close
تبلیغات در اینترنت
رمان لالایی بیداری قسمت دوم
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

اصولاً آدم فضولی نیستم ولی این دلیل نمیشه که نخوام بدونم دور و برم چه خبره. بنابر این تلاشی برای نشنیدن صحبتهای مامان و کیمیا خانم مامان مهرانه نکردم. چایی به دست رفتم سمت میز و نشستم پشتش. از جایی که نشسته بودم به دوتا مامانا دید داشتم. مخصوصاً حالت حرف زدن کیمیا خانم باعث شده بود…

رمان لالایی بیداری قسمت دوم

اصولاً آدم فضولی نیستم ولی این دلیل نمیشه که نخوام بدونم دور و برم چه خبره. بنابر این تلاشی برای نشنیدن صحبتهای مامان و کیمیا خانم مامان مهرانه نکردم.
چایی به دست رفتم سمت میز و نشستم پشتش. از جایی که نشسته بودم به دوتا مامانا دید داشتم. مخصوصاً حالت حرف زدن کیمیا خانم باعث شده بود که حواسم بیشتر بره سمتشون.
کیمیا خانم: چی بگم آخه مینو جان خواهر شوهرم معرفیش کرده بود قرارم شده بود یه جلسه خونه ی خودش دختر و پسر همو ببینن اگه خوششون اومد رسماً بیان خواستگاری........
اولش که اصلاً زیر بار اومدن نمی رفت. با کلی تهدید و داد و بیداد و آخرشم نفرین حاضر شد که بیاد و فقط پسره رو ببینه بدون اینکه یک کلام حرف بزنه.
نفسی کشید و دستی به موهای کوتاهش زد و سری تکون داد و گفت: چشمت روز بد نبینه دختره اومد و نشست و از اول تا آخر سرش و انداخت پایین و روسریشم کشید جلو. یعنی من به زور نوک دماغش که نزدیک کف زمین بود و میدیدم چه برسه به پسره.
پسره که اومد بهش تشر زدم که سرش و بالاتر بگیره.
ابروهاش ناراحت رفت تو هم و سری از روی ناراحتی تکون داد و گفت: چه سر بلند کردنی. سرش و یکم بالا گرفت اما چشماش پایین بود یهو دیدم گوله گوله اشک می ریزه و آروم آروم پاکش می کنه که مثلاً ما نفهمیم. من که فهمیدم مطمئنم اونا هم فهمیدن. یعنی آبرو برام نذاشت.
مامانمم ناراحت شده بود. دستی به شونه ی کیمیا خانم زد و گفت: خوب آخه چرا؟ دردش چیه؟
یهو کیمیا خانم عصبانی شد و گفت: دردش کوفته. مرضه. دردش اون پسره ی بی همه چیزه که الهی یکی مثل خودش بیاد سراغ خواهراش.
اخمام تو هم رفت. از نفرین کردن آدم ها خوشم نمیومد. به قول عزیز " نکبتی زود سر آدم میاد."
لیوان چاییم رو بالا آوردم و یه قلوپ ازش خوردم.
مامان: مگه اون موضوع تموم نشد؟
کیمیا خانم عصبی سری تکون داد و گفت: من چه میدونم؟ به ما که میگه تموم شده اما خدا عالمه. همه اش تو اتاقش نشسته. این خواهرای پسره هم ولش نمی کنن. غلط نکنم یه وقتهایی بهش زنگ می زنن و از پسره بهش خبر میدن. خدا خودش جوابشون رو بده با این برادرشون زندگیمون رو بهم ریختن.
مامان: خوب باهاش حرف بزنید ببینید چی میگه؟
کیمیا خانم عصبی با کف دست کوبوند رو پاش و گفت: چی می خواد بگه؟؟ میگه من این رو دوست دارم و دلم به بقیه رضا نیست. منم آب پاکی و رو دستش ریختم گفتم مگر من و بابات و کفن کنی که بتونی با این پسره ازدواج کنی. آخه من نمیدونم دلش و به چی این پسر خوش کرده. نه قیاقه داره نه پول داره نه کار داره نه خانه.....
با شنیدن صدای زنگ گوشیم تکونی خوردم و کیمیا خانم هم حواسش پرت من شد و حرفش رو قطع کرد. منم مثل آدمهایی که در حین سرقت گرفته باشنش سریع گوشیم رو از رو میز برداشتم و با دیدن شمارهی شراره تو دلم 4 تا چیز خوب بارش کردم و با یه ببخشید سرم رو انداختم پایین و رفتم تو اتاق و دکمه ی وصل رو زدم.
دیگه از اینجا به بعد حرفهاشون و از حفظ بودم 10 بار از خودش و 100 بار از زبون مهرانه شنیده بودم.
من: بله شراره چیه؟
شراره: چیه چیه عشقم لباس بپوش بیا دلم برات تنگ شده.
ابروهام پرید بالا. شراره و محبت؟
من: می خوای من رو کجا ببری؟
سریع لحن اغفال کننده ی صداش رفت و صدای معمولی خودش شد و گفت: فهمیدی؟
من: من بعد این همه سال با 4 تا کلمه خام حرفهای تو بشم که آرام نیستم.
خندید و گفت: خوب حالا، حاضر شو بیام بریم من می خوام کفش بخرم.
قیافه ام شد ناله. من تازه دو ساعت بود که از آموزشگاه برگشته بودم می خواستم یکم کتاب بخونم و استراحت کنم.
من: خوب چرا من؟ خودت برو دیگه.
طلبکارانه گفت: تنها برم؟ نخیرم باید باهام بیای زود. تا 10 دقیقه ی دیگه پایینم بیرون باش.
دوباره گوشی رو روم قطع کرد. آرزو به دلم موند که فقط برای یک بارم که شده من تماس و رو یکی قطع کنم که حداقل ببینم لذتی داره یا نه؟
گوشی رو پرت کردم رو تخت السا و رفتم که حاضر شم.
حس آرایش کردن نداشتم. اول خواستم به یه رژ زدن رضایت بدم اما وقتی رفتم جلوی آینه و برگشتم دیدم مداد و ریمل و رژگونه هم زدم.
درسته که همه اش کم بود اما خوب آرایش بود دیگه.
آماده شدنم 5 دقیقه بیشتر طول نکشید. کیفم و گوشیم رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم و به مامان گفتم: با شراره میرم بیرون.
با کیمیا خانم خداحافظی کردم و اومدم بیرون.
5 دقیقه که گذشت و از شراره خبری نشد به خودم لعنت فرستادم.
من که ذات خراب این دختر رو می شناختم همیشه میگفت 5-10 دقیقه اما همیشه دو برابرش طول میکشید.
ترجیح می دادم به جای حرص خوردن کار دیگه ای انجام بدم.
دست تو جیبم بردم و گوشیم رو در آوردم.
مثل خلافکارا یه نگاهی به دور و بر کردم و وقتی دیدم از کسی خبری نیست رفتم رو پله ی اول رو به پایین نشستم و رفتم تو قسمت کتابهای گوشیم و کتاب مورد نظر رو انتخاب کردم و روش کلیک کردم. صفحه ی کتاب باز شده.
خودم زیاد اهل رمان خوندن نبودم اما تنها چیزی که غیر آهنگ تو گوشیم میتونستم بریزم و همراهم باشه و تو اتوبوس و مترو و این جور وقتها که معطل میشدم بتونم ازش استفاده کنم و تایم رو بگذرونم همین کتابها بود.
کتابهایی هم که می خوندم به اصرار السا بود. کافی بود یه کتابی بخونه هر چند اون براش فرق نمی کرد هر کتابی رو می خوند خوب و بدشم حالیش نبود. بعد وقتی از یکی خیلی خوشش میومد کلافه ام می کرد تا حتما بخونمش. بعدم مینشست 2 ساعت در موردش حرف می زد و بحث یک طرفه می کرد.
یعنی اون حرف می زد و من در حالی که نشون می دادم سعی می کنم به حرفاش گوش کنم به کار خودم می رسیدم.
پوفی کردم و اخمهام تو هم رفت. این دختره ی تو داستان شورش رو در آورده بود همه اش گند می زد و خرابکاری می کرد اونقدر احمق بود که به شدت دلم می خواست باهاش برخورد فیزیکی کنم و بدتر اینکه مدام در حال گریه و زاری بود.
عصبی دستی به چشمهام و پیشونیم کشیدم و بی خیال کتاب خوندن شدم. الان اعصابم نمی کشید.
یکی از دلایلی که خیلی با آرمین بحث نمی کردم و ترجیح می دادم فقط گوش شنوا براش باشم همین بود. اینکه می دونستم با حرص خوردن و گلو پاره کردن و نصیحتهای من اخلاقش رو درست نمی کنه بدتر ازم دور میشد و دیگه چیزی رو به من نمی گفت.
بهتر این بود که کنارش باشم تا در مقابلش و به وقت نیاز بتونم کمکش کنم.
صدای قدم هایی روی پله بهم فهموند که انتظارم تموم شده. از جام بلند شدم و منتظر چشم دوختم به پله ها تا شراره پایین بیاد.
اونقدر خرامان از پله ها پایین میومد و دستش و رو نرده ها نرم می کشید که یکی نمیدونست فکر می کرد الان مثل این خارجیها برای مجلس رقص آماده شده و دوست پسرشم اومده دنبالش.
بی تفاوت به اون همه زیبایی اهدایی آرایشش نگاه کردم و گفتم: بیست دقیقه دیر کردی.
جوابی جز دندونهای سفید و ردیفش نداشتم. یادم میاد وقتی دندوناش ارتودنسی بود دستش و می برد جلوی دهنش بعد می خندید اما الان با سخاوت و گاهی غلو دندونهای ردیف شده اش رو نشون می داد.
بدون کوچیکترین احساس ناراحتی از منتظر گذاشتن من گفت: بریم دیگه. میدونم نمی تونی چشم ازم برداری اما خوب بزار وقتی برگشتیم خونه خوب دیدات رو بزن.
یه چشم غره بهش رفتم و بی حرف دنبالش راه افتادم.
بعد 3 ساعت گشتن بازار بالاخره یه کفش باب میل پیدا کرد و خرید. کلا نظر منم ارزش نداشت چون یه بارم ازم نپرسید. من فقط در حد همون همراه بودم که وقتی موقع دیدن ویترینها در مورد کفشها بلند بلند نظر می داد بقیه فکر نکنن دیوونه است و با خودش حرف می زنه.
کرایه ی ماشین رو حساب کردم و پشت سر شراره که یه بند حرف می زد از ماشین پیاده شدم.
شراره: خلاصه اینکه من آخرشم نفهمیدم زن دکتر موثق چه جوری تونست یه همچین دکتر خوب و خوشتیپ و با فرهنگ و خانواده داری و تور کنه. حق با مامانمه که میگه نه قیافه نه اخلاق نه خانواده به درد آدم نمی خوره فقط باید سیاست خوب داشت تا همه چیز رو بدست بیاری. سوپروایزرمون که از اون قدیمیهای بیمارستانه میگفت تازه باید می بودین اوایل این زن رو می دیدید حتی لباس پوشیدن درستم بلد نبود حالا ببینید زن دکتر شده چه دک و پوزی به هم زده. یه پرستار ساده ی شهرستانی اومد و قاپ دکتر رو دزدید و به هر ترتیبی بود زنش شد و سریع هم بچه دار شد که خانواده ی شوهرش نتونن کاری بکنن.
چشمهام و گردوندم و نفسی از سر کلافگی کشیدم. شراره وقتی رو دور حرف زدن می افتاد موتورش خاموش نمیشد. چشمهام رو که چرخوندم چشمشم خورد به سر کوچه همون جای قبلی و همون مرد منتظر قبلی. یه لبخند محو از این همه سماجت رو لبم نشست.
شراره برگشت سمتم که نظر منو در مورد حرفهاش بدونه و با دیدن لبخند نادر من ابروهاش بالا پرید و رد نگاهم رو گرفت و رسید به مرد منتظر.
با چشمهای گرد گفت: این هنوز اینجا وایساده؟ فکر کردم از اون محل که بریم اینم بی خیال بشه؟
بدون اینکه نگاهم و از پسره بردارم گفتم: عاشق هم که شدی، مثل زلیخا سمج باش، آنقدر رسوا بازی در بیاور، تا خدا خودش پادر میانی کند.
شراره سری تکون داد و گفت: واقعاً. اما خداییش این پسره هم بد استقامتی داره. چند روز پیشم دیدمش.
من: منم دیدمش. داشتم سونیا رو می بردم کلاس همین جا ایستاده بود.
شونه ای بالا انداخت و گفت: خدا شانس بده. نمیدونم چرا این سیبها رو میده دست چلاغ آخه؟ خداجون نمی گی حیف و میل میشه اصرافه؟ گناهه به خدا گناهه.
لبخند کجی زدم و با دست هدایتش کردم که پیش بره. تا رسیدن به در دکتر و زنش رو بی خیال شد و در مورد این مرد منتظر نظر داد و نطق کرد.
با کلید در رو باز کردم و رفتیم تو. فقط منتظر بودم از دستش خلاص شم تا سرم یکم آروم بگیره.
از ورودی شیب دار که بالا رفتیم در آپارتمان باز شد و آیدین و مهدی اومدن بیرون. ابروم پرید بالا. نه انگار این پسر جدیده خوب با همه جور شده بود.
مهدی از همون دور با ذوق و هیجان سلام کرد و این پسره فقط در حد سر تکون دادن. چقدر بدم میومد که ملت زورشون میومد یه سلام خشک و خالی هم نکنن. یعنی انقدر بی حوصله بود؟ یا ماها رو عددی نمی دید تا سلام کنه؟
پسره دو قدم جلو تر از مهدی بود مهدی جلوی ما ایستاد و رو به من گفت: سلام آرام خانم خوب هستید؟ مامان اینا خوبن؟ پدر حالشون خوبه؟
با اینکه همیشه می خواستم مودب باشم اما این مهدی نمی ذاشت. بدون اینکه خودم بخوام سرم رو یکم کشیدم عقب و اخمام رفت تو هم. گوشه ی لبهام یکم رفت بالا چیزی شبیه لبخند.
فقط سر تکون دادم. ترجیح می دادم دهنم رو باز نکنم. چشمم خورد به آیدین که دو قدم جلوتر از ما ایستاده بود. با یه پوزخند دست به سینه به من و مهدی نگاه می کرد. از فرم ایستادنش و پوزخندش خوشم نیومد. اخمام بیشتر تو هم رفت.
شراره که حالم رو فهمید سریع رو به مهدی گفت: خوب آقا مهدی به مامان اینا سلام برسونید. دستم رو کشید و دنبال خودش برد.
چقدر خدا رو شکر کردم که الان شراره بود تا نجاتم بده. تو پله ها که رسیدیم دستمالی از تو کیفش در آورد و داد بهم.
سریع صورتم و پاک کردم. دوباره تونستم درست نفس بکشم. کی می خواست آب پاشی این پسر تموم بشه؟
شراره زودتر از من زنگ واحدمون رو زده بود و مامان در رو باز کرده بود. مشغول سلام علیک با مامان بود. منتظر بودم از جلوی در بره کنار که برم تو خونه و خداحافطی کنم اما اون جلوتر از من وارد خونه شده بود.
چرا فراموش کردم؟ محال بود شراره وسیله ای بخره و قبل از اینکه به یکی مثل السا یا مهرانه یا مینا نشون بده بزاره بره خونه اشون. الان هم که السا در دست ترینشون بود. مطمئنن الان هم خونه بود.
شراره خودش راهش رو به سمت اتاق پیدا کرد و منم رفتم صورتم رو تو دستشویی شستم و رفتم تو اتاق. شراره کفشهاش رو نشون السا داده بود و اونم داشت تعریفشون رو می کرد.
شراره اما تو فکر بود. با قیافه ی متفکری گفت: این پسره یه حالیه. منظورش رو میدونستم اما السا پرسید: کدوم پسره؟
شراره: همین جدیده. آیدین رو میگم. با اون مدل موهاش. درسته که بهش میاد اما خوب خودش سختش نیست که همیشه چند تاری از موهاش رو چشمهاش ریخته باشه؟ من کنه روانی میشم موهام بره تو چشمم.
درسته که من همیشه می گفتم چشمهاش معلوم نیست اما خوب اغراق می کردم اونم نمیدونم شاید به خاطر اینکه حس می کردم موهاش زیادی قشنگ بود اونم برای یه پسر. داشتن این همه موی پر پشت و خوش حالت برای یه پسر خیلی ستم بود اونم وقتی که من مدتی میشد که همه اش توهم کچلی میزدم و ریزش موهام رو حس کم شدن موهام شده بود برام مثل یه کابوسی که شبها تا صبح خواب رو ازم می گرفت.
شراره: خیلی دلم می خواد درست و حسابی چشمهاش رو ببینم.
سرش رو چرخوند و رو به ما گفت: ببینم شماها تا حالا چشمهاش رو درست دیدید؟
من و السا به نشونه ی نه سری تکون دادیم. شراره ابرویی بالا انداخت و گفت: یعنی چشمهاش چه شکلیه؟
یاد صورتش افتادم و چشمهایی که پشت اون موهای خوش حالتش پنهون شده بود. موهاش... موهای پر پشتش... وقتی کلاهش رو برداشت حقیقتاً مثل آبشار ریخت پایین.
پر حرص گفتم: شاید چشمهاش چپوله که زیر موهاش پنهونش کرده.
شراره و السا بهم نگاه کردن. یکم هول شدم. سریع شونه ای بالا انداختم و گفتم: فقط یه حدسه.
شراره: نمی دونم شاید.
دستی به چونه اش کشید و تو فکر فرو رفت. منم دیگه مزاحمش نشدم. یه حوله برداشتم و به بهانه ی حمام اما در واقع برای فرار از پر حرفیهای شراره زدم بیرون.
دستی به صورتم کشیدم و دستم رو همون بالا رو بالشت ول کردم. نهایت سعیم رو میکردم که خواب شیرینم توسط هیچ صدایی خراب نشه. مخصوصاً صدای یکنواخت مامان که آرام.. آرام.. از دهنش نمیافتاد.
به اندازه ی کافی همسایه ی مزاحم طبقهی بالامون من رو از خواب شبانه انداخته بود دیگه نمی خواستم خواب ظهرمم از دست بدم.
اما مگه مامان می ذاشت؟
برای ساکت کردنش یه اوهومی گفتم و همین کافی بود تا مامان شروع کنه به گفتن چند تا دستور پشت هم که من چیزی ازشون نفهمیدم و فقط با همون اوهوم گفتنها تاییدش کردم و در نهایت مامان ساکت شد و به گمونم رفت و من تونستم به ادامه ی خواب زیبام بپردازم.
هنوز سیر خواب نشده بودم که صدای زنگ خونه مثل میخ رفت تو سرم. هر چی سعی کردم بهش بی توجه باشم نشد. بالشتم رو گذاشتم رو سرم اما بازم صدای زنگ میومد.
سرم رو از زیر بالشت بیرون اوردم و داد زدم.
من: مامان ... السا.... آرمین.... بابا یکیتون در رو باز کنید... مامان....
اما نه صدایی از کسی اومد و نه زنگ در قطع شد. ناچاراً از جام بلند شدم و از رو تخت پایین پریدم و به جای اینکه وقتم و صرف غر زدن کنم و خوابم رو بپرونم به اخم کردن با چشم بسته اکتفا کردم.
جلوی در که رسیدم داد زدم: کیه؟
-: خانم شمس...
به زور لای چشمهام و باز کردم. مرد غریبه؟ پشت در؟
نگاه اجمالی به دور تا دور اتاق انداختم و کنار مبل تک نفره یه چادر گلدار سفید پیدا کردم و با یه قدم رفتم سمتش و برش داشتم و انداختمش رو سرم و با یه دست زیر چونه ام سفتش کردم با دست دیگه کشیدم به چشمهام و موهام و فرستادم زیر چادر که پیدا نباشه و در خونه رو باز کردم.
چشمهای خمارم و دوختم به پسری که پشت در بود. سرم رو بالا گرفتم و چشمم خورد به خرمن موهای خوش حالت.
ابروهام بالا پرید.
این اینجا چی کار می کرد؟
هنوز مست خواب بودم. مخم هنوز بیدار نشده بود. اما با اون مغز خواب رفتم می تونستم تشخیص بدم که چشمهاش رو کل بدنم چرخید. از سر تا به پا و رو پاها مکثی کرد. سرش و بلند کرد و پوزخندی نشست گوشهی لبش.
از پوزخند متنفر بودم. اخمهام بیشتر رفت تو هم.
با تحکم گفتم: فرمایشی داشتین؟
دستش رو بالا برد و با یه حرکت موهای روی پیشونیش و به بالا هدایت کرد تا از جلوی چشمهاش دور بشه. چشم منم همراه دست و موهاش رفت.
برای چند ثانیه تونستم چشمهای خوش حالت و کشیده و تیره ای رو تشخیص بدم و بعد موها دوباره برگشتن به جای اولیه خودشون.
خوب حداقل مشخص شد که چپول نیست.
آیدین یه تک سرفه ای کرد که باعث شد حواسم رو جمع کنم و دوباره اخمهایی که از هم باز شده بودن رو تو هم گره کنم.
آیدین: ببخشید فکر کنم کلید خونهی ما اینجا باشه.
چشمهام باز و ابروهام بالا پرید.
با یه عصبانیت ناگهانی گفتم: یعنی چی آقا؟ مگه ما دزدیم که کلید خونه ی مردم رو داشته باشیم؟ بفرمایید آقا این وصله ها به ما نمی چسبه.
پوزخندش بیشتر شد اما سریع گفت: نخیر خانم منظورم این نبود. می خواستم بگم که مادرم اینا رفتن بیرون و من کلید ندارم الان پشت در موندم. فکر کنم شما کلید داشته باشید.
دوباره عصبی گفتم: بله چون حرفهی پدرم دزدیه ما شاه کلید داریم اجازه بدین الان خدمتتون میارم.
و اخمهای درهمم رو با یه چشم غره ی تیز فرو کردم تو صورتش. لبخندش رو به زور جمع کرد و گفت: مادر من با مادر شما رفتن بیرون. به منم زنگ زدن گفتن کلید خونه رو می ذارن پیش شما.
دهنم نیمه باز موند. یه صداها و کلمات محوی توسرم پیچید.
" ما... بیرون... کلید... اپن... "
سری کج کردم و دستم و بالا آوردم و انگشت اشارهام رو نشونش دادم و گفتم: یه لحظه...
در رو گرفتم و یکم خودم رو کشیدم عقب که بتونم از جلوی در اپن رو ببینم. بله ...
کلید روی اپن بود. یه ببخشید گفتم و رفتم کلید رو از روی اپن برداشتم و اومدم دم در. کلید رو بالا گرفتم و گفتم: بفرمایید کلیدتون.
جدی گفت: ممنونم.
دستش رو بالا آورد که کلیدش و بگیره نگاهی به دستهای گنده اش کردم و از فکر برخورد دستش بهم قبل از رسیدن دستش نزدیکم کلید ها رو ول کردم.
خودمم فهمیدم زود کلید ها رو ول کردم اما خوب کاری بود که شده بود. اونم تو یه لحظه هول کرد و برای اینکه کلید ها رو زمین نیوفته خم شد و تو یه حد فاصلی نزدیک زمین و متمایل سمت من کلید رو تو هوا قاپید.
سرم رو پایین انداخته بودم و به حرکتش نگاه می کردم. ایول گرفتش.
هنوز چشمم بهش بود و حواسم پی حرکت قشنگش. مطمئن نبودم وقتی برگشت باید بهش چشم غره برم برای بیدار کردنم از خواب ناز و یا به خاطر حرکت قشنگش بی خیال بشم.
دوباره نگاش کردم دیدم تو بلند شدن تاخیر داره. چشمهام رو ریز کردم جوری که اخمهام بیشتر تو هم رفت. چرا این پسره بلند نمیشه؟
به صورتش نگاه کردم. نگاهش و صورتش سمت پاهام بود. پاهام؟
اومدم پایین چادر و بگیرم و رو پاهام درستش کنم و از هر گونه دید زدن احتمالیش جلو گیری کنم اما دستم به چادر نمی گرفت نیم دونم چرا. هر چی دنبال چادر تو قسمت پایین می گشتم خبری ازش نبود.
یهو چشمهام گرد شد و سریع خم شدم و با دیدن پاهام که بدون چادر در معرض دید بود و حتی بیشتر از اون با وجود شلوارک تا زانوم خیلی بیشتر نمایان شده بود دهنم باز موند و علت پوزخند و تاخیر این پسره رو فهمیدم.
هنوز به خودم نیومده بودم که با تومأنینه از جاش بلند شد و روبه روم ایستاد و زل زد بهم.
یکم خودم رو پشت در کشیدم و بدون اینکه به روی خودم بیارم یه چشم غره ی توپ بهش رفتم و گفتم: دیگه امری ندارید؟
سری تکون داد و گفت: نه.
یکم نگاش کردم که شاید یه تشکر و یا عذرخواهی بکنه اما نه کودن تر از این حرفها بود.
منم بدون خداحافظی خودم رو کشیدم تو خونه و در رو بستم و تکیه دادم به در. دستم و از زیر چونه ی خفت شدهام برداشتم.
سرم رو خم کردم وبه پاهام نگاه کردم. خدایا شکرت که دیروز حمام بودم و شیو کرده بودم.
یاد حرف عزیز افتادم.
" بالا لا هِدا پایین وا هِدا"
یعنی بالا پوشونده پایین باز که مصداق بارز این لحظه ام بود. بالا رو انقدر سفت چسبیده بودم و غافل از پاهای عریان.
شونه ای بالا انداختم. با اینکه خیلی ناراحت شده بودم اما غصه خوردن فایده داشت. حالا یه بار دید، نمیره همه جا جار بزنه که.
چادر کوتاه و کوچیک رو از سرم برداشتم و به این مایه آبرو ریزی نگاه کردم. دلم خوش بود خودم رو پوشوندم. اونم با چی؟ ظاهراً که با چادر سونیا خانم بوده.
چادر رو گوله کردم و پرت کردم همون جا که بوده. از دست چادر عصبانی بودم برای همینم فکر می کردم مجازاتش ول شدن و چروک شدن همون پایین مبله.
یاد صورت آیدین افتادم که جلوی پاهام گیر کرده بود. لبهام جمع شد تو هم. نیمدونم چرا با اینکه به شدت از دست خودم و نگاه خیرهی اون عصبانی بودم اما چرا این لبهام خود به خود به سمت بیرون کش میومد. باورم نمیشد که بخوام به همچین سوتی عظیمی بخندم اما دست خودم نبود. برای اولین بار بعد مدتها تک خندهی بلندی کردم. که سریع بعدش با تک سرفه ای جمعش کردم. به خودم اخم کردم. دختر خجالت بکش. بی آبرویی خنده نداره.
رفتم تو اتاق و خودم و رو تختم ولو کردم تا شاید ادامه ی خوابم رو برم اما با سر و صدای همسایه ی بالا خوابِ دوباره، حرومم شد.
****
کل امروز سرم به شدت درد می کرد. اونقدری که تو کلاس حتی حوصلهی اداهای همیشگی و کنجکاوی های شخصی مدام دخترها رو هم نداشتم. واقعاً درک نمی کنم علت اینکه من چرا ازدواج نکردم یا اینکه آیا تا حالا عاشق شدم یا دوست پسر داشتم چه ربطی به درس عربی داره و یا اینکه چه کمکی به بهتر یادگیری اونها می کنه.
برعکس همیشه که سعی می کردم خونسرد جوابشون رو بدم اما امروز اصلاً حال خوبی نداشتم که بخوام دل به دلشون بدم.
سر همون سوال اول گفتم: امروز حالم خوب نیست و ممنون میشم که امروز رو بدون دخالت تو زندگی شخصی من یا طرح سوالات برای مشاوره ی زندگی عشقیتون بگذرونیم.
خدارو شکر اونقدر شعورشون رسید یا اونقدر حالم رو درک کردن که تا اخر ساعت کلاس سوال اضافی نپرسیدن.
تو مسیر برگشت تو اتوبوس چشمهام رو بسته بودم و سعی می کردم ذهنم رو خالی کنم. خالی از این همه نارضایتی. خالی از مشکلاتی که به من ربط نداشت و در عین حال به شدت رو زندگیم تاثیر داشت.
از اتوبوس پیاده شدم. دستهام و تو جیبم فرو بردم و از سردی هوا به گرمی کم جون پالتوم پناه بردم. من عاشق سرمام. یخبندون .. برف....
السا میگه اونقدری که سرما رو دوست داری خودتم سرد شدی.
گرمای من کو؟
به فکرم پوزخند زدم. گرما؟؟ مدتهاست که دیگه حس نمیکنم زندگی گرما و شوری داشته باشه. نه وقتی رشته ای که دوست داشتم در نظر بقیه چرت به نظر میاد. نه وقتی که همه تمام خصوصیات فکری و روحیت رو ول میکنن و میچسبن به 4 کیلو اضافه وزنت. نه وقتی که تمام ذهن مادرم شوهر دادن منه و همه ی درد من اینکه که جلوی برادر کوچیکم رو بگیرم که بفهمه حقیقتاً رفتار درست چیه؟ و ترس از نشون دادن این پسر و مشکلاتش و طرز حرف زدن ناجور و بی احترامش به یه آدم غریبه که شاید بشه همراه همه ی زندگیم.
ترجیح می دادم همین جور سرد بمونم و مشکلاتمم با سرمام منجمد کنم و کوچیک جلوه اشون بدم.
سر کوچه به جای همیشگی مرد منتظر نگاه کردم. امروز خبری ازش نبود. به ساعت نگاه کردم. زود بود برای اومدنش.
کلید انداختم و وارد حیاط شدم. نگاه آرزومندی به آلاچیق انداختم. قدمهام سست شد. چقدر دلم می خواست ساعتها اینجا بشینم و تو سکوت چشمهام رو ببندم و خودم رو رها کنم. اما نمیشد. هنوز به این خونه اونقدری عادت نکرده بوم. مخصوصا که فکر می کردم این آلاچیق ملک شراکتیه و ...
از لذتش کم میشد.
از پله های ساختمون بالا رفتم و کلید انداختم و به محض باز شدن در موج صداهایی که همیشه دوست داشتم نادیده بگیرمشون تو گوشم فرو رفت.
اخمهام کشیده شد تو هم. نفس عمیقی کشیدم و پا تو خونه گذاشتم.
آرمین: شما به من چی دادین هان؟ چی کار کردین برام؟ نه ماشینی نه پول درست و حسابی نه سرگرمی. با دوستامم که میرم بیرون هی گیر میدین. یه شام و ناهار درست و حسابی هم که بهمون نمیدین همه اش همون غذاهای تکراری. تازه همونم نمی ذارین از گلومون پایین بره. خسته شدم به خدا بریدم. همه پدر و مادر دارن ما هم داریم.
در رو آروم پشت سرم بستم. آرمین جلوی بابا که رو به تلویزیون روی زمین نشسته بود و تکیه داده بود به دیوار ایستاده بود و کمی خم شده بود سمتش و با صورت قرمز شده هوار می کرد. واقعاً انگار افسار بریده بود. مامان سمت راستش بود و خیره بهش و سعی می کرد با زور و التماس کمی به عقب هولش بده و اون رو از نزدیک شدن به بابا دور کنه.
و بابا....
به صورت درهم، کبود شده، با شونه هایی افتاده، با چشمهایی به اشک نشسته خیره شده بود به جوون نوجونی که پسرش بود اما هیچ احترام پدرانه ای براش قائل نبود. به میوه ی زندگیش نگاه می کرد که چه جوری با بزرگ شدن قدش زور و بازوش رو نشون این پدرخسته می داد و برای جنگش حریف می طلبید.
بریده و خسته چشمهام و رو هم فشار دادم. نفسی کشیدم و کیفم رو از گردنم در آوردم و همون جا جلوی در پرتش کردم زمین. بی توجه به التماسهای مامان که سعی می کرد با قسم دادن و قربون صدقه رفتن آرمین و مهار کنه به سمت آشپزخونه رفتم و یه لیوان آب خنک برداشتم و تند به سمت بابا رفتم و خم شدم و لیوان رو گرفتم جلوی لبهاش. چشمهای اشکی و پر غم و خسته اش رو دوخت به من و لیوان رو با دست گرفت و سر کشید.
از جام بلند شدم و با یه حرکت بازوی مامان و گرفتم و از آرمین جداش کردم. با دست محکم کوبیدم به سینه ی آرمین و با تحکم گفتم: گمشو بیرون.
شاخ شد جلوم و سینه اش رو جلو آورد و گفت: نمی رم. چرا من برم؟ اینا باید برن.
با دست به بابا اینا اشاره کرد. دندونام و رو هم فشار دادم و گفتم: این همه سال خرجت رو کشیدن. ناراضی؟ برو بیرون هر غلطی دلت می خواد بکن. با اینا کاری نداشته باش. خجالت نمیکشی تن این پیرزن پیرمرد رو این جوری می لرزونی؟ چه گناهی کردن که تو پسرشون شدی؟ برو بیرون... برو هر وقت آروم شدی برگرد. اینا هیچ وظیفه ای در قبال زیاده خواهی تو ندارن. گمشو بیرون.
با دست محکم هولم داد و گفت: برو بابا تو چی کاره ای اصلا؟ خودتم تو این خونه زیادی.
سعی کردم آروم باشم. از لحاظ زورِ بازو خیلی قوی تر از من بود.
آروم تر گفتم: آرمین برو بیرون. بابا حالش خوب نیست. ممکنه فشارش افتاده باشه. برو تا هم خودت آروم شی هم بابا. برو...
یه نگاه آتیشی به من و بعد به بابا انداخت و با یه داد چرخید و قبل از بیرون رفتن از خونه یه لگد به جا کفشی زد و در و هم محکم پشت سرش کوبوند. سریع برگشتم سمت بابا. به زور از جاش بلند شد و رفت سمت دستشویی . گوله ی اشک و رو گونه اش دیدم. رفت که ما اشکهاش رو نبینیم.
مامان یه گوشه نشسته بود و آروم آروم غر میزد.
من هیچ وقت نفهمیدم مامان طرف کیه. شوهرش یا پسرش.
آروم و سست به سمت در رفتم و کیفم رو از رو زمین برداشتم. به سمت اتاقم رفتم. باید یکم آروم میشدم و خودم رو آماده ی شرح حال گفتن مامان می کردم. می دونستم تا چند دقیقه ی دیگه میاد تو اتاق تا ریز ریز داستان رو اون جور که خودش دوست داره تعریف کنه و عجیب اینکه بیشتر وقتها کفهی ترازوی قضاوت رو گناه تو سمت بابا سنگین تر بود. نمیدوم عشق مادرانه بود یا نه ولی هر چی که بود آرمین همه مون رو لهم می کرد بازم مامان میگفت جوونه و سرش پر باد.
آخر می ترسیدم این سر پر باد هم خودش و هم ماها رو به باد بده.
سریع لباس عوض کردم و موهام رو باز کردم و ریختم دورم. هندزفریم رو در آوردم وصل کردم به گوشیم و از زیر لباسم رد کردم و گوشیهاش رو گذاشتم تو گوشم تا موقع حرف زدن و گلگی مامان به آهنگ گوش بدم و آروم بشم.
لبه ی پنجره نشستم و زانوهام رو گرفتم تو بغلم و به حیاط خیره شدم.
2 دقیقه ی بعد مامان اومد و شروع کرد به حرف زدن. به زور صداش رو میشنیدم. صدای حرفهاش بین کلمات آهنگ محلی گم شده بود.
آرامش کلام خواننده تو تنم رسوخ کرد. زمان و گم کردم. بابا رو دیدم که لباس بیرون پوشیده از ساختمون زد بیرون. از حیاط رد شد و از خونه رفت بیرون.
باز هم صدای موسیقی و ساز محلی و صدای آواز محلی خواننده و گروهش....
هوا داشت کم کم تاریک می شد. مامان هنوز داشت برای خودش حرف می زد و من خیره به بیرون. در حیاط باز شد و آیدین و پشت سرش پژمان وارد شدن. آیدین تند جلو میرفت و پژمان دنبالش می کرد. ظاهراً در حال بحث بودن. پژمان حرف می زد و آیدین بی توجه پیش می رفت. جلوتر از آلاچیق پژمان به آیدین رسید و بازوش رو گرفت به سمت خودش برگردوند و به حرفهاش ادامه داد. آیدین نگاش نمیکرد. سرش یک سمت دیگه بود. پژمان بازوهاش رو گرفت و تکونش داد. مجبور شد نگاش کنه. دستی تو موهاش کشید و کلافه با حرکت دست و سر چیزی به پژمان گفت.
پژمان آروم سر شو تکون داد و شمرده شمرده حرف زد و نمیدونم چی میگفت و یا بحث سر چی بود. هر چی که بود بعد 5 دقیقه حرف زدن مداوم پژمان، آیدین سرش رو تکون داد و انگار چیزی رو قبول کرد که هر دو آروم شدن. پژمان سری تکون داد و دستش رو انداخت پشت آیدین و به سمت ساختمون حرکتش داد.
برام عجیب بود. یعنی این دوتا در مورد چی صحبت می کردن. اونم با این غلظت؟
بی توجه به اونها چرخیدم سمت مامان...
اما مامان نبود... چشمهام و رو هم گذاشتم دوباره ناراحتش کردم. همیشه همین بود وقتی می دید به حرفهاش چندان توجهی نمی کنم ناراحت میشد و از اتاق می رفت. حالا باید می رفتم منت کشی و از دلش در میاوردم. اما نه با اخم و چشم غره. با لبخند. تنها چیزی که مختص مامان و بابا و موارد خاص و نادر بود.
از جام بلند شدم. گوشی رو از تو گوشم در آوردم و موبایل رو گذاشتم رو میز. دستی به موهام کشیدم و سعی کردم لبخند بزنم. یه لبخند بی جون و بیشتر کج.
نفس عمیقی کشیدم و تو آینه به خودم روحیه دادم و سعی کردم پر انرژی از اتاق خارج شم. بعد 10 دقیقه تونسته بودم صدای خنده های مامان رو بلند کنم. پس هنوز مهارتم رو از دست نداده بودم. جای تعجب داشت.
با اومدن السا نفس راحتی کشیدم. خدا رو شکر السا بیشتر نقش دخترای دلسوز رو می تونست بازی کنه تا من.
از جام بلند شدم و حوله به دست رفتم تو حمام. روز پنج شنبه ی مزخرفی بود. دلم سرگرمی می خواست نه تنهایی اما خوب سرگرمی در کار نبود. از حمام که بیرون اومدم السا با تلفن حرف می زد.
السا: آره بابا ما کجا رو داریم بریم؟
-: .............
السا: آقامون رفتن مهمونی.
-: ..................
السا: آره کوفتیا. یه تعارفم نکرد بهم. درسته که من نمی رفتم ولی خوب.... دلم که خوش میشد.
بلند خندید و گفت: آره بیاین جن و روح ظاهر کنیم بخندیم. خوردنی هم با خودتون بیاریدا. خرج ماها رو زیاد نکنید.
با حوله نم موهام رو میگرفتم و کنجکاو نگاش میکردم. هر چند حدس می زدم باید با کی حرف بزنه اما قضیهی مهمونی چی بود؟
تماس رو که قطع کرد پرسیدم: کیا رفتن مهمونی؟
برگشت نگام کرد و دمغ گفت: پژمان و آیدین.
ابروهام پرید بالاو عجب...
من: بعد شما هم میخواستین برین؟
سرش رو بلند کرد و شونهاش رو برد بالا و نیشش رو باز کرد و گفت: تنها که نه. تو هم میومدی خوب.
چشمهام گرد شد.
من: من به گور خودم بخندم با این پسرا برم مهمونی دیگه چی؟ همین یک کارم مونده بود که بعد این همه سال انجام بدم.
السا: خوب حالا یه بار که هزار بار نمیشه تازه تنها هم که نبودیم پژمانم باهامون بود.
تو ذهنم گذشت " و آیدین".
من: همون دیگه چون پژمانم بود باید بیشتر خودم رو می پوشوندم. فکر می کنی برای همچین مهمونی چادر گلدار مامان خوبه؟ همون که برای خواستگاری افروز سرش کرده بود.
السا یه نگاه مات به قیافه ی جدی من انداخت و بعد که نگاهش رفت سمت لب کج شده ام رو به بالا و ابروی بالا رفتم یهو پق زد زیر خنده و گفت گمشو تو هم. حالا من یه چیزی گفتم نه ما رفتیم نه اونا حتی دعوتمون کردن.
سری تکون دادم و مشغول لباس پوشیدن شدم.
السا: بچه ها دارن میان پایین.
برگشتم سمتش و گفتم: آپاچی ها رو میگی؟ همه اشون؟
السا دوباره نیشش رو باز کرد و گفت آره همه اشون قراره آیدا رو هم بیارن.
نه موضوع داشت جالب میشد.
من: اونو دیگه چرا؟
دستی به موهاش کشید و گفت: خوب زشته وقتی همهی دخترای ساختمون جمع میشن اون بیچاره تنها تو خونه بمونه.
شونه ای بالا انداختم و گفتم: خوشم میاد هیچکی بدبخت تر از ما نیست که پنج شنبه رو تو خونه بمونه سماق بمکه.
تا من لباس بپوشم و یه چایی برای خودم بریزم گروه ارازلم تشریفشون رو آوردن. من موندم چه جوری زمانهای قدیم 10-15 تا خانم تو اندرونی با هم سر می کردن. ما همین 5-6 تا دختر وقتی یه جا جمع میشدیم سر و صدامون همه رو کلافه می کرد.
با اومدن دخترا اونم با سرو صدا مجبور شدم به جای یه چایی 6 تا چایی بریزم و ببرم تو اتاق یا به قول شراره مقر فرماندهیمون.
دست هر کدومشون یه نایلون تنقلات بود. نشسته شروع کردن به بحث کردن و چرت و پرت گفتن. بعضی وقتها از دستشون نمیشد آروم نشست و نخندید. خود به خود با لبخند نگاهشون می کردم.
وسط بحث بودیم که یهو شراره تو هوا بشکنی زد و گفت آهان یه چیزی. بعد خیلی شیک برگشت سمت مهرانه که کنارش نشسته بود و محکم با دست کوبید پس کله اش جوری که سر بدبخت پرت شد جلو و خودشم خم شد.
ماها مات مونده بویدم بخندیدم یا ببینیم مغز مهرانه جا به جا نشده باشه. مهرانه خودش رو کشید عقب و با بهت گفت: دیوونه شدی دخترهی خنگ؟
شراره یه اخم غلیظ کرد که ازش بعید بود معمولا اونی که اخم میکنه منم.
شراره: تو یکی خفه. چرا ملت رو آواره ی کوه و بیابون میکنی دختر؟ یکم عقل تو سرت نیست؟
لبخندم رو با دلستر قورت دادم و به مهراوه که گیج دست به سر با چشمهای لوچ شده نگاش می کرد خیره شدم.
کاملا حرف و عصبانیت شراره رو درک می کردم اما ظاهراً کسی غیر من موضوع رو نگرفته بود.
مهرانه نگاهی به تک تکمون انداخت و دوباره رو به شراره گفت: یعنی چی؟
شراره ابرویی بالا انداخت و گفت: یعنی تو نمیدونی؟
مهرانه سرش رو به نشونه ی نه تکون داد.
شراره پوفی کرد و گفت: ببینم این هفته از خونه رفتی بیرون؟
مهرانه تو فکر رفت و گفت: آره دوبار یک بار رفتیم بیرون شام یک بارم رفتیم خونهی خالهام اینا.
شراره سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت: بیچاره رسماً غاز چرونده پس.
وقتی قیافه ی پر سوال مهرانه رو دیدم بطری دلسترم رو پایین گذاشتم و گفتم: مردِ منتظر، اینجا هم منتظره.
یکم گیج نگام کرد و یهو اخماش رفت تو هم دست به سینه شد و گفت: بذار منتظر باشه خودشو علاف کرده.
شراره رفت که دوباره بزنتش که خودش رو کشید کنار و گفت: خوب چیه؟ من دوستش ندارم.
شراره پر حرص گفت: بله ما همه کلهی خراب و دل داغونت رو می شناسیم تو اون چُلمَنگ رو دوست داری همونی که 4 ساله علافت کرده.
مهرانه با حرص گفت اون من رو علاف نکرده.
شراره: نه پس من رو علاف کرده. آخه تا کی می خوای براش صبر کنی؟ هنوز نفهمیدی این آدم به دردت نمی خوره؟
مهرانه: شراره تو نمیفهمی، من دوستش دارم.
شراره پر حرصتر گفت: بس که خنگی دیگه توی احمق...
دیدم همین جوری بخواد ادامه بده کم کم دلخوریهاشون زیاد میشه.
وسط حرفش پریدم و رو به مهرانه گفتم: مهرانه جان همه ی ما که اینجاییم تو رو دوست داریم. تقریباً تو جریان کامل همه چیزم هستیم. ماها درک می کنیم که حسی که تو به شهرام داری شاید خیلی عمیق باشه. درک علتش برای ما سخته اما چیزی که ما میبینیم حقایقه. ما از نگاه یه شخص سوم به ماجرا نگاه می کنیم. درسته که ما خوبیهاش رو نمیبینیم ما کارهایی که برات کرد رو نمی بینیم حسی که تو وجودت کاشت رو درک نمی کنیم اما باور کن.
باور کن چیزی که ما از بیرون میبینیم به قشنگی چیزی که تو وسط این رابطه ی گیج کننده میبینی نیست.
الان 4 ساله که باهاش دوستی این یه سال آخر رو کمتر در ارتباط بودیم اونم به خاطر تحریمها و درگیریهایی که با خانواده ات داشتی. چرا؟ چون این آدم دیگه داشت تابلوت می کرد.
از اون روزی که قول دادی تمومش کنی تا الان حقیقتاً چند شب رو بدون فکر کردن بهش خوابیدی؟
نگاهِ زیر زیرکی بهم کرد.
لبخند آرومی زدم و خودم جواب دادم: هیچ شبی. تو هیچ شبی رو خالی از فکر اون نخوابیدی. پس چه جوری می خوای با ذهن باز به زندگیت نگاه کنی وقتی لحظه هات با یاد اون پر شده؟
ببین من زیاد احساساتی نیستم ولی می تونم واقعیت تلخ رو بهت بگم. شهرام شاید دوستت داشته باشه اما یه جورایی نمیدونم حس می کنم مطمئنه که تو رو از دست نمیده. چون می دونه تو براش می جنگی همون طور که تا حالا جنگیدی. به خواستگارات جواب رد دادی. خودت رو به بهانه ی درس خوندن مشغول کردی تا کاری باهات نداشته باشن اما حتی یه ذره هم درس نمی خونی. چرا؟
چون می ترسی. می ترسی ارشد قبول بشی و اونوقت موانع بینتون فاصله اتون اونقدر زیاد بشه که حتی نتونی تصور بودن کنارشم بکنی. درست نمیگم؟
سرش رو بیشتر خم کرد.
نفسی گرفتم و ادامه دادم.
من: ببین اونقدری که تو براش تلاش نکردی اون کاری نکرده. 4 سال یه عمره یه عمر می فهمی؟ می تونست به خاطر تو یه حرکتی بکنه. نمی گم خیلی فقط یه دونه. اما چی کار کرد؟ هیچی.
می تونست درس بخونه. حداقل فوق دیپلم بگیره اما یه دیپلم ردی که به زور پول و پارتی اون رو پاس کرده...
سری تکون دادم.
من: زیاد جالب نیست اونم در حالی که تو لیسانس داری. یا می تونست بره سربازی. این جوری 2 سالم اضافه میاورد. ولی اونم نرفت. چرا؟
آروم و سر به زیر گفت: نمیخواد بره سربازی. باباش گفته معافیش رو میگیره.
شراره پر حرص غرشی زیر لبی کرد و من فقط یه لبخند ریز زدم.
من: تا کی؟ فکر می کنی گرفتن این معافی چند سال دیگه طول بکشه؟ اصلا مگه معافی گرفتن به همین راحتیاست؟
خوب از اینم می گذریم. توی این 4 سال نمی تونست یه کاری دست و پا کنه؟ قراره اگه یه درصد بابات اینا راضی شدن و اوکی دادن خرجت رو از کجا و کی بگیره؟ از باباش؟ از حقوق باباش؟ خوب چه کاریه؟ خونهی بابات باشی که بهتره.
علاوه بر اون سنش. دقیقا هم سنید و این برای اون خوب نیست. سن تو مناسبه چون یه دختر همیشه بیشتر از سنش می فهمه اما یه پسر؟ تازه اول جوونی کردنشه.
دیگه نمی خوام از غرور جریحه دار شده اش بگم که میدونم برای اثبات کردن و از نو ساختن غرورش با اون زبون نرمش مخ خیلی از دخترها رو زده و تو هم خبر داری.
آروم زانوهاش رو بغل کرد و حتی صداشم در نیومد.
سعی کردم مهربون تر باشم.
من: حالا شهرام رو می ذاریم کنار. امید چی؟ یادمه وقتی دبیرستانی بودی خیلی دوستش داشتی. پیداست که اون هیچ وقت فراموشت نکرده.
اخم کرد و پر حرص گفت: اون مال اون زمان بود. مامان من و مامان اون خرابش کردن. بعدم که رفتم دانشگاه و شهرام اومد. دیگه حسی به امید ندارم.
من: مگه میشه؟ مگه میشه بدونی هنوزم بهت فکر می کنه و هیچ حسی نداشته باشی؟ آخه دلت برای این بچهی یتیم نمی سوزه؟ به خاطر تو درس خوند به خاطر تو کار کرد. به خاطر تو حتی با وجود اینکه می دونه کس دیگه ای تو زندگیت بوده صبر کرد. کم این و اونو واسطه گرفت؟ باور کن اگه یکی منو این جوری دوست داشت یه روزم معطلش نمی کردم.
هنوز که هنوزه تو کوچه منتظره تا بلکم تو رو یک نظر ببینه. من یک هفته ای میشه که می بینمش.
شراره نطقش باز شد.
شراره: منم میبینمش. بدبخت ساعت و روز از دستش در رفته انقدر سر کوچه منتظر میمونه تا بلکم حاجت روا بشه و یه نظر این دختره ی شفته رو ببینه.
با حرص اما آروم دستش و گذاشت رو سر مهرانه و فشار داد پایین.
حرکت جالب بود جوریکه همه مون رو به خنده انداخت. مهرانه هنوز تو فکر بود. فکر کنم امشب برای اولین بار به شهرام فکر نکنه. شاید حرفهامون یه تلنگری باشه برای اینکه یک بارم که شده جدی به امید فکر کنه.
السا از حالت مهرانه دلش سوخت و گفت: گناه داره بیچاره خوب چرا اذیتش می کنید. شاید واقعاً نمی تونه امید رو دوست داشته باشه زور که نیست.
شراره تند گفت"کی گفته نیست؟ اتفاقاً زورم هست. از کجا می تونه یه همچین پسر خوب و آقایی رو پیدا کنه که این همه هم دوستش داشته باشه اونم تو این قحطی شوهر. همه که مثل تو خوش شانس نیستن که وقتی پوشک پاشونه بعضیها ببیننشو فکر کنن خدا براش عروسک فرستاده و عاشق عروسکشون بشن.
السا لبخند گشادی زد و سرش رو انداخت پایین که مثلاً خجالت کشید. دوباره همه امون خندیدیم.
مینا: کاش یه وردی جادو جنبلی چیزی بود که آدم می خوند بختش زرتی باز میشدا.
خنده ام گرفته بود. شراره رو به من گفت: تو اون بساط تاریخ شناسی و ایران شناسیت به یه جادویی بر نخوردی؟ به کار ما بیاد؟
یهو السا سریع سرش رو بلند کرد و گفت: چرا اتفاقاً من دیدم توی اون کتاب قهوه ایه بزرگه نوشته بود. چی بود؟؟؟ ام.. دخترای بی شوهر که سنشون داره میره بالا چادر سرشون می کنن و ... ام... چی بود آرام؟
با یه لبخند کوچیک گفتم: اینا همه اش خرافاته.
شراره که مشتاق شده بود گفت: نه خوب همین خرافات رو بگو می خوایم بدونیم. از قدیم گفتن هر خرافاتی ریشه تو واقعیت داره.
بلند خندیدم خیلی جدی گرفته بود. اون قسمت رو یادم بود.
به چهره های مشتاقشون نگاه کردم و گفتم: دخترای جوون دم بخت که به نوعی سنشون رو به بالا بود چادر سرشون می کنن و با یه قفل می رن دم در خونه میشینن و این قفل رو میزنن به گوشهی چادرشون و کلیدش رو میندازن وسط کوچه و منتظر میمونن.
هر پسر جوونی که رد میشه ازش می پرسن اسمشون چیه. اگه اسمشون محمد یا علی بوده ازشون میخوان که با اون کلیدی که تو کوچه انداختن قفل بختشون رو که زدن به پایین چادرشون رو باز کنه. اون موقع معتقد بودن که این کار باعث میشه گرهی بختشون باز بشه و زود شوهر کنن.
شرارهی مشتاق با چشمهایی که ازش برق می زد بیرون گفت: عجب.. عجب... چقدر خوب چقدر خوب.. میگم چادر گلدار مامانم هستا. ولی علی و محمد رو از کجا پیدا کنیم؟
سوپوری سر کوچه قبلیمون اسم پسرش علی نبود؟
مینا: همون که چل بود؟
شراره صورتش جمع شد و گفت نه اون خوب نیست. الکتریکیه چی؟ اسمش محمد نبود؟
مهرانه گفت: اون یکم هیز بود.
شراره دوباره گفت نه پس بختمون عوض اینکه از کوری در بیاد با این آدمها قرو قاطی میشه سیاه بخت میشیم.
همه دوباره خندیدن. از جام بلند شدم و با لبخند رفتم دوباره تو جای مورد علاقه ام روی بیرون زدگی پنجره نشستم. تو خونه قبلیمون عادت داشتم که کنار پنجره به همین صورت بشینم و زل بزنم به کوچه و یا آسمون. علت انتخاب این اتاقم دقیقاً وجود همین پنجره بود.
نگاهی به دخترا کردم. هنوز شراره چرت و پرت می گفت و بقیه هم بلند می خندیدن. دلم باز شده بود. به آیدا نگاه کردم. با اینکه اول غریبی می کرد و در کل اصلاً حرف نزده بود اما الان حداقل راحت می خندید و معذب نبود.
ساعت نزدیک 12 شده بود و هوا تاریک تاریک بود و چراغهایی که تو حیاط روشن گذاشته بودن باعث میشد بتونم کل حیاط و آلاچیق رو ببینم.
حرکت دوتا سیاهی کنار در توجهم رو جلب کرد. سیاهی ها از شیب حیاط بالا اومدن و یکیشون رفت سمت آلاچیق و سیاهی دوم هم دنبالش. وقتی نور به صورتهاشون رسید و خوب که دقت کردم تشخیص شون دادم. پژمان و آیدین بودن.
آیدین کلافه و عصبی می زد. صدای دادش رو میشنیدم البته خیلی ضعیف و نا مفهوم. اما پیدا بود که خیلی عصبانیه.
پژمان سعی می کرد آرومش کنه اما نمی تونست.
آیدین با حرکات دست و صورت یه چی به پژمان می گفت و دستش رو مدام می زد تو سینه ی پژمان و جالب این بود که پژمان سر به زیر و مقصر در برابر همه ی این حملات آروم مونده بود و کوتاه میومد. فقط سعی می کرد با حرف آیدین رو آروم کنه .
اما نتیجه ی همه ی تلاشش ضربه ای شد که آیدین با همه ی قدرتش کوبوند به ستون آلاچیق.
اونقدر شدتش زیاد بود که منی که از این فاصله هم نگاه می کردم تکونی خوردم. پژمان سریع رفت سمتش و خواست دستش رو ببینه که آیدین دستش رو پس زد و رفت تو آلاچیق و دیگه نمیتونستم ببینمش.
شراره: خانم والا جاتون خوبه؟ اون بیرون چی داره که تو 2 ساعته زل زدی بهش و کوتاه نمیای؟
خواست بلند شه که من سریع از جام بلند شدم و با یه لبخند ملیح نادر گفتم: هیچی بابا چیزی نبود. بچه ها میوه می خورید؟ برم براتون بیارم.
نمیدونم چرا ولی دلم نمی خواست کسی متوجهی حال بد آیدین بشه. برای خودم عجیب بود اما...
بچه ها نیم ساعت دیگه هم موندن و بعد بلند شدن و بعدِ یک خداحافظی 10 دقیقه ای رفتن خونه هاشون.
بعد انجام کارهام رفتم و رو تختم دراز کشیدم و خیره شدم به سقف.
السا اونقدر خسته بود که زود خوابش برد اما من تا دم دمهای صبح پا به پای صاحب اتاق بالایی بیدار بودم و با هر قدم اون که عرض اتاق رو طی می کرد یه سوال . یه مجهول تو ذهنم شکل می گرفت.
بی حوصله کانالهای تلویزیون رو بالا پایین کردم. هیچ کوفتی نداشت. کلافه بودم. دلم یه چیزی می خواست که آرومم کنه.

از سر بیکاری و بی حوصلگی بلند شدم رفتم تو آشپزخونه. در یخچال رو باز کردم و بی خودی توش سرک کشیدم. چیز قابل جذبی توش نبود. یه سیب سرخ از توش در آوردم و یه گاز بهش زدم و در رو بستم. بی هدف در کابینتها رو باز کردم.

تو یکی از کابینتها چشمم خورد به پاکت آرد و ظرف شکر. از بیکاری که بهتر بود. سیب نصفه ام رو گذاشتم توی یک بشقاب و دستهام رو شستم و دست به کار شدم.

حداقل آرامش میگرفتم. اونقدر این کار رو انجام داده بودم که نیازی به دستورالعمل نداشتم. تند تند مواد رو با هم قاطی کردم و تخم مرغها رو هم زدم و در عرض یه ربع مایع کیکم حاضر بود. تو قالب ریختمش و گذاشتمش تو فر.

همه ی سرگرمیم و عشقم این بود که وقتی کیک می پزم چراغ فر رو روشن کنم و بعد بیست دقیقه بشینم جلوش و به رنگ گرفتن کیک نگاه کنم.

رفتم از تو اتاق کتابم رو برداشتم و اومدم نشستم جلوی فر. تکیه دادم به کابینت و زانوهام رو بالا آوردم و خم کردم و کتاب رو گذاشتم روش و مشغول خوندن شدم.

هر وقت عصبی و بی حوصله ام کیک و شیرینی درست می کنم. بیشتر برای آرمین که دوست داره وگرنه خودم زیاد نمیخورم. السا هم همیشه غر میزنه که اینا رو درست می کنی و ماها می خوریم چاق میشیم. بابا هم قند داره و مامان به خاطر چربی خونش نمیخوره. در کل فقط و فقط به هدف آرمین درست میشه.

یه صفحه از کتاب رو خوندم و چشم دوختم به کیک داشت رنگ می گرفت، پف می کرد. عاشق این قسمتش بودم.

اونقدر تو آشپزخونه موندم تا مطمئن شدم کیکه حاضر شده و پخته و خاموشش کردم.

روز جمعه بود و من طبق معمول تو خونه نشسته بودم. یادمه وقتی مدرسه میرفتم چقدر دلم جمعه می خواست اما الان؟

فقط وقتی بهم حال میده که خواب باشم. در غیر این صورت خیلی کسل کننده است. مخصوصا غروبهاش. وقتی تو خونه تنهایی.

مثل الان که فقط من و مامان تو خونه بودیم. السا رفته بود خونه ی دوستش. آرمینم طبق معمول با دوستاش بیرون بود و بابا هم همین طور. من بودم و مامان تنها و بی حوصله تو خونه.

فر که سرد شد کیک رو در آوردم و تو سینی برش گردوندم. قالبی بیرون اومد.

آروم آروم شروع کردم به برش زدنش. بعد چیدمشون تو یه پیرکس و گذاشتمش تو یخچال.

مامان با تلفن حرف می زد. تماس رو که قطع کرد اومد تو آشپزخونه و رو به منی که داشتم ظرفهای کثیف کرده ام رو میشستم گفت: کیکه درست شد؟

من: آره.

مامان: بیرون نمیخوای بری؟

من: نه.

مامان: حوصله ات سر رفته؟

من: آره.

اخماش رو برد تو هم و گفت: کاملا پیداست از این مدل جواب دادنت. من و شهناز داریم میریم بالا خونهی مژگان اینا تو هم بیا که تو خونه تنها نباشی. فکر کنم آیدا هم خونه است.

دستهام رو آب کشیدم و شیر آب رو بستم. بهتر از بیکاری بود. شایدم فهمیدم چرا انقدر شبها سر و صدا می کنن و خواب رو کوفتم می کنن.

سری تکون دادم و رفتم که لباس بپوشم. مامانم رفت دنبال چادرش و از همون جا داد زد: کیکم بیار بالا با چایی بخوریم.

لباس پوشیدم و برگشتم تو آشپزخونه. کیکا رو دوتا ظرف کردم و یکیش رو برگردوندم تو یخچال و اون یکیش رو با خودم بردم بالا. دم در خونهی مژگان خانم اینا شهناز جونم رسید و بعد از سلام علیک کردن در زدیم.

راستش زیاد مطمئن نبودم چرا این بالام. یعنی همه اش به خاطر بی حوصلگیه؟
در باز شد و مژگان خانم با لبخند ازمون استقبال کرد و تعارف که بفرمایید داخل.
همه ی انرژیم رو جمع کردم که یه لبخند خوب بنشونم رو لبهام. تو هال که رفتیم آیدا از توی یکی از اتاقها اومد بیرون. اتاق وسطیه رو گرفته بود. اتاق مامان اینا رو. راهروی اتاقها و سالن و با پرده های آویزی طرح چوب جدا کرده بودن.
کنجکاو نگاهم رو تو کل خونه گردوندم. پیدا بود مژگان خانم سلیقه ی خوبی داره و تمیزه. چون همه جای خونه مرتب و منظم بود. همه ی وسایل تو جای خودشون به دقت چیده شده بودن.
این بار یه لبخند از سر رضایت و کیف زدم. خونه اشون بهم حس خوبی می داد. این همه تمیزی داشت قلقلکم میداد تحریکم می کرد.
دست خودم نبود ولی وقتی کیک رو دادم دست آیدا یه لبخند مهربون و ملیح زدم بهش که ذوق زده اش کرد. چون دیشب همه اش منو جدی دیده بود.
کیک رو گرفت و برد تو آشپزخونه. انقدر این تمیزی خونه روحم رو شاد کرده بود که همین جور بی خودی حس خوشحالی می کردم. دوست داشتم بپرسم چه جوری اینجا رو انقدر تمیز نگه میدارین.
هر وقت به مامانم میگم ملت همه خونشون مثل گله خونه ی ما مثلِ گِله میگه ملت کن بچه دارن.
والا اینا در حال حاضر یک دونه بیشتر از ما داشتن. ولی کو؟ کثیفی کجا بود؟
مامان من یه ذره کارها رو می پیچوند. السا هم از اون یاد گرفته بود. فقط کافی بود نخواد یک کاری رو انجام بده میگفت بلد نیستم.
دقیقاً مدل مامانم.
خودش تعریف می کرد اوایل ازدواجشون به بابام گفته بود بلد نیست اتو کنه. بعد یه روز که بابام عجله داشت و لباس اتو شده هم نداشت داشت ناشیانه لباسش رو اتو می کرد. بعد مامانم که احتمال می داد ممکنه لباس رو نابود کنه رفته ازش گرفته و خودش اتو کرده. کارش که تموم شد بابام متعجب گفته: تو که بلد نبودی چه جوری اتو کردی؟
مامانمم موقور نیومده که از اول بلد بوده. و اینگونه بود که مجبور شد لباسها رو اتو کنه.
السا هم یه وقتهایی تو این زمینه ها کپی برابر اصل مامانم میشه.
رو به شهناز جون پرسیدم: شراره کجاست؟
شهناز جون در حالی که چادرش رو دور گردنش میانداخت گفت: شیفته عزیزم.
سری تکون دادم و به یه آهان بسنده کردم. مطمئنم اگه بفهمه ما اومدیم خونه ی مژگان خانم اینا خودش رو خفه میکنه. این دختر حاضر بود از کارش به خاطر فضولی بزنه.
مژگان خانم با سینی چایی به سمتمون اومد و پشت سرش هم آیدا با یه ظرف که توش علاوه بر کیکهای من شیرینی هم گذاشته بود اومد و هر دو وسایلشون رو گذاشتن روی میز جلوی ما و خودشون رو یه مبل دونفره رو به روی ما نشستن.
یکم خوش و بش کردن و حال و احوال، منم از فرصت استفاده کردم و چشم گردوندم دور تا دور خونه. در عین سادگی زیبا بود و شیک.
مشغول وارسی کردن خونه بودم که با صدای مژگان خانم چرخیدم سمتشون و با استفهام گفتم: بله؟
هیچ پیش زمینه ای نداشتم که در مورد چی حرف می زنن. وقتی حواسم معطوف یه چیز میشد کلا بقیه ی چیزها برام می رفت تو پس زمینه جور یکه صداشونم نمیشنیدم.
فهمید که حواسم نبود. لبخندی به روم زد و دستی که توش کیک بود رو بالا آورد و گفت: خیلی خوشمزه است خودت درست کردی؟
یکم خیره نگاش کردم. این سوال پرسیدن داشت؟ خوب وقتی روش نه خامه ایه نه کرمی پس یعنی خونگیه دیگه.
متین لبخند کوچیکی زدم و آروم سری تکون دادم و گفتم: بله نوش جان.
چشمهاش متعجب شد و گفت: خیلی عالیه واقعاً آفرین.
دوباره سعی کردم با لبخند ریز محبتش رو جبران کنم.
بعد 10 دقیقه دیدم حوصله ام سر رفته. سر رفته و چرخیدم سمت آیدا دیدم مظلوم نشسته و زیر چشمی به من نگاه می کنه. فکر کنم نسبت به دخترای دیگه یه جورایی از من حساب می برد.
سعی کردم قیافه ام مهربون نشون بده. بهش اشاره کردم که بیاد سمتم. خوشحال لبخندی زد و سریع پا شد اومد نشست رو مبل کنارم.
ازش در مورد درسهاش پرسیدم. با شوق جوابم رو داد. این دختر هم کم تنها نبود.
بعد یکم حرف باهام راحت تر شده بود. دیگه مثل قبل معذب نبود.
آیدا: آرام جون دوست داری بیای اتاقم رو ببینی؟
سری به نشونه ی موافقت تکون دادم و گفتم: باشه. بریم.
با هم از رو مبل بلند شدیم. سرها به سمتمون چرخید.
آیدا: میرم اتاقم رو به آرام جون نشون بدم.
مژگان خانم سری تکون داد و مشغول ادامه ی صحبتهاش شد. دوتایی به سمت راهروی اتاق ها رفتیم. پردهی چوبی رو کنار زد و دعوتم کرد با دست به اتاقش اشاره کرد و گفت: اینم اتاق من. در رو برام باز کرد و تعارف کرد که وارد بشم. اما قبل از ورودم مژگان خانم صداش کرد.
آیدا از همون فاصله گفت: بله مامان.
مژگان خانم: آیدا جان یک دقیقه بیا.
بهم نگاه کرد و گفت: شما بفرمایید منم الان میام.
سری تکون دادم و چرخیدم و رفتنش رو نگاه کردم. نمیدونستم چی کارش دارن. برامم مهم نبود. دوباره چرخیدم برم تو اتاق که چشمم خورد به در باز اتاق سمت راست و تخت یک نفره اش.
بی اختیار به سمتش کشیده شدم. از این تخت میشد حدس زد که اتاق کی میتونه باشه. میدونم درست نبود که بخوام توش نگاهی بندازم اما مان از این کنجکاوی که قابل کنترل نبود. مثل کسی که در حال سرقته و نگران از دستگیریه به اطراف نگاه کردم. کسی حواسش به من نبود.
بی اختیار دو قدم به سمت اتاق برداشتم و وارد شدم. دستم رو کلید برق چرخید. دهنم از اتاقی که میدیدم باز موند.
واقعاً اختیار فکم از دستم خارج بود. به نقطه ی ننگ خونه با نفرت نگاه کردم.
یعنی آدم تا این حد کثیف؟ نوبره والا.
یه تیکه ی تمیز تو اتاق نبود. کتابخونه بهم ریخته و کتابها هر طرف ولو بودن. میز تحریر داغون. انگار یکی با دست کشیده باشه روش و همه چیز رو واژگون کرده باشه. یکی از بالشتهای تخت گوشه ی اتاق کنار دیوار ولو بود. تابلوهای اتاق کج شده بودن. رو تختی بهم ریخته و مچاله کنج تخت افتاده بود.
رو زمین پر بود از لباس. تیشرت، شلوار جین، شلوار پارچه ای، کاپشن، پلیور و شورت...
صورتم جمع شد. کثیف. جمع کردن این دو دقیقه هم طول نمیکشه. این پسر اصلاً بهداشتی نبود.
زیر لب زمزمه کردم: کثافتِ نجستِ بوگندو .... مایه ننگ خانواده...
با چندش چیشی گفتم و چشمهام و تنگ و گشاد کردم و با انزجار چرخیدم تا برم بیرون. حس می کردم اتاق نجسته.
با دیدن آیدین که حوله تنی آبی رنگی پوشیده و دستش به کلاه حوله ی رو سرش در حال خشک کردن موهای تارتار شده ی خیسِ ریخته رو صورتش ثابت شده بود تو جام خشک شدم.
تو یه لحظه مثل مجسمه های بی جون خیره شدم بهش و قدرت درک موقعیتم و از دست دادم. حتی این فکمم بسته نمیشد.
اونم بدتر از من با دیدن من در نگاه اول متعجب بود و در عین حال اخم غلیظی کرده بود و از حرکت فکش پیدا بود که دندوناش و رو هم فشار میده.
یه نفس عمیق حرصی کشید و دستش رو از کلاهش برداشت و با چشمهای سرخ زل زد تو چشمهام و با تومأنینه و شمرده گفت: کسی بهت اجازه نداد بیای تو اتاق این آدم نجست ِ کثافتِ....
صورتش جمع شد انگار کلمه ی بعدی رو از یاد برده بود. مغزم هنگ بود حتی یک کلمه هم تو ذهنم نبود غیر همون جمله ای که این پسر تو تکمیلش مونده بود. قبل از اینکه به خودم بیام بی اختیار از دهنم پرید: بوگندو....
چشمهاش قرمز بود و حالا رنگشم کبود شده بود. مثل نوزاد تازه متولد شده ای که نفسش گیر کرده و باید با یه ضربه به باسنش بهش بفهمونن که " ای خنگ گریه کن تا نفست بیاد بالا. "
نفهمیدم تو این گیر و دار نکته سنجیم از کجا پیداش شد که جمله ی ناقصش رو تکمیل کردم. ولی کاش لال میشدم و این کلمه از دهنم در نمیاومد.
پر خشم یه قدم به سمتم برداشت اونقدر سریع و پر شتاب بود که کمربند حوله اش تاب شتاب و نیاورد و با قدم اون شل شد و دو طرف حوله اش از هم فاصله گرفت و...
قبل از اینکه نگاه مات شده ام از سینه و شکم هویدا شده اش پایین تر بره چشمهام و رو هم فشار دادم.
خدا رو شکر که هنوز یکم عفت و حیا تو من مونده بود.
با چشمهای بسته اخم غلیظی کردم. چشم بسته نمیشه چشم غره رفت؟
پر خشم گفتم: حقا که مایه ننگ خانواده ای. حولتون رو جمع کنید.
نمیدیدم چی کار می کنه اما از توقفش و یه صداهای جزئی حدس زدم که داره حوله اش و می بنده.
حتی اگرم میبست دلم نمیخواست چشمهام رو باز کنم.
با ابروهای گره خورده دو دستم رو جلو آوردم.
آیدین: چیه؟ چرا دستت و میدی به من؟
تا اومدم بگم با تو کاری ندارم یکی دستم رو گرفت. تو اون گیر و دار چشم بسته از تماس دستش گر گرفتم و آمپری بود که چسبید به 100.
پر حرص دستم رو از بین دستش بیرون کشیدم یعنی سعی کردم. وقتی دستم رو عقب بردم دست اونم اومد عقب و به ناچار و برای دور کردن یه موجود نجس و نامحرم با دست دیگه ام کوبیدم رو دستش و وقتی دستش شل شد دو دستی دو تا ضربه تو هوا پروندم که یکی از ضربه هام بهش خورد و صداش رو در آورد.
آیدین: چته وحشی؟
جیغی اما در حد متعادل صدا گفتم: دستت رو بکش عقب. به من دست نزن.
یه لرز چندش تو تنم پیچید و دوباره دستهام رو گرفتم جلوم و کورمال کورمال سعی کردم راه آزادی پیدا کنم تا خودم رو از اون اتاق ببرم بیرون. به محض اینکه حس کردم از 4چوب در خارج شدم یه چشمم رو نصفه باز کردم و وقتی مطمئن شدم سریع خودم و پرت کردم تو اتاق آیدا و در و پشت سرم بستم. تکیه دادم به در و دستم رو گذاشتم رو قلبم.
اونقدر تند می زد که حس می کردم داره از جاش در میاد.
وای خدا در عرض کمتر از 5 دقیقه چقدر آدرنالین خونم بالا رفته بود. همه اشم به خاطر این پسرهی نجس موقشنگ بود.
دستی به صورتم کشیدم که یاد گرفته شدن دستم افتادم. سریع دستم و از صورتم جدا کردم و بهش خیره شدم.
درسته که تازه از حمام در اومده بود ولی اتاقش نشون می داد که تمیز نیست. علاوه بر اون نامحرمم بود که باعث میشد حس کنم ناپاک شدم.
سعی کردم با پایین لباسم دستم و پاک کنم اما دلم آروم نمیشد باید میشستمش.
چرخیدم سمت در و تا خواستم دستگیره رو بچرخونم صدای عصبی آیدین رو شنیدم که آیدا رو صدا می کرد و بعدم اصوات نامفهومی که فکر کنم به خاطر بسته بودن در 2 تا اتاق چیزی ازش نفهمیدم.
اما جراتم نکردم در رو باز کنم و برم بیرون.
دقیقهی بعد در باز شد و آیدا وارد شد و با دیدن من وحشت زده و پر اخم جلوی در سریع گفت: حالت خوبه؟ آیدین چیزی بهت گفت؟ وای خدا آبرومو برد. الان داشت دعوام می کرد. تو رو خدا اگه چیزی بهت گفت ناراحت نشو آرام جون. اعصابش از دیشب داغونه. ببخشید.
گوشهام تیز شد و ابروهام پرید بالا. اخمام باز شد. اعصابش داغونه؟ اونم از دیشب. خوب چرا؟
سعی کردم مظلوم نمایی کنم تا شاید بفهمم روان پریشی امروز و دعوای دیشبش سر چی بوده.
قیافه ی ناراحتی به خودم گرفتم و آروم نشستم گوشه ی تختش. قبل نشستن به تخت نگاه کردم ببینم مثل تخت برادرش کثیف و آلوده نباشه. نه خدا رو شکر این دختر به مادرش رفته و تر و تمیزه.
با خیال راحت نشستم و مظلوم گفتم: نه اشکالی نداره. ولی آخه سر چی اعصابش خورد بود؟ من که کاری نکردم.
کنارم نشست و ناراحت تر از من گفت: نمیدونم به خدا. دیشب آقا پژمان به زور بردش مهمونی. نمیدونم چی شد که وقتی برگشت با همه دعوا داشت. شامم نخورد. با هیچکی هم حرف نزد. تا صبح تو اتاقش راه رفت و چیز میز پرت کرد. اتاقش رو دیدی؟ در عرض 5 دقیقه این جوری ترکید. فکر کنم خیلی حالش بده که تونسته اون اتاق رو اون ریختی ول کنه به امان خدا.
یکم خودم رو نزدیک کردم و سعی کردم نامحسوس بفهمم مشکل کجاست.
من: یعنی نگفت برای چی این جوری شده؟
سری به نشونه ی نه تکون داد و گفت: نمیدونم. نه خودش چیزی گفت نه آقا پژمان.
پوفی کردم و تو جام صاف و جدی نشستم. مظلوم نمایی بس بود. این دختر از چیزی خبر نداشت. پژمان می دونست. اما چه جوری ازش بپرسم؟
اصلا چه جوری روم بشه بهش بگم من در حال حاضر برای اولین بار تو زندگیم به حدی در مورد یه موضوع کنجکاو شدم که مدل السا و شراره سعی کردم از زیر زبون یه دختر بچه ی 15 ساله حرف بکشم؟
به خاطر حس حرف کِشی از آیدا عذاب وجدان داشتم برای همینم دیگه تا آخر ساعتی که تو خونه اشون موندیم فقط و فقط در مورد خودش باهاش حرف زدم و بی خیال اون برادر کثیفش شدم و خدارو شکر تا موقع رفتن هم این پسره از اتاقش بیرون نیومد و ندیدمش.
کتابم رو بستم. تشنه بودم. از لبه ی پنجره پایین پریدم و کتاب و رو میز گذاشتم. از اتاق بیرون اومدم و با دیدن مامان جلوی در اتاق آرمین مبهوت تو جام ایستادم
متحیر گفتم: مامان...
مثل دزدی که سر عمل گرفته باشنش سریع صاف ایستاد و برگشت سمتم . با دیدن من یه نفس راحتی کشید. یه نگاهی به در اتاق آرمین انداخت و به زور چشم ازش گرفت و به سمتم اومد
برام عجیب بود جوریکه مامان به در تکیه داده بود و گوشش رو چسبونده بود کاملاً پیدا بود چی کار میکرد. ناخواسته گوشم یکم به سمت در متمایل شد که با برگشت سریع مامان و نگاهش تند صاف ایستادم.
دنبال مامان راه افتادم سمت هال
من: مامان داشتی چی کار میکردی؟
مامان: هیچی.
ابروم پرید بالا. خوبه خودم دیده بودم بعد میگه هیچی
موشکافانه نگاش کردم که رو مبل نشست و با دیدن قیافه ی من انگار حس کرد که نمیتونه حرکتش رو سمبل کنه.
پوفی کرد و چشمهاش رو گردوند و گفت: این پسره آخر منو میکشه. 3 تا دختر داشتم هیچ کدوم قد این یه دونه پسر اذیتم نکردین. میدونم آخر یه کاری میکنه که آبرو ریزی بشه و پشیمونیش بمونه برای خودش و ما.
با استفهام نگاش کردم. رو مبل کنارش نشستم
مامان: آرام تو این دختره رو می شناسی؟ شب و روز پای موبایله. الان 2 ساعته حواسم بهش هست. یه ریز حرف میزنه. شبم که تا کی بیداره. این همه شارژ موبایل از کجا میاره این آخه؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم: نمیدونم ولی خوب این که همش زنگ نمیزنه دختره هم زنگ میزنه.
مامان سری تکون داد و نصیحت وار گفت: این پسر با من که حرف نمیزنه تو لااقل باهاش از در دوستی وارد شو. باهاش صمیمی شو شاید حرفهاش رو به تو بگه. بعد تو نصیحتش کن. نذار این جوری باشه
یه ابروم رفت بالا. یه پوزخندی نشست گوشه ی لبم.
به پشتی مبل تکیه دادم و پامو انداختم رو پام و خیره به مامان گفتم: اولاً آرمین بین منو شما هیچ فرقی نمیبینه و همون جور که به حرفهای شما گوش نمیده به حرفهای منم گوش نمیده. فقط وقتی ازم چیزی می خواد باهام خوبه، در غیر این صورت .. هیچی... 
دوماً که یه درصد فقط یه درصد شما فکر کن که من بیام حرفهای اونو پیش شما بگم. مگه من جاسوس فضولم؟ این چه حرفیه شما به من میزنید؟
مامان پشت چشمی برام نازک کرد و گفت: مرده شورتون رو ببرن. انقده که منو حرص میدین هر کدومتون یک جوری. بعداً که یه کار خرابی کرد دودش تو چشم همه اتون میره اون موقع میبینمتون. یکم اگه باهاش خوب باشید پای درد و دلش بشینید ازتون که چیزی کم نمیشه. میترسم این دختره گولش بزنه و خودش رو بندازه بهش. معلوم نیست چی کار کرده که آنقدر این پسر رو تو مشتش گرفته که از خیر بیرون رفتنم گذشته. چند روزه بیشتر تو خونه است. یکی نیست بگه آخه اینم شد کار؟ این دخترا گرگن میدونن چی کار کنن. از این پسر سادهی منم سواستفاده میکنن.
آدم که با یکی نمیمونه برو سراغ بقیه. آنقدر خودت رو به یک نفر نچسبون. همین کارها رو می کنن که افسارشون میافته دست دختره.
با چشمهای گرد شده به مامان خیره موندم. از مامانم این حرفها بعید بود
متحیر گفتم: آخه مامانِ من این چه حرفیه؟ اگه دخترتون با یکی این جوری دوست بود هم همین حرف رو می زدید؟ میگفتید پسره باید بره چند تا چند تا دوست دختر بگیره؟ اگه همین وضعیت برای دخترتون پیش میاومد شما همین حرفها رو برعکس میگفتین که پسره داره گولش می زنه و دخترم ساده است و ...
من نمیتونم نصیحتش کنم چون جوونه و گوش نمیده. خودش باید درک کنه هر چند بعید می دونم. ولی محاله با زور بشه این رو به راه راست کشوند. شما هم انقدر خودتون رو اذیت نکنید به وقتش خودش درست میشه
عصبی روشو ازم گرفت و پر حرص گفت: شما نمیفهمید، بعداً که یه چیزی بشه پشیمون میشید. مونده هنوز عقلتون به این چیزا برسه. فقط می خواید جون من رو بگیرید.
بی حرف فقط نگاش کردم و اجازه دادم هر چی دلش میخواد بگه بلکه آروم بشه. در هر حال کاری از من ساخته نبود
اونقدر نشستم تا در خونه با کلید باز شد و السا با سر و صدا وارد شد.
از همون دم در شروع کرد بلند بلند حرف زدن و سلام کردن.
السا: بَه سلام اهل خونه خوبید خوشید سلامتید؟ بیرون بیاید که عشقتون اومده بیاید استقبال و دست بوسی.
نشسته یه چشم غره بهش رفتم. اومد جلو خودش رو ولو کرد رو مبل رو به روم و دستهاش رو از هم باز کرد و گفت: آخیش.... داشتم از خستگی میمردم.
دست برد و مقنعه اش رو از سرش کشید بیرون و گفت: وای که هلاکم به خدا.
مامان: خسته نباشی دخترم. دانشگاه چه طور بود؟
السا: خوب... همه در امنیت کامل به سر میبردن.
چشمم رفت سمت نایلونی که دستش بود. از عکس روش پیدا بود که مال یه بوتیکه. سرم رو بلند کردم و خیره شدم بهش و یک ابرومو انداختم بالا.
سرش رو کج کرد و نایلونش رو دید و نیشش رو برام باز کرد.
السا: میگما حوصله ام به شدت سر رفته. دلم یه عروسی می خواد. مامان کی پول میدی برم لباس بخرم؟ یا پارچه بخرم فاطی جون برام بدوزه؟
مامان ابروهاش رفت بالا و با تعجب گفت: آخه دختر کی گفته تا تو اراده کنی و دلت عروسی بخواد یکی شوهر می کنه یا زن می گیره؟ اگه این جوری بود که این خواهرت باید تا الان 10 تا شوهر می کرد.
اخمام رفت تو هم و معترض گفتم: مامـــــــان....
برگشت جدی نگام کرد و گفت راست میگم خوب. من هر روز دست به دامن خدام یه آدم درستی پیدا بشه بیاد تور رو بگیره و من رو از این دل نگرانی خلاص کنه.
پر حرص رومو برگردوندم و از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق. مامان فقط بلد بود با این حرفهای آرزو به دلیش اعصاب من رو بهم بریزه.
رفتم تو اتاق و دوباره کتابم رو برداشتم و رفتم رو لبه ی پنجره نشستم. از اولشم نباید برای آب خوردن بیرون میرفتم.
کتاب رو باز کردم و مشغول خوندن شدم. در باز شد و السا وارد شد و در رو بست. کیفش و نایلونش رو انداخت رو تخت.
چشمم رفت سمت کیف کثیفش که رو روتختی تمیزش ولو بود. اخمهام دوباره کشید تو هم.
من: السا کیفت کثیف رو برش دار از رو تخت بدنت آلوده میشه.
در حالی که مانتوش رو در میآورد گفت: بی خیال بابا یه ذره آلودگی خوبه برای بدن.
چشمهام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم و دوباره چشم دوختم به کتاب.
السا: فکر می کنی برای عروسی چه لباسی بگیرم؟
برگشتم و با تعجب نگاش کردم. انگار واقعاً فکر کرده بود آرزو کنه برآورده میشد.
نگاهم رو که دید دوباره لبخند گشادی زد و شونه بالا انداخت.
نه این نگاه و لبخند انگار یه چیزی میدونه که مطمئنه.
دوباره به تختش و نایلون خریدش نگاه کردم.
من: ببینم این عروسی ربطی به خرید بعد دانشگاهت داره؟
بلند خندید و گفت: بی ربطم نیست.
کتاب رو محکم بستم و گفتم: خوب بگو میشنوم.
میدونستم طاقت نمیاره و منتظره همین حرفمه. تند نشست رو تخت و با هیجان گفت: امروز بعد دانشگاه مهرانه اومد دنبالم که بریم خرید. بعدخرید برگشتیم خونه که سر کوچه امید رو دیدم. وای اگه بدونی با دیدن مهرانه چه ذوقی کرد که نگو. دلم براش سوخت. هی تشر زدم به این دخترِ نفهم. اخه امید گناه داره. همین جور داشتم حرص می خوردم و غر می زدم و میرفتیم سمت خونه که دیدم مهرانه نیست. برگشتم دیدم چند قدم عقب تر از من ایستاده و زل زده به امید.
رفتم بهش گفتم زشته بیا بریم. نه به نمیخوام نمیخوام گفتنت نه با این چشم پسر مردم رو خوردنت.
یهو اخم کرد و تند رفت سمت امید. داشتم سکته می کردم. گفتم رفت با پسره دعوا کنه. سریع رفتم سمتشون که جداشون کنم. دیدم رفته جلوش ایستاده و آروم شروع کرده به حرف زدن. وقتی دیدم آروم حرف می زنه با فاصله ازشون ایستادم.
مهرانه سلام کرد و ساکت شد. امید با ذوق جوابش رو داد و حال و احوال کرد. این دختره هم بعد سلامش لال مونده بود. یهو وسط خوش و بش کردن پسره پرید گفت: می تونی مامانت رو بفرستی خواستگاری.
من رو میگی دهنم یه متر باز مونده بود اون امید بدبخت که وسط حرفش خشک شده بود نفسم نمیکشید.
مهرانه حرفش رو زد و تند رفت سمت خونه منم خواستم برم دنبالش که دیدم امید بدبخت داره کبود میشه رفتم کنارش و گفتم: آقا امید نفس بکشید این جوری میمیرین به خواستگاری نمیرسید.
یهو چشمهای گردش رو دوخت به من و گیج گفت: داشت اذیت می کرد؟
والا خودمم نمی دونستم اذیت میکرد یا نه ولی اون جور که اون جدی گفته بود بعید بود. حالت امیدم آنقده بامزه بود که خنده ام گرفت. گفتم به اذیت کردنم باشه میارزه به امتحانش موافق نیستید؟
تند گفت: چرا چرا....
بعدم کلی تشکر کرد ازم. نمیدونم حس میکردم من بهش بله دادم.
بلند بلند شروع کرد به خندیدم. منم لبخندی زدم. واقعا مهرانه گفت بیاید خواستگاری. پیداست به حرفهای اون شبمون فکر کرده. چقدر خوب و چقدر امیدوار کننده که عاقلانه فکر کرده.
السا: امید که رفت دنبال مهرانه دوییدم و دم خونه بهش رسیدم. ازش پرسیدم که جدی اون حرف رو زد گفت: آره. خسته شدم از منتظر موندن و به حرفهای بچه ها هم فکر کردم. اگه امید منو این جوری که هستم دوست داره باشه من حرفی ندارم دل مامانم و بابام رو شاد میکنم و امید رو خوشحال. شاید محبت امید بتونه دلم رو آروم کنه.
این بار لبخندم عمیق شد.
سری تکون دادم و با صدای سرخوشی گفتم: پس لباس واجب شدیم.
السا بلند خندید.
با صدای زنگ همه امون مثل فنر از جامون پریدیم. اونقدر هول شده بودیم که نمی دونستیم چی کار کنیم. هر کی یه طرفی می دویید.
با صدای هول و نگران مهرانه به خودمون اومدیم.
مهرانه: حالا چی کار کنم؟
تو جام ایستادم و بهش نگاه کردم. با اون آرایشی که براش کرده بودیم و لبهای سرخی که مطمئن بودم دل امید بدبخت و میبره. با اون کت شیک قرمز و دامن بلند مشکی و صندلهای سرخ که ناخنهای قرمز شده اشو خیلی قشنگ نشون می داد خیلی خوردنی شده بود. مخصوصا که از هولش لپاشم گلی شده بود.
از ظهر همه ی دخترا ریخته بودیم تو اتاقش و با انواع و اقسام وسایل داشتیم حاضرش می کردیم. یعنی هفت قلم آرایش و روش انجام داده بودیم. چشمهاش شده بود مثل چشمهای آهو درشت و کشیده با مژه های پر و فر. سایه های رنگی و قشنگ.
فکر می کنم وقتی خانواده ی مومن امید لحظه ی اول ببیننش سکته کنن. البته امید از ذوقش می میره.
گیج شدگی بچه ها باعث دستپاچگی بیشترش شده بود جوری که دلم میخوام یه جورایی آرومش کنم اما چه جوری؟
تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که یه لبخند مهمونش کنم که شاید، یکم از استرسش کم بشه. اما صدای بلند مامانش که "میگفت: مهرانه در و باز کردم دارن میان بالا". دوباره جو و متشنج کرد و همه دوباره دور خودشون چرخیدن. مهرانه بدبختم رنگش شد مثل گچ دیوار.
شالمو انداختم رو سرم و مانتوم و گرفتم دستم و رفتم سمتش. لبخند زدم و دستم و گذاشتم رو شونهاش.
با لمس دستم چشمهای هراسونش و دوخت بهم و خیره نگام کرد. آروم گونهاشو بوسیدم و گفتم: عزیزم ماه شدی نگران نباش امید همین جوری قبولت داره حتی با وجود این رنگای جیغی که ما برای رو کم کنیش برات زدیم. ماها میریم تو هم آروم بگیر. همه چیز خوب برگذار میشه.
فقط نگام کرد. برگشتم و رو به دخترای گیج که هر کدوم دنبال یکی از وسایلشون بودن گفتم: زود جمع کنید الان میرسن بالا.
در عرض سی ثانیه همه مانتو به تن شال به سر در حال حرکت به سمت در بودیم. مثل لشگر مورچه ها با قدمهای تند رفتیم سمت در و همون جوری با صدای آروم اما تند یکی یکی خداحافظ گفتیم و از خونه اومدیم بیرون.
پام و رو اولین پله به سمت پایین گذاشتم که صدای قدمهای مهمونا رو رو پله ها شنیدم. نمیشد این همه دختر یهوویی از جلوشون رد بشن. عقب گرد کردم و آروم گفتم: بالا بالا... تند تند همه راهِ اومده رو برگشتن و به سمت طبقهی بالا دوییدن. دخترای خنگ یادشون رفت در و ببندن. تند رفتم سمت در و بستمش و تا من تو پیچ پلههای بالا محو بشم مهمونای گرامی رسیدن به در. شانس آوردم ندیدنم.
سعی کردیم خودمون و قایم کنیم اما این فضولی چهها که نمیکنه. 5 تا کله از نرده های پله آویزن شد تا بتونیم مهمونا رو ببینیم.
بدبخت امید پیدا بود که داره از ذوق میمیره اما در عین حال نگرانی هم تو صورتش داد میزد. صورت مضطربش گاه و بیگاه با یه لبخند دندون نما ترسناک میشد.
سر جمع 8 نفری اومده بودن خواستگاری. خواهر و برادر کوچیکش و می شناختیم. دوتا مرد و دو تا زن همراهشون بودن. احتمالا عمو و دایی بزرگش و خانمهاشون بودن.
چند سالی بود که پدرش مرحوم شده بود.
مادرش یه خانم چادری و محجبه بود. دم در چادرش و درست کرد و یه دستی به یقه ی کت امید کشید و هولتر از اون گفت: نگران نباش پسرم نمیخورنت که.
به زور لبهام و تو دهنم جمع کردم تا نخندم. انقدر خودش نگران بود که صداش می لرزید.
زنگ در و که زدن در سریع باز شد. فکر کنم کیمیا خانم از مهرانه هم هول تر بود. با لبخند در رو باز کرد و به تک تک مهمونا سلام کرد. یهو خیره به پلهها خشک شد و با چشمهای گرد مات موند به 5 تا کلهی آویزون از نردهها.
اونقدر ضایع خیره شده بود که یه لحظه همهی نگاه ها چرخید سمت پلههای بالا و ماها از هول تند سرامون و دزدیدم و نشستیم رو پله.
وای که اگه ماها رو میدیدن چقدر بد میشد.
تازه اومدم یه نفس راحتی بکشم که خرابکاری نشده که با صدای زنگ گوشیم سکته ای سریع دستم رفت سمت جیب مانتوم و تند موبایلم و در آوردم و با یه حرکت صداش و خفه کردم.
در این فاصله دوتا مشت خورد به بازو و کمرم و چند تا چشم غره و هیسم نصیبم شد.
با دیدن اسم استادم رو صفحه ی گوشی سکته ای از جام پریدم. استاد راهنمای ارشدم بود و این که زنگ زده بود یعنی کار خیلی مهمی باهام داشت.
تند از جام بلند شدم و از بین بچه ها دوییدم طبقه ی بالا که بتونم جواب بدم. یه نفس عمیق کشیدم تا آروم شم و بعد دکمه ی وصل و زدم.
من: سلام استاد حال شما؟ خوب هستید؟
استاد: سلام دخترم خوبی؟
من: ممنونم استاد به لطف شما.
استاد: راستش زنگ زدم برای یه کاری.
سراپا گوش شدم.
استاد: حدود دو ماه دیگه تو اصفهان همایش ایران شناسی برگزار میشه و من به کمکت احتیاج دارم. ازت میخوام که تو این مدت برام یه مقاله بنویسی، از اداب و سنن و بعضاً خرافات قدیم مردم ایران و باورهاشون.
از پشت گوشی سرم و تکون دادم.
من: بله متوجهم.
استاد: حالا پشت گوشی نمیتونم درست توجیحت کنم وقت کردی تو این یکی دو روز بیا دانشگاه تا حضوری برات بگم. البته اگه قبول کنی.
با ذوق تند گفتم: بله بله حتما. میام خدمتتون.
استاد: میدونستم قبول میکنی. تو فعال ترین دانشجوم بودی و اگه کسی بتونه دوماهه مقاله بنویسه خود تویی. موفق باشی.
از استاد تشکر کردم و تماس و قطع کردم و ذوق مرگی لبخندی از ته دلم زدم.
گوشیو بین دو دستم فشار دادم و با یه ذوق یهویی برگشتم سمت پایین پله ها. بچهها هنوز رو پله ها نشسته بودن و حرف میزدن. 
رسیدم بهشون و از نرده آویزون شدم. مهمونا رفته بودن تو خونه.
برگشتم سمتشون و گفتم: نشستین تا اینا مراسم و تموم کنن برن؟ پاشید برید خونه هاتون. 
السا اولین نفر بود که بلند شد و ایستاد و گفت: من که حس تنها موندن و ندارم.
یه چشم غره بهش رفتم. انگار نه انگار که من خواهر و هم اتاقیشم منو حساب نمیکنه اصلاً.
السا: بچه ها بیاید بریم خونه ی ما.
همه موافقت کردن و با هم برگشتیم طبقهی اول و خونهی ما. 
وای که چقدر این سه هفته به هممون سخت گذشت. البته فشار بیشتر و اعظم روی مهرانهی بدبخت بود که باید برای زندگیش تصمیم می گرفت. 
از یه طرف به امید گفته بود بیان خواستگاری و باعث شده بود یه ولوله ی شادی تو خونهی خودشون و امید اینا بوجود بیاد و از ظرف دیگه خواهرای شهرام و خودش بودن که مدام زنگ می زدن. 
اما ظاهراً این بار تصمیم مهرانه قطعی بود. می خواست واقعاً زندگی کنه نه اینکه فقط به خاطر یه امید همه چیز و از دست بده و بسپره به زمان که شاید بشه شاید نشه. 
تو این چند وقت تنهاش نذاشتیم. نمیخواستیم تو نبود ما فکر و خیال کنه و دلشوره بگیره و دو دل بشه. 
حتی امروز که روز خواستگاریش بود از صبح تو خونه اشون بس نشسته بودیم که خانم و حاضر کنیم. 
رسیدیم خونه و صاف رفتیم تو اتاق ما. بی توجه به بچه ها رفتم پشت لب تاپم نشستم. از همین الان باید پیگیر مقالهام میشدم. البته گوشم باهاشون بود که ببینم چی میگن. 
شراره: میگما مهرانه خوشگل شده بود.
مینا: آره عزیزم. چقده رنگ قرمز بهش میومد.
آیدا یکم نامطمئن گفت: ولی من هنوز نفهمیدم چرا مهرانه اون قدر آرایش کرده بود و تیپ قرمز مشکی زده بود. با اون لاکهای جیغ. این جور که از مادر و خواهر پسره پیدا بود خانواده ی مومنی دارن. نباید جلوشون ساده تر میبود؟
شراره: بله اینو هم ما میدونیم هم مهرانه.
آیدا: پس چرا اون جوری حاضر شد؟
شراره: برای اینکه مهرانه می خواست خود واقعیش و نشون بده. 
آیدا: ولی تو این چند وقت من ندیدم مهرانه همچین تیپی بزنه.
چشمم به لبتاپ بود که با حرف آیدا پوفی کردم و چشمهام و گردوندم و با یه حرکت برگشتم سمت دخترا و رو به آیدا گفتم: بله ندیدی اما شده که مهرانه گاهی این جوری آرایش کنه. اون با تیپ امروزش می خواست بگه که می تونه چه مدلی بگرده. یعنی آزادی که تو خونهی پدریش داره تا چه حده. خانوادهی پسره هم میبینن و اگه میتونن باهاش کنار بیان قبول میکنن. این خیلی بهتر از اینه که الان ساده جلوشون بیاد و بعداً که همه چیز تموم شد یه باره جلوشون با این تیپ حاضر بشه. اون موقع ممکنه که قبول نکنن و کارشون به بحث و جدال کشیده بشه و این میشه یه مشکل تو زندگیشون. 
ولی الان که با این همه قر و فر میبیننش اگه قبولش کنن و اوکی بدن، یعنی همه جوره این عروس و میخوان حتی با تفاوتهای شاید اعتقادی و پوششی و فرهنگی که دارن. ولی براشون ذات خود دختر مهمه. بعداً وقتی ببیننش که ساده می گرده خوشحال میشن که به اعتقاد اونها احترام گذاشته و اگه تو مهمونی یا مراسمی ببینن تیپ زده و آرایش کرده بهش خورده نمیگیرن. میگن این دختر از اولش این جوری بوده. میفهمی چی میگم؟
آیدا متفکر سری تکون داد و دیگه چیزی نگفت. منم برگشتم سمت لب تاپم و خودم و با گشتن تو سایتها و پیدا کردن مقالات سرگرم کردم. دخترا هم با هم مشغول حرف زدن شدن. 
لذت بخش ترین کار ممکن این بود که برای رشتهام یه کاری بکنم. دیدن مقالات و مطالب آشنا که عاشقشون بودم روحیهام و باز میکرد. باعث میشد که چهرهی همیشه جدیم وقتی زوم لب تاپم لبخند روش بشینه. کاری غیر ارادی و عجیب.
جوری که توجه بچه ها رو جلب کرده بود.
شراره: هی آرام داری چی کار میکنی که انقده خوشحالی؟ داری چیز ناجور تو لب تاپت می بینی؟
برگشتم یه چشم غرهی توپ بهش رفتم که خودش فهمید چی گفته و نباید می گفت. سرش و کج کرد و به لبخند دندون نما زد و آروم تر گفت: خوب آخه خیلی رفتی توش.
دوباره چپکی نگاش کردم. 
السا که نفهمیدم کی بلند شد و اومد پشت من و کله کرد تو لب تاپم گفت: نه بابا چیزی نیست داره مقاله می خونه.
با دست هلش دادم عقب و گفتم: برو بشین ببینم چقدر شما فضولین. دارم برای استادم مطلب پیدا می کنم که باهاشون یه مقاله بنویسم.
شراره سریع گفت: برای استادت؟ کدوم استاد؟
لبخند زدم و خوش خلق گفتم: استاد راهنمام. 
شراره: اه همون که یه جورایی مثل مرشد بود برات؟
سری تکون دادم. واقعاً برام مثل یه مرجع بود. انقدری که به رشته امون و ایران پایبند بود.
آیدا: ببخشید میشه یه سوالی بپرسم؟
حس کردم روی صحبتش با منه. برای همین برگشتم سمتش و گفتم: البته بپرس.
یه لبخند خِجِل زد و گفت: ببخشید ولی من هنوز نمیدونم شما رشته اتون چیه. 
دخترا پقی زدن زیر خنده و شراره پیش دستی کرد و گفت: فقط تو نیستی که گیج زدی. هر کی میبینتش همین سوال براش پیش میاد. اخه رشته اش چندان ربطی به کارش نداره.
آیدا سری تکون داد و گفت: دقیقاً. من فکر م یکردم عربی خوندن. ولی الان.. آخه برای عربی چه مقاله ای میشه در آورد؟
بی توجه به خند ه های دخترا رو به آیدا گفتم: آدمها همیشه می تونن به اون چیزی که دوست دارن برسن. مخصوصاً تو ایران شاید با کلی تلاش بتونی به رشته ای که می خوای برسی و با عشق بخونیش اما هیچ تضمینی نیست که بتونی تو هعمون رشته کار پیدا کنی. اینجا فقط باید امیدوار باشی که بتونی یه کاری پیدا کنیف مهم نیست چی. 
پوفی کردم. همیشه وقتی بحث کار و رشته ام پیش میومد ناراحت میشدم.
سعی کردم مهربون باهاش حرف بزنم. نمی خواستم یه نفر دیگه به تعداد نفراتی که فکر می کرد عنقم اضافه کنم. 
من: من رشته ام ایران شناسیه عزیزم. حتی ارشدمم تو این رشته است. 
چشمهاش یکم گرد شد و گفت: ایران شناسی؟ این دیگه چه رشته ایه؟
بی اختیار لبخند زدم. خیلی چالب بود که یه همچین رشته ای که مربوط به وطنمون بود و جایی که توش بدنیا اومده بودیم و بزرگ شدیم و زندگی می کردیم بریا خیلیها عجیب و مجهوله.
من: ایران شناسی یه رشته است مربوط به ایران. حالا میتونه ایران قدیم باشه یا جدید. می تونه با نقشه ی قدیم مرزهاش و تصور کنی یا با نقشه ی گربه ای الان. در هر حال هر چیزی مربوط به گذشته و حال و اعتقاد و رفتار و زبون و حتی خط مردم این کشور و مطالعه می کنی. اینکه اعتقادشون چی بوده. باورشون چی بوده. برای زندگیشون چی کار می کردن. یه چیزی تو مایه های ادغام تاریخ و باستان شناسی و چند تا رشته ی دیگه است.
سری تکون داد و متفکر گفت: بعد اونوقت کارتون چی میشه؟
با حسرت نفسی کشیدم و گفتم: می تونیم تو موزه ی مردم شناسی کار کنیم و در مورد ملیتهای مختلف ایران برای بقیه توضیح بدیم. ( پرحسرت تر همراه با یه آه گفتم ) قشنگ ترین کار ممکن.
سرم و بلند کردم و وقتی نگاهش و دیدم یه لبخندی زدم و گفتم: قشنگترین کار ممکن اینه که تو بتونی از طریق کاری که عاشقشی و برات هیجان انگیزه کاری که شادت میکنه پول در بیاری. 
رو صورتش لبخند نشست و سری تکون داد. چشمهام و یه بار باز و بسته کردم و چرخیدم و دوباره سرم و بردم تو لب تاپ و به ادامه ی کارم مشغول شدم. 
دخترا دو ساعتی نشستن به امید اینکه خواستگاری تموم بشه و مهرانه بیاد پایین و خبرها رو بهمون برسونه اما انگار کار طولانی تر از این حرفها بود. هر چی زمان بیشتر می گذشت ماها مطمئن تر میشدیم که توی اون خونه پشت درهای بسته اش هر اتفاقی که می افته حتما خوبه چون اتفاقات بد خیلی سریع می افته البته مدت زمانی که ادامه پیدا میکنه خیلی طولانیه.
در با صدای قیژی باز میشه. هلش میدم و وارد میشم. مثل همیشه با لبخند. مثل تموم این مدت پر انرژی.
از همون دم در شروع میکنم. 
من: سلام بر عزیز خودم. امروز حالت چه طوره؟ خوبی؟ خستگیت تموم شد؟ دوست داری منو ببینی؟
خودم به حرفم میخندم. هر چند خنده ی مسخره ایه. خنده ایه که تو دلم بیشتر شکل یه بغضه.
با قدم های محکم میزم سمت میز کنار تخت. نایلون و خالی میکنم و آبمیوه ها رو می چینم تو یخچال. هر چند کار بیهوده ایه. به اسم اون میارمش اما به شکم خودم و بقیه تموم میشه. ولی شده کار همیشگیم. 
میرم کنار تخت. پتوی روش و صاف میکنم. 
حالا وقتشه. 
سرم و بلند میکنم و به صورتش خیره میشم. به چشمهای بسته اش. چشمهای همیشه بسته اش.
دلم تنگ شده برای رنگ چشات. کی بازشون میکنی؟
لبخند کجی میزنم. جوابم و خودم میدم.
من: تو همیشه زیادی صبور بودی. همیشه.....

****
در یخچال و باز کردم و بطری آب و بیرون کشیدم. یه لیوان آب یخ ریختم. عجیبه که توی این هوای سرد، بازم آب یخ یه چیز دیگه است. به خاطر بابا که قند داره و هیچ چیز عطشش و مثل آب یخ برطرف نمیکنه ما همیشه زمستون تا تابستون یخ و آب یخ داریم.
اون موقع ها که خونه امون حیاط داشت زمستونا موقع ناهار و شام به نوبت هر کدوممون پارچ آب به دست راهی حیاط میشدیم تا از شیر آب تو حیاط آب بگیریم. آبی که تو لوله های، تو سرمای زمستون مونده، خود به خود بهتر از 10 تا یخچال یخ بود.
اما حالا....
لیوان آبم و آب کشیدم و گذاشتمش تو آب چکون و رفتم تو اتاقم.
خونه چه آرامشی داشت. تنهایی هم یه وقتهایی خیلی میچسبه. وقتی آرمینی نیست که با قلدریش بره رو اعصابمون. یا بابایی که بخواد با بهانه بی بهانه از سر بی حوصلگی به پرو پای همه بپیچه. یا مامانی که از همه ی دنیا گله کنه، از شوهر نکردن من تا دوست دختر آرمین و زیادی تو خونه موندن بابا و نامزد بودن زیاد السا و پژمان.
وقتی السایی نیست که هی فک بزنه و مخ من و با رویاهاش تیلیت کنه یا افروزی که حرف از این دورهمی اون دورهمیش بگه و یا حتی سونیایی که بخواد تک به تک تمام وسایلم و با خونسردی به غارت ببره.
وقتی خونه ساکته. وقتی همه چیز آرومه وقتی من می تونم با خیال راحت تو این سکوت و سکون لبخند بزنم.
کاش مامان بیشتر با خانمهای همسایه بیرون میرفتن. این جوری تنهاییم تو خونه بیشتر میشد.
پشت میزم نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم. می تونستم با خیال راحت به مقاله ام برسم.
با آرامش سرم و بردم تو لب تاپ.
-: اه خیلی خنگی فرزین اون جوری پاس میدن؟ درست توپ و بزن.
-: برو بابا خودت بلد نیستی. تو درست شوت کن تا منم درست برات بندازم.
-: تو اگه بازی بلد بودی و خنگ نبودی که میدونستی چه جوری توپ و بگیری.
-: اوی سامان با داداش من درست صحبت کنا. خنگ خودتی.
سامان: تو چی میگی جوجه. بزنم لهت کنم؟
فرزین: برو خودت و له کن.
سامان: خوب این فرهاد قپی میاد.
مهین: پسرا مودب باشید و بازی کنید وگرنه مامانتون که اومد بهش میگم با هم دعوا کردین.
سامان: خوب تو بگو کی حرفت و باور میکنه؟
مهین: اولا باور میکنن بعدم شاهد دارم خواهر خودت سلاله میگه چی کارا می کردین. مگه نه سلاله.
سلاله: بله میگم چی کارا کردی آقا سامان.
سامان: تو بگو تا شب تو خونه به خدمتت برسم.
چشمهام و بستم و رو هم فشار دادم. دستهام مشت شد.
لعنتی. هر چی سعی کردم به این صداهای بلندی که از تو حیاط میومد بی توجه باشم نشد.
عیش آدم و منقش می کنن.
این پسره سامان از همه کوچیکتره ها ولی ببین چه زورگوی قلدریه.
بی حوصله لبم و گاز گرفتم. نمیشد برم بهشون بگم ساکت باشن یا آرومتر بازی کنن.
از تنهایی خونه استفاده کردم و تو لب تاپ آهنگ گذاشتم و صداش و زیاد کردم که سر و صدای بیرون توش محو بشه.
مشغول کارم بودم و حسابی توش غرق و از دنیای اطراف جدا شده بودم. حس می کردم تمرکزم و یه صدای ممتد و یه ضربه بهم میزنه. یه چیزی مثل زدن مداوم رو چوب یا ....
یهو چشمهام گرد شد و سریع آهنگ و زدم رو استپ.
تا صدای آهنگ قطع شد صدای زنگ خونه که یه سره شده بود و کسی که میکوبید به در باعث شد مثل فنر از جام بپرم.
با دو خودم و رسوندم به در و هول در و باز کردم. این همه عجله و کوبیدن استرس زا بود.
تا در و باز کردم صورت رنگ پریده و اشکی سلاله رو دیدم. وحشت از سر و روش میبارید.
قبل اینکه بتونم دهن باز کنم خودش تند تند شروع کرد به حرف زدن.
سلاله: خاله ترو خدا بیا فرهاد مرد.
چشمهام گرد شد. دختره نفس بریده بود داشت هزیون میگفت.
سعی کردم آرومش کنم. دستم و بالا آوردم و ملایم گفتم: آروم باش عزیزم. یکم نفس بکش بعد درست بگو چی شده. یعنی چی فرهاد مرد؟
سلاله: پسرا داشتن فوتبال بازی می کردن. من و مهینم تو آلاچیق حرف میزدیم. یهو فرهاد خورد زمین سرش خورده به سنگ فرش و شکست. کل صورتش خونیه. خاله زود باش مرد.
نفسم بند اومد.
تند گفتم: الان میام.
تو یه چشم به هم زدن خودم و رسوندم تو خونه، شالم و انداختم رو سرم و مانتوم و برداشتم و کیفمم قاپیدم و از خونه زدم بیرون. تو پله ها مانتوم و تنم کردم و همون جور که پایین میومدیم پرسیدم: ماماناتون کجان؟
سلاله: مامان اینا رفتن بیرون. هیچکی تو خونه نیست خاله یه کاری بکن.
همراه سلاله از ساختمون زدم بیرون و دوییدم سمت آلاچیق. بچه ها یه جا گرد جمع شده بودن. سامان و زدم کنار تا به فرهاد برسم.
با دیدن صورت خونی فرهاد زانوم خم شد و نشستم کنارش. چشمهام گرد شد.
سرش و تو بغل گرفتم تا ببینم چقدر بد زخمی شده. سرش شکافته بود و خون کل صورتش و برداشته بود. باید میبردمش بیمارستان. حتماً بخیه می خواست. باید بلندش می کردم.
اما بچه ها چی؟
سرم و بلند کردم و چشم دوختم به مهین. بزرگتر از همه بود. احتمالا بچه ها رو سپرده بودن دست اون که این جور اشک می ریخت.
دستی رو شونه اش گذاشتم و گفتم: مهین جان ناراحت نباش. من فرهاد و میبرم بیمارستان تو مراقب بچه ها باش. برید تو خونه اینجا سرده. باشه؟
بی حرف فقط سری تکون داد. دست بردم زیر شونه و پای فرهاد تا بلندش کنم که فرزین خودش و چسبوند بهم.
فرزین: خاله منم میام.
مهربون لبخندی زدم. حال اون بهتر از برادر دوقولوش نبود.
من: نه عزیزم تو بمون خونه. مامانت بیاد ببینه تو هم نیستی دق میکنه. تو بمون و بهش بگو حال فرهاد خوبه باشه؟
به جای اینکه به من توجه کنه پر اشک و وحشت زده به فرهاد نگاه می کرد. به مهین اشاره کردم. متوجه شد. جلو اومد و فرزین و بغل کرد تا بتونم برم سراغ فرهاد.
کیفم و از سرم رد کردم و انداختم دور گردنم. برای بلند کردن فرهاد به هر دو دستم نیاز داشتم.
خم شدم و با همه ی زورم فرهاد و از زمین بلند کردم و چسبوندم به خودم.
سنگین بود اما مهم نبود. حرکت نمیکرد. فکر کنم علاوه بر شکستن سرش ضعفم کرده بود.
یه "مواظب همدیگه باشید" گفتم و با قدم های تند رفتم سمت پله ها و سرازیر شدم. بچه ها دنبالم میدوییدن. جلوی در رو به سلاله گفتم: سلاله جان در و باز کن.
سریع در و برام باز کرد.
تا قدم بیرون از در گذاشتم رخ به رخ آیدین شدم. با دیدن من و فرهاد خونی تو بغلم تند پرسید: چی شده؟
مستعصل گفتم: داشتن بازی می کردن زمین خورد سرش شکسته. میبرمش بیمارستان.
آیدین: منم میام.
دست برد زیر بدن فرهاد و با یه حرکت از تو بغلم بیرون کشیدش. حس سبکی کردم. با اینکه ریزه میزه بود اما برای من سنگین بود.
آیدین: می تونی بری از آژانس ماشین بگیری؟
سری تکون دادم و تند رفتم سمت آژانسی که 4 تا ساختمون جلوتر از خونهی ما بود.
تقریباً دوییدم سمت آژانس. رو به مردی که بیرون آژانس ایستاده بود گفتم: آقا یه ماشین می خواستم.
مرد با تعجب به سر تا پام خیره شد. یهو به خودش اومد و به پرایدی اشاره کرد و گفت: سوار همین پراید سفیده بشید.
سرش و برد تو آژانس و داد زد: عسگری من مسافر دارم.
تند اومد سمت ماشین و درش و باز کرد. آیدین با فرهاد نشست پشت منم به زور کنارشون نشستم.
دیدن چشمهای بسته و بی حال فرهاد عصبیم می کرد. یاد صورت فرزین دیوونه ام می کرد. طفلکی فرهاد. بیجاره فرزین دیدین داغون شدن برادر دوقولوی آدم باید خیلی سخت باشه.
بی حواس دست بردم و از زیر شالم یه دسته مو از کنار گوشم جدا کردم و به عادت بچگیم پیچیدم دور انگشتم. هی بازش کردم و دوباره پیچیدمش. قد 27 سال این کار و کرده بودم جوری که موهای این قسمت سرم در برابر کشش مقاوم شده بودن.
نمیدونم چقدر گذشت. اونقدر تو فکر و نگران بودم که نفهمیدم کی رسیدیم. یک لحظه چشم از فرهاد چشم بسته بر نداشتم.
رسیدیم بیمارستان و سریع پیاده شدم.
رو به آیدین گفتم: شما برید زودتر.
نگاهی بهم انداخت و تند از کنارم رد شد و رفت. پول آژانس و حساب کردم و دنبالشون راه افتادم. بچه رو برد اورژانس.
پرستارا تا دیدنش گفتن باید بخیه بشه و بردنش توی یه اتاقی.
بخوابوندنش روی تخت. خواستم همراهشون برم تو اتاق ولی پرستاری که به شدت جدی بود با تشر رو به آیدین گفت: آقا شما برید بیرون. خانم شما هم نیاید تو.
تند گفتم: ولی می خوام کنارش باشم.
پرستار اخمو گفت: نمیشه خانم اینجا استریله و شما آلوده اید بفرمایید بیرون.
انقدر بدم اومد بهم گفت آلوده. من خودم به همه میگم کثیفید و اینا تا حالا فکر نکرده بودم گفتن این کلمه ممکنه چه حسی به طرف مقابل بده.
اونقدر حرف پرستار برام عجیب و گرون بود که مات با دهن باز خیره مونده بودم بهش و یه میلیمترم از جام تکون نخوردم. با تشر پرستار هم به خودم نیومدم. فقط وقتی دسته ی کیفم از پشت کشیده شد به ناچار از جام تکون خوردم و رفتم بیرون.
برگشتم و به دستی که روی دسته ی کیفم بود نگاه کردم و بعد به صاحب دست. هنوزم چشمهاش تو هاله ای از موهاش پنهون بود.
آیدین: اینجا بشینید من میام.
بدون اینکه منتظر جوابم بمونه راهش و کشید و رفت.
نگران نشستم رو صندلی پشت در اتاق و دوباره پناه بردم به دسته موی بغل گوشم.
حدود 10 دقیقه بعد با یه نایلون دارو پیداش شد.
تازه به خودم اومدم و فهمیدم به کل حسابداری و دارو رو فراموش کردم. برای یک ثانیه خدا رو شکر کردم که آیدین، این پسرِ همسایهی جدید و عجیب همراهمون بود که تو این اوضاع کم حواسی من حواسش و جمع کنه و کارهای درست و انجام بده.
اومد جلوم و نایلون و داد دستم. یه نگاه به داروهای تو نایلون انداختم و گذاشتمشون تو کیفم. سرم و بلند کردم. تکیه داده بود به دیوار روبه رو و چشمهاش و بسته بود.
دوباره دست بردم به موهای بغل گوشم. همون جور که موها رو دور انگشتهام می پیچیدم خیره شدم بهش و مشغول ارزیابیش شدم.
صورتش خسته بود. اینو حتی از این فاصله و با وجود موهای پراکنده روی صورتشم می تونستم بفهمم.
اما چی این پسر رو انقدر خسته کرده بود؟ صدای قدم زدنش تو نیمه شبها بهم میفهموند که خواب راحتی نداره. تا جایی که فهمیده بودم کارش اونقدرام سخت نبود. یعنی برای آدمی که سالهاست ورزش می کنه سخت نیست. نه برای من که هر باری که به زور بچه ها میرم باشگاه تا دو روز بعد که دوباره نوبت باشگاهمون بشه از بدن درد می میرم و آه و ناله میکنم.
حدس زدن اینکه این خستگی که این جوری تو صورتش نشسته باید روحی باشه نه جسمی کار مشکلی نبود. ولی خوب، علت خستگیش مهم بود و من برای اولین بار تو زندگیم به شدت دلم میخواست سر از کار یه نفر در بیارم. یه کار عجیب که مدتها بود فراموشش کرده بودم. معمولا السا و شراره کنجکاو میشدن. پی شو میگرفتن و ته و توی قضیه رو در میاوردن و به بقیه اطلاع میدادن. هیچ وقت نباید نگران موضوعی میشدم یا تلاشی برای کشفش میکردم. اما این دفعه...
ظاهرا این پسر اونقدر سرش تو کار خودش بود که زیاد به چشم نمیومد که بخوان درست و دقیق براش کنجکاوی کنن. این یه بار و خودم باید کشف میکردم. یه جور هیجان شروع یه کاری بهم دست داده بود.
آیدین: نمیخوای بری دست و صورتت و بشوری؟
از ترس تکونی خوردم و زل زدم بهش. اصلا نفهمیدم چقدر بهش خیره شدم و اون کی چشمهاش و باز کرد و چند دقیقه است که داره به چشمهای خیره ام نگاه میکنه. از اینکه ضایع شده بودم عصبی شدم. اما تو جواب غافلگیر شدنم فقط یه چشم غرهی ریز بهش رفتم.
این چشم غره رفتنامم دیگه شده بود عادت. یه جور محافظت بود برام.
سرم و پایین آوردم و به دستهام نگاه کردم تا ببینم منظورش از اینکه گفت دست و صورتم و بشورم چی بوده؟ میکشتمش اگه مثل پرستاره فکر می کرد کثیفم و نیاز به شستوشو دارم.
با دیدن دستهای خونیم شوکه چشمهام گرد شد. این همه خون رو دست و آستینم و حتی مانتوم. دست کشیدم به صورتم. احتمالاً صورتمم خونی بود.
حتماً وقتی که فرهاد و بغل کرده بودم این جوری خونین و مالین شده بودم.
آیدین: دستشویی ته سالن سمت راسته.
بی حرف از جام بلند شدم و تشکر کردم. 


درباره :
برچسب ها : رمان لالایی بیداری ,
بازدید : 844 تاریخ : چهارشنبه 25 دي 1392 زمان : 9:52 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 7
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 560
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 160
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 560
  • بازدید ماه : 560
  • بازدید سال : 560
  • بازدید کلی : 11,707,132
  • مطالب