close
تبلیغات در اینترنت
رمان خالکوبی قسمت پنجم
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

همزمان که من را رساند خانه، ماشین آمد دنبالش..... آمد بالا لباس عوض کرد.... من، چادر به سر، هنوز جلوی در ایستاده بودم....... همان پایین... خیره به چرخ های ماشین سیاه...... و چقـــــــدر، دلم نمی خواست برود............ کامران آمد پایین..... مهربان بود: تو چرا نیومدی بالا؟؟ داشتم تک تک اجزای صورتش…

رمان خالکوبی قسمت پنجم

همزمان که من را رساند خانه، ماشین آمد دنبالش..... آمد بالا لباس عوض کرد.... من، چادر به سر، هنوز جلوی در ایستاده بودم....... همان پایین... خیره به چرخ های ماشین سیاه...... و چقـــــــدر، دلم نمی خواست برود............
کامران آمد پایین..... مهربان بود: تو چرا نیومدی بالا؟؟
داشتم تک تک اجزای صورتش را، به خاطر می سپردم...... داشتم بوی خوبش را، به مدت چند روز دوری، برای خودم ذخیره می کردم....... داشتم...................

بماند که چجوری ازش دل کندم... بماند که وقتی بغلم گرفت و باهام حرف زد، وقتی از قفل کردن در ها و سپردن کارها به سرایدار برج می گفت، چطور به لرزه افتادم و اشک هایم، جوی روانی شد...... ، ریخته بر یونیفرم سفیدش......
کلافه شد.... ناراحت... عصبی... هی چنگ زد میان موهایش... هی نفسش را فوت کرد بیرون... هی گفت ساره آرام باش..... هی گفت..... هی گفت..... هی گفت.........
و چقدر طول کشید که من از لرز بیفتم.... و اشک هایم را با چادرم پاک کنم.... ، و راضی اش کنم که راننده منتظرش است.... و قول بدهم که مواظب خودم، خواهم بود..... و هر کاری داشته باشم، به علی خواهم گفت...... قول داده بودم......
و اینجوری بود که کامران، رفت...............
و من ماندم و خانه ی صد و سی متری و راهرو سرخابی و تختی که یک طرفش، خالی بود........
تمام این چهار روز، راه رفتم.... از این اتاق، به آن اتاق.... دست کشیدم روی بالشش... و یادم آمد که تا به جال، نگفته ام که چقـــــدر.... دوستش دارم............
تمام این چهار روز کتاب آشپزی رزا منتظمی حاج خانوم را قرض گرفتم، باز کردم جلویم و هی غذا پختم و هی غذا پختم و هی غذا پختم.........
بعد دو تا بشقاب کشیدم... یکی این ور اوپن، یکی آن ور اوپن..... چنگال را دادم دست خیالی کامران.... نه.... چیزی نمی خورد.......!!
غذا ها را توی ظروف یکبار مصرف میریختم، می بردم میدادم به کارگاران ساختمان دو تا کوچه آن طرف تر.......
تمام این چهار روز، خودم را با شیفت های اضافی استخر سرگرم کردم......
و در جواب به شادی که می پرسید چرا دمغی؟؟ سکوت می کردم.....
روشنک برگشته بود شیراز..... علی هم انگار زیاد توی خانه پیدایش نمی شد... یکبار ازش درباره ی گلچین پرسیده بودم... شانه بالا انداخته بود: دوستیم دیگه!!!
تمام این چهار روز، پای تلفن های صبح و شب کامران، سکوت می کردم... سنگینی سکوتم آزارش می داد... می گفت حرف بزن... حرف که می زدم، اشک هایم سرازیر می شد.............
عصر چهار شنبه بود.....
و دل من، پر از شور... پر از هیجان......
از صبحش بدو بدو همه ی کارهایم را کرده بودم...... از آرایشگاه وقت گرفته بودم... سر و سامانی به سر و صورتم دادم.... خواستم موهایم را سشوار بکشد، که یادم افتاد کامران از موی موس خورده ام، خوشش می آید....... رفته بودم گل خریده و چیده بودم توی گلدان ها..... برای شام لازانیا ترتیب داده بودم....... یکی دیگر از غذاهای مورد علاقه ی جفتمان......
و حالا، خیره مانده به ساعت، در انتظار گذر عقربه ها و رسیدنشان به 9، با رسیدن به این یقین که حالا....، علی رغم همه ی تردیدها، مــــــی خواهمش....، از لب پنجره ی باران خورده جهیدم و دویدم به سوی کنسول آرایشم، تا ببینم چقدر می توانم دوست داشتنم را، ثابت کنم............


نگاه هولم روی عقربه های ساعت بود که انگار با هم مسابقه گذاشته بودند... کامران تماس نگرفته بود بگوید رسیده..... دلشوره داشتم.... زیاد...........!!
گوشواره های کار دست گرد و با آویز های بنفش را به گوش هایم آویزان کردم.... دستی به پیراهن پرتقالی و لَختم کشیدم... بلند و خنک تابستانی ، با آستین های حلقه ای و یقه ی باز..... این را کامران خریده بود...... همان روزهای اول محرمیت....... یک بار هم نپوشیدمش که ببیند........
موهایم را رها کرده بودم... همان طوری که او دوست داشت.....
آرایشم... کم، اما ملیح.... ملایم.....
عطر، عطری که او دوست داشت......
دودیدم توی هال ..... موزیک ملایمی گذاشتم.... خوشبو کننده را به پرده ها و مبل ها اسپری کردم..... کبریت برداشتم و داشتم شمع های پایه بلند زرشکی رنگ سر میز شام را روشن می کردم.... ، که چشمم به حلقه ام افتاد.... چقدر دلم برایش تنگ شده بود........!!!
به شمع ها لبخند زدم..... پسر خوبم...، کجایی.....؟؟
لازانیا را توی فر چک کردم.... نگاهی به ساعت انداختم.... تاخیر داشت...... رفتم سمت پنجره ی بزرگ هال.....
نگاهم را که به پایین دوختم، طبق معمول از این فاصله ی یازده طبقه ای، دلم هُری پایین ریخت.....
سرم را بالا گرفتم و به ماه نگاه کردم......
ماه کامل....
ماه کاملی که امشب، شوهرم را برای من به ارمغان فرستاده بود.....
لبخند زدم.....
شوهرم داشت می آمد......
شوهرم؟؟؟؟
دست هایم را گرفتم جلوی دهانم و ریـــــــز.... ، خندیدم...........!!!!
صدای ایستادن آسانسور را شنیدم.... قلبم تپیدن گرفت...... او....، آمده بود.........
چند بار نفس عمیق کشیدم..... خدا را صدا کردم... و راه افتادم به سمت در..... کلید انداخت..... قلبم، بی قرار تر از هر لحظه ای...... چطور توانسته بودم چهار روز تاب بیاورم........؟؟
حالا این در باز می شد... و من، اینقدر بی تاب...، شوهرم را توی یونیفرم سفید دیوانه کننده اش میدیدم.......... همین حالا.... به همین نزدیکی........
کلید را دو سه بار چرخاند...! از این طرف هم کلید توی در بود! خنده ام گرفت...! پشت در ایستادم! زنگ را زد...... جواب ندادم.... صدای پا به پا شدنش را می شنیدم..... تقه ای به در زد... حس کردم صدایش خیلی نزدیکست: ساره؟؟
دستم را جلوی دهانم گرفتم و صدای خنده ام را خفه کردم.....
صدای موبایلم بلند شد..... از توی اتاق خواب می آمد...... جواب ندادم....
مشت کوچکی به در زد....!!!
- دِ کجایی دختر!!؟؟؟؟
خندیدم..... رگه های نگرانی صدایش، دلم را مالش می داد.......

 


این بار خانه را گرفت...... جواب ندادم!! دو دقیقه بعد، صدای حرف زدنش با تلفن و احتمالا سرایدار پشت خط، می آمد: خانوم صدر امروز جایی نرفتن کریم آقا؟؟
صدایش پر از ترس و استرس بود..... دلم نیامد بیشتر از این اذیتش کنم...... تا آمدم در را باز کنم، مشت محکمی به در کوبید و بلند، صدا زد: ساره؟؟؟؟
از ترسم، عقب کشیدم....
مشت بعدی، محکم تر خورد!!!
صدایم را خواب آلود کردم و دهانم را چسباندم به در: کیه......
گوش هایش را تیز کرد: ساره؟؟ هستی؟؟ باز کن درو....
نالیدم: خوابم..... چرا بیدارم کردی.....!!!
کلافه بود، اما مهربانی توی صدایش، هنوز...، پا برجا.....!
- شما این درو باز کن، بهت می گم چرا!!!
خواب آلو تر از قبل، گفتم: برو فردا بیا..... خوابم میاد.......!!!!!
خنده را توی صدایش تشخیص دادم....
- برم فردا بیام؟؟؟؟ واقعا خوابی ساره!!!! باز کن اینو ، من کجا برم نصفه شبی!!!؟؟؟؟
صدایی که نشنید، کلافه و مستاصل، مشت ضعیف دیگری به در زد: باز کن اینو!!! دارم میمیرم از خستگی ساره!!!!
دستم را روی دستگیره گذاشتم.....
کلید را.....
آرام چرخاندم.......
و دستگیره را کشیدم پایین........
دست هایش را به کمرش زده بود...... سرش پایین بود...... از صندل هایم شروع کرد.... ذره ذره... بالا آمد....... نگاه روشنش.....، تا پیراهن و صورتم رسید....... تعجب.....! بارزترین ری اکشن! ..... چشم هایش را تنگ کرد....... مرموز و شیطنتی خسته..... دومین واکنش چشم هایش......
لبخند دلپذیری زدم.......
آره... ، دقیقا دلپذیر......
یک قدم جلو آمد..... یک قدم، از جایم تکان نخوردم!!! و این، تمام دیلماجی عشق بود..........!!!


