close
تبلیغات در اینترنت
رمان غزال 10
loading...

رمان فا

قسمت دهمقسمت 41مامان همان طور یک ریز حرف می زد و من شنونده بودم، اما انگار قلبم را لای منگنه گذاشته بودند و فشار می دادند. شکر خدا به خاطر آرامش بخشی که خورده بودم، کم کم خواب چشمانم را ربود. یک بار بیدار شدم و دیدم چراغ ها خاموش هستند و مامان و بابا خوابیدند و دوباره خوابیدم که دیدم…

رمان غزال 10

amirbex بازدید : 2778 سه شنبه 10 دي 1392 : 18:11 نظرات ()

قسمت دهم

قسمت 41


مامان همان طور یک ریز حرف می زد و من شنونده بودم، اما انگار قلبم را لای منگنه گذاشته بودند و فشار می دادند. شکر خدا به خاطر آرامش بخشی که خورده بودم، کم کم خواب چشمانم را ربود. یک بار بیدار شدم و دیدم چراغ ها خاموش هستند و مامان و بابا خوابیدند و دوباره خوابیدم که دیدم سپهر و شراره جلوی من همدیگرو بغل کردن و به من می خندند. چون دست و پاهای مرا بسته بودند، فریاد می کشیدم و کمک میخواستم، ناگهان با تکان های محکمی که می خوردم از خواب پریدم. بابا بود که می گفت: دخترم بیدار شو خواب بودی! اشک روی گونه هایم جاری شد و با التماس گفتم: بابا تو رو خدا نجاتم بدین، نمی خوام دیگه اونجا برگردم و می خوام پیش شما زندگی کنم، می خوام تنها باشم.
بابا- باشه حالا بیا کمی از این آب بخور تا حالت جا بیاد.
کمی آب خوردم و دوباره سرجایم دراز کشیدم و چشمانم را بستم. و آنها هم وقتی خیالشان راحت شد که من به خواب رفته ام، به اتاق خودشان رفتند. وولی من با آن خوابی که دیده بودم، حرفهایی که از پشت در شنیده بودم هر لحظه جلوی چشمانم زنده و زنده تر می شد. گوشهایم را گرفته بودم تا صدای خنده هایشان را نشنوم. ولی دست از سرم برنمی داشتند. مثل دیوانه ها بلند شدم بهترین موقع نابود کردنشان بود. پاورچین پاورچین به آشپزخانه رفتم و چاقویی بزرگ برداشتم و تند تند مانتو ام را پوشیدم و چاقو را داخل کیفم گذاشتم و آهسته در را باز کردم و بیرون رفتم. از خیابان به تاکسی تهران زنگ زدم چون اگر ماشین بیرون می بردم، سرایدار بیدار میشد.
نمی دانم سر و وضعم چطوری بود که رانننده مدام آیینه نگاه می کرد. با عصبانیت پرسیدم: آقا شاخ درآوردم که اینطور نگام می کنی؟
آهسته جواب داد: نه خانم فقط احساس کردم، مصطرب و پریشون هستین. جسارته ولی این وقت شب یه خانم تنها درست نیست بیرون بره.
-من هم فکر نمی کنم ربطی به شما داشته باشه، شما پولتونو بگیرید و کاری به کار کسی نداشته باش.
-ببخشید، قصد فضولی نداشتم.
جلو در خانه نگه داشت. پیاده شدم و به سمت در رفتم و آرام کلید انداختم. پایین کفشهایم را درآوردم تا مبادا سر و صدایی ایجاد شود. لذتی وصف ناپذیر تمام وجودم را در برگرفته بود با خودم گفتم « الان راحت و آسوده بغل هم خوابیدند و به ریش من می خندند» چاقو را درآوردم و آهسته وارد شدم، پاورچین به طرف اتاق خواب می رفتم ولی خدا می داند که در آن حال چه حالی داشتم. از اینکه زن دیگری به جای من روی تخت خوابیده بود، خفه می شدم. چون تاریک بود تشخیص ندادم که کدام جلو خوابیده. نزدیک که شدم دیدم سپهر تنهاست لحظه ای خوشحال شدم ولی دوباره وسوسه شدم که انتقام این خیانت را بگیرم. دلم می خواست خفه اش کنم، تمام بدنش را تکه تکه کنم. ولی چهره معصومش در خواب نهیب زد و گفت« ترسو، بزدل، چون تو خوابم می خوای بکشی، اگه جرات داری تو بیداری این کارو بکن»
یک لحظه حرف یاشار تو گوشم زنگ زد که می گفت « لذتی که تو بخشش هست تو کینه و انتقام نیست»
راست می گفت نباید می کشتمش، نباید دستم را به خونش آلوده می کردم. دوباره به صورتش نگاه کردم با این همه ظلمی که در حقم روا داشته بود باز هم دوستش داشتم. هرچند که دیگر نمی خواستم با او زندگی کنم. پس بهترین راه کنار کشیدن بود. بلند شدم و آهسته بیرون امدم. یک لحظه احساس کردم دستم می سوزد، نگاه کردم دیدم آنقدر چاقو را با دستم فشار دادم که بریده. جلو درب آپارتمان که رسیدم از دیدن راننده تاکسی جا خوردم.. بدون اینکه حرفی بزند راه افتاد و من هم دنبالش روان شدم. چون ساعت چهار نیمه شب بود تاکسی گیر نمی آمد سوار همان تاکسی شدم. راننده مرد جوانی بود. جعبه دستمال کاغذی را بدستم داد و گفت: چند تا بذارین روش تا از داروخونه باند بگیرم. ولی خانم می تونم بپرسم چرا می خواستین این ادم رو بکشین. به گمونم شوهرتون بودند درسته؟
-میشه شما اول بگین چطوری داخل اومدین و انگیزتون از این کار چی بود؟
راننده- برای اینکه از لحظه ای که سوار شده بودین از چشماتون خون می بارید و چون خیلی عجله داشتین یادتون رفت درو ببندید و من برای اینکه بعضی مواقع به تصمیم و جنون آنی، زندگی چند نفر رو نابود می کنه داخل آمدم تا مانع بشم.
در همان هنگام جلوی داروخانه ای نگه داشت و پیاده شد و دقایقی بعد باند و چسب را به دستم داد و گفت: بیایید زخمتون رو پانسمان کنید تا جلوی خون ریزی گرفته بشه.
بعد از پانسمان کردن پرسیدم: شما همسر و بچه دارید؟
-بله دو تا دختر هم دارم، سه ساله و پنج ساله، اگه اونا نبودن که تا این وقت شب کار نمی کردم و در واقع عشق اوناست که قدرت، سخت کار کردن رو بهم میده.
- و اما دلیل کارم!! ببینم اگه یه روزی همسرتونو با مرد دیگه ای ببینید چی کار می کنید، می نشینید و تماشاشون می کنید؟
لحظه ای به فکر فرو رفت و سپس جواب داد: نه شاید من هم همون کاری رو که شما می خواستین انجام بدین رو می کردم. البته با این کار زندگی چندیدن خانواده مخصوصا بچه هام نابود می شد. ببخشید که امشب کار من شده فضولی، شما بچه هم دارین؟
-متاسفانه یا خوشبختانه،نه بچه ندارم ولی شاید اگه داشتم کار به اینجا نمی کشید.
-بله چون بچه نعمت بزرگیه. موهبت الهیه. باید برید و خدارو شکر کنید که دست به این کار خطرناک نزدید، چون اونوقت به اعدام محکوم می شدید و یه عمر داغ ننگ روی خانواده خودتون و همسرتون می ذاشتین. راستی می خواید برید به همون جایی که سوارتون کردم.
یادم افتاد که کلید برنداشتم. بنابراین گفتم: نه، چون کلید خونه رو برنداشتم. لطفا جلوی یه پارکی نگه دارید تا صبح بشه برم خونه. الان برم همه بیدار میشن و حوصله سیم جیم کردنشونو ندارم.
-نه خانم این کار شایسته نیست. چون یا مامورا به جرم فرار از خونه می گیرنتون یا گیر آدمای ناباب می افتین. الان پارک پر از آدمهای لات و لوت که دنبال طعمه می گردن. شما هم که زیبا و جوان هستین. اگه اجازه بدید تا صبح تو خیابونا بگردیم تا صبح بشه چون چیزی نمونده، کم کم هوا روشن میشه.
سکوتی بینمان حاکم شد. فکر و خیالم به ورزهای آشنایی پر کشید. چه روزهای خوبی بود آسوده و بی خیال، غرق شادی بودم ولی حیف که همه چیز در یک چشم بهم زدن مثل باد گذشت و آخرش به ویرانی و تباهی کشیده شد. صدای راننده از فکر و خیال بیرونم کشید.
راننده- خانم به نظرم اگه کمی گذشت داشته باشین، زندگیتون از هم نمی پاشه، باهاش صحبت کنید و جوری با هم کنار بیائید. از قرار معلوم مشکل مالی ندارین، حیفه بخدا.
آهی کشیدم و گفتم: ببخشید می تونم بپرسم تحصیلات شما چقدره؟ چ.ن بهتون نمی یاد آدم بی سوادی باشید.
-لیسانس شیمی دارم.
-لیسانس شیمی؟؟ پس چرا با تاکسی کار می کنید.
