close
تبلیغات در اینترنت
رمان عشق ارباب قسمت چهارم
loading...

رمان فا

-نکنه می خوای کمکم کنی چیزی نگفت فقط با دلخوری نگاهم کرد ... نزدیکش شدم و گفتم -این نگاه رو به من ندوز اگه اینقدر جربزه داشتی می رفتی به فرهاد کمک می کرد به اون دوستت که به خاطر جون خواهرش پرید توی آتیش و هرچی داد و فریاد کرد که دوستش بپره و نجاتش بده اما نپرید فقط از دور به تماشای آتیشی…

رمان عشق ارباب قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3125 پنجشنبه 12 دي 1392 : 18:16 نظرات ()
-نکنه می خوای کمکم کنی
چیزی نگفت فقط با دلخوری نگاهم کرد ... نزدیکش شدم و گفتم
-این نگاه رو به من ندوز اگه اینقدر جربزه داشتی می رفتی به فرهاد کمک می کرد به اون دوستت که به خاطر جون خواهرش پرید توی آتیش و هرچی داد و فریاد کرد که دوستش بپره و نجاتش بده اما نپرید فقط از دور به تماشای آتیشی که برپا بود نشست
احمد کلافه دستی در موهایش کشید خواست حرفی بزند که پشیمون شد و سرش را به زیر انداخت ... هنوز خالی نشده بودم .................
باید خودم رو تخلیه می کردم ... نفرتم رو دور می ریختم ... اولین نفر احمد بود که بی گناه سر راهم قرار گرفته بود ... نگاهم را به صورت شرمنده اش دوختم ... دلم سوخت اما باز هم اخمم رو برنداشتم ... سرش را بلند کرد و نگاهم کرد ... دوست داشتم از خودش دفاع کنه .. اما انگار توی این مردم چیزی به اسم دفاع مرده بود ... نفسم را پر حرص بیرون دادم و نگاهی به اطراف دوختم ... با دیدن دختر بچه هایی که یکی ... یکی از خونه هاشون خارج می شدن موهایم را در شالم فرو بردم و به احمد که هنوز ایستاده بود گفتم
-ساعت چنده ؟
احمد سرش را بالا گرفت .. نگاهی به من و بعد به آسمون کرد و گفت
احمد:حوالیه پنج نیم .. شش هست
همانند او نگاهی به آسمون کردم و گفتم
-اون وقت تو از نگاه کردن به آسمون این ساعت رو حدس زدی
پوزخندی زد و گفت
احمد:ما مثل شما ارباب ها ساعت توی دستمون نداریم خانوم معلم به این چیزا عادت داریم
لبخندی زدم ... از این گستاخیش لبخندی روی لبم ظاهر کرده بود کنارش ایستادم و نگاهم را به دختر بچه ها دوختم و گفتم
-این بچه ها این موقعه چرا از خونه هاشون دارن می آن بیرون
احمد نگاهی به من کرد و گفت
احمد:بیرون اومدن برای چند تیکه نون حلال
دست به سینه ایستادم و گفتم
-یعنی چی ؟
با این حرفم راه افتادم .. اینقدر دویده بودم که حواسم نبوده از ویلا خارج شدم ... احمد کنارم راه افتاد و گفت
احمد:دارن می رن سر زمین
اخمی کردم و گفتم
-این دختر بچه ها رو چه به سرزمین رفتن ... اینا حالا وقت خاله بازیشونه... پس این مردا کجان که برن سر زمین
احمد:خوابن
اینقدر خونسرد این حرف رو زده بود که ایستادم و نگاهش کردم ... با ایستادن من اون هم ایستاد ...پر سوال گفتم
-خوابن؟
احمد سرش رو تکون داد و گفت
احمد:اینا تا ساعت ده کار می کنن و بعد مردا به جاشون می رن
اخمی کردم و گفتم
-و اون وقت مردا خوش به حالشون نمی شه
احمد نگاهش رو به رو به رو دوخت و گفت
احمد:قانونه خانوم معلم ما هم به این قانون عادت کردیم
-هم این قانون مزخرفه هم این عادتون
هر دو دوباره به راه افتادیم ... احمد ساکت شده بود من نگاهم به آن دخترهایی بود که با این سنشون که باید توی رخت خواب باشن سراغ کار می رفتن ...
احمد:اگه من اون روز توی آتیش نپریدم چون می دونستم اگه بپرم ...فرهاد رو از دست می دم و یک نون آور برای خانواده ام کم می شه
دستی به زانوم که دردش بیشتر شده بود کشیدم و گفتم
-چرا فکر می کنی فرهاد رو از دست می دادی
پوزخندی زد و با لحن ناراحتی گفت
احمد:من مثل شما قویی نیستم خانوم معلم .. من اینقدر ضعیفم که نتونستم جلوی ..بابامو بگیرم که خواهر عزیزم رو توی سن ده سالگی به یک مرد پنجاه ساله نده که توی سن پونزده سالگی بیوه بشه
قدمهام ایستاد ... دردم را فراموش کردم و نگاهش کردم ...با دیدن نگاه پر تعجبم پوزخندی زد
احمد:فرهاد یک مرده مردتر از مردی که توی این روستا هست... اون نتونست اجازه بده که خواهرش رو ببرن که یکی بشه مثل عالیه
-چطور بابات تونست همچین کاری بکنه
احمد نگاهی به رفتن دختر بچه ها کرد و گفت
احمد:اونم مثل آقاجون مهتاب یک نون خور کمتر می خواست
-می دونی این کارشون جرمه
احمد:حالا که زندگیش خراب شد به چه جرمی همه رو بندازیم زندون اینکه بدبخت شد بعد از مرگ شوهرش پدرش اونو قبول نکرد یا هم به خاطر بیوه شدنش توی این سن و سال

دیگه نتونستم تحمل کنم ... تکیه ام را به دیوار پشت سرم دادم ... که نگاه همان دختر بچه ی توی آشپزخونه نون پنیر رو به طرفم گرفت جون گرفت ... چقدر لبخندش معصوم بود ... چوطر تونسته بودم با این نگاه معصوم توی سنی که باید بازی کنه از زندگیش فیض ببره اون رو راهیه خونه ی شوهر کرده بودن ... پریشون دستی به موهام که باز از زیر شال بیرون زده بود کشیدم

احمد:خانوم معلم نمی آین
نگاهی به او کردم که منتظر ایستاده بود ... قدمهایم را به طرفش برداشتم ...و پشت سر دختر بچه هایی که سر زمین می رفتن راه افتادم ... هم احمد ساکت بود هم منی که چند لحظه پیش عصبانیتم را بر روی او خالی می کردم... نگاهی به زمین شخم زده کردم که دخترها با خنده مشغول کارشون بودن... صورتهای معصومشون با پر از خنده بود یا پر از خستگی ..تکیه ام را به کنار درختی که به نزدکی آنجا بود دادم و خیره نگاهشون کردم
-چرا به ارباب شکایت نمی کنین
احمد نگاهم کرد تا متوجه حرفم بشود .. با دیدن نگاه خیره ام به دختر بچه ها دست به سینه ایستاد و گفت
احمد:این قانون رو خود ارباب گذاشتن
اخمی کردم و گفتم
-منظورم ارباب شایاست
لبخندی زد و گفت:آره خود ارباب
اخمم عمیق تر شد و نگاهم خیره به آن صورتهای معصوم شد ... یعنی اون شایایی که توی اون اتاق از من خواست از دلم حرف بزنم همچین کاری می تونست بکنه ... دستهامو مشت کردم ... یعنی ممکن بود من شایا رو درست نشناخته بودم .. نگاهی به احمد کردم و گفتم
-تا خونه همراهیم می کنی
با تعجب نگاهم کرد و سرش را تکان داد ... اشاره کردم که جلوتر از من حرکت کند .. لبخندی زدم و کنارش ایستادم ... خدارو شکر احمد بود یعنی نمی دونستم باید از کدوم طرف برم تا به ویلا برسم ... نگاهم را به زن هایی که کنار در خانه اشان ایستاده بودم دوختم که بعضیها با مهربونی و بعضی ها با نفرت نگاهشان را به من دوخته بودن ... نفسم را بیرون فرستادم
احمد:خانوم معلم
نگاهم را به او دوختم که با دیدن نگاهم سرش را به زیر انداخت و گفت
احمد:فرهاد و مهتاب خوب بودن
لبخندی زدم و محکم به شانه اش زدم و گفتم
-خیالت راحت باشه حال هر دوشون خیلی خوبه
احمد با دیدن لبخندم لبخندی زد و با نفسی که بیرون فرستاد فهمیدم که خیال او هم راحت شده .. هر دو نگاهمان را به رو به رو دوختیم که برای شکست این سکوتی که بینمان بود گفتم
-خواهرت خیلی مهربونه
لبخند شیرینی رو لبهایش نشست و گفت
احمد:آره خیلی مهربونه ... با اون نگاهی که به چشمام می ندازه پر از آرامش می شم ... می خوام درس بخونم کار کنم خودم .. از این روستا ببرمش که دیگه برای مردم کار نکنه برای خودش خانوم خونه باشه
لبخند تلخی زدم و گفتم
-خیلی خواهرتو دوست داری؟
احمد:آره خانوم زندگیمو به پاش می ریزم .. اما حالا نمی تونم کاری کنم دستم از همه جا بسته است ... اگه حرفی نمی زنم کاری نمی کنم چون می خوام از اینجا برم و با دست پر برگردم و اون رو از اینجا خلاص کنم بذار به آرزوش که درس خوندنه برسه
-چرا می خوای بری می تونی همینجا بدی هم خودت هم خواهرت درس بخونن
احمد اخمی کرد و گفت
احمد:انگار شما یادتون رفته خانوم معلم دخترا اینجا فقط اجازه دارن تا سوم یا پنجم درس بخونن .. اینجا پسرای رعیت فقط تا سوم درس خوندن رو حق دارن ولی پسرای ارباب تا آخر درس خوندنه
لبخندم جایش را به اخمی داد و بدون حرف دیگری با این همه ظلمی که به مردم می شد نمی تونستم ساکت بمونم... یعنی شایایی که من در این دو سه روز شناخته بودم می تونست همچین آدمی باشه ... رو به احمد کردم که توی فکر فرو رفته بود و گفتم
-تو پول می خوای از کجا بیاری که بری
نگاهم کرد یک نگاه شرمنده همراه با یک غرور و گفت
احمد:اون پول رو عالیه به من داده اما کمه برای اینکه از اینجا برم ... برای همین نوکر خواهرم هستم ... هرچی براش بکنم خیلی کمه
نگاهش کردم و لبخندی زدم ... احمد جلوی چشمام حالا مردی شده بود که روزی من برای خواهرم ..نرگس جون و آناهیتا بودم .. منی که برای اینکه دستشون جلوی کسی دراز نشه خودم را به آب و آتیش زدم ... دستی به شانه اش زدم و با همون لبخند گفتم
-خیلی مردی خیلی کم ادم پیدا می شه که برای خواهرش همچین کاری بکنه
احمد:نه این حرفو نزنین خانوم معلم این کارا مردی رو نشون نمی ده وظیفمه ... عالیه برای من خواهر نه مادری کرد پدری کرد ... حتی یک دوست هم برای من بود ... سنم کم بود جاهل بودم که اجازه دادم خواهر پاکتر از گلم رو از من بگیرن .. اما حالا می دونم می خوام براش زندگی بسازم که خودش تصمیم بگیره نه دیگران
آنقدر با غرور حرف زده بود که دلم برای خواهری که همچین برادری داشت پر از شوق شد ... خوشحال بودم توی این دنیا اشخاصی بودن که به جز خودشون به دیگران هم فکر می کردن .. لبخندی به روش زدم که غمگین به چشمانم خیره شد و گفت
احمد:خانوم معلم می تونم چیزی از شما بخوام
سرم را کج کردم که موهایم به یک طرف صورتم ریخت و با لبخندی گفتم

-هر چی دلت می خواد بخواه

دستم را در دست مردانه اش گرفت و خیره در چشمانم شد ... می تونستم خواهش رو در چشمانش ببینم ... خواسته ای که خودش ممکنه دوست داشته باشه
احمد:مواظب عالیه توی اون خونه باشین امیدی به مردای اون خونه اون ساختمون نیست
سرم را تکان دادم و دستش را که در دستم بود فشردم
-نمی زارم اتفاقی براش بیوفته
هر دو رو به روی یکدیگر لبخندی زدیم که با صدای شیهه ی اسب نگاهمان را از یکدیگر گرفتیم و به شایا که با اخمی نگاهمان می کرد دوختیم ... دست به سینه به شایا نگاه کردم که با خشمی به احمد خیره شده بود ... احمد با دیدن نگاه پر خشم او سرش را به زیر انداخت
شایا:مــــگه تو کــــاری نـــداری که انجام بدی
با صدای پر از خشم و بلندش از جایم پریدم و با اخمی نگاهم را به او دوختم که احمد از ترس قدمی به عقب برداشت
احمد:من ... ارباب... من
شایا:تـــــو چــــی... هـــیچی نگفتم شماها سر در آوردین
احمد:ارباب مــن ..
شایا:حرف نباشه بــ...
هنوز دادش کامل نشده بود که با اخمی رو به اون گفتم
-داد نزن
با خشم به طرف من برگشت که گفتم
-می تونی خیلی آروم حرفتو بزنی ...من از احمد خواستم که من رو تا ویلا برسونه
شایا بدون حرفی با چشمان به خون نشسته نگام می کرد که با همون اخم رو به احمد کردم و گفتم
-بهتره بری ممنون تا اینجا رسوندیم
احمد غمگین سرش را به زیر انداخت و گفت
احمد:وظیفه است خانوم
اخمی کردم و پر حرص به طرف شایا که با اخم نگاهم می کرد برگشت و گفتم
-نه وظیفه نیست ... هیچ کار شماها وظیفه نیست
دستم را به طرف شالم بردم و با قدمهایم از کنار شایا گذشتم ... چشمهای پر از خشمش را به خودم احساس می کردم .. اما این اون شایایی که من می شناختم نبود ... غرور رو توی نی نی چشماش می دیدم ... دستی به موهام کشیدم و با خودم غریدم ... هیچ وقت بی احترامی به ضعیفتر رو قبول نداشتم ... کار شایا ... نگاهم را به او عوض کرده بود ... این شایایی نبود که باید بهش احترام گذاشت ...پوزخندی زدم که صدای ..قدم های اسب را پشت سرم شنیدم و به راهم ادامه دادم
شایا:کجا می ری
نفسم را با عصبانیت بیرون فوت کردم و گفتم
-جهنم
شایا:مــــــهتاب
با صدای فریادش به طرفش برگشتم و مثل خودش با صدای بلند گفتم
-چیه نمی تونی اینطور حرف زدن رو تحمل کنی پس انتظار داری این مردم اینطور حرف زدن تورو به اونا تحمل کنن
کلافه و عصبی دستی در موهایش کشید و گفت
شایا:این مردم رعیت منن فهمیدی.. به رعیت رو بدی می شینن روت
دستمو توی هوا تکون دادم و با نفرت گفتم
-برو بابا
هنوز قدمی بر نداشته بودم که خودم را توی هوا معلق دیدم ... جیغی از ترس کشیدم که در آغوش گرمی قرار گرفتم ... قفسه ی سینه اش بالا و پایین می رفت ... با ترس چشمانم را باز کردم که نگاهم به یقه ی لباسش خیره ماند که موهای سینه اش را می توانستم از همان یقه ی باز شده اش ببینم
شایا:بار آخرت باشه
صداشو اینقدر از نزدیک شنیدم که نفسهای گرمش به گردنم خورد ... با حرکت در امدن اسب یقه اش را محکمتر گرفتم ..و گفتم
-می خوام پیاده بشم
نفسش را پر صدا بیرون داد و با خشمی که در صدایش بود گفت
شایا:حرف نباشه
تکونی به خودم دادم و بلندتر گفتم
-گـــفــتم منو پیاده کن
یکی از دستانش را دور کمرم حلقه کرد و من را به خودش چسپاند و گفت
شایا:تکون نخور می افتی
چنگی به دستش که دور کمرم بود زدم و غریدیم
-دستت رو بکش شایا
دستم را توی همون دستش محکم گرفت و من را بیشتر به خودش فشرد و همانطور که سعی می کرد آروم باشه نزدیک به گوشم گفت
شایا:صداتو بیار پاییین تا از همین بالا پرتت نکردم

مشتی به سینه اش زدم

-مگه من گفتم منو سوارم کن
فشاری به کمرم وارد کرد که آخی گفتم و گفت
شایا:آروم بگیر دارن نگامون می کنن
نگاهم را به اطراف دوختم که نگاه خیره چند تا زن و مرد را به خودمان دیدم .. مشت دیگری به سینه اش زدم که فشار دیگری به کمرم وارد کرد که گفتم
-شایا دردم گرفت
نفس عمیقی کشید و من را به خودش نزدیکتر کرد و آروم و مهربون گفت
شایا:یعنی تو به سینه ام می زنی من دردم نمی گیره
دستم را به یقه اش محکم تر کردم و بی توجه به نگاه کردم سرم را بر روی سینه اش گذاشتم و گفتم
-از غرورت بدم می آد
شایا:غروره که مردم رو به اوج می رسونه
پوزخندی زدم و سرم را بر روی سینه اش جابه جا کردم و گفتم
-غروری که کسی رو به اوج برسونه مطمئن باش سقوطی هم داره
نگاهی به درخت هایی که از آنها رد می شدیم کردم که گفت
شایا:با احمد چی می گفتین
هیچی نگفتم فقط به درختها نگاه کردم که فشاری به کمرم داد و گفت
شایا:با توم
-منم شنیدم با منی
شایا:خوب با احمد چی می گفتین
-خصوصی بود یک چیزی بین من و احمد
با فشاری که به کمرم وارد کرد از درد سرم را بالا گرفتم و همانطور که نگاهش می کردم که به رو به رو خیره شده بود نالیدم
-شـــایـــا
اخمی کرد و خیره در نگاهم شد و گفت
شایا:اینطور صدام نکن
-دردم گرفت
دستش را به آرامی به کمرم کشید و گفت
شایا:دوست ندارم حرفم رو چند بار تکرار بکنم
مشتی به سینه اش زدم و محکم یقه اش را گرفتم و نگاه خیره و عمیقم را به چشمانش دوختم و گفتم
-منم دوست ندارم حرفی رو که نمی خوام بزنم رو بزنم و بهت بگم
نگاهش را از من گرفت و به کلافه چند بار سرش را تکان داد که گفتم
-شایا
نفسش را پر صدا بیرون داد و همانطور که زیر لبم می غرید گفت
شایا:نگفتم اینطور صدام نکن
اخمی کردم و نگاهم را از او گرفتم و بار دیگر سرم را بر روی سینه اش گذاشتم .. نگاهی به موهای سینه اش کردم ..
شایا:چی می خواستی بگی
دلخور گفتم:هیچی فراموشش کن
لبش را نزدیک گوشم آورد و همانطور که نفس های گرمش به گردنم می خورد گفت
شایا:مهتاب عصبانیت من صبری داره با من بازی نکن
نمی دونم صداش بود یا لحن محکمش که لبخندی روی لبم ظاهر کرد
-حالا که اینقدر اصرار داری بهت می گم
فشاری به کمرم داد که با خنده مشتی به سینه اش زدم و گفتم
-خیلی بدی
حرفی نزدم که فهمیدم منتظره حرفم را بزنم ... آهی کشیدم و گفتم
-این قانونی که برای این مردم گذاشتی درست نیست شایا
شایا:یعنی چی کسی حرفی زده
سرم را بلند کردم و نگاهش کردم و گفتم
-نه حرفی نزدن می ترسن که حرفی بزنن چون می دونن ارباب پای حرفاشون نمی شینه .. احرفی نزدن اما خودم با چشمای خودم اون دخترهایی که حالا باید وقت بازیشون باشه مشغول به کار دیدم .. نمی دونی شایا نگاه های معصومشون پر بود از خواب اما روی لباشون لبخند بود اما اون لبخندا زورکی بود چون می دونستن نمی تونن کار دیگه ای بکن جز این کارا
شایا نگاهم کرد و گفت
شایا:این کاریه که خودشون خواستن
غمگین نگاهش کردم که صورت معصوم عالیه خواهر احمد در نگاهم جان گرفت و گفتم
-تو اربابی شایا ..اینجا داره اتفاق هایی می افته زیر نظر تو این مردم پای بند حرف تو هستن .. این دختر بچه ها باید درس بخونن این پسرهایی که هم سن سال احمد یا فرهاد هستن برای اینکه درسشون رو ادامه بدن دارن جون می دن کار می کنن تا یک پول ناچیزی به دستشون برسه بعد از این روستا برن تا بتونن درس بخونن
شایا متعجب نگاهم کرد که یقه اش را درست کردم و گفتم
-با خودت فکر نمی کنی ممکنه همین احمد فرهاد نتونن توی شهر غریب درس بخونن و به جاش دست به کارهایی بزنن که توی خونشون نیست اما باید همین کارهارو انجام بدن که شکم خانواده شون رو سیر کنن تا خواهر ده ساله یا حتی پونزده سالشون رو به یک مرد پنجاه ساله ندن
با توقف اسب نگاهم را برگرداندم که نگاهم به ساختمون ویلا افتاد ... شایا با نگاه سرش با یک حرکت من را از روی اسب بلند کرد که جیغ خفه ای کشیدم و با قرار گرفتن پاهایم بر روی زمین نفس راحتی کشیدم که گفت
شایا:هر وقت دوباره هوس پیاده روی کردی حق خارج شدن از این محوته رو نداری
این حرف را زد و با سرعت از من دور شد ... با اخمی به رفتنش نگاه کردم .. باورم نمی شد شایا اون مردی باشه که اجازه می ده دخترهایی به اون سن و سال برن سرزمین ها کار کنن... سرم را با تأسف تکان داد و وارد ساختمون شدم .. سر و صدایی شنیده نمی شد جز سر و صدا و پچ پچ هایی که از آخر سالون بین خدمتکارها شنیده می شد .. پوفی کردم و به طرف پله ها به راه افتادم با دیدن اتاقی که رو به رویم بود لبخندی زدم .. و با یاد آوری تخت خواب نرم و گرم چشمهایم خمار شد .. هنوز دستم به دستگیره ی در نرسیده بود که با فریاد آروین قدمی به عقب برداشتم ... با جیغ دیگری که کشید ... بی توجه به تخت خواب نرم که در انتظارم بود به طرف اتاق آروین دویدم
با سرعت در اتاق را باز کردم که نگاهم به آروین افتاد که در خواب با داد و گریه دست و پا می زد ... با تعجب نگاهش کردم که با جیغ دیگرش قدمهایم را به طرفش برداشتم و شانه هایش را گرفتم
-آروین
اینقدر در شوک آروین را آرام گفته بودم که جز چهره ی پر از اشک آروین چیزی را نمی دیدم ... او را در آغوش کشیدم و اورا که دست پا می زد به خودم فشردم و آرام کنار گوشش گفتم
-آروم باش گلم ... آروم باش
اما آروین در خواب فقط جیغ می زد و در آغوشم دست پا می زد او را محکم تر به خودم فشردم می دونستم بیدار کردنش حالا وقتی توی خواب داد فریاد می زد ممکنه این ترس رو همیشگی توی وجودش داشته باشه ... محکم تر فشارش دادم و چشمامو بستم ... یاد مهتا کوچلویی افتادم که هیچوقت نتونست توی همون سن کمش رفتن مامان باباش رو بپذیره فقط با هق هق گریه خودش رو حبس می کرد و توی آغوش من دست پا می زد .... قطره اشکی از چشمای بسته ام از گوشه چشمم سرازیر شد و نزدیک گوشش گفتم
-فقط گوش کن آروین ... گوش کن
قلبم تند می زد ... از درد آشنایی بود که روزی توی مهتاب کوچلوی خاطرهام دیده بودم ... آروین میان خواب دست از دست و پا زدن برداشت .. می دونستم صدامو می شنوه ... می دونستم درد دلم رو از نوای قلبم دارم به گوشش می رسونم .. کنار گوشش زمزمه کردم
-پس بزن... می دونم می تونی پس بزنی
دستم را نوازش گونه پشت کمرش کشیدم و آرومتر گفتم
-من پشتتم عزیزم نمی زارم دستشون بهت برسه فقط باید خودت بخوای از مشکلت بیای بیرون
هق هق گریه اش به نفس های تندی تبدیل شده بود ... چشمامو باز کردم و همانطور که نوازشش می کردم به آرومی گفتم
-آروین خودش می تونه به تنهایی از اونا مقابله کنه
بعد از چند دقیقه ای نفس های آروین آروم شد ... و به خواب عمیقی فرو رفت ... او را بر روی تختش خواباندم و نگاهی به صورت خیس از اشکش کردم و با اخمی صورتش را پاک کردم ... زیر لب زمزمه کردم
-بد کردی زرین خاتون خیلی بد کردی سو استفاده به بچه تاوان بدی به همراه داره
نرگس جون:آروم شد
با صدای نرگس جون از جام پریدم و به طرفش برگشتم ... لبخندی زدم و گفتم
-چرا اینطور می کنین
لبخندی زد و قدمی جلو آمد با دیدن آروین لبخند تلخی زد
نرگس جون:چیکار کردن با این طفل معصوم
از روی تخت بلند شدم و جایم را به او دادم ... نگاهی به آروین کردم که معصومانه خوابیده بود و گفتم
-اعتماد به نفسش رو ازش گرفتن ... اونو از دنیای بچگیش بیرون کشیدن ... نگاهاشو موقعه آب بازی دیدم انگار چیز جدید کشف کرده باشه از ته دل می خنده به امید اینکه می دونه دوباره نمی تونه فرصت کنه بازی کنه ... اونو وارد دنیایی پر از درد کتک و سیلی کردن
نرگس جون با ناراحتی دستی به صورت آروین کشید و گفت
نرگس جون:چرا ؟ مگه آروین از خودشون نیست
کلافه دستی به شالم که از سرم افتاده بود کشیدم و گفتم
-نه می خوان اونو توی همین زمان بچگی به یک ارباب سخت تبدیل کنن
پوزخندی زدم و ادامه دادم
-اما اونا نمی دونن که با بد کسی در افتادن
نرگس جون به طرفم برگشت ترس رو توی چشمامش می دیدم از جایش بلند شدم و همانطور که نگاهم می کرد گفت
نرگس جون:چی تو سرته ستاره این نگاهت برام آشناست
قدمی به عقب برداشتم و با چشمکی رو به او و گفتم
-می خوام حق رو به حقدارش برسونم نرگسی
با نگاه آخری به آروین و نرگس جون که با ترس نگاهم می کرد از اتاق خارج شدم ... که سینه به سینه ی بوی آشنایی شدم.. یک قدم به عقب رفتم و با نگاهی که به چشماش دوختم صورتم را برگرداندم و به آرامی گفتم
-ببخشید
قدمی فاصله گرفتم و پشت به او راه افتادم که مچ دستم را گرفت
شایا:مهتاب
نفسم را پر حرص بیرون دادم و سعی کردم دستم را از دستش خارج کردم که محکم تر گرفت و من را به خودش نزدیک کرد
-شایا ول کن دستمو
شایا:نگام کن
با اخمی به طرفش برگشتم .. همیشه صداش پر بود از تحکم پر بود از دستور .. اگه این تحکم و دستور رو داشت چرا کاری برای آروین نمی کرد ... اینقدر دلم پر بود که مشتی به سینه ی ستبرش زدم و گفتم
-هـــان چیه
شایا با چشمان گرد شده نگاهم کرد که اخمم را بیشتر کردم و دستم را از دستش بیرون آوردم و یک قدم بهش نزدیک شدم و گفتم
-چرا اینقدر زور می گی آخه مرتیکه ...
سرم رو با عصبانیت پایین انداختم
-لا اله الا الل... دهن منو وا می کنه
به سینه اش زدم که یک قدم به عقب رفت و با چشمانه گرد شده از حدش نگاهم کرد.. شانه ای بالا انداختم و گفتم
-حالا چی می خواستی بگی
با گیجی نگاهم کرد و گفت
-هان
خندمو پشت اخمم پنهون کردم و با تنه ای که بهش زدم از کنارش گذشتم به طرف اتاق رفتم دستم رو به طرف دستگیره بردم .. زیر چشمی نگاهی به شایا کردم که هنوز به جای خالیم نگاه می کرد لبخندی روی لبم نشست و وارد اتاق شدم و خندمو مهار کردم ... تکیه ام را به در دادم ودستم را بر روی دهانم گذاشتم تا صدای خنده ام به گوش کسی نرسد.. با خنده دستی به موهایم کشیدم
-دیونه ام به مولا
با تقه ای که به در خورد از خنده به سرفه افتادم و خودم را در حموم انداختم ... صدای قدم های شخصی را از پشت در شنیدم و مشتی که به در زده شد و صدای پر از حرص شایا که گفت
شایا:مهتاب این حرفا چی بود گفتی
ریز خندیدم و صدامو صاف کردم و مثل خود مشتی به در زدم و گفتم
-کدوم حرفا
شایا:همون حرفایی که داشتی می زدی
-خوب تو دقیقا" از کدوم حرفا حرف می زنی
مشتی دیگر به در حموم زد که من هم با خنده ی بی صدا مشتی زدم و شروع به در آوردن لباس هایم کردم
شایا:مهتاب داری با اعصاب من بازی می کنی
لباسهایم را بر روی زمین انداختم و گفتم
-مگه داشتی ؟
شایا گیچ گفت:چیو
-لئونارد داونچی ... اعصابو می گم دیگه
شایا:مــــــهــــتاب
با صدای دادش دیگه نتونستم خودمو کنترول کنم و با صدای بلند شروع به خندیدن کردم که با صدای بلند تری گفت
شایا:آره بـــاید هم بخندی منو سرکار گذاشتی
دوش آب گرم رو باز کردم همونطور که می خندیدم گفتم
-ای خدا ایا نمی زارن توی این مستراح هم بنده هات راحت باشن
به لحظه ای فکر کردم که صدای خندشو شنیدم .. سریع شیر آب رو قطع کردم و سرم را بر روی در گذاشتم با تعجب به صداش گوش دادم و با لبخندی گفتم
-شایا داری می خندی
با مشتی که به در زد پرده ی گوشم پاره شد جیغی کشیدم و گفتم
-هوووو یابو پرده گوشم دریده شد
با صدایی که موجی از خنده در آن بود گفت
شایا:اولا" درست حرف بزن دوما" حقته
-مرتیکه خر متعصب یالغور
با پام محکم به در زدم و به طرف وان حموم رفتم و بار دیگه شیر آب رو باز کردم .. که باز صدای پر تحکمش به گوشم رسید که گفت
شایا:تو که از اینجا می آی بیرون ببینم بازم زبون در می آری یا نه
بلند و محکم مثل خودش گفتم
-برو بابا مال این حرفا نیستی
شایا:مـــهـــتـــاب
آب وان که پر شد نگاهم را به بخاری که از آن خارج می شد دوختم ... دیگه صدایی از شایا شنیده نمی شد .. با خیال راحت بدن خسته ام را در آب فرو بردم و با یادآوری شایا که پشت در بود لبخند پر رنگی زدم و سرم را در آب فرو بردم ... صدای خنده هاشو شنیدم ... کاش فقط برای یک لحظه ام می شد می تونستم قیافه خشک و پر ابهتش رو بین خنده و لبخند ببینم .... با کم آوردن نفس خودم را از آب بیرون کشیدم که صورت پر از اشک آروین در نگاهم جان گرفت .. پوزخندی زدم
-برای تو هم فکرایی دارم زرین خاتون
*****
سیبی از سبد میوه برداشتم و نگاهی به اطراف کردم ... از حموم که بیرون اومده بودم کسی رو ندیده بودم .. حتی آروینی که توی اتاق خواب بود ... بار دیگر نگاهی به اطراف کردم ... حوصله ام بد سر رفته بود ... گازی به سیب زدم ... همیشه از صدای شکسته شدن چیزی زیر دندونام خوشم می اومد ... پویا همیشه می گفت این نشونه ی قدرتیه که می خوای داشته باشی... با یاد آوری پویا دستی به موهای خیس شده زیر شالم کشیدم و نفسم را پر حرص بیرون دادم
-باید یک زنگی بزنم بگم برگشتنم فعلا" معلوم نیست تا کی افتاده
چشمامو بستم و همانطور که سیب را در دهانم مزه مزه کردم ... شیرینی و ترشیه سیب مزه ی خوبی را در دهانم وارد کرد ... یاد نگاه های عاشق پویا افتادم ... فکر نمی کردم بهترین دوستم اونطور زانو بزنه و بگه باهاش ازدواج کنم ...چشمامو باز کردم و موبایلم را که همیشه سایلنت بود از جیب شلوار م بیرون آوردم و شماره انگلیس را گرفتم .. همانطور که سیب را در دستم می چرخواندم به طرف تراس به راه افتادم ... هوای سردی به صورتم خورد ... لبخندی زدم و نگاهم را به درختها دوختم که صدای گوشخراش منشی در گوشم پیچید
-Hello
الو زهر مار دختره چندش صدبار گفتم اینطور هیچوقت تلفن برندار .. اخمی کردم و گفتم
-بخیتیاری هستم
منشی:اوه سلام خانوم بختیاری
-سلام آ..
هنوز حرفم کامل نشده بود که مثل همیشه پرید وسط حرفم و با همون انگلیسی غلیظش گفت
منشی:خانوم بختیاری خیلی دلمون واست تنگ شده ..جای شما خیلی خیلی خالیه
با شیرین زبونیهاش شکلکی در آوردم ... می دونستم هیچ از بودن من راضی نیست ... گاز کوچیکی به سیبم زدم و گفتم
-باشه فهمیدم ..آقای بهرامی نیستش
منشی:آقا پویا برای دیدن ساختمونی رفتن
سرم را با تأسف تکان دادم و به قدمی از تراس فاصله گرفتم که صدای پچ پچ دو نفر به گوشم رسید ... قدمی به جلو برداشتم که صدای زرین خاتون واضح شد ... بی توجه به منشی که الو الو می کرد قطع کردم و آهسته تکیه ام را به دیوار دادم که باز زرین خاتون گفت
زرین خاتون:نه این دختره زیادی سر در آورده
صدای تق تق کفشهای بلندش رو روی کاشیها می شنیدم با صدای حکیمه ابروهایم بالا رفت
حکیمه:بله خانوم جان حق با شماست
زرین خاتون:فقط یک فرصت می خوام شایا بره تا من این دختره رو آدم کنم
حکیمه:خانوم جان رفتارش خیلی تغییر کرده همچین نگام می کنه انگار ارث باباش رو ازش گرفتم
با لبخندی گازی به سیبم زدم و نگاهم را به آن دو دختم ... زرین خاتون دستی در موهایش کشید تابی به آن ها داد و با پوزخندی گفت
زرین خاتون:اون نفرت رو توی چشای خوشگلش دیدم ... اما می دونم با این چشمها چکار کنم
حکیمه لبخند شیطانی به لب آورد و رو به زرین خاتون و گفت
حکیمه:توی تربیت آروین خان هم به دلیل این دختر داریم کوتاهی می کنیم
زرین خاتون :این بچه رو خودم آدم می کنم
خنده ای کردم که هر دو به طرفم برگشتن ... سیب رو توی دستم چرخوندم و نگاهم را به طرف هر دوی آنها دوختم و قدمی نزدیک شدم و گفتم
-حرفای جنایی می زدین
زرین خاتون با عضب و حکیمه با اخمی نگاهم کردن که روی مبل نشستم پایم را بر روی پای دیگری گذاشتم و گاز محکمی به سیب زدم و گفتم
-جالب بود برام ادامه بدین
پوزخند پر صدایی زد و رو به رویم نشست و با تمسخری که در صدایش بود رو به من گفت 
زرین خاتون:نه می بینم نترس هم شدی 
با خنده گازی به سیبم زدم و با دهانی پر رو به حکیمه گفتم 
-چه جورم 
تکیه اش را به مبل داد و با همان لحن قبل گفت 
زرین خاتون:راه ترسش هم سراغ دارم اگه می خوای امتحان کنی 
خونسرد ابرویی بالا انداختم و گفتم 
-تونله وحشته 
لبخندی زدم که زرین خاتون با لبخندی خیره در چشمانم گفت 
زرین خاتون:بخند بخند وقت گریه اتم می آد عروس گلم 
پایم را از روی پای دیگری برداشتم و آرنجم را بر روی زانو هایم نهادم و همانند او خیره شدم در چشمانش و گفتم 
-فعلا" تصمیمه دیگه ای دارم مادر شوهر عزیز
زرین خاتون:اون وقت تصمیم شما چی می تونه باشه 
تمام نفرتم را در چشمانم ریختم و با پوزخندی به لب رو به او گفتم 
-این که گریه شمارو در بیارم 
خنده ی بلند و وحشتناکی سر داد و با عصبانیتی که در صدایش بود گفت 
زرین خاتون:بزرگتر از دهنت حرف می زنی دختر جون 
تکیه ام را به مبل دادم و دست به سینه گفتم
-بزرگتری که به دهن و سن و سال نیست 
لبخند بدجنس و خونسردم را که آناهیتا از آن وحشت داشت به لب آوردم و اشاره به سرم گفتم 
-به عقله که متأسفانه همه نمی تونن داشته باشن 
حکیمه:حرف دهنتو بفهم دختر جون 
پوزخندی زدم و رو به او و گفتم 
-وقتی دوتا بزرگتر حرف می زنن کوچکتر هیچوقت نباید نظرشو بده 
زرین خاتون با عصبانیت از جایش بلند شد و به طرفم آمد که لبخندی بر روی لب حکیمه نشست ... زرین خاتون صورتش را نزدیک صورتم آورد و خیره در چشمانم شد ... بدون آنکه ترسی وارد چشمانم بکنم زل زدم به چشمانش که گفت 
زرین خاتون:داری با دم شیر بازی می کنی کوچلو 
گوشه ی لبم بالا رفت و گازی به سیبم زدم و گفتم 
-من با خود شیرهم بازی می کنم خانوم بزرگ 
پوزخندی زد و از من فاصله گرفت و پشت به من کرد و گفت 
زرین خاتون:اینو وقت نشون می ده 
حکیمه با گفتن این حرف زرین خاتون چشمانش درخشید که گاز دیگری به سیب در دستم زدم و به آن دو که دور می شدن خیره شدم که با صدای بلندی گفتم 
-راســـــتی 
هر دو به طرفم برگشتن که از جایم بلند شدم و قدم زنان به طرفشان که می رفتم گفتم 
-دور آروین رو از این بازی خط قرمز بکشین 
زرین خاتون نگاهی به حکیمه و بعد به من کرد و گفت 
زرین خاتون:از کجا معلوم من به حرفت گوش کنم 
با لبخندی رخ به رخش ایستادم و با اعتمادی که همیشه در صدایم بود گفتم
-از اونجایی که مادر شوهر عزیز..... می تونم آروین رو خیلی ساده از شما بگیرم 
زرین خاتون اخمی کرد:حرف اصلیتو بزن 
همانطور که صورتم نزدیک صورتش بود ..فوتی کردم که چشمانش را بست و با پوزخندی بر روی لب گفتم 
-اسم هیئت مبارزه دفاع از کودکان رو شنیدین 
موهایم را از جلوی چشمانم عقب زدم و گفتم 
-حتما" کارشون رو هم می دونین که می تونن چکار کنن چکار نکنن 
زرین خاتون عصبی قدمی به طرفم برداشت و گفت
زرین خاتون:تو هیچ غلتی نمی تونی بکنی 
خنده ی پر حرصی سر دادم و گاز آخری را به سیبم زدم و همانطور که می جوییدمش گفتم 
-چیزی به اسم پزشک قانونی حتما" شنیدین 
با خون نشسته در چشمانش نگاهم کرد و بازوهایم را گرفت 
زرین خاتون:تو هیچ مدرکی نداری 
پوزخند پر صدایی زدم و زیر دست زرین خاتون زدم و با انگشت اشاره با صدای پر تحدید گفتم
-تاوان تن کبود شده ی اون بچه رو بد می دی زرین خاتون ... خواب پر آرامش اون بچه رو ازش گرفتی یک خواب خوش نمی زارم ببینی ...
محکم به سینه اش زدم و غریدم
-تاوان اون مروارید های چشمای یک پچه ی پنج ساله رو با تمامه اون اشکهایی رو که داری می دی ...همونطور نذاشتی یک آب خوش از گلوی این بچه پایین بره
با اخم اشاره ای به خودم کردم و بلند تر گفتم
-من نمی زارم حتی یک قطره از گلوت پایین بره
زرین خاتون عصبی من را به عقب راند و گفت
زرین خاتون:با این حرفا نمی تونی کاری کنی
پوزخنده پر صدایم را بر لب نهادم و گفتم
-امتحان کن ببین چی می شه
با دیدن چیزی در چشمانش پوزخندی زدم و ته مانده ی سیبم را جلوی پای حکیمه انداختم و خیره در چشمان حکیمه گفتم
-در همین حدی در همین حد بمون
پشت به آن دو کردم و با قدم های بلند از ساختمون خارج شدم که صدای فریاد زرین خاتون بین خرش آسمون رنگ باخت ... لبخندی به لب آوردم و با حالت دو خودم را به وسط حیاط که دیدی به هیچ جا نداشت رساندم و دستانم را از هم باز کردم و زمزمه وار با بغضی که در صدایم بود گفتم
-شروع کردم مهتاب ...برای تو برای آروین ...شمارش معکوس از حالا شروع می شه خواهری ..شروع می شه
با گفتن آخرین کلماتم اشکها با باران مخلوط شدن و شروع به باریدن کردن ... صدای پر خنده ی مهتاب در گوشم پیچید که چشمانم را بستم ....گرمی اشک با قطره های سرد باران با هم... هم خونی می کردن .. ترس در چشمان زرین خاتون مزه شیرینی را در دهانم وارد کرده بود ...چرخی زدم که نگاهم در نگاه شیرین بهترین بهونه ی زندگی مهتابم گره خورد که به آرامی سرش را تکان داد و میان آن جنگل پر هیاهو محو شد
*****
با دهانی باز و چشمانی گرد شده نگاهی به آناهیتا کردم که با ابروی بالا رفته و با بشکنهایی که در هوا می زد به من نگاه می کرد
-تو ... تو حالا چه غلتی کردی
آناهیتا خنده ی پر صدایی سر داد و قری به کمرش داد و گفت
آناهیتا:گوشات سنگین شد جیگر
با دستمالی که در دست داشتم بینیم را با صدا بالا کشیدم که آناهیتا صورتش را جمع کرد و با حالتی که بدش می آمد گفت
آناهیتا:اه حالمو بهم زدی ستاره
شانه ای بالا انداختم و گفتم
-خوب چکار کنم آبش پایین می اد تحمل گرفتنش سخت می شه
آناهیتا:اه اه چندش ...چه توصیف هم می کنه ...خوب عزیز من زده بود به سرت که رفته دو ساعت زیر بارون ایستادی که بعدش سرما بخوری
خنده ای کردم و با هیجان گفتم
-نمی دونی چه حالی می داد آنی داشتم کیف می کردم جان تو
آناهیتا پشت چشمی نازک کرد و کنارم روی تخت نشست و گفت
آناهیتا:حال که می ده اما فکر می کنی پنج دقیقه ی یکبار این بینیتو بالا می کشی حال داره
مشتی به بازویش زدم و با صدای توی بینی گفتم
-زر نزن از موضع اصلی داریم خارج می شیم
آناهیتا با نیشی باز نگاهم کرد و بشکن دیگری در هوا زد که نیشکونی گرفتم که با اخمی گفت
آناهیتا:چته داری هار می شی
-می دونی که خوشم نمی آد هی حرف رو بپیچونی
آناهیتا پوفی کرد وباز حرف چند لحظه پیشش را تکرار کرد و گفت
آناهیتا:همونطور که شنیدی گلم ..ارباب تصمیم گرفته یک عقدی بین اون و تو جلوی خانواده ات بگیره ..یعنی من و نرگس جون
باز هم با چشمان گرد شده و دهانی باز نگاهش کردم ..که آناهیتا خنده ای کرد و گفت
آناهیتا:می بینی توی این دور زمونه که شوهر کم گیر می آد داری شوهر دار می شی
کلافه دستی در موهایم کشیدم و از جایم بلند شدم
-وااای آناهیتا می دونی این حرفت یعنی چی
آناهیتا از جایش بلند شد و گفت
آناهیتا:یعنی اینکه مبارکه ..باید خدارو شکر کنی یکی داره می آد تورو بگیره
یکی محکم به پیشانیم زدم که سردردی که شامل سرما خوردگی ام بود بیشتر شد ....روی تخت نشستم و نگاهی به آناهیتا کردم و گفتم
-چکار کنم آنی مغزم کشش نداره
آناهیتا:تنها راهش که می گم که ازدواج با اربابه
با عصبانیت و کلافگی از جاین بلند شدم و گفتم
-معلوم هست چی داری می گی اون شوهر خواهر خدا بیامرزمه
آناهیتا لبخندی زد و گفت
آناهیتا:خوب تو داری به عنوان مهتاب به عقدش در می آی
سرم را بالا گرفتم و خیره در چشمانش شدم و گفتم
-آره به عنوان مهتاب ولی انگار تو هم یادت رفته من مهتاب نیستم ستاره ام
آناهیتا نگاهی در چشمانم کرد ...نمی دونم در چشمانم چی دید که لبخندی زد و به طرف پنجره رفت ... با رفتن او کنار پنجره در اتاق باز شد و نرگس جون با همراه لیوانی آب پرتقال وارد اتاق شد.. با عجله به طرف نرگس جون رفتم و گفتم
-نرگسی آناهیتا راست می گه
نرگس جون آب پرتقال را به طرفم گرفت و گفت
نرگس جون:بیا بخورش
آب پرتقال را از دستش گرفتم و با ناراحتی گفتم
نگفتین راست می گه یا نه
نرگس جون اشاره ای به آب پرتقال در دستم کرد که با کلافگی گفتم
-وقت واسه خوردن زیاده شما جواب منو بدین
نرگس جون بر روی تخت نشست و با اخمی نگاهم کرد و گفت
نرگس جون:باید وقتی برای این کار وارد این روستا می شدی باید فکر اینجاشم می کردی
با ناراحتی نگاهش کردم و گفتم
-یعنی حقیقت داره ..
روی صندلی نشستم و با دستم سرم را گرفتم
-وای فکر اینجاشو نکرده بودم
نرگس جون:کاریه که خودت شروع کردی ستاره
سرم را بالا گرفتم و با ناراحتی که در صدایم بود گفتم
-من هنوز عزا دار اون خواهری هستم که مردم این خونه منو به عزاش در آوردم ..انتظار داشتین اون موقعه به این چیزا فکر کنم
آناهیتا تکیه اش را به لبه ی پنجره داد و گفت
آناهیتا:یک راه داری
نگاه منتظرم را به او دوختم که نگاهی به نرگس جون و بعد به من کرد که گفتم
-چه راهی؟
آناهیتا زل زد به چشمانم و گفت
آناهیتا:اینکه حقیقت رو بهش بگی ....بگی که مهتاب نیستی و ستاره ای
از جایم بلند شدم و دستی به موهای پریشانم کشیدم ... حالا وقتش نبود که حقیقت بدونه ... نفسم را پر صدا بیرون دادم که نرگس جون گفت
نرگس جون: به نظر من بهترین راه همینه
-نـــــه
نگاه پر تعجب هر دو به من دوخته شد که خودم به نه ای که گفته بودم تعجب کردم ..نرگس جون اخمی کرد ..که آناهیتا با لبخندی گفت
آناهیتا:چرا نه؟
اخمی کردم و نگاهی به لیوان آب پرتقال دوختم و گفتم
-فعلا" وقتش نیست ..حالا نه
نرگس جون:پس کی وقتشه
با عصبانیتی که از خودم سراغ نداشتم به صدای بلند رو به آن دو کردم و گفتم
-هر وقت وقتش رسید اون وقت
آناهیتا به طرف در رفت که نرگس جون گفت
نرگس جون:تا دیر نشده پس بکش ستاره و از اخر این بازی می ترسم
خواستم حرفی بزنم که آناهیتا قبل از خارج شدنش با لبخندی رو به نرگس جون کرد و گفت
آناهیتا:کار از کار گذشته نرگس جون
نگاهش را از نرگس جون گرفت و نگاهی به من کرد و با چشمکی اشاره ای به قلبش کرد و گفت
آناهیتا:آخرش این کار دستت داد
با تعجب نگاهی به او کردم ..قدمی به طرفش برداشتم که بدون حرفی بیرون رفت ..به طرف نرگس جون برگشتم که دستی به شالش زد و از جایش بلند شد ...رو به رویم ایستاد و نگاهی به چشمانم کرد ... چیزی در چشمانش درخشید ..اما زود خاموش شد و قدمی به طرفم برداشت و گفت
نرگس جون:ستاره فراموش نکن تو مهتاب نیستی
با ناراحتی نگاهش کردم که اون نیز به طرف در رفت .. ناراحتی را کنار زدم و صدایش زدم
-نرگسی
نرگس جون بدون آنکه به طرفم بر گردد گفت
نرگس جون:خودت بهتر می دونی چکار کنی ستاره
-اگه راه اشتباه برم چی
سفیدی دستش را که در را صفت گرفته بود را دیدم اما مثل همیشه نادیده گرفتم که نرگس جون گفت
نرگس جون:می دونم راه تو هیچ وقت نمی تونه اشتباه باشه
و بدون آنکه منتظر جواب به ایستد از اتاق خارج شد ... کلافه بودم ... نگاهی به لیوان در دستم کردم و بدون توجه به گلو دردم آن را سر کشیدم ... با سوزشی که در گلویم ایجاد شد چشمامو بستم و به این بدبختی که دامن گیرم شده بود فکر کردم...نگاهی به در بسته اتاق کردم ...باید با شایا صحبت می کردم .. بدون لحظه ای تردد از اتاق خارج شدم و به طرف اتاق شایا به راه افتادم ... در نزده در را باز کردم که شایا سرش را از روی ورقه ای که در دستش بود بالا گرفت و با اخمی نگاهم کرد ..قدمی به او نزدیک شدم و گفتم
-این چیزا که گفتن حقیقت داره
تنها حرفی که می تونست از دهانم خارج بشه همین جمله بود .. با صدای قاسم چشمامو بستم
قاسم:با اجازتون ارباب من می رم دیگه
پوفی کردم و چشمامو باز کردم که نگاهم در نگاه سیاه و اخم آلودش گره خورد .. هنگام وارد شدن هیچ متوجه قایم نشده بودم ..بینی ام را بالا کشیدم که شایا نگاه از من گرفت و نگاهش را به قاسم دوخت و گفت
شایا:برو دنبال ساشا و همون کارایی که گفتم را انجام بده
قاسم سرش را خم کرد و رو به شایا و گفت
قاسم:چشم ارباب امر دیگه ای نیست
شایا:نه می تونی بری
قاسم به طرف من برگشت و گفت
قاسم:خانوم
لبخندی به لب آوردم و با چشمان تبدارم سرم را برایش تکان دادم که با اجازه ی دیگر از اتاق خارج شد .. با خارج شدن او نگاهم را به شایا دوختم که اخمی کرد و گفت
شایا:بار دیگه در بزنین بیاین داخل
اخمی کردم و قدمی به جلو برداشتم و گفتم
-وقت برای درس ادب دادن زیاده تو جواب منو بده
شایا:سوالی نپرسیدی که جوابی بدم
پوفی کردم و دستی به پیشانی ام که داغ شده بود کشیدم و گفتم
-شایا اینا دارن چی می گن می خوای دوباره عقد کنیم
شایا روی میزش خم شد و موهایش را به بالا زد و گفت
شایا:آره راست می گن
اخمی کردم و گفتم
-یعنی من حق نداشتم بدونم و از من هم نظر بخوای
شایا شانه ای بالا انداخت و تکیه اش را به صندلی چرخدار و سلطنتیش داد و گفت
شایا:می خواستم سوپرایزت کنم
محکم بر روی میز زدم و گفتم
-با این کار من اصلا" سوپرایز نمی شم
شایا اخمی کرد و نگاه دقیقش را به چشمانم دوخت و گفت
شایا:چرا ؟ مگه خودت اوندفعه نگفتی دوست دارم وقتی همه خانواده ام دورم هستن به عقدت در بیام
با تعجب نگاهش کردم و گفتم
-من گفتم
با همون اخم از جایش بلند شد و میز را دور زد و گفت
شایا:مهتاب اون تو بودی که وقتی داشتی ورقه رو امضا می کردی که بشی زن من گفتی
با حالت مریضی نگاهش کردم ... دلم برای دل خواهر عزیزم سوخت که آرزویش این چیز بود قدمی به طرف شایا برگشتم و گفتم
-ولی من حالاشم زن توام شایا
شایا خودش را به من نزیک کرد و موهایم را که جلوی چشمانم را گرفته بود کنار زد و گفت
شایا:اینطور جلوی چشمای همه به عقدم دربیارمت دیگه حرفای نامربوطی نمی زنن
نگاهم را در نگاهش دوختم و با صدای آرومی گفتم
-مگه ما برای حرف مردم داریم زندگی می کنیم
سرش را نزدیک سرم آورد و پیشانی اش را به پیشانی ام چسپاند و گفت
شایا:من هرچی به صلاح باشه همونو انجام می دم مهتاب
سرم را بالا گرفتم و با چشمانی که شوری اشک را می توانستم در آن حس کنم گفتم
-شاید به صلاح نباشه .. شاید گناه باشه اون موقعه چی
شایا دستانش را حایل صورت کرد و به آرامی گفت
شایا:چرا به گناه نکرده می خوای خودت رو عذاب بدی ..
چیزی نگفتم فقط در تاریکی نگاهش حل شدم که ادامه داد
شایا:همه هستن مهتاب ..ساشا هم داره می آد ...فقط باید یک بار دیگه به من بله بگی
-اما...
شایا دستم را گرفتم و فشاری به آن وراد کرد و گفت
شایا:بار دیگه به من اعتماد کن مهتاب ...باشه
سرم را تکان دادم ... بهش اعتماد داشتم ... به این چشمها که روزی به چشمان مهتاب دوخته شده بود اعتماد داشتم ..دستم را جلو بردم و یقه ی کتش را گرفتم باید می گفتم ... به اویی که حتی نمی دونست زنش دیگه توی این دنیا نیست ... نمی تونستم از اعتماد مردی سو استفاده کنم که حرف از اعتماد کامل می زد ..نفسم را بیرون دادم و گفتم
-شایا خواهرم ...
دستش را بر روی لبم گذاشت و دستم را که کتش را گرفته بود فشرد و به همون آرومی گفت
شایا:داری توی تب می سوزی
خودم را به او چسپاندم و گفتم
-اینا مهم نیست شایا به حرفام گوش کن
دستش را دور کمرم حلقه کرد و پیشانی ام را بوسید و با یک حرکت از روی زمین مانند بچه ای بلندم کرد و گفت
شایا:وقت واسه حرف زدن زیاده تو باید حالا استراحت کنی
ناله ای کردم و گفتم
-شایا
شایا:هـــیس حرف نباشه
مشت بی جونی به سینه اش زدم و گفتم
-زور نگو بذار حرفمو بزنم
لبخندی به لبم آورد که با چشمان خمار از مریضی لبخندی روی لبم نشست و گفتم
-لبخند زدی
لبخندش را جمع کرد و اخمی به جای آن قرار داد که دستم را جلو بردم و اخمهایش را باز کردم و سرم را در گردنش فرو بردم و گفتم
-اوندفعه پشت در حموم خندیدی مگه نه
در اتاقی را باز کرد و همانطور که سعی در نگاه نکردنم می کرد گفت
شایا:نه برای چی بخندم
من را برروی تخت نرمی نهاد و به طرف کمدی رفت و کیفی را از آن بیرون کشید و دوباره به طرف تخت برگشت و دستش را بر روی پیشانیم نهاد و اخمی کرد ...گوشی طبی را بیرون ارود و گفت
شایا:دوتا نفس عمیق بکش
به گفته اش اطاعت کردم و دو نفس عمیق کشیدم که یاد حرف آناهیتا افتادم که شایا جراح قلبه اما به دلایلی جراحی رو کنار گذاشته بود ... نگاهش کردم که مشغول گرفتن نبضم بود و گفتم
-چرا جراحی رو ترک کردی
بی حرکت همانطور که دستش بر روی مچ دستم بود ماند ... از جایش بلند شد که دستش را گرفتم ..که بار دیگر بر سرجایش نشست ..با فشار کمی که به دستش وارد کردم ..او را مجبور کردم که نگاهم بکند .... نگاهش را به نگاهم دوخت ... درد آشنای همیشگی را در چشمانش دیدم ...اما کلمه ای برای ابراز بیان آن درد را نداشتم ... چشمانم را بستم که قطره اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر شد که همانطور به خوابی فرو می رفتم گفتم
-بذار بیاد درد بیرون تا خالی بشی ..خالیه خالی
دیگه طاقت بیدار موندن را نداشتم ..با نوازش دستی بر روی موهایم چشمانم گرم خواب شد و به خواب عمیقی فرو رفتم ..
با صدای پچ پچ هایی که شنیده می شد ...در اتاقی را که برایم خیلی آشنا بود باز کردم ... که شخصی را نشسته پشت میز دیدم و پاکتی را که مهتاب بر روی میز پرت کرد .. دهانش تکان می خورد اما صدایی به گوشم نمی رسید .. برای اینکه صدایش را بشنوم نزدیکتر شدم ...که مهتاب با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و با نفرتی که هیچ وقت از او سراغ نداشتم گفت
-بهش می گم ..تمام حقیقت رو بهش می گم
دستم را جلو بردم که قطره های اشکش را از روی گونه اش پاک کنم که صدای خنده ی زنی در گوشم طنین انداخت ...به طرف زن برگشتم که با تکان های شدیدی که برای بیدار کردنم بود زن محو شد و با ترس چشمانم را باز کردم که چشمانم در چشمان سیاه او گره خورد ...با تعجب نگاهم کرد و گفت
شایا:داشتی کابوس می دیدی
با ترس و چشمانی که صورت مهتاب از آن کنار نمی رفت ..نگاهش کردم ...در چشمانش نگرانی را می خواندم ..خودم را در آغوشش انداختم و پیراهنش را در مشتم گرفتم ...دستش را دور شانه ام حلقه کرد و نوازش گونه دستش را پشت کمرم کشید و گفت
شایا:مهتاب
چشمامو بستم که صدای مهتاب در گوشم تکرار شد که می خواست حقیقتی را به کسی بگوید ...با یاد آوری پاکتی را که بر روی میز انداخت ..فکرم به خوابی پر کشید که مهتاب ملفی را داخل ماشین انداخت ...خودم را بیشتر به شایا فشردم که او نیز حلقه ی دستش را تنگتر کرد و اجازه داد که در آغوشش قرار بگیرم ... بعد از چند دقیقه پرسید
شایا:آرومی
سرم را که به سینه اش چسپانده بودم تکان دادم ... که خودش را از من فاصله داد و صورتم را بین دستانش گرفت و بوسه ای بر روی پیشانی ام نهاد و گفت
شایا:بلند شو تا ضعف نکردی یک چیزی بخور
چشمامو بستم و با لبخندی بار دیگر سرم را تکان دادم که شالی را که بر روی تخت افتاده بود را برداشت و بر روی سرم نهاد و با فشار دستش من را با خودش بلند کرد
رو به روی او پشت میز نشسته بودم و نگاهش می کردم که در حال قرار دادن بشقابها بر روی میز بود ... سردرد بدی در سرم پیچیده بود ... خواب هایی که در این چند وقت می دیدم ...فکر کردن به انها سردردم را بیشتر می کرد ... بینی ام را بالا کشیدم که نگاه شایا به من دوخته شد ... همانطور که نگاهش به من بود دستی در موهایش کشید و پشت میز نشست و گفت
شایا:قبلنا بیشتر مواظب خودت بودی
دستنانم را در آغوش گرفتم و شانه ای بالا انداختم گفتم
-قبلنا یک واژه ی گذشته است
نگاهم را در نگاهش دوختم و گفتم
-خیلی چیزا تغییر کرده
سرش را تکان داد و کاسه ای پر از سوپ را به طرفم گرفت ...نگاهی به سوپ کردم که گفت
شایا:نکنه تو از اون اشخاصی که از سوپ خوشش نمی آد
سوپ را از دستش گرفتم و جلویم گذاشتم و گفتم
-همیشه عادت داری دیگران رو با هم مقایسه کنی
تکیه نون توستی را در دهان گذاشت و با شانه ای بالا انداخته گفت
شایا:آره می خوام بدونم اون شخص چه فرقی با دیگری داره
سرم را به زیر انداختم و نگاهی به سوپ کردم و با ناراحتی گفتم
-ولی همیشه نباید همه رو با هم مقایسه کنی ....همه قابل مقایسه نیستن ..خیلی ها با هم تفاوت دارن گرچه قیافه هاشون عین هم باشه اما ممکنه ...اخلاقشون ..رفتارشون ...یا حتی احساسشون
سرم را بالا گرفتم و نگاهم را در نگاهش دوختم و گفتم
-تو این فکرو نمی کنی
نگاهم کرد ..یک نگاهی که حرف می زد ...یک نگاه پر از سوال ..نفسم بیرون دادم و سرم را گرم سوپ خوردن کردم ... ولی هیچ از مزه ی آن نمی فهمیدم ... ناگفته هارو از زبان بی زبانی به شایا گفته بودم .. هیچ وقت فکر نمی کردم روزی بیاد که نتونم حرفی بزنم تا از نگاه دیگه ای نگاهم نکنه ...با قرار گرفتن نون توتستی کنار کاسه ی سوپم سرم را بالا گرفتم ..سرش را تکان داد و اشاره ای به نون کرد و گفت
شایا:با نون بخور خیلی خوشمزه تر می شه
دستم را زیر چانه زدم و گفتم
-وقتی نمی تونم مزه اش رو بچشم چطور انتظار داری بدونم خوشمزه می شه یا نه
شایا:با سوپ که فکر نکنم سیر بشی
اخمی کردم و گفتم
-واسه همینه نون دادی
سرش را تکان داد و قاشقی سوپ در دهانش گذاشت ...با همون اخم گفتم
-تو که سرما نخوردی پس چرا داری سوپ می خوری
شایا:نمی خوام تنها بخوری
سرش را بالا گرفت و ادامه داد
شایا:یادمه یکبار گفته بودی که من و خواهرم دوست نداریم تنها غذا بخوریم
-یعنی تو بخاطر اینکه من تنهایی غذا نخورم داری سوپ می خوری
شایا:مشکلی با سوپ خوردن من داری
لبخندی زدم و نگاهم را به اخمش دوختم ...شانه ام را بالا انداختم وگفتم
-آخه بهت نمی آید اینقدر مهربون باشی
اخمهایش بیشتر درهم رفت که خنده ای کردم و دستم را جلو بردم و اخمهایش را با انگشتانم باز کردم ... نگاهم را در نگاهش دوختم و با همون لبخند به لب و صدای توی بینی گفتم
-همیشه اخمی به چهره داری اما می دونم پشت این اخم یک دنیا مهربونیه ...اینقدر مهربونی که وقتی سوپ دوست نداری فقط به خاطر من نشستی داری می خوری
خم شدم و نوک بینی اش را بوسیدم که با صدای سرفه ی شخصی با سرعت از او فاصله گرفتم ... به طرف در برگشتم که نگاهم در نگاه میلاد گره خورد ... چیزعجیبی در چشمانش بود ...نگاهش پر بود از یک حسی ... حسی که...
شایا:کاری داشتی
از تحلیل نگاه میلاد خارج شدم و نگاهم را به شایا دوختم که نفسش را پر صدا بیرون داد و چشمانش را که بسته بود را باز کرد ...بدون اینکه کوچیکترین نگاهی به من بیندازد به طرف میلاد برگشت
میلاد:دو ساعت دیگه ساشا می رسه
شایا دست به سینه نشست و سرش را تکان داد که میلاد نگاهش را به من دوخت ... لبخندی به او زدم که چشمانش از تعجب باز شد ...یک تای ابرویم ناخداآگاه بالا رفت که شایا گفت
شایا:کار دیگه ای هم هست
میلاد نگاهش را از من گرفت و بدون حرف دیگری از آشپزخانه خارج شد که گفتم
-این میلاد نگاهش یکجوریه
شایا با اخمی به طرفم برگشت و با خشمی که در صدایش بود گفت
شایا:عادت داری اینطور به همه نگاه می کنی
-مگه من چطور نگاه می کنم
شایا اخمهایش بیشتر درهم رفت و گفت
شایا:بهتره بار دیگه اینطور توی چشای کسی خیره نشی
دست به سینه با اخمی نگاهش کردم و گفتم
-من همیشه اینطور نگاه می کردم مشکلی توش نمی بینیم
شایا محکم دستش را بر روی میز کوبید و با صدای بلندی گفت
شایا:اما من توی این نگاه هزارتا مشکل می بینم
عصبی نگاهم را از او گرفتم و گفتم
-مهم حرف منه که من زدم دیگه ادامه ای برای این بحث نمی بینم
نگاه سنگین و خشمگین شایا را بر روی خودم احساس می کردم ... اما حالا اونقدر حرفش زور بود که دوست نداشتم حرفی بزنم ... باز نگاهم خمار شده بود و به خاطر سردردی که داشتم ... بدنم گرم شده بود که شایا با صدای پر از عصبانیت گفت
شایا:ببین مــهــتا...
با هتسه ای که کردم سکوت کرد که با آخی به خاطر سردردم خودم را خم کردم ... سراسیمه از جایش بلند شد و رو به رویم ایستاد که فشاری به شقیقه ام دادم ...دستش را بر روی دستم گذاشت که دستش را پس زدم ..اخمی کرد... همانند او اخمی کردم
شایا:این وقت لجبازی نیست
اخمهایم بیشتر در هم رفت و بینی ام را بالا کشیدم .. که گوشه ی لبش به حالت لبخندی بالا رفت ... اخمهایم باز شد و گفتم
-نه لبخندت عین آدمیزاده نه عصبانیتت
شایا اخمهایش را درهم کرد که به عادتی که جدیدا" پیدا کرده بودم دستم را جلو بردم و اخمهایش را باز کردم ... دستم را گرفت و انگشتش را را بر روی مچ دستم گذاشت و نبضم را گرفت و با اخمی سرش را بالا گرفت ... گفت
شایا:باز تب داری
با بی حالی سرم را تکان دادم که فشاری به مچ دستم وارد کرد
شایا:پس چرا چیزی نگفتی
شانه ای بالا انداختم و گفتم
-عادت دارم به این سرما خوردگی دو سه روزی تب می کنم بعدش دیگه سرحال می شم
شایا:بیماری خاصیه
خنده ای کردم و گفتم
-تو دکتری ولی اینطور که خودم تشخیص می دم سرما خوردگیه
لبخند کمرنگی بر روی لبش نشست که با ذوق نگاهم را به لبخند مردانه اش دوختم ... چشمانم را با دستش باز کرد و گفت
شایا:کم خونی
سرم را به نفی تکان دادم که نزدیک تر آمد و گفت
شایا:قندی چیزی داری که برای یک سرما خوردگی ساده اینطور می شی
نفسم را پر صدا بیرون دادم و گفتم
-میگرن دارم ...آب بدنم هم کمه برای همین
نگاهم کرد و با نگرانی خاصی که همیشه می شد در چشمانش دید گفت
شایا:چرا اینارو قبلا" بهم نگفته بودی
چشمکی به نگاه نگرانش زدم و بی حال گفتم
-چون هیچوقت از من نپرسیده بودی
شایا:سرت حالا درد می کنه
سرم را به آرامی تکان دادم و لبخندی زدم که دستش را بالا آورد و بر روی پیشانی ام گذاشت و بعد از چند ثانیه ای گفت
شایا:درجه بدنت خوبه مشکل ایجاد نمی کنه
باز هم توی حال بیمار و خمارم ... لبخندی به لب آوردم و گفتم
-خودم می دونم آقای دکتر
شایا سرش را با تأسف برایم تکان داد و گفت
شایا:تو باید روزی هشت لیوان آب بخوری
به طرف یخچال رفت و پرتقالی را از آن خارج کرد که از روی صندلی بلند شدم و دست به سینه به حرکاتش خیره شدم ... حرفه ای در حال آبگیری پرتقال بود
-داری چکار می کنی
به طرفم برگشت .. با دیدن اینکه سرپا ایستاده بودم اخمی کرد و پرتقال را راه کرد و نزدیکم آمد
شایا:خیلی وقتا دیدمت می دویی
شانه ای بالا انداختم ...که با یک جهش از جا بلندم کرد و بر روی میز گذاشتم و دستش را حایل دو طرفم کرد و با اخم همیشگی اش گفت
شایا:سعی کن کمتر همچین نرمشی بکنی برای بدنت اصلا" خوب نیست
چترهایم را از صورتم کنار زد و همانطور که شال بر روی سرم را درست می کرد گفت
شایا:تو خیلی ضعیفی و ظریفی
اخمی کردم و مشتی به سینه اش زدم که یک قدم به عقب رفت که گفتم
-ببین اینطور نبینم خودم واسه خودم یک پا مردم
شایا:واقعا" چطور
به طرف دو پرتقال برگشت که گفتم
-یک پا تکواندو کارم
با ابروهای بالا رفته به طرفم برگشت که لبخند پیروزی بر روی لبم نشست و ادامه دادم
-دان مشکیه تکواندو هستم این هیکل خوشگلو نمی بینی
از روی میز پایین پریدم و چرخی زدم و با چشمکی رو به او گفتم
-دستکار خودمه این هیکل تکواندو شنا ..هر نوع ورزشی بگی رفتم تا شدم این جیگری که حالا رو به روته
شایا اخمی کرد و به کارش ادامه داد نزدیکش رفتم که با صدای پر تحکمش گفت
شایا:بشین سرجات اینقدر به پر به پرم نکن
ناخداآگاه برگشتم و دوباره روی میز نشستم و به اخلاقش که هر ثانیه ای عوض می شد... اخمی کردم که با لیوان آب پرتقالی به طرفم برگشت با دیدن اخمم لیوان را به طرفم گرفت ... صورتم را برگرداندم که زیر لب غرید
شایا:این وقت لجبازیه
مانند بچه ها دست به سینه نشستم و گفتم
-حالا این وقت زده حال زدن بود که زده حال زدی به ذوق من
چانه ام را گرفت و صورتم را به طرف خودش بر گرداند و خیره در نگاهم شد و گفت
شایا:لفظ جیگر اصلا به دختر خانومی مثل تو درست نیست
آبمیوه را به دهانم نزدیک کرد مقداری از آن را خوردم که ادامه داد
شایا:من می دونم تو همه ی این کارا رو می تونی انجام بدی اما
لیوان را از دهان فاصله دادم که اخمی کرد بی توجه به اخمش گفتم
-اما چی ؟
شایا:اما باید بهم ثابت کنی
-یعنی چی ؟
آبمیوه را به دهانم نزدیک کرد و گفت
شایا:باید با خودم یک مبارزه داشته باشی
لیوان را از دستش گرفتم و سر کشیدم تا اینقدر وسط حرف لیوان را به دهانم نزدیک نکند ... لیوان را بر روی میز گذاشتم و با هیجان و صدای تو دماغی گفتم
-یعنی می خوای با من مبارزه کنی
سرش را به مثبت تکان داد که خنده ای کردم و گفتم
-مگه تو تکواندو کاری
لیوان را از دستم گرفت و در سینک گذاشت که باز از روی میز پریدم ... سرم شروع به ذوق ..ذوق کردن کرد ... شایا همانطور که پشتش به من بود گفت
شایا:آره تکواندو کار بودم ولی بیشتر کیک باکسینگ
به عقب برگشت که به خاطر نزدیکی زیاد به او که پشت سرش ایستاده بودم در آغوشش جا گرفتم .. اخمی کرد و گفت
شایا:چرا اینقدر از جات بلند می شی
خنده ای کردم و دستم را بر روی سینه اش گذاشتم و گفتم
-اینا رو بی خیال
با هیجان بیشتری بهش نزدیک شدم و گفتم
-جان من تو هم تکواندو کاری هم کیک باکسینگ
دستی به عضله هایش زدم و فشاری به آنها وارد کردم ... با لبخندی که به لب آوردم گفت
-واسه همینه اینا اینطورن
با مریضی و هیجانی که داشتم ...موقعیتم را به کل فراموش کرده بودم و قرار گرفتن جای گرمی که انطور آرامم می کرد را نادیده گرفته بودم ... دوست داشتم همانجا بمانم بی دغدغه بی فکر ... نگاهی به چشمان او کردم و گفتم
-خیلی چیزا از ورزش رزمی می دونی
سرش را نزدیک آورد و همانطور که پشتم را نوازش می کرد به آرومی گفت
شایا:اونقدرا می دونم که برای تویی که آب بدنت کمه خوب نیست
اخمی کردم ..که پیشانی اش را به پیشانی ام چسپاند و با انگشتانش اخمهایم را باز کرد و گفت
شایا:هر کس اخم کنه تو اخم نکن
سرم را بالا آوردم و گفتم
-چرا؟
شایا خیره در چشمانم شد .... نفس های داغش به گونه های ملتهب و داغم می خورد ... چشمانم خمارم در سیاهی شبش غرق شده بود ... سرش نزدیکتر آمد که چشمانم را بستم ... آنقدر نزدیک بود که گرمی بدنم با بدنش گرمتر شده بود ....یقه اش را در مشتم گرفتم که دهانش را نزدیک گوشم آورد و گفت
شایا:چون خودت به شیرینیه لبخندتی
حرارت بدنم بالا رفته بود و حس شیرینی در من وارد شده بود ... مشتم را محکمتر کرد که فشاری به کمرم وارد کرد ...گون اش را به گونه ام چسچاند و نفس عمیقی کشید که خودم را بیشتر به او چسپاندم ...
شایا:مهتاب
مشت دستم شل شد ... حرارت بدنم به سردی زد ... از او فاصله گرفتم که نگاهم به حلقه ای که در دستم بود افتاد ... خودم را از آغوش امنش بیرون کشیدم.... نگاهش کردم ... نگاهش پر تعجب بود ... پر از خواهش ... پر از نیاز ... قدمی به عقب برداشتم ... اما این خواهش ازان من نبود ... این نگاه مال من نبود ... این نگاه مال مهتاب بود ...سرم را خجالت زد و شرمنده از نگاهش گرفتم و قدمی دیگری به عقب برداشتم که کمرم به میز برخورد کرد و لبخند تلخی را بر لبانم ظاهر کرد ... حس گناه و خیانت سرتا سر وجودم را گرفته بود ... با قدم های شایا که به من نزدیک می شد ...به طرف در آشپزخونه رفتم و با شتاب گفتم
-چرا کسی نیست ... مریضی حواسی برای من نذاشته
به طرفش برگشتم که بدون اینکه به طرفم برگرده سرجاش ایستاده بود و به میز خالی خیره شده بود ... با ناراحتی نگاهش کردم ... اون حق من نبود ...با احساس سنگینی نگاهم سرش را به طرفم برگرداند که از خودم که این بازی مسخره را شروع کرده بودم متنفر شدم ... اون شوهر خواهرم بود ... فقط شوهر خواهرم ... قدمی به طرفم برداشت که قدمی به عقب رفتم و دوباره گفتم
-پس بقیه کجان؟
اخمی کرد و دستی در موهایش کشید و گفت
شایا:دارن سالن رو برای مهمونی آماده می کنن
لبخند بی جونی زدم و پشتم را به او کردم و گفتم
-پس بگو چرا اینجا امروز اینقدر ساکته
با سرعت به طرف سالن راه افتادم که کمرم را از پشت گرفت و قدم هایم را متوقف کرد ..سعی کردم خودم را از حصار دستهایش خارج کنم که محکم تر من را به خودش چسپاند و نزدیک گوشم گفت
شایا:دوباره تب کردی
حالا ناتوانی ام را بین بازوهایش حس می کردم ... آره تب کرده بودم و امیدوار بودم این گرمی بدن او یک کابوس باشد .. یک کابوسی که من را از این حس گناه فاصله بدهد ... سرم را از پشت به سینه اش چسپاندم ... که قطره اشک گرمی از گوشه ی چشمم به پایین راه پیدا کرد ... من کنار شایا ضعیف بودم ...
-اهم .. اهم .. شایا
با صدای زنی چشمانم را باز کردم و مقداری از شایا فاصله گرفتم و نگاهم را به مادر تنی شایا...فرح بانو دوختم .... لبخند مادرانه و مهربانی به لب آورد و رو به من و شایا گفت
فرح بانو:شماها اینجایین همه دنبالتون می گردن
ادم خجالتی نبودم که سرم را به زیر بیندازم و سرخ سفید شوم ... و حالت مریضم این لجبازی را بیشتر کرده بود .. زل زده بودم در چشمان فرح بانو که شایا کنارم ایستاد و رو به مادرش گفت
شایا:مهتاب حالش خوب نبود می...
اجازه ندادم حرفش را کامل کند و وسط حرفش پریدم و گفتم
-من حالم خوبه حالا می رم توی سالن
سرم را به فرح بانو تکان دادم و جلوتر از آنکه شایا دستم را بگیرد یا حرفی بزند از آن ها فاصله گرفتم ... فاصله گرفتنم مانند فراری بود که گناه با او بودن را همراه داشت .... دستی به پیشانیه عرق کرده ام کشیدم ... نگاهی به اطراف کردم و زیر لب نالیدم
-حالا این سالن کوفتی کجاست
ضربان قلبم تند شده بود ... از حسی بود که نمی خواستم حقیقت داشته باشه ... حداقل توی این سه چهار روز حقیقت نداشت ...بلکه خواب بود کابوس بود ... سرمر با بر گرداندم که نگاهم به خروجی ساختمان افتاد .... نیاز به هوای آزاد داشتم ... بلکه هوای سرد و نم دار بیرون می توانست التهابم را کم بکند ...بلکه با سردی که بیرون می وزید می تونست این احساس گرما را در قلبم سرد بکند ... با قدم های بلند به طرف خروجی رفتم که به دلیل حال خرابم و سردردی که در سرم وارد شده بود ... قدم هایم شل شد و با درد خم شدم .... چشمهایم را محکم روی هم فشار داد و راست ایستادم .... و تکیه ام را به ستون دادم ...دو نفس عمیق کشیدم که نگاهم به دری افتاد که هیچ وقت نمی تونستم از یاد ببرم ... همون دری بود که مهتاب با انگشتش اشاره کرد ... قدمی به جلو برداشتم و موهایم را که به پیشانی ام چسپیده بود را کنار زدم .. این همون دری بود که مهتاب با گریه وارد شد و پاکتی را به طرف شخصی انداخت ... نفس هایم تند شده بود ..در برایم چشمک می زد ... پیداش کرده بودم ...نگاهی به چهار ستون جلوی در کردم و گفتم
-این امکان نداره
آناهیتا:چی امکان نداره
با صدای آناهیتا که خنده در آن بود به طرفش برگشتم .. که با دیدن حالت زارم ... لبخند از روی لبش ماسید و خودش را به من رساند
آناهیتا:ســــتاره
اخمی کردم و قدمی به عقب رفتم و با چشم غره ای گفتم
-مـــــهتاب
بی توجه به حرفم دستش را نزدیک آورد و بر روی پیشانی ام گذاشت که با چشمهای گرد شده نگاهم کرد ... احساس بدی داشتم ... پاهایم شروع به لرزیدن کرده بود ... دست آناهیتا را از روی پیشانی ام پس زدم که با نگرانی در چشمانم خیره شد و گفت
آناهیتا:تو چرا اینقدر داغ کردی
با تعجب نگاهش کردم ... داغ .. تب داشتم اما داغ ... دستی به پیشانی ام کشیدم ... خودم از گرمی پیشانی ام چشمانم گرد شد ... نفس هایم کند شده بود که آناهیتا با نگرانی شانه هایم را گرفت
آناهیتا:ستاره خوبی
چشمامو بستم و دستم را به طرف یقه ام بردم ... نه خوب نبودم ... بلکه از زور گناه داشتم کم می آوردم ... پاهایم شل شد و به زانو نشستم که آناهیتا جیغ خفه ای کشید ... سرم را در میان دستانم گرفتم و با صدای گرفته ای گفتم
- ...شایا
تنها حرفی که می تونستم اون موقعه بزنم همین بود ... شایا... روی سرامیک های سرد دراز کشیدم که آناهیتا جیغ بلند تری کشید ... آشوبی در معده ام برپا شده بود ... باید بالا می آوردم ... اما چیزی راه نفس کشیدن آرومم را گرفته ... آناهیتا از جایش بلند شد که با بی حالی سرم را برگرداندم و به در بسته ی اتاق خیره شدم ... لبخند کم جونی زدم و با دردی که در سینه ام پیچیده بود نالیدم
-پیداش کردم
با قدم های محکمی که نزدیک می شد چشمانم را آرام بستم .... این قدم ها را می شناختم .. این قدم های محکم فقط می تونست ازان یکی باشه ... لبخند دوباره ای زدم که صدای مهتاب در گوشم پیچید ...
مهتاب:باز کن چشماتو
با سرعت چشمانم را باز کردم که نگاهم در نگاه مهتاب گره خورد ... با قرار گرفتن شخصی جای مهتاب ... او محو شد و صورت اخم کرده و چشمان نگران شایا جایش قرار گرفت ... دستش را جلو آورد و دستی به گردنم کشید ... که چشمانش را بست و به آرامی گفت
شایا:لعنتی
با یک حرکت از جا بلندم کرد و میان بازوانش گرفت ... با فشاری من را به خودش چسپاند که صدای گریان آناهیتا ... چشمان بی فروغم را بر روی هم گذاشت
شایا:وای به حالت اگه چشماتو ببندی
با صدای پر تحکمش چشمانم را باز کردم و نگاهش کردم ... از روی گردنش عرق سرازیر می شد ... با درد دیگری که در سینه ام پیچید .. بی آنکه جلوی دردم را بگیرم .. ناله ای کردم و گفتم
-نمی تونم نفس بکشم
با ترس نگاهم کرد ... این نگاه برای من گنگ بود ... این نگاه پر از ترس پر بود از حرفی که در آن حال خواندنش برایم ممکن نبود ... خواستم چشمانم را بر روی هم بذارم که با صدای بلند غرید
شایا:چشماتو نبند لعنتی
خنده ی بی جونی کردم که به سرفه افتادم ...شایا بیشتر من را به خودش فشرد که با نفس های بریده گفتم
-فکر نمی کردم .... بد دهن باشی
سرفه ی دیگر کردم که مزه ی خون را در دهانم حس کردم ... نفسهایم رفته رفته کندتر می شد و صدای خس خس کردن سینه ام را احساس می کردم با صدای پر از خشم شایا که قاسم را صدا می زد ... دستم را بر روی سینه اش گذاشتم که .. نگاهش را به من دوخت با آرامی گفتم
-شایا
قطره اشکی که از گوشه چشمم سرازیر شد خشم شایا را بیشتر کرد و بلند تر غرید
شایا:قـــــــاســـــم
با گرمی خونی که از کنار لبم سرازیر شد ...چشمانم را بستم ... و بی توجه به ضربه هایی که به صورتم زده می شد ... چشمانم را بستم ... اما گرمی دستانی را بر روی قفسه ی سینه ام احساس می کردم و زمزمه ای که می گفت
شایا:حالا وقتش نیست ... دوباره نه ...چشماتو باز کن
و بار دیگر غرش که رو به قاسم گفته بود
شایا:تــــندتـــر برون
و دست های گرمش بود که بر روی پیشانی ام قرار گرفته بود ... نالیده بود
شایا:نخواب... تورو به هر مقدسی قسم نخواب
بی جون سرم را تکان داده بودم که دستم را در دستش فشرد و رو به قاسم فریاد دیگری کشیده بود ... شایا سرش را به گوشم نزدیک کرد و گفت
شایا:نخواب برام حرف بزن
چیزی نگفتم که شایا فشاری به قفسه ی سینه ام وارد کرد که ناله ای کرد و با لبخندی با نفس های بریده گفتم
-داری... تلافی ... می کنی
چیزی نگفت و سرش را در موهایم فرو برد و کنار گوشم به آرامی گفت
شایا:برام حرف بزن
به سختی چشمم را باز کردم و نگاهم را به صورت سرخ شده اش دوختم و گفتم
-تو...تو...
شایا نگران نگاهم کرد و با لبخند نایابش گفت
شایا:اگه من حرف بزنم قول می دی نخوابی
با نفسهای بریده حرف زدن برایم سخت شده بود .... چشمهایم را باز و بسته کردم که باز همان لبخندش را تکرار کرد و همانطور که در چشمانم خیره بود گفت
شایا:بهم گفتی شعر راحتر می تونه حرفای ناگفته را بگه پس منم برات از اون شروع می کنم
پلک زدم و بار دیگر نگاهش کردم ... باز هم نگاهش آشنا شده بود ... باز هم نگاهش پر شده بود از خواهش ... از درد نا گفته ای که پشت آن تاریکی شب پنهان کرده بود ...سرش را نزدیک تر آورد و به آرامی گفت
شایا:از كسی نمیپرسند


چه هنگام میتواند «خدانگهدار» بگوید؟


از عادات انسانیاش نمیپرسند


از خویشتنش نمیپرسند


زمانی به ناگاه


باید با آن رو در روی در آید


تاب آرد


بپذیرد


وداع را


درد مرگ را


فرو ریختن را


تا دیگر بار


بتواند كه برخیزد.


با نگاه پر از غمش خیره شد در چشمانم و دستی در موهایم کشید و آروم با صدایی که آن لحظه شده بود پر از احساس پر از ناراحتی گفت


شایا:بعضی موقعه ها برای درک کردن حسی یا چیزی شعر گفتن یا حرف زدن کافی نیست 


دستم را بر روی قلبش نهاد و خیره در چشمانم شد و گفت 


شایا:بعضی موقعه ها باید احساس کرد ... از چشمان شخص متقابل خوند که دردش چیه حسش چیه 


کوبیده شدن ضربان قلبش را از زیر دستم احساس می کردم چشمانم را بستم تا بیشتر احساسش کنم که شایا فشاری به دستم وارد کرد و گفت 


شایا:قول دادی نخوابی 


لبخند بی جونی زدم و چشمم را باز کردم و نگاهش کردم ...باز هم لبخندی زد که احساس کردم لبخندش لبخند تلخی بود ... نفسم را به سختی بیرون دادم و با حالت ناله ای گفتم


-بازم .. بگو


شایا با نگرانی نگاهم کرد و سرش را بالا گرفت نگاهی به قاسم کرد و رو به قاسم با عصبانیت گفت 


شایا:عجــــله کن قاسم 


یقه ی پیراهنش را گرفتم که نگاهش را بار دیگر در نگاهم دوخت ...چترهایم را از جلو چشمانم کنار زد و گفت 


شایا:من اونقدرا مثل تو راحت نیستم که حرف بزنم 


با ناراحتی نگاهش کردم که سرش را نزدیک آورد و با مهربانی گفت 


شایا:اما می خوام برای تو از اینجا بگم 


اشاره ای به قلبش کرد و ادامه داد


شایا:از اینجایی که هزار حرف نگفته داره اما کسی برای شنیدنش نیستگاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن ....میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری ....اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟...اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با لبخندی سرد میگی: نه،هیچی ... ای حرف رو خیلی ها زدن اما هیچ وقت توجه نکردم .. نخواستم توجه کنم .. چون من مرد بودم باید ..همه چیز هارو با عقل و منطق حل می کردم ... اما وقتی به این حرف رسیدم دیدم رسیدم به یک بی راهه که هیچ راهی برای برگشت اون روزها نیست که درستش کنم ... هیچی برای جبران اون روزها نیست تا با منطق بی خود خرابش نکنم


گیچ و گنگ نگاهش کردم که گونه ام را نوازش کرد و گفت 


شایا:چـقــــدر ســـختــــه منـــطقـــــي فــكر كنــــي.... وقتـی احــســـاســـاتـــت داره خـــفــت ميـــكنـــه... اینقدر سخته که نمی تونی یک قدم به عقب برداری ببینی آیا این منطق درست بوده یا اشتباه ...


نفسش را بیرون فوت کرد دستی در موهایش کشد که سرفه ای از نفس بریدگیم کردم که با نگرانی نگاهم کرد ... دستم را جلو بردم و به لبش نزدیک کردم و به حالت لبخندی بالا بردم .. که دستم را گرفت و همانطور که در چشمانم خیره بود گفت


شایا:آدما دلتنگ که می شن ، آدم دیگه ای می شن...خشنتر.. عصبیتر.. کلافه تر و تلخ تر..و جالبتر اینکه ، با اطرافیان هم کاری ندارن ... توجه نمی کنن ببینن کسی بهت احتیاج داره یا نه ... می ری تو لاک خودت و به دنیا و همه اخم می کنی که انگار مقصر اصلی دیگران هستن نه تو 


لبخندی به صورتش زدم ... دیگه نفس کشیدن سخت تر از هر چیزی برایم شده بود ... نفسم را به سختی بیرون دادم و در دل برای غم این چشمها به خودم نالیدم ... پس دلیل اینکه از آروین دور بود همین بود ... اون دیگران رو مقصر می دونست ... مقصری که خودش هم شامل آنها بود ....سرم را برگرداندم ... و بی توجه به فریادی که شایا بر سر قاسم زد ... میان نفس های آخری چشمانم را بستم ... صدا ها قطع شده بود فقط صدای گرم شایا توی گوشم می پیچید که حقیقت فاصله اش را از آروین می گفت از مهتابی که من باشم می گفت ... از خانواده اش می گفت ... آن هم از زبان بی زبانی ...با خوردن قطره های آبی بر روی صورتم ... خودم را به خواب عمیقی که قول نخوابیدنش را به شایا داده بودم دعوت کردم 


نگاهی به شایا کردم که با غرور کنارم راه می رفت ... مثل همیشه بی لبخند و با اخم همیشگی اش ... با احساس سنگینی نگاهم نگاهش را به من دوخت که چشمکی به او زدم و خندیدم ... دستش را دراز کرد و بازویم را گرفتم و من را در آغوشش انداخت که خنده ای مستانه کردم ...شایا نگاهی به اطراف کرد ... با دیدن جای خالی اطرافیان ... لبخندی به لب آورد و سرش را به سرم نزدیک کرد که چشمانم را بستم .... نفس های داغش به صورتم می خورد و لبخندم را پر رنگتر می کرد ...


شایا:مهتاب


آنقدر با احساس کلمه مهتاب را به زبان آورده بود که لبخند از روی لبهایم ماسید ... از او فاصله گرفتم و نگاهم را به چشمانش دوختم ... این نگاه عاشق مال من نبود ... قدم دیگری به عقب برداشتم که شایا قدمی به جلو آمد و فریاد زد 


شایا:مواظب بــــاش


با سوزش دستی با ترس چشمانم را باز کردم که نگاهم خیره به سقف سفید رو به رویم شد و صدای زنی که تکرار می کرد 


-دکتر اردشیر بخش مغز و اعصاب ... دکتر اردشیر بخش مغز و اعصاب


نفسم را پر صدا بیرون دادم و با یادآوری خوابم خواستم دستی به موهایم بکشم که صدای نازکی با عجله گفت 


-دستتو تکون نده عزیزم

با تعجب به طرفش برگشتم و با دیدن یونیفرم صورتی که به تن داشت حدس زدم که ممکن بود پرستار باشه ... با دیدن نگاه پر از تعجبم .. لبخندی به لب آورد و گفت
پرستار:بذارین سرم رو از دستتون بیرون بیارم
نگاهی به دستم کردم و گنگ سرم را تکان دادم .. که با سوزش دیگری در دستم چشمامو بستم و گفتم
-من اینجا چکار می کنم
با دست دیگرم دستی به پیشانی ام کشیدم که با همون صدای نازکش گفت
پرستار:یعنی تو یادت نمی آد چرا اینجایی
همانطور که چشمانم بسته بود لبخندی زدم و گفتم
-نه یادمه
پرستار:پس چرا می پرسین
لبخندم عمیق تر شد و گفتم
-آخه هر وقت فیلمی چیزی می دیدم دختره چشماشو که باز می کرد همین کلمه رو می گفت
پرستار خنده ای کرد که چشمانم را باز کردم ... خنده اش برعکس صدای نازکش بلند بود ... معلوم بود که خوش خنده اس... نگاهمو به اطراف دوختم .. با دیدن اتاق خالی رو به پرستار که هنوز می خندید گفتم
-همراه ندارم
پرستار دستی به مقنه اش کشید و چسپی بر روی دستم زد و گفت
پرستار:رفتن پیش دکتر
با آهانی سرم را تکان داد که پرستار چارت را در دستش گرفت و با آهی گفت
پرستار:می دونستی که اگه فقط چند دقیقه دیرتر می رسیدین بیمارستان ممکن بود زهر توی تمام خونت بره
با تعجب نگاهش کردم که سرش را بالا گرفت و لبخندی به رویم زد و گفت
پرستار:دختر حواست کجا بوده رفتی زهر خوردی
با صدایی که تعجب از آن می بارید گفتم
-زهر منظورتون چیه
پرستار باز همان لبخندش را تکرار کرد و چارت را سر جایش برگرداند و گفت
پرستار:منظورم اینه که خیلی خوش شانسی که به موقعه رسیدی
و بدون حرف دیگری از اتاق خارج شد ... روی تخت نشستم ... فقط یک سرما خوردگی ساده بود اما ... زهر... دستی به موهایم کشیدم که یاد درد سینه ام افتادم و خونی که از دهانم خارج شد ... کلافه نگاهی به در بسته کردم و زیر لب زمزمه کردم
-من که چیزی نخورده بود جز سوپی که شایا به من داده بود و آب پرتقال....
دیگه حرف در دهانم نمی چرخید ... یعنی شایا زهر به خوردم داده بود ... دستانم را مشت کردم که یاد حرفایش وقتی در آغوشش بودم افتادم ... یعنی ممکن بود شایا همچین بلایی سر من بیاره ... شقیقه ام را فشردم ... اما شایا با خود من سوپ رو خورده بود ...سرم را بالا گرفتم ... نکنه بلایی سر شایا اومده باشه ... ملافه را از روی پاهایم کنار زدم و خواستم از تخت پایین بیام که در اتاق با عجله باز شد ... و قامت بلند شایا در میان چهار چوب در قرار گرفت .. نگاهم را به او دوختم و ایستادم ... اخمی کرد و با قدم های بلند به من نزدیک شد ... حرکتی نکردم ...فقط می خواستم بدونم سالمه با قدم آخری که برداشت من را با حالت خشنی در آغوش کشید ...صدای استخون هایم را زیر بازوانش احساس می کردم اما بی توجه به شکسته شدن آنها خودم را به آغوش امنش سپرده بودم
سرم بر روی سینه اش بود ... صدای قلبش نزدیک گوشم می شنیدم ... اینقدر بی حال بودم .. که توان فاصله گرفتن از او را ندارم ... از اویی که آغوشش آرامش بخش تن خسته ام بود ... صدای نفس های پی در پی اش را می شنیدم ... اما حرفی نمی زدم ... نگاهم را از پنجره ماشین به بیرون دوختم ... در نقطه ی نامعلوم در آن شب سیاه .... با یاد آوری دکتر و حرفایش پوزخندی روی لبهایم نشست ... اعتماد به اطرافیان چقدر سخت بود ... باور حرفهایشان بدتر از اون بود ... دستان شایا بر روی بازویم نوازش گونه تکان خورد که نگاهم را به دستش دوختم ... ممکن نبود این دستها اینطور منو محکم توی آغوشش گرفته قصد کشتنم را داشته باشه ... سرم را بر گرداندم و به نیمرخ مردانه اش که با اخمی به رو به رو خیره شده بود دوختم ... با احساس سنگینی نگاهم نگاهش را از رو به رو گرفت و نگران چشمانش را به من دوخت.... یعنی ممکن بود این چشمها که از نگرانی می درخشید .. در غذایم زهر ریخته باشد ... صدای نگران و پر جذبه اش من را از فکر کردن بیرون آورد که گفت
شایا:درد داری ؟
غمگین سرم را به نه تکان دادم و سرم را برگرداندم ... باز صدای دکتر مانند زنگ خطری در گوشم زنگ زد
دکتر:خانوم شما از خطر بیرون اومده ولی به خاطر ضعیف بودن بدنش باید بیشتر مواظبش باشین این چند روز قوه خودش را به دست بیاره
با همون حالت مریضی که کنار شايا ایستاده بودم گفتم
-دکتر من که زهری چیزی نخورده بودم ..
دکتر لبخند پدرانه ای زد و عینکش را بالا کشید و چارت را گوشه ی تخت گذاشت و گفت
دکتر:دخترم من که قبل هم گفتم غذایی که شما اشتباه خوردی توش زهر بوده
با این حرفش نگاهی به شایا کرد که دستم را می فشرد .. نفسم را پر صدا بیرون دادم و رو به دکتر با اخمی گفتم
-من هم به شما گفتم شوهر بنده هم از اون غذا خوردن چطور اون چی...
هنوز حرفم را نشىه بوى که شایا وسط حرفم پرید و رو به دکتر و گفت
شایا:می شه حالا مرخصش کنین
دکتر با استفهام نگاهش کرده بود و رو به او گفته بود
دکتر:بدنش ضعیفه حداقلش دو روزی باید تو بیمارستان باشه
شایا:خودم مواظبش هستم
دکتر خواست حرف دیگری بزند که شایا دستش را بالا برده بود و او را به سکوت دعوت کرده بود .. بدون آنکه از من نظری بخواد ... بدون آنکه توجهی به حال بیمارم کرده باشد ... و بدون آنکه جواب سوالهای بی جوابم را داده باشد ...منو از بيمارستان مرخص كرىه بود... با صدای پر تحکم شایا از فکر خارج شدم و به زمان حال برگشتم که شایا رو به قاسم گفت
شایا:برو جای همیشگی
نگاهی به قاسم کردم که از آینه با تعجب به شایا نگاه کرد و سرش را تکان داد... و راهش را تغییر داد ... سرم را به طرف شایا برگرداندم و بی حال گفتم
-می خوام برم خونه
شایا نگاهش را به من دوخت و بدون آنکه اخمی کند گفت
شایا:نمی ریم خونه
-ولی من می خوام برم خونه
اخمی کردم که دستش را به صورتم نزدیک کرد و با شصت دستش نوازش گونه بر روی گونه ام کشید و گفت
شایا:اونجا نمی تونی درست استراحت کنی
-چرا؟
اخمی به چهره آورد ...صورتش را نزدیک صورتم آورد و همانطور که چتریهایم را به بالا هدایت می کرد گفت
شایا:چون اونجا حالا شلوغه کلی مهمون دعوت شده نمی تونی استراحت کنی
آهی کشیدم ... تازه یاد مهمونی افتاده بودم ... پس ساشا رسیده بود .. نگاهم را برگرداندم و گفتم
-پس چرا نذاشتی توی بیمارستان بمونم
شایا چانه ام را گرفت و باز نگاهم در نگاهش دوخته شد و لبخند نایابش را زد و گفت
شایا:اگه اونجا می زاشتمت که با سوالات می خواستی دکتر رو دیونه کنی
نگاهم را از لبخندش گرفتم و به چشمانش خیره شدم... چشمانش برعکس لبانش نمی خندید .. پر بود از چیزی که نگرانی اش صد چندان می کرد ... سرم را تکان دادم و نگاهم را از او گرفتم و گفتم
-دوست دارم همون آدم صادق بمونی
شایا:یعنی چی ؟
پوزخندی زدم و چشمانم را بستم و گفتم
-یعنی اینکه دروغ نگی
فشاری به بازویم وارد کرد و با صدای که سعی در آروم کردن آن داشت گفت
شایا:من دروغی نگفتم
سرم را به طرفش برگرداندم و سرم را بر روی سینه اش گذاشتم و گفتم
-پنهون کاری نکن پس ...می تونم از توی چشمات اون دل نگرانی رو بخونم
شایا نفسش را پر صدا بیرون داد . حرفی نزد ... هر دو حرفی نزدیم ... ماشین در سکوتی فرو رفته بود و گاه گاهی صدای زنگ موبایل به گوش می رسید اما بی توجه به زنگ موبایل هر سه سکوت کرده بودیم .. با سوزشی که در معده ام پیچید ...چنگی به پیراهن شایا زدم که تکانی خورد و کنار گوشم گفت
شایا:چیزی شده ؟
با بیشتر شدن سوزش معده ام خودم را بیشتر به او نزدیک کردم و گفتم

برچسب ها رمان عشق ارباب ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 7
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1420
  • آی پی دیروز : 1509
  • بازدید امروز : 5,322
  • باردید دیروز : 5,793
  • گوگل امروز : 1363
  • گوگل دیروز : 1416
  • بازدید هفته : 49,024
  • بازدید ماه : 147,346
  • بازدید سال : 589,811
  • بازدید کلی : 12,454,900