یک لنگه ابروی چپش را، بالا داد...... چشم هایش را، به سبک خودش، نیمه باز تر کرد........ لبخندم، عمیق تر شد..... تنم، بی قرار تر...... چقدر دلتنگ این چشم ها بوده ام..............
آرام گفت: که خواب بودی.....!
آهسته گفتم: خوش اومدی.....
و دست هایم را دور گردنش حلقه کردم و صورتم را به یونیفرمی که تمام این روزها، شوهرم را در بر گرفته بود، مالیدم......
با پایش در را بست.... محکم گرفتم... محکم تر از هر زمانی..... داشتم می گفتم: خیلی دلم برات تنگ شده بود..... خیلی.....
بناگوشم را بوسیده بود: عزیز دلم........
چشم هایم رو به خیسی رفته بود....، اما او نمی دید..... خفه گفتم: دیگه منو تنها نذار......
از زمین جدایم کرده و توی بغلش، کشیده بودم بالا.....
- تو ساره ای؟! تو دلت واسه من تنگ شده......؟؟
خودم را کشیدم عقب، تا صورتش را ببینم... تا صورتم را ببیند.....
- نه... من ساره نیستم....... من زن تم.....!!!
و تازه..... ، آن وقت بود که فهمیدم، تمام این روزهای نبودنش، تمام جای خالی محبتش....، با من چه کرده...................
نگاه خسته و ناباورش توی صورتم چرخ خورد..... روی لب های پرتقالی ام... روی چشم های خیس و پر از سوزشم......
- تو..... مطمئنی.....؟!
چشم هایم را بستم....... هیچ وقت تا این اندازه، مطمئن نبوده ام.................
خودم را به سختی ازش جدا کردم..... تمام جسمم رو به مستی می رفت......
- بذار شامو بیارم..... الان می سوزه.....
و از چشم های خسته و مستش، دل کندم و به آشپزخانه رفتم..... لازانیا را از فر بیرون کشیدم و به هال رفتم.... پشت میز نشسته بود.... بالای میز.... دست هایش را عمود کرده، توی هم قلاب کرده و زیر چانه اش گذاشته بود..... و نگاه خیره اش، به شمع ها......
برشی از غذا را توی بشقابش گذاشتم..... متوجهم شد.... لبخندی به رویم پاشید.... از لبخندش، فرار کردم.........
سر جای خودم نشستم... آن طرف میز... مثل او، رأس..... نگاه نا امیدانه ای به صندلی بغل دستش انداخت: چقد دور.....!!!
سرم را انداختم پایین و مشغول بازی با غذایم شدم..... و تععجب کردم که منی که آن همه گرسنه بودم، منی که تمام این چهار روز، لب به غذا نزده بودم، چطور رفع تشنگی ناشی از دوری ام، بر گرسنگی غلبه کرد.... و حالا، فقط چنگالم را توی بشقاب می چرخاندم، که چرخانده باشم........!!
نگاهش کردم...... متفکر، مشغول بود...... کاردش را گوشه ی بشقابش گذاشت و سرش را بالا آورد ...... نگاهم را دزدیدم.....
- خوشمزه نشده؟!
- لذیذه!
- واسه دلخوشی من؟؟؟
- واسه خوشمزگی لازانیا......!!
چشمکی زد و به شوخی افزود: چیکار کردی من نبودم؟؟ دوره دیدی؟؟ ببیـــــــــــن!!!! ، چه تهدیدم کار ساز بوده!!!
چشم غره نرفتم.... اخم نکردم... حتی ادای لوس شدن را هم درنیاوردم......! فقط و فقط، به رویش لبخند پاشیدم.......
داشت به لیوان توی دستش نگاه می کرد.... داشتم به لکه های نارنجی محو روی یقه اش نگاه می کردم.....
لیوان توی دستم را روی میز رها کردم.....
نگاهم کرد..... بی قرار و پر از استرسی که باز بر من مستولی گشته بود، از جایم بلند شدم...... لیوانش را رها کرد..... قدم هایم را به سمت راهرو، تند کردم... کاش زودتر برسم و در را، به روی او و همه ی تمنیاتم، ببندم......!!!!
باز، دیوانه شده بودم.......!!!
باز تمام حرف های ممنوعه ی حاج خانوم، توی ذهنم، رد می انداخت.......
باز یادم می افتاد که نباید به هیچ مردی نگاه کرد... نباید بلند خندید... نباید رنگ های تحریک کننده پوشید... نباید با یک مرد، زیر یک سقف بود......!!
باز داشت تیشه به ریشه ام می زد، تمام چیزهایی که یک عمر توی گوشم، کفر بود....................!
بازویم را از پشت سر گرفت.... تکیه زدم به دیوار سرخابی..... چشمم را انداختم پایین...... فشاری به دستم داد.... سرم را بالا گرفتم....... چقدر نگاهش خسته بود........ چقدر داشتم آزارش می دادم........ چقدر از خودم و باعث و بانی این همه رنجش نگاهش، بیزار بودم........ بمیرم............
- از من ناراحتی؟!
باید از امشب چله می گرفتم، برای به آرامش رسیدن حاج خانوم.......
حاج خانومی که من را کرد، ما.......
نه حاج خانومی که یک عمر توی گوشم خواند، از همه ی مرد ها فرار کن.......
و خود ساره ای که.. می ترسید از این ارتباط.... و شرم داشت..
پرده های کوری تمام این سالها را، با یک حرکت سریع و شتاب زده، کنار زدم.......!
دستم را یک طرف صورتش گذاشتم: خیلی اذیتت کردم....؟!
لبخند آرامی زد.....
- نه......
و صورتش را کج کرد و همان دستم را، بوسید.....
داشتم می مردم از این عذاب وجدان یکباره.... از هجوم این همه حس ناشناخته...... گنگی.... گیجی.... عذاب.... خواستن... ترس.... استرس.... میل.... شوق...... شرم......
آب دهانم را قورت دادم..... من، می توانستم... من، باید یک چیزهایی را به خودم...، به کامران...، و به خدای خودم ثابت می کردم... و می دانستم که خیلی وقت ها، باید خودت خودت را آچمز کنی.... قفل کنی! خودت را دور بزنی، بپیچی...، و طی یک حرکت، توی روی ترس هایت، بایستی.......!!!!
دستم را روی صورتش فشردم: بمیرم..... پس من خیلی اذیتت کردم.............
حالا، من همان مادر پنج ساله ای بودم، که توی بازی با روشنک، علی پسرش می شد........ مادر پنج ساله ای، که تمام خستگی ها را کنار می زد، تا پسرش آرام باشد..... مادر پنج ساله ای که همه ی ناملایمات را کنار می زد، که پسرش...، ساکن جزیره ی امن و آرام عشق باشد........ حتی با همان یخچال پلاستیکی سفید و..... چرخ خیاطی صورتی و فنجان های کوچک چای.............
چشم های تبدارش...، پر از مهر شد.... پلک زد: نه .... نه زیاد.....
و من را توی بغلش بالا کشید، و در را، به روی راهروی سرخابی، بست............


احساس سرما می کردم.... تاریکی... و میلی مفرط، به خواب بیشتر......
گوشه ی ملافه ی نازک را گرفتم و به دور خودم پچیدم.....
پاهایم را توی شکمم جمع کردم....
چقدر خوابم می آمد.....
یکی از چشم هایم را به قدر دو میلی متر باز کردم و دنبال ساعت دیواری اتاق گشتم...... 9..... چشم هایم را بستم..... با هم خوابم می آمد..... امروز چند شنبه بود.....؟؟ فکر کنم پنج شنبه...... دیشب کامران آمد......دست های کرخم را کشیدم..... وااااای.... چقدر خوب بود که آمد....... خمیازه ی بلندی کشیدم...... چشم هایم را با لذت بیشتری بهم فشردم و لبیخند زدم.......... ساعت 9 بود...... و پنج شنبه..... چندم بود....؟! احتمالا سوم........ سوم؟؟ پنج شنبه؟؟ وای!! امروز دکتر بهروزی می آمد دانشگاه!!! وای!!! فقط امروز وقت داشتم که ازش امضا بگیرم......!!! اگر نه، این کورس را برای یک ترم از دست می دادم.....!!! جفت چشم هایم را باز کردم!!! اولین چیزی که دیدم، پیراهن سفید کامران، با لکه های پرتقالی، پرت شده کف اتاق.......!!!! لبم را به دندان گرفتم و از جا پریدم...!!!
- کامران!!! کامران پاشو!!!
و آرام زدم به بازویش! خواب خواب بود..... دستم را گذاشتم روی بازویش و صدایم را، آرام تر کردم: کامی؟! عزیزم....... بیدار نمی شی؟! من دیرم شده....!!
و جمله ی آخر را تقریبا با ناله گفتم!
با چشم های بسته، اخم کرد.....
بهروزی تا یازده بیشتر دانشگاه نبود!!! کامران بلند شو!!!!!
دستی میان موهایم کشیدم..... خم شدم روی صورتش و آهسته تر ونوازشگر تر، زمزمه کردم: استادم الان می ره.... امضاشو می خوام کامی.....
بی هوا کشیدم توی بغلش.... پوف محکمی کردم... اما.... منکر این نشدم که همین آغوش امن و بی دغدغه، صبحم را، ساخت......! دستم را میان موهای پریشانش فرو بردم: بیدار نمی شی؟! کاپیتان......؟!
همان جوری خواب، ابروهایش را فرستاد بالا و نچ کشیده ای گفت........!!!
کلافه شدم... اما دلم نمی خواست اذیتش کنم..... بی نهایت خسته بود..... دلم نیامد..... شب گذشته هم... بعد از من بیدار بود انگار. دم دمای صبح که چشم باز کرده بودم، دیدم که با چشم های قرمز، هنوز بیدارست... باز خوابیده بودم... موهایش را بهم ریختم... ملافه را روی نیم تنه ی برهنه اش بالا کشیدم.... بوسه ی سریعی به گونه اش زدم و همان طور ملافه پیچ، از جایم بلند شدم......
دولا شدم و از روی زمین لباس ها را جمع کردم و گوشه ای گذاشتم... حوله ام را برداشتم و در حمام را که می بستم، لبخند روی لب هایش را، دیدم...... متبسم، پرسیدم: خوابی پسرم؟!
یکی از چشم هایش را، که حالا، و امروز صبح، خمار تر از هر لحظه ای به نظر می رسید، نیمه باز کرد.... با شیطنت.... با خواب آلودگی..... و صدایش، پر از گرفتگی و دو رگه ای....
- خوابم میاد.....
پلک زدم... آرام... لبخند زدم... آرام تر.....
- بخواب....
و در را، بستم......


کامران هنوزخواب بود.... بدو بدو لباس پوشیدم...... کیف و چادرم را برداشتم و همان طور که از اتاق بیرون می زدم، گفتم: من می رم دانشگاه... تا ظهر کارم طول می کشه... خداحافظ....
و از اتاق زدم بیرون... دلم داشت ضعف می رفت.........!!! رفتم سر یخچال... بسته ی خرما را کشیدم بیرون.... گردو ها را چپاندم میانش... چای ساز را زدم به برق.... نه وقت این یکی را نداشتم... صدای کامران، خیلی نزدیک بود: یه چیزی بخور، خودم می رسونمت.
برگشتم.. دست به کمر.. وسط هال ایستاده بود.....
خرما را قورت دادم و از شرمی ناگهانی از یادآوری همه ی آنچه که گذشته بود، رویم را برگرداندم: نمی خوام.. خسته ای، برو بخواب....
صدایش، دو رگه بود هنوز: می گم می رسونمت، می رسونمت دیگه....
با اخم، برگشتم طرفش: بد اخلاق....!
و رفتم سمت چای ساز و دو تا لیوان برداشتم و لیپتون احمد نوار قرمز را، توی لیوان ها انداختم..... سر صبحی... بعد از... ببین چجوری بد خلقی کرد باهات ساره.... لبم را به دندان گرفتم تا اشک بی موقع و بی دلیلم، جاری نشود.....
دست هایش، حلقه شد دور چادر سیاهم.....
صورتش را چسباند به گونه ام: من بداخلاقم.......؟!
اخمم را، غلیظ تر و دلخور تر کردم: ولم کن....
ولم نکرد... محکم ترم گرفت..... نفس خوابش خورد توی صورتم.... اخمم رفت..... محکم بوسیدم: عشـــــق من......... یه چایی به ما میدی؟!
با گریز و خجالت و خنده، زدمش کنار: اِاِاِ....! برو اونور!!!
خندید..... لپ داغ و بخار گرفته ام را کشید......
- صبحانه ی کامل بخور...، می رسونمت.....
و رفت که دوش بگیرد....
و من، هر چی فکر کردم، یادم نیامد که یکبار، صبحانه را، صبونه ادا کرده باشد.......
یادم نیامد.....
لبخند زدم.....
و دو تا چاپ خوشرنگ ریختم..... و آب پرتقال..... و خرما... و پنیر و گردو و مربای توت فرنگی عمه خانوم.... و تخم مرغ عسلی... توی پایه های کوتاه و شیشه ای.....
تی شرت آبی خوشرنگی تنش کرده بود.... خنده ام را که دید، چشمکی زد، پر از شیطنت : پیرهنمو میدی خشک شویی!! نارنجی شده!!!!
سرم را انداختم پایین.... لعنتی.....................
- خودت ببر بده!!!
- نــــــچ!!! خودت می بری میگی پیرهن آقامونو رنگی کردم!!!
لیوانم را کوبیدم روی میز: کــــــــاااامرااااااان !!!!!!!!!!!!!