-حق دارید تعجب کنید ولی چه کنیم؟ چاره چیه؟ باید یه جوری شکم زن و بچه مونو سیر کنیم. با این اقتصاده کشورمون خیلی از فوق ایسانس ها بیکار می گزدن چه برسه به ما لیسانس ها، با هزار بدبختی درس بخون و آخرش هم راننده تاکسی شو. بیچاره پدرم کارگری می کرد و مادرم خیاطی. اغلب شبها دیر می خوابید و زودتر از بقیه بلند می شد، تا ماها بتونیم درس بخونیم و به جایی برسیم، ولی کو اون کار؟ حالا وضع من خیلی بهتره، کسایی رو می شناسم که تو رستوران ظرف می شورن و میز پاک می کنن. باور کنید روزی چهارده ساعت کار می کنم و آخرش هم هشتم گرو نه امه. بی خود نیست که اینهمه جوونا آواره دیار غربت می شن. آخه چرا ما باید اینقدر بدبخت باشیم؟! شرمنده که با حال و احوال شما درد و دل من باز شده. قصدم از این حرفها اینه که نذارین سر مسائل کوچک زندگیتون از هم بپاشه.
هوا را به درونم ریه هایم کشیدم و گفتم: آقا درد من یکی نیست که شما دارید از تورم و بی پولی و نداری می نالید. من حاضرم تو یه خونه کوچک زندگی کنم ولی یکی بچه های شما مال من باشه. هرچند که همسرم دختر دوست نداره. همه این عوامل باعث شده زندگیم، جهنمه بشه و تنها چاره کارم جدا شدنه.
چون هوا کاملا روشن شده بود از راننده خواستم که به دادگاه خانواده برود. تا هرچه زودتر دست به کار شوم و اقدام به طلاق کنم. چون می دانستم بابا و بقیه مانع خواهند شد. جلوی دادسرا پیاده شدم و از راننده خواستم تا منتظر بمان، سه چهار ساعت طول کشید تا تقاضای طلاق را پر کردم.چون مملو از جمعیت بود و هر کسی به دلایلی می خواست که طلاق بگیرد. از دادسرا که بیرون آمدم به سرو زد که پیش پدرام بروم و وکالتم را به بدهم تا هرچه زودتر خلاص شوم. می دانستم دربه در دنبالم می گردند و سرزنشها را به جان خریدم.
بیچاره راننده دست از کارش کشیده بود و مرا از این سو به آن سو می برد. جلوی دفتر پدرام پیاده شدم و داخل رفتم: یلام خانم ببخشید آقای امیری تشریف دارن؟
منشی نگاهی به من کرد وگفت: وقت قبلی دارید، چون اگه نداشته باشید شما رو قبول نمی کنن و باید وقت بگیرید.
چون اعصابم خرد بود به تندی جواب دادم: یعنی چی؟ مگه رئیس جمهوره یا مقاماته که برای دیدنش وقت بگیرم. شما فقط لطف کنید و اتاق ایشون رو نشونم بدید.
در همین هنگام دری باز شد و مردی گفت: خانم این سر و صداها.....
به طرف صدا برگشتم که دیدم آرین دوست پدرامه، با دیدنم لبخندی زد و گفت: غزال خانم شمایید.
-بله اومدم دیدن پدرام.
آرین- بفرمایید اتاق من چون پدرام نیست. ولی چند دقیقه صبر کنید میاد.
سپس رو به منشی گفت: ایشون دختر دایی خانم آقای امیری هستن و نیاز به وقت قبلی ندارن.
منشی-معذرت می خوام خانم باید اول خودتونو معرفی می کردید.
به اتفاق آرین به اتاقش رفتم. ابتدا دستور چایی داد و سپس پرسید:
خوب غزال خانم ایشالله که خیره چون پیش پای شما پدرام پیش آقای زمانی رفت.
-جدی؟ پس باید دنبال یه وکیل دیگه باشم.
-وکیل؟ برای چی؟
-می خوام طلاق بگیرم و از قراره معلوم سپهر زودتر از من اقدام کرده.
انگار هضم این کلمه برای همه سخت بود چون آرین با شنیدن این جمله با ناباوری گفت: طلاق؟ حتما شوخی می کنید.
-اتفاقا خیلی هم جدی ام. قبل از اومدن به اینجا رفتم تقاضای طلاق دادم. راستی شما حاضرید وکالت منو به عهده بگیرید.
آرین دقایقی سکوت کرد و گفت: اولا مثل اینکه شما یادتون رفته پدرام وکیل شرکت پدرشوهرتونه. ثانیا مطمئن هستید که این آخرین راه حله. شاید الان از روی عصبانیت این تصمیم رو گرفتید و چند وقته دیگه پشیمون بشید و اونوقته که مشکل میشه زیر یک سقف با هم زندگی کنید، خونواده تون چی، اونا راضی هستند؟
-به قول شما اولا خونواده ام نمی خوان به جای من تو اون خراب شده زندگی کنن، ثانیا همه پلهای پشت سر ما خراب شده و دیگر هیچ راه حلی نیست. در ضمن اگه شما قبول نکنید مجبورم پیش کس دیگه ای برم.
-باشه من قبول می کنم تا شاید فرجی باشه.
-نه اینطوری نمی خوام، من فق می خوام طلاق بگیرم، همین و بس.
-هرچند دلم راضی به این کار نیست ولی اول باید دلیل تون رو بدونم تا بتونم به راحتی از حقوق شما دفاع کنم.
دلیل درخواست طلاقم را بهش گفتم و در آخر افزودم: آرین خان من دوست دارم تا اونجا که امکان داره خانواده ام از این مسائل چیزی ندونن، نمی خوام به خاطر ما، دوستی اونا بهم بخوره. یعنی بی سر و صدا و بدون دردسر از هم جدا بشیم.
-غزال خانم هرچند که دلایل شما زیاد محکمه پسند نیست و قاضی سعی میکنه شما رو آشتی بده ولی چشم من سعی خودمو می کنم.
-کسی که به قول آقای مهندس مشکل روحی داره و باید تو بیمارستان بستری بشه دیوونه است، پس چطوری می تونه زندگی خوبی داشته باشه. فقط خواهش می کنم حرفهامو پیش پدرام بیان نکنید.
-یه وکیل باید رازدار موکلش باشه. فقط یه سری مراحل قانونی هست که باید طی بشه، ببینم شما امروز وقتش رو دارید.
-وقت!! هر کجا که لازم باشه میام و هر کاری که باشه انجام میدم تا هر چه زودتر این قائله ختم بشه و خلاص بشم.
طبق قانون آرین رسما وکیل من شد. وقتی به خانه رفتم، ماشین سپهر جلوی در بود. نگاهی به ساعتم انداختم، ساعت 5/1 ظهر بود. زنگ را که زدم، بابا با عصبانیت جوابم را داد. خودم راآماده هرگونه رفتار و پرخاشی می کردم. بابا، با صورتی برافروخته جلوی در منترم بود. سلام کردم و وارد شدم. دیدم همه هستند و که با رسیدن من جمع شان کامل شد. عمو محمود و زن عمو، عمو سعید و خاله نازی و سپهر، سلامی کردم و گوشه ای نشستم.
بابا- کجا بودی؟
که جوابی ندادم. بلندتر پرسید: مگه نشنیدی؟ پرسیدم کدوم گوری رفته بودی. حالا دیگه نصفه شبا راه می افتی خیابونا، آره؟دستت چی شده؟
پوزخندی زدم و به سپهر که گوشه ای مثل بی گناه ها نشسته بود نگاه کردم و جواب دادم: خوب معلومه کسی که نصفه شبا راه بیافته خیابونا کجا میره.
و بعد با فریاد گفتم: دنبال خوش گذرونی، هرزه گی.
بابا جوابم را با سیلی داد، عمو محمود که تا آن دم ساکت نشسته بود با عصبانیت بلند شد . گفت: مسعود این چه کاریه کردی؟ منمی بینی ناراحته، بذار حرفش رو بزنه.
-اتفاقا خیلی هم خوشحالم! چون دیگه چیزی به آزادیم نمونده. در ضمن بابای عزیز زمین خورده که دیگه زدن نداره.
سپهر- غزال می خوام باهات تنهایی صحبت کنم.
در حالی که تن و بدنم می لرزید جواب دادم: من با کسی حرفی ندارم که بزنم اونهم خصوصی! اگه حرفی داشتید می تونید با وکیلم صحبت کنید آقای زمانی.
. کارت ویزیت آرین را جلویش پرت کردم. بابا از حرص دندانهایش را بهم فشرد و گفت: دختره احمق! اونقدر بزرگ شدی که میری واسه خودت وکیل می گیری. بفرما محمود خان ببین چه غلطی کرده. حالا پاشو از جلوی چشمام دور شو دختره بیشعور.
خاله- مسعود، اجازه بده یه دقیقه دندون رو جیگر بزار ببینیم مشکل شون چیه، آخه چرا می خواد این کارو بکنه. دخترم دلیل این کارت چیه؟
-خاله من با هیچ کس مشکلی ندارم، مشکل از خودمه که روانیم. برای همین نمی خوام زندگی این شازده پسر هم بخاطر من تباه شه.
مامان از کوره در رفت و گفتک در این که شکی نیست، درمونش هم آسونه، می تونیم.......
به میان حرفش دویدم و به تندی گفتم: مامان جان می دونم که می خواید روانه تیمارستانم کنید تا از شرم خلاص شوید.
عمو سعید- لااله الله، شما دو تا چرا نمی زارین این دختر حرفش رو بگه، غزال جون کی گفته که می خوایم تو رو تو تیمارستان بستری کنیم.
یکدفعه دیدم شراره و سپهر بلند بلند می گویند« دیوونه، دیوونه» و می خندند. می آمدند جلوی چشمانم و داد می زدند. چشمهایم را بستم و گوشهایم را گرفتم، ولی دست از سرم برنمی داشتند، هرچقدر التماس می کردم تا بس کنند، ولی صدای خنده هایشان بلند و بلندتر می شد. با لرزش بدنم چشم باز کردم، دیدم عمو محمود در حالی که گریه می کرد، شانه هایم را گرفته و تکان می دهد:
-آخه دخترم چه بلایی سرت اومده، کی روح و روان تو رو آزرده کرده.
