close
تبلیغات در اینترنت
رمان خالکوبی قسمت دوم
loading...

رمان فا

یکی دو روز قبل از رفتن حاج خانوم به مشهد بود که بساط افتضاحی راه افتاد... بساطی که حالا بعد از گذشتن یک هفته، حاج خانوم هنوز هم دست بردارش نبود...! عصر که از استخر برگشته بودم خانه و خواسته بودم راه اتاقم را در پیش بگیرم، صدای حرف زدن حاج خانوم با تلفن می آمد : آخه این حرفا چیه شما می…

رمان خالکوبی قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1579 دوشنبه 09 دي 1392 : 1:6 نظرات ()

یکی دو روز قبل از رفتن حاج خانوم به مشهد بود که بساط افتضاحی راه افتاد... بساطی که حالا بعد از گذشتن یک هفته، حاج خانوم هنوز هم دست بردارش نبود...! عصر که از استخر برگشته بودم خانه و خواسته بودم راه اتاقم را در پیش بگیرم، صدای حرف زدن حاج خانوم با تلفن می آمد : آخه این حرفا چیه شما می زنی بهجت جون...؟ نه والا...اخه... باشه من باهاش صحبت می کنم....
رنگ حاج خانوم به قرمزی زده بود.. کلید توی دستم قفل شده بود..... ترسیدم!! یکهو...!!
تا آمدم بپرسم چی شده، حاج خانوم گوشی تلفن را کوبید روی جایش و صدای فریادش به آسمان رفت: خداااااااا.....!!! من چقدر بکشم از دست این اولاد!!!! دقم دادن!!! دق!!!! ای خدا!!! بَسم نیست؟؟؟ چقدر حرف مفت بشنوم از مردم؟؟؟ چقدر؟؟؟؟.............

حرف توی دهانم ماسید..... وا رفتم... چی شده بود؟؟؟؟
زمزمه کردم: چی شده؟؟؟
از جایش بلند شد و بد تر و شدیدتر از قبل، فریاد کشید: چی شده؟؟؟ چی شده؟؟؟؟ ساره تو رو به خدا!!! تو به خدا اعتقاد داری دیگه، نه؟؟؟ چی به احمد گفتی که خون بهجت به جوش بود؟؟؟ من چیکار کنم از دست شماها؟!!!!! علی خدا بگم چیکارت نکنه با اون حرفی که وسط مراسم زدی!!!
احساس می کردم با هر دادی که می زند، مویرگ های سرش کشیده می شوند....
وحشت کرده بودم...
هیچ وقت حاج خانوم را اینطوری، ندیده بودم......
داد می زد: به من میگه ما فکر کردیم ساره تمایل داره!! میگه من فکر کردم دخترتم مث خودت راغبه!!!! اما انگار دخترات اصن مث خودت نیستن مهتاج!!! دیدی؟؟ دیدی چه کلفتی بارم کرد دختر حاجی فتوحی؟؟؟ دیدی؟؟؟؟؟ اینا تقصیر کیه؟؟؟ بگو!!! حرف بزن!!
دهان باز کردم حرفی بزنم که جیغ کشید: نه!!! هیچی نگو!!! اصن یک کلمه هم نگو!!!! خراب کردی ساره!!! دوستی این همه سالو خراب کردی!!! میگه ما خوشمون اومده، ولی ببین نظر ساره چیه! حرف از این بدتر؟؟ تف کنن تو روی آدم بهتره!!!
مبهوت و مات، همان وسط راهروی کوچک، خشکم زده بود.....
کسی از پشت سرم، در را بست... برگشتم و دیدم علی با ابروهایی گره کرده، پشت سرم ایستاده.....
با صدایی آهسته که سعی می کرد بلند نشود، پرسید: اینجا چه خبره....؟!
حاج خانوم پوزخند زد: عروسی خواهرته به سلامتی!!!!
اخم علی، غلیظ شد...!!
یک قدم رفت جلو: یعنی چی...؟!
حاج خانوم با صورتی بر افروخته و قرمز، غرید: یعنی عروسی خواهرته!!! یعنی همین!!! البته نه... این جوریام نیست... عزای مادرت باشه بهتره....!!! نه؟؟؟؟؟؟
یخ کردم!!!!
یخ!!!!!
امکان نداشت حاج خانوم این طوری حرف بزند!!! هیچ وقت!!! غیر ممکن بود!!! بهجت چطور آتشش زده بود.......
علی صدایش را کمی بالا برد: می گی چی شده یا نه؟؟؟؟ ساره اینجا چه خبره؟؟؟
و به من نگاه کرد.. استرسی شده بود..... حاج خانوم عصبی داد زد: از اون نپرس!! از من بپرس!! خانوم شکوهی زنگ زد هرچی از دهنش دراومد بار من کرد!!! هر چی که فکرشو بکنی!! گفت دخترتونو اگه طاقچه بالا می ذاره، نمی خوایم!! گفت پسر دست گلم!!! نگفت دختر خانومت!! نگفت عروسم!!! گفت دخترتون!! گفت ساره!!! می فهمی اینارو علی یا باید بیشتر برات بگم؟؟؟
حالا علی وسط هال ایستاده و رگ گردنش، بیرون زده بود...!!!
- خب نخوان!! به درک که نخواستن!! همینایی که تا حالا موس موس خودت و دخترتو می کردن، ببین با یه حرف چجوری رای شون برگشت!!! شما ببین مادر من!!! شما ببین!!!
- داری منو نصیحت میکنی؟؟ تو؟؟؟؟ تویی که وسط خواستگاری به پسرشون تیکه می ندازی و خیار گاز می زنی؟؟!!!! تو بیجا می کنی منو امر و نصیحت کنی!!!
علی داد زد... فریاد کشید.. گر گرفت.... آتش شد.....
- به درک!!! به درک!!! این پنبه رو از تو گوشت در بیار حاج خانوم!!! من خواهر به شکوهیا بده، نیستم!!!!
- تو کی هستی؟؟؟؟!!!!!!
- من؟؟؟؟ من صاحابشم!!! وکیل وصیشم!!! خودش که زبون نداره!!! من زبونشم!!!!! فهمیدین حالا من کیم؟؟؟؟؟
- علـــــــــــــی!!!!!!!! خداااااااااا !!!!! برو از جلوی چشمم......!!! ساره خودش زبون داره!! به تو احتیاجی نداره!!! تو اگه بیل زنی....!!! برو سر دخترای مردمو کلاه نذار!!! از کثافت کاریات خبر دارم!!! هر روز با یکی!!!
حاج خانوم کبریت زد....
علی گلوله ی آتش شد....
به جنون رفت....
طوفان شد....
غرید: من؟؟ کثافت کاریای من؟؟؟ تو روی پسرت وایمیستی میگی فاسد!!؟؟؟ دست به کدومشون زدم؟؟؟ بیا برو از همه شون بپرس!!! برو !!!!! برو بگو پسرم دست به کدومتون زده!!!! دِ نمی ری که آخه!!!! اصلا می دونی چیه مادر من ......؟!
لب هایش را که به کبودی می رفت، با زبان تر کرد و با صدای خش دارش ادامه داد: این ساره، این من، این شما، اینم خداتون، حیّ و حاضر!!! حالا که این طوریه، به همین قران قسم، به همین وقت اذون الله اکبر...!!!
علی داشت قسم می خورد.....
با تمام رگ و پی اش....
تنم مور مور می شد....
زانوهایم سست شد...
نشستم همان جا گوشه ی در....
ادامه ی حرفش را گرفت: اصلا نمی ذارم ساره ازدواج کنه!!!! اصلا!! با هیچ کس!!! نه با کسی که من تاییدش نکردم!!!! و السّلام......!!!
خون توی رگ هایم خشک شد....
علی رو به سکته بود....
حاج خانوم قلبش را گرفت....
داشتند اذان می گفتن....
و هیچ نوری از مسجد، خانه ی ما را روشن نمی کرد.......!
علی پله ها را دوتا یکی کرد بالا.... رفتم سمت حاج خانوم.... رنگش هم رنگ خون بود!! ساکت بودم.... ساکت و سنگین.... زیر بغلش را گرفتم... تکان نمی خورد... ناله می کرد.... زنگ زدم اورژانس.... صدای کوبیده شدم در اتاق علی آمد.... حاج خانوم را رساندیم بیمارستان.... گفتند باید دو سه ساعتی بماند ، اما طوریش نشده... رفتم حسابداری... پول پرداخت کردم.... حاج خانوم به حال بود... اما با من حرف نمی زد..... ساکت بود...... سنگین بودم..... ساعت از یازده گذشته بود که برگشتیم خانه..... آقاجون نرسیده بود.... روی پیغام گیر پیغام گذاشته بود که رفته تا قزوین و برمی گرددد..... حاج خانوم دستش را از دستم کشید..... رفت به اتاقش و در را بهم کوبید..... ایستادم وسط هال.... نفس عمیقی شنیدم..... یا الرحم الراحمین....... یا الرحم الراحمین.... یا الرحم الراحمین....... قرص های حاج خانوم را گذاشتم توی پیش دستی، یک لیوان آب هم تنگش.... گذاشتم روی عسلی کنار تختش و در اتاقش را پشت سرم بستم..... چشم هایم را بستم... نفس عمیقی کشیدم....
پنجره ی اتاق را باز کرده بودم.... پنجره ی اتاق علی، درست سمت چپم، باز بود.... آرنج هایش را تکیه داده بود به حفاظ و سیگار می کشید...... نگاهش کردم..... نیم نگاهی به من انداخت...... پُک عمیق تری به سیگارش ... و چشم هایش را باریک کرد..... فقط نگاهش کردم...... فقط.....
کش سرم را باز کردم... دست کشیدم میان موهای خیسم که هنوز نرسیده بودم خشکشان کنم ....
باز به علی نگاه کردم......
قرار بود ازدواج نکنم... هیچ وقت... قسم خورده بود.....
« خوش به حالش که مَرده....
خوش به حالش، ولی من از زن بودن خودم راضیم......
خوش به حالش، ولی با اینکه راضیم، زن بودن چقدر سخته.....
خوش به حالش، ولی مرد می خواد که زن باشی.......! »
پُک بعدی را به سیگارش زد.....
« خوش به حالش که اینقدر خوش به حالشه........... »
نگاهم را دادم به آسمان.....
بی ستاره ی بی ستاره......
خدایا........،
مگه دنیات، در و پیکر نداره.......؟!


داشتم باغچه ی بزرگ گل کاری شده مان را آب می دادم و برای خودم آهنگ محبوبم را زمزمه می کردم.. ای... صدایم همچین بدک هم نبود ها!! خنده ام گرفت... شلنگ را گرفتم به برگ های دختر انجیر و خیسشان کردم.... عصر دوشنبه ی خنکی بود، بر خلاف این چند روز گذشته و این هوای آخر اردیبهشتی...
بالاخره دیشب خود پدر احمد زنگ زد آقاجون و کاملا مردانه، قضیه را مختومه کرد... که انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته... جوری مردانه که آنقدر ها هم طوفان نشد.. آنقدر ها هم اتفاق وحشتناکی نیفتاد... فقط احتمالا رابطه ی حاج خانوم با بهجت خانوم کمرنگ می شد و توی مجالس به تیکه و کنایه می کشید... و اخلاق حاج خانوم که به قطع یقین، هیچ وقت با من سر راست نمی شد.... حالا ماجرای شراکت و 70 به 30، بماند به عهده ی خود آقاجون..! این وسط فقط زندگی ما و دل من بود که بالا و پایین شد....
بی خیال... بی خیال ساره...!
خندیدم... اول آرام... آرام و کمرنگ.... بعد بلند بلند و پر رنگ تر.....!!!
ای ساره....!! ببین دوشنبه ی خنک و یک هفته سفر حاج خانوم، با تو چه کرده!!!
این بار، بلند تر از قبل، خندیدم...... که صدای زنگ در بلند شد.... هول کردم.. اگر علی یا آقاجون بود یک اخم ناجوری می کرد بابت این خنده ای که احتمالا تا ده تا خانه آن ور تر هم رفته بود!!! بدو بدو شلنگ را ول کردم و داد زدم: الان میام!!
چادر سفیدم را از روی صندلی های سفید توی ایوان پیدا کردم و همان جور که هول هولکی می انداختمش سرم و به طرف در می رفتم و حواسم پی شیر باز آب بود ، بلند بلند می گفتم: اومدم!! یه دقه....
در را که باز کردم، ابروهایم با شدت 120 متر در ثانیه، پرید بالا....!! مرد قد بلندی با پیراهن سفید و شلوار مشکی، پشت به من، ایستاده بود!! کی بود؟؟
به صدای من که می گفتم « بفرمایید ؟ » برگشت و همان طور که سرش را خم می کرد و نگاهش پایین بود، مودبانه و جدی گفت: سلام خانوم.. منزل جناب فتوحی؟!
ابروهایم هنوز آن بالا بود...!!
بله ام میان نگاه ثابتم روی سرشانه هایش، خشک شد!! این یارو با یونیفرم سفید و خیره کننده ی خلبانی، با این سردوشی های مات کننده ، دم خانه ی ما چیکار می کرد؟؟؟؟
دوست علی بود؟؟؟
اصولا دوست های علی، یا خیلی مؤمن بودند، یا خیلی بی خیال و الواط! که البته سری اول کمتر به چشم می خورد! حالا این یکی چرا به من نگاه نمی کرد.....
گوشه چشمی بهش نگاه کردم... بهش نمی خورد خیلی مؤمن باشد....الواط هم بهش نمی چسبید! حداقل به آن یونفرم سفید و وسوسه کننده، الواط نمی خورد!!
شانه بالا انداختم....
علی همه جور رفیقی داشت! از کارگر شهرداری و دکتر و مهندس بگیر، تا دزد و جانی و خلافکار!!!
داشت می گفت: خانوم فتوحی هستن منزل؟!
و من مردم از خجالت و نگاه مات شده ام به سرشانه هایش را پایین انداختم: نه.. نیستن! شما؟؟
پس دوست علی نبود!!! با حاج خانوم کار داشت!!! پسر بیست و هفت هشت ساله با حاج خانوم چکار داشت؟؟؟؟ ساک مقوایی نوک مدادی رنگی به طرفم گرفت: من صدر هستم. این مال خانوم فتوحیه... خودشون می دونن....
با یک دستم چادرم که داشت سر می خورد عقب را گرفتم و با دست دیگرم، ساک نوک مدادی را از دست او...
یک قدم رفت عقب و با صدایی آرام و متین گفت : عذر می خوام مزاحمتون شدم... عصرتون بخیر....!
سرم را آوردم بالا : باشه من اینو می دم به مامان.. عصر شما هم....
داشتم حرف می زدم...
داشتم جمله بندی می کردم.....
داشتم می گفتم عصر شما هم بخیر!!!
که یک لحظه چشمم افتاد توی چشمش....
فوری نگاهم را گرفتم....
اخم هایم رفت توی هم...
برق آشنایی از ذهنم گذشته بود......
وسط جمله ی من، وسط عصر بخیر نصفه نیمه ی من، سرش را کج کرده بود و داشت می رفت و من ، هنوز تکیه ام را داده بودم به در و فکر می کردم که این کـــــــــی بود....؟؟!!