قهقهه هایش هنوز توی گوشم زنگ می زد، وقتی جلوی در اصلی پیاده ام کرد و عینک آفتابی اش را بالا زد: 12 میام دنبالت.
تا برسم به گروه و به دنبال دکتر بهروزی بگردم، از ده و نیم گذشته بود..... خانوم محمدی یک از مسئولین گروه ، گفت که باید الان ها پیدایش بشود.... رفتم بیرون.. داشت از ته راهرو می آمد و موجودی کنارش بود، که هیچ دلم نمی خواست اولین روز خوشبختی و آرامشم، چشمم بهش بیفتد......!!
نزدیک شدند... کیانی داشت باهاش حرف می زد... بهروزی اهمیتی نمی داد...... صدایم را صاف کردم.....
- سلام استاد.... ببخشید....
ابروهای گره کور خورده ی کیانی، من را نشانه گرفت.... فکر کردم که حداقل سه چهار سالی از ما بزرگتر است....
بهروزی نیم نگاهی بهم انداخت: بله؟؟
- امضا می خوام استاد... واسه افزایش ظرفیت....
تند سر تکان داد و نگاهش را به کاغذ های توی دستش دوخت: اصلا خانوم!! ظرفیت تکمیله!!!
رو کرد به کیانی: شمام همین طور آقای کیانی... برید من کار دارم.. کلاس جا نداره!! داره منفجر می شه!! من نمی تونم چهل و پنج نفرو جمع کنم!!!!!
کیانی زیر لب غرغر کرد: بی عرضه!!!
و من شنیدم!! و بهروزی شنید!!!! چشم های گردش را معطوف او کرد: بلــــــــــــــــــه؟؟؟
خنده ام را خوردم!!! چه عجب، یک بار یک حرف مثبت زد!!!!
کیانی با همان قیافه ی درهم، جواب داد: من یه نفر آدم، چه اختلالی درست می کنم تو کلاس شما؟؟؟
بهروزی موهای کم پشت جلوی سرش را عقب زد..، نگاه تحقیر آمیزی سر تا پای کیانی انداخت و با حالتی خورد کننده، گفت: شما سر تا پات اختلاله آقا!!!!!
یعنی فقط دلم می خواست بنشینم، یک بسته پفک دستم بگیرم، و از ته دل، به قیافه ی وا رفته و هاج و واج کیانی، قهقهه بزنم..........!!!!!
بهروزی راه افتاد سمت گروه.....
کیانی نفس نفس می زد....
نگاه غضب آلودی به من انداخت.....
صدایش را بالا برد: اختلال جد و آبادته!!!!!!
نمی دانم بهروزی شنید یا خودش را زد به نشنیدن...!!! نمی دانم کیانی چطور جرات کرد همچین جوابی بدهد.... حتی نمی دانم چرا آنطور ماتم برده بود به صورتش....!!! گوشی اش را گرفت کنار گوشش: هنگامه؟؟ کجایی؟؟؟
هنگامه را دیدم که داشت از آن سوی راهرو می آمد....
داشتم فکر می کردم لابد بهروزی گوش هایش سنگین بوده... و گرنه امکان نداشت از کنار کیانی بگذرد.... و اینکه کیانی، چطور با پول ها و نفوذش، می تازد.........!!!
گوشی اش را قطع کرد و چرخید سمت من... سر تا پایم را براندز کرد.... اخمم، غلیظ شد.....
پوزخند زد: برو بگو دوستات برات امضا بگیرن... بهروزی از لچک به سرا خوشش نمیاد...!!!!
و رفت.......
و دهان من، که به اندازه ی ورودی غار علی صدر، باز مانده بود......
و بخاری که از گوش هایم بلند می شد.....
و خاک بر سر من که جوابش را ندادم!!!
و خاک!!!!!!!
گوشی ام را گرفتم کنار گوشم: الو شادی؟؟؟ باید ببینمت!!


آن روز به هر ترتیبی که بود، از بهروزی امضا گرفتم!!! نه به وسیله ی شادی ای که لچک به سر نبود!!!! با دست ها و زبان خودم!!! فقط شادی را بغلم نگه داشتم و ازش سوء استفاده کردم.....! و هی توی دلم گفتم که خدا من را ببخشد......
برای کامران که تعریف کردم، از دیدگاه بهروزی کلی خندید... دلم نمی خواست بخندد، اما خندید......!! شاید هم حق داشت... من حرفی از کیانی و واژه ی مزخرفش نزده بودم..... فقط گفته بودم که بهروزی از چادری ها خوشش نمی آید.... شاید...، حق داشت......
تمام آن روز به گشت زدن توی خیابان ها و نهار خانه سر زده مان به خانه ی عاطفه صدر گذشت... من گفتم سر زده نرویم، کامران دستم را کشید که مامانمه....!!! بیاااا!!!!
عصر هم خراب شدیم خانه ی عمه..... و باز، سر زده.... این بار اما کامران از بیرون غذا گرفت..... و بعد از شام، هی با نگاهش گفت که برویم.. و من هی لب گزیدم.. و هی با خنده، رو برگرداندم... و عمه فهمید!! و کنار گوشم گفت: برو....
و من خوشحال بودم که عمه ذوق کرد... به اندازه ی تمام بیست ، بیست و یک سال عمر من، از دیدن ما دو تا، آن جور شاد و سرحال، ذوق کرد..... و بیشتر از من، قربان صدقه ی کامران رفت!!! و من، باز توی دلم نالیدم که: باز پسر دید، منو یادش رفت!! ای عمه ی پسر پرست!!!!!!

********************************************

روز ها به آرامی می گذشت..... نا ملایمتی نبود..... اگر هم بود، زندگی بود...! باید ها و نباید های همیشگی زندگی !! آدمیزاد بودیم دیگر!! زندگیمان هم خرج داشت، هم کار خانه داشت، هم خرید داشت!!! و من...، چقدر عاشق خرید های دو نفره ی شهروند آخر هفته مان بودم.......
یک شب یکی از همکاران کامران پاگشایمان کرد..... مستاصل بودم که چی بپوشم.... کامران از چادر حریر همیشگی ام، ناراضی به نظر می رسید..... من به رویش لبخند می زد... به روی من، لبخند نمی زد..........
چادر را گذاشتم توی کیفم..... بهتر بود آنجا تصمیم بگیرم..... بلوز و دامن روشنی پوشیدم..... کامران گفت خوب شده ام..... دستم به شیشه ی عطر نرفت... کامران اخم کرد..... توی دلم گفتم خدایا.... و برای اخم نکردن و راضی نگه داشتنش، کمی عطر زدم......
از وقتی عروسی کردیم و رفتیم سر زندگیمان، اصرارم به پاشنه های بلند، بیشتر شد... کامران به مسخره می خندید.... من ناراحت می شدم....و نمی توانستم بگویم که چقدر برایم مهم است، که کنارش، آنقدر جوجه به نظر نرسم........
یک بار هم که پایم پیچید، کفش ها را ممنوعه اعلام کرد!!!! کلی قربان صدقه اش رفتم... کلی چشم هایم را مظلوم کردم و لبخند ژکوند تحویلش دادم، که پلمپ کفش ها را، باز کند............
شب میهمانی همکارانش، شب خوبی بود..... خوب، اما پر از نقطه های تاریکی که تازه به چشمم می آمد...... پر از دلهره های کوچک، برای فرار از خنده های بی دغدغه ی زن ها و مرد ها با هم.... برای گریز از دست دادن کامران با خانم ها.... برای ترس های کور شده ی من!!!!!!! که ای کــــــــــــــاش......، یکبار، فقط یکبار، خیلی قبل تر، توی دوره ی محرمیت، حاج خانوم اجازه میداد و باهاش به معاشرت دوستانش می رفتم.......
به خودم توی آینه ی چشم هایش، لبخند زدم.... نه... هیچ اتفاقی نیفتاده بود..... حال خراب شده ی من، هیچ ربطی به این تفاوت های جزیی و ریز ریز، نداشت...... باید حالمان را خوب نگه دارم... باید بعدا بهش بگویم که دلم نمی خواهد به جز دست های من، دست های دیگری را بفشارد...هر چند، کوتاه... بی منظور... بی حس......
من.... ایمان داشتم که چشم های کامران، پاک ست..... ایمان داشتم که مرد ست...... مردی که چشم هایش خطا نمی کند..........
کامران دستم را فشرده بود... بهم چشمکی زد... بهش لبخند ترسیده ای زدم..... دستم را، پنهان از چشم همه، بوسیده بود.....
نفس آسوده ام، رها شد.......
آن شب جمعا ده دوازده نفری بودیم.... تقریبا همه توی رنج سنی کامران بودند..، یا کمی بیشتر..... سیامک هم بود.. حال روشنک را پرسید.. معنی دار پرسید... کامران خندید.... من به سیامک، چشم غره ای تصنعی رفتم.....
خانوم یکی از خلبانها ازم پرسیده بود: با چادر راحتی؟
برایش توضیح داده بودم که تنها با این پوشش راحتم!.... دختر خوب و مهربانی بود.... مثل باقی خانم های جمع... به جز دو تا از مهماندار ها که اصلا دوست نداشتم چشمم بهشان بیفتد......!!!
آخر شب...، توی راه، کامران پرسیده بود: امشب مث همیشه نبودی.....
جوابش را نداده بودم.. تیز تر از آنی بود که بتوانم سرش را کلاه بگذارم......
سکوت کرد.....
حواسم را دادم به روشنک که قرار بود فردا بیاید تهران... و نمی فهمیدم که برای چی... که اول ترمی... این همه راه...
کامران دستم را گرفت و راهنما زد.....
به حلقه ی دست هایمان نگاه کردم.........
چقدر حس بدی داشتم.... چقدر حس آدمی را داشتم که خودش دو دستی سر خودش را کلاه گذاشته.......! چقدر دلم می خواست همه ی حرف هایم را، رک بهش بزنم...... چقدر دلم می خواست دردی که آن شب...، روی دلم گذاشته شده بود را، برایش بیرون بریزم..............
به حلقه ی دوتایی تو دستم نگاه کردم......
من، شوهرم را، داشتم.......
چشم هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم.....
و خداوند حافظ همه ی انسان هاست......


