close
تبلیغات در اینترنت
رمان سمفونی مرگ قسمت اول
loading...

رمان فا

خلاصه: اولین اریگامی تو یه روز عجیب به دستش رسید...و دومین اریگامی با قطره ی خون روی کاغذ مشکلات رو بیشتر کرد... پونیکا نه یه زن خوب مثل داستانها بود نه یه دختر متعهد...براش مهم نبود که با شوهر دوستش باشه یا حتی ازش باردار بشه...براش مهم نبود که شوهری داره که با منشیش رابطه داره... تو زندگی…

رمان سمفونی مرگ قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1139 یکشنبه 08 دي 1392 : 22:44 نظرات ()

خلاصه: اولین اریگامی تو یه روز عجیب به دستش رسید...و دومین اریگامی با قطره ی خون روی کاغذ مشکلات رو بیشتر کرد...

پونیکا نه یه زن خوب مثل داستانها بود نه یه دختر متعهد...براش مهم نبود که با شوهر دوستش باشه یا حتی ازش باردار بشه...براش مهم نبود که شوهری داره که با منشیش رابطه داره...
تو زندگی فقط خودش مهم بود و بچه ی توی بطنش...
ولی آیا این بچه ای که حتی معلوم نیست پدرش کیه زنده به دنیا میاد یا به خاطر اشتباهات پونیکا واطرافیان پا به این دنیا نذاشته از زندگی پونیکا حذف میشه...؟ این رو دیگه باید خودتون بخونید...........
یه چند تا نکته هم همینجا بگم:
1.داستان از زبان اول شخص که اونم دختر داستانه میباشد.
2.یه جاهایی از داستان به گذشته برمیگردیم یا همون فلش بک ولی سعی میکنم گیج نشید.
3.بهتون قول میدم ایده اصلا تکراری نباشه،شاید ادغامی از چند تا داستان باشه اما بکر و تازست.
4.اگه عشقتون کشید میتونید از دو تا دکمه ای که ماشالا همتون باهاش آشنایی دارید استفاده کنید تا منم تند تر و با اشتیاق تر ادامه بدم.
5.بهتره افراد زیر حداقل دیگه 15 سال نخوننش میترسم بعدا فحشم بدین پس از حالا بچه های خوبی باشید و نخونید.آفرین دختر گل پاشو،پاشو برو یه کتاب کمدی یا مناسب سنت بخون...
 

* فصل اول: چوپان دروغگو *

وارد آسانسور شدم...هنوز نمیدونستم چه حسی دارم...بد؟خوب؟دستم رو روی پیشونیم کشیدم و به تصویر خودم تو آینه نگاه کردم خلع بود.در صورت بی حسم به دنبال کور سویی از غم و یا شادی میگشتم،پیدا نکردم.آسانسور ایستاد:
-طبقه ی شانزدهم...
منشی حواسش به من نبود.سرش داد زدم:
-داری چه غلطی میکنی؟بهت پول میدم که اینجا فیلم ببینی؟
زبونش بند اومده بود:
-خانوم...کیان خان گفتن امروز کاری با من ندارن و میتونم...
چشم هام رو باریک کردم:
-کیان غلط کرد...کجاست؟
-تو...توی اتاقشون...بذارید خبر بدم شما...
بی توجه به ادامه ی حرفش به سمت دفتر کیان حرکت کردم.منشی سراسیمه شد.نمیتونست با اون پاشنه های بلند به درستی حرکت کنه اما با شتاب به سمت من اومد تا مانعم شه.هنوز دستم به دستگیره نرسیده جلوی در ایستاد و دست هاش رو از هم باز کرد:
-کیان خان گفتن...
دستم رو به کمرم زدم:
-از کی تا حالا بهش میگی کیان خان؟اگه نمیخوای اخراج شی...
صدای گرفته ای از داخل دفتر گفت:
-بذار بیاد تو ستاره.
منشی لبش رو به دندان گرفت و از جلوی در کنار رفت:
-خانوم من...
در حالی که درو باز میکردم حرفش رو با لحن بدی بریدم:
-لطفا بیشتر از این گند نزن بهش...منتظر بیکار شدنت باش کیان باید دنبال یه منشی دیگه بگرده.
دفتر مثل همیشه پر از نور بود...دیوارها شیشه ای و همه چیز از جمله میز و صندلی سفید بودن.از دیزاین دفتر کارش متنفر بودم.
تیکه انداختم:
-میبینم با منشیت صمیمی شدی.بذار بیاد تو ستاره.
سعی کردم جمله ی آخرو مثل خودش بگم و موفق هم شدم از لحن خودم قه قه خندیدم و دستامو به هم کوبیدم.صورتش مثل همیشه خالی از لبخند و هر حسی بود:
-پونیکا واسه چی اومدی اینجا؟
جلو رفتم و کیفمو روی صندلی انداختم و خودم هم روش ولو شدم:
-اومدم شوهر عزیزم و ببینم...
دوباره با صدای بلندی خندیدم.دست هاشو که روی میز بودند برداشت و به صندلیش تکیه داد به من نگاه نمیکرد:
-اگه کار نداری...
-خیلی خوب میرم سر اصل مطلب با دو تا خبر اومدم...یکیش خوبه یکیش بد...از اونجایی که خیلی شوهرم و دوست دارم اول خوبَرو...
از شنیدن کلمه ی دوست داشتن پوزخند زد...حرصم گرفت و ادامه دادم:
-خیلی خوب اول بدرو میگم...من...حامله ام.
به سرعت صاف روی صندلی نشست:
-چی میگی؟پونیکا خول شدی؟
با شتاب از روی صندلی بلند شد.از حرکتش صندلی عقب رفت و به پنجره ی قدی خورد.
-پونیکا اصلا راه خوبی رو برای انتقام انتخاب نکردی...داری دروغ میگی تا حالم و بگیری.
من هم بلند شدم:
-اینطوری فکر میکنی؟خیلی خوب...
برگه های آزمایشو از داخل کیفم درآوردم و روی میز کوبیدم:
-پس به اینا یه نگاه بنداز.
پشت به من و رو به خیابون ایستاده بود و دست هاشو پشت گردنش گذاشته بود با حرف من مشکوک نگاهم کرد و به سمت میزش رفت.مثل همیشه خوشتیپ و مرتب،ادکلن زده با اون ابهت خیره کننده مثل ستاره میدرخشید...نه اینکه قیافه ی خوبی داشته باشه.دماغش کمی دراز بود،چشمای متوسط و قهوه ای،موهای پر،حالت دار و مشکی،صورت لاغر و کشیده با لبای باریک حتی قد بلند هم نبود اما همیشه به قدری به خودش میرسید و مرتب بود که باعث میشد ستاره ی همه ی مجالس باشه.خدایا این مرد شوهر من بود؟پس چرا من به داشتنش افتخار نمیکردم؟چرا از وجود شومش متنفر بودم؟چرا آرزوی مرگشو میکردم؟نگاهی به سرتا پاش کردم کت و شلوار مشکیِ مات پوشیده بود،جلیقه و کروات.خفه نمی شد تو این گرما؟حواسم رفت پی حرفاش...
-باید در بارش حرف بزنیم پونیکا نمیتونی بچه رو نگه داری...
عصبانی شدم:
-میشه لطفا خفه شی و گوش بدی؟میخوام خبر خوب و بدم.
برگه ها رو رها کرد و به من خیره شد دیگه مثل گذشته های دور از دیدن نگاه قهوه ایش گُر نمیگرفتم.
-من طلاق میخوام کیان...میخوام ازت جدا شم.
برای لحظه ای حس کردم زانوهاش خم شدن شاید هم فقط تصورشو کردم.
-الان نمیتونیم در مورد طلاق حرف بزنیم.
-چرا؟مگه همیشه نمیگفتی میخوای طلاقم بدی و من مخالف بودم؟فکر میکنی چون عاشقتم طلاق نمیگرفتم؟میخواستم آزارت بدم چون عذابم داده بودی...اما الان میگم بیا جدا شیم میخوام بچه رو نگه دارم.
فریاد زد:
-نمیتونی.من نمیزارم.
منم صدامو بالا بردم:
-تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی پس قبل از اینکه همه بفهمن و مجبور شی بمونی،طلاقم بده و خودت و راحت کن.
به سمت من اومد:
-چی تو سرته؟هان؟ازت متنفرم.اصلا میدونی چیه؟ترجیح میدادم خبر خوبت این باشه که بگی مریضی و به زودی میمیری...این یکی خیلی بهتر شرّ خودت و بچه ی نحست و از زندگیم کم میکرد.
زیادی نزدیک شده بود و این منو میترسوند به سمت در رفتم و گفتم:
-خوب متاسفم که باید نا امیدت کنم...تا وقتی تو رو نکشم نمیمیرم.فکرات و بکن اگه بابام بفهمه حامله ام بدجور قضیه بیخ دار میشه بای هانی.
صدای خنده هام تا دم آسانسور ادامه داشت اما به محض اینکه آسانسور حرکت کرد دستمو به میله ی کنج اون گرفتم و شروع کردم به گریه کردن.داشتم اشتباه بزرگی میکردم دلم بچه نمیخواست خدا میدونست که چقدر از داشتن بچه متنفر بودم...میخواستم اذیتش کنم...عذابش بدم.حالا خیلی راه برای بازی من مونده بود باید تو بازی که خودم ناعادلانه ساخته بودم اونو میبردم...باید کیش و ماتش میکردم...مجبورش میکردم با آن همه ابهت روی پاهام بیفتد.در آسانسور که باز شد از دیدن چند تن از کارکنان شرکت خودمو جمع و جور کردم و صورت خیس از اشکمو از دیدشون پنهون کردم،به سرعت از آسانسور خارج شدم.به ماشینم که رسیدم متوجه شدم مرد جوونی کنارش ایستاده عینک دودیمو از کیفم بیرون آوردم و به چشمام زدم،همه تو شرکت منو میشناختن و اصلا دلم نمیخواست بفهمن تو زندگیم کمبودی دارم.مرد کت و شلوار طوسی پوشیده بود و از پشت قد بلند به نظر میرسید.داشت یکی از پاهاش رو به صورت ممتد روی زمین میزد به طوری که انگار از چیزی کلافه شده.بی توجه به مرد که عین علم کنار ماشین ایستاده بود دستم رو به دستگیره ی در گرفتم که صداش بلند شد:
-اوووی...چیه سرت و انداختی پایین داری همینطوری میری...
برگشتم و با خشم نگاش کردم:
-مواظب باش چی میگی...هیچ میدونی داری با کی حرف میزنی؟
-هر خری که میخوای باش...این چه وضع پارک کردنه؟دوساعت اینجا وایسادم منتظر خانوم حالا...
نگاه حقیرانه ای به دویست و شیش سفیدش کردم و گفتم:
-از فردا دنبال یه کار دیگه باش جناب...
اسمش رو روی کارتی که از گردنش آویزون کرده بود دیدم.
-جناب فرامرز حبیبیان.
-چی؟
در حال سوار شدن عینک بزرگ و مشکیم رو از چشمم برداشتم و روی سرم زدم:
-همون که شنیدی...از فردا یکی دیگه جات و میگیره دنبال یه کار دیگه باش.
از دیدن من چشماش چهارتا شد و داشت سکته میکرد:
-خانومِ فرحبخش شمایید؟...به خدا نشناختمتون.ببخشید،من غلط کردم...
-تا حالا دیدی حرفم و پس بگیرم؟
در ماشین و بستم و گازش و گرفتم.احتمالا تا چند ساعت همونجا خشکش میزد و بعدم به حال خودش زار میزد.از آینه نگاهی بهش انداختم و پوزخند زدم.
-آدمای حال به هم زن...روزم و خراب کرد.
بی.ام.دبلیوِ طوسی رنگم و اصلا دوست نداشتم.آذر ماه پارسال بابام برای تولدم خرید بود و منم برای اینکه ناراحت نشه انداخته بودمش زیر پام اونم فقط وقتایی که میومدم شرکت،وگرنه شورلت کروِت نارنجیم و ترجیح میدادم...هم کوچیک و هم زنونه تر بود.دستم رفت سمت ضبظ.عادت همیشگیم بود هروقت میشستم پشت ماشین اولین کار روشن کردن ضبط بود.
The cycle repeated
این چرخه مدام تکرار میشه
-وااااو...چی بهتر از این
As explosions broke in the sky
مثل یه انفجار که توی هوا رخ میده
تنها چیزی که میخواستم یه سرعت فوق العاده بالا بود که با ماشین کادوئیِ ددی از آب خوردنم راحت تر بود و این که آهنگ و با خواننده بلند بخونم...
All that I needed
همه جیزی که من میخواستم
Was the one thing I couldn’t find
تنها چیزی بود که نمیتونستم پیداش کنم
And you were there at the turn
و تو اونجا بودی آماده تغییر
Waiting to let me know
منتظر اینکه منو خبر کنی
We’re building it up
ما این رو ساختیم
To break it back down
تا کمرش رو بشکنیم
We’re building it up
ما اینو سر پا کردیم
To burn it down
تا بسوزونیمش
We can’t wait
نمیتونیم منتظر بمونیم
To burn it to the ground
تا روی زمین بسوزونیمش
چراغ قرمز و بی توجه به اینکه افسر بود یا نبود رد کردم...اگر هم دوربینی عکس مینداخت چه اهمیتی داشت؟هیچ چیز نمیتونست حال خوبم و خراب کنه...کیان امشب نمیتونست بخوابه دیگه چی میخواستم بهتر از این؟
The colors conflicted
رنگ ها با هم تضاد دارند
As the flames, climbed into the clouds
مث شعله های اتیش که به ابر ها میپیوندن
I wanted to fix this
میخوام درستش کنم
But couldn’t stop from tearing it down
اما نمیتونستم از تیکه تیکه کردنش دست بردارم
And you were there at the turn
و تو اونجا بودی توی نقطه ی فرار
Caught in the burning glow
سرگردان توی نور آتیش
And I was there at the turn
و من اونجا آماده فرار بودم
Waiting to let you know
منتظر بودم تا بهت خبر بدم
We’re building it up
ما این رو ساختیم
To break it back down
تا کمرش رو بشکنیم
We’re building it up
ما اینو سر پا کردیم
To burn it down
تا بسوزونیمش
We can’t wait
نمیتونیم منتظر بمونیم
To burn it to the ground
تا روی زمین بسوزونیمش
You told me yes
تو بهم گفتی اره
You held me high
تو منو بالا ها بردی
And I believed when you told that lie
و وقتی اون دروغ رو گفتی من باورش کردم
I played soldier, you played king
من نقش سرباز رو بازی کردم و تو شدی شاه
And struck me down, when I kissed that ring
و من شکستم وقتی که حلقه (پادشاهی) رو بوسیدم
You lost that right, to hold that crown
و تو برای نگه داشتن اون تاج حقیقت رو گم کردی
I built you up, but you let me down
من تورو بالا کشیدم ، اما تو منو زمین زدی
So when you fall, i’ll take my turn
پس وقتی که تو سقوط کردی ، نوبت من میشه
And fan the flames
و از آتیش لذت میبرم
As your blazes burn
همونطوری که میسوزی
این آهنگ واقعا دیوونم میکرد.نگاهی به عقربه سرعت سنج ماشین کردم.صد و هشتاد تا اونم داخل شهر.سرعت و پایین آوردم و گوشه ی پیاده رو نگه داشتم...دستم ناخودآگاه به سمت شکمم رفت.حس عجیبی داشتم.دستم رو روی دلم کشیدم:
-میدونستی چقدر با اومدنت مامانت و خوشحال کردی؟
توی این دو هفته ای که فهمیده بودم حامله ام خوب فکرهام رو کرده بودم...شاید چاق و بد ترکیب میشدم اما نمیتونستم بندازمش.اگر دو بار تا کلینیک رفتم و دست خالی برگشتم حتما قرار نبود از بین ببرمش.
***
سپیده قهوه ی خودش رو روی میز گذاشت:
-حتما وقتی به کیان گفتی خیلی جا خورد...خوب چه میشه کرد در که همیشه رو یه پاشنه نمیچرخه.
لبخند موزیانه ای زدم:
-باید اونجا میبودی و میدیدی.داشت سکته میکرد.
-ولی من بازم میگم داری حماقت میکنی پونیکا...چرا میخوای به خاطر کسی مثل کیان خودت و درگیر بچه کنی؟هان؟یکم بهش فکر کن...کم کم شروع میکنی به چاق شدن تازه اگه زشت نشی شانس آوردی...بچه که به دنیا بیاد همه چیز بدتر...
از روی مبل بلند شدم:
-میشه لطفا روز خوبم و خراب نکنی؟یه جوری این و میگی انگار خودت قبلا حامله نشدی.
از بلند شدن ناگهانی من تعجب کرد:
-وااا...چرا ناراحت میشی حقیقت و گفتم دیگه.درسته منم رامبد و دارم و با دنیا عوضش نمیکنم ولی من و با خودت مقایسه نکن...من حامله شدم چون زندگیم و دوست داشتم ولی تو دیر و زود از کیان جدا میشی.من عاشق سامانم ولی تو کیان و دوست نداری...
-خیلی خوب ادامه نده،به هر حال من نتونستم بندازمش...خودت که دیدی چند بار تا کلینیکم اومدم...نشد که نشد.
اینو گفتم و کیفم و از روی مبل برداشتم.سپیده گفت:
-حالا قهر نکن ممنظوری نداشتم...
-میدونم...قهر کجا بود؟باید برم دیره.
صورتم و بوسید:
-باشه عزیزم، فردا شب میبینمت مامان پونیکا.
از کلمه ی (مامان) حس عجیبی بهم دست داد و با خودم فکر کردم.
((من و مامان شدن؟))

اونشب کیان اومد دم خونم.ما با هم زندگی نمیکردیم سه هفته بود که از خونه رفته بود ولی بابا و مامانم نمیدونستن جدا زندگی میکنیم بخاطر همین سعی میکردیم جلوشون حفظ ظاهر کنیم.اول نمیخواستم ببینمش ولی وقتی دیدم از رو نمیره و مدام زنگ میزنه رفتم دم در و لاش و باز کردم:
-واسه ی چی اومدی اینجا کیان؟من همه ی حرفام و...
در و که من پشتش وایساده بودم و سعی میکردم فقط یکمش باز باشه هول داد و از اونجایی که زورش زیاد بود تونست بیاد تو حیاط:
-آره تو حرفاتو زدی ولی نذاشتی منم حرفامو بزنم...تعارف نمیکنی بیام تو؟
دستام و توی هم جمع کردم و با ژست طلبکارانه ای نگاهش کردم:
-اومدی تو دیگه...زود باش کار دارم...
کمی فکر کرد و سپس گفت:
-ببین پونیکا...بیا و دختر خوبی باش...اگه حتی یه ذره هم به این زندگی اهمیت میدی بچه رو بنداز.ما نمی تونیم الان جدا شیم و خودتم این و میدونی.اون موقعی که ازت خواستم طلاق بگیریم به حرفم گوش ندادی...میدونی که این فصل واسه شرکت خیلی مهمه اگه بخوام طلاقت بدم همه چیز خراب میشه،وجهم توی شرکت از بین میره.اوضاع کارخونه هم به هم میریزه....باید الان همه ی فکر و ذکرمون دیگایِ بخاری باشن که این فصل میخوایم برای شرکت نفت تهیه کنیم و بفرستیم جنوب.سه ماه طول میکشه اوضاع روال عادی بگیره و تا اون موقع بابات میفهمه حامله ای...اونوقت چطوری قبول میکنه من دختر عزیز دردونش و که حامله هم هست ول کنم؟یکم بهش فکر کن...بعدا هم میتونی یه بچه دیگه داشته باشی...از کسی که عاشقت باشه و عاشقش باشی...این بچه از حالا تقدیرش مشخصه.با خودت لج نکن.
توی نگاهش خواهش و میدیدم.
-حرفات و زدی؟حالا میتونی بری.
و درو باز تر کردم تا خودش از راه اومده برگرده.سرش رو چند بار به معنی تاسف خوردن تکون داد:
-میخواستم از راه خوبش وارد شم ولی خودت نذاشتی...
و از در بیرون رفت...نزدیک بنز مشکیش رسیده بود که با صدای بلندی گفتم:
-فردا ساعت شیش منتظرتم تا واسه جشنی که بابا برای بستنِ قرارداد شرکت گرفته بریم...یادت نره.
دستش رو بالا آورد یعنی که فهمیدم و دهنت و ببند.لبخند زدم و رفتم تو...از ظاهرش معلوم بود خیلی داغون و خستست،با صبح که دیدمش زمین تا آسمون فرق داشت کرواتش شل شده بود و موهاش به هم ریخته بود.اینطوری که میدیدمش حال بهتری بهم دست میداد و توی تصمیمم راسخ تر میشدم.
ازدواج ما از روز اول هم یه اشتباه بزرگ بود،من بچه نبودم کسی هم اجبارم نکرد اما هم گول ظاهرش و خوردم و هم دلم میخواست به بابام کمک کنم.بابای من کارخونه ی ساختِ دیگ بخار داره و پدر کیان هم توی شرکتش قرار دادایی که مربوط به فروش دیگاست رو میبنده یعنی ازدواج ما یجورایی قرار دادی بود.شرکت و کارخونه رو ادغام کردیم و دو تا خانواده با هم وصلت کردن...تا مدتی همه چیز خوب بود و منم از داشتن کیان راضی بودم اما زیاد وضع همینطوری نموند.وقتی از هم زده شدیم شروع کردیم به لج و لجبازی،همیشه اون میبرد چون مرد بود،چون قوی بود...اما اینبار من شاه کلید داشتم.دیگه محال بود بزارم ببره.
خونه ی مشترک من و کیان به بزرگی مال خودمون نبود.زیر بناش چهارصد متر و با حیاطش هزار متر میشد.یه استخر و سونا توی زیر زمین داشت و یه استخر بزرگِ دیگه توی حیاط.
کنار استخر یه آلاچیق خیلی زیبا و رویایی با گلای رنگارنگ برام ساخته بودن و خیلی وقتا خودم میرفتم توش میشستم تا بوی طبیعت و بتونم بعد از اون همه دود و کثیفی که به ریه هام میفرستادم حس کنم.
خونه سه خوابه بود که توی یه راهرو قرار گرفته بودن و هر اتاق برای خودش سرویس بهداشتی جداگانه داشت.یکی اتاق خواب مشترک من و کیان،اتاق کار کیان و اونیکی هم اسمش و گذاشته بودیم اتاق بیخودی.حال و پذیرایی با دو تا پله ی سرتاسری از هم جدا میشدن و آشپزخونه با یه در از سالن غذاخوری مجزا بود.پذیرایی زرشکی و قهوه ای سوخته بود،آشپزخونه لیمویی و سپید و اتاق خوابمون هم آبی روشن...همه چیزش و خودم انتخاب کرده بودم.
یادمه کیان میگفت دارم وقتمو هدر میدم و بهتره بدمش دست چند تا طراح معروف اما من قبول نکردم میخواستم همه چیزش به دلم بشینه.مثل همین حالا که به دلم مینشست...البته از چهار سال پیش که ازدواج کردیم هشت یا نه بار دیزاین خونه رو بین کل به هم زدم و از اول چیدمش...
به خودم که نمیتونستم دروغ بگم،میخواستم خلع های زندگیم و با این کارا پر کنم...اما هیچوقت نتونستم تنهایی هام رو با لباس و کیف و کفش مارکدار،ماشینای رنگ و وارنگ یا مهمونی های آنچنانی جبران کنم،در آخر بازم همون زن تنها بودم که شوهرش تقاص اشتباهش و از اون میگرفت... کیان همیشه من و مقصر ازدواجمون میدونست اما گناه من نبود.من خودم هم گرفتار این زندگی نامیمون شده بودم.
سعی کردم به گذشته ها فکر نکنم...از وقتی کیان رفته بود مجبور شدم خدمتکارام و اخراج کنم ممکن بود خبر به بیرون درز پیدا کنه...فقط یه باغبون بود که شنبه ها می اومد و به آلاچیق و گلای حیاط رسیدگی میکرد.واسه همین توی این سه هفته مجبوری خودم آشپزی میکردم،اصولا شام نمیخوردم و برای ناهارم توی شرکت یه چیز ساده از رستوران میگرفتم.ولی از دو هفته پیش که فهمیدم باردارم ناهاروم و سالم تر میخوردم و از شام هم نمیگذشتم.کنترل اشتها واسه ی یه زن باردار هم سخته هم مضر...
یادم افتاد به سفره ی رنگارنگ و متنوعی که خدمتکارا درست میکردن و معمولا بدون اینکه خورده شه مستقیما میرفت توی آشغالی.کیان هیچوقت شام خونه نمیومد،منم که نمیخوردم.ای کاش الان فقط یه مدل از اون هزار رنگ غذا اینجا بود تا من مجبور نمیشدم برای خودم شام درست کنم ولی دریغ و افسوس که چیز محالی بود.از تنبلی دو تا تخم مرغ نیمرو کردم و از بس بد مزه شده بود نصفش و نخورده رفتم بخوابم...چشم به راه فردا شب بودم...
-کجایی کیان خان که واست خوابای خوب خوب دیدم.
لباس خواب مشکیم و پوشیدم...یادمه کیان ازش خوشش نمیومد و چند باری هم میخواست قایمکی بندازتش آشغالی که مچش و گرفتم:
-این و مخصوص خودت پوشیدم عزیزم...
دندونام و که مسواک میزدم به خودم نگاه کردم.بعد از مدت ها داشتم خودم و شاد و سرحال میدیدم...اون شب حتی کابوس هم ندیدم درست برعکس تمام شب های دیگه که کابوسای وحشتناکم مجبورم میکرد از انواع و اقسام قرصای خواب استفاده کنم.

گوشی دستم بود و دونه دونه لباسا رو رد میکردم:
-سپیده نمیدونم باید چی بپوشم.
-منم نمیدونم...اینم یه بدبختی پولداراست دیگه هر دوتامون یه اتاق چهل پنجاه متری پر از لباس و کیف و کفش داریم که خیلی هاش رو تا حالا نپوشیدیم اما نمیدونیم چی باید...
بقیه ی حرفشُ نشنیدم چون حواسم رفت به یکی از لباس هام.
-ببین سپیده...تو مهمونی میبینمت...فکر کنم فهمیدم چی باید بپوشم.
و بدون اینکه منتظر شم ببینم چی میگه تلفن رو قطع کردم...اون و روی میزی که توش عینک دودی هام رو چیده بودم گذاشتم.لباسی که چشمم رو گرفته بود از جا رختی کندم...
یه لباس ساده و سفیدِ یقه اسکی بود با آستینای حلقه ای،روی گردنش و پایین دامنش که تا رون پام بود رو با سنگای براق و نسبتا درشتِ شیشه ای تزئین کرده بودن،دیگه هیچی نداشت پارچشم ساتنِ سفید بوداز مدلش خوشم اومد...اصلا یادم نبود کی خریدمش.لباس رو برداشتم...با خودم به اتاق خواب بردم.
جلوی آینه که نشستم مثل همیشه برای خودم یه بوس فرستادم.من واقعا زیبا بودم...این رو فقط خودم نمیگفتم بلکه همیشه حرف زیباییم ورد زبون اطرافیانم بود.موهای پرپشت و صاف خرمایی رنگ که خودم فر و شرابی رنگشون کرده بودم،همه میگفتن موهام شبیه موهای میریام فارس شده البته موهای من مثل اون هویجی رنگ نبود،بیشتر به شرابی میزد.پوستم سفید و بلوری بود با اینکه سپیده همیشه برنزه میکرد و به منم میگفت اگه برنز کنم محشر میشم اما میترسیدم لک بیارم و دیگه مثل حالا بدنم صاف نباشه برای همین هیچوقت به توصیه اش گوش نمیدادم.قدم صد و هفتاد و دو بود...خیلی هم لاغر و ظریف بودم. برای اینکه خوش فرم بمونم هزار جور کلاس و باشگاه میرفتم و دکتر تغذیه داشتم.
بچه تر که بودم دماغم بزرگ و قوز دار بود،مدلش به دماغ بابام رفته بود.اما پیش یه دکتر ارمنی که حالا هم به رحمت خدا رفته عملش کردم.همیشه وقتی جلوی آینه مینشستم برای شادی روحش دعا میکردم چون واقعا دماغم رو خارق العاده عمل کرده بود.زیاد کوچیک نبود که مصنوعی باشه از اون دماغایی شده بود که وقتی میدیدن میگفتن خدا عجب دماغی بهش داده.با وجود طبیعی بودن دماغم به کسی دروغ نمیگفتم...اگه کسی میپرسید میگفتم عمل کردم.
چشمای بلوطی رنگ(رنگی بین قرمز و قهوه ای)،درشت و آهوییِ پدرم رو داشتم.لبای گوشتی و غنچه ای،صورت گرد و گونه های پرم هم به مامانم رفته بود.اصلا به خاطر خوشگلیش بود که بابام گرفته بودش...عکسای جوونی مامانم رو که میدیدم می فهمیدم اون از منم خوشگل تر بوده.بخاطر همین بابام هنوزم که هنوزه عاشقانه دوسش داره.ناگفته نماند خبر داشتم گاهی سر و گوشش میجنبه اما مگه میشه آدم این همه پول داشته باشه ولی اصلا شیطونی نکنه؟
زیاد حوصله ی آرایش کردن نداشتم یه برق لب زدم با ریمل و خط چشم.موهام و موس زدم و دورم ریختم.نمیدونستم چرا این روزا مدام خوابم میگرفت...خسته میشدم.احتمالا یکی از هزاران عوارض حاملگی بود.بازم یکی دیگه واسه خودم بوس فرستادم...از پشت آینه بلند شدم.
ساعت شیش و ربع بود.میخواستم لفتش بدم تا کیان حرص بخوره ولی مثل اینکه برعکس شد.لباسم رو پوشیدم...یه جفت کیف و کفش سپید و ست که به لباسم میومد انتخاب کردم...مانتوی یاسی رنگم رو از روی لباس به تن کردم.بار دومی بود که این مانتو رو انتخاب میکردم.البته چون مدلش و دوست داشتم برای بار دوم پوشیدمش وگرنه من یه چیز رو دوبار استفاده نمیکنم.پارچش لخت و ساده بود،پایینش کج برش خورده بود...یه کمربند با سگک گلِ رز هم داشت.فقط ساعت رلکسم و انداختم دستم،شالم رو برداشتم...رفتم روی مبل منتظر نشستم. هنوز ساعت هفت نشده بود که بلاخره اومد دنبالم...
ظاهرش سرد بود...نمیشد فهمید چه حالی داره.جواب سلامم رو نداد و با بی ادبی رفت توی ماشینش نشست.خودم در ماشین رو باز کردم...با لبخندی که فصد داشتم تا آخر شب حفظش کنم و حرصش بدم کنارش نشستم:
-کیان خان نشنیدی میگن جواب سلام واجبه؟مثلا داری کم کم بابا میشی ها...
از شنیدن واژه ی بابا جا خورد...دستش رو روی بوق گذاشت بدون اینکه کسی جلوی راهمون باشه.مثل همیشه صورتش و سه تیغه نکرده بود و اگه درست حدس میزدم شب قبل برعکس من که خیلی خوب خوابیدم پلکاش روی هم نرفته بود.پاشو روی گاز گذاشت:
-دیوونم نکن پونیکا...وگرنه جفتمون و میندازم ته دره...
میدونستم جرئتش رو نداره:
-غلط زیادی کردنم مرد بودن میخواد.بعدشم من که دره ای نمیبینم.
بیشتر پاش و روی گاز فشار داد،نگاهم به عقربه ی سرعت سنج بود.صد و شصت...صد و هفتاد...
-اتفاقا امشب من یه مرد دیگه ام...دره نباشه...اینهمه ماشین که هست.تو انتخاب کن...بزنم به کدومشون؟اون مزدا سفیده خوبه؟گنده هم هست بی برو برگرد مردیم.

اینبار وقتی روی گاز فشار آورد موتور صدا داد.کم کم داشتم میترسیدم:
-کیان وایسا...گفتم ترمز کن دیوونه...
-چته؟چرا جیغ میکشی؟چرا مثل همیشه واسم نطق نمیکنی.
دستگیره ی درو با دست محکم گرفتم:
-میخوای من و بچه تو بکشی؟باشه بکش،اگه تا این حد پستی...
از ترمز ناگهانیش سرم تا شیشه رفت و برگشت.اگر کمربند نبسته بودم حتما مخم می پاشید رو شیشه.نفسم و فوت کردم بیرون...گفتم:
-خواهش میکنم کیان امشب و آروم باش.قول میدم فردا در موردش حرف بزنیم...
دروغ میگفتم،مرغم یه پا داشت.اما چون ترسیدم بازم به سرش بزنه این حرف رو زدم...حالا باید به جز خودم از بچه هم مراقبت میکردم.به من که نگاه کرد چشماش مثل بچه ها معصوم شده بود:
-واقعا؟
-آره...حالا خواهشا سریع تر من برسون خونه ی بابا اینا...حسابی دیرمون شده.
خدارو شکر تا باغ نه حرفی زد و نه کار احمقانه ای کرد.اصلا هم به روی مبارکش نیاورد که داشت به کشتنم میداد.
سپیده و سامان قبل از ما رسیده بودند.سپیده بهترین دوستم از دوران دبیرستان بود.پدرش یکی از سهامداران شرکت نفت بود...ما دیگایِ بخارمون و به باباش میفروختیم.انگار دوستی من و سپیده هم شراکتی بود.سپیده صورت نسبتا جذابی داشت.پوست برنزه،موهای عسلی و رنگ کرده،چشمای سبز اما ریز،صورت کشیده،لبای بزرگ و دماغ کوچیک و عملی.هیکلش زیاد از حد درشت بود...خودش هم خوشش نمیومد اما استخون بندیش همین بود و نمیشد تغییرش بده.یه لباس سبز و تک آستینه پوشیده بود با کفش و کیف مشکی.باید اعتراف کنم سلیقه ی اون توی انتخاب لباس همیشه از من بهتر بود.
سامان با دیدن ما نیشش باز شد.اون درست نقطه ی عکس شوهر من بود.به قدری خوش قیافه بود که به ندرت میشد همچین چهره هایی پیدا کرد.پوست روشنی داشت با صورت درشت و مردونه،چشمای میشی و خوش نقشش با مژه های بسیار بلند که یکی از بهترین قسمت های چهرش بود نفس گیر به نظر میرسید.دماغ کوچیک و قلمی،لبای سرخ و خوش فرم با موهای خیلی پر،خرمایی رنگ و براق،یکی از گونه هاشم چال میشد...انگار خدا توی این مخلوقش هیچی کم نذاشته بود.از نظر هیکل هم از کیان و تمام مردانی که میشناختم برتر بود.با اینکه من و سپیده بلند قد بودیم اما در برابر اون حتی با کفشای پاشنه بلند احساس میکردیم کوتوله ای بیش نیستیم.خودش میگفت صد و نود و پنجه،احتمالا دروغم نمیگفت.کیان حدودا هم قد خودم بود و زیر چونه اش چال میشد درست همونجوری که من بدم میومد.همیشه عادت داشتم سامان و کیان رو با هم مقایسه کنم و چه مقایسه ی نفس گیری.
سامان برعکس کیان همیشه لباسای ساده میپوشید.حتی همین حالا هم که به جشن اومده بود یه بلوز مردونه ی مشکی پوشیده بود...چند تا دکمه ی بالاییش رو باز گذاشته بود که یه جورایی شلخته و بامزش کرده بود،با یه دست کت و شلوار طوسی و ساده.موهاشم پریشون بود.نگاهی به کیان کردم و زیر لبی گفتم:
-نگاش کن تو رو خدا...انگار داره میره عروسی باباش...حالا خوبه حالش خوب نبوده انقدر خود کشی کرده واسه تیپش.
پوفی کشیدم و سعی کردم خودم و با این فکرا آزار ندم.
-خانوم فرحبخش نوشیدنی برنمیدارید؟
نگاهی به پیشخدمت کچل انداختم...بی حواس یکی از شامپاین ها رو برداشتم.اما بعد یادم اومد که نمیتونم مشروب بخورم.با بررسی اطرافم متوجه شدم سامان نوشیدنی برنداشته.وقتی دید نگاهش میکنم لباش به خنده باز شد منم ته لبخندی زدم...گفتم:
-سامان شامپاین منُ میخوری؟اشتباهی برش داشتم.
سپیده که دستش رو توی دست شوهر دلبندش حلقه زده بود به جای سامان جواب داد:
-تو که سامان و میشناسی،هیچوقت مشروب نمیخوره.
نگاه معنی داری به سامان انداختم و در حالی که روم رو از اونا می گرفتم گفتم:
-خیلی خوب...میبرمش...
هنوز حرفم تمام نشده بود که سامان بازوم و گرفت...من رو برگردوند:
-بدش به من...راستش امشب میخوام یکم شنگول شم.
و قبل از اینکه موقعیتم رو درک کنم شامپاینُ توی یه حرکت سرکشید.هم من و هم سپیده با دهان باز نگاهش میکردیم.
انگشت اشارشُ بلند کرد...چند بار به معنی تهدید تکونش داد:
-خانوما نباید به توانایی های من شک کنید.من خیلی توانایی های دیگه هم دارم.
توی دلم گفتم((آره،مخصوصا توی رخت خواب)).
سپیده به حرف شوهرش قش قش خندید اما من خندم نیومد...به جاش به شوهر ذلیل بودن سپیده فکر کردم.

کیان داشت با چند نفر از بچه های شرکت صحبت میکرد.وقتی دید نگاهش میکنم نوشیدنیش رو به سلامتیم توی هوا تکون داد و بعد جرعه ای نوشید.میدونستم معنی حرفش بیشتر این بود که دلت بسوزه که نمیتونی امشب سرحال بیای.دیگه قصد و نیتای شومش رو سریع میگرفتم.
-فقط یکم صبر کن آقای از خود راضی،اونوقت منم که دلتُ میسوزونم.
سپیده به شونم زد:
-چی میگی دختر زیر لبی غر غر میکنی؟
بی حواس نگاهش کردم:
-هان؟
خواست دوباره سوالش رو تکرار کنه اما با حضور ناگهانی مامان و بابام سکوت و ترجیح داد.با بابام فقط سلام و علیک کردم اما مامانم توی بغلم گرفتم و چند بار بوسش کردم.چون بابام رو هر روز توی شرکت میدیدم دلم براش تنگ نمیشد اما مامانم و خیلی وقت بود که ندیده بودم.
-وااا...پونیکا من اشتباه میکنم یا واقعا یکم چاق شدی؟
لبم رو به دندون گرفتم:
-مامان نیومده داری حالم و میگیری؟
-نه عزیزم حالگیری چیه...هنوزم خیلی لاغری ولی صورتت خوشگل تر شده.
دستش رو توی دستم گرفتم:
-مرسی مامان جونم...میخواستم یه خبر خیلی خیلی خوب بهتون بدم.
بعد صدام انداختم سرم:
-کیان جان...عزیزم،یه لحظه میای اینجا...
مامانم داشت میگفت:
-چی شده دخترم؟
من نگاهم به کیان بود.بابا به جای من جواب داد:
-پوران خانوم یکم صبر داشته باش الان میگه.
کیان وارد جمع ما شد.مامان و بابا رو بوسید...سپس با متانت کنار من ایستاد.همیشه سعی میکرد خودش رو جلوی بقیه عالی و مودب نشون بده ولی من خوب میدونستم چقدر موزماره.
بازوش رو گرفتم...با لحن پر هیجانی گفتم:
-مامان...بابا...ما داریم بچه دار میشیم.
توی یه لحظه چند تا اتفاق با هم افتاد.لیوان نوشیدنی از دست کیان روی زمین سنگ فرش شده خورد شد.اخم های سامان توی هم رفت...حتی میتونستم حس کنم کمی رنگ صورتش پریده... دهان سپیده از تعجب مثل گاراژ باز شد.اما مامان و بابام انگاری که یه دنیارو بهشون داده باشن چهرشون برق زد...من رو توی بغلشون گرفتن.انقدر ماچم کردن که موهام بهم ریخت.بابام برای بار هزارم سرم رو بوسید:
-خدارو شکر من و مامانت دیگه داشتیم نا امید میشدیم.
مامان ادامه داد:
-آره واقعا...شاید به روت نمی آوردیم ولی من یکی که واقعا نگران بودم نکنه بچه دار نمیشی بعد از چهار سال...
بابا با کیان دست داد و بهش تبریک گفت...مادرم صورتش و بوسید.بنده ی خدا بدجوری بینشون گیر کرده بود و بی وقفه به من چشم غره میرفت...داشت با چشماش برام خط و نشون میکشید.مامان گفت:
-ما رو به آرزومون رسوندین.
سامان غیبش زده بود...سپیده هنوز با دهن باز و عین برق گرفته ها به من نگاه میکرد.تا اومد یه چیز بگه که پیشدستی کردم:
-بزارش برای بعد سپیده...الان باید برم دستشویی حالم خوش نیست.
و به سرعت وارد خونه شدم...حالت تهوع امانم و بریده بود.بعد از اینکه از دستشویی اومدم بیرون از پله هایی که مشرف به اتاق خواب ها میشد بالا رفتم،خونه ی بابا اینا دوبلکس بود.من خودم نخواستم خونمون دوبلکس باشه.چون اتاق خودم طبقه ی بالا بود از رفت و آمدش خسته میشدم و ترجیح دادم خونمون یه طبقه باشه.مخصوصا پله های خونه ی بابا اینا که خیلی پیچ پیچی و بلندم بود.دستم هنوز به دستگیره ی در بود که در اتاق ناگهانی باز شد و یکی من رو کشید توی اتاق...جیغ کشیدم.
-خدای بزرگ...من رو حسابی ترسوندی سامان.
سعی کردم بازوهام و از حصار محکم دستاش بیرون بکشم:
-اینجا چیکار میکنی؟

بی توجه به سوالم،همونطور که شونه هام توی دستاش بود من و مثل بید لرزوند:
-چرا دروغ گفتی پونیکا؟چرا؟
چرای آخرش کمی اوج گرفت.گیج و منگ نگاهش کردم:
-منظورت چیه سامان؟
-چرا گفتی بابای بچت کیانه؟هان؟
اینبار دست هام رو آزاد کرد...با درماندگی به میز تحریرم تکیه داد.چند قدمی به سمتش رفتم:
-دقیقا چی و میخوای بدونی ؟
-لازم نیست چیزی رو بگی تا بدونم...هم خودت،هم من خوب میدونیم پدر اون بچه منم نه کیان...
موهای تنم ناگهان سیخ شد:
-صدات و بیار پایین...میخوای کسی بشنوه؟میخوای بفهمن؟
-بزار بفهمن...فکر میکنی میزارم یه غریبه بچه ی من و بزرگ کنه؟
روی سینه اش زدم:
-از کجا میدونی مال توئه؟ما که هنوز نمیدونیم.
دستش رو توی هوا تکون داد:
-محاله مال کیان باشه...توی این چند ماه اخیر به اندازه ی انگشتای دست هم باهاش رابطه نداشتی...درعوض میخوای برات بشمرم چند بار اومدی تو تخت خواب من؟توی این چند ماه هر روز شرکت رو میپیچوندی و میومدی هتل تا من و ببینی.پس یهو چی شد؟حالا که دیدی کارمون به جاهای باریک کشیده...
با دستم جلوی دهانش رو گرفتم:
-خفه شو سامان.
دستم رو برداشت...گفتم:
-گیریم تو راست میگی...چه انتظاری از من داری؟جلوی همه میگفتم مامان...بابا من و سامان داریم واستون بچه میاریم؟...اونوقت زنت اولین نفری بود که چشمام و از کاسه در می آورد.
-خوب لااقل چیزی نمیگفتی،تا اوضاع که خوب پیش رفت بتونم به همه بگم پدر بچتم.
-میدونی چقدر طول میکشه تا اوضاع مساعد شه؟تا اون موقع من شکمم اومده بالا...
چنگی به موهایش زد،همیشه وقتی استرس میگرفت موهاش رو به هم میریخت:
-ببینم پونیکا...یه وقت به سرت نزنه بچه رو بندازی...
-نخیر...میخوام از کیان جدا شم بعد از اینکه طلاق گرفتیم،تو هم سپیده رو طلاق بده و میتونیم با هم باشیم.فقط یکم زمان میبره همین.من هیچوقت نمیخوام از دستت بدم.
صورتش باز شد،دستم رو گرفت...من و به خودش نزدیک کرد...میتونستم دستش و که دور کمرم قلاب میشد حس کنم.
-پس واسه ی وجود همین کوچولو بود که مامان پونیکا دو هفتست نیومده بابا سامانش و ببینه؟دختر نمیدونی تو این دو هفته چی کشیدم...فکر کردم دیگه عاشقم نیستی...دلم برات خیلی تنگ شده بود.
نوازشاش برام مثل داروی خواب آور بود.انگار نه انگار همین چند دقیقه قبل داشتیم دعوا میکردیم،صورتش و نزدیک صورتم کرد و لبش رو گذاشت روی گونم و آروم آروم اون و تا روی پلکم کشید.کنترلم و از دست دادم...یکی از دستام رفت لای موهاش...روی پاشنه های کفشام وایسادم تا بتونم صورتم رو مماس با صورتش قرار بدم...لبش و بین لبام کشیدم.دستاش رو که دور کمرم بود محکم تر به هم قلاب کرد...بهش چسبیدم.یکی داشت دستگیره رو پایین و بالا می کشید.صدای سپیده بلند شد:
-پونیکا اینجایی؟درو چرا قفل کردی؟
وقتی وارد اتاق شدم و سامان رو دیدم برای احتیاط در رو پشتم قفل کرده بودم...به سرعت سامان رو پس زدم.لبم رو میگزیدم...هول برم داشته بود.
-بیا برو تو اتاق لباسام...ما که رفتیم بیا بیرون.
خم شد و دستم رو بوس کرد...انگار از وقتی فهمیده بود ازش حامله ام جراتش بیشتر شده بود...به محض اینکه سامان درو پشتش بست منم قفل درو باز کردم.
-اینجایی؟چرا درو قفل کردی؟
-هیچی...هیچی،ترسیدم کیان یه وقت بیاد تو اتاقم.
هنوزم از تقلایی که برای بوسه ی چند لحظه پیش کرده بودم نفس نفس میزدم.

-ای وای...تو چته؟چرا اینطوری نفس میکشی.
-نمیدونم،اینجا خیلی گرمه فکر کنم...بیا بریم تو باغ.
درحال پایین اومدن از پله ها،دور از چشم سپیده نفسم و با خیالت راحت فوت کردم بیرون.سپیده با هیجان گفت:
-باورم نمیشه هنوز...چی شد به مامانتینا گفتی بارداری؟
-اومدنی توی ماشین کیان تهدیدم کرد...ترسیدم کار احمقانه ای بکنه.اما حالا که مامانینا میدونن خیالم راحت تره.
تمام طول شب رو از دید زدن های پر از عشق سامان و نگاه های سرشار از نفرت کیان فرار میکردم...مامانم هم اصلا دست از سرم برنمی داشت...فلان چیز بخور،بسار چیز نخور...اینجا برو،اونجا نرو... همه ی قصدش این بود که پیش دوستاش نقشِ یه مادر نگران رو بازی کنه و واقعا هم توی کارش وارد بود. حالا نه اینکه من خیلی هم به حرفش گوش میدادم!
هنوز نیمه شب نشده بود...من،مامان،بابا و کیان نشسته بودیم و درست مثل یه خانواده ی گرم و صمیمی صحبت میکردیم.(گرم و صمیمی؟چقدر مضحک...)
یهویی یاد صبح افتادم و رو به بابا گفتم:
-راستی بابا...شخصی به نام فرامرز حبیبیان میشناسی؟
بابا کمی فکر کرد و پاسخ داد:
-آره اگه درست یادم باشه،سرپرست امور مالیه.چطور؟
چطور رو با ترس ادا کرد.انگار متوجه نیت شومم شده بود...با بیخیالی گفتم:
-اون و ستاره منشیِ کیان و اخراج کردم.
چشمای کیان بیرون زد...بابا با سیبیلش بازی میکرد:
-پسر خوبی بود پونیکا...چرا اینطوری میکنی؟اگه بخوای به این روال ادامه بدی توی یه سال بدون کارمند میمونیم.نمیشه که...
کیان بین حرف بابا گفت:
-ستاره دیگه چرا؟مثل دست راستمه.ببین پونیکا دیگه داری...
کلامش رو قیچی کردم...این یکی رو بیشتر رو به مامانم میگفتم:
-ستاره خیلی بی حیاست امروز که رفتم شرکت،خیلی باهام بد برخورد کرد...تازه کیانم به اسم صدا میزنه.
همونطور که حدس میزدم مامانم داغ کرد:
-راست میگی؟فرهاد جان گفته باشم این دختره دیگه نمیاد شرکتا.
مامانم هر وقت یه چیزی از بابام میخواست تو جمع فرهاد جان صداش میکرد...بابا هم ذوق میکرد و هر کاری که بود انجام میداد:
-باشه...کیان دنبال یه منشی دیگه باش.این خانومارو که میشناسی مرغشون یه پا داره.
کیان چشم غره ای به من رفت:
-حتما پدر جان.
میدونستم محاله روی حرف بابام حرفی بیاره.

توی چشماش خیره شدم...پوزخندی زدم تا بیشتر حرصش بدم.
چند دقیقه بعد سامان و سپیده هم به جمع ما پیوستن...درست عین دو تا زوج عاشق دستاشون و تو هم چفت کرده بودن.سامان تا دید نگاهم به دستاشونه دست سپیده رو ول کرد و کمی از اون فاصله گرفت.میدونست چقدر روی این موضوع حساسم،حتی چند بار سر همین موضوعات پیش افتاده میخواستم رابطم و باهاش قطع کنم...خوب بیشتر وانمود میکردم میخوام ولش کنم تا اونم بیشتر نازم و بکشه.
ازدواجش با سپیده بخاطره پول بابای سپیده بود.این چیزی بود که خودش همیشه میگفت...نه اینکه وضع مالی خودشون بد باشه اما یه خانواده ی کاملا معمولی بودن.
توی شرکت بابای کیان مترجم مشتری های خارجی بودم...البته چند تا مترجم دیگه هم داشتیم و من بیشتر توی کارای شرکت فوضولی میکردم تا اینکه بخوام واقعا کار مفیدی انجام بدم.سپیده هم طراح کفش بود.اون برخلاف من ترجیح میداد بر اساس استعداد هایی که داشت بتونه به جایی برسه...کیان مثل تمام پسرایی که تو شرکت باباشون کار میکنن مدیر عامل بود...سامان نقاشی میکشید،طرحاشم زیاد طرفدار داشت.توی رشته ی هنر نفر شیشم شده بود و خیلی به هنرش مینازید.اصلا قصه ی من و سامان از کجا شروع شد که به اینجا کشید؟
توی فکر بودم و دنبال سر آغازی میگشتم اما کیان مثل همیشه پرید وسط افکارم.نگاهش کردم...انگار که چیزی گفته باشه منتظر جواب من بود.
پرسیدم:
-چیزی گفتی؟
با حرص بر و بر نگاهم کرد...بعد نگاهی به مامانینا کرد و لبخند زد:
-گفتم دیگه بهتره بریم پونیکا جان...میدونی که تا این موقع بیدار بودن برات خوب نیست.
(آره ارواح شیکمت نه که تو هم خیلی به بچه ی من اهمیت میدادی!)
به جای گفتن این ها خودم رو زدم به مظلوم نمایی:
-من با سپیده و سامان میام.راستش سپیده باهام یه کاری داشت...تو اگه می خوای برو.
دندوناش رو از عصبانیت روی هم سابید...چشماش رو بست تا بتونه خونسردیش و حفظ کنه:
-نمیشه بزارینش برای بعد؟
هرچقدر به سپیده زل زدم پیام نگاهم رو نگرفت،به جاش سامان سریع گفت:
-کیان ما میرسونیمش.مگه نه سپیده؟
سپیده که تازه دوزاریه کجش افتاده بود سریع و با تته پته گفت:
-را...راست...میگه من باهاش یه کاری داشتم.
کیان اینبار خشم نگاهش و معطوف سپیده ی فلک زده کرد:
-اما تا اونموقع دیر میشه...پونیکا باید زود بخوابه.
سپیده مستأصل و درمانده به من چشم غره رفت،سامان بار دیگر میانجیگری کرد:
-ما هم داشتیم الان میرفتیم.
ابروهام و براش بالا انداختم یعنی که خیط شدی؟اون هم سریع دمش و گذاشت رو کولش و با همه خداحافظی کرد...چه رفتن به یاد ماندنی ای داشت بنده ی خدا...تا مدت ها قیافش یادم میمونه.انگار بدجوری دلش میخواست یکی و بگیره تا میخورد بزنه...خوب شد از جلو دیدش جیم زدم وگرنه اون بدبخت من بودم.
مامان سرش و کرد تو گوشم:
-وا...چرا همچین کردی؟انگار کیان ناراحت شد...خوب باهاش میرفتی.
سرم و ازش دور کردم وزوزش زیر گوشم باعث میشد قلقلکم بیاد:
-ناراحت نشد،خسته بود.
هنوز یک دقیقه هم نگذشته بود که صدای زنگ اس ام اس موبایلم بلند شد.بدون اینکه نگاه کنم هم میدونستم از طرف کیانِ.اول خواستم بدون اینکه بخونمش پاکش کنم...کنجکاوی اجازه ی چنین کاری بهم نداد و وقتی موبایلم و از تو کیفم در آوردم اس ام اس رو باز کردم.خودش بود،نوشته بود:
-Game on (بازی شروع شد.)
گوشیم و دوباره توی کیفم گذاشتم و زیر لبی گفتم:
-صبح بخیر کیان خان...تازه هنوز نمیدونی چه بازی کثیفی رو باهات شروع کردم.

***
* فصل دوم: اُریگامی برای شوخی؟ *

دستی برای هردوشون تکون دادم:
-دستتون درد نکنه،دیگه برید.
سپیده شیشه رو پایین کشید و گفت:
-اول تو برو تو یوقت ندزدنت.بعد ما میریم...
لبخند زدم و به سمت خونه حرکت کردم.دنبال کلید گشتم ولی پیداش نکردم با خیال اینکه توی خونه جا گذاشتمش با ریموت در بزرگ پارکینگ و باز کردم.همونطوری که دو در از هم باز میشدند یه چیزی از بینش افتاد.تعجب کردم و بهش خیره شدم...اول صدای خاموش شدن موتور و بعد پیاده شدن هردوشون و از ماشین شنیدم.
صدای نگران سامان از پشت به گوشم رسید:
-چی شده پونیکا؟چرا نمیری تو؟
وقتی کنارم ایستادن روی زمین زانو زدم و تکه کاغذ رو برداشتم.شکل خیلی عجیبی داشت و انگار با کاغذ کاردستی درست کرده بودن.بلند شدم و به سمتشون برگشتم.
-این و لای در گذاشته بودن.
سپیده صورتش و جمع کرد و توی فکر رفت:
-لابد کار بچه هاست.
آب دهنم و قورت دادم و گفتم:
-نه کار بچه ها نیست.چند روز پیش هم یکی روی صندلی ماشینم پیدا کردم.
-روی کدوم صندلی؟
نگاه عاقل اندر سفیهی به سپیده انداختم:
-مگه فرقی هم میکنه؟
سامان اجازه ی توضیح به سپیده نداد،درحالی که اون شیئ عجیب و از دستم بیرون میکشید گفت:
-اینا اسمشون اُریگامیه...یه جور هنر ژاپنی برای ساختن شکلکای گل و حیوونا با کاغذ...خیلی عجیبه...
سپیده اُریگامی رو از دست شوهرش گرفت:
-به نظر من که شبیه قوئه.
من هم اون و ازش گرفتم و گفتم:
-نه خیرم...به نظر من اردکه...شبیه اسبم هست...
-حالا شبیه هرچی که هست مهم نیست...فکر میکنی کی واست فرستاده باشه پونیکا؟
جواب سامان و بی آنکه نگاهش کنم دادم:
-ای بابا...کار کی میتونه باشه جز کیان؟!
سامان هنوز با دودلی نگاهم میکرد:
-کیان!نمیدونم،احتمالش هست.
سپیده سرش و بالا انداخت:
-نه کار کیان نیست.کیان اگه از این هنرا داشت که کیان نبود.
چپ چپ نگاهش کردم:
-دیگه درست کردن این چیزه مسخره هنر میخواد؟
سامان بازم اُریگامی رو از دستم گرفت:
-اینطوری نگاش نکن درست کردنش اصلا کار راحتی نیست،نیاز به تبحر داره.
شکلک کاغذی رو با حرص ازش گرفتم:
-انقدر این رو،این دست اون دست نکنید لطفا...کار کیانه مطمئنم،خودشم درست نکرده باشه داده درست کردن براش...
رفتم داخل پارکینگ و گفتم:
-شب بخیر بچه ها.
و با ریموت در و بستم.صدای سپیده از پشت در می اومد:
-هوووی...بی ادب داشتیم کمکت میکردیم دیگه...اخم و تخم کردن نداشت که.
صداش کم کم دور شد و سپس قطع شد.شوخی میکرد میدونستم ناراحت نشده...وقتی صدای دور شدن ماشینشون و شنیدم خندم گرفت.چقدر خنگ بود این دختر!
پارکینگ خونمون طوری بود که از حیاط کاملا جدا شده بود و فقط توسط یه در کوچیک با حیاط خونه رابطه داشت.سرپوشیده و با کف آسفالت و چهار تا ستونم قسمت های پارک ماشین و از هم جدا میکرد...
با اینکه زیاد دختر ترسویی نبودم اما از تاریکی داخل پارکینگ دلم هری ریخت.آخه از این تاریکی ها نبود که هیچ جارو نبینی...فقط با جزئیات نمیدیدم.یکی از مهتابی ها هم اتصالی داشت و هی خاموش روشن میشد...درست مثل صحنه های این فیلم ترسناکا.

زبون خیسم رو روی لب خشکم کشیدم و درحالی که سعی در دور کردن ترسم داشتم به طرف در رفتم...صدای خش خشی باعث شد سرجام میخکوب شم و فقط برای یه ثانیه حس کردم چیزی پشت یکی از ستون ها تکون خورد.یه چیز سیاه بود...انقدر سریع گم شد که نفهمیدم چی بود.
اینبار تندتر به طرف در رفتم...چشمام و بسته بودم،صدای قدم هایی که پشتم میومدن به قدری من و ترسوند که با نهایت توانم شروع به دویدن کردم...گام ها هم پشتم میدویدن...جرات نداشتم برگردم پشتم و نگاه کنم میترسیدم با وقفه ی چند ثانیه ای بتونه من و بگیره.از پارکینگ بیرون اومدم...استخرو با جیغای بلندی که میکشیدم و سرعت فوق العاده زیادی رد کردم...فقط نگاهم به در ورودی خونه بود...آرزوی رسیدن بهش و توی سرم می پروروندم،اگه میرفتم تو و درو میبستم دیگه دستش بهم نمی رسید.کنار دایو(محل شیرجه زدن استخر ها) بودم که موهام از پشت کشیده شد و با هولی که من و داد با شتاب توی استخر افتادم.آب داخل ریه هام رفته بود اما از ترس زیاد بریده بریده جیغ میکشیدم و دست و پا میزدم.
صدای خنده ی بلندی که اتفاقا خیلی هم آشنا بود باعث شد چشمام و باز کنم...خود بیشرفش بود.تا وقتی نفسم سر جاش بیاد نتونستم از جام جم بخورم اما به محض اینکه به خودم اومدم از پلکان استخر بالا رفتم و با همون دست خیسم چنان کشیده ای توی صورتش زدم که صداش توی سکوت شب طنین انداز شد.دستش و ناباورانه روی گونش گذاشت.دو تا دستم و روی سینش گذاشتم و چند بار پشت هم روی سینش زدم:
-فکر کردی داری چه غلطی میکنی؟
مچ دستام و گرفت...بی اراده شروع کردم به گریه کردن و روی زمین نشستم.به جای اینکه دستم و ول کنه همراه با من روی زانوهاش نشست:
-پونیکا؟
اسمم و که صدا کرد جری تر شدم،با خشم و غضب نگاهش کردم...چشماش میگفت پشیمونه...دستام و از تو دستاش با شتاب بیرون کشیدم و بدون زدن حرفی راه خونه رو در پیش گرفتم.
فقط صبر کن ببین چه بلایی به سرت بیارم!
در رو آنچنان محکم بستم که شیشه هاش لرزیدن و شانس آوردم که نریختن پایین.
هم از سرما به خاطر خیس بودنم و هم از ترس میلرزیدم.روی مبل نشستم و دستم رو روی قلبم گذاشتم...نمیدونم چرا انقدر احمقانه ترسیده بودم...باید انتظارش رو میداشتم که کیان بخواد تلافی کنه...اما اینکه اینطوری و انقدر وحشتناک اینکارو بکنه؟هیچوقت فکرش و نمیکردم.اُریگامی که دم در هم دیده بودم و سپیده و سامان میگفتن کار کیان نیست به ترسم پر و بال داد.شاید اگر توی شرایط دیگه ای بود میتونستم خیطش کنم و نقشش رو بر باد بدم.
برای آرامش نیاز به موسیقی داشتم...کنترل و برداشتم و ضبط بزرگی که توی حال و کنار سینما خانواده بود و روشن کردم.گذاشتم هرچی بود بخونه...
غم میون دو تا چشمون قشنگت لونه کرده...
بدون عوض کردن لباسم و همونطور خیس وارد آشپزخونه شدم و بطری اسکاچ(یک نوع ویسکی)رو از توی یخچال در آوردم و با یه لیوان بردم با خودم گذاشتم روی میز.
شب تو موهای سیاهت خونه کرده...
دو تا چشمون سیاهت مثل شبهای منه...
سیاهی های دو چشمت مثل غمهای منه...
یک چهارم لیوان و پر کردم و تا نزدیک لبم بردم...واقعا برای آروم شدن بهش نیاز داشتم...اما بچم!!
وقتی بغض از مژه هام پایین میاد بارون میشه...
سیل غم آبادیمو ویرونی کرده...
لیوان و از لبم دور کردم،جیغ بلندی کشیدم و اون و به طرف ضبط پرتاب کردم.لیوان هزار تکه شد و محتویات داخلش همه جا پاشید.
وقتی با من میمونی تنهاییمو باد میبره...
دو تا چشمام بارون شبونه کرده...
بهار از دستای من پر زد و رفت...
گل یخ توی دلم جوونه کرده...
ضبط خیس شد اما نسوخته بود...اینبار خودم پاشدم و خاموشش کردم.دستم و روی پیشونیم گذاشتم و انقدر همونجا کنار خورده شیشه ها نشستم تا خوابم برد.

نگاهم روی اسم های داخل منو بود...انشگت اشارم و روی اسم ها میکشیدم و دونه دونه،با صدای بلند میخوندمشون:
_سوفله مرغ و قارچ ،ساندويچ فرانسوي گرم،گوشت كبابي با قارچ صدفي،خوراك دريايي در سبد سيب زميني،پلو دال هندي،سمبوسه هندی با ماهی،سوپ اسپانيائی،میگو پلو اسپانیایی،كالزونه ايتاليايی.
به کالزونه که رسیدم منو رو بستم و دیگه چیزی نگفتم،فریده نگاه ناباوری به من کرد:
-میخوای کالزونه سفارش بدی واسه پیش غذا؟بترکی دختر،چاق میشی ها!
کمی عذاب وجدان گرفتم:
-خوب دست خودم نیست همش دلم غذاهای چاق کننده میخواد.
-همینه دیگه،وقتی بهت میگم حاملگی دردسر داره...راستی حرف حاملگی شد،نمیخوای به سپیده بگی؟دلم واسش میسوزه.به هر حال که باید بدونه از شوهرش...
از زیر میز محکم کوبیدم به پاش.
-آخ...مگه مریضی؟
-حقته...لال مونی بگیر و از اینکه بهت اعتماد کردم پشیمونم نکن.اینجا پر از کارکنای شرکتمونه...همشونم من و میشناسن.میخوای آبروم بره؟
واسه ی ناهار توی یکی از رستوران های کنار ساختمون شرکت نشسته بودیم.
گفت:
-تو مگه آبرو هم داری؟
بعد قش قش خندید.لجم گرفت:
-نه تو آبرو داری که با پسرای هیجده ساله می گردی...بیچاره شوهرت.
-بهتر از خوابیدن با شوهر بهترین دوستمه.
-اگه تواناییش و داشتی اونکارم میکردی.حیف که شوهرای دوستات به تو محل نمیدن.
عصبانی شد...چنگالی که کنار بشقابش گذاشته بودن و برداشت و پرت کرد طرفم،خدا رحم کرد جاخالی دادم.جیغ زدم:
-دیوونه میخورد تو چشم کور میشدم.
تا اومدم پاشم برم سمتش سپیده دستش و گذاشت رو شونم و من و سرجام نشوند:
-بشین ببینم...چی شده شما دو تا باز مثل خروس جنگی به هم میپرید؟
بعد کیفشو پرت کرد رو صندلی و خودش هم نشست...تازه رسیده بود،اصلا متوجه اومدنش نشدم:
-به خدا دارم میمیرم از گرسنگی...واسه چی دعوا میکردید؟
من و فریده نگاهی به هم کردیم:
-دعوا نمیکردیم.
ابروهای سپیده بالا رفت:
-دعوا نمی کردید؟نزدیک بود بزنی کورش کنی.
من هم طرف فریده رو گرفتم:
-داشتیم سرویس قاشق چنگالشون و امتحان میکردیم.دعوا کجا بود؟
سپیده پقی زد زیر خنده:
-مردشور جفتتون و با هم ببرن.راستی فریده چه خبر از دوست پسر تازه؟
نفهمیدم چرا فریده به من چشم غره رفت:
-شما دو تا نمیخواید دست از سر کوفت زدن به من بردارید؟
منو رو از روی میز برداشت و بازش کرد:
-ماشاالله خودتونم همچین سابقه ی پاکی ندارید.
ترسیدم از عصبانیت حرف بیراهی بزنه:
-سپیده راست میگه باید شهروز رو ببینی.اونوقت بهش حق میدی...
-نخیر من هیچوقت بهش حق نمیدم...خیانت خیانته دیگه.
فریده اینبار محکم منو رو روی میز کوبید:
-بله منم اگر مثل شما هر شب ماه و تو صورت همسرم میدیدم دیگه واسه چی میرفتم سراغ مرد غریبه؟سامان هم از جمال تکه هم از کمال...محسن نه تنها چاق و بیریخته تازه آقا به من محلم نمیدن،عینهو برج زهرمار میمونه...فکر میکنی از اول من اینکاره بودم؟که برم دنبال پسرای دیگه؟اون بیشرف بود که اول به من خیانت کرد.
سپیده دستش رو بالا آورد:
-خیلی خوب...حالا یه نفس بکش خفه نشی.من که چیزی نگفتم.
منم بجای اینکه به خودش چیزی بگم توی دلم گفتم اگه محسن چاق و بیریخت بود چرا از اول بهش رفتی؟!واسه پولش بوده دیگه...به جاش گفتم:
-بیخیال این بحثای بی سروته...سپیده باید یه چیزی و برات تعریف کنم.
نگاه به چهره ی کنجکاو هردوشون انداختم و همه ی اتفاقات چند شب قبل و براشون تعریف کردم.
اول فریده واکنش نشون داد:
-نه؟واقعا اینکارو کرد؟
سپیده واکنشش تندتر بود:
-بی ناموسِ عوضی...لابد خیلی ترسیده بودی.
-آره ترسیدم...اما نباید می ترسیدم.
-چی چی و نباید میترسیدم؟من بودم الان از ترس یه طرفم فلج بود.من و باش فکر میکردم محسن عوضیه!
-آره خوب فریده...تو که کبریت و اول میندازی تو آب بعد میندازیش بیرون یوقت آتیش نگیری معلومه الان سکته زده بودی.
فریده بهم دهن کجی کرد...سپیده پرسید:
-حالا کیان و از اون موقع دیدی؟
-نه ندیدمش...این چند روز و خونه بودم اوضاعم یکم سروسامون پیدا کنه.سرما هم خورده بودم.
-چله تابستونی سرما خوردی؟
-گفتم که سپیده...انداختم تو استخر خیس شدم.ولی منم همینطوری ولش نمیکنم واسش خوابای خوب خوب دیدم.

-پونیکا توی دفتر من و روی صندلیم چیکار میکنی؟
صندلی که رو به خیابون بود و به سمتش چرخوندم...نگاهی به اطراف کرد.جلو اومد.منتظر واکنشش بودم،پوشه ای که دستش بود و روی میز انداخت:
-ستاره کجاست؟
-پرتش کردم بیرون.
دستش رو از زیر کتش به کمرش زد:
-تو غلط کردی.
از روی صندلی بلند شدم و گفتم:
-خودت غلط کردی...وقتی اخراجش کرده بودم چطوری جرات کرده دوباره بیاد دفتر؟
-به عنوان منشی اینجا نبود...تو که تعیین نمی کنی کی و میتونم بیارم تو دفتر خودم یا کی و نمیتونم.
-اگه واسه خواهش و تمنا نیومده بود اینجا،پس دوست دخترتون تشیف دارن؟
به سمتش رفتم:
-تو حیا نمی کنی؟مثلا من هنوز زنتما.
اخم هاش توی هم رفت:
-خوب تو هم برو هر غلطی میخوای بکن...کِی جلوت و گرفتم؟
-پس فکر کردی منتظر اجازه ی جنابعالی بودم؟
ابروهاش از تعجب بالا رفتن:
-به به چیزای تازه میشنوم.
پوزخند زدم:
-اشتباه میکنی زیادم تازه نیست...در ضمن دیگه نبینم این دختره ی خرا...
هنوز حرف توی دهنم بود که کشیده ی آبداری توی صورتم زد:
-این و به سه دلیل زدم...یکیش تلافی سیلی ای که اونشب بهم زدی...یکی اینکه زیادی دُم در آوردی...آخریش هم خواستم بفهمی همه رو مثل خودت عوضی ندون.
یک دستم روی صورتم که گز گز میکرد بود و دست دیگم روی میز...خودم هم به صورت مایل روی میز افتاده بودم...از خشم میلرزیدم.چطور جرات کرد دست روی من بلند کنه؟
نگاهم به پوشه ی روی میز افتاد که سیمی بود...بدون زدن هیچ حرفی پوشه رو از روی میز برداشتم و با طرفی که سیم های آهنی داشت محکم و با نهایت توانم توی صورتش کوبیدم.صدای آخش توی گوشم پیچید...پوشه از دستم ول شد...روی زمین سُر خورد و کنار در ایستاد.انشگت اشارم و به نشانه ی تهدید بلند کردم:
-فقط یه بار دیگه دست رو من بلند کن ببین چی به روزت میارم.
خونی که از گوشه ی ابروش جاری شده بود رو با آستینش پاک کرد...کتش رو از دو طرف کشید و مرتب کرد.
پوزخند زد:
-پونیکا خیلی دلم برات میسوزه.خیلی بدبختی.
رفتم کیفم و از روی صندلیش برداشتم:
-تو کتک خوردی به من میگی بدبخت؟دلت واسه خودت بسوزه...مثل اینکه یادت رفته تو چه هچلی انداختمت.به ستاره خانوم هم از طرف من بگو رنگ کیان و تو خوابم نمیذارم ببینی.
در و پشتم محکم بستم.چی فکر میکردم چی شد!هنوز صورتم میسوخت.اما درد دلم و شکستن غرورم بیشتر اذیتم میکرد.
میخواستم تا خونه پیاده برم...با اینکه راه زیادی بود اما دلم یکم وا میشد...سر راه به امیر شاگرد بابام گفتم ماشینم و بیاره بده بهم و خودم نم نمک به طرف خونه راه افتادم.وسطای راه بودم که موبایلم زنگ خورد،سامان بود به محض جواب دادن شروع کرد:
-پونیکا کجایی؟مگه قرار نبود بیای هتل؟میدونی چقدر منتظرت نشستم...
از کنار کوچه ی پهن و بن بستی گذشتم.یه مرد که کلاه سیاه گذاشته بود از داخل کوچه بیرون اومد...اصلا قرارم با سامان و بین کل فراموش کرده بودم:
-امروز بابام توی شرکت کارم داشت.وقت نشد،ببخشید.
دروغ می گفتم،یادم نبود.
-خوب میتونستی بهم یه زنگ بزنی بگی نمیای.
اول فکر کردم راه مردی که از کوچه بیرون اومد با منه اما یکم که بیشتر رفتم فهمیدم افتاده دنبالم.
-گفتم که سامان ببخشید.کاری نداری؟
ناراحت شد چون با لحن آروم و دلخوری خداحافظی کرد.

خیابون شلوغ بود و از اینکه دنبالم میومد نترسیدم.نه متلک مینداخت و نه چیزی میگفت.اما هر بار که اتفاقی بر میگشتم و نگاه میکردم میدیدم هنوز دنبالمه.سرش پایین بود و من صورتش و نمیدیدم...
نگاهی به ساعتم کردم ده بود.دیگه رسیده بودم به محلمون...خیابون خودمون خیلی خلوت و سوت و کور بود.ترس به دلم نشست...یاد بار قبل افتادم و به خودم تشر زدم:
-میخوای باز آبروی خودت و ببری؟کار کیانه...میخواد بترسونتت،مثل بار قبل!
صدای گام هاش که بجز صدای قدم های من تنها صدای محیط بود مثل مته توی مغزم فرو میرفت.از راه رفتن باز ایستادم...صدا هم ایستاد...دوباره حرکت کردم و اون هم حرکت کرد.شتاب بیشتری به قدم هام دادم...صدای پشتم هم تند تر شد.
سعی میکردم به خودم آرامش بدم اما همون لحظه پام به یه تیکه آسفالت که بالاتر از قسمتای دیگه بود گیر کرد و با زانو روی زمین افتادم.دستم و روی زانوی دردناکم کشیدم...برگشتم نگاه کردم...مرد سیاه پوش همچنان داشت به سمتم میومد.بالای سرم رسیده بود که جیغ خفه ای کشیدم و دو تا دستم و روی سرم گذاشتم...
اما صدای قدم ها با شتاب از کنارم رد شدند.دستم و برداشتم و نگاه کردم.شاید بیست قدم رفت و دوباره برگشت به من نگاه کرد...ترسیدم و به سرعت از روی زمین بلند شدم.تا خونمون چند قدم بیشتر نمونده بود...به دو رفتم سمت درب تا رسیدن به در خونه نگاهش میکردم که خیلی سریع و مصمم میومد سمتم حتی نگاهش هم روم قفل شده بود...جیغ کشیدم.از هولم دستام میلرزید و نمیتونستم کلید به در بندازم.دویید و به من رسیده بود که بلاخره در رو باز کردم و رفتم تو.اما لحظه ی آخر دست انداخت و شالم و از سرم درآورد...درو بستم و بهش تکیه دادم...روی زمین سُر خوردم.صدای گامهاش کم کم کمرنگ و سپس محو شد...ترس اجازه ی فکر کردن به شالی که با خودش برد رو بهم نمی داد.به سرعت موبایلم و از توی کیفم در آوردم و شماره ی سامان رو گرفتم...یه بوق...دو بوق...سه بوق...بردار دیگه لعنتی!
میترسیدم مردِ دوباره برگرده.میدونستم حالا که تو خونه ام دیگه دستش به من نمی رسه اما استرس زیادی که کشیده بودم آرامشم و ازم گرفته بود.اینبار شماره ی فریدرو گرفتم.با بوق دوم برداشت:
-سلام خنگه.
دیگه نتونستم جلوی خودم و بگیرم...به گریه افتاده بودم:
-الو...الو فریده به دادم برس.
بنده ی خدا هول کرد:
-ای وای پونی!؟!؟چی شده؟چرا گریه میکنی؟
اگر توی موقعیت بهتری بودم بخاطر مخفف کردن اسمم کلی بهش خورده میگرفتم،اما فین بلندی کشیدم و گفتم:
-زود خودت و برسون اینجا رسیدی بهت میگم.
-اونطوری که دق مرگ میشم...سپیده چیزی از رابطه ی تو و سامان فهمیده؟
-نه اون نیست...زود میای دیگه؟
پوفی کشید:
-از دست تو دختر،دارم میام.
با هر صدایی که توی کوچه می پیچید اضطراب میگرفتم:
-کی میرسی؟
-یه ربع دیگه اونجام انقدر هولم نکن تصادف میکنم میمیرما!
مثلا میخواست حال و هوای من و عوض کنه اما موفق نشد.با ترس قطع کردم...گوشیم و توی کیفم گذاشتم.
به طرف در ورودی که میرفتم مدام برمیگشتم و به پشتم نگاهم میکردم تا ببینم چیزی هست یا نه...بدون عوض کردن لباسم روی مبل نشستم...با خودم گفتم تا فریده نیاد جرات نمیکنم از جام جم بخورم...همونطوری که منتظر بودم خوابم برد.
***
با گردن درد از خواب بیدار شدم.دستی روی گردنم کشیدم و به دنبال اون یه خمیازه ی کشدار،دهنم خشک شده بود...نگاهم رفت سمت ساعت،چهار صبح بود.نفهمیدم فریده نیومد یا من متوجه زنگش نشدم...عجیبه که بیدار نشده باشم من خوابم خیلی سبک بود...احتمالا خیلی خسته بودم.خونه دم کرده بود و انقدر که عرق کرده بودم موهام چسبیده بود به گردنم...ترسم ریخته بود و احتمالا تا روز بعد همه چیز از یادم میرفت.
رفتم پشت پنجره و گوشه ی پردرو کنار زدم...معلوم بود حیاط خنک تر از داخله...حتی باد ضعیفی برگ درختان رو به بازی گرفته بود.نور قرمز چراغ ها روی آب استخر منعکس شده بود و اون رو به دریایی از خون تبدیل کرده بود.هوس کردم یکمی توی حیاط قدم بزنم،واقعا گرمم بود.
هنوز از دومین پله پایین نرفته بودم که از دیدن صحنه ی جلوی چشمم،از ته حلقم شروع به جیغ کشیدن کردم...حس میکردم تارهای صوتیم دونه دونه در حال پاره شدنه اما چیزی که میدیدم بیشتر از اینها شوکم کرده بود.

صدای آژیر پلیس توی گوشم زنگ میزد و روی اعصاب خرابم خط می کشید.سپیده کنار دستم نشسته بود و دستش و دور شونه هام پیچیده بود...اون داشت با صدای بلندی گریه میکرد،اما من!هنوز توی شوک صحنه ای بودم که چند ساعت پیش دیدم.هیچوقت حمام خونی رو که از جنازه ی فریده توی استخر به راه افتاده بود از یاد نمیبرم.جنازه ی آش و لاشش روی آب مونده بود و چشماش هنوز باز بودند.
از صدای جیغ هایی که کشیدم همسایه ها به پلیس زنگ زدن و وقتی پلیس اومد منم شماره ی سپیده رو بهشون دادم...شماره ی محسن و نداشتم.سپیده هم هرکسی دم دستش بود و بهش زنگ زد حتی کیان!دیدن کیان باعث شد حالم بدتر از قبل شه.نمیتونستم به آب استخر که قرمز شده بود نگاه کنم.این جمله توی این مدت توی سرم پیچ میخورد.تقصیر من بود!
من بهش زنگ زدم و اون و توی خطر انداختم...ای کاش میمردم و هیچوقت بهش زنگ نمیزدم...من باید به جای اون میبومدم.هرکسی که اینکارو کرده بود دنبال من بوده.
بی توجه به جمعیتی که توی حیاط بودن جیغ کشیدم:
-بخاطر من بود...دنبال من اومده بودن...آخه چرا فریده؟من باید میمردم.
همه برگشته بودن و بر و بر نگاهم میکردن.سپیده دستش و روی دستم گذاشت،لحنش پر از بغض بود:
-چی داری میگی پونیکا؟
با حرص پسش زدم...رفتارم دست خودم نبود:
-ولم کن...چرا انقدر بهم خوبی میکنی؟هان؟من حالم ازت بهم میخوره.حالم از همتون بهم میخوره...برید از خونم بیرون.
سپیده یه بار دیگه خواست جلوم و بگیره:
-پونیکا!
اینبار هولش دادم،چون انتظارش و نداشت روی زمین افتاد.کیان از بین جمع سوا شد و به طرف ما اومد...اول کمک کرد سپیده بلند شه و بعد بازوی من و گرفت...بازوم و طوری که کسی متوجه نشه اما خیلی محکم فشار داد...ابروهام و از درد توی هم کشیدم اما صدام در نیومد...
زیر لبی زمزمه کرد:
-خفه خون میگیری یا نه؟میخوای برو بگو خودت کشتیش تا به عنوان قاتل ببرنت...نظرت چیه؟
بغضم سر باز کرد و سرم و روی سینش گذاشتم...انتظار داشتم دست روی سرم بکشه و آرومم کنه اما اون بجاش سرم و از روی سینش برداشت و من و از خودش دور کرد.
صدای چند تا سرفه باعث شد هر سه نفرمون به پشت سر نگاه کنیم،مرد جوونی بود که در برخورد اول فقط چشماش و میدیدی،رنگ چشماش خیلی روشن بود.آبی خیلی خیلی روشن!
وقتی دید نگاهش میکنیم شروع به صحبت کرد:
-سلام بردیا کاردان هستم.مسئول این پرونده...
بعد نگاهش و به من دوخت و گفت:
-شما اولین کسی بودید که جنازرو پیدا کردید.درسته؟
بغض اجازه ی گفتن چیزی رو بهم نداد...به جاش سرم و به معنی تایید حرفش تکون دادم.
صدای فریده توی ذهنم میپیچید و مو رو به اندامم راست میکرد((یه ربع دیگه اونجام انقدر هولم نکن تصادف میکنم میمیرما!))
-میتونم چند دقیقه وقتتون و بگیرم.
ترسیدم...اصلا اوضاع خوبی برای بازجویی شدن نداشتم.سپیده و کیان هم فقط نگاهشون به دهنم بود.صدای سامان مثل ناقوس کلیسا زیبا و مقدس بود...همیشه توی بدترین شرایط نجاتم میداد:
-جناب سروان فکر نمی کنید حالشون مساعد اینکار نباشه؟
مرد نگاهی به سامان که با آن قد بلندش کنارش ایستاده بود انداخت:
-دادستان هستم.
رنگ از روم پرید...دادستان؟دادستان برای چی؟
-درضمن شنیدید که خودشون گفتن بخاطر ایشون بوده که مقتول به قتل رسیده.
سپیده میان بحث اومد:
-چطوری جرات میکنید از حرفاش بر علیه خودش استفاده کنید؟اون حال خوشی نداره...
نگاه پر سپاسی به سپیده انداختم...از کار چند دقیقه پیشم شرمنده بودم.
مردی که خودش رو بردیا معرفی کرده بود دستی به سرش کشید و گفت:
-بنده چنین قصدی نداشتم ولی به هر حال برای پیش برد پرونده باید بازجویی شن.
در حالی که پشتش را به ما میکرد ادامه داد:
-بهتره مراقب باشید چی میگید...ممکنه بر علیهتون توی دادگاه استفاده شه.
دادگاه؟اینبار دیگه نزدیک بود از ترس غش کنم.من مضنون بودم؟اونم به قتل یکی از بهترین دوستام؟باورم نمیشد.چطور چنین چیزی ممکن بود؟صدام و روی سرم انداختم:
-دارید میگید به من مضنونید؟
سپیده به شونم زد یعنی که خفه شو،مرد که چند قدمی از ما دور شده بود برگشت.بی توجه به چشم غره های کیان ادامه دادم:
-چون اولین نفری بودم که دیدمش شدم قاتلش؟!؟!هیچ با عقل جور در میاد؟
-خانوم محترم لطفا صداتون و بیارید پایین،الان هرکسی توی این مکانه به نحوی مضنون حساب میشه.اما شما تنها شاهد بودید... اگه ثابت کردید قاتل نیستید مشکلی پیش نمیاد،در اولین فرصت ازتون بازجویی میشه.در ضمن چند تا سرباز اینجا کشیک میدن...خواستم بدونید.
بقدری اخمش عمیق و بی رحمانه بود که لالمونی گرفتم و دیگه چیزی نگفتم.منظورش از حرفی که زد این بود که فکر فرار به سرت نزنه.اما چرا باید فرار میکردم؟!من که گناهی نداشتم...
سپیده من و کنار کشید و گفت:
-تروخدا دیگه هیچی نگو پونیکا...میخوای به مامانتینا زنگ بزنم بیان پیشت؟
سرم و به معنی پاسخ منفی انداختم بالا...نگاهم هنوز به مردی بود که خودش و دادستان معرفی کرده بود.من سر از کارایی که دادستان ها میکردن در نمیاوردم اما به چند نفر دستور داد کل حیاطو دنبال آلت قتل بگردن،هنوز فکر میکرد قاتل منم:
-نه سپیده...مامانم بیاد بدتر اعصابم و خورد میکنه.
سپیده چشماش و به معنی اینکه درک میکنه روی هم فشرد:
-باشه...پس من پیشت میمونم.
و سپس رو به سامان کرد:
-تو دیگه برو خونه میترسم رامبد از خواب پاشه ببینه نیستیم بترسه.
نگاه نگران سامان همچنان روی من بود،انگار که نمیتونست دل بکنه و بره...بدون ذره ای توجه روم و ازش گرفتم و از پله ها بالا رفتم...امروز روز بزرگی رو در پیش داشتیم.

تو اتاق بازجویی نشسته بودم...اتاق نسبتا بزرگ و تاریکی که وسایلش تنها یه میز و دو صندلی بود با چراغی که از بالای سرمون آویزون شده بود.دیوار ها سفید رنگ و کف موزاییک بود.یه شیشه ی درازم پشت بازجوم و روبه روی من به دیوار نصب کرده بودند.
با بیتفاوتی نگاهش کردم و دوباره تکرار کردم:
-نمیدونم ده،ده و نیم بود.
دستش رو محکم روی میز کوبید...با عصبانیت پرسید:
-ده یا ده و نیم؟
با پاهام روی زمین ضرب گرفتم...استرس اجازه نمیداد جواب دندان شکنی بهش بدم.آبِ دهنم و قورت دادم:
-اون لحظه به ساعت نگاه نکردم...اما مطمئنم همین حدودا بود.
اخمای زن توی هم رفت:
-چرا با ما همکاری نمی کنی؟
به سرعت سرم رو به طرفین تکون دادم:
-حقیقت نداره...دارم کمک می کنم،ولی واقعا نمیدونم ساعت چند بود.
زن چشماش و لحظه ای بست و سعی کرد آروم باشه:
-میدونی چقدر فرقِ بین ده با ده و نیم زیاده؟توی اون نیم ساعت میتونه خیلی اتفاق ها افتاده باشه.ساعت چند جنازرو پیدا کردی؟
خوشحال بودم که اینیکی و میدونم،سریع گفتم:
-چهار و ربع...مطمئنم همین ساعت بود.
چند لحظه سکوت کرد و چیزی نوشت:
-خوب نگفتی اصلا چرا به دوستت زنگ زدی؟
نگاهم رفت سمت شیشه ی رو به روم که پشتش معلوم نبود و آینه به نظر میرسید...میدونستم شیشست چون توی فیلم ها دیده بودم،چند نفر پشتش وایمیسن و روند بازجویی رو کنترل میکنن،اما متهم ها نمی تونستن اونارو ببینن.متهم؟!
زن تشر زد:
-جواب من و بده!
-جوابتون و قبلا دادم.
-اگه از مردی که دنبالت افتاده بود ترسیدی،چرا با ما تماس نگرفتی؟
-چونکه فکر نمیکردم دوباره برگرده.
-خوب پس چرا به دوستت زنگ زدی؟
ولُم صدام ناخود آگاه بالا رفت...دلیل اینهمه سین جیم کردن ها چی بود؟
داد زدم:
-بخاطره این که میترسیدم شب و تنها بمونم...
-صدات و بیار پایین ببینم...تو که گفتی فکر نمیکردی برگرده.
هنوز داد میزدم:
-میخواید از این حرفا به چی برسید؟از هولم یه سوتی بدم و بعد من و متهم کنید؟صد بار گفتم الانم میگم من دوستم و نکشتم.
زن دندوناش و روی هم سابید و اومد یه چیزی بارم کنه ولی همون لحظه در اتاق باز شد.
بردیا بود...همون مردی که توی صحنه ی جرم باهاش بحثم شده بود.دستش هنوز به دستگیره ی در بود:
-فکر نمیکنید یه کم زیاده روی میکنید خانوم اقبالی؟
بعد نگاهش و متوجه من کرد،مرد خوش قیافه ای بود.صورت لاغر و استخوانی ای که مدلش من و یاد صورت کیان مینداخت.چشم های کشیدش با ابرو های خشتی و پرِ مشکی رنگش فاصله داشت.دماغش باریک و قلمی بود.لبش مدل خاصی نداشت.یه کم ته ریش گذاشته بود و موهای پر کلاغیِ پرش و خیلی قشنگ درست کرده بود.موهاش خیلی صاف بود به طوری که لحظه ای فکر کردم موصاف کن کشیده.از این فکر خندم گرفت.مگه دادستانا وقت اینکارا رو هم دارن؟بعید میدونم...

صدای بم و بلندش باعث شد از فکر بیرون بیام و دیگه نتونم بهش خریدارانه نگاه کنم:
-نشنیدید؟گفتم شما میتونید برید خانوم.
هم من و هم زن با هم گفتیم:
-میتونم برم؟
-میتونه بره؟
زن ادامه داد:
-ولی قربان آخه...
بردیا دستش و بالا آورد:
-هرچیزی که هست بعد از رفتن خانوم فرحبخش بگید.از کمکتون ممنون خانوم...یکی از همکاران شما رو تا دم در هدایت میکنن.
از روی صندلی بلند شدم، سرم و بالا نگه داشتم...با نگاه سرکشی توی چشمای مغرورش خیره شدم:
-خودم راه و بلدم...وسایلم رو از کجا بگیرم؟
شانه بالا انداخت:
-هرجور مایلید...دم در میتونید کیفتون و پس بگیرید.
چشم غره ای به هر دوشون رفتم و به طرف در حرکت کردم...از کنارش که رد میشدم از گوشه ی چشم نگاهی بهش انداختم...خودش رو با احترام و برای اینکه من رد شم کنار کشید. از قصد شونم و به سینش کشیدم و موزیانه لبخند زدم.فهمید کارم عمدی بوده اما به روی خودش نیاورد.
هنوز چند قدمی نرفته بودم...صداشون میومد.خانومی که بازجویی میکرد تشر میزد:
-هیچ معلوم هست چیکار کردید قربان؟یکی از مهمترین مضنونین و پر دادید رفت.
صدای بردیا یواش تر بود و به سختی میشنیدم...هر لحظه صداش دور تر میشد:
-ما که هیچ مدرکی علیهش نداریم...کارت احمقانه بود.اگه بابت رفتار تندت ازت شکایت شه من...
صداها کاملا دور شد و دیگه نتونستم بفهمم چی میگن.لبخند روی لبم نشست...درسته!اونا هیچ مدرکی علیه من نداشتند و تا زمانی که پیدا نمی کردن نمی تونستن بهم اتهامی بزنن.صدای تق تق پاشنه های کفشم توی راهرو میپیچید...هوای اداره ی آگاهی خفه بود.
به محض اینکه پام و توی خیابون گذاشتم نفس راحتی کشیدم.به بابام زنگ زده بودم و اون مطمئنم کرده بود به زودی یه وکیل خبره و کاردان برام میگیره...نمیدونست به وجود خودش توی اون لحظه بیشتر نیاز داشتم تا وکیل...مادرم هم نمیدونم کی رفته بود ترکیه...بابام گفت بهتره نترسونیمش و وقتی اومد خودش بفهمه.بهش نگفتم،اما اصلا وکیل میخواستم چیکار؟مگه گناهی ازم سر زده بود؟من میتونستم از خودم دفاع کنم.
همونجا کنار خیابون ایستادم...بار اولم نبود تاکسی میگرفتم اما خیلی کم پیش میومد ماشین نداشته باشم.بابا دیشب فراموش کرده بود سوییچ و که پیشش امانت گذاشته بودم به امیر بده و اونم نتونسته بود برام بیارتش...بابام قول داد ماشین و تا عصری بهم برسونه...کروتم هنوز تعمیرگاه بود.
اولین تاکسی پر بود و رد شد.لعنتی!
یه ماشین دیگه...تا بهم رسید سرعتش و خیلی کم کرد...شخصی بود.
دستم و بلند کردم و گفتم:
-دربستی.
ماشین کاملا متوقف شد و راننده گفت:
-کجا میری خانوم؟
-بهار شمالی...قیطریه.
راننده اینبار نگاه کشداری به من انداخت و لبخند زد:
-بیا بالا میبرمت.
به سرعت پشت نشستم...ماشینش سمند بود.از گرما در حال هلاک شدن بودم...تا دید خودم و با دست باد میزنم کولر و روشن کرد.
با سپیده اس ام اس بازی میکردم و تموم طول راه و تا خونمون براش تعریف کردم که بازجویی چطور بود.
ماشین و سر کوچمون نگه داشت...حیران به اطرافم نظر انداختم و توی این فکر بودم که...من کی آدرس دقیق و بهش داده بودم؟!
از توی آینه به چشماش نگاه کردم...اونم به من خیره شده بود.تا اومدم چیزی بپرسم گفت:
-خوب شد دوباره دیدمت!

تنگی نفس گرفتم و هجوم چیزی رو به سمت قلبم حس کردم.نمی تونستم به درستی موقعیتم و درک کنم،حتی نمی تونستم واکنشی نشون بدم...برگشت و یکی از همون شکلکای کاغذیِ آشنا توی دستم گذاشت.به اطراف نگاه کردم برخلاف روز قبل شلوغ بود...بدون زدن حرفی به سمت دستگیره هجوم بردم و عقبکی خواستم از ماشین پیاده شم.درو که باز کردم از شدت ترس و عجله پام به در گیر کرد و از پشت روی زمین افتادم.کمر و سرم محکم با زمین اصابت کرد... درد وحشتناکی توی بدنم پیچید.به طور نیم خیز از روی زمین بلند شدم و تا اومدم جیغ و داد کنم پاشو گذاشت رو گاز و دور شد.
نگاهی به اُریگامی توی دستم انداختم...یکی از پایه هاش خونی بود.اون و به سرعت پرت کردم اون سمت و جیغ کشیدم.چند نفر دورم کردن:
-خانوم چی شد؟ضرب دیدی؟...
-چرا وایسادید؟یکی کمکش کنه بلند شه...
-بهت دست درازی کرد مادر؟...
-چی میگی خانوم دست درازی؟باید حواسش و جمع میکرد،من دیدم خودش بد پیاده شد...این خانوما هرچی میشه میگن دست درازی،دست درازی...
-اون چی بود پرت کرد؟...
نگاهی به مردم بیکاری که دورم کرده بودن و واسه خودشون تز میدادن انداختم.اومدم کاملا از جام بلند شم اما کمرم خیلی درد میکرد...یه دختر که هفده،هجده سال بیشتر بهش نمیومد...از زیر بازوم گرفت و کمکم کرد بلند شم.دستم و از توی بازوش بیرون آوردم و نگاهش کردم...چهره ی معصومی داشت ولی من دیگه نمی تونستم به کسی اعتماد کنم:
-خیلی ممنون از کمکت،خودم میتونم راه برم.
و سپس صدام و بالا بردم و به همه تشر زدم:
-برید رد کارتون.فقط دنبال شر میگردید.
اُریگامی و با بدبختی از روی زمین برداشتم،کمرم تیر کشید...سرم و انداختم پایین و لنگون لنگون رفتم طرف خونمون.صدای وزوزشون که با داد من خوابیده بود دوباره بلند شد:
-تورو خدا ببینا دیگه نمیشه توی این مملکت به کسی کمک کرد...
-ولش کنید دختره ی خول و چل رو...
-ولی عجب تیکه ای بود سعید.نه؟...
سعی کردم اهمیتی به حرفاشون ندم.مردم همیشه حرف واسه زدن دارن!
مثل اینکه کارِ وصل کردن سیستم امنیتی تموم شده بود...اون زمانی که خونه رو خریدیم خودش دزدگیر و سیستم امنیتی داشت اما کهنه و غیر قابل استفاده بودن...ما هم هیچوقت به فکر تعمیرش نیفتادیم.اما همون صبح که به بابا زنگ زدم گفت که یکی و واسه تعمیرش میفرسته.
احتمالا کارشون تا حالا تموم شده بود و رفته بودن...میترسیدم تنها بمونم خونه.بابام قول داده بود توی این یکی دو هفته دو تا نگهبانی که قابل اعتمادم باشن واسمون جور می کنه تا بیست و چهار ساعته خونه رو بپان اما فعلا که تنها بودم.
به بابا نمیتونستم بگم بیاد پیشم چون اگه میومد میفهمید با کیان زندگی نمیکنم.درضمن اون ترجیح میداد به کاراش برسه...به سپیده هم روم نمیشد زنگ بزنم و کیان؟!محال بود بهش زنگ بزنم هیچ قابل اعتماد نبود...یکی از کسایی که بهش خیلی شک داشتم خودش بود.
حالا نه اینکه بگم قاتل باشه اما به هر حال ریسک بود.دیگه هیچ آدم قابل اعتمادی توی فامیل و دوست و آشنا به نظرم نمی رسید.
موبایلم زنگ خورد،بابا بود...جوابش و دادم:
-سلام بابا.
هنوز توی حیاط وایساده بودم.
-سلام پونیکا،خوبی؟خبری نشده؟بازجویی چطور بود؟
چقدر سوال!در مورد راننده چیزی نگفتم،نمیخواستم بترسونمش کاری که از دستش برنمیومد:
-نه خبری نیست.حالم خوبه...بازجویی هم،هرچی میدونستم بهشون گفتم.
-خدارو شکر.خوب گوش کن ببین چی میگم...سیستم و تعمیر کردن و روشنم هست.به هیچ عنوان خاموشش نکن مگر وقتایی که میری بیرون.اگر کسی بخواد بیاد تو دزدگیر ناخود آگاه به هشت نفر زنگ میزنه.تلفن خونه ی خودمون،خونه خودت،شرکت،موبایلم،موبایل کیان،موبایل خودت،تلفن منشیم و موبایلش که اگه هیچ کدوم نفهمیدیم سریع بهم خبر بده...الانم خودت رفتی خونه گوشیم زنگ خورد که من بهت زنگ زدم،ولی اگه خواستی بیرون بری خاموشش کن هی زنگ میخوره زابرامون می کنه...باشه؟
خیالم راحت تر شد:
-باشه بابا...کار دیگه ای نداری؟
-نه عزیزم...شب زنگ میزنم بهت...
وسط حرفش پریدم:
-بابا جان خودت و انقدر نگران نکن واسه قلبت خوب نیست.به خدا هیچی نمیشه...
-نه خوشگلم اینطوری خودم راحت ترم...به کیانم از طرف من بگو حواسش بهت باشه...اون میخوابه دیگه قطارم از روش رد شه نمی فهمه.
پوزخند زدم:
-باشه بابا بهش میگم.
-راستی پونیکا ماشینت توی پارکینگه امیر و فرستادم آورد.
چقدر بابا توصیه و خبر داشت!
-باشه مرسی.
فهمید حوصله ندارم...انگار دلش نمیومد قطع کنه:
-پس من دیگه قطع میکنم...مراقب خودت هستی دیگه؟خیالم راحت؟
- جناب فرحبخش مراقبم...کاری نداری دیگه؟
بابا صدا دار خندید:
-خوب نگران دخترمم دیگه...نه عزیزم خداحافظ.
قبل از اینکه بتونه چیز دیگه ای بگه با خداحافظی کوتاهی قطع کردم.
سرم از ضربه ای که به آسفالت خورده بود گیج میرفت...امیدوار بودم مشکل جدی ای نداشته باشم چون محال بود دیگه پام و از خونه بیرون بذارم.اینم شد زندگی؟از ترس نمیتونستم حتی تا سر کوچه برم...ای کاش توی بازداشت گاه نگهم میداشتن...حداقل جام امن بود.به خودم تشر زدم:
- بین اونهمه خلافکار نگهت میداشتن؟دیوونه شدی؟همین حالا هم جات امنه...اگه کسی بیاد شونصد نفر میفهمن اونوقت میگی جونت تو خطره؟
در ورودی و پشتم سه قفله کردم...جا کفشی نسبتا بزرگ و سنگین و جلوش کشیدم.اینطوری بهتر شد...خیلی بهتر.
((خوب شد دوباره دیدمت!))
این جمله رهام نمیکرد...هرچقدر سعی میکردم بهش فکر نکنم نمی شد..دیدمت؟یعنی قبلا من و دیده بود؟کفشام و توی جاکفشی چپوندم...تقریبا مطمئن بودم اونی که دنبالم افتاده بود خیلی جوونتر بود...از کنار کنسول توی راهرو که رد میشدم اُریگامی رو روش گذاشتم.یعنی یه نفر نبودن؟شایدم خودش بود...شاید هم نه!
موهاش نسبتا بلند بود...یکمم ریش داشت.چشمای سیاه و ریزش که به من نگاه میکردند جلوی نگاهم بود...ابروهای پر و پخش...فقط نقش نگاهش به خاطرم مونده بود...ای کاش با دقت تر نگاه میکردم!
تنگی نفس گرفتم...دستی به شکمم کشیدم.برای بچم استرس مثل سم میموند.اما مگه دست خودم بود؟ترس از مرد ناشناس لحظه ای من و ترک نمی کرد.
به آشپزخونه رفتم و لیوانی رو پر از آب کردم...با صدای زنگ آیفون وحشت تنم و لرزوند و لیوان از دستم افتاد...از صدای شکسته شدنش روی سنگای کف آشپزخونه چشمام و روی هم گذاشتم...آیفون دوباره زنگ زد.به دو رفتم طرفش...کیان بود میتونستم حس کنم بی قراره،با دو دلی آیفن و برداشتم:
من:اینجا...چیکار دا...داری؟
کیان:حالت خوبه پونیکا؟
صداش میلرزید.
من:نگو که اینهمه راه رو اومدی همین و بپرسی!
کیان:فکر کردم بلایی سرت اومده،چرا انقدر دیر جواب دادی؟...آخه دزدگیر زنگ زد به گوشیم.
نگرانم شده بود؟مطمئن نبودم.
کیان:درو باز نمیکنی بیام تو پونیکا؟
با شک و تردید جواب دادم:
-فکر نکنم ایده ی خوبی باشه.
چند لحظه سکوت کرد اما بعد گفت:
-داری میگی به من مشکوکی؟
من:نمیدونم کیان من فعلا به هیچکس جز خودم اعتماد ندارم...به تو از همه بیشتر شک دارم.
میتونستم از توی آیفون ببینم که چهرش توی هم رفت:
-من و باش که بخاطرت ترسیدم و تا اینجا اومدم.
-میخواستی نیای!
کیان:ایندفعه زنگ بزنه نمیام پونیکا.
مثل بچه ها لج کرده بود...در حالی که آیفون و میذاشتم اتمام حجت کردم:
-خوب کاری میکینی،ایندفعه بیای به پلیس زنگ میزنم.
تق آیفون و گذاشتم.از اومدنش بیشتر ترسیدم...ناخود آگاه فکر میکردم یچیزی توی سرشه.میخواستم به سپیده زنگ بزنم اما با تداعی شدن جریان فریده گوشی و روی مبل پرتاب کردم.حالا باید چیکار میکردم؟خودم هم روی مبل نشستم،صدای شکستن بغضم و بعد هق هقم توی خونه طنین انداخت،فکر کردن به فریده و جنازه ی قصابی شدش گریم و تشدید می کرد...دلم نمیخواست اونطوری بمیرم.

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 13
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 244
  • آی پی دیروز : 882
  • بازدید امروز : 1,447
  • باردید دیروز : 3,933
  • گوگل امروز : 212
  • گوگل دیروز : 812
  • بازدید هفته : 9,075
  • بازدید ماه : 13,885
  • بازدید سال : 13,885
  • بازدید کلی : 13,885