close
تبلیغات در اینترنت
رمان شروع یک داستان تازه قسمت اول
loading...

رمان فا

فصل اول پشت لب تابم نشسته بودم مشغول تایپ کردن بودم کاری که بیشتر ساعات روزِ منو می گرفت کاری که باعث شده بود یادم بره همسر مهربونی دارم که بهم احتیاج داره کسی که بهم علاقه داشت الانو نمی دونم ولی اون موقع ها خیلی دوستم داشت من براش مثل قبل نیستم حتما دیگه اونقدرا دوستم نداره.نگاهمو…

رمان شروع یک داستان تازه قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 4376 یکشنبه 08 دي 1392 : 0:31 نظرات ()

فصل اول

پشت لب تابم نشسته بودم مشغول تایپ کردن بودم کاری که بیشتر ساعات روزِ منو می گرفت کاری که باعث شده بود یادم بره همسر مهربونی دارم که بهم احتیاج داره کسی که بهم علاقه داشت الانو نمی دونم ولی اون موقع ها خیلی دوستم داشت من براش مثل قبل نیستم حتما دیگه اونقدرا دوستم نداره.نگاهمو به سمت ساعت دیواری حرکت دادم ساعت 11 بود نمی دونم چرا ولی دلم برای همسرم تنگ شد حتی نوشتن هم نتونست وسوسم کنه.........

به سمت اتاق خواب رفتم همسرم روی تخت نشسته بود و مشغول خوندن کتاب بود. با عشق نگاهش کردم هنوزم مثل روز اول عاشقش بودم نگاهش بهم افتاد لبخندی زد و کتابو بست بعد دستاشو باز کرد منم مثل بچه ای خودمو تو بغلش انداختم منو به خودش فشار داد سرمو آوردم بالا تا صورتشو نگاه کنم لبخندی زد و لباشو به صورتم نزدیک کرد و صورتمو بوسید. همون طور که با موهام بازی می کرد گفت: حتما حسابی خسته شدی!
- نه خسته نبودم دلم برات تنگ شد.
- داری منو لوس می کنی؟ باز چی شده؟
- بهزاد؟ من که باهات تعارف ندارم.
آروم سرمو بوسید و گفت: می دونم عزیزم، باهات شوخی می کنم.
بلند شدم و کنارش نشستم دستمو بین دستاش گرفت.آروم با انگشتام بازی می کرد.گفتم: میدونی داشتم به چی فکر می کردم؟
- به چی؟
- به اینکه خیلی ازت دور شدم.
- دیگه از اینم نزدیکتر تو بغلم هستیا!
- جدی میگم حس میکنم برات زن خوبی نیستم.
کمی با تعجب نگام کرد آروم منو به آغوشش کشید و گفت: تو بهترین زن دنیایی.
سرمو روی سینش گذاشتم و گفتم: میدونم نیستم.
- اصلا پشت سر زن من حرف نزن تو نیستی که نباش زن من هست.
- بهزاد واقعا هنوزم دوستم داری؟
- اصلا چرا امشب این حرفارو میزنی؟
- امشب یهو یاد اون اوایل ازدواجمون افتادم اون موقع خیلی بهت میرسیدم ولی حالا همش سرم تو کتابو لب تابه.
- مگه الان نمی رسی؟
- نه.میترسم یه روز خسته بشی.
- خیالت راحت من خسته نمی شم. مثل اینکه یادت رفته همین خود من بودم که پیشنهاد دادم برو دنبال نویسندگی.
- آره، الانم خیلی کارمو دوست دارم فقط نمیشه مثل قبل با تو باشم.
همون طور که نگاش به من بود دراز کشید و گفت: بیا
خودمو توی بغلش انداختم.نگاهی بهم کرد و گفت: امشب می خوام بهت ثابت کنم که همون زن همیشگی هستی.
- چطوری؟
- خیلی راحته عزیزم میدونی که پنج شنبس؟
- خب؟
- و از طرفی هم فردا جمعس.
- خب؟
- پس الان کِی میشه؟
- کِی میشه؟
- شیطون میشه شب جمعه دیگه.
- خب؟
- ای بابا خب نداره دیگه من فردا شرکت نمیرم.
- خب جمعس هیچ وقت نمیری.
- نگار؟
- جونم؟
- داری اذیتم می کنی؟
- نه به خدا.
- باشه پس باید وارد عمل بشم!
- چی؟
بهزاد صورتشو به صورتم نزدیک کرد و صورتم رو بوسید با موهاش بازی می کردم سرشو بلند کرد و گفت: حالا فهمیدی؟
- چیو؟
- همون زن همیشگی بودن رو.
- نه.
- ای دختر شیطون.
این حرف رو زد و منو تو آغوشش فشار داد. چیزی نفهمیدم. نمی دونم چقدر گذشت که گفت: فهمیدی؟
- نه.
- مثل اینکه خوشت اومده؟
سرشو به بازوم نزدیک کرد و گازم گرفت صدام بلند شد: آی آی آی ببخشید باشه فهمیدم، فهمیدم.
سرشو بلند کرد با خنده بهم نگاه کرد، دستی روی بازوم کشیدم.گفت: الهی بمیرم دردت اومد؟ خب خودت خواستی عزیزم.
- دوستت ندارم.
- چرا عزیزم؟
- چون گازم میگیری!
- وای وای وای لوس من دیدی هنوز همون خانوم خودمی؟ هنوز لوس و کوچولویی.
خندیدم و گونشو بوسیدم اونم به تلافیش صورتمو بوسید. خندیدم و اون یه بار دیگه بوسیدم.با خنده گفتم: حالا که فهمیدم دیگه چرا بوس می کنی؟
- اینا که آموزشی نیست؟اینا بوس عاشقانست.
- اُ عاشقانه!!
- آره گلم یاد گرفتی؟
- آره یاد گرفتم هنوز اثرات یادگیری قبلی رو بازوم هست.
- خب، خیلی خوبه حالا میریم سر اصل مطلب.
- اصل مطلب دیگه چیه؟
- اینه.
اینو گفت و سرم رو روی سینش گذاشت و چشاشو بست. نگاهی بهش کردم و گفتم: خوابیدی؟
- نمی خوای بخوابی؟
خندیدم و گفتم نه بخوابیم.داشت نگام می کرد گفتم: چی شد؟
- هیچی شیطون دوستت دارم. خوابای خوب ببینی.
- منم دوستت دارم. شبت خوش.
چشامو بستم و با آرامش توی بغلش خوابیدم.


فصل دوم

چشامو باز کردم نور آفتاب روی صورتم بود سرمو برگردوندم تا از شر آفتاب خلاص بشم صدای شرشر آب میومد نگاهم به سمت حمام چرخید عادت بهزاد بود که صبح زود می رفت حمام هر چند همچین زود هم نبود ساعت 9 و نیم بود از جام بلند شدم کمی به خودم کش و قوس دادم و به سمت دستشویی رفتم نگاهی به خودم انداختم چشام پف کرده بود حسابی عرق کرده بودم آب سرد رو باز کردم و صورتمو زیر شیر گرفتم خنکی آب حسابی اجیرم کرد به سمت اتاق برگشتم. بهزاد زده بود زیر آواز حتما فکر می کرد هنوز خوابم و می خواست بیدارم کنه دست و صورتمو خشک کردم و به سمت آشپزخونه رفتم چایی رو حاضر کردم از یخچال پنیر و کره و مربا و شیر در آوردم روزای جمعه بهترین صبحونه رو به بهزاد میدادم. همیشه می گفت این شکم من از این هفته تا هفته دیگه چشم می کشه که کی جمعه بیاد که یک دلی از عزا در بیاره.
دوباره نگاهی به یخچال انداختم آب پرتقال و حلوا شکری هم گذاشتم سر میز چند تا نون رو توی ماکروفر گرم کردم و نشستم سر میز داشتم چایی می ریختم که بهزادم اومد و همون طور که سرشو خشک می کرد گفت: به به خانوم خونه صبح بخیر باز خجالت زده کردین.
- صبح تو هم بخیر بیا بشین باز زبون نریز.
- زبون چرا من فقط شبای جمعه زبون میریزم.
- آره جون خودت
- به جون بچم راست میگم
- جون بچمو قسم نخور
- مگه تو بچه داری؟ بچه داشتی و من خبر نداشتم؟
- بلاخره که بچه دار میشیم
- من گفتم بچم نگفتم بچمون
- آهان یعنی بچه دیگه داری؟
- بعله از اون زن دیگم
- پررو خجالتم نمی کشه
بهزاد یه لقمه گذاشت دهنش و سرشو به طرف من آورد و بوسیدم. چایی رو گذاشتم جلوش و به دستاش خیره شدم یه دفعه مثل آدمی که جن دیده باشه گفتم: حلقت کو؟
چشای بهزاد درشت شد و همون طور که داشت لقمشو گاز می زد موند. با عصبانیت گفتم: نگو سرکار جاش گذاشتی که خفت می کنم.
بهزاد خنده ای کرد و گفت: نه بابا سرکار چیه؟ گمش کردم.
- بهزاد!!!
- جونم؟
- گمش کردی و به همین سادگی به من میگی؟
- خب چکار کنم وسیله مال گم شدنه دیگه!
- منو گذاشتی سر کار؟
- تو رو نذارم کیو بذارم؟
- خیلی نامردی
- اِ، این حرفه زشتو دیگه نزن از دستت ناراحت می شم.
- خب هستی دیگه.
- نامردم؟ پس اونی که... لا اله الا الله.
- اوهو، حالا چی بهشم برمی خوره. حالا حلقه رو چکار کردی؟
- رفتم حمام در آوردم تو اتاقه.
همون طور که به بهزاد نگاه می کردم چاییمو مزه مزه کردم. بهزاد نگاهی به من انداخت و گفت: خب برنامه امروز چیه؟
- برنامه خاصی نداریم.
- آهان راست میگی شما تشریف می برین توی اتاقتون تایپو اینا منم میرم تو اتاقم با ملینا!
- ملینا کیه؟
- وا ملینا جونو نمی شناسی عزیزم؟
- شوخی نکن خوشم نمیاد.
- من کاملا جدی گفتم.
- اذیتم نکن همین کارا رو می کنی که همش توی اتاقمم دیگه.
- بابا ملینا یه رمانه اثر نمی دونم کی؟
- جدی؟
- ای جون خوشحال شدی؟
- من نمی دونم این جمعه ها چی میشه که تو فقط میری تو کار سرکار گذاشتن؟
- بر می گرده به معدم. آخه نیست جمعه ها خوب غذا می خوره تعجب می کنه میزنه به مغزم، هر روز همچین صبحونه ای بده بخورم تا همسر خوبی باشم.
سکوت کردمو حرفی نزدم واقعا بهزادو دوست داشتم. بعضی وقتا به این فکر می کردم که اگه من به جای اون بودم میتونستم اینقدر خوب برخورد کنم. صدای بهزاد منو به خودم آورد: کجایی؟ ناراحت شدی؟
- نه داشتم فکر می کردم.
- به چی؟ به اینکه هر روز به من صبحونه مفصل بدی؟
- بهزاد؟
- ای جون بهزاد. همین بهزاد بهزاد کردنات بود اومدم گرفتمت دیگه.
- بهزاد؟!!
- چیه فهمیدی از بهزاد گفتنت خوشم میاد هی تکرار می کنی نه دیگه جذابیت نداره.
- خیلی لوسی.
- قربونت برم تو هم لوسی.
خندیدم و از جام بلند شدم و به سمتش رفتم بهزاد با تعجب به من نگاه کرد و گفت: حالا من یه چیزی گفتم، بچه که زدن نداره!
لبخندی زدم، رفتم جلو و بوسیدمش. بهزاد لبخندی زد و گونمو بوسید و گفت: اینقدر خوشحال شدی؟
- باز پررو شدی؟
- چکار کنم بی جنبه ام. از بچگی کسی به من محبت نکرده یکی یه ماچم می کنه خودمو گم می کنم.
خندیدم و مشغول جمع کردن سفره شدم. بهزاد رو به من گفت: چرا ضیافتم رو بهم میریزی؟
- پاشو ظهر شد. تازه ناهارم پای شماس.
- آخه اینم شد زندگی؟ از صبح شنبه تا شب جمعه سرکارم یه جمعه هم که تعطیلم باید واسه خانوم آشپزی کنم.
- خب پس من چی بگم که کل هفته رو آشپزی می کنم.
- خب به جاش سرکار نمیری.
- داستانام کار نیست؟ چشام در اومد اینقدر پای اون لب تاب لعنتی تایپ کردم.
- من که زورت نکردم خب نکن.
کمی نگاهش کردم و رومو برگردوندم. بهزاد بلند شد و منو تو بغلش گرفت و گفت: وای که از دست تو خانوم کوچولو
- کوچولو خودتی.
- از چه جهت کوچیکترم؟ قدی، وزنی، سنی؟
- از همه جهت.
- واسه همونه می خوای با من حرف بزنی سرتو اینقدر بلند می کنی که از پشت می افتی.
- چه احساس رشید بودن کردی!
- خب هستم دیگه.
لبخندی زدم و ظرفا رو گذاشتم تو ماشین ظرف شویی. بهزاد گفت: این دو دونه ظرف کرایه نمی کنه بده من خودم بشورم.
- جدی می شوری؟ باشه.
ظرفارو در آوردم و گذاشتم توی سینک بهزاد نگاهی به من کرد و گفت: حالا چرا جدی گرفتی؟ منو ظرف شستن! هم تو رو خدا به من میاد ظرف بشورم؟
- خب راست میگی بیشتر شبیه رخت شورا هستی.
بهزاد همون طور که چشاشو گشاد کرده بود و به من خیره شده بود گفت: نگار؟!!
- جونم عزیزم؟
- وای به حالت اگه ماشین ظرف شویی رو روشن کنی، با دست بشور که درست بشی.
خندیدم و گفتم: حیف این دستای ناز و لطیف نیست که من باهاشون ظرف بشورم.
بهزاد که دیگه نتونست خودشو کنترل کنه به سمتم اومد و از زمین بلندم کرد و به سمت هال رفت. منم خودمو لوس کردمو با دستام گردنشو گرفتم و گفت: بابایی.
- کوفت بابایی دو روز دیگه خودش مامان میشه تازه به من میگه بابایی.
- کی؟ من مامان بشم؟
- نه پس من بشم؟


