close
تبلیغات در اینترنت
رمان دو موتور سوار قسمت سوم
loading...

رمان فا

بهت زده به دیوار سفید رو به رویم خیره شده بودم.پاهایم را در شکمم جمع کرده و چانه ام را روی زانو هایم گذاشته بودم.فراز حالش بد بود...خیلی بد.قبل از این که کامل از حال برود گفت که به این بیمارستان بیاورمش.به زور او را تا ماشین بردم و بی توجه به موتورش که در چمن ها بود روی صندلی کمک راننده…

رمان دو موتور سوار قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1843 شنبه 21 دي 1392 : 9:38 نظرات ()

بهت زده به دیوار سفید رو به رویم خیره شده بودم.پاهایم را در شکمم جمع کرده و چانه ام را روی زانو هایم گذاشته بودم.
فراز حالش بد بود...خیلی بد.قبل از این که کامل از حال برود گفت که به این بیمارستان بیاورمش.به زور او را تا ماشین بردم و بی توجه به موتورش که در چمن ها بود روی صندلی کمک راننده نشاندمش.
آن قدر رنگش پریده بود که فرقی با جسد نداشت.تمام راه تا بیمارستان دلم می خواست بنشینم و گریه کنم ولی به خودم می گفتم:
پسر بیچاره رو به این روز انداختی حالام می خوای جای این که ببریش بیمارستان بشینی گریه کنی؟خاک بر سرت کنن صنم!

احساس گناه می کردم چرا که فکر می کردم حرف های من حالش را بد کرده است.بیشتر از آن احساس نگرانی و پوچی می کردم...اگر اتفاقی برایش می افتاد چه؟
اگر دیگر نمی توانست برود و موتورش را بردارد...
اگر کلاهش دیگر روی سرش جا نگیرد...
اگر...
چکار می کردم؟
با دست هایم صورتم را پوشاندم و نفس لرزانی کشیدم.فکر کردن به نبود او خارج از تحملم بود.
اصلا چرا حالش بد شد...؟
اشک هایم از میان دست هایم جاری شدند.
بی اختیار می لرزیدم گریه ی عصبی ام دست خودم نبود.
صدای جدی و محکمی را شنیدم:
- کی آوردتش؟
صدای پرستاری که فراز را به درون اتاق برده بود:
- اون دختر خانومی که اون جا نشسته.به نظر نمیاد حالش زیاد خوب باشه.
دستی روی شانه ام نشست.بلافاصله همان صدا را این بار آرامش بخش و تسکین دهنده شنیدم:
- حالت خوبه؟
سرم را بلند کردم و با چشمانم که به خاطر اشک تار می دیدند نگاهش کردم.
لبخند زد و گفت:
-تو فرازو آوردی؟
سرم را سریع تکان دادم.
- دقیقا می گی چه اتفاقی افتاد؟
بریده بریده گفتم:
- اون...داشت حرف می زد...حالش خوب نبود و تعادل نداشت...یهو افتاد زمین و...چشماش بسته...شدن...من...ترسیده بودم...
دستانش را روی شانه هایم گذاشت و با صدای آرامی گفت:
- آروم باش.تقصیر تو نیست که...از لجبازی خودشه.الانم تا اون جایی که من از پرستار پرسیدم حالش بهتره.می خوای ببینیش؟
سریع از جایم بلند شدم و گفتم:
- آره.
- پس دنبالم بیا.
به دنبالش راه افتادم.
به خاطر ظاهر متین و آرامش سنش بالا به نظر می رسید ولی فکر نمی کردم بیشتر از سی و دو سه سال داشته باشد.مو های قهوه ای روشنش را رو به بالا درست کرده بود.چشمان عسلی اش جلوه های خاصی داشتند و مثل منبع آرامش بودند.قدش حدود یک کله از من بلندتر بود و به نظر می رسید حدودا هم قد فراز باشد.صورت جذابی داشت و اصلا به ایرانی ها شبیه نبود.از روپوش سفیدش هم معلوم بود پزشک است.
کمی سرعت قدم هایش را کم کرد تا با من همراه شود.با لبخندش پرسید:
- رابطه ات با فراز چه جوریه؟
سریع گفتم:
- دوستیم.
لبخندش پر رنگ تر شد و رگه هایی از شیطنت را در صدایش تشخیص دادم:
- فقط دوست؟
- اوهوم.
- برای فقط دوستت این جوری گریه می کردی؟
با جدیت گفتم:
- خوب دوستا عزیزن.
ابروهایش را بالا برد و گفت:
- به غیر از دوستا خیلیای دیگه هم عزیزن.
حرفی نزدم.خودم هم درست نمی دانستم فراز دوست بود یا نه.
به آرامی گفت:
- این دوست شما یکم بیشتر از یکم لجبازه و خودشم نمی دونه داره با چی یا کی داره لجبازی می کنه.تو باهاش حرف زدی تا راضیش کنی دست از این کاراش برداره؟
گنگ و گیج ناهش کردم.لجبازی؟فراز در رابطه با چه چیزی لجبازی می کرد؟
- درباره ی چی باهاش حرف بزنم؟
از حرکت ایستاد.من هم ایستادم و نگاهش کردم.
با چشمان عسلی که انگار تیره تر شده بودند گفت:
- تو نمی دونی چرا امروز حالش بد شده؟
با صدای ضعیفی گفتم:
- نه...چرا؟
اخم کرد و در چشمانم خیره شد.فکر می کرد دروغ می گویم.آن قدر نگاهش کردم تا چشمانش نرم شدند و آه کشید.به آرامی گفت:
- خوب پس این پسره از اون چیزی که فکر می کردم احمق تر و خودخواه تره.
تا آمدم سوال بپرسم چرخید و وارد اتاقی شد.به دنبالش وارد شدم و فراز را دیدم که روی یکی از دو تخت اتاق دراز کشیده بود.تخت دیگر خالی بود.
فراز لباس های آبی کمرنگ بیارستان را پوشیده بود و با چشمان بسته روی تخت خوابیده بود.به دستش لوله ای وصل بود که به یک کیسه...خون می رسید.
زیر لب پرسیدم:
- چرا خون؟
جوابم را نداد.جلو رفت و با صدای قاطع و توبیخ گرانه ای گفت:
- آقای فرهمند افتخار می دید چشاتونو وا کنید؟
فراز دستانس را بالا برد و روی صورتش گذاشت.با نگرانی لوله را نگاه می کردم و نگران بودم از جایش در بیاید.
می خواست سر جایش بنشیند که دکتر روی شانه اش زد و دوباره روی تخت افتاد.
فراز با صدای خفه ای گفت:
- بمیری پارسا.
پزشک که حالا فهمیده بودم نامش پارساست از قالب جدی اش در آمد و لبه ی تخت فراز نشست.با خنده گفت:
- فعلا که یکی دیگه داره سقط میشه فراز.نمی خوای دستاتو برداری ناجیتو ببینی؟
فراز دستانش را پایین آورد و به سمتم چرخید.چشمانش خسته و نگران بودند.
با مهربانی گفت:
- معذرت میخوام که به خاطر من تا این جا اومدی.
فقط نگاهش کردم.این پسر چه گفته بود؟
فراز چرا داشت می مرد؟
فراز با نگرانی گفت:
- صنم؟خوبی؟
با عصبانیت به پارسا گفت:
- چی بهش گفتی این جوری شده؟
پارسا شانه هایش را بالا انداخت و با لبخند کجی گفت:
- تازه هنوز بهش نگفتم درد بی درمون داری.
فراز سریع به من نگاه کرد.با لبخند کجی مثل پارسا گفت:
- این خله دقت نکن.
پارسا با جدیت گفت:
- دکتر مملکت خل باشه دیگه چی میشه...کوتاهی خودتو با تحقیر کردن من لاپوشونی نکن.
فراز با ناراحتی گفت:
- من تو رو تحقیر نکردم.بعدشم تو بدون اجازه ی من حق نداری چیزی به کسی بگی.
پارسا با حالتی کنایه آمیز گفت:
- فکر نمی کنم این دختر خانوم "کسی" باشه.
فراز با چشمان باریک شده نگاهش کرد.
جلو رفتم.ضعف داشتم و هر لحظه امکان داشت بیفتم.دست به سینه روی صندلی کنار تخت فراز نشستم و قاطعانه گفتم:
- چطوره خودت بگی.
فراز خودش را به آن راه زد:
- چیو؟
آن قدر عصبی بودم که رفتارم دست خودم نبود.با حرص گفتم:
- درد بی درمونت رو!
پارسا پقی زد زیر خنده ولی فراز به وضوح جا خورد.انتظار نداشت تا این حد جدی و با صدای بلند چنین حرفی را بزنم.
با پوزخندی گفت:
- مگه برات مهمه؟
فقط نگاهش کردم.
اشتباه می کردم یا واقعا اشک در آسمان بارانی چشمانش جمع شده بود؟
به تندی گفت:
- پارسا دو ثانیه می ری بیرون نبینمت؟
پارسا با نیشخند گفت:
- حیف که داری می میری وگرنه یه دونه می زدم پس گردنت هم چین حال بیای!یه ربع دیگه میام کارت دارم.
فراز چشمانش را چرخاند.پارسا بیرون رفت.
با دقت به من خیره شد.من هم متقابلا در چشمانش خیره شدم.نمی خواستم بفهمد که از ترس قلبم در دهنم است.
زمزمه کرد:
- چیز مهمی نیست.من مثل خیلیای دیگه مریضم.
- خیلیای دیگه هم مرضن درست.ولی همه اشون یه جور مریض نیستن.همه اشون هم خون لازم ندارن.بگو چته؟
سرش را چرخاند و با صدای ضعیفی گفت:
- سرطان خون.
انگار دنیا روی سرم خراب شد.رشته ام تجربی نبود و پزشک هم نبودم ولی تا حدی می دانستم که سرطان خون در کودکان به زور درمان می شود و در بزرگسالان به ندرت...
می دانستم که همه می میرند...دیر یا زود...
بلافاصله تمام افکار و رویا هایی که داشتم خرد شدند و ریختند...رویا هایی که دزدکی در گوشه ی مغزم جولان می دادند...رویا های دخترانه ای که هم دوست شان داشتم هم از آن ها می ترسیدم...
نه تنها آن ها...قلب من هم همراه شان خرد شد و در سینه ام فرو ریخت...
این یعنی دیدنش تاریخ انقضا داشت؟
صورتش مشخص نبود و فقط موهای مشکی اش را می دیدم.صدای نفس های عمیقش نشان از درگیر بودنش داشت.
پس این دلیل رنگ پریده بودنش بود؟این دلیل ضعف گاه و بی گاهش بود؟
چرا او؟چرا از بین این همه آدم او باید سرطان می داشت و من هم از او خوشم می آمد؟
آن قدر شوکه بودم که اشک هم نمی ریختم.
دستش را گرفتم.به آرامی سرش را چرخاند و با حالتی مظلومانه نگاهم کرد.در چشمانش خیره شدم و ملتمسانه گفتم:
- خوب می شی؟
می دانستم جواب نه کشیده ای است که در صورتم سیلی می زند ولی من با امید زنده بودم...
دستم را فشار داد و زیر لب گفت:
- کامل نه...اگه اجازه بدم عملم کنن شاید بهتر بشم ولی درمان قطعی وجود نداره...شیمی درمانی هم فقط عذابم می ده و مرگ تدریجیه...
مکث کرد و نفسش را بیرون داد.تازه می فهمیدم منظور پارسا از لجبازی چه بود.او نمی خواست هیچ گونه درمانی رویش انجام شود.
- به هر حال آخر همه اشون یه چیزه...می میرم.
خودم را جلو کشیدم تا به او نزدیک تر باشم.به آهستگی گفتم:
- بذار عملت کنن...این جوری یکم بیشتر وقت داری...
قاطعانه سر تکان داد و گفت:
- نه صنم.من نمی خوام روزای آخر عمرمو تو درد و ناراحتی بگذرونم.دو سه ساله که این بیماری رو دارم و خیلی دووم بیارم یه سال دیگه....دلم نمی خواد این یه سالو تو کچلی و درد و حالت تهوع بگذرونم.
دهانم را باز کردم تا حرف بزنم که دستش را روی دهانم گذاشت.لبش را گاز گرفت و با حالتی عصبی گفت:
- نه...خواهش می کنم...به اندازه کافی این حرفارو به خودم گفتم...من تصمیم امو گرفتم...می خوام...می خوام این یه سالو تو آرامش بگذرونم و بعدشم با خیال راحت بمـ...
با حرص گفتم:
- یه بار دیگه بگی می میرم خودم می کشمت!
بهت زده نگاهم کرد ولی زود سرش را چرخاند و دیگر نمی توانستم صورتش را ببینم.
با حرف هایش انگار دنیایم را آتش زدند:
-مایی نمی تونه وجود داشته باشه چون به زودی فقط توئه که می مونه.صنم برو...این جا چیزی برای تو نیست که منتظرش باشی یا به خاطرش امیدوار باشی.تو می تونی هر جایی آینده داشته باشی جز این جا...
صدایش در جمله ی آخر شکست:
-نمی خوام ببینی چطوری می ذارنم تو قبر...برو.
او با بی رحمی تمام سعی می کرد این حقیقت لعنتی را در صورتم بکوبد که...او نمی ماند.
ترجیح دادم حرفی نزنم.نفس هایش طوری بودند که انگار داشت گریه می کرد و نمی خواستم غرورش را جریحه دار کنم.به دستش فشار کوچکی وارد کردم و از اتاق بیرون رفتم.
گریه نمی کردم...اگر گریه می کردم باورم می شد که همه چیز تمام شده...تمام سعیم را کردم تا ظاهرم عادی باشد و شکست خورده به نظر نرسم...
بار اولم بود که از یک پسر این طور خوشم می آمد و بار اولم بود که پسر مورد علاقه ام فقط یک سال وقت برای زندگی کردن داشت...
حرصم گرفته بود!چرا باید او را دوست می داشتم؟این همه آدم وجود داشتند...مثلا همین آرمان خل و چل!
سعی می کردم به خودم بقبولانم که اصلا مهم نیست اگر او...بمیرد...مگر پسر قحط بود؟دوباره عاشق می شدم و...
قاطع به خودم گفتم:
خفه شو ابله!مگه همین طوری کشکی کشکیه که هی عاشق بشی و بعدم حلواشونو بخوری؟
یک دفعه بغضم ترکید.چیزی که سعی می کردم انکارش کنم (وضعیت یک سال بعد) در ذهنم با قدرت جا باز می کرد.تا کی می توانستم وانمود کنم که فراز را آن قدر هم دوست ندارم و می توانم به سادگی با مرگش کنار بیایم؟
حتی فکر این که نباشد دیوانه ام می کرد...
مگر نه این که او شاهزاده ی سوار بر موتور من بود؟!
هیچ چیز و هیچ کس حق نداشت او را از من بگیرد...حتی مرگ که در هیبت یک شتر در خانه ی همه می نشیند!
مگر شوخی بود؟من عاشـــــــــق شده بودم!مگر شوخی بود؟تحمل مرگش را نداشتم.مگر شوخی بود؟مرگش مرگ من بود...
بعد از این که صورتم را شستم و آثار تقلای درونی ام را از ظاهرم پاک کردم، به سر جای قبلی ام برگشتم و دیدم پارسا کنار زن میانسالی نشسته و انگار سعی دارد آرامش کند.
با کنجکاوی جلو رفتم تا ببینم قضیه از چه قرار است چرا که زن شباهت عجیبی به فراز داشت و حسی به من می گفت مادرش است.
پارسا با دیدن من نیش باز شده اش را سریع جمع کرد تا ضایع نشود.تازه فهمیده بودم بر خلاف ظاهر جدی و با وقارش یک دلقک مثل آرمان است!
نگاهم را روی زن برگرداندم.
زیبا بود و نسبتا جوان می زد ولی ناراحتی و غم صورتش را پیر نشان می داد و اشک هایش یکی پس از دیگری روی پوست رنگ پریده اش که درست مثل پوست فراز بود فرود می آمدند.چشمانش از فرط گریه قرمز شده بودند ولی هنوز رنگ خاکستری شان تداعی گر چشمان فراز بودند...
نفس عمیقی کشیدم و کنارشان ایستادم.
پارسا با شیطنتی که با مهارت پنهانش کرده بود گفت:
- خانوم فرهمند این خانوم همونی هستن که پسرتونو آوردن بیمارستان.اسمشون...؟
پرسشگرانه نگاهم کرد.سریع گفتم:
- صنم.
زن سریع از جایش بلند شد و بی هوا در آغوشم گرفت.دستانم بی حرکت در دو طرف بدنم ماندند.می لرزید و مشخص بود که اعمالش غیر ارادی اند.
با بغض گفت:
- مرسی عزیز دلم...اگه نمی آوردیش معلوم نبود چی به سرم میومد...
آرام دستانم را دور بدن لاغرش حلقه کردم و زیر لب گفتم:
- خواهش می کنم خانوم فرهمند.این حرفا چیه وظیفم بود.
کمکش کردم بنشیند.پارسا نگاه معنی داری به من انداخت و بعد از گفتن با اجازه رفت.
بعد از حرف زدن با مادر فراز چیز های زیادی را متوجه شدم....
این که فراز نزدیک چهار سال است که با سرطان می جنگد....
در یکی دو سال اول اجازه داده شیمی درمانی و درمان های دیگر را رویش انجام دهند ولی بعد از آن حتی حاضر نشده به بیمارستان بیاید...
به خاطر بیماری اش کم خونی نسبتا شدیدی دارد و دلیل ضعف امروزش هم همین بوده...
پدرش خیلی به او اصرار کرده بود که پیوند مغز استخوان انجام دهد ولی او که امیدی نداشته شدیدا با او مخالفت کرده؛سر همین بحث ها باعث شده دعوایی بین او و پدرش پیش بیاید و بعد از آن دو با هم حرف نزده اند و قهرند...حدود دو سال است که از هم فاصله گرفته اند....
او نمی دانست دقیقا چه اتفاقی افتاده و چه حرفی بین شان مطرح شده بود که باعث این ناراحتی شده بود؛می گفت پدر فراز در این سه چهار سال خیلی رنج کشیده و با این که در ظاهر با فراز کاری ندارد کمرش زیر این بار خم شده....
با گریه می گفت:
- خیلی بده که...بچه تو ببینی که جلو چشمات آب میشه....یه روز برگشت بهم گفت...مامان من به هیچ کدوم از آرزو هام نرسیدم پس....دارم کجا میرم؟...چرا نمی تونه آینده داشته باشه؟...از بس لجبازه...اجازه نمیده درمانش کنیم...میگه فایده نداره...میگه نمی خوام روزای آخر کچل باشم و از درد به خودم بپیچم....هیچ پدر و مادری نباید مرگ بچه اشونو ببینن....خیلی سخته....
گریه امانش را بریده بود و دیگر چیزی نگفته بود...من هم شانه هایش را ماساژ دادم و سعی کردم آرامش کنم...
می گفت که از وقتی از بیماری اش مطلع شده از دوستانش و آن ها فاصله گرفته و بیشتر اوقات در تنهایی به سر می برد...
می گفت که قبل از بیماری اش همیشه بی دلیل و با دلیل در حال خندیدن بوده و با هر چیزی شوخی می کرده...می گفت آرمان را که دقیقا مثل خودش بوده رفیق صمیمی اش است و از بچگی با هم بزرگ شده اند هم از خود رانده و همیشه تنهاست...
می گفت به عنوان مادری که تنها درخواستش دیدن خوشبختی فرزند است،با دیدن انزوا و اخم های فراز دلش می گیرد و حس مرگ به او دست می دهد...
می گفت که پدرش در این چند سال چندین سال پیر شده و اوقاتی که فکر می کند کسی متوجه نیست بغضش می شکند...
می گفت که اصلا اهل خدا و دین و نماز و روزه و... نبودند ولی از وقتی فراز بیمار شده بود همه جور نذری کرده بودند،همه جا رفته و دعا کرده بودند تا پسرشان حداقل به سی سالگی برسد...
می گفت زندگی شان در این سه چهار سال دست کمی از جهنم نداشته...همیشه می ترسیده وقتی در اتاق فراز را می زند جوابی نشنود...می ترسیده وقتی می خواهد بیدارش کند سرد باشد و رنگی به صورتش نمانده باشد...
می گفت که هر کاری کرده تا فراز را نجات دهد ولی او نمی خواهد...
عصبانی شده بودم؛مگر دست خودش بود که نمی خواست زنده بماند؟!
مادرش آن قدر عصبی بود که اصلا نپرسید من چه کسی هستم و با فراز چه نسبتی دارم...فقط حرف زد و حرف زد...به نظر می رسید مدت زیادی بود که این حرف ها را در دلش نگه داشته بود...
زن بیچاره...با چه کسی از ترس هایش می گفت؟با چه کسی از تاریکی پس از تنها بچه اش می گفت؟با چه کسی از مرگش بعد از مرگ فراز می گفت؟....خیلی دردناک بود که بیست و هشت سال پسرش را بزرگ کرده بود تا حالا هر روز منتظر سقوطش باشد...
مادرش گفته بود که به پدرش خبر نداده چرا که از واکنشش می ترسیده...این بار اولی نبود که فراز از شدت کم خونی بیهوش می شد...
مادرش بعد از این که نزدیک یک ساعت اشک ریخت و حرف زد به خواب فرو رفت.سرش را را روی شانه ام روی پشتی صندلی گذاشتم و رفتم تا کمی قدم بزنم.
خیلی از مادر فراز دور نشده بودم که پارسا سر راهم سبز شد.با دیدنم لبخندی زد و گفت:
- چه خوب شد که دیدمت.می خواستم باهات حرف بزنم.
با من چکار داشت؟
مرا به اتاقش برد.
پرسید:
- تشنه نیستی؟
تشنه؟دهانم طعم زهر می داد...انگار که سال ها بود از نوشیدن آب محروم شده بودم...
از کی این قدر گرفتار او و عشقم به او شده بودم که خودم نفهمیده بودم؟!
سرم را به طرفین تکان دادم.یک لیوان آب نوشید و نه سر میزش،بلکه مقابلم نشست.
مکث طولانی قبل از شروع صحبتش داشت و من سکوتش را بر هم نزدم تا افکارش را مرتب کند.هر ثانیه ای که می گذشت چشمانش تیره تر و سرد تر می شدند.سرانجام به حرف آمد:
- صنم...من از اول پزشک فراز بودم...از همون چهار سال پیش.اوایل باهامون کنار می اومد...اجازه داد چند بار شیمی درمانی بشه...با این حال هر روز حالش بدتر می شد...هم به خاطر بیماریش و هم شیمی درمانی...البته من فکر نمی کنم بیشتر از شیمی درمانی رنج می کشید...بگذریم.تمام مدت طاقت می آورد و به روی خودش نمی آورد که بد ترین عوارض شیمی درمانی رو داره...حالت تهوع شدید،بی اشتهایی،ریزش مو،اختلال در بینایی و یه عالمه مشکل دیگه.نمیذاشت کسی بفهمه درد داره و محل تزریق دارو هاش ورم کردن و کبود شدن...سعی می کرد مثل همیشه مزه بپرونه و شاد باشه ولی روز به روز آب می شد...کم کم به جایی رسید که به یه نقطه زل می زد و چیزی نمی گفت...باهاشم که حرف می زدی نهایتش سرشو تکون می داد و نگاهتم نمی کرد.یه روز که زمان دریافت دارو هاش بود کم آورد...اینو قشنگ می تونستم از چشماش بخونم...دیگه نمی کشید.فرازی رو که همیشه می خندید،بیماریش شکست داده بود.داد زد و گفت که خسته شده و ترجیح میده بمیره و این همه درد و رنج نداشته باشه.گفت که دیگه نمی خواد این دارو های لعنتی رو وارد بدنش بکنه...فرازی که تا حالا ناراحتیشو ندیده بودم اون روز جلوی چشمای همه گریه کرد.گفت که هر چی می خوایم بگیم ولی اون از درد کشیدن متنفره...گفت دیگه نمی خواد به خاطر این که جیغش در نیاد خودشو یا بالششو گاز بگیره....از اون روز دیگه بیمارستان نیومد...فقط وقتایی که از کم خونی و ضعف بیهوش می شد می دیدمش.
درد کشنده ای را در قلبم حس می کردم.او این همه رنج کشیده بود؟!
چقدر تنها بود...لبم را گاز گرفتم تا بغضم نترکد. 
اگر دهانم را باز می کردم هر چه غم و غصه داشتم بیرون می ریخت برای همین ساکت ماندم.
با صدای آهسته تری ادامه داد:
- از رفتار شما دو تا فهمیدم حتی اگه جدی نباشه،یه احساسی بین تون هست...می دونم که این ناراحتت می کنه ولی من اهل طفره رفتن یا دروغ مصلحتی گفتن نیستم...توی بچه ها شانس بهبودی از این بیماری نسبتا زیاده و تقریبا تمام اونایی که سریع اقدام به درمان می کنن درمان می شن ولی توی بزرگسالا...متاسفانه اونا این قدر خوش شانس نیستن...کمتر از سی درصد اونا بعد از گذشت پنج سال زنده می مونن...فراز از همون اولم شانس زیادی نداشت ولی با این حال امکان چند سال بیشتر زندگی کردنو داشت...بگذریم.نمی خوایم درباره ی چیزی که گذشته حرف بزنیم.
پارسا در چشمانم خیره شد و با لبخند تلخی گفت:
- قبلا فکر می کردم فراز فرد خاصی رو تو زندگیش نداره...این یکم آرومم می کرد که اون حسرت نداشتن کسی رو نمی خوره ولی...اون الان حسرت زندگی ای رو می خوره که می تونست با تو داشته باشه صنم...باهاش حرف بزن و راضیش کن که درمان بشه...گرچه شانس بهبودی کامل تقریبا صفره ولی حتی اگه دو سه سال برای شما دو تا بخریم هم خیلیه...
مکثی کرد و سپس زمزمه کرد:
- البته اگه نخوای با کسی که هر لحظه امکان داره بمیره باشی این قابل درکه و کسی سرزنشت نمی کنه...
او چه می گفت؟!چند ماهی می شد که به طور غیر ارادی زندگی را که می توانستم با فراز داشته باشم را تصور می کردم...
چقدر زود آرزو هایم روی سرم خراب شدند...
آب دهانم را به سختی قورت دادم و با صدای خشداری گفتم:
- اگه راضیش کنم بیشتر زنده می مونه؟
پارسا هر جایی را جز من نگاه می کرد.به نظر می رسید که شخصیت لوده و خندانش به کل ناپدید شده و پسری آسیب پذیر ار باقی گذاشته بود.اشک در چشمانش جمع شده بود و این نشان دهنده ی دل نازک بودنش بود.
سرانجام گفت:
- نمی تونم قول بدم که این اتفاق می افته ولی امتحانش ضرری نداره صنم.
این یعنی که نمی توانست قول بدهد که سال بعد همین موقع فراز نفس می کشد یا نه...
*****
بی فایده بود.
مدت زمانی که در بیمارستان بستری بود بیشتر از تمام عمرم با او حرف زدم ولی فایده ای نداشت.
با سرسختی می گفت که منتظر روز آخر است...
گاهی اوقات حرف هایی می زد که واقعا دلم می خواست در جواب شان صندلی را بردارم و در سرش بکوبم تا دیگر قادر به حرف زدن نباشد...
روز آخر بود و قرار بود ظهر مرخص شود.در زدم.با صدای گرفته ای گفت:
- بیا تو صنم.
می دانست که مثل هر روز آمده ام تا مخش را به کار بگیرم و مجبورش کنم اجازه ی درمانش را صادر کند...
روی صندلی کنار تختش نشستم و عادی گفتم:
- سلام.
بعد از چند روز به خانه رفته بودم،به حمام رفته و لباس هایم را عوض کرده بودم.
پوفی کرد و با لحن بامزه ای گفت:
- خوب.می شنوم.درباره ی شیمی درمانی و چند سال بیشتر بگو.
خنده ام گرفت ولی ظاهر جدی ام را حفظ کردم و طلبکارانه گفتم:
- دیگه چی بگم؟این چند روز کف کردم از بس حرف زدم و تو هم یا مثل بز سرتو تکون دادی یا هی می میرم می میرم کردی.والا دیگه چیزی نمونده که نگفته باشم.میدونم هم که هر چی بگم آخرش کار خودتو می کنی.فقط یه چیزی ازت می خوام...
بلافاصله تلخی زهر مانند حقیقت خنده ام را فرو برد...
به جلو خم شدم و اشک هایم را پس زدم تا حتی یک لحظه را برای دیدن صورتش از دست ندهم...
به آرامی گفتم:
- کاری نکن تا آخر عمرم عذاب نبودنتو بکشم...کاری نکن تمام مدت کارم گریه و حسرت خوردن باشه...بذار وقتی بهت فکر می کنم بتونم بخندم...نذار عشقم بشه کابوس بقیه عمرم...
سر جایش نشست و چشمانش را بست.به سختی گفت:
- صنم...اگه همین الان از هم جدا شیم و دیگه هم همو نبینیم همه چی درست میشه...زندگی تو به روال عادی خودش بر می گرده و منم...
آهی کشید و ادامه داد:
- هیچ اتفاقی بین ما نیفتاده و من شک دارم تو اونقدرا هم به من علاقه داشته باشی و منم...
- فقط خفه شو و بیشتر از این آزارم نده.
بهت زده به سمتم برگشت.دفعه ی اولی بود که این قدر مستقیم و جدی به او می گفتم خفه شود...
دفعه ی اولی هم بود که با او این قدر بد حرف می زدم و شاید...شاید ناراحتش می کردم.
او حق نداشت...حق نداشت بگوید مرا دوست ندارد...حق نداشت آرامش و امید ناقصی را که تکه تکه اش را در آن چند روز جمع کرده و با اشک هایم به هم چسبانده بودم را دوباره سرنگون کند...
حق نداشت...
صورتم را برای بار دوم با دستانش قاب گرفت.پلک زد و با مهربانی عجیبی که تا به حال از او ندیده بودم زمزمه کرد:
- نگو که تو هم مثل من خل شدی...
لبخند بی جانی روی لبم نشست و خندیدم...تلخ تر از هر گریه ای خندیدم...
به نرمی مرا در آغوش گرفت و در گوشم گفت:
- پس متاسفم که باید به اطلاعت برسونم من خودخواه تر از اونیم که بتونی فکرشو بکنی و قصدم ندارم تا وقتی که زنده ام ولت کنم...
قلبم از این جمله ی تلخ ولی شیرین گرم شد و به درد آمد...
فصل پنجم 
- اهمیتی نداره...بیا.
- اما آخه بابات...
وسط حرفم پرید و گفت:
- خونه نیس.کی خونه اس که حالا باشه.فقط مامان هستش که اونم باهات مشکلی نداره.بعدشم چرا هی ناز می کنی؟!انگار تنها تو خونه چه کار محیر العقولی می خوای انجام بدی که نمیای!
مرد از مسافرت بازگشته بود ولی به دلایلی از من فرار می کرد و تمام مدت در شرکت بود.
هر روز که می گذشت بیشتر دلم می خواست با او حرف بزنم.دیدن مو هایی که در آن چند ماه به کل سفید شده بودند باعث می شد تمام ناراحتی هایم را از بین ببرم.دیدن شانه های فرو افتاده اش و خط های عمیق روی پیشانی اش باعث می شد درد محسوسی را در قلبم حس کنم...
با این حال لجباز بودم و دلم نمی خواست با او رو به رو شوم.البته اگر خودش با من حرف می زد موضوع متفاوت بود...
- هی جوجه؟
به خودم آمدم و خندیدم.صدای نفس هایش را می شنیدم.ساکت شده بود...
- من کجام به جوجه می خوره؟
- اولا که اون جا می دیدمت تو ذهنم جوجه موتوری صدات می کردم.آخه جوجه ماشینی بهت نمی خورد.
هر دو ساکت شدیم.انگار داشتیم آن روز هایی را به یاد می آوردیم که او اخم می کرد و من منتظر نگاهش می کردم!با این حال او به ندرت حرف می زد و مرا در خماری می گذاشت!
با مسخرگی گفت:
- خوشم نمیاد هی می ری تو هپروتا...خبریه؟
طلبکارانه گفتم:
- خود تو چرا یهو ساکت میشی؟
بلند خندید و گفت:
- یه رازه...
سکوت کردم.عادت نداشتم وقتی کسی حرفی را نمی زد اصرار کنم تا ازش خبردار شوم.البته واقعا دلم می خواست بدانم او به چه چیزی فکر می کند.
با شیطنت خندید.فهمیده بود ساکت شدم تا خودش بگوید ولی به جایش گفت:
- منتظرتم...مامان همین الان گفت داره به خاطر تو خورش کرفس درست می کنه.
لبم را گاز گرفتم و اخم کردم.با جدیت گفتم:
- مگه تو از کی بهش گفتی قراره من بیام؟
به سادگی گفت:
- دیشب.
یک ابرویم را بالا انداختم و گفتم:
- از کجا می دونستی که من میام؟شاید اصلا دلم می خواست نیام...این چند روز زیاد دیدمت حالم داره به هم خوره.
موذیانه گفت:
- اِ...خورش کرفس دوست نداری؟
صدای مادرش را شنیدم:
- جدی فراز؟خوب ازش بپرس چی دوست داره!
چشمانم را بستم و از خدا طلب صبر کردم!
- واقعا موجود آزاردهنده ای هستی!مامانتو اذیت نکن...من الان میام.
با خنده ای که انگار سعی در پنهان کردنش داشت گفت:
- نه مامان مثل این که داشت شوخی می کرد!
زمزمه کرد:
- این واسه اون شوخیت بود تا یاد بگیری دیگه با من از این شوخیا نکنی...من قلبم ضعیفه...خدافظ.
او هم مثل من اعتقادی به این حرکات لوس نداشت!
برای مثال "بوس بای!"....
یا مثلا "عشقم"،عجقم"،"جیگر" و چیز هایی از این قبیل!
بدون این که منتظر جواب من بماند قطع کرد.البته قبلش صدایش را شنیدم که با مهربانی که فقط در برابر مادرش به کار می برد گفت:
- مامان ته دیگ داره؟
لبخندی روی لبم نشست.
به غیر از روز های آینده که نمی خواستم به آن ها فکر کنم در زمان حال همه چیز خوب بود.
دیروز پیش آبتین و نازنین بودم و رفتارشان به نظرم عجیب بود...
آبتین بعد از مدت ها لبخند می زد...نازنین خوشحال به نظر می رسید....کنار هم نشسته بودند و با هم شوخی می کردند...
زندگی شان به نظر خوب می آمد ولی نمی دانستم چه چیزی باعث این تحول شده است...
هر بار از آبتین می پرسیدم پلک می زد و می پرسید:
- از فراز چه خبر؟
طبق معمول تبحر خاصی در عوض کردن بحث هایی داشت که ازشان خوشش نمی آمد یا این که حس می کرد به نعفش نیست...
در لفافه برایش چیز هایی گفته بودم و می شد گفت از علاقه ام به او خبر دارد...
البته درباره ی سرطانش چیزی نگفتم...دلم نمی خواست نسبت به فراز احساس ترحم داشته باشد...شاید حتی می ترسیدم به این خاطر مخالفت کند...
و اما درباره ی تنها مشکلم،پدر فراز...
به نظر می آمد فشار زیادی را تحمل می کند...رفتار عجیبی داشت گرچه به نظرم قابل درک بود و به همین خاطر از او چیزی به دل نگرفته بودم...
روز دومی که فراز در بیمارستان بود بالاخره خبردار شد که پسرش بستری شده است...مادر فراز به من گفت که بیشتر از این نتوانسته قضیه را پنهان کند...
دلیل این پنهان کاری را درک نمی کردم تا این که با او رو به رو شدم... 
پدرش مرد قدبلندی بود...از دور که نزدیک می شد می توانستم حالت عصبی ولی در عین حال محکم و سرسختش را ببینم...
یک اورکت مشکی تنش بود که به ابهتش اضافه می کرد...فکرش را هم نمی کردم تا این حد جدی و ترسناک باشد!
وقتی که به ما رسید من ایستادم ولی او بدون این که به من نگاهی بیندازد همسرش را در آغوش گرفت و به آرامی پرسید:
- حالت خوبه؟
سرش را تکان داد.گرچه فکر نمی کردم واقعا حالش خوب باشد چرا که به شدت می لرزید و مثل جوجه ای خودش را جمع کرده بود.
موهایش را از روی روسری اش بوسید و او را نشاند.
با حالتی عادی پرسید:
- بیهوشه؟
مادر فراز با بغض نگاهش کرد و زیر لب گفت:
- خوبه...بیهوش نیست...ولی حالش خوب خوب هم نیست.
جوابی نداد و فقط نشست:سر جای من و کنار مادر فراز.
من که دیدم به طور واضحی نادیده ام می گیرد ترجیح دادم ساکت بمانم.با این حال مادر فراز با لبخند مهربانی نگاهم کرد و با هیجان نامحسوسی گفت:
- این خانوم قشنگ فرازو آورده....
پدرش بدون این که نگاهم کند به سردی گفت:
- این خانومِ "قشنگ" همونی نیست که این چند ماه فرازو از خونه کنده؟همونی که باعث شده برای دیدنش له له بزنی؟
مادرش لبش را گاز گرفت و با ناراحتی گفت:
- اگه فراز دوسش داشته باشه خوشحالم که دلش می خواد پیشش باشه...برام هم مهم نیست که فراز پیشم نیست چون چیز مهم برای من خوشحالی فرازه....ندیدی این چند ماه چقدر بیشتر می خنده؟بعضی موقع ها دقیقا میشه همون فراز چند سال پیش....وقتایی که خونه اس دیگه یه گوشه نمی شینه به زمین خیره شه...
به اورکت پدر فراز چنگ زد و در حالی که اشک می ریخت گفت:
- این خیلی خوبه که بالاخره یه نفرو داره که به زندگی وصلش کنه...یه نفر که به خاطرش بجنگه...
صورت او هم چنان سخت و سرد و نفوذناپذیر بود...پوزخند تمسخر آمیزی زد و گفت:
- واقعا فکر می کنی این خوبه؟!...به نظر من فقط بدبختیه!حالا که داره می میره کسیو که دوسش داره پیدا کرده و هر روز به این فکر می کنه که می تونسته یه زندگی مثل بقیه داشته باشه ولی فرصتش ازش گرفته شده...
در چشمان مادر فراز خیره شد و با بی رحمی گفت:
- فکر نمی کنی این بدبختیِ بیشتر برای پسرته؟
مادر فراز به هق هق افتاد.
با خودم گفتم:
چرا این طوری حرف می زنه؟مطمئنم احساسش این نیست...اون فقط یه پدره که دیگه توان دیدن ناراحتی بچه اشو نداره برای همین هم ازش دور شده تا کمتر عذاب بکشه...ولی چرا این طوری زنشو آزار میده؟مگه نمی بینه چقدر آسیب پذیر و ناراحته؟!
بالاخره نگاهش را در چشمانم دوخت و با لحنی تمسخر آمیز گفت:
- تازه فهمیدی مریضه نه؟چرا نمی ری مخ یه آدم سالمو بزنی؟
همه ی حرف ها و حرکاتش به کنار،این حرفش واقعا از نظرم توهین آمیز بود...
مودبانه و آرام گفتم:
- من هیچ وقت سعی نکردم مخ فرازو بزنم...به علاوه برام مهم نیست که بیماره.این فرازو عوض نمی کنه...اون هنوزم همون آدمه.
یک ابرویش را بالا آورد و با بغضی مردانه که به سختی قابل تشخیص بود گفت:
- ولش کن تا آزار نبینه...حسرت خوردن از درد کشیدن هم واسش سخت تره...
چیزی نگفتم.من خودخواه بودم و به علاوه...فکر نمی کردم فراز هم قلبا چنین چیزی را بخواهد.
مادرش لب هایش را با زبانش تر کرد و گفت:
- نمی ری ببینیش؟
- که چی بشه؟که چند تا بارم کنه؟
- این به خاطر رفتار این چند وقت خودته که باهات بد شده!اون قبل همه این مسائل تو رو از منم بیشتر دوست داشت و از همه بیشتر باهات جور بود...
محتاطانه ادامه داد:
- مطمئنم اگه دوباره مثل قبل بهش نزدیک بشی...
به سردی گفت:
- حرفشم نزن.
مادر فراز با نا امیدی آهی کشید و گفت:
- هر چی بگم فایده ای نداره و تا وقتی خودت نخوای اتفاقی نمی افته...با این حال ازت می خوام توی رفتارت تجدید نظر کنی...همیشه این طور بودی...لجباز و خودسر و به حرف هیشکی گوش نکن...
مکث کرد و سپس دقیقا فکر مرا بر زبان آورد:
- پسرتم درست مثل خودته...
برای لحظه ای حس کردم لبخند محوی که هم زمان پر از عشق و غم بود روی لبان پدر فراز نشست...
او در آن چند روز نرفت تا فراز را ببیند...فقط هر روز در سکوت چند دقیقه ی کوتاه را پشت در اتاق فراز می گذراند...
من تمام مدت او را زیر نظر داشتم.به نظرم رفتارش درست نبود ولی کاملا عادی بود...
او این کار را به عنوان نوعی واکنش دفاعی انجام می داد تا بیشتر از این رنج کشیدن پسرش را نبیند ولی با این حال حس می کردم اگر مثل قبل با فراز صمیمی می شد کمک بیشتری می کرد.
از حرف های فراز هم فهمیده بودم از وقتی که به خانه رفته بود ندیده بودش...
واقعا دلم برای پدرش می سوخت؛فشاری که تحمل می کرد واقعا زیاد بود و به نظر می رسید دارد زیر این بار خم می شود.
حال و حوصله ی "خیلی دخترانه" تیپ زدن را نداشتم،به علاوه دلم نمی خواست مادر فراز درباره ام فکر بدی بکند؛برای همین شلوار لی مشکی و بلوز سفید تنم کردم و بعد از این که مانتوی مشکی ام را تنم کردم و شال سفیدم را روی سرم انداختم سوار ماشین شدم و سریع راه افتادم.
وقتی رسیدم دیدم در پارکینگ باز است و فراز تکیه داده به در منتظرم است.
با چشمان باریک شده سر تا پایش را بررسی کردم تا مطمئن شوم حالش خوب است و دروغ نگفته است.
با خنده چشمان باریک شده ی من و نگاه با دقتم را نگاه می کرد.
شلوار پارچه ای مشکی و تاپ بسکتبالی سفید تنش بود.با دستم به پیشانی ام زدم و آه کشیدم...رنگ قحط بود؟!
البته نمی توانستم انکار کنم تاپش را دوست داشتم...!
هنوز نپرسیده بودم چه ورزشی کار کرده که این قدر بدن عضلانی دارد...البته ابتدا فکر می کردم بدنسازی می رفته ولی از حرف های آرمان فهمیدم از بچگی ورزش خاصی را تمرین می کرده...
از این که منتظر من بوده و در پارکینگ را باز گذاشته ذوق زده شدم ولی سعی کردم در چهره ام نشان ندهم.
ماشین را در حیاط پارک کردم و پیاده شدم.
در پارکینگ بسته شده بود و او با دستانی که پشتش برده بود مقابلم ایستاده بود.
لبخند شیطنت آمیزی روی لبانش بود که مشکوکم می کرد.درست مثل پسر بچه هایی که می خواهند سورپرایزت کنند...
- چیه؟
لبخندش کمی جمع شد.زیر لب گفت:
- چیزی شده؟
تازه متوجه لحن طلبکارانه ام شدم.سرم را پایین انداختم و زمزمه کردم:
- معذرت می خوام.این چند وقت درگیری فکری زیاد داشتم و به خاطر همین یکم...
جمله ام را نیمه تمام گذاشتم.مطمئن بودم درکم می کند.
اثری از لبخندش نمانده بود و صورتش گرفته شده بود.در دلم هر چه فحش بلد بودم به خودم دادم چرا که حالش را گرفته بودم.
سعی کردم لوس باشم (!):
- چه خبرا؟
لبخند کجی زد و در چشمانم خیره شد.با لحن آرامش بخشی گفت:
- مشغول آماده کردن کادوی تولدت بودم.
چشمانش هنوز غمگین بودند...آن قدر که متوجه جمله اش نشدم و اصلا نفهمیدم چه گفت...
متوجه دستانش شدم که هنوز پشتش بودند.
به دست هایش اشاره کردم و پرسیدم:
- چرا اینا رو پشتت گذاشتی؟
اخم کرد و پرسید:
- اول تو جواب منو بده...یعنی واقعا نمی خوای واکنشی به کادوی تولدت نشون بدی؟
لبخند بزرگی زدم و دست هایم را بر هم کوبیدم!تازه متوجه منظورش شده بودم...
او در تولدم به من هدیه ای نداد.فقط شانه ای بالا انداخت و گفت:
- نمی دونستم چی بگیرم که دوست داشته باشی...اگه بعدا فهمیدم برات می گیرمش...
باید اعتراف کنم که آن روز کمی مایوس شدم ولی حضورش به خودی خود تمام ناراحتی ام را برطرف می کرد...
ذوق زده گفتم:
- کجاست؟
هنوز گرفته و ناراحت بود.
کمی جلو رفتم و زیر لب گفتم:
- اگه بگم غلط کردم می خندی؟
هنوز هم همان طور نگاهم می کرد ولی این بار کمی دلخوری هم در نگاهش دیده می شد.
زمزمه کرد:
- لازم نیست که بگی "غلط کردم"...به جاش می شه بغلت کنم؟
دلم می خواست ولی به نظرم کار درستی نبود...با این حال اگر خوشحالش می کرد،چرا که نه...
کمی جلو تر رفتم؛جلوی لباس هایمان به هم کشیده شدند.
این را به جواب مثبت حساب کرد و به آرامی در آغوشم گرفت.
خوشحال بودم که می داند دوست ندارم خیلی محکم بغلم کند...حس بدی پیدا می کردم...من هنوز هم یک بچه ی لوس در وجودم داشتم!
خیلی زود عقب رفتم و بحث را عوض کردم:
- کادومو میخوام.
با شیطنت خندید و گفت:
- بهت نمی دمش!
مایوسانه نگاهش کردم و با ناراحتی گفتم:
- جدی نمی گی نه؟من دلم می خواد بدونم کادوی تولدم چی بوده.
نچ غلیظی گفت و پرسید:
- نمی خوای بفهمی چرا دستامو پشتم گذاشته بودم؟
مکث کردم و گفتم:
- چرا گذاشته بودی خوب؟
یک دفعه دستانش را جلو آورد و دو طرف صورتم گذاشت.چشمانم گرد شدند و خواستم سرش داد بزنم که دستانش را روی صورتم پایین کشید و با دهان بسته خندید.
با عصبانیت گفتم:
- این چه کاری بود؟
به آینه ی بقل ماشین اشاره کرد.
با دیدن خودم چشمانم گرد شدند.
هشت خط مشکی از پایین چشمانم تا انتهای صورتم کشیده شده بودند...
دلم می خواست بخندم ولی شرایط اجازه نمی داد.
دستم را به کمرم زدم و با ناراحتی گفتم:
- من با این وضع بیام جلو مامانت؟
نیشخندی زد و گفت:
- آره.تنبیهت بود برای این که تو ذوق من نزنی.
- من کی تو ذوقت زدم؟
بدون این که جوابم را بدهد به سمت در ورودی رفت و گفت:
- حالا فعلا بیا مامانم نگران می شه.
دستش را روی دستگیره گذاشت و قبل از این که بازش کند به سمتم برگشت.با لحنی شیطنت آمیز زیر لب گفت:
- آخه می دونی...ما چند دقیقه ای میشه این بیرونیم...
سپس به آرامی به قیافه ی عصبانی من خندید و در را باز کرد.
آهی کشیدم و به دنبالش وارد خانه شدم.
مادرش با لبخند جلو آمد و هیجان زده سلام کرد:
- سلام عزیزم.چقدر دیر اومدید.داشتم نگران می شدم.
یک دفعه صورتم را دید و گفت:
- چی شده؟چرا صورتت سیاهه؟
سعی کردم به هر جایی جز فراز خبیث نگاه کنم!
- سلام...راستش موضوع کادوی تولد من و لجبازی پسرتون بود.بعدشم...دستاش سیاه بود و صورتمو کثیف کرد.
بغلم کرد و با لحنی که نمی شد از آن سر در آورد گفت:
- همیشه این جوری بود...سر به سر همه می ذاشت...
فراز با چشمان گرد شده گفت:
- من هنوز زنده ام مامان!فعل گذشته برای چیه؟!
مادرش لبش را گاز گرفت و گفت:
- این چه حرفیه پسر!منظورم این بود که یه مدت آروم و سر به زیر شدی...
نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و گفتم:
- سر به زیر؟آروم؟ایـــــــــــن؟ 
فراز قهقه زد و مادرش آرام خندید.به خاطر واکنش بدون فکرم خجالت زده شدم و سرم را پایین انداختم.
مادرش دستم را گرفت و در حالی که به سمت اتاق می بردم گفت:
- بیا بریم لباساتو دربیار.
فراز مشغول شستن دستانش بود...
هنگامی که مانتو و شالم را برداشتم و روی تخت دو نفره ی درون اتاق گذاشتم تازه متوجه مادر فراز شدم.
با لبخند هیجان زده ای نگاهم می کرد.وقتی که چشم در چشم شدیم با مهربانی و ملایمت گفت:
- چقدر صورتت به دل می شینه...اونم بدون آرایش...
لبخندی روی لبم نشست.
- مرسی که اومدی.فراز همش عصبی بود.حوصله اش سر رفته بود و می خواست دوباره بره خونه اش.به زور نگه اش داشتم...
اخم کردم و پرسیدم:
- مگه اینجا زندگی نمی کنه؟
سرش را به طرفین تکان داد و گفت:
- نه...توی مجتمع نیکان و پرهام زندگی می کنه...آخرین طبقه.
تعجب کردم.پس چرا من هیچ وقت متوجه این موضوع نشده بودم؟
- حالا چرا جدا زندگی می کنه؟
آهی کشید و گفت:
- نمی دونم به خدا...می گه نمی خوام اون شکلی نگام کنید...می رم راحت باشید...نگاهاتون حالمو بد می کنه و این حرفا...امروزم وقتی دیدم واقعا داره می ره گفتم بهت زنگ بزنه دعوتت کنه...تازه یه فرصتم هست که کادوتو ببینی.
با هیجان پرسیدم:
- چیه؟
خندید و گفت:
- بذار نشونت می ده.
از "نشونت میده" فهمیدم که باید دیدنی باشد!
هنگام ناهار فراز تمام مدت من و مادرش را اذیت می کرد و با بی قیدی می خندید.
واقعا این فراز خندان را دوست داشتم...چه می شد اگر همیشه می خندید؟!
درست زمانی که می خواستم بروم (علی رغم اصرار های زیاد مادر فراز)،بلند شد و با بی میلی گفت:
- بریم کادوتو ببین.
مانتویم را که دکمه هایش را نبسته بودم رها کردم و شالم را روی سرم انداختم و به دنبالش رفتم.
نمی دانم چه چیcی پکرش کرده بود...یعنی از رفتن من ناراحت بود؟
از این فکر حس خاصی به من دست داد.احساس می کردم گرمم شده است و هیجان خاصی دارم.
به دنبالش راه افتادم تا ببینم کجا می رود.وارد حیاط شد و به پشت خانه رفت.عرض راه یک متر و نیم بود و هیچ چیز درش به چشم نمی خورد.
با تعجب پرسیدم:
- کجا داریم می ریم فراز؟!
زیر لب گفت:
- صبر کن.
یک دفعه ایستاد و باعث شد به پشتش برخورد کنم.سریع عقب رفتم و پرسیدم:
- چی شد؟
با حرکت سر به دیوار اشاره کرد.
با دیدن صحنه ی مقابلم دهانم باز ماند.
تازه فهمیدم چرا وقتی رسیدم دست هایش سیاه بودند.
او با زغال صورت من را روی دیوار کشیده بود...دو متر ارتفاع داشت...واقعا فوق العاده بود...
کوچک ترین جزئیات درست بودند و مشخص بود زمان زیادی را برایش صرف کرده است...
احساس می کردم نمی توانم حرفی بزنم...فقط دلم می خواست ساکت نگاهش کنم...
با لبخند کوچکی نگاهم کرد و پرسید:
- چطوره؟
وقتی دید حرفی نمی زنم و تنها نگاهش می کنم لبخندش محو شد و گفت:
- می دونستم خوشت نمیاد...
دستم را مقابلم گرفتم تا حرفی نزند.ساکت شد و منتظر نگاهم کرد.
چرخیدم و برای چند دقیقه به دیوار خیره شدم...صورت خودم را نمی دیدم...فراز را می دیدم که به خاطر من وقت زیادی را برای این نقاشی صرف کرده است و...و کم کم گرمای عجیبی به درون فکر و قلبم سرازیر شد...گرمایی که تا به حال تجربه نکرده بودم...حتی وقتی آبتین به خاطر من یک خانه ی درختی در ویلای شمال ساخت...حتی وقتی مامان برایم مداد رنگی هفتاد و دو رنگی خرید که حدود یک روز بغلش کرده بودم...
این تازه بود...این چیزی دیگر بود...چیزی که تکرار نمی شد...
صدای شوکه ی فراز مرا به خودم آورد و افکار ممنوعه ام را کنار زد:
- صنم؟این قدر وحشتناکه که داری گریه می کنی...
به زور لبخندی زدم و به سمتش چرخیدم.به سختی گفتم:
نه فراز...از بس قشنگه دارم گریه می کنم...واقعا ممنونم..می دونم که خیلی براش وقت گذاشتی.
سریع و شتاب زده بغلش کردم و سپس گفتم:
- باید برم...
چرخیدم و شروع به دویدن کردم.دنبالم نیامد...شاید فهمید که دارم به چه چیزی فکر می کنم...فهمید که در بوم نقاشی فکرم طرح نبودنش را می کشم...
حرفی هم نزد...انگار که می خواست به افکار نحسم دامن بزند و اجازه ی پیشروی بدهد.
تنها کاری که کرد باز کردن در پارکینگ به وسیله ی ریموت کنترلش بود و تماشا کردن سرعت من در فرار...
برایم مهم نبود که چند بار تا مرز کشتن خودم پیش رفتم.فقط برایم مهم بود که به خانه برسم و یک گوشه خودم را جمع کنم...آن قدر کوچک و ناچیز شوم که دیگر هیچ کس مرا نبیند...شاید این طوری همه چیز یادم می رفت...شاید همراهش می رفتم و... می مردم...
در را پشت سرم کوبیدم و بین تخت و دیوار نشستم.آن جا از بچگی مامن تنهایی ها،ترس ها،نگرانی ها،غم ها و مشکلاتی بود که نمی توانستم به کسی بگویم...چیز هایی که مثل خوره به جانم می افتادند و در تاریکی شب هایم نابودم می کردند...سایه هایی که از هر طرف کودک هشت ساله ی درونم را می ترساندند و او قادر به جیغ زدن نبود...
حالا که از همه ی آن مشکلات گذشته بودم،تحمل یکی دیگر را نداشتم...تحمل دیدن خاموشی یک امید دیگر را نداشتم...
پاهایم را در شکمم جمع کردم و سعی کردم روی نظم نفس هایم تمرکز کنم...
دو تا...هیچی...یکی...هیچی...هیچی...
دستم را روی گلویم گذاشتم و سعی کردم نفس بکشم...
از بچگی هر بار که خیلی عصبی می شدم نفسم می گرفت و در نمی آمد...
سعی کردم جیغ بزنم ولی نتوانستم...سیاهی دیدم را از بین برد و دستانم بی حالت کنارم افتادند...
*****
با حس کردن دستی که موهای بلند شده ام را از صورتم کنار می زد و نوازش شان می کرد چشمانم را باز کردم.
صورت نگران و مهربان آبتین را دیدم که با دقت نگاهم می کرد.
صدایم خشدار بود:
- تو این جا چکار می کنی؟
به آرامی خندید و گفت:
- خودت این جا چکار می کنی؟
سفید...سفید...دوباره بیمارستان؟
دستانم را بالا بردم و کش و قوسی به بدنم دادم.
تیز نگاهم کرد و پرسید:
- تو فرازو می شناسی؟
قلبم تیر کشید.قفسه ی سینه ام را چنگ زدم و در مغزم را بستم تا خودم هم نتوانم واردش شوم چه برسد به او...
- خوبی داداشی؟
حس می کردم با ترحم نگاهم می کند.از چیزی خبر داشت؟
امکان نداشت ولی...صبر کن...او طوری گفته بود که انگار فراز را می شناسد...
به سختی آب دهانم را قورت دادم و موهای بلند شده اش را از مقابل چشمانش کنار زدم.مو های لختش اجازه نمی داد چشمانش را ببینم.
- نازنین کجاست؟حالش خوبه؟
وقتی اسم نازنین را گفتم برقی در چشمانش ظاهر شد و به همان سرعتی که پدید آمده بود از بین رفت.
یعنی امکانش بود که برادرم با نازنین کنار آمده و حتی به او علاقه پیدا کرده باشد؟!
از این فکر لبخند کمرنگی روی لب هایم نشست.
پیشانی ام را بوسید و در حالی که به سمت در می رفت گفت:
- خوبه.خونه اس.می رم کاراتو بکنم ببرمت خونه.
سر جایم نشستم و کیفم را که آبتین آورده بود و خیلی پر به نظر می رسید برداشتم.
لباس هایم را در آن گذاشته بود.
آینه ام را از ته کیفم درآوردم و مقابل صورتم گرفتم.
چشمان سبزم خاموش بودند.موهای قهوهای-سرخم طبق معمول لخت در صورتم ریخته بودند.آن قدر بلند شده بودند که به شانه هایم می رسیدند.لب هایم سفید و صورتم رنگ پریده بودند.
بدون این که بدانم چرا و متوجه باشم قطره اشکی روی آینه چکید و تصویرم شکست...
نتیجه ی تمام درگیری هایم در چند هفته ی اخیر،این یک قطره اشک بود که در سکوت روی گونه ام چکید...
در باز شد و آبتین وارد شد.ابتدا با دیدن رد اشک روی گونه ام خشکش زد ولی سریع در قالب همیشگی برادر بودنش فرو رفت و پشت سرش در را بست.
جلو آمد و بی هوا بغلم کرد.
در گوشم گفت:
- کارای ترخیصتو انجام دادم.چند وقت پیش من و نازنین می مونی.باشه خواهری؟
نپرسیدم چرا.آن قدر ترسیده و شکسته بودم که فقط دلم یک آغوش آشنا می خواست و چه کسی از برادرم بهتر بود؟
به شانه هایش چنگ زدم و خودم را در آغوشش جمع کردم.
اگر صنم چند ماه پیش بود گریه می کرد و برای آبتین همه چیز را می گفت ولی انگار تمام این مسائل مرا بزرگ کرده بود.فقط دلم می خواست آرامش وجودش را بچشم...همین...چرا باید می گفتم؟
آبتین همیشه همه را خوب درک می کرد.مطمئنم فهمید که چقدر به آغوشش احتیاج دارم...آن هم اگر در سکوت پیشم باشد...
محکم تر بغلم کرد و در گوشم گفت:
- چقدر لاغر شدی خواهری...این چند وقت که نبودم چی به سرت اومده؟
بغضم را قورت دادم و زمزمه کردم:
- آبتین...تنهام نذار...
زیر گوشم را بوسید و زمزمه کرد:
- نمی ذارم...هیچ وقت...
نپرسید چرا می لرزی...نپرسید چرا این همه ساکت شدی...نپرسید این بغض سنگین از کجا آمده...فقط ماند...
کمکم کرد لباس هایم را بپوشم و مرا از بیمارستان برد.
در راه ضبط را روشن کرد.
چشام بسته است 
جهانم شکل خوابه
عذابه
اضطرابه...اضطرابه

روبروم دیواری از مه
دیواری از سنگ
روبروم دیواری از مه...دیواری از سنگ

بگو بیهوده نیست
بگو بیهوده نیست
فاصله آب و سراب
بگو سپیدی کاغذ بیهوده نیست
بگو از کوچ پراکنده
فقط کابوس و تنهایی...

بگو خواب بود هر چی که دیدم
افسانه بود هرچی شنیدم
نگاه کن شوق دل زدن به دریا
برام شد مرگ تدریجی رویا....مرگ تدریجی رویا

با اضطراب ضبط را خاموش کردم.
عرق سردی روی کمر و پیشانی ام نشسته بود.
آبتین زیر لب گفت:
- مثل این که...
جمله اش را ناتمام گذاشت.در حالی که به بیرون خیره شده بودم با صدای ضعیفی پرسیدم:
- همه ی رویاها می میرن آبتین؟
با اضطراب ضبط را خاموش کردم.
آبتین زیر لب گفت:
- مثل این که...
جمله اش را ناتمام گذاشت.در حالی که به بیرون خیره شده بودم با صدای ضعیفی پرسیدم:
- همه ی رویاها می میرن آبتین؟
به وضوح شوکه شدنش را حس کردم؛از گوشه ی چشم دیدم که دستانش روی فرمان ماشین محکم شدند و اخم کرد.
با مهربانی گفت:
- همیشه نه...ولی خیلی پیش میاد...مهم اینه که تو با مرگ رویات چه جوری رو در رو می شی...
چیزی نگفتم.پرسید:
- می خوای مثل وقتی بچه بودی بریم ساندویچ لجنی بخوریم؟
سرم را به آرامی به نشانه ی جواب نه تکان دادم و متوجه آهش شدم...
گفت:
- وقتی بیهوش بودی رفتم خونه یه چمدون لباس و وسایل برات آوردم.
زیر لب تکرار کردم:
- بیهوش بودم...
- آره...عصبی شده بودی و برای همین به هوش نمی یومدی...یه چند ساعتی بیهوش بودی...البته یکمش به خاطر آرام بخشایی بود که بهت دادن...
دیگر حرفی بین مان رد و بدل نشد و من به تماشای برادرم پرداختم.
لاغر یا چاق نشده بود ولی از لحاظ رفتاری کمی تغییر کرده بود؛مردانه تر رفتار می کرد و لودگی سابقش را که گاهی خیلی آزار دهنده می شد از دست داده بود.ملایم تر شده بود...
وقتی به خانه رسیدیم گفت:
- تا من ماشینو پارک می کنم برو بالا...نازنین می گه دلش برات تنگ شده...
در همان برخورد اول فهمیده بودم که نازنین دختر دل نازک و ساده ایست که به راحتی از بقیه خوشش می آید و دل تنگ می شود.
سوار آسانسور شدم و با شنیدن آهنگ بی کلام "آرامش بخش" با خودم فکر کردم:
چه صدای گوشخراشی داره آهنگش...
در آسانسور باز شد و من بیرون رفتم.
نازنین با نگرانی و لبخند تماشایم می کرد.
به خودم زحمت ندادم لبخند بزنم.جلو رفتم و اجازه دادم بدن سنگینم را در آغوش بگیرد و بگوید:
- سلام صنم!خوبی؟به خاطر حرفای آبتین خیلی نگران شدم.حالت که خوب شده نه؟
در برابر نگرانی خواهرانه اش کم آوردم و دستانم را دور کمرش حلقه کردم.زیر لب گفتم:
- خوبم نازنین.فقط یکم عصبی شده بودم.همین.
لبخند زد و مرا به داخل خانه هدایت کرد.
- چه خوب.
موهای قهوه ای تیره اش بلند بود و تا پایین کمرش می رسیدند.در انتها فرهای بزرگ و قشنگی داشتند.
دستم را گرفت و مرا به سمت اتاقی برد که کنار اتاق خودش و آبتین بود.
گفت:
- اگه می خوای یه دوش بگیر و لباساتو عوض کن بعد بیا شام بخور.
- شام نازنین؟!ساعت یک نصفه شبه!
با دهان بسته خندید و گفت:
- باشه!...من شام نخوردم...آبتینم فکر نکنم چیزی خورده باشه...تو هم که دی پوست و استخوون...ما دلمون می خواد الان شام بخوریم...چه اشکالی داره؟
چیزی نگفتم.فقط وقتی می خواست بیرون برود زمزمه کردم:
- ببخشید که مزاحمتون شدم.
سریع چرخید و با ناراحتی گفت:
- این چه حرفیه صنم؟من و آبتین هر دو خیلی خیلی خیلی دوست داریم!بودنت فقط باعث خوشحالیه،همین!
لبخند کمرنگی روی لب هایم نشست.
نازنین در جواب لبخند قشنگی زد و بیرون رفت.
دوش سریعی گرفتم و لباس هایم را عوض کردم.تمام مدت فکر نمی کردم و فقط حرکت می کردم.انگار که مهر محکمی روی افکارم زده بودم و هیچ چیز را به یاد نمی اوردم و بهش فکر نمی کردم.
هیچ چیز و هیچ کس...
در را باز کردم و خواستم بیرون بروم که با دیدن صحنه ی مقابلم چشمانم گرد شدند و سریع خودم را عقب کشیدم.
آشپزخانه درست مقابل اتاق بود و به خاطر اپن بودنش کاملا درونش مشخص بود.
نازنین به اپن چسبیده بود و آبتین صورتش در فاصله ی دو سه سانتی صورتش قرار داشت،او را بین خودش و اپن حبس کرده بود،حرف می زد و می خندید.نازنین هم به شدت سرخ شده بود و به نظر می آمد جلوی لبخند زدنش را می گیرد.
قبل از این که صورت آبتین که هر لحظه به صورت نازنین نزدیک تر می شد به او برسد داخل اتاق رفتم و در را بستم.
دلم می خواست بخندم.آبتین واقعا موجود وحشتناکی بود!با آن مو های لخت و بلندش هم درست مثل پسربچه های تخسی شده بود که مردم آزاری می کردند!
دلم نمی خواست مزاحم شان شوم برای همین چند دقیقه در اتاق نشستم تا این که در زده شد.
صدایم را که از زور خنده گرفته بود با سرفه ای درست کردم و گفتم:
- بیا تو.
آبتین در را باز کرد و وارد اتاق شد.
به دیوار کنار در تکیه داد و با لبخند بزرگ و مشکوکی به من خیره شد.
جلوی خودم را گرفتم تا قهقهه نزنم.طلبکارانه پرسیدم:
- چیه؟چرا نگاه می کنی؟
لبخندش بزرگ تر شد و با جدیت گفت:
- هیچی خواهرم خیلی خوردنیه دوست دارم نگاش کنم.
از دهنم پرید:
- تا دو دقیقه پیش که داشتی زنتو قورت می دادی!
یک ابرویش را بالا انداخت و با خنده گفت:
- پس درست فهمیدم در باز شد...از بس تمرکز کرده بودم حواسم به این ور نبود!تو روحیاتت که تاثیر بد نداشته؟!
سرخ شدم.رویم ار چرخاندم تا بیشتر از این معنی دار نگاهم نکند.
به آرامی و در حالی که هنوز رگه هایی از خنده در صدایش بود گفت:
- بیا شام.
بعد از گفتن این حرف از اتاق بیرون رفت.
چقدر فکر نکردن خوب بود!
همان طور که لبخند کجی گوشه ی لبم بود بلند شدم و از اتاق بیرون آمدم.
- صنم بابا کجاست؟
به نازنین نگاه کردم و بعد از این که غذایم را قورت دادم گفتم:
- همین جاست ولی زیاد خونه نمیاد وقتایی هم که میاد من نمی بینمش.
نازنین سری تکان داد و دوباره به خوردن غذایش مشغول شد.
آبتین در حالی که زیر چشمی با دقت نگاهم می کرد گفت:
- آها!راستی نگفتم چه جوری فهمیدم باید بیام سراغت.فراز زنگ زد بهم گفت.
آبی که داشتم می نوشیدم در گلویم پرید.اخم کردم و بعد از آن که خطر خفگی رفع شد پرسیدم:
- فراز شماره ی تو رو از کجا داشته؟!
آبتین با سادگی شک برانگیزی گفت:
- تو یونی با هم رفیق بودیم ولی بعدش دیگه ندیدمش...تا این که بهم زنگ زد گفت که امروز وقتی از خونه شون اومدی بیرون حالت خوب نبوده...
با آرامش بیشتری بقیه ی آبم را سر کشیدم و خیلی عادی پرسیدم:
- پس چرا تو عروسیتون نیومد باهات حرف بزنه؟
- اومد...تو اون موقع ندیدیش...ولی به من نگفت رفیق توئه فکر کردم جزو دعوتی های خودمه یادم نیست...
از عبارت "رفیق تو" زیاد خوشم نیامد...منظورش از رفیق چه بود؟!پس این نگاه مشکوک بی دلیل نبود...
نازنین هم انگار متوجه معنادار حرف زدن آبتین شده بود که به طور نامحسوسی نگاهش می کرد.
قاشقم را با بی میلی پر کردم و با بی حوصلگی گفتم:
- با گروه دوستاش آشنا شدم...فراز و آرمان و پرهام و نیکان که زن و شوهرن و آرمیتا که خواهر آرمانه...
مکثی کردم و با لبخند کوچکی ادامه دادم:
- البته آترینم هست که پسر نیکان و پرهامه...هشت سالشه و خیلی بامزه اس...
لبخندی که روی لب های نازنین نشست و گونه های رنگ گرفته اش از چشمم دور نماند...خبری بود؟!
خدا بخواهد داشتم عمه می شدم؟
صدای درون مغزم از پشت در بسته با صدای خفه که پر از بدگمانی بود گفت:
زود نیس صنم؟مگه نازنین ماشین جوجه کشیه؟!اصلا اینا بچه می خوان چکار هنوز یه سالم از ازدواجشون نمی گذره؟!
با قاطعیت به صدا گفتم:
لطفا خفه شو عزیزم زندگی این دو تا به من چه...می خوان و می تونن!به ما چه!والا!
- آرمیتا رو یادمه...رفیق فابته دیگه؟
از کنار در رد شدم ولی بازش نکردم.
- اوهوم.
آبتین کمی غذا خورد و دوباره شروع به حرف زدن کرد:
-داشتم می گفتم...فراز بهم زنگ زد گفت که تو خونه شون بودی و با حال بدی از اون جا رفتی...گفت که نگرانته و بهتره بهت یه سر بزنم...خدا رو شکر حواسش بود و شماره ی منو داشت وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرت می اومد...
پس چرا فراز هیچ وقت از این که آبتین دوستش بوده حرفی نزده بود؟!
کمی در مغزم را باز کردم و صدای آشنا گفت:
خاک بر سرت کنن صنم!همچین میگه خونه شون بودی انگار تنها بودین...الان حتما داره فکر می کنه به چه دلیل خاک بر سری با اوضاع خراب بیرون اومدی...وای خاک بر سرت صنم...
صدایم را با یک سرفه صاف کردم و گفتم:
- راستش مامانش ازم خواسته بود برم به خاطرم خورش کرفسم درست کرده بود دیگه دعوتشو رد نکردم...خیلی زن مهربونیه...دوست داشتنیه...مثل مامان.
نفسم در سینه حبس شد.این دو کلمه ی آخر از کجا آمد؟!
صدا دوباره سرش را از بین در بیرون آورد و با جدیت گفت:
بازم خاک بر سرت صنم!
آبتین برای چند دقیقه سکوت کرد و چیزی نگفت.نازنین هم که تمام مدت نگاهش را از آبتین به من و از من به آبتین می انداخت با حالت معذبی غذایش را می خورد.
خودم را به خاطر حرف زدن غیر آدمانه ام سرزنش کردم و بی حرف غذایم را خوردم.
آبتین طبق معمول دوباره شروع به حرف زدن کرد:
- فراز خیلی بچه باحالیه...تو یونی خیلی با هم می خندیدیم...همیشه هم نمره هاش بالا بود،لامصب نمی دونم کی درس می خوند...سر به هوا هم تا دلت بخواد بود...یعنی کلا استادا براشون عادی شده بود سرکارشون بذاره و حتی جدی تریناشونم بهش می خندیدن...
مکث کرد.لبخند محو اما عمیقی روی لبانش نشسته بود و در حال و هوای خودش بود.
من هم مشتاق بودم ادامه بدهد.با موفقیت درد قلبم را نادیده گرفته بودم و مثل یک شنونده ی بی طرف منتظر ادامه ی حرف هایش بودم.
- یادمه یه استاد زن داشتیم که فکر می کردیم چهل رو رد کرده...البته ظاهرش پیر نبود ها رفتار و اخلاق جدیش سن بالا نشونش می داد.استادای زن اکثرا نمی تونن ابهت و جدیت استادای مرد رو تو کارشون داشته باشن...برای همین دانشجو ها دست کم می گیرنشون و کنترل کلاس از دستشون خارج می شه...ولی این استاده یه چیز دیگه بود...همچین کلاس اداره می کرد که نمی تونستی سرتو بالا بگیری و حتی شده یه لبخند کوچیک بزنی...سریع خواهر مادرتو میاورد جلو چشت...جلسه ی اول تو حرفاش گفت شما دانشجو ها خیلی ساده می گیرید...این جا جای دختر بازی و پسر بازی و مهم تر از اون خانوم بازی نیست...این آخریو گفت همه خندیدن اونم خیلی شیک اونایی که ضایع تر از بقیه خندیدن رو بیرون کرد و تا آخرم راهشون نداد تا نشون بده پای حرفش می مونه و شوخی نداره...فراز جلسه ی اول رو پیچونده بود و نیومده بود و بچه ها هم بهش نگفته بودن که این استاده چه جور اخلاقی داره...خلاصه این یکم دیرم کرد...این استاده هم تکلیفشو با اونایی که دیر می اومدن مشخص کرده بود...فراز عادتش بود که وقتی استاد حواسش نیست درو باز کنه و دولا دولا بیاد سر جاش بشینه...تقریبا هیچ وقت استادا نمی فهمیدن که چنین اتفاقی می افته و از اون جایی که درست و حسابی هم لیستو چک نمی کردن و بچه ها رو هم نمی شناختن دیگه عمرا می فهمیدن یکی یهو رو صندلی جلو سبز شده...خلاصه...
من و نازنین هر دو دست از غذا خوردن کشیده بودیم و با قاشق های که در هوا مغلق مانده بود با اشتیاق به حرف هایش گوش می کردیم.
- استاد کاملا پشتش به ما بود و نمی دیدمون...یعنی یه نگاهم نمی کرد!فراز همین جوری دولا دولا اومد و خواست بشینه که یهو بازم بدون این که برگرده گفت شما مال این کلاسی؟فرازم یهو صاف وایساد و با چشمای گرد شده نگاهش کرد.تعجب کرده بود و فکر نمی کرد گیر بیفته.آخه این روش تقریبا همیشه جواب داده بود.فرازم گفت بله فکر کنم مال این کلاسم.معلمم برگشت گفت نه دیگه این طوری نمیشه.مال این کلاس هستی یا نه؟فرازم یکم فکر کرد گفت بله هستم...بعد یهو آخر جمله اش یه فکر کنم چسبوند.معلمم همینجوری نگاهش کرد.مشخص بود فراز میخواد حرصش بده که هی میگه فکر کنم و فکر کردم و اینا...انگار فهمیده بود از این طرز جواب دادن خوشش نمیاد...استادم خیلی جدی ازش پرسید من باید درس بدم؟فرازم مکث کرد.همیشه حاضرجوابی می کرد ولی تو این شرایط انگار کم آورده بود و نمی دونست چی به این حریف قدر بگه!
من و نازنین هر دوتامون خم شده بودیم جلو و گوش می کردیم و آبتینم غذا می خورد و آب و تاب تعریف می کرد.
- بعد این که فکر کرد با یه چهره ی مصمم گفت شما می تونید هر کاری که دوست دارید بکنید...اگه بخواید می تونید درس بدید اگرم نخواید نه...فکر کنم.این فکر کنم رو که گفت همه ترسیدن...گفتن الان استاده پا میشه هر چی گچ هست تو حلقش می کنه....ولی استاد خیلی شیک رفت سر جاش نشست و گفت پس من دلم نمی خواد درس بدم...فکر کنم.یعنی همه دهنشون وا مونده بود.فرازم دست و پاشو گم نکرد و گفت شما استادین هر طور دوست دارید فکر کنید.
برای خودش باز هم غذا ریخت و خواست ادامه دهد که نگاهش روی من و نازنین متوقف ماند.
با نیشخند گفت:
- بخورید گوشم بکنید.
من و نازنین تازه متوجه دستان خشک شده در هوایمان شدیم.هر دو با خنده دست مان را پایین آوردیم و به خوردن ادامه ی غذایمان مشغول شدیم.
- فراز هنوز وایساده بود استاده رو نگاه می کرد.استادم ریلکس یه دسته برگه از کیفش درآورد و شروع کرد چیزی نوشتن.بچه هام ساکت همدیگه رو نگاه می کردن و نمی دونستن چکار کنن.همه فکر می کردیم فقط این جلسه درس نمی ده برای همینم بیخیال شدیم گفتیم خودمونو می رسونیم یه جوری.ولی فراز همینجوری داشت نگاش می کرد.قیافه اش خیلی بامزه و معصوم شده بود.انگار واقعا نمی دونست چی کار بکنه.درمونده بود.ما هام نمی دونستیم چرا این جوریه.تا این که روشن گری شد.
در غذایش نمک بیشتری ریخت و با دهان پر گفت:
- فراز به استاد گفت خوب فکر کنم اگه دوست داشته باشید جلسه ی بعد درس می دید.استادم سرشو بلند کرد و با یه لبخند ملیح فرازو نگاه کرد.فرازم همینجوری مثل بدبختا نگاهش می کرد.کم آورده بود بچم.استاد گفت فکر کنم این کلاس نیازی به درس دادن نداره...اونم وقتی کسی مثل شما توش وجود داره که این همه فکر می کنه...نه فقط این جلسه بلکه تا آخر...راستش من خودم موقع پایان نامه ام هم این قدر فکر نکردم.فکر کردن اونم این قدر حرفه ای کار هر کسی نیست.
خنده ام گرفت.
- همه مونده بودن.نمی دونستن بخندن یا این که التماس کنن.اون درس جزو درسای مهم بود و اگه گند می خورد توش خیلی سخت بود جمع کردنش.فراز همینجوری استادو نگاه کرد.یعنی واقعا نمی تونم قیافه شو توصیف کنم.هم سردرگم بود...هم قیافه اش عین بیچاره ها شده بود...هم نگران بود هم ناراحت...کلا مخلوط بود.بچه هام چشم امیدشون به فراز بود چون همیشه با شیرین زبونی استادا رو برمی گردوند موقع اعتصابای این جوری.ولی انگار این دفعه فرازم نمی دونست باید چکار کنه. 
مکثش که طولانی شد من و نازنین هر دو با بی قراری گفتیم:
- خوب!
آبتین با نیشخند نگاهمان کرد و با خباثت گفت:
- امشب برید لالا کنید فردا ادامه شو می گم.
من و نازنین بی توجه به عقربه ی کوچک ساعت که به سمت دو نشانه رفته بود گفتیم:
- بگو!
آبتین اول من را نگاه کرد و سپس به نازنین خیره شد.وقتی نگاهش بیش از حد روی یک سری از اجزای صورت نازنین توقف کرد،گوشه چشمانم به خاطر خنده ای که کنترلش می کردم جمع شدند.
نه!مثل این که برادرم به کل از دست رفته بود!
آبتین یک دفعه سرش را تکان داد.انگار که می خواست فکری را از سرش بیرون کند.
خنده ام را با سرفه پنهان کردم و خودم را مشغول غذایم نشان دادم.نازنین هم تمام مدت سرش را پایین انداخته بود.
صدا که در آن لحظه شبیه شخصیت های کارتونی شده بود که لباس قرمز می پوشیدند،شاخ داشتند و چنگالی در دست شان بود گفت:
چه فکری کرده بود مگه؟
- خلاصه...فراز یکم جابجا شد به استاد گفت فکر نمی کیند بهتره بیشتر راجع بهش فکر کنید؟!ما داشتیم فکر می کردیم یا خیلی شجاعه یا خیلی کله خرابه.استاد نگاهش کرد و با همون لبخند ژکوندش که انگار واسه فراز نگه داشته بود گفت "نه.گفتم که.تا وقتی فردی فکور مثل شما تو کلاس هست من فکر نمی کنم...بهتره خودتون برای کلاس فکر کنید...این طوری افکار ارزشمندتون هدف مند هم می شن."بعدم سرشو دوباره انداخت پایین و مشغول برگه هاش شد.
- فراز چون از اون بچه های شیطونی بود که کسی دلش نمی یومد دعواشون کنه همه فقط نگاهش می کردن و دیگه نهایت بهش چشم غره می رفتن.فرازم همه رو نگاه کرد.یهو جدی گفت "غصه نخورید ها بچه ها!خودم یه کاریش می کنم...بدبخت نمی شیم خدا بخواد.".بچه هام خندیدن.به همین سادگی.گفتن بیخیال دیگه خاطره شد.البته دو سه تا از اون خرخونای بالفطره هنوز مثل آدمخوارا نگاش می کردن ولی با یه نگاه عین گربه ی شرک فراز درست شد.
از عبارت "نگاه عین گربه ی شرک فراز" از خنده ترکیدم.
آبتین با لبخند ملیحی نگاهم می کرد و نازنین هم همراهم می خندید.
دلیل خنده ام این بود که تصور فراز در که آن طور نگاه می کرد خیلی بامزه بود...
- القصه (!)...اون جلسه همه نشستیم حرف زدیم به جز فراز که به تخته خیره شده بود و عمیقا در فکر بود...جلسه ی بعد استاد اومد و بدون این که اصلا به روی خودش بیاره ما تو کلاس وجود داریم رفت نشست سر جاش و دوباره با چند تا برگه مشغول شد.چند تا از بچه ها عصبی شده بودن...فرازم که طبق معمول دیر کرده بود.سکوت مرگ بار تو کلاس بود و هیشکی حرف نمی زد...یهو در باز شد و فراز اومد تو.اون روز عینک شو زده بود...
حرفش را قطع کردم و با تعجب پرسیدم:
- فراز عینکیه؟
نگاهم کرد و با نیشخند گفت:
- نمی دونستی؟نمی زنه هیچ وقت...وقتایی می زنه که خیلی به چشماش فشار میاد...بعد از خوندن زیاد...
کمی آب خورد.غذایش تمام شده بود و نشسته بود برای ما خاطره تعریف می کرد.من و نازنین هم غذایمان تمام شده بود و با جدیت به او گوش می کردیم.
-اون روز کلا قیافه اش یه جوری بود...انگار خلی درس خونده بود و واردم که شده بود داشت با دقت دو سه برگه آ چهار رو می خوند...ما نگاهش می کردیم و منتظر بودیم ببینیم میخواد چکار کنه و چی شده که این اعجوبه این قدر با دقت درس می خونه.همون طور دم در وایساده بود داش ورقه ها رو مرور می کرد که استاده با لبخند ژکون مخصوص فرازیش بهش گفت آقای فرهمند فکر نمی کنید بهتره بشینید؟فرازم همچین نیشش وا شد...بهش نگاه کرد گفت فکر نمی کنم شما مشغول درس دادن باشید.استادم گفت نه فکر نمی کنم درس بدم...ولی هر چی فکر می کنم نمی دونم شما چرا وایسادید!فرازم خیلی شیک رفت جلوی کلاس وسایلشو گذاشت رو صندلی که کنار تخته و استاد بود.بعدم یه عالمه برگه از کیفش در اورد که فکر کنم همه شونو خودش نوشته بود.با همون نیش بازش گفت فکر کنم وقتی شما تفکر می کنید یه نفر باید درس بده.بعدشم خیلی ریلکس رو به بچه ها گفت مشکلی که با این قضیه ندارید؟ما هم که برامون مهم نبود...تازه اگه می تونست عین آدم درس بده نونمون هم تو روغن بود...خرخونای کلاسم که خیلی مشتاق بودن...
ساعت دو و ربع بود ولی آبتین هم چنان حرف می زد:
-خواست حرف بزنه که یکی از دخترا دستشو بلند کرد گفت ببخشید استاد؟فرازو و این استاده با هم نگاهش کردن.یعنی جزو صحنه های به یاد ماندنی زندگیمه!فراز خیلی جدی به استاده گفت فکر کنم ایشون منظورشون کسی هستش که میخواد درس بده!بعدم به دختره اشاره کرد که حرفشو بزنه.دختره هم پرسید که منبع اطلاعاتی تون کیه؟فراز نیشش دوباره باز شد گفت وقت کلاسو نگیری سولات متفرقه رو بعد کلاس پاسخ میدم.یعنی ما داشتیم از شدت خنده میزو گاز می زدیم...عجیب استاده بود که انگار خوشش اومده بود و همچین با مهر و محبت نهانی به فراز خیره شده بود.فراز صدشو صاف کرد عینکشم بالاتر برد شروع کرد حرف زدن.نمیشه گفت به موضوع مسلط بود چون به هر حال یه دانشجوی بیست و یک ساله بود ولی تا اون جایی که امکان داشت کامل درس داد و حتی تا اون جایی که بلد بود به سوالای بچه ها هم جواب داد.ما منتظر بودیم کلاس تموم شه بریم خفتش کنیم ببینیم از کی پرسیده و اونم بهش یاد داده که این همه علامه شده...یه ده دقیقه مونده بود که کلاس تموم شه که استاده دستشو بلند کرد پرسید ببخشید استاد؟فرازم یکم ترسید انگار...کلا معلوم بود با وجود این که سر به سر این استاده میذاره خیلی هم ازش می ترسه...گفت بفرمایید.استادم گفت فکر می کنم کلاس خوبی بود.فرازم جرئت پیدا کرد و نیشش دوباره باز شد.گفت فکر می کنم ازتون ممنونم.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- خلاصه فراز کلاسو چند دقیقه زودترم تعطیل کرد و رفتیم.بچه ها رفتن بیرون فقط من و دو سه نفر دیگه مونده بودیم که با فراز می گشتیم...فراز ورقاشو گذاشت تو کیفش و می خواست بره که استاده گفت فکر می کنم شما استاد خوبی می شید جناب فرهمند...اگر برای درس جلسات بعد به مشکل برخوردید فکر کنم می تونید پیش من بیاید...بعدشم پا شد از کلاس رفت بیرون.فراز یهو خودشو پرت کرد رو صندلی.رنگش پریده بود چه جور...بهش گفتیم چه مرگته؟گفت نمی دونید چقدر استرس تحمل کردم این چند روز....شبانه روز دویدم اینا رو آماده کنم...مام گفتیم مگه مجبر بودی خوب؟گفت نمیشد که این جوری...بچه ها به خاطر من حقشون ضایع می شد...باید یه کاریش می کردم...رفتم پیش عموم ازش پرسیدم اونم انگار نه انگار داشتم بالا بال می زدم یه کتاب صد هزار صفحه ای رو انداخت تو بغلم گفت برو از اول بخون درس بده...خودت کردی خودتم باید جورشو بکشی...از اون روز مشغول رمزگشایی این کتابم...ماشالا به زبان سانسکریت نوشتنش...همه اعمال بدم اومد جلو چشم...همش می گفتم الان می میرم عمرمو می دم به سگ همسایه که شبا با من درس می خوند...
با خنده گفتم:
- چه خوبم با جزئیات یادت مونده...
- چون همه ی اینارو با جزئیات نوشتم تو یه دفتر...چند بار خوندمش...به علاوه مگه می شه این حرفا رو یادت نیاد...واقعا پسر خوبیه...
با نیشخند نگاهم کرد.متوجه شدم که ماندن بیشترم جایز نیست.از نازنین به خاطر غذا تشکر کردم و بعد از گفتن شب بخیر به اتاقم رفتم.پشت در سر خوردم و روی زمین ولو شدم.
هنوز در مغزم بسته بود.فکر نمی کردم...فقط با زمان حال پیش می رفتم.
*****
عصبی بودم...یک هفته بود که "فکر" نکرده بودم...
خودم را روی مبل جمع کردم و سرم را روی زانو هایم گذاشتم...
در آن دو سه روز آخر فقط آب می خوردم...نمی توانستم غذا را قورت بدهم...حالم عجیب بود...
گوشی خاموشم مرا از دنیای خارج آن خانه جدا کرده بود.من مثل حیوانات وحشی با عضلات منقبض روی مبل نشسته بودم و انگار منتظر حمله بودم.
گریه نمی کردم...نمی دانستم ناراحتم یا خوشحال...یا اصلا حسی نداشتم؟!
صدای عقربه ی ثانیه شمار ساعت روی اعصابم بود و عرق سرد روی بدنم نشانده بود...ساعت سه و نیم بود ولی من خوابم نمی برد...
نمی دانم چقدر گذشته بود که دو دست دورم حلقه زدند و مرا محکم نگه داشتند.
صدای آبتین از کنار گوشم شنیده می شد:
- آروم خواهری.چرا این جوری خودتو جمع کردی؟بدنتو شل کن!
عضلات دردناکم را که به جای خودم مجازات می کردم،رها کردم و نفس عمیقی کشیدم.
آبتین مرا روی پایش نشاند و با بغض گفت: 
- چی شده؟چرا دیگه باهام حرف نمی زنی؟یه هفته اس چشم به راهم منتظر که بیای مثل قبلنا خودتو بندازی تو بغلم و همه چیو بگی...پس چرا نیومدی؟!
دوباره خودم را جمع کردم...انگار نمی توانستم حرف بزنم....
از عوارض نادیده گرفتن زخم های عمیق بود؟شاید از شدت درد لال شده بودم...
آبتین روی موهایم را بوسید و محکم تر بغلم کرد...
انگار او هم می دانست تکه های بدنم در حال فرو ریختن هستند و باید محکم بگیردشان....
زمزمه کرد:
- رویاها و آرزو ها شاید بمیرن ولی یادشون می مونه....شیرینی وجودشون می مونه...به جای این که واسه رفتنشون غصه بخوریم بهتره وقتی که هستن تا می تونیم باهاشون خاطره درست کنیم...غصه خوردن چیزی رو عوض نمی کنه...بهتر نیست بشینی بهش فکر بکنی؟بدون توجه به آینده و چند روز دیگه؟!
نگاهش کردم.می دانست؟شاید آره،شاید هم نه...به هر حال برایم مهم نبود!
آن شب کنار نفس های منظم و آرام برادرم و آغوشی که در سخت ترین اوضاع زندگیم همیشه به رویم باز بود،تصمیمم را گرفتم...
دلم می خواست تا آن جا که می توانستم با او خاطره داشته باشم!
خاطره هایی که حتی زمان هم نتواند پاک شان کند...خاطره هایی که هر چه بگذرد به جای کم رنگ شدن پر رنگ تر می شوند...
خاطره هایی که از بس شیرین و دورند قلبت را به درد می آورند...
فصل ششم
دو هفته بود که هر روز فراز را به خیابان ها و جاهای مختلف می کشاندم و به جرئت می توانستم بگویم حدود چهارده ساعت از روزش را بیرون و با من می گذراند.
اولین روز که به گوشی اش زنگ زدم مردد بود:
- صنم؟!
آن روز،روز بعد از آن شب بود که به قول آبتین تصمیم کبری ام را گرفتم!
با صدای پر هیجانی که باعث شد برای چند ثانیه ی طولانی سکوت کند گفتم:
- سلام کجایی؟چرا حس می کنم مشکوک می زنی؟!
با صدایی که رگه هایی از خنده در خودش داشت گفت:
- تو تختم ولی اگه بخوای جاتو خالی می کنم!مشکوک چرا؟!
خندیدم و گفتم:
- جای عمه تو خالی کن!نمیدونم انگار صنم جدید پیدا کردی از ما خبری نمی گیری!
سکوت کرد.چشمانم را بستم و به صدای نفس هایش گوش دادم.
سرانجام زمزمه کرد:
- نمی خواستم اذیتت کنم...فکر کردم آخر سر عقل اومدی و می خوای شرمو کم کنم ولی...صنم یکیه.
اگر آن جا بود به خاطر این لحن مظلوم در آغوشش می گرفتم و لهش می کردم!البته دلیل دیگرش هم دو کلمه ی آخری بود که گفت!
- نمی خواد واسه خودت فکرای مسخره کنی!آماده شو بیام دنبالت بریم بیرون!
یک دفعه زد زیر خنده.گفت:
- اولا الان ساعت هشت صبحه...دوما چرا من نیام دنبالت تو بیای؟
با خنده گفتم:
-اوم...نمی دونم همین جوری!حالا اگه اصرار داری تو بیا.
با لحن آرومش گفت:
- با چی بیام؟
- با گاری!
مکث کرد و بعد با لحنی بامزه گفت:
- آقا منظورم این نبود که کمبود وسیله نقلیه اس!موتور یا ماشین؟!
- موتور سختی داره...ماشین بیار.
- چشم.کی بیام؟
دستور دادم:
- همین الان پا می شی خوشگل می کنی میای.
خندید و گفت:
- بازم چشم!خوشگلم می کنم!دیگه چی؟
- دیگه این که خیلی ازت راضیم آفرین!
قبل از این که قطع کند زمزمه کرد:
- دوست دارم.می بینمت.
قطع کرده بود و من از شدت خوشحالی شنیدن صدایش ذوق زده شده بودم!
لباس هایم را پوشیدم و برای آن روز آماده شدم.بعد از حدود چهارده روز هر روز بیرون رفتن نه تنها خسته نبودم بلکه هیجان زده هم بودم!
با فراز قرار گذاشته بودیم که یک روز من دنبال او بروم و یک روز او دنبال من بیاید.آن روز نوبت فراز بود که بیاید دنبالم.
در آینه به خودم نگاه کردم.مردد بودم که آرایش بکنم یا نه...
آخر سر خط چشم کوچکی کشیدم و رژ لب قرمز رنگی را که با لباسم ست بود روی لب هایم کشیدم.
شلوار لی مشکی و مانتوی قرمز اسپرتی پوشیده بودم که یک وجب بالای زانویم بود.کفش آل استار قرمزی را که در یکی از گردش های چند روز پیش خریده بودم را برای اولین بار پایم کردم.شال مشکی رنگم را روی سرم مرتب کردم و بعد از برداشتن کوله ی پر و قرمز رنگ و سوییشرت مشکی ام پایین رفتم.
تازه ساعت هفت و نیم صبح بود!
می خواستم از در بیرون بروم که متوجه او شدم.روی مبلی در هال دراز کشیده بود و خودش را جمع کرده بود.نزدیک عید بود و هوا هنوز هم سرد بود.
دوباره بالا رفتم و پتویش را از اتاقی که زمانی برای او و دیبا بود برداشتم.دوباره پایین رفتم و بالای سرش ایستادم.
پتو را رویش انداختم؛مواظب بودم که جایی از بدنش بیرون نماند.
خیلی وقت بود که دیگر با او مشکلی نداشتم.با خودم کنار آمده بودم و دیدن رفتار هایش مرا به این نتیجه رسانده بود که باید کم کم به خودم یاد بدهم چطور با او عادی رفتار کنم.
خم شدم و گونه اش را بوسیدم.خواستم بروم که دستم را گرفت.
با صدای گرفته ای گفت:
- دختر من خوبه؟
خودم را کنارش روی مبل جا کردم و زیر لب گفتم:
- خوبم.
لبخند مهربانی زد و پرسید:
- دو هفته اس رنگتم ندیدم.یه سراغی از پدرت نمی گیری؟
جابجا شدم و گفتم:
- ببخشید.سرم خیلی شلوغه.
با لبخند شیرینش مرا بررسی کرد و با شیطنت گفت:
- معلومه!
خنده ام گرفت.
- چقدر شبیه مامانت می خندی...تا حالا دقت نکرده بودم...
گوشی ام زنگ زد.از حرفش لبخندی روی لبم نشسته بود.
خم شدم و سرم را کنار سرش گذاشتم.دستانش را دور کمرم حلقه کرد.
- من باید برم...شب میام شام درست می کنم پس خونه باش...خدافظ بابا.
به وضوح جا خوردنش را که به خاطر شنیدن واژه ی بابا بود حس کردم.لبخندی زدم و رفتم.
از خانه خارج شدم.
فراز دست هایش را در جیب های شلوار لی مشکی اش فرو برده بود و به موتور اسپرت سورمه ای رنگش تکیه داده بود.
نیشم باز شد و سریع به سمتش رفتم.
سوییشرتی هم رنگ موتورش تنش کرده بود و زیپش را تا آخر بالا کشیده بود.کلاهش را روی سرش کشیده بود و فقط جلوی موهایش با حالت بامزه ای بیرون زده بودند.با دیدنم لبخند خبیثانه ای زد.
- سلام...بچه خوبی شدی زود اومدی!
با پررویی گفت:
- لطف کردم.
با چشمان ریز شده نگاهش کردم.نیشخند زد.شکلکی در آوردم و گفتم:
- خوب حالا!اگه فردا ساعت شیش دم در خونه تون نبودم!
به سمت موتورش رفتم و گفتم:
- بریم...
دیدم همین طور ایستاده و نگاهم می کند.
نگاهش کردم و پرسیدم:
- چی شده؟چرا نمیای؟
با پررویی گفت:
- اول بغل و بوس منو بده بعد.
با لجبازی دست به سینه ایستادم و خیره نگاهش کردم.می خواستم بغلش بکنم ولی با این حرفش شیطنتم گل کرد و دلم خواست لجبازی کنم.
یک ابرویش را بالا برد و در حالی که به سمت موتورش می رفت گفت:
- خیلی خوب.من بر می گردم خونه.
با چشمانی گرد شده نگاهش کردم.
امروز چه مرگش شده بود؟! 
با لجبازی دست به سینه ایستادم و خیره نگاهش کردم.می خواستم بغلش بکنم ولی با این حرفش شیطنتم گل کرد و دلم خواست لجبازی کنم.
یک ابرویش را بالا برد و در حالی که به سمت موتورش می رفت گفت:
- خیلی خوب.من بر می گردم خونه.
با چشمانی گرد شده نگاهش کردم.
امروز چه مرگش شده بود؟!
وقتی دیدم که جدی موتورش را راه انداخته و می خواهد برود،جلو رفتم و از پهلو بغلش کردم.
پایین آمد و درست و حسابی بغلم کرد.با خنده در گوشم گفت:
- قیافه تو اون جوری نکن...هدف این بود که بهش رسیدم!حالا بذار یکم سرت داد بزنم بوسمم بگیرم!
خندیدم و ناراحتی ام از رفتارش از بین رفت.بازیگری به خوبی او ندیده بودم.طوری رفتار کرد که داشت باورم می شد مرا برای "بوس" می خواهد!
رهایم کرد و با نیشخند گفت:
- حالا فعلا بهت فشار نمیارم بذار تو یه موقعیت بهتر اونم ازت می گیرم.بپر بالا.
پشت سرش روی موتور نشستم و دستانم را دور کمرش حلقه کردم.
منتظر ماندم تا راه بیفتد ولی در عوض چرخید و با لبخند نگاهم کرد.این لبخند شیطنت نداشت...فقط مهربانی و علاقه داشت.
- چیزی یادت نرفته؟
ابروهایم را بالا بردم و پرسشگرانه نگاهش کردم.
کلاه باز هم سورمه ای رنگش (!) ا برداشت و بالای سرم نگه داشت.وقتی حالت مصممش را دیدم آهی کشیدم و گفتم:
- باشه بذارش!
او اصلا نگران خودش نبود و ولی تمام مدت اصرار می کرد وقتی با موتور می رویم کلاه را روی سرم بگذارم.با این که با کلاه احساس بدی داشتم ولی شیرینی توجهاتش و نگرانی اش برای من حالم را خوب می کرد!
کوله ام را به جلوی موتور وصل کردم و سوییشرتم را تنم کردم تا به خاطر موتورسواری سردم نشود.
ناگهان آن قدر سریع راه افتاد که داشتم به عقب پرت می شدم ولی محکم تر دستانم را روی شکمش قفل کردم.دفعه ی اولی بود که پشت سر کسی روی موتور می نشستم و خودم راننده نبودم.
خودم را بالا کشیدم و چانه ام را از روی کلاه (!) روی شانه اش گذاشتم.
- کجا می بریم؟
- تو دوست داری کجا بریم؟
فکر کردم و در آخر گفتم:
- هرجا تو دوس داری.
صدای خنده ی آرامش قلبم را به جنب و جوش وا داشت.
- می ریم پاتوق...بعدشم هر جا تو خواستی...راستی صبحونه خوردی؟
- نه.
- پس قبلش یه فکری واسه اون می کنیم.چی دلت می خواد؟
کمی فکر کردم و سپس گفتم:
- بستنی و شیرکاکائو.
با خنده گفت:
- یعنی خوشم میاد هیچ چیمون به آدمیزاد نمی خوره!منم پفک می خوام!
خندیدم و گفتم:
- حالا بستنی یه چیزی...پفک چیه آخه اول صبحی!
با پررویی گفت:
- دوس دارم خوب.
لبخندی از سر آرامش زدم.
همه چیز خوب بود...داشتمش و خوب بود...درست مقابلم نشسته بود و من محکم نگهش داشته بودم و این هم خوب بود...
- راستی....سردت نشه همچین زیپو تا ته کشیدی بالا!
خندید و با شیطنت گفت:
- پس میخوای زیپو تا ته بدم پایین؟!
در گوشش گفتم:
- آدم باش پسر خوب!
دوباره خندید.
چقدر امروز خوش خنده شده بود!کم کم داشت می شد همان فرازی که همه می گفتند.تمام مدت بی دلیل نیشش باز بود و می خندید.
دلم می خواست اعتراف کنم آن قدر دوستش دارم که احساس می کنم دارم می ترکم ولی او همین طوری هم پررو بود! 
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 4
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1418
  • آی پی دیروز : 1509
  • بازدید امروز : 5,315
  • باردید دیروز : 5,793
  • گوگل امروز : 1360
  • گوگل دیروز : 1416
  • بازدید هفته : 49,017
  • بازدید ماه : 147,339
  • بازدید سال : 589,804
  • بازدید کلی : 12,454,893