close
تبلیغات در اینترنت
رمان عشق ارباب قسمت هفتم
loading...

رمان فا

غمگین سرم را بالا گرفتم و با نگاهش کردم ... نگاهش به رو به رو بود و توجهی به من نداشت ...توجه به منی که حقیقتها داغونم کرده بود.... چطور می تونستم به این مرد که جلوی خودم از عشق به خواهرم گفته بود بگم خواهرم بادار بود و مادرت بچه ای که جونش بهش بسته شده بود رو کشته ... با احساس سنگینی نگاهم…

رمان عشق ارباب قسمت هفتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2601 پنجشنبه 12 دي 1392 : 22:51 نظرات ()
غمگین سرم را بالا گرفتم و با نگاهش کردم ... نگاهش به رو به رو بود و توجهی به من نداشت ...توجه به منی که حقیقتها داغونم کرده بود.... چطور می تونستم به این مرد که جلوی خودم از عشق به خواهرم گفته بود بگم خواهرم بادار بود و مادرت بچه ای که جونش بهش بسته شده بود رو کشته ... با احساس سنگینی نگاهم سرش را به طرفم برگرداند ....نگاهم را از او گرفتم و گفتم

 

می خواستم اعصابمو آروم کنم هیچ اتفاق دیگه ای نیوفتاده
پوزخند صدا داری زد و گفت
شایا:دروغگوی خوبی نیستی................
بازویم را فشرد و با صدایی که عصبی بود گفت
شایا:سعی کن بخصوص به من دروغ نگی


بازویم را از دستش خارج کردم و او را به عقب هل دادم و با صدایی که سعی می کردم آروم باشه گفتم

-
لازم نمی دونم که همه چیز رو به تو بگم


قدمی به طرفم نزدیک شد ..از جايم تكاني نخورىم... رخ به رخم ایستاد و مقداری خم شد تا به چشمانم خیره شود ... گفت
شایا:دیدی خودتم گفتی ...پس اتفاقی افتاده که اینطور بهم ریختی و رفتی دویدی
به عقب هلش دادم ..حتی یک سانت هم تکان نخورد .. صورتم را برگرداندم و با اخمی گفتم
-
آخه می خوای بدونی که چی بشه
چانه ام را گرفت و صورتم را به طرف صورتش برگرداند و گفت


شایا:منو تو اینجا با هم جنگ نداریم ... قرار بود همدیگرو کمک کنیم پس بگو


دستم را بر روی سینه اش گذاشتم و خیره به چشمانش شدم... غمگین بودن همانند چشمان مهتاب.. همانند چشمان خودم ... دهانم را باز کردم که حرفی بزنم ... با صدای سرفه ی مصلحتی ساشا از او فاصله گرفتم و نگاهم را به ساشا دوختم ... با لبخند دندون نمایی نگاهمان می کرد... چشمکی به من زد و باز سرفه مصلحتی کرد و به شایا اشاره کرد و گفت
ساشا:هنجره ام پاره شد اما این داداش ما به من نگاه نکرد
نگاهم را به شایا دوختم که نگاهم می کرد .... لبخندی زدم ...با مشتی که به بازویش زدم اخمی کرد و گفت
شایا:چیه چی شد
ساشا:بـــــه... این تازه می پرسه چی شده
خنده ای کردم و شایا را که چشمانش پر تعجب شده بود را به طرف ساشا که تازه متوجه اش شده بود برگرداندم ...دستی در موهایش کشید و گفت
شایا:هواسم نبود جریان چیه


من و ساشا بلند خندیدیم .... ساشا کنارم آمد و شانه ام را گرفت و گفت
ساشا:وقتی کسی مثل مهتاب جان کنارت باشه باید هم هواست نباشه
مهتاب جون را کش دار گفت که احساس کردم کنایه زده ... با لبخندی زورکی نگاهش کردم چشمکی زد... شاید پسر مادری بود که از او متنفر بودم ... اما گناه او نبود ... همیشه مانند دوستی کنارم بود ...یک برادری که هیچوقت بدی در حقم نکرده بود... سرم را به طرف شایا برگرداندم که اخمی کرد و رو به ساشا گفت


شایا:خوب کارتو بگو
ساشا ضربه ای به بازوی او زد و گفت


ساشا:اه ...خدایی آخر اخم کردنی برادر من یک لبخندی چیزی


فشاری به بازویم وارد کرد و با خنده رو به من گفت
ساشا:تو چطور تحملش می کنی


دستم را بر روی دست ساشا گذاشتم و با لبخندی نگاهم را به اخمهای شایا دوختم ... کلافه بود ...می تونستم خیلی راحت کلافگی اش را که دست در موهایش می برد را ببینم ... با همان لبخند گفتم
-
اخمهاش برای من شیرینه ...جــــذبه داره
شایا سرش را بلند کرد و نگاهم کرد ... چشمکی به او زدم ... ساشا خنده ای کرد و گفت
ساشا:زن داداش اینفدر هندونه زیر بغل این نذار که واویلا می شه


با این حرفش من را با خودش کشید و بلند گفت
ساشا:مثلا" اومده بودم بگم شام حاضره خودم هم موندگار شدم چقدر شماها حرف می زنین
خنده ای کردم و مشتی به بازویش زدم و گفتم
-
هـــــو به ما نگو ها یک ساعت خودت مارو به حرف گرفتی


ساشا با تعجب نگاهم کرد و یک تای ابرویش را بالا برد و گفت
ساشا:نه بابا شما هم بله دیگه
چشمکی به او زدم و گفتم
-
چه جورشم بــــله
ساشا خنده ی بلندی سرداد و گفت


ساشا:ببینم اینقدر بی شوهری به سرت زده بود که سر سفره ی عقدتم اینطور بـــله رو کش دار دادی


خودمو مظلوم کردم و با غنچه کردن لبم گفتم

 


-
خوب با اجازه بزرگترامون که شما باشی بـــله
ساشا باز خنده ی بلندی سر داد و محکم به پشت کمرم زد و بلند گفت
ساشا:دمــــت جـــیز حالیدم به جون تو
بخاطر ضربه ی محکمی که به کمرم زده بود ... معده ام فشرده شد ... اما با دردی که داشتم باز لبخندی زدم و همراه با درد گفتم
 
-
دستت بشکنه ساشا مردم
با ناله ای که ناخداآگاه از دهانم خارج شده بود ... قدم های محکمش رو که به طرفم برداشت احساس کردم ... شایا به طرفم خم شد و دستش را دور کمرم حلقه کرد و نگران 
گفت
شایا:حالت خوبه تو

لبخند بی جونی زدم و نگاهم را به ساشا دوختم که شوکه ایستاده بود و به زمین خیره شده بود دوختم و به آرامی به شایا گفتم
-ببین چرا این داداشیت شوکه شده
شایا اخمی کرد و با صدای بلندی گفت
شایا:وقت این نیست که ببینم شوکه هست یا نه تو بگو چت شد
با صدای داد شایا ... ساشا به خودش امد و نگاهمان کرد ... با دیدن من که خم شده بودم نزدیک اومد و گفت
ساشا:چی شده؟
شایا با اخمی سرش را بالا گرفت و با صدای که سعی در پنهان عصبانیتش داشت گفت
شایا:هم هیکل توه اینطور محکم می زنی پشت کمرش
ساشا ابروهایش بالا رفت و گفت
ساشا:من اونقدر محکم نزدم که...
با قدمی که شایا به طرفش برداشت حرفش نیمه تموم موند .... دست به کار شدم و جلوتر اینکه شایا یقه اش رو بگیره ... یقه شایا رو گرفتم و گفتم
-شایا اون آروم به کمرم زد

شایا نگاه اخم کرده اش را از ساشا گرفت و به من دوخت که لبخند دلگرمی زدم و گفتم
-قرصامو نخوردم امروزم از حدم بیشتر دویدم برای همین دیگه...

با فشرده شدن بازویم در دستان پر قدرتش .. ناله ای کردم ... ساشا قدمی جلو برداشت و گفت
ساشا:چیکار می کنی شایا
شایا سرش را بالا گرفت و با عصبانیت نگاهش را به ساشا دوخت و بازویم را رها کرد و بدون حرف دیگری به من و ساشا بزند من را با خودش کشید و ساشا نیز پشت سرمان کشیده شد .. به عقب برگشتم و نگاهی به ساشا کردم که اخم کرده بود ... سرم را با تأسف تکان دادم و هم قدمش شدم و به آرومی که خودش بشنود گفتم
-آروم باش شایا
شایا نیم نگاهی به من انداخت و با همون اخم گفت
شایا:خیلی مثل بچه ها رفتار می کنی
شونه ای بالا انداختم و گفتم
-خوب چیکار کنم وقتی عصبی می شم باید یکجورایی آروم بشم

شایا:من هم برای اینکه عصبانیت رو خالی کنم باید یکجوری خودمو آروم کنم
خنده ی ریزی کردم و گفتم
-خدایی شایا تو کی عصبی نیستی ...فکر کن هر پنج دقیقه باید خودت رو آروم کنی

شایا با اخمی نگاهم کرد که شکلی برایش در آوردم و گفتم
-همیشه اخمویی و عصبی ایــــش
شایا به کناری هلم داد ... خنده ای کردم و چشمکی به او زدم ... لبخند کمرنگی بر روی لبش نشست ... نگاهی به ساشا کردم که با چشمان گرد شده نگاهمان می کرد ... از کنارمان گذشت و در اتاق را باز کرد و قبل از خارج شدن طوری که من و شایا بشنویم گفت
ساشا:دیونن بخدا
خنده ای کردم .. شایا با تأسف شانه ام را گرفت و نگاهی به من گفت
شایا:توی یک برخورد تورو شناخته وای به حال دیگران
ابروهایم با حرف شیطونش بالا رفت و نگاهش کردم که بدون حرفی وارد شد و من را نیز با خودش کشید ... هر دو وارد اتاق غذا خوری شدیم ... در باز شد و بقیه نیز وارد شدن با دیدن آروین که خمیازه می کشید ...دست شایا رو دور شانه ام کنار زدم .... خم شدم و لپ آروین رو محکم بوسیدم و گفتم
-ببند دهنتو مگس می ره توش
آروین خنده ای کرد ... سرخوش از خنده اش راست ایستادم ... نگاهم در نگاه پر از کینه ی خواهر سیندرلا و مادرش گره خورد ... لبخند خونسردی به هر دوی آنها زدم ... اخمی کردن و با عشوه ای صورتشان را برگرداند ...زرین خاتون ... نگاهی به شایا کرد که سر میز نشسته بود ...به طرفش رفت ... آناهیتا کنارم قرار گرفت ...لبخند پهنی زدم و به طرف آناهیتا برگشتم و با چشمکی گفتم
-آنی این تیکه رو داشته باش

آناهیتا با تعجب نگاهم کرد و گفت
آناهیتا:کدوم تیکه رو
خنده ای به حرف گیچ شده اش کردم و به طرفی که زرین خاتون رفته بود رفتم ... زرین خاتون با لبخندی صندلی را کنار کشید و خواست بر روی آن بنشیند که قدم هایم را تند کردم و به جای او کنار شایا .... بر روی صندلی که بیرون کشیده بود نشستم و با لبخند پهنی رو به زرین خاتون که ایستاده بود و با تعجب نگاهم می کرد گفتم
-دستتون درد نکنه مادر شوهر عزیز
نگاهی به آناهیتا کردم که با دهانی باز نگاهم می کرد و زبونی برایش در آوردم که خنده ای کرد و همه نگاها را به طرف خودش جلب کرد ... با خنده نگاهم را به او دوخته بودم که با دیدن نگاه همه ...با عجله خم شد و خنده ی مصلحتی کرد و گونه ی آروین را بوسید و گفتم
آناهیتا:نکن خاله قلقلکم می آد
صورت سرخ شده از خجالتش را بالا آورد و ببخشیدی گفت که خنده ی ریزی کردم... دست شایا بر روی دستم قرار گرفت ... با همان خنده نگاهم را به او دوختم ...سرش را به طرفم خم کرد و به آرومی گفت
شایا:شر به پا نکن دختر
لبخند پهنی زدم .. و با نادیده گرفتن زرین خاتون خودم را به طرف شایا خم کردم و با شیطنت گفتم

-داشتم حالشو جا می آوردم
شایا:از خجالتش کلا" مشخص بود
خنده ای کردم
-خجالتش خودش حال داره جون تو
شایا اخمی کرد ...سرم را مظلوم خم کردم و اخمهای در هم رفته اش را با دست باز کردم و به آرومی گفتم
-اخم نکن ارباب جون دلمو....