- ولی بهزاد به خدا اگه مامان بشی بچه هامون خیلی کیف می کنن.
بهزاد منو روی مبل گذاشت و همون طور که قلقلکم می داد گفت: مامان خوبی میشم آره؟ اینم مامان خوب، دوست داری؟
بریده بریده گفتم: معذرت می خوام. ببخشید.
بهزاد که از خنده سرخ شده بود نشست و سر منو گذاشت روی پاش و گفت: ادب شدی؟
- آره مامانی.
این حرفو زدمو به سمت آشپزخونه دوییدم. بهزاد خیز برداشت که بگیرم ولی وقتی دید دستش بهم نمیرسه نشست و گفت: بعدا به حسابت میرسم.
- به جای این حرفا به فکر ناهار باش.
- خودت یه چیزی درست کن حوصله ندارم.
- من خودم کار دارم.
مشغول شستن ظرفا شدم که بهزاد دستاشو دور کمرم حلقه کرد. ترسیدم و تکونی خوردم گفت: نترس خودیه. خودمم بهزاد، ببین.
با خنده گفتم: دیوونه.
- باز فحش داد تو چطوری می خوای پس فردا بچه بزرگ کنی تحویل این جامعه بدی؟
- میدم تو بزرگش کنی.
- من سر کارم نمیرسم بزرگش کنم مامانش بزرگش می کنه.
- منم پرتش می کنم تو حیاط.
- اِ، دلت میاد بچمونو پرت کنی تو حیاط؟
- آره.
- بی عاطفه. تصمیم گرفته بودم بچه دار بشیم، حالا دیگه عمرا
- اِ، تازگیا خودشون تنهایی تصمیم میگیرن، بعد دوتایی عملیش می کنن؟
- نه فقط من این طوریم. من تصمیم میگیرم خودمم اجرا می کنم.
- ولم کن از دستت ناراحت شدم.
- آخه خدا، من چه گناهی به درگاهت کرده بودم، که زندگیم این شده از شنبه تا جمعه ناز مردم و رئیس می کشم جمعه ها هم ناز خانومو.
لبخندی زدم. بهزاد نگاهی به من کرد و گفت: آخ قربون اون لبخند ملیحت بشم.
سرشو به صورتم نزدیک کرد و گونمو بوسید. بعد هم به کابینت تکیه داد و همون طور که به ظرف شستن من نگاه می کرد گفت: نگار بریم سر خاک آقاجون؟
- نگاهی بهش کردم و گفتم: چی شده یاد آقاجون کردی؟
- نمی دونم. خیلی وقته نرفتیم سرخاک بریم خانوم جون رو هم برداریم اونم گناه داره، کسی نمی برش.
شیر آب رو بستم و گفتم: من حرفی ندارم الان حاضر میشم.
- سریع لباسامو عوض کردم و رفتم پایین. بهزاد زودتر از من توی ماشین نشسته بود. وقتی سوار شدم گفت: نمی دونم چرا این خانوما تو لباس پوشیدن اینقدر کند هستن؟
- کند نیستن عزیز من، شما یه شلوار می پوشی، یه پیراهن و یه جوراب کفشاتونم که راحته. حالا خانوما باید یه شلوار بپوشن، یه مانتو بپوشن، یه شال سرشون کنن جوراب بپوشن کفشاشونم هست.
- در کل یه شال بیشتر دارین دیگه.
- اگه آرایش کردنو، یقه، زیر مانتو و کلاه زیر مقنعه و چادر رو به حساب نیاری بعله.
- خب شما که هیچ کدوم اینا رو نداری چی؟
- بهزاد نمی بینی.
بهزاد برای چند لحظه صورتشو به سمت من چرخوند و گفت: خب باشه حالا آرایشم کردی.
- حوصله ندارم برات کارایی رو که می کنم توضیح بدم یه زن وقتی از خونه میاد بیرون باید همه گازا رو چک کنه، برقارو رو خاموش کنه در و پنجره ها رو ببنده بعد مردا میرن زیر کولر ماشین میشینن و میگن دیر کردی!
- باشه بابا تسلیم. خدا این زبون رو به شما زنا نمی داد چکار می کردین؟
- تو که دیگه نگو دست هرچی زنه از پشت بستی.
- قربونت بشم. نظر لطفته. زبون از خودتونه.
خندیدم و دیگه حرفی نزدم چند دقیقه بعد جلوی خونه خانوم جون بودیم تا قبل این که عروس خونواده بهزاد اینا بشم فکر می کردم خانوم جون باید یه پیرزن لاغر و خبیث باشه که روی ویلچر می شینه و به همه دستور میده. اما اینطوری نبود. خانوم جون یه زن تقریبا چاق بود که از وقتی آقاشون فوت کرده بود خودش تنهایی زندگی می کرد. نزدیک خونه خانوم جون بودیم که از دور دیدم کوچه شلوغه دلم ریخت. نکنه واسه خانوم جون اتفاقی افتاده باشه؟ بهزاد با ترس به جمعیت نگاه می کرد ماشینو یه گوشه پارک کرد و به سمت خونه خانوم جون رفتیم جمعیت مال خونه کناری بود اطراف خونه پر بود از پرچم هایی که نشون می داد صاحب خونه از مکه اومده خیالم راحت شده بود ولی تا خانوم جون رو نمیدیدم دلم آروم نمی گرفت.
بهزاد زنگ خونه رو فشار داد چند ثانیه گذشت وقتی جوابی نشنید دوباره زنگو زد رو به بهزاد گفتم: صبر داشته باش بنده خدا پیره تا بیاد طول میکشه. چند دقیقه گذشت دلم شور می زد. که یه دفعه در باز شد نفهمیدم چطوری خودمو انداختم توی حیاط و با صدای بلند خانوم جون رو صدا کردم: خانوم جون؟ خانوم جون کجایین؟ خانوم جون ما اومدیم.
صدا زدن هام بی جهت بود فقط می خواستم زودتر صدای خانوم جون رو بشنوم از پله ها رفتم بالا که خانوم جون در آستانه در ظاهر شد. با لبخندی رو به من گفت: سلام مادر خوش اومدین.
با دیدنش انگار همه دنیا رو بهم دادن خودمو انداختم توی بغل خانوم جون. خانوم جون به سرم بوسه ای زد و گفت: چه عجب یاد من کردین؟
- قربونتون بشم ما همه به یادتونیم به خدا راه دوره شما هم که ما رو قابل نمی دونین بیاین خونه ما.
تا موقع صدای بهزاد از پشت سر من بلند شد: سلام خانوم جون خوبین؟
خانوم جون به سمت بهزاد رفت. بهزاد خودشو خم کرد و خانوم جون رو بوسید. خانوم جون نگاهی به بهزاد کرد و گفت: کجا بودی مادر نمیای ببینمت دلم برات تنگ شده بود. تو که خودت می دونی بین نوه ها واسه من تو یه چیز دیگه هستی. خب هرچی باشه چند سالی خودم بزرگت کردم.
بهزاد لبخندی زد و گفت: قربونتون بشم روزی که واسم رفتین خواستگاری گفتم من زن بگیرم دیگه نمی ذاره بیام دور و برتون تنها میشین گفتین اشکال نداره.
خانوم جون دستی به پشت بهزاد کشید و گفت: برات دختری گرفتم که اگه دیگه هیچوقتم به دیدنم نیای خیالم از بابتت راحته ناراحتم نیستم چون میدونم باهم خوشین. بیاین تو هوا گرمه براتون شربت درست کنم.
بهزاد دست خانوم جون رو گرفت و گفت: خانوم جون اومدیم ببریمتون سر خاک آقا جون حاضر شید بریم.
چشای خانوم جون از شادی برق زد و گفت: خدا عمرت بده الان چند ماهه که نرفتم سر خاکش از همین جا براش فاتحه اخلاص می خونم ولی خب تا نبینمش دلم باز نمی شه. حالا بیاین تو تا شما یه شربت بخورین منم حاضر میشم.
نگاهی به بهزاد کردم و پشت سر خانوم جون رفتم تو و گفتم: خانوم جون شما برین حاضرشین من خودم شربتو درست می کنم.
- خدا عمرت بده مادر تو همون کابینت دومه.
سه تا شربت ریختم و اومدم کنار بهزاد نشستم خانوم جون هنوز داشت حاضر می شد. بهزاد گفت: خوب شد اومدیم روز جمعه ای خانوم جونم تنهاست گناه داره.
- اگه راضی شد یه چند روز ببریمش خونمون.
- فکر نکنم راضی بشه جایی نمی مونه.
- حالا گفتنش که ضرر نداره.
تا موقع خانوم جون اومد رفتم جلو و کمکش کردم تا بشینه نشست و گفت: خدا عمرت بده مادر این زانوها اَمونمو بریده.
لبخندی زدم و گفتم: خانوم جون یه چند روز بیاین بریم خونه ما من می برمتون دکتر.
- دیگه دکتر فایده نداره مادر این درد پیریه، پیری هم درمون نداره.
بهزاد با خنده گفت: خانوم جون شما که ماشالله هنوز جوونید. جون من به همین نگار نگاه کنید. خدایی نگار قشنگ تره یا شما؟ شما یه چیز دیگه ای خانوم جون.
خانوم جون تبسمی کرد و گفت: جلو زنت این حرفا رو نزن حتی به شوخی. دلسرد میشه. از این دختر بهتر می خواستی؟
- من که حرفی نزدم خانوم جون نگار خیلی هم ناز و خوشگله ولی شما یه چیز دیگه هستین.
خانوم جون شربتشو هم زد و گفت: از دست تو من پیرزنو با این دختر ترگل ورگل مقایسه می کنی؟
بهزاد به خانوم جون نزدیک شد و دستشو بوسید و گفت: قربون شما بشم.
- خدا نکنه مادر این چه حرفیه میزنی، پاشین بریم. از وقتی اسم آقا جونتو آوردی هوایی شدم. برم ببینمش دلم آروم بگیره.
بهزاد با خنده گفت: خانوم جون شما هم شیطون شدینا! واسه آقا جون هوایی میشین و...


خانوم جون خندید و بلند شد بعد رو به من گفت: چه جوری با این سر می کنی مادر؟
بهزاد گفت: خانوم جون؟ داشتیم؟ دیگه نَوَتو ول می کنی میری طرف دختر مردمو می گیری؟
- دختر مردم چیه عروسمه.
بهزاد همون طور که به خانوم جون کمک می کرد که کفشاشو بپوشه گفت: خدا واستون نگهش داره!
با خنده ها و شوخی های بهزاد سوار ماشین شدیم هر کار کردم خانوم جون رو جلو بنشونم گفت: نه من عقب راحت ترم. تو برو جلو پیش شوهرت.
یه ربعی توی راه بودیم. تمام مدت خانوم جون ساکت بود و صلوات می فرستاد. وقتی رسیدیم به خانوم جون کمک کردم تا راه بره. چند قدمی قبر آقا جون بودیم که خانوم جون آروم و بی صدا شروع به اشک ریختن کرد. بهزاد شیشه گلاب رو روی قبر آقا جون ریخت. آروم شروع به خوندن فاتحه کردم. خانوم جون روی قبر آقا جون دست می کشید و بی صدا گریه می کرد. دلم براش می سوخت نزدیک سی سال بود که آقا جون فوت کرده بود تو این مدت خانوم جون به تنهایی بچه ها رو بزرگ کرده بود و سر و سامونشون داده بود. بهزاد جلو اومد و زیر بغل خانوم جون رو گرفت و گفت: خانوم جون هوا گرمه پاشین بریم دیگه گریه نکنید. آقا جون ناراحت میشه.
خانوم جون یه سنگ برداشت و چندتا ضربه به سنگ قبر آقا جون زد و بدون هیچ حرفی بلند شد. تو راه برگشت بازم خانوم جون ساکت و آروم بود رومو به سمت عقب برگردوندم و گفتم: خانوم جون بیاین بریم خونه ما یه چند روز پیش ما باشین.
- نه مادر مزاحم شما نمی شم.
- مزاحمت چیه منو بهزاد خیلی دوست داریم بیاین خونمون.
- قربونتون بشم ولی خونه خودم راحت ترم.
بهزاد از توی آینه نگاهی به خانوم جون کرد و گفت: خانوم جون به خاطر بهزادت یه چند روز بد بگذرون. این طوری هم شما حال و هوات عوض می شه هم ما. نگارم همیشه خونه تنهاس سرش به شما گرم میشه. تازه از شما هم خونه داری یاد میگیره.
- من خونه داری نگارو دیدم، حرف نداره. تو خوشی زده زیر دلت پسر جان.
لبخندی زدم و به بهزاد نگاه کردم بهزاد رو به خانوم جون گفت: خانوم جون این چیزا رو جلوش میگی پررو میشه پس فردا دیگه از من تمکین نمی کنه.
با دست ضربه ای به بازوی بهزاد زدم و گفتم: بهزاد؟
خانوم جون سرشو تکون داد و گفت: این بهزاد به آقا جون خدا بیامرزش رفته. از وقتی یادم میاد این همین طوری بود. شر و شیطون و فلفلی.
بهزاد خنده ای کرد و گفت: پس خانوم جون بریم خونه ما دیگه؟
- دوست دارم بیام مادر ولی بچه ها میان گناه دارن ایشالا یه وقت دیگه.
بهزاد نگاهی به خانوم جون کرد و گفت: باشه اذیتتون نمی کنم، اگه اجازه بدی ناهارو بیایم خونه شما؟
- آره مادر بیاین منم خوشحال میشم یکم سوپ درست کردم با هم می خوریم.
بهزاد لبخندی زد از یه جا چند سیخ کبابم گرفت. خانوم جون خیلی خوشحال شد. تا ساعتای 4 اونجا بودیم بعد هم اومدیم خونه حسابی خسته بودم وارد خونه شدم و سریع به سمت یخچال رفتم و از تشنگی آب رو سر کشیدم.
بهزاد نگاهی به من کرد و گفت: نامرد منم تشنمه.
- خب بیا بخور.
- حالا که دهنیش کردی؟
- چطور وقتی تو عقد بودیم از خدات بود دهنی منو بخوری حالا بد شد؟!
لبخندی زد و به سمتم اومد و لبامو با لباش گرفت. آروم لبامو بوسید و گفت: کی گفته الان نمی خورم بده ببین می خورم یا نه.
و بعد شیشه رو رفت بالا و دوباره لبامو بوسید. بدون هیچ حرفی به سمت اتاق رفتم بهزادم پشت سرم اومد. نگاهی بهش کردم و گفتم: بیرون باش تا من لباسامو عوض کنم.
- دیدی؟ هی به خانوم جون گفتم از تو تعریف نکنه دیگه ازم تمکین نمی کنی به حرف گوش نداد.
- بهزاد؟
- چیه تمکین می کنی؟
- پس دیشب کی بود داشتی روش عملیات انجام می دادی؟
- اِ تو بودی؟ میگم چهرش آشنا بود. چون چراغا خاموش بود خوب نمی دیدم پس تو بودی شیطون.
- خیلی بدی.
بهزاد بغلم کرد و همون طور که سر و صورتمو می بوسید گذاشتم روی تخت و گفت: خانوم شما که می فرمایید دیشب تمکین کردین با لباس که تمکین نمی کردین؟ پس من همشو دیدم حالا ناز نکن لباساتو عوض کن.
خندیدم. همون طور که لبه تخت نشسته بودم مانتو و شالمو در آوردم. بهزاد رو به من پیراهن و شلوارشو در آورد و با لباس زیر اومد روی تخت و دراز کشید و گفت: لباساتو در بیار خنک بشی وای واقعا هوا گرم شده.
جورابامو در آوردم کنار بهزاد دراز کشیدم. سرمو به سینش فشار دادم که گفت: خودتو به من نچسبون گرمه
سرمو آوردم بالا و نگاهی به صورتش کردم که کاملا جدی بود و گفتم: میرم به خانوم جون میگم تمکین نمی کنی.
بهزاد تا این حرفو شنید زد زیر خنده و از شدت خنده توی خودش می پیچید منم خندم گرفت. بعد چند دقیقه خندیدن گفت: می گفتن دوره زمونه عوض شده زنا همه مرد شدن باور نمی کردم.
- بهزاد؟!!
بهزاد دوباره شروع کرد به خندیدن منم بدون توجه به اون لباسامو در آوردم خواستم شلوارکمو پام کنم که بهزاد کمرمو گرفت و منو به سمت خودش کشوند. خندیدم و گفتم: ولم کن گرمت میشه.
- نه اون موقع لباس داشتی گرمم می شد الان که نه دیگه.
سرمو رو شونش گذاشتم و چشامو بستم نفهمیدم کی خوابم برد وقتی چشامو باز کردم ساعت 7 بود. از جام بلند شدم که بهزاد نگاهم کرد و گفت: ساعت خواب.
- نه که تو نخوابیدی؟
- نه من داشتم برات لالایی می خوندم. نخوابیدم.
لبخندی زدم و سرمو گذاشتم روی شکم بهزاد. از صدای شکم بهزاد خندم گرفت. بهزاد نگاهی به من کرد و گفت: چیه؟
- هیچی بین سوپا و کبابا دعوا شده خیلی قشنگه.
بهزاد خندید و گفت: اصلا از روی شکم نازنینم بلند شو ببینم.
خندیدم و سرمو به سمت بهزاد بردم و بوسیدمش. نگاهی به من کرد و گفت: خیلی دوستت دارم نگار.
گونشو بوسیدمو گفتم: قربونت بشم منم دوستت دارم.
منو تو بغلش گرفت و فشارم داد. سرمو آوردم بالا و گفتم: بریم بیرون؟
- تازه اومدیم!
- دم غروب دلم میگیره تو خونه باشم.
اومد جلو و بینیشو به بینیم مالید و گفت: پس خوب شد که لباس نپوشیدیم.
خندیدم و سریع حاضر شدم. بهزاد هنوز داشت لباساشو مرتب می کرد و ادکلن میزد گفتم: یاد گرفتی معطل کنی؟ یا داری تلافی می کنی؟
- هیچ کدوم دخمل....
صدای زنگ تلفن حرف بهزاد و قطع کرد بهزاد به سمت تلفن رفت و بعد یکی دو دقیقه حرف زدن قطع کرد و گفت: بریم که دعوت شدیم.
- کجا؟
- بهنام بود برای بهارک تولد گرفتن ما رو هم واسه شام دعوت کرد.
بهنام برادر بهزاد و 4 سال بزرگتر از اون بود که همسرشو 1 سال پیش تو یه تصادف از دست داده بود و خودش و دخترش تنها زندگی می کردن هر چقدر هم بقیه اصرار کردن که تا بهارک کوچیکه ازدواج کنه قبول نمی کرد امشب تولد 4 سالگی بهارک بود.
نگاهی به بهزاد کردم و گفتم: بریم که یه چیزیم سر راه واسش بخریم.
با بهزاد به یه مغازه اسباب بازی فروشی رفتیم. بهزاد نگاهی به عروسکا کرد و گفت: بیا یکیشو انتخاب کن.
نگاهی به عروسکا کردم و دوتاشو انتخاب کردم. بهزاد منو نگاه کرد و گفت: چرا 2تا؟
- خب دوتاشو بخر، این خرسه واسه این که بهارک خیلی خرس دوست داره و این یکی هم چون تا حالا ندیدم عروسکی داشته باشه که خواب باشه.
- هرکی ندونه میگه اونی که رابطش با بهارک خوبه تویی نه من.
- خب منم دوسش دارم.
- منم تورو دوست دارم.
- لوس بجنب دیر شد.
- تو چیزی نمی خوای؟
- من با 22 سال سنم دیگه از این کارام گذشته.
- اگه تو با 22 سال همچین احساسی داری پس من 27 ساله چی بگم؟
- تو چیزی نگو بخر بریم.