ساک را که دادم به حاج خانوم، انگاری که روح آمد به چشم هایش! ذوق کرد و حمله ور شد بهش! مثل اینکه یکی از خرید هایش را جا گذاشته بود پیش همسفرش... و انگاری که این یارو که من بهش وصله ی رفاقت با علی و دزدی و الواطی چسبانیده بودم، پسر همان همسفری بود که علی با شنیدن حرفش رو ترش کرد و من کلافه شدم و پناه بردم به حیاط....
چای را که جلوی خانوم صدر می گرفتم، لبخندش به وسعت مهربانی چشم هایش بود! چشم های کشیده و مخموری داشت.... از آن تیکه هایی بود که زمان جوانی، کیا و بیایی داشته اند.... سرش را بالا آورد و با لبخند به من خیره شد... من نگاهم را دادم به دستهایش... یک انگشتر توی دست راست و حلقه ای هم توی دست چپش داشت ، با دستبند پهن و ساعت شیک طلای دو رنگ... داشت با محبت خاصی که توی صدایش بود، می گفت: من عاشق چای هِل دارم!
بعد من فکر کردم که از چای هل دار، منتفرم!!!
کنار حاج خانوم که نشستم، ادامه ی حرفش را گرفت : البته تو خونه ی ما فقط من اینجوریم. بقیه چندان علاقه ای ندارن!
خیلی دلم نمی خواست کنارشان بنشینم.. خیلی دلم نمی خواست به این لقمه ی جدید حاج خانوم فکر کنم.... و به این که شاید این نگاه های محبت آمیز خانوم صدر که گهگاه روانه ام می شود، چندان بی منظور نباشد......!
دستم به لبه ی استکان چایم بود و غرق فکر بودم که ازم پرسید: از مامان شنیدم ورزشکاری خــــانوم....!
با شنیدن کلمه ی ورزشکار، خنده ام گرفت! با همان خنده ی نصفه نیمه سر بلند کردم: بله اگه خدا قبول کنه....! ناجی ام...
خندید! خندید و چشمهایش خمار تر شد!! و من دلم ضعف رفت برای دیدن عکس های جوانیش.... البته حالا هم چندان پیر نبود! به نظرم چهل و دو سه سال بیشتر نداشت که بعدا وقتی گفت 48، ماتم برد.....! عجب ژن لامصّبی داشت!!!!!
حاج خانوم با دلخوری پی حرفم را گرفت که: من خیلی دوست نداشتم ..... خودش علاقه داشت! جوونای الانم که حرف مارو گوش نمی کنن! ولی خب... نمی ذارم زیاد کار کنه. هفته ای سه چهار روز می ره سالن.... معمولا عصر ها.... بعد دانشگاهش.
خانوم صدر با تحسین نگاهم کرد و چند باری فقط پلک زد..... بعد از مامان پرسید: اون یکی دختر خانومت چی مهتاج جون؟! نیست؟
من بلند شدم که ظرف توت فرنگی و گوجه سبز چیده شده را از آشپزخانه بیاورم و حاج خانوم استکان خالی چایش را روی میز گذاشت : والا روشنک تهران نیست. شیراز درس می خونه. مکانیک... سال آخرشه دیگه. تهرانم نمیاد بست نشسته پای درسش که ارشد، یا دانشگاه خودش یا تهران قبول شه. روشنک تیزهوشانی بود! بچه م خیلی درسخون و باهوشه! اینه که دیگه من و حاجی هم خیلی به پر و پاش نمی پیچیم واسه تهران اومدن....
توی دلم خندیدم و فکر کردم که چقدر سر همین روشنک و خواسته هایش، جار و جنجال داشتیم.....
سر لباس پوشیدنش... سر رد کردن چادر و بیرون ریختن موهایش.... سر نماز خواندن و نخواندنش... سر قر و اطوار هایی که از همان دوران دبستان داشت!! سر انتخاب رشته ای که داد حاج خانوم را درآورد! روشنکی که می توانست به راحتی آب خوردن تهران قبول شود و بماند خانه ی پدری، فرار را بر قرار ترجیح داد و انتخاب اولش را زد شیراز!!! کیلومتر ها آن ور تر که از شر گیر دادن ها و امر و نهی های حاج خانوم، در امان باشد.... آقاجون مخالفتی نداشت. گفت برود بزرگ شود... اما حاج خانوم........ سه ماه تابستان عزاداری داشتیم!!! من که جرات نمی کردم حرفی بزنم!! از همان موقع ها هم بود که قلب درد حاج خانوم شروع شد... راست یا دروغ... فیلم یا غیر فیلم..... بالاخره هم کوتاه آمد.... بالاخره هم به خاطر بیماری روشنک ، سکوت کرد و گفت که برود.....!
میوه ها را گذاشتم سر میز.. حاج خانوم هنوز داشت از تیزهوشی و پروژه های روشنک می گفت..... اما نگاه ملایم خانوم صدر، روی من بود.....
حاج خانوم قاب عکس پنج نفره مان را از آن طرف سالن آورد..... ابرو های خانوم صدر بالا پرید و با خنده گفت: چقدر فرق می کنن بچه هات با هم!!
فرق می کردیم. من و علی تقریبا سبزه و مشکی بودیم، روشنک اما تافته ی جدا بافته ی ما بود!! آقاجون می گفت شبیه مادر خدابیامرزش است و عمه هم تایید کرده بود...
خانوم صدر که داشت می رفت، همان جلوی در ازش خداحافظی کردم و برگشتم از پله ها بروم بالا که صدای دو تا بوق پشت سر هم و بعد حرف زدنش با موبایلش بلند شد.. داشت با خنده می گفت: اومدم دیگه مامان جان! ... چشم... من معذرت می خوام! اومدم!
بعد رو کرد به حاج خانوم: این پسره کار داره من کشوندمش بیاد دنبالم... کلی غرغر کرد.... زحمتت دادم مهتاج جون... حتما هماهنگ می کنم تشریف بیارین.....
از پنجره ی هال کوچک بالا، گوشه ی پرده را زدم کنار.... خانوم صدر در را بست و همان پسری که آن روز دیدمش، از توی ماکسیمای سرمه ای، خم شد طرف پنجره ی سمت شاگرد ... عینک دودی به چشمش بود و خوب نمی توانستم ببینم چی دارد می گوید.... اما انگاری داشت غرغر می کرد و خانوم صدر، می خندید..................


خم شده بودم و لبه های چادرم روی شانه هایم رها شده بودند وقتی سینی محتوی فنجان های چای توی دستم، بی قراری می کرد ، که در با شتاب باز شد و دختری با چشم های درشت سبز و شال عقب رفته ی کله غازی و لبخندی گیج اما پت و پهن، خودش را انداخت تو........

باز علی قال کرده بود!! باز رگ گردنش متورم شده بود و داشت وسط هال با صدایی عصبی می گفت: نه به اون احمد با اون ریش و موهای آب شونه کرده، نه به این کبوتر نامه رسون که تازه علم کردیش!!!! قحط الرجاله؟؟؟ بابا من خودم ساره رو شوهرش می دم مهتاج خانوم!!! از این لقمه های آسمونی براش نگیر تورو به پیغمبر!!!
آقاجون که مشغول نوشتن حساب کتاب هایش بود، اخم کرد: صداتو بیار پایین پسر!!! داری با مادرت حرف می زنیا!!!
علی پوف محکمی کرد.... پایش را با استرس تکان داد و رفت جلوی اوپن ، نزدیک حاج خانوم: ما همین دو هفته ی پیش سر اون پسره ی چِندش کل کردیما.....!!!
آقاجون از طرز حرف زدن علی خنده اش گرفت و سرش را انداخت پایین: خانوم خب راست میگه بچه.... ! می ذاشتی دو روز بگذره، بعد این بساطو پیش می کشیدی!
علی نیشخندی به صورت خونسرد حاج خانوم زد: الان اگه بهجت جون بفهمه ، همه جا پشت سرت حرف درمیارنا.....!!
و خنده ای حرص درآر تحویل حاج خانوم داد...
من هم که پشت سر علی ایستاده بودم، خنده ام گرفت و سرم را انداختم پایین...
علی جدیدا مِتُدش را عوض کرده بود!!! صاف می رفت سر حساسیت های حاج خانوم و با خنده های آزار دهنده و تیکه و کنایه و خلاصه شوخی شوخی، خونش را به جوش می آورد... اما من از همان شبی که حال حاج خانوم بد شد، تا همان روز که حرف خواستگاری خانوم صدر پیش آمد، بیشتر مراعاتش را می کردم.... دلم نمی خواست اذیتش کنم و باز آن جور زار و نزار ببینمش....
حاج خانوم نمی دانم چرا اینقدر آرام بود آن روز عصر: تو چرا به جای ساره حرف می زنی..؟!
دیدم که ابروهای علی پرید بالا و فوری برگشت سمت من: خب خودت بگو که خسته شدی و نمی خوای اینا بیان!!!
نمی دانم چرا لال شدم......!
همه ی قدرت تکلمم از دست رفت... زل زدم توی چشمهای استنطاق کننده اش و زبانم توی دهانم، چوب خشک شد.....!
چه مرگیم شده بود؟؟؟ می خواستم باز پای خواستگار به خانه مان باز شود؟؟؟ خوشم آمده بود؟؟ می خواستم باز جنجال راه بفتد؟؟ یا... یا نکند..... نکند وسوسه شده بودم....؟؟؟ چـــــــــــی....؟؟؟؟؟؟ نه...!!!! امکان نداشت!!! امکان نداشت!!!
علی دست هایش را زد به کمرش و یکی دوقدم آمد جلو.... چشم هایش را تنگ کرد و زل زد توی چشم های گشاد شده از لال شدنم...... صدایش پر از شک و تردید بود: تو..... تو می خوای اینا بیان؟! آره؟!
مات شدم بهش.... لپ هایم را از تو گاز گرفتم.... نگاه های منتظر آقاجون و خانوم جون، در میدان دیدم بود.... می خواستم بیایند؟؟؟ وسوسه شده بودم که یک خواستگار خلبان هم داشته باشم؟؟؟ دلم می خواست لکه ی ننگ احمد را با حضور یک آدم متفاوت و احتمالا دارای شان اجتماعی ، پاک کنم.....؟!!
حاج خانوم موذیانه زمزمه کرد: ببین کاسه ی داغ تر از آش می شی!
علی داشت بهم می ریخت... رنگش می رفت که به قرمزی برود..... آقاجون روی مبل نیم خیز شده بود.... من، لال شده بودم.....
یکدفعه به خودم آمدم.... با همان زبان الکن و چشم های درشت شده، سرم را محکم به چپ و راست تکان دادم، که نه.....!!!
چشم های علی از شک و تردید پاک نشد، اما رنگش برگشت و همان طور که نفسش را می فرستاد بیرون، به حاج خانوم گفت: زنگ بزنید کنسلش کنید! عهد تیرکمون که نیست!
دیدم که آقاجون خنده ای پنهانی زد و سرش را پشت دفتر بزرگ توی دستش، قایم کرد....
حاج خانوم داشت به علی می گفت: نمی تونم!!! رودربایستی دارم!!! خانوم به اون ماهی رو سه چهار جلسه دیدم، اومده خونه م، نمی تونم بگم نه!!! بفهم علی!!!
علی حرصی شد! خودش را ولو کرد روی مبل و همان طوری که حس می کردم دلش نمی خواهد به من نگاه کند، با تمسخر گفت: واقعا که من دیگه تو زندگیم از چیزی تعجب نمی کنم!!! به من که دختر مهماندار پیشنهاد می دی، واسه دخترتم که پسر خلبان پیدا می کنی! پرواز جماعت، مگه دلشون یه جا بند می شه؟؟؟ اصلا من موندم این چه پسریه که گذاشته تو قرن اتم، خانوم جلسه ایا واسش زن پیدا کنن!!! عقلش پاره سنگ برنداشته؟؟؟؟ دیدنیه این آدم!!! البته... ممکنه یه چیزی تو مایه های همون یارو چندشه باشه!! به دلت صابون نزن ساره......
و با تمسخر، گوشه چشمی نگاهم کرد.....
دود از سرم بلند شد....
آب شدم از خجالت....
همه اش تقصیر منه خفه شده بود که یک کلام از مدافعم، دفاع نمی کردم.....!
چه مرگم شده بود؟؟؟؟
علی پوزخند اشکاری زد و ادامه داد: ببین یه امام رضا رفتی، از این رو به اون رو شدی! اعتقاداتت کجا رفت حاج خانوم؟؟؟
حاج خانوم اما با خنده و خونسردی تمامی که ازش بعید بود، جوابش را داده بود.... باهاش کل کل کرد و خندید.... و این بار، من حس کردم که حاج خانوم هم، از درِ دیگری وارد شده...................