سرم را که از سجاده برداشتم، نشسته بود لبه ی تخت و داشت با لبخند نگاهم می کرد.....
مهرم را بوسیدم و به رویش لبخند زدم: چیه؟!
هیچی نگفت... فقط همان جوری، خیره و متبسم و متفکر، ماند......
تسبیحم را برداشتم و میان دست هایم گرفتم.... از تخت پایین آمد... جلوی پایم... کنار سجاده ی سبز، نشست..... نگاهش را دور تا دور چادر و مقنعه ی سفید صورتی ام گرداند و زمزمه کرد: چرا وقتی نماز می خونی... اینقدر دوستت دارم؟!
تسبیح را لای انگشتانم پیچیدم.... سرم را انداختم پایین.... انگشتش را کشید به چادرم....
- وقتی می خوای نماز بخونی... عطر می زنی؟؟
با تکان سر، تایید کردم.....
- تو چجوری می تونی روزی پنج بار، هر بار!! ، اینقد به خودت برسی....!!!!؟ تا حالا واسه من از این کارا نکردیاااااا....... به خدات حسودیم می شه!!!!
لبخند زدم: دروغ نگووو!!! من از این کارا نکردم؟؟ بعدم....
انگشت هایم را میان موهایش لغزاندم: خدای من نه، خدا مال همه س....
از بازی انگشت هایم با موهایش، لذت می برد....
گونه اش را به ساعدم سایید: وقتی اینجوری می بینمت، همه ی چیزای که تو دوست داری و من دوست ندارم، برام ارزش می شن!!
چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید: اینجوری که می بینمت، زبونم لال می شه!!!
خودم را کشیدم جلو.... تسبیحم را انداختم توی گردنش و لبخند زدم: پس همیشه همین جوری باشم!!
خندید و دستی به تسبیح کشید: لال بشم، از خیلی چیزای دیگه م محروم میشیاااااا!!!
خندیدم... و مقنعه ام را از سرم کشیدم.....
- خیلی وقتا فکر می کنم تو دورت یه حلقه ی محافظ داری....!! بعضی وقتا که عصبی می شم، یا نا خواسته صدام بلند می شه، می ترسم ساره!! دلم نمی خواد!! نمی خوام اذیتت کنم!! می ترسم خدات یه جوووری بزنه تو کاسه کوزه م که....
انگشتم را گذاشتم روی لبش: چی میگی تو؟؟؟ مگه داری با یه قدیس حرف می زنی؟؟ یا مگه خودتو با یه جانی اشتباه گرفتی؟؟ حالت خوبه کامران؟؟؟؟
نگاهش را از من دور کرد: نه... خوب نیستم..........
حواسم را دادم به مقنعه ی تا شده....
باز نگاهش پی من بود... نمی دانستم چرا امروز، اینجوری می کرد...... نه که امروز... هر وقتی که نماز می خواندم، مخصوصا عصر و غروب، اگر خانه بود، همین جوری می نشست رو به رویم و خیره می شد بهم! هر چقدر هم بهش می گفتم که تو قبله ی من نیستی!! نمازم خراب می شود!! گوش نمی کرد!! آن وقت بود که من مجبور می شدم جایم را عوض کنم.... یکی دو بار که تهدیدش کردم، آن طرف تر رفت و دیگر اذیتم نکرد......
نگاهش را تسبیح توی گردنش، کَند و به من داد..... جلوتر آمد.... چشم هایش داغ بود.... خنده ی مرموزی روی لبم نشست..... دستم را گذاشتم تخت سینه اش و هلش دادم: برو اونورررر!!!!!!
با یک حرکت از جا کندم و میان خنده گفت: یه بار شد از این دیالوگ مزخرفت دست بکشی؟؟؟
زدم روی شانه اش و از آن خنده های با دست پس بزن، با پا پیش بکش، کردم....
- نه که تو خیلی گوش می کنی!! یا خیلیم بدت میاد......
- بر منکرش لعنت!!
و بلند خندید.........
و ما، قطعا خانواده ی خوشبختی بودیم........
آن شب شام مهمان من شد.... کامران گفته بود می خواهد ببیند پول یک ناجی، چه مزه ای دارد!!!! گفته بودم دوزار ده شه ی ناجی، آن هم ناجی ای که شوهرش اینقدر اذیتش می کند، خوردن ندارد!!!!! رفتیم بیرون... گشتی توی خیابان ها زدیم... نم باران پاییزی گرفته بود..... از ماشین تا رستوران را قدم زدیم..... کامران حرف زد.. من گوش کردم... از خاطرات بچگی هایش گفت...... من گوش دادم..... و یادم افتاد که امروز روشنک آمده ... و فردا باید بروم دیدنش....
بعد که غذایمان تمام شد و من آخرین جرعه ی نوشابه و او آخرین سیب زمینی مانده توی ظرف را حلال کردیم، نیشخند زد که: دیدی خوردن داشت؟؟
خندیده بودم.... بی شوخی می خواستم حساب کنم و کیف پولم را درآوردم که لپم را کشید و گفت که غلافش کنم...... بعد هم توی چشم هایم دقیق شد و با شیطنتی ویران کننده....، زمزمه کرد: نمی دونستم ناجی ها انقد خوش هیکلن!! واجب شد یه بار بیام بخش ممنوعه!!
لبخند از لب هایم، وا رفت.......
برق چشم های بی شرفش، بیشتر شد.....
می خواست من را اذیت کند....!! می خواست من را بچزاند.....!!! می خواست حرص خوردنم را تماشا کند!!!
فکر کرده بود!!!!
نمی دانست که ساره ی دست پرورده ی این چند ماه خودش و این ازدواج آسمانی و زمینی هم، چیز هایی توی چنته اش دارد...........!!!
لنگه ابرویی بالا دادم....، لبخند کج و وسوسه کننده ای به رویش زدم....، و کلماتم را پرت کردم توی صورتش:می ترسم گیر کنه تو گلوتون.....!!!!


کلید را توی در چرخاندم و ساک خرید بدست، خود خسته و هلاکم را پرت کردم تو.....
ساک را رها کردم روی زمین و همان جور که چادر از سرم می کشیدم, چشمم افتاد به اوپنی که من صبح تمیزش کرده بودم و حالا پر از خرت و پرت بود!!! غرغر کنان گفتم: یه بار نمی تونه ببینه همه جا تمیزه.... اه... خسته شدم....
که با احساس دیدن کسی از گوشه چشم, وحشت زده به سمت هال برگشتم.... واااااای خدااااااای من...........!!!!
چادر از سرم رها شد و کیفم از توی دستانم سر خورد پایین....
چی می دیدم؟؟؟؟
کامران بود که با لبخند به طرفم می آمد: سلام عزیزدلم....! خسته نباشی....!
با دهانی نیمه باز و چشم های درشت شده، به روشنک نگاه کردم که داشت روی میز ها را گردگیری می کرد... علی که روی نردبام ایستاده بود و بادکنک ها را به آرگ سقف می آویخت..... و کامران... که حالا نزدیکم ایستاده بود و آماده ی بغل کردنم.....
همان طور شوک زده ، خودم را عقب کشیدم و جلوی علی لب به دندان گزیدم: اینجا چه خبره؟؟؟
کامران با مهربانی، دستش را دور شانه ام انداخت: تولدت مبارک خانومم!!!
مات شدم.... نگاهم از کامران رفت به روشی و از روشی به علی..... باورم نمی شد!!! که همه ی این کارها.. این تزیینات... این میوه های چیده شده ی گوشه ی سالن.....

انگشت اشاره ام را گرفتم سمت خودم: تولد من؟؟؟
علی با خنده گفت: چقد این خواهر مارو عذاب دادی که حالا این خوش ذوقیات باورش نمی شه؟؟؟؟
کامی نیشخندی زد و مقنعه ام را از سرم کشید..... دستش را پس زدم و به سمت بچه ها رفتم: چیکار دارین می کنین؟؟ مگه تولدم امروزه؟؟ امروز چندمه اصلا؟؟
روشنک بغلم کرد و بوسیدم: امروز بیست و شیشمه مهره! تولدتم مبارک آجی کوچولو!!
خنده و ذوق ریخت توی چشم هایم و پاشیده شد به چشم های سبز خواهرم: من اصلا یادم نبود..... وااااای......
دست هایم را کوبیدم بهم و همان طور بالا پایین پران، چرخیدم طرف علی... از بالای پله ها بهم خندید و چشمکی زد: خر حمالیاش مال ما بود، ذوقش مال خانوم!!!
کامران با یک لیوان آب خنک به سمتم آمد: برادری گفتن!!!
علی از پله ها پایین پرید: حیف که دامادی!!!
و خودش را انداخت روی مبل.... لیوان خالی آب را به دست کامران دادم و توی چشم هایش، خندیدم: باورت می شه سال اولیه که یادم رفته بود؟؟؟ هی دو سه روزه دپرسم، میگم چمه هاا....
دستش را انداخت دور گردنم... جلوی علی و روشی خجالت کشیدم و خواستم پسش بزنم که نگذاشت و چفت دست هایش را سفت تر کرد.... علی داشت می گفت: برو بگیر دو ساعت بخواب... هفت قوم تاتار خراب می شن اینجا!!
- قوم تاتار؟؟؟
علی-رفقا و خانوم بچه های ما!!
روشنک-تو برو بخواب، من هستم...
از زیر دست های کامران در رفتم و به روشی گفتم: کیا میان؟؟
علی جواب داد: جوونانه س خواهرم!! ننه بابا، یُخ!!!
دلم ریخت....... یعنی چی........؟؟؟!!
روشنک چشمکی زد: سور و ساتی داریم!! یالا برو دیگه.. داری میمیری از رنگ پریدگی...!!
دوست...؟ جوان......؟ تولد......تولد من مگر نبود.....؟؟؟؟
باز از روشنک پرسیدم: شام چی؟؟ بذار برم یه چیزی درست....
کامی پرید وسط حرفم: سفارش داده م... نمی خواد تو کاری بکنی... برو دیگه...
روشنک هلم داد سمت راهروی سرخابی.... صدای ترکیدن یکی از بادکنک ها بلند شد... علی و کامران به چیزی که من نفهمیدم, خندیدند..... روی تخت نشستم و از روشنک که داشت به کمد لباس هایم نگاه می کرد, پرسیدم: روشنک.....؟!
خیره به لباس ها، جواب داد: هوم.....؟!
- روشنک مهمونیه؟؟
چرخید طرفم: خنگ شدی؟؟ پس مراسم ختمه!!؟
- نه... یعنی...
- چی میگی ساره؟؟؟
دستم رفت به دکمه های مانتویم: دوستای کامران هستن...؟!
- آره!! دوستای خودتم هستن... ساره تولده دیگه!!! خوشحال نشدی؟؟
- مو... موزیک....
- اَه!! حوصله مو سر میبریاااا!! نه می خوایم بشینیم دو انگشتی دست بزنیم!!!
نفسم را فوت کردم بیرون.... دو سه دست لباس روی پا تختی گذاشت....
- یه چرت بزن، بیام با هم انتخاب کنیم چی بپوشی.....
گیج و با حالتی میان خوشحالی و درماندگی، چشمهای خسته ام را، بستم......