بهزاد عروسکارو به فروشنده داد تا کادو کنه و خودش به صندوق رفت تا حساب کنه داشتم به اسباب بازی های دیگه نگاه می کردم. خیره به یه عروسک شده بودم که خیلی شبیه نوزاد بود که بهزاد اومد و نگاهی به عروسک کرد و گفت: می خوایش؟
- نه بریم.
- واسه بچمون.
- چقدر عجله داری حالا کو بچه که به فکر اسباب بازی هاش هستی؟
- حالا شاید عملیات دیشب یه کاری دستت داده باشه.
- هیس، برو دیر شد.
عروسکارو از فروشنده تحویل گرفتیم و به سمت خونه بهنام به راه افتادیم. روز جمعه بود و اکثر مردم به بیرون شهر رفته بودن برای همین هم شهر حسابی خلوت بود.
رسیدیم و زنگ زدیم، صدای دست و آهنگ رو می شد از توی کوچه شنید. دلم برای بهارک می سوخت. بهزاد دستمو گرفت و وارد خونه شدیم. بهنام به پیشوازمون اومد و گفت: به به خوش اومدین بفرمایین، بهارک، بابا بیا ببین کی اومده؟
صدای بهارک اومد که بلند می گفت: عمو بهزادمه مگه نه عمو بهزاد، عمو بهزاد.
و تا موقع خودش اومد دم در. بهزاد گفت: سلام عمویی بیا ببینم شیطون.
و بهارک رو بغل کرد بهزاد جلوتر رفت تو و من مشغول احوال پرسی با بهنام بودم. وارد که شدیم مامان و بابای بهزاد رو هم دیدم به سمتشون رفتم و روبوسی کردم و یه گوشه نشستم. بهزاد اومد کنارم در حالی که بهارک بغلش بود. نگاهی به بهارک کردم و گفتم: سلام عزیز دلم خوبی؟
بهارک با خجالت خودشو تو بغل بهزاد قایم کرد. با اینکه با بهزاد خیلی صمیمی بود اما از من خجالت می کشید. لپشو کشیدمو گفتم: عمو کادوهاتو بهت داد؟
بهارک سرشو تکون داد. تا موقع بهنام با یه سینی شربت از راه رسید و گفت: بهارک، بابا بگو بعله.
بهارک لبخندی زد و گفت: بعله
به مامان بهزاد _ که آرام جون صداش می کردم _ نزدیک شدم و گفتم: پس آوا کجاست؟
آوا خواهر بهزاد بود. و از بهزاد 2 سال کوچیکتر بود. داشت برای ارشد می خوند و ازدواج نکرده بود منو آوا رابطه خوبی با هم نداریم. یعنی اون دوست نداره که باهاش صمیمی بشم و همیشه از من دوری می کنه.
آرام جون سرشو تکون داد و گفت: نمی دونم. بهش گفتم پاشو بریم گفت حوصلشو ندارم. مثل افسرده ها شده.
- حتما درساش سخته حق داره.
تا موقع بابای بهزاد که من باباجون صداش می کردم نزدیک من نشست و گفت: چی شده خبریه؟ کنفرانس گرفتین؟ آره نگار خبریه بابا؟
- نه، بابا جون. داشتم از آوا سوال می کردم.
- اونم دیگه اون دختر پر شر و شور سابق نیست نمی دونم عاشق شده چی شده که تو خودشه. لبخندی زدم که تا موقع بهزاد هم اومد و رو به روی ما ایستاد و گفت: چی شده؟ دارم بابا میشم؟
آرام جون خندید و گفت: اینو باید از تو پرسید.
بهزاد همون طور که با موهای بهارک بازی می کرد گفت: والا من که از خدامه شما نگارو راضی کنین من فردا با نَوَتون میام خونه.
آرام جون گفت: مگه ماکروفره؟
بهزاد غش کرد از خنده و گفت: مامان شما هم آره.
بهارک خودشو انداخت تو بغل بابا جون و گفت: بابا بهادر ببین عمو بهزاد میگه این دخترعموی منه و با دست عروسکی رو که براش آورده بودیم رو نشون می داد.
بابا نگاهی به من کرد و گفت: دل بچه منو آب کردی.
- بابا جون بهزاد خیلی عجله داره ما هنوز یک سال هم نیست سر خونه خودمونیم.
بهزاد گفت: یک سال عقد بودیم، یه ماه دیگه هم سالگرد ازدواجمونه 2 سال به قول مامان ماکروفر که نیست 9 ماه طول می کشه تا منو تو تصمیم بگیریم و تلاش کنیم و دنیا بیاد یه سال دیگه طول می کشه میشه 3 سال حالا کمه یا زیاده؟
- میترسم بچمون به تو بره همون یک ماهگی دنیا بیاد.
بهزاد که انگار باورش شده بود من راضیم گفت: من تضمین می کنم که دیر بیاد اصلا قول میدم بارداریت یک ساله باشه.
تا موقع بهنام هم اومد و گفت: مثل اینکه اینجا همه جور خبر هست جز تولد بهارکِ من؟
بهزاد گفت: بیا بشین داداش داری عمو میشی؟
بهنام با تعجب نگاهی به من کرد و گفت: راست میگه نگار؟ آب زیر کاه شدی دختر؟
- تو چرا باور می کنی داره دروغ میگه بهزاد رو نمی شناسی آدم خیال بافیه داره از آرزوهاش میگه.
بهنام خندید و گفت: خب داره پیر میشه میترسه بابا شدن براش آرزو بشه
بهزاد با ناراحتی به بهنام نگاه کرد و گفت: بهنام؟!!
قبل از اینکه بهنام بخواد حرفی بزنه بهارک به پای بهنام چسبید و گفت: بابا تولد تموم شد؟
- نه بابا جون بیا بریم خودم برات تولد بگیرم اینا می خوان بچه دار بشن سرشون گرمه.
ما هم به دنبال بهنام رفتیم. چند دقیقه بعد بهنام کیک تولد بهارک رو آورد و بعد از اون شام خوردیم. بعد شام به بهنام کمک کردم و تا ظرفا رو بشوره داشتم ظرفا رو خشک می کردم که کنارم ایستاد و گفت: نگار حواست به بهزاد باشه.
با تعجب گفتم: چطور؟
- منظورم اینه به حرفاش گوش کن الان بچه می خواد خب تو هم تنهایی بیار چه اشکالی داره؟
- چیزی بهت گفته؟
- نه به خدا اون حرفی نزده، میدونی مریم قبل از فوتش یه چند بار به من گفت دوست داره یه بچه دیگه هم داشته باشیم من چون هنوز بهارک کوچیک بود قبول نکردم ولی الان که به اون موقع فکر می کنم می بینم اگه اون موقع باردار بود به اون مسافرت نمی رفتیم شاید الان بازم پیش هم بودیم.
- بهنام، مرگ و زندگی دست خداس میتونست یه بچه دیگه هم باشه ولی بازم مریمو از دست بدی. نباید خودتو مقصر بدونی.
بهنام بغضشو فرو خورد و گفت: ناقلا اینا رو داری میگی که منو آروم کنی یا خودتو توجیه کنی که بچه دار نشین؟
خندیدم و گفتم: هیچ کدوم واقعیتو گفتم.
تا موقع بهارک وارد آشپزخونه شد و گفت: بابا بیا عمو بهزاد منو اذیت می کنه.
- چکار می کنه دختر نازمو؟
- بهش میگم بادکنکمو باد کن. باد نمی کنه.
- خب بده خودم برات بادش کنم.
- بادکنکه بزرگی بود بهنام چندتا فوت کرد و گفت: وای بابایی می خوای همشو باد کنم؟
- آره همش.
- خب بابایی عمو بهزاد حق داشته اینو باد نمی کرده دیگه.
خودمو به بهنام نزدیک کردمو گفتم: بذار یکمم من باد کنم.
بهارک گفت: بده دسته من، من میدم به نگار جون.
به محضی که بهارک بادکنکو گرفت باد بادکنک شروع کرد به خالی شدن بهنام سعی کرد بادکنکو از بهارک بگیره اما بهارک گریه می کرد واسه همین گفت بذار من همین طور بادش کنم تا تو بدیش به نگار جون بهنام داشت باد کنکو باد می کرد و نگاهش به بادکنک بود خودمو به دست بهارک نزدیک کردم و اصلا متوجه نشدم چطور وقتی اومدم نزدیک تا با لبام بادکنکو بگیرم لبم به لب بهنام برخورد کرد یه لحظه لمس شدم نگاهم به نگاه بهنام گره خود اونم گیج و منگ به من نگاه می کرد. بادکنک تو دست بهارک داشت کوچیک و کوچیک تر می شد. سریع گفتم: ببخشید.
و از آشپزخونه اومدم بیرون.
رو به بهزاد گفتم: بریم؟
- کارا تموم شد؟
- آره بریم.
آرام جون به سمتم اومد و گفت: دستت درد نکنه نگار جان خیلی زحمت کشیدی ایشالا برای بچت جبران می کنم.
بهزاد با صدای بلند گفت: ایشالا
لبخندی زدم بابا به سمتم اومد و روم رو بوسید و گفت: مواظب خودتو این بهزاد کوچولوئه ما باش.
باز هم تنها لبخند زدم. بدنم گُر گرفته بود حس می کردم الانه که همه بفهمن. حس می کردم اگه حرفی بزنم صدام میلرزه. با صدای خفه ای گفتم: خداحافظ و به سمت در رفتم.
آرام جون بهنامو صدا می کرد. حتما اون هم همین حال رو داشت. وقتی اومد دم در نگاه کوتاهی بهش کردم صورتش سرخ شده بود. تشکر کوتاهی کرد و برگشت داخل دعا دعا می کردم که کسی به رفتار ما شک نکنه.
تو ماشین نشستم و پنجره رو دادم پایین می خواستم باد به صورتم بخوره انگار داشتم آتیش می گرفتم.
بهزاد گفت: بهنام چقدر سرخ شده بود.
دلم ریخت، همون طور که به بیرون نگاه می کردم گفتم: آشپزخونه خیلی گرم بود.
- بهنام خیلی تنهاس احتیاج به یه نفر داره که بهش رسیدگی کنه بهارکم یکیو می خواد که ازش مراقبت کنه، درسته الان بهنام حواسش به بهارک هست ولی خب وقتی بزرگتر بشه به یه مادر احتیاج داره.
دلم آروم شد وقتی دیدم بحثو عوض کرد، ولی هنوز فکرم مشغول اون اتفاق بود. هرکار می کردم که خودمو قانع کنم اون فقط یه اتفاق بود دلم راضی نمی شد. تا موقع بهزاد گفت: نگار؟ اینجایی؟
- چی؟ آره دارم گوش میدم.
- مشخصه. مثل اینکه خوابت گرفته.
- آره یکم خوابم میاد. ببخشید.
وقتی به خونه رسیدیم نمی دونم چطوری لباسامو در آوردم و خودمو به خواب زدم که بهزاد بهم گیر نده. ولی بهزاد منو می شناخت و می دونست که به این سرعت خوابم نمی بره.
از پشت بغلم کرد و منو به خودش فشار داد. دلم می خواست گریه کنم. حرفی نمی زدم. بهزاد همون طور که با موهام بازی می کرد گفت: نگار؟ محلم نمیدی؟
- خوابم میاد بهزاد ول کن.
- امروز حسابی خسته شدی عزیز دلم. می دونم دلت می خواست بریم بیرون مجردی با هم بگردیم، من اذیتت کنم، ولی همش با خونواده من بودیم. معذرت می خوام قول میدم هفته دیگه جبران کنم.
تو دلم گفتم ای کاش رفته بودیم بیرون. کاش می شد با بهزاد درد و دل کنم ولی چی بهش می گفتم؟ اینکه منو برادرش تا مرز بوسیدن هم پیش رفتیم. برگشتمو خودمو توی بغل بهزاد قایم کردم. بهزاد خندید و گفت: پیشیِ من.
کاش فردا صبح وقتی بیدار میشم هیچی یادم نیاد. آخه ما که منظوری نداشتیم. پس چرا وقتی لبم به لبش خورد لمس شدم. وای خدا چرا یادم نمیره. چشامو به هم فشار دادم و خوابیدم تا همه چیزو فراموش کنم.


فصل سوم

صبح وقتی از خواب بیدار شدم بهزاد رفته بود. چند لحظه ای همه چیزو فراموش کرده بودم اما یک دفعه همه چیز به فکرم هجوم آورد. باید به خودم ثابت می کردم که عاشق بهزادم آخه همین طوری بود اصلا امشب مراسم میگیرم. می خواستم با این کارا حواس خودمو پرت کنم از جام بلند شدم یه ناهار مختصر برای خودم درست کردم و رفتم بیرون یه کیک کوچیک خریدم چندتا شمع و شیرینی بعد هم برگشتم.
خونه رو حسابی مرتب کردم ناهارمو خوردمو رفتم حمام داشتم موهامو خشک می کردم که صدای تلفن بلند شد. گوشی رو برداشتم. مامان بود. یه احوال پرسی مختصر کرد و گفت دلش برامون تنگ شده گفتم فردا میام و بهش سر میزنم.
به اتاقم رفتم و مشغول تایپ شدم صدای موبایلم بلند شد. نگاهمو به سمت موبایل چرخوندم بهزاد پیام داده بود: سلام خانومم دیدم تو که دلت برای من تنگ نشده گفتم حداقل من که دلم تنگ شده یه خبر ازت بگیرم.
یه پیام براش نوشتم: سلام آقای دوست داشتنی. حواسم هست و چون حواسم هست و می دونم کار داری اس ندادم مزاحم نشم.
دوباره مشغول تایپ شدم نیم ساعتی گذشت که دوباره صدای گوشیم بلند شد گوشیم داشت زنگ می خورد فکر کردم حتما بهزاده حتی به صفحه گوشی نگاه نکردم و جواب دادم: سلام آقا، خوبی؟
صدای بهنام پشت خط پیچید: سلام نگار جان خوبی؟
تنم یخ کرد با خودم گفتم آخه دختر مگه می مردی ببینی کیه زنگ زده حالا با خودش چی فکر می کنه. دوباره صدای بهنام به گوشم خورد: نگار گوشی دستته.
- بعله ببخشید فکر کردم بهزاده.
- زیاد وقتتو نمی گیرم زنگ زدم که بابات دیشب هم تشکر کنم و هم عذرخواهی.
- واسه چی؟
می دونستم جریان چیه ولی می خواستم خودمو به اون راه بزنم. بهنام گفت: تشکر برای کادوهای قشنگت، واسه اینکه اومدی، واسه کمکت و عذرخواهی هم واسه اون جریان بادکنک ببین نگار من هیچ قصدی نداشتم الانم فقط واسه اینکه حس کردم ناراحت شدی زنگ زدم فهمیدم که دیشب با ناراحتی رفتی خواستم از دلت در بیارم.
- میدونم، ناراحت نشدم راستش فقط یکم خجالت کشیدم همین وگرنه من عاشق بهزادم و می دونم تو هم کسی رو جز مریم نمی تونی به قلبت راه بدی.
- درسته ممنون که درک می کنی مزاحمت نمیشم مواظب خودت باش سلام برسون.
- تو هم همین طور بهارک رو ببوس خداحافظ.
- خداحافظ.
نمی دونم باید خوشحال می بودم یا ناراحت؟ هیچ حسی نداشتم فقط دلم می خواست امشب رو جشن بگیرم و یه شب خوب با بهزاد داشته باشم. همین.
ساعت 2 ناهار خوردم برای شام برنج خیس کردمو برگشتم توی اتاقم سرم گرم بود که صدای در بلند شد. حتما بهزاد بود. از اتاق اومدم بیرون بهزاد داشت کفشاشو در می آورد نگاهی به من کرد و گفت: سلام خانومِ خونه.
- سلام خوبی؟
به سمتش رفتم و بوسیدمش اونم تلافی کرد و منو بوسید.
نگاهی به ساعت کردم 5 و نیم بود بهزاد رفت تا لباساشو عوض کنه و منم رفتم سراغ درست کردن غذا سرم به آشپزی گرم بود که بهزاد اومد توی آشپزخونه و گفت: خانوم خانوما چکار می کنه؟
- نمی بینی؟
- نه نمی بینم یعنی وقتی تو هستی دیگه چیزی نمی بینم.
- لوس. راستی چرا جواب پیامم رو ندادی؟
- سرم شلوغ بود بعدی هم که سرم خلوت شده بود، خیلی دیر بود گفتم باشه بیام خونه قربون صدقت بشم.
- حالا شام چی داریم؟
- فسنجون؟
- امشب تولدته؟
- نه.
- تولدمه؟
- نه.
- سالگرد ازدواجمون چی؟
- نه.
- حامله ای؟
- ای بابا نه اینا چیه که میگی؟
- آخه وقتی یه خبریه تو فسنجون می پزی.
- تقصیر منه دیگه نمی پزم.
- ببخشید، نگارم معذرت می خوام.
- وای که شکم چه بلاهایی به سر آدم میاره!!
- شیطون. من میرم تلویزیون ببینم کار داشتی صدام کن.
- باشه.
بهزاد رفت و من بیشتر به این فکر فرو رفتم که چطوری رابطمونو بهتر از قبل کنم و یه دفعه یاد بچه افتادم. اگه حامله می شدم یعنی به همه ثابت کرده بودم بهزادو دوست دارم خودمم سرم گرم می شد. فکر بدی نبود خودمم چند وقتی بود که به فکرش افتاده بودم.
شام رو حاضر کردم و خودم رفتم کنار بهزاد نشستم. بهزاد بوسه ای به موهام زد و گفت: خسته شدی؟
- نه خسته نیستم.
- چه خبر از رمانت؟
- فعلا گذاشتمش کنار.
- چرا؟
- دارم چندتا داستان کوتاه می نویسم.
- جدی؟ خیلی خوبه.
سرمو روی شونه بهزاد گذاشتم و گفتم: بانک چه خبر بود؟
- هیچی یه سارق مسلح وارد شد منو گروگان گرفت. چندتا تیر هوایی زد و بعد همه پولا رو دزدید و درست زمانی که می خواست از بانک خارج بشه پلیسا کشتنش.
- قوه تخیلت خوبه چطوره بانکو ول کنی و بیای کتاب بنویسی؟
- من توی همه چیز استعداد دارم.
- از خود راضی.
- خودتی.
- هروقت گرسنت شد بگو بریم شام بخوریم. شام آمادس.
- باشه.
نمی دونم چند ساعت بود که پای تلویزون میخکوب یه فیلم شده بودیم. بعد از اینکه فیلم تموم شد بهزاد گفت: بریم شام بخوریم. زودتر بخوریم که موقع خواب سبک باشیم.
- شام رو گذاشتم سر میز و خودمم نشستم. شام رو در سکوت خوردیم. بعد شام بهزاد می خواست از سر میز بلند بشه که گفتم: چند لحظه بشین کار دارم.
- چکاری؟
- واستا الان میام به سمت آشپزخونه رفتم و کیک رو آوردم و روی میز گذاشتم. بهزاد تا کیک رو دید گفت: دیدی گفتم امشب یه خبریه.
- اتفاقا خبری نیست.
- پس این کیک برای چیه؟
- میخوام یه خبر خوب بهت بدم.
- دارم بابا میشم.
- نه.
- پس حتما مامان میشم! نمی دونم بگو.
- تصمیم گرفتم بچه دار بشیم.
- اذیتم نکن جدی باش.
- به خدا راست میگم.
بهزاد از سر جاش بلند شد و اومد منو بغل کرد و تند تند می بوسیدم. با خوشحالی نگاش می کردم. کنارم نشست و گفت: ناقلا به من میگی تنهایی تصمیم نگیرم که بچه دار بشیم بعد خودت تنهایی تصمیم میگیری؟
- تو تصمیمتو قبلا گرفته بودی منم الان گرفتم.
- قربونت بشم مامان کوچولو.
- لوس هنوز کو تا مامان بشم.
- باشه بیا کیکو بخوریم این کیک خوردن داره.
بعد خوردن کیک به تختم رفتم خسته بودم. نمی دونم کار خوبی کرده بودم یا نه؟ اما از کارم ناراحت نبودم چشامو بستم که بهزاد کنارم دراز کشید و گفت: همین طوری می خوابی شیطون؟ بیا می خوام مامانت کنم.
لبخندی زدم رومو به بهزاد کردم و گفتم. باید اول بریم دکتر.
- دکتر برای چی؟
- واسه دختر یا پسر بودنش.
- حالا کدومو می خوایم؟
- نمی دونم ولی باید برم دکتر ببینم چی باید بخورم چی نخورم که روی بچه تاثیر نذاره.
- باشه، فردا حتما برو پیش یه دکتر خوب. خواستی از بهنام آدرس یه دکتر خوبو بپرس اون آشنا زیاد داره.
- باشه.
گونه بهزادو بوسیدم و گفتم: می خوای بخوابی؟
- نه بیدار می مونم نظاره گرِ این خلقت خدا میشم!
- جدی؟
- خوشت میادا، بخواب دختر.
- دوستت دارم. شب بخیر.
- منم دوستت دارم خوابای خوب ببینی.
چشامو بستم و خوابم برد.