حالا خم شده بودم جلوی پسر خانوم صدر و زل زده بودم به روشنک که مثل وحشی ها و بی خبر، پریده بود وسط مجلس خواستگاری!!! نیش تا بناگوش شده اش را جمع کرد و با قهقهه ی توی چشم هایش، آهسته گفت: سلام....
دیدم که یک لنگه از ابروهای کبوتر نامه رسان ، کشیده شد بالا و نگاه عمیقی به روشنک انداخت....
عادت داشتم... یعنی هم عادت داشتم، هم فکر می کردم که نگاهش جنس خاصی نداشته... همه وقتی روشنک را میبینند، این جوری می شوند.... همه وقتی خانوم مهندس را می بینند که موهایش یک وجب از روسری اش زده بیرون و ناخن هایش لاک دارد و چشم هایش آنقدر درشت و سبز و خواستنی ست..... ، تعجب می کردند!
روشنک دختر قد بلندی بود! حول و حوش یک و هفتاد و پنج..... ده سانتی از من بلند تر... کمرش هم باریک بود و اندام خوبی داشت.... با صورتی سفید که اکثر مواقع پنکیک های بژ و برنز، مخاطبش را به اشتباه می انداخت.... لب هایش درست مثل لب های من، پر و گوشتی.... بر خلاف من گونه نداشت، اما وقتی که می خندید، گونه ی چپش، می رفت تو... ابروهایش هم مدل ابروهای من، کشیده بود، منتها تمیز شده..... و چشم هایش.... بی نهایت خیره کننده....! وحشی...! شاید یک درصد از خوشگلی روشنک در من نبود!! اما خب عمه یک وقت ها برای دلداری من می گفت تو صورتت دست نخورده... صبر کن عروس شی....
حالا خوشگلی که هیچی، از وقتی پی به ظاهر تکش برد، روی رفتار و حرکاتش هم کار کرد.... روی نحوه ی حرف زدنش... نگاه کردنش... پلک زدنش..... و از خودش چیزی ساخت، که حاج خانوم روزی هزار بار استغفار کند و آقاجون اخم کند و علی هرهر، بخنند!! خودش هم تو روی همه ایستاد و مبارزه کرد... پشتش به خودش بود و نارسایی قلبی اش... هیپر تروفی.... عموما هم رنگش پریده بود و تا حاج خانوم پر به پرش می داد و بحث می کرد، نفسش تنگ می شد....
روشنک به هیچ وجه جلف و سبکسر نبود، این را خود حاج خانوم هم می دانست، اما خب..... به درد دختر حاج آقا فتوحی بودن، نمی خورد!!!
علی تک سرفه ای مصلحتی کرد و خنده اش را خورد!! بالاخره باید یکجوری جای خالی آقاجون را پر می کرد دیگر!!! خانوم صدر با همان مهربانی بی وسعتش، از جا بلند شد: سلام خــــانوم.....
روشنک فوری در را بست و جلو آمد.... مادر و پسر صدر، ایستادند.... علی، ایستاد... حاج خانوم هم... و من داشتم فکر می کردم که این چه وقت آمدن و چه طرز آمدن بود!!! روشنک بعد از احوالپرسی، رفت بغل حاج خانوم که داشت با صدایی خوشحال و لرزان می پرسید: تو چرا بی خبر اومدی؟؟؟ مادر چرا نگفتی یکی بیاد دنبالت؟؟؟
علی تعارف کرد بنشینند... من هنوز همان وسط ایستاده بودم.... این بار داشتم فکر می کردم که چقدر کوچک و جوجه ام در برابر این کبوتر نامه رسان!!!
روشنک با خنده خودش را جدا کرد: گفتم سورپرایزتون کنم!!! ببین چقد خوشحال شدی!!! مزه ش به همین بود!!!
بعد برگشت سمت صدر ها و معنی دار گفت: البته... شمام بدجوری منو سورپرایز کردین......
حاج خانوم – برو لباستو عوض کن بیا دخترم...
روشنک – ببخشید من یهو پریدم وسط... شرمنده... الان میام.. بفرمایید...
و بدو بدو رفت بالا و چمدانش را جلوی در، جا گذاشت....
حاج خانوم نشست.... علی پا رو پا انداخت... و من هنوز ایستاده بودم و داشتم فکر می کردم که چه عطری زده این روشنک ورپریده!!!!
علی اشاره کرد بنشینم و چشم غره ی نامحسوسی رفت که اینقدر مثل احمق ها آن وسط نایستم و خیره نشوم! فوری نشستم کنارش و سینی را گذاشتم بغل دستم...
قرار شده بود پنج شنبه شب بیایند... ما رسم نداشتیم پدر دختر جلسه ی اول خواستگار های غریبه حضور داشته باشد و صدر ها رسم داشتند که پدر پسر..... پنج شنبه از صبحش بی قرار بودم. نه شب قبلش خوب خوابیدم، نه توی اتاقم بند می شدم... از کلاس و استخر هم خبری نبود و مجبور بودم این استرس ناشناخته را تا شب، ساعت هفت، تحمل کنم! علی بد اخلاقی می کرد آن روز و از اینکه مجبور بود جای آقاجون بماند، غر می زد... عوضش حاج خانوم با خوشرویی ای باور ناکردنی برای ما نهار درست کرد..میوه پوست گرفت... حتی یکی دو باری هم قربان صدقه ی علی رفت!!! که باعث شد علی دستش را به نشانه ی دعا بالا بگیرد و بگوید: خدایا از مکر این زنا، به تو پناه بردم.......!!!!!!
و غش غش خنده ی بی هوای من، که از حالت و دعایش به هوا رفته بود.... چشم غره ای خطری نثارم کرد و گفت: خیلی شنگول و منگول می زنیا!!!؟؟؟
لب گزیدم و خودم را توی اتاقم قایم کردم تا بیشتر از این ازش خجالت نکشم....
خنگ شده بودم آن روز پنج شنبه....
احمق شده بودم!!!!
هی بی قراری می کردم... بعد خودم را فحش می دادم که چرا قبول کردم بیایند.... یکهو می گفتم اصلا به درک ردشان می کنم.... مگر من نمی خواستم بشوم یکی مثل عمه؟؟؟..... آخر سر هم می دیدم که ته دلم استرسی ناشناخته است، که روز خواستگاری احمد، خبری ازش نبود.......!!! اعوذَ باا.... می گفتم و وضو می گرفتم دو رکعت نماز بخوانم......
ساعت طرفای هفت و ربع بود که زنگ زدند... بی خود و بی جهت، بی هیچ دلیل موجهی، کف دست هایم عرق کرده بود... حاج خانوم از این ور می دوید آن ور... هول کرده بود.. علی هم هی نچ نچ می کرد و می گفت مادر من بشین انقدر تکون نخور!!! علی در را باز کرد و حاج خانوم کنارش ایستاد.. من هم کمی عقب تر... ، ایستادم.. پر از دلهره ی ناشناخته.....
اولین چیزی که دیدم، چشم های مخمور و خندان خانوم صدر بود... چادر ساده ی مشکی سرش بود و روسری سفید و مشکی به سر داشت... با خوشرویی من را بغل کرد و من از فکر کردم که بوی عمه را می دهد.... خجالت زده بودم.. به طرز عجیبی....! بعد چشمم افتاد به کبوتر نامه رسان!! پسر قد بلندی که همان روز دیده بودمش... خیلی هیکلی نبود اما پر و کشیده بود.... پیراهن سفید تنش بود با شلوار مشکی ... نگذاشتم این بار چشمم بیفتد توی چشمش.... فقط سرم را انداختم پایین و پشت سر علی، تقریبا قایم شدم!!! علی یواشکی نیشگونی از بازویم گرفت که یعنی خاک بر سرت!! بیا این ور!!! اما من از رو نرفتم.... همان جا پناه گرفتم و آقای نامه رسان هم با خنده ای که انگاری داشت قورتش می داد، گل ها را داد دست علی!! علی هم با خنده سر تکان داد و نیشگون محکم تری ازم گرفت!!!
تا حاج خانوم تعارفشان کند بنشینند، من دویدم توی آشپزخانه و مهندس معمارش را لعنت کردم که چرا به مراسم خواستگاری من فکر نکرده و آشپزخانه ی اوپن را درست روبه روی پذیرایی علم کرده!!!!!
خودم را پشت ستون قایم کردم و چند تا نفس تند و عمیق کشیدم.... خوب بود؟؟ بد نبود... نه نه... نمی دانم... اصلا یادم نیست چه شکلی بود... اصلا هر شکلی که بود!!! تو که می خواهی ردش کنی!!!
حاج خانوم داشت می گفت ساره جان بیا بشین مادر.... من به دستور خودم، رفتم که چای بریزم.... حسرت چای را هم به دل احمد گذاشتم!!!! چون وقتی آمده بودند پایم را کردم توی یک کفش که من چای نمی آورم!! آخر سر هم علی با کلی بد و بیراه مسئولیتش را قبول کرده بود........
توی همین فکر ها بودم وقتی سینی بدست از آشپزخانه بیرون می آمدم و اولین کسی که دیدم، پسر صدر بود ، با آن چشم های خوش حالتی که انگاری از مادرش به ارث برده بود و من با دیدنشان یکهو دلم ریخت و بی هوا، لبخند زدم..............


چشم های گرد شده ی علی در تیررس نگاهم بود وقتی آن لبخند بی هوا و ژکوند را می زدم.... فوری سرم را انداختم پایین و رفتم چای تعارف کنم... و جلوی صدر پسر خم شده بودم که روشنک عینهو جن بو داده، پریده بود تو!!!
خانوم صدر داشت می گفت: چقد خوبه که دختر دارین مهتاج خانوم! نعمتیه!! من که حسرتش به دلم موند....
ابروهای پسرش رفت بالا و علی با لحن شوخی گفت: از خداتونم باشه خانوم.... پسر عصای دستتونه!!! این دخترا که یه پسر ببین ، میرن حاجی حاجی مکه!!!!
عجب ها!!! داشت شوخی شوخی حیثیت من را هم به باد می داد!!!! ابــــــله!!!!
چشمم افتاد به صدر پسر که یک گوشه ی لبش رفته بود بالا و لبخند ملایمی داشت.... چیزی از دلم گذشت.... چیزی شبیه به اینکه خنده اش شیک و مردانه بود!!
چی؟؟؟؟ شیک بود؟؟؟ بمیر ساره!!!!
اوه نه نه!!! غلط کردم وجدان جان!!! نه شیک بود، نه مردانه!!!!!
خانوم صدر- دختر محرم دل مادرشه... مگه با شماها می شه دو کلام حرف زد؟؟؟
صدر پسر با شیطنتی که از یک خواستگار سنگین و رنگین بعید بود، گفت: ببینم اگه دختر داشتی، وقت و بی وقت کارشو ول می کرد در خدمت مادرش باشه؟؟!!
علی هم از آب گل آلود ماهی گرفت: همینه!!!!
بعد رو کرد به کبوتر نامه رسان: از طرق دانشگاه وارد شدی..؟!
صدر پا روی پا انداخت: نه... آزاد... من مکانیک خوندم...
حاج خانوم فوری گفت: روشنک هم مکانیکه! شیراز! الان میاد...
و بلند، صدا زد: روشنک؟؟
نگاهم روی ساعت دست چپش بود.. آستین کوتاه... بازوهای پر.... فوری چشم دوختم به کریستال پر از شیرینی.... ای لعنت به تو ساره!!!!
خانوم صدر ، متبسم گفت: کامی خواجه نصیر بود...
حالا حضور روشنک کم بود که دانشگاه های دولتی شان را بزنند توی فرق سر منِ بدبخت!!! اصلا حوصله نداشتم که باز حاج خانوم شروع کند به حرف زدن از افتخارات و پروژه ها و هوش سرشار روشنک.....! خوب شد علی رفت آزاد صنایع بخواند...، که آن را هم نصفه ول کرد!!! البته.... نصفه، آن هم ترم شش.... بابت خاطرخواهی اش.... ذهنم رفت به روزهایی که علی بست نشسته بود خانه ی عمه... روزها می رفت بیرون و شب ها می آمد.... به هیچ کسی هم جز عمه حرفی نزده بود... بعده ها، حدود یک سال بعد، عمه به من گفت که دوست دخترش توی تصادف از دست رفته......
نگاه دلسوزم خورد به نگاه علی.....و انگار که خواسته ی دلم را گرفت...!! شروع کرد به حرف زدن... از کبوتر نامه رسان پرسید... از شرایطش.... و من داشتم فکر می کردم که چرا احساس خوبی دارم....؟! چرا دلم می خواهد بروم و با هیجانی که نشان دادنش از من بعید است، برای روشنک از صدر پسر و گواهینامه ی خلبانی اش بگویم...؟! نظرش را بپرسم و بگویم که خب...، من هم خیلی اصراری ندارم که حرف نزده، ردش کنیم....!! دوست داشتم بروم برای روشنک بگویم از شک هایم.... از تردید هایم... از اینکه چقدر برایم عجیب است پسری با این ویژگی ها، اختیارش را بدهد دست مادرش.... و عجیب تر آنکه، حاج خانوم این قدر مایل باشد...... چرا.......؟؟؟!
بچه بودم..... بی نهایت بچه و ساده..... که فکر می کردم همه ی دلشوره های خوب دنیا، توی همین مراسم خواستگاری خلاصه می شود......
علی داشت دست به سینه نگاهم می کرد و حاج خانوم منتظر و خانوم صدر با لبخند.... گیج شدم!! با پرسش به علی نگاه کردم.. خنده اش را خورد و زمزمه کرد: بپا از حول حلیم نیفتی تو دیگ!!!
بعد صدای روشنک از پشت سر آمد که: می خوای همین جا دو کلمه حرف بزنی یا با پای خودت میری؟؟؟؟
لبم را با شدت هرچه تمام تر، گزیدم!!!!! ای لعنت به تو روشنک با این حرف زدنت!!!!! خانوم صدر بلند خندید و من سرخ شدم و مثل فشنگ، از جا پریدم.....
صدر پسر هم چند لحظه بعد، با آرامشی که برای من دلچسب بود، بلند شد.... علی داشت به راه پله ها و روشنک که همان جا ایستاده بود نگاه می کرد: میگم.. پله ها زیاده..، خسته می شین...
وای که چقدر دلم می خواست در آن لحظه همه ی بد و بیراه های عالم را نثار علی کنم!!!! خب باشد!! کی خواست برود توی اتاق؟؟؟؟ رگ غیرتش حالا برای من باد کرده......!!!!!!
صدایی آرام و دلهره آور، ته دلم نجوا کرد: آره.. حالا که حس کرده خطر بیخ گوششه.....حالا......
راه افتادم جلو و در را باز کردم... صندلی های سفید، دور میز مرتب چیده شده بودند.. وسط میز گل های صورتی بنفش مصنوی بود... با رومیزی کوچک سفید قلاب بافی.... حیاط را خودم آبپاشی کرده بودم... هوا هم تقریبا خنک بود.... و احتمالا تا نیم ساعت دیگر ، صدای اذان مسجد، بلند می شد....
با همان دلشوره ی ناشناخته نشستم.... لبه های چادر حریر سفیدم روی سر شانه هایم باز شد... صدر پسر مکثی کرد و بعد با همان آرامش، رو به روی من نشست....
دست هایم را نمی دانستم کجا بگذارم!!!!!
این مشکل دیگر از کجا پیدایش شده بود؟؟؟؟
فکر می کردم فقط بعضی وقت ها موقع خواب است که نمی دانم با دست و پایم چکار کنم از شدت خستگی....!!! نمی دانستم وسط حرف زدن با پسر غریبه توی حیاط گلکاری شده هم، خِرم را میگیرد!!!!!
داشتم به دست های بلاتکلیفم نگاه می کردم و هی زیر و رویشان می کردم و انگاری خیلی هول و بی قرار بودم که با صدای آرامی گفت: استرست واسه چیه...؟!


سرم را با تعجب اوردم بالا.... آرنج هایش را گذاشته بود روی زانوهایش و داشت با لبخند، نگاهم می کرد......
گوشه ی لب هایم بی اختیار، از هم دور شد.. کمی... فقط کمی... دست هایم را گذاشتم روی پایم و توی هم قفلشان کردم. همان طور که خم شده بود، بی مقدمه پرسید: تو واسه چی می خوای ازدواج کنی؟!
از آدم های زود پسرخاله شو و صمیمی خوشم نمی آمد، اما نمی دانم چرا « تو » گفتنش، اصلا گوشم را اذیت نکرد.... فقط فکر کردم که از دیباچه ای که برای شروع مکالمه مان استفاده کرده، خوشم می آید.....!
سعی کردم جوابش را راست حسینی بدهم... و البته سعی هم کردم که نه صدایم بلرزد، نه هول شوم....
- نمی خوام....!
ابروهایش پرید بالا... از این حالتش خوشم می آمد... خنده ام گرفت.... خودش هم انگاری قیافه ی خودش را می دید که با تک خنده ای گفت: نمی خوای؟؟؟ پس من چرا اینجام؟؟؟؟
خنده ام بیشتر شد.....
خنده ی او هم....
- نه جدی می پرسم.... چرا؟؟؟؟
با سادگی گفتم: احتمالا مامانامون نتونستن روی همو زمین بندازن.....
چند لحظه خیره شد توی چشم هایم... عمیق...... فوری نگاهم را دادم به پشت سرش.... بی خیال آقای صدر، اینجوری نگاه نکن دختر آفتاب مهتاب ندیده را... یک وقت هوایی می شوم ها..........!!؟
فکر که می کنم، میبینم با همان دیباچه ی فوق العاده اش، همه ی دلشوره های من را از بین برده بود... و جوری رفتار کرده بود، که باعث شد نه احساس ناراحتی کنم، نه غریبگی....
لبخند کمرنگی زد و خودش را عقب کشید: اینم حرفیه...!
بعد از یک دو دو تا چهار تای کوتاه، سوالی که توی دلم بود را، پرسیدم: شما چرا اینجایین؟؟؟ می دونید... بعید می دونم تو این دوره، یه آدم تحصیل کرده، اینجوری بخواد ازدواج کنه! این قدر سنتی!
سری تکان داد: خب می دونی..... من پسر خوبی ام!!!
و با خنده ای پر از شیطنت، به من خیره شد.........


