close
تبلیغات در اینترنت
رمان فریاد زیر آب قسمت سوم
loading...

رمان فا

سوزش خفيفي در دستم حس مي كنم.درد دارم...پس هنوز زنده ام... توانايي باز كردن چشم هايم را اما...ندارم. صدا هاي اطرافم ديگر گنگ و مبهم نيست. صداي امير را تشخيص مي دهم:-مهرداد الان عصباني هستي،بارش تو وضعيت طبيعي نيست يه بلايي سرش مي ياد-برام مهم نيستصداي محمد هم مي آيد:-امير دخالت نكن...................آه…

رمان فریاد زیر آب قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1879 پنجشنبه 26 دي 1392 : 11:43 نظرات ()

سوزش خفيفي در دستم حس مي كنم.درد دارم...پس هنوز زنده ام... توانايي باز كردن چشم هايم را اما...ندارم. صدا هاي اطرافم ديگر گنگ و مبهم نيست. صداي امير را تشخيص مي دهم:
-مهرداد الان عصباني هستي،بارش تو وضعيت طبيعي نيست يه بلايي سرش مي ياد
-برام مهم نيست
صداي محمد هم مي آيد:
-امير دخالت نكن...................

آه پس محمد هم خبر دار شده است...محمد هم حق را به مهرداد مي دهد...خودم هم حق را به او مي دهم...صداي باز و بسته شدن در مي آيد و بعد صداي مريم كه مي گويد:
-دخالت؟هه.... امير راست مي گه حاله بارش خوب نيست اون واست مهم نيست بچه چي؟
مهرداد تا حدي قانع شده:
-به خدا اگه واسه اون بچه نبود...
-حالا كه هست،بارش هم حامله است هورمون زن ها رو تصميم گيريشون اثر مي ذاره
-مريم اون روي سگ منو بالا نيار... ازش دفاع نكن....واسش توجيه نيار
-خيلي خوب غلط كرده... تو ببخش
-برو كنار مريم مي خوام ببينمش
-مهرداد تو رو خدا
-مريم برو كنار كارش ندارم
-قبل اينكه بريم اونجا هم همينو گفتي
-مريم انقدر رو اعصاب من راه نرو، برو كنار
صداي باز شدن در نشان از تسليم مريم دارد . بي اختيار چشمانم را باز مي كنم. روي تخت اتاق مهمان هستم. وارد اتاق مي شود و روي لبه ي تخت مي نشيند. در اولين نظر نگاهش پر از حس غم است در كسرس از ثانيه دوباره پرده اي از خشم جاي غم را مي گيرد.سرم را از شرم پايين مي اندازم.درحاليكه سعي مي كند خشم صدايش را كنترل كند مي گويد:
-ببين بارش اگه با اين كاري كه كردي زنده نگهت داشتم فقط به خاطر اون بچه است.من به تو اعتماد ندارم.از اين به بعد تو تو اين خونه حبسي تا بچه ي من به دنيا بياد، اون موقع يه فكري به حالت مي كنم.
-مهر..
-هيسسسس ......نمي خوام صداتو بشنوم.هيچ توضيحي نده. اگه بفهمم وقتي عزيز زنگ مي زنه حرفي بهش بزني بازم كلامون مي ره تو هم .فهميدي؟
تمام عضلات بدنم فلج شده و توانايي پاسخگويي ندارم. سكوت من خشمش را بيشتر مي كند و فرياد مي زند:
-مي گم فهميدي؟
در حاليكه اشك هايم بي اختيار روي گونه هايم مي ريزد با سر جواب مثبت مي دهم. 
خدايا چرا با زندگيم اين كارو كردم؟چرا من انقدر احمق بودم خدايا؟
در نگاه مهرداد ذره اي عشق هم ديده نمي شود.از اين فكر تهوع شديدي مي گيرم... با سرعت خودم را به سطل آشغال اتاق مي رسانم . با ديدن اين صحنه عصبي از اتاق خارج مي شود. حالت تهوع ام بهتر مي شود اما اشك امانم را بريده است. سرم را روي زانو هايم مي گذارم تا با خيال راحت گريه كنم. صداي مهرداد از بيرون اتاق مي آيد كه مي گويد:
-مريم برو يه آرام بخشي چيزي بزن...دل و رودش وبالا آورد.اعصاب ندارم من!
-نمي شه كه به زن حامله فرط و فرط آرام بخش بزنم!
-خب يه كاري بكن،ببرش درمونگاه...نگران اون كه نيستم..
اين بار امير است كه جوابش را مي دهد:
-اره مشخصه،به هر حال اون الان ويار داره كاريش نمي شه كرد.فقط بايد آرامش داشته باشه
محمد با صداي آرام مي گويد:
-مريم برو پيشش باش تا از اين حماقت ها نكنه ديگه..
در مردابِ فكر هاي مختلفي كه به ذهنم هجوم مي آورد غرق شده ام. چرا به مهرداد اعتماد نكردم؟ آن همه تلاش و به قول خودم از خود گذشتگي چه فايده اي داشت؟مگر اصلا دليل من مهم بود؟دروغ دروغه،دروغ گفتن خيانته،چه قدر مفت عشق مهرداد را از دست داده بودم، لعنت به تو نادر...لعنت...لعنت به من
با نوازش هاي مريم به خودم مي آيم، سرم را بالا مي آوردم و در چشم هايش خيره مي شوم. سرش را پايين مي اندازد و زير لب مي گويد:
-معذرت مي خوام بارش،باور كن اگه اون كار و مي كردي الان از غصه دق كرده بودي
لبخندي تلخ مهمان لب هايم شده است. مي دانم حق با اوست اما...رويم را از او بر مي گردانم.
كنارم روي زمين مي نشيند و دست هاي سردم را در دست مي گيرد:
-بارش مطمئنم اين بچه كمك مي كنه مهرداد ببخشت
پوزخندي مي زنم و مي گويم:
-بس كن مريم حوصله رويابافي ندارم.
-اون اگه هنوز دوست نداشت چرا بايد واسه اين بچه عصبي بشه؟
-مريم اون بچه رو دوست داره چون ماله خودشه..نه به خاطر سهمي كه من ازش دارم
-اما..
به كمك او روي تخت دراز مي كشم و پتو را روي سرم مي كشم و مي گويم:
-مي خوام تنها باشم مريم

تحمل حرف هايش براي من ِ گناهكار هم سنگين است ، هرزه؟! پوزخندي مي زنم و مي گويم:
-خوبه داري مي گي هرزه.چطور انقدر مطمئني بچه ي توِ؟
با كشيده اي كه به صورتم مي زند نقش زمين مي شوم.شوري خون را در دهانم حس مي كنم.اين روز ها نمك زندگي ام زياد شده...اشك هاي شور...خونِ شور...چشم هايش به خون نشسته است. همينطور كه كمربندش را باز مي كند مي گويد:
-كه مال من نيست ها؟نكنه واسه رد گم كني مي خواستي بكشيش؟....انقدر مي زنمت كه هم تو بميري هم اون حروم زاده
سعي مي كنم فرار كنم اما اولين ضربه كه به پشتم مي خورد دوباره به زمين مي افتم.دردش غير قابل توصيف است فريادم به آسمان مي رسد و مهرداد بي رحمانه مي زند. التماسش مي كنم.
-تورو خــــدا مـــهرداد غلط كردم ..
بين زجه هايي كه مي زنم التماسش مي كنم.
-خـــــــــدا ،نزن...تو...رو...خدا...نزن
چه جان سختي دارم چرا نمي ميرم. چشم هايم سياهي مي رود. ديگر ناي جيغ زدن هم ندارم. شايد دارم مي ميرم؟اما نه ،صداي شمسي و ميرزا مي آيد.
-ميرزا دستشو ول نكن،ببرش از اينجا؛
-ولم كن ميرزا احترام سنتو دارم برو كنار
-اقا ول كن اين دخترو كشتيش 
-ميرزا ببرش ،اقا به خدا اگه اروم نگيرين به عزيز زنگ ميزنم
باز هم اسم عزيز آرامش مي كند،بي شك زنده ماندنم را مديون او هستم. به ميرزا مي گويد:-باشه ولم كن ميرزا 
-ول نمي كنم اقا
-اا مرد حسابي ول كن بذاز رو مبل بشينم 
شمسي خودش را به من ميرساند و سرم را روي پايش مي گذارد. همه ي صداهاي اطرافم را مي شنوم، درد را در تمام بدنم حس مي كنم اما ناي باز كردن چشم هايم را ندارم.هر آن منتظرم كه بين پاهايم خيس شود...هر آن منتظرم كه كودكم جان دهد از اشتباهات ما در و منطق نداشته ي پدرش...نمي دانم به چه چيز اين زندگي جهنمي دل بسته كه اين چنين سخت به رحمم چنگ زده... صورتم از اشك هاي شمسي خانوم خيس شده است. همانطور كه فين فين مي كند مي گويد:
-آقا زنگ بزنم به مريم خانوم؟
-لازم نكرده..خوب مي شه
-آقا همه ي تنش خونيه آخه چي مونده ازش؟
سكوت...
-اقا اون سيگار و روشن نكن...خانوم حامله است واسش بده
شمسي خانوم با اعصاب مهرداد بازي مي كرد، در حاليكه مشخص است به سختي دارد سعي مي كند احترام شمسي خانوم را نگه دارد،مي گويد:
-شمسي خانوم من خودم مي فهمم چي واسش خوبه چي بد،شما تو كار من دخالت نكن!
-نه آقا اگه مي دونستين اين بلا رو سر اين طفل معصوم نمي اوردي
انگار خنده دار ترين جك سال را شنيده است:
-طفل معصوم؟
دوباره در غالب جدي اش فرو مي رود و مي گويد:
-ميرزا دست زنتو بگير ببر ،روزا وقتي من سر كارم مياد اينجا مواظبش هست كه دست از پا خطا نكنه ولي وقتي من مي ام تو اين خونه ،تا نخواستم حق ندارين پاتون رو بزارين اينجا...
-ولي اقا ..
-همينكه گفتم
سرم دوباره روي زمين قرار مي گيرد. شمسي و ميرزا هم مي روند.حتي اجازه نمي دهد مرا به اتاق ببرند. بدنم درد مي كند نمي دانم مهرداد كجاست يا چه كار مي كند فقط هرچند دقيقه يكبار صداي فندك و بوي دود سيگار مي آيد. اين يعني هنوز هم همين نزديكي ست. حال و حوصله ي پيپ دود كردن هم ندارد...دلم براي عطر توتون تنگ مي شود...با دود سيگار هم بيگانه ام!كم كم روي كفپوش هاي سرد و چوبي روي زمين خوابم مي برد... حس مي كنم روي دست هاي يك نفر بلند مي شوم. بدنم درد مي كند و لرز شديدي همه ي بدنم را گرفته است.داغ هستم تب دارم اما از سرما مي لرزم...چه سخت است وقتي از خواب بيدار مي شوي و مي بيني كابوس هايت جاي واقعيت قد علم كرده اند!صداي آرام مهرداد كه انگار سال ها نشنيده ام گوشم را نوازش مي كند:
-چرا بارش؟چرا اگه نادر رو دوست داشتي منو به بازي گرفتي؟چرا با كارات ديوونم كردي؟چرا منو طعمه ي انتقامت از نادر كردي؟نمي تونم ببخشمت...نمي زارم ماله كسه ديگه اي بشي بايد تا اخر عمر اينجا بموني و تاوان اين كارتو بدي
قلبم در سينه فشرده مي شود.نفس كم مي آورم. اي كاش مي گذاشت از خودم دفاع كنم،گرچه آن زمان هم باورم نمي كرد...

سرد است...وجودم...چشم هاي مهرداد...اين خانه!درجه زير زبانم اما مخالف است!تواني براي باز كردن چشم هايم ندارم!گوش هايم مي شنود...صداي مريم را كه براي بار سوم درجه را زير زبانم مي گذارد و مي گويد"تبش پايين نيومده.." را مي شنوم...و امير را كه مي گويد"بايد بستري شه" صداي محمد كه مي گويد" امير ماشين و روشن كن الان ميارمش" و دست هايي كه مي رود در آغوشم بكشد و وسط را متوقف مي شود...با صداي مهرداد متوقف مي شود و قلبم آرام مي گيرد:
-دستتو بكش محمد...خودم ميارمش
پوزخند محمد را از پشت پلك هاي بسته هم مي بينم:
-هه!
صداي كوبيده شدن جسمي به ديوار...مي خواهم باز كنم اين چشمان بي خاصيت را!مي خواهم..اما خواستن كجا و توانستن كجا! مريم با صداي ريزي فرياد مي كشد:
-محمد ول كن يقه شو...
محمد با خشم مي گويد:
-گفتي خيانت كرده گفتيم آره ...اگه خيانت نكرده اشتباه كه كرده ...دروغ كه گفته...كتكش زدي گفتم عصباني بودي...اما فكر نمي كردم انقدر حيوون شده باشي كه رو زن حامله كمربند بكشي...
مهرداد هم فرياد مي كشد...اين روز ها سمفوني زندگي ام با چند ساب ووفر اجرا مي شود:
-دستتو بكش محمد...تو دخالت نكن
-لعنتي دخالت نكنم؟ساعت 5 صبحه و از 1 نصفه شب به هزار بار پاشوي و ده هزار تا قرص تبش پايين نمياد!حتي لباس خونيشو عوض نكردي...تو كه بچه بچه مي كردي...الان برات مهم نيست كه ممكنه كشته باشيش؟
صداي شكست مي آيد...آينه است يا شيشه...نمي دانم...صداي خورد شدنش عجيب به ابروي شكسته ي من شباهت دارد...دوباره دستاني زير كمر و پاهايم حلقه مي شود....يك قدم دو قدم...با شدت از آغوشش كشيده مي شوم...و در گرماي تن ديگري جا خوش مي كنم...چقدر اين عطر دلنشين است...
-گفتم خودم زنمو ميارم...
و بعد هيچ چيز نيست جز جان آرام يافته ام در آغوش مردي كه...اين روز ها قصد جانم را دارد...
يك روز ،دو دلباخته بوديم من و تو!
اكنون تو ز من دلزده!من ز تو دلتنگ
لالايي است... كوبش قلبش ،نفس هاي عميقش...نفس هاي بي جانم! لالايي است....نبض تپنده ي دست هايي كه يك لحظه جانم را مي گيرد و يك دم به جسم مرده ام جان ميدهد...معجزه ايست عشق مهرداد...پارادوكس است...متناقض نماست!خود يك حماسه ي ادبي ست... حسي كه مي دهد...حسي كه مي گيرم...خاطرات مرده اي كه زنده مي شود...
"پشتم روي زمين مي نشيند ..دستانش را دور كمرم حلقه مي كند و پاهيش را زندانبان پاهايم!دو دستم را در يكي از دست هايش مي گيرد و مي گويد:
-يك نفر امروز شيطوني كرده...نمي دونم چرا يكي از بلوزام و با اتو سوزونده
مي خندم و مي گويم:
-واقعا؟من كه خبر ندارم...
-تو كه دروغ نمي گي نه؟
-من كه نه!شايد يكي يه گوشه ي ديگه اي از دنيايه دروغي گفته باشه من كه نگفتم
با دست آزادش قلقلكم مي دهد...مي خندم و التماس مي كنم تا رهايم كند...مي گويد:
-حالا راستشو بگو...
اخمي مصنوعي مي كنم و مي گويم:
-مي دونستس تكنيك شكنجه جرمه و اعتراف تحت شكنجه وارد نيست
دوباره قلقلكم مي دهد..جان خودم را كه قسم مي خورم دستش از حركت مي ايستد و مي گويد:
-ديگه هيچوقت حق نداري جون بارش منو قسم بخوري...
سرم را به عقب بر مي گردانم و بوسه اي بروي لب هايش مي نشانم و مي گويم:
-چشم
-حالا بلوزو چرا سوزوندي؟
خودم را از حصار دستانش آزاد مي كنم و پا به فرار مي گذارم و در همين حين مي گويم:
-چون زيادي خوشگلت مي كرد!"
خدايا چيز زيادي از تو نمي خواهم! فراموشي موهبتي ست عظيم...من از تو فراموشي مي خواهم!

ناز مي كنند رگ هاي دستم.... نه پرستار پيدايشان مي كند و نه دكتر...آري من كه حالم خوب است...رگ هايم ناز مي كنند! دردم مي گيرد...بعد از سومين بار كه به قول دكتر رگم از زير دستش فرار مي كند...دردم مي گيرد...مي خواهم گريه كنم...اما به ناله اي كوتاه و خفه اكتفا مي كنم....تنم در تب مي سوزد اما سردي پروب سونو گرافي اندامم را به لرز مي اندازد...چه حال و روزي دارد جهنمي كه از سوز زمستان گله كند...چه زمستان سردي...چه جهنم ِ مفلوكي!
صدا ها را مي شنوم! دستاني كه در آغوشم مي كشد تا اين سرماي كرخ كننده را از تنم بيرون كند را، حس مي كنم...اما قلبم از شنيدن حرف ها دكتر متشنج مي شود:
-قلب بچه مي زنه ولي...
فشار دست هاي دورم كمي محكمتر مي شود:
- با توجه به شرايط جسمي مريض...بهتره ي آزمايش سي وي اس بگيريم...البته بايد بزاريم وضعيت مادر يكم ثابت بشه تا خطر سقط نداشته باشه
صداي مريم را هم مي شنوم:
-اگر مشكل ژنتيكي نشون بده بايد چي كار كنيم؟
-متاسفانه در اون صورت بايد كورتاژ بشه...الان يه آزمايش خون مي گيريم تا وضعيت ph مشخص شه اگه منفي باشه بايد يه امپول رگام هم بعد آسي وي اس بزنه...
صداي گرفته ي مهرداد مي آيد ...نزديك است...در آغوش گرم او هستم...پس آرامم!
- خب زود تر آزمايش بگيريد...نمي خوام مشكلي براش پيش بياد
و باز صداي دكتر كه اين بار كمي چاشني خشم در آن پيداست:
-نمي تونيم الان اين كار و بكنيم وضعيتش استيبل نيست...نمي دونم چرا اين بلا ها سر يه زن باردار اومده...اما به هر حال هر حركت غير متعارفي ممكنه باعث سقط جنين بشه...بعد از اون ديگه هيچ تضميني براي قطع خون ريزي و زنده بودن مادر وجود نداره
فشار دستهايش باز هم بيشتر مي شود...تن آزرده ام اين فشار ها را دوست دارد...
دوباره درگيري رگ هاي منو سرنگ خون گيري...با هزار مصيبت چند قطره خون مي گيرد و مي گويد:
-آقا پنبه رو فشار بدين تا جاش كبود نشه
خنده ام مي گيرد...آري راست مي گويي جسمم از كتك سياه نيست كه...سر تا سر تنم را تتو كرده ام... اين ها كه ديگر كبودي نيست...غصه ي من همان رد سرنگ بود كه با فشار پنبه حل شد!
در اتاق باز مي شود و صداي آهسته ي محمد كه مي گفت:
- با هزار تا بدبختي اومدم تو...امير با پارتي بازي اوردم تو...دكتر چي گفت؟
مريم- گفت بايد آزمايش بده احتمال مشكل ژنتيكي وجود داره...
صداي محمد كمي بلند تر مي شود و مي گويد:
-راضي شدي مهرداد؟شك نكن اگه پاي اين بچه بره كنار خودم طلاقشو مي گيرم
مهرداد پتو را تا روي سينه ام بالا مي كشد و با صداي گرفته و جدي مي گويد:
- محمد حد خودتو بفهم...با بچه يا بي بچه بارش رو طلاق نمي دم...
-غصه نخور همه چيز رو به عزيز گفتم...
صداي بلند مهرداد سكوت بيمارستان را در هم مي شكند:
-به چه حقي تو زندگي من دخالت مي كني؟
مريم التماس كنان مي گويد:
-ساكت باشين...الان ميان بيرونمون مي كنن...بزارين بارش استراحت كنه
محمد بي توجه به مريم مي گويد:
-چون منه احمق بهش گفتم پاي تو واسته...چون من گفتم ...من تاييدت كردم...فكر كردم كسي مثل بارش مي تونه ذهن مريضت رو درمان كنه...
-مثل اينكه يادت رفته بارش چه هرزه بازي در آورده...
و بعد صداي سيلي محكمي كه در اتاق طنين مي اندازد...و صداي مهربان عزير كه اشك را به چشمان بسته ام هديه مي كند:
-دست مريزاد مهرداد...تو كه انقدر ناموس سرت مي شه به زنت به ناموست...جلوي يه نامحرم انگ هرزگي مي زني
صداي ناباورانه ي مهرداد غصه ام را بيشتر مي كند:
-عزيز باور كن
-ساكت شو مهرداد...با محمد از اتاق برين بيرون،هرچي مي خواين تو سر و كله ي هم بزنين...اينجا بيمارستانه حرمت داره...
و صداي بسته شدن در كه خبر از رفتن مردي دارد كه هنوز قلبم برايش ديوانه وار مي تپد...
چشم هايم را باز مي كنم...با هزار زحمت...با هزار بدبختي...
عزيز روي صندلي كنار تختم نشسته...روي نگاه كردن در چشمانش را ندارم...مريم به ديوار اتاق تكيه كرده و ناخون هايش را مي جود....دهانم را باز مي كنم و تلاش مي كنم كه حرف بزنم اما تنها زمزمه ي آرامي از گلويم خارج مي شود...مريم خودش را به تخت مي رساند و مي گويد:
-به هوش اومدي خوشگلم
هوشيار بودم...خيلي وقت است كه هوشيارم....
-آره
عزيز دست هاي گرمم را در دست مي گيرد و مي گويد:
-خوبي عزيزم؟
آه مهرباني اش را نمي خواهم...من لايقش نيستم...اشك هايم روي صورتم مي ريزد و باز هم دلم آرام نمي گيرد...گريه ي آرامم به هق هق تبديل مي شود و باز هم آرام نيستم...
نوازشم مي كند ...مي خواهم توضيح دهم اما مي گويد،وقت براي توضيح زياد است...مي گويد بايد آرام باشم ... در ميان هق هق گريه ام مي پرسم:
-باران چي شد
لبخندي مي زند و مي گويد:
-عمل خوب بود...فعلا قرنطينه است...وقتي نيومدي بيمارستان نگران شدم ...وقتي به محمد زنگ زدم همه چيز و بهم گفت
گريه مي كنم به حال و روز خودم...به درد هايي كه در سينه دارم...و او نوازشم مي كند...دلم مهرداد را مي خواهد...دلم تنگ است...خدايا دلم آغوش مي خواهد...از آن اغوش هاي پر نياز مردانه...

يك ساعتي ست كه بيدار شده ام...عزيز رفته است تا غذا بياورد..غذاهاي بيمارستان حالم را به هم مي زند...اصلا هر چه بو مي كنم حالم را به هم ميزند...ضعف دارم اما توانايي بلعيدن چيزي به غير از آب را ندارم...آب قند هم نمي خورم...اين روز ها شامه ام قوي شده و بوي شكر و قند هم حالم را به هم ميزند...غروب شده و فضاي اتاق را نور سفيد مهتابي روشن نگه مي دارد...مريم روي صندلي خوابش برده و مهرداد...كنار پنجره به بيرون نگاه مي كند...نه اخم مي كند و نه پوزخند مي زند...حتي كنايه هايش را هم دريغ كرده...انگار كه نيستم...حالم را ...نپرسيده است...حال فرزندش را هم نپرسيده است...نگاهش خالي ست....خالي از هر چيزي...خالي از عشق...خالي از تنفر...خالي از خشم...نگاهش پر از خالي ست!دلم براي شنيدن صدايش تنگ شده...به توهين وتحقيرش هم راضي شدم....دلم براي صدايش خيلي خيلي تنگ شده...
صدايش مي زنم شايد حتي به اخم جوابم را بگويد :
-مهرداد؟
رويش را به سمتم بر مي گرداند...گنگ...مبهوت...با چشماني كه فقط يك سوال دارند...چرا؟...اما لب از لب باز نمي كند...
گر جوابم را نمي گويي، جوابم كن به قهر
گاه يك دشنام از صدها دعا شيرين تر است
دردم مي گيرد...روحم درد مي گيرد از سكوتش...قلبم درد مي گيرد از خالي چشمانش...تك تك سلول هاي احساسم درد مي گيرد از چراي نگاهش....گويي فراموش كرده...همه چيز را...من...عشق من ...گناه من...و در نهايت همه چيز زندگي را....
سنگدل!من دوستت دارم،فراموشم مكن
بر مزارم اين غبار از سنگ هم سنگين تر است
سكوتم را كه مي بيند دوباره در ابديت تصوير پنجره گم مي شود...و من در ابديت تصوير او....در اتاق باز مي شود و عزيز غذا به دست داخل مي آيد...مهرداد به سمتش مي رود و بي هيچ حرفي ظرف غذا را از دستش مي گيرد و روي ميز مي گذارد....نگاه خيره ي عزيز براي چند لحظه رويش سرگردان است...او هم از اين آرامش مطلق در تعجب است!با صداي عزيز كه به من مي گويد"بهتري عزيزم" ،مريم هم از خواب بيدار مي شود....كش و قوسي به بدن خشك شده اش مي دهد و مي گويد:
-سلام عزيز....چه بويي راه انداختين...
آري بوي خوبي ست...هر چه هست سراسر عطر نارنج دارد و اين اشتهاي مرده ي مرا كمي تحريك مي كند...اب جمع شده در دهانم را قورت مي دهم ...مهرداد ميز را روي تخت تنظيم مي كند و پشتي تخت را كمي بالا مي آورد...همه ي حركاتش با سكوت همراه است...عزيز ظرف غذا را روي ميز مي گذارد و قاشق قاشق كباب ترش به خوردم مي دهد و مي گويد:
-روش نارنج زدم يه موقع بوش اذيتت نكنه...خوبه مادر؟
سرم را پايين مي اندازم و دستانم را در هم قفل مي كنم و مي گويم:
-ممنون...عاليه
مريم چايي از تو فلاكس براي خودش مي ريزد و مي گويد:
- بارش و فردا مرخص مي كنن ...تبش پايين اومده...
عزيز قاشق ديگري غذا در هانم قرار مي دهد و مي گويد:
-لازم نيست بيشتر بمونه مادر؟
-نه ولي بايد استراحت كنه تا وضعيتش استيبل بشه و بتونه آزمايش بده
لقمه را قورت مي دهم و مي گويم:
-من خوبم
ناخودآگاه به صورت مهرداد نگاه مي كنم...منتظرم پوزخند بزند اما...او سرش را پايين انداخته و با نوك پا به گوشه ي ديوار ضربه مي زند...ته ريش اندكي روي صورتش روييده و چهره اش را جدي تر و صد البته جذاب تر كرده است... صداي عزيز اجازه ي آناليز بيشتر را از من مي گيرد:
-مي گم شمسي بره خونه ي منو اتاقش رو آماده كنه
صداي نسبتا گرفته ي مهرداد است كه اينبار سكوت اتاق را مي شكند:
-بارش هيچ جا نمي ره...خودش خونه داره...مياد خونه ي خودش!
براي چند لحظه سكوت مطلقي اتاق را فرا مي گيرد..صداي اعتراض آميز مريم پتكي مي شود بر ديوار اين سكوت:
-محاله! مهرداد نمي زارم! بزاريم بياد تو اون خونه تا جنازش رو تحويل بگيريم
مهرداد با يك گام خودش را به مريم مي رساند ...يقه اش را با دو دست مي گيرد و او را از روي صندلي بلند مي كند...همه ي اين ها در يك لحظه اتفاق مي افتد ...در يك لحظه رگ هاي گردنش متورم مي شود...در يك لحظه آرامش ظاهريش دود مي شود و به هوا مي رود...در يك لحظه دوباره اخم مهمان ابروانش مي شود..از بين دندان هاي به هم ساييده شده اش مي گويد:
-وقتي مي گم بارش مياد خونه ي من ...يعني مياد...يعني نظر من اينه ...يعني نظر كسي رو نخواستم...من مي گم ...من دستور مي دم...فهميدي؟
عزيز دست مهرداد را مي گيرد و پايين مي كشد و مي گويد:
-پسر جان چرا لج مي كني؟ نمي بيني قلب اين دختر عين گنجشك داره مي زنه؟
با دست به من اشاره مي كند...من كه پاهايم را توي شكمم جمع كرده ام...مني كه اشك در چشمانم چادر زده...مني كه تند تند نفس مي كشم اما اكسيژني از اين ناي بي خاصيتم پايين نمي آيد...مهرداد گامي به سوي تخت بر مي دارد...دست خودم نيست...اين دست هايي كه حصار صورتم مي شود...در اراده ي من نيست...اين اشك هايي كه روي صورتم روان مي شود...تحت كنترل من نيست...اين صداي لرزاني كه با التماس مي گويد"مهرداد تورو خدا نزن ..من ميام خونه " هم افسارش در دست من نيست!
ميانه راه متوقف مي شود...نگاهي به اندام در خود مچاله شده ام مي كند...كلافه دستي در موهايش مي كشد و به سمت در اتاق ميرود..دستگيره را در دست مي گيرد ومي گويد:
-صبح ميام دنبالش...حرفم عوض نمي شه بارش با من بر مي گرده خونه
از اتاق بيرون مي رود و در را به هم مي كوبد...سرم را روي بالشت مي گذارم .دست عزيز روي دستان مي نشيند...در چشمان گرم و مهربانش زل مي زنم...لبخند مي زند و مي گويد:
-درست مي شه مادر...مريم يه چيز هايي بهم گفته ...نمي گم كارت درست بوده،اما با مهرداد حرف مي زنم...غصه نخور همه چيز درست مي شه....
پوزخندي گوشه ي لبم مي نشيند و مي گويم:
-واقعا فكر مي كنين درست مي شه؟
جوابش لحظه اي سكوت است و بعد"به خدا توكل كن"...گاهي اين توكل به خدا كه از زبان ديگران مي شنوي ...چقدر سنگين است!

با كمك مريم لباس هاي بيمارستان را عوض مي كنم...با كمك مريم سوار ماشين مي شو...با كمك مريم پله هاي عمارت را بالا مي روم...شمسي اسپند دود مي كند و از بوي تند اسپند تهوع مي گيرم...دل و روده ام را بالا مي آورم...لباس هايم...تمام هيكلم كثيف مي شود...و باز هم با كمك مريم دوش مي گيرم...دلم هواي دوش آب سرد كرده...تنها به اين بهانه كه بيايد و مواخذه ام كند...فقط بيايد! من مريم را نمي خواهم...من كمك مردَم را مي خواهم! خدا دلم گرفته از مردمانت دلم گرفته...بيشتر از همه از دست خودم دلم گرفت...
موهايم را سشوار مي كشد و من همچون مرده اي متحرك به آينه ي رو به رو مي نگرم..
روي تخت كه درازم مي كند دلم آتش مي گيرد...نيست ديگر نيست!عكس من ومهرداد ديگر روي سقف نيست...اين نبود ها به آتشم مي كشد...
امروز روز آزمايش است...ده روز است كه همه هستند و مهرداد نيست...عزيز ،مريم،محمد و گاهي امير...همه مي آيند دل داري ام مي دهند...گاهي مواخذه ام مي كنند...هستند ...اما مهرداد نيست!مريم مي گويد شب ها كه من خوابم به خانه مي آيد اما قلبم نمي خواهد باور كند كه مي آيد ،اما ديدن من نمي آيد!
با اضطراب روي تخت بيمارستان دراز مي كشم...نمي دانم چه مي خواهم...درست است كه آرزو مي كردم كه نباشد ...اما با همه ي گناه هايم من هم يك مادرم...مي خواهم كه سالم باشد...مي خواهم حادثه ي تلخ باران تكرار نشود...ياد باران قلبم را فشرده مي كند...هنوز در قرنطينه است اما حالش ...خوب است!حاله من و فرزندم اما...با خداست...
در دل دعا مي كنم...نمي دانم از خدا چه مي خواهم...فقط ديوانه وار نامش را صدا مي زنم...نمونه گيري مي كنند...دو هفته زمان زيادي ست براي گرفتن آزمايشي كه حكم زندگي يا مرگ فرزندت را دارد!دو هفته زمان زيادي ست..مهرداد هم آمده...بعد از ده روز مي بينمش...چيزي كه آزارم مي دهد ديگر نبودش نيست...عطر شيرين زنانه اي كه از بلوزش استشمام مي كنم ،مرا به مرز جنون مي رساند...آه اين روز ها كه همه ي حواسم را از دست داده ام اين حس بويايي عجب غوغايي مي كند!
مهرداد رو به رويم ايستاده وفرياد مي كشد:
-حتما خوشحالي كه بچه رو كشتيم نه؟حتي مرگش هم تقصير تو
روي دو زانو مي نشينم و پاچه ي شلوارش را در دست مي گيرم...گريه تمام صورتم را پوشانده...
-مهرداد تورو خدا...به خدا من نمي خواستم بميره...
پايش را بلند مي كند و با لگد به تخت سينه ام مي كوبد:
نقش زمين مي شوم ...فرياد مي زند:
-مگه نمي خواستي بري...حالا گمشو برو..
تسليم نمي شوم به پايش مي افتم...ايستاده است و من روي زمين ...جلوي پايش سجده مي كنم و مي گويم:
-مهرداد غلط كردم...نمي رم...تورو خدا تنهام نذار....مي خواستم برم اما نمي تونم...برم قلبمو كجا ببرم..
مي خندد و مي گويد:
-مهم نيست برام..من عشق جديدي پيدا كردم كسي كه خائن نيست!
وجودم مي لرزد از خنده هاي زنانه اي كه با صداي او در مي اميزد!
فرياد مي زنم از ته دل....از عمق وجود...از خاك تولدم...فرياد مي زنم:
-نــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــه
از خواب مي پرم...روي صورتم عرق نشسته از اين كابوس دردناك! مهرداد كنارم روي تخت نشسته و تن لرزانم را در آغوش مي كشد و مي گويد:
-آروم باش بارش...آروم باش...خواب بد ديدي؟
ناي صحبت ندارم ...بغضي در گلويم نشسته به وسعت يك دنيا!سرم را تكان مي دهم.سرم را روي سينه اش مي گذارد و بغض سر باز مي كند...بايد بگويم...اگر نگويم مي شود زخم...مي شود دمل و سر باز مي كند...نگويم مي شود عقده!
-مهرداد...من نمي خوام اين بچه بميره...نبايد بميره...خواب ديدم مي ميره
موهايم را نوازش مي كند...حالم انقدر خراب است كه ترحم مهرداد را هم جلب كرده ام...چه كسي مي گويد ترحم بد است؟محبت نديده كه باشي همين كمترين ها را هم به چشم مي كشي!زير لب زمزمه مي كند:
-مي دونم ...مي دونم...حالا آروم باش...ضربان قلبت بالا رفته بايد آروم باشي
قلبم را حس مي كنم...گرفتار تند باد شده! نفس نفس مي زنم...
-مهرداد...من بايد برات توضيح بدم...
صدايم ضعيف است...خيلي ضعيف...
سرم درد مي كند! مهرداد نام مريم را فرياد مي زند و رو به من مي گويد:
-آروم باش ...با هم حرف مي زنيم خب؟
چشمانم هم سياهي مي رود...اما لجوجانه باز نگهشان مي دارم و مي گويدم:
-قول ميدي؟
ملافه را از رويم پس ميزند و مي گويد:
-آره قول ميدم
لبخند مي زنم اما او توجهي نمي كند...نگاهش به ملافه است...دستش را بين پاهايم مي كشد...تشخيص دادن رنگ خون روي دستش، كار سختي نيست!دوباره مريم را صدا مي زند!دستانش را زير كمر و پاهايم گره مي زند و مي گويد:
-بارش تورو خدا آروم باش تا بريم بيمارستان...باور كن يه خواب بوده
سرم را در گودي گردنش فرو مي كنم و به اين مي اندشم كه اگر همه ي اينها فقط يك خواب بوده...اين بوي عطر زنانه كه از تنت استشمام مي كنم...چيست؟

در آغوشش اسيرم...روي صندلي عقب مي نشيند و مرا لحظه اي هم رها نمي كند...امير رانندگي مي كند...مريم به بيمارستان زنگ مي زند تا دكترم را پيج كنند...من اما... راضي ام...سرماي جسمم گرماي تنش را مي طلبد! گرماي نبض هايي كه وجود بي جانم را احاطه مي كند...آغوشش،شيريني دلچسب يك فنجان شكلات داغ در ميان سوز زمستان را دارد...آغوشش همان چيزي ست كه اين روز ها هرچقدر داشته باشم ...باز هم كم است...

جاري شدن خون از تنم گويي تمامي ندارد...كودكم به انتقام برخواسته! روزي من قصد جان او را داشتم و امروز....او به قصد ريختن قطره قطره خونم بلند شده...تمامي ندارد جنگ اين مادر و فرزند!

چشمانم سياهي مي رود...مي دانم كه بعد از هوشياري...ديگر نه مني مانده و نه مهردادي و نه كودكي...

**************************************
صداي زمزمه ي صحبت خوابم را بر هم ميزند...درد زير دلم بي امانم كرده...انگار توي دلم را با قاشق خالي كرده اند!
دوست دارم از درد ناله كنم اما تنش اين زمزمه هاي آرام نمي گذارد...

عزيز سعي مي كند صدايش را پاين تر بياورد، اما گوش هاي تيز من مي شنود ممنوعه ها را:
- مهرداد زنت سقط جنين داشته...استرس ديگه براش خوب نيست...تازه يك ساعته خون ريزيش قطع شده...توكجا داري ميري؟

دستم نا خودآگاه روي شكمم قفل مي شود....روحم مچاله مي شود...وجدانم كنايه مي زند" مگه همينو نمي خواست؟ به آرزوت رسيدي"...قلبم اما خون گريه مي كند كه فكر نمي كردم تا اين حد نبودش دردناك باشد...
مگر انسان دلتنگ نداشته هايش مي شود...من كه هيچگاه او را نداشتم...پس چرا دلتنگ بوسيدن دست هاي كوچكش هشتم...چرا دلم از تصور دختري باچشم هاي مهرداد، ضعف مي رود؟"

- عزيز الان خوابه...نمي شه نرم...
صداي سرزنشگر عزيز معضل عطر زنانه را تا حدودي حل مي كند:
-يعني اون دختر نامحرم از ناموس خودت واجب تره
صداي كلافه ي مهرداد خطي مي شود بر هر آنچه اميد در ذهنم داشتم:
- عزيز دست خودم نيست...من بي ناموس نيستم اما حس مي كنم اونم ناموسه منه..بفهم عزيز نمي تونم بزارم تو اون خراب شده بمونه...براش خونه گرفتم!

دوست دارم چشمانم را باز كنم و ببينم چه كس خنجر در قلبم فرو كرده و بي رحمانه ضربه مي زند...نزن...خنجر نزن...مرده اي مثل من كه ديگر كشتن ندارد!

-بارش راضيه؟بدون رضايت اون حق نداري...
حرفش را قطع مي كند و مي گويد:
-مگه رضايت من براش مهم بود؟...اونقدر دارم كه واسه اون كم نياد...
-مهرداد...
صداي دستگيره ي در مي آيد و بعد صداي مهرداد كه مي گويد:
-عزيز از نظر من اين بحث تموم شده است...
و بعد صداي بسته شدن در...آري از نظر من هم تمام شده است...اين بحث...اين زندگي ....و در نهايت اين عشق...

چند دقيقه اي ست كه تنها صدايي كه سكوت اتاق را در هم مي شكند صداي تيك تيك دانه هاي تسبيح عزيز است...نمي دانم درد كداميك سهمگين تر است...جسم در هم شكسته ام...جاي خالي جنين بي گناهم و يا...درد خيانت ديدنم...

حق اعتراض .... ندارم! براي فرزند مرده ام گريه كنم؟...مي گويند مگر خودت نمي گفتي جايي براي زندگي ندارد؟!....براي خيانت همسرم فقان كنم...مي گويند مگر خودت خيانت نكردي...چه فرق مي كند من بگويم كه پشيمان شدم و روزي هزار بار خدا را شكر كردم كه فرزندم را حفظ كرد؟...چه فرق مي كند اگر بگوم من براي جان باران دروغ گفتم و نه هوا و هوس...هيچ فرقي نمي كند! گاهي بهتر است سكوت كني...

وقتي زن هستي...وقتي همسرت خرج پدر و خواهرت را مي دهد...وقتي خودت متهم به دروغ هستي...وقتي نه سرپناهي داري و نه تكيه گاهي ...حتي اگر خيانت ببيني بايد سكوت كني!
بايد سرت را مثل كبك در برف فرو كني...بايد ديده ها را ناديده بگيري...بايد عاشقانه هاي او و معشوقش را بشنوي و نشنيده بگيري...بايد عطر زنانه را روي تن همسرت...مردت ...ناموست...بو كني و دم نزني!!

حق نداري به او سيلي بزني...حق نداري به او بگويي هرزه...حق نداري او را زيز شلاق بگيري و وقتي در تخت بيمارستان است ...وقتي شب ها در تب و كابوس غلط مي زند تو در خانه ي معشوقه ات جام خودت را جام ديگري بزني...

اين ها حقوق يك زن است! وقتي اين ها را خوب ياد گرفتي...به خودت تبريك بگو...حال تو يك زن...يك بانو ي ايراني هستي...از آنها كه به رويشان لبخند مي زنند و پشت سرش مي گويند" ببين با پول شوهره حال مي كنه ...مهم نيست كه مرده با يكي ديگه است" .
پس من هم سكوت مي كنم...كجا بروم...مگر پناهگاه ديگري هم دارم؟ پس سكوت مي كنم!

با كمك مريم روي تخت دراز مي كشم...روزه ي سكوت گرفته ام! دستم را در ميان دستانش مي فشارد و مي گويد:
-بارش...هيچي نمي خواي بگي؟
نگاه گنگم را به صورتش مي دوزم...چه بگويم؟ سه روز است كه از بيمارستان مرخص شدم و مهرداد را نديده ام...سه روز است كه همسرم شب ها را در خانه ي جديدش ...با عشق جديدش مي گذراند...سه روز است كه مرد من...عشق من...صورت ديگري را نوازش مي كند...سه روز است كه هر دقيقه درد كشيدم و همسفر من درد هاي زن ديگري را التيام داده...چه بگويم...همه ي اين ها براي يك عمر سكوت كافي ست...
پتو را روي تنم مي كشد و مي گويد:
- بارش شايد قسمت نبوده اون بچه به دنيا بياد...
كسي كه تا چندي قبل مي گفت وجود اين بچه حكمتي ست براي سر و سامان گرفتن زندگي من و مهرداد ...حال مي گفت مرگش قسمت بوده! خدايا تدبيرت را بگردم كه عمرم تمام مي شود و من راز اين حكمت و قسمت را نمي فهمم!
-عزيزم هنوز فرصت داري بچه دار بشي...تو هنوز جووني
آري اين را ديگر منكر نمي شوم هنوز فرصت دارم بچه دار شوم...هنوز فرصت در آميختن با مردي را كه جسمش را با ديگر قسمت كرده را دارم! خدا را شكر...
- مهرداد تو بيمارستان قيامت راه انداخته بود...يقه ي دكتر رو گرفته بود مي گفت" تو كه ديدي وضعتش هنوز استيبل نيست براي چي آزمايش گرفتي كه باعث سقط جنين بشي"...امير و محمد به زور جداش كردن!
حق دارد مردِ من! فرزندش مرده بود...من كه نمرده بودم تا بتواند به آرامي از كنارش عبور كند! پاره ي تنش مرده بود!
چشمانم را روي هم مي گذارم و به عادت اين روزها خودم را به خواب مي زنم...در فكرم تكرار مي كنم:
رود راهي شد به دريا،كوه با اندوه گفت
مي روي اما بدان دريا ز من پايين تر است
************************************************** *
15 روز از مرگ فرزندم مي گذرد و من مهرداد را نديده ام....چند روزي ست كه باران مرخص شده...سوار ماشين محمد مي شوم تا به خانه ي پدرم بروم...سرم را به شيشه ي ماشين تكيه مي دهم . سردي لذت بخش شيشه را به جان مي خرم...اين روز ها هرچه كه مهرداد را در خاطرم زنده كند، آزارم مي دهد...گرما هم از اين قاعده مستثني نيست!
محمد صداي موسيقي بي كلام توي ماشين را قطع مي كند و مي گويد:
-اين سكوت 15 روزه نمي خواد تموم شه...
نگاه سردي به چشمانش مي اندازم و مي گويم:
-من كه صحبت مي كنم!
نگاهش را به حركت ماشين ها مي اندازد و مي گويد:
- آره ...صحبت مي كني...اما حرف نمي زني
بي حوصله ام...چشمانم را روي هم مي گذارم و مي گويم:
- با كلمات بازي نكن...چه فرقي مي كنه...
صدايش را بلند مي كند و مي گويد:
- واقعا فرقي نمي كنه؟ فرقي نمي كنه براي همين نمي پرسي بچه ام چي شد! نمي پرسي چي داره به سرم مياد...واقعا برات مهم نيست..
- نه مهم نيست!
مي خواهد چيزي بگويد اما تمام حرفش را با يك نفس عميق جا به جا مي كند! چه اهميتي دارد...چه اهميتي دارد كه مهرداد حالم را نمي پرسد...چه اهميتي دارد كه حتي عزيز به ديدنم نمي آيد...چه اهميتي دارد كه من هستم و يك خانه ي بزرگ و سكوتي كه گاهي با به هم خوردن قابلمه هاي غذا توسط شمسي شكسته مي شود...غذا هايي كه هرروز دست نخورده باقي مي مانند..چه اهميتي دارد كه پدرم حتي يكبار به ديدن دختر ديگرش نيامده...چه اهميتي دارد ...

وارد خانه كه مي شوم دلتنگي باران بغض را به گلويم مهمان مي كند، اما من...من به فرو دادن بغض هايي بزرگتر از اين عادت كرده ام....
پدر در آغوشم مي كشد و مي گويد:
-كجايي بابا...تو چقدر خواهر بي معرفتي هستي...
پوزخندم را پنهان كنم يا اين ميل سركش كه مي خواهد آغوش پدرم را پس بزند!
آري من بي معرفتم...زندگي و عشقم را به قيمت كليه به آتش كشيدم...فرزندم را به قيمت نجات خواهرم كشتم...آخر ديگر چقدر يك خواهر مي تواند بي معرفت باشد!

باران را كه روي تخت مي بينم ، خشمم خفه مي شود..پدرم گناهي ندارد...ما هر دو براي باران چشم روي همه چيز مي بنديم!
اتاقش بو اسپند مي دهد...اما ديگري باردار نيستم تا حالم بهم بخورد...دستان كوچكش را دور گردنم حلقه مي كند و مي گويد:
-دلم برات تنگ شده بود
بوسه اي روي صورتش مي نشانم و مي گويم:
- خوب ما رو ترسوندي..الان ديگه درد نداري جوجه؟
خرس صورتي بزرگش را در آغوشش مي كشد و مي گويد:
-ببين عمو مهرداد ديروز برام چه خرسي آورد!
آه پس هست...هست و ديدن من نيامده...درك صحبت هاي باران خارج از ظرفيت ذهني من است! تنها يك چيز در قلبم پژواك مي شود...هست و نابودي مرا نمي بيند!

روز هاست كه در آستانه ي دردم،مي داني؟
اين روز ها ديوار ها هم مرا در فشار پنجه هايشان مي گيرند،مي داني؟
هوايي براي نفس نيست، مي داني؟
آنكه رفت برايم هيچ كس نيست،مي داني؟
اين آغوش هاي سردو بي احساس مرا بس نيست،مي داني؟
مرا جز آرزوهاي عبث نيست،اين را مي دانم كه نمي داني!

اين روز ها آسمان هم مرا تنگ است...

چشمانت از دوريم گريان نيست،مي دانم
دست هايم ديگر تو را مونس جان نيست،مي دانم
خنده هايت را بي من پايان نيست،مي دانم
مرگ خنده هايم است،اين را مي دانم كه مي داني!

ببند چشمانت را !سخت است بدانم كه مي داني و نمي ماني!

فصل چهارم: فرياد زير آب

نمي دانم چند ساعت است كه به خانه آمدم...روي صندلي گهواره اي روي تراس مي نشينم ...نه به گذشته فكر مي كنم و نه آينده...ذهنم در خلا سير مي كند...
قهوه ام را مي نوشم...سرد است...اما نه سردتر از رابطه ي من و مهرداد!
تلخ است....اما نه بيشتر از تلخيه رابطه ي من و او !

شمسي صدايم مي كند...با بي ميلي از آن خلاء فكري دست مي كشم و سرم را به طرفش مي چرخانم:
- چيزي شده؟
- خانوم چرا تو تاريكي ها نشستي كل خونه رو دنبالتون گشتم...

پوزخند روي لبم جا خوش مي كنم! از روي صندلي بلند مي شوم و مي گويم:
- نترس در نرفتم! به رئيست بگو زندانيش عجيب به اين زندان خو گرفته!

به تته پته مي افتد و مي گويد:
- نه به خدا خانوم...منظورم اينه كه نگرانتون شدم...

در چشمانش زل ميزنم و دوباره پوزخند مي زنم! وقتي حرفي براي گفتن نداري...همين نيشخند از همه چيز شيرين تر است!
با دست به كنار هلش مي دهم و زير لب مي گويم:
-آره تو كه راس مي گي!

پشت سرم مي آيد ،اما در را مي بندم و از رويش قفل مي كنم... چند بار به در ميزند و مي گويد:
- خانوم باز كنين در رو ، شامتون رو بدم...
با صداي بلند مي گويم:
-ممنون صرف شد!

آري سيرم...اين همه شيريني زندگي در گلويم گير كرده! وان حمام را پر از آب مي كنم ...باز هم سرما...باز هم آب سرد!

با همان لباس هايي كه در تن دارم توي وان دراز مي كشم ...انگشت هاي پاهايم را از هم باز مي كنم و به جريان دل انگيز اب اجازه ي عبور از بين آن ها را مي دهم...

من هستم...خدا هم هست...كس ديگري را ...نمي خواهم!

چشمانم را مي بندم و به خلسه فرو مي روم...
فكرم را دور مي كنم از نادر...باران...مهرداد و معشوقه اش...فكرم را دور مي كنم از انديشه ي كشنده كه زماني كه من در سرماي اين آب فرو رفته ام آغوش گرم همسرم پذيراي عشوه هاي زنانه ي شخص ديگري ست...فكرم را دور مي كنم وخواب مهمان چشمانم مي شود...

صداي در هاي خانه كه يكي پس از ديگري به هم كوبيده مي شوند ، از خواب بيدارم مي كند...صداي عربده هاي مهرداد تا سر كوچه هم مي رود:
-مگه نگفتم از جلو چشمت تكون نخوره شمسي؟

شمسي با عجز و لابه مي گويد:
-آقا به خدا من حواسم بود...تو تراس نشسته بودن...بهشون گفتم بيان تو خونه...خانوم هم بهش بر خورد ...درو روي من قفل كردن!

صدايشان نزديك است ....توي اتاق خواب هستند..

- چرا به من خبر ندادي؟
- آقا زنگ زدم...جواب ندادين...تا اينكه بلاخره خودتون زنگ زدين...

سعي مي كنم تكان آرامي بخورم اما نمي توانم...همه ي تنم خشك شده! از اين فلج موقت مي ترسم...

سعي مي كنم صدايش كنم اما حاصل تلاشم تنها اصوات نا معلوميست كه از حنجره ام خارج مي شود...دستانم را به لبه هاي وان مي گيرم و سعي مي كنم از جايم بلند شوم...اما نمي توانم و دوباره توي وان مي افتم. 

همين صداي آب براي اينكه آنها را متوجه حضور من كند...كافي ست.

در حمام شتاب زده باز مي شود و بعد از مدت ها، اندام چهارشانه ي مهرداد را مي بينم...

دو حس به طور همزمان در قلبم ايجاد مي شود....دلم براي در آغوش كشيدنش تنگ مي شود...دلم از خيانتش فشرده مي شود! ...آخر مگر قلب گنجايش چند حس به طور همزمان را دارد؟!

با عجله كنار وان زانو مي زند...شمسي هم در آستانه ي در مي ايستد و با اضطراب مي گويد:
- خانوم خوبي؟

مهرداد دستانش را زير زانو و گردنم حلقه مي كند ...دلم از اين همه نزديكي كولاك مي كند! رو به شمسي با تشر مي گويد:
-برو يه شكلات داغ درست كن، همه ي تنش يخ كرده...حوله هم گرم كن بيار...

مرا در آغوشش مي كشد و به داخل اتاق مي برد...از دهان نفس مي كشم...دوست ندارم شيريني عطر زنانه ي معشوقه اش ، ذره اي از گرماي اين آغوش كم كند!

روي كاناپه مي گذارتم و با صداي نسبتا بلندي مي گويد:
-اين چه وضعيه بارش...با لباس توي آب سرد دراز مي كشي؟

دندان هايم به هم مي خورد از سرما ...دست و پايم همچنان كرخ است! دو زانو روي زمين مي شيند...ته ريشي كه روي صورتش نشسته، ناجوانمردانه زيبايش كرده...

دستش را روي دكمه هاي لباسم مي گذارد و تك تك لباس هايم را در مي آورد...گرم شده ام...نمي دانم از نبود لباس هاي خيس است يا حس زيبايي كه ياد آور هم آغوشي هاي گذشته است!..... هر چه هست ، گرمم مي كند!

سرم را پايين مي اندازم و دستم را دور بدن گره مي زنم...دست راستش را زير چانه ام مي گذارد و سرم را بالا مي گيرد....

در چشمانش زل مي زنم و براي اولين بار نمي توانم رنگ نگاهش را بخوانم... 

با دست ديگرش حصار دستانم را آزاد مي كند و خودش را كمي جلو مي كشد...نفس داغش كه به صورتم مي خورد ...وجودم آتش مي گيرد! 

نگاهش را به تن برهنه و بعد چشمانم مي اندازد و مي گويد:
-بارش...تو چي مي خواي؟ چرا اين كارو با خودت كردي؟

چشمانم را رو هم مي گذارم...مگر چه كرده ام؟ اين آب سرد را به گرمي شلاق....به خيسي خوني كه از بدنم رفت...به توهين ها و تحقير هايي كه شنيدم...به نبود تو ...ترجيح مي دهم...

اما باز هم لب به سكوت مي گيرم...در اتاق باز مي شود و شمسي وارد مي شود...مهرداد بدون اينكه نگاهش را از من بگرد مي گويد:
-حوله رو بزار رو تخت...خودتم پشت در منتظر باش تا بيام
-چشم آقا

مهرداد حوله را از روي تخت بر مي دارد و دور تنم مي پيچد و دوباره در آغوشم مي كشد!رو تخت فرود مي آيم...هيچ كدام حرفي نمي زنيم...

فنجان شكلات داغ را به لبانم نزديك مي كند و جرعه جرعه مي نوشم..فنجان را روي ميز مي گذارد و پتو را تا روي سينه ام بالا مي آورد . براي يك لحظه چشمانمان در هم قفل مي شود...به ساعتش نگاه مي كند و مي گويد:
- تو بخواب من يه چند جايي كار دارم بايد برم...

نمي پرسم كه ساعت 12:30 شب چه كاري داري؟! نمي پرسم براي رفتن پيش چه كسي تا اين حد عجله داري...فقط مچ دستش را مي گيرم و مي گويم:
- نرو...امشب نرو! دلم برات تنگ شده...

روي تخت مي شينم ...صورتش را بين دو دستم مي گيرم و لبهايم را روي لب هايش مي گذارم...بدون اينكه لب هايم را جدا كنم روي پاهايش مي نشينم...دستش را دور كمرم حلقه مي كند...دستانم را بين موهايش فرو مي كنم و بعد...بدترين حسي كه در طول زندگي يك زن ممكن است رخ دهد...حس پس زده شدن!

با فشار دستانش فاصله مان را زياد مي كتد...لب هايش را...جدا مي كند و مي گويد:
- بارش ...تو هنوز بايد استراحت كني...ممكنه خونريزي كني...
- نرو...بمون ...بمون حرف بزنيم

از روي تخت بلند مي شود و مي گويد:
- يكم كار دارم...بعدا صحبت مي كنيم...
- اما...

صدايش را كمي بالا مي برد و مي گويد:
- بارش! گفتم بعد...

نمي گويم اين "بعدي" كه وعده اش را مي دهي كي مي آيد...نمي گويم...وسكوت مي كنم...مثل او!

صدايش از پشت در مي آيد ...به شمسي مي گويد:
- يه شير داغ به زور بده بخوره...مي دوني كه از شير بدش مياد....ولي بايد بخوره...اگه تب كرد به مريم زنگ بزن بگو با امير بيان...من دو سه روزي نيستم مي گم مريم اينجا بمونه!

خدا...گفته بودم خسته ام،نه؟ اينبار ديگر شوخي نمي كنم!

دوباره روي صندلي محبوب گهواره ايم نشسته ام. شمسي بعد از آنروز زياد به پروپايم نمي پيچد. 
مهرداد را هم مدتهاست كه نديده ام......دروغ نمي گويم...بعضي روزها ساعت 2 نيمه شب مي آيد ...توي اتاق مهمان مي خوابد و صبح ها قبل از بيدار شدن من بيرون مي رود!

بعضي شب ها كه محبتش عود مي كند درِ اتاق خواب مشتركمان را باز مي كند و نيم نگاهي نصيب من مي كند! اين است سهم من از زندگي زناشويي...

اگر از من بپرسي فاصله ي بين عشق و نفرت چقدر است مي گويم....خيلي زياد...چون با تمام اين نامهرباني ها ، دوستش دارم...اما دلسردم...دلسرد!! از اين زندگي دلسردم...

وقتي بداني كه محال است ديگر حس دوست داشته شدن را حس كني، آنروز...فقط آنروز است كه حس امروز مرا درك مي كني!

صداي گوشي موبايلم را از داخل خانه كه مي شنوم ، نگاهي سرسري به باغ مي اندازم و داخل خانه مي روم...شمسي گوشي ام را بر مي دارد: 

- الو ...الو ...چرا جواب نمي دي...

اخم هايم ناخودآگاه در هم مي رود....دلم گواه بد مي دهد...موبايل را از شمسي مي گيرم و مي گويم:

-گوشي رو بده به من...تو برو به كارهات برس...

در دادن گوشي كمي تعلل مي كند... كارم تا جايي پيش رفته كه مستخدم خانه ام هم برايم آقا بالا سري مي كند!

گوشي را با ضرب از دستش مي گيرم و مي گويم:

- فكر نمي كنم كسي كه به موبايل من زنگ مي زنه با تو كار داشته باشه! ...شام نمي خورم...مي توني بري.

به اتاقم پناه مي برم .... موبايل
 
را در ميان دستانم مي چرخانم و طول و عرض اتاق را وجب مي كنم...گوشي كه زنگ مي خورد با ترس به شماره نقش بسته بر روي تلفن نگاه مي كنم...زمان زيادي لازم ندارم تا بفهمم كه نادر است!

قبل از برقراري تماس دكمه ي ضبط مكالمه را فشار مي دهم و بعد پاسخ مي دهم:

- چي مي خواي؟
 

صداي خنده ي بلندش ، موهاي تنم را سيخ مي كند:

- منم خوبم دختر عموي عزيزم....موبايلت خاموش بود...شنيدم آقا مهرداد خيلي بهت سخت گرفته!

بغض سركشي كه در گلويم نشسته است را فرو مي دهم و مي گويم:

- لعنت به تو نادر! از خراب كردن زندگي من چي بهت رسيد؟ ارثت و گرفتي؟

باز هم آن خنده ي كريه را سر مي دهد و مي گويد:

- بارش با خودت كه صادق باش، تو هم خيلي كمكم كردي...ولي خب بايد اعتراف كنم فكر نمي كردم طلاقت نده...مخصوصا بعد از سقط بچه ات گفتم ديگه كارت ساخته است...

فرياد مي كشم:

-مي بيني كه تيرت به سنگ خورد... ديگه چي از جونم مي خواي...هروز و هر شب نفرينت مي كنم...تو عشقمو ازم گرفتي!

او هم فرياد مي كشد:

- كدوم عشق؟ مگه تو توي اين دنيا به غير از خودت و باران كس ديگه اي رو هم مي بيني؟....منتظر بودم حتي يكبار اعتراض كني...اما تو سريع همه چيز و قبول كردي...

اشك هاي خفته در چشمانم سر باز مي كنند...اشك مي ريزم و عربده مي زنم:

-پاي جون باران در ميون بود لعنتي...پاي جونش! تو از عشق چي مي دوني ؟ ها؟ قول مي دم حتي يك ذره هم پشيمون نيستي!

فرياد هايش را به اين صداي خونسردي كه مي شنوم ترجيح مي دهم:

-آره پشيمون نيستم چون تو هم پريچهر رو ازم گرفتي...روزي كه بابات همه چيز رو به آقا جون گفت، پريچهرم رو ازم گرفتين!
نتونستم زير حرفاي بابات بزنم چون دقيقا همون روز به آقا جون قضيه علاقه ام به پري رو گفته بودم...حرفهاي بابات قابل قبول تر بود...اينكه من تورو نخواستم...
يك دفعه تو شدي نوه ي محبوب و خانواده دوست كه به خاطر خواهرت همه چيز رو قبول كردي...آقا جون گفت يا تو يا هيچكس...
بهت گفتم با من ازدواج كن تا ارثمون رو بگيريم... اما تو گفتي منتظر كارت عروسيت باشم...
خانواده ي پريچهر بدون ساپورت آقا جون اونو به من نمي دادن...كجا بودي وقتي عشق زندگي من گريه مي كرد؟!
آقا جون منو عاق كرد....وقتي تو ازدواج كردي منو عاق كرد! مي گفت قدر بارش رو ندونستي...
همون عكس ها و صدا ها رو به آقا جون هم نشون دادم...اونروز بود كه تو دوباره از چشمش افتادي....ديگه ازدواج ما هم مهم نبود...

صدايم كم كم به زمزمه تبديل مي شود ... روي تخت مي نشينم ومي گويم:

- نادر تو زندگي منو با اين بازي هات به هم ريختي....

و دوباره آن خنده ي ملعون:

پريچهر با يكي ديگه نامزد كرد! به اجبار خانوادش....پس با هم برابريم...چون تو هم زندگي منو به هم ريختي!

اشك هايم روي گونه هايم مي ريزد، اما او بي رحمانه ادامه مي دهد:

-مهرداد اومد پيشم...و من خوردش كردم همون طور كه پري من خورد شد... گفتم ...همه چيز رو ...اين كه اين من بودم كه تو رو نمي خواستم...كه البته تو دقيقا برعكسش رو بهش گفته بودي...گفتم كه قبل ازدواجتون بهت پيشنهاد ازدواج دادم اما تو گفتي نامزدت به قدري پول داره كه خرج باران و بابات رو بده! 
هر چي رو كه لازم بود گفتم تا طلاقت بده...تا اگه به پريچهر نرسيدم...پولم رو...حقم رو از دست ندم...
فكر مي كردم طلاقت بده اما خب...هميشه همه چيز اونجوري كه فكر مي كني پيش نمي ره...

دست لرزانم را روي زانوي پايم مشت مي كنم و مي گويم:

- نادر ...تو انساني؟...چرا ..چرا دروغ گفتي؟

- اشتباه نكن بارش....من صرفا حرف هايي كه گفتي رو تا حدودي بهش گفتم و قضاوت رو به عهده ي خودش گذاشتم.... اما خوب عزيزم زندگي با مرد شكاكي مثل مهرداد بايد خيلي سخت باشه!

آه خدايا كاش كر شوم و اين خنده ي تهوع آوري كه هرلحضه سر مي دهد را نشنوم! 

تنفرم از او ثانيه به ثانيه بيشتر مي شود...و درست وقتي كه فكر مي كنم بيشتر از اين نمي توانم از او منزجر شوم، تمام محاسباتم را به هم مي زند و مي گويد:

-مي دوني زيبا ترين لذت كي بود؟
وقتي آقا جون هم گفت كه تو منو دوست داشتي و من تورو نخواستم...اين مهر تاييد ديوونه اش كرد...
وقتي روي زمين زانو زد و گريه مي كرد ...اون لحظه برام خيلي زيبا بود...انتقام اشك هاي پري چهر رو گرفتم...
وقتي بهش گفتم تو به من گفتي از بودن با اون حالت به هم مي خوره...وقتي ازش عذر خواهي كردم و گفتم من شما رو نمي شناختم و گرنه آدم بي ناموسي نيستم...واي اون لحظه ها برام عالي بود!

تحمل اين همه حجم اطلاعات غير قابل تحمل است....
حق مي دهم...به مهردادم حق مي دهم كه تا اين حد از من دوري كند! خودم با شنيدن اين حرف ها دوست دارم از خودم دوري كنم!

خشم و انزجار وجودم را فرا مي گيرد و مي گويم:

- نادر يه روزي از اين كارت پشيمون مي شي....

صداي پوزخندش از اين طرف خط هم مشخص است:

- بارش...بازي تموم شد! من بردم! الان ديگه انقدر پول دارم كه كاري كنم نامزدي پري بهم بخوره...انقدر دارم كه به هم برسيم...تو هم مثل پدرت يك بازنده اي!!
منو تو نمي تونستيم هردومون به خوشبختي برسيم....منم آدمي نبودم كه اين خوشبختي رو به تو ببخشم!

تحمل شنيدن اين همه حرف را ندارم...ديگر تحمل ندارم...گوشي تلفن را مي گذارم و سعي مي كنم به عمق فاجعه، تا جايي كه مي شود، فكر نكنم!

بارها و بارها به نوار ضبط شده ي صداي نادر گوش داده ام...
بارها و بارها به حكم تبرئه ي خودم گوش كرده ام....
بارها و بارها به حماقت هاي خودم فكر كرده ام...
بارها و بارها خودم را لعنت كرده ام... نادر را لعنت كرده ام...

بازي تمام شده است و اين سند...اين مدركي كه در دست دارم همه چيز را مشخص مي كند....
بايد از خوشحال سر از پا نشناسم...اما من خوشحال نيست!

حس خوبي ندارم...انگار نه انگار كه همه چيز در شرف تغيير است... انگار نه انگار كه مي توانم خودم را به مهرداد ثابت كنم...

افكار منفي را از ذهنم پاك مي كنم و مانتو و شال سرم مي كنم...
بر خلاف هميشه هيچ توجهي به تركيب رنگ لباسهايي كه مي پوشم ندارم...برايم مهم نيست كه مانتو خاكستري پوشيده ام با شلوار ورزشي صورمه اي و شال سبز!

فقط مي خواهم اين بازي تموم شود...مي خواهم آزاد شوم...

سويچ ماشينم را از روي جاكليدي بر مي دارم و اولين كفشي كه دم دستم مي آيد ، كه يك كفش عروسكي سرخابي ست، مي پوشم....

صداي دزدگير با صداي قدم هاي سريع شمسي يكي مي شود...از انتهاي باغ صدايم مي كند:

- خانوم كجا ميرين اين موقع شب؟

زير لب "بر خر مگس معركه لعنتي " مي گويم و صورت پر از اخمم را به سويش بر مي گردانم و مي گويم:

- دارم ميرم بيرون مشكليه؟

خودش را به ماشين مي رساند و مي گويد:

- نه خب خانوم اين موقع شب چه كاريه...بزارين صبح برين!

نه ديگر تحمل ندارم... تحمل اين همه دخالت را ....ندارم! صدايم را بلند مي كنم و با تشر مي گويم:

- شمسي اگه من تو اين خونه زندوني ام بگو....

- نه خانوم اين چه حرفيه؟! من براي خودتون مي گم...

در ماشين را باز مي كنم و در حاليكه روي صندلي مي نشينم ، مي گويم:

- خودم عقل دارم مي فهمم چي خوبه، چي بد....

- اما...

- اما بي اما...

در ماشين را به هم مي كوبم و بي توجه به شمسي كه مثل كنه به ماشين چسبيده ، دنده عقب مي گيرم!

نمي دانم مهرداد كجاست اما بي اراده به سمت خانه ي عزيز مي رانم.... قلبم بي پروا در سينه ام مي كوبد...آنقدر لبم را جويده ام كه ديگر پوستي رويش نمانده است!

چند متر پايين تر از خانه ي عزيز پارك مي كنم...دستم را به دستگيره مي گيرم تا در را باز كنم اما....

دستم روي دستگيره خشك مي شود....
نفسم در سينه حبس مي شود...
قلبم از كار مي افتد...به گمانم اين بار براي هميشه از كار افتاده است....
زمان هم متوقف شده!...

مسلما چشمانم اشتباه مي بيند...بي شك دختر جواني كه مهرداد زير بغلش را گرفنه...دختر جواني كه عزيز از آن لبخند هاي مهربانش به او هديه مي دهد... زائده تخيل من است!

بي شك صدا هايي كه مي شنوم ،بي مزه ترين جك سال است!

اين صداي عزيز نيست كه مي گويد:

" مهرداد من كه بهت گفتم هول نكن ...زن حامله همينه...يه دقيقه فشارش بالا ست، يه دقيقه پايين...الكي شلوغش كردي!"

آري مهرداد چرا نگراني...من خودم تجربه كرده ام.... حتي كودكي سقط كرده ام... براي او كه لاي پر قو نگهش مي داريد جاي هيچ نگراني نيست مهردادِ من!

بي شك اين هم صداي مهرداد نيست كه مي گويد:

" آخه خيلي ضعيف شده عزيز....بهم حق بده بعد اون همه دردسر كه كشيدم الان نگران سلامتيش باشم"

آري به تو حق مي دهم مهرداد كه نگران او باشي و نه من!
من بارش يكتا...تمام حق هاي دنيا را به تو مي دهم! تمام حق ها را!

مرد من....پدر شدنت مبارك....

لبخن زيبا روي لب هاي هوويم اما....بيش از حد واقعي ست....

مي بينمشان كه به خانه ي عزيز مي روند...مي بينمشان و چشم هايم را مي بندم...

گوشي موبايلم را در ميان انگشتانم فشار مي دهم...چه فرقي مي كند كه من گناهكار باشم يا بي گناه...
چه فرقي مي كند من عاشق مهرداد باشم يا نادر....
چه فرقي مي كند زندگي ام را در ازاي ارث بر باد داده باشند يا نه...
چه فرقي مي كند بازي خورده باشم يه نه....

هيچ فرقي نمي كند....گاهي خيلي زود دير مي شود!

ماشين را روشن مي كنم و به سمت خانه ي پدريم مي رانم....اين روز ها تنها دليل نفس كشيدنم....باران است!

سر راه چند بسته اسمارتيز و آب نبات چوبي مي خرم....فاصله ي زيادي بين خانه ي عزيز و پدرم نيست....

زنگ در را مي زنم و سعي مي كنم امشب را براي باران باشم...يك عمر براي حسرت وقت دارم....يك عمر زمان كمي نيست!

با پدرم رو بوسي مي كنم....
دلم نمي آيد به او بگويم اگر تو و باران نبوديد همين الان از خانه ي مهرداد بيرون مي آمدم...
دلم نمي آيد بگويم از بي پناهي است كه امشب از ماشين پياده نشدم و كشيده اي به صورت مهرداد نزدم!
دلم نمي آيد بگويم از ترس بي خانماني شماست كه امشب به هوي باردارم نگفتم" هرزه من نيستم ، تواي كه خانه ات را روي آواره هاي خانه ي من بنا كردي" !

از بي كسي است كه لب به سكوت مي گيرم!

بارن كوچكم را سفت در آغوش مي گيرم و در جواب سوالش كه ميپرسد" عمو كجاست" ، مي گويم:

- باران ببين برات چي گرفتم! از اون آبنباتا كه وسطش آدامس داره با يك عالمه اسمارتيز....

ذوق زده دستانش را دور گردنم مي اندازد و مي گويد:

- آخ جون آجي....

روي پايم مي نشانمش و مي گويم:

- باران مي دوني هوس چي كردم؟

سرش را به نشانه ي ندانستن تكان مي دهد ... بوسه اي روي موهاي لطيفش مي زنم و مي گويم:

- اينكه مثل قديم اسمارتيز دهن هم بزاريم و بعد بگيم زبونمون چه رنگي شده!

با ذوق دست هايش را به مي كوبد و مي گويد:

- آخ جون...بارش بعدش با يكي از اون قرمزاش رج لب بزنيم؟

ضربه اي به بيني اش مي زنم و مي گويم:

- صد دفعه گفتم باران...رژ لب نه رج لب....

در قوطي اسمارتيز را باز مي كند و مي گويد:

- حالا هرچي...قول مي دي؟

لبخندم را به صورتش مي پاشم و مي گويم:

- قوله قول....

چشمانم را مي بندم و او اولين سمارتيز را در دهانم مي گذارد...
دهان را باز مي كنم...بلند مي خندد...از ته دل...نگاه پر از شاديش را به صورتم مي اندازد و مي گويد:

- نارنجي....مثل نوشابه فانتا!

رنگ زبانم نارنجيست اما كامم طعم تلخ زهر مار را مي دهد! 

اسمارتيز روي زبونش مي گذارم...تند قورت مي دهد و دهانش را باز مي كند....
لبخند مي زنم و مي گويم:

- آبي... مثل آسمون....

لپم را مي بوسد و مي گويد:

- نه مثل چشماي تو....

و بازي ادامه دارد:

- قرمز...مثل مو هاي پري دريايي!

- سبز مثل برگ

- نه آجي ياد نداري....سبز مثل شرك!

بلند مي خندم و مي گويم: 

- يكي ديگه بخور ببين درست مي گم....زرد مثل باب اسفنجي!

نمي دانم چند بسته اسمارتيز را تمام مي كنيم تا بلاخره چشمانش خمار مي شود و در آغوشم به خواب مي رود....
روي تخت مي گذارمش و آهسته پيشاني اش را مي بوسم... پدر دم در اتاق ايستاده و با علاقه به ما نگاه مي كند...از كنارش كه مي گذرم دستش را روي شانه ام مي گذارد و مي گويد:

- بارش... بيشتر بيا پيش باران...اون به محبتت نياز داره...خيلي وقت بود انقدر خوشحال نبود.

سرم را تكان مي دهم و مي گويم:

- چشم...از فردا سعي مي كنم هرروز بيام پيشش...


ماشين را جلوي عمارت پارك مي كنم...ماشين مهرداد هم جلوي در پارك است....
از ماشين پياده مي شوم و دستم را روي كاپوتش مي گذارم...هنوز داغ است و اين يعني مهرداد تازه آمده !

وارد عمارت مي شوم و بدون توجه به گزارش هايي كه بين شمسي و مهرداد رد و بدل مي شود، مي گويم:

- نمي خواد گزارش بدي شمسي...من اومدم!

ه صداي مهرداد كه مي گويد" كدوم گوري بودي اين موقع شب؟" توجهي نمي كنم و راه اتاق خواب را پيش مي گيرم و در را پشت سرم مي بندم...

در با صداي گوش خراشي باز مي شود ....لباس هايم را روي تخت پرت مي كنم...و به او كه در چارچوب در ايستاده نگاه مي كنم...
نگاهي به سر تا پايم مي ندازد و مي گويد:

- خانوم كجا تشريف داشتن؟

آب دهانم را قورت مي دهم تا نگويم...نگويم خودت كجا بودي...
نگويم خودت اين همه روز....اين همه وقت كجا بودي.... 
در چشمانش زل مي زنم و مي گويم:

- خونه ي بابام...پيش باران...مي توني زنگ بزني بپرسي...هنوز خوراكي هايي كه براي باران خريدم اونجاست....

ابرويش را بالا مي اندازد و با تشر مي گويد:

- نبايد به من خبر مي دادي؟

تحمل كردن اين همه مصيبت در يك روز در ظرفيت من نيست... حق دارم كه حداقل يكم...يكم پيشش گلايه كنم....حق ندارم؟

صدايم را بالا مي برم و مي گويم:

- مگه اگه زنگ مي زدم و مي خواستم خبر بدم بر مي داشتي؟ مگه اصلا هستي...كو كجاي زندگيم هستي كه بخوام بهت خبر بدم!

او هم صدايش را بالا مي برد و مي گويد:

- درگيرم كه جواب نمي دم...در ضمن هستم! تا وقتي تو شناسنامه ات هستم بايد به من خبر بدي...كِي مي ري...كجا مي ري و با كي ميري...

رويم را بر مي گردانم تا اشك هايم را نبيند...تا از چشم هايم نخواند كه تمام درگيري هايش را امروز با چشمانم ديده ام...
دستگيره ي در حمام را در ميان دستانم فشار مي دهم و مي گويم:

- الان دارم خبر مي دم...از اين به بعد عصر ها ساعت پنج . نيم شش مي رم دنبال باران ... مي برمش يكم تو پارك راه بره...ساعت 7 و نيم هشت هم خونه ام...

بعد زير لب مي گويم:

- البته اگه مشكلي نيست...

صدايش كمي آرام شده، زير لب مي گويد:

- نه مشكلي نيست....نه تا وقتي زير آبي نري!

زير آبي ...مهرداد چه اصطلاح زيبايي براي آنچه كه خودت انجام مي دهي و به من نسبت مي دهي، انتخاب كرده اي...

زير دوش حمام مي ايستم و آب سرد را تا آخرين درجه باز مي كنم...
مي دانم...ايمان دارم كه اين بار دستي نيست كه از اين سرما نجاتم دهد....
در خلسه ي بي نظير اين سرما فرو مي روم...
به اين فكر نمي كنم كه ديگر اثبات بي گناهيم فايده اي ندارد....
به بستن چمدانم و دور شدن از اين خانه فكر نمي كنم...

فقط يك چيز در ذهنم فرياد مي كشد!....فرياد زير آب!...فرياد انتقام..... 

وقتي تمام آنچه داشته اي را از تو مي گيرند...وقتي عشق را...دوست داشته شدن را از تو مي گيرند....ياد مي گيري قلبت را از سنگ كني...ياد مي گيري بي رحم باشي!


هدف مشخص است.... نابودي زندگي نادر يكتا !

روي نيمكت پارك مي نشينم و براي بار هزارم نقشه مي كشم و باز هم به بمبست مي رسم....
اين پنجمين روزي ست كه باران را اينجا مي آورم و در تك تك لحظه هايي كه او مشغول بازي ست....من هم مشغول چيدن مهره هاي بازي ام هستم....

نادر يكتا....مردي كه ادعاي عاشقي مي كند.... اما هم من و هم او مي دانيم در دنيا تنها چيزي كه نادر عاشقانه دوست دارد...پول و قدرت است!
پولي كه از آقاجون عايدش شده و قدرتي كه با ازدواج با پريچهر، تنها دختر رئيس بيمارستان...به دست آورده است!

اين است عشق اسطوره اي كه نادر به خاطرش، زندگي مرا به آتش كشيد....شايد من در سياهي غرق شدم، اما نادر را هم با خود پايين خواهم كشيد!

دختر زيبا و قد بلندي روي نيمكت كنارم جا خوش مي كند ....دستش را جلو مي آيد و مي گويد:

-سلام...هليا هستم....

دستم را دراز مي كنم . با او دست مي دهم و مي گويم:

- خوشبختم بارشم...بارش يكتا

با دست به باران اشاره مي كند و مي گويد:

- بهت نمي خوره دختري به اين بزرگي داشته باشي!

به باران كه بين سرسره ها جولان مي دهد ، نگاه مي كنم و مي گويم:

-خواهرمه!

- خواهر...خب اين منتطقي تره!

به چهره ي زيباي شرقي اش نگاه مي كنم و مي گويم:

- قبلا اينجا نديده بودمت

با بيخيالي به نيمكت تكيه مي دهد و مي گويد:

- ولي من هرروز مي ديدمت...تو انقدر تو خودت فرو مي رفتي كه اصلا متوجه اطرافت نمي شدي!

پوزخندي تلخ روي لبم جا خوش مي كند و مي گويم:

- فكر و خيال اين روزها تنها همدمه منه....

به نقطه ي دوري نگاه مي كند و مي گويد:

- دركت مي كنم....

نگاه پر از سوالم را به چهره اش مي اندازم كه مي گويد:

- خونه ي من كنار پاركه...اون دختر كوچولو كه داره با خواهر تو بازي مي كنه، هاله دخترمه...اگه مي خواي بيا بريم خونه ام هم بچه ها بازي مي كنن هم ما دو تا حرف مي زنيم....

انقدر تشنه ي يك هم صحبت ام كه بدون چون و چرا قبول مي كنم....هنوز ساعت پنج و نيم است و تا برگشت چند ساعتي وقت دارم....

خانه اش دقيقا رو به روي پارك است...باران و هاله كه از خوشحالي روي پا بند نيستند....تا وارد خانه شان مي شويم هاله دست باران را مي گيرد و به اتاقش ميبرد!

بوي دل انگيز نسكافه ي ديويدوف كه هليا روي ميز مي گذارد ، هواي خانه را در بر مي گيرد! 
رو به رويم كه مي نشيند ، مي پرسم:

-ازدواج كردي؟

نگاهش رنگ غم مي گيرد:

- اسمش كيوان بود.... ديوونش بودم...چقدر كور بودم...
پسر خاله ام ميثم عاشق من بود و من عاشق كيوان....دوست ميثم! هر چقدر ميثم گفت كيوان فقط دنبال عشق و حال گوش ندادم! 
فكر مي كردم ميثم دروغ مي گه....ولي راست مي گفت....به خودم اومدم و ديدم باردارم...هر چقدر به كيوان زنگ زدم جواب نداد....آب شده بود رفته بود زير زمين....
من مونده بودم و يه بچه ي ناخواسته تو شكمم...رفتم پيش ميثم...

به اينجاي حرفش كه مي رسد ، يك نخ سيگار در مي آورد و روشن مي كند، پاكت را به دستم مي دهد و مي گويد:

- مي كشي؟

نمي كشيدم اما الان....وسوسه شده ام! نخي را بر مي دارم و مي گويم:

- ياد ندارم روشن كنم!

بي آنكه چيزي بگويد،سيگار را با آتش سيگار خودش روشن مي كند و به دستم مي دهد و ادامه مي دهد:

- در و كه باز كرد زدم زير گريه...بهش گفتم... وقتي شنيد اول چند لحظه بهت زده موند و بعد...بعد يكي خوابوند تو گوشم! ...زد تو گوشم اما دلش طاقت نياورد و بغلم كرد...دلداريم داد...

دود سيگار به گلويم مي پرد و سرفه ام مي گيرد...پك محكمي از سيگارش مي كشد و مي گويد:

- منم بار اول همينجوري بودم....

و دوباره به دنياي خاطرات فرو مي رود:

- ميثم حاضر شد باهام ازدواج كنه...همه فكر كردن تو دوران عقد باردار شدم...رفتيم سر يك خونه....
ميثم بهم دست نمي زد...حتي نگاهم نمي كرد...فقط آبروم رو خريده بود....هاله كه به دنيا اومد اوضاع بدتر شد..مي ديدم زجر مي كشه...داشت ذره ذره آب مي كشيد ... 
تصميم گرفتيم جدا بشيم... اما همه ميثم رو مقصر مي دونستن... 

سيگارش را توي زير سيگاري خاموش مي كند و مي گويد:
- نتونستم بزارم! همه چيز رو گفتم...از مردونگي ميثم گفتم و.... طرد شدم....دنيام شد من و هاله و حساب بانكي كه ميثم با تموم مردونگي پرش مي كنه!

به چشمانم زل مي زند و مي گويد:

- اين زندگي منه! حالا تو بگو....

مي گويم...از گذشته...از ازدواجم با مهرداد....از بيماري باران...از نادر...و از همسر جديد مهرداد!! 
مي گويم و او سكوت مي كند ....
وقتي گفتن ها، اشك ريختن ها و سيگار كشيدن ها تمام مي شود، ساعت 8 شده و وقت رفتنم فرا رسيده....
دست باران را كه در دست مي گيرم، هليا مي گويد:

- فردا بيا اينجا...راجع به نادر كمكت مي كنم! فكر كن من به جاي كيوان از نادر انتقام مي گيرم!

لبخند روي لبم جاري مي شود....از اينكه اينبار تنها نيستم، لبخند مي زنم!!

در تراس خانه اش نشسته ايم و براي هزارمين بار نقشه را زير و رو مي كنيم...

نقشه يمان... بي رحمانه است ميدانم...اما مگر زندگي چيزي فراتر از بي رحمي ست...

بوي نسكافه ديويدووف .... ترس را از دل هايمان ميبرد! مي دانم كه مي توانيم...بايد بتوانيم!

سيگار مارلبورو فلاور(Marlboro flower) ...عجيب به ژست اين بارش جديد مي آيد!

به صورت هليا نگاه مي كنم و مي گويم:

- فكر مي كني بتوني از پسش بر بياي؟

بي خيال به صندلي اش تكيه مي كند و مي گويد:

- اينكه اداي بچه پولدار ها رو در بيارم...آره يه عمر همونجوري زندگي كردم...

دستش رو توي دستم مي گيرم و مي گويم:

-ممنون...ممنون كه به خاطر من اينكارو مي كني....

متقابلا دستم را فشار مي دهد و مي گويد:

-شايد اينجوري تو بتوني دوباره به عشقت برسي....

غمم را با بيرون دادن يك نفس عميق بيرون مي دهم و مي گويم:

- نه...اين فقط دردم رو آروم مي كنه...مهرداد ديگه برگشتني نيست...

پوك محكمي به سيگارش مي زند و مي گويد:

- His lost...

بلند مي خندم و مي گويم:

- خيلي تو نقش جديدت فرو رفتي هاني!

جدي مي شود و مي گويد:

- بارش...فرصتي براي از دست دادن نداريم... بايد يه جوري از خونه بزني بيرون ...من نمي تونم هم زمان هم نادر رو تعقيب كنم هم پريچهر...

اخم هام در هم رفت و گفتم:

- يه كاريش مي كنم... نگران نباش... پريچهر رو بسپر به من...

سرم را بين دو دستم مي گيرم...فرقي بين من و نادر ...وجود ندارد!

من هم به قيمت نابودي نادر، كاخ آرزوهاي پريچهر را ويران مي كنم....زندگي در برابر زندگي!

صداي زنگ در صحبت هايمان را قطع مي كند...

برقي كه در چشمان هليا مي نشيند از ديدگانم پنهان نمي ماند! 

در را باز مي كند و اندام چهارشانه ي مرد خوش چهره اي با موهاي جو گندمي در آستانه در ظاهر مي شود. هليا لبخند دلنشيني مي زند و مي گويد:

-سلام ميثم!

-سلام...

نگاهي به من مي اندازد و مي گويد:

-مثل اينكه بد موقع مزاحم شدم...مهمون داري!

هليا دستم را مي گيرد و مي گويد:

- نه اصلا! يكي از دوست هاي جديدمه ...

بعد خطاب به من مي گويد:

- بارش جان ايشون آقا ميثم پسر خاله ي من هستن!

ميثم لبخند مردانه اي مي زند و مي گويد:

- از آشنايي با شما خوش وقتم!

- منم همين طور...

هليا به خودش مي آيد و مي گويد:

- چرا دم در واستادي بيا تو...هاله! بيا عمو ميثم اومده!

ميثم لبخند تلخي مي زند و رو به هليا مي گويد:

- هنوز هم لجبازي! چرا نمي خواي اين بچه به من بگه بابا؟

فرصتي براي جواب هليا نمي ماند...هاله به سوي ميثم مي دود و خودش را در آغوشش مي اندازد....

باران آهسته پشت سر من قايم مي شود...اما زمان زيادي لازم نيست تا او هم شيفته ي مهرباني هاي اين مرد تازه وارد بشود...
زمان زيادي لازم نيست تا كل خانه پر از فرياد هاي كودكانه ي باران و هاله و بازي هاي ميثم شود...
زمان زيادي لازم نيست تا برق چشمان هليا به نم اشك تبديل شود....
دستم را كه روي دستش مي گذارم، مي گويد:

- بارش تو بعد سقط بچه ات دكتر رفتي؟...

سرم را پايين مي اندازم ومي گويم:

- از لحاظ جسمي مشكلي ندارم...

انگشت اشاره اش را زير چانه ام قلاب مي كند و مي گويد:

- لازم نيست يه روان شناس باشم تا بفهمم تو دچار افسردگي شدي...اين تلاش نكردن تو براي حفظ زندگي مشتركت...

كمي مكث مي كند و ادامه مي دهد:

- چرا اون نوار رو به مهرداد نشون ندادي؟

دستش را پس مي زنم و مي گويم:

- چه فرقي مي كنه؟ اون زنو بچه اش رو به خاطر من ول مي كنه؟ نه.... 
اون نوار رو وقتي بهش نشون مي دم كه كارم با نادر تموم شه...روزي كه بخوام از اون خونه برم...نه براي حفظ زندگيم...فقط براي حفظ حيثيتم!

- بارش... عشقت به مهرداد ارزش جنگيدن داره...

- عشق تو به ميثم چي؟ ارزش جنگيدن نداره؟

لبخند تلخي روي صورتش نقش مي زند و مي گويد:

- Truesay (حرف حق جواب نداره!) ...اما براي من و ميثم خيلي دير شده...

به ساعتم نگاهي مي اندازم...وقت رفتن است...در چشمانش زل مي زنم و مي گويم:

- براي ما هم خيلي دير شده...

از روي مبل بلند مي شوم كه دستم را مي گيرد و مي گويد:

- نگرانتم...به هر حال بهتره يه دكتر بري...

لبخند تلخي به رويش مي پاشم و مي گويم:

- كار نادر رو كه يه سره كرديم...شايد رفتم...

- بارش نمي خواي به مهرداد فرصتي براي توضيح بدي؟

مانتو ام را مي پوشم و مي گويم:

-مگه اون به من فرصتي داد؟

سرش را تكان مي دهد... باران را حاضر مي كنم و به خانه مي رسانم و طبق عادت اين چند وقت...راس ساعت 8 و نيم وارد زندان عزيزم مي شوم! 

شمسي هم عادت كرده كه با ورود من از خانه بيرون برود...من هم همين را مي خواهم تنهايي، مگر نه؟!...لباس هايم را در مي آورم و روي مبل پرت مي كنم...

آنقدر ذهنم در گير است كه حتي حال و حوصله ي پوشيدن يك لباس خواب نازك را هم ندارم!

روي مبل دراز مي كشم و شال سرم را روي تنم مي كشم! شايد هليا راست مي گويد...شايد افسرده ام... شايد خسته ام ....و هزار شايد ديگر....

دست خودم نيست اگر فكرم بي اجازه به سوي مهرداد پرواز مي كند....دست خودم نيست اگر دل تنگ ساحل چشمانش هستم! از دست مهرداد دلخور....نيستم...اما دلسردم! خدايا از اين بنده ي دوست داشتني ات خيلي دلسردم!

صداي زنگ موبايل خلسه ي شيرينم را در هم مي شكند...بدون اينكه از روي مبل بلند شوم ، با رخوت نيم تنه ام را كمي جلو مي كشم و گوشي را از روي ميز جلوي مبل بر ميدارم...محمد است!

تماس را برقرار مي كنم و مي گويم:

- اين همه محبت رو مديون چي هستم؟

صدايش را كه مي شنوم....دلتنگ مي شوم ...دلتنگ آغوش برادرانه اي كه از من ريغ شده، مي شوم!

- تلخ شدي بارش!

- تلخم كردن!

- مي خوام باهات حرف بزنم....

گوشي موبايل را بين گردن و شانه ام نگه مي دارم و به عادت اين روز ها مفاصل بين انگشتان دستم را مي شكنم... صداي دل انگيز طرق طرقش را دوست دارم!

- بگو...مي شنوم!

- بارش مي دونم تنها بودي ...اما من اگه نيومدم واسه اين بود كه حساسيت مهرداد رو زيادتر نكنم!

سرم را به طرفين تكان مي دهم شايد اين بغض لجوج و كنه از حنجره بالاتر نيايد! صدايم را كنترل مي كنم تا نلرزد:

- تو هيچوقت منو تنها نمي زاشتي محمد... از مريم انتظار داشتم ، اما تو؟....

- مريم ميومد....مي گفت همش رو صندلي نشستي و بهش محل نمي دي! انگار اصلا اونجا نيست....

چشم هايم را با سر انگشتانم مالش مي دهم و مي گويم:

- چون اوني كه مي خواستم نيومده بود....

- اون يه نفر منم نبودم....خودتم مي دوني!

آه چه اصراري ست كه به او دروغ بگويم؟ محمد زيادي مرا مي شناسد!

- نه اون يه نفر تو نبودي...مي دونم ديگه نمياد...

- مياد بارش ...زمان بده بهش...

پس محمد هم خبر ندارد! خدا را شكر....فكر اينكه بداند و سكوت كند غير قابل تحمل بود...نمي دانم چرا...اما بي دليل دلم گرم مي شود! 

به جاي اينكه بگويم "محمد جان مهرداد سايه ي سر ديگري شده" ، مي گويم:

- ممنون...ممنون زنگ زدي...

- بارش.... دلم براي خنده هات تنگ شده!

نفس عميق مي كشم....از آن نفس هايي كه همينطور كه پايين مي رود كل ناي و شش هايت را مي سوزاند! نفس عميق مي كشم تا همين لحظه ، هق هق گريه سر ندهم! نفس عميق مي كشم و مي گويم:

- منم دلم تنگ شده...محمد خسته ام...مي شه يه موقع ديگه حرف بزنيم...

گوشي را قطع مي كند و من همچنان با اين غده ي بزرگي كه در گلويم نشسته مبارزه مي كنم!!!

كف پاهايم عجيب درد مي كند....تمام ارگان هاي بدنم براي مهرداد بي تابي مي كنند!

اين خاطرات براي به رخ كشيدن گذشته، چه كار ها كه نمي كند!


" - آخ مهرداد پاهام داره مي شكنه از درد
روي تخت مي نشينم و كفش هايم را گوشه ي اتاق پرتاب مي كنم.با كف دست روي تخت درازم مي كند و خودش پايين تخت مي نشيند و مي گويد:

- خب مگه مجبوري اون كفش ها رو بپوشي....

پاهايم را روي پاهايش دراز مي كنم و مي گويم:

- خب دوس ندارم ازت خيلي كوتاه تر ديده بشم!

كف پاهايم را ماساژ مي دهد و با خنده مي گويد:

- خب اينا رو هم بپوشي بازم خيلي كوتاه تري كوچولو!

مي خواهم اعتراض كنم كه كف پايم را قلقلك مي دهد و جيغم هوا مي رود....هر چقدر جفتك مي اندازم و التماس مي كنم ....فايده اي ندارد...
مي خندد و مي گويد:

- اعتراف كن كوچولويي!

- مهرداد تورو خدا....باشه باشه كوچولو ام....بس كن....

قبل از اينكه از اين حس مشمئز كننده ي قلقلك راحت شوم و نفسي آرام بكشم ...روي تنم خيمه مي زند!

بوسه ي آرامي روي پيشاني ام مي نشاند و مي گويد:

- قدر تمومه دنيا دوست دارم..."


خائن دوست داشتني من! هنوز هم دوستت دارم...مثل قديمي...شايد هم بيشتر!

نيمه هاي شب است....البته گمان مي كنم! از صداي باز و بسته شدن در بيدار مي شوم... و بعد صداي قدم هايي كه سكوت نيمه شب را بر هم مي زند...

تنها روشني خانه نور كم سوي آباژور كنار كناپه است...

قدم هايش را كه به سويم كج مي كند...بوي دل انگيز توتون ، تمام شامه ام را پر مي كند....
چشمانم را بسته نگه مي دارم تا فكر كند خوابم....
چشمانم را بسته نگه مي دارم تا يادم برود .... يادم برود كه او يك پدر شده!
تا يادم برود آغوشش را به روي زن ديگري باز كرده....
مگر جرم است اگر نخواهم همين امشب ، اين زشتي ها را ببينم؟ گمان نمي كنم...

آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن

به آغوشم كه مي كشد...همه ي آن زشتي ها از يادم مي رود...
مگر مي شود من باشم و آغوش گرم او، بعد غم هم باشد؟
مگر مي شود مرا روي دست بلند كند و من چيزي به غير از عشق حس كنم...
مگر مي شود موهايم را نوازش كند و من مست نشوم؟
مگر مي شود روزي...ثانيه اي...من زنده باشم و عاشق مهرداد نباشم؟...باز هم گمان نمي كنم...

من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم، واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم

من هستم ....او هم هست....پس همه چيز خوب است....

روي تخت درازم مي كند و دلم مي گيرد...دلم از ترس رفتنش مي گيرد!

آهسته لاي چشمانم را باز مي كنم...پشت به من ايستاده و بلوزش را در مي آورد...پس مي ماند!
دوبار آرامش به قلبم سرازير مي شود و چشمانم را روي هم مي گذارم...

تخت بالا و پايين مي رود و بعد از چند ثانيه دستانش را دور بدنم حلقه مي كند و مرا به آغوش خود مي كشد!

قلبم در سينه فرو مي ريزد...لبم گز گز مي كند!

منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه بوسیدنت برای من تولد یک نفسه

آهسته زير گوشم زمزمه مي كند:

- تا كي مي خواي خودت رو به خواب بزني...

بي شك تمشك طلايي براي بدترين بازيگر را بايد به من اهدا كنند!

چشمانم را باز مي كنم و مي گويم:

- اونقدر نيستي كه خودم باورم شده بود دارم خواب مي بينم!

دستش را زير كمرم مي گذارد و با يك حركت مرا به سمت خودش مي چرخواند و در گوشم مي گويد:

- امشب نمي خوام به هيچي فكر كنم....

خودم را كمي عقب مي كشم اما حصار دستانش را تنگ تر مي كند...پوست تنم ظرفيت اين همه نزديكي را ندارد!

موهايم را بو مي كشد ...در چشمانم زل مي زند و مي گويد:

- مثل هميشه...بوي لوندر مي دي...

چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه

مهم نيست كه چشمانش سرخ است و بوي تند الكل از لا به لاي عطر توتون حس مي شود...مهم نيست كه مست پيش من آمده....همين كه اينجاست كافي ست...

چشمانم را به سرخي پر از نياز چشمانش مي دوزم... 
همين نگاه كافي ست تا دستانش را در ميان موهايم گره كند...
همين كافي ست تا لب هايش را روي لب هايم بگذارد و آن بوسه هاي مهردادي اش را نصيبم كند... 
بوسه هاي كه طعم گس خرمالو مي دهد...تركيبي از خاطرات تلخ و شيرين....

فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جابذار به پای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار

روي تنم خيمه مي زند و من مست پيچ و تاب بازوانش مي شوم... 
نوازش دستانش را نثار تن تشنه ام مي كند و من...من همه ي روح و جسم و عشقم را نثارش مي كنم... 
هر چيزي كه خارج از اين اتاق اتفاق افتاده مهم نيست... 

وقتي كه در هم يكي مي شويم...مهم نيست كه چه كسي ناز مي كند و چه كسي نياز.... 
همين طعم ملس هم آغوشي كافي ست تا بدانم كه شايد ديگر آينده اي نداريم اما... عشق هنوز هم هست...حتي اگر كافي نباشد!

لازم نيست چشمانم را باز كنم...همين دماي صفر درجه ي ، يعني... دوباره رفته! لازم نيست دستم را روي جاي خاليش روي تخت بكشم تا باورم شود...
اين روزها لازم نيست چيزي به من ثابت شود، خيلي زود باور شده ام!

چشمت به چشم ما و دلت پيش ديگري ست
جاي گلايه نيست! كه اين رسم دلبري ست
هر كس گذشت از نظرت، در دلت نشست
تنها گناه آينه ها زودباوري ست


از جايم بلند مي شوم و به چشمانم اجازه نمي دهم به جاي خالي مهردادم نگاه كند. 
دستانم را مشت ميكنم تا چشمانم نافرماني نكنند...دستانم را مشت مي كنم و به محبوب ترين اتاق اين خانه پناه مي برم...به حمام دوست داشتني ام پناه مي برم و به آب سرد جاري شده از دوش اجازه مي دهم تا تنم را غسل دهد....
تنم را غسل دهد از جاي جاي دست هاي مهرداد...

از حمام كه بيرون مي آيم دوباره بارش جديد را در آينه مي بينم و اينبار از ديدنش لبخند مي زنم...

گوشي موبايلم را در مي آورم و شماره ي محمد را مي گيرم. در دلم هزاران بار از او معذرت مي خواهم براي دروغ هايي كه قرار است به او بگويم...بعد از چند بوق ، جواب مي دهد:

- الو بارش...

انقدر گريه كرده ام كه ديگر مي دانم چگونه صدايم را پر از بغض نشان دهم:

- محمد....

نگراني از صدايش تراوش مي كند:

- چي شده بارش؟

- محمد تورو خدا بهم كمك كن...دارم تو اين خونه ديوونه مي شم...

- الان ميام دنبالت....

آه برادر جان...مرا ببخش ... اينبار به تو دروغ مي گويم... عيبي ندارد، نه؟

- نه محمد...مهرداد بفهمه با تو اومدم بيرون شر درست مي كنه...در ضمن... نياز دارم يكم تنها باشم...

- خب چي كار كنم؟

- به مريم بگو با تو مي خوام برم بيرون...مريم زنگ بزنه به شمسي بگه با اونم...

صدايش كمي ترديد دارد:

- آخه...

- محمد به خدا هر خيابوني كه رفتم آدرسشو بهت مي دم...اگه بهم شك داري...هر موقع خواستي بيا پيشم

نفس عميقي مي كشد و مي گويد:

- اين چه حرفيه بارش؟ برو... ولي ازت خواهش مي كنم كار احمقانه اي نكن!

انقدر مرا مي شناسد كه گول حرف هايم را نخورد... انقدر دوستم دارد كه با اين وجود رويم را زمين نيندازد!


مدت زمان زيادي طول نمي كشد كه تلفن خانه زنگ مي خورد و مريم اجازه ي خروجم از خانه ي خودم را مي گيرد. 

به خودم كه مي آيم پشت فرمان ماشينم....رو به روي مطب دكتر پريچهر آيريا ، در كمين نشسته ام... در كمين نامزد پسر عموي ...بگذار به حرمت قديم ها اينبار هم بگويم پسر عموي عزيزم...اينبار ...براي آخرين بار...


" ده سالم است و ديوانه وار از سر و كول نادر بالا مي روم:

–نادر...چقدر درس مي خوني...بيا با بچه ها وسطي بازي كنيم....

عينكش را از روي چشمانش بر مي دارد و مي گويد:

- بارش بذار درسمو بخونم!

دستش را مي كشم و با التماس مي گويم:

- نادر...توروخـــــــــدا... جون بارش بيــــــــــــــا ... 

- نه بارش گفتم نه

لب بر مي چينم و مي گويم:

- خيلي بدي نادر...بدترين پسر عموي دنيايي!

با خنده دستي روي سرم مي كشد و يكي از آب نبات هاي مورد علاقه ام را از توي جيبش در مي آورد و در ميان انگشتانش مي چرخاند...برقي كه در چشمانم مي افتد چشمان خودم را كور مي كند ، چه برسد به نادر! 

مي پرم كه آب نبات چوبي را از دستش بگيرم كه دستش را عقب مي كشد و مي گويد:

- به شرطي اينو بهت مي دم كه بزاري منم درس بخونم...

انقدر تصور خوردن آب نبات چوبي اضافه و باد كردن آدامس وسطش برايم خوشايند است كه فراموش مي كنم كه همين چند لحظه پيش تنها خواسته ام، باز با او بوده. سرم را تند پايين و بالا مي كنم و مي گويم:

- قول قول...بدش به من!

آب نبات را به دستم مي دهد و مي گويد:

- هنوزم بدترين پسر عمي دنيام؟

در چشمانش زل مي زنم و مي گويم:

- نه تو پسر عمي عزيزمي...."


نادر ، پسر عموي عزيزم...اگر از همان كودكي با تو معامله نمي كردم ، شايد...فقط شايد امروز وضعم اين نبود!

كار بزرگ خويش را كوچك مپندار
از دوست دشمن ساختن كار كمي نيست


صداي زنگ موبايلم رشته ي افكارم را پاره مي كند،ساعت 5 بعد از ظهر را نشان مي دهد و من حتي فراموش كردن كه غذا بخورم! 
پيام هليا را باز مي كنم:

- نادر صبح ساعت 10 به بيمارستان سر زد ... از ساعت 2 تا 3 تو رستوران رو به روي بيمارستان غذا خورد و دوباره تا ساعت 4 بيمارستان بود اما بعدش كه با ماشين رفت گمش كردم...

سرم را بالا مي آورم و نگاهم در تلالو نقره اي ماشين مدل بالاي نادر قفل مي شود...طولي نمي كشد كه پريچهر با هزار عشوه و ناز در جلو را باز مي كند و سوار مي شود. 

به هليا زنگ مي زنم و قبل از اينكه چيزي بگويد ، مي گويم:

- بعد از بيمارستان مياد دنبال پريچهر...

ماشين را روشن مي كنم و با رعايت فاصله پشت سرشان حركت مي كنم. هليا مي گويد:

- پس تنها بازه اي كه بشه روي نادر كار كرد...همون وقتيه كه تو بيمارستانه.

دنده را عوض مي كنم و پشت سرشان توي فرعي مي پيچم و مي گويم:

- زمانش برات كافيه؟

- اگه همون قدر كه مي گي شيفته ي پول باشه...آره

- خوبه!

گوشي را روي صندلي كنار راننده پرت مي كنم و تمام مدتي كه نادر و پري چهر توي كافي شاپ نشسته اند و حرف هاي عاشقانه مي زنند...من آن طرف خيابان....پشت رل ماشينم ، سيگار دود مي كنم به اميد روزي كه زندگي نادر هم... خاكستر شود!

اينجا...لب اين پرتگاه...فقط من هستم...فقط تو هستي...هر دو به خون هم تشنه ايم!

به چشم هاي پر از خشم نادر نگاه مي كنم...از پس نفس هاي تندي كه مي كشد ...از عرق نشسته روي پيشاني اش...تنها يك چيز مشخص است...

من پيروز شدم!


به چشمانم كه بعد از مدت ها رنگ آرامش گرفته نگاه مي كند و مي گويد:

- به چي رسيدي؟ من خيــلـي وقت پيش ، تو رو شكست داده بودم!

يك قدم به جلو بر مي دارم و تمام تحقير و نفرت دنيا را در چشمانم مي ريزم و مي گويم:

- آره ، راس مي گي! ولي قشنگي قضيه مي دوني كجاست؟

يقه ي پيرا هنش را بين دو دستم مي گيرم و مي گويم:

- اينكه تو از يك بازنده باختي...

با تمسخر اضافه مي كنم:

- پسر عموي عزيزم!

يقه مچاله شده ي پيراهنش را رها مي كنم و با پوزخند تلخي روي صورتم ، روي صندلي گهواره ايم مي نشينم و سيگارم را از جيبم در مي آورم و دود مي كنم!

رگ هاي برجسته ي گردنش هم نمي تواند خميده شدن پشتش را پنهان كند. چشمانش را ريز مي كند و انگشت اشاره اش را به نشانه ي تهديد بلند مي كند و مي گويد:

- بارش بدبختت مي كنم .... شك نكن كاري مي كنم كه هرروز آرزوي مرگ كني!

دسته هاي صندلي را آنقدر در دستم فشار مي دهم كه نوك انگشتانم سفيد مي شوند...پوزخندي رو لب مي نشانم و مي گويم:

-نادر....دور وبرت رو ببين ! كي رو داري تهديد مي كني؟ من ديگه چيزي براي از دست دادن ندارم....همين الانم هرروز آرزوي مرگ مي كنم!!

از اين همه آرامش من به مرز جنون مي رسد و فرياد مي زند:

- اين بازي هنوز تموم نشده....

پك محكمي از سيگارم مي گيرم و مي گويم:

- چرا نادر...همين امشب اين بازي تموم شد... هر دوتا مون مات شديم!


سه هفته قبل

فاصله ام با نادر چند ميز بيشتر نيست...تمام حواسِ من پيش او و تمام حواس او به...لذت بردن از روز هاي خوش زندگي ست!

اين روزها با پول همه چيز را مي شود خريد.... لنز و كلاه گيس مشكي...
دوربين هاي كوچك با رزولوشن بالا... و گارسوني كه براي چند تراول ناقابل از تمام حركات مشتري دائم رستوران فيلم بگيرد....
اين روزها با پول همه چيز را مي شود خريد... من اين معاملات را خوب بلدم... به هر حال زندگي ام را به قيمت يك كليه فروخته ام!

در رستوران باز مي شود ... نيازي نيست كه با دقت نگاه كنم...هليا با ظاهر سراسر عشوه است...آمده تا دل ببرد! البته اگر دلي باشد!

با آن كفش هاي پاشنه بلند به سمت ميز نادر حركت مي كند و درست در نزديكي ميزش... خودش را روي زمين مي اندازد!

نادر سراسيمه از جايش بلند مي شود و دستش را مي گيرد و مي گويد:
- خانوم حالتون خوبه؟
هليا موهايش را از روي صورتش كنار مي زند و در چشمان نادر خيره مي شود و با ته لهجه اي كه در صدايش ايجاد كرده، مي گويد:

- بله...ممنون

دستش را در دست نادر قرار مي دهد و از جايش بلند مي شود....به كاغذ هايي كه روي زمين ريخته نگاه مي كند و مي گويد:

-oh crapp! 

- چيزي شده؟

هليا خم مي شود تا كاغذ ها را از روي زمين جمع كند اما نادر جنتلمن تر از آن است كه به او اجازه ي اين كار را بدهد!!!!

دستش را مي گيرد و او را روي صندلي مي نشاند و مي گويد:

- بزارين من كمكتون كنم

لبخند رضايت روي لب هاي من و هليا نقش مي بندد...ما هم همين را مي خواهيم!
چه چيزي بهتر از اينكه نادر چشمش به برگه ها و سند هايي كه نشان از ثروت هنگفت هليا كهن نژاد دارد، بيفتد؟!

تامل نادر روي برگه ها از چشمان هيچكس مخفي نيست! برگه ها را مرتب مي كند و به دست هليا مي دهد و مي گويد:

- اينم برگه هاتون....حالتون بهتره؟ چيزي لازم ندارين بگم براتون بيارن؟

هليا لبخندي مي زند و مي گويد:

- Just(فقط) يك سودا

در طي مدتي كه گارسون سودا و دو پرس چلو كباب نگيني روي ميز مي گذارد، چشمان نادر بين صورت هليا و برگه هاي روي ميز در گردش است...
يك ليوان آب مي نوشد و مي گويد:

- آشنايي جالبي داشتيم!

- اوه بله... راستش من تازه اينجا اومدم ...تازه روزه سومه...

نادر لبخند مشمئزكننده اي مي زند و مي گويد:

- از لهجه اي كه دارين مشخصه ايران نبودين...

- That’s correct!( درسته!) ، Adelaide ساكن بودم...

- هوم استراليا ...چه چيزي شما رو به اينجا كشونده...

هليا خنده ي كوتاهي مي كند و يك پايش را روي پاي ديگرش مي اندازد و مي گويد:

- ارثيه ي پدري!

بايد كور باشم تا برق چشمان نادر را نبينم....چقدر كور است كه نمي بيند اين همه نشانه را....
نادر يكتا زندگي خودت را هم مثل من به يك ارثيه...خواهي فروخت!

مكالمات ديگر هم با هنر بازيگري هليا به پايان مي رسد...
اينكه چقدر در Adelaide احساس تنهايي مي كند...مكالمه ي نفرت انگيز راجع به نبود مرد هاي با غيرتي همچون نادر در سرتاسر استراليا! ... كه از ديدگاه من زيادي اغراق آميز است!
از همه خنده دار تر بيمارستان مادر هليا در استراليا ست !! 

و من هر لحظه بيش از پيش به حماقت نادر پي مي برم!!

حرف هايشان كه تمام مي شود ، دست هليا را در دست مي گيرد و مي گويد:
- نگو كه اين آخرين ديدارمون بود...بعيد مي دونم بتونم به اين زودي فراموشت كنم!

پوزخند روي لبم نقش مي بندد... با كدام ذره بين بگردم تا اثري از عشق اسطوره اي نادر به پريچهر پيدا كنم؟!
دست از جستجو بر مي دارم....آن عشق اسطوره اي در صفر هاي حساب بانكي هليا گم شده است....

در روز اول.... طعمه را تا حد جنون تشنه كرديم!

كليد را در قفل مي چرخانم و در خانه را با ضربه اي كه با پا مي زنم باز مي كنم. نور اندك آباژور براي ديدن مسير هميشگي تا اتاقم....كافي ست!

لنز را از چشمانم در مي آورم...كش سفت دور موهايم را باز مي كنم و لباس هايم را عوض مي كنم . 
پيراهن آبي مهرداد را مي پوشم...همان كه هنوز بوي توتون و عطر تلخ مي دهد...از همان معدود لباس هايي كه هنوز در كمد جا مانده!....از همان لباس هايي كه هنوز بوي عطر زن ديگري را نمي دهد!

انگار اين اتاق هم روز به روز كوچكتر مي شود...همه جاي اين خانه نفسم را تنگ مي كند....آري دلم تنگ نيست! در و ديوار اين خانه است كه هرروز تنگ تر مي شود وگرنه،دل من اصلا هم تنگ نيست!!

همان كيكي كه هليا به زور به خوردم داده ، براي سير كردنم كافي بود...شام نمي خواهم...خواب نمي خواهم....خوب كه فكر مي كنم،مي بينم اين روز ها هيچ چيز نمي خواهم!!

صداي در حياط و بعد ماشيني كه پارك مي شود، خبر از آمدن همسرم دارد! نمي دانم اين همه خوشبختي را مديون چه هستم...ساعت 9 شب است و همسر دلبندم به خانه آمده!

دو دستم را روي صورتم مي كشم...پوست صورتم از اين همه فشار دستانم آزرده مي شود...دستانم را ضرب دري روي شانه هايم مي گذارم و فشار مي دهم...
انقدر فشار مي دهم كه دردم مي گيرد...
انقدر فشار مي دهم تا بغض نشسته در گلويم، با فرياد كوتاهي آزاد مي شود...
نفس عميقي مي كشم...اشك نمي ريزم! فقط بغضم را آزاد مي كنم تا راهي براي فرو دادن اكسيژن پيدا كنم! همين!

در اتاق كه باز مي شود، چشمانم را باز مي كنم ...گام اول را كه به داخل بر مي دارد فشار دستانم را كم مي كنم ...
چراغ اتاق را روشن مي كند و مي گويد:

- چرا هر چي صدات مي كنم جواب نمي دي؟

دستانم را جلوي چشمانم مي گيرم و مي گويم:

- چراغو خاموش كن...چشمم رو مي زنه!

چراغ را كه خاموش مي كند ، دستم را از روي چشمانم بر مي دارم...همين نور اندك براي روابط تيره وتار ما كافي ست!

روي تخت كنارم مي نشيند و مي گويد:

- امروز رفتم پيش بارن....ولي تو اونجا نبودي....

پس آمده تا باز پرسي كند...به دو دستم تكيه مي دهم و مي گويم:

- خب؟

كلافه دستي لاي موهايش مي كشد و با صداي نسبتا بلندي مي گويد:

- خب؟ فقط خب؟

از روي تخت بلند مي شوم و مي گويم:

- چي مي خواي بدوني مهرداد كه به خاطرش انقدر زود اومدي خونه؟

مچ دستم را مي گيرد و مي گويد:

- ناراحتي زود اومدم؟

مچ دستم از فشار انگشتانش درد مي گيرد.زير لب ناله مي كنم:

- دستم و ول كن!

رو به رويم مي ايستد و فرياد مي زند:

- مي گم ناراحتي؟

بغض، خشم و دلتنگي ....همه و همه در صدايم جمع مي شود و مي گويم:

- آره ناراحتم...ناراحتم كه به خاطر بازپرسي از من زود اومدي نه به خاطر من...

ديگر هيچ چيزي جلودار صدايمان نيست، فرياد مي زند:

- باز دوباره شروع كردي؟ گفتم كه گرفتارم!

آه گفت كه گرفتار است...بارش شنيدي كه گرفتار سخت است!بس كن!

- براي باز پرسي از من گرفتار نيستي؟

دستانش را روي پهلويم مي گذارد و مي گويد:

- جواب منو بده ...اگه پيش باران نبودي ...كجا بودي؟ 

فشار دستانش بيشتر مي شود و فرياد مي زند:

- پيش نادر بودي ، آره؟

مگر شانه هاي من چقدر ظرفيت تحمل غم دارد؟! اين روزها ديگر هيچ!

شوري اشك را روي لب هايم حس مي كنم و مي گويم:

- نه مهرداد نه...به خدا نه...تو خيابون بودم...

آه از اين فشار دستان ...آه از اين دردي كه در وجودم مي پيچد، در گوشم زمزمه مي كند:

- راستش رو بگو....

- با محمد بودم مهرداد...تورو خدا ولم كن...

روي تخت هلم مي دهد و انگشتش را به نشانه ي تهديد بلند مي كند و مي گويد:

- بهتره كه دروغ نگفته باشي.

صداي زنگ موبايلش مانع ادامه ي حرفش مي شود ... گوشي را بر مي دارد 
و مي گويد:

- سلام مريم....دكتر چي گفت؟

خنده اي كه روي لب هايش مي نشيند...قلبم را به درد مي آورد...
ملافه را بين دستانم مچاله مي كنم شايد درد اين خنده ي مهرداد كمي...فقط كمي...كمتر شود!

خدايا كورم كن....كورم كن تا نبينم كه بي توجه به صورت از درد مچاله شده ام، از اتاق خارج مي شود...
خدايا كرم كن تا نشنوم...نشنوم وقتي با علاقه از مريم مي پرسد" كي جنسيتش معلوم مي شه"، وقتي با نگراني مي گويد" تنهاش نزار نگرانه حال روحيه غزلم"...

خدايا عقلم را، شعورم را، از من بگير تا حس نكنم...حس نكنم اين درد جانكاه غزلي كه همسرم را از من ربوده....

خدايا چه مي شود ، تمام حس هاي فعاله مرا از كار بيندازي...حتي براي ثانيه اي ...تا درد اين خنجري كه مريم از پشت به من زده را...حس نكنم!

صداي در خروجي را كه مي شنوم، اين نفس تنگي لعنتي، اين بغض بزرگ تمام نشدني، وجودم را فرا مي گيرد...
با مشت به سينه ام مي كوبم...نه يكبار ، نه دوبار....هزار بار با مشت به سينه ام مي كوبم، انقدر اين كار را تكرار مي كنم تا به سرفه مي افتم....

نفس بلند مي كشم ...هوا را مي بلعم تا زنده بمانم....براي همين زندگي رقت انگيز هم مي جنگم...مي جنگم تا زنده بمانم...مي جنگم تا نابودي نادر را ببينم و بعد...بعدش را خدا مي داند!


ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 13
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 776
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 3,037
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 773
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 30,044
  • بازدید ماه : 122,983
  • بازدید سال : 270,764
  • بازدید کلی : 12,135,853