فصل چهارم

با سر و صدای بهزاد بیدار شدم. داشت کمربندشو می بست. بلند شدم و نشستم. بهزاد نگاهی به من کرد و گفت: ببخشید خیلی سر و صدا کردم؟
- سلام نه.
- سلام عسلم. خواب موندم.
- جدی؟
- آره ساعت یه ربع به هفته با این ترافیک کی برسم معلوم نیست.
- کدوم ترافیک؟
- کدوم ترافیک؟! همیشه خواب بودی خانوم خانوما ندیدی.
از جام بلند شدم و به سمت بهزاد رفتم یقه پیرهنشو درست کردم و گفتم: صبحونه نمی خوری؟
- نه.
به سمت آشپزخونه رفتم سریع یه لقمه نون و پنیر گردو درست کردم بهزاد داشت کفشاشو می پوشید که گفتم بیا تو راه بخور.
- وای خدا خیرت بده خیلی گشنم بود.
ساندویچو گرفت. بعد اومد جلو لبامو بوسید و گفت: دوستت دارم. مواظب خودت باش. دیرم شد، خداحافظ.
از در رفت بیرون کمی جلوتر رفتم و گفتم: منم دوستت دارم خداحافظ.
هنوز خوابم میومد برگشتم توی اتاق و دوباره خوابیدم. نمی دونم چقدر گذشت که با صدای موبایلم بیدار شدم. نگاهی به گوشی کردم. رویا بود یکی از دوستام که باهم کار ترجمه می کردیم. گوشی و برداشتم و با صدای خوابالودم گفتم: سلام.
- سلام خانوم تنبل ساعت یازده شده هنوز خوابی؟
- جدی؟
- نه شوخی کردم ده دقیقه به دهه. کجایی دیگه خبر نمی گیری؟
- خونم کجام؟ چکارا کردی؟
- یه کتاب پیدا کردم حدود دویست صفحه خوندمش فوق العادس ترجمه بشه می ترکونه.
- رفتی ببینی کسی قبلا ترجمش کرده یا نه؟
- نه ترجمه نشده همین زبون اصلیشم خیلی کمه کی بیام کتابو ببینی؟
- الان پاشو بیا.
- الان که خوابی عصر میام.
- عصر می خوام برم خونه مامانم.
- باشه پس تا یه ساعت دیگه اونجام. شوهرت که نمیاد؟
- بهزاد کی ظهر اومده خونه که این دفعه دومش باشه؟
- باشه پس زود میام. چاییت آماده باشه. خداحافظ.
- باشه خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم از جام بلند شدم دست و صورتمو آب زدم و یه صبحونه مختصر خوردم. چایی رو دم کردم و رفتم توی اتاقم تا نشستم روی صندلی صدای زنگ بلند شد. برگشتم و درو باز کردم دم در آپارتمان منتظر بودم که دیدم رویا داره نفس زنون میاد بالا. لبخندی زدم و گفتم: سلام. خوبه ما طبقه دومیم این طوری نفس نفس می زنی.
باهام دست داد و گفت: سلام. یه عالمه راهو پیاده اومد.
- اشکال نداره پولدار میشی ماشین می خری. دیگه نمی خواد این همه راهو پیاده بیای.
- حالا چاییت آمادس؟
- آره بیا بشین.
رویا نشست و من هم رفتم چایی بریزم. رویا همونطور که وسایلشو میذاشت روی میز پرسید: بهزاد خوبه؟
- آره. حسام چطوره؟
- کوفتِ حسام چطوره. همچین میگه انگار شوهرمه.
همون طور که با سینی چایی به سمتش می رفتم گفتم: خب بلاخره که میشه.
- آره جون عمش اون تا درسشو تموم کنه من پیر شدم رفته.
یه چایی جلوش گذاشتم و گفتم: اینقدر سخت میگیری که همش کارات پیچ میاره.
- نمی دونم. خبری نیست؟
- از چی؟
- بچه ای، چیزی؟
- تو که هروقت منو دیدی همینو بگو. سقه سیاهم که هستی آخر حامله میشم.
- دسته گلا رو تو آب میدی من میشم سقه سیاه؟ کی بود دوران عقدش می گفت: با این کارای بهزاد می ترسم تو عقد حامله بشم.
- اون موقع فرق داشت حالا دیگه از شر و شور افتاده.
- آره جون خودت مشخصه.
- چی مشخصه؟
- شر و شور بهزاد.
خندیدم و گفتم: ولی نه جدی تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم.
- جدی؟ نگار منو نذار سرِکار من تورو می شناسم.
- باور کن دروغ نمی گم. نمی خواستم ولی خب بهزاد خیلی دوست داره. یه مدته بقیه هم میگن. منم دلیلی نمی بینم که بچه دار نشم.
- پس این کتابو بردارم ببرم با این وضع حسابی سرت شلوغه.
از روی میز بیسکوئت رو برداشتم و به سمت رویا گرفتم و گفتم: چه ربطی داره حالا کو تا حامله بشم و بچه دنیا بیاد. بردار.
- ای بابا، دیگه حسابی عقب افتادم من هنوز ازدواجم نکردم شما می خواین بچه دارم بشین.
- حسود با من رقابت می کنی؟
- نه بابا، شوخی می کنم.
از کیفش چندتا کاغذ در آورد و به سمت من گرفت و گفت: 92 صفحش برای تو بقیشم واسه من.
نگاهی به برگه ها کردم و گفتم: این اولشه یا آخرشه؟
- قسمت دومشو برای تو گذاشتم که کمتره میشه از فصل 7 تا 12 خودمم 6 فصل اولم حدودا 97 صفحه اینا میشه.
- باشه از فردا شروع می کنم. چایی تو بخور سرد شد.
رویا یک ساعتی رو خونم بود و بعد حسام اومد دنبالش و رفت. حسام یکی از هم کلاسی هامون بود. 24 سالش بود ولی به خاطر سربازی و کارش یه ترم دیگه داشت. تو همین فکرا بودم که یاد حرف دیشب بهزاد افتادم که گفت: زنگ بزنم از بهنام شماره یه دکتر خوبو بگیرم. آخه بهنام پزشک بود و می تونست کمکم کنه به نظرم بدم نبود. این طوری بهنامم خبر دار می شد که می خوام بچه دار بشم. می فهمید بهزادو دوست دارم و براش همه کار می کنم. اصلا نمی دونستم چرا اینطوری شده بودم. گوشی رو برداشتم و شماره بهنامو گرفتم. دوتا بوق خورد که برداشت: الو
- سلام بهنام جان، خوبی؟
- سلام، ممنون تو خوبی؟ بهزاد خوبه؟
- ممنون، اونم خوبه. راستش زنگ زدم که شماره یه دکتر خوبو ازت بگیرم.
- دستت درد نکنه یعنی من این قدر بدم که میری سراغ یه دکتر دیگه؟
- نه بابا این چه حرفیه یه دکتر زنان خوب می خوام.
- خدا بد نده چیزی شده نگار جان؟
با خودم گفتم حالا می مردی زایمان آخرشم بگی که بفهمه. نفسی کشیدم و گفتم: نه چیزیم نیست. با بهزاد صحبت کردیم دیگه تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم.
- جدی؟ واقعا خوشحالم کردی. می دونستم حرفام روت تاثیر میذاره زودتر باهات حرف میزدم.
خندیدم و حرفی نزدم. بهنام بعد از کلی شوخی و خنده شماره و آدرس یکی از دوستاشو داد. خیلی ازش تعریف کرد. شماره رو گرفتم و تشکر کردم. گوشی رو گذاشتم. داشتم به آدرس نگاه می کردم که تلفن زنگ زد. بهزاد بود گوشی رو برداشتم و گفتم: سلام.
- سلام خانوم خودم خوبی؟
- آره عزیزم. تو خوبی؟ خسته نباشی.
- قربونت بشم. زنگ زدم سفارش کنم حسابی به خودت برسی که می خوای مامان بشی ضعیف نباشی و اینکه یادت نره به بهنام زنگ بزنی.
- اتفاقا زنگ زدم، شماره رو هم گرفتم.
- خوب کردی زنگ بزن وقت بگیر که عصر بیام دنبالت بریم.
- عصر می خوام برم خونه مامان.
- خب اشکال نداره یه جور هماهنگ کن به هر دوتاش برسیم.
- باشه.
- من دیگه باید برم مواظب خودت باش دوستت دارم.
- تو هم مواظب خودت باش. خداحافظ.
- خداحافظ.
گوشی رو گذاشتم. اول یک زنگ به دکتر زدم برای هفته دیگه وقت داد. و بعد به اتاقم رفتم و مشغول خوندن کاغذایی شدم که رویا آورده بود.
ساعت حدود 4 بود که بهزاد اومد. نگاهی به من کرد و گفت: تو هنوز حاضر نیستی دختر؟
- سلام. مگه قرار بود حاضر باشم؟
- سلام. مگه نمی خوای بری خونه مامانت؟
- هنوز که نه زوده بیا تو.
کفشاشو در آورد و گفت: به دکتر زنگ زدی؟
- آره.
- خب؟
- واسه هفته دیگه وقت داد.
- چرا برای امروز نگرفتی؟
- وقت نداشت زود ترینش همون هفته دیگه بود. چایی می خوری؟
- نه قبل از اینکه بیام خوردم.
به سمت اتاق رفتم که بهزاد گفت: کجا میری؟
- میرم تو اتاق.
- یکم تحویل بگیر. آدم شوهرش از راه میاد میذاره میره تو اتاق؟
خندیدم و به سمتش برگشتم. نشستم روی پاش و گفتم: شما بفرمایید آدم شوهرش میاد چکار می کنه؟
- میاد میشینه روی پاش. خودشو لوس می کنه، ناز می کنه، شوهرشم نازشو می کشه.
سرمو گذاشتم روی شونش و حرفی نزدم. نگاهی بهم کرد و گفت: الان داری خودتو لوس میکنی؟