چشم هایم را از گرد شدگی در آوردم و سرم را پایین انداختم... خدا عاقبت ما را بخیر کند با این پسرِ کبوتر نامه رسانِ صدرِ پر از شیطنت!!!!
خودش را کشید عقب و با خنده ای توی صدایش، اضافه کرد: می دونی، برام از عجایب هفت گانه بود که یه روز بشینم روی این صندلی ها و با یه دختر خانوم محجبه در مورد ازدواج حرف بزنم..!! در واقع اینجوری بگم بهتره... درسته خانواده ی من، و بیشتر مادرم، اهل نماز و روزه ن، ولی خب... من فکرشو نمی کردم که یه روزی تو همچین شرایطی باشم و سلیقه م مماس شه با سلیقه ی عاطفه.... مامان!
از لفظ واژه ی محجبه، تحت هر شرایطی از زبان یک آدم معمولی و با سوء نیت، منزجر می شدم...، اما این بار نمی دانم چرا هیچ حسی به این واژه نداشتم... بیشتر داشتم فکر می کردم که چطوری مادرش را صدا می زند... عاطفه!!
داشت ادامه می داد و من هنوز حواسم پی دست هایم بود که این بار، گذاشته بودمشان روی دسته های فلزی صندلی....
- اما همیشه یه اعتقادی داشتم..، حالا به هر دلیلی.... ، که اجازه بدم عاطفه برام انتخاب کنه... به هیچ عنوان آدم مطیعی نیستم، بچه ننه هم نیستم، ولی این اعتقادمه...! به خاطر یه سری حس خوب مادر و فرزندی که بین من و مامان هست....
چند ثانیه سکوت کرد و نگاهی به آسمان انداخت: فکر کنم قراره خیس بشیم....
سرم را بالا گرفتم... کی ابر شده بود؟؟؟
بی خود و بی جهت پرسیدم: چند بار تا حالا خواستگاری رفتید؟؟؟
خندید... لب هایش را بهم فشار داد و خنده اش را خورد: اولین بارمه....
داشتم می رفتم توی عوالم رویایی خودم که چه دختر خوشبختی هستم من، که با شیطنت و خونسردی افزود: که خر شدم!!
ای بابا عجب آدم بی تربیتی بود ها!!!!!!!
پسر جان بگذار دو کلمه با هم حرف بزنیم بعد تربیتی که عاطفه خانوم خرجت نکرده را ، به رخم بکش!!!!
بی مقدمه گفت: یه بیوگرافی به من بدی ممنون می شم...
و دو ثانیه بعد اضافه کرد که: شایدم از هم بدمون نیومد....
ساده می گرفت......!
سومین چیزی که ازش برداشت کردم...!
اولی خنده ی شیک و مردانه اش بود.... دومی احساس راحتی ای که به مخاطب القا می کرد... ، و سومی....
الکی الکی، کف دست هایم عرق کرد.... به دست هایم نگه کردم.... باید از خودم می گفتم... از خودم..... خودم....... چقدر دستهایم خالی بود.................
- من.... چی بگم...؟؟
- نمی دونی؟ خب... من الان بهت یاد می دم چجوری بیوگرافی بدی!!!
بعد با یک حرکت از جایش بلند شد و با ژست مهندسی ، خلبانی، کمک خلبانی، کاپتانی اش، گفت: کامران صدر، بیست و هفت ساله، سه چهار ماه دیگه میشه بیست و هشت، مهندس مکانیک، دارای گواهینامه ی ATPL ( گواهینامه ی خلبانی مسافربری ) ، قد 186 ، سلامت کامل چشم، قلب، گوش و حلق و بینی، مغز هم... اِی......! یه دونه دندون روکش هم ندارم!!!
اینجا که رسید ، دیگر نتوانستم خنده ام را کنترل کنم.....
خودش هم به خنده افتاده بود....
نشست سر جایش....
دیــــــوانـــــه.......!
- اینقدرام دیگه خنده نداشت...!!
چه یک نفس رفته بود!!!
چه از خود راضی!!!
یک کمی هم مغرور!!! وقتی که داشت از سلامتش می گفت!! لابد فکر کرده با یک دختر آلزایمری کور رنگ نازا طرف است!!!!!!
خنده ام را جمع کردم: تا حالا.. اینجوری.. اوه...!
صبر کرد تا من خودم و خانمی ام را پیدا کنم....
پیدا کردم و پرسیدم: چرا دندون اینقدر مهمه؟؟
لبخند زد: چون مثلا اگه دو سه تا دندون جلو نداشته باشی، ممکنه تو فشار بالا حالت تهوع بگیری.....
سکوت کردم.... با صمیمیت جواب داده بود....
حالا انگاری که نوبت من بود....
دست هایش را توی هم قفل کرده بود و داشت منتظر نگاهم می کرد.....
خنده ام تمام شد....
به این فکر می کردم والا اینجوری که تو از خودت تعریف کردی و نمایش قدرت راه انداختی وهرچی پوئن مثبت داشتی گفتی، من چی بگویم؟؟؟
باز دست هایم بی قرار شدند....
برشان گرداندم روی پایم... باز برعکسشان کردم و گوشه ای از چادرم را گرفتم....
نمیدیدمش اما می دانستم که دارد نگاهم می کند...
به دست هایم نگاه کرد و با ملایمت گفت: می دونم که دانشجویی و ناجی هم هستی... ولش کن.. نمی خواد بگی...!
سرم را آوردم بالا... و باز چشمم افتاد به چشم هایی شبیه به چشم های خانوم صدر... با همان آرامش و ملایمت....
چند لحظه نگاهم کرد و بعد آهسته گفت: فکر کنم رودربایستی مامانامون بد هم نشد.... هوم..؟!
لبخند کمرنگی زدم...
نه، بد نشده بود....
باز فکر کردم که مژه هایش هم خوش حالت و تاب دارست....
و اینکه چشم های قهوه ای تیره دارد... پوست گندمی ای که می رود سبزه ملایم بشود... ابروهای نه چندان پر، اما خوش حالت... فک محکم.... باقیش را هم که خود از خود راضی اش گفته بود!!!!!
صورتم خیس شد....
سرم را بلند کردم و حیرت زده، به آسمان خیره شدم....
صدای اذان مسجد می آمد و هوا تقریبا تاریک می شد....
صدایش همراه با لبخند بود: اولین جلسه ی خواستگاری.. ، توی ایوون و حیاط پر از گل، صدای اذون.... ، نم نم بارون...... من دلم خیلی پاک نیست، اما فکر می کنم همه ی اینا به خاطر خالص بودن توئه که کنار هم چیده شده......
نگاهم توی نگاهش لرزید.......
دلم......
چشم هایم رفت پی بنفشه های زرد و بنفش.......
چطور می شد که دوباره کنار این بنفشه ها و روبه روی مردی که مدعی دو تا شدن داشت بنشینم و ، امروز، روز دیگری باشد...............


علی بی هیچ حرفی سوییچش را برداشته و از خانه بیرون زده بود....
نمی دانم چی باعث این بهم ریختگی ناگهانی اش شده بود.. درست از وقتی که ما از ایوان برگشتیم و چشمش بهمان افتاد، ترش کرد....! تمام مدتی هم که روشنک داشت با شیرین زبانی از شیراز حرف می شد و خانوم صدر با لبخند بهش گوش می داد، نگاه علی روی صدر پسر، ثابت بود......
صدر پسر اما نگاهش روی روشنک بود... نگاهی خالی که چیزی ازش نمی فهمیدم.. نگاهی که انگار تکان خوردن لب های روشنک را میدید، اما نمی فهمید چی می گوید.... صدایی نمی شنید.. حتی سنگینی نگاه خیره و اخم آلود علی را حس نمی کرد....! و همین گنگی، به شدت برایم آشنا بود....! همین که حضور داشت، اما فکرش آنجا نبود.....
آخر سر هم انگار خیرگی نگاه من، که نه علی!! ، کشیدش بیرون.. ، که سرش را بالا آورد و لبخند محوی به من زد....
لبخندی که باعث شد حرصی بشوم از اینکه متوجهش کرده ام و قرمزم کُند.....
اما همان لبخند، لبخند محوی بود که آنجا نبود................!
نُه نشده بود که خانه از حضورشان خالی شد... در را که بستند، علی سوییچش را برداشت و فقط گفت: شب نمیام....
حاج خانوم با نگرانی مسیر رفتنش را بدرقه کرد ، روشنک حواسش نبود و من..... با غصه.............
شب نیامدنش نگرانی نداشت.. علی خانه ی کسی نمی ماند... اگر هم می ماند، پیش عمه بود... اما طوری رفته بود، که رفتنش نگرانمان می کرد......
روشنک داشت از حاج خانوم می پرسید: این آقا خوش تیپه رو چجوری تور زده ساره؟؟
حاج خانوم لب گزید و من، تمام قوایم برای تعریف کردن و تبادل نظر با روشنک، از بین رفته بود... راهِ پله ها را در پیش گرفتم...... روشنک بلند گفت: ساره الان میاما.. نخوابی کارت دارم!!
از پیچ پله ها که می گذشتم، توی دیدشان که دیگر نبودم، شنیدم که حاج خانوم با صدای ضعیفی بهش می گفت: مادر کاش نمیومدی وسط مراسم.. می ذاشتی آخرش....
- وا حاج خانوم؟؟؟؟ من از کجا می دونستم؟؟؟؟؟
من کنار پله ها پناه گرفتم و علی رغم میل باطنی و ندای سرزنشگر وجدانم، گوش ایستادم: عزیزم خیلی ناگهانی شد... بعدم.. اگه می گم...
صدایش را بیشتر پایین آورد... من، بیشتر حساس و کنجکاو شدم...!!
- نمی گی دختره از سکه می افته...
قلبم از دستم ریخت......
ریخت کف پله ها....
از پله ها رفت پایین...
افتاد وسط هال....
رفت سمت جایی که پسر صدر نشسته بود....
صدای رعد و برق می آمد....
روشنک داشت با اعتراض و بد خلقی و هشدار می گفت: مامان!!!!!!
و قلبم که رسیده بود به حضور خالی صدر پسر، داشت ازش می پرسید که: من از سکه افتادم؟؟؟؟


صبح شنبه آخرین جلسه های دانشگاه بود... هفته ی بعد هم دو تا کلاس داشتیم و بعد، تمام! می رفت برای امتحان و شروع بدبختی دانشجویی..........
ساعت سه و نیم بود که کلاس تمام شد و من گوشی ام را که یک ساعت تمام بود ویبره اش بند نمی آمد، از جیبم بیرون کشیدم!!! حاج خانوم، ده بار!!!! نگران شدم و فوری شماره گرفتم: الو؟؟ چی شده حاج خانوم؟؟؟
با عصبانیت خفیفی گفت: چرا جواب نمیدی دختر؟؟؟
- سر کلاس بودم.. اتفاقی افتاده؟ روشنک حالش خوبه؟؟
- آره مادر چیزی نشده! ببین ساره! امروز که دیگه کلاس نداری، نه؟؟
- نه. چطور؟؟
- خب خدا رو شکر! ببین صبح داشتم با خانوم صدر حرف می زدم، در واقع اون تماس گرفت، می خواست مزه ی دهنمونو بدونه!! منم گفتم 50 – 50 مساعده!!
چرا اعتراض نکردم؟؟
چرا قیافه ی دلخور علی، یادم رفت؟؟؟
چرا داشتم شیرینی دلچسبی را، توی دلم حس می کردم؟؟؟؟
حاج خانوم ادامه داد: پسره گفته ، علی هم دیشب آخر وقت گفت، الانم روشنک نشسته بغل دست من داره می گه، یه دو سه بار با هم حرف بزنید...! ببینید چطور می شه!!!
خدای من!!!! این حاج خانوم بود که داشت این حرف ها را می زد؟؟ این حاج خانوم بود که داشت از دیدن می گفت؟؟؟ چه اتفاقی داشت می افتاد؟؟؟ چی داشت می شد؟؟؟ نه... انگار حرف های اخر شب روشنک، داشت درست از آب درمی آمد..........
باید یک بار دیگر حرف هایش را با خودم مرور می کردم.. باید! ولی حالا نه! حالا وقتش را نداشتم! حالا وقت تجزیه و تحلیل رفتار های حاج خانوم و اتفاقات دو سه روز گذشته را، نداشتم!!
- من شماره تو دادم بهش. الاناس که بهت زنگ بزنه.. خبرم کن!
تا آمدم توی گوشی هوار بزنم به کی؟؟ تماس قطع شد.... گلچین و حنانه با تعجب و شادی، با خنده نگاهم می کردند.....
زیر لب گفتم: چی شد الان؟؟؟
شادی پقی زد زیر خنده و همزمان گوشی ام زنگ خورد. شماره را نمی شناختم . هول شدم! کی بود؟ با ترس به گلچین نگاه کردم. آرام بود.... آرام شدم...
دکمه ی اتصال را زدم: بله؟
صدایی پر از مهربانی و عطوفت، گوش هایم را نوازش داد: سلام عزیزدلم... خوبی ساره جان؟!
احتیاجی نبود به مغزم فشار بیاورم... این صدای آسمانی، نمی توانست به کسی جز خانوم صدر متعلق باشد!
لبخند نشست به لب هایم و کَنده، نشد!!
- سلام ... حال شما؟
- من خوبم دخترم.. شما چطوری؟ با زحمتای ما؟!
چه خوب بود که عروسم عروسم نمی کرد!!!
- اختیار دارید....
صدایم خجالت زده شده بود....
خنده ی آرامی کرد: دانشگاهی خانوم خوشگل؟
اعتماد بنفسم چسبید به سقف کلاس سیصد و شش!!
- بله.. دیگه کلاسم تموم شده...
- خب چه بهتر! مامان جان امروز کامی بیکاره.. البته بیکار که چه عرض کنم! آزاده! گفتم یه قراری بذارید همو ببینید....
دستم را بی اختیار کوبیدم به گونه ام!!!
- چی؟؟؟
شادی که سرش را چسبانیده بود به گوش من، خنده ی شلیک واری کرد.......
گلچین داشت می گفت: زهرمااااااااااار.......!!!!
خانوم صدر داشت می گفت: عزیزم دیگه دوره ای نیست که خانواده ها فقط پسند کنن... من و مامان هم قرارمون بود شما ها یه جلسه همو ببینید، اگه خوشتون اومد، دیگه باقیش پای خودتون باشه. حالا من شماره تو با اجازه ت دادم به کامی... بازم جلو جلو عذر می خوام مامان جان... خودش باهات تماس میگیره...
دیگر باقی حرف های خانوم صدر را نمی شنیدم!
کامی؟؟؟
شماره ی من را داده بود به کامی؟؟؟
یااااا خداااا!!!!
با این یکی چکار می کردم؟؟؟؟
قبل از من گفت: خدا به همراهتون مامان جان.. می بوسمت...
مامان جان.......
دلم رفت.....
دلم، پر کشید........
گوشی را گذاشتم روی دسته ی صندلی چوبی. شادی اولین نفر بود: زود تند سریع بگو چه خاکی بر سرت شد!!؟؟؟
حنانه ریز خندید... گلچین بی توجه به آنها پرسید: همون خواستگاره بود؟؟
سر تکان دادم....
شادی به همه مان آدامس تعارف کرد....
وا رفته گفتم: گفت می خواد بهم زنگ بزنه!
گلی مهربان گفت: خب بزنه!! لولو که نیست!!؟
شادی نیشش را باز کرد: می خوای من حرف بزنم باهاش؟؟؟ همچین واست آمارشو دربیارم که حظ کنی!!!
گلی اخطار داد: شادی!!!
گیج و نالان و کلافه، نگاهش کردم....
دستی جلویم دراز شد: موبایلت...!!!
وحشت زده به گوشی میان دست های حنانه نگاه کردم!!! خط یک بود... روند.... یاااااا خدااااااا!!!!!!!!
شادی تماس را برقرار کرد و سر خودش و گوشی را چسباند به گوشم!!!!!!!!!!