صدای موزیک باعث شد درز چشمامو باز کنم..... عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه...... زندگیم با بودنت درست مثل بهشته........
لبخند روی لب هایم نشست... دستامو بالای سرم کشیدم و چرخی زدم که خوردم به کامران که لبه ی تخت نشسته بود.... و داشت با چشم های براقش، نگاهم می کرد...... سر جایم نیم خیز شدم و به صورت مهربانش خیره شدم... دسته ای از موهایم را کشید: بدو برو حموم!! شیش و نیمه!!!
جستی زدم و خودم را انداختم توی حمام... صدای موزیک آنقدری بلند بود که هم من بشنومش...،هم با شنیدنش ذوق کنم....،هم.... هم دلهره به دلم راه پیدا کند که این تولد... خیلی معمولی نیست..... به سبک من نیست..... نیست.......
از حمام که بیرون آمدم، روشنک و گلچین توی اتاقم بودند و داشتند حرف می زدند... گلی را بوسیدم: به شما یاد ندادن بی اجازه تو اتا کسی نرید؟؟
گلی با شیطنت ابرو بالا داد: نخیییییییر!!!! مگه اینکه سر بریده داشته باشه!!!
چشمکی به روشی زد: که سر بریده تم پیدا نکردیم!!!
مشتی کوچک حواله ی شانه اش کردم .... روشنک موهایم را سشوار کشید... خواست بپیچد که مچش را گرفتم و از توی آینه نگاهش کردم: حواست هست؟؟ من روسری سرمه!
چند لحظه نگاهم کرد... بعد آرام بابلیس را کناری گذاشت و رفت که لباس ها را بیاورد.... گلچین نگاهی به لوازم آرایشم انداختک کوفتت بشه!! چقد معرکه ن!!
لبخند زدم.... روشنک لباس ها را روی تخت انداخت: بیا انتخاب کن....
گلی یک چیز می گفت, روشی یک چیز، من یک چیز.... بالاخره هم با کلی چک و چانه زدن..., کت دامن آبی سفیدی را پوشیدم... روشنک خوشش نیامد! می گفت لابد می خوای روسری ات را هم لبنانی ببندی و حالم را بهم بزنی!! گلی با نگاه تاییدم کرد.... مستاصل شدم.... کت و دامنش میدی بود و گل های محو آبی سفید داشت..... روشنک جیغ جیغ کرد: آخه با اینکه نمی تونی ساپورت مشکی بپوشی!! یا باید لخت باشی، یا سفید!!! امل بازی درنیار ساره!!!
و چقدر که من به این کلمه حساس بودم!!!!
گلی باز لباس هایم را زیر و رو کرد!!! و با گفتن این خوبه، دامن سفید و بلند و تنگی را از کمد بیرون کشید. این یکی یادگار خانه ی پدری بود! خب.. بد نشد... دامن را پوشیدم و کت قبلی را.... خوب بود... خوب شد! روشنک هم راضی به نظر می رسید.....
گلی نشاندم و پشت پلکم را خط آبی سیر کشید... زیر چشمم را سفید کرد... رژم را صورتی کمرنگ کرد... و گفت که خوبست!!
صد بار خودم را چک کردم... برگشتم سمت گلی: یعنی اینجوری برم؟؟؟
روشنک نفسش را فوت کرد بیرون و راه افتاد سمت در: من می رم لباسمو بپوشم...
گلی فشاری به دستم داد: مهمونیه ساره.... کامران کلی دنگ و فنگ راه انداخته..... فقط کافیه بری بیرون و یه نگاه به باندها و رقص نور و بساط پذیرایی و چند نفری که اومدن بندازی!! تولد توئه! تو زنشی! می خواد افتخار کنه... لذت ببره.....
نمی فهمیدم....... نمی فهمیدم..........
سرم را گرفتم میان دست هایم......
گلی کفش هایم را کنار پایم گذاشت: پاشو ساره... یکم بزرگ شو...


از اتاق که بیرون رفتم، سالن تقریبا تاریک بود.... دلشوره گرفتم... دلشوره گرفتم از این سبک دور..... از این سبک عجیب و غریب... از این سبک بدون سنخیت با من......

هفت هشت نفری آمده بودند.... علی اولین کسی بود که دیدم... دست انداخت دورم و بوسیدم و تبریک گفت.... صدای موزیک، کمتر از قبل به گوش می رسید.... گلی داشت پذیرایی می کرد... هیجان داشتم.... تند رفتم به آشپز خانه... همه چیز درست بود.... با ذوق برگشتم بروم بیرون که کامران که در آستانه ی ورودی ایستاده بود، سوت بلند بالایی زد.....
خندیدم.... نگاه چندشی به روسری سرم انداخت و با اشاره گفت: اون چیه!!!
دلم لرزید....... اما لبخند زدم......
رفتم و به دوستانش خوشامد گفتم.... رفتم و سعی کردم هر بدی ای را که میبینم, هر تفاوتی که به چشمم می آید..., بسپارم به دست های فراموشکار باد........
ساعت نزدیک 9 بود که سالن خانه پر شد....! نزدیک سی چهل تا دختر و پسر..... با لباس های مختلف... پوشش هایی متفاوت با من..... و من چقدر دلم می خواست که حاج خانوم، طی الارض می کرد!!!!!!!
از این فکر خندیدم....
اکثر مهمان ها دوستان کامران بودند... تک و توک مجرد... بیشتر با خانم هایشان... چند تایی با لبخند, چند تایی با نیش نگاه به روسری سرم..... دوستان روشنک هم بودند.... چند تا از بچه های دانشگاه و دو تا از ناجی ها.... گلی و شادی... حنانه هم که مطمئن بودم نمی آید! اما هدیه اش را داده بود شادی بیاورد..... چقدر حنا خوب بود... توی دلم قربان صدقه ی چشم های روشن و قلب روشن ترش رفتم.....
صدای موزیک بالا بود..... یک عالمه آدم وسط ریخته بودند.... چندتایی سیگار می کشیدند... چند تایی شربت می خوردند..... من توی دلم نمی دانستم باید چه حسی داشته باشم.... کامران خوشحال بود... من باید به رویش خوشحالی می پاشیدم..... عین احمق ها لبخند می زدم... به همه لبخند می زدم... هر وری که می چرخیدم، لبخند می زدم...... و هی خودم را توی آشپزخانه قایم می کردم... و یکی می رسید که بکشدم بیرون... و گهگاه، اخم کامران.......
با استرس روی صندلی ای نشستم..... سیامک را دیدم که با روشی حرف می زد... داشتند با هم می رقصیدند.... صورت سیامک تا گردن قرمز بود... فکر کردم مگر مجبور بود انقدر برقصد........
و کمی لبه ی روسری آبی سفیدم را تکان دادم که خنک شوم.....
کسی کنارم نشست... کامران بود.....
- تو چرا همش یه جا نشستی؟؟
- خب... باید چیکار کنم؟؟
- خوشحال نیستی ساره؟!
و چشم هایش را تنگ کرد...... لبخند زدم... باز از همان احمقانه ها... باز از همان خود را خر پنداشتن ها......
- این چه حرفیه......!؟
سری تکان داد..... نگاهی به بقیه انداخت که می رقصیدند... باز از آن حالت ها که انگار آنجا نبود..... زمزمه کرد: تو نمی رقصی؟!
فقط توانستم به رویش پلک بزنم.....
من را نمی شناخت؟!
رنگ به چشم هایش برگشت... دستی به شانه ام زد و از جایش برخاست و چشمکی زد: برم فنو بزنم.. گرمه....!


شام با موزیک لایت صرف شد... سلف... بعضی ها دوتا دوتا.. بعضی تکی... بعضی دور اوپن.... من و کامران با هم..... با خنده چنگال را توی دهانم می گذاشت... اشاره می کردم که حواس خیلی ها به ماست... اشاره می کرد که به درک.................!!!
شام جمع شد..... صدای موزیک رفت بالا... ساعت یازده شد.... من هنوز میان شادی و دلشوره بودم....
یکی از پسرها, از دور سوت زد و بطری شیشه ای توی دستش را بالا گرفت و خودش را پرت کرد وسط جمع رقصان.....
روی صندلی ام، صاف نشستم.... گردنم خشک شد......!! چیزی توی مغزم الارم می داد!!!
با نگاهم کامران را جستجو کردم.... گوشه ای ایستاده بود و با یکی از دوستانش حرف می زد..... دنبال علی گشتم...... جیک تو جیک گلچین...، گوشه ی سمت چپ و انتهایی سالن....... برگشتم طرف شادی... داشت می رقصید..... آن طرف تر... یکی از پسرهای جوان تر، سیگار روشنم کرد... گرفت سمت دوست دخترش......
دلم شور شد..... دلم چنگ شد... دلم، ریخت........................
موزیک شاد تر از قبل... کوبنده تر... بیس بالا......
من احمق این وسط چکار می کردم؟؟؟؟؟
سر جایم ایستادم... چند نفری برگشتند نگاهم کردند... نتوانستم لبخند بزنم..... نتوانستم احمق باشم.......! اینجا خانه ی من بود!! آن بطری حرام توی خانه ی من چکار می کرد؟؟؟؟؟؟
مشت هایم سفت شد.... کامران از دور دیدم... آمد جلو... داغ می شدم... داغ تر از هر لحظه ای..... دویدم سمت راهروی سرخابی.... کامران بازویم را کشید: ساره!!
برگشتم.. نفسم بند آمده بود... خدایا... خدایا.... من را ببخش... من حقیر و احمق بیشعور را ببخش..... خدایاااااا.......
دستم را از دستش کشیدم بیرون.....
انگشت تهدیدم را گرفتم سمتش: تو... تو....
نفسم بالا نمی آمد.....
هنوز داشتند آن وسط می رقصیدند.... هنوز آن مهماندار لعنتی با آن پیراهن نصفه نیمه، داشت خودش را به همه نشان می داد..... هنوز حواس علی به من نبود... هنوز روشنک با سیامک می خندید.......هنوز من بهانه ی این همه شادی و پایکوبی بودم....................
صدای خنده شان توی سرم دوران کرد......
کامران ضربه ی آرامی بین دو کتفم زد... هین بلندی کشیدم و لاشه ی نفس گندیده و پر تعفنم را بیرون انداختم........
- کام... کامران....
- چرا حرف نمی زنی؟؟ ساره؟؟ آب بیارم برات؟؟؟
چشم هایم می سوخت.... دستش را محکم گرفتم و بی واهمه...، بی خجالت....، التماس کردم: اون بطری تو خونه ی من چیکار می کنه کامران......!؟
یک تای ابرویش بالا رفت..... چند لحظه نگاهم کرد... صدای خنده های توی هال، توی سرم می پیچید.....
- ساره این... این تولده....!
- تولد؟؟؟
- ببین... باشه میگم جمعش کنن.... خوبه؟!
اشک توی چشم هایم حلقه زد و ....... با حالتی که بی شباهت به درمانده ها نبود....، خفه نالیدم: من تو این خونه نماز می خونم کامران..................
کلافه به صورتش دست کشید:مهمونیه دیگه ساره جان! میگی من چیکار کنم؟؟
دستش را رها کردم.....
بوی بدی از دهانش به صورتم پرت شد.....
حتی نتوانستم آب دهانم را قورت بدهم......
تکیه ام را دادم به دیوار سرخابی....
چقدر.......، بریده بریده حرف می زدم........
- تو.... تو.... کامران... توام.........؟!
آمد جلو.... دست هایش را گذاشت دو طرفم: عزیزم.... ساره جان....
دست هایش را با خشونت کنار زدم و جیغ زدم: به من دست نزن!!!!
و خودم را انداختم توی اتاق خواب و درش را محکم بستم......
تف به گور پدر من و تولدم، با هم!!!!!!!!!!!


خط آبی چشمم, از زار زدن ها.... پخش شد... کامران کلافه به در می زد... صدایم می کرد... عذر میخواست..... کم، اما می خواست... می گفت: عزیزم... بذار تموم شه، بعدا در موردش حرف می زنیم...
هق هق می کردم.... دلم می خواست بمیرم......
صدای روشنک بهش پیوست: ساره زشته!! پاشو بیا کیکو ببر!! ساره!!!
کامران آهسته تر ازقبل زمزمه کرد: ساره جان... بیا بعدا در مورد حرف می زنیم... سر جدت آبرو ریزی نکن.....!!
سر جدم..... سر جدم؟؟؟
آخرین قطره ی اشکم را توی دستمال ریختم....
خدایا..... دلم نمی خواهد اذیتشان کنم... خدایا... دلم نمی خواهد اذیتش کنم... نمی خواهم چیزی را بهم بریزم.....
دستمال کاغذی را پشت پلک هایم کشیدم......
خیره شدم به آینه.... پوزخند دردناکی زدم.... باز باید، احمق بشوم..........
کلید را توی قفل چرخاندم... کامران نفس آسوده ای کشید... نگاهش نکردم... روشنک دستم را کشید: بیا تا کسی نفهمیده غیب شدی!!
و توی گوشم پچ پچ کرد: خیلی نفهمی!!! نمی گی آبروی شوهرت می ره؟؟؟
دستم را از توی دستش بیرون کشیدم..... و گوشه ای نشستم....علی و گلی آمدند نزدیک..... انگار واقعا هم هیچ کس این غیبت یک ربع بیست دقیقه ای را نفهمیده بود...... مبل سه نفره ی بالای سالن خالی شد... میز جلویش هم.... کادوها را شادی چید رویش.... روشنک گفت آنجا بنشینم... رقص نور بیشتر... زرد... سبز.... قرمز.....
و باز صدای تولدت مبارک، توی سرم پیچید.... کسی وسط نمی رقصید.... همه با خنده و خوشرویی نشسته بودند و یا حرف می زدند، یا حواسشان به من بود.... فشفشه های توی دست ها...، یکی یکی...، توسط شادی روشن شد....... با خنده به سمتم آمد...
امشب شب ما غرق گل و شادی و شوره......
بوسیدم....
از جشن ستاره آسمون یه پارچه نوره.....
فشفشه ای بدستم داد..... و من به این فکر کردم که تا به حال همچین تولدی نداشته ام.......... که نه همچین....، حتی تولدی که تویش بشود موزیک گذاشت........ که حاج خانوم نگوید قطع کنید آن صدای وامانده را... که علی غرغر نکند و از خانه بیرون نزند... که روشی و علی، تنها تنها مهمانی نروند و من کنار آقاجون و حاج خانوم، سال سوخته ام را، خاموش نکنم..........
لبخند زدم.... خدایا.. من را ببخش... نمی خواهم احمق باشم.... نمی خواهم دل بشکنم......
خانم یکی از کاپیتان ها با خوشرویی به سمتم آمد... ایستادم.... دست دادیم.. روبوسی کرد: خیلی ماهی عزیزم... انشالا صد سال به از این سال ها.....
داشتم جوابش را می دادم...، که صدای سوت و جیغ بالا رفت......
کامران داشت از دور می آمد.....
کیک بزرگ پر فشفشه میان دست هایش بود.....
میان چشم هایش، نور بود....
خنده بود.....
شادی بود....
عشق بود.............
زدم کنار همه ی آنچه را که دیده و شنیده بودم.....
خدایا.... می خواهم، نگهش دارم....!!
خنده ی لبم پررنگ شد.......
صدای دست و سوت.... موزیک بالا.... نور پاشیده بر صورت کامران.... نور شمع ها و فشفشه های کیک پخش شده بر صورت دوست داشتنی اش......
دهانش بوی الکل می داد.....؟! به... به درک.............. بوی ضعیف......؟! به.... به درک......... من....... من...... من می خواهم خوشحال باشم..... من.... من باید خوشحال باشم..... من دوست دارم که از تمام تولدم، از همه ی تولد هایی که نداشته ام، کامران را با این صورت مهربان و نورانی، داشته باشم...........
عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه....... زندگیم با دیدنت درست مثل بهشته......
و باهاش می خواند....و می خندید..... خندیدم..... نور ریختم به جشنم..... نور دادم به چشم هایش.....
رسید نزدیکم..... داشت باهام بازی می کرد... می خواست کیک را بهم ندهد..... می خواست بروم دنبالش.....
تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک... عزیزم دوستت دارم... تولدت مبارک... تولدت مبارک.........!!
و صدای بلند تولدت مبارک.....
و بلند....
و بلند.....
خندیدم... اشک توی دلم بود... زخم توی دلم بود... اما خندیدم..........
جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست..... جشن تو شروع زیبای تموم شادیاست.....
کیک را چپ و راست کرد... دستم را گرفت... لبم را گزیدم..... خندید... دوست داشت باهاش بخندم.... دوست داشت ببینم که چقدر برایم زحمت کشیده......! دوست داشت که ببینم.....!! که باهاش باشم....!! خدایا..... چهل شب بر من حرامش کرده ای..........؟! زخم خورد به دلم..... دلم، خون گریه کرد....... اما لبخند زدم....... دلم زار زد.....، اما لبخند زدم................
امشب رو لبا گل های خنده واسه ی توست... آرزوی ما بخت بلند در طالع توست.......
کامران کیک را جلوی صورتم گرفت... همه دست زدند..... علی سوت زد... بلند و کشیده..... شادی فیلم می گرفت.... دوربین شادی توی صورت نورانی کامران بود..... کامران لبخند زد.... مشروب خورده بود....؟؟؟ کامران با حرکت لب، قربان صدقه ام رفت....... نفسم را جمع کردم..... امشب تولد من بود...... بیست و ششم پاییز دوست داشتنی من.......!
دعا کردم.... آرزو کردم... که همیشه خوشبختی توی چنگم باشد... دعا کردم... که خدا نگهم دارد.... که من را حفظ کند..... که فرشته های نگهبانش را از روی دوشم برندارد.... و دعا کردم....، که کامران را برای من نگه دارد..... حتی اگر فرشته های من را بردارد و روی شانه های او بنشاند....... حتی.........
عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک......
چشم هایم را باز کردم.... صورت کامران پشت نور شمع ها بود.... خندیدم.... و فوت کردم.............
و کامران هم فوت کرد..... تمام شمع ها را.... تمام فشفشه ها را.... با هم فوت کردیم.......
نفسش توی نفسم خورد.....، اما بگذار برای من زهر شود.... نه او....
کیک را گذاشت روی میز و کنارم نشست... دستش را انداخت دور گردنم..... سرش را کج کرد... همان جور، لعنتی وار................
خم شد.... خواست ببوسدم...... رفت سمت گونه ام.... از آن بطری حرام نوشیده بود..... من ندیده بودم..، اما بویش را متوجه می شدم.. هر چند ضعیف...... پس چرا این همه هشیار بود؟؟ پس چرا نگاهش مثل همیشه بود.....؟؟ لب هایش را چسباند به گونه ام..... گونه ام را بوسید...... آرام و کوتاه...... شاید نخواست جلوی آن همه آدم خجالت بکشم... شاید ..... شاید فهمیده بود که دلم نمی خواهد لب به بطری خورده اش، بر گونه ام بنشیند......
و من..... چقدر میان خواستن و نخواستن، دست و پا می زدم...............
موزیک از اول پلی شد..... با صدایی بالاتر.... صدای اندی پیچید توی خانه.... کامران گفت می رود و برمی گردد...... علی و گلچین من را بوسیدند.. تبریک گفتند و دوتایی رفتند وسط..... و من فکر کردم که علی، همان علی گریزان از خانه و مومن به شیوه ی خودش است.... که اگر هوای من را دارد، درونش که عوض نشده...... شادی و یکی از خانم ها آمدند و مشغول بریدن کیک شدند.... چشمم به هدیه ها بود..... یکی یکی می آمدند و بهم تبریک می گفتند.... روشنک هم گوشه ای ایستاده بود و با لبخند نگاهم می کرد... اما آنجا نبود.... کامران آمد... صدای سوت چند نفر رفت بالا.... کامران دست هایش را به سمت من باز کرده بود....... تمام قبلم......، تمام هستی و زندگی ام.....، ریخت.............................!
از من می خواست باهاش برقصم؟؟؟
قرمز شدم... آتش گرفتم... سوختم......
برای چی؟ برای کی؟؟؟ برای چی دارم اینجور می سوزم؟؟ برای چی دارم هی توی دلم استغفار می کنم؟؟؟ و برای چی این همه دلم می سوزد که چرا نمی توانم باهاش باشم....... مطابق میلش باشم...... و چرااااا این همه تضاد در من بود..................
کامران دوست داشتنی شده بود... دست هایش را باز کرده بود... آرام... بشکن می زد..... لبخند داشت..... من را می خواست..... منی که به شیوه ی شادی اش نبودم...... اشک توی چشمم حلقه زد...... کامران داشت بلند بلند می خواند: عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه... زندگیم با بودنت درست مثل بهشته....! تو خونه سبد سبد گل های سرخ و میخک... عزیزم دوستت دارم! تولدت مبارک............. تولدت مبارک...............
دستم را کشیدم زیر چشمم.... باز کاسه ی چشم سفید چشمم را، رطوبت گرفت.......
نگاهم خورد به روشنک... دست به سینه.. یک گوشه... به روشنک اشاره کردم..... کامران اخم کرد..... سرم را به چپ و راست تکان دادم..... باز به روشنک اشاره کردم... روشنک رفت سمت کامران..... کامران نگاهش را از من گرفت..... من لبخند زدم... من شوهرم را دست کسی سپردم.... دست هم خونم... دست پاره ی تنم...... کامران رقصید.... نه آنقدر ها با میل که به طرف من آمده بود... روشنک رقصید..... با همان تبسم گنگ...... من لبخد زدم......
و لبخند زدم.....
و لبخند زدم..........
مهمان ها یکی یکی رفتند..... خانه، تک به تک خالی شد..... رقص نور و فلاش... ، خاموش شد........ بوی دود و سیگار، قطع شد....... حواس کسی به من نبود....پاهایم از بس ایستاده بودم، گزگز می کرد... ضعف می رفت..... تمام کابینت ها را چک کردم... بطری ای نبود..... فقط روی اوپن پر بود از لیوان های یخ و تنقلات......
کامران صدایم زد.....
همه رفته بودند....
به دنبال صدایش رفتم.......
و چقدر دلم نمی خواست آن شب، چشمم توی چشمش بیفتد......
کنار حمام اتاق خواب ایستاده بود... و دست هایش توی جیب جین تیره اش بودند.... با لبخندی محو، اشاره ای به داخل کرد: وانو برات گرم کردم.... یکم ریلکس کن... آروم می شی.... خستگیت در میره....
نگاه خیس و ماتم بهش بود... نگاه پایین و دزدیده اش.... از اتاق بیرون رفت......
پنجه ی پایم را گذاشتم توی حمام.... لبه ی وان، پر از شمع های کوتاه و کوچک... و سفید..... و قرمز.... اشکم ریخت کف حمام..... انگشتم را گذاشتم روی یکی از شمع ها... من سوختم... شمع خاموش شد...........
با همان لباس ها...، نشستم توی وان.... چشم هایم را بستم........
خدایا...... تو بگو... بگو چکار کنم........
پلک هایم را فشردم.....
چقدر شب سختی بود....
چقدر پرده ی کنار نرفته داشتیم ما......
چقدر....... ضعیف بودم...............
اما خدیایا......!؟؟ من نمی خواستم به خاطر این تفاوت ها.... همه ی زندگیم را از دست بدهم.......!
خوابم برد... گیج شدم.... منگ شدم...... محو شدم..... از شدت خستگی، نیمه هوش شدم... اما هنوز حواسم را از دست نداده بودم..... کسی در را باز کرد... حوله پیچید دورم.... کمی توی بغلش نگهم داشت..... حس کردم که دارد نگاهم می کند.... کسی که مشروب خورده بود... کسی که نگاه حرام نینداخته بود...، اما به یک باره، توی یک حرکت، ضربه فنی ام کرده بود...، و خواسته یا ناخواسته....، این همه تفاوت را، به صورتم کوبانده بود..................
همان طور که توی بغلش بودم، لب هایش را چسباند به گونه ام.... طولانی...... ببین که چقدر تورا دوست دارد............!؟
گذاشتم روی تخت.... لحاف پشم شیشه ی نازک را کشید رویم.... دست کشید میان موهایم..... انگشت کشید روی پیشانی ام..... نفسش را...، به سختی....، فرستاد بیرون..........
زنجیری را که بهم هدیه داده بود...، همان که یک توپ پر نگین قرمز داشت، روی دست هایم گذاشت....
و کلاهک چراغ خواب مینیاتوری را خاموش کرد........


چشم هایم را باز کردم..... هوا تاریک و روشن بود... لحاف نازک را کنار زدم و از جایم بلند شدم... کامران خواب بود.. ساعدش روی پیشانیش... منتهی الیه تخت.... دلم جمع شد..... روفرشی های سبکم را پایم کردم و لحاف را روی کامران کشیدم و از اتاق بیرون زدم.... وضو گرفتم و قامت بستم.... مسجد نداشتیم... نور هم نبود.... حتی صدای اذان را هم نمی شنیدم....دست هایم را گرفتم کناره های گوشم و الله اکبر گفتم....
حواسم جمع نمی شد... حواسم جمع نمی شد... لعنت به من....!! دوباره قامت بستم....
یک دور تسبیح همیشگی ام را فرستادم... و یادم افتاد که عمه خانوم بعد هر نماز صبح، برای همه ی از دست رفته گانش، فاتحه می فرستند.... چقدر دلم هوای عمه را کرده بود......
جانمازم را جمع کردم و رفتم توی آشپزخانه.... چه بلایی سر آشپزخانه ی تمیزم آمده بود....... آه از نهادم بلند شد.... لبخند تلخی گوشه ی لبم نشست.... یکی یکی لیوان ها و بشقاب ها را جمع کردم..... سینک دوقلو را پر از آب کردم.... اول بشقاب ها را شستم.... بعد قاشق و چنگال... بعد ظرف های دیگر... آخر سر..... تمام دو سه دست لیوان را...، توی سینک پر از آب فرو کردم..... حالا باید پاک می شد... پاک.... کاش تمام ذهن من هم پاک می شد... کاش تمام شب گذشته هم پاک می شد... کاش از وجود کامران هم پاک می شد...... و احساس گناه، تمام وجودم را تسخیر کرد...........
پاورچین پاورچین رفتم توی هال... آنجا خیلی بهم ریخته نبود.... آشغال ها را جمع کردم و بردم توی آشپزخانه.... زیر کتری را روشن کردم.... دلم ضعف می رفت... آنقدر گرسنه بودم که..... اما میل به هیچی نداشتم.....
چای دم کردم... کره و عسل.... روی اوپن چیدم... چرا دست و دلم نمی رفت......؟! چرا اینقدر بی حال و بی جان بودم.........؟! دستکش هایم را کندم و گوشه ای گذاشتم..... سایه ی کامران افتاد توی هال... خواب آلود... نگاهم را از چشم هایش گرفتم و سلام آهسته ای دادم.... همان قدر آهسته، جوابم را داد.... نشست پشت اوپن... صورتش غرق خواب بود و نشُسته..... توی دلم لبخند کمرنگی زدم....
باز یاد بوی دهانش افتادم.... باز.... صلوات فرستادم و توی لیوان های مخصوص دو نفره مان چای ریختم.... معمولا کمی پررنگ تر از من می خورد.... لیوان را گذاشتم جلویش و خواستم بروم که صدای ضعیف و خشدارش ، مولکول های اکسیژن و نیتروژن و هیدروژن را زد کنار و به پرده ی گوشم نشست: نمی شینی...؟!
نتوانستم... نتوانستم گوش ندهم... نشستم... سرش را انداخت پایین و مشغول شد... سرم را انداختم پایین و تکه نانی به دهانم گذاشتم.... آرام پرسید: کی بیدار شدی...؟!
چقدر آرام بود... چقدر آرام حرف می زد..... چقدر این آدم آرام را دوست داشتم............
- وقت نماز....
و دلم خواست ازش بپرسم که می دانی وقت نماز کی است؟؟؟؟
دلم بد شده بود..... دلم......... لب گزیدم و خودم را سرزنش کردم.....
لیوان چایم را نصفه رها کردم و خواستم بلند شوم که مچم را گرفت... نگاهی بهش انداختم.... دلخور... سرزنشگر... از آن نگاه ها که توی وجود من نبود........
- چرا صبحانه تو نمی خوری؟!
- میل ندارم......
- دیشبم چیزی نخوردی... حواسم هست.....!
دلم پوزخند زد..... از آن تلخ ها.... از آن دردناک ها.........
خواستم دستم را بکشم که محکم تر نگهش داشت... از جایش بلند شد.... اوپن را دور زد و روبه رویم ایستاد..... سرم را انداختم پایین... خم شد.... برای من جوجه در مقابلش، تا کمر، خم شد....!!!
- ساره.....؟!
نفسش خورد توی صورتم..... دلم لرزید.... دلم..... دل وامانده ام........
دست دیگرش را حایل کمرم کرد....
تک تک حواس پنجگانه ام را از بر بود... تمام نقاط ضعفم را می دانست... حتی می دانست چجوری باید نگاهم کند تا رام بشوم....... حتی...........
چانه ام را بالا کشیدم و نگاهش کردم.... باز سرش کج بود... باز لبخندش کج بود... باز.....
ببخشم....؟! چی را ببخشم.......... مگر من باید ببخشم... منی که این همه خطاکارم...... منی که با چشم های کور شده ام دیدم و یک بار هم نپرسیدم.... ندیدم.... لال شدم..... و هنوز.... ، لالم..... و می خواهم که همینجور لال و عاشق، بمانم.......
موهای چسبیده به پیشانی ام را زد کنار... چشم هایش... مژه های برگشته و نیمه بازش.... قلبم..... قلبم..... لبخند زد... محو.... کمرنگ......
- تولدت مبارک......
و خم شد و رفت سمت لب هایم...
حرام نوشیده بود....
حلال ترین آدم زندگی من...،
حرام نوشیده بود......

مشتم را چسباندم به سینه اش....
بغضم را قورت دادم....
با آخرین قدرت ممکن.....
مشتم را فشار دادم..... که برو........... که برو..........
بیشتر خم شد... رهایم نکرد... ولم نکرد... بیشتر.....
داشتم می مردم از بغض... داشتم خفه می شدم.... داشتم........
داشتم پسش می زدم......
و نمی خواستم.....
نه می خواستم...، نه.... می شد.... نه.... می توانستم.....
سرم را چسباندم به سینه اش....
و با هق هقی عظیم....، تمام فشار این بیست و چهار ساعت را تخلیه کردم...................

******************************

پرواز های کامران و استخر و دانشگاه من، سر جایش بود......
روشنک فردای تولد برگشت شیراز... عاطفه جون زنگ زده و پرسیده بود کی می روید ماه عسل؟؟ گفته بودم احتمالا تعطیلات بین دو ترم....
حاج خانوم زنگ می زد... مو به مواطلاعات می گرفت... مو به مو سوال و جواب می کرد... ریز به ریز نصیحت می کرد.... نصیحت هایی که هیچ وقت به دردم نخورد....... هیچ وقت.........
بعد از تولدم، دیگر حرفی درباره ی آن شب نشد.... و من همه ی آن روزها خودم را مقصر می دانستم بابت کوری و ندیدنم... بعد با خودم می گفتم...، خب..! حالا که دیدم!! چه کاری ازم می آید؟؟ چه کاری باید بکنم؟؟ باید چجوری حرفش را پیش بکشم... چجوری شروع کنم و ازش بپرسم که وقتی نماز من را دوست دارد، چرا خودش نمی خواند؟؟ چرا از حلقه ی محافظ خودش استفاده نمی کند......؟! اما نه بلد بودم که چجوری بپرسم....، نه فرصتی دست می داد...... کامران هیچ جوره به من راه نمی داد.... نمی فهمیدم... حالی ام نبود....... نمی دانستم چجوری من هم رگ خوابش را بدست بگیرم..... نمی دانستم..... و شاید هم مهم ترین مساله این بود که...، نمی خواستم!!!!! می ترسیدم!! وحشت داشتم!!!! فرار را بر قرار و مواجه شدن با واقعیت ها....، ترجیح می دادم.........
یک شب تماس گرفتم خانه ی همکارش... خانمش نازی گوشی را برداشت و من برای آخر هفته دعوتشان کردم.... خوشحال شد و گفت که برنامه ای ندارند... با همکار دیگرش هم تماس گرفتم..... دعوتشان کردم.... به کامران که گفتم، چند لحظه بهم خیره شد..... بعد متبسم ازم تشکر کرد....
اولین قدم را، برداشته بودم.......
آن شب خوب پوشیدم.... به خودم رسیدم... کمی، بیشتر از همیشه.... کامران داشت بلوزش را تنش می کرد و من از توی آینه بهش خیره بودم... چشمکی زد و خندید: جونم؟!
نگاهم را دزدیدم و شالم را بستم: هیچی....
و فکر کردم که این دو سه هفته، چیزی توی دل هایمان است که شبیه حریر نازک پنجره های هال، میانمان کشیده شده.....
تی شرت آبی پررنگش را تنش کرد و آمد دنبالم: یه دقه...
توی راهروی سرخابی، ایستادم. و این بار فکر کردم که این رنگ چقدر بهش می آید....
- اگه بخوای....
به لباس هایم اشاره کرد و ادامه داد: می تونی چادرتو بپوشی...
می توانم؟؟ داشت اجازه می داد؟؟ صدایی توی سرم گفت: نه... دارد محبت می کند......
راه افتادم سمت هال: نه... همین جوری راحت ترم....
شب خوبی بود.. و تقریبا خوش گذشت.... دست پخت من هم بد نشد... کامران به شوخی می گفت که تهدید هایش اثر کرده... و فقط من می دانستم که چقدر حاج خانوم توی گوشم خوانده که مرد است و شکمش.... و باز هم فقط و فقط خودم می دانتسم که چقدر تلاش کرده ام تا چیزی درست کنم، باب میلش....