- نه.
- پس داری ناز می کنی؟
- نه.
- پس داری چکار می کنه؟
- نمی دونم، بهزاد میای بریم مسافرت؟
- نه.
- بی احساس.
- چه ربطی به احساس داره خانوم؟ کار دارم مرخصیامم احتیاج دارم.
- چه احتیاجی داری؟
- حالا بماند.
- آره، حالا بماند. می خوای با اون زنت بری بیرون؟
- اینو گفتی بهم بَر بخوره؟ خب نخورد.
سرمو از روی شونش برداشتم. نگاهی به چشام کرد و لبامو بوسید. بلند شدم تا دوباره به سمت اتاق برم که گفت: حاضر شو بریم حوصله ندارم بشینم تو خونه.
- الان هوا گرمه چه عجله ای داری؟
- حوصله ندارم لباسامو در بیارم باز یه ساعت دیگه بپوشم.
- تنبل. پاشو یه دوش بگیر بعد میریم.
- با تو باشه.
- بیخود پاشو خودت برو لوس.
- پس اصلا نمیرم خب نرو.
برگشتم به اتاق و دوباره خودمو مشغول برگه ها کردم. تا موقع در اتاق باز شد. بهزاد از لای در نگاهی به من کرد و گفت: بیام تو؟
- تو اجازه گرفتنم بلدی؟
اومد تو و درو بست. به سمتم اومد و از پشت بغلم کرد. آروم گردنمو می خورد که گفتم: نکن.
- چرا نکنم؟
- چون حوصله ندارم.
- حوصله چیو نداری؟ منو یا عملیاتو.
- هیچ کدومو.
- نگار پاشو دیگه.
- پاشم چکار کنم؟
- یا پاشو بریم یا محلم بذار.
- باشه الان حاضر میشم.
لباسامو پوشیدم و به سمت در رفتم و بلند گفتم: بهزاد بدو من دم درم.
- چرا داد میزنی من اینجام؟
نگاهی به پشت سرم کردم و گفتم: مثل جن ظاهر میشه.
دوباره لبمو بوسید و گفت: جنِ توام دیگه.
خندیدم و راه افتادیم. یه ربع بعد رسیدیم. مامان درو باز کرد. ندا و وحید هم اونجا بودن. ندا خواهر بزرگتر من بود که 2 تا بچه داشت. و وحید برادر بزرگترم که اونم یه پسر داست. از در که وارد شدیم، مامان به استقبالمون اومد. مامان منو بوسید و گفت: چه عجب بلاخره سرتون گرفت این طرفی هم اومدین.
بهزاد با خنده گفت: نگار ناز میاره وگرنه من همیشه عصرا بیکارم خیلی وقتا میگم بیا بریم خونه مامان سرشو به کتاب و داستان گرم کرده منم محل نمیده.
مامان با تعجب نگاهی به من کرد و گفت: آره نگار؟
- نه مامان این دو رو دو رنگو نمی شناسین؟
مامان سرشو تکون داد و گفت: بیاین تو ندا و وحید هم اینجان.
از در وارد شدیم من به سمت ندا و فهیمه _ زن وحید _ رفتم و سلام و احوال پرسی کردم و بهزادم به سمت وحید و سروش _شوهر ندا _ رفت. مامان رفت تا چایی بیاره که سروش رو به بهزاد گفت: طرفای ما نمیاین؟
- حالا نه که شما میاین؟
سروش خندید و گفت: دست پیش میگیری که پس نیفتی؟ شما کوچیک تری ما توقع داریم اول شما بیاین.
مامان با سینی چایی اومد و گفت: همش زیر سر این نگاره. من می شناسمش هروقت بهش زنگ میزنم میگه کار دارم موندم چه کاری داره که تموم نمیشه؟
سینی رو از دست مامان گرفتم و گفت: مامان؟ به جایی که طرف دخترت باشی رفتی طرف دومادات؟
مامان همون طور که پیش دستی ها رو میذاشت گفت: خب می شناسمت که میگم. مگه دروغه؟
بهزاد خندید و گفت: مامان، تنها کسی که می تونه نگارو خلع سلاح کنه شمایید.
وحید خندید و گفت: نگار ببین چی به سر این بهزاد طفلک در آوردی که ازت می ناله.
- نه، یه مدته به حرفاش گوش میدم، پررو شده.
تا موقع نکیسا و درسا بچه های ندا از اتاق اومدن بیرون. هردوشون از گرما سرخ شده بودن تا منو دیدن به سمتم اومدن. دلم حسابی براشون تنگ شده بود. بغلشون کردم و گفتم: سلام شیطونای من خوبین؟ دیگه نمیاین خونه ما.
سروش که از موقعیت استفاده کرده بود گفت: از خالشون یاد گرفتن. می بینن اون نمیاد اینا هم یاد گرفتن. بچه ها به عمو بهزاد سلام کردین؟
درسا همون طور که تو بغل من بود گفت: سلام.
نکیسا هم به سمت بهزاد رفت و باهاش دست داد و سلام کرد. بهزاد که عاشق نکیسا بود بغلش کرد و گفت: چطوری عمو؟ دلم برات تنگ شده بود. چرا اینقدر قرمز شدی؟
فهیمه که تا اون موقع ساکت بود گفت: نکیسا جون، آریا تو اتاق بود؟
نکیسا- بعله.
مامان- چایی هاتون سرد شد.
چاییمو برداشتم و رو به درسا گفتم: می خوری خاله؟
درسا- هوم
ندا- هوم چیه؟ بگو بعله.
درسا- بعله.
چایی رو خنک کردم یه قند کوچیکم دادم دست درسا و اروم چایی رو بهش دادم. تا موقع نگاهم به بهزاد افتاد که خیره به من داشت نگاه می کرد. اخمی بهش کردم اونم لبخند زد و سرش رو برگردوند.
رومو به طرف مامان چرخوندم و گفتم: بابا کی میاد؟
مامان- بهش زنگ زدم گفت الان میاد.
دوباره مشغول چایی دادن به درسا شدم که فهیمه گفت: نگار جون هنوز نمی خواین بچه دار بشین؟
تو ذهنم با خودم کلنجار رفتم که چرا هرکی منو می بینه همین سوالو می کنه؟ یعنی اینقدر دیر شده و من خبر نداشتم؟
- نه هنوز.
بهزاد- همچین بی فکرم نبودیم.
وحید- نگار خبریه؟
- نه بابا چه خبری؟
مامان- نگار جان اگه خبریه زودتر بگو من به فکر سیسمونی باشم.
- نه مادر من، باز این بهزاد یه چیزی گفت.
بهزاد خندید و گفت: راضیش کردم بچه دار بشیم، ولی خب تا بریم دنبال کاراش طول می کشه.
سروش- کاراش دیگه چیه؟
بهزاد- چه میدونم والا، از یک سال قبل تا یک سال بعد میرن دکتر تا 9 ماه حامله بشن.
فهیمه- خب مگه الکیه؟
بهزاد- نه خیر الکی نیست. مشکل اینه من صبر ندارم.
سروش- آره دیگه داری پیر میشی، باید به فکر باشی. الان سی و دو سه سالت هست آره؟
بهزاد خندید و گفت: نه بابا اینقدرا هم جوون نیستم الان دیگه 80 سالمه.
وحید- حالا خوبه خودت می دونی یه 10 سالی از بهزاد بزرگتری.
سروش- نه به جون وحید ما 7 سال اختلاف سنی داریم.
بهزاد- راست میگه سروش 7 سال از من کوچیکتره.
مشغول حرف زدن بودیم که آریا هم از اتاق اومد بیرون و رفت به سمت فهیمه. وحید نگاهی به آریا کرد و گفت: بابایی از سر زمین میای اینقدر خوش تیپ کردی؟ سلامت کو؟
آریا برگشت و نگاهی به اطراف کرد منو که دید به سمتم دوید و گفت: سلام عمه نگار.
- سلام عزیزم، خوبی؟ چکار می کردی؟
نگاهی به وضع نا مرتب آریا کردم و خندم گرفت بلوزش از تو شلوارش در اومده بود. شلوارش زیر پاهاش بود و صورتش هم سرخ شده بود. فهیمه رو به آریا گفت: آریا مامان بیا اینجا لباستو درست کنم.
آریا به سمت فهیمه رفت. همون طور که فهیمه لباسای آریا رو مرتب می کرد گفت: برو به عمو بهزادم سلام کن.
آریا از دور نگاهی به بهزاد کرد و خندید.
بهزاد- سلام عمو. بدو بیا بوس بده ببینم.
آریا آروم آروم به سمت بهزاد رفت و بهزاد بوسیدش. تا موقع صدای زنگ بلند شد. مامان به سمت آیفون رفت و گفت: حتما باباس. کیه؟
درو باز کرد و گفت: خودشه.
چند دقیقه بعد بابا وارد شد. از یه کنار با همه سلام و احوال پرسی کرد تا رسید به من نگاهی بهم کرد و گفت: چه عجب دیگه خانوم شدی نمیای این طرفا.
- این چه حرفیه بابا.
بابا دوباره رومو بوسید. تا موقع وحید گفت: باز بابا به ته تغاریش رسید، دیگه دل نمی کنه.بابا نگاهی به وحید کرد و گفت: پسر تو دیگه 30 سالت شده هنوز حسودی می کنی؟
تا ساعت 11 اونجا بودیم مامان هممون رو برای شام نگه داشت. بعد شام زود اومدیم خونه آخه فردا بهزاد می خواست بره سر کار. وقتی رسیدیم خونه سریع لباسامو عوض کردم و خسته افتادم روی تخت ولی بهزاد انگاری اصلا خسته نبود. کنارم دراز کشید و منو به سمت خودش چرخوند. لباشو گذاشت رو لبام و بوسیدم بعد گفت: خسته که نیستی؟
- اصلا مشخص نیست.
- راست میگی کاملا مشخصه که سر حال هستی پس میریم برای عملیات.
- نه.
- چرا.
- نه دیگه.
- چرا دیگه.
آروم لباسامو در آورد و خودشو انداخت روم چند دقیقه ای که گذشت خواب از سرم پرید. بهزادم که فهمیده بود بیشتر طولش داد. وقتی تموم شد، صورتشو بوسیدم و گفتم: ممنون.
- برای چی؟
- خوش گذشت دیگه.
- دیدی گفتم سر حالی.
- شیطون.
صورتمو بوسید و منو به خودش فشار داد سرمو گذاشتم روی سینش و خیلی زود خوابم برد.


فصل پنجم

صبح وقتی بیدار شدم بهزاد رفته بود. از جام بلند شدم و همون طور که با خودم حرف میزدم به سمت دستشویی رفتم: آخه به منم میگن زن؟ طفلک بهزاد حالا خوبه هیچ حرفی نمیزنه. هر مردی باشه یه دعوایی راه میندازه اونم مردا که اینقدر به فکر شکمشونن.
دست و صورتمو شستمو به سمت اتاقم رفتم. مشغول ترجمه شدم. ساعتای 11 بود که زنگ در رو زدن به سمت ایفون رفتم: کیه؟
صدای بهنام به گوشم رسید که گفت: باز کن منو بهارکیم.
دلم ریخت آخه بهنام که میدونه بهزاد عصرا خونس چرا صبح اومده؟! نه خب بهارک همراش بود. اصلا مگه به بهنام شک داری؟
درو باز کردم چند لحظه بعد بهنام و بهارک جلوی در ورودی بودن بهارک یه دسته گل دستش بود و بهنام پشت سر بهارک میومد. نگاهی به من کرد و گفت: سلام خوبی نگار جان؟
- سلام ممنون تو خوبی؟ سلام بهارک جون خوبی؟
بهارک لبخندی زد و با خجالت گفت: سلام.
بهنام رو به بهارک گفت: بهارک دسته گل رو بده به زن عمو نگار.
بهارک نگاهی به بهنام کرد بعد دسته گل رو به سمت من گرفت و گفت: بفرمایید.
دسته گل رو از دستش گرفتم و بوسیدمش بعد گفتم: ممنون بهارک جون.
بهنام همون طور که به سمت مبل می رفت تا بشینه گفت: قابلی نداره برای تشکر بود بهارک خیلی از عروسکایی که براش آوردین خوشش میاد.
- قابلشو نداشت. چایی که میخوری؟
- زحمت نکش می خوایم زود بریم. بهزاد نیست نه؟
- نه رفته سرکار.
همون طور که چایی می ریختم صدای بهنامو شنیدم که آروم به بهارک می گفت: دیدی گفتم عمو بهزاد الان نیست. تو گفتی الان بریم.
چند لحظه بعد صدای گریه بهارک بلند شد همون طور که چایی رو می ذاشتم روی میز گفتم: چی شد؟
بهنام که بهارک رو بغل کرده بود گفت: ناراحت شد که عمو بهزادش نیست. بابایی گریه نکن دیگه اشکال نداره دوباره یه روز دیگه میایم که عمو بهزادم باشه. پاشو ببین زن عمو نگار عروسک نداره باهاش بازی کنی پاشو دختر بابا.
- چرا خوشگلشم دارم بیا بهارک جون بیا بریم بهت بدمش.
بهارک با من به سمت اتاق اومد از گوشه اتاق یه عروسک که برای تزیین گذاشته بودم برداشتم و به دست بهارک دادم بعد گفتم: بیا بریم پیش بابایی.
- تو برو من بعدا میام.
لبخندی زدم و به سمت بهنام برگشتم. بهنام داشت چاییشو می خورد منو که دید نگاهی سر اندر پا بهم انداخت و لبخندی زد. و گفت: ساکت شد؟
- آره
- از صبح که بیدار شده بود هی به من گفت بریم پیش عمو بهزاد هرچی بهش میگم الان عمو بهزاد خونه نیست باور نمی کرد. زد به گریه بعد فوت مریم طاقت ندارم اشک ریختنشو ببینم. همین طوریش به خاطر مامانش همش بهونه میگیره. دیگه واسه چیزای دیگه نمی ذارم ناراحت بشه.
- یه چیزی میگم ناراحت نشو. به نظرم دیگه وقتشه به فکر ازدواج باشی.
بهنام اخماش رفت توی هم و گفت: نه.
- خودخواه نباش بهارک هم احتیاج به مادر داره. اون یه دختره بلاخره باید یه زنی اطرافش باشه که ازش الگو بگیره؟
- نگار باور کن نمی تونم. با هرکی دیگه هم ازدواج کنم باعث بدبختیش میشم.
- تو مرد خوبی هستی خیلی ها دوست دارن باهات ازدواج کنن. چرا فکر می کنی با هرکی ازدواج کنی بدبختش می کنی؟
بهنام خیره به چشمام شد و گفت: من فقط یه نفرو دوست دارم.
- بهنام، مریم دیگه رفته باید به فکر یه زندگی تازه باشی.
- مریم...
صدای بهارک حرف بهنامو قطع کرد که گفت: بابایی ببین نگار بهم چی داده؟
بهنام همون طور که لبخند زده بود و به بهارک نگاه می کرد گفت: بابایی بگو زن عمو نگار. کو ببینم چه عروسک خوشگلی داره زن عمو نگار.
- آره بابا از اینا برام می خری؟
- آره بابایی حتما میخرم.
بهنام بهارک رو بوسید و من گفتم: بهارک جون این عروسک مال خودته.
بهارک به سمتم اومد و خودشو انداخت توی بغلم و گفت: راست میگی نگار؟
- آره عزیزم.
- مرسی.
بغلش کردم و بوسیدمش. بهنام گفت: بهارک بابا مگه قرار نشد بگی زن عمو نگار؟
- ببخشید. وای عروسکم داره گریه می کنه من برم بخوابونمش.
و دوباره به سمت اتاق رفت. بهنام گفت: بهارک بابا می خوایم بریم.
بهارک- الان میام.
خندیدم و گفتم: ولش کن بذار بازی کنه.
- کاش مریم زنده بود و بزرگ شدن بهارک رو میدید. ولش کن راستی به دکتر فتوحی زنگ زدی؟
- آره.
- خب چی شد؟
- واسه یه هفته دیگه وقت گرفتم.
بهنام خیره به چشمام بود و برای چند لحظه حرفی نزد. سینی چای رو برداشتم و به سمت آشپزخونه رفتم. لیوانا رو گذاشتم تو سینک ظرفشویی و گفتم: یه چایی دیگه میخوری؟
صدای بهنام درست از پشت سرم اومد که گفت: نه نمی خورم.
با ترس برگشتم و بهش نگاه کردم خندیدم و گفتم: خب یه ندایی بده اومدی سکته کردم.
بهنام بهم خیره شده بود و حرفی نمی زد. چند لحظه بعد منو تو آغوشش گرفت و محکم به خودش فشار داد. هیچکاری نمی کردم. قبلا هم بهنام منو بغل کرده بود ولی این بغل کردن فرق داشت. ترسیدم. حرکتی کردم که بهنام منو بیشتر به خودش فشار داد و گفت: نگار قول بده مواظب خودت باشی. حالا که می خوای بچه دار بشی باید خیلی حواستو جمع کنی. من تورو مثل مریم دوست دارم. برام عزیزی دوست ندارم اون حالِ بدی رو که من موقع دنیا اومدن بهارک داشتم بهزادم داشته باشه.
خودمو از آغوشش بیرون کشیدم. بهنام که انگار از کاری که کرده بود پشیمون نبود گفت: البته دکتر فتوحی دکتر خیلی خوبیه. ولی خب، باید مواظب خودت باشی.
نگاهی به صورت سرخ شده بهنام کردم که روشو برگردوند و به سمت اتاق رفت و بهارک رو صدا کرد.
هنوز گیج بودم. لیوانا رو شستم و به هال برگشتم. بهنام بهارک رو بغل کرده بود و به سمت من میومد. وقتی نزدیکم شد ایستاد و گفت: ببخشید مزاحمتم شدیم. خب خداحافظ، به بهزاد سلام برسون.
- خداحافظ.
نتونستم حرف دیگه ای بزنم. هنوز گیج بودم. بهارک گفت: خدافظ زن عمو نگار.


موقع رفتن بهنام برگشت و نگاهی به چشمهای من کرد و سرش رو تکون داد و رفت.
در رو بستم یه گوشه نشستم تو فکر بودم. نه دیگه این بار اتفاقی نبود. ولی خب بهنام منظوری نداشت بهزاد بهم گفته بود که مریم موقع به دنیا آوردن بهارک خیلی سختی کشیده و حالش خیلی بد شده. خب حتما بهنام هم یاد اون روزا افتاده همش تقصیر من بود. نباید جریان بچه دار شدنم رو بهش می گفتم. حتما الان تو بد وضعیتیه.
دوباره به اتاقم برگشتم و مشغول کار شدم. نفهمیدم ساعت چه طوری گذشت. فقط صدای بسته شدن در حواسمو پرت کرد نگاهی به ساعت انداختم ساعت 5و نیم بود من بدون اینکه چیزی بخورم تا اون ساعت کار کرده بودم. بلند شدم که تا موقع در باز شد. نگاهم به بهزاد افتاد که به من نگاه می کرد.
گفتم: سلام خوبی؟
- سلام خانومم. چکار می کنی اصلا حواست نیست!
- سرم گرم اینا بود.
با دست به برگه ها اشاره کردم. بهزاد گفت: اینا چی هستن؟
- یه کتابه رویا آورده برای ترجمه.
- حالا کتاب میگیری و به منم نمیگی؟
- چرا باید بگم؟
- برای اینکه من شوهرتم.
- وای همسر من.
به سمتش رفتم دستمو گذاشتم روی دلم و ایستادم. بهنام به طرفم اومد و گفت: چی شد؟
- هیچی، از صبح چیزی نخوردم دلم ضعف رفت.
- چیزی نخوردی؟
- نه.
- چرا؟ روزه گرفتی؟
- نه بابا اینقدر سرم به این کتابه گرم بود اصلا فراموش کردم. وای صبحونه هم نخوردم. الانه که غش کنم.
- نه تو رو خدا غش نکن الان برات غذا درست می کنم.
به سمت آشپزخونه رفتم. بهزاد زود یه آب قند درست کرد و برام آورد و گفت: با این وضع بهتر همونه که بچه دار نشیم. اینطوری که بچه رو به کشتن میدی؟!
- نه بابا اون موقع دیگه حواسم هست الان یادم رفت.
- آره جون خودت بخور تا یه چیزی درست کنم.
تلویزیون رو روشن کردم برگه های ترجمه هنوز دستم بود دوباره سرم گرم برگه ها شد. چند دقیقه بعد صدای بهزاد بلند شد. نگار پاشو بیا.
سرمو از روی برگه ها بلند کردم بوی همبرگر تمام خونه رو برداشته بود. به سمت آشپزخونه رفتم و نشستم سر میز و با ولع مشغول خوردن شدم. در حین خوردن غذا دلم درد گرفت نگاهی به بهزاد کردم که با خنده بهم نگاه می کرد.
یه لیوان آب بهم داد و گفت: یواش تر بخور دلت درد گرفت.
- آخه گرسنمه.
- تا تو باشی دیگه غذا نخوری. مشغول خوردن شدم. بعد غذا هنوز دلم درد می کرد یه قرص مسکن خوردم و مشغول ترجمه شدم. بهزاد روی مبل کنارم نشسته بود و فیلم می دید. اصلا حواسم بهش نبود. گرم کار خودم بودم که بازومو گاز گرفت.
نگاهی بهش کردم و گفتم: چرا گاز میگیری؟
- به خاطری که زنمی دوست دارم.
- مسخره.
برگه هامو برداشتم تا به سمت اتاق برم. که بهزاد دستمو گرفت و گفت: بشین. ببخشید.
- اشکال نداره. می خوام برم تو اتاق.
- من که عذرخواهی کردم نرو دیگه تنهام خب حوصلم سر رفت دختر بد.
نشستم و برگه ها رو یه گوشه گذاشتم حرفی نزدم. سرمو روی بازوی بهزاد گذاشتم و گفتم: ساعت چنده؟
- 10 و 20 دقیقه.
سرمو بلند کردم و گفتم: چی؟
- 10 و 20 دق....
- پریدم وسط حرفشو گفتم: مطمئنی؟
- آره بیا ببین.
ساعت دستشو نگاه کردم. با تعجب بهش نگاه کردم و به سمت ساعت تو هال برگشتم و وقتی ساعتو دیدم گفتم: واقعا 10 شده؟ وای من چرا گذشت زمان رو حس نمی کنم؟
- واقعا عجیبه. خسته نشدی؟ به قول خودت از صبح که بیدار شدی داری اینارو ترجمه می کنی. چی نوشته که اینقدر حواستو پرت می کنه.
- داستانه هنوز این نیمه دومشه من قسمت اولشو نخوندم. ولی خیلی قشنگه.
- از منم بهتره؟
- نه، این چه حرفیه؟
رفتم جلو و بوسیدمش.نگاهی به من کرد و گفت: وای خدا رو شکر یادت افتاد.
- لوس.
- جون.
- بریم بخوابیم من خیلی خسته ام.
- اول باید یه چیزی بخوری بذار میوه بیارم بعد.
بهزاد به سمت آشپزخونه رفت و یه ظرف میوه آورد و برگشت. بعد خوردن میوه ها سرمو روی بازوی بهزاد گذاشتم اینقدر خسته بودم که نفمیدم چطوری خوابم برد. فقط فهمیدم که بهزاد بغلم کرد و منو به اتاق برد.