نفسم توی سینه ام حبس شده بود!!!!
و چشم هایم دریده از وحشت و اضطراب، به شادی دوخته شده....!!!
صدایی متین و آرام، داشت می گفت: خانوم فتوحی...؟!
لب هایم را با آخرین قدرت ممکن، گزیدم!!!
آخخخخخخ!!!! سوختم!!!!
شادی با جفت دست هایش کوبید توی سرم!!!! « خاااک بر سرت!!!! »
کامران داشت از آن طرف می گفت: الو؟
حنانه به سرعت دستم را گرفت و اشاره کرد که نفس عمیق بکشم... آرامش پر از معنویتش، به قلبم هجوم آورد......
راه تنفسیم باز شد و به سختی توی گوشی زمزمه کردم: الو؟
نمی دانم چرا، اما احساس کردم که آقای بدون دندان روکش، دارد لبخند می زند!!!
- سلام خانوم.
عادی گفته بود! عادی داشت حرف می زد! عادی گفته بود خانوم! من اما، پر از استرس جوابش را داده بودم: سسسلام!!!
حنانه دستم را فشرد... پلک زد.. اشاره کرد به نفس عمیق... توی چشم های عسلی اش، یک دریا آرامش دیم.....، و آرام شدم.........
- مزاحمت شدم؟!
- نه! نه!
- خوبی؟!
- آره! آره!
خنیدید....
آرام....
مکثی کوتاه کرد و گفت: امروز چیکاره ای؟!
- امروز؟؟
ذهنم زود آنالیز کرد!!!
- الان تازه کلاسم تموم شد. ساعت چهار باید می رفتم سالن که کنسل شد به خاطر کلاسم!! می رم خونه ی عمه م!!!
چقدر تند تند حرف زده بودم!!!!
شادی ریز می خندید!!!
کبوتر نامه رسان پرسید: وقت داری همو ببینیم؟!
وقت دارم؟؟ وقت که دارم..... وقت دارم همو ببینیم؟؟؟ نه نه!!! اصصصصصلا وقت ندارم!!!!!
خنده ام گرفت! جواب دادم: راستش.... بله، وقت دارم!
- پس میام دنبالت. آدرسو اس ام اس کن واسم. فعلا!
همین!!!! بووووووووق!!!! همین!!!! فعلا!!!!!! بوووووق!!!!! بوووووووق!!!!! بووووووق!!!!!
شادی از گوشم فاصله گرفت: ناکس عجب صدایی داره!!!
خودم را کشیدم عقب و با هراس و استرس و چشم های گشاد شده به شادی و گلی و حنا، دو دستی کوبیدم توی سرم: من با این ریختم؟؟؟؟؟؟؟؟؟


تا رسیدن به دستشویی توی راهرو، چهار تایی با سرعت نور دویدیم!!!
وقتی خودم را پرت کردم تو و دری را که پشتش با ماژیک نوشته بودند « خواهران » را بستم، به نفس نفس افتاده بودم!!! شادی محکم با کف دستش کوبید به کتفم: ای زهرمار بگیری تو!!! فک کردم جن دیدی اینجوری دوییدی زنیکه!!!! مرض داری مگه؟؟؟
حنا با خنده، تکیه داد به دیوار: وای مردم... همه نگامون میکردن.. الان می گن این چهار تا.. این چهار تا خلن!!!!
گلی نگاه عاقل اندر سفیهی روانه مان کرد: نه که نیستید؟؟؟!!!!
شادی لب و لوچه اش را به حالت انزجار جمع کرد و همان طور که می آمد طرف من، رو به گلچین گفت: ایششش!!! خب خانوم بزرگ!!!!!!
بعد رو به من گفت: یالا مقنعه کوفتیتو درآر سرتو بگیر زیر شیر آب!
چشم هایم را گرد کردم: زیر آب اینجا؟؟ عممممرا!!!!!
شادی هولم داد: دِ خره!! پسره الان بیاد تورو با این ریختت ببینه که می ره پشت سرشم نگاه نمی کنه!!! البته.. من همین حالاشم موندم چجوری مهماندارای به اون خوشگلی و جیگری رو ول کرده، اومده سراغ تو!!!!
حنانه با دلسوزی گفت: شادی جان....!
گلی خندید: چیه؟؟ چشم نداری ببینی یکی آدم از آب دراومده؟؟؟ فکر کردی همه مث اون سامی جووونتن؟؟!!
شادی برایش ادا درآورد.... از حرف هایش ناراحت نمی شدم.. به هیچ وجه... نه از حرف حق، نه از شادی دوست داشتنی ام.........
به هر ضرب و زوری بود، سرم را گرفت توی کاسه ی دستشویی و من تقریبا با حالت تهوّع!!! صورت و جلوی موهایم را، شستم...!! حنانه چادرم را گرفت و نگاهی کرد: تمیزه!
نگاه خانوم معلم مآبانه ی گلچین، سر تا پایم را زیر نظر گرفت.... یاد نگاه همیشگی حاج خانوم افتادم.... روشنک گفته بود: مهم اینه که با کسی ازدواج کنی، که اون می خواد.......
گلچین داشت می گفت: افتضاح!!!!
قلبم چپید توی پاچه ی شلوارم!!!!
باز دو دستی زدم توی سرم و نالیدم: من با این ریخت و قیافه م برم بگم چی؟؟؟!!!!!!
شادی آمد سمتم: چرا اینجوری میگی بابا بچه هول کرد! خیلیم خوووبی ناجی جونم!! فقط..... همچین زیادی خوشتیپی!!! می ترسم تورو با جسیکا آلبایی... کیتی پری ای... چیزی اشتباه بگیرن!!!!
بی اختیار، پریدم بهش: بس کن شادی!! من دارم از استرس میمیرم! شوخیت گرفته؟؟
غش غش خندید: خب راست میگم دیگه!!! عین بچه مدرسه ایا شدی....!!!
نگاهی به مانتوی سرمه ای ام انداختم... راست می گفت!
گلی به جای من جواب داد: خودش خواسته بعد دانشگاه بیاد ببیندش!!! پس باید تحمل کنه!!! دنبال عروس نیومده که!!!
قلبم با شنیدن کلمه ی عروس، تپیدن گرفت....
صدر پسر داشت می آمد دنبالم....؟!
قرار بود با یک مذکر بروم بیرون و حرف بزنم....؟!
یا خدااااا........
هول و هراسان و مستاصل، وسط دستشویی بالا و پایین می پریدم...
حنا با آرامش همیشگی اش گفت: خیلیم خوبی عزیزم! ماهی، خوشگلی! از سرشم زیادی! انقد استرس نداشته باش فدات شم.......
بهش لبخند پر اضطرابی زدم و نگاهی به لباسم انداختم... وای... مانتویم چروک بود.. عرق کرده بود.... نا مرتب بود....!!! رو به شادی کردم: می شه مانتوتو با من عوض کنی؟!
ابروهایش رفت بالا: اَیییی!!! اصصصلا راه نداره! مال گلچینو بگیر!!
- آیِش چیه!؟ مال گلچین به من نمی خوره. با تو یکیه سایزم. جون ساره....!!؟
و سرم را کج کردم و با مظلومیت نگاهش کردم...
نفسش را فوت کرد بیرون و دستش رفت به دکمه های مانتوی کرمش: مرده شور اون قیافه ی موش مرده تو ببرن!!!!!!
خندیدم و محکم گونه اش را بوسیدم!
بدو بدو مانتوی شادی را پوشیدم. شکر خدا آنقدر به خودش عطر می زد که هیچ بوی عرقی حس نمی کردم.... نگاه کردم به ساعتم.. دیر شده بود!! دویدم جلوی آینه... سه تایی دویدند پشت سرم.... سه تایی با هم، خندیدند....!! موهایم را دادم تو و مقنعه ام را مرتب می کردم که دستی با رژ لب صورتی کمرنگ، آمد طرفم!! اخم کردم: اصلا!!!!
شادی غرید: دِ بزن این لامصبو!! رنگت عین مرده های قبرستون میمونه!!!
گلی تایید کرد: راست می گه !! البته استثنائا!!!!
سرم را به شدن به چپ و راست تکان دادم: نمی زنم!! به هیچ عنوان!! اصرار نکنید!!!
شادی رژ را انداخت توی کیفش: به درک!!! پسره پرید، نگی نگفتی!!!!
باز با شنیدن کلمه ی پسره، استرسم یادم آمد!!
گوشیم داشت زنگ می خورد....
جیغ زدم: هیــــــــــــــــن !!!!!!
شادی زد توی بازویم: مَـــــــــــَــــــــرض !!!!!!!!
گلی گوشی را پرت کرد طرفم. خدایی بود که توی هوا گرفتمش! پایم را با شدت و با اضطراب ، کوبیدم روی زمین: بله؟؟؟؟
- دم در اصلی ام.... کجایی؟!
- من؟؟ وای!! من دارم میام!! اومدم!! الان!!!
شادی گوشی را از دستم گرفت و قطع کرد و با سرزنش گفت : آخه تو که پسره رو خفه کردی با این تابلو بازیات!!! این چه وضعشه ساره؟؟؟
گریه ام گرفته بود....
بی قرار و پر از استرس، اشک توی چشم هایم جمع شد.....
حنانه آمد طرفم و به شادی تشر زد: دعواش چرا می کنی توام!؟
بغلم کرد: آروم باش ساره جونم! چیزی نیست که.... یکم صلوات بفرست... نفس عمیق بکش..... باریکلا دختر خوب...
دو سه تا قطره ی اشک را با پشت دستم پاک کردم و لب برچیده، به سه تاشان نگاه کردم.....
گلیچن لبخند زد: بجنب دیگه... پایینه!
چادرم را سرم کردم.... آخرین نگاه ها را توی آینه انداختم... قابل تحمل شده بودم! شادی شیشه ی عطرش را جلو آورد.... خودم را کشیدم عقب: نه.. نمی خوام...
اخم کرد: وا؟؟؟ بابا یکم خوش بو باش! نترس گناه تحریک شدن پسر مردم ، با مـــــَـــــن!!!!!!
قرمز شدم و لبم را با شدت گاز گرفتم....
گلی پقی زد زیر خنده....
حنانه دستش را گذاشت پشتم: بسه مسخره بازی.....! بدو ساره، دیرت شد!
از دستشویی زدم بیرون. سه تایی شان پشت سرم دویدند.. خنده ام گرفته بود... هرکی توی راه پله ما را می دید، خنده اش می گرفت... به ساعتم نگاه کردم.. دیر شده بود.... استرسم بیشتر شد... چی بگویم؟؟ چجوری حرف بزنم؟؟ یعنی می شود مثل آن روز توی حیاط راحت باشم؟؟؟ خدایا... خدا جانم.....
نفهمیدم چجوری آیت الکرسی خواندم و چجوری به خودم فوت کردم.....!!!
اما حین فوت کردن فهمیدم که شادی مانتویش را با عطر خفه کرده!!! عصبی سر تکان دادم و قدم هایم را تند تر کردم!! نزدیک در که رسیدم، برگشتم پشت سرم را نگاه کردم. ایستاده بودند عقب تر و می خندیدند.... لبه های چادرم را توی مشتم گرفتم و از در رفتم بیرون.... چشم گرداندم.. ماکسیمای سرمه ای رنگ، چند تا ماشین آن طرف تر بود..... نمی دانم آن لبخند بی هوا، از کجا آمد و روی لب هایم نشست..... دست های عرق کرده ام یخ کرد، اما لبخندم، از رو نرفت.......
دستم که به دستگیره ی در رفت، احساس کردم یکی دارد خیره نگاهم می کند..... سرم را کشیدم بالا..... نه...... نمی خواستم.... نمی خواستم...... بدا به شانس من..... بدا.......
کیانی داشت از ماشینش پیاده می شد......
داشت من را نگاه می کرد....
داشت من و ماکسیمای سرمه ای و پسر پشت رُل را نگاه می کرد.....
با یک پوزخند مسخره.....
پر از تحقیر.....
و نگاهی که از سردی اش، تمام تنم ، یخ بست.............


دستم را به دستگیره سفت کردم و خودم را کشیدم پایین و نشستم توی ماشین.....
صدر پسر، لبخند قشنگی زد: سلام.
لبخند ساره فتوحی، متزلزل بود.. و نگاهش، مضطرب و گریزان از نگاه کردن به جایی که صدر پسر و کیانی، در یک راستا توی دیدش بودند...
- سلام....
- خوبی؟!
- ممنون... میشه.....
بیشتر از این نمی شد نگاهش نکنم... آرام سرم را چرخاندم طرفش.... اولین چیزی که دیدم بلوز سفیدش بود و دومی، نگاه هنوز خیره ی کیانی............
نفسم را فوت کردم بیرون و چشمم را دوختم به روبه رو: میشه از اینجا بریم...؟!
مکثی کرد و راه افتاد: البته.....
از توی آینه بغل داشتم می دیدمش....
ایستاده بود کنار ماشینش و هنوز، آن پوزخند تهوع آور گوشه ی لبش بود....
می خواستم به صدر بگویم نگه دارد... می خواستم بگویم باید صبر کنی بروم پیش آن پسره ی مزخرف که قیافه ی خشنی دارد و با سوییچ توی دستش بازی می کند.... باید... باید بروم و برایش توضیح بدهم که آن جوری نیست که او فکر می کند.... باید بروم و بگویم که اشتباه می کنی! این لبخند مسخره و مضحک را از گوشه ی لبت بردار و ببین که من هنوز همان ساره ی فتوحی سر به زیرم و این پسر سفیدپوش، خواستگار انتخابی حاج خانوم........ چرا؟؟ چرا می خواستم بروم و برایش توضیح بدهم؟؟ بگویم صرفا چیزی که میبینیم، حقیقت نیست! بگویم حقیقت محض، پشت پرده ی کوری چشم های توست! چرا می خواستم برایش توضیح بدهم؟؟ چرا در عین اینکه ازش بدم می آمد...، در عین اینکه اصلا به او ربطی نداشت، مـــــــــی خواستم که توجیهش کنم و از قضاوت عجولانه و اشتباه و ذهنیت نفرت انگیزی که حتم به یقین داشت توی سرش وول می خورد، درش بیاورم.........!؟؟؟؟ چرا....؟؟؟ چرا؟؟؟؟
- آشناس؟!
دو متر از جایم پریدم! فوری برگشتم طرفش! داشت از توی آینه به عقب نگاه می کرد.... و لبخند سمج و بی معنایی گوشه ی لبش بود!!!
سر تکان دادم: نه! کی؟؟
لبخندش، عمیق تر شد.....
نگاهش را از آینه گرفت و چهار راه را سمت چپ پیچید: هیچی...
چند ثانیه بعد ادامه داد: خب...، کجا بریم صحبت کنیم؟!
به راستی که بهترین سوال ممکن را پرسیده بود!!! نه که من تا به حال با صد نفر رفته بودم بیرون و هم صحبت شده بودم، بابت این می پرسید!!!!!! آرام گفتم: نمی دونم.
- جای خاصی مد نظرت نیست؟!
- نه.
- گرسنه چی، نیستی..؟!
- نه! اصلا!
دستی به موهایش کشید..... گوشه چشمی نگاهش کردم.... پیراهن سفیدی تنش بود که آستین هایش را تا آرنج بالا زده بود.... شلوار جین تیره..... دوست داشتم.....
- بریم پارک!
- پارک؟؟؟؟
- بله.. می خوام تو هوای آزاد باشم..... خنکه امروز...!
- خب... باشه! کجا؟
آدرس دادم..... موزیک با صدای خفه ای پخش می شد......
- تو کار انجام شده قرار گرفتی؟!
به اندازه ی دو ثانیه، پرسش گرانه نگاهش کردم. ادامه داد: همین که دنبالت اومدم....
نگاهم را دادم به دست هایم: راستش... بله.... خیلی هول هولی شد! من....
- منم در جریان نبودم. صبح که می رفتم بیرون مامان شماره تو داد، گفت برنامه شون چیه!
بی اختیار زمزمه کردم: برنامه.....
نفسش را با صدا فرستاد بیرون.....
بوی خوبی توی فضا پخش شد.....
خوب شد مانتوی شادی معطر بود........!
- من خیلی از این بساطا خوشم نمیاد خانوم فتوحی... منتها... خودم سپردم دست عاطفه، حرفیم توش نیست....! حالام اگه اینجام... باید بیشتر با هم حرف بزنیم... چون حس می کنم پنجاه شصت درصد نظرم مساعده... شما چطور؟!
شما......
بگو تو تا نظرم را بگویم........
فکر کردم..... نظرم چی بود...؟! سکوتم طولانی شد......
- خیلی سخته..؟!
- نه... نه... خب....خب منم همین حدودا.....!!
ابروهایش رفت بالا و خندید!
باز، شیک و مردانه!!
لبم را گاز گرفتم و رویم را برگرداندم سمت پنجره!!!!
نگاهی به بستی فروشی سر پیچ انداخت: چیزی می خوری؟!
سر تکان دادم: نه، مرسی...
خندید: روزه ای؟؟؟
لبخند زدم: نه ولی امروز اصلا میل ندارم.
روبه روی پارک، زد کنار: شاید یکم دیگه میلت کشید....
پیاده شدیم... از هر سه چهار تا جمله، یک بار نگاهش می کردم.. آن هم دو ثانیه ای.. طبق عادت... طبق طبیعت... طبق اعتقاد..... پارک دنج و خوشگلی بود که قبلا یکی دو بار با شادی و روشنک آمده بودم! روی شیب کمی قرار داشت و پر از پیچ و خم.. یک بار که با شادی و گلچین آمده بودیم، کلی گوشه ی دنج پیدا کردیم و چشممان هم به جمال دو سه تا دختر و پسر سوء استفاده کن از خلوت و دنجی پارک ، روشن شد! از خیابان پهن رد شدیم..... نگاه من به کاج ها بود و کامران، دست هایش را توی جیب شلوارش فرو برده و داشت از آن نگاه های زیر و بم کِش مردانه به پارک می انداخت....!!
ساعت خلوتی بود... حوالی پنج..... خانم و آقای مسنی دست به دست هم قدم می زدند.... لبخند زدم..... دختر و پسری جیک تو جیک هم روی یکی از نیمکت های سبز نشسته بودند...... سرم را انداختم پایین... صدر پسر زیر لب غرغر کرد: عجب جایی هم ورداشتی مارو آوردیا!!!
خنده ام را خوردم و سرم را بیشتر انداختم پایین تا نبیندم....
اما آثارش، توی صدایم بود: دنج و خوشگله!
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت: اونکه صد البته!!!
دلم می خواست بلند بلند و از ته دل، بخندم!!!
بدجوری بامزه شده بود!
زیر یکی از کاج های توی پیچ قسمت سنگفرش، روی یکی از نیمکت ها نشستیم.... چادرم را مرتب کردم.... پا روی پا انداخت و کمی چرخید به سمت من.....
- می تونیم راحت صحبت کنیم؟!
تو که اجازه نمی گرفتی.....!!
لبخند کمرنگی زدم: بله....
یک دستش را گذاشت روی تکیه گاه نیمکت و توی دست دیگرش، قفل کرد: تو برنامه ت چیه واسه آینده ت؟!
برنامه ام؟؟؟ برنامه ام.... خب... خب می خواستم عین باقی آدم ها زندگی کنم... به حرف های عمه جان هم گوش بدهم... باید حرف بزنی ساره! تو را به خدا آدم باش!!! لکنت نگیری!!!
لب هایم را تر کردم و سعی کردم که خش صدایم را بگیرم: می خوام درسمو تموم کنم.... کارمو که دارم.... بنا بر رشته ی خودمم شاید کار پیدا کنم.. برم سر کار.... شنا رو هم هیچ وقت ول نمی کنم...! همه ی زندگی منه!
تبسم گوشه ی لبش، خفیف بود: ازدواج کجای برنامه ته؟!
دست هایم را توی هم چفت کردم!!!
- ازدواج؟؟؟ خب.... خیلی بهش فکر نمی کردم... یعنی... نمی خواستم ازدواج کنم.... اما....
لبخند ملایمی زد و با لحنی که ازش اعتماد می بارید، گفت: اینجا فقط من و توییم! هرچی دوست داری و عقیده ته، می تونی بگی..... برای من، این مهمه!
نگاهش کردم... چقدر چشم های آرامی داشت.......
- من نمی خواستم ازدواج کنم! حاج خا.... مامانم! مامانم می خواد! یعنی نظرش اینه که به صلاحمه!
چشم هایش را تنگ کرد: نمی خواستی، یا نمی خوای...؟!!
اِی آدم نکته بین......
ای......
ای.......
خودم هم نمی دانستم چرا فعلم را گذشته صرف کرده بودم!!! باید چی می گفتم؟؟ ماست مالی اش می کردم؟؟؟؟ دروغ؟؟؟ نه، اصلا...... دروغ نه...... راستش را هم که... به قول شادی هوا برش می دارد..... یکی توی دلم، که نه مغزم، پچ پچ کرد: خب برش داره.... پسر به این خوبی... چرا خوش اومدنتو انکار کنی ساره....؟؟
لب هایم را تر کردم: نمی دونم!
بهترین جواب ممکن!
از سر خودت باز کن و توپ را بینداز توی میدان حریف!!
- مستاصلی؟
- اوهوم....
- راستشو بخوای، منم همینم! پر از تردیدم! همش شک دارم.... نمی دونم راهم درسته یا غلطه... نمی دونم تردیدم طبیعیه یا نه.... عاطفه می گه طبیعیه!
- شاید.....
- روزی که اومدم خونه تون هم همین حسو داشتم! ببین، در اینکه می خوام ازدواج کنم که هیچ شکی نیست! اصلا واسه همین اینجام!! اما این که.... خیلی دقیق نمی دونم من و تو چقدر به درد هم می خوریم!
انگاری که توی دلم، آب تکان خورد......
اگر من را نخواهد..........
- تو هم باید ببینی از من خوشت میاد یا نه..... ،
و لبخندی شیطنت آمیز زد: با اینکه من خیلی فوق العاده و دوست داشتنی ام!!!!
گونه هایم رنگ گرفت.....
گرمم شد.....
نوک کفشم را زدم به سنگریزه ی جلوی پایم.....
پرروی از خود متشکر!!!
خم شد و دست هایش را قلاب کرد توی هم و گذاشت روی زانویش.....
- علت تردیدمو می دونم ساره..... بگم؟!
ساره.....
این همه آدم از کودکی صدایم کرده بودند..... این همه زن و مرد... با لهجه ها و گویش ها و تُن های مختلف.... چرا این یکی به دلم نِشست.......؟!!
- بگین....
حس کردم دارد حرفش را مزه مزه می کند..... بعد از چند لحظه، با صدای آرام و کنترل شده ای، گفت: تعارف که ندارم.... قراره زندگی کنیم..... من از این پوششت خوشم نمیاد ساره!


آب توی دلم، تکان خورد.....
*گوئیا زلزله آمد.... گوئیا خانه فرو ریخت، سرِ من.........

رها کردم محرم و نامحرمی را... رها کردم عادت و طبیعت را...... رها کردم بند های دست و پاگیر پوشاننده ی معنای نگاهم را........
هراسان، زل زدم توی چشم هایش.........
چــــــی گفته بود؟؟؟
چــــــی داشت می گفت؟؟؟؟؟
خواستم حرفی بزنم....
واژه ها را گم کردم......
لب هایم از هم فاصله گرفت....
زبانم تکان خورد.....
اصوات، فرار کردند.....
حروف ، گم شدند.........
لال شدم.....
اَلکن......
ابرو در هم کشیده بود و داشت می گفت: چی شد؟؟ حالت خوبه؟؟
حرف بزن ساره....
تو را به خدا.....! تو را به جان مادرت یک کلام بگو!!!! بس کن این گنگ بازی و مضحکه ی خاص و عام شدن را!!!!! یک چیزی بگو!!!!!!!
لب هایم چسبید بهم: مـَــــ...... من.....
دستی به صورتش کشید....
- حرف بدی زدم؟!
نمی دانم.... نمی دانم...... نمی دانم......
چرا نمی دانستم؟؟؟ چرا نگفتم آره؟؟!!!! چرا نتوپیدم بهش و محکم نگفتم که من همینم که هستم؟؟؟!!!! چرا هیچی به ذهنم نمی آمد؟؟؟؟؟!!!!
صدایی توی سرم گفت: حرف بزن!!
نفسم را رها کردم.....
نگاهم را ازش گرفتم و زمزمه کردم: نه. هر کسی یه اعتقادی داره!
- من به اعتقاداتت توهین نکردم.... فقط همین اول دارم می گم که فکرشم نمی کردم .... در واقع... این چادر....!!!
و اشاره ای به چادرم کردم....
بی اختیار چادرم را به خودم فشردم.....
نگاه پر از تحقیر همیشگی کیانی توی ذهنم، نقش بست....!!
چرا شبیه کیانی شده بود؟؟؟
صدر پسر که حرفی نزد! صدر پسر که تحقیری توی کلامش نبود!!!!
چرا برای یک لحظه، از دلم گذشت که کاش ندیده بودمش.................................!؟
نگاهی به ساعت بند چرمی مشکی توی دستش انداخت: عاطفه میگه از خداتم باشه!!!
خندید....
دوست نداشتم بخندد......
دوست نداشتم.......
- میگه مهم نیست! من میگم مهمه! همین اول اگه بدونیم شیوه ی زندگی همو، خیلی مسایل برامون روشن می شه! نه؟!
- بله....
نمی دانم چرا یکهو کلافه شد...!! نفسش را فوت کرد بیرون و چنگی میان موهای سیاهش کشید: تو رو خدا دو کلمه پشت سرهم حرف بزن ساره!!!!!!


ناخن هایم را فشار دادم کف دستم.... یا الرحمن الراحمین.....بسم ا.....
- من اعتقادم اینه آقای صدر! چادرمو بیشتر از هر چیز دیگه ای دوست دارم! نماز می خونم، روزه میگیرم، مسجد میرم... البته نه همیشه! خیلی ادعای مومن بودن و مسلمونی ندارم، ولی وظایفمو انجام میدم....! خدا و خواستش هم که توی زندگیم حرف اولو میزنه......

چهره اش باز شد.....
روشن شد.....
ابروهای نه چندان پر، اما بامزه اش، از هم فاصله گرفت.....
خندید.....
خندید........
- پس خیلی هم خجالتی نیستی!!!
کوله ی بنفش و کبودم را روی پایم جا به جا کردم.....
آخیش........!!
راحت شده بودم!!!!
احساس کردم صمیمیتی که توی جلسه ی خواستگاری داشت و امروز کمرنگ تر به نظر می رسید، دوباره به صدایش جان داد!!
- خب، خانوم خجالتی......! باید بگم من خیلی ذوق کردم !!
خنده ام گرفت....
با دلخوری رویم را از نگاه و لب های ظریف و خندانش گرفتم......
مسخره ی مزخرف!!!!
صدایی توی دلم گفت: تو دلش هیچی نیست.... پاکه ساره....! تو اونو بکش سمت خودت.....! پاکه!!
- من نماز نمی خونم ساره.....
برگشتم سمتش..... نگاهش، و لبخندش، ملایمت و آرامش عجیبی داشت.........
ادامه داد: روزه هم نمی گیرم! مسجدم خیلی کم پام رسیده! گهگاه توی مهمونی ها، نه همیشه، مشروبم می خورم...... دوست دخترم داشته م.... اما آدم کثیفی نیستم! جزء سی قرآنو از بس عاطفه تو بچگی تو گوشم خوند و مجبورم کرد که یاد بگیرم، حفظم! نگاه خطا هم به کسی نمیندازم..... خدا رو هم قبول دارم!
مات و مبهوت، نگاهش کردم..............
خــــــــــــدااااای من..............
واقعا که چه آدمی را حاج خانوم انتخاب کرده بود!!!
چه گزینش دقیقی!!! مشروب؟؟؟ دوست دختر؟؟؟ نماز؟؟؟
آفرین حاج خانوم!! آفرین!!!!
بهترین گزینه ی ممکن را انتخاب کردی!!!
چقدر که من و کامیِ صدر پسر ، بهم می آمدیم!!!!!!!!!!!
سرش را کج کرد و لبخند بامزه ای زد: ببین من چه پسر خوبی ام!!
پیغمبر گفته لعنت نکنید..... لعنت خوب نیست.... لعنت موج منفی دارد...... اما من نمی توانم به تویی که سرت را اینجور خواستنی کج کرده ای، نگویم لعنتی!!!!
همان جور که سرش کج بود، گفت: به چی فکر می کنی؟؟!!
مات و خیره، زل زدم توی چشم هایش......
صدایم، پر از ندانم و چه کنم و استیصال و یک جور خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است، بود.......
- دارم فکر می کنم ... ، منو این همه خوشبختی، محـــــــــــــــاله!!!!!!!!!! !!!!!!!!


قهقهه ی پر صدا و از ته دلش، اتمسفر پارک را پر کرد!!!!
سرش را انداخته بود عقب و از ته دل، می خندید......
خنده به لب های من هم آمد!!! دریغش نکردم! پنهانش نکردم! خجالت زده اش ، نکردم!!!
میان غش غش خنده، گفت: تو فوق العاده ای دختر!!!!
عادت نداشتم فحش بدهم یا حرف بد بزنم... ولی آن لحظه به شدت دلم می خواست بهش بگویم زهــــــــــــرمـــــــــ ـــــــــــار!!!!!!!
کلافه شدم: خیله خب... بسه....! اینقدر خنده نداشت که!!!
قفسه ی سینه اش هنوز تکان می خورد....
- باور کن داشت....!!!
نگاهی به دختر و پسری انداختم که تازه روی چند نیمکت آن طرف تر و روبه روی ما، نشسته بودند.... دست های پسر دور شانه های دختر با موهای قهوه ای خوشرنگ، حلقه بود... دختری که داشت لبخند می زد..... دختری که خوشحال بود.... دختری که با پسر، تفاهم داشت.......
کامران امتداد نگاه محبت آمیز و لبخند گوشه ی لبم را گرفت و به آنها رسید.....
چند لحظه مکث کرد... روی نگاه مانده بر مانتوی کوتاه و شیک دختر.... روی مکثش، با هراس و اضطراب... مکث کردم.... به سرعت نگاهش را گرفت و به من داد....
با شیطنت و کنایه گفت: خوش می گذره؟!
نگاهش کردم. موذی!! مکثش را از ذهنم پس زدم و لبخندم را خاموش کردم: نه خیر!!!
لب هایش را جمع کرد و زیر لب گفت: خشن.......!
دستم را چسباندم به دهانم که خنده ام را نبیند!
سرش را نکیه داد به دستی که روی تکیه گاه نیمکت بود: ما چرا اینقدر وجه مشترک داریم با هم؟؟!
شانه بالا کشیدم.....
نگاهی به حوض سنگی و پر از آب وسط پارک انداخت: فکر می کنم صِرف تفاهم، زیاد بودن نقاط مشترک نیست....! کیفیتشونه، نه کمیت!
بعد نگاه عاطفه وارش را به من دوخت: همین که می تونیم کنار هم باشیم و با هم بخندیم و بهمون خوش بگذره و حرفی براش گفتن داشته باشیم، تفاهمه! یعنی اینکه می تونیم کنار همدیگه دووم بیاریم! تو چجوری فکر می کنی؟!
مکث کردم: من فکر می کنم ما آخر تفاهمیم!!!!
خندید....
باز.....
چه بامزه شدم بودم من امروز!!!!!!!!
چشم حاج خانوم، دور باد.......!!!!
نخواستم خنده ی لب او و خنده ی دل خودم را زهرمار کنم، اما با صدایی آرام و جدی گفتم: من نمی تونم تحمل کنم ... در واقع... مشروب.... نماز... ببینید....
جدی آمد وسط حرفم: من نمی خوام تو تحمل کنی!
مستاصل نگاهش کردم: پس باید چیکار کنم؟!
- واسه همین داریم با هم حرف می زنیم. و برای همین من تمام واقعیات زندگیمو بهت گفتم. که با چشم باز تصمیم بگیریم. هر دومون. من رو خودم و شیوه ی زندگیم، اسم تحمل نمی ذارم خانوم فتوحی....! نه آدم الکلی ای ام، نه هوسباز و بی غیرت!! اینارو گفتم که بدونی... همون جوری که من دارم به یه شناختی ازت می رسم، تو هم برسی! اگه قراره زندگی کنیم و اسم تحمل روش بذاریم، همون بهتر که همچین اتفاقی نیفته! ببین ساره.... من ایمانتو دوست دارم. بدون رودربایستی! باور کن! تو انتخاب عزیزترین موجود زندگیمی و من نه می تونم، نه می خوام ایراد بگیرم..... ولی واقعا از این چادر و این پوشش خوشم نمیاد! نه خوشم میاد، نه ذهنیت خوبی دارم!!
خب دوست نداشت!!
نداشت!!
نداشت!!!!
گناه که نکرده بود!!
خوشش نمی آمد!!!
لب تر کرد و ادامه داد: خب! همینه دیگه! من همینم!
سکوت کرد... سکوت کردم..... داشتم توی ذهنم دو دو تا چهار تا می کردم.... آدم بدی به نظر نمی رسید... واقعا بد نبود! واقعا! حاج خانوم می گفت پدرش مرد محترمی ست... می گفت او را ندیده، اما پسر کو ندارد نشان از پدر..... روشنک می گفت حاج خانوم خیلی هم شیفته ی پسره نیست، اما......!!! قضیه ی پیچیدن به پر و پای من بابت خواستگار پروازی، از جای دیگری آب می خورَد.........!!!!!
خود خانوم صدر هم که زن دوست داشتنی و مومنی بود.... من.... من به راستی نمی توانستم به پسرش وصله ی ناجور بی ایمانی و بی خدایی بزنم...... نه تا وقتی که از خلوتش خبر نداشتم..... نه تا وقتی که نمی دانستم توی دلش چه می گذرد.... نه به پسری که بار اول توی چشم های من خیره نشد... و حالا توی پارک، حواسم هست که نگاهش هیچ جا نمی چرخد، جز شعاع یک متری خودمان........!
آهسته اما محکم، حرف دلم را زدم : من به خاطر هیچ بنی بشری چادر و حجابمو از دست نمی دم!
و توی دلم به افتخار خودم، کف بلندی زدم!!!!!
مکثی کوتاه کرد و سپس آرام گفت: اصلا چنین قصدی ندارم خانوم فتوحی.....!
بعد نگاهش را به من دوخت: من نمی خوام آدم بده ی قصه باشم!
نتوانستم نگاهم را بگیرم....
توی آن بعد از ظهر بهاری خنک، نتوانستم نگاه پریشانم را بگیرم......
گوشه ی سمت چپ لبش، کمی بالا رفت..... لبخند کمرنگی زد..... آهسته گفت: بی خیال... بعدا در موردش حرف می زنیم. من خسته شدم... گرسنه هم هستم!
و از جایش بلند شد و رو به رویم ایستاد... و من ، باز احساس کوتاهی مفرط کردم...... احساس جوجه بودن بیش از حد.... فقط خدا را شکر می کردم که هیکل دکلی ندارد.....!!! هنوز ایستاده بود رو به روی من..... ، که نسیم بهاری وزیدن گرفت.... بوی خوب ادکلن کامران صدر، پیچید توی دماغم..... ایستادم و کنارش، به راه افتادم.... دست هایش را توی جیب شلوارش فرو برده بود و نگاهش به آسمان بود... بالا.. خیلی بالا... پر از اوج.......
وسط پارک، کنار حوض، زمین بازی بود.... هفت هشت تا بچه با دو سه تا پدر و مادر، بازی می کردند.... نگاهش را داد به آنها... حواسم پی لبخند نگاهش ، بود.........
همان طور که چشمش به آن دختر بچه با لپ های سفید و قرمز و موهای بور بود، گفت: هیچی مث اینا نمی تونه به من آرامش بده!
مرسی به تفاهم! همین بود!! همین!!خودش بود!!!
برگشت سمت من: از بچه ها خوشت میاد؟؟
سر تکان دادم: زیاد.
ابروهایش را با شیطنت داد بالا: گفتم که به کیفیته، نه کمیت!!
چشمم را ازش گرفتم.....
از روبه رو خانم و آقایی مسن نزدیکمان می شدند و توی دست خانوم، بند قلاده ی سگ پا کوتاه سفیدی بود!!! وحشت کردم!!! خواستم بروم سمت راست، می رفتم توی شمشاد ها!!! سمت چپ، توی دهان کامران!!! همان طور که من درو خودم می چرخیدم، سگ پارس کوتاهی کرد و شروع کرد به ورجه وورجه کردن!!!!! هین بلندی کشیدم و فوری پشت سر کامران، گارد گرفتم!!!!!!!!
با تعجب، به پهلو خم شد: چی شدی؟؟ کجا رفتی؟؟
خودم را کشیدم عقب: هیچی!!
ای خدااااا فقط همین یکی را کم داشتم!!!!!!
باز از آن طرف خم شد عقب: ساره؟؟
سگ سفید نزدیک تر شد و ورجه وورجه اش، بیشتر!!! ترسان و تندو تند گفتم: سگ!! سگ!!! بگید بره اونور!!!
نه که فقط بترسم، به طرز ناجوری بدم می آمد!! خوشگل نجس!!!
خنده اش گرفت: به سگه بگم بره اونور؟؟؟؟
شوخی اش گرفته بود با من!!!! قبلم محکم می کوبید!!! اگر گربه دیده بودم که تا یک هفته زندگی نداشتم!!!!
بی توجه به موقعیتم و نسبتش با خودم، توپیدم بهش: اِاااااه!!! هرچی!!!
صورتش را نمی دیدم اما صدایش، می خندید: ببخشید خانوم.....
خانوم لبخندی به من زد و سرش را پایین آورد: کاری به شما نداره دخترم....
هر کسی سگ داشت، همین را می گفت!!!!! کاری با شما نداره!!! حتما باید جلویش غش می کردم تا بفهمد کاری دارد یا نه!!!!
قلاده ی سگ را کشید و اسمش را صدا کرد.... سگ سفید فرفری پارس کوتاهی کرد و رفت وسط زمین بازی...
- بدت میاد؟؟
- به شدت!!
لبخندش با بوی زغالی که توی دماغم پیچید، قاطی شد... بلال!!! چشمم خشک شد و دلم ضعف رفت!!! پسر هفده هجده ساله ای بود فروشنده اش.... مخ یک دختر و پسر دیگر را هم به کار گرفته بود و آنها هم حین خوردن بلال های شیرش، باهاش حرف می زدند....
کامران بود که داشت می گفت: نظرت چیه شیک نباشیم و به جای میلک شِیک شکلاتی، بلال بخوریم؟؟؟!!


صورتم به خنده ای بی بدیل، شکفته شد!!!
شانه هایم رفت بالا و میان خنده پرسیدم: بلال؟؟؟
خیلی ناباوری داشت..... که برای بار اول با یک پسر بیرون بروی، خواستگارت هم باشد، بعد به جای شیک و متشخص بودن و تلاش برای خوب به نظر رسیدن، همه ی باید ها و نباید ها را کنار بزنی و با خوردن بلال های شیری دوست داشتنی، همه ی ظاهر حفظ کرده ات را، به هم بریزی!!!
تند سر تکان دادم: نه نه!! نه!!
لبخند کجی زد: قول می دم وقتی داشتی می خوردی، نگاهت نکنم!!!
لبم را به شدت گاز گرفتم!!! گاز گرفتنی که نمی دانم از سر خجالت بود، یا شور پر هیجان دلم........!
نگاهش را از گوشه ی لبم کند و رفت سمت پسرک بلال فروش! ایستادم کنار و فکر کردم که امروز خیلی صمیمی شده ام...... اما....... این صمیمیت را ، در ارتباط با آدمی که سوء استفاده چی و بی جنبه به نظر نمی رسد، برای پاک کردن همه ی باور هایش نسبت به امثال من و این پوشش، دوست دارم.............................
شیر بلال هوس انگیز را که دستم داد، به غلط کردن افتادم!!! قیافه ی نالانم را که دید، خنده اش گرفت: گفتم که نگاهت نمی کنم!!! بخور!
بعد به جدول های سفید و سبز کمی آن طرف تر اشاره کرد: خانوم فتوحی مساله ای نداره براتون اگه اینجا بشینیم؟؟
روی جدول؟؟ بنشینیم لبه ی جدول های بلند و رنگی؟؟؟ من مهم نبودم... چادر و لباسم هم مهم نبود..... قد بلند او مهم بود..... فکر اینکه نکند پایش درد بگیرد مهم بود..........
چرا مهم بود؟؟؟؟؟؟؟؟
برای رهایی از فکر های گیج کننده، جلو رفتم و نشستم.....
مکثی کرد و آمد و با فاصله، کنارم نشست. بعد آهسته گفت: فکر نمی کردم بشینی.....
متعجب شدم، اما نگاهش نکردم... بس بود! امروز خیلی نگاهش کرده بودم!!
بلال ها را که می خوردیم، داشت با خنده می گفت: ببین چه خواستگار پرفکتی ام من!!! اگه به عاطفه بگم کجا آوردمت و چی خوردیم، یه هفته تو خونه راهم نمی ده!!!!!
از قهقهه اش، به خنده افتادم......
با لبخند گفتم: منم اگه واسه روشی تعریف کنم، حتما حرف های ناخوشایندی می زنه!!
ته مانده ی خنده اش را تمام کرد و گفت: شما چرا انقدر با هم فرق می کنید؟!
گاز کوچکی به بلال شور زدم: این تفاوت بده؟
- نه! محض اطلاع!
- هر آدمی یه جوریه... با یه سری عقاید شخصی.... فرقی هم نمی کنه نسبت خونی داشته باشیم یا نه..... راه هامون برای زندگی، جداس..... محض اطلاعتون!!
عبارت آخر را با شیطنت اضافه کرده بودم...... با شیطنتی بعید...... و صمیمیت و راحتی ای ، بعید تر.........!!
سر تکان داد: متوجه شدم.... واقعیت اینه که.... اون روز، خونه تون، شوکه شدم!!!
ذرت لعنتی کل لب و دندان و دهانم را بهم ریخته بود...... کلافه از این حس گفتم: می دونم.
بعد با عذاب نگاهش کردم: کاش نمی خوردیم....!!!
نگاه ملایم و متبسمش رفت سمت دهانم....
فوری سرم را پایین انداختم....
دستمال سفیدی به طرفم گرفته شد... زیر لب تشکر کردم..... با خنده به دندان هایم نگاه کرد!!! بدا به این شانس گند من!!! دستم را کوبیدم به دهانم! خنده اش بلند تر شد!! به صورتش نگاه کردم!! فوری لب هایش را روی هم چفت کرد!!! چشم هایش از شیطنت برق زد!!! خنده ام گرفت و بی خیال دندان های نا تمیزم، گفتم: فقط می خواستید به من بخندید!!
بیشتر خندید اما لب از لب باز نکرد!!
نگاهم را ازش گرفتم و توی کوله ام به دنبال آینه گشتم.... نبود!! یادم افتاد که پیش شادی جا گذاشته امش!
- بی خیال خانوم ساره..... از اولش که اینجوری نبودی!!!
بی اختیار، چشم غره ای رفتم.... باز خندید: خیله خب... بیا بریم تو ماشین، دستمال هست....
زود از جا بلند شدم... با خنده و شوخی به دندان های بلال خورده مان، به ماشین رسیدیم. چوب های خالی از ذرت، توی سطل مکانیزه ی چند ماشین آن طرف تر افتادند.... ریموت را زد و من سوار شدم.... سوار نشد تا من ریختم را درست کنم! توی دلم به افتخار شعورش، کف بلندی زدم.................................
راه که افتاد، شیشه ها را تا انتها پایین فرستاد..... نسیم خنکی توی ماشین در رفت و آمد بود..... آدرس خانه ی عمه را بهش دادم...... جلوی خانه ی عمه توی کوچه پس کوچه های امیر آباد که توقف کرد، کمی به سمتم چرخید: امروز همه ی محاسباتمو بهم ریختی!!!
تبسم کمرنگی روی لب هایم ، جا خشک کرد.....
دستم رفت به دستگیره ی در....
هیچ حرفی نزد....
زنگ خانه را فشردم....
یکدفعه موجی از تلاطم و پریشانی، به وجودم ریخت......!
من امروز چکار کرده بودم؟؟؟ احساسم نسبت به صدر پسر چی بود؟؟ چرا امروز ، برای اولین بار در ارتباط با مردی غریبه، اینقدر راحت بودم؟؟ چرا خبری از خجالت های بیش از حد و اضطراب دلم، نبود!!؟؟؟ می خواستم فردا را چکار کنم؟؟؟ می خواستم برای آینده ام چه تصمیمی بگیرم؟؟ از من خوشش آمده بود؟؟ ازش خوشم آمده بود؟؟؟
خم شدم طرف ماکسیمای سرمه ای....
یک دستش روی فرمان بود.. خم شد.... دستش را به نشانه ی خداحافظی بالا آورد و پر گاز، دور شد........
عمه در را باز کرد.... با پریشانی توی چشم هایش نگاه کردم: عمه باید باهات حرف بزنم!


شبی که خواستگار ها رفتند ، روشنک دو ساعت بعدش با تاپ و شلوارک خودش را روی تختم پرت کرده بود و با هیجان می پرسید: اینو از کجا تورش کردی ناقلا؟؟
لبم را گزیده بودم: روشی.......!!
خندید: بی خیال بابا این خانوم بازیارو!! خییییییلی خوووووب بود ساره!!! عالی بود!! فکرشم نمی کردم!!
آن شب از دست حرکات علی، بی اندازه پریشان بودم: روشی علی چش شد؟؟
دراز کشید: هیچی! اونو ولش کن!
گره ی روسری ام را آزاد کردم: تو نظرات چیه در مورد اینا؟
خندید و چشم هایش برق زد: بگو بله و خودتو از شر بکن نکن های حاج خانوم خلاص کن!!!
لبخند محزونی زدم. دستی به موهایم کشیده بود: ساره... تکلیف خودتو مشخص کن. ببین تا کی می تونی از دست این خواستگار و اون پسر حاجی بکشی! می تونی بازم با حاج خانوم بجنگی؟؟ من نیستم که پشتت باشم!! علی رو نمی دونم، اما...... یا آدم باش و بلند شو، یا برو سر زندگیت!
- تو چرا شوهر نمی کنی؟؟
- مگه خرم؟؟؟ دارم کیف دنیارو می کنم!! من با تو فرق می کنم ساره!!
دلم فشرده شد..... نگاه مشکوکی بهم انداخت: نمی دونم چرا همچین پسری... خیلی خوب بود آخه ساره!!
باز دلم فشرده شده بود!!
داشتم به این فکر می کردم که اگر روشنک هیپرتروفی نداشت، اگر بیماری اش درمان داشت، اگر رتبه نبود، اگر این چشم ها را نداشت، اگر وقت های روضه و مولودی، روبه روی حاج خانوم نمیایستاد و با جسارتی که از یک دختر دبستانی بعید بود، روسری از سرش نمی کشید و دست به کمر نمی زد که « من اینو سرم نمی کنم!! » ، حاج خانوم اینقدر مراعاتش را می کرد؟؟؟....................
و اگر علی را اینقدر دوست نداشت... اگر اینقدر پسر پرست نبود که خط بکشد روی باورهایش............
اگر.............
روشنک نگاه متفکرش را داده بود به سقف و می گفت: بهت میگم داستان چیه، ولی دهنتو می بندی!! خب؟؟؟ مث اینکه واسه دختر بهجت خانوم، یه خواستگار پر و پا قرص پیدا شده.... دهان پر کن!! داره می بردش آلمان!! دست بر قضا پسر حاجی هم نیست!!!
وا رفته نگاهش کردم..... حتما روشی از خواستگاری احمد خبر داشت. امکان نداشت حاج خانوم یک روز در میان بهش زنگ نزند و اخبار را گزارش نکند!
- می دونی که... حاج خانوم می خواد حرف خودش باشه... از چشم و هم چشمی هم بدش نمیاد! در مورد شکوهی اینام که.... با اون دسته گل تو و مادره.... حاج خانوم پریروز بهم زنگ زد! کفری بود!! مث اینکه تو دوره ی این ماهشون، بهجت جونش بدجوری بی محلش کرده... حرفم زیاد زده پشت سرش.... حالش خیلی خراب بود پای تلفن ساره!یه لحظه دلم براش سوخت! حالا فهمیدی قضیه چیه؟؟ ببین تا کجا حاضره ارزش هاشو ول کنه و یه کاری رو انجام بده! البته.... بد تورو هم نمی خواد!مطمئن باش! من که از مادر پسره خیلی خوشم اومد!
و با شیطنت اضافه کرد: از خودشم که......
شیطنتش را ندیده بودم...........
فقط داشتم به این فکر می کردم که چه بلایی دارد به سرم نازل می شود......
چه مصلحتی توی این روز های من دارد اتفاق می افتد.....
و یاد آیه ای افتادم که شما یک وقت ها صلاحتان را در چیزی میبینید که به صلاحتان نیست.. و یکوقت ها، از وسط همه ی ناخوشی ها، از وسط همه ی جور درنیامدن ها، خوشبختی، پرت می شود بیرون.........................


دو شنبه از استخر برگشته بودم . حاج خانوم و روشنک خانه نبودند و من یک دستم میان موهای خیسم بود و با دست دیگرم کامپیوتر را روشن می کردم ، که موبایلم زنگ خورد. نگاه کردم. قلبم تپیدن گرفت. یک کلمه سیو کرده بودم... « صدر » ...... و از فامیلی اش، بدجوری خوشم می آمد!!! شادی هم خوشش می آمد!!! داشتم فکر می کردم که فکر نمی کردم بعد از سه روز، تماس بگیرد.....
فوری جواب دادم: بله؟!
صدایش ، بی نهایت آرام بود......
- سلام خانوم فتوحی....
خانوم فتوحی....
کِیف دلچسبی به دلم سرازیر می شد، وقتی اینجور صدایم می کرد.......
لبخند زدم: سلام.. حال شما....
- بد نیستم. شما خوبی؟! مزاحمت شدم؟!
- نه.. نه! تازه رسیدم.. مزاحم نیستید.
- پس خسته نباشی...
لبخندم عمیق تر شد: مرسی...
- چند ساعت در هفته سرکاری؟
- سه روز. هر روز تقریبا پنج شیش ساعت.
- آهان.....
مکثی کوتاه کرد و ادامه داد: من خیلی فکر کردم ساره....
دلم لرزید....
دارد پسم می زند....
می خواهد بگوید تو را نمی خواهم.....
می خواهد.....
- نمی دونم چرا با وجود حرف هایی که زدیم.....،
کوبش قلبم ، هزار تا در ثانیه را رد کرد......
بگو که دوستم نداری....
بگو که از صورت معمولی و ابروهای برنداشته ام، خوشت نمی آید....
بگو که ازم خوشت نمی آید.....
فقط تو را به جان عزیزت، چادرم را بهانه نکن!!!
- نمی تونم پرونده شو مختومه کنم!!!!
یعنی چی؟؟؟ یعنی چی؟؟ درست حرف بزن!!! میبینی که قدرت تحلیل مغزم از کار افتاده!!!!!!!!!
- بیا بیشتر آشنا بشیم..... البته، اگه می خوای!
نفسم را که فوت کردم بیرون، گوشی را با وحشت از دهانم فاصله دادم.......................!!!! خدا کند که نشنیده باشد!!!!!
نشستم روی صندلی میز کامپیوتر..... دستم را مشت کردم و سعی کردم که هیجان و خوشی ام، توی گوشی نپیچد!!!
- چی شد؟! نظرت منفیه؟!
لحنش عاری از شوخی یا نرمش بود.. انگاری که خسته بود.... شاید هم همین خستگی اش بود که شجاعت شیطنت را به من داد: به خانوم صدر گفتید برای همین به قول خودتون آشنا شدن، چه پذیرایی مفصلی ازم کردید؟؟
احساس کردم که جدیت ازش دور شد... نرمش برگشت به صدایش.... و آهسته، خندید............
- رندانه جواب میدی خانوم ساره!
تا آخرین حد ممکن، قرمز شدم.......
نا خواسته، برای فرار از جوابی مستقیم، حرفی زده بودم که از صد تا بله، بدتر بود!!!!!
- من فردا پرواز دارم. نیستم یه هفته.
هراسان پرسیدم: کجا؟؟؟
احساس کردم که لبخند می زند: تایلند!
نه.... دوست نداشتم... از تایلند چیز های خوبی نشنیده بودم..... دوست نداشتم برود... اصلا دوست نداشتم پایش را فراتر از مرز های ایران بگذار، یا حتی از تهران دوست داشتنی ام دور شود، و به تفاوت های فاحش پوشش من با باقی آدم های مطابق سلیقه اش، پی ببرد...................
- فکر کن. زیاد! وقتی اومدم، حتما باید ببینمت.
نمی توانستم حرفی بزنم.... عمه گفته بود ساره با چشم باز ببین.... عمه که نمی دانست من، یک شبه، کورم....................


- من از هواپیما می ترسم..........
نگفتم که از تایلند، هم!!
- جدا؟ فوبیا؟
- نه در اون حد... ولی اصلا حس خوبی ندارم وقتی سوار می شم. اضطراب زیادی میگیرم.
مهربان گفت: طبیعیه.. خیلیا این طورین... اینم یکی از اون مواردیه که زیاد باید روش فکر کنی! کار من !
باقی حرف هایش توی دو سه تا جمله خلاصه شد.... و باقیمانده ی ترس من برای از دست دادن و رفتنش، توی سکوتم...........
و نمی دانم چرا آخر سر، وقت خداحافظی، وقتی گفته بود حداحافظ، خودم را لو داده بودم که: مواظب خودتون باشید.......
گوشی را رها کردم و نگاهم را به دسکتاپ مزین به عکس چهار نفره مان با بچه ها دوختم..... هر چهار تایی خم شد بودیم طرف دوربین.... یادم نیست کی ازمان عکس گرفت..... اما یادم هست که ترم دوم بود و هوا به شدت ناب و بهاری.... شادی نیشش را تا بناگوش باز کرده بود و از ته دل، می خندید..... گلچین چشمکی حواله ی دوربین کرده بود..... حنانه تبسم خانومانه و ملوسی داشت.... و من، سرم را کج کرده و به سر گلچین تکیه داده بودم........
پدر شادی کارخانه دار بود... برق پول به معنای واقعی کلمه توی کیف و سر و لباس شادی، چشم را می زد....... ولی خودش، علی رغم برخی قیافه گرفتن هایش برای همه ی پسرها به جز سامان!! ، خاکی خاکی بود....... حتی یادم است یکبار که دید کیانی با شاسی بلند سفید و عروسکی آمده دانشگاه، ریش پیش پدرش گرو گذاشته و صبح روز بعد، بنز سیاه پدرش را راهی دانشگاه کرده بود.......!! به ما هم می گفت: فکر کرده خیلی آره!!!! فکر کرده یه پسر می تونه کل دخترا رو انگست به دهن کنه!!!!! همچین خودش و باقی پسرا رو تو کف بذارم که حظ کنید!!!!!
و ساعت آخر، با تیک آف سر سام آوری، راهی همین پارکی شد که با کامران رفته بودیم......
از حنانه چیز زیادی نمی دانستم.. همین که یک برادر ازدواج کرده دارد و مادرش هم فوت کرده.... همین که یک وقت ها دلم برای بی مادری اش ضعف می رود و ساده لوحی های هراز گاهش را ، نادیده می گیرم......
و گلچین........
تقه ای به در خورد و علی آمد تو.....
صورتم شکفته شد......
لبخندی زد: چیکار می کنی؟
ذوق زده از اینکه بعد از چند روز دیده امش و دارد باهام حرف می زند، جواب دادم: هنوز هیچی! می خواستم یه نگاه به عکسایی که انداختم بندازم!
جلو آمد و نگاهی به مانیتور و موهای یک وجب بیرون افتاده ی شادی و گلچین کرد... بعد با خنده رویش را گرفت و چشم هایش را گرد کرد: استغفرا.....!!!
خندیدم!!! بلند!!! خواست برود که جرقه ای آنی، ذهنم و متعاقبا دلم را، قلقلک داد: یه دقه بیا!
راه رفته را برگشت..... انگشت اشاره ام را گرفتم سمت صورت گلچین..... صورت گرد و سفیدی داشت..... با گونه های برجسته و بینی خوش فرم.... لب های کوچک و ابروهای کوتاه..... شادی بهش می گفت « توییتی!!! »
- می خوای باهاش دوست شی؟!
چشم های علی تا آخرین حد ممکن، گشاد شد!!!!
دوست شدنش تعجبی نداشت.. حتی با دوست من دوست شدنش.... تعجب از شخص پیشنهاد دهنده بود... خواهرش... آن هم خواهری که خیلی وقت ها کفری می شد از دست دوست دخترهایی که دم به دقیقه به گوشی برادرش زنگ می زدند.....!! و من... خودم هم نمی دانم چطور شد که آن لحظه.. چنین پیشنهادی دادم...
لبخند کوچکی روی لب های علی نشست....
- ببینش چقد نازه... مث توییتی میمونه....
بلند خندید.... نگاهم را دادم به گلچین... به گلچین که پدر و مادرش از هم جدا شده بودند.... پدرش ایران بود و مادرش اروپا زندگی می کرد.... پدرش همه اش سر کار بود و مادرش سالی یکبار زنگ می زد..... گلچینی که خانه ی مجردی داشت، اما با پیرزنی زندگی می کرد که عنوان ظاهری خدمتکار و معنای پنهانی پوششی برای رفع اتهام از زنی تنها بودن را، به یدک می کشید...............
به علی چشم دوختم... لبخند کمرنگی زد... نگاهش، پر از حرف بود..... خم شد و در کسری از ثانیه، روی موهایم را بوسید...... دوست نداشتم دربدری و ناراحتی اش را ببینم! دوست نداشتم ببینم که از من هم قطع امید می کند... دوست نداشتم شب خانه نیاید...، حتی اگر خانه ی عمه باشد...... و برای این دوست نداشتن، به هر ریسمانی ، چنگ می زدم................
خواست برود، که آرام زمزمه کردم: علی تو نمی خوای من عروسی کنم؟!
چند لحظه پشت به من ایستاد.... برگشت.... نگاهش، پر از سردرگمی و پریشانی بود..... یادم افتاد که روزی که دختر محبوبش توی تصادف از دست رفت هم، همین نگاه را داشت.........
صورتش را برگرداند برود که دستش را گرفتم.... همان جوری که روی صندلی نشسته بودم، خم شدم به طرفش.... کامران را از ذهنم پاک کردم..... مکالمه ی چند لحظه ی پیش را به فراموشی سپردم..... من، فقط می خواستم که علی، خوب باشد.......!
دست هایم را گذاشتم دو طرف صورتش و با پریشانی و بی قراری توی چشم هایم، همان طوری که قطره های اشک، بی اجازه، روی گونه هایم رد می انداختند، التماس کردم: علی.... علی جون...؟! بگو.... تو می خوای من چیکار کنم.....؟!
و حس کردم که دلم، زیر فشار این همه خواستن و استیصال، لِـــــه می شود...............
لبش را گاز گرفت....
چشم هایش به مهربانی نشست و ابروهایش گره افتاد، بابت اشک های ناخواسته و صورت پر از مظلومیت من.....
دست هایش را گذاشت روی دست هایم و آرام گفت: من خوشبختی تو رو می خوام..........!
خم شد و پیشانی ام را محکم بوسید و از اتاق، بیرون رفت........
و من ماندم و جای بوسه ای پر محبت که می سوخت و چشم های پر از حرف گلچین، که از توی مانیتور، به من دوخته شده بود........


برچسب ها رمان خالکوبی ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 26
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1165
  • آی پی دیروز : 1576
  • بازدید امروز : 4,669
  • باردید دیروز : 5,628
  • گوگل امروز : 1049
  • گوگل دیروز : 1429
  • بازدید هفته : 42,578
  • بازدید ماه : 140,900
  • بازدید سال : 583,365
  • بازدید کلی : 12,448,454