close
تبلیغات در اینترنت
رمان لالایی بیداری قسمت چهارم
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

وحشت زده شاخه رو ول کردم و سریع برگشتم پایین و صاف ایستادم و تند برگشتم که ببینم کی پشتمه که شاخه رو آورده پایین. صاف رفتم تو سینه ی یکی و خشک شدم. نه تماسی نه برخوردی هیچی اونقدی فاصله داشتیم از هم که بهش نخورم. ولی چشمم رفته بود تو سینه اش و تکون نمیخورد. وحشت زده با چشمهای گرد و در…

رمان لالایی بیداری قسمت چهارم

وحشت زده شاخه رو ول کردم و سریع برگشتم پایین و صاف ایستادم و تند برگشتم که ببینم کی پشتمه که شاخه رو آورده پایین.
صاف رفتم تو سینه ی یکی و خشک شدم.
نه تماسی نه برخوردی هیچی اونقدی فاصله داشتیم از هم که بهش نخورم. ولی چشمم رفته بود تو سینه اش و تکون نمیخورد.
وحشت زده با چشمهای گرد و در اومده خیره شدم به دکمه ی پیراهن مردونه اش که رو سینه اش شل بود و هر آن احتمال افتادنش می رفت.
سعی کردم تمرکز کنم و سرم و بلند کنم ببینم کی هست این آدم اما اون دکمه بدجوری رو اعصابم بود...................
به دکمه و بند کفش باز و شل حساسیت داشتم. مثل مته میرفتن تو مخم و باید درستشون میکردم.
حالا این دکمه هم باز بود هم شل. یه چیز مضاعفی بود که انگار با انگشت میفرستادنش تو چشمم.
آخرم مجبور شدم با دست جلوی چشمم و بگیرم که دیگه نگاه نکنم. سرم و بلند کردم و دستم و از جلوی چشمم برداشتم.
وای خدا...
ترسیده یه قدم به عقب برداشتم.
آیدین اینجا چی کار می کرد؟
طبق معمول همیشه که تو موقعیتهای حساس و هول شدیگی و غافلگیری چشمهام خود به خود به صورت چشم غره در میومد اینبار هم چشمهام درشت شده بود که به این ورود بی صدا و بی اعلام اعتراض کنه اما تو یه لحظه با یاد آوری اینکه 2 تا درخت اون طرف تر السا و پژمان نشستن و چه دلها که نمیدن و قلوه ها که سیخ نمی کشن و تو این وضعیت اصلاً درست نبود که یه همسایه ی به شدت غریبه ی تازه وارد جیک و پیک زندگی عشقی خواهرم و از نزدیک ببینه. برای همین چشمهایی که میرفت درشت بشه و زهره چشم بگیره گرد شد و متعجب خیره شد به آیدین.
با یه صدای بلند گفتم: وای آقا آیدین شما اینجا چی کار می کنید؟ وسط باغ؟
صدام اونقدر برای این فاصلهی نیم قدمی بینمون زیاد بود که گوش این پسر و اذیت کرده بود.
چون شونه هاش بالا رفت و یه دستش رفت سمت گوشش و سریع یه قدم ازم فاصله گرفت و با صدای آرومی که میخواست نشون بده همین اندازه بلندی صدا برای رسوندن حرفت به من کافیه گفت: می خواستم قدم بزنم. خوابم نمی برد.
اما من دوباره بلند تر از دفعه ی قبل گفتم: آهان می خواستین قدم بزنید؟ ته باغ هیچی نداره. همه اش تا همین جا قشنگه بقیهی باغ درختای خشکن.
یه دستی به موهاش کشید و جا به جاشون کرد تا چشمهاش معلوم بشه و بتونه خوب ببینتم. یه نگاه دقیق همراه با تعجب به من انداخت. سرش و کج کرد و یه نگاهی هم به پشت و درخت های تازه جوونه زده و برگ و شکوفه دادهی پشتم انداخت و دوباره خیره شد به من.
از ترس اینکه نکنه از این فاصله بچه ها رو ببینن مدام تکون می خوردم انگار کک تو جونم افتاده بود.
لبهاش به طرز خواصی جمع شد و نگاه سرتاپایی بهم انداخت و سری از روی تأسف برام تکون داد و دستهاش و گذاشت تو جیبش و مسیر مخالف و در پیش گرفت و از راهی که اومده بود برگشت.
یه نفس راحتی کشیدم و تند برگشتم و سعی کردم ببینم که السا اینا جاشون امنه یا نه. ولی نه، انگاری صدای ماورا بلند من بهشون رسیده بود و فهمیده بود باید فلنگ و ببندن.
برگشتم و نگاهی به مسیری که آیدین رفته بود انداختم. یاد سر تکون دادن تأسف بارش که افتادم چشمهام جمع و صورتم ناله شد.
سرمو انداختم پایین. یادم باشه حتماً السا رو درست و حسابی بزنم.
پسره فکر کرده بود من مشکل روانی چیزی دارم.
ای خدا بگم این خواهرای من و چی کار کنه که من و تو این موقعیت قرار ندن.
یادمه یه بار به خاطر افروز و سعید مجبور شدم خودمو از پله ها پرت کنم تا توجه بابای سعید که می خواست بره دستشویی جلب بشه و این دوتا رو در حال نامزد بازی نبینه.
شانس آوردم که سر جمع 5 تا پله بیشتر نداشت وگرنه مطمئنن همون خل و چل و شل و پلی که الان آیدین تو ذهنش تصور کرده بود میشدم.
دیگه حتی گوجه سبزها هم نتونستن حال خوشم و برگردونن. بیخیال دله بازی شدم و برگشتم تو خونه.
روز سیزده به در از صبح زود بارو بندیلمون و جمع کردیم و رفتیم تو یه زمین بازی و خالی جا گرفتیم.
بابا دیشب رفته بود کاهو خریده بود و هندونه و کلی میوه و خرت و پرت. قرار بود آقایون ناهار بهمون کباب بدن.
مامان اینا یه زیر انداز پهن کرده بودن و هه روش نشسته بودیم.
اول صبحی که جوونا خواب آلود بودیم و نمیفهمیدیم اصلا چی به چیه. همه خمیازه می کشیدیم.
مخصوصاً دخترا که این چند شب تا صبح بیدار بودیم و چرت و پرت می گفتیم.
صبحونه که خوردیم با چایی که رو آتیش دم کشیده بود سر حال اومدیم.
آرمین یه توپ والیبال دستش گرفت و گفت: کی میاد بازی؟
تقریباً همه ی جوونها از جامون پریدیم. پژمان و آیدین یارکشی کردن.
من و شهرام و السا و پژمان تو یه گروه بودیم و آیدین و آرمین و آیدا و شراره تو گروه دیگه.
زمین، زمین بازی فوتبال بود اما یه تور والیبالم گوشه ی زمین بود که باید وصلش می کردن به دوتا تیرکی که دو طرف زمین بود.
پسرا تورو نصب کردن و همه جا گیر واگیر شدیم و آماده ی بازی.
10 دقیقه از بازی که گذشت دوباره خمیازه ها اومد سراغم.
گوشه ی سمت راست زمین ایستاده بودم و تو این 10 دقیقه فقط یه توپ بهم رسیده بود.
السا هم بدتر از من داشت ناخن هاش و تمیز می کرد.
اون سمت زمین شراره و آیدا مشغول حرف زدن با هم بودن.
کلاً ماها در نقش مترسک بودیم.
تا توپ میومد این ور زمین همچین پژمان و شهرام هجوم می بردن سمتش که آدم می ترسید بهش نزدیک بشه. حتی وقتی توپ میومد سمت یکی از ما دخترا این پسرا آنچنان خیزی بر میداشتن سمت توپ که از ترس تصادف کردن خودمون جا خالی می دادیم و در میرفتیم.
20 دقیقه از بازی گذشته بود و نسبت به 10دقیقه ی اول پیشرفت چشمگیری داشتم. تو این 10 دقیقه ی دوم بازی 3 تا توب با دستهام برخورد کرده بود.
بی حوصله خمیازه ی بلند بالایی کشیدم و گردن و سرم و خاروندمو دهنم در شرف بسته شدن بود که حس کردم صورتم مثل گوشت کوبیده شده.
چشمهام قیلی ویلی رفت و تعادلم و از دست دادم و پهن زمین شدم.
نمیدونم چی شد که یه توپی از ناکجا وسط خمیازه ی شیرین من اومد و کوبیده شد تو صورتم و از شدت ضربه نتونستم خودم و کنترل کنم.
السا جیغ کشون اومد سمتم و صدای هم همه ی دخترا رو بالا سرم می شنیدم.
چشمهام باز بود و کله های خم شده رومو میدیم اما اونقدر هنگ و شوکه بودم که نمی تونستم تشخیص بدم که باید پاشم بشینم.
پژمان داشت یکی و دعوا می کرد.
پژمان: 10 بار بهت گفتم ضربه هات سنگینه داریم با دختر بازی می کنیم مواظب باش.
شراره جیغ و کشید سمت پژمان: نه که ضربه های خودت خوبه؟ اصلا کدوم بازی ما رو آوردین اینجا که فقط بگین بازیکن دارین. وقتی تو کل بازی 2 تا توپم به ما نمیرسه دیگه چه بازئیه؟
آرمین: به آیدین چه؟ خودش حواسش نبود.
السا عصبانی گفت: انقدر توپ بهمون نمیدید که اصلاً انتظار نداریم که اشتباهی هم سمتمون بیاد. وقتی بدون آمادگی توپ می ندازید این جوری میشه.
آیدین: ببخشید من از قصد نزدمشون.
السا نشست کنارم و سرم و تو بغلش گرفت و نگران گفت: آرام جونم حالت خوبه خواهری؟
چند بار پلک زدم تا بتونم موقعیتم و درک کنم و از شوک بیام بیرون.
دستهام و به زمین فشار دادم تا از جام بلند شم. این جور که مثل شیر برنج رو زمین ولو شده بودم خجالت آور بود.
تو جام نشستم و آروم گفتم: من خوبم.
دستم و آروم گذاشتم رو صورت و بینی دردناکم و به خاطر درد، صورتم جمع شد.
آیدا: خیلی درد میکنه؟
دستم و پایین آوردم و به زور لبخندی زدم و گفتم: نه عزیزم چیزی نشده.
با کمک شراره و آیدا از جام بلند شدم و سرم و بالا گرفتم و چشم تو چشم آیدین شدم.
به نظر نمیومد از ضربه ای که بهم زده چندان ناراحت باشه.
نگاهم رفت رو پوزخند مسخره اش. دوباره چرخید رو چشمهاش. از تو نگاهش شرارت می بارید.
پسره ی ... معلوم نیست چه پدر کشتگی با من داره که همچین توپی و حواله ی من کرده اونم از عمد.
خواستم برگردم برم بشینم پیش مامان اینا که صدای آرومش تو گوشم فرو رفت.
آیدین: منتظر بهانه بود.
چشمهام گرد شد. من مصدوم صورت صاف شده رو میگفت؟ من بیچاره که داشتم بازیم ومی کردم این کوبید بهم. کی من منتظر بودم؟
همچین بهم برخورده بود که برگشتم و چشم غره ای حواله اش کردم و با صلابت رفتم و صاف وایسادم جلوی تور و گفتم: من می خوام اینجا بازی کنم.
پژمان و السا اومدن که نزارن بازی کنم.
پژمان: آرام جان تو حالت خوب نیست بیا برو بشین.
همچین برگشتم و تیز نگاهش کردم که باقی حرفش و قورت داد و دیگه چیزی نگفت.
چشمم خورد به آیدین که یه لبخند گشاد زده بود.
بی توجه بهش برگشتم و رو به السا که مدام غر میزد که اینا مارو بازی نمیدن برای چی باید دوباره باهاشون بازی کنیم گفتم: حرف نزن برو سر جات وایسا.
برگشتم و خطاب به پژمان و شهرام گفتم: من اینجا وامیستم ببینم کدومتون جرات دارید بیاید جلو و توپی که سمت من میاد و بگیرید. هر کی بیاد جلو پی لگد و مشت و به خودش بماله.
اونقدر جدی گفتم که هیچ کدوم صداشون در نیومد و هر کدوم با فاصله ازم ایستادن.
اونقدر حرف آیدین برام سنگین بود که تا آخر بازی یه نفس به توپ ضربه زدم اونم چه ضربه هایی.
من و دست کم گرفته بودن. انگار یادشون رفته بود که من جزو تیم والیبال دانشگاهمون بودم.
در اخرم با یه اختلاف خیلی خوبی از تیم مقابل بریدم.
بعد مدتها حس رضایت از خودم آنچنان انرژی بهم داده بود که تا یه ماه می تونستم باهاش سر کنم.
-: نمی خوام.
آرمین: تروخدا. ببین لازم دارم.
من: نه.
آرمین: آخه از تو که چیزی کم نمیشه. اصلا از اون استفاده هم نمیکنی.
سرم و از رو لبتاپ بلند کردم و نگاه سرد و بی تفاوتی بهش انداختم و با همون جدیت و خونسردی قبل گفتم: دقیقاً چند بار دیگه باید کلمه ی نه رو تکرار کنم تا تو معنیش و درک کنی؟
چشمهاش ریز و پر نفرت شد و با بدترین لحنی که بلد بود گفت: برو به جهنم. نباشی که من بخوام ازت یه چیزی بگیرم. اونقدر شعورت نمیرسه که بهت میگم گوشی ندارم و این خرابه نمیفهمی.
خشک گفتم: گوشیت فقط برای ماها خرابه؟ شب تا صبح داری باهاش حرف میزنی سالم به نظر میرسه.
پر حرص گفت: به توی گدای عقده ای، زشت ربطی نداره.
پر حرص تر روشو برگردوند و از اتاق رفت بیرون و در و محکم کوبید به هم.
به در بسته خیره شدم.
"گدای عقده ای، زشت".
پوزخندی زدم. کی به کی میگه عقده ای. رو این بشر حرف خوش تاثیر نداشت. هنوز یادم نرفته که دو روز پیش آنچنان دعوایی با بابا کرد که این پدر بیچاره ی من وقتی این پسر ناخلفش عصبانی از خونه زد بیرون قلبش گرفت و نفسش بالا نمیومد و ماها همه در حالت سکته بودیم.
اونقدر آب یخ بهش دادیم و بادش زدیم تا یکم بهتر شد و رفت دکتر و 2 تا آمپول فشار زد تا تونست برگرده خونه.
این از اون رفتارش و اینم از چیز قرض کردنش. میاد و اول با چاپلوسی و نشد با قلدری و نشد با تهدید و در آخر با تخریب شخصیتی سعی میکنه وسایل شخصیت و از چنگت در بیاره.
درسته که از گوشی قدیمیم زیاد استفاده نمی کنم اما این دلیل نمیشه بدم بهش. از اونجایی که تا حالا 3 تا گوشی رو نابود کرده و 2 تا از گوشی قدیمیهای افروز و سعید و بعد از قرض گرفتن جنازه تحویلشون داده جوری که دل و روده اشون بیرون بوده کاملاً نشون میده که به این بشر اعتباری نیست.
بعد تازه میگه چرا خودت و لوس میکنی. کجای کارم لوس کردنه؟ یه ذره موقعیت و درک نمیکنه بفهمه الان بابا هم تو شرایطی نیست که بتونه براش گوشی نو بخره. همون بابایی که چند روزه باهاش حرف نمی زنه.
هر چند بابا سعی میکنه نادیده بگیرتش اما همه اش نگرانشه. هر چی باشه پدره.