فصل ششم

سه چهار روز گذشت. این چند روز سرم به ترجمه گرم بود. بهزادم اذیتم نمی کرد. اون روزم تو اتاق مشغول ترجمه بودم می خواستم زودتر تمومش کنم. سرم گرم بود که در اتاق باز شد با وحشت به در اتاق نگاه کردم بهزاد با خنده به من نگاه می کرد و گفت: سلام.
- چرا این طوری میای این خونه زنگ نداره؟
- علیک سلام!
- سلام
- زنگم داره گفتم مزاحم کار شما نشم.
- مزاحم کارم نشی که سکتم بدی؟
- ببخشید خانوم خانوما.
وارد اتاق شد و صورتمو بوسید. برگه ها رو روی میز گذاشتم. دلم درد گرفت دستمو به دلم گرفتم. که بهزاد خندید و گفت: حتما طبق معمول غذا نخوردی؟
- نه نخوردم.
- خسته نباشی!!
- خب چکار کنم یادم میره.
- واقعا گرسنت نمیشه؟
- نه.
- تو هم عجیبی نگار.
خندیدم و گفتم: باشه بریم که مردم از دل درد.
بهزاد منو بغل کرد و به آشپزخونه برد. روی صندلی نشستم. بهزاد تو آشپزخونه دوری زد و گفت: خب خبری هم از غذا نیست.
- خب اگه غذا درست کرده بودم که می خوردم.
- نگار خدایی داری اذیت می کنی. هم خودتو و هم منو.
- خب باور کن یادم میره.
- چی درست کنیم؟ چیزی نداریم. زنگ بزنم غذا بیارن سنگین تره.
- من پیتزا می خوام با 2تا سیب زمینی سرخ کرده.
- منفجر نشی؟!!
- نمی شم نترس گرسنمه. زنگ بزن دیگه.
- الان؟ ساعت 5؟
- خب گرسنمه.
- وای خدا.
به اصرار من زنگ زد و پیتزا سفارش داد یه ربع بعد هر دومون جلوی تلویزیون نشسته بودیم و داشتیم پیتزا می خوردیم تند تند می خوردم و ناله می کردم. بهزادم منو مسخره می کرد. هنوز گرسنم بود ولی حس می کردم می خوام بالا بیارم پیتزا رو گذاشتم کنار و دراز کشیدم. بهزاد نگاهی به من کرد و گفت: سیر شدی؟
- نه حالم بد شد. حالت تهوع دارم.
- نگار به خدا اگه از فردا غذا نخوری زنگ میزنم به رویا هرچی از دهنم در بیاد بهش میگم.
- به اون بدبخت چکار داری؟
- همون بدبخت اومده این کاغذا رو ریخته جلوتو از کار و زندگی انداختت دیگه.
از جام بلند شدم و با عصبانیت گفتم: نگران شکمتی؟ نترس از فردا غذا درست می کنم گشنه نمونی.
بهزاد با عصبانیت به من خیره شده بود. از جام بلند شدم تا به سمت اتاق برم که بهزاد گفت: من برای شکمم میگم؟ من برای شکمم میگم؟ من احمقو بگو نگران کی میشم. برو هر کار دلت می خواد بکن تا بمیری.
به اتاق رفتم و برگه ها رو گرفتم دستم سرمو با برگه ها گرم کردم هر چند اینقدر اعصابم خورد بود نمی تونستم تمرکز کنم. نمی دونم چقدر گذشت چند ساعتی می شد که توی اتاق بودم، که بهزاد اومد در اتاق رو باز کرد نگاهی به من کرد و گفت: نمی خوای بخوابی؟
- نه.
- لج نکن پاشو.
- میگم نمی خوام تو برو بخواب.
- این کارارو از دستی میکنی؟ می خوای خودتو ضعیف کنی که پس فردا رفتی دکتر بهونت درست باشه که حامله نشی. من کی اجبارت کردم که این کارا رو می کنی؟
- برو بیرون نمی خوام باهات بحث کنم. همه چیزو به هم ربط میدی. برو بیرون.
بهزاد نگاهی به من کرد، در اتاقو بست و رفت. حسابی از دستش ناراحت بودم دلمم درد گرفته بود حالت تهوع گرفته بودم. چند ساعتی خودمو سرگرم کاغذا کردم ولی دیگه نتونستم داشتم بالا می آوردم به سمت دستشویی رفتم و همونی که خورده بودم رو بالا آوردم. حالم یکم بهتر شده بود اما هنوز دلم درد می کرد. تا موقع در دستشویی باز شد برگشتم و نگاهی به بهزاد کردم که با حالتی خواب آلود منو نگاه می کرد. دست و صورتمو آبی زدم بهزاد با خوشحالی به من خیره شده بود. از لبخندش لجم گرفت. گفتم: چیه خوشحالی؟ ایشالا خودتم به حال من بیفتی تا دیگه نخندی.
- من هیچ وقت به حال تو نمی افتم.
- وقتی افتادی سَلامِت می کنم.
به سمتم اومد صورتمو بوسید و گفت: آخه من که حامله نمی شم تا به این حال بیفتم.
چشام گرد شد. گفتم: حامله؟
- بعله مامان کوچولو.
- بهزاد شوخی نکن اصلا حوصله ندارم. خودت که دیدی از سر شب حالم بد بود.
- دیدی؟ داشتی یه کار می کردی بچه دار نشیم خدا زد پَسِ کَلَت.
- پس کله خودت.
اومد جلو و صورتمو بوسید و گفت: باشه بزنه پس کله من. قربون این مامان کوچولو بشم.
- بهزاد برو این حرفا رو نزن خوشم نمیاد.
- دیدی گفتم نمی خوای بچه دار بشیم.
- من نمی خواستم، می گفتم نمی خوام باهات که تعارف ندارم.
از دستشویی اومدم بیرون به سمت آشپزخونه رفتم تا یه قرصی چیزی بخورم. دلم خیلی درد می کرد صدای اذون صبح بلند شد. برگشتم به سمت ساعت. بهزاد گفت: چهاره.
پشت سرمو نگاه کردم و به سمت سبد قرص و دارو ها رفتم یه کدئین برداشتم که بهزاد به سمتم اومد و گفت: چی می خوای بخوری؟
- قرص.
- نخور شاید برات خوب نباشه.
- دلم درد می کنه.
اومد جلو و دستمو گرفت و گفت: قرصو بده من نخور.
- ولم کن میگم دلم درد می کنه.
- باشه نخور میریم دکتر.
- نمی خوام بیام دکتر.
- اذیت نکن نگار شاید حامله باشی واسه بچه خوب نباشه.
- چیه؟ باور کردی؟ هرکی بالا آورد حاملس؟
- نه ولی شاید بودی.
نشستم روی زمین دلمو گرفتم و داشت اشکم در میومد. بهزاد گفت: چی شد؟
- دلم درد می کنه بهزاد، اذیت نکن.
- پاشو لباساتو بپوش میریم دکتر.
- نمی خوام.
از جام بلند شدم تا آب بردارم که بهزاد به زور قرصو از دستم در آورد. زدم به گریه و همون جا نشستم.
بهزاد صورتمو بوسید و گفت: پاشو بریم دکتر.
از جام بلند شدم و به سمت اتاق رفتم. خودمو انداختم روی تخت و چشامو بستم. خوابم نمی برد آروم اشک می ریختم بهزاد کنارم نشست و گفت: پاشو بریم دکتر لجبازی نکن.
- اَه چقدر حرف میزنی خوب شد بگیر بخواب. می خوام بخوابم.
بهزاد دیگه حرفی نزد و خوابید نمی دونم چقدر گریه کردم که خوابم برد. صبح وقتی بیدار شدم بهزاد هنوز خواب بود فقط 2 ساعت خوابیده بودم. هنوز دلم درد می کرد. به سمت آشپزخونه رفتم یه قرص برداشتم. شیشه آب رو از یخچال آوردم تا خواستم قرص رو بذارم تو دهنم بهزاد سر رسید به سمتم اومد و قرصو از دستم چنگ زد. وحشت زده بهش نگاه می کردم. بهزاد گفت: مگه نگفتم نخوری؟
- فکر می کنی حاملم می خوای هوای بچتو داشته باشی؟ اینطوری آدمو می ترسونی بند دلم کنده شد.
بهزاد کمی منو نگاه کرد و گفت: نترس کاریت نمی شه. لطفا نخور فردا وقت دکتر داری. دندون رو جیگر بذار یه روز صبر کن نمی میری.
به اتاقم رفتم برگه ها رو گرفتم دستم. سرمو گرم کردم تا بهزاد بره اما انگار بهزادم قصد رفتن نداشت. یه ساعت بعد از اتاق اومدم بیرون بهزاد تو آشپزخونه داشت چایی می ریخت. کمی نگاهش کردم و گفتم: تو نمی خوای بری؟ کار نداری؟
- نه نمیرم.
- یعنی چی نمیری؟
- مرخصی گرفتم.
- واسه چی؟
- باید حواسم به تو باشه.
رومو برگردونم که به اتاق برگردم که بهزاد گفت: نرو بیا صبحونه درست کردم. بدو بچم گرسنش میشه.
برگشتم و با چشای گرد شده بهش خیره شدم و گفتم: نه تو جدی جدی باورت شده؟
- آره که باورم شده، بدو بیا وگرنه به زور میریزم تو دهنت.
گرسنم بود. به سمت آشپزخونه رفتم و چندتا لقمه نون و کره مربا خوردم. بهزاد با خوشحالی به من نگاه می کرد. دلم هنوز درد می کرد حتما برای گرسنگی بود یکم که غذا بخورم خوب میشه. چند لقمه ای خوردم ولی احساس کردم حالم بد شد. دوباره مثل دیشب حالت تهوع گرفتم. از جام بلند شدم بهزاد نگاهی به من کرد و گفت: چی شد؟
- حالم بد شد دیگه نمی خوام.
- چیز دیگه بیارم؟
- نه حالت تهوع دارم.
- قربون این بچه شیطون بشم.
لبخندی زدم و به سمت اتاق رفتم هنوز در اتاق رو باز نکرده بودم که حس کردم دارم بالا میارم به سمت دستشویی دوییدم. بهزادم بهم می خندید. حالم به هم خورد دست و صورتمو شستم. بهزاد بیرون ایستاده بود نگاهی بهش کردم و به سمت اتاق رفتم. دنبالم اومد و گفت: بیا برو یکم استراحت کن دیشب که اصلا نخوابیدی.
- نمی خوام.
بهزاد بغلم کرد و به سمت اتاق خواب بردم. گفتم: نکن خوابم نمیاد.


گذاشتم روی تخت و گفت: یکم بخواب بیدار شدی میریم دکتر.
- الان بریم.
- الان خسته ای بخواب بعد.
دراز کشیدم. داشتم با خودم فکر می کردم اگه واقعا حامله باشم چی؟ حس خوبی بهم دست داد. اونقدرا هم بد نبود. دستمو روی شکمم گذاشتم و چشامو بستم. چند دقیقه بعد خوابم برد نمی دونم چقدر خوابیدم ولی با سر و صدای بهزاد از خواب بیدار شدم. به سمت آشپزخونه رفتم بهزاد قابلمه ها رو ریخته بود زمین. خندیدم و گفتم: معلوم هست چکار می کنی؟
- ببخشید بیدارت کردم؟
- پَ نَ پَ هنوز خوابم.
- نه بابا، خوب سر حال شدی؟
خندیدم و خودمو انداختم تو بغل بهزاد. بهزاد نگاهی به صورتم کرد و موهام رو بوسید و گفت: دلت خوب شد؟
- آره خوبه.
- گرسنت نیست؟
- نه.
- باشه پس برو استراحت کن.
- تو چکار می کنی؟
- اگه خدا قبول کنه غذا درست می کنم.
- چه خوب. بدونم حامله بشم اینقدر تحویلم میگیری هفته ای یکی میارم.
- نگار؟!!
- جونم؟
- برو دختر پررو. نه به اون که نمی خواست، نه به اینکه هفته ای یکی می خواد بیاره.
خندیدم و به سمت اتاقم رفتم که بهزاد گفت: دور اون کاغذا نمیری نگار.
- پس چکار کنم؟
- برو بخواب.
- خوابم نمیاد گیر نده دیگه.
- یه روز دندون رو جیگر بذار تا بریم دکتر بعد برو خودتو خفه کن. تو یه هفتس شب و روز سرت روی اون برگه هاس هنوز تموم نشده؟
- می خواستی به این زودی تموم بشه؟ چند ماهی وقت می خواد.
- آپولو که هوا نمی کنی.
- نه آپولو نیست از آپولو بدتره.
بهزاد دیگه حرفی نزد منم به سمت اتاقم رفتم برگه ها رو براشتم و مشغول ترجمه شدم.
یک ساعتی گذشت دل دردم شدید شد. از اتاق اومدم بیرون بهزاد هنوز توی آشپزخونه بود. نگاهی بهش کردم و گفتم: بهزاد میشه بریم دکتر؟
بهزاد با تعجب نگاهی به من کرد و گفت: هنوز دلت درد می کنه؟
- آره خیلی.
- یعنی چون حامله ای دلت درد می کنه؟
- نه دیوونه مگه آدم حامله بشه دل درد میگیره؟
- نمی دونم. من که حامله نشدم.
- آی پاشو دیگه، حالم خوب نیست.
بهزاد بلند شد و گفت: الان حاضر میشم تو بشین لباساتو میارم.
به حرفش گوش نکردم و پشت سرش به سمت اتاق رفتم لباسامو پوشیدم. چیزی نگذست که به بیمارستان رسیدیم. بهزاد اصرار داشت که پیش بهنام بریم ولی من ترجیح می دادم به نزدیک ترین بیمارستان برم.
رو به روی دکتر نشستم. دکتر معاینم کرد بهزاد به دکتر گفت: ببخشید میشه براش یه سونوگرافی هم بنویسید؟
دکتر با تعجب نگاهی به بهزاد کرد و گفت: چطور؟
- می خوام مطمئن بشم خانومم بارداره یا نه.
- واسه دل دردش میگی؟
- نه حالت تهوع هم داره.
- حالت تهوع به تنهایی که دلیل نیست.
- دکتر دل دردش برای چیه؟
- مسموم شده.
بهزاد نگاهی به من کرد و گفت: بعله پیتزا ها کار دستش داد.
دکتر دفترچم رو به دست بهزاد داد. بهزاد داروهامو گرفت. بعد رو به من گفت: پاشو آمپولتو بزن بریم.
- مگه آمپول داده؟
- آره.
- نمی خوام بیا بریم.
- ترسو پاشو بزن بریم.
- بهزاد اذیتم نکن حالم خوش نیست.
از جام بلند شدم و به سمت در رفتم. بهزاد دنبالم اومد و گفت: نگار جان حالت بد میشه بیا برو بزن.
بدون توجه به حرفاش به سمت ماشین رفتم. بهزاد دیگه چیزی نگفت. به خونه رفتیم. بهزاد ناهارو کشید و خوردیم. من به سمت اتاق می رفتم. که صدام زد: نگار بیا قرصاتو بخور.
برگشتم و قرصامو خوردم. و باز خودمو مشغول برگه ها کردم. بهزاد بعضی اوقات میومد و نگاهی به من می کرد و می رفت. ساعت حدود 4 بود که اومد توی اتاق و گفت: پاشو کاراتو بکن که بریم.
- کجا؟
- دکتر دیگه.
- دکتر برای چی؟
- مگه از دکتر فتوحی وقت نگرفتی دختر نابغه؟
- آهان، ولش کن نمی خواد بریم، حالم خوب نیست.
- اگه الان نریم باز معلوم نیست کی بهمون وقت بده. پاشو.
به اجبار از جام بلند شدم دلم بدجور درد گرفت دستمو روی دلم گذاشتم و ناله کردم. بهزاد گفت: هنوز دلت درد می کنه؟
- آره.
- تقصیر خودته که آمپولتو نزدی.
- ول کن تو رو خدا.
به سمت دستشویی رفتم. داشتم صورتمو می شستم که حالم بهم خورد. به زور روی پاهام ایستاده بودم. از دستشویی اومدم بیرون بهزاد که منو توی اون حال دید بغلم کرد و گفت: چی شد؟
- بهزاد حالم بد شده.
- باشه الان میریم دکتر.
- نه نمی خوام، فقط می خوام بخوابم. جایی نمی یام.
- باشه بیا ببرمت تو اتاق.
روی تخت دراز کشیدم. پاهامو توی دلم جمع کردم. بهزاد از اتاق رفت بیرون. من به خودم می پیچیدم. با خودم عهد کردم دیگه هیچوقت غذای بیرون نخورم. گیج شده بودم ولی خوابم نمی برد. نمی دونم چقدر گذشت که در اتاق باز شد. بهنام با بهزاد وارد اتاق شد. می خواستم از جام بلند بشم که بهنام دستمو گرفت و گفت: سلام، بلند نشو. چکار کردی با خودت؟
لبخندی زدم گفتم: سلام، هیچی.
بهنام معاینم کرد و گفت: کجای دلت درد می کنه؟
با دست بهش نشون دادم. بهزاد کنارم نشست و دستمو گرفت. بهنام هم گفت: آمپولی نزدی؟
بهزاد گفت: یه آمپول دکتر داده ولی نزد.
بهنام گفت: بهت نمیاد ترسو باشی. بهزاد برو بیارش براش بزنم.
بهزاد از اتاق رفت بیرون و بهنام دست منو تو دستش گرفت و گفت: مگه نگفتم مواظب خودت باش؟
بعد خم شد و پیشونیم رو بوسید، معنی کاراشو نمی فهمیدم. تا موقع بهزاد آمپولو آورد. سرمو تو بالشت فشار دادم که صدام در نیاد. یکم گذشت صدای حرف زدن بهزاد با بهنام میومد. داشت جریان آزمایش رو می گفت. رومو برگردوندم. بهزاد گفت: حالا کی ببرمش برای آزمایش؟
بهنام گفت: حالا چه عجله ای داری حالش که بهتر شد ببرش.
- خب دلم طاقت نمیاره.
- بهزاد خیلی عجولی پاشو اصلا بهت نمیاد، با این سِنِت این طوری فکر می کنی؟
بهزاد خندید و گفت: چایی می خوری؟
- آره.
بهزاد از اتاق رفت بیرون. حسابی گیج شده بودم. بهنام سرشو بهم نزدیک کرد و گونمو بوسید و با دستش صورتمو نوازش می کرد که خوابم برد. حس می کردم کسی داره موهامو نوازش می کنه. نکنه بهنام باشه؟ چشامو باز کردم و خیره به صورت بهزاد شدم که کنارم دراز کشیده بود. بهزاد نگاهی به من کرد و گفت: چی شد؟
نفس راحتی کشیدم و گفت: هیچی. بهنام رفت؟
- آره، حالت خوبه؟
- آره خوبم.
- برات غذا بیارم؟
- نه میل ندارم.
- از صبح که چیزی نخوردی، هرچی هم خوردی بالا آوردی.
- چیزی نمی خوام ساعت چنده؟
- نه و نیم.
- وای چرا این همه خوابیدم؟
- بهتر، می خواستی بری بچسبی به اون برگه ها؟
- آره، باید زود تمومشون کنم.
- اگه دیر تمومشون کنی، آسمون به زمین میاد؟
- اَه، گیر نده. چرا اینقدر خوابم میاد؟
- اثر همون آمپولس. بگیر بخواب دوستت دارم.
- آخه....
- آخه بی آخه گیج خوابی چطوری می خوای اونا رو بخونی؟
- باشه شب بخیر.
- خوب بخوابی.
چشامو بستم و دوباره به خوابی عمیق فرو رفتم.


فصل هفتم

صبح ساعتای 8 بیدار شدم. بهزاد هنوز خواب بود. از جام بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم دست و صورتمو آب زدم و به سمت آشپزخونه رفتم. دلم درد نمی کرد ولی قرصامو خوردم. برگشتم توی اتاق سردم شده بود. پتو رو کشیدم روی پام و برگه هامو از کنار تخت برداشتم. نمی دونم چقدر گذشت حسابی سرم به برگه ها گرم شده بود. بهزاد از جاش بلند شد و نگاهی به من کرد. گفتم: سلام.
- سلام بیدار شدی؟
- آره.
- سحرخیز شدی؟
- از دیروز عصر خوابیدم نمی خواسته بیدار بشم؟
- خب چرا، الان حالت خوبه؟
- آره خوبم.
- نمی ذاری که بخوابم بس که به این ورقه هات ور میری.
خندیدم و حرفی نزدم. بهزاد بلند شد و صورتشو به سمتم آورد که منو ببوسه گفتم: برو اون طرف صورتت کثیفه.
- از خداتم باشه. دخترا برای من غش می کنن.
- حتما با همین صورتت؟
- آره پس چی؟
حرفی نزدم و خودمو مشغول برگه ها کردم. بهزاد گفت: ناراحت شدی؟ شوخی کردم.
- می دونم.
- خب خدا رو شکر.
اینو گفت و به سمت دستشویی رفت. گرسنم شده بود. رفتم توی آشپزخونه و هرچی توی یخچال بود رو آوردم بیرون کتری رو آب کردم و زدم به برق خودمم نشستم سر میز و مشغول خوردن شدم. تا موقع صدای بهزاد بلند شد که صدام می کرد. لقمم رو قورت دادم و گفت: بیا من تو آشپزخونه ام.
بهزاد وارد شد و گفت: یهو غِیبت می زنه؟!!
- تو سه ساعته تو دستشویی گیر کردی بیرون نمیای.
- از تو که بهترم. چی شده تحویل گرفتی؟
- جمعس دیگه.
- جدی؟ آهان راست میگی، پس واسه همینه که من سر کار نرفتم؟!!
- خیلی لوسی.
- قربونت بشم تو هم لوسی.
- میخوام برم خونه مامانم.
- چه خبره؟
- چی چه خبره؟
- خونه مامانت چه خبره؟
- خیلی وقته نرفتم می خوام برم.
- آهان بگو خب فکر کردم می خوای بری یه هفته ای بمونی.
- چیه خوشت میاد که برم؟
- نه بابا، بالا غیرتت از این کارا نکنی که من دلشو ندارم.
- باشه، چون اصرار کردی نمی رم.
- بچه پررو، راستی باز کی میری دکتر؟
- دکتر واسه چی؟
- واسه بچه.
- آهان، نمی دونم باز باید زنگ بزنم وقت بگیرم.
از جام بلند شدم تا چایی بریزم که بهزاد گفت: بشین من می ریزم.
بهزاد دوتا چایی ریخت و جلوی منو خودش گذاشت و نشست. نگاهی بهش کردم و گفتم: باید بریم از خانوم جون هم خبر بگیریم.
- خب الان بریم.
- الان؟ الان که آفتاب بدیه.
- آفتاب به این قشنگی، اصلا می خوام اسم دخترمو بذارم آفتاب. قشنگه نه؟
- نه، اسم پسرتو بذار آفتاب، اسم دخترتم آفتابه.
- بچه های منو مسخره می کنی؟
- آره.
- دنیا که بیان من و اونا میشیم یه گروه تو هم یه گروه بعد تو مسخره کن ببین ما چکارت می کنیم. آخ بگردم بچه هامو بیان بشینن روی میز، چایی ها رو بریزن، مَماخش آویزون باشه مامانش بینیشو تمیز کنه.
- اِ؟! واسه مسخره کردن و گروه بندی که میشه با باباشونن واسه مَماخشون مامانشونو میشناسن؟ همون باباشون بینیشونم تمیز کنه.
- خب تمیز می کنم. گوگولیه بابا، بذار بابایی بشن.
- باشه، بیشتر از این فضانوردی نکن.
بهزاد خندید و کمی از چاییش رو خورد. من هم چاییم رو برداشتم تا به اتاق برم که بهزاد گفت: باز کجا؟
- میرم تو اتاق.
- خب برو ولی حاضرشو که بریم.
- الان نمیام حوصلشو ندارم.
- پس بیا بشین همین جا.
- نمی خوام کار دارم.
به سمت اتاق رفتم که بهزاد گفت: نگار، حوصلم سر میره. اذیت نکن.
محل ندادم که دوباره گفت: نگار!
بدون اینکه حتی نگاش کنم به اتاق رفتم. روی تخت نشستم و برگه ها رو توی دستم گرفتم. چند دقیقه ای بیشتر نگذشت که بهزاد وارد اتاق شد به سمت کمد لباسا رفت. همون طور که لباساشو می پوشید گفت: من دارم میرم، نمیای؟
- نه.
می دونستم تنها جایی نمیره. خیالم راحت بود. دوباره سرمو به برگه ها گرم کردم. بهزاد دوباره گفت: 5 دقیقه تو هال منتظرت میشم نیومدی تنها میرم.
لبخندی زدم ولی بهزاد بی تفاوت از اتاق خارج شد. چاییمو مزه مزه کردم و دوباره سرگرم برگه ها شدم. یه ربعی گذشته بود ولی هنوز صدای تلویزیون میومد معلوم بود نرفته. از اتاق اومدم بیرون تا مسخرش کنم. اما بهزاد توی هال نبود به آشپزخونه نگاهی کردم اونجا هم نبود آروم گفتم: بهزاد! شوخی نکن، تو رو خدا نترسونیم.
ضربه ای به در دستشویی زدم، اما صدایی نیومد. توی دستشویی رو نگاه کردم ولی نبود. خندیدم و گفتم: رفتی تو اتاق؟ لو رفتی بیا بیرون.
اما بازم خبری نشد. به اتاق رفتم ولی وقتی دیدم اتاق هم خالیه تعجب کردم. دوباره همه خونه رو گشتم اما بهزاد رفته بود. به سمت گوشی رفتم و شماره بهزاد رو گرفتم، اما گوشیش در دسترس نبود، شاید خودش از دستی اینکار رو کرده بود. اعصابم حسابی خورد شده بود. هرجا باشه تا ظهر بر میگرده حتما رفته خانوم جون رو ببره سر خاک.
به سمت آشپرخونه رفتم. غذا رو آماده کرم و برگشتم توی اتاق سرم به برگه ها گرم شده بود، نفهمیدم کی ساعت 2 شد. اما خبری از بهزاد نبود. زیر غذا رو خاموش کردم. دوباره به گوشیش زنگ زدم بازم در دسترس نبود.
رفتم و برای خودم غذا کشیدم اما اصلا میل نداشتم. غذا رو ریختم سر قابلمه و نشستم جلوی تلویزیون ساعت حدود 5 بود که صدای تلفن بلند شد با خودم گفتم حتما بهزاده. گوشی رو برداشتم صدای مامان تو گوشم پیچید: سلام.
- سلام مامان خوبین؟
- ممنون، تو خوبی؟ بهزاد خوبه؟
- آره مامان هر دومون خوبیم.
- خوب به روی خودت نمیاری.
- چیو؟
- نه زنگی بزنی، نه بیاین این طرفا، سایتون سنگین شده.
- ای بابا، حالا نه که شما میاین.
- ببخشید نمی دونستم بزرگتر باید بیاد خدمت کوچیک تر.
خندیدم و حرفی نزدم مامان ادامه داد: شب برای شام بیاین اینجا.
- حالا ببینم چی میشه.
- چیه؟ نازت زیاد شده؟
- من کی ناز کردم مادرِ من.
- چه خبر؟ هنوز کاری نکردین؟
- چه کاری باید می کردیم؟
- بچه رو میگم.
- نه بابا، شما هم دلت خوشه مادرِ من.
- من که سر از کارای شما در نمیارم. بهزاد همچین حرف میزد که گفتم حتما حامله ای نمی خواد چیزی بگه.
- باید وقت دکتر بگیرم اول برم دکتر.
- مگه نرفتی؟
- نه.


- من نمی دونم بلاخره به فکر باش بابات همه کاراشو کرده که برای نَوَش سیسمونی درست کنه.
- چشم.
- پس یادت نره شب منتظریم.
- معلوم نیست بیایم یا نه.
- باشه، خداحافظ.
قبل از اینکه خداحافظی کنم مامان گوشی رو قطع کرد معلوم بود ناراحت شده. گوشی رو گذاشتم و دوباره نشستم رو به روی تلویزیون دلم درد گرفته بود. رفتم توی آشپزخونه و قرصامو خوردم. روی مبل دراز کشیدم اما هرچی می گذشت دل دردم بدتر شد. گوشی رو برداشتم و شماره بهزاد رو گرفتم ولی هنوز هم در دسترس نبود.
یک ساعت دیگه هم گذشت طاقت دل درد رو نداشتم شماره بهنام رو گرفتم، دوتا بوق خورد که گوشی رو برداشت: الو.
- سلام.
- سلام نگار جان خوبی؟
- آره یعنی راستش نه، برای همین بهت زنگ زدم. شرمنده آخه بهزاد نیست منو ببره دکتر گفتم به تو زنگ بزنم.
- بازم حالت بد شده؟
- آره.
- خب من الان میام اونجا.
- ممنون، فعلا خداحافظ.
- خدافظ...
گوشی رو گذاشتم. نمی دونم بهنام چرا اینقدر هول شده بود. یه ربع بعد صدای آیفون بلند شد. آیفون رو برداشتم: بله؟
- باز کن نگار جان.
صدای بهنام بود، در رو باز کردم و خودم، رو به روی در ایستادم. چند لحظه بعد بهنام در حالی که بهارک رو به بغلش گرفته بود از پله ها بالا اومد. بهارک با خجالت به من نگاه می کرد. لبخندی زدم و گفتم: سلام، شرمنده.
- سلام، این چه حرفیه، خوبی؟
لبخندی زدم و دستی به صورت بهارک کشیدم و گفتم: سلام بهارک جون.
- سلام کردی بابا؟
بهنام بهارکو روی مبل نشوند بعد دست منو گرفت و گفت: بیا بشین.
نشستم. بهنام فشارمو گرفت و گفت: چیزی خوردی؟
- نه.
- همونه فشارت پایینه.
خیره شد تو چشام و ادامه داد: تو چرا مواظب خودت نیستی دختر؟
- بیا برو دراز بکش بهت سُرُم بزنم.
- نمی خواد، ولش کن الان یه آب قند می خورم خوب میشم.
دستامو گرفت و همون طور که تو چشام زل زده بود گفت: پس چرا گفتی بیام؟
- خب بذار براتون یه چیزی بیارم بعد.
دستمو گرفت و بلندم کرد و گفت: ما خودمون همه چیز می خوریم خیالت راحت.
همون طور که به سمت اتاق می رفتیم پرسید: بهزاد کجاس؟
مکثی کردم نمی دونستم چی بگم تا موقع بهارک اومد جلو تا با ما وارد اتاق بشه بهنام رو بهش گفت: بهارک برو بشین من الان میام بدو بابا.
بهارک- خوب منم بیام.
- همینی که گفتم زود برو بشین با عروسکت بازی کن وگرنه عصبانی میشم.
بهارک بدون اینکه حرفی بزنه از اتاق خارج شده. روی تخت دراز کشیدم. دلم خیلی درد گرفته بود. بهزاد سرم رو به دستم زد. از شدت دل درد گریم گرفته بود چشامو بستم اشک از گوشه چشمم سرازیر شد. بهنام گفت: اینقدر درد داشت؟
بیشتر از هرچیزی نبودن بهزاد زجرم میدادم دلم می خواست گریه کنم. چشامو باز کردم و به بهنام خیره شدم. اشک تو چشام حلقه زده بود. بهنام کمی بهم خیره شد و بعد بغلم کرد. سرمو روی شونه بهنام گذاشتم و آروم گریه کردم. توقع نداشتم بهزاد با اینکه می دونه حالم خوب نیست تنهام بذاره و بره. حتی گوشیش رو هم از دسترس خارج کرده بود. صدای بهنام تو گوشم پیچید: نگفتی بهزاد کجاست؟ تو راه هرچی بهش زنگ زدم در دسترس نبود.
- نمی دونم.
منو از خودش جدا کرد سرمو گذاشت رو بالش و گفت: نمی دونی کجا رفته؟
- نه.
- کی رفته؟
- صبح.
اخم های بهنام توی هم رفت و گفت: این عجب بی فکریه، مگه نمی دونه تو حالت خوب نیست؟
- صبح حالم خوب بود.
- هرچقدرم که خوب باشی دیروز حالت به اون بدی بود، یه شبه معجزه که نمی شه.
چشام رو بستم تا دوباره اشکم نریزه. بهنام اشکامو پاک کرد و گونمو بوسید. آروم موهامو نوازش می کرد و من نفهمیدم که کی خوابم برد. نمی دونم چقدر گذشت که دوباره چشام رو باز کردم. سنگینی صورتی رو روی صورتم حس کردم. آروم گفتم: بهزاد؟
بهنام صورتش رو از روی صورتم برداشت و گفت: بیدار شدی؟ بهزاد هنوز نیومده.
- ساعت چنده؟
- 11 و نیم.
- نکنه براش اتفاقی افتاده باشه؟!
- نترس به دوستش زنگ زدم باهم رفته بودن بیرون. تو راه خونس.
حرفی نزدم، دلم گرفت فقط گفتم: تا حالا بهزاد این قدر تنهام نذاشته بود.
بهنام رو به روم نشست و دستم رو بین دستاش گرفت و گفت: عیبی نداره من که اینجام.
نگاهی به صورتش کردم که با لبخند به من خیره شده بود. لبخند تلخی زدم و چشام رو بستم تا موقع صدای در اومد از جام بلند شدم. بهنام نگاهی به من کرد و گفت: تو استراحت کن، من با بهزاد کار دارم.بعدم میرم. مواظب خودت باش.
- ممنون که اومدی.
لبخندی زد و از اتاق رفت بیرون. در نیمه باز موند، صدای صحبت های بهنام و بهزاد به گوشم می رسید:
بهزاد- سلام، خوابیده؟
بهنام- آره خوابه، بیا بشین کارت دارم.
بهزاد- چیزی شده؟ نگار طوریش شده؟
بهنام- نه بهت میگم بیا بشین.
بهزاد- این بچه اینجا گردنش درد میگیره بذارمش روی تخت نگارم ببینم میام.
بهنام- نه دردش نمی گیره، الان می خوام برم. نگارم خوابه چیو ببینی گفتم بشین باهات حرف دارم.
بهزاد- چیه؟
بهنام- جریان امروز چیه؟ چی شده که از صبح زدی بیرون؟
بهزاد- هیچی.
بهنام- سر هیچی زدی بیرون؟
بهزاد- جر و بحثمون شد رفتم بیرون. چیه باید به تو جواب پس بدم؟
بهنام- به من نه ولی به زنت آره.
بهزاد- خب زن من به تو چه ربطی داره.
بهنام- وقتی من اومدم اینجا میدونی فشار نگار چند بود؟ اگه به من زنگ نزده بود معلوم نبود چی میشد. تو اگه شعور داشتی می فهمیدی زنی که روز قبل حالش بد بوده رو نباید تنها گذاشت. می خوای بری الواتی سر راه نگار رو بذار خونه مادرش یا بیارش خونه مامان می میری؟ به خدا اگه یه کاریش می شد من می دونستم با تو.
بهزاد- حالا چیه تو کاسه داغ تر از آش شدی؟
بهنام- کاسه داغ تر از آشم چون نمی تونی از زنت نگهداری کنی، بعد واسه من هوس بچه کردی.
چند لحظه ای سکوت بود و بعد صدای بهنام به گوشم رسید: خداحافظ.
صدای باز شدن در اومد و بعد صدای بهزاد که به آرومی و با ناراحتی خداحافظی کرد. چند دقیقه بعد در اتاق باز شد. چشام رو بستم. بهزاد دستی به موهام کشید. صدای عوض کردن لباساش رو می شنیدم. آروم گریه می کردم. ولی چشامو بسته بودم تا بهزاد نفهمه بیدارم. چند لحظه بعد بهزاد کنارم دراز کشید. دستی روی موهام کشید و گفت: میدونم بیداری.
اشکام رو پاک کرد و صورتم رو بوسید. چشام رو باز نکردم هنوز گریه می کردم. نه به خاطر اینکه از دست بهزاد ناراحت بودم. فقط دلم براش تنگ شده بود.
- نگارم؟
چشام رو باز کردم سرم رو به سمتش چرخوندم. لبخندی بهم زد و گفت: ببخشید.
دلم درد میکرد، دلتنگ بهزاد شده بودم. دلم می خواست نازمو بکشه. آروم منو تو آغوشش گرفت و موهام رو بوسید. سرم رو که روی سینش گذاشتم آروم شدم.
- قهری خانومی؟
آروم جواب دادم: نه.
منو از خودش جدا کرد نگاهی به چشمام کرد و دوباره منو به خودش فشار داد. تا موقع صدای نالم بلند شد. بهزاد ازم فاصله گرفت و گفت: چی شد؟
لبخندی زدم و گفت: هیچی، دستم درد گرفت.
- دستت؟
- آره، بهنام بهش سُرُم زده بود.
- هرچی تو از آمپول و این طور چیزا فراری هستی، بهنام علاقه داره.
لبخندی زدم و دوباره سرمو روی سینه بهزاد گذاشتم. بهزاد همون طور که موهام رو نوازش می کرد گفت: امروز خیلی دلم برات تنگ شده بود فکر می کردم وقتی برگردم اصلا نفهمی که رفتم و اومدم. ببخشید عزیزم. بخواب خانومم، شب بخیر.
- دل منم برات تنگ شده بود. شب بخیر.


فصل هشتم

از خواب که بیدار شدم بهزاد رو کنارم ندیدم. حتما رفته بانک. از جام بلند شدم و رفتم تا دوش بگیرم. آب سرد حسابی اجیرم کرد. تا موقع صدای بهزاد اومد: نگار؟ خوبی؟
از لای در حمام سرم رو بیرون کردم و گفتم: سلام. مگه قرار بود بد باشم.
- سلام به صورت خوابالوت. دیدم نیستی صداتم که نمیاد ترسیدم.
در حمام رو بستم و با صدای بلند گفتم: مگه من مثل توام که بزنم زیر آواز؟
- آخه تو استعداد منو نداری.
- پررووووو
- زود بیا بیرون صبحونه رو آماده کردم.
چند دقیقه بعد از حمام اومدم بیرون حولم رو تنم کردم و همون طور به سمت آشپزخونه رفتم. بهزاد ابروهاشو داد بالا و نگاهی به من کرد. لبخندی زدم و گفتم: چیه؟
- چه تمیز شدی!!
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: تمیز شدم آره؟
- خب آره خوشگل شدی تمیز شدی.
- باشه طلبت آقا بهزاد.
بهزاد خندید و گفت: بشین چاییت یخ کرد سه ساعت اون تو کیسه کشی می کنی، بس که دیر به دیر میری حمام.
- چی شده؟ امروز بلبلی می کنی؟
- گفتم از وجودم استفاده کنی.
لبخندی زدم و گفتم: دیروز کجا رفتی.
بهزاد همون زور که سرش پایین بود و با لقمه دستش بازی می کرد گفت: با رضا رفته بودم بیرون.
- منم می بردی بد نبود دق کردم تو این خونه.
- خودت گفتی نمی خوای بیای.
نگاهی بهش کردم و گفتم: باشه، ولش کن به جاش باید....
مکث کردم و بعد گفتم: تو چرا نرفتی سرکار؟
بهزاد خندید و گفت: واستادم جبران کنم دیگه.
- حتما به همینن راحتی؟!!
- خب پس چی؟
- بهزاد بریم مسافرت؟
- همین الان؟
- بهزاد چرا هروقت میگم مسافرت سرخ و بنفش میشی؟
- از اون روز که کار داشتی.
- حالا ندارم.
- اگه بدونم برگه هاتو نمیاری همین الان میرم بیلیت میگیرم.
- بیلیت؟ واسه کجا؟
- هرجا!!
- من دلم می خواد بریم شمال با ماشین. وای جاده چالوس...
- باشه حالا فضانوردی نکن.
یکم نگاش کردم که گفت: چیزی که عوض داره گله نداره.
خندیدم و گفتم: باشه حالا جدی بریم؟
- باید ببینم بهم مرخصی میدن یا نه؟
دیگه حرفی نزدم، صبحونمو خوردم دل درد نداشتم. یک دفعه یاد مامان افتادم رو به بهزاد گفتم: وای مامانم!
- مامانت چی شده؟
- طفلکی دیروز زنگ زد گفت شام بریم اونجا. منم نمی دونستم کجایی گفتم معلوم نیست بیایم یا نه ناراحت شد.
بهزاد سرش رو تکون داد و چیزی نگفت. نگاش کردم و گفتم: با مامانم اینا بریم شمال؟
- من فکر کردم می خوای دوتایی بریم، سه تایی برگردیم.
- سه تایی؟
- آره دیگه من برم از اونجا یه زن شمالی بگیرم.
- باز شروع کردی؟
- بچه رو میگم.
لبخندی زدم و گفتم: برو بابا.
- حالا بهت نشون میدم. بدون هیچ حرفی به اتاق رفتم لباسامو پوشیدم داشتم موهامو خشک میکردم که بهزاد اومد توی اتاق سشوار رو از دستم گرفت و گفت: عاشق اینم که جلوم موهاتو شونه کنی.
همون طور که موهامو شونه می کردم لبخندی زدم و گفتم: زنگ نمیزنی ببینی بهت مرخصی میدن یا نه؟
- حالا جدی بریم؟
- خب آره دیگه.
- عجیبه تو دست از این برگه ها برداری.
سشوار رو از دستش گرفتم و خاموش کردم. بهزاد بدون هیچ حرفی از اتاق رفت بیرون. منم لباسای کثیف رو از تو حمام برداشتم و به آشپزخونه رفتم بهزاد روی مبل نشسته بود و با تلفن حرف میزد. نزدیکش شدم و صورتشو بوسیدم همون طور که حرف میزد لبخندی زد و نگام کرد. به آشپزخونه رفتم و مشغول شستن لباسا شدم، چند دقیقه بعد دستای بهزاد دور کمرم رو گفت. برگشتم و نگاهش کردم. گونمو بوسید و گفت: بگم بهنام و بهارکم بیان؟
لبخند روی لبام محو شد. بهزاد اخم کرد و گفت: ناراحت شدی؟
- نه.
- چیه خونواده خودت بیان خوبه خونواده من بیان ناراحت میشی؟
- بهزاد من کی اینو گفتم.
- شوخی می کنم دختر. مرخصیم درست شد. اگه میگم بهنام هم بیاد به خاطر بهارکه البته فکر نکنم بهنام بیاد مگه بهارک اصرارش کنه.
لبخندی زدم و لباسا رو از توی ماشین لباسشویی برداشتم و به سمت بالکن رفتم. بهزاد هم به سمت تلفنش رفت. احتمالا می خواست به بهنام زنگ بزنه. لباسارو پهن کردم. فکرم درگیر شده بود. کاش اسم مسافرت رو نمی آوردم. نمی دونم چقدر گذشت که بهزاد صدام زد: نگار؟
برگشتم و به صورت بهزاد که با تعجب خیره به من بود نگاه کردم: بعله؟
- کجایی؟
- همین جا؟
- کلی صدات زدم.
- نشنیدم.
به سمت در اتاق رفتم. بهزاد همون طور که پشت سرم میومد گفت: به بهنامم زنگ زدم.
سکوت کردم بهزاد ادامه داد: راضی بود. گفت چند وقته بهارک بهونه میگیره خوشحال شد. می گفت دوست نداشته تنهایی بره مسافرت.
دوتا چایی ریختم و به سمت بهزاد که حالا روی مبل نشسته بود رفتم. کنارش نشستم و گفتم: پس بگم مامانم اینا هم بیان. به باباجونم میگم.
- چه مسافرتی بشه.
لبخندی زدم. بهزاد گفت: راستی دلت دیگه درد نمی کنه؟
- نه خوبم.
- بعله شما اون برگه ها رو بذاری کنار خوبی.
یه لبخند مصنوعی زدم چاییمو خوردم و به سمت آشپزخونه رفتم. بهزاد گفت: غذا درست نکنی که امروز نوبت منه.
- نه بابا، متحول شدی؟!!
چکار کنیم دیگه.
بهزاد مشغول درست کردن غذا شد و من هم مشغول ترجمه برگه هام. تا ظهر خبری از بهزاد نشد. ظهر با سر و صداش به سمت آشپزخونه رفتم و گفتم: چه خبرته؟ خونه رو گذاشتی رو سرت. الان همسایه ها میریزن اینجا.
- نترس، همشون منو تو رو می شناسن عزیزم.
- به خدا دیوونه ای.
- قربونت بشم. دیوونگی از خودتونه.
- بهزاد؟!
- نگار؟!
- منو مسخره نکن!
- الان جدی شدی؟
- جدی بودم.
- بیا گه از گشنگی دارم غش می کنم.
بهزاد به سمت میز رفت و من تازه میز رو که چیده شده بود دیدم. نگاهی به باقالی پلو و ماهیچه ای که روی میز بود انداختم و اشتهام باز شد. بهزاد گفت: به چی نگاه می کنی؟ بیا دیگه.


به سمت میز رفتم و یه ظرف از غذا رو برای خودم پر کردم و با ولع مشغول خوردن شدم که بهزاد گفت: بهنام احوالتو می پرسید. گفت عصر میاد اینجا که با هم بریم پیش یکی از دوستانش معاینت کنه.
یادم اومد از دیشب وقتی که صورتشو روی صورتم گذاشته بود. حس کردم بدنم گُر گرفته نگاهی به بهزاد کردم و گفتم: ولی من که بهت گفتم حالم خوبه.
- اون موقع که گفتی با بهنام حرف زده بودم.
- پس همون بود یادت اومد احوال منو بپرسی؟
- احوال تو پرسیدن نداره. زبونت که کار می کنه یعنی خوبی.
- بهزاد خفت می کنما!
- اگه دلت میاد بیا، این گردن من از مو هم باریکتر.
لبخندی زدم. دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد. بعد غذا من به اتاقم رفتم و بهزاد هم جلو تلویزیون دراز کشید و مشغول خوندن مجله شد. 2، 3 ساعتی گذشت که زنگ در آپارتمان به صدا در اومد. از جام بلند شدم و به سمت هال رفتم، که صدای بهنام رو شنیدم. برگشتم توی اتاق قلبم تند تند میزد رفتم جلوی آینه نگاهی به خودم کردم شونه ای به موهام زدم. پشت در اتاق ایستاده بودم نفسی کشیدم و از اتاق اومدم بیرون. بهزاد مشغول صحبت با بهارک بود ولی نگاه بهنام به ازراف می چرخید وقتی چشمش به من افتاد لبخندی زد و از جاش بلند شد و گفت: سلام، خوبی نگار جان؟
- سلام، خوش اومدی. ممنون خوبم.
چشای بهنام برق خاصی داشت که بیشتر منو خجالت زده می کرد. به سمت آشپزخونه رفتم و چندتا چایی ریختم. بهنام مثل اینکه منو چند سال ندیده با لبخند نگام می کرد و گفت: چرا زحمت می کشی بیا بشین، هنوز حالت خوب نشده باز راه افتادی؟
یه لبخند مصنوعی زدم و گفتم: نه، خیلی بهتر شد.
به سمت بهارک برگشتم و گفتم: سلام بهارک جون خوبی؟
بهارک با خجالت همون طور که خودش رو تو بغل بهزاد قایم کرده بود گفت: بعله.
بهنام نگاهی به بهارک کرد و بعد خیره به من گفت: هنوز خوب نشده هوس مسافرت کردی؟
حرفی نزدم بهزاد به جای من گفت: آره عجله هم داره همین امروز به فکرش افتاده همین امروز هم میگفت زنگ بزن مرخصی بگیر، از آخر هم مجبورم کرد که مرخصی بگیرم.
بهنام همون زور که منو نگاه می کرد گفت: حق داره منم باشم همش خودمو تو خونه حبس کنم همین میشم دیگه.
نگاهی به بهزاد کردم و دوباره به آشپزخونه رفتم و یه ظرف رو شیرینی کردم و برگشتم. بهنام یه شیرینی برداشت و گفت: بهارک بابا بیا اینجا برات شیرینی برداشتم.
بهارک- نه من پیش عمو بهزاد شیرینی می خورم.
بهزاد همون طور که با موهای بهارک بازی می کرد گفت: چکار داری به بچه، بهارکم می خواد پیش عموش باشه.
بهزاد مشغول صحبت با بهارک شد و من همون طور سکوت کرده بودم که بهنام سکوت رو شکست و گفت: از یکی از دوستام وقت گرفتم که امروز بریم پیشش متخصