي خوام پوست لطيف و هم خونش را ، در وجودم غرق كنم....

خدايا چه كسي گفته انسان ها كوهان نمي خواهند؟
كوهان مي خواهم تا عصاره ي دلنشين باران را براي تمام روزها، ماه ها و شايد سال هاي دوري، ذخيره كنم....

خدا...خدايا....از تو گله اي...ندارم!
از خودم گله دارم...از آدم هايت... 
خدايا اين روز ها ، وقتي آدم مي سازي، خاك بخشش را كمي بيشتر بزن... اين روزها رحيم بودن، كمياب نه، ناياب شده!

خدا اگر دعايم را ميشنوي...دستت را براي لحظه اي روي اين لايه ي اتمسفر پاره شده بگذار...به خداوندي خودت كه ديگر اكسيژني براي تنفس باقي نمانده...خسته ام از جدال براي ذره اي هواي ناب!

قصد رفتن نداشتم...قصد فرار هم نداشتم....اما ديگر تواني براي ماندن، جنگيدن و حتي زنده ماندن ...ندارم!

اعتراف مي كنم كه بريده ام! نامم را پاك مي كنم و ميروم...ديگر مهم نيست كه مهرداد باورم نكند!

ديگر مهم نيست كه دوري از باران برايم گران تمام مي شود....

اين روز ها "نمي توانم" را به هفتاد زبان زنده ي دنيا هم ترجمه كنم، درد دلم را توصيف نمي كند!

به كه بگويم كه خسته ام؟ به كه بگويم كه اين روز ها جايي در نزديكي سينه ام ، در حس كشنده ي خالي بودن، دست و پا مي زند....

مي ترسم...مي ترسم بمانم و از دست بدهم ، همين تكه هاي به جاي مانده از گذشته ام را....

بارانم مرا ببخش ، براي تو همين تكه پاره هاي زندگي ام را به جاي مي گذارم....

مهردادم...مي بخشمت... از من همان قلبي كه پيشت جاي گذاشتم برايت كافي ست!

مرا هم بس است ، همين تلخي جانكاه نداشته ها!

بيشتر از ده دقيقه است كه توي ماشين منتظر پريچهر نشسته ام و روي فرمان ماشين ضرب گرفته ام...

از دور مي بينمش كه با قدم هايي شل و آهسته به سوي ماشين گام بر ميدارد.
تنها نيست...پيرمردي كه عصا زنان همگام با او مي آيد را...بهتر از هر كسي مي شناسم...

در ماشين را باز مي كنم و با زير لب زمزمه مي كنم:

- آقا بزرگ....

آقا بزرگ رو به رويم مي ايستد...تنها چيزي كه به من و او حايل گشته، درب باز شده ي اتوموبيل است!

با صداي آرامي كه بعيد مي دانم بشنود، مي گويم:

- سلام!

جوابم را نمي دهد...چشمانش پر از ترس است...پر از شرم...پر از نگراني...
دست لرزانش را به در ماشين تكيه مي دهد و مي گويد:

- بارش...بگو كه همه ي چيزايي كه پريچهر مي گه دروغه...بگو نادر با آبرومون اين كارو نكرده...

بغض صدايم را قورت مي دهم و مي گويم:

- باور كردن بي آرويي نادر سخت تر از منه، نه؟

دستم را در ميان دستانش فشار مي دهد و مي گويد:

-بگو ...بگو تو اينكارو كردي...بگو دروغه...اصلا اگه نادر اين كارو كرده ، تو چه جوري مي خواي مارو ببري مراسم خاستگاريش؟

كاش نيمي از اين اعتمادي كه آقا بزرگ به نادر دارد، مهرداد به من داشت!

لبم را با زبانم تر مي كنم و مي گويم:

- بهتره سوار شين...وقتي برسيم اونجا همه چيز معلوم مي شه!

كوچه ها و خيابان ها را يكي پس از ديگري طي مي كنم...

هر لحظه همه چيز شدت مي گيرد...ضربان قلب آن دو... فشار پاي من روي پدال گاز...و حتي حس آرامشي كه به قلب من تزريق مي شود....

از آن حس ها كه مي گويد: مهم نيست كه چه مي شود...مهم اين است كه امروز...همه چيز تمام مي شود!

ماشين را كمي بالاتر از خانه ي هليا پارك مي كنم و جلوتر از آن دو راه مي روم...در با فشردن زنگ باز مي شود ...

پريچهر و آقا بزرگ هم پشت سرم به داخل خانه مي آيند...هليا و ميثم جلوي در به استقبالمان آمده اند...

پريچهر با ديدن هليا ناخن هايش را در دستانش فرو مي كند ... قبل از ايجاد تنش هاي احتمالي رو به آن دو مي گويم:

- معرفي مي كنم ...

با دست به هليا اشاره مي كنم و مي گويم:

- هليا دوسته منه كه كمكم كرد بتونم هويت واقعي نادر رو بهتون نشون بدم!

هليا با دست به داخل دعوتشان مي كند .پريچهر صداي گرفته اش را با تك سرفه اي آزاد مي كند و مي گويد:

- بارش منظورت از اين حرفا چيه؟

ميثم زحمت توضيحات را بر عهده مي گشرد و مي گويد:

- منظور بارش خانوم اينه كه بهتون نشون مي ده كه آدمي مثل نادر براي رسيدن به پولِ بيشتر كه از قضا هليا باشه...پشت پا مي زنه به تمام تعهدات انسانيش...

سكوت سنگيني كه بينمان حكم فرما مي شود، به اين زودي ها قصد شكستن ندارد.

ميثم ما را به اتاق كنار نشيمن هدايت مي كند و بعد از اينكه همه مي نشينند ، مي گويد:

- از اينجا مي تونين در جريان همه چيز قرار بگيرين...

هليا لبخند دلنشينش را به آن دو مي پاشد و مي گويد:

- من نمي خواستم باعث ناراحتيتون بشم...اما بعد از اينكه از بارش شنيدم كه نادر براي ارث و ميراث زندگي اين دخترو به هم ريخته، قول دادم كمكش كنم كه شخصيت واقعي نادر رو براي همه مشخص كنه....
بارش خائن نيست...آقا بزرگ بارش قرباني طمع نادر به پول هاي شما و موقعيت پدر پريچهر شده...
اما الان كه فكر مي كنه من يه دختر پولدارم كه موقعيتم صد برابر از پريچهر بهتره باز زده زير همه چيز!

فشار انگشتان دست آقا بزرگ روي عصاي دستش هر لحظه بيشتر و بيشتر مي شود...كسي كه هميشه آبرو برايش حرف اول را ميزد...حالا با بي آبرويي نوه ي محبوبش مواجه شده !

پريچهر اشك هايش را كه بي محبا روي صورتش ريخته را پاك مي كند و زير لب مي پرسد:

- كي مياد؟

جوابش همان زنگ در خانه است كه به صدا در مي آيد....

نادر آمده است....

پرده ي آخر اين نمايش ، به زودي اجرا مي شود و تماشاچيان اين بار، به قصد ويران كردن بازيگر نقش اول آمده اند!

هنوز هم اميد دارند...اين را از ضربان بالا رفته قلبشان...از روي حالت نيم خيزشان روي صندلي...حس مي كنم...

هنوز اميد دارند كه شخصي كه در را زده ...نادر نيست...هنوز به دروغ من و به راست نادر ...اميد دارند!

اما صداي شاد نادر را مگر مي شود كتمان كرد؟ 

مگر مي شود پريچهر صداي خندان نادر را كه به شوخي مي گويد" اومديم زنمون رو ببريم" را بشنود و در هم نشكند؟!

مگر مي شود آقا بزرگ صداي نادر را كه مي گويد" راستش پدر مادرم ايران نيستن اما كلي مشتاق ديدن عروسشون هستن" را بشنود و عصاي محبوبش در دستش به نوسان نيفتد؟

مگر مي شود اين حجم عظيم اطلاعات را به يكباره بلعيد و نفس كشيد؟

مگر مي شود بتي كه تمام سال ها مي پرستيدي بشكند و تو نشكني؟!

نه نمي شود....خدا ببين چه ابراهيم وار دست به تبر برده ام!

صداي ميثم عصبي ست..حق دارد ، به خاستگاري عشقش آمده اند! 

رو به نادر مي گويد:

- نادر جان راستش من يكم راجع به شما تحقيق كردم...گفتن يه نامزد داشتين كه دختر رئيس بيمارستاني كه توش كار مي كنين...

همه ي صداهاي داخل نشيمن قطع مي شود....صداي نفس هاي پريچهر هم همين طور !

كمي بعد نادر صدايش را صاف مي كند و مي گويد:

- راستش اون ازدواج به خاطر اصرار پدربزرگم بود....اما من نتونستم بدون عشق طاقت بيارم....شايد براي همين خدا هليا را جلوي رام قرار داده!

پوزخندم را نمي توانم مخفي كنم...آه نادر كاش مي دانست خدايي كه از آن نام مي بري...من هستم!

مهم نيست كه پريچهر هق هق گريه اش بلند مي شود....
مهم نيست كه آقا بزرگ از شدت خشم قرمز شده...
مهم نيست كه پريچهر با خشم به سمت در مي رود و با جيغ به نشيمن مي رود....ديگر مهم نيست...

پشت سرش به نشمين مي روم...لبخند بر لب دارم...خنده ي دلنشين پيروزي...

آه خدايا باور مي كني اين كسي كه نگاه مبهوتش را بين پريچهر وآقا بزرگ مي چرخاند....نادر است؟
اين كسي كه با ديدن من و اين لبخند عجيب بر لب، در جايش خشك مي شود...نادر است؟

دهانش را چندين بار باز و بسته مي كند تا چيزي بگويد...اما عجيب كم مي شود قدرت زبان در اين دقايق حساس!

پلك نمي زنم....پلك نمي زنم تا در خاطرم ثبت كنم، لحظه لحظه ي سقوط نادر را!

تقلايش را براي كشيدن اندكي نفس عميق مي بينم و به ياد تقلا هايي كه كردم جرعه جرعه آرامش مي خورم و مي گويم: نوش!

نوش باد كمر شكسته ي نادر...

نوش باد سر خميده اش در برابر تفي كه پريچهر روي صورتش مي اندازد...

نوش باد دست نادر كه روي جاي سيلي آقا بزرگ مي نشيند....

نوش باد اين انتقام....اين پيروزي مطلق!

دست به سينه ي گوشه ي ديوار مي ايستم و به خلقتم مي نگرم. پريچهر در ميان هق هق هاي آزار دهنده ي گريه اش مي گويد:

- از تو پست تر آدم نديدم....

دستش را به نشانه ي تهديد بلند مي كند و ادامه مي دهد:

- بهتره از اين شهر از اين كشور بري چون كاري مي كنم كه تو يك دونه از بيمارستان هاي اين شهر نتوني كار كني....

نادر جان ...پسرعموي عزيزم... ببين عشقت وكارت را با هم از تو گرفتم....اين ها به فرزندي كه از دست دادم....به عشقي كه باختم...در!

نادر به سمتم هجوم مي آورد اما دستان قدرتمند ميثم جلويش را مي گيرد...
در حاليكه تمام سعي و انرژي اش را صرف رهايي از چنگال ميثم مي كند مي گويد:

- همش زير سر توِ... مي كشمت!

همچنان با لبخند ، دست به سينه به ديوار تكيه داده ام و دلم به حال و روزش....حتي ذره اي نمي سوزد!

آقا بزرگ عصايش را محكم روي زمين مي كوبد و مي گويد:

- هر دوتاتون مايه ننگ منين...به چه قيمتي آبروي خانوادگي مون رو بردين...هان؟

در چشمانش زل مي زنم ومي گويم:

- اشتباه نكن آقا بزرگ ما ابرويي نداشتيم...همون زمان كه مال و منالت رو كردي پتك تو سر نوه هات...همون موقع كه ماها رو كردي عروسك هاي خيمه شب بازي،...همون موقع آبروي خانوادگي ما از بين رفت...

آقا جون جلو مي آيد و سيلي محكمي هم نثار صورت من مي كند....

اخم نمي كنم...دردم هم نمي گيرد....از او بيش از اين انتظار نداشتم....او هزاران بار زنده ي مرا به مرده ي نادر مي فروشد...اينبار هم مستثني نيست!

جواب من پوزخند و جواب نادر به زانو نشستن است....باز هم مي خواهد پيرمرد را خر كند!

جلوي پاي آقا بزرگ زانو مي زند و مي گويد:

- آقا بزرگ غلط كردم...بچگي كردم....

نادر براي پول زانو زدي و غرورت جلوي من و چند غريبه شكست...اين به هزاران باريكه مهرداد از شرم گناه نكرده ي من زانو زد...در!

نمي ايستم تا باقي التماس هايش را بشنوم...اين همه تحقير كشيدن براي لقمه ناني بيشتر حالم را به هم مي زند!

از در كه خارج مي شوم هليا دستم را از پشت مي گيرد و مي گويد:

- بارش حقتو گرفتي؟

در چشمانش زل مي زنم و مي گويم:

- حقمو گرفتن....منم حقشون رو گرفتم!

لبخند دلگرم كننده اي مي زند و مي گويد:

- برو و استراحت كن....منو ميثم هم كم كم اينا رو بيرون مي كنيم...البته خيلي دوست دارم براي نادر كامل توضيح بدم كه چه جوري بازيش داديم!

سري تكان مي دهم و دوباره مسير خروج را طي مي كنم كه دوباره صدايم مي كند:

- بارش!

مي ايستم...بر نمي گردم....فقط از حركت باز مي ايستم...با صدايي كه پر است از نگراني، مي گويد:

- ديگه وقتشه كه مهرداد هم بدونه....

جوابي نمي دهم....راهم را از سر مي گيرم...

آري مي دانم ديگر وقتش است...پل ها خراب شده...ديگر راهي به گذشته نيست...فقط و فقط...يك دنيا حرف است كه گلوله شده در اين سينه ي زهرماري!

حرف هاي يك تاوان داده...حرف هاي يك عاشقِ بي معشوق.....يك مادر بي فرزند...

زير دوش آب مي ايستم و گرد و غبار اين چند وقت را از تنم در مي آورم...
آنقدر 
گرد و خاك به پا كردم كه چشمانم را هرچه مي شويم پاك نمي شود اين غبار سوزناك اشك!

از حمام مي آيم و براي اولين بار...بعد از اين همه وقت ميدانم...ميدانم بايد چه كار كنم...

چمدانم را روي تخت باز مي كنم و هر چه لباس دارم توي آن مچاله مي كنم...
چه فرقي مي كند وقتي سر از نا كجا آباد در مي آورم اين لباس ها چروك باشد يا نه....

مي دانم كه بايد بروم...كجايش را...نه!

چند تا از بلوز هاي مهرداد را هم بر ميدارم...لباس هاي او را اما...تا مي كنم و مثل يك شي مقدس توي جيب جلوي چمدان جا مي دهم...

توشه ي راهم همين هاست...عطر مهرداد را هم از روي ميز بر مي دارم...توتونش را هم...خدا جور مي كند!

قاب عكس كنار تخت را هم بر ميدارم...دستي روي صورت خندان مهرداد مي كشم و همين يك عكس را به كول بار سفرم اضافه مي كنم و در چمدان را ميبندم و توي كمد مي گذارمش....

دستانم را در هم حلقه مي كنم و به بدن كوفته ام كش و قوس مي دهم...پاكت سيگارم را از كيفم در مي آورم كه صداي زنگ در... براي لحظه اي...فقط لحظه اي دستانم را به لرز در مي آورد....

مي دانم شمسي در را باز خواهد كرد ، پس فقط به استقبالش ميروم...نمي خواهم قدم هاي نجسش به فرش خانه ي مهرداد برسد...

چهره ي سرخش را كه مي بينم، به پيش بيني دقيقم احسنت مي گويم...او نادر است...محال است به همين راحتي دست از سرم بردارد...

هنوز هم...بعد از اين همه مصيبت ...نگاهش رنگ تحقير دارد.... با تمسخر مي گويد:

- فكر مي كني خيلي زرنگي؟

اينبار ...براي اولين بار...نگاه من هم رنگ تحقير مي گيرد:

- نه همچين ادعايي ندارم...فقط فكر مي كنم تو خيلي احمقي!

جلو مي آيد و هر دو بازوام را ميان پنجه هاي نفرت انگيزش حبس مي كند و مي گويد:

- بارش همين الان مي تونم جونت رو بگيرم...

پوزخند مي زنم و ميگويم:

- پس منتظر چي هستي دكتر يكتا؟

فشار انگشتانش استخوان هايم را به صدا در مي آورد اما من...خمي هم به ابرو نمي آورم.

از ميان دندان هاي به هم ساييده شده اش مي گويد:

- مرگ برات زيادي خوبه بارش!

صداي شمسي را كه مي شنود ، دستان را رها مي كند:

- خانوم....چي شده؟ به آقا زنگ بزنم؟

بدون اينكه چشمم را حتي لحظه اي از صورت پر از خشم نادر بگيرم مي گويم:

- لازم نيست...برو خونه ات...كارت داشته باشم صدات مي كنم!

با همان زهرخندي كه از صبح روي لبم جا خوش كرده، مي گويم:

- هر لحظه، هر ثانيه منتظر بودم كه بهم ثابت بشه واقعا عاشقه پريچهري...
با خودم عهد كرده بودم اگه جا زدي بكشم كنار....گفتم حتي اگه پول آقا بزرگ رو واسه رسيدن به عشقت مي خواستي مي كشم كنار....
اما تو پريچهر رو هم واسه پول مي خواستي نادر....

به رنگش كه لحظه به لحظه بنفش تر مي شود ،توجهي نمي كنم و ادامه مي دهم:

- اونقدر تو حرص و طمع گم شدي كه حتي يه لحظه...يه لحظه شك نكردي؟ شك نكردي به اينكه دوباره داري با ارثيه محك مي خوري؟
من هزار بار بهت فرصت دادم تا به همه چيز شك كني و كنار بكشي نادر.... اما تو هر بار بهم ثابت كردي كه لياقت بخشش منو نداري....

به چشمانم كه بعد از مدت ها رنگ آرامش گرفته نگاه مي كند و مي گويد:

- به چي رسيدي؟ من خيــلـي وقت پيش ، تو رو شكست داده بودم!

يك قدم به جلو بر مي دارم و تمام تحقير و نفرت دنيا را در چشمانم مي ريزم و مي گويم:

- آره ، راس مي گي! ولي قشنگي قضيه مي دوني كجاست؟

يقه ي پيرا هنش را بين دو دستم مي گيرم و مي گويم:

- اينكه تو از يك بازنده باختي...

با تمسخر اضافه مي كنم:

- پسر عموي عزيزم!

يقه مچاله شده ي پيراهنش را رها مي كنم و با پوزخند تلخي روي صورتم ، روي صندلي گهواره ايم مي نشينم و سيگارم را از جيبم در مي آورم و دود مي كنم!

رگ هاي برجسته ي گردنش هم نمي تواند خميده شدن پشتش را پنهان كند. چشمانش را ريز مي كند و انگشت اشاره اش را به نشانه ي تهديد بلند مي كند و مي گويد:

- بارش بدبختت مي كنم .... شك نكن كاري مي كنم كه هرروز آرزوي مرگ كني!

دسته هاي صندلي را آنقدر در دستم فشار مي دهم كه نوك انگشتانم سفيد مي شوند...پوزخندي رو لب مي نشانم و مي گويم:

-نادر....دور وبرت رو ببين ! كي رو داري تهديد مي كني؟ من ديگه چيزي براي از دست دادن ندارم....همين الانم هرروز آرزوي مرگ مي كنم!!

از اين همه آرامش من به مرز جنون مي رسد و فرياد مي زند:

- اين بازي هنوز تموم نشده....

پك محكمي از سيگارم مي گيرم و مي گويم:

- چرا نادر...همين امشب اين بازي تموم شد... هر دوتا مون مات شديم!

فرياد مي كشد:

- هنوزم مي تونم خوردت كنم....شايد تو مات شده باشي ولي من...نه!

سيگار را گوشه ي حيات پرت مي كنم و رو به رويش مي ايستم و مي گويم:

- پس با خودت بازي كن نادر ... من همين امشب از اين بازي استعفا مي دم!

- من بازم مي تونم همه چيز رو به دست بيارم..

پوزخند مي زنم و مي گويم:

- مي توني امتحان كني...اما..

در چشمانش زل ميزنم و با خنده اي گوشه ي لبم مي گويم:

- هم من و هم خودت مي دونيم كه ديگه نمي توني هيچي رو مثل اولش كني!

دستانش را دور گردنم حلقه مي كند و فرياد مي كشد:

- تو فكر مي كني من دست از سرت بر ميدارم...

آنقدر فشار دستانش زياد است كه ديگر صدايش در صداي نفس هايي كه با تقلا مي كشم، گم مي شود...

قلبم به اين مرگ راضي ست ، اما امان از اين غريزه ي بي منطق كه دست هايم را بال مي برد و روي دست هاي نادر مي نشاند...
تواني ندارم تا دست هايش را آزاد كنم....

فاصله ي بين نفس هايم هر لحظه به لحظه بيشتر مي شود....آنقدر زياد كه تسليم شدن ريه هايم را با تمام وجود حس مي كنم...

اما درست در لحظه اي كه دستانم شل كنار تنم مي آفتد و رمق پاهايم از بين مي رود ، دستان نادر از دور گردنم رها مي شود...

جاني ندارم براي ايستادن....روي زمين مي افتم...

آه كه چه تكراري ست اين خس خس بي جان براي بلعيدن ذره اي هواي بيشتر...

صدا ها باز مي گردد و هر آنچه مي شنوم فرياد است....

نور چشمانم هم بر مي گردد و هر آنچه مي بينم دستان گلاويز شده ي مهرداد به دور يقه ي نادر است....

پس آمد...اينبار به نجاتم آمده....

فرياد مي كشد:
- تو خونه ي من چه غلطي مي كني حيوون؟ 

فرصت حرف زدن به نادر را نمي دهد و مشت محكمش را بر دهانش مي كوبد و مي گويد:
- دستاي كثيفت رو به چه حقي به زن من زدي ....

و دوباره مشت هاي پياپي كه به نادر مي زند ....

نادر تمام اين مشت ها...به كتك هايي كه خوردم...در!

محمد و امير را مي بينم كه با هزار تقلا جدايشان مي كنند و نادر را به بيرون از خانه هدايت مي كنند....

مهرداد كنارم روي زمين مي نشيند و سرم را روي پاهايش مي گذارد و نفس نفس زنان مي پرسد:

- بارش ...خوبي؟

مي خواهم جوابش را بدهم...
مي خوام بگويم خوب كه نه...اما زنده ام! ولي تنها چيزي كه از گلويم خارج مي شود سرفه هاي خشك و بي امان است...

محمد كنار مهرداد دو زانو مي نشيند و مي گويد:

- بهتره ببريش تو...به شمسي گفتم يكم شير و عسل گرم كنه....

مهرداد روي دستانش بلندم مي كند و مي پرسد:

- بگو امير اون آشغال رو بيرون كرد بياد يه نگاه به بارش هم بندازه...اگه لازمه ببريمش بيمارستان...

- نگران نباش... به موقع رسيديم!

روي تخت مي گذارتم و موهايم را از روي صورتم كنار ميزند و بلند مي گويد:
- پس اين شير چي شد؟؟

شمسي با قدم هاي سريع وارد اتاق مي شود و مي گويد:

- بفرماييد آقا ....

مهرداد ليوان شير را جلوي دهانم مي گيرد ... صدايش هنوز هم بلند است:

- چرا در رو براش باز كردي؟

- آقا بخدا من تا رفتم ببينم كيه، در و هل داد اومد تو...ميرزا هم كه نبود...از خانوم پرسيدم گفت برم تو خونه....
ولي من ديدم دارن دعوا مي كنن به شما زنگ زدم بر نداشتين ، به آقا محمد زنگ زدم كه گفتن همين اطرافين...

مهرداد ليوان شير را روي پاتختي گذاشت و در چشمانم زل زد و گفت:

- بارش اين آشغال تو خونه ي من چي كار داشت هان؟

مي خواهم جواب دهم...اما صداي امير بحث را به بعد موكول مي كند:

- مهرداد پاشو ببينم حالش چه طوره بعد بازپرسيت رو شروع كن!

با صداي گرفته مي گويم:

- نيازي نيست خوبم...

با دستش چانه ام را بالا مي كند و با نوك انگشت جاي دست نادر را فشار مي دهد، كه اشك در چشمانم جمع مي شود. 
بعد از يك معاينه ي چند دقيقه اي مي گويد:

- چيزي نيست خدا رو شكر...حالش از منم بهتره....

محمد كمي اين پا و آن پا مي كند و در نهايت مي گويد:

- خب بهتره ما ديگه بريم...اگه كاري داشتي يه زنگ بهمون بزن...

قبل از اينكه در اتاق را ببندد صدايش مي كنم...دلم طاقت ندارد بي خداحافظي از او بروم:

- محمد؟

با لبخند بر مي گردد و مي گويد:

- جانم ابري خانوم؟

بغض عالم در دلم مي نشيند از اين همه فاصله كه بينمان افتاده....سرم را پايين مي اندازم تا از چشمانم نخواند .... زير لب مي گويم:

- خداحافظ و ...مواظبه خودت باش!

جوابم را با يك " به زودي ميام عيادتت" مي دهد و ميرود....

من مي مانم و مهردادي كه روي لبه ي تخت نشسته است و سرش را بين دست هايش زنداني كرده است...

چشمانم خواب مي خواهد....اما مي دانم كه بايد بگويم...نمي خواهم امروز هم به اين نگفته ها اضافه شود...

پس من هم روي لبه ي تخت مي نشينم....فاصله يمان؟...خيلي كمتر از فاصله هاي قلب هايمان است!

زير لب ميگويد:

- گيجم بارش....گيجم...نادر اينجا چي مي خواست؟ چرا...چرا داشت خفه ات مي كرد؟

آب دهانم را قورت مي دهم تا صاف شود اين گلوي پر بغض...

- چرا انقدر دير؟

نگاه مبهوتش را به چشمانم مي دوزد و مي گويد:

- دير؟منظورت چيه؟

نگاهم را به كمد در بسته اي كه چمدانم را در خود پنهان كرده مي اندازم و مي گويم:


- چرا انقدر دير بهم فرصت صحبت دادي؟

سرش را پايين مي اندازد اما قبل از اينكه دهانش را باز كند مي گويم:

- نمي خواد بگي....مي دونم درگير بودي...

دستش را كلافه روي صورتش مي كشد و مي گويد:

- حالا كه اومدم....بگو....

آري دير آمدي اما مي گويم....امشب سكوت كردن ...تحريم است!

مهرداد با صداي نسبتا بلندي مي گويد:

- نمي خواي بگي؟

جوابم تنها حركت دستم روي دكمه ي اجراي صداي نادر است!

وقتي صداي گريانم را مي شنود كه مي گويم "پاي جون باران وسط بود" ،دستش را كلافه روي صورتش مي كشد...

وقتي مي بيند زندگيمان طعمه ي انتقام نادر شد، ديگر طاقت نمي آورد و كلافه در اتاق راه مي رود....

بايد بشنوي مهرداد...بايد بشنوي كه قيمت زندگيمان...عشقمان چه مفت بود....

صدا ها قطع مي شود و مهرداد به ديوار تكيه مي هد.... خودش را روي زمين سر مي دهد...حالا نوبت من است...بايد بگويم:

- باران به كليه نيازداشت.....با خودم گفتم به نادر دروغ مي گم و بعد عمل با پول راضيش مي كنم....من فقط به باران فكر مي كردم...

فرياد مي كشد:

- مگه نگفتم به من اعتماد كن...مگه نگفتم؟

من هم فرياد مي كشم:

- به من نگاه كن...تو اين همه سال هيچكي نبود كه بهش تكيه كنم...نمي تونستم دست رو دست بزارم...من ياد نداشتم...ياد نداشتم تكيه كنم....

- تو اونو بوسيدي! به چه قيمتي...

دستم را كلافه بين موهايم گره مي زنم و مي گويم:

- اون آشغال اين كارو كرد نه من.....زدم از خونه بيرون.....آره اشتباه كردم اما تو چي مهرداد؟ بدون دادن هيچ فرصتي به من به اين اشتباهات دامن زدي....
گذاشتي نادر به خاطر پول و قدرت همه چيز زندگيمون رو از بين ببره...

فرياد مي كشد:

- لعنتي...مگه گذشته ي منو نمي دونستي؟ مگه بهم قول نداده بودي بهم دروغ نگي؟ مگه نمي دونستي باشنيدن دروغ رواني مي شم؟

اشك و صداي گرفته ي نعره هايم در هم آميخته:

- مي دونستم...مي دونستم اما مگه بهت نگفته بودم ،من كتايون نيستم...چه جوري يادت رفت عشق مني رو كه به خاطر تو غرورمو زير پا گذاشتم...
يادت رفت چند روز تو سرما تو خيابون منتظرت مي شدم تا بياي...بياي و بهم فرصت بدي؟

صدايم رو به زوال مي رود...حنجره ي آزرده ام چه گونه طاقت بياورد اين همه فشار را:

-مگه صد بار ...هزار بار بهت ثابت نكردم كه عاشقتم...چه جوري حتي يكبار...حتي يك ثانيه شك نكردي كه نكنه بارش بي گناهه....

چه كسي گفته مرد ها گريه نمي كنند؟ مگر مي شود اين همه عظمتِ درد....غم...مصيبت را ، ديد و گريه نكرد....

سرش را به ديوار پشت سرش مي كوبد و با صداي پر بغضش مي گويد:

- نمي تونستم...وقتي هربار چشم هام رو مي بستم تصوير اون بوسه ميومد جلوي چشمم....لب هاي تو ماله من بودن....

بغضش فرياد مي شود ...هق هق مي شود:

- لبهات ماله من بودن بارش....توگفتي همه چيزت ماله منه....وقتي هربار ...هر صدايي كه مي شنيدم صداي تو، تو گوشم مي پيچيد كه مي گفتي از اول نادر رو دوست داشتي...فرصتي بود كه به خاطراتمون فكر كنم؟ 

چشمانم در آتش است از گرماي اين اشك....ديگر خون گريه نمي كنم...اين كه از چشمانم جاري ست...اسيد است!

- فكر مي كني من زجر نكشيدم...مهرداد من راضي به مرگم بودم ....حاضر بودم جون بدم اما تو غمي تو دلت نباشه....تو عمر من بودي.... زندگيه من بودي...

در چشمانم زل مي زند....آه خدايا طاقت ندارم...طاقت ندارم ساحل چشمانش را بارون زده نه...سيل زده ببينم...هنوز هم در من طاقت غم اين چشمان ...نيست!

روي زمين مي نشينم و صورتش را بين دست هايم مي گيرم...چشمانش بسته مي شود...سرش را به دستان بي جانم تكيه مي دهد... 
اشك هاي لجوج از بين مژگانش بيرون مي زند...با انگشتان شستم اشك ها را پاك مي كنم و مي گويم:

- گريه نكن مهرداد.... من اشتباه كردم..تاوانش رو هم دادم....انتقامم رو هم از نادر گرفتم...هم پريچهر رو ازش گرفتم...هم شغل و هم پولش رو...ديگه هيچي نمي خوام

دوباره سرش را به ديوار مي كويد و مي گويد:

-من بايد اين كارو مي كردم...من بايد از تو دفاع مي كردم...من بايد نادر رو سر جاش مي شوندم....

چشمانم را روي هم مي گذارم....ميخواهم بگويم" اما نكردي"، اما نمي گويم...دلم طاقت اين همه در هم شكستنش را ندارد.

زير لب زمزمه مي كند:

- بارش چرا مي خواستي بچه رو بندازي؟ 

دستم را از روي صورتش بر مي دارم و با پوزخندي كنج لبم مي گويم:

- مگه خدا رو شكر نمي كردي كه از من بچه نداري؟

مچ دستم را ميان انگشتانش اسير مي كند و مي گويد:

- بارش من عصبي بودم، تو چرا اين كارو مي خواستي بكني؟

دستم را با حرص از ميان پنجه هايش آزاد مي كنم و مي گويم:

- مگه من حالت عادي داشتم؟ خواهرم كنج بيمارستان بود...تا حد مرگ از تو كتك خورده بودم....
شوهرم...عشقم بهم مي گفت هرزه...باردار بودم و تمام هورمون هاي دنيا تو وجودم بالا زده بود....
تو چي مي فهمي از حس و حال من....هميشه من بايد تورو درك مي كردم...مهرداد تو اين زندگي حتي يكبار تو منو درك كردي؟

سينه ام خس خس مي كند از اين همه فشار يكباره:

- يكبار درك كردي كه من چقدر جلوي تو كوتاه ميام؟ به خاطر عشقم از همه چيزم گذشته ام اما تو نديدي....
من هيچ اوليني نداشتم....اولين بوسه رو من به لبات زدم نه تو...اولين دوست دارم رو من گفتم نه تو...
اولين قدم رو براي همه چيز من برداشتم....
تو هيچ اولين رو برام درست نكردي....كاش اولين اشتباهم رو به حرمت همه ي اونهاي ديگه، تو مي بخشيدي....

سرش را ميان دستانش مي گيرد و مي گويد:

- بهت گفته بودم با من خوشبخت نمي شي....

چيز ديگري نمي گويد...حق هم دارد...او خيلي وقت پيش گفته بود ، همه ي گفتني ها را...

يقه ي بلوزم را مي كشم شايد باز شود اين راه تنفس لعنتي:

- گفتي...اما بايد مي جنگيدي براي خوشبخت كردنم...به حرمت همون عشق...مهرداد يه نگاه بكن...ببين چي مونده از اين زندگي؟

دستش را دراز مي كند و در آغوش مي كشدم و مي گويد:

- اينبار مي جنگم....بهت قول مي دم بارش..همه چيزو درست مي كنم...
آه كه چه به يكباره مثبت انديش شده اين مهردادِ من!

دو دستم را روي سينه اش مي گذارم و خودم را از او جدا مي كنم و مي گويم:

- حالا فهميدي چرا مي گفتم دير اومدي؟

نگاه پر تلاطمش را به چشمانم مي اندازد و مي گويد:

- من...منظورت چيه؟

آه خدا باز كردن يقه هم فايده ندارد...با مشت به سينه ام مي كوبم شايد اين سيب ممنوعه ي اشك كه در گلو گيركرده پايين برود...

مشت هايم را در ميان دستان تنومندش مي گيرد و مي گويد:

- نكن بارش...به من نگاه كن بگو منظورت چيه...

پايين نمي رود اين بغض...بالا مي آورمش و مي شود ...سيلاب:

- ديره....اين آغوش ، اين درست شدن رو وقتي لازم داشتم كه بچه ام با بي رحمي از تنم اومد بيرون و به خودم حق گريه كردن ندادم...
گفتم خودت مي خواستي...اون موقع بهت نياز داشتم كه يكي بزني توگوشم و بگي من مي شناسمت تو مادري...
من مي دونم اون لحظه فكرت درست كار نمي كرد...بهت نياز داشتم كه بگي خدا صداي قلبت و شنيد و منو فرستاد....
نياز داشتم تكونم بدي و بگي گريه كن بارش...

فشار دستانش دور مشتهاي گره كرده ي دستم كم و كمتر مي شود:

- اون موقع كه چشم به در مي شستم تا بياي و حالِ نداشتمو 
بپرسي...اون موقع بهت نياز داشتم...
شب هايي كه با مشت مي كوبيدم رو شكمم تا كمتر جاي خالي بچه مون رو حس كنم بهت نياز داشتم....
اون شبي كه دستتو گرفتم و گفتم فقط كنارم بمون و گفتي گرفتارم...اون شب بهت نياز داشتم...
نياز داشتم كه وقتي بوت مي كشم بوي عطر زنونه ندي...
مهرداد تو هزار بار ...ده هزار بار منو كشتي....
من تو اين مرداب دست و پا مي زدم و تو آغوشت رو به زن ديگه اي هديه كردي...من تو غم بچه سوختم و دم نزدم و تو...
با غزلت براي يه بچه ي ديگه جشن گرفتي...


دستانش را دور كمرم حلقه مي كند و مرا دوباره به آغوش مي كشد...براي خارج شدن...براي عادت نكردن به اين گرماي مطلق دست وپا مي زنم كه مي گويد:

- بارش من بد كردم ...بهت فرصت توضيح ندادم...تو اين فرصت رو از من نگي...مثل هميشه تو اولينِ من باش...

سرم را بي جاني روي سينه اش مي گذارم و گوش فرا مي دهم به نگفته هايش:

- بارش باران مريض بود و من نتونستم بهت بگم....نتونستم بگم كه كتايون و شوهر جديدش اومدن شركتم...نتونستم بگم وقتي بهشون پول ندادم يكي از انبار هامون رو به آتيش كشيدن....وضعيت شركت وخيم بود...

تكه اي از بلوزش را در مشت مي گيرم و مچاله مي كنم...بوسه اي كه روي موهايم مي كارد را با سلول سلول تنم ذخيره مي كنم...

- تو درگير باران بودي و نخواستم ناراحتت كنم...بعد قضيه نادر پيش اومد و...دنيا رو سرم خراب شد بارش...داشتم ديوونه شدم...
رفتم سراغ كتايون....مي خواستم جونش رو بگيرم....مي خواستم همه ي عقده هام رو سر اون خالي كنم....
رفتم تو اون آشغال دوني كه زندگي مي كرد...خودشو و شوهر لش تر از خودش يه گوشه خمار افتاده بودن.....اونجا غزل رو ديدم...17 سالش هم نيست...

ميان حرفش مي پرم و مي گويم:

- نگو خواهرته كه باورم نمي شه!

- نه خواهرم نيست...دختر ناتني كتايونه...ماله همين شوهرش...مي خواستم بيام بيرون اما نشد...بارش غم تو چشم هاي غزل غم چشم هاي خودم بود....وقتي از حالش و پرسيدم...ديدم حامله است....پدرش واسه مواد ...يك شب فروخته بودش...باورت مي شه؟

موهايم را نوازش مي كند و گفت:

- ذهنم درگير شد...نمي خواستم به تو فكر كنم مي خواستم از هرچي كه تورو يادم مياره فرار كنم...ديدنت عذابم مي داد...
وقتمو در گير شركت و مشكلات غزل كردم....اونو از چنگال اونا كشيدم بيرون...
مي خواستم براش خونه بگيرم...عزيز نذاشت...بردش خونه ي خودش...باور كن مثل خواهره برام...اونم مثل من زجر ديده بود...

با صدايي آهسته ادامه مي دهد:

- مجبور شدم براي بيرون كشيدنش با كلي پول دادن به محضر، بدون اجازه ي تو صيقه اش كنم.. اما به خدا بارش دستم هم بهش نخورده....بچه اش كه به دنيا بياد فسخ مي كنم صيقه رو....فقط مي خواستم كمكش كنم...

صيقه؟! آن هم سوري....بايد خوشحال شوم ،مگرنه؟! اما نيستم....

ديگر تحمل اين آغوش را ندارم....پسش ميزنم و مي ايستم...تحمل نشستن را هم ...ندارم...

چه كسي گفته خيانت فقط همخوابي ست؟ 
دوستش دارم اما حس اين همه دروغ حالم را از خودم...از اين زندگي به هم مي زند!

او هم مي ايستد و نزديك مي آيد...دستم را كه براي زدن سيلي بلند مي شود مشت مي كنم..من هم دروغ گفتم ، مگر نه؟..او زد اما من.... دلم با اين سيلي ها خنك نمي شود...

كلافه دستي لاي موهايش مي كشد و مي گويد:

- اصلا اگه بخواي همين فردا فسخ مي كنم....

براي توجه به خواسته هاي من...كمي فقط كمي...دير است ، نه؟

دستش را زير چانه ام مي گذارد و سرم را بالا مي شكد و مي گويد:

- بارش يه چيزي بگو...بزن تو گوشم...داد بزن...فقط با سكوتت آتيشم نزن!

در چشمانش كه هنوز از اشك خيس است زل مي زنم و مي گويم:

- چرا....چرا وقتي به روت آوردم گفتي چيزي كه عوض داره گله نداره؟ چرا خواستي باور كنم عاشق يكي ديگه شدي؟

خودش با دستانش به صورت خودش سيلي مي كوبد و پر از بغض...پر از ناله مي گويد:

- چون من آشغالم...

ترق...يك سيلي

-چون عوضيم...

ترق...يكي ديگر....

-چون مي خواستم تو هم طعم خيانت رو بكشي...

-چون يه حيوونم...

صداي فرياد هايش از ميان سيلي هايي كه به صورتش مي كوبد وجودم را به مرگ مي رساند...اما به خدا قسم كه اين صدا ها از صداي مهيب فروريختن ديواره هاي قلبم بلند تر نيست!

روي تخت مي نشينم و زمزمه وار مي گويم:

- پس مي خواستي انتقام بگيري...مي خواستي.. مي خواستي زجر بكشم...

جلوي پاهايم دو زانو مي نشيند و مي گويد:

- غلط كردم بارش....غلط كردم....

نمي گويد نه....نمي گويد اشتباه مي كني....مي گويد اشتباه كردم! 
پس مي خواسته انتقام بگيرد....واي بر من...واي بر اين زندگي....

با چشمان خالي از حسم به آن ساحل طوفان زده نگاه مي كنم و مي گويم:

- مي دوني كجاي قضيه خنده داره؟...اينكه فكر خيانت از فكر اينكه با زجر كشيدن من آروم مي شدي ، برام قابل تحمل تره....من دروغ گفتم اما...اما بيشترين چيزي كه آزارم مي داد ناراحتي تو بود....

سرش را روي پاهايم مي گذارد و مي گويد:

- بارش تورو خدا نگو...مي دونم غلط كردم....مي دونم اشتباه كردم...مي دونم بد كردم....تو ببخش...تو مثل من نباش!

مهرداد مثل تو نيستم...همين كه فرصت دفاع به تو دادم يعني...مثل تو نيستم....

سرش را بين دستانم مي گيرم ...نگاهش را از چشمانم دريغ نمي كند...لبم را به دندان مي گيرم و مي گويم:

- مهرداد...هنوزم دوست دارم...مثل قديم...مثل هميشه...اما...

دستش را روي لبانم مي گذارد و مي گويد:

- نگو "اما"...بزار جبران كنم....به خدا غزل مثل خواهرمه...به خدا دوست داره تورو ببينه...بارش بهم فرصت جبران بده...

آه خدا مي بيني...به من فرصت حرف زدن نداده واز من فرصت جبران مي خواهد...مگر جاني مانده كه فرصتي مانده باشد؟
نه...به خداييت قسم كه نمانده....

لب هايم را جمع مي كنم و طعم شور اشك را از لبانم پاك مي كنم...

مي گويند سرنوشت انسان ها به نام هايشان بستگي دارد...حقا كه راست است...نامم بارش است و هرروز ...هر دقيقه..هر دم...مي بارم!

نفس عميقي مي كشم و مي گويم:

- چي رو مي خواي جبران كني مهرداد؟ منو تو چي از اين زندگي باقي گذاشتيم كه بخوايم جبران كنيم؟ 
بچه مون رو كشتيم...دروغ گفتيم...خيانت كرديم...همو آزار داديم...
ببين مهرداد كنار هميم اما حس مي كنم انقدر از هم دور شديم كه ديگه محاله به هم برسيم...

تنم را در حصار دستانش مي گيرد ... چه بي رحمانه دل انگيز است اين آغوش اجباري...نفس هاي داغش را روي صورتم مي پاشد:

- درستش مي كنيم بارش...

مگر من نمي خواهم كه درست شود؟ مگر قلب تكه تكه شده ي من نمي خواهد؟!
اما هر كه گفته خواستن، توانستن است...دروغگو ترينِ انسان هاست....

مي خواهم لب باز كنم و بگويم...بگويم كه نمي شود...مي دانم كه او نيز ،اين جدايي زود هنگام را حس كرده...

لب هايش را به گوشم نزديك مي كند و مي گويد:

- بارش حق نداري راجع به جدايي حرف بزني!

اين زيباترين قانوني ست كه مي گذارد....زيباترين قانوني كه زير پا خواهم گذاشت....

رطوبت لب هايم، لب هايم را كه هيچ...وجودم را به آتش مي كشد!


اي مرد من نزديك تر بيا
حتي نزديك تر از هم نفس شدن
حتي نزديك تر از يك بدن شدن



خشم دلنشيني كه در تك تك حركاتش موج مي زند ، نشان از يك چيز دارد...مي داند كه اين آخرين هم آغوشي ست...
مخالفت نمي كنم...مي خواهم ببلعم اين جرعه جرعه نزديكي ها را !


اي مرد من نزديك تر بيا
من تو را به آغوش خود دعوت مي كنم



دكمه هاي بلوزم را باز مي كند و انگشتانش را از روي بازوانم تا كف دستم سُر مي دهد ....قفل مي كند سر انگشتان و بعد چشمانمان را در هم....

بيا و پلي بساز
نه از چشمانت به ديدگانم
و نه از دستانت به انگشتانم
بيا و پلي بساز از درك و احساست
به سبزي خدايي وچود من... به روح من



تماس پوست برهنه ي تنمان ...پنبه و آتش نيست....داغي جهنم است كه بر ابراهيم گلستان مي شود...
لب هايش را بوسه باران مي كنم تا حتي اگر رفتم...فراموش نكند عطش اين عشق را....


بيا و بشكاف من را، نه انعكاس من را در چشمانت
نه مني كه به آن شك مي بري و ترديد مي كني
مني را درياب كه گم مي شود هرروز 
رد پايش در تند باد زمان


روي تنم خيمه مي زند اما اين زنجير بي محاباي نگاه ...قصد پاره شدن... ندارد...
از چشمانش مي خوانم كه او هم عاشقم است...
او هم داغديده است...
چه از چشمانم مي خواند را....خدا مي داند...


ببين كه چگونه ايستاده ام
هردم در سايه ي تو
فرياد كشيدي 
متهم كردي و دور شدي
سكوت كردم،سكوت كردم و نزديك تر شدم



گره مي خورد ...دستانمان....پاهايمان...غراي زمان...
و در نهايت....روحمان...گره مي خورد در هم!
شايد در اين همه اتصال...ببيند هر آنچه را نديد اين همه وقت...اين همه روز...اين همه ماه...


بيا و ببين فراسوي جسمم
فراسوي آنچه پوشيده ام
مني آرميده
كه مي پرستد تو را
فراسوي جسمت
فراسوي هر آنچه پوشيده اي...

فصل پنجم: شكاف امواج

بارش

با بوسه اي كه روي پيشاني ام مي نشاند از خواب بيدار مي شوم...
لاي چشمانم را باز مي كنم و به صورت پر از تشويشش....به چشم هاي پر از غمش نگاه مي كنم...
دلم طاقت ندارد...مي ترسم ببينمش و باز هم سخت تر شود....دوباره چشمانم را مي بندم....

بوسه ي كوتاهي روي لاله ي گوشم ميزند و زبر لب مي گويد:

- ميرم شركت....زود ميام كه با هم حرف بزنيم...اصلا شايد بريم سفر...

نمي گويم ديگر حرفي نمانده...نمي گويم به سفر مي روم اما تنها... اين نگفته ها را مي گذارم به حساب نشنيده هايش....

صداي بسته شدن در حياط كه مي آيد تن كرخ و برهنه ام را از روي تخت بلند مي كنم و باز به معواي هميشگي ام پناه مي برم....

براي آخرين بار شير آب را باز مي كنم و اينبار...به حرمت خواسته اش دوش آب گرم مي گيرم... 
آينه كه بخار مي كند نمي توانم در برابر حس سركش وجودم خودداري كنم....با سرانگشتانم روي آينه مي نويسم....

دير بود...

اين بخار مرگ آور را هم نمي توانم تحمل كنم...تنم را با حوله خشك مي كنم و بيرون مي زنم....

موهاي خيسم را بالاي سرم جمع مي كنم و لباس هاي سر تا سر سياهم را مي پوشم...

چمدانم را از كمد در مي آورم و براي آخرين بار نگاهي گذرا به سر تا سر اتاق مي اندازم....

مي خواهم بروم...بي صدا...بي حرف.....اما مگر اين قلب طاقت دارد؟!

چند دقيقه ديرتر كه عيبي ندارد، مگر نه؟

قلم و كاغذ بر مي دارم و مي نويسم....حق اوست كه بداند، رفتن حقِ من است!

مي نويسم ومي نويسم تا آنجا كه ديگر چيزي براي گفتن باقي نمي ماند...وقتي نيست كه با التماس بگويد "فرصت جبران بده" حرف زدن...سخن گفتن از رفتن آسان تر است....

تخت را مرتب مي كنم و نامه ي تا شده را روي تخت مي گذارم... 

هزار بار...شايد هم بيشتر ...حلقه ام را از دستم در مي آورم و باز در دستم سُر مي دهم....
مگر دل مي كند اين حلقه از انگشتم!!!
با هزار بدبختي جدايشان مي كنم وحلقه را هم روي نامه مي گذارم....

چمدانم را توي صندق ماشين جاي مي دهم...خوب كه فكر مي كنم ميبينم....نه تنها تكه اي...بلكه همه ي قلبم را هم با رفتنم در اين خانه جا مي گذارم!

شمسي دوان دوان از پشت سر صدايم مي كند....انگار همه چيز را بو مي كشد اين زن!

- خانوم كجا ميرين....

جواب سوالش را نمي دهم....در ماشين را باز مي كنم و ماشين را روشن مي كنم....گره روسري اش را سفت تر مي كند و مي گويد:

- خانوم كجا ميرين؟ چرا چمدون ميبرين....

در چشمان پر از دلواپسي اش زل مي زنم و مي گويم:

- بدي خوبي ديدي حلالم كن....
دستش را به شيشه ي پايين آمده ي ماشين مي گيرد و مي گويد:

- خانوم نمي زارم برين...بزارين آقا مهرداد بياد!

با ريموت در را باز مي كنم....پايم را كه روي گاز مي گذارم چند قدمي پشت سرم مي دود و بعد مي ايستد....

از در كه خارج مي شوم اشك هايم مجال نمي دهند....تا همين قدر هم كه دوام آورده اند بايد خدا رو شكر كنم!

مسير خانه ي هليا را پيش مي گيرم...همه چيز را برايم آماده كرده اند...

باز هم هليا...باز هم ميثم...باز هم مخالفم بودند اما دستم را گرفتند...

زنگ در خانه اش را ميزنم و مي گويم:

- سلام...دم در منتظرم!

به ماشين تكيه مي دهم....حتما تا به حال شمسي تمام گزارشات را به مهرداد داده...و اين يعني باز در آن خانه قيامت است!

ميثم و هليا جلوي در مي آيند...هليا نگاه پر از دلسوزي اش را به صورتم مي اندازد و مي گويد:

- مطمئني؟

اگر در آغوش نكشمش....اگر شانه اش را براي تمام اين خواهري ها كه در حقم كرده نبوسم...نرفته دق مي كنم!

محكم در آغوشم فشارش مي دهم و مي گويم:

- گاهي هاله رو ببر پيش باران..منو از حالش بي خبر نذار....

از آغوشش جدايم مي كند و دوباره مي گويد:

- بارش مطمئني كار درستي مي كني؟

در محبت ديدگانش زل مي زنم و مي گويم:

- مطمئنم موندنم اشتباهه....همين كافي نيست؟

چشمانش را براي چند ثانيه روي هم مي گذارد....لبخند مي زند و مي گويد:

- هر چي پيش بياد خوبه...

چمدانم را از توي صندق در مي آورم و سوييچ ماشين را به هليا مي دهم و مي گويم:

- ماشين رو جلوي در خونه پارك كن وكليد و با پيك بفرست واسه 
مهرداد...حواست باشه سوييچ روبدن به آبدارچي شركت تا نتونه تورو گير بياره...

سرش را تكان مي دهد و مي گويد:

- خيالت راحت پيدامم بكنه، چيزي از زير زبونم نميتونه بكشه...

سرم را تكان مي دهم...مي دانم اما به همين اطميناني كه مي دهد نياز دارم...

ميثم سوييچش را دور انگشتش مي چرخواند و مي گويد:

- فكر كنم بهتره زود تر بريم...اينجا زياد از محل زندگيت دور نيست!

دسته ي چمدان را كه در دست مي گيرد از او پس مي گيرم و مي گويم:

- نمي خوام مزاحم بشم...با يه آژانس مي رم...

با يك حركت چمدان را بلند مي كند و در صندوق ماشينش مي گذارد و مي گويد:

- خودم مي رسونمت...

مي خواهم اعتراض كنم كه مي گويد:

- زود تر خداحافظي هاتون رو بكنين كه دير ميشه!

دوباره هليا را در آغوش مي كشم و مي گويم:

- بهم سر بزن...بدون تو خيلي تنهام....

دستانم را ميان دستانش فشار مي دهد و مي گويد:

- نترس دارم پيش يكي مي فرستمت كه بر عكس منو تو كوهِ جنب و جوش و شاديه....قول مي دم روحيت رو از اين رو به اون رو كنه...

زير لب مي گويم:

- خدا كنه!

اما خودم هم بعيد مي دانم!

در جلو را باز مي كنم و كنار ميثم جاي ميگيرم...با زدن بوق از هليا خداحافظي مي كند و بعد....در كسري از ثانيه ديگر نه چيزي از آن كوچه باقي مي ماند و نه كاسه آبي كه پشت سرمان خالي شده....

از شهر كه خارج مي شويم...نفس عميقي مي كشم...ديگر تمام شد....خداحافظ شهر من...خداحافظ خانه ي من...خداحافظ...عشق من!

سرم را به پشتي صندلي تكيه مي دهم و رو به ميثم مي گويم:

- ممنون...بابت همه چيز...

دنده را جا به جا مي كند و مي گويد:

- راستش من بايد از تو ممنون باشم...

نگاه گنگم را به او مي اندازم و مي گويم:

- چرا؟

لبخند كمرنگي مي زند و مي گويد:

- اين مدت...وقتي داشتيم واسه نادر نقشه ميريختيم...وقتي مي خواستيم نادر و از خونه بيرون كنيم...تمام مدتي كه كاراي رفتن تورو درست مي كرديم...من و هليا مثل قديم كنار هم بوديم...درست مثل قديم....

-مثل قديم نه...

نگاهش را از جاده مي گيرد و به من مي دوزد و مي گويد:

- يعني چي؟

- اينبار هليا عاشقته...فقط مي ترسه مزاحم زندگيت بشه...

دوباره نگاهش را به جاده مي دوزد...تا رسيدن به رستوران چيزي نمي گويد....

دو پرس غذا سفارش ميدهد اما براي من...همان سوپ كافي ست...
با غذايم بازي مي كنم و آخر دلم طاقت نمي آورد نپرسم:

- ميثم....كاراي وكالت من درست شد؟

قاشق پر شده اش را دوباره توي بشقاب مي اندازد و مي گويد:

- آره نگران نباش....امروز كه مستقر شي، من بر مي گردم...همين فردا تمبر باطل مي كنم و پرونده ات رو به جريان مي ندازم...

تلخي اسيد معده ام را كه به گلو مي نشيند را با كمي نوشابه پايين مي دهم و مي گويم:

- مطمئني نياز به بودن من نيست؟

در چشمانم زل مي زند و ميگويد:

- بهت دروغ نمي گم...مهرداد خيلي مي تونه اذيت كنه.....اما بلاخره مجبور ميشه طلاق بده...

بي رحم شدم....خودم هم مي دانم:

- دونستن اينكه يه زن صيقه اي داره كمكي به اين قضيه مي كنه؟

نگاهش رنگ تاسف مي گيرد...رنگ ترحم:

- بي تاثير نيست...البته به شرطي كه ثابت بشه...

ديگر حتي نمي توانم تظاهر به خوردن كنم:

- وقتي تو دادگاه رو كني...بعيد مي دونم دروغ بگه!

نمي گويم محال است مهرداد دروغ بگويد...مي گويم بعيد مي دانم....اين يعني ديگر هيچ چيز مثل گذشته ها نيست....ديگر مهرداد بت راستگويي نيست!

مهرداد

از پنجره ي اتاقم به بيرون نگاه مي كنم و پيپ دود مي كنم....
كمرم خم است از اين همه مشكل...اين همه تاريكي....
آخرين باري كه رنگ آرامش را ديدم كي بود؟ خودم هم به خاطر ندارم....هميشه تاريك بود اين زندگي لعنتي....

سايه كتايون....سايه جنازه ي حلق آويز شده ي پدرم مگر دست بر مي داشت از خواب هاي شبانه ام؟....

بارش ...اين روز ها به او هم كه فكر مي كنم دلم مي گيرد....تا ديروز از عصبانيت و حالا....هنوز هم دلم سياه است...اما كمتر....مي دانم اشتباه كردم اما....هنوز ديدن آن عكس ها...شنيدن صدايش....رگ غيرتم را آزار مي دهد!

حس بدي دارم....از صبح كه بيدار شدم حس بدي دارم... اگر آغوش ديشبش نبود...شايد تا صبح دوام نمي آوردم....اگر امروز را هم در فكر خيانت بارش ، شب مي كردم...شايد ديوانه مي شدم!

دروغ نمي گويم...حداقل به خودم نه....با تمام دلخوري ها بي تابش بودم...بي تاب در آغوش كشيدن دوباره اش...
بي تاب لمس پوست هوس انگيز تنش....بي تاب پريشان كردن موهاي بلندش....
ديشب اما فرق داشت....حتي يك لحظه....حتي يك ثانيه چشم هايش را نبست! انگار با چشم هايش حرف مي زد....

حس بدي در وجودم مي پيچد...چرا چشم هايش تمام مدت باز بود؟ چرا نگاهش بغض داشت....
نبايد تنهايش مي گذاشتم....بايد همين صبح او را به ديدن غزل مي بردم...بايد به او ثابت مي كردم كه خيانت نكردم....
مني كه حتي تا بعد شنيدن صداي نادر اندكي سياهي در دلم مانده ، چگونه از او انتظار داشتم تا باورم كند؟!

گوشي موبايلم كه زنگ مي خورد بدتر مي شود ،تمام اين دلشوره ها...دلهره ها...

تماس از خانه است....گوشي را جواب مي دهم...با ضعيف ترين صداي ممكن...

صداي مضطرب شمسي مهر تاييديست بر همه چيز:

- آقا خودتون رو برسونين....خانوم رفت!

نه....انتظار اين را نداشتم....بارش حق اين كار را نداشت.....او حق تنها گذاشتن مرا نداشت:

- كجا رفت شمسي؟

- نمي دونم آقا چمدونشون وگذاشتن تو ماشينو رفتن....

گفت چمدان به دست رفته...نه؟ يعني ديگر بر نمي گردد؟ مگر مي شود آرام بمانم...مگر مي شود بارش رفته باشد و من احترام موي سپيد ديگران را نگه دارم...فرياد مي كشم:

- پس تو و ميرزا تو اون خونه چه غلطي مي كردين كه اون تونست بره؟

- آقا به خدا پاشونو گذاشتن رو گاز من دنبالشون كردم ولي...

بقيه حرفش را نمي شنوم....گوشي را با خشم به ديوار مي كوبم...
مگرمهم است اين لاشه هاي باقي مانده كجا ميريزد..همه چيز را رها مي كنم و به سمت در مي روم...

در را كه باز مي كنم كل كارمند ها در نزديكي در فال گوش ايستاده اند....اسيد معده ام تا جگرم را مي سوزاند....فرياد مي كشم:

- اين پشت چه غلطي دارين مي كنين؟ پاشين برين سر كارتون...

به ثانيه اي نمي كشد كه هيچ اثري از اين موجودات دو پا در سالن باقي نمي ماند....
قدم هايم را به سمت در خروجي تند مي كنم كه دخترك جوان و پر آرايشي كه جاي منشي قبلي سر كار امده با آن صداي پر عشوه ي نفرت انگيزش صدايم مي كند:

- جناب سازگارا....

تا سازگارا گفتنش ، با آن لحن كشيده تمام مي شود من جلوي در خروجي رسيده ام...
بر نمي گردم....جوابش را هم نمي دهم...فقط چند ثانيه اي منتظر مي مانم تا حرفش را بگويد....تا بروم...تا ببينم چه خاكي بر سرم شده!

عادت دارد به نشنيدن جواب حرف هايش از سمت من، پس دوباره با همان لحن تعفن آورش مي گويد:

- شما نيم ساعت ديگه با شركت بيمه قرار دارين...

شركت بيمه؟ ديگر چه اهميتي دارد...با وجود تلاشي كه براي كنترل صدايم مي كنم اما باز هم حنجره ميل به فرياد دارد:

- خانوم بعد من اينجا قائم مقام داره....وقتي نيستم ايشون به كار ها رسيدگي مي كنن...

فرصت ادامه ي بحث را به او نمي دهم...وقت ندارم....

ديروز بارش گفت...گفت و نشنيدم....گفت كه دير شده...
گفت دير آمدي...اما مگر گوش دادم....
مگر آنروز هايي كه حرف نادر را كردم آيه ي قرآن و بارش را هند جگر خوار....به التماس چشم هايش گوش كردم؟!....
گفت ما بچه يمان را كشتيم....آنقدر مظلوم بود كه نگفت تو كشتي...آنقدر دل پاك بود كه نخواست بار آن همه ظلم را به دوشم بيندازد....

پايم را روي گاز فشار مي دهم ....نبايد زياد دور شده باشد...
جرقه ي اميدي در دلم روشن مي شود...مگر مي شود بارش، باران را تنها بگذارد؟!...حتما به خانه ي پدرش رفته....

حالم كمي بهتر مي شود .... انقدر زير گوشش مي خوانم تا راضي شود...تا برگردد...تا فرصت جبران دهد....قلبش شكسته است مي دانم....اما مگر مي شود قلب من و شرايط من را درك نكند؟!!

ماشين را جلوي در خانه يشان پارك مي كنم... در خانه كه باز مي شود ، باران كوچك به آغوشم مي پرد و مي گويد:

- آخ جون عمو...

از روي زمين بلندش مي كنم و بوسه اي روي موهايش مي نشانم...پدر جان عينكش را از روي چشم بر مي دارد و بامهرباني مي گويد:

- سلام مهرداد جان...

نگاهش پشت سرم در گردش است....اين نگاه را دوست ندارم...نگاهش را به صورتم بر مي گرداند و مي گويد:

- چي شده اين موقع صبح...بارش كجاست؟

دست هايم شل مي شود...زانوانم مي لرزد، از تصور نبودنش اينجا!...

باران را روي زمين مي گذارم ...بارش بايد همين جا باشد...حتما همين جاست!

صدايم مي لرزد:

- مگه بارش اينجا نيست؟

نگاهش رنگ نگراني مي گيرد ....اخم هايش را در هم مي كشد و مي گويد:

- نه اينجا نيست....

بارش اينجا نيست....واي بر من...واي بر من كه تا اين حد او را ازردم كه از اينجا ....از پدرش....از باران هم گذشته....

فضاي خانه حالم را به هم مي زند...بايد بگردم...اين شهر را زير و رو مي كن...بايد پيدايش كنم....

پدرش منتظر حرفي...اميدي از سوي من است...اما كم آوردم:

- من....نمي دونم كجاست ...اما پيداش مي كنم...

دستگيره ي در را كه در ميان انگشتانم مي گيرم ، مي گويد:

- مهرداد بين تو و بارش اتفاقي افتاده؟بايد به من بگي...حق منه كه بدونم.....

جوابي ندارم....چه بگويم؟! بگويم در حق دخترت نامردي را تمام كردم؟!
بگويم تمام شهر از اين ظلم خبر دارند الا تو؟!

نه من توانايي اين اعترافات را ندارم....در را باز مي كنم و مي گويم:

- بهتره از پدر و پسر برادرتون بپرسين...

صدايش از پشت در مي آيد اما...وقت ماندن ندارم....

باز تمام خشمم را سر پدال گاز خالي مي كنم....شمسي و ميرزا جلوي در عمارت ايستاده اند... با عجله وارد خانه مي شوم ... 

در تمام اتاق ها را باز مي كنم...انگار هنوز هم به بودنش در گوشه اي از اين خانه اميد دارم....در اتاق خواب را باز مي كنم....
هميشه بود...هميشه گوشه اي از اين اتاق مچاله شده بود ....پر از غم ، پر از حرف...اما بود!

تخت مرتب شده و برق شي روي آن چشم هايم را ميزند...جلوتر مي روم...يك تكه كاغذ تا شده و....برق كور كننده ي حلقه ي دستش! 

حلقه ي ازدواجمان را در آورده....اين يعني تمام بند هاي بودنش را پاره كرده...

مرد كه دستانش نمي لرزد...اين دست هاي منه نامرد است كه براي باز كردن اين تكه كاغذ ، ديوانه وار مي لرزد....

خطش را مي شناسم....رد اشك هايش را مي بينم....همين براي دانستن همه چيز كافي نيست؟!
اما وجدان تازه بيدار شده ام مي گويد" بخوان و ببين حرف هاي دلش را"!

"بيا و ببين ...ديگر نه پلي براي شكستن مانده و نه قلبي...
بيا و ببين...ديگر نه راه پيش داريم و نه راه پس....
جاده ي پيش روي مان شايد يك طرفه نباشد اما بي شك...يك نفره است!
بيا و ببين كه حرف هايي كه در همان عصبانيت هاي گاه و بي گاه زديم...همه ي ثانيه هاي هرروزم را پر كرده...
مي دانم منظوري نداشتي...مي داني منظوري نداشتم...اما همين حرف هاي بي منظور، توان عبور را از من گرفته است...
عشق من بيا و ببين كه بعد از تو، صرفاً مني وجود ندارد! اما من همين عدم وجود "من" را به بودن...اما شكسته بودن ، ترجيح مي دهم...

عادت به سلام نداري...عادت به خداحافظي هم نداري...اما من به رسم خودم...اين نامه رو به عنوان يه خداحافظي نوشتم...مهرداد...خواستم...به خدا خواستم كه بمونم ...اما نشد! نتونستم...از همه بريدم... مي خوام براي اولين بار تو عمرم...ماله خودم باشم...
وكيلم به زودي باهات تماس مي گيره...""

همين! به همين آساني گفت...گفت كه وكيلش با من تماس ميگيرد...براي چه؟ طلاق؟!

بارش طلاق مي خواهد...وكيل هم گرفته...يعني خيلي وقت است كه تصميم به جدايي داشته؟! يعني ديشب مي دانست كه آخرين ديدار است؟!!

قسمت تاريك دلم بي رحمانه مي گويد: يعني خيال كرده طلاقش مي دهم؟! ...چقدر خوش خيال است اين دختر!

بارش

ماشين را جلوي خانه اي ويلايي پارك مي كند ومي گويد:

- رسيديم!

از ماشين كه پياده مي شود تنم را به لرز مي اندازد ، خنكاي هواي تبريز... 

ميثم نگاهي به من مي اندازد و با لبخند مي گويد:

- فكر كنم بايد خودت رو واسه سرماي اينجا آماده كني...

مي خواهم لبخند بزنم...اما مگر مي شود....اينجا بوي غربت مي دهد...بوي دوري...هنوز نرسيده ، دلم "برگشت" مي خواهد!

ميثم چمدانم را.....تنها سهميه ام از زندگي مشتركم را بر مي دارد و زنگ در را فشار مي دهد!

دستهايم را زير بغلم مي گذارم شايد كم شود سرماي كشنده ي سر انگشتانم...

در كه باز مي شود ،پشت سر ميثم به داخل خانه ميروم....

حياط كوچكي دارد...اما دلنشين است...
مرد جواني با خنده ي موقري كنج لبش از پله ها پايين مي آيد...قدش از ميثم بلند تر است...شايد هم قد مهرداد باشد...باز هم مهرداد!

ميثم دستش را به گرمي فشار مي دهد و مي گويد:

- افشين جان ، اينم خواهر بارش منه كه تعريفشو كردم...

افشين دستي به ريش زير چانه اش مي كشد و مي گويد:

- خيلي خوش اومدين خانوم...بفرماييد بالا يه چاي بخورين معلومه اصلا با اين سرما كنار نيومدين!

گفت با سرما كنار نيامدم؟! نه كنار نيامدم...از سرما بي زارم! 
روزي از سرما يا گرسنگي گريه مي كردم و حالا...گشنگي برايم معني ندارد و خود خورشيد هم كه بروم...باز هم سردم است:

- سلام...ببخشيد من مزاحمتون شدم!

با دستش به پله ها اشاره مي كند و مي گويد:

- اين چه حرفيه بفرماييد بالا!

پشت سر ميثم از پله ها بالا مي روم و روي مبل هاي سلطنتي جا خوش مي كنم...

همين كه افشين فنجان چاي را روي ميز جلويمان مي گذارد، ميثم مي گويد:

- سلوا خانوم چه طوره؟ كي مياد؟

جرعه اي از فنجانش مي خورد و مي گويد:

- ديگه كم كم بايد برسه...مي خواد منو سوپرايز كنه ولي خب...انقدر مي شناسمش كه بفهمم چي توسرشه!

خدايا مي شود اين ها را بشنوم و به حال اين زندگي پوزخند نزنم؟!
مي شود حسرت نخورم؟!
مي شود در دل نگويم" اي كاش مهرداد هم همينقدر نه....حتي نصفه اين، مرا مي شناخت"؟!

ميثم فنجانش را روي ميز مي گذارد ...دستي به صورتش مي كشد و مي گويد:

- خب ديگه داداش من بايد راه بيفتم كه به شب نخوره برگشتنم!

مي خواهد برود؟! مي خواهد مرا با اين مرد جوان و قوي هيكل تنها بگذارد؟! 

نگاه پر التماسم را كه به او مي اندازم، رو به افشين مي گويد:

- داداش ما مي تونيم يه دقيقه با اين بارش خانوم اختلاط كنيم؟

لبخندي مي زند و مي گويد:

- راحت باشين....منم برم يكم به اتاق سرو سامون بدم كه سلوا بياد سرمو مي زنه...


ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 12
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 774
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 2,985
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 769
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 29,992
  • بازدید ماه : 122,931
  • بازدید سال : 270,712
  • بازدید کلی : 12,135,801