با التماس گفتم: عمو تو رو خدا نذار بهم بخندن و مسخره ام کنند، اگه دویتم داری منو نجات بده، منو از اینجا ببر، اینا می خوان منو نابود کنن.
عمو- عزیزم کی به تو می خنده، ببین – با دست همه را نشون داد- کسی اینجا نمی خنده، چون تو اشک همه رو درآوردی. باشه می برمت پیش خودم، خوبه؟ هر وقت دوست داشتی برگرد خونتون.
-نه من هیچ وقت پامو اونجا نمی ذارم. حتی اگه تکه تکه ام بکنن.
بابا دوباره با عصبانیت پرسید: آخه چرا؟ این بیچاره که باهات کاری نداره، چرا پاتو، توی یه کفش کردی که الا و بلا باید طلاق بگیرم، اصلا این ادا و اصولها چیه درمیاری.
فریاد زنان جواب دادم: شما که فقط بلدید سنگ اینو به سینه بزنید، اصلا می دونین چیه؟ یکی بهتر از اینو پیدا کردم حالا فهمیدین چرا؟
فریاد زنان گفت: پاشو برو بیرون دختره هرزه، دیگه جات تو این خونه نیست، حالا دیگه با آبروی من بازی می کنی، برو همون جایی که دیشب رفته بودی.
بلندش دم که بروم، سپهر گفت: آقای سراج فکر کنم دیشب اومده بود خونه، چون رد خون از لبه تخت تا جلوی در بود!
با این جمله سپهر بابا بیشتر عصبانی شد و به طرفم حمله ور شد و با دستانش گردنم را گرفت و گفت: رفته بودی بکشیش؟ دختره احمق، حالا من خودم خفه ات می کنم تا هر دومون راحت بشیم دیوونه.
عمو سعید و عمو محمود به زور بابا را از من جدا کردند. چون نفسم بند آمده بود سپهر لیوان آب را به طرفم گرفت و گفت: یه کمی بخور تا حالت خوب بشه.
و آهسته زیر لب زمزمه کرد: غزال ببخشید! دیگه تکرار نمی کنم.
دستش را پس زدم و گفتم: کثافت! هر چی میکشم از دست توئه، فقط زودتر برگه آزادی منو امضا کن.
و بلند شدم و به طرف در رفتم که عمو هم بلند شد و به دنبالم آمد و گفت: بیا بریم دخترم! هنوز عموت نمرده، می برمت خونه خودم و روی تخم چشام نگهت می دارم.
سپس برگشت و رو به بابا و سپهر گفت: وای بحالتون اگه یه مو از سر این دختر کم بشه، روزگار هردوتونو سیاه می کنم. درسته که غزال حرف نمی زنه ولی من میدونم هر چی هست زیر سر این پسره است. اگه من دختر بزرگ کردم می دونم که بی دلیل کاری نمی کنه. در ضمن سپهر فردا میری و بی چک و چونه طلاقشو امضا می کنی، فهمیدی.
مامان- آقا محمود همه اش تقصیر شماست که این دختر رو اینقدر لوسش کردین.
عمو محمود- شیرین اگه اون چشای کور شده ات رو باز کنی می بینی که این همون غزالی نیست که فرستادی خونه این پسره، ببین به چه روزی افتاده.
زن عمو آنجا ماند و من و عمو بیرون آمدیم، خدا هیچ کس را بی یار و یاور نکند، اگر عمو نبود هرگز از آن خانه نجات پیدا نمی کردم، درست مثل فرشته ها همیشه مواظبم بود.
قبل از اینکه به خانه شان برسیم گفت: دخترم کلید خانه همراهت هست؟
-بله.
-پس اول بریم مدارکتو برداریم. پاسپورت و مدارک دانشگاهی تو و هر چیزی که لازم داری، چون دیگه نمی خوام ریختش رو ببینی.
با هم به خانه رفتیم و مدارکی را که متعلق به من بودند را براشتم، خواستم لباسهایم را هم بردارم که عمو گفت: نمی خواد آت و آشغال هایی که اون برات خریده رو برداری.
حلقه نامزدی، طلاها، موبایل و هر چی که سپهر خریده بود را روی میز گذاشتم، به غیر از زنجیری که سهیل از طرف سپهر به گردنم انداخته بود. دور از چشم عمو عکسی را که در ماه عسل انداخته بودیم را در کیفم گذاشتم، و با حسرت به دور و برم نگاه کردم. چون هر گوشه خونه، خاطره ای برایم داشت. بغض گلویم را گرفته بود چون آخرین دیدارم بود. دیگه طاقت نیاوردم و گریه کنان بیرون رفتم. در وجودم اتشی به پا شده بود که شعله های این آتش، ذره، ذره وجودم را می سوزاند. بعد از اینکه از خانه بیرون آمدیم عمو یکراست به آژانس هواپیمایی رفت.
عمو-عزیزم پاسپورت و دعوت نامه رو بده به من، چون می خوام یه مدتی رو بریم پیش سهند، چطوره؟
قلبم به درد آمده بود چون قرار بود با سپهر برویم ولی حالا همه چیز تغییر کرده بود و بجاش با عمو می رفتم.
عمو- چیه عزیزم، اگه اونجا رو دوست نداری بگو تا جای دیگه ای بریم.
-نه، نه، خیلی خوشحال میشم که به فرانسه بریم چون یک ساله که سهند رو ندیدم.
عمو به داخل رفت و بعد از دقایقی برگشت. برای شب بلیط گرفته بود. وقتی به خانه رسیدیم، زن عمو و سیاوش هم امده بودند. زن عمو پکر و ناراحت بود. بیچاره با ان حال برایمان غذا آورد. درست بیست و چهار ساعت بود که لب به غذا نزده بودم ولی با این حال باز اشتها نداشتم. با اصرار عمو که خودش چند قاشق به زور در دهنم گذاشت خوردم.
سرم، تنم و همه اجزای بدنم درد می کرد. از قرصهایی که تو کیفم بود چندتایی برداشتم و خوردم.
زن عمو- پاشو برو دخترم یه خورده بخواب، این طوری از پا درمی آیی، ببین زیر چشمات کبود شده و گود افتاده، بلند شو عزیزم.
به اتاق سهند رفتم و روی تخت دراز کشیدم. خاطرات روزهای خوب و خوشی که با هم گذرانده بودیم جلوی چشمانم زنده شد. چه روزهای خوبی داشتیم به دور از غصه و غم، آزاد و بی خیال، سربه سر هم می گذاشتیم و دعوا می کردیم. کاش زمان به عقب برمی گشت و در همان سن و سال می ماندیم. کی باورش می شد که غزالی که همیشه شاد و سرحال از دیوار بالا می رفت و شیطنت می کرد، دیوانه خطابش بکنند. این دمل بزرگی شده و روی دلم سنگینی می کرد و عذابم میداد. با این افکار به خواب رفتم.
وقتی چشم باز کردم هوا کاملا تاریک شده بود. به ساعت نگاه کردم، ساعت هشت بود. با عجله بلند شدم چون ساعت دوازده و نیم پرواز داشتیم. وقتی پایین رفتم دیدم یاشار هم آمده و فرید و بهناز هم آنجا هستند. سلام کردم و کنار بهناز نشستم: کی اومدین، مهرداد چطوره؟
بهناز- تازه اومدیم، مهرداد هم سلام رسوند.
سپس به عمو گفت: آقای سراج اجازه میدین با غزال چند دقیقه بریم بیرون.
قبل از عمو سیاوش به تندی جواب داد: بهناز خانم فکر نکنم غزال حرفی با شما برای زدن داشته باشه هر چی هست اینجا بگین.
من و عمو چپ چپ نگاهش کردیم و عمو گفت: پاشو دخترم برو لباساتو بپوش و با هم برید و یه دور بزنید و برگردید. فقط زود برگردید.
-چشم.
فورا مانتو تنم کردم و با هم بیرون رفتیم. تا سوار ماشین شدم گفتم: ببین بهناز اگه کلکی بزنی و با آقا قرار گذاشته باشین، به جان مهرداد که دیگه باهات حرف نمی زنم، فهمیدی.
بهناز در حالی که سعی می کرد به زور بخندد، گفت: خوب چرا گازم میگیری، مگه من روباهم که بهت کلک بزنم.
-فیلم بازی نکن که هنر پیشه خوبی نیستی و زود هر حرفی رو که داری بزن که باید برگردم.
فرید- غزال نمی خوای تو تصمیمی که داری تجدید نظر کنی، یعنی گذشت کنی و یه فرصت دیگه به سپهر بدی؟ آخه با یه اشتباه که گردن کسی رو نمی زنن.
-اولا توبه گرگ مرگه! ثانیا اون که از خداش بود من از سر راهش کنار برم و مشکل اش حل بشه. پس واسطه فرستادنش واسه چیه؟ اینطوری هم اون راحت میشه هم من.
هرچه فرید و بهناز گفتند که با سپهر اشتی کنم و به خانه برگردم قبول نکردم. چون شیشه دلم شکسته بود.آخر بهناز عصبانی شد و گفت: خره تو چقدر یه دنده ای! حداقل یه بار باهاش حرف بزن. حتی برای اخرین بار هم که شده باشه. بذار سپهر حرفاشو بزنه. شاید برای این کارش دلیلی داشته باشه و به یه نتیجه ای رسیدین. آخه تو هم این وسط بی تقصیر نیستی.
خنده ای کردم و گفتم: فردا حتما منتظرم باشه تا خدمت اش برسم.
جلوی در هر دو از ماشین پیاده شدند، بهناز را حسابی در اغوش گرفتم و بوسیدمش، چون خیلی دوستش داشتم و با فرید دست دادم. موقع خداحافظی بهناز تاکیید کرد و گفت: حتما فردا برو پیش اش.
به شوخی گفتم: برای اینکه خیالت اسوده باشه. فردا صبح ساعت ده بیاد دنبالم و با هم بریم.
فرید- پس خداحافظ تا فردا.
دستی تکان دادم و گفتم: به امید دیدار.
وقتی به داخل رفتم عمو پرسید: حرفی از رفتنمون که بهشون نزدی؟
-نه حرفی نزدم، تازه باهاشون قرار گذاشتم که فردا ساعت ده سپهر بیاد و صحبت کنیم.
یاشار نگاهی بهم کرد و گفت: غزال مطمئنی اشتباه نمی کنی و تصمیم درستی گرفتی؟
با دلی آکنده از درد جواب دادم: چی رو یاشار؟ از اینکه سپهر با کس دیگه ای رابطه داره و می خواد با اون عروسی کنه. اینو گفتم تا شما همفکر نکنید که واقعا دیوانه شدم. دردم من اینه.
هر سه نفر با بهت و حیرت نگاهم کردند و عمو عصبی و برافروخته گفت: پس چرا ظهر پیش همه نگفتی و رسواش نکردی؟ چرا اجازه دادی مسعود هرچی دلش می خواد بهت بگه و تحقیرت کنه. هان؟
بلند شد و در حالی که اینطرف و آنطرف می رفت گفت:
مرتیکه عوضی، فکر کرده شهر هرته که هر غلطی که دلش خواست بکنه! حق اش بود همون دیشب خفه اش می کردی. نه اصلا خودم می کشمش چون تو حیفی جوونی.
از شدت خشم و عصبانیت به خودش می پیچید، مرتب بد و بیراه می گفت و آخر سر مشت اش را به دیوار کوبید و گفت: قبل از اینکه بریم باید حسابش را برسم. کثافت فکر کرده از زیر بوته عمل اومدی و بی کس و تنها هستی و اونوقت اون هر غلطی که خواست انجام بده.
به سمت در می رفت که محکم بغلش کردم و گفتم: نه عمو، مرگ من کاری به کارش نداشته باش. نمی خوام به خاطر ما دوستی بین بابا و عمو سعید بهم بخوره.
و همانطور بغل عمو شروع به لرزیدن کردم، عمو با دیدن وضعیت ام یکباره آتش خشمش به سردی گرائید و سرم را به سینه اش فشرد و گفت:
عزیزم ناراحت نباش تا زمانی که زنده ام، نمی گذارم غصه بخوری. اگه مسعود تو رو از خونه اش بیرون روند، در این خونه همیشه برای تو بازه. خودم که نمردم عمو فدات بشه. ببین خودتو به خاطر اون احمق به چه روزیانداختی.
و گریه مجالش نداد. در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت نوازشم می کرد. دقایقی بعد از خوردن قرص ها حالم به جا آمد. حاضر شدم و از زن عمو و سیاوش خداحافظی کردم و با یاشار به فرودگاه رفتیم. ساعتی را که با یاشار در فرودگاه بودیم، کنارم نشسته و نصیحت ام می کرد و می گفت: غزال سعی کن زندگیتو از نو بسازی، چون می دونم دیگه برنمی گردی. باید همون غزالی باشی که قبلا بودی سالم و سرحال. غزال یه چیزی بهت بگم ناراحت نمی شی؟
-نه بگو.
یاشار- تو نباید خودتو شکست خورده بدونی، همانطور که من این کار رو کردم، من هم نقشه های زیادی کنار تو کشیده بودم. تو خواب و بیداری فکر و ذکرم تو بودی. ولی زمانی که تو سپهر رو اتخاب کردی فکر او رو برای همیشه از سرم بیرون کردم. می دونی چرا؟
سرم را تکان دادم که گفت: چون برای زندگی کردن باید زنده بود. انگیزه داشت و کسی که انگیزه نداشته باشه زندگی رو فنا شده و پوچ و تهی می دونه. تو باید مثل کوه، استوار باشی و احساس شکست نکنی، تا همونی که بودی باشی. چون سرنوشت تو هم این چنین رقم خورده بود و غیر از خدا کسی نمی تونه تغییرش بده. پس سعی کن در مقابل مشکلات بایستی و آینده خوبی داشته باشی.
با نزدیک شدن عمو یاشار دیگر ادامه نداد. از هم خداحافظی کرده و به سالن انتظار رفتیم. حرفهای یاشار همیشه منطقی و آرامش دهنده بود. برای اولین بار متوجه شدم که چقدر در انتخابم اشتباه کردم و چه گوهری را ازدست داده ام. ولی افسوس پشیمانی سودی نداشت. یا شاید هم به قول یاشار، سرنوشت من هم اینگونه رقم خورده بود
در سالن انتظار سرم را بر شانه عمو تکیه داده بودم که مردی جلو آمد و سلام کرد. در وهله اول نشناختمش ولی دقت که کردم، دیدم رامین اویسی است. خیلی قیافه اش تغییر کرده بود، قبلا همیشه ته ریش داشت ولی حالا صورتش را اصلاح کرده و کت و شلوار پوشیده بود و مرتب و منظم روبرویم ایستاده بود. بعد از احوالپرسی و معرفی به عمو تعارف کردم و گفتم: بفرمائید.
کنارم نشست چون دیدم با تعجب براندازم می کند، پیش دستی کردم و گفتم: خیلی تغییر کردم نه، پیر و شکسته شدم.
رامین- نه فقط کمی خسته به نظر می آیید. راستی اقای مهندس چطورن، خوبن؟ مثل اینکه ایشون با شما مسافرت نمی رن؟
بغض به گلویم چنگ انداخت و جواب دادم: آقای مهندس از زمانی که با خانم حسینی می گردن حالشون خوبه. برای همین قراره از هم جدا بشیم.
به صورتم زل زد وگفت: خانم شراره حسینی درسته؟ همون خانمی که سر و وضع زننده ای داشت.
-بله.
-اتفاقا دوستی شما با ایشون، برای خیلی ها از جمله خود من، سئوال برانگیز بود. چون با شناختی که از شما و خانواده تان داشتم جای تعجب داشت که با دختری جلف و سبکی مشاعرت می کردیند.
سرم را به علامت تاسف تکان دادم و آهی سینه سوز کشیدم. عمو برای اینکه مسیر حرف را عوض کند پرسید: آقا رامین شما کجا تشریف می برید؟
رامین- من الان چند ماهه که اسیرم و مرتب برای گرفتن ویزای کانادا به ترکیه میرم و هر دفعه هم دست از پا درازتر برمی گردم.
-چرا می خواید برید کانادا؟
-برای ادامه تحصیل، می خوام فوق لیسانس بگیرم.
عمو- چرا در تهران ادمه تحصیل ندادید.
رامین-چون کمی خسته ام و می خوام برم کمی دور از اینجا و زندگی رو تجربه کنم در مورد آینده ام فکر کنم و شاید بتونم به تحصیلات عالیه برسم تا در موقع برگشت به فرد مفیدی به این مملکت باشم.
در آن لحظه به یاد خانواده ام افتادم به یاد روزهای خوشی که با هم داشتیم، پسر عموها وعمه ها و بقیه فامیل. ای کاش همیشه در آن دوران خوش کودکی می ماندیم و هیچ ووقت بزرگ نمی شدیم خاطرات گذشته چقدر برایم لذت بخش بود.
صدای رامین از عالم رویا بیرونم کشید: ببخشید خانم سراج انگار ناراحتتون کردم.
-نه خواهش می کنم، شما چه تقصیری دارید.

 

قسمت 42

بعد بلند شدم و به عمو گفتم: ببخشید عمو جون من میرم یه آبی به صورتم بزنم و برگردم. هوا خیلی گرمه و نفس آدم بند می یاد.
و بلافاصله از آنها جدا شدم و به طرف دستشویی رفتم، چون هر وقت تنم می سوخت پس از آن بلافاصله لرزه می آمد. نمی خواستم در فرودگاه دچار این حالت شوم و مورد ترحم و دلسوزی دیگران قرار بگیرم. آنقدر که حواسم پرت بود به دستشویی مردانه رفتم و آقایی که آنجا بود هشدار داد. بیرون آمدم و به دستشویی زنانه رفتم و صورتم را زیر آب سرد گرفتم تا گرمای درونم کاسته شود. وقتی بیرون آمدم دیدم عمو منتظرم ایستاده. دلواپس و نگرانم شده بود.
عمو- بیا بریم دخترم همه دارن سوار میشن.
بدون خداحافظی از رامین به سمت در خروجی رفتیم و سوار اتوبوس شدیم. بالای پله هواپیما، نگاهی با حسرت به اطراف انداختم و با تمام وجود هوای شهرم را بلعیدم و زیر لب زمزمه کردم « خداحافظ برای همیهش دیار آمال و آرزوهام»
سپس سرم را بالا گرفتم و گفتم « خداحافظ بیوفا، امیدوارم خوش باشی» و بی اختیار اشک از گونه هایم پایین لغزید.
عمو دستم را گرفت و به هواپیما برد. دوباره لرز به سراغم آمد. عمو دستپاچه شد و ار مهماندار کمک خواست، مهماندار بلافاصله چند پتو آورد و رویم انداخت و بعد دو تا از قرصها را دهنم گذاشت، که کم کم چشمانم سنگین شد.
وقتی عمو بیدارم کرد بالای شهر پاریس بودیم. وقتی هواپیما به زمین نشست احساس عجیبی داشتم، احساس پوچ بودن، بیهودگی و غریبی. بعد از انجام امور گمرکی و کنترل پاسپورت بیرون رفتیم. چشمم که به سهند افتاد مثل پرنده سبک بالی به طرفش دویدم. از ذوق اشک می ریختم، او هم اشکش روان بود، بعد نوبت عمو رسید.
سهند- bonjur madame (سلام خانم)
چون از قبل چند کلمه ای بلد بودم همانطور جوابش را دادم که سهند گفت:
-خوش آمدید. bienrenu
- Merci . سپس به فارسی گفتم: نمی خواد پز بدی. تا چند ماه دیگه خودم یاد می گیرم.
جوابم را به فرانسه داد که متوجه نشدم و با خنده گفتم:
-سهند جان، اذیت نکن بابا، فهمیدم جنابعالی اینجا چند قدم از من جلوتری.
سهند-ببینم تو مگه بی کاری که هرجا می رم پا میشی دنبالم میایی، مزاحم؟
عمو- آقا سهند دخترمو اذیت نکن، چون اونوقت با من طرفی فهمیدی. پس حسابی حواستو جمع کن.
سهند به علامت تسلیم دستانش را بلند کرد و گفت: بله می دانم کسی حق نداره بگه غزال خانم بالای چشمت ابروست، چرا، چون عزیز دردونه محمود خانه.
نگاهی به صورت مهربان عمو که همیشه حامی و پشتیبانم بود انداختم و گفتم: خدا سایه عمو رو از سرم کم نکنه چون اگه عمو نبود الان به جای پاریس تو تیمارستان بودم.
و اشکم سرازیر شد. سهند دست در گردنم انداخت و گفت: گریه نکن، خودم تا آخر عمر غلام حلقه به گوشتم و روی تخم چشمم جا داری.
در میان گریه خندیدم و گفتم» آخه اگه از گوشت آویزون بشم گوشت کنده میشه.
سهند-خوب برای همین گفتم و گرنه از خوش گذرونی جا می موندم.
عمو- پدر سوخته تو اومدی درس بخونی یا خوش بگذرونی. پس از فردا جیره ات قطع می شه.
سهند-ببخشید بابا غلط کردم، منظورم، تاب سواری و سرسره بازی بود و گرنه به من میاد از این کارا بکنم.
وقتی به آپارتمان سهند رسیدیم، با دیدن خونه کوچکش گفتم: سهند تو این قفس چطور زندگی می کنی؟ دلت نمی گیره؟ مثل موش دونیه.
سهند خنده ای سر داد و گفت: چرا اول که اومدم خیلی سخت بود، خونه دوهزار متری کجا و آپارتمان 120 متری کجا؟
عمو- عزیزم حق داری ولی باور کن بابت این خونه کلی پول دادم چون پول ما اینجا ارزش نداه. هرچی باشه بهتر از اجاره نشینیه!
چشمکی زد و ادامه داد: فعلا اینجا موقتی زندگی می کنه. از سال آینده که کار کرد بزرگترش را می خره.
-یعنی تا یه سال مهمون جیب شماست و از سال آینده جیره اش قطع میشه. حالا عمو جون من تا کی مهمون شما هستم.
سهند یه جای عمو گفت: غزال خانم حساب شما جداست. شما تا آخر عموتون مهمون آقا محمود هستین، نگران نباشید.
شکلکی درآوردم و گفتم: بترکه چشم حسود.
و خنده بلندی سر دادم. مدت ها بود که خنده از یادم رفته بود و گریه هم نشینم شده بود. ولی سهند از اولین روز ورودم، حال و هوای گذشته را برایم زنده کرد. تا طلوع آفتاب حرف زدیم و سربه سر هم گذاشتیم. از شانس سهند، رسیدن ما روز یکشنبه و روز تعطیلی بود.
عصر روز بعد با هم به خیابان شانزلیزه رفتیم و چون لباسی برای خودم نیاورده بودم، چند دست لباس راحتی و مهمانی و زیر خریدم، و کمی هم گشتیم و شام را هم خوردیم و بعد به خانه برگشتیم. تازه آمده بودیم که زنگ خانه زده شد. سهند گفت: کیه این نصفه شب.
بعد از جواب دادن برگشت و گفت: آقا شهرامه.
نه سالی می شد که دایی شهرام را ندیده بودم. وقتی داخل آمدند، مثل بچه ها به اغوشش پریدم. دایی بوسه بارانم کرده و صدقه ام می رفت. بعد از دایی با ژانت همسر دایی شهرام، سلام و احوال پرسی کردم. راوینا وملینا خیلی تعییر کرده بود. ملی بیست و یک سال و راوی هفده سال داشت. راوی شبیه دایی بود تا مادرش، چشم و ابرو مشکی، پوست سفید، قد بلند و خیلی خوشگل و تو دل برو، ولی ملینا شبیه ژانت بود. بعد از دو مدت ها دور هم نشستیم.
-دایی جون از کجا فهمیدین ما اینجا اومدیم.
دایی- امروز صبح شیرین تلفن کرد و از اینکه بی خبر گذاشتین و اومدین خیلی ناراحت بود و می خواست از حال و احوال تو خبر بگیره.
-مگه فرقی هم به حالشون می کنه؟
دایی- دایی جون این چه حرفیه می زنی، هر پدر و مادری نگران بچه هاش میشه.
با عصبانیت جواب دادم: نه! اونا هیچ وقت نگران من نبودم. همین بابای عزیزم به خاطر سپهر داشت خفه ام می کرد و جلوی همه از خونه بیرونم کرد.
ملی به فارسی پرسید: چرا می خوای از همسرت جدا بشی، عمه خیلی ازش تعریف می کرد. می گفت خیلی داماد خوبیه.
نگاهی به چشمان آبیش کردم و گفتم: تو بزرگ شده اینجایی و با فرهنگ و قانون اینجا همه چیز رو می سنجی در صورتیکه فرهنگ ما در ایران با اینجا فرق می کنه. من تحمل زور شنیدن ندارم و می خوام ازش جدا شم. قانون اونجا با این طرف فرق می کنه تو اکثر زندگی ما ازت انتظار اطاعت کامل را دارند و من دیگه طاقتم تمام شده.
ملینا- در عوض مردای ایرانی خیلی با عاطفه هستند و همسرشونو می پرستن و نسبت به اونا وفادارن، مثل بابای من.
با شنیدن این جمله، حرفهای سپهر و شراره به یادم افتاد و خنده هایشان در سرم پیچید. محکم گوشهایم را گرفتم ولی هر لحظه بیشتر می شد.
با خنکی چیزی چشم باز کردم و دیدم همه، دور سرم جمع شده اند. دقایقی نشستند تا حالم بهتر شد و بعد بلند شدند و رفتند. بعد از رفتن آنها عمو پرسید: غزال چرا دست رو گوشات می ذاری، به کی این همه التماس می کنی؟
صحنه هایی که جلوی چشمانم ظاهر می شدند و عذابم می دادند برایشان تعریف کردم، اشک سهند و عمو درآمده بود.
سهند- تو باید تحت درمان باشی تا از دست این کابوس خلاص بشی.
-شما هم فکر می کنید من دیوونه شدم و می خواین، تیمارستان بستری ام کنید؟
سهند- نه باور کن من همچین منظوری نداشتم. منظورم اینه که، تحت نظر روانشناس باشی تا با مشاوره خوب بشی.
عمو- آره دخترم سهند درست میگه، وقتی بیهوش بودی، شهرام که کما بیش یه چیزایی از شیرین شنیده بود، همین نظر رو داشت و می گفت از فردا دنبال یه روان پزشک ایرانی می گرده، تا به راحتی بتونی باهاش صحبت کنی، عزیزم روح تو مریض شده و باید درمان بشی.
هر چه زمان می گذشت بیش از بیش افسرده می شدم. توی اتاق پرده ها را می کشیدم و در تاریکی می نشستم و در عالم خیال عروسی سپهر و شراره را می دیدم که دست در دست هم داده و جلوی من، این سو و آن سو می روند.... آنقدر به فکر می رفتم تا آخر با صدای بلند شروع به خندیدن می کردم. خنده ای که بعدش به گریه تبدیل می شد. برای همین احساس می کردم همه از دستم خسته اند، دنبال راهی بودم که هم خودم و هم اطرافیانم را از این وضع نجات بدم.
نمی دانم چند روزی بود که در پاریس بودم چون گذشت زمان را فراموش کرده بودم. یکروز که سهند به دانشگاه رفته بود و عمو در حمام بود به آشپزخانه رفتم و چاقویی برداشتم و رگ دستم را بریدم تا برای همیشه از شر این زندگی راحت شوم. انگار عروسی ام بود چون با صدای بلند شروع به خندیدن کردم. عمو سراسیمه از حمام بیرون آمد. وقتی مرا با آن وضع دید، دو دستی بر سرش کوبید و گفت: وای خدا بدبخت شدم. آخه عزیزم چرا این کارو کردی.
فقط گفتم: عمو می دونم همتون رو خسته کردم، می خوام خلاص بشم. می خوام راحت........
و دیگه نفهمیدم چی شد، با سوزش دستانم چشم باز کردم. عمو و دایی شهرام بالای سرم بودند.
-من کجام؟ دستم می سوزه.
دایی- تو بیمارستان، اگه یه کم تحمل کنی زود خوب می شی، سعی کن کم حرف بزنی.
با مسکن هایی که بهم تزریق می کردند، کمتر احساس درد می کردم و مدام به خواب می رفتم، یکباره که چشم باز کردم، مردی با روپوش سفید کنار تختم ایستاده بود و نبضم را کنترل می کرد و سهند هم کنارش ایستاده بود. هر دو لبخند زدند و دکتر رو به سهند به فارسی گفت: آقای سراج حالا شما می تونید تشریف ببرید. دیدید که حالشون خوبه، چون می خوام چند لحظه با این خانم تنها باشم.
سهند صورتم را بوسید و خداحافظی کرد و رفت. بعد از رفتن سهند مرد به فارسی گفت: من دکتر کسری بهرامی هستم، می خوام یه خورده با هم حرف بزنیم، از گذشته، از زندگی، خلاصه همه چیز رو برایم تعریف کنید. از روزی که ازدواج کردید و تا روزی که به بیمارستان آمدید. مطمئن باشید حرفهای شما مثل رازی در دل من حبس می شه و کسی باخبر نمی شه.
سپس خنده کنان گفت: البته جاهای خوب، خوبشو بدون سانسور بگید.
لبخند بی رمقی زدم و جواب دادم: حتما، ولی میشه بگید حرفهای من، یعنی گذشته ام چه دردی رو دوا می کنه، چه چیزی رو تغییر می ده.
دکتر- ببین عزیزم برای درمان روح و روان باید از و ضع زندگی مریض باخبر بود تا بشه کمکش کرد و شاید هم خیلی چیزها تغییر کرد.
-هر چیزی هم که تغییر کنه نظر من در مورد همسرم تغییر نمی کنه و دیگه هم حاضر نیستم با اون زیر یک سقف زندگی کنم.
دکتر- کسی هم نمی خواد شما رو به خونه همسرتون برگردونه. چون حکم طلاقتون صادر شده. قصد من فقط کمک به شماست. شما نباید ناامید بشید و دست به کارهای احمقانه بزنید و خودتونو نابود کنید. باید زندگی کنید مرگ و زندگی دست خالق یکتاست. پس شروع کنید تا به خواب نرفتید.
دکتر بهرامی به مردمک چشمانم خیره شده بود و گوش به حرفهایم می داد. نمی دانم در نگاهش چه بود که آرامش و اطمینان میداد. کمی که حرف زدم گفت: برای امروز بسه، باید استراحت کنید. در ضمن من شماره تلفن منزلمو، اینجا یادداشت می کنم هر وقت که کاری داشتی می تونی تماس بگیری. حتی اگه نصف شب باشه.
دکتر حدودا مردی 35، 36 ساله بود. لبخندی زدم و گفتم: دکتر حتما ازدواج کردین.... فکر نمی کنید اگه نصفه شب زنگ بزنم خانمتون از خونه بیرونتون کنه؟
خندید و گفت: اونوقت میام همین جا روی زمین می خوابم چون هر چی باشه بهتر از لنگه کفشه.
-یعنی شما هم زن....
خجالت کشیدم روز اول آشنایی همچین شوخی بکنم. که خودش گفت: خجالت نکش بگو، بله من هم مثل بقیه آقایون زن ذلیل ام، تا می رسم خونه افسانه همسرم با دمپایی ازم پذیرایی می کنه، اگه یه روز دمپایی نخورم انگار یه چیزی رو گم کردم. پس فعلا خداحافظ و شب بخیر تا فردا.
-خدا نگه دار.
دکتر بهرامی هر روز به دیدنم می آمد و ساعت ها با هم صحبت می کردیم، هر روز که می گذشت سبک تر می شدم. تنها کسی که می توانستم در بیمارستان حرف بزنم دکتر بود. با بقیه یا با اشاره و یا با انگلیسی دست و پا شکسته حرف می زدم.
ده روز از بستری شدنم می گذشت. وقتی دکتر آمد، احساس کردم مطلبی را می خواهد بگوید ولی دچار شک و تردید بود. نمی دانم چرا به دلشوره افتادم ولی منتظرش شدم تا خودش بیان کند.
دکتر- خانم سراج شما فردا مرخص میشید چون وضعیت جسمی تون شکر خدا خیلی بهتر شده فقط....
ادامه نداد که مضطرب پرسیدم: فقط چی دکتر، خواهش می کنم هر چی هست بگید طاقت شنیدن هر نوع درد و مرضی را دارم.
خندید و گفت: دختر تو چقدر عجولی، زود خودت بریدی و دوختی. همین کارها رو کردی که کار به اینجا کشیده. اگه اون موقع هم مشکلاتت رو با بزرگترها در میوم می ذاشتی الان اینجا نبودی. ببینم تو احساس نمی کنی تغییر و تحولاتی در بدنت ایجاد شده. یعنی تا حالا متوجه نشدی که چرا چند ماهه عادت ماهانه نمی شی؟
حال عجیبی بهم دست داد ولی باور کردنش سخت بود، قادر به درکش نبودم. برای همین بریده، بریده گفتم منظورتون اینه که من حامله... هستم. ولی این غیر ممکنه.
دکتر- چرا ممکنه چهار ماه از بارداری شما می گذره.
-از وقتی که ناراحتیه عصبی پیدا کردم یعنی از موقعی که عمو و پدربزرگم فوت کردن، وضعیت فیزیکی بدنم بهم خورده بود و درست و مرتب سر هر ماه عادت ماهانه نمی شدم.
دکتر سرش را تکان داد و گفتک یکی از دلایلی که دیر حامله شدین همین بوده. حالا می خواین جیکار کنید به همسرتون خبر میدین یا نه، من که هنوز به خانواده تون در این مورد حرفی نزدم. منتظر بودم وقتی که از آمادگی لازم برخورداربودید اول به خودتون خبر بدم. چون می ترسیدم بیماریتون تشدید بشه و افسرده تر بشید.
ملتمسانه گفتم: نه دکتر نمی خوام شوهرم بدونه اونوقت مجبورم یا به اون خونه برگردم یا بچه رو به دست نامادری بسپارم.
بی اختیار اشکم سرازیر شد دلم به حال موجودی زنده ای که در بطن ام در حال رشد بود و خدا می دانست چه آینده ای به انتظارش هست، می سوخت. بچه ای که قبل از بدنیا آمدن به خاطر اشتباهاتم از نعمت داشتن پدر محروم بود. اگر بی عقلی نمی کردم و درست و به جا تصمیم می گرفتم و دست از کارهای بچه گانه ام برمی داشتم، حالا به این روز نمی افتادم کهنه راه پس داشته باشم نه راه پیش.
دکتر- نشد، دیگه قرار نشد از الان ماتم بگیری و دوباره برگردی سر جای اولت، باید قرص و محکم باشی. به خاطر طفلی که تا چند ماه آینده پا به این دنیا می ذاره. باید هم پدرش باشی و هم مادرش تا احساس کمبود نکنه. چون تا به امروز خیلی بهش ظلم کردی به جای تقویت با قرصهای آرام بخش بنیه اش را ضعیف کردی. باید شکر کنی با توجه به آزمایشهایی که انجام شده آسیبی بهش نرسیده و از نظر ما سالمه.
دکتر لحظاتی سکوت کرد و ادامه داد: خوب سرنوشت این بچه هم اینچنین رقم خورده، حالا که تصمیم داری به شوهرت نگی اگه اجازه بدی در این ورد من تصمیم بگیرم و با خانواده ات صحبت کنم. چون که حقیقتا می ترسم که اگه شوهرتون بفهمه وضع تغییر کنه و ضربه دیگری بهت وارد بشه. تو هنوز به درمان نیاز داری و باید تحت مراقبت باشی.
-دکتر فقط با عموم صحبت کنید چون اگه داییم بفهمه حتما به پدر و مادرم اطلاع میده و اونا هم....
دکتر-متوجه شدم، نگران نباش خودم همه کارها رو ردیف می کنم. تو فقط به بچه فکر کن به آینده ای روشن.
بعد از رفتن دکتر فقط به اینده اش فکر کردم. شب سختی بود، هر دقیقه اش مثل قرنی گذشت. با طلوع آفتاب، انگار آفتاب زندگیم دوباره طلوع کرد. چون تا صبح به حرفهای دکتر بهرامی فکر می کردم،راست می گفت. باید زندگی تازه ای را شروع می کردم. روی پای خودم بدون تکیه گاه می ایستادم و از نو می ساختم.
نزدیکی های ظهر عمو به دیدنم آمد و با لبخندی که پشت اش هزار غم و غصه پنهان شده بود گفت: غصه نخور دخترم تا اینجاش باهات بودم و بقیه راه رو باهات هستم. دکتر دیشب همه چیز رو بهم گفت. قرار شد یه آپارتمان نزدیکی های خونه دکتر برات بگیرم و یه پرستار استخدام کنیم. تا مواظبت باشه و به شهرام هم میگیم یه مدتی می خوای بری جزیره نیس، تا آبها از اسیاب بیافته. بقیه اش رو هم خدا بزرگه.
همان روز از بیمارستان مرخص شدم و به خانه رفتم. وقتی به دایی گفتم که مدتی می خوام به نیس برم، گفت: اتفاقا خیلی خوبه، آب و هوای اونجا کاملا روحیه تو تغییر می ده و صحیح و سالم برمی گردی ایران که دل مسعود و شیرین برات یه ذره شده.
پوزخندی زدم و گفتم: از تلفناشون مشخصه.
دایی - دایی جون اگه اونا مستقیما بهت زنگ نمی زنن به خاطر اینه که نمی خوان تو ناراحت بشی و گرنه هر روز زنگ می زنن و حالتو از من جویا میشن.
چند روز بعد عمو آپارتمانی را که یک خیابان با خانه دکتر فاصله داشت اجاره کرد و هرگونه وسیله رفاهی برایم ساخت تا راحت باشم. وقتی همه چیز تمام شد به دایی شهرام تلفن کردم تا خداحافظی کنم. او هم گفت: عزیزم بعد از اینکه رسیدی حتما تلفن و آدرس هتل رو بهم بگو.

 

قسمت 43


-چشم.
از اینکه مجبور به فیلم بازی کردن بودم، خجالت می کشیدم ولی چاره ای جز این نداشتم. سه روز بعد از مسافرت دروغین من عمو پاریس را ترک کرد. چون دو ماه و نیم بود که به خاطر من دست از کار و زندگیش کشیده بود و در پاریس ماندگار شده بود. طبق برنامه ریزی که با سهند کرده بودیم، صبح ها به کلاس زبان می رفتم و بعد از ظهرها با سهند بیرون می رفتیم تا با محیط آشنا شوم. سهند مثل پرستار مواظبم بود و سعی می کرد تا کمتر فکر کنم وغصه بخورم.
لیزا پرستاری بود که دکتر بهرامی پیدا کرده بود و شب و روز، کنارم بود. اوایل به سردی رفتار می کرد ولی بعد رفتارش تغییر کرده و بهتر شده بود.
تقریبا زندگیم روال عادی را طی می کرد و در این میان اینده مبهم بچه عذابم میداد. مخصوصا زمانی که جلوی آینه می ایستادم و به برآمدگی شکمم نگاه می کردم. با حرکاتش موجودیت خودش را برایم ثابت می کرد، نمی دانستم غمگین باشم یا خوشحال.
دکتر بهرامی که اکثر اوقات به دیدنم می آمد. سعی می کرد با جملات امید بخش، دیدم را نسیت به زندگی آینده تغییر بدهد و امیدوارم کند که موفق هم شد. کاملا روحیه ام عوض شده بود و سعی می کردم کمتر فکر کنم و غصه بخورم. چون دکتر می گفت: غم و غصه برای بچه مثل سم می مونه.
یک روز که باز به دیدنم آمده بود، گفت: غزال خانم برای اینکه از تنهایی دربیایی می خواهم تو رو با همسرم آشنا کنم. برای همین فردا شب که شب یک شنبه هست به خونه ما تشریف بیارید.
-ممنونم که تا این حد به فکر من هستید.
-خواهش می کنم، تو یه شهر غریب همه باید به فکر هم باشن تا کمتر احساس غریبی کنیم.
عصربا سهند و لیزا به خانه دکتر رفتیم. همسر دکتر که او هم جراح چشم بود به گرمی از ما استقبال کرد. انها پسری سه ساله بنام پویا داشتند که خیلی شیطون و بازیگوش بود و از در و دیوار بالا می رفت و یک لحظه هم آرام و قرار نداشت. با دیدن پویا من و سهند به یاد دوران کودکی خودمان افتادیم و بی اختیار خندیدیم که دکتر گفت: چی شد که شما دوتا خندیدید.
-پویا جان ما رو به یاد بچگی خودمان انداخت. همه از دستمون ذله می شدند. مخصوصا مامانم.
افسانه- مگه شما دو تا هم سن هستید؟
سهند- بله ما هر دومونو مادر من بزرگ کرده، در واقع خواهر و برادر شیری هستیم.
افسانه- جدی؟ چه خوب. ولی بیچاره مادرتون، چی از دست شما کشیده. چون من از عهده این یه دونه برنمی آم. از صبح تا عصر توی بیمارستان و مطب وقتی هم که به خونه میام باید دنبال پویا بدوم. کسری هم که می آید واویلا میشه. چون خرده فرمایشات دو نفر را باید انجام بدم.
نگاهی به دکتر انداختم و خنده کنان گفتم: ولی من چیز دیگه ای شنیدم. وکتر میگن شما هر روز با دمپایی ازشون پذیرایی می کنید.
افسانه برگشت و به ترکی گفت: دستت درد نکنه حالا دیگه جلوی مریض هات از من بد گویی می کنی.
دکتر- من سگ کی باشم افسانه جون، من غلط می کنم از این حرفها می زنم. شوخی می کنه.
یک دفعه من و سهند زدیم زیر خنده، از بس خندیده بودم دل درد گرفته بودم.
سهند- دکتر جان کانال را عوض کردین ما متوجه نشیم. ولی غافل از اینکه ما هر دو ترکی می فهمیم.
دکتر خنده کنان گفت: پس چیز خوریهای منو فهمیدین؟ راستی من فکر می کردم شما کردین، نه ترک.
-درسته چون ما هم ترکیم هم کرد. پدرمون کرده و مادرمون ترک ارومیه.
دکتر- اتفاقا ما هم ترک تبریز هستیم. چون من و افسانه پسر خاله و دختر خاله هستیم.
آن شب، شب فراموش نشدنی بود چون بعد از مدتی یک آشنا و یک همدل پیدا کرده بودم و راحت می توانستم با او درد و دل کنم. از آن پس رابطه من و افسانه صمیمی و صمیمی تر شد.
بیش از یک ماه از سفر دروغینم می گذشت. در این مدت دو بار با دایی شهرام تماس گرفته بودم و هربار به بهانه ای از دادن نام هتل و تلفن سر باز زده بودم. دفعه سوم که آخرین بارام هم بود به محض تلفن کردن دایی عصبانی شد و گفت: معلوم هست دختر تو کجایی؟ چرا تلفن و نشونی تو بهم نمی دی. شیرین و مسعود می خوان باهات حرف بزنن.
از کوره در رفتم و جواب دادم: من حرفی با او ندارم که بزنم. بگو غزال مرده، یعنی اون روزی که از خونه بیرونم کردند مردم.
و شروع به لرزیدن کردم. لیزا فورا گوشی را از دستم گرفت و سرجایش گذاشت. ولی من حال خودم را نمی فهمیدم چون تمام خاطرات آن روز جلوی چشمانم رژه می رفتند. وقتی حال خودم را فهمیدم که کسری کنارم نشسته بود.
کسری- چی شده، با کی حرف می زدی که اینجوری شدی.
بی حال جواب دادم: با دایی شهرام.
-دیگه حق نداری باهاشون تماس بگیری. من از این می ترسیدم. تو نباید عصبی بشی، فهمیدی، حالا بگیر بخواب و خوب استراحت کن، تا خوب بشی.
سرمی به دستم وصل بود که با تزریق آمپولی دوباره چشمانم سنگین شد. وقتی بیدار شدم دیدم سهند کنار تختم نشسته و دستم را در دستش گرفته است.
سهند- حالت خوبه.
-آره فقط کمی سرم درد می کنه.
سهند- اونم خوب میشه.
سپس رو به لیزا گفت: لطفا یه لیوان آب میوه براش بیار.
بعد از خوردن آب میوه و کمی غذا دوباره خوابیدم. تا چند روزی دوباره دچار آن حالت می شدم که باز با کمک کسری، کمی بهتر شدم. برای اینکه سرگرم شوم کسری پیشنهاد کرد در شرکتی کار کنم. خودش با یک شرکت مهندسی که صاحبش ایرانی بود صحبت کرده بود و روزها مشغول به کار شدم. آقای محبی مردی پنجاه و سه ساله بود که رفتار بهتری با من داشت. و من تا جایی که می توانستم رضایتش را جلب می کردم. با سرگرم شدن به کار وضعم کمی بهتر شد. چون هم کمتر وقت فکر کردن پیدا می کردم و هم درآمدی داشتم. هرچند که عمو سنگ تمام برایم می گذاشت. ولی این درآمد کم دل گرمی برای من و آینده ام شده بود. چون در آینده می توانستم به خودم متکی باشم.
از زمانی که فهمیدم باردارم، سعی کردم جسم وروح خودم را بیشتر تقویت کنم. با پیاده روی، قرص های تقویتی، غذاهای مقوی، کمبود ویتامین مورد نیاز جنین را تا حدودی جبران کرده بودم.
در هفتمین ماه بارداریم، عصر برای خرید با سهند به خیابان نوفل لوشاتو رفتیم کمی که قدم زدیم، دردی بد در ناحیه پهلوم پیچیده شد. با خودم گفتم « درد معمولی که افسانه بهم گفته بود» ولی هر چه می گذشت این درد شدید و شدیدتر می شد. مجبور شدم با سهند در میان بگذارم.
سهند با شنیدن این جمله دستپاچه گفت: چرا زودتر نگفتی، خدایا خودت کمک کن.
لبخندی تصنعی زدم و گفتم: چرا هول شدی. افسانه می گه برای هر زن بارداری این مشکل پیش میاد که با استراحت کردن خوب میشه. حالا بیا بریم خونه تا استراحت کنم.
سهند- چی چی خونه، اول میریم دکتر تا مطمئن بشیم که مشکلی نیست. بعد با خیال آسوده به خونه میریم.
با هم به مطب دکتر هانری رفتیم. منشی بعد از شنیدن حرفهایم اجازه داد تا زودتر از بقیه داخل برویم. دکتر بعد از معاینه بلافاصله به دکتر تلفن کرد و آمبولانس خواست و گفت که هر چه زودتر اتاق عمل را آماده کنند.
سپس رو به ما گفت: شما هر چه زودتر باید سزارین بشید، چون ممکنه هم خودتون و هم بچه اسیب ببینید. ضربان قلب جنین منظم نیست.
با شنیدن این جمله وا رفتم و سست و بی حال شدم. دقایقی طول نکشید که با آمبولانس مرا به بیمارستان بردند. ترس و دلهره به جانم چنگ انداخته بود. از خدا خواستم تا بچه صحیح و سالم به دنیا بیاید و با این ذکر همه چیز را در هوا معلق دیدم.
وقتی به هوش آمدم اولین چیزی که از پرستار پرسیدم، وضعیت بچه بودم. پرستار لبخندی زد و گفت: نگران نباشید بچه شما صحیح و سالمه و منتظره که مادرش شیرش بده، یک دختر کوچولو و ناز.
چون تا آن ساعت کسری اجازه نداده بود دکتر هانری جنسیت بچه را بگوید، از شنیدن اسم دختر تنم لرزید، آهی کشیدم و گفتم:
-خدایا شکرت که از سپهر جدا شدم و مجبور نیستم دخترمو، پاره تنمو از خودم جدا کنم.
وقتی مرا از ریکاوری به بخش بردند، کسری و افسانه و سهند منتظرم بودند. نگرانی در چهره تک تک شان موج می زد. سهند در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، پیشانی ام را بوسید و گفت: خدا را شکر که هر دوشون سالم هستند.
و نتوانست بقیه حرفش را بزند و برای اینکه ناراحتم نکند و شاهد گریه اش نباشم، پشت به ما کرده و جلوی پنجره ایستاد.
لحظات سختی بود چون آرزوی هر زنی است که در موقع زایمانش عزیزانش در کنارش باشند و در شادی او سهیم شوند. ولی من بدون شوهر، پدر و مادر در این وضعیت حساس بودم. غمی که در دلم لانه کرد، دقایقی بعد با ورود پرستار جایش را به شادی داد. از اینکه مادر شده بودم خوشحال شدم و دلم برای دیدنش پر می کشید. پرستار دختر کوچک و معصومم را در آغوشم گذاشت، تا شیرش بدهم. محکم به سینه ام فشردم. دختری ضعیف و لاغر که از دیدنش اشک از چشمام سرازیر شد و روی صورتش چکید. به خیال اینکه شیر هست چشم باز کرد و اولین گریه اش را سر داد. سهند که به صورتش خیره شده بود گفت: بچه حلال زاده به داییش رفته، شکمو و نانجیب، از الان می خواد زهر چشم را بگیره.
با هر مکی که به سینه ام میزد احساس عجیبی بهم دست می داد که قابل توصیف نبود. من مشغول شیر دادن بودم که بقیه به خاطر تمام شدن وقت بیمارستان خداحافظی کرده و رفتند. دقایقی بعد پرستار آمد تا دخترم را ببرد. با التماس گفتم: اجازه بده ساعتی پیشم بمونه.
پرستار-معذرت می خوام من این اجازه رو ندارم. چون بچه شما باید در دستگاه بمونه تا بتونه راحت نفس بکشه. چون دستگاه تنفسی اش مشکل داره.
دلم هری ریخت و در دلم خودم را کلی سرزنش کردم چون مسبب اصلی خودم بودم. حرفی نزدم وچشم بستم. نیاز به همدم و غمخوار داشتم تا با حرف زدن کمی از دردهایم کاسته شود. از اینکه تنها و بی کس بودم دلم به درد آمد و شروع کردم به گریه کردن، به پهنای صورتم اشک می ریختم که دوباره یاد خدا قوت قلب بهم بخشید. خدایی که تا به آن لحظه پشت و پناهم بود و در سختی ها یار و یاورم. پس باید با توکل به خدا با این وضع کنار می آمدم.
زنگ تلفن رشته افکارم را از هم گسست، گوشی را برداشتم و گفتم: الو.
پشت خط عمو بود، با شنیدن صدایش جان تازه ای گرفتم: سلام عزیزم، قدم نو رسیده مبارک، نوه خوشگلم چطوره؟
-سلام عمو، هم خودم هم اون خوبیم!
و بی اختیار شروع کردم به گریه کردن، عمو هم همپای من گریه می کرد و دلداریم می داد. عمویی که هم پدر هم مادر و بعد از خدا تنها پناهگاهم بود.
چند دقیقه ای با عمو صحبت کردم و بعد گوشی را به زن عمو داد. زن عمو هم گریه می کرد از این که در شهر غریب، تنها و بی کس، اولین بچه ام را به دنیا آورده بودم ناراحت بود.
صبح سهند با دسته گلی سرخ به دیدنم آمد. کنارم روی صندلی نشست و دستهای یخ زده ام را در دستش گرفت. سربه سرم می گذاشت و شوخی می کرد. از قیافه اش مشخص بود که تظاهر به شادی می کند. اسم های عجیب و غریب پیدا کرده بود که خودش هم خنده اش می گرفت. که گفتم: سهند از دیشب تا حالا همش این اسم های خارجی و عجیب و غریب رو فکر کردی و پیدا کردی، خوب چند تا هم اسم ایرانی برای بچه ام انتخاب می کردی.
لحظه ای فکر کردم و سپس اسمی به نظرم رسید که برازنده اش بود:
-سهند طلا چطوره؟ چون این بچه حکم طلا رو داره، پر بها و با ارزش.
سهند- خیلی قشنگه. فقط خدا کنه قیافه اش هم مثل داییش طلا باشه تا رو دستم نمونه. چون اگه مثل مامانش بی ریخت باشه، کارمون دراومده!
نیم خیز شدم تا حسابش را برسم که جای عملم سوخت، آخی گفتم و سرجا دراز کشیدم. سهند قهقه ای زد و گفت: خانم خانما شما فعلا مریض و علیل هستین و هر چقدر که دلم بخواد می تونم اذیتت کنم.
-به همین خیال باش، روزی که بتونم راه برم، حسابتو می رسم.
هفت روز در بیمارستان بستری بودم. همه اش دعا می کردم تا هرچه زودتر از بیمارستان مرخص شوم تا طلا هر لحظه در کنارم، در آغوشم باشد. چون فقط روزی چهار، پنج بار می تونستم ببینمش. دختری ناز و کوجولو که دلم می خواست فقط ببوسمش، رنگ چشمانش هم رنگ چشمان سها، عمه اش بود. صورتش گرد و بلورین، لبهایش کوجک و غنچه بود. وقتی بغلش می کردم مثل مسکنی بود بر درد و رنجهایم و مرهمی بردل شکسته ام.
بعد از هفت روز با طلای عزیزم به خانه پا گذاشتیم. لیزا همه چیز را آماده کرده بود و مثل پروانه دور سرم می چرخید. لحظه ای احساس کردم ساناز کنارم است. چقدر دلم برایش تنگ شده بود. نه تنها برای ساناز بلکه برای دستهای گرم و مهربان بابا، ناز و نوازش مامان که هر وقت مریض می شدم مثل پروانه دور سرم می چرخید. ولی حالا به خاطر سپهر نامرد، طردم کرده بودند. تاز معنای تنهایی و غریبی را می فهمیدم. چون تجربه داری را نداشتم هنگام گریه کردن هول و دستپاچه می شدم. اگر لیزل نبود عرضه هیچ کاری را نداشتم. به یاد حرفهای مامان می افتادم که همیشه به سپهر می گفت« اینقدر لوسش نکن، چون اگه بچه دار بشین مشلات تون زیاد می شه ها»
حالا سپهر کجا بود که حال ور ورزم را ببیند و به دادم برسد. وای خدایا چه گوهری را از دست داده بودم. خدایا چرا با دستهای خودم، زندگیم رانابود کردم، و به دنبالش اشکم جاری شد. هر وقت ناانیدی سراغم می آمد، به یاد خدا می افتادم و با ذکر نام او دلم آرام می گرفت.
یک ماه با هر زحمت و مشقتی بود پشت سر گذاشتم. طلا کمی وزن گرفته و ترس روزهای اولیه از وجودم رخت بربست دیگر موقع جمام کردن و بغل کردنش نمی ترسیدم که بمیرد.
تمام هن و غم من و سهند شده بود طلا. سهند از دانشگاه مستقیم می آمد خونه ما و تا آخر شب می موند. عمو و زن عمو به خاطر حفظ ظاهر نمی تونستن بیایند و همین امر ناراحتمان می کرد ولی چاره ای جز صبر و تحمل نداشتیم. سهند تعطیلات عید را، برای عروسی یاشار به تهران رفت. خیلی دلم می خواست که من هم می تونستم با سهند بروم و در عروسی یاشار شرکت کنم و هم اینکه پدر و مادرم را ببینم. ولی افسوس که قادر نبودم و با رفتن سهند بیشتر احساس دلتنگی می کردم.
یاد و خاطره ایران در ذهنم، زنده می شد. مخصوصا روز عروسی از غصه داشتم دیووانه می شدم. آلبوم را باز کردم تا عکسشان را ببینم. از ناراحتی و دوری گریه ام گرفت. آنقدر گریه کردم که دوباره دچار لرز شدم و دندانهایم به شدت بهم می خورد. بیچاره لیزا نمی دانست چیکار کند مواظب من باشد یا طلا. برای همین مجبور شد کسری تلفن کند و از اون کمک بگیره. دقایقی بعد کسری نگران و مضطرب خودش را رساند.
-باز چی شدی، چه اتفاقی افتاده؟

برچسب ها رمان غزال , رمان , رمان فا ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 18
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1154
  • آی پی دیروز : 1576
  • بازدید امروز : 4,605
  • باردید دیروز : 5,628
  • گوگل امروز : 1037
  • گوگل دیروز : 1429
  • بازدید هفته : 42,514
  • بازدید ماه : 140,836
  • بازدید سال : 583,301
  • بازدید کلی : 12,448,390