ساشا:نمی شینین مامان
با صدای ساشا... با حرف نیمه تمامم ..چشمانم را بستم و سرم را به طرف زرین خاتون بر گردوندم و چشمانم را باز کردم .... زرین خاتون با اخمی نگاهم می کرد که شایا حرف ساشا را تکرار کرد و گفت
شایا:مامان زرین چیزی شده
یک تای ابرویم را با لبخندی برای اخم زرین خاتون بالا دادم که با لبخندی زورکی رو به شایا کرد و گفت
زرین خاتون:نه اشتها ندارم
با گفتن این حرف با اخمهای درهم از اتاق خارج شد ... لبخند عمیقی زدم که شایا با چشمان ریز شده نگاهم کرد ... با همون لبخند حفظ شده شانه ای بالا انداختم و نگاهم را به بقیه دوختم.. .. ساشا با تعجب به در نگاه می کرد ... سوسن اخم کرده بود و با نگاهش در حال ارزیابی ام بود ... نگاهی به نرگس جون کردم که در فکر بود و نگاهش به ساشا که رو به رویش نشسته بود ... با تعجب نگاهی به نرگس جون کردم که اینطور به ساشا خیره شده بود .... کاسه ای پر از سوپ جلویم قرار گرفت ... با تعجب سرم را بالا گرفتم و به شایا نگاه کردم ... شایا اخم کرده نمک را نیز کنارم گذاشت و گفت
شایا:بخور تا داروهاتو بدم درد معده ات کمتر بشه
نگاهم را از او گرفتم و نگاهم را به غذا های روی میز دوختم و با حسرت گفتم
-شایا من گشنمه

با اخم همیشگیش نگاهم کرد و گفت
شایا:سوپتو بخور
با ناراحتی نگاهم را به سوپ دوختم و دست شایا را گرفتم ...مظلوم گفتم
-همه اش داری بهم سوپ می دی من غذا می خوام

شایا چشماشو ریز کرد و به طرفم خم شد و گفت
شایا:می دونی که این مظلومیتت جلوی من فایده نداره
سوپ رو به طرفم هل داد و گفت
شایا:می خواستی اینقدر سرخود کاری نکنی که این بلا سرت بیاد
سوپ رو به طرفش گرفتم و گفتم
-این بلاییه که تو سرم آوردی
دستم رو به طرف غذایی که برای خودش کشیده بود دراز کردم و گفتم
-خودت می خوای غذاهای خوب خوب بخوری به من از این غذا آبکیا می دی

شایا محکم به پشت دستم زد .... اخمی کردم و پشت دستم رو خاروندم که گفت
شایا:دست درازی نکن به غذای دیگرون
نگاهم رو به غذاش دوختم .... مرغ سوخاری و سیب زمینی سرخ شده و مقداری برنج و کشک بادمجون کنارش ریخته بود دوختم و با ناله گفتم
-شایا معده ام درد می کنه از گشنگی

شایا باز سوپ را به طرفم گرفت و گفت
شایا:بخور شاید توی غذام زهر باشه باز راهی بیمارستان می شی
لبو لوچمو آویزون کردم و گفتم
-داری بچه خر می کنی

شایا لبخندی زد و قاشقی در سوپم گذاشت و آرام گفت
شایا:یعنی خر کردن تو به همین آسونیاست
اخمی کردم و پشت چشمی نازک کردم و گفتم
-شــــایـــا
لبخندش عمیق تر شد و با اشاره ای به کشک بادمجونش کرد ... گفت
شایا:سوپتو بخور که اینو منو تو با هم می خوریم
نگاهی به بقیه غذاهاش کردم ... خنده ی بی صدایی کرد ..... سرم را به طرف سوپم برگرداند و گفت
شایا:اینقدر هیز بازی به غذای من در نیار که بقیه رو نمی تونم بهت بدم چون روغناش زیاده و برای معده ای که تازه شستوشو شده خوب نیست
نگاهی به سوپ کردم و به ارومی گفتم
-انشالله اون کسی رو که منو به این روز انداخته اسهال ده روزه بگیره
با صدای پر از خنده ی شایا سرم را بالا گرفتم و با چشمان گرد شده و ابروی بالا رفته نگاهش کردم که برای اینکه خنده اش را پنهان کند سرفه ای مصلحتی کرد ... اخمی کردم و گفتم
-کــــوفت خودتو مسخره کن

شایا لیوان آبی را برای خودش ریخت و خنده اش را با آب سر کشید ... با اخمی سرم را به طرف بقیه برگرداندم که با دیدن قیافه بهت زده ی همه ی آنها و دهان باز سوسن که لقمه را گرفته بود و لپ پر از غذای یوسف که غذا را نجویده بود خنده ای کردم و برای اناهتیا که دستش را به زیر چانه زده بود و با دهانی باز به شایا نگاه می کرد ابرویی بالا انداختم ... سنگینی نگاه شخصی را بر روی خودم احساس کردم ... با دیدن میلاد و ساشا که نگاهم می کردن لبخندی زدم که ساشا سرش را با لبخندی تکان داد و مشغول خوردن شد ... اما میلاد با نگاهی عجیب نگاهم کرد و بدون حرفی با یک ببخشید از سر میز بلند شد و از اتاق خارج شد... شانه ای بالا انداختم و رو به شایا گفتم
-وااا این چش شد

شایا نگاهش را از طرفی گرفت و با اخمی رو به من کرد و گفت
شایا:هیچی ...تو چیکار به دیگران داری
با پام از پایین میز به پاش زدم و با اخمی گفتم
-وقتی می گم که تیکه روانی داری باور نمی کنی

صورتم را برگرداندم و پر حرص گفتم
-دیـــوونه
قاشوق سوپ را پر کردم و با انزجار چشمانم را بستم و قاشق سوپ پر شده را در دهانم فرو بردم و پر صدا آن را قورت دادم و چشمان را باز کردم که نگاه خیره شایا را بر روی خودم احساس کردم ... شایا ابرویی بالا انداخت و گفت

شایا:همچین سوپ رو خوردی انگار زهرمار بهت دادم
لبخند دندون نمایی زدم و گفتم
-دارم اینطور می خورم که جایی برای کشک بادمجون داشته باشم
شایا سرش را به زیر انداخت که با لرزیدن شانه اش فهمیدم که در حال خندیدن ... باز اخمی کردم و صورتم را برگرداندم که نگاهم به یوسف افتاد که کنار سوسن نشسته بود ... اخمم عمیق تر شد .... صدای عصبی شایا را شنیدم که گفت
شایا:سوپتو بخور
شانه ای بالا انداختم و به ارامی گفتم
-به من چه

شایا نفسش را پر صدا بیرون داد و هر دو بدون حرف اضافه ی دیگری مشغول خوردن شدیم ... ولی جای تعجبم اینجا بود که چرا فرح بانو سر میز نبود ... شانه ای بالا انداختم و سوپم را تا ته خوردم ... چند لحظه ای صبر کردم تا مطمئن بشم سالمم یا نه ...دو بار بازدمم را بیرون دادم و چشمانم را باز کردم..... نگاه شایا را که با تعجب نگاهم می کرد را بر روی خودم احساس کردم ... سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم و گفتم
-چیه دارم نگاه می کنم سالمم هنوز یا نه
شایا دستش را به زیر چانه زد و گفت
شایا:چی شد حالا سالمی یا نه
لبخندی زدم و گفتم
-اوهوم سالمم .

با مظلومیت نگاهی به بشقابش کردم ...که با دیدن کشک بادمجون دست نخورده اش چشمانم برق زد ... رو کردم به شایا و گفتم
-جون تو اگه نباشه ... جون همین مامان زرین جون دیگه به این غذاها اعتماد ندارم

شایا ابروهایش را بالا برد و گفت
شایا:که اینطور پس دیگه اینو نمی خوری
بشقابش رو کنار زد که دستمو دراز کردم و با حالت پشیمونی گفتم
-خجالت بکش و یک زره تعارف کردن یاد بگیر
قاشقم را در کشک بادمجون بردم و همونطور که در دهانم فرو می کردم با دهانی پر گفتم
-تازه این آشپزه بیچاره وقتی می بینه که تو کشک بادمجونتو نخوردی دلش می شکنه

شایا سرش را تکان داد و باز مثل قبل دستش را به زیر چانه زد و با حالت تعجبی گفت
شایا:ااا واقعا
قاشق دیگر در دهان گذاشتم و با چشمان بسته سرم را تکان دادم و گفتم
-اهوم جون مامان زرین خاتونت دارم راست می گم

شایا:به مامان من چیکار داری تو
لبخند دندون نمایی زدم و چشمانم را باز کردم و نگاهش کردم که با اخمی نگاهم می کرد... . بی خیال و خونسرد قاشقی پر از کشک بادمجون را در دهان گذاشتم و خودم را به طرفش خم کردم و آروم گفتم
-از عشق زیادش رو که به خودم می بینم برای همین کارهای زیادی باهاش دارم

شایا با همون اخم تکیه اش را به صندلی داد و مشکوک گفت
شایا:تو چرا مشکوک می زنی ؟
همانطور که دهانم را پر می کردم با خنده گفتم
-من مشکوک خداییم
با خنده از پشت میز بلند شدم و نگاهی به سوسن که با اخمی نگاهم می کرد ... چشمکی زدم و از اتاق لنگان لنگان خارج شدم ....نفسی از خارج شدنم کشیدم ... لبخندی از حرص دادن زرین خاتون زدم و آرام به طرف آشپزخونه راه افتادم ... از خستگی تکیه ای به در دادم و نگاهم را به عالیه که غذایش را می خورد دوختم ... غمگین بود ...چطور می تونستن دختری به معصومی و خوشگلی او را به این روز بیندازن ... آهی کشیدم و نگاهم را به آشپز دوختم و برای اینکه متوجه حضورم شده باشن ..سرفه ای کردم ... نگاه هر دوی آنها به من دوخته شد ... لبخندی زدم ...جواب لبخندم را با لبخند مهربونی دادن
آشپز:کاری داشتین خانوم
چشمامو باز بسته کردم و با همون لبخند حفظ شده بر روی لبم گفتم
-نه ...فقط اومده بودم بابت شام خوشمزه تشکر کنم

چشمان آشپز درخشید و با لبخندی چندبار سرش را تکان داد ... نگاهی به عالیه کردم که با لبخند پر از غم نگاهم می کرد ... چشمکی به او زدم و اشاره ای بهش کردم و گفتم
-همراهم بیا کارت دارم
عالیه سرش را به زیر انداخت و من من کنان در حالی که با گوشه ی روسریش بازی می کرد گفت
عالیه:من..من.. 
مشکوک قدمی به طرفش برداشتم و نگاهی به آشپز کردم که با تأسف و ناراحتی نگاهش به عالیه بود ... اخمی بر روی پیشانی ام نشست و گفتم
-اتفاقی افتاده
عالیه و آشپز پر از ترس سرشان را بالا گرفتن و نگاهم کردن و با هم گفتن
-نه چه اتفاقی
دست به سینه نگاهی به هر دوی آنها کردم و از بالا به پایین نگاهشان کردم و مشکوک گفتم
-حکیمه کجاست؟
عالیه با ترس نگاهی به آشپز و بعد به من انداخت و بدون حرفی سرش را به زیر انداخت که قدمی به او نزدیک شدم و دستش را گرفتم که جیغش به هوا رفت ... با تعجب دستم را پس کشیدم .... اشک صورت زیبای عالیه را خیس کرد ... با تعجب نگاهی به دستهایش کردم که زیر روسریش پنهان کرده بود و گفتم
-عالیه چی شده؟
حرفی نزد که آشپز با نگرانی به جای او گفت
آشپز:هیچی نشده خانوم ...یعنی..
دستم را بالا بردم و با اخمی به هر دوی آنها نزدیک شدم و دست عالیه را از زیر روسریش بیرون کشیدم که با دیدن کف دست سوخته اش ...چشمانم گرد شد و با تعجب به آنها چشم دوختم و گفتم
-چــــی شده؟
عالیه با گریه سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد .. یک نگاهی که یک دنیا شکایت داشت .. یک دنیا گله ... دستم را به طرف صورتش دراز کردم وبا مهربونی گفتم
-چی شده عزیزم چه بلایی سر دستای خوشگلت اومده

صدای هق هق گریه اش بالا رفت .... با ناراحتی سرم را به طرف آشپز برگرداندم ...آشپز با گوشه ی روسری اشکش را پاک کرد و به آرامی گفت
آشپز:داشته آشپزی می کرده که دستش سوخته
کف دستش را باز کردم و نگاهم را به آن دوختم ... من قول داده بودم که مواظبش باشم ... قول دادم که هوای خواهرش رو داشته باشم ... با ناراحتی نگاهی به عالیه کردم ... می دونستم توی این خونه قانونه که فقط آشپز باید آشپزی کنه ... دستانش را بالا آوردم و غمگین نگاهی به آنها کردم و به آرامی گفتم
-این سوختنی برای غذا نیست؟
عالیه نگاهم کرد .. نگاهی که دلم رو سوزاند ... نگاهی که دلخوری و نفرت رو خیلی راحت می تونستم از اون ببینم ... نگاهم را به آشپز دوختم و گفتم
-بار دیگه به من دروغ نگو

سرم را با تأسف تکان دادم ... و قدمی با ناراحتی از آنها به عقب برگشتم... که آشپز شرمنده قدمی جلو آمد و گفت
آشپز:بخدا خانوم مجبورمون کردن یعنی ...
پوزخندی زدم ... پوزخندی از مجبور شدن آنها .... پوزخندی که توی این خونه همه از سر اجبار باید زندگی می کردن.....پوزخندی از ترسی که در دلهای همه بود... نگاهی به عالیه کردم که هنوز گریه می کرد و غمگین گفتم
-قول دادم مواظبش باشم

لبخند تلخی زدم و سرم را به زیر انداختم و گفتم
-شرمنده داداشت شدم عالیه... شرمنده چشمای نمناک اون برداری که از من خواست مواظبت باشم

هق هق عالیه بالا گرفت .... دستش بین دستانم قرار گرفت و با ناله گفت
عالیه:بی گناه بودم خانوم معلم ... به جون احمد بی گناه قصاص شدم
او را در آغوش گرفتم و به خود فشردم که ناله ای کرد ... گونه اش را بوسیدم و گفتم
-فقط بهم بگو کی این بلا سرت آورده

حرفی نزد فقط اشک بود که از چشمانش سرازیر می شد و هق هقی که فضای آشپزخانه را در بر گرفته بود ... نگاهی به آشپز کردم که سرش را تکان داد و شروع کرد به تعریف کردن
آشپز:نشسته بودیم توی آشپزخونه که حکیمه اومد تو آشپزخونه و از عالیه خواست که اتاق آقا یوسف رو تمییز بکنند ...عالیه هم که اتاق یوسف رو تمییز می کرد آقا یوسف از حمام خارج می شن و...
با چشمانی پر از خشم نگاهم را به او دوختم و عالیه را به خود فشردم و با صدای عصبی گفتم
-نکنه این مردیکه کاری کرده
عالیه سرش را از روی شانه ام برداشت و نگاهم کرد و شرم زده گفت
عالیه:بخدا خانوم معلم اون به من دست درازی کرد ...من خواستم از اتاقشون برم بیرون که کمرمو گرفتن منم مجبور شدم بزنم تو گوشش
با پشت دستش اشکش را پاک کرد و با حالت زاری گفت
عالیه:باشه که دختر فقیریم ولی به اون خدای احد واحد من هیچ چشمی به مردای این خاندان ندارم من بی گناهم
قدمی به طرفش برداشتم و اشکهایش را پاک کردم و با مهربونی گفتم
-می دونم عزیزم من هیچوقت به پاکی تو شک نمی کنم

موهایم را به پشت گوشم بردم و اخمم را به چهره آوردم و گفتم
-کی دستش رو سوزونده

آشپز:حکیمه خانوم
سرم را تکان دادم وچشمانم را بستم و به ارامی باز کردم و گفتم
-می دونم باهاش چکار کنم

هر دو با ترس نگاهم کردن که لبخند آرامش بخشی زدم و گفتم
-غصه نخورین به روش خودم باید کاری کنم

عالیه با لبخند غمگینی نگاهم کرد که دستش را گرفتم و نوازش گونه گونه اش را نوازش کردم و گفتم
-من سر قولم همیشه هستم
عالیه با لبخندی چشمان را باز و بسته کرد که پشتم را به آنها کردم و از آشپزخانه خارج شدم .. اخمی کردم ... باید از یک جا این بازی مسخره رو شروع می کردم ... وارد سالن شدم که صدای خنده به گوشم رسید و وارد شدم ... با دیدن همه که دور همدیگر نشسته بودن .. پوفی کردم ... حوصله جمع رو نداشتم ... قدم هایم را به طرف پله ها برگرداندم ... که نگاهم به شایا که با اخمی دورتر از همه نشسته بود افتاد... اخمهایم در هم رفت .. خشمم بیشتر شد ... چطور اون ارباب ابن خونه است اما ...هیچ کاری نمی کرد ... خودش رو تکون نمی داد ببینه توی این خونه ی کوفتی چه خبره ... شایا با احساس سنگینی نگاهم نگاهم کرد که با نفرت نگاهم را از او گرفتم و زیر لب زمزمه کردم
-با مهتاب هم همین کارو کردن
سرم را بالا گرفتم و با اخمی نگاهش کردم ... نگاهش به من بود ... نگاهی که با تعجب نگاهم می کرد ... چطور می تونست به این چیز ها که در خانه اش پیش می افتاد بی خبر باشد ...غمگین نگاهمو از او گرفتم و با سرعت با همان پاهای لنگان از پل ها بالا رفتم و خودم را به اتاق رساندم ...نگاهی به اطراف اتاق انداختم ... بدنم تب دار شده بود ... از درون می سوختم ... صدای آناهیتا ... صدای هق هق گریه عالیه ..بدن تبدارم را ملتهب تر می کرد ... با دیدن در حموم با همون لباسها وارد حموم شدم ... لباسهایم را یکی یکی از تن خارج کردم و خودم را به آب سرد سپردم... نفسم با آب سرد بالا نمی امد و خود همین را می خواستم .. یک لحظه ایی آرامش ... یک لحظه ای سکوت... چشمامو بستم که باز مهتاب رو روی تخت بیمارستان دیدم ... با سرعت چشمامو باز کردم و غمگین به دیوار رو به روم خیره شدم ... نمی خواستم این اتفاق دوباره تکرار بشه تکراری از مهتاب و ستاره .. نمی خواستم احمد هم دچار دردی که من می کشم بشه ...زانوهام خم شد و به زانو درامدم ... صدای عالیه در گوشم تکرار شد "بیگناهم ... بخدا من بیگناهم" زانوهایم را در آغوش گرفتم ... مهتابم همینطور زجه زده بود .. مهتاب همینطور از بیگناهیش حرف زده بود...سرم را بر روی زانویم گذاشتم ... دوست داشتم فریاد بکشم داد بزنم .. اما وقتش نبود ... باید سکوت می کردم ... اما جواب سکوتم نباید جواب سکوت شایا باشه ... نباید بذاره این اتفاق ها بیوفته... از شدت سردی آب دندانهایم بهم می خوردن .... ضربه های محکمی به در وارد شد و صدای پر ابهتش که مهتاب را صدا می زد به گوشم رسید
شایا:مـــهتاب..مـــهتاب
لبخند تلخی بر روی لبم نشست ... زیر لب ناله ای کردم و نالیدم
-تو با من چه کردی مهتاب

سرم را بر روی زانوهایم گذاشتم و چشمانم را بستم ... صدای داد و فریادش رو می شنیدم ولی قدرت اینکه ... از جایم بلند شوم را نداشتم ... اما باید بلند می شدم ... نباید ضعیف می شدم .. می تونستم بعد از تموم شدن این بازی با خیال راحت عصبانیتم رو خالی کنم .. می تونستم این بغض لعنتی رو رها کنم ...می تونستم به تنهایی به یکی مثل مهتاب یکی مثل عالیه از شر یوسف هایی که وجود داشت خلاص کنم ... با دستهای لرزون دستم را دراز کردم و دوش آب رو بستم و با پاهای لرزون از وان خارج شدم که باز فریاد زد
شایا:این در لـــعنتی رو باز می کنی یا نه
پوزخندی زدم ... صداش پر بود از نگرانی ...اما دلخوریم از نگرانی او بیشتر بود.... دلخور بودم از اونی که هیچ نمی دونه .. .. بدون اینکه حرفی بزنم هوله ای که آویزون شده بود را برداشتم .... بدون انکه تنم را خشک کنم ...هوله را به تن کردم و بی توجه به سر و تن نادرستم .. در حموم رو باز کردم .. شایا که پشتش به من بود با اخمی به طرفم برگشت ... با دیدن من در اون حالت با چشمان گرد شده نگاهم کرد و سرش را به زیر انداخت... اخمی کردم و دست به سینه نگاهش کردم و گفتم
-هوووم چی شده
صورت اخم کرده اش را می توانستم با سر به زیر انداخته اش تصور کنم
شایا:این چه ریختیه درست کردی برای خودت
نگاهی به خودم از بالا به پایین کردم که فقط با یک هوله جلویش ایستاده بودم و بی خیال شانه ای بالا انداختم و گفتم
-که چی ..ریختم چشه

شایا چشمانش را بست و نفسش را پر صدا بیرون داد و گفت
شایا:ستاره برو تو حموم
اخمی کردم و قدمی به طرفش برداشتم و گفتم
-مشکلت چیه شایا
شایا سرش را به طرف دیگر برگرداند ... مشتی به سینه اش زدم و گفتم
-یک بار می گی بیا بیرون یک بار می گی برو تو

یقه اش رو گرفتم و بین مشتم فشردم و بلندتر گفتم
-مشکلت با منه یا با خودت

شایا نگاهش را بالا گرفت ... غمگین نگاهش کردم ... نگاهش عجیب بود .. خالی بود ...تهی .. لبخند تلخی زدم ... با دیدن غم چشمانش غمگین نگاهم کردم ... دستش را بالا آورد.... دستی به صورتم کشید و با ناراحتی گفت
شایا:چرا اینقدر ناراحتی
سرم را با حالت زاری بر روی سینه اش گذاشتم ... دنبال آرامش می گشتم ... آرامشی که از این افکار آرومم کنه .. آذامشی که دلخوریم را از بین ببرد.... آرامشی که از حرفایی که به گوشم رسیده آروم بشم... یقه اش را در مشتم فشردم و اروم گفتم
-می خوام آروم باشم شایا اما...

با باز شدن در اتاق حرفم را نصفه رها کردم که فریاد شایا از جا پراندم
شایا:گــــمشو بیرون ساشا
سرم را بلند نکردم تا ساشا را ببینم ..تنها چیزی که شنیدم بسته شدن در بود و صدای شایا که گفت
شایا:رفته بود کلید بیاره تا بتونم در حموم رو باز بکنیم
حرفی نزدم ... سکوت کردم .. اینبار دوست داشتم در سکوت کارهایم را انجام دهم ...چشمامو بستم و با ارامش به صدای نفسهای سنگینش و به ملودی قلبش گوش سپردم ... من ارامشم رو پیدا کرده بود در اغوش او ... در اغوشی که احساس گناه همراه با خیانت همراه داشت .. دست های شایا پشتم محکم تر شد و صدای آرامش را نزدیک گوشم شنیدم که گفت
شایا:دختر چرا اینقدر توی خودت خالی می کنی
نوازش گونه دستش را پشت کمرم کشید و نزدیک گوشم گفت
شایا:اگه بیرون نمی اومدی صد در صد حمله ی عصبی بهت وارد می شد
خودم را بیشتر به او چسپاندم که زمزمه وار گفت
شایا:چی باعث اینطور عصبی شدنت شده کوچلو
در بین ناراحتی با بیان کوچلو لبخندی بر روی لبم نشست ... کاش می تونستم بهش بگم ... کاش می تونستم لب از لب باز کنم و بگم چه بلایی سر مهتاب اومده ... بگم که چه بلایی می خواست سر عالیه بیاد ... کاش می تونستم بگم که چطور یک بچه پنج ساله شبها از زور کابوس نمی تونه با آرامش بخوابه ... قطره اشکی از چشمانم سرازیر شد و گفتم
-این دنیا و مردمش باعث این عصبی شدنن 
شایا محکمتر من را به خودش فشرد و نزدیک گوشم گفت
شایا:ما دوتا با همیم پس چه عصبانیتی از مردم
چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم ... بوسه ای بر روی گونه ام نهاد و آرام گفت
شایا:به من اعتماد کن پشتت رو خالی نمی کنم
-قول می دی 
من را در آغوشش بلند کرد ... چشمانم را باز کردم و دستانم را دور گردنش حلقه کردم .. لبخندی زد و سرش را به سرم چسپاند و به آرامی گفت
شایا:بهت قول می دم ستاره قول می دم
لبخندی زدم.... با آرامش چشمانم را بستم و خودم را به رویا سپردم به رویایی که آرامم کرده بود ... شایا با بودنش آرامم کرده بود ... حالا نمی ترسیدم ... چون می دونستم هست که هوامو داشته باشه... یکی بود که مواظبه اتفاقی برایم نیوفته... رویا بود یا واقعیت ... هر چی که بود دوست داشتم تا ابد همانجا در آغوش پر امنش بمانم و به آرامش برسم ... آرامشی با وجود شایا...
******
با نگرانی به رو به رو خیره شده بودم ... و هر یک چند بار از آینه ماشین به پشت سرم نگاه می کردم ... همون ماشین مشکوک پشت سرم بود ... با پشت دست اشکهای بر روی گونه ام را پاک کردم ... نگاهی به صندلی بغل به همان پاک بزرگ افتاد ... هق هقم اوج گرفت ... با خورد چراغ ماشین به چشمانم از رو به رو ...پایم را محکم بر روی ترمز ماشین فشردم ... اما بی فایده بود .. سرعت بیشتر می شد ... بار دیگر امتحان کردم و زیر لب گفتم
-لعنتیا 
با برخورد ماشین پشت سرم به ماشینم ... کنترول ماشین از دستم رها شد و به دلیل بارون و ماشینی که از رو به رو می آمد .. چند دور دور خودم چرخیدم و از درد فریادی کشیدم ....با قرار گرفتن دستی بر روی دستم و صدایی که در گوشم پیچید... از کابوسم خارج شدم
شایا:ستاره
با شنیدن صدایش چشمانم را باز کردم و نفس زنان نگاهش کردم... چشمانش نگران به چشمانم دوخته شده بود ... روی تخت نشستم ...خم شد و لیوان آبی را از روی میز برداشت و به طرفم گرفت ... ..قدردان نگاهش کردم و لیوان را از او گرفتم که گفت
شایا:خواب بد می دیدی
لیوان را به لبم نزدیک کردم و سرم را به مثبت تکان دادم .... دستش را جلو آورد و موهایم را به پشت گوشم برد و باز گفت
شایا:نمی گی چه خوابی می دیدی
لیوان را از دهانم فاصله دادم و سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم... نگاهش نگران بود ..اما پر غرور ... سرم را به زیر انداختم و گفتم
-نه چیز خاصی نیست 
چانه ام را گرفت و صورتم را به طرف خودش برگرداند و گفت
شایا:خیلی از شبها می بینم با همین کابوسها بلند می شی و در آخرش جیغ می کشی
نگاهش را در صورتم گرداند و در آخر خیره به چشمانم شد و ادامه داد

شایا:چیزی اذیتت می کنه
غمگین نگاهش کردم ... خیلی چیزها اذیتم می کرد ... خیلی خواب ها دگرگونم می کرد .. کدام یک را باید برای شایا بگم کدوم یکی باید مهتر باشه ... آهی کشیدم و دستش را بر روی چانه ام پس زدم و از جایم بلند شدم ... که نگاهم به لباسهایی که در تنم بود افتاد ... دستی به لباسم کشیدم که نگاهم به هوله که گوشه ی تخت افتاده بود افتاد .... دستی به موهام کشیدم و با یاد آوری آخرین باری که با هوله توی بغل شایا به خواب رفتم چشمانم گرد شد و با سرعت به طرف شایا برگشتم که نگاهم می کرد و گفتم
-لباس هام....

شایا خونسرد نگاهش را از من گرفت و روی تخت دراز کشید و گفت
شایا:عوضش کردم
-چـــــــی
اخمی کرد و گفت
شایا:داد نزن گفتم عوضش کردم
قدمی به طرفش برداشتم و با جیغی گفتم
-شما بیجا کردی

با همان اخم بر روی تخت نشست و با صدایی که سعی در آروم کردن اون داشت گفت
شایا:اولا" صداتو بیار پایین
پتو را از روی پاهایش کنار زد و ادامه داد
شایا:دوما" اگه با اون هوله می خوابیدی سرما می خوردی من هم حوصله پرستاری رو نداشتم
حرصی جیغی کشیدم و هوله ای که کنار تخت افتاده بود را بلند کردم و محکم به صورتش زدم که با تعجب هوله را کنار زد و نگاهم کرد.. که حرصی بار دیگر جیغی کشیدم و بلند گفتم
-شما خیلی غلتا کردی

به طرف بالشت روی تخت رفتم که مچ دستم را گرفت و با تعجب بیشتری گفت
شایا:چرا دیوونه بازی در می آری
با تقلا سعی در در آوردن مچ دستم از دستش داشتم و گفتم
-کی به تو گفت لباس تنم کنی هــــان
مچ دستم را محکمتر گرفت و با خونسردی گفت
شایا:فک نکنم باید از کسی اجازه می گرفتم که لباس تنت کنم
به دست آزادم مشتی به دستش که مچم را گرفته بود زدم و پر حرص گفتم
-تو حق نداشتی این کارو بکنی

اخمی کرد و من را به طرف خودش کشید که هر دو بر روی تخت افتادیم ... شایا بدون توجه به من که تقلا می کردم ...محکم من را به خودش فشرد و گفت
شایا:اونوقت چرا حق نداشتم
از فشار زیادیش آخی گفتم و مشتی به سینه اش زدم و غریدم
-تو خودت باید بهتر بدونی
در آغوشش در حال تقلا بودم که با یک حرکت جاهایمان عوض شد ...من زیر شایا قرار گرفتم و او همانند سنگری رو به رویم قرار گرفت.... با تعجب نگاهم را به شایا دوختم ... مردمک چشمش می لرزید ... رگ گردنش بیرون زده بود و نگاهش را در تک تک اجزای صورتم می گرداند ... دستی به سینه اش زد و فشاری به آن وارد کردم که تکانی نخورد ... 
-شایا
نگاهش بر روی چشمانم ثابت ماند ... نگاهش می درخشید ... و تنم را می لرزاند ...نگاهش رنگ خواهش گرفته بود... رنگ نیاز ... نگاهش چیزی را می طلبید که از توان من خارج بود ... از توان منی که مهتاب نبودم ... غمگین باز فشاری به سینه اش وارد کرد و به ارامی گفتم
-بلند شو...

تکانی نخورد ... حرفی نزد... تنها نفسهای گرمش بود که به صورتم می خورد ... و حالم را دگرگون می کرد ...احساس گناه و خیانت سرتا سر وجودم را در بر گرفته بود ... غمگین تر از قبل نگاهش کردم و نالیدم
-شایا بلند شو
تکانی خورد ...لبخندی بر روی لبش نشست و سرش را نزدیکتر آورد که یقه ی پیراهنش را گرفتم و سرم را برگرداندم که گفت
شایا:ستاره
چشمامو بستم .. ستاره اش پر بود از احساس ..از احساس خواستن ..از احساس نیاز ... لبم را به دندان گرفتم ... نفسهایش به گردنم خورد ولبهای گرمش ... گردنم را به بازی گرفته بود ... نفس در سینه ام حبس شده بود ...و محکمتر لبهایم را به خود فشردم ... با احساس دستش که دور کمرم حلقه می شد چشمان را باز کرد و فشار بیشتری به سینه اش وارد کردم و بلندتر با صدای پر از بغضی گفتم
-نـک...نکن شــاایا
پر صدا نفسش را کنار گوشم بیرون داد و بوسه ی آرامی بر روی گردنم نهاد و کنار گوشم به آرامی گفت
شایا:وقتی به عنوان زن کسی وارد اتاق مردی می شی باید فکر اینجاهاشو می کردی
بوسه ای بر روی گوشم نهاد و ادامه داد
شایا:می خوام بدونی چه حقی دارم
بغض صد راه حرف زدنم شده بود ... سرم را به طرفش برگرداندم و نگاهش کردم ... چشمانش سرخ شده بود ... غمگین نگاهش کردم ... نه این اون شایایی که من می شناختم نبود ... سرش را نزدیک آورد که غمگین گفتم
-شایا
نگاهم کرد ... نگاهی که می تونستم بگم که از من می خواست که اجازه بدم که ادامه بده ... اما اجازه ی من در دست حلقه ای بود که حالا در دست چپش در انگشتش می درخشید ... حلقه ای که در انگشت من نیز می درخشید ... چشمانم را بستم ... قطره اشکی از چشمانم سرازیر شد ... نمی خواستم این شایا را ببینم ... نمی خواستم اولین بوسه ی عشقم از این راه باشد ... نفس های گرم شایا به لبهایم می خورد ... با احساس لبهایش بر روی پیشانی ام ...نفسم را بیرون دادم .. لبهایش را بر روی چشمم که قطره اشک از آن سرازیر شده بود گذاشت ..نفس دیگری کشیدم که به آرامی گفت
شایا:کاریت ندارم ... 
بوسه اي زیر گردنم نهاد و گفت
شایا:باید همه چیزهارو برای تو عملی انجام داد
با فشاری که به سینه اش وارد کردم ...کنارم افتاد و هر دو نفس های عمیقی کشیدیم ... دستم را بالا آوردم و کنار چشمم را که اشک جمع شده بود را پاک کردم و نگاهم را به شایا دوختم که با چشمان بسته ...نفسهای عمیق می کشید ... چشمانش را باز كرد و نگاهم کرد ... صورتم را برگرداندم ... دلم گرفته بود ... از شایا از کاری که می خواست سر بزنه ... باز قطره اشک مزاحم از چشمانم سرازیر شد که دست گرمش بر روی گونه ام نشست
شایا:ستاره
چشمانم را بستم... دستش را بر روی گونه ام کشید و اشکم را صورتم پاک کرد و به آرومی گفت
شایا:قصد بدی نداشتم
پوزخندی زدم و دستش را پس زدم ...کنارم نشست و چانه ام را گرفت ... به آرامی به طرف خودش برگرداند و گفت
شایا:یادت رفته من کبریت بی خطرم
چشمانم را باز کردم و نگاهش کردم ... نگاهش غمگین شده بود ... دیگه اون احساس نیاز ... احساس خواهش در آن نبود .... با یاد آوری اتفاقی كه می خواست بیوفته چانه ام لرزید ... با همان نگاه لبخند مهربان و نایابی زد و با شصت انگشتش به چانه ام کشید .... با صدایی که می توانستم حسرت را در نی نی آن احساس کنم گفت
شایا:بغضت هم عین خودشه
نگاهش را به نگاهم دوخت و غمگین تر از قبل گفت
شایا:شبها همیشه مثل تو کابوس می دید
موهایم را به پشت گوشم برد
شایا:جیغ و فریاد هاش هنوز تو گوشمه از من می خواست نذارم کسی بهش دست بزنه
دستم را بر روی دستش گذاشتم که با حالت عصبی دستم را پس زد و به آرامی غرید
شایا:نبودم ... بخدا نبودم اون شب ...اون شب لعنتی نبودم که نذارم این کابوس ها اذیتش کنه ... نبودم که با وجودم بهش بگم کسی حق دست درازی به عشق ارباب نداره
سرش را میان دستانش گرفت و کلافه با خود زمزمه کرد
شایا:مهتاب نه فقط جسمش بلکه روحشم به بازی گرفته شده بود ... عشق پاکم جلوی چشمام پر پر شد نتونستم کاری کنم ستاره
دستم را بر روی شانه اش گذاشتم و میان بغض اسمش را صدا زدم
-شایا
سرش را از میان دستانش خارج کرد و زل زد در چشمانم
شایا:مهربونی رو می شد از چشماش خوند ... اینقدر مهربون بود که یکهفته نشده بود که اسمش توی کل روستا پیچیده بود
لبخندی زد ونگاهی به حلقه گفت
شایا:خانوم معلم کوچلوی من
لبخندی زدم و نگاهم را به قاب عکسی که شایا به تازگی آن را بر روی میز گذاشته بود دوختم ... مهتاب زیبا بود ...مهربون بود .. دلش خالی از هر نفرت بود ...شایا نگاهم را دنبال کرد و به عکس دوخت و گفت
شایا:اون تنها کسی بود که من رو به دنیای مهربونی آشنا کرد ...عمرش کم بود ستاره خیلی کم
دستم را در دستش گرفت و نگاهش را از عکس گرفت و به حلقه ی در دستم دوخت و نالید
شایا:هنوز خیلی چیزها باید ازش یاد می گرفتم ...خیلی حرفا بود که باید به هم می زدیم
آب دهانم را همراه با بغض قورت دادم و به آرامی گفتم
-می دونی شایا مهتاب برای همه دوست بود ...یک همدم بود از خوبی هاش هر چی بگم کم گفتم 
شایا:من مهتاب رو با تمام وجود قبول کردم حتی حالا که نیست ... همیشه کنارم احساسش می کنم
دستش را دستم فشردم و با لبخندی که می لرزید گفتم
-مهتاب هم تورو قبول کرده شایا
سرش را بالا گرفت و در چشمانم خیره شد و با حالت شرمنده ای گفت
شایا:من قصد بدی نداشتم ستاره اینو باور کن
در چشمانش صداقت رو می خواندم... اون درخشش آشنا رو احساس کردم و به دل خریدم
شایا:تو امانت مهتابم هستی ستاره نمی تونم خلافش برم
-من بهت اعتماد دارم شایا 
اشاره ای به قلبم کردم و با غم صدام ادامه دادم
-از اینجا قبولت کردم که حالا توی این موقعیت توی این ساعت کنارت نشستم و دستت رو توی دستم گرفتم
غمگین سرم را به زیر انداختم که از حالت درونم با خبر نشه ... تا نفهمه در این قلب چه خبره...تا ندونه که این قلب داغونه ... دستش را به زیر چانه ام برد و سرم را بالا گرفت و با صدای ناراحتی گفت
شایا:وقتی داشتی اونطور توی آغوشم می لرزیدی به لحظه ای مهتاب رو تصور کردم ... همینطور با کابوس هایی که می دید در آغوشم می لرزید برای همین .. برای همین
منتظر نگاهش کردم که سرش رو به زیر انداخت و با ناله گفت
شایا:برای همین کنترول از دستم خارج شد
دوست داشتم همون موقعه قهقه بزنم ...از بغض لعنتی که از سرباز زدنش می ترسیدم ... می ترسیدم از این نزدیکی زیادی... نفسم را پر صدا همراه با بغض بیرون دادم و گفتم
-مقصر تو نیستی شایا

سکوت کردم و دستم را به حلقه در دستم کشیدم ... حلقه ای که شاید اولا بهش می گفت حلقه ی اسارت اما حالا ... حالا معنی دیگری برایم داشت .. معنی که بوی خیانت می داد ...بوی گناه... بار دیگر نگاهم را به قاب عکس مهتاب که به من می خندید دوختم و لبخند تلخی زدم و در دل نالیدم
-خنده هامم برایم غریبه شده مهتاب
آهی از دردی که در قلبم پیچیده بود کشیدم .... شایا دستم را گرفت و غمگین گفت
شایا:آهی که کشیدی از چشمات اون دردش رومی تونم ببینم
پوزخندی زدم و گفتم
-چشمای من همه چی می گه 
اخمی کردم .... شایا قاب عکس مهتاب رو برعکس کرد و با مهربانی گفت
شایا:اوهوم قبول دارم چشمات حقیقت رو می گه
دست شایا را از دستم خارج کردم و همانطور که برای خودم گارد گرفته بودم گفتم
-ااا اون وقت شما از کجا فهمیدی 
شایا ابروهایش را بالا داد و با صدایی که سعی داشت لبخندش را پنهان کند گفت
شایا:از روز اولی که دیدمت توی چشمات نفرت رو به خودم می دیدم ...ولی بعضی موقعها رنگش تغییر می کرد ..مهربون می شد مثل یک مادر ..مثل یک خواهری که برای گرفتن اسباب بازی خواهرش اومده باشه
شایا لبخند مردونه ای زد و زیر چشمی نگاهم کرد و گفت
شایا:بعضی موقعها هم شیطون می شد ..درخشش رو می تونستم از چشمان بخونم
نفسش را پر صدا بیرون داد و با همان لبخند گفت
شایا:یک درخشش آشنا و خاص
لبخندی روی لبم نشست و نگاهش کردم .. این شایا از اون شایایی که هرروز هر ساعت می دیدمش یک دنیا تفاوت داشت یک دنیا مهربونی و شیطنت به همراه داشت... نگاهی به قاب عکس خوابونده شده ی مهتاب کردم و گفتم
-چشم شناسی برای خودت 
شایا خنده ی کوتاهی کرد و دستی در موهایش کشید که موهایش با شیطنت دوباره بر پیشانی اش ریخت ... خنده ای کردم و موهایش را بهم ریختم و گفتم
-ارباب جونی بیشتر بخند که خیلی بهت می آد
شایا با خنده مچ دستم را گرفت و با اخمی ساختگی گفت
شایا:از خوش اخلاقیم سو استفاده نکن خانوم کوچلو
خنده ی پر صدایی کردم و مشتی به بازویش زدم
-پـــرو
خندید ...خندیدم ... هر دو خندیدم با صدای بلند ...با داشتن غمی که هر دو در میان خنده هایمان بود خندیدیم ... خنده اش رو دوست داشتم ... خنده ای که ممکن بود کم به لب بیاورد ...اون شب من شایای واقعی رو با شیطنت دیدم بدون غرور بدون اخم ...فقط من بودم شایا و لبخند پنهانی از مهتاب که هر دو احساس می کردیم.. فقط ما بودیم و خنده ...


******


موهای خیسم را لایه هوله خشک کردمو نگاهم را به آینه دوختم... کبودی صورتم کمرنگتر شده بود .. اما نگاهم هنوز همانطور بود.. غمگین و پر از نفرت ... همونطور که شایا شب قبل گفته بود ...پوزخندی به لب آوردم و به طرف لباس هایم که بر روی تخت گذاشته بودم رفتم و یکی یکی با حوصله ان ها را به تن کردم ... و لبخند خونسردی به لب آوردم و از اتاق خارج شدم ... همه در تکاپوی جشنی بودن که به عقب انداخته شده بود ومن و شایا نبودیم ... با قدم های آروم از پله ها پایین رفتم که نگاهم به حکیمه که نگاهم می کرد افتاد ... حکیمه با دیدنم پوزخندی زد که لبخندی به جای پوزخندش زدم ... با چشمان گرد شده نگاهم کرد که راهم را کج کردم و به طرف اتاق غذاخوری به راه افتادم ... سنگینی نگاهش را پشت سر احساس می کردم ...اما بی توجه به آن نگاه در را باز کردم و وارد شدم ... همه نگاه های پشت میز به طرفم برگشت که فقط لبخندی زدم ...نگاهم را به زرین خاتون دوختم که با لبخند پر غروری سمت راست شایا نشسته بود و نگاهم می کرد ...با همان لبخندی سرم را تکان دادم و به طرف شایا راه افتادم ... شایا سر به زیر با اخمی که به چهره داشت... نشسته صندلی سمت چپش را برایم کنار کشید که لبخندم عمیق تر شد و کنارش نشستم و بلند گفتم
-صبح زیبای همه به خیر باشه 
هر یک جوابم را دادن جز زرین خاتون که با اخمی نگاهم می کرد ... چشمکی به صورت اخم کرده اش زدم ...که شایا بشقابش را به طرفم کشید و به آرومی گفت
شایا:اگه دید زدنت تموم شد بخور
نگاهی به بشقابش کردم و به آرومی گفتم
-مطمئنی که این سالمه 
شایا سرش را بالا گرفت و با اخم همیشگی اش نگاهم کرد....لبخند دندون نمایی زدم و گفتم
-اینطور که معلومه سالمه و باید از بشقاب توخورد 
سرش را با تأسف تکان داد و نون تستی را که تازه به آن پنیر زده بود را به طرفم گرفت و به همان آرومی گفت
شایا:بخور که کارت دارم
سرم را تکان دادم وشروع به خوردن کردم ونگاه خشمگین زرین خاتون را نادیده گرفتم ... بعد از صبحانه بدونه آنکه شایا اجازه تشکر را به من بدهد من را به اتاقش هدایت کرد ... روی صندلی نشستم و به او که به طرف پنجره می رفت نگاه کردم و گفتم
-اتفاقی افتاده 
سرش را به نه تکان داد و بدون انکه به طرفم برگردد گفت
شایا:نه فقط ازت یک کمکی می خواستم
ابروهایم بالا پرید و دست به زیر چانه نگاهش کردم که پشتش به من بود و گفتم
-کمک ...چه کمکی
به طرفم برگشت و همانطور که تکیه اش را به کنار پنجره می داد گفت
شایا:یک کاری کردم که توش موندم
دستی به چانه ام کشیدم و گفتم
-کسی رو کشتی 
شایا سرش را به منفی تکان داد که چشمامو ریز کردم
-کسی رو به باد کتک گرفتی 
شایا دست به سینه ایستاد و باز سرش را تکان داد که پامو تکون دادم
-زمین کسی رو برداشتی حالا پشیمونی 
با تکون دادن سرش پوفی کردم و با حرص گفت
-چیزی دزدیدی ... قولی به کسی دادی... 
شایا کلافه دستی در موهایش کشید و با آه گفت
شایا:نه هیچ کدوم
دست به سینه با اخمی نگاهش کردم و پر حرص گفتم
-ای بابا کشتیمون پس چه کمکی 
پامو کلافه تکون دادم و نگاهش کردم که خیره به حلقه ی در دستش شده بود ... موهای نمدارم را به پشت گوشم بردم که نگاهم به حلقه در انگشتم افتاد ... چیزی در وجودم لرزید ... صدای شایا در گوشم پیچید" کاری کردم که توش موندم" .. با دستهای لرزون نگاهم را به شایا دوختم که با غمی نگاهم می کرد و با صدای لرزونی گفتم
-تـــو.. تو چیکار کردی شایا 
شایا باز کلافه دستی در موهایش کشید و نگاهش را به زیر دوخت و گفت
شایا:عصبی بودم فکر می کردم یک دختر بچه به بازیم گرفته
محکم بر روی میز زدم و با صدای بلندی گفتم
-این نشد حرف شایا 
شایا سرش را بالا گرفت ونگاهم کرد که نگاهم را از او گرفتم ... عصبی از جایم بلند شدم که صدای کلافه اش رو شنیدم که گفت
شایا:ستاره باور کن قبل از شناختت بود ..فکر می کردم با این بهونه می تونم حقیقت رو ازت بیرون بکشم
از جایم بلند شدم و دستامو مشت کردم و با عصبانیت گفتم
-با بهنونه عقد کرد خواهر زنت آره
شایا نفسش را پر صدا بیرون داد و کلافه تر از قبل گفت
شایا:می دونم اشتباه کردم اما .. اما
عصبی قدمی به طرفش برداشتم و بلند گفتم
-اما چی شایا 
شایا چیزی نگفت و سرش را به زیر انداخت ...محکم به پیشانی ام زدم وگفتم
-به خاطر غرورت ببین به کجا کشوندیمون شایا 
شایا سرش را بالا گرفت و خیره در چشمانم شد و گفت
شایا:باور کن غرور نبود ستاره ... از دورغی که گفته بودی متنفر بودم ... دوست نداشتم کسی جای مهتاب رو بگیره ... اونوقت تو بعد از اینکه من مرگ مهتاب رو دیده بودم ... صاف اومدی توی چشمام زل زدی گفتی من مهتابم ... تو به جای من بودی برای اینکه خودت بیای حقیقت رو بگی چیکار می کردی
عصبی مشتی به سینه اش زدم و غریدم
-هر کاری می کردم جز این کار 
شایا نگاهم کرد و گفت
شایا:ولی باور کن ستاره حقیقت رو نمی گفتی
مشت دیگری به سینه اش زدم و نالیدم
-آخه بی انصاف اونروز نیومدم بهت بگم ...با اون حال مریض نیومدم که بگم که من ستاره ام 
با حالت زار مشت دیگری به سینه اش زدم و بلند تر نالیدم
-من ستاره ام لعنتی ... ستاره
دستانم را گرفت و نگاهش را به چشمان غمگینم دوخت و همانند من نالید
شایا:عصبی بودم ستاره باور کن نمی خواستم تا اینجا کشیده بشه باور کن
دستانم را از دستش خارج کردم ... قدمی به عقب رفتم و با احساسی که در چشمانم بود به آرامی گفتم
-از من نخواه شایا حاضرم هر کاری واست بکنم جز این کار 
پشیمون نگاهم کرد و همانند خودم آروم گفت 
شایا:اشتباه کردم ... می دونم اشتباه کردم
غمگین نگاهش کردم ... دلم گرفت ...از اینکه اشتباه کرده بود ... از اینکه راهش را آنطور شناخته بود ... سرم را به زیر انداختم که قدمی نزدیک شد و گفت
شایا:کاری از دستم ساخته نبودم حالا پشیمونی سودی نداره
با اخم و خشم و نفرتی را که در چشمانم ریخته بودم در چشمانش زل زدم و غریدم
-خودت خرابش کردی ... خودت هم درستش می کنی
کلافه دستی در موهایش کشید و همانند من غرید
شایا:آخه نامرد مگه قول ندادی کمکم کنی
به طرفش خیز برداشتم و مشت محکمم را به سینه اش زدم و بلند گفتم
-غلط کردی قولم رو به روم بکشی غلط کردی 
همانطور که مشت هایم پی در پی به سینه اش می خورد ... دستانم را گرفت و با یک حرکت به دیوار چسپاندم و با اخمی نگاهش را به چشمانم دوخت و نالید .... ناله ای که دردی در آن پنهان بود
شایا:مجبوریم ستاره ... باور کن مجبوریم
نگاهم را از او گرفتم که سرش را به سرم چسپاند و نزدیک گوشم گفت
شایا:خودمم دارم عذاب می کشم ... خودمم از کاری که می خوام بکنم دارم آتیش می گیرم ... اما نمی خوام ... نمی خوام تو هم متهم بشی ... تو هم یک ننگی به پاکیت بچسپه که توی اتاق ارباب چیکار می کردی ... می خوام پاکیت بمونه ستاره ... 
با غمی صورتم را به طرفش برگرداندم و گفتم
-یادت رفته من ستاره ام .. فکر می کنی کسی متوجه نمی شه که من مهتاب نیست که سر سفره عقد نشستم ستاره ام 
شایا:دستش می کنم ستاره به روح مهتاب درستش می کنم
یقه اش رو گرفتم و در چشمانش خیره شدم و نالیدم
-آخه بی انصاف مهتاب با تو سر سفره عقد نشسته چطور می تونی منو به جاش بنشونی 
سرش را به سرم چسپاند و آهی کشید و غمگین گفت
شایا:آرزوش بود ستاره ... آرزوش بود براش یک سفره عقد بزرگ درست کنم پر از رزهای آبی ... یک طرفش تو ایستاده باشی ... یک طرفش آناهیتا ... اما تنها چیزی که جلوش قرار گرفت ..یک دفتر بزرگ بود با یک بله که نامش رو توی شناسنامه ام ثبت بکنه ...اما عمرش قد نداد ستاره ... عمرش اینقدر نبود که ببینه چطور براش عقد می گیرم ... چطور جونمو به خاطرش می دم
چشمانم را بستم و یقه اش را در مشتم فشردم و به آرامی گفتم
-این حق حق مهتابه شایا ...حق مهتابه 
شایا :عذابم نده ستاره ... عذابم نده
سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم و با ناراحتی گفتم
-عذاب من بیشتره شایا 
شایا پیشانی ام را بوسید... سرم را بر روی سینه اش گذاشم و غمگین گفتم
-نمی تونم شایا ...نمی تونم 
صدای او نیز غمگین شده بود غمگین تر از صدای من ...غمگین تر از چشمان من
شایا:مجبوریم ستاره ... باور کن مجبوریم
دستی به سرم کشید و با آهی گفت 
شایا:به این فکر کن که اومدی آرزوهای برباد رفته ی مهتاب رو کامل کنی
سرم را بالا گرفتم و خیره در چشمانش شدم ... چشمانش غمگین بودن ... چشمانی که درخشش برایم آشنا بود ... چشمانی که فقط برای مهتاب بود .. فقط مهتاب ... از آغوشش خارج شد و نگاهم را از او گرفتم و به نقطه ای خیره شدم و به آرامی گفتم
-پس همه فکرارو کردی 
سرم را بالا گرفتم که سرش را تکان داد و نگاهش را به حلقه دوخت و گفت
شایا:قبل از اینکه تو بیای قبل از اینکه اتفاقی برای مهتاب بیوفته ... بعد از اومدن ساشا و تو قرار بود این اتفاق بیوفته ...قرار بود عقدمون رو که محضری ثبت شده رو به طور دیگه هم....
نفسم رو پر صدا بیرون دادم
-تا با اینطور عقد کردن بتونین جلوی دهن مردم رو بگیرین 
سرش را تکان داد که پشت را به او کردم و به بیرون خیره شدم ... شایا کنارم ایستاد و همانند من به بیرون خیره شد که گفتم
-برای همین بود این جشنی که قرار بود برای اومدن ساشا بگیرین عقب افتاد 
شایا سرش را تکان داد که نفسم را بیرون دادم و با ناراحتی با یاد آوردی ...مرگ مهتاب بغض کرده گفتم
-کاش حالا بود و می دید که این همه جنب و جوش برای اونه 
نگاهم کرد و دستم را در دستش گرفت و با ناراحتی که در صدای من بود رو می تونست در صداش تشخیص داد گفت 
شایا:حالا هم داره می بینه
سرم را تکان دادم و به بیرون خیره شدم به دور دستها ... به دور دستهایی که شاید بتونم مهتاب رو ببینم .. مهتابی که روزی دستم را گرفت و با شادی در نگاهم خیره شد و گفت
مهتاب:خواهر نری اون ور آب بی خبر ازدواج کنی
چشمکی زد و با خنده ای که همیشه بر روی لبانش بود گفت
مهتاب:قرار ما سه تا سه برادر رو بگیریم که همیشه کنار هم باشیم
با فشرده شدن دستم در دست شایا نگاهم را از دوردستها گرفتم و از فکر خنده های زیبای مهتاب خارج شد و به دستم که در دستش فشرده می شد ... خیره شد... حالا مهتاب نبود که ببینه... دستهای عشقش در دستم گره خورده و از من که به جای او سر سفره عقد بشینم ...با بغضی دستم را از دستش خارج کردم که نگاهم کرد... سرم را به زیر انداختم و بی توجه به نگاهش که برگردانده بود از اتاق خارج شدم ... نگاهی به اطراف کردم ... دنبال سرپناهی می گشتم ... سرپناهی که بتوانم راحت با او صحبت کنم ... راهم را کج کردم ... و از پله ها پایین رفتم ... نگاهم را به اطراف چرخواندم ...که نگاهم در نگاه اخم آلود آناهیتا گره خورد ... نگاهش کردم ... نگاهم کرد ... نمی دونم توی نگاهم چی خوند که بی توجه به شخصی که باهاش حرف می زد بلند شد و قدم هایش را به طرفم برداشت که نگاهم را از او گرفتم و راه خروجی رو در پیش گرفتم ... با خارج شدنم از ساختمون راه نفسم را باز کردم و نفسهای پی در پی ای کشیدم... دست اناهیتا بر روی شانه ام نشست و من را همراه خودش کشید ... بی حرف هر دو راه افتادیم .. بی آنکه چیزی بگیم .. بی آنکه نگاهمان را به یکدیگر بدوزیم ... غمگین بودم .. دلم گرفته بود ... از دنیا ..از مهتاب که تنهام گذاشته بود
آناهیتا:حرف بزن ستاره ...حرف بزن
نگاهم را به رو به رو دوختم ... و از دل نالیدم و گفتم
-گیجم آنی ... فرصت حرف زدن رو از من گرفتن ... به جای من حرف زدن به جای من تصمیم گرفتن همون کاری که با مهتاب کردن
نگاهی به آناهیتا کردم و به سینه ام زدم و گفتم
-اینجام داره می سوزه آنی ... احساس گناه ..عذاب وجدان تا خر خره ام پر شده ..اگه بگم پشیمونم دورغ نگفتم 
دستم را از دستش خارج کردم و تکیه ام را به درختی دادم و با غمی گفتم
-نمی تونم توی چشماش نگاه کنم و ببینم از عشق خواهرم داره می درخشه... 
دستامو بالا گرفتم و نگاهی به آنها نالیدم
-نمی تونم دستای گرمش رو توی دستم بگیرم ... دستایی که روزی در دستان خواهرم بود و با وجود اون گرم شده بود 
زانوهام خم شد و بر روی زمین نشستم و بلند تر نالیدم
-سوختم وقتی گفت پشیمونه ... سوختم وقتی گفت مجبوریم ...
سرم را بالا گرفتم و با غمی به آناهیتا که حالا صورتش پر از اشک شده بود نگاه کردم و پر از بغض گفتم
-سوختم وقتی گفت به جای مهتاب کنارم بشین 
محکم به سینه ام زدم و غریدم
-آتیش گرفتم ... آتیش گرفتم وقتی دیدم اینقدر عاشقه ... آتیش گرفتم وقتی فهمیدم عا...
آناهیتا کنار پام نشست و در چشمانم خیره شد و گفت
آناهیتا:وقتی فهمیدی عاشقی
نگاهم را از او گرفتم که چانه ام را گرفت و صورتم را به طرف خودش برگرداند و ناراحت گفت
آناهیتا:تمومش کن و حقیقت رو بگو
-نمی تونم 
آناهیتا:چرا می تونی
سرم را با لبخند تلخی تکون دادم
-نه انی نمی تونم 
آناهیتا صورتم را میان دستانش گرفت و در نگاهم خیره شد و گفت
آناهیتا:چرا ؟
حلقه را از دستم خارج کردم و دستش را گرفتم و حلقه را کف دستش گذاشتم و غمگین گفتم
-دلیلش اینه 
آناهیتا:دلیل قانع کننده ای نیست
کف دستش را که حلقه در آن بود بستم و با لبخند که تلخی اش را در دهانم مزه می کردم گفتم
-دلیل مهتابه ... دلیلش شایاست .. دلیلش عشقیه که بین انهاست
اشاره ای به قلبم کردم 
-دلیلش اینه که نمی تونم ساده بگذرم 
دستم را گرفت و با ناراحتی زمزمه کرد
آناهیتا:عشق تو چی ... 
دو دستانش را در دست گرفتم
-فقط اون دوتا عاشقن فقط اون دوتا 
آناهیتا:داغون می شی ستاره
خیره در چشمانش شدم و با ناله همانطور که در چشمانش خیره بودم گفتم
-نگاهم کن دقیق ...یعنی می تونم داغون تر از حالا باشم 
آناهیتا کنارم نشست و سرش را بر روی شانه ام نهاد
آناهیتا:داری با خودت چیکار می کنی ستاره ... بهت گفته بود که کنار بکش اما
سرم را به سرش که بر روی شانه ام بود گذاشتم و به آرامی گفتم
-اما لجباز تر از اونی بودم که کنار بکشم 
آناهیتا دستم را در دستش گرفت و آن را فشرد و گفت
آناهیتا:از آخرش می ترسم ستاره
دست را بوسیدم و با لبخندی که حالا آرامی ام را نشان می داد گفتم
-غصه نخور دست تورو هم می کنم توی حنا تا نترسی
آناهیتا خنده ای کرد و مشتی به بازویم زدم
آناهیتا:خیلی دوستت دارم ستاره
نگاهش کردم که میان بغض آن حرف را گفته بود و پیشانی ام را به پیشانی اش چسپاندم و گفتم
-منم دوستت دارم خواهری 
هر دو تکیه مان را به درخت دادیم و همانطور که به رو به رو خیره شده بودیم دست یک دیگر را فشردیم ...اگه برای همیشه یک خواهر از دست داده بودم یک خواهر دیگه کنارم داشتم که کنارم باشه و به دردل هام گوش کنه که هوامو هر طور شده داشته باشه و با یک دوستت دارم خیلی ساده لبریزم کنه از حسی که هیچوقت تنها نیستم چون اونو دارم ...چون سایه مهتاب رو همیشه همراه دارم ...چون نرگس جون رو همانند مادری بالا سرم دارم ...آناهیتا سرش را بار دیگر بر روی شانه ام نهاد و زیر لب زمزمه کرد

امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارم
نگاهش کردم که چشماشو بسته بود و زمزمه می کرد همانند او چشمانم را بستم و همراهش زمزمه کردم


باز امشب در اوج آسمانم راضی باشد با ستارگانم

امشب یک سر شوقو شورم از این عالم گویی دورم
نمی دونم چقدر گذشته بود که هر دوی ما آنجا نشسته بودیم و زیر لب آهنگ را زمزمه می کردیم ...اما هر چقدر که بود حالا آروم شده بودم آروم آروم .... آروم از هر چی حس ..از هر چی نگفته ها... بازی رو که خودم شروع کرده بودم رو باید تموم می کردم ... برای مهتاب... برای شایا... برای خودم که اینطور وارد شدم و تا تهش فرو رفتم ... زمزمه آناهیتا را هنوز می شنیدم که اهنگ دلخواهش را می خواند ... خیره نگاهش کردم ... با دیدن قطره اشک گوشه ی چشمش ... دلم به درد آمد... خیلی چیزها در دلم سنگینی می کرد ... خیلی حرفا دوست داشتم از دهانم خارج بشه تا از اینی که هشتم آروم تر بشم ... اما همان گفتن عاشقم کافی بود که ترس را بتوانم از چشمان آناهیتا بخوانم ... با احساس سنگینی نگاهم سرش را از روی شانه ام برداشت ونگاهم کرد .. لبخندی به روش زدم ... که دستش را دراز کرد ... و خواهرانه بر روی گونه ام کشید ...دستش را گرفتم و گفتم
-نگران نباش آنی
باز همان ترس هم خانه چشمانش شد ولی لبخندش را بر روی لبش حفظ کرد و گفت
آناهیتا:می خوای چیکار کنی ستاره
نگاهم را از او گرفتم و به رو به رو دوختم ... خیلی وقت بود فهمیده بودم باید چیکار کنم ... اما احساسم انجام هر کاری را از من گرفته بود ... احساسی که آنطور من را به شایا نزدیک کرد ... کششی که اجازه داد مردی را بشناسم که عاشقانه خواهرم را می پرستید... آهی کشیدم و گفتم
-باید شروع کنم
همانند من آهی کشید و گفت
آناهیتا:چطور می خوای شروع کنی
دستی در موهام کشیدم و آن را پشت گوشم بردم
-از اول شروع می کنم ...پازل ها رو کنار هم می زارم تا بدونم واقعیت اصلی چی بوده
آناهیتا نگاهم کرد و گفت
آناهیتا:واقعیت رو که می دونی فقط باید باعث بانی اش رو پیدا کنی
اخمی کردم و نگاهم را در نگاهش دوختم و گفتم
-از کدوم حقیقت حرف می زنی از اینایی که واسم گفتین ... از اینایی که فردا باز گفتنی ها تغییر می کنه
آناهیتا سردرگم نگاهم مرد و با حالت تعجبی که در صدایش بود گفت
آناهیتا:کدوم حقیقت تغییر کرده ...کدوم گفتنی ها تغییر کرده
صورتم را برگرداندم و باز به رو به رو خیره شدم و با همان اخم حفظ شده گفتم
-دیگه چی نمی خواد تغییر کنه ... خیلی گفتنی ها تغییر کرده
نفسم را بیرون دادم و در ادامه اش گفتم
-قبل از اینکه وارد این روستای کوفتی بشیم ... از نفرت ارباب در خشم بودی ... و نرگس جون از مجبور کردن مهتاب به این ازدواج حرف می زد ... با اومدنمون به اینجا همه چی تغییر کرد ... دیدگاه تو عوض شد و معلوم شد که هیچ مجبوری نبوده ... چون اربابی که شایا باشه عاشق خواهرم بوده ... و برای بستن دهان این مردم ...تن به ننگی داده که به خواهرم بستن ... برای اثبات پاکی عشقش...
نگاهم را بار دیگر به آناهیتا دوختم و گفتم
-این چه نوع مجبوری بوده که مهتاب با جون دل قبول کرده و یک خونه ی پر از عشق هم ارباب براش درست کرده ... این مجبوری چی بوده که اینطور شایا از سفره عقدی حرف می زنه که مهتاب آرزوی دیدنش رو داشته
کلافه دستی در موهایم کشیدم ...آناهیتا نگاهش را به رو به رو دوخت و به آرومی گفت
آناهیتا:خودمم نمی دونم ستاره ...من هنوزم دلم از خانواده ارباب صاف نشده ... هنوز هم همون نفرت توی چشمام هست ... اما با گفته هایی که شنیدم و با حقیقت های جور واجوری که به گوشم رسیده ... نمی دونم چرا این نفرت جاش رو به دلسوزی داده ... دلسوزی به نگاه عاشق شایا... به نگاه معصوم آروین
پوزخندی زدم و تلخ گفتم
-پس تو از کدوم حقیقت حرف می زنی که می گی می دونی
تلخ خندید و نگاهش را به نگاهم دوخت و گفت
آناهیتا:اینم نمی دونم
از جایم بلند شدم ... و دستم را به طرفش دراز کردم و گفتم
-بلند شو که خیلی پازل ها هست که باید به هم بچسپن
دستم را گرفت و بلند شد ... رو به رویم ایستاد و گفت
آناهیتا:چطور می خوای این پازل هارو به هم بچسپونی
راه افتادم و همانطور که به رو به رو خیره شده بودم گفتم
-شنیدی می گن دیوار ها گوش دارن
نگاهش کردم که سرش را تکان داد ... با لبخندی دستش را گرفتم و برای ادامه حرفم گفتم
-باید از دیوارهایی که گوشهاشون تیز بوده سوال کرد و حقیقت هایی که اینقدر پیچیده شده پرسید
آناهیتا:یعنی چی ؟
از پشت درختی را که دید ساختمون را گرفت بود بیرون امدیم که با اشاره ای به ساختمون که خدمتکارها از این طرف به اون طرف می رفتن گفتم
-باید از اینایی که همیشه هستن و گوشاشون رو تیز کردن پرسید
آناهیتا با چشمان گرد شده نگاهش را به خدمتکارها دوخت و گفت
آناهیتا:فک می کنی اینا حقیقت رو می گن
سرم را به مثبت تکان دادم که با عجله بار دیگر گفت
آناهیتا:چطور می تونی به این راحتی این حرف رو بزنی
لبخندی زدم و با چشمکی که به او زدم به طرغ حکیمه که دستور می داد رفتم و رو به آناهیتا اشاره ای به قلبم گفتم
-چون ایمان دارم به این
پشتم را بهش کردم و بلند تر که خودش بشنود ادامه دادم
-چون اینا آدما روزی به قلب مهربون مهتاب ایمان داشتن
آناهیتا با قدم های بلند خودش را به من رساند و گفت
آناهیتا:فکر کنم یادت رفته که تو ستاره ای درسته
حکیمه با دیدنم اخمی کرد و صورتش را برگرداند ... به طرف آناهیتا نگاه کردم و آروم که بشنود گفتم
-نه یادم نرفته
آناهیتا رو به رویم استاد و اخم کرده گفت
آناهیتا:پس چطور می خوای از این مردم حرف بکشی
لبخند دندون نمایی زدم که با چشمان ریز شده نگاهم کرد ... دستی به شانه اش زدم و گفتم
-تو برام این کارو می کنی
مکثی کردم و با چشمان گرد شده نگاهم کرد و با صدای جیغ مانند گفت
آناهیتا:چـــــــــی
دستم را بر روی دهانش گذاشتم و خنده کنان گفتم
-درست شنیدی
دستم را پس زد و اخم کرده مشتی به بازوم زد و گفت
آناهیتا:که بگو این لبخندی که من ازش می ترسم بی خودی نیست
با خنده شانه ام را بالا انداختم و لپش را کشیدم و گفتم
-می دونم درست از کارت بر می آیی
محکم بر روی دستم زد و با عصبانیتی گفت
آناهیتا:حرفش نزن ستاره من کاری نمی کنم
دستی به گونه اش کشیدم و با چشمکی به او گفتم
-می دونم برای فضولی هم که شده این کارو انجام می دی
آناهیتا صورتش را برگرداند و با حالت قهری گفت
آناهیتا:حالا من باید چیکار کنم
شانه ای بالا انداختم و همانطور که صورتش را به طرف خودم برمی گرداندم گفتم
-اینشو تو باید خودت بدونی ... فقط باید نگفتنی هارو منو و تو بدونیم ... بدونیم که در واقع چه اتفاقی برای مهتاب افتاده که تویی که کنارش بودی هم نمی دونی
آناهتیا یک تای ابرویش را بالا داد و سرش را تکان داد... لبخندی زدم و همانند او سرم را تکان دادم ... توی این چند سال درست فهمیده بودم چطور می تونم حس فضولیش رو تحریک کنم ... نگاهی به ساختمون کردم ... با دیدن میلاد که کنار پنجره ایستاده بود و به خدمتکارا نگاه می کرد ... دست اناهیتا را از دستم خارج کردم ... میلاد نگاهش را از خدمتکارها گرفت به من دوخت ... خیره نگاهم کرد ... سرم را برای سلام برایش تکان دادم ... دستش را بر روی شیشه ی پنجره گذاشتم و همانند من سرش را تکان داد و بدون نگاه دیگری پرده را کشید ...با تعجب به پرده کشیده شده نگاه کردم...و شانه ام را با بی خیالی بالا انداختم که آناهیتا صورتش را برگرداند و همانطور که زیر لب غر غر می کرد گفت
آناهیتا:ستاره این پسره خیلی بد نگاهت می کنه
سرم را خم کردم و نگاهش کردم ...با اخمهای درهمش نگاهم کرد که یک تای ابرویم را بالا دادم و گفتم
-چت شد یکهو؟
آناهیتا با همان اخم صورتم را برگرداند و گفت
آناهیتا:سمت چپت رو نگاه کن می فهمی دارم چی می گم
راست ایستادم و گوش به حرف نگاهم را به سمت چپ دوختم که ساشا را با اخمهای درهم رفته خیره به خود دیدم ... خیره نگاهش کردم ... نگاهش پر بود از شک ترید... نگاهی که هیچوقت توی نگاه پر از مهر ساشا ندیده بودم ... رفتار ساشا خیلی برایم عجیب بود ...
آناهیتا:فک کنم تورو شناخته
نگاهم را از نگاه پر از شک ساشا گرفتم و به آرامی گفتم
-تو اینطور فک می کنی؟
آناهیتاهمانطور که به پشت ایستاده بود گفت
آناهیتا:همیشه نگاهم به اونی خیلی بد نگاهت می کنه ... وقتی با شایا سر سفره می خندیدن ... وقتی که حالت بد شده بود ... نگاهش ادم رو می ترسونه
سرم را تکان دادم و بدون توجه به ساشا که همه حرکتهایم را زیر نظر داشت رو به آناهیتا گفتم
-رفتارش عجیبه ...لحظه ی اول که منو دید حالت شوکه اش رو دیدم ... اما حالا هیچ شناختی از خودش نشون نمی ده ... حتی کاری هم نمی کنه که بدونه من ستاره ام یا نه
آناهیتا:از همین چیزش می ترسم ستاره ... شاید اون داره یک فکر دیگه ایی می کنه
نگاهم را از نگاه پر از ترس آناهیتا گرفتم و بار دیگر به ساشا چشم دوختم و آروم گفتم
-شاید تو راست بگی ولی نگاهش هر چی که داره دوستانه نیست
آناهیتا سرش را تکان داد که با صدای شیهه ی اسبی که از نزدیکی شنیده شد هر دو نگاهمان را به عقب برگرداندیم ...با دیدن شخصی که بر روی اسب نشسته بود اخمهایم درهم رفت و صدای خنده ی او به اوج رسید ... قدم های اسب نزدیک و نزدیکتر امد و صدای خنده ی نفرت انگیزش به گوشم نزدیک تر شد که به نفرت یک قدم به عقب رفتم که با گیر کردن پایم میان سنگی در حال سقوط بودم که میان زمین و هوا معلق ماندم
ساشا:مواظب باش
بازویش را گرفتم و نگاهم را به چشمانش دوختم ... دلخوری .. نفرت ... حسی که هیچوقت توی چشمای مهربونش دیده نمی شد را خیلی راحت می شد از ان دید... با قرار گرفتن دست آناهیتا بر روی کمرم نگاهم را از او گرفتم ...که جای هر شک و ترید را گرفته بود و به آناهیتا دوختم
آناهیتا:خوبی مهتاب
سرم را تکان دادم ... صدای پوزخند بلند ساشا لبخند تلخی را بر روی لبانم ظاهر کرد و اخمی بین ابروهای آناهیتا... بار دیگر صدای شیهه ی اسب لبخند تلخم را به اخمی تبدیل کرد و نگاهم را به آن نگاه نفرت انگیزش دوختم ... یوسف با لبخندی نگاهم کرد ... با کشیده شدن دستم نگاهم را از یوسف گرفتم و به آناهیتا دوختم ..به آرامی دستم را از دستش خارج کردم و گفتم
-آنی چته
آناهیتا سرش را به عقب برگرداند و با دیدن ساشا که با یوسف صحبت می کرد نفسش را کش دار بیرون داد.... نگاهش را در نگاهم دوخت و به آرامی گفت
آناهیتا:هیچ کنار این بشر احساس امنیت نمی کنم ستاره
نگاهم را به آن دو دوختم و با دیدن اخمهای درهم رفته ساشا که با یوسف سرم را تکان دادم و گفتم 
-نگاهش خیلی نفرت انگیزه
آناهیتا کلافه دستی به شالش کشید 
آناهیتا:ازش باید وحشت کرد 
نگاهی به حالت کلافه اش کردم و لبخندی زدم ... دستش را گرفتم و گفتم
-تو چرا خودتو اذیت می کنی
آناهیتا بار دیگر نگاهش را به آن دو دوخت و با غمی که آشکارا از صدایش بیداد می کرد گفت
آناهیتا:دلم می سوزه ستاره از اینکه همچین پدرهایی هستن که با داشتن بچه ...حتی بچه هاشون رو بغل نمی کنن... یک دست نوازش گونه به سرشون نمی کشن 
نگاهش را غمگین به چشمانم دوخت و با بغضی در صدایش ادامه داد
آناهیتا:برعکسش می رن پی هرزگیشون و یادشون می ره بچه ای دارن که محتاج یک نگاه از پدر مادرشه 
لبخندی تلخی به صورت زیبایش که غم جایش را گرفته بود زدم و دستش را فشردم
-فراموش کن... با این افکار خودت رو آزار نده 
لبخند تلخی زد و نگاهش را به دستانم دوخت و آرام زمزمه کرد
آناهیتا:فراموش نمی شن ستاره ...اون زندگی رو نمی تونم فراموش کنم ... نادیده گرفتنم رو نمی تونم فراموش کنم .. پس زده شدنم رو نمی تونم فراموش کنم ..اما می دونی چیه ستاره
سرش را بالا گرفت و با محبتی نگاهم کرد و دستش را بر روی گونه ام کشید و با همان آرومی گفت
آناهیتا:خوشحالم که پس زده شدم چون منو با تو آشنا کرد ..با مهتاب ... با بابا شهاب ... با مامان سرمه محبتی که خالص بود خالصه خالص
دستم را بر روی دستش که بر روی گونه ام بود گذاشتم ...حرفی برای گفتن نداشتم ..تمام احساسم را در چشمان ریختم و به چشمانش زل زدم ... سختی های زیادی کشیده بود... دردی که فقط اون می تونست حس کنه ..درد پس زده شدن ...درد تمام بی مهری ها... نگاهم را از نگاهش گرفتم و یک قدم از او فاصله گرفتم و لبخند آرامی زدم ...که نگاهم به سوسن که بالای تراس ایستاده بود دوخته شد .... سوسن با لبخندی دستش را در موهایش فرو برد و با خنده ی آرومی سرش را تکان داد ... با یک تای ابروی بالا رفته نگاهش کردم...خودش را خم کرد و دست زیر چانه نگاهش را با همان لبخند به جایی دوخت ... نگاهش را دنبال کردم ... با دیدن یوسف که کنارش اسبش ایستاده بود و با همان لبخند کریهش نگاهش به سوسن بود و سرش را بی خود برای ساشا که با اخمی با او حرف می زد تکان می داد .... با تکان خوردن دست آناهیتا جلو چشمانم نگاهم را از آن دو گرفتم و به آناهیتا دوختم
آناهیتا:کجایی یکساعته دارم ابراز احساسات می کنم 
با گیجی نگاهش کردم و همانطور که نگاهم رو به سوسن و یوسف می دوختم گفتم
-چــی؟
آناهیتا خنده ای کرد و جلوی نگاهم رو گرفت و با همان خنده گفت
آناهیتا:چی زدی بالا خواهر جان 
با اخمی نگاهش کردم که جلوی دیدم را گرفته بود و گفتم
-اه آنی درست حرف بزن دیگه 
آناهیتا با تعجب نگاهم کرد و گفت
آناهیتا:چته دیونه از این درست تر نمی تونم صحبت کنم که 
نگاهم را از او گرفتم و به سوسن دوختم که با ان لباس یقه بازی که پوشیده بود خودش را در به نمایش یوسف گذاشته بود اخمی کردم و گفتم 
-یک لحظه حرف نزن 
آناهیتا:اه چرا اینقد اینور اونور نگاه می کنی 
دستی به موهایم کشیدم و با همان اخم نگاهم را به زیر انداختم و زیر لب زمزمه کردم 
-یعنی ممکنه 
آناهیتا سرش را زیر گرفت و در چشمانم خیره شد و با ابرویی بالا رفته گفت 
آناهیتا:دیونه شدی با خودت حرف می زنی 
صورتش را با دست کنار زدم و سرم را بالا گرفتم و نگاهم را بار دیگر به آن لبخندهایشان دوختم ... کم کم اخمم جایش را به لبخندی داد و بشکنی زدم و بلند گفتم 
-خـــــودشه
نگاه پر تعجب همه به من دوخته شد...لبخند عمیقی زدم و یک قدم از آناهیتا که همانند بقیه با تعجب نگاهم می کرد فاصله گرفتم و با چشمکی به او پشتم را به او کردم و به طرف وردی ساختمون راه افتادم .... صدایش را از پشت شنیدم 
آناهیتا:روانی شدی به سلامتی 
با خنده نگاهش کردم که پشت سرم راه افتاده بود... سرم را تکان دادم ... ایستاد و سرش را با تأسف تکان داد 
آناهیتا:خدا به خیر بگذرونه 
دستم را تکان دادم و همانطور که وارد می شدم با خنده بلند گفتم 
-خیره خواهر جان.... خیره خیره 
با وارد شدنم آناهیتا نیز وارد شد و دستم را گرفت ... به طرفش برگشتم 
آناهیتا:حالا کجا می ری
دستم را از دستش خارج کردم و گفتم 
-می رم پیش آروین 
با تعجب نگاهم کرد که نگاهم را در چشمانش دوختم و با لبخند مطمئنم گفتم 
-می خوام بازی رو شروع کنم آنی
ابروهایش بالا پرید و با تعجبی که در صدایش بود گفت
آناهیتا:چطور می خوای این بازی رو شروع کنی
چشمکی زدم و گفتم
-به روش خودشون 
آناهیتا: چی می گی ستاره
خنده ای کردم و یک قدم ازش فاصله گرفتم و دستم رو توی هوا تکون دادم و گفتم
-می خوام تا این عقد سر نگرفته همه چی به پایان برسه 
آناهیتا:ستاره
در چشمانش زل زدم و لبخند خونسردم را زدم 
-باید تموم بشه آنی هر جوره شده تمومش می کنم 
آناهیتا ناراحت نگاهم کرد و گفت
آناهیتا:من سر در نمی آرم چی می گی 
پشتم را به او کردم و آروم گفتم
-تا آخر هفته وقت دارم توی این شلوغی می تونم خیلی کارا بکنم 
آناهیتا:شایارو چیکار می کنی ...عقد رو چیکار می کنی 
تلخ خندیدم و به طرف پله ها رفتم و گفتم 
-تمومش می کنم ... همه چیو تموم می کنم 
آناهیتا پشت سرم اومد و دستش را بر روی شانه ام گذاشت و گفت 
آناهیتا:حالا کجا می ری
کلافه از احساسات دگرگونم دستی به موهایم کشیدم و گفتم 
-می رم آروین رو از اینجا دور کنم 
بدون اینکه منتظر حرف دیگری از او باشم دستش را پس زدم و از پله ها بالا رفتم ... نفسم را بیرون دادم و به طرف اتاق آروین راه افتادم ... نگاهی به در بسته اتاق شایا کردم و با لبخند تلخی در اتاق آروین را باز کردم .... با دیدن آروین که آرام در رخت خوابش خوابیده بود لبخندی زدم و با قدم های آرام به طرف تختش رفتم ... کنارش نشستم و آرام صدایش زدم 
-آروین 
آروین تکانی نخورد ...لبخندی زدم وسرم را نزدیک گوشش بردم و گفتم 
-عشق مهتاب نمی خواد از خواب بیدار بشه 
دستی به پشتش کشیدم ... نفس های آرومش و کش دارش نشون از خواب عمیقش می داد ...آرومتر کنار گوشش زمزمه کردم
-آقا آروین بسه خواب دیگه بلند شو 
آروین بدون تکانی به خوابش ادامه می داد... خنده ای کردم و بر روی گونه اش خم شدم و با خنده گفتم 
-یک بوس می دم آقا آروین بیدار بشن 
بوسه ای بر روی گونه اش نهادم که با داغ شدن لبهایم ... با چشمان گرد شده نگاهم را به گونه ی سرخ شده ی آروین و رنگ پریده اش دوختم .... دستم را بالا بردم و بر پیشانی عرق کرده و داغش گذاشتم .... سیخ نشستم و نگاهم را به آروین دوختم ... با یک حرکت پتو را از رویش کنار زدم ... با دیدن بدن لختش و بدن کبودش ... نفس در سینه ام حبس شد ... دستای لرزانم را پیش بردم و آروین را برگرداندم ... با افتادن دست آروین کنار تخت و خونی که از بینی اش خارج می شد ... جیغ خفه ای کشیدم ... و از جایم بلند شدم ... صحنه ی مرگ مهتاب .. از جلوی چشمانم گذشت ... دست بی جون مهتاب که خبر از رفتنش می داد ....مانند فیلمی جلوی چشمانم نقش گرفت... نفسم کند شده بود ... و نگاهم به لبهای آروین که کبود شده بود خشک شده بود ... صدایی به گوشم رسید 
-کمکش کن 
با همان نفس های پی در پی و حالت شوک نگاهم را به طرف صدا کج کردم که نگاهم در نگاه اشکی مهتاب گره خورد و لبهای مهتاب از هم باز شد و بار دیگر تکرار کرد 
-کمکش کن ستاره 
با سرازیر شدن قطره اشک از چشمان مهتاب از حالت شوک خارج شدم و دستم را به طرفش دراز کردم که مهتاب محو شد و صورت کبود شده ی آروین جلوی چشمام جان گرفت ... با عجله به طرف آروین رفتم و او را بلند کردم .... با بلند کردنش لبهایش لرزید و بعد از آن بدنش شروع به لرزیدن کرد.... با ترس نگاهم را به آروین دوختم و فریادی از دل کشیدم
-آرویــــــــن 
بدن کوچک و ضعیفش در آغوشم می لرزید .... با عجله و چشمای اشکی به طرف در رفتم و قبل از آنکه در را باز کنم در باز شد و شایا در چهار چوب در قرار گرفت... با دیدن شایا ...هق هقم بالا رفت ... شایا با تعجب نگاهم کرد .... با داغ شدن بدن آروین بدنم داغ شدم و با صدای بغض داری نالیدم 
-شـــایا آروین
شایا نگاهش را از چشمانم گرفت و با دیدن آروین در آغوشم با تعجب نگاهش کرد... آروین به شدت شروع به لرزیدن کرد ... با لرزیدن او در آغوشم زانوهایم سست شد .... صدای فریاد شایا به اوج رسید 
شایا:ُســـــتاره دستتو بذار تو دهان آروین 
میان گریه با تعجب نگاهش کردم که خودش را به من رساند و قبل از آنکه کاری انجام بدهم آروین را از من گرفت و دستش را در دهان آروین گذاشت ... با دیدن حالت آروین جیغی کشیدم ... شایا از جایش بلند شد و بدون آنکه منتظر چیزی باشد به طرف در دوید... با دیدن او که می دود پشت سرش دویدم ... خدمتکارها با تعجب نگاهمان می کردن ... اما بی توجه به نگاهای آنها شایا می دوید و من با اشکهایی که می ریختم پشتش می دویدم .... شایا با عجله از پله ها پایین رفت ... با پیچ خوردن پایم محکم به زمین افتادم ... اما بدون آنکه توجهی به دردی که در پایم پیچیده بود و گرمیه خونی که بر روی پیشانی ام به پایین می آمد ... پشت سر شایا دویدم ...باز صدای فریادش در گوشم پیچید که گفت 
شایا:مــــاشین 
نگاهم را به اطراف دوختم ... ساشا که کنار آناهیتا ایستاده بود با تعجب نگاهمان کردن... دوباره فریاد شایا بالا رفت 
شایا:مــــاشین... این ماشین لعنتی کجاست 
نگاهم را به اطراف گرداندم ... با پیاده شدن زرین خاتون از ماشینی ...با عجله به طرفش رفتم و فریادی از بغض زدم 
-شایا ماشین 
به طرف ماشین دویدم ... و زرین خاتون رو پس زدم و سوار شدم ... شایا در کناری را باز کرد و کنارم نشست ... با دستهای لرزون ... استارت زدم ... و در نگاه پر تعجب همه اشان که شوکه نگاهمان می کردن ... با صدای گوش خراشی ماشین را به راه انداختم .... 
شایا:تند برو ستاره تند ...
با شنیدن صدایش هق هقم بالا گرفتم و پایم را بر روی پدال گاز فشار دادم و نالیدم 
-چش شده شایا 
شایا:تشنج کرده 
با شنیدن صدای لرزانش از پشت پرده ی اشک نگاهش کردم که با دلهره نگاهش به آورین بود ... و باز صدای هق هقم بالا رفت ... نگاهم را به دستش دوختم که در دهانه آروین بود و از گوشه ی آن خون می اومد ... محکمتر بر روی پدال گاز گذاشتم .... شایا نگاهم کرد و با ناراحتی گفت 
شایا:گریه نکن ...
فرمان را در دستم فشردم و غریدم 
-حـــرف ... نزن.. حرف نزن 
اشکهام همانطور از چشمانم سرازیر می شد ... صحنه ی مرگ مهتاب ... مرگ بابا جلوی چشمانم مانند فیلمی رد ... می شد ... نگاهم را به آروین دوختم که هنوز می لرزید و شایا محکم او را به خود می فشرد ... در میان هق هق نالیدم 
-کمکش کن خدا ... کمکش کن 
با خشم به چپ پیچیدم که شایا فریاد زد 
شایا:چیکار می کنی دیونه 
همانند او فریادی از خشم زدم 
-لعنتی اربابی و نتونستی یک درمونگاه یک بیمارستان توی این روستای کوفتی بسازی 
شایا:آروم باش ستاره 
محکم بر روی فرمان زدم و غریدم 
-اروم باشم ... از چی آروم باشم لعنتی ... دارم اتیش می گیرم ....
بلندتر از قبل فریاد کشیدم 
-دارم از زور درد ...
نتوانستم حرفم را ادامه بدم و هق هق گریه ام اوج گرفت ... دست شایا بر روی دستم نشست ... دستش را پس زدم ... و نالیدم 
-بسمه ... به علی بسمه 
گریه ام شدت گرفت و همانطور تند به طرف جایی می رفت که بتونم یک عزیز رو نجات بدم ... میان هق هق گریه صدای غمگین شایا را شنیدم که گفت 
شایا:گریه نکن ستاره 
اما من با آن همه دردی که آن جمله را می گفت بلند تر از قبل گریه می کردم ... از دل ... از خاطرهای گذشته ... از مرگ عزیزانی که به چشم دیده بودم 
شایا:گــــریه نکــــن لعنتی 
لبم را به دندون گرفتم و نگاهش کردم که محکم بر روی داشبورد زده بود و پاکتی از آن بیرون افتاده بود ... با تعجب نگاهم را به پاکتی آشنا دوختم .... و با پشت دست اشکم را پاک کردم ... که صدای معصوم و زیبای آروین در گوشم پیچید 
آروین:مهتاب 
نگاهم را از پاکت گرفتم و به طرف آروین برگشتم که بی حال و بی جون در آغوش شایا افتاده بود و نالیدم 
-جـــون دل مهتاب 
اما حرفی از دهانش خارج نشد ... تنها در آغوش شایا ماند ... نگاهم را بالا گرفتم و به شایا دوختم ... شایا غمگین نگاهم کرد و گفت 
شایا:از حال رفته

برچسب ها رمان عشق ارباب ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 13
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 244
  • آی پی دیروز : 882
  • بازدید امروز : 1,455
  • باردید دیروز : 3,933
  • گوگل امروز : 212
  • گوگل دیروز : 812
  • بازدید هفته : 9,083
  • بازدید ماه : 13,893
  • بازدید سال : 13,893
  • بازدید کلی : 13,893