وقتی برای شام و ناهار سر سفره نمیاد با اشاره و زبون بهمون میگه براش غذا ببریم. یا وقتی می خواد بره بیرون آروم از جیبش پول در میاره و میزاره رو میز.
این پسرِ هم اینا رو میبینه ولی اونقدر نمک نشناسه که همه رو پای وظیفه می نویسه و یه ذره قدردانی سرش نمیشه.
شایدم میدونه ولی راحت تره که به روی خودش نیاره.
بی حوصله پوفی کردم. حرص خوردن من چه فایده ای داشت در حالی که مطمئن بودم بابا تو اولین فرصت اون چیزی و که این پسر میخواد و میخره.
منم نمی گفتم نخره، حرف من این بود بزاره به وقتش. مثلاً الان که نزدیک آخر ساله بزاره امتحاناتش و بده و اگه نمره هاش خوب بود براش گوشی بخره.
من که میدونم بابا اینا محلت نمیدن این دو ماه بگذره. همیشه همین بوده اون موقع که وقت عمل نبود و باید صبر می کردن یهو میرفتن بیرون میومدن با ذوق می گفتن این کارو کردیم. چند وقت بعد به نتیجه می رسیدن که نه انگاری من بد حرفی هم نمیزدم.
گوشیم زنگ خورد. به شماره نگاه کردم. السا بود. این که رفته بود خونه شراره اینا چرا زنگ زده؟
من: بله؟ سلام.
السا: سلام چه طوری خوبی؟ آرام بی کاری بیا خونه مهرانه اینا. اومده اینجا ما هم خراب شدیم رو سرش (ریز خندید) بیایا منتظریم.
بدون اینکه خداحافظی کنه یا منتظر جواب من باشه تماس و قطع کرد. یه نگاه به گوشی تو دستم انداختم. همه دیوانه ان....
بی اختیار ذهنم رفت سمت چهارشنبه سوری و قاشق زنی و همین جمله که از دهن آیدین بیرون اومده بود.
" همه دیوانه ان"
بدبخت خوب حق داره. این چیزا رو میبینه میگه دیگه.
از جام بلند شدم و مانتو شالم رو تنم کردم و موبایلم رو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون. 
نمیدونم مامان کجا بود همون جور که به سمت در میرفتم داد زدم.
من: من میرم خونه مهرانه اینا.
نمیدونم مامان شنید یا نشنید البته یه صدای هومی به گوشم خورد احتمالاً معنیش همون " برو به سلامت بود" منتها با کلمات کمتر.
تو این خونه یاد میگرفتی از هوم و ام و آهان جمله ها تعبیر کنی.
تا زنگ خونه مهرانه اینا رو زدم در باز شد و یه دستی کشیدم تو خونه. مینا بود. کشون کشون من رو برد تو اتاق مهرانه حتی مهلت نداد با مامان مهرانه سلام علیک کنم.
من: چرا همچین می کنی؟
مینا: بدو جای حساس رو از دست میدی.
متعجب اما بی حرف دنبالش رفتم تو اتاق. مهرانه معرکه گرفته بود و همه دورش جمع بودن و با هیجان به دهنش خیره بودن و کلمات رو از تو حلقش میکشیدن بیرون.
کسی به سلام من جواب نداد. منم خودم رو سنگین گرفتم و آروم نشستم تو جام.
نمیدونم چرا حالا اخمای مهرانه آنقدر تو هم بود. پر حرص حرف میزد.
مهرانه: هیچی دیگه از من به شما نصیحت. شوهر کردین نکردین. هیچ چیزش اون جوری که میگن نیست. مامانا در باغ سبز نشونتون میدن برای جلب توریست تو دام این بازاریابا نیفتین شما.
شراره که دستش زیر چونه اش بود و قشنگ تو حرفهای مهرانه غرق بود با همون حالتش گفت: یعنی میگی بده؟ تو نفست از جای گرم در میاد. شوهر داری دیگه غمت نیست.
مهرانه: چی چیو غمم نیست. باورت میشه این چند وقت یه خواب راحت نداشتم؟
السا بهت زده گفت: وای چرا؟
مهرانه پر حرص گفت: از دست آقا.
لبم رو گاز گرفتم. دخترهی بی تربیت نمیگه دختر مجرد اینجا نشسته در مورد این چیزا حرف نزنه. شوهر کرده شعورش پریده.
در صدد بودم که یه چشم غره بهش برم که توضیح اضافه نده که زودتر دهن باز کرد و گفت: بابا بیچاره ام کرده. شب یه مدل می خوابه صبح یه مدل دیگه بیدار میشه.
قیافههای چپ و چولهی ماها رو که دید خودش توضیح داد.
مهرانه: بابا شب اول گفتم مثل این عاشقا و این کتابا دست دور کمر هم می خوابیم اما کدوم خواب؟ آقا خوابیدن من داشتم جون میدادم. یه دستش رو انداخته بود دور گردنم و پاشم تو شکمم بود. یعنی نفسم داشت بند میاومد. نفس تنگی گرفتم.
به زور وقتی خوابش برد پاش رو دستش رو آروم گذاشتم سمت خودش. تازه چشمهام گرم شده بود که همچین با پا کوبید پشتم که می خواستم جیغ بکشم. برگشتم یک چیزی حوالش کنم دیدم آقا خواب خوابه.
بی خیالش شدم و گرفتم خوابیدم. نصف شب یهو گرومپ پرت شدم پایین تخت. تو خواب لگد می پرونه و باز باز می خوابه. از حرصم رفتم رو مبل خوابیدم، به خیال اینکه میاد دنبالم و با ناز و نوازش برم می گردونه اما دریغ.
صبح بیدار شدم برم صداش کنم دیدم جایی که دیشب سرش بوده الان پاهاشه.
بعداً مامانش گفت این پسر شبا جاشو یه جا پهن می کنه صبح اون سر اتاق چپکی پیداش میکنن.
چند شب سعی کردم باهاش سر کنم دیدم نمیشه هر شب پرتم میکنه پایین. از خودم نبوغ به خرج دادم چند شب پیش رفتم سمت دیوار خوابیدم که نتونه پرتم کنه. 
عصبانی دستی به صورتش کشید و با جیغ گفت: تا صبح حس کردم با آجرای دیوار یکی شدم بس که فشارم داد به دیوار. اینم زندگیه من دارم؟
یه نگاهی به ماها انداخت که حرفش رو تایید کنیم و براش غصه بخوریم اما ماها بدتر همه کبود شده فقط بهش خیره بودیم.
یهو اول شراره بعد السا و به نوبت بقیهامون زدیم زیر خنده. چقدر این خنده ی از ته دل بهم چسبید. 
ماها میخندیدم و مهرانه حرص میخورد. خنده امون که بند اومد السا پرسید: خوب حالا میخوای چی کار کنی؟
مهرانه هم پیروز مندانه گفت: کار رو کردم. از اتاق انداختمش بیرون و گفتم هر وقت یاد گرفتی چه جوری بدون آسیب جسمی و روحی کنار کسی بخوابی بیا تو اتاق. به خدا از کمر درد نمی تونم خم شم. آنقدری که موقع پرت شدن از رو تخت کوبیده شدم رو زمین. خوب آدم ناراحت میشه بهش بر میخوره.
دوشب پشت در التماس کرد که محلش ندادم. 
دو شبِ دوباره میاد تو اتاق میخوابه منتها آنقدر دقت میکنه که لگد نزنه و بد نخوابه که فکر میکنم تا صبح بیداره از ترس اینکه یه وقت حواسش پرت بشه و کار رو خراب کنه.
بعد یه لبخند شیطانی زد و ابروهاش رو انداخت بالا. دوباره ترکیدیم از خنده. 
چقدر این دوره همیِ دخترونه خوب بود. به کل از یاد آرمین درم آورده بود.
بعد دو ساعت حرف زدن بالاخره رضایت دادیم و هر کدوم برگشتیم خونهی خودمون.
با السا وارد خونه شدیم. 
السا: مامان ما اومدیم.
مامان از تو آشپزخونه بیرون اومد و با لبخند گفت: خوش گذشت؟ چی میگفت این مهرانه؟
سه تایی رفتیم و رو مبل نشستیم. مامان رو به روی ما نشست. گذاشتم السا با نهایت هیجان واو به واو حرفهای مهرانه رو برای مامان تعریف کنه. کاری بود که عاشقش بود و مامانم ترجیه میداد السا تعریف کنه چون میدونست من از سرش و تهش و وسطش می زنم و به یه جمله ی " خوب بود هیچی نگفت اکتفا میکنم.
حرفهای السا که تموم شد مامان از ته دلش یک خوشبخت باشن گفت و با یک آه جگر سوز یه نگاه آرزومند بهم انداخت و پر حسرت گفت: ایشا.. همه ی جونها خوشبخت بشن. یه شوهر خوب و سر به راهم برای آرام پیدا بشه من دیگه آرزویی ندارم.
بی حوصله پوفی کردم. دقیقا علت اصلی که من زیاد دم پر مامان نمیشم همین بود. تا وقت گیر میآورد پیله میکرد به شوهر و مرد و ازدواج.
بی حوصله گفتم: مامان جان وقت گیر آوردی؟ خسته نمیشی تو؟ دوتا داماد داری دیگه.
السا سریع برگشت سمت من و وقتی مطمئن شد منظورم از دوماد دوم پژمانه خوشحال نیشی باز کرد. 
مامان سعی کرد جلوی خندهاش رو بگیره و یه اخمی به السا بکنه که انقدر ذوق شوهر نداشته باشه و رو به من گفت: درسته که دارم اما هر گلی یه بویی داره. دلم می خواد شوهر تو رو هم ببینم. دلم پوکید یکی هم نیست در این خونه رو بزنه تو رو خواستگاری کنه.
چشمهام و تو کاسه چرخوندم و سرم و بی حوصله کج کردم.
مامان که از حرکات من کفری شده بود گفت: حالا اشکالی هم نداره ها فوق فوقش دیدم داری جدی جدی رو دستم می مونی میدمت به این مهدی. پسر خوبی هم هست مدامم چشمش به توئه.
با این حرفش خندهی السا بلند شد و من پر حرص و پر اخم با تحکم گفتم: مامان....
حتی شوخیشم جالب نبود. از جام بلند شدم و بی اعتنا به لبخند خبیث مامان از کنارشون رد شدم و رفتم تو اتاقم. در رو که بستم ترکیدم.
با صدایی که سعی می کردم آروم باشه اما آنقدر کفری بود که نمیشد کنترلش کنم گفتم: اینام برای من دست گرفتن. حالا هر چی پسره خوب باشه. گیریمم بخوام باهاش ازدواج کنم، من که نمیتونم بعد هر باری که با شوهرم حرف می زنم یک راست برم تو حموم یا مدام حوله به دست باشم تا حرف زد سریع صورتم رو خشک کنم.
کلافه دستی به موهام کشیدم و نشستم پشت لب تاپ و شروع کردم به ور رفتن باهاش.
دو روزه که با مامان اینا درست و حسابی حرف نمیزنم. قهر تو کارم نیست بیشتر ترجیح میدم بی محلی کنم. 
دو روز پیش بابا در کمال خونسردی خیلی شیک رفت و برای فرزند ذکورشون یک گوشی خرید که اگه بخوام صادق باشم به اندازهی پایه حقوق بازنشستگیش بود.
نذاشت یک هفته بگذره نذاشت دو روز از آشتی کردنشون بگذره. نذاشت این پسره یکم درک کنه که هر چیزی رو که میخواد باید به راهش بگیره نه با زور نه با تهدید و نه با قلدری. نذاشت یکم مزهی درک شرایط نامساعد زیر دندون این پسر بره که بفهمه همیشه همه چیز تو زندگی آنقدر آماده و محیا نیست.
نذاشت یکم حس پشیمونی از رفتارهاش رو بفهمه.
و خیلی نذاشتهای دیگه که الان فکر کردن بهشونم فایده ای نداشت.
بابا کار خودش رو کرده بود مثل همیشه و من مطمئن بودم یک ماهه دیگه میفهمه بازم گوش نکردن به حرف منطقی چقدر بده. مطمئنم یک ماه دیگه به مفهوم حرفهام میرسه و اونا رو پای حسادت به خرید ی گوشی چند صد هزاری برای برادرم نمیذاره. 
و بدترین قسمت ماجرا این بود که وقتی من سر سنگین شدم دقیقا بابا به تنها چیزی که فکر نکرد حرفهام بود و با عصبانیت گفت: خیلی بده که به یک گوشی حسودی میکنی.
و من واقعا فهمیدم که یک وقتهایی دل سوزوندن برای آدمها حتی عزیزترینها وقتی خودشون نمیخوان واقعا چیز مزخرف و بدیه.
اما مگه میشه یه دختر غم پدر و مادرش رو نخوره. میدونم که به وقت نیاز بازم من و السا هستیم و پسر عزیزشون نیست.
آنقدر این چند وقت روم فشار کاری بود که حس میکردم دارم پیر میشم. 
السا با سرو صدا وارد اتاق شد. برگشتم و نگاهی به کاسه ی تو دستش کردم که با تمرکز داشت محتویات داخلش رو هم می زد.
السا: آرام پاشو هر کار داری ول کن میخوایم یکم به خودمون برسیم.
اخم ریزی کردم. دقیقاً قرار بود چه جوری به خودمون برسیم؟
دوباره نگاهی بهم کرد و وقتی دید هیچ تکونی نمیخورم اخمهاش رو کشید تو هم و معترض گفت: اِ... مگه با تو نیستم پاشو دیگه.
من: یعنی چی؟ چی کار کنم؟
اومد جلوتر و کاسه ی تو دستش رو گرفت سمتم.
السا: ببین چی درست کردم. ماسکه. از همونایی که تو دیروز داشتی تو نت پیداشون میکردی. پاشو بذاریم رو صورتمون یکم رنگ و رومون باز بشه.
ابروهام پرید بالا. زیاد اهل این کارها نبودم.
من: بابا بی خیال این کارا چیه؟
اخمش بیشتر شد.
السا: یعنی چی این کارا چیه؟ بده به خودمون برسیم؟ به پوستمون؟ مخصوصاً تو که داری کم کم میرسی به سی سال باید بیشتر به خودت برسی. یکم از مامان یاد بگیری بد نیست. هر روز میاد به زور میگه رو صورتم این ماسک رو بذار این کرم رو بزن. حتی وقتی خودش حوصله نداره ماها رو مجبور میکنه براش این کارها رو بکنیم. خودشم خلاص کرده یک کلمه میگه " من بلد نیستم" و میاندازه گردن ما. پاشو ببینم.
حرفاش چندان بی ربطم نبود. به صفحه لپتاپ نگاه کردم و از توی شیشه اش به هاله ای از صورتم که پیدا بود خیره شدم. دستی به صورتم کشیدم. یعنی واقعاً داشتم پیر میشدم که السا هم بهم میگفت؟
پیر شدن بدون انجام هیچ کار مفیدی. بدون سامون پیدا کردن زندگیت و بدون برآورده شدن خواسته هات. چقدر بد بود.
به صورت خستهام نگاه کردم. باید از یه جایی آدم رسیدگی به خودش رو شروع میکرد. بدمم نمیاومد این ماسک رو امتحان کنم وقتی آنقدر کم خرج بود که میتونستم تو خونه درستش کنم و مثل دوستم نیاز به لیزر نداشتم.
چند روز پیش رفته بودم خونه ی دوستم و اون با ذوق و شوق گفته بود: آرام رفتم پوستم رو لیزر کردم و همه ککمکا و خالهام رو برداشتم. 
و من به اون پوست شفاف و براق نگاه کردم و حس کردم چقدر پوستم داغون شده. 
هر چند من آنقدری پول نداشتم و بدتر از اون داشتمم دلم نمیاومد پولهایی که به زحمت بدست آوردم رو تو این سن بدم برای صورتم. 
شب که برگشتم خونه رفتم پای لپتاپ و از تو اینترنت طرز تهیهی چند تا ماسک رو پیدا کردم اما آنقدر همّت یا جرات نداشتم که بخوام درستشون کنم و امتحان کنم. شاید به خاطر همین حرف السا بود شاید می ترسیدم بهم بگن داری پیر میشی و به اینا نیاز داری.
بی حرف از جام بلند شدم و اجازه دادم السا اون مواد سبز رنگ و رو صورتم بماله. 
به نظر ماسک مفیدی میاومد چون توش چیزهای خوبی داشت.
صدر و کمی شیر، یکم گلاب و بهار نارنج رو با هم مخلوط کرده بود تا یه خمیر نرم ازش در اومد و بعد اون خمیر رو به صورت من و خودش مالیده بود.
مامان تو اشپزخونه مشغول کار بود و چون دستش بند بود قرار شد بعد ما برای اون ماسک بذاره.
کل صورتم سبز رنگ شده بود.
خیلی شیک رو مبل وسط هال دراز کشیدم و تو آرامش کتاب خوندم.
السا تو اتاقش مشغول حرف زدن با تلفن بود و آرمین خدا رو شکر خونه نبود. مامان هم تو آشپزخونه میچرخید.
چند صفحه از کتابم رو خوندم که زنگ در رو زدن. احتمالا یکی از همسایه ها بود چون مستقیم در آپارتمان زده شده بود. 
مامان به در نزدیکتر بود و در رو باز کرد. تا در باز شد افروز خودش رو پرت کرد تو خونه و سونیا رو انداخت بغل مامان و هیجان زده گفت: وای بچه ها چرا نشستین؟ بیاید ببینید پسرا تو حیاط دارن مسابقه میدن. 
صداش اونقدر بلند بود که حتی السای تو اتاقم بیرون کشید. افروز خودش سریع بدون توجه به ماها رفت سمت پنجرهی هال.
السا هیجان زده داد زد: کی با کی؟
و خودش تند دویید سمت پنجرهی اتاقمون. 
افروز: همه با هم. حتی سعیدم به بازی گرفتن. 
وقتی دیدم مامان هم با سونیا به سمت پنجرهی آشپزخونه رفتن حس کنجکاویم به اندازه ی کافی تحریک شد که از جام بلند بشم و برم پشت پنجره و کمی خم بشم تا بتونم پایین رو ببینم. 
پنجره های اطرافم مامان و سونیا و السا اشغال کرده بودن. 
السا البته بیکار نبود همون جور که آویزون بود گوشی به دست به کل ساختمون خبر داد که تو حیاط بازیه و تقریباً همهی سرها از پنجره ها بیرون اومده بود و افروز کلا آویزون شده بود تا بهتر ببینه.
پسرا دو تیم شده بودن. یه تیم پژمان و آیدین و شهرام بودن و تیم بعدی سعید و مهدی و آرمین و این بار به جای والیبال بسکتبال بازی میکردن. 
به توری که به دیوار حیاط نصب کرده بودن نگاه کردم. هر بار که توپ دست یکی از تیم ها میافتاد هجوم میبردن سمت تور و حریف سعی میکرد جلوشون رو بگیره.
بعد ده دقیقه، بازی به شدت هیجانی شده بود جوری که حتی من خونسردم با شور و هیجان تشویقشون میکردم. 
با اینکه یک جورایی خانواده تو کل دو تیم تقسیم شده بودن اما به خاطر آرمین و ناراحتی که ازش داشتم به شدت دلم میخواست تیم پژمان اینا برنده بشه.
چون از باخت آرمین بسیار بسیار دل خنکی پیدا میکردم.
تیم پژمان اینا دوتا امتیاز جلو بودن که پژمان گرفته بودش. با شوت آیدین که درست توپ رو تو تور پرت کرد تیمشون برنده شد. غیر بازیکنای تیم که همه اشون بالا میپریدن و خوشحالی میکردن ماها که از پنجره ها آویزون بودیم هم جیغ میزدیم و ابراز احساسات میکردیم.
یه لبخند خوشحال رو لبم بود و دونه دونه بچه ها رو نگاه میکردم که البته غیر پژمان که چشمش به پنجرهی اتاق ما و السا بود بقیه حتی سرشونم بالا نیاورده بودن. 
تو یه لحظه که داشتم نگاه پژمان به السا رو شکار میکردم چشمم خورد به آیدینی که چند قدم عقب تر از پژمان ایستاده بود و یک جورایی بهت زده به خونهی ما نگاه میکرد.
به خاطر عرقی که کرده بود و موهایی که رو پیشونیش چسبیده بود چشمهاش پیدا بود. چشمهام رو ریز کردم تا ببینم کجا رو نگاه می کنه اما تو یه لحظه با حس اینکه داره به پنجره ی هال و دقیقا به من نگاه میکنه اخمهام رفت تو هم.
پسره ی هیز چه وقت نگاه کردنه. اه اه خوبه خواهر بزرگم کنارم و مامانم پشت اون یکی پنجره است. یکم حیا هم خوب چیزیه.
داشتم بهش چشم غره می رفتم که پوزخند رو لبش عجیب عصبیم کرد. چشم غره ام و آتیشی تر کردم و با افروز هر دو همزمان خودمون و کشیدیم عقب و چرخیدیم که برگردیم تو خونه که افروز با دیدن من یه جیغ بلندی کشید و یه قدم رفت عقب و دستش رو گذاشت رو قلبش و با داد گفت: مرده شورتو ببرن این چه ریختیه برای خودت درست کردی زهره ام آب شد. 
و من مونده بودم که ریختم مگه چشه؟ و پی برده بودم که افروز به شدت بی تربیته.
اما با شنیدن جیغ السا که از تو اتاق بلند شده بود و جملهی: وای آبروم رفتش به خودم اومدم. 
یاد ماسکم که افتادم وحشت زده دستم رو به صورتم کشیدم و با حس ماده ی خشک شده روی صورتم چشمهام گرد شد و با سرعت هر چه تمامتر رفتم سمت در دستشویی و همزمان با السا رسیدم به در.
جفتمون چسبیده بودیم به در و هیچ کدوم رضایت نمیدادیم که اون یکی زودتر بره و از این وضعیت اسفبار خلاص بشه.
السا: بزار من برم آبروم رفت دیدم پژمان هی به صورتم اشاره میکنه از اول بازی من خر نفهمیدم. 
و من یاد پوزخند آیدین افتادم و چشم غره خودم و واقعا خجالت زده شدم. 
با خنده ی مامان و سونیا و افروز برگشتیم سمتشون.
هر سه کنار هم ایستاده بودن و به ماها میخندیدن.
سونیا: ببین خاله السا و خاله آرام شدن مثل شرک و فیونا. 
و من به شدت دعا می کردم که تو تصورات این دختر بچه حداقل من فیونا باشم و تغییر جنسیت نداده باشم.
در آخر مجبور شدم یه پس گردنی به السا بزنم و با زور لباسش رو بکشم تا پرت شه عقب و من بتونم بچپم تو دستشویی و از دیدن خودم وحشت کنم و مشت مشت آب بپاشم تو صورتم که شاید این ماده ی سبز رنگ آبرو بر رو زودتر پاکش کنم.
و چقدر اون شب سعید به صورت سبز رنگ من و السا خندید و بیشتر به السا که با اون ریخت به شدت برای پژمان عشوه میاومد و السا تا دم دمای صبح غصه میخورد و پژمان پای تلفن سعی میکرد آرومش کنه و اینکه هر جوری باشه برای اون فرق نداره همین که الساست براش کافیه و من چقدر تو دلم بهشون فحش دادم که زمزمه های عاشقونهاشون رو دم گوش من بزرگتر دختر بچهی چشم و گوش بسته میگن و آدم رو هوایی میکنن.
من: نمی خوام، نمیام.
السا: آرام جان من، السا بمیره، تروخدا.
با اخم برگشتم و نگاش کردم. قیافه اش شکل التماس بود. زیاد برام مهم نبود. 
کلافه از بحث بی خودمون گفتم: آخه چرا من باید بیام. اصلاً به من چه؟
السا که حس کرد ممکنه نرم بشم تند اومد کنار صندلیم ایستاد و دست راستم و بین دوتا دستش گرفت و با ذوق گفت: کلش به تو ربط داره به اینکه خواهریت و به من و پژمان ثابت کنی. تو که بابا رو می شناسی تو نیای نمیزاره منم برم. تروخدا، برام مهمه. مگه چند بار پیش میاد که دوستای پژمان بخوان برن چیتگر و پیکنیک و منم بتونم باهاشون برم.
سرم و کج کردم و گفتم: خوب برو، من و چرا دنبال خود ت خِرکِش می کنی؟
دلخور گفت: همین الان بهت گفتم. تو نیای بابا نمیزاره منم برم. تو که می دونی نمیزاره تنها با پژمان جایی برم. یا تو باید بیای یا اون آرمین.
قیافه اش شکل چندش شده بود. با صدای آروم و غمزده ای گفت: آرمینم ببرم رسماً یعنی برم کوفت بخورم. کل پیکنیک زهرِمارم میشه همه اش باید حواسم بهش باشه که یه وقت با پسرای 10 سال بزرگتر از خودش زیادی حس صمیمیت نکنه و شوخی های ناجور باهاشون نکنه. آرام.....
نفسم و عصبی بیرون دادم. دو ساعت بود یه ریز حرف می زد خسته هم نمیشد. هر چی بهش می گفتم بابا من نمی خوام با دوستای پژمان جایی بیام اما مگه گوش می کرد؟ از طرفی هم حق داشت تحمل آرمین تو یه جمعی که باهاشون رودربایستی داری خیلی سخت بود چون به شدت جو زده میشد و تو اون موقعیتها هم رسماً ماها رو به عنوان خواهرهاش نمی شناخت چه برسه به اینکه یادش بیاد ما بزرگتر از اونیم و با ما اومده. 
دستی تو موهام کشیدم. تو این دو ساعت تو یه خط کتاب مونده بودم. السا با حرفهاش نمی زاشت که هیچی ازش بفهمم. فقط و فقط برای ساکت کردن صدای ممتد التماس آمیزش کلافه گفتم: باشه باشه میام تو فقط یک ساعت حرف نزن باشه؟
یهو با ذوق تو هوا پرید و دست منم که تو دستش بود محکم پرت شد رو پای خودم. یه چشم غره بهش رفتم که داشت با ذوق و خوشحالی بالا و پایین می پرید و شیرجه برده بود سمت گوشیش. 
دختره منتظر بود. وروره جادو حتی 5 دقیقه هم نتونست ساکت بمونه. درسته که دیگه با من حرف نمی زد که اونم جای شکر داشت اما اونقدر واضح و بلند با پژمان حرف می زد که من به جای خوندن کتاب فکرم مشغول حرفهای السا و کشف جمله های پژمان از اون سمت خط بودم و با هر حدس درست بی اختیار لبخند میزدم. 
البته یکم از خودم به خاطر حرکت زشتم خجالت کشیدم اما این به اون که السا نمیزاشت کتاب بخونم در.
در حال حدس زدن جمله ی پژمان که نمیشنیدم بودم که تصدیق السا باعث شد با دهن باز تند برگردم سمتش و خیره بشم بهش.
السا: آره آرام کیک درست می کنه قول داده.
معترض گفتم: من کی قول دادم. چرا از طرف من حرف در میاری. یعنی همون حرف تو دهنم میزاری.
السا خوشحال لبخند گشادی زد و رو به من گفت: آرامی جونم درست می کنی دیگه. می دونی پژمان چقدر کیکای تو رو دوست داره اصلاً به عشق کیکای تو برنامه ی فردا رو ترتیب داده.
چشمهام ریز شد. مطمئنم داشت بچه خر میکرد. صدای پژمان و نشنیدم اما السا آروم تر گفت: هیچی نگو تو، بزار درست کنه.
چشمهام ریز تر شد. بدبخت پژمان اصلاً روحشم خبر نداشت که به خاطر کیکای من برنامه پیکنیک گذاشته.
سری تکون دادم و برگشتم سمت میزم. 
السا: خواهری درست می کنی دیگه؟
بی توجه بهش کتابم و تو دستم گرفتم و گفتم: درست می کنم فقط برای اینکه پختن کیک و دوست دارم نه به خاطر کلمات خر کننده ی تو.
بلند خندید و به ادامه ی حرفهاش با پیمان پرداخت.
-: آرام... آرام بیدار شو دیگه، دیرمون میشه. پژمان تا 10 دقیقه ی دیگه پایین منتظرمونه.
دستی به چشمهام کشیدم و رومو برگردوندم سمت دیوار. این السا چرا خفه نمیشد؟؟؟
دستی محکم کوبیده شد تو کمرم جوری که برق از چشمهام و خواب از سرم پرید.
مثل کسی که تو خواب بهش صاعقه زده باشه مثل فنر تو جام نشستم. هنوز گیج بودم و درک اینکه چی کوبیده شده بهم و چه اتفاقی افتاده رو نداشتم فقط حس می کردم کمرم می سوزه.
گیج به السا نگاه کردم و گفتم: سوختم. چایی ریخت روم.
السا چشم غره ای بهم رفت و گفت: خوابی هنوز؟ چایی چیه؟ من زدم به کمرت که بیدار بشی پژمان منتظرمونه. دیر شده.
یکم مات نگاش کردم که بی توجه به شوکی که بهم وارد شده بود داشت لباس می پوشید. وقتی فهمیدم قضیه چیه پر حرص چشم غره ای رفتم.
دختره ی گاگول نمیگه تو خواب سکته میکنم می میرم. بی حوصله از تخت پریدم پایین و رفتم سمت دستشویی.
برای همین صبح بیدار شدنش بود که قبول نمی کردم باهاشون برم. الانم که غلط کردم فایده نداشت.
بابا رفته بود نون بگیره. مامان مشغول صبحونه حاضر کردن بود. السا خانم شده بود و کوله هامون و بسته بود. البته علت اصلیش این بود که می دونست من خوابم و می ترسید چیزی و جا بزاریم.
معمولا من مسئول جمع آوری وسایلم ولی چون السا دیشب هیچ گونه کمکی تو پختن کیک بهم نکرد و سرمم با حرفهاش برد اعلام کرده بودم که یا خودش بارو بندیل و جمع می کنه یا من نمیام. اونم که نمی خواست فرصت دیدار آزاد و راحت با پژمان و از دست بده خودش دست به کار شده بود.
میز صبحونه خوشگل و آماده چیده شده بود. دلم داشت ضعف می رفت. دیشب شام نخورده بودم. یه هفته می شد که شام نمی خوردم و غذام از گنجشکم کمتر شده بود به امید آب شدن چند کیلو از گوشتام اما دریغ.
نمیشد امروز که روز تعطیله رژیم منم تعطیلی بهش بخوره؟
دیدن چایی داغ و بوی دارچینش باعث شد شکمم سر و صداش در بیاد. پر ذوق خواستم برم سمت میز که السا از پشت مانتوم و کشید و گفت: کجا خانم؟ پژمان و یادت رفته؟ بدو بریم.
همون جور که به سمت در کشیده میشدم پر حسرت به میزی که بهم چشمک میزد نگاه کردم.
از مامان خداحافظی کردیم و بعد از اطمینان دادن به مامان که حواسم به بچه ها ( همون پژمان و السا ) هست از خونه زدیم بیرون.
فکر کنم منظور مامان از این سفارشا این بود که نکنه یه وقت چشم از این دوتا بردارم برن خاک برسری بکنن. انگار روزهای عادی که پژمان میرفت دنبال السا دم دانشگاه من یا کسی همراهشون بود که ببینیم موازین اسلامی و رعایت می کنن یا نه. هر چند قول و قرار پژمان با بابام در چهار چوب موازین بود.
خودم و پرت کردم رو صندلی عقب 206 نقره ای پژمان و به یه سلام خالی اکتفا کردم. بدبخت همون سلامم به زور جواب داد چون حال و احوال با السا جایی برای جواب به من خواهر زن نمیزاشت.
بهتر بود از فرصتهام به نحو احسن استفاده می کردم برای همین تا به محل قرار با دوستای پژمان برسیم خوابیدم.
تکونهای دستی باعث شد خمیازه ی بزرگی بکشمو وسطش چشمهام و باز کنم. اما با دیدن یه دسته آدم که بیشترشون هم ذکور بودن و همگی خیره به شیشه ی ماشین و مستقیم به من، خمیازه ی بالا بلندم کوفت شد و نصفه رها شد و فکم با طومأنینهبسته شد.
السا: آرام پاشو رسیدیم همه منتظر تو هستن.
دماغم و بالا کشیدم و خودم و صاف کردم. قیافه ی جدی به خودم گرفتم که نیش اون عده از ذکوری که به خودشون جرأت داده بودن به حالت بهت زدم بخندن بسته بشه.
با صلابت از ماشین پیاده شدم و کوله ام و انداختم رو دوشم و صاف خیره شدم به دوستای پژمان که یکی معرفیشون کنه.
پژمانم از سر صف شروع کرد به معرفی چقدم ماشا... زیاد بودن.
پژمان: محمد، حسین، نوید، حسام،.....
با سر به تک تکشون سلام دوباره کردم.
بین 10-12 تا پسر 4-5 تا دختر بیشتر نبودن. اونا هم یا نامزد و یا دوست دختر دوستان بودن.
بعد معرفی همه پژمان گیج سرش و چرخوند به اطراف انگار دنبال کسی می گشت.
پژمان: بچه ها پس اصل کاری کجاست؟
اخم ریزی کردم. اصل کاری دیگه کیه؟ این همه آدم اصل و فرعم دارن؟
محمد: اوناهاش داره میاد.
برگشتم سمت مسیری که اشاره می کرد. یه پسری بود که یه زیر انداز بزرگ و یه سبد بزرگتر روی دستهاش بود جوری که به زور جلوشو می دید و تقریباً حفظی و حدسی قدم بر می داشت. اون طفلی از منم بدبخت تر بود، رسماً خر بارکش شده بود.
پژمان با دیدنش ذوق زده گفت: بفرمایید اینم اصل کاری آقا....
پسر: پژمان خفه بیا اینا رو بگیر از دستم.
ماشا.. اصل کاری چه مودبم بود.
بچه ها به فک باز مونده در حال معرفی و ذوق کور شده ی پژمان خندیدن و پژمانم بی خیال آقا ماقا شد و سبد بزرگ و از رو دست پسر برداشت.
چشمهام گرد شد. برگشتم یه نگاه به السا و یه نگاه به بقیه انداختم. قیافه ی عادی همه نشون می داد که همه از این حضور خبر داشتن و فقط من بی خبر بودم.
چرا یه درصد فکر کردم پژمان بدون دمش بیرون میره. من نمیدونم این دمه چه جوری این همه مدت ازش دور بوده.
از وقتی به قول آیدا اومدن تهران پژمان و آیدین همیشه با هم بودن. برادرهای واقعی هم انقدر همدیگه رو نمیبینن که اینا میبینن.
آیدین با دیدنم بی حرف سری تکون داد و منم به رسم ادب همون جوری جوابش و دادم. رومو برگردوندم و منتظر موندم راه بیافتیم.
بعد کلی گشتن بچه ها یه جایی بین کلی درخت که خلوتم بود و انتخاب کردن. هر چند باب میل من نبود.
اما خوب حق نظر دادن نداشتم من فقط همراه بودم.
زیرانداز و پهن کردیم و وسایل و چیدیم و هر کس مشغول کاری شد. پسرا رفتن سراغ زغال داغ کردن و قلیون درست کردن و ...
من نمیدونم اول صبحی قلیون چه فازی داره.
من ولی بی سر و صدا رفتم یه گوشه با کمی فاصله دور از جمعیت سر و صدا کن، نشستم و بهشون نگاه کردم. دخترا که معلوم بود قبلاً هم همدیگه رو دیده بودن و آشنایی داشتن مشغول حرف زدن بودن. یه بسته شکلات و تنقلاتم جلوشون گذاشته بودن و به بقیه هم تعارف می کردن. بابا این چیزا چیه می خورین غذا بدین بهمون به قول مامان آیدین اینا مواد پر کالری ولی با ارزش غذایی کمه فقط چربی رو چربی میاره.
غذا خوبه.
به منم شکلات تعارف کردن که با مبارزه ی شدید با خودم تونستام جواب رد بدم و چشم از کاکائوهای پیش روم بردارم.
پسرها در حال شوخی و بحث و بلند بلند خندیدن بودن.
یه خمیازه ی درون دهانی کشیدم و با چشمهای خمار خیره شدم به جمع. شکمم صداش در اومد. تند دست گذاشتم رو شکمم و یه نگاه اجمالی به اطراف انداختم.
خدا کنه کسی نفهمیده باشه آبروم بره.
نه خدا رو شکر انگار کسی صدای شکم معترض من و نشنیده.
خیلی گشنم بود نزدیک 18 ساعتی میشد که هیچی نخورده بودم. اون یه ذره غذایی هم که برای ناهار دیروز خوردم به هیچ جام نرسیده بود.
رسماً داشتم بیهوش میشدم. کم خوابی هم مزید بر علت شده بود و ضعف کرده بودم. چشمهای خمارم داشت سیاهی می رفت. نگاهی به السا انداختم دریغ از یه نیم نگاه به من. به پژمان نگاه کردم اونم مشغول بود. دستی به چشمهام کشیدم از سر گیجه متنفر بودم و الان دچارش شده بودم. دنیا دور سرم می چرخید.
باید به السا می گفتم یه شکلات بهم بده که فشارم و بیاره بالا تا این سرگیجه ی لعنتی از بین بره. سرم کج شد به طرف. خیلی بی حال تر از این حرفها بودم که بتونم السا رو صدا کنم.
چشمهام و بستم و رو هم فشار دادم. یه نفس عمیق کشیدم. دستی به چشمهام کشیدم و عرق سرد روی پیشونیم و پاک کردم.
چشمهام و باز کردم و بی حال دوباره به السا و ظرف شکلات جلوش خیره شدم.
خدایا آبرومو حفظ کن نزار اینجا غش کنم. غش کردن و بی حیثیت شدن یه طرف، سنگین وزنم هستم کسی نمیتونه بلندم کنه.
در حال التماس به خدا بودم که یه مشت پر شکلات جلوم ظاهر شد. ذوق زده به شکلاتها نگاه کردم و تند یکیش و برداشتم و سریع بازش کردم و چپوندمش تو دهنم. خدا چه زود بهم نگاه کرد و آّرومو نگه داشت. شیرینیش که وارد بدنم شد چشمهام بسته شد و یه نفس راحت و پر آرامش کشیدم.
اولیش که تموم شد دست بردم و دومیش و برداشتم و بازش کردم و گذاشتم تو دهنم. چه لذتی داشت ثابت موندن دنیا و خوردن شکلات.
-: صبحونه نخوردین نه؟ میدونستم پژمان عجله می کنه.
هول شکلات گنده رو قورت دادم جوری که گلوم و خراشوند. برگشتم و به آیدین نگاه کردم. اونقدر محو شکلاتها و قشنگی دنیا شده بودم که پاک یادم رفته بود ببینم کی برام شکلات آورده.
نگاهش به روبه رو بود. وقتی نگاه خیره ام و حس کرد برگشت و بهم نگاه کرد، بی حرف بدون عکس العمل.
آیدین: بهتر شدی؟
به خودم اومدم و با یه سرفه چشم ازش برداشتم. باید تشکر می کردم. دیگه اونقدر بی ادبم نبودم.
من: بله ممنونم. دستتون درد نکنه.
سری تکون داد و گفت: این بچه ها شعورشون نمیرسه به جای قلیون چاق کردن اول صبحونه بخورن.
از جاش بلند شد و رو به بچه ها گفت: ببینم امروز وعده های غذایی و کنسل می کنیم؟ بابا کسی نمی خواد به ما یه چایی، نون و پنیری چیزی بده؟
یکی از دخترا که نفهمیدم اسمش شیما بود یا شیوا گفت: آخی بچه امون گشنش شده شرمنده الان میز می چینیم براتون.
بقیه خندید و من فهمیدم که این جمع چقدر لوسن که به یه همچین چیز بی مزه ای این جوری می خندن.
بالاخره با تشر آیدین بساط صبحونه رو پهن کردن و من تونستم بعد چند روز درست و حسابی غذا بخورم. از ترس سرگیجه و افتادن فشار بی خیال رژیم و آب کردن گوشتام شده بودم.
بعد صبحونه بچه ها نشستن به بازی. یه عده ورق بازی می کردن و دو نفرم تخته. همه هم از دم شرطی. منم که کلا شانس درست و حسابی نداشتم ترجیح دادم بی خیال بازی بشم و خودم وبا کتاب خوندن سرگرم کنم.
برای ناهار پسرها جوجه درست کردن و انصافا خوشمزه بود.
بعد ناهار هر کسی یه طرفی ولو شده بود. یه لحظه که حواسم نبود نفهمیدم السا و پژمان یهو کجا جیم شدن. یکی دو تا دیگه از زوج ها هم رفته بودن قدم بزنن. پسرها مشغول بازی و قلیون کشیدن بودن.
نیم ساعتی میشد که به خودم می پیچیدم و تو دلم به السا فحش می دادم.
الهی بگم خدا چی کارش کنه منو به امان خدا بین این قوم غریب ول کرده معلوم نیست رفته چی کار کنه.
یکم به اطرافم خیره شدم. اینجا هم که همه اش درخته از آب و آبادانی خبری نیست که. برای همین اینجا رو دوست نداشتم.
من خودم هر وقت یه جا میرم اول نگاه می کنم ببینم دستشوییش کجاست و سعی می کنم همون دورو برا یه جا پیدا کنم بشینم.
الان من و آوردن ناکجا من با این مثانه ی پر از کی سراغ دستشویی و بگیرم.
2 تا از دخترا خانمی کرده بودن و نرفته بودن تو کوه و کمر و رو زیر انداز نشسته بودن ولی اونقدر محو حرف زدن با نامزداشون بودن که نمیشد بهشون بگم دستشویی کجاست از طرفی رومم نمیشد.
چشم چرخوندم. اونقدر کلافه بودن که محمد دوست پژمانم فهمید.
محمد: آرام خانم چیزی لازم دارین؟
بهش نگاه کردم. آبروم رفت. فهمید دارم به خودم می پیچم.
لبم و گاز گرفتم و نگران نگاش کردم. سعی کردم عادی باشم.
من: نه آقا محمد چیزی نمی خوام ممنون.
محمد: تعارف می کنید؟ چیزی می خواید بگیدا.
ای بابا چه پیله ایه. ببینم می تونی انقدر اصرار کنی که من اختیار از کف بدم همین جا بلند اعلام کنم که نیاز به دست به آب دارم؟
من: نه ممنون.
سری تکون داد و بالاخره بی خیال شد. نفسی به زور کشیدم و دوباره سعی کردم از بین دار و درخت یه جای آجری و سیمانی که شکل و نوید دستشویی بده رو پیدا کنم.
-: چیزی شده؟
به آیدینی که کنارم نشسته بود نگاه کردم.
نگاهش منتظر بود. راستش دو دل بودم بگم یا نگم. واقعاً تحملم تموم شده بود دیگه داشت از تو چشمام می زد بیرون.
یه نگاه به جمع کردم و لبم و گاز گرفتم. با اینکه با این بشر زیادم اوکی نبودم اما خوب در حال حاضر تنها آشنایی بود که توی این جمع داشتم. هر چی باشه همسایه بود و 4 بار بیشتر از بقیه می شناختمش.
مرده شور السا و پژمان و ببرن که به هیچ دردی نمی خورن.
دو دل سرم و بردم نزدیک گوشش. متعجب از حرکتم و نزدیکیم چشمهاش کمی گشاد شد اما تکون نخورد.
کنار گوشش آروم و با خجالت و مختصر گفتم: دستشویی...
یهو همون جور کج برگشت و خیره شد بهم. انگار مطمئن نبود که واقعا گفتم دستشویی. وقتی نگاه عاجزم و دید یه لبخند خیلی ریز گوشه ی لبش اومد. نه پوزخند بود نه مسخره. انگار به زور جلوی خودش و گرفته بود که بلند نخنده.
نگاهش و ازم گرفت و از جاش بلند شد. برگشت سمتم و گفت: پاشو ببرمت.
دوباره لبم و گاز گرفتم. ترو خدا می بینی تا گفتم دستشویی سریع صمیمی شد "پاشید می برمتونم" نه " پاشو می برمت. هی روزگار آدم و عاجز نکن که عزتش می افته.
اما ته دلم داشتم دعا به جونش می کردم.
از جام بلند شدم و دنبالش راه افتادم. دستش و برده بود تو جیبش و یه قدم جلوتر از من راه می رفت.
باید از یه سر بالایی می رفتیم بالا که خیلی سخت بود. هی پام و می زاشتم رو این خاکها اما لیز می خوردم و دوباره میومدم پایین.
این خاک و خلم تو این وضعیت با من شوخیش گرفته بود.
پر اخم به زمین خاکی و شل نگاه کردم. یکی می دید فکر می کرد دارم خاکها رو برای اینکه باعث میشن لیز بخورم دعوا می کنم.
داشتم بررسی می کردم که چه جوری پام و بزارم که سُر نخورم که دست آیدین اومد نزدیکم و آروم آستین مانتوم و گرفت و با یه حرکت کشیدم بالا و من با یه قدم بزرگ تونستم اون خاکی و رد کنم و پام و رو یه زمین سفت بزارم.
سرمو بلند کردم و آروم گفتم: مرسی.
سری تکون داد و بی حرف به راهش ادامه داد. 
سری تکون داد و بی حرف به راهش ادامه داد.
جوری راه می رفت که گاهی شک می کردم واقعاً حضور من و یادش هست یا نه؟ اما وقتی که مطمئن میشدم من و فراموش کرده برمی گشت و بهم نگاه میکرد تا مطمئن بشه بی مشکل دنبالش میرم.
بالاخره رسیدیم به دستشویی و من از ذوق بدون اینکه چیزی بگم تند رفتم سمت قسمت خانما.
آخیش داشتم تلف می شدما. دستهامو شستم و تو آینه به خودم نگاه کردم. رنگ و روم چند درجه تیره تر شده بود. تا قبلش صورتم زرد به نظر میومد. الان به رنگ واقعیش رسیده بود.
دستی به مانتوم کشیدم و رفتم بیرون.
آیدین جلوی دستشویی ایستاده بود و دست به جیب با پا به سنگ ریزه های زیر پاش ضربه می زد و شوتشون می کرد.
رفتم جلوش و تازه یادم افتاد که تشکر کنم.
من: مرسی.
سرش و بلند کرد و یه لبخند کج نصفه زد و گفت: خواهش می کنم همسایگی به همین دردا می خوره.
این و گفت و جلوتر از من راه افتاد و رفت. یکم مات تو جام موندم. این الان داشت مسخره می کرد؟ چرا حس می کردم تو صداش رگه های شیطنت بود؟ مگه این یُبسه بلده شیطون بشه؟
شونه ای بالا انداختم و دنبالش راه افتادم.
داشتیم بر می گشتیم پیش بچه ها که صدای جیغ آروم السا رو شنیدم. سریع برگشتم سمت صدا و از بین درختها چشمم خورد به السا که می دویید و می خندید و هر چند لحظه یه بار یه جیغ آروم هم می کشید، پشت سرشم پژمان داشت دنبالش می دویید.
وا اینا بازیشون گرفته بود؟ بچه بی تربیتا. حس فیلم هندی گرفته بودتشون.
اخمام رفت تو هم. من و اونجا به امون خدا بی کس ول کردن خودشون رفتن نامزد بازی.
پر حرص اومدم برم سمتشون و این هندی بازیها رو کوفتشون کنم که آستینم کشیده شد.
آیدین: ولشون کن بزار خوش باشن. فقط امروز و می تونن بی استرس با هم باشن.
برگشتم و بهش نگاه کردم. جوری حرف می زد انگار خیلی کامل و جامع در جریان کل دیدارهای این دوتاست و از همه ی استرسها و نگرانیهاشون خبر داره.
جوری به مسیر حرکتشون نگاه می کرد و لبخندی رو لبش بود که انگار داشت یه حس شیرینی از دیدنشون می گرفت.
نگاهش یه جورایی عجیب بود. اونقدر عجیب که باعث شد فکرم به کل از السا و پژمان و کوفت کردن عیششون منحرف بشه.
آیدین که راه افتاد منم بی حرف دنبالش رفتم.
بعد از خوردن میوه و تنقلات و جمع شدن همه ی بچه ها شیوا؟ شیما؟ آخر نفهمیدم اسم این دختره چی بود، هر چی که بود همون گفت: خوب از هر چی که بگذریم بحث کادوها از همه شیرین تره. بچه امون بیچاره صبح تا حالا دل تو دلش نیست برای کادوهاش.
دوباره همه خندیدن و من با یه قیافه ی جمع شده تو دلم گفتم: چقده شماها لوسید.
محمد: ولی قبل کادوها باید پسرمون کیکش و ببره. تولد بدون کیک که نمیشه.
چشمهام گرد شد. تولد؟ تولد کی؟ پس بگو این بدبختها اونقدرا هم لوس نیستن. حرفهاشون کنایه داشت که من نمی گرفتم.
چشم چرخوندم ببینم کی ذوق زده تر از همه است تا بفهمم تولد کیه. اما هر چی نگاه کردم دیدم السا و پژمان از همه ذوق زده ترن. خوب تولد اینا هم که نبود پس...
سریع بر گشتم و به آیدین که خیلی جدی به بچه ها نگاه می کرد خیر ه شدم.
نه بابا امکان نداره تولد اون باشه. انقدی که همه سر کادو و کیک دارن خودکشی می کنن و هیجان دارن این پسره یه درصدشم نداره. مگه میشه تولدش باشه و ذوق کادو نداشته باشه؟
صدای دسته جمعی بچه ها که میگفتن: کیک ... کیک .. کیک ...
باعث شد که از فکر کشف کردن اینکه تولد کیه دست بردارم. منتظر بودم که کیک و بیارن اما وقتی دیدم السا رفت و از توی وسایلمون ظرف کیک خونگی خودمون و در آورد دهنم باز موند.
یعنی کیک تولد کیکیه که من پختم؟ خاک تو سرم. بی اطلاع؟ پس بگو چرا دیشب السا داشت خفه ام می کرد برای کیک و با چه وسواسی گفته بود روش شکلات بریز و ....
السا کیک به دست رفت سمت آیدین.
ابروهام پرید بالا. یعنی چیزی هم پیدا میشه این بشر و هیجان زده بکنه. همه ی هیجانش یه لبخند بود رو لبش.
بچه ها دست می زدن و تولدت مبارک می خوندن و آیدین بی حرکت نشسته بود.
منم گیج تر از این بودم که دست بزنم.
پژمان رو کیک چند تا شمع گذاشت و روشنش کرد و السا کیک و برد جلوی آیدین.
خم شد و گفت: این کیک چند منظوره است. هم کیک تولدته هم یه جورایی کادوی آرام.
دهنم باز مونده بود. کادوی من؟ من روحمم خبر نداشت امروز تولده بعد کادو بدم؟
نگاه ها که همه چرخید سمت من به زور دهنم و بستم و یه لبخند زدم. آیدین یه لبخند زد و سری خم کرد به نشونه ی تشکر.
منم همون جوری با خم کردن سرم جوابش و دادم.
بچه ها با شوخی و خنده آیدین و مجبور کردن قبل فوت کردن شمع ها آرزو بکنه و بعد فوتشون کنه. اونم جدی یه دقیقه چشمهاش و بست و آرزو کرد و بعد شمع ها رو فوت کرد.
انقده از دست السا حرص خوردم که بهم نگفته بود تولد آیدینه که نگو.
تو دلم بد داشتم برای السا خط و نشون میکشیدم. لال مرده بود دیشب بهم بگه تولد آیدینه. که اگه گفتی بود من عمراً میومدم.
و اگه من نمیومدم السا هم نمیتونست بیاد. دختره ی خنگ حداقل بهم نگفت خودش یه کادو از طرف من براش می خردید که من این ریختی نخودی نیام و این جوری ضایع نشم بین جمع. حالا خوب شد کیک پخته بودم.
برای همون یه کیکم آیدین کلی تشکر کرد. دم غروب همه وسایلمون و جمع کردیم و بعد یه خداحافظی طولانی هر کی سوار ماشین خودش شد و راه افتادیم. تازه دم خونه پژمان یاد من افتاد و بابت اومدنم تشکر کرد.
خیلی دلم می خواست یه چیز کلفتی بارش می کردم که بفهمه اگه من مهمون بودم نباید مدام من و ول می کردن به امان خدا. نزدیک بود از فشار پایینی و ضعف و بعدشم از زور دستشویی بمیرم.
اما هر چی بود روز خوبی بود و خوش گذشت.
از کلاس بیرون اومدم. با منشی آموزشگاه خداحافظی کردم و کیف کجم و رو شونه صاف کردم و راه خونه رو در پیش گر فتم.
منتظر تاکسی بودم که موبایلم زنگ زد. گوشی و برداشتم. السا بود.
صدای نگران السا تو گوشی پیچید.
السا: الو آرام ...
من: جانم السا کاری داری؟
السا: آرام تو از پژمان خبر داری؟
متعجب و متفکر صورتم و تو هم کشیدم که یادم بیاد آخرین باری که پژمان و دیدم کی بوده؟
من: نه من خبر ندارم. امروز صبح که داشتم از خونه بیرون میومدم ماشینش و دیدم که از سر کوچه پیچید و رفت تو خیابون. چه طور؟
السا نگران تر گفت: الان 2 ساعته دارم بهش زنگ می زنم اما خبری ازش نیست. نگران شدم.
بهت زده گوشیم و از گوشم فاصله دادم و نگاش کردم. این دختره دیگه داشت شورش و در میاورد.
دوباره موبایل و چسبوندم به گوشم و گفتم: فقط 2 ساعته که نیست. جای نگران شدن نداره. احتمالاً یه جائیه که نمیتونه جوابت و بده.
السا: هر جا باشه حداقل پیام میده میگه که کار داره.
من: آروم باش السا جان چیزی نیست شاید پیام داده و به تو نرسیده هنوز.
السا: نمیدونم نمیدونم دلم شور میزنه. نگرانشم.
من: نگران نباش گلم من دارم میام خونه میبینمت. فعلاً.
تماس و قطع کردم و برای تاکسی دست تکون دادم.
السا تو خونه مثل مرغ پر کنده بود. مدام تو اتاق راه می رفت و زیر لب با خودش حرف میزد. کمی هم دعا میکرد.
مدام گوشی تو دستش بود و تند تند زنگ میزد به گوشی خاموش پژمان.
السا: هیچ وقت گوشیش و خاموش نمیکنه فوقش بزاره رو سکوت اما خاموش نمیکنه میدونه نگران میشم.
چشمهام و که به خاطر دنبال کردن حرکت رفت و برگشتی السا دو دو میزد و بستم و با دست مالیدمشون تا آروم بگیرن.
من: السا خواهری بیا بشین به خدا چشمام درد گرفت بس که بهت نگاه کردم. تازه ساعت 10 بزار یه ساعت دیگه سر و کله اش پیدا میشه از نگرانی درت میاره.
سری تکون داد و گفت: نه نه نمیاد میترسم نیاد. باید جواب بده اگه جواب نده یعنی یه چیزیش شده.
عصبی دستی به پیشونیم کشیدم. کم کم استرسش داشت به منم سرایت می کرد.
زنگ خونه رو زدن. بی توجه به زنگ سعی می کردم السا رو آروم کنم که صدای مامان بلند شد.
مامان: آرام دخترم بیا آیدا جان کارت داره.
نگاهی به السا انداختم و با سر پرسیدم چی کار داره. اونم نگران و بی توجه به حضور آیدا سری به نشونه ی نمیدونم تکون داد.
از جام بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون. با دیدن آیدا که جلوی در با بابا حال و احوال می کرد لبخندی زدم.
بابا: بیا تو دخترم غریبی نکن کسی نیست که. دم در خوب نیست. بیا تو چایی بخور.
آیدا خجالت زده گفت: نه ممنون دستتون درد نکنه مزاحم نمیشم همین جا خوبه.
بهش رسیدم و با لبخند سلام کردم.
من: سلام عزیزم خوبی؟ چرا نمیای تو؟
آیدا: سلام آرام جون نه ممنون همین جا خوبه. ببخشید این وقت شب مزاحمت شدما شرمنده. آخه فردا تولد دوستمه قرار بود آیدین کیک بخره زنگ زده گفته نمیرسه با پژمان و دوستاشون رفتن استخر دیر وقت بر میگردن نمیرسه بخره. تولدشم صبحه می ترسم نتونیم کیک پیدا کنیم. این شد که قرار شد خودم درست کنم ولی بلد نیستم. می خواستم خواهش کنم دستور پخت یه کیک خوب و بهم بدی.
با شنیدن حرفهاش گوشام تیز شد.
سری تکون دادم و آروم بدون اینکه بابا اینا صدام و بشنون گفتم: آره عزیزم بیا بشین برات بنویسم. ببینم داداشت اینا چه ساعتی رفتن استخر؟
آیدا: نه اگه میشه همینجا منتظر میمونم برام بنویسی. حدود شیش اینا بود فکر کنم.
چشمهام و تو کاسه گردوندم و پر حرص نفسی کشیدم. ببین تروخدا پسره رفته با دوستاش استخر بعد السای بدبخت از نگرانی ماها رو کچل کرد.
رفتم تو اتاق و تند دستور پخت کیک و نوشتم و رو به السای نگران گفتم: بگیر بشین پژمان با آیدین و دوستاش رفتن استخر.
مثل جن زده ها تو جاش ایستاد و میخ شد به من. بهت زده گفت: کجا رفتن؟ تو از کجا میدونی؟
همون جوری که میرفتم سمت در گفتم: آیدا گفته بشین سر جات و آروم بگیر.
السا: نه اگه رفته بود به من میگفت من باور نمیکنم.
چشمهام و بستم و بی حوصله نفسی کشیدم. رفتم سمت در. دستور پخت و به آیدا دادم و گفتم: بگیر عزیزم اگه مشکل یا سوالی هم داشتی بی رودربایسی ازم بپرس. باشه؟
لبخندی زد و خوشحال گفت: باشه مرسی دستت درد نکنه.
تند خداحافظی کرد و رفت. در و بستم و برگشتم تو اتاق. تا ساعت 11 یه جورایی السا رو آروم نگه داشتم اما ساعت از 11 که گذشت دوباره شروع کرد به بال بال زدن.
السا: نه اگه استخر بودن تا حالا تموم میشد و بهم زنگ می زد. اینا استخر نیستن یه چیزی شده.
ساعت 12 به زور خوابوندمش. مگه می خوابید. کلی گریه کرد آخرم بین هق هقش از خستگی تقریباً بیهوش شد.
خودمم نگران بودم. السا حق داشت پژمان آدمی نبود که بی خبر جایی بزاره بره.
با اینکه به السا دلداری داده بودم اما خودم نمیتونستم آروم باشم. بی هدف پشت کامپیوتر نشسته بودم و به مُنیتور نگاه می کردم. فکرم مشغول بود و تمرکزی نداشتم. برگشتم و نگاهی به السای خوابیده انداختم. خواهر طفلی من انگار تو خوابم گریه می کرد. صدای ناله های خفیفش میومد.
هیچ وقت فکر نمی کردم اوج دوست داشتنشون تا این حد باشه. از این السا با اون کودک درون فعالش این همه مهر بعید بود. محبت پژمان و میشد دید اما السا علاقه اش به نظرم کمتر میومد شاید هم اونقدر بین رفتارهای جوانانه اش گم شده بود که کمتر به چشم میومد.
صدای ویبرهی موبایلم باعث شد السا تکونی بخوره. سریع گوشی و برداشتم تا بیدار نشه. شماره نا آشنا بود و این موقع شب ....
احتمالاً مزاحمِ. جوابش و ندادم. اما وقتی بار دوم ویبرهی گوشیم بلند شد با اخم های تو هم گوشی و برداشتم. مزاحما دیگه وقت و بی وقت نمی شناسن بی تربیتا.
با صدای آروم اما جدی و عصبانی گفتم: بله؟
صدایی نیومد.
عصبانی تر در حالی که به شدت سعی می کردم صدام و پایین نگه دارم تا السا بیدار نشه گفتم: مریضی دیگه دست خودت که نیست یه کرمهایی هست میوفته تو وجود آدم ول نمیکنه البته بستگی داره به ...
-: الو آرام خانم؟
سریع دهنم و جمع کردم و لبم و گاز گرفتم. وای من و میشناسه. خوب شد ادامه ندادم و قضیهی کرمه رو به خانواده و تربیت خانوادگیش نکشوندم.
تک سرفه ای کردم و گفتم: شما؟
صدای نفس بلندش از اون سمت خط میومد.
یهو یه حس نگرانی شدید تو وجودم پر شد.
نگران و مضطرب گفتم: الو... الو چرا حرف نمیزنی؟ شما کی هستید؟
نمیدونم چرا حس می کردم اون ور خط هر کی که هست اونم نگرانه، دودله برای حرف زدن.
گوشهام و تیز کرده بودم تا هر صدایی که از اون سمت خط بلند میشه رو بشنوم. صدای یه زن که ظاهراً از بلندگو کسی و صدا میزد به گوشم رسید. یه دکتر... داشت یه دکتر و پیج میکرد.
دهنم از ترس و وحشت باز شده بود. قبل از اینکه سکته کنم صدا گفت: آرام خانم من آیدینم.
اولین جمله ای که به ذهنم رسید و گفتم: پژمان خوبه؟
اونقدر کلافه و نگران بود که با وجود این همه مسافت از پشت گوشی هم از نفسهاش میشد فهمید و خود به خود این نگرانی و بهم منتقل کرده بود.
آیدین: نگران نباشید چیز جدی نیست.
نفسم بند اومد. پس چیزی بوده.
آیدین: راستش با چند نفر درگیر شدیم پژمان و زدن، آوردمش بیمارستان. می خواستم به باباش زنگ بزنم خبر بدم ولی گفتم بی خودی نگران میشن قلبشونم مشکل داره دور از جون یه چیزیشون میشه. پژمان نگران السا خانم بود مدام اسرار میکرد که حتماً بهش خبر بدم که حالش خوبه منتها نتونستم به ایشون زنگ بزنم ترسیدم نگران بشن و هول کنن برای همین به شما زنگ زدم که یواش یواش بهش بگ...
مضطرب از جام پریدم حرفش و قطع کردم و نگران گفتم: کدوم بیمارستان هستید؟ من الان میام اونجا.
اونقدر عصبی بودم که نمیدونستم دارم چی کار می کنم. دور خودم میچرخیدم و دنبال لباسهام می گشتم.
باید می رفتم، باید با چشمهای خودم میدیدم که پژمان خوبه. پژمان نه فقط یه شوهر خواهر بلکه مثل برادر و دوست بود برام. بهترین سالهای بچگیم و باهاش هم بازی بودم. دلم داشت از تو حلقم میزد بیرون.
صدای بلند آیدین سر جام میخکوبم کرد. 
آیدین: آرام خانم نیازی به اومدنتون نیست. آرام خانم... اصلاً به حرفهام گوش میدید؟ میدونید ساعت چنده؟ چه جوری می خواید بیاید؟ آرام خانم... آرام خانم... آرام... 
نفهمیدم چند بار صدام کرد و من نشنیدم. فقط آرام بلند و عصبی آخری و فهمیدم که همونم شوکه ام کرد انگار از خواب بیدارم کرده بود. 
نفسهام تند و عمیق شده بود. 
آروم گفتم: باید بیام، باید با چشمهای خودم ببینم پژمان حالش خوبه. میدونی السا چه حالی داشت؟ از عصر تا حالا مثل مرغ سر کنده بال بال میزد (صدام بغض دار شد) اونقدر گریه کرد تا خوابید. حتی وقتی فهمید رفتین استخر هم باورش نشد. بازم نگران بود دیر که کردین و خبری ازتون نشد مطمئن شد که یه اتفاقی افتاده. اگه نصفه شب بیدار بشه و سراغ پژمان و بگیره من چی بگم؟ اگه بگه خبری ازش شده یا نه؟ من چی بگم؟ بگم رفته بیمارستان؟ بگم نمیدونم چشه؟ من باید بیام باید با چشمهای خودم ببینم تا بتونم مطمئنش کنم که پژمان حالش خوبه و چیزیش نیست. میفهمی؟؟؟
اونم آروم شده بود. 
آیدین: آره میفهمم. حق هم داری. حداقل این موقع شب تنها نیا. چه جوری می خوای بیای؟
لبم و با زبون تر کردم و چشمهام و گردوندم. صدای تلویزیون از بیرون میومد. خوشحال لبخندی زدم. هیچ وقت از بی خوابی های بابا تا این حد خوشحال نشده بودم.
خوشحال گفتم: با بابا میام.
اسم و آدرس بیمارستان و گرفتم و تلفن و قطع کردم. سریع لباس پوشیدم. بابا معمولا شبها زود می خوابید نصفه شب گشنش میشد بیدار میشد یه چیزی می خورد یه تلویزیونی نگاه می کرد و دوباره می خوابید تا ساعت 5-6 صبح.
لباس پوشیده آماده از اتاق زدم بیرون و آروم رفتم سمت بابا که جلوی تلویزیون نشسته بود. نمی خواستم بترسونمش اما بابا با دیدن من که حاضر و آماده به حرکتم اخمی کرد و کمی خودش و کشید جلو گفت: کجا؟ چرا لباس پوشیدی؟ 
آروم رفتم کنارش و رو زانوهام نشستم. نمیخواستم هول کنه اما فکر کنم رنگم خیلی پریده بود که خودش زودتر پرسید: چی شده؟
آروم گفتم: بابا پژمان بیمارستانه...
تو جاش نیم خیز شد و نگران گفت: چی؟ چرا؟
من: نمیدونم ظاهراً با چند نفر درگیر شدن. به باباش اینا نگفتن یعنی کسی خبر ندار...
سریع از جاش بلند شد و رفت تو اتاقش به دو دقیقه نکشید که لباس بیرون به تن از اتاق خارج شد. 
بابا: کدوم بیمارستانه؟
دنبالش راه افتادم و همون جور که اسم و آدرس بیمارستان و میگفتم از خونه زدیم بیرون. 
دم در منتظر موندم تا بابا 405 مشکیش و از تو پارکینگ در بیاره. سوار شدیم و حرکت کردیم. 
تا خود بیمارستان سعی کردم نفسهام و آروم کنم. ماشین و که پارک کرد بالاخره تونستم به خودم مسلط بشم و بشم همون آرام خونسرد با یه اخم ریز رو پیشونی.
چند قدم عقب تر از بابا راه میرفتم. گذاشتم خودش بره از پذیرش سراغ پژمان و بگیره. اتاقش و که پرسید دنبالش رفتم.
پیچیدیم تو یه راهرو از دور آیدین رو دیدم که از رو به رو میومد. به ما که رسید سلام کرد و با بابا دست داد. 
نگاهی بهم انداخت که فکر کنم منظورش این بود که حالا اومدنتون واجب بود؟
رو به بابا گفت: ببخشید آقای شمس که این وقت شب زابه راهتون کردم. نتونستم به آقای شهبازی زنگ بزنم. 
بابا دستی رو شونه اش گذاشت و گفت: نه پسرم خوب شد خبر دادی. حالا پژمان کجاست؟ حالش چه طوره؟ اصلاً چی شده؟ پژمان آدم دعوایی نیست.
آیدین مسیر و نشون داد و همراهمون راه اومد و تو همون حالت گفت: پژمان حالش خوبه. راستش مجبور شدیم دعوا کنیم. از استخر که بیرون اومدیم دو نفر رو دیدم که دارن با ماشین پژمان کشتی میگیرن. دزد بودن میخواستن ماشین و بدزدن ماها رو که دیدن و فهمیدن صاحب ماشینیم خواستن در برن که پژمان یقهی یکیشون و گرفت و دعوا شروع شد یکی دو نفر دیگه هم اومدن کمکشون و اون وسط یکیشون چاقو در آورد و نفهمیدم کی زد به پژمان.
بابا وحشت زده گفت: یا ابولفضل چاقو خورده؟
همچین لب پایینم و گاز گرفتم که بی حس شد. خدای من پژمان چاقو خورده بود.
آیدین نگاهی به من و بابا انداخت و گفت: نگران نباشید چاقو خورد به بازوش و بریدش6 تا بخیه خورده. حالش خوبه ولی گفتن برای اطمینان باید امشب و اینجا بمونه تا فردا عصر.
اخمهام کشیده شد تو هم. بابا با اشاره ی دست آیدین سریع رفت سمت اتاق پژمان ولی من ایستاده بودم. حرفهای این پسر مشکوک بود. مگه میشد پژمان چیزیش نشده باشه و بخوان 24 ساعت نگهش دارن؟
آیدین بی توجه به من داشت وارد اتاق میشد که چنگ زدم به آستینش رو کشیدم. متعجب برگشت و نگام کرد.
با اخم غلیظی گفتم: واقعاً پژمان چیزیش نیست؟ دستش...
نگاه عمیقی بهم کرد و خونسرد گفت: نخیر، دستش آش و لاش شده اونقدر خون از دست داد که رنگش سفید شده بود. به خاطر همینم گفتن باید 24 ساعت تحت نظر باشه تا دچار شک نشه.
نفس صدا داری کشیدم. دستم از رو آستینش سُر خورد و افتاد کنارم. سرم رو پایین انداختم. به السا چی بگم؟
آیدین: خودش که میگه حالم خوبه تنها نگرانیش السا خانم بود. بهش آرام بخش تزریق کردن برای همین نمی تونست درست صحبت کنه وگرنه خودش زنگ میزد به السا خانم و حرف میزد. شاید اگه تحت تاثیر آرام بخش نبود و حواسش سر جاش بود من نمی تونستم بهتون بگم که چه اتفاقی افتاده. درست تا قبل از اینکه بخوابه سعی می کرد ازم قول بگیره که قضیه دعوا و بیمارستان و بهتون نگم.
نگاش کردم. چقدر ممنونش بودم که ماها رو اسکول نکرده بود و راستش و گفته بود. 
بیچاره پژمان رنگش حسابی پریده بود و لبهاشم سفید شده بود. رو صورت همیشه خندونش اخم بود. پیدا بود تو خوابم درد و حس میکنه. دستش باندپیچی شده بود. 
خواب خواب بود و متوجه ی حضور ما نمیشد. یکم پیشش بودیم و وقتی مطمئن شدیم همه ی ماجرا همونیه که آیدین بهمون گفته خیالمون کمی راحت تر شد. بابا می خواست شب رو پیش پژمان بمونه اما آیدین با اصرار ازش خواست بره چون اون محاله پژمان و تو بیمارستان تنها بزاره.
تو ماشین که نشستیم بابا فقط یک کلمه گفت: خدا بهش رحم کرد.
میدونستم بابا چقدر از دعوا و مخصوصاً دعوا های توی خیابون بدش میاد. تموم مدت برگشت تو فکر این بودم که چه جوری به السا بگم که پزمان چش شده. 
به خونه که رسیدیم بی جون تر از اون بودم که بخوام فکر کنم. لباسهام و کنده نکنده از تخت بالا رفتم و تا سرم و رو بالشت گذاشتم خوابم برد.
-: یکی به من بگه چی شده؟ پژمان چشه؟
با صدای دادی از جام پریدم و رو تخت نشیتم. گوشهام و تیز کردم تا بفهمم این داد برای کی بوده.
-: آرمین جون من بگو چی شده؟ مامان قربونت برم تو چی میدونی؟ پژمان کجاست؟
صدای داد همراه با ناله و بغض السا بود که ملتمس فریاد میزد.
السا.. السا...
با یه حرکت پتو رو از سرم پرت کردم اون طرف و با یه پرش از رو تخت فرود اومدم. دوییدم سمت هال و با دیدن السای گریون بین آشپزخونه و هال و مامان و آرمین بهت زده و مستعصل تو جام ایستادم.
آروم آروم به سمت السا رفتم. وقتی دید التماسهاش زبون کسی و باز نمیکنه خ.ودش تا ته ماجرای احتمالی رو خوند.
رو زمین زانو زد و شروع کرد به هق هق گریه کردن و نوحه سرودن.
السا: بدبخت شدم بیچاره شدم. پژمانم از دستم رفت. کجا رفتی؟ تو بهم قول داده بودی. چرا سر حرفت نموندی؟
اخمهام تو هم رفت. سوز صداش خیلی زیاد بود از ته دلش زجه میزد. هنوز نمیدونستم که السا چه جوری در مورد پژمان فهمیده.
نزدیکش شدم. مامان و آرمین با دیدن من نور امیدی پیدا کردن. با صورتهای گناه آلودی بهم نگاه کردن. کاملا پیدا بود این دونفر باعث این حال و روز السا بودن.
سری به نشونه ی چی گفتید تکون دادم. مامان مثل همیشه که یه کاری می کرد و بعد بی گناه میگفت هیچی لبهاش و تکون داد و گفت: هیچی خودش فهمید؟
نگاه جدی بهش کردم و رومو ازش برگردوندم. این مامان هیچ وقت قبول نمی کرد که مسئولیتی قبول کنه. رو به آرمین کردم و خیره شدم.
آروم با دست و لب و صدای ضعیفی گفت: مامان داشت بهم میگفت پزمان دعوا کرده بردنش بیمارستان نفهمیدیم کی السا بیدار شد اومد پشت سرمون و حرفهامون و شنید.
سری تکون دادم و نفس کلافه ای کشیدم. کنار السا زانو زدم واز پشت بازوهاش و گرفتم و سعی کردم بلندش کنم.
من: السا جام بلند شو عزیزم. بلند شو و انقدرم گریه نکن.
سرش و بلند کرد و با دیدن من صدای هق هقش بالاتر رفت. خودش و تو بغلم پنهون کرد و با زاری گفت: آرام دیدی بدبخت شدم؟ عروس نشده بیوه شدم؟
چشمهام گرد شد. الهی پژمان و کشته بود. الانا بود که سکته کنه.
به زور از رو زمین بلندش کردم و گفتم: عروسم میشی خواهر کوچولو. کی گفته پژمان دور از جونش مرحوم شده. یه دعوای ساده بوده همین.
تند سرش و بلند کرد و خیره بهم براق شد و نا مطمئن گفت: دروغ میگی؟
لبخند آرامش دهنده ای زدم و نشوندمش رو مبل و اشاره ای به آرمین کردم و گفتم: یه لیوان آب براش بیار.
سرم و کج کردم و گفتم: دروغم چیه دختر؟ پژمان حالش خوبه فقط یه چند تا بخیه خورده همین.
یهو السا ذوق زده تو جاش پرید و گفت: خدا رو شکر.
چشمهام گرد شد. با دیدن من تازه فهمید که چی گفته. یه لبخند ناله وار زد و با بغض گفت: خدارو شکر که زنده است.
دوباره مشکوک نگام کرد و گفت: مطمئنی؟
این دفعه راحت تر خندیدم. نه برای آرامش اون بلکه از حالت متهم کننده ی بامزه اش.
من: بله خانم مطمئنم. دیشب خودم با این دوتا چشمهام دیدم که راحت خوابیده بود.
خدایا من و ببخش یه دروغ نصفه و نیمه بود. درسته که با درد بود اما آخرش که خوابیده بود.
السا تند اومد کنارم و گفت: بگو جون من. خودت دیدی؟
من: آره خانمی خودم دیدم. دروغم نمیگم.
السا تند برگشت و رفت سمت اتاق و تو همون حال گفت: من و ببر پیشش.
چشمهام گرد شد. آخه الان؟ من کلاس داشتم. برگشتم و عاجزانه به مامان نگاه کردم که اون یه کاری بکنه. خیلی شیک من و ندید گرفت و رو به آرمین گفت: چایی می خوری؟
اونم از خدا خواسته یه آره گفت و سریع نشست پشت میز که مجبور نشه یه وقتی با السا بره.
مجبوری دنبال السا راه افتادم و تو کمتر از یک ربع دست و صورت شسته و حاضر و آماده از خونه زدیم بیرون. یه زنگ به آموزشگاه زدم و اطلاع دادم نمیتونم امروز کلاسهای صبح و بیام.
السا تا خود بیمارستان مرثیه سرایی کرد و هر چی من بهش میگفتم: " بابا به جون خودم هیچی نیست من خودم دیدم. پژمان زنده و سالمه. البته اگه دستش و چند تا جای کبودی تو صورتش و کوفتگی بدنش و فاکتور بگیریم. " گوش نمیداد.
تازه فهمیدم السا چقدر کولیه. بابا یکم متانت داشته باش دختر.
وسط راه بودیم که یادم افتاد که صبح ها وقت ملاقات نیست و احتمالاً ماها رو راه نمی دادن اما من با این السای کولی چی کار می کردم. اگه نمیزاشتن پژمان و ببینه بیمارستان و به آتیش می کشید. فقط تو ماشین یه اشاره ای به موضوع کردم و احتمال دادم راهمون ندن داشت کله ی منو می کند انگار من دربون بیمارستان بودم.
مجبوری موبایلم و در آوردم و دست به دامن شراره شدم تا اون بتونه با آشنا بازی یه کاری بکنه که بتونیم بریم تو و پژمان و ببینیم.
طفلی شراره بدبخت شب کار بود و منم با زنگم از خواب بیدارش کرده بودم. ولی وقتی وضعیت و فهمید گفت سریع تماس می گیره. از اونجایی که قبلاً تو همین بیمارستان کار می کرده خیلی از پرستارها و مسئولاش ومی شناخته و تونست یه کاری بکنه که بی دردسر وارد بیمارستان بشیم.
رسیدیم بیمارستان و یه راست بردمش دم اتاق پژمان. خدا به شراره خیر بده که کارمون و ردیف کرد وگرنه من نمیدونستم السا با اون اضطراب و حالی که داشت اگه راهش نمیدادن تو بیمارستان چی کار که نمیکرد.

دم اتاق پژمان همچین در و باز کرد و خودش و پرت کرد تو که منی که همراهش بودم سکته کردم دیگه نمیدونم پژمان بدبخت که مریضم بود با اون صدای وحشتناک باز شدن در چه حالی پیدا کرد. البته با دیدن چشمهای گرد و دهن باز پژمان و ابروهای بالا رفته از تعجب آیدین فهمیدم که اونا هم حسابی ترسیدن.
السا تا پژمان و دید زد زیر گریه و با دو خودش و رسوند به پژمان و همون جور نصفه ایستاده نیمه ی بدنش و پرت کرد رو پژمان.
من که دیگه چشمام از حدقه داشت در میومد. دهنمم باز مونده بود که بابا این بدبخت مریضه اصلاً یه نیم نگاهم به دست نابود شده ی پژمان نکرده بود. اون بیچاره خودش مواظب بود که السا یه وقتی وسط ابراز احساسات خرکیش نکوبه به دستش.
چون السا افسار پاره کرده بود و وسط گریه یکی دوتا مشتم حواله ی سینه ی پژمان کرده بود و بین گریه یه چیزی مثل اعتراض به اینکه چرا بی خبرش گذاشته و چرا مواظب نبوده و چرا این بلا رو سر خودش آورده میگفت.
گوش تیز کرده بودم ببینم السا دیگه چی میگه که راه نگاهم صد شد. سرمو بلند کردم و به آیدین که جلوم ایستاده بود نگاه کردم.
یه ابروشو داد بالا و با سر و چشم به بیرون اشاره کرد.
اونقدر محو حرفهاس السا و نوازش پژمان و جمله های تسلی بخشش بودم که نمی گرفتم منظورش چیه.
سرم و تکون دادم که یعنی چی میگی؟
چشمهاش و برام گرد کرد و این بار جدی نزدیکتر شد و آستینم و کشید و آروم گفت: میای بیرون یا می خوای تا آخرش سر خر این دوتا بمونیم؟
تازه به خودم اومدم و فهمیدم چی میگه. همون جور که می چرخیدم و به خاطر آستینم که هنوز تو دستش بود دنبالش کشیده می شدم بهش چشم غره ای رفتم.
راستش یه خورده هم بهم بر خورده بود. یعنی چی تا آخر نمایش بمونیم؟
بمونیم؟ ابروهام پرید بالا. به نیم رخش نگاه کردم. یمونیم یعنی اگه من می موندم اونم صحنه رو از دست نمی داد؟
از اتاق بیرون اومدیم و آیدین در و پشت سرمون کشید جوری که بسته شد البته نه کامل بین قد 4 تا انگشت فاصله مونده بود و چفت نشده بود.
تازه اون موقع آستینم و ول کرد و تکیه داد به دیوار رو به روی در. خودم و از تک و تا ننداختم و دستی به گردنم کشیدم و موهایی که از زیر مقنعه بیرون زده بود و فرستادم تو و جلوی در اتاق قدم رو رفتم.
سعی می کردم که به این پسر پروو نگاه نکنم. بیشتر از دست خودم عصبانی بودم. اونقدر که السا تو اتاق شب و نیمه شب بلند بلند با پژمان حرف میزد و من شبهایی که بی خوابی به سرم میزد بدون تکون خوردن تو جام به حرفهاشون گوش می کردم و این تبدیل شده بود به یه چیز خیلی عادی چون در هر حال السا غیر از تیکه های عاشقانه ی حال به هم زن همه ی چیزهایی که با گوشهام میشنیدم و دوباره خودش تعریف می کرد.
بریا همینم امروز که صحنه یزنده بود یه لحظه جا و مکان یادم رفته بود و خیره مونده بودم بهشون. برام گرون تمو شده بود که این پسره بیاد و بهم متذکر بشه که نگاه کردن و دیدن صحنه ی رمانتیک دوتا آدم خیلی زشته و باید اونها رو با خلوتشون تنها گذاشت.
همین جور قدم میزدم و تو دلم حرص می خوردم و این حرص درونی باعث میشد اخمهام بیشتر تو هم بره.
یه لحظه سرم و بلند کردم و به در نیمه باز اتاق با حرص نگاه کردم که یهو چشمم خورد به آینه ای که بالای روشویی روبه روی تخت پژمان رو دیوار نصب بود.
تو جام خشک شدم نمیتونستم از آینه چشم بردارم. هر چی بیشتر نگاه می کردم چشمهام بیشتر گرد میشد. کم کم لبهام کشیده شد تو. دهنم و با دندون گازشون گرفتم.
خاک به سر م بیمارستان و این کارها اونم با یه مریض؟
یه نفس عمیق پر حرص کشیدم. این السا دیگه خیلی روش زیاد شده بود. دستهام و مشت کردم که برم تو اتاق و یه حالی ازشون بگیرم که دیگه انقده بی حیا بازی در نیارن اما تا قدم از قدم برداشتم به سمت در اتاق مانتوم از پشت کشیده شد.
بی توجه به مانتوم و بی حواس به اینکه چرا نمی تونم تو راه رفتن پیش روی کنم سعی کردم دوباره به سمت در برم که این بار کمرم بیشتر کشیده شد و من به جای پیشروی پس روی کردم و آیدینم یهو چرخید جلوم.
با اخم نگاش کردم تا توضیح بده هدفش از گشاد کردن مانتوی بدبخت من چیه؟ یعنی چی که این پسره هی مانتو میکشه آستین میکشه؟
تو چشمهام نگاه کرد و آروم گفت: بزار راحت باشن.
چشمهام گرد شد و خجالت زده لبهام و به دندون کشیدم. آروم از کنار بدنش آینه نگاه کردم دوباره صاف ایستادم و با چشمهای نگران نگاش کردم.
یعنی اونم اون چیزی که من دیده بودم و دیده بود؟
یعنی دیده بود السا و پزمان چه جوری هم و میبوسیدن و حالا هم که کار بیخ پیدا کرده بود السا پاهاش و داشت میبرد رو تخت که کنار پژمان دراز بکشه.
سرش و انداخت پایین و گفت: در هر حال این دوتا مال همدیگن. بزار با هم آروم بشن. السا برای پژمان بهتر از هر مسکنیه. تا قبل از اینکه شماها بیاین داشت از درد دستش شکایت می کرد اما الان... حتی صداشم در نمیاد.
فقط نگاش کردم.
دستهاش و گذاشت تو جیبش و آروم رفت سمت در اتاق و آروم و بی صدا در و کامل بست و خودشم چند قدم از اتاق فاصله گرفت و دوباره تکیه داد به دیوار.
حتی روم نمیشد اعتراض کنم. ترجیح دادم ندید بگیرم و آروم و سر به زیر رفتم سمت صندلیهای ردیفی کنار دیوار و نشستم روش و تا موقعی که السا رضایت نداد و از اتاق پژمان بیرون نیومد سرم و بلند نکردم.
السا که بیرون اومد رفتم تو اتاق و با پژمان و حال و احوال کردم و اونم ازم بابت اومدنم تشکر کرد و بعد کلی که سفارش السا رو بهم کرد و گفت مواظبش باشم ازش خداحافظی کردم و سر به زیر یه خداحافظی زیر لبی هم به آیدین گفتم و با السا از بیمارستان بیرون اومدیم.
به زور من و اسرار پژمان و اصمینان دادن آیدین که مواظب پژمان هست تونستم السا رو ببرم خونه وگرنه می خواست تا موقع ترخیصش بیشش بمونه.
تو مسیر برگشت تو دلم کلی به السا فحش دادم که باعث شده بود یه همچین صحنه ای و ببینم. حتی یه لحظه هم از جلوی چشمم کنار نمی رفت بدتر از اون که با هر بار یادآوریش آیدینم میومد تو ذهنم که چه جوری آروم و با درک گفته بود اینا مال همن راحتشون بزار.
یه جورایی حس می کردم شدم مُخِلِ آسایش و رمانتیک گری این دوتا جون و آیدینم بپای منه که نزاره زمان های خوشیشون و خراب کنم.
السا رو که به خونه تحویل دادم بدون اینکه ناهار بخورم رفتم آموزشگاه. با اون چیزی که دیده بودم و این حسی که داشتم غذا از گلوم پایین نمی رفت.
بار دیگه تو آینه به خودم نگاه کردم. بعد مدتها با دوستام شام می خواستیم بریم بیرون. همت کرده بودم و موهام و صاف کرده بودم.
موقع آرایش کردن بین حرفها و نگاه های سونیا که بدجوری کلافه ام کرده بود، با هر جمله ای که میگفت و میرفت رو نروم و تاکید می کرد که اصلاً صورتم قشنگ نشده من و جری تر می کرد تا اقلام آرایشی که به کار می بردم و بیشتر کنم جوری که حتی برای عروسی رفتن هم با این همه دقت و شدت آرایش نمی کردم.
مطمئنن مامان با این سایه ی کرم دودی ترکیبی که زده بودم و خط چشم دنباله دار و رژ پررنگ قرمز یه چیزی می گفت.
ولی خوب سالی یه بار من دستم به این جور آرایش کردن میرفت. از طرفی هم حوصله نداشتم که آرایشم و پاک کنم و دوباره بزنم.
با خودم درگیر بودم که سونیا دوباره پرید وسط تفکرم.
سونیا: رژ زدی؟
همچین مچ گیرانه میگفت رژ زدی که انگار دزدی کردم. هر آرایشی که می کردم با همین لحن یه جورایی دستگیرم می کرد.
" رژ زدی؟ سایه زدی؟ خط چشم کشیدی؟ ریمل زدی؟ "
ماشا... همه چیزا رو هم میشناخت از الان معلوم بود که حسابی دختره. عشوه که میومد، دنبال شوهر که می گشت، با انواع و اقسام لوازم آرایشی هم که آشنایی داشت.
مطمئنن 2 سال دیگه کیف لوازم آرایشش از مال من سنگین تره همین الان تعداد لاکها و رژهایی که از این و اون کش رفته و یا مامانش براش خریده از مال من بیشتر بوده چه برسه به اون موقع.
سونیا: رژ قرمز زدی؟ ببینمش.
از توی آینه نگاش کردم.
من: منو یا رژو؟
سونیا: رژو می خوام ببینم.
بی معطلی گفتم: نه نمیشه.
اونقدر قاطع گفتم که بفهمه راه نداره که این رژ و بتونه بزنه نفله کنه برای همین از در مسالمت آمیز و خر کننده وارد شد.
سونیا: نه میگم خودت و با رژ ببینم. ببینم چه طور شدی.
برگشتم و خم شدم تا هم قدش بشم. صورتم و صاف جلوی صورتش گرفتم و خیره شدم بهش.
من: نگاه کن.
یه نگاه دقیق کرد. از چشمهاش پیدا بود که بد جوری از رژه خوشش اومده بود. یه نگاه به لبهام کرد و یه لبخند خر کننده زد و گفت: وای چقدر خوشگل شدی. چقدر بهت میاد.
چشمهام و براش ریز کردم. دقیقاً همین چند دقیقه ی قبل که رژه رو میزدم به وضوح گفته بود " خیلی زشته و اصلاً بهت نمیاد." منم بی تفاوت بهش گفته بودم " به تو ربطی نداره خودم خوشم میاد."
کمرم و صاف کردم و از بالا بهش نگاه کردم. تا نگاه من و دید لبخندش و گشادتر کرد و چاپلوسانه گفت: برای منم میزنی؟
دوباره روم و برگردوندم و همون طور که می رفتم سمت کمد تا لباس بپوشم گفتم: نه نمیزنم. چون مامانت دعوا میکنه بفهمه برات رژ زدم. لبهاتم پوست پوست میشه. رژش خرابه.
دستش و زد به کمرش و گفت: پس چرا تو زدی؟
از گوشه ی چشم نگاش کردم و گفتم: مگه نگفتی زشت شدم؟ زشتا لب هم نداشته باشن مهم نیست ولی تو که خوشگلی اگه لب نداشته باشی کسی نگات نمیکنه.
دستی به لبش کشید و رفت تو فکر. انگار زیاد مطمئن نبود رژ زدن به لب نداشتن می ارزید یا نه.
لبهام و جمع کردم تو دهنم تا نخندم و شلوار جینم واز تو کمد در آوردم و پوشیدم. سونیا یه نگاه به من کرد و دوباره گفت: اشکال نداره پوست پوست بشه برام بزن.
ابروهام و انداختم بالا و گفتم: نمیشه مامانت ببینه دعوا میکنه.
یهو دهنش و سه متر باز کرد و بلند داد زد " مامان".
برای یک لحظه ترسیدم خیلی بد داد زد. دویید و از در رفت بیرون.
بچه کلاً مشکل داشت.
شلوارم و پوشیدم و رفتم سراغ مانتوهام.
در باز شد و السا موبایل به دست اومد تو اتاق.
السا: نخیرم بار اولت که نیست 10 بار بهت گفتم خوشم نمیاد سوار موتور بشی. تازه الان با اون وضعیت دستت تنهایی هم سوار شدی؟ می خوای منو بکشی از نگرانی؟ تازه از بیمارستان در اومدی. بزار یه ماه بشه بعد دوباره بی احتیاطی کن.
نمیشنیدم پژمان چی میگه ولی داشتم فکر می کردم وضعیت دستش همچینم بد نبود. بعد 20 روز تقریباً خوب شده بود.
السا منفجر شد.
السا: بله دیگه اصلاً برو هر کار دوست داری بکن به منم ربطی نداره دیگه هم به من نه زنگ بزن نه بیا دنبالم.
دهنم و جمع کردم. حالا وسط دعوا هر کار کرده و نکرده اشون و لو ندن خوبه.
السا یه داد دیگه سر پژمان بدبخت کشید و گوشی و قطع کرد و پرتش کرد رو تختش و پر حرص تو اتاق قدم رو رفت.
بدون اینکه ازش چیزی بپرسم گفت: پسره اصلاً نمیفهمه اگه خدایی نکرده از رو موتور بی افته زمین، رو همون دستش که بخیه داشت این بار دیگه دستش کلاً نابود میشه. اصلاً این موتور کوفتی چیه این سوارش میشه هیچ امنیتی نداره.
مانتوم و تنم کردم و اجازه دادم تا می تونه خودش و خالی کنه. البته بیشتر ترجیح می دادم موبایلش و جواب بده که پژمان بدبخت یه سره داشت می گرفتش و تا تموم شدن غرغرهای السا 10 باری زنگ زد.
السا ایستاد و یه چشم غره به گوشیش رفت و دست به سینه و پر حرص بدون اینکه حتی موبایلش و خفه کنه از اتاق زد بیرون.
نفس پر صدایی کشیدم و سرم و انداختم پایین. خواستم پاشم که در دوباره باز شد و این بار سونیا همراه افروز وارد شدن.
افروز تو اتاق چشم گردوند و تا منو دید گفت: آرام چرا برای بچه ام رژ نمیزنی؟
متعجب یه ابروم رفت بالا. جانم؟ همین شما نبودید که هر باری ما برای بچه اتون لاک یا رژ میزدیم کلی دعوامون می کردی که لاک ناخن هاش و خراب میکنه و رژ شیمیاییِ و برای بچه خوب نیست.
تا خواستم دهن باز کنم و بهش بگم سریع سونیا رو هول داد تو اتاق و آروم تر گفت: یه رژ براش بزن خفه اش کن یه ریز اومده حرف میزنه سرمون و برد نمیزاره دو کلام با مامان صحبت کنم.
پشت چشمی براش نازک کردم و شونه ی سونیا رو گرفتم و بردمش سمت آینه. رژم و برداشتم و آروم یکم کشیدم به لبش. تو آینه به خودش نگاه کرد و گفت: نه از اون مدلایی که برای خودت زدی، زیاد.
چشم غره ای بهش رفتم و دوباره یکم دیگه براش زدم. رفت چسبید به آینه و لبهاش و رو هم مالید.
رفتم سراغ شالهام نمیدونستم چی سرم کنم. امروز ویرم گرفته بود تیپ بزنم.
صدای افتادن اومد. سریع برگشتم و به کیف لوازم آرایش ولو شده ام رو زمین نگاه کردم. اخم هام کشیده شد تو هم. نگاه خشمگینی به سونیا کردم. یه نیشی باز کرد و به فرچه ی تو دستش اشاره کرد و گفت: می خواستم رژ گونه بزنم.
خانم سر خود برای خودش سایه زده بود حالا هم آرایشش رسیده بود به رژ گونه.
رفتم سمتش و گفتم: برو بیرون. اصلاً خوب نیست یه بچه صورتش و با این چیزا خراب کنه.
بچه پرو تو چشمهای من نگاه کرد و گفت: نمیرم.
بدون کوچیکترین توجهی به من برگشت سمت آینه و فرچه رو کشید رو گونه اش.
انقدر حرصم گرفت که نگو.
دندونام و رو هم فشار دادم و یه لبخند آروم زدم و سرد نگاش کردم و گفتم: بیرون نمیری؟
شونه اش و انداخت بالا.
لبخندم و پررنگ تر کردم و گفتم: باشه نرو منم طلسمت می کنم. شب که خوابیدی وقتی بیدار بشی همه ی موهات سفید میشن.
وحشت زده برگشت سمتم و خیره شد بهم تا ببینه جدی گفتم یا نه. وقتی دید هیچ شوخی تو چشمهام نیست ترسون گفت: خاله تروخدا.
شونه ای بالا انداختم و گفتم: نه دیگه پای خدا رو وسط نکش. من که بهت گفتم کار بد کنی مجبورم از نیروهام استفاده کنم حالا انتخاب با خودته یا موهات سفید بشه یا تو خواب نصف موهات بریزه و کچل بشی.
با چشمهای گرد و ترسیده فرچه رو ول کرد و دستهاش و برای محافظت از موهاش چسبوند به سرش.
یهو چشمهاش آروم شد و گفت: نخیرم تو نمیتونی طلسم کنی.
پوزخندی زدم و گفتم: جدی؟ نمیتونم؟ می خوای امتحان کنی؟ من کارم حرف نداره فکر می کنی عمو پژمان چرا دستش اون جوری شد من طلسمش کردم دستش پاره شد، یا دایی آرمین چرا بی تربیته؟ من باهاش این کارو کردم.
یکم زل زل نگام کرد و دوباره پرو گفت: نخیرم نمی تونی.
شونه ای بالا انداختم و دستم و آوردم بالا و کف دستم و گرفتم سمتش و شروع کردم زیر لب صلوات فرستادن. آروم چشمهام و بستم که صدای بسته شدن محکم در و شنیدم.
با لبخند چشمهام و باز کردم خدا بزاره این کارتونای جادوگری و که بچه ها رو رام میکنه.
وسایلم و جمع کردم که برای بار چندم در باز شد و لسا وارد شد. کلاً دو دقیقه نمیشه تو این خونه تنها موند یکی میره اون یکی میاد.
به گوشیش نگاهی انداخت و برگشت و به من خیره شد و گفت: حالا که انقدر آرایش کردی چرا سر تا پا مشکی پوشیدی؟
نگاهی به خودم انداختم و گفتم: مگه چیه؟
نفس پر صدایی کشید و گفت: چش نیست مگه داری میری مراسم ختم که مشکی پوشیدی. درشون بیار.
با تعجب ابروهام رفت بالا و نامطمئن و آروم گفتم: یعنی لخت بشم؟
همون جور که می رفت سمت کمد لباسها چشم غره ای بهم رفت. در کمد و باز کرد و لباسها رو بهم زد از بین لباسها یه مانتو کشید بیرون. یکم دیگه هم گشت و یه روسری در آورد.
برگشت و لباسها رو گرفت سمتم و گفت: اونا رو در بیار اینا رو بپوش.
لباسها رو از دستش گرفتم. مانتو و شال خودش بود. یه مانتوی کرم فیروزه ای که دور یقه ی بزرگ مثلثیش و کمر بندش طرح های کرم فیروزه ای ابرو بادی داشت و خود مانتو هم مدل گشاد بدون دکمه بود که با کمربند فیکس میشد.
روسریشم رنگهای مختلفی داشت و کرم و فیروزه ای هم توش بود بیشتر من و یاد بوته جغه مینداخت.
مشکوک رو به السا گفتم: ببینم این همون مانتویی نیست که پژمان پارسال برات خرید؟
سری تکون داد و گفت: آره.
رفت رو تخت نشست و گوشیش و دستش گرفت.
من: خوب من بپوشم ایراد نداره؟
نگاهی اجمالی بهم کرد و گفت: نه بابا بپوش. اینم مدلش گشاده اندازه ات میشه نگران گشاد شدنش نیستم.
چیشی تو دلی بهش گفتم و لباسهام و با مانتو و شال السا عوض کردم. واقعاً بهم میومد و خیلی خوش تیپم کرده بود.
منی که همیشه لباسهای تیره و ساده می پوشیدم این لباس طرح دار با نقش و نگارهای زیبای رنگی خیلی قیافه ام و عوض کرده بود.
السا کیف کرم رنگشم داد دستم و گفت: با اون کفش کرمهات بپوششون. همونا که پاشنه های10 سانتی دارن.
معترض گفتم: همون ها که باهاشون به زور راه میرم؟
بی حوصله گفت: حالا یه روز که 1000 روز نمیشه بعدم یه شامه دیگه نمی خوای بری قدم بزنی.
کله ای خواروندم و به حرفش گوش کردم.
از اتاق که بیرون اومدم افروز سوتی کشید و سونیا با چشمهای گرد شده گفت: خاله چقدر خوشگل شدی. می خوای بری عروسی؟
لبخندی زدم و گفتم: نه گلم می خوام با دوستام برم بیرون. برگشتم برات شکلات می خرم.
خوشحال هورایی کشید اما افروز گفت: نمی خواد بخری ما شب میریم خونه ی مادر شوهرم اینجا نیستیم.
من: چرا خوب شام بمونید.
ابرویی بالا انداخت و گفت: اولا که دعوتیم بعدم تو که نیستی خونه برای چی دعوت میکنی؟
لبخندی زدم. مامان نگاهی به سر تا پام انداخت و رو صورتم مکث کرد و گفت: آرایشت زیاد نیست؟
خودمم فهمیده بودم که زیاده تا خواستم دستم و بلند کنم و بکشم به لبهام السا که تازه از تو اتاق بیرون اومده بود گفت: گیر نده مامان بعد عمری این دختره یه بار درست و حسابی به خودش رسیده بزار خوش باشه.
مامان سری تکون داد و بی حرف رفت تو آشپزخونه. منم بی خیال پاک کردن رژم شدم.
از همه خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون. با اون کفشها مثل مورچه راه می رفتم. تو حیاط وقتی خواستم از رو پله ی آخری بیام پایین، پام کج شد و سکندری خوردم و چند قدم مونده به در رو با کله رفتم. به زور تونستم نرسیده به در تعادلم و حفظ کنم و نقش زمین نشم.
به سمت جلو خم شده بودم و موهای صاف شده ام از زیر روسری بیرون اومده و ریخته بود تو صورتم. از سر آسودگی نفس راحتی کشیدم و تا سرم و بلند کردم و خواستم موهام و از رو صورتم بزنم کنار در باز شد و سینه به سینه ی آیدین شدم.
هول و ترسیده خیره نگاش کردم. بی حرف نگاهش و رو صورتم چرخوند و از رو صورت و لبهام کشیده شد تا روی لباسم و کفشهام.
از هولم تند سلام کردم. با طومأنینه سری تکون داد. قیافه اش خیلی سرد و یخ و بی تفاوت بود.
خودش و از جلوی در کنار کشید خواستم از در خارج شم تا بیشتر از این ضایع نشم.
نگاه خیره اش از پشت اون موهای بلندش عصبی و معذبم می کرد.
تا اومدم برم بیرون مهدی خودش و انداخت تو خونه و با دیدن من نیشش گوش تا گوش از هم باز شد و با ذوق گفت: سلام آرام خانوم خوب هستید؟ همیشه به گشت و گذار جایی تشریف می برید برسونمتون.
با حرف آخرش صورتم که به خاطر آب پاشیش جمع شده بود از هم باز شد و ابروهام رفت بالا. این بچه کی ماشین خریده بود؟
بی هوا گفتم: مگه ماشین دارید؟
با حرفم مهدی گیج نگام کرد و گفت: ها؟
سرش و خاروند و یکم فکر کرد تا متوجه ی حرفم بشه. وقتی فهمید لبخندی خجل و هول زد و گفت: نه والا اگه بخواین با آژانس می رسونمتون.
انقده جمله ی آخرش و با ذوق گفته بود که حس کردم همه ی محتویات تو دهنش و پرت کرد سمت من.
چشمم خورد به آیدینی که دست به سینه کناری ایستاده بود و پوزخندی هم روی لبهاش جا خوش کرده بود و عجیب حس می کردم از این بدبختی من داره لذت می بره.
برای اینکه آرایشم بیشتر از این بهم نخوره و از طرفی یه جورایی خجالت می کشیدم که با این همه آرایش جلوی این دو پسر ایستادم دنباله ی روسریم و یکم بالا گرفتم تا کمی جلوی لبهام بیاد تا حداقل این رژ قرمزه کمتر تو چشم باشه و تفها هم تو دهنم نرن.
تند گفتم: نه ممنون خودم می تونم آژانس بگیرم. من باید برم با اجازه.
سریع از کنارش رد شدم و از خونه زدم بیرون. در و که پشت سرم بستم نفس راحتی کشیدم. دستمالی از کیفم در آوردم و صورتم و پاک کردم.
پسره فکر کرده من خودم چلاقم نمی تونم آژانس بگیرم.
نفس صدا داری کشیدم و به سمت سر کوچه راه افتادم. بعد مدتها دیدن دوستام خیلی خوب بود. معمولاً دوماه درمیون یه همچین بیرونایی میرفتیم و کلی هم خوش می گذشت اما این بار با وجود تلفن های مکرر السا که تقریباً نیم ساعت بعد از نشستنم تو رستوران شروع شد دور همیم با دوستام کوفتم شده بود.
من نمیفهمیدم یکی دیگه باعث میشه زنش باهاش قهر کنه یکی دیگه می خواد ناز بکنه من چرا باید این وسط زجرش و میکشیدم؟
انقدر السا زنگ زد و اصرار کرد که زودتر برگردم خونه تا اون بتونه با پژمان بره بیرون که اصلاً نفهمیدم چه جوری شام خوردم. قد گنجشک غذام و خوردم و خورده نخورده گفتم کاری برام پیش اومده و باید برم.
بماند که چقدر بچه ها بهم تیکه انداختن که با یکی دیگه قرار دارم و وقتی فهمیدن با السا قرار دارم کلی بهم توپیدن که شام و بهشون کوفت کردم و زود دارم میرم. اما چاره ای نبود اگه نمیرفتم السا زمانهای زنگ زدنش و از 5 دقیقه به یک دقیقه یه بار کاهش می داد.
وسایلم و جمع کردم و یه نگاهی تو کیفم انداختم و مطمئن شدم برای یه دربست گرفتن و خلاصی از دست السا به مقدار کافی پول همراهم هست. سر کوچه هم از عابر بانک پول بر می داشتم. همهی این شام بیرون رفتن خوب بود فقط این قسمتش که جیب آدم خالی میشد خیلی بد بود.
یه ماشین دربست گرفتم و سر کوچه وقتی داشتم پول کرایه رو به راننده می دادم به خاطر از دست دادن پولهای نازنینم کلی فحش به السا دادم، بلکم یکم دلم خنک بشه.
از ماشین پیاده شدم و رفتم رو به روی خیابون تا از بانک پول بکشم اما لعنتی عابرش کار نمی کرد و هی میگفت شبکه اتصال پیدا نمیکنه. با حرص کارتم و از تو دستگاه برداشتم و بی خیال پول کشیدن شدم و راهی خونه شدم.
تازه وارد کوچه شده بودم که السا زنگ زد. تماس و که وصل کردم آنچنان جیغی کشید که فکر کردم پرده ی گوشم فرو ریخت.
السا: آرام کجایی؟ هنوز نیومدی؟
اخم کردم و گفتم: کجا نیومدم؟ تو منو کشتی امشب. سر کوچه ام.
السا ذوق زده گفت: پس همون جا بمون من دم درم دارم میام.
دختره رو ببین معلوم نیست از کی جلوی در ایستاده. یکی نیست بگه تو که عرضه ی قهر موندن نداری بی خود میکنی جو زده میشی و دعوا راه می ندازی.
همون جا وسط کوچه منتظرش موندم تا بیاد. دیدم از ته کوچه دون دون داره میاد. دختره ی منگل.
تا به من رسید تند دستم و کشید و حتی محلت نداد یه سلام خشک و خالی کنم. دستم و گرفت و دویید سمت سر کوچه و منو هم دنبال خودش کشوند و تو همون حال گفت: چقدر دیر کردی پژمان گفت تا نیم ساعت دیگه اونجاست دیرمون میشه.
کنار خیابون ایستادیم. هر ماشینی رد میشد السا دست تکون می داد و میگفت: آقا دربست.
یه ابروم پرید بالا، تو فقط یه بار دیگه دعوا کن خودم میزنمت.
دست السا که تو هوا در حال تکون دادن بود و گرفتم و گفتم: چته بابا سوزنت گیر کرده دربست دربست میکنی؟ من یه قرونم ندارم همه ی پولم تموم شد آخریشم دادم به خاطر شما دربست گرفتم زودتر برسم خونه. بزار اول یه عابر سالم پیدا کنیم من پول بردارم بعد پولا رو آتیش بزن.
السا بی توجه گفت: مهم نیست وقت نداریم من پول همراهم هست نمی خواد.
یکم نگاش کردم و شونه امو انداختم بالا.
بالاخره ماشین گیر آوردیم و السا آدرس محل قرار و داد و راننده هم در عرض نیم ساعت ما رو رسوند به کافی شاپ مورد نظر.
از ماشین پیاده شدم و مشتاق به اطراف نگاه کردم. نه انگار دعوا هم چیز بدی نبود اگه قرار بود هر دفعه بعدش بیان یه همچین کافی شاپ شیکی تو یه همچین محله ای که آدم حس شمال رفتن بهش دست می داد خیلی هم خوب بود.
تا اومدم کل منطقه رو آنالیز کنم السا دوباره دستم و کشید و برد سمت ورودی.
وارد شدیم و چشم گردوند و وقتی پژمان و پیدا نکرد اخم غلیظی کرد و پر حرص گفت: هنوز نرسیده.
لبخند ریزی زدم و تو دلم گفتم: حقته کنف شدی.

درباره :
برچسب ها : رمان لالایی بیداری ,
بازدید : 681 تاریخ : چهارشنبه 25 دي 1392 زمان : 10:8 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 7
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 570
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 162
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 570
  • بازدید ماه : 570
  • بازدید سال : 570
  • بازدید کلی : 11,707,142
  • مطالب