بعد از آن جنجال و بیرون ریزی، چند روزی به سکوت گذشت.... به گریز... به مدارا.....
روشنک آمده بود تهران... این را وقتی فهمیدم که صبح پنج شنبه زنگ خانه ام به صدا درآمد و روشی با یک جعبه شیرینی و سوغات، خودش را انداخت توی بغلم....!
- تو اینجا چیکار می کنی؟؟
- کشته مرده ی استقبالتم من خواهر!!!
و نگاهی به دور تا دور خانه انداخت.... مانتویش را ازش گرفتم: خوش اومدی... فقط شوکه شدم...!!
شالش را از سرش کشید: حوصله م سر رفت.... خوابگاه کسی نیست... واسه این دو سه روز تعطیلی همه رفتن ولایت! مام گفتیم بیام خونه خواهرمون!!
چشم هایم گرد شد: کل این دو سه روزو؟؟؟
خندید و خودش را انداخت روی مبل: چقدم که تو ذوق کردی!! نه بابا.... همین یه ساعتو....
مانتویش را آویزان کردم و ازش پرسیدم چی می خورد.... همان طور که تاپش را توی تنش تکان می داد تا خنک شود، نگاهی به اتاق خواب ها انداخت: تنهایی؟؟
سینی شربت را روی میز گذاشتم: آره.. کامران جایی کار داشت.... رفت...
شربت را یک نفس سر کشید و گذاشت سر جایش...
رفتم توی آشپزخانه .... آمد دنبالم و توی قابلمه های روی گاز، سرک کشید: چی داریم نهار؟؟
به چشم های خوشگل و سبزش، خندیدم: هنوز هیچی.. پیاز داغ خالی...!!
دستی به شانه ام زد: ببینم واسه خواهر بزرگت چجوری تهیه می بینی!!!!
و نشست روی یکی از صندلی ها.... ظرف ها را جمع و جور کردم و گوشت را از فریزر درآوردم: امتحان کیه؟؟ آماده ای؟
- آره... آماده م.... زدم تو گوشش!!
- تو گوش شیراز؟؟
- نمی دونم... شایدم تهران....
تهران؟؟ با تعجب برگشتم طرفش: تو که می گفتی بمیرم پامو از شیراز بیرون نمی ذارم!!!؟؟
شروع کرد ترق ترق، استخوان های دستش را شکستن: نمی دونم.... چهار ساله اونجام... دلم هوای اینجارو کرده....
خندیدم و گوشت را تفت دادم: زیر سایه ی خانواده؟؟؟
پوزخند کشداری زد: فک کن!! صد ساااال!!! خونه میگیرم!
- چی؟؟ خونه؟؟ دختر حاجی فتوحی بره خونه بگیره؟؟ حالت خوشه روشی؟؟
- خوشِ خوش!!
- معلومه.... همین مونده بخوای خونه بگیری...
بی حوصله از روی صندلی بلند شد: هنوز که تصمیمی نگرفته م...!! اما مطمئن باش من نه کاری به حرف مردم دارم، نه عقاید قرقره میرزایی خونواده م!!!
سری تکان دادم..... چیزی نداشتم که بگویم......
قیمه درست کردم.. روشنک عاشق قیمه بود.. این جا خواهرم در اولویت بود و شوهرم، میزبان.....
زبانم خشک شده بود و دلم به شدت آب می خواست..... اما چشم به روی شیشه ی چشمک زن آب بستم و دل کندم.... کامران اس ام اس زد که نهار نمی آید... بهش نگفتم که روشی آمده..... نهار را برای روشنک کشیدم و وقتی فهمید روزه ام، جدا ناراحت و دلخور شد که چرا این همه پای گاز ایستاده ام... مهم نبود... بعد که قیمه را خورد، کلی تعریف کرد که فکرش را نمی کرده بتوانم چیزی درست کنم.....!!! توی خواب و بیداری و چرت عصر بودیم که کامران زنگ زد... صدایش بد به گوشم می رسید و محیطش شلوغ بود... گفت بیا به این آدرسی که می گویم.... از آن طرف برویم بام.....
با روشی حاضر شدیم و راه افتادیم سمت کافه ی محبوب کامران.... نزدیک خانه ی بود و زود رسیدیم.... روشنک ریموت ماشین را زد و سوت کشید: همکارای جیگرشم هستن؟؟
خنده ام گرفت: روشنک!!!
چشمکی زد و دو تا پله ی ورودی را بالا رفت.... کامران بود که از پشت سر بازویم را گرفت.... لبخند زدم.. لبخند زد و بعد چشمش افتاد به روشنک... نمی دانم چرا... اما حس کردم که چهره اش درهم رفت......... و از این فکر که از حضور خواهر من خوشحال نیست، ناراحت شدم..... طبق معمول با هم دست دادند و کامی بردمان گوشه ی سمت چپ.... سیامک بود... با یونیفرم.... نازی و شوهرش بودند... با یکی دیگر از دوستانشان.... پیش خدمت آمد و همه سفارش دادند... کامی منو را داده بود دستم: چی می خوری عزیزم؟!
منو را بستم.... لبخند زدم و آهسته توی گوشش گفتم: نمی تونم چیزی بخورم....
اخم هایش درهم رفت و چشم هایش باریک شد: یعنی چی؟؟
آهسته تر گفتم: روزه م....
قفسه ی سینه اش، یکهو!! ، یکهو بالا و پایین شد.......! و دیدم که گردنش ، رو به قرمزی رفت..........


با حرص زیر لب غرید: حالا نمی شد یه امروزو روزه نگیری...؟؟؟
وا رفتم.... و تمام ذهنم پر شد از اینکه: من برای سلامتی تو و پروازهایت روزه گرفته ام..........
سیامک داشت می پرسید: چی میل دارید ساره خانوم؟
کامران به جای من جواب داد: چیزی نمی خوره...
نازی پرید وسط: چرا؟؟
متبسم بودم: روزه م.....
ابرو های همگی شان پرید بالا... دیدم که کامران پای چپش را با استرس تکان داد......!
دستم را از زیر میز، بدون جلب توجه کسی، گذاشتم روی پایش....
پایش آرام گرفت....
شوهر نازی پرسید: روز خاصیه؟؟
روشنک به جای من جواب داد: نه بابا... ساره از این کارا زیاد می کنه!! یه دوره ای رِ به رِ واسه علی روزه می گرفت!!!! دوره ی دانشگاش...
آن لحظه واقعا دلم می خواست از اصطلاحات شادی استفاده کنم و جفت پا بروم توی صورت روشنک!!!!
سیامک خندید: بابا ساره خانوم دست راستت زیر سر ما!! یه دعاییم واس ما بکن!!
صورتم داغ بود و به هیچ وجه دلم نمی خواست بحث به این سمت و سو برود.... کامران بحث را عوض کرد و از روشی درباره ی آمدنش پرسید.... و من خیره شدم به دسر شکلاتی نازی و قهوه اسپرسوی کامران و چای نعنای روشنک.....
یک ساعتی که توی کافی شاپ بودیم، به سکوت کامران گذشت... و حرف زدن بقیه و بگو بخند... بگو بخندی که من هم، درش سهیم بودم.... نازی اصرار کرد بمانیم تا من افطار کنم، اما من امتناع کردم و گفتم که صبر می کنم تا برسیم بام.... هنوز یک ربعی مانده بود تا اذان.... کامران برایم چای نعنا گرفت تا توی ماشین روزه ام را باز کنم.. چای نعنا گرفت، اما اخم هایش درهم بود.....
توی ماشین سکوت کامل بود. روشنک با ماشین خودش آمد و من با کامران.... دلم خیلی بهم بود... خیلی.... از وقتی رفتیم کافه اینجوری شدم.. هی گفتم صبر می کنم تا اذان... بهتر نشدم.. اخم های بی دلیل کامران هم بدترش می کرد.... یک جا ماشینی پیچید جلویش و او محکم ترمز زد که نصف بیشتر لیوان پلاستیکی توی دستم ریخت کف ماشین.... و باز غرغر... نه به خاطر ماشین.. به خاطر اینکه می گفت الان من می مانم و تو، که معده ات خالیست! اصلا نمی فهمیدم چرا یک دفعه اینجور بهم ریخته... اهسته گفتم: چیزی شده....؟!
جوابم را نداد....
بی طاقت شدم....
و باز صدایش زدم: کامران.....
سرعتش رفت روی صد و بیست....
دلم بهم خورد....
دستم را گذاشتم روی بازویش و صدایم رفت بالا: کامران!! چیکار می کنی؟؟
نفس پر حرصش را پرت کرد توی صورتم: این روزه ت چه صیغه ای بود؟؟؟
لیوان از دستم پرت شد کف ماشین و کامران شیب تند مقدس اردبیلی را پر گاز طی کرد...... جیغم بی اراده بود: چته؟؟
چته؟؟ چته؟؟ ساره داری چجوری باهاش حرف می زنی؟؟؟
صدایی شبیه به صدای شادی توی گوشم فریاد زد که: خففففه شو!!!!
کامران طوفان شده بود.....
قرمز شده بود....
و من داشتم خفه می شدم از عجز درک این همه بهم ریختگی.........!!!
فریادش، تمام تنم را به رعشه در آورد........، و صدای اذان ، ریخت توی فریادش: روشنک اینجا چه غلطی می کنه؟؟؟؟؟؟


تو به من خندیدی....
و نمی دانستی...
من به چه دلهره.....
از باغچه ی همسایه.......
من به چه دلهره.....
تو به من خندیدی....
و نمی دانستی.....
و نمی دانستی.....
و نمی دانستی.......................
پشت سر ایکس 3 سفید، زد روی ترمز....
سرم روی داشبورد بود....
بی هیچ ضربه ای....
فقط افتاده بود روی داشبورد....
و انگاری که بدنم، تحمل نگهداری اش را نداشت.......
دستم را کشیدم روی لیوان پلاستیکی کف ماشین....
سر من داد زده بود.......؟!
بوی ضعیف نعنا، پیچید توی دماغم.....
و زمزمه ی یا غیاث المستغیثین.......، دعای کمیل مهدیه ی تهران هر پنج شنبه با حاج خانوم و حنانه.....، گوش هایم را پر کرد.........
هوا توی ماشین نبود..... هوا توی ریه های من نبود... هوا حتی ، توی دست های کامران هم نبود...............!
در ماشین را باز کرد.... صدایش زدم... ضعیف.... با آخرین قدرتی که زیر آوار باور هایم داشتم.... ضعیف تر از همه ی صدا های دنیا....
- کامران........؟!
یک پایش بیرون بود..... مکث کرد... مشتش را روی فرمان که نه.....، روی قلب من کوبید و..............، پیاده شد......
و در ماشین را...، چنان بهم کوبید که.......
زبان خشک شده ام را توی دهانم گرداندم و پیاده شدم..... خفه شو ساره... نازی داشت به طرفم می آمد..... خفه شو و به روی خودت نیاور..... نازی می گفت: قبول باشه.... دهانت را ببند و عین خانم ها رفتار کن...... صدای روشنک، از پشت سرم بود: این چرا قاطی کرد یهو؟؟ دهانت را ببند و لبخند بزن...... نازی اخم کرد: رفت بالا؟؟..... سکوت کن و بعدا درباره اش فکر کن..... روشنک کیفش را انداخت توی بغلم: برم دنبالش ببینم کجا رفت...... خفه شو و بمیــــــــــــــــــــــ ـــر.................!!!
نفهمیدم چجوری خودم را تا محوطه ی شلوغ، بالاکشیدم... نازی می پرسید بحثتون شده؟ من می گفتم نه... چه بحثی.....؟؟؟!!!!!
سه ساعت تمام به زجر من گذشت.... سه ساعت تمام هر وری را که او نگاه می کرد نگاه کردم، بلکه ببیندم.... سه ساعت تمام سرم رو به انفجار بود و دلم به شدت بهم می خورد.....
کامران درهم و اخمو بود... این را همه فهمیدند.. کامرانی که من ندیدم صدایش بالا برود..، ندیدم صورتش درهم شود...، ندیدم آبروداری نکند، بدجوری بهم ریخته بود!
فقط شوهر نازی دستش را کشید و بردش، به بهانه ی خریدن چیزی برای من و باز کردن روزه ام......
و باز وقتی که برگشت، درهم بود......
و من جلوی دوست هایش...، و جلوی خواهرم....، خجالت کشیدم.........
توی ماشین من هم خفه شدم. من هم نه صدایش کردم، نه پرسیدم چی شده!! فقط داشتم توی ذهنم جدال می کردم و تحلیل که چی شد، و تقصیر کی بود!!! به خانه که رسیدیم، مثل همیشه، نایستاد تا اول من بروم تو...! سوییچش را پرت کرد روی اوپن و رفت سمت اتاق خواب.... واقعیت این بود... ، که من، نه دلم می خواست آخر شبی قال کنم...، نه جراتش را داشتم که بروم طرفش......
خودم را توی آشپزخانه سرگرم کردم.... ظرف های باقی نمانده!! را شستم.... دستمال کشیدم.. جا به جا کردم.... و وقتی که مطمئن که نه...! ، وقتی فکر کردم که خوابش برده.... راهی اتاق شدم......


 

درباره :
برچسب ها : رمان خالکوبی ,
بازدید : 1287 تاریخ : دوشنبه 09 دي 1392 زمان : 1:21 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 8
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 578
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 163
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 578
  • بازدید ماه : 578
  • بازدید سال : 578
  • بازدید کلی : 11,707,150
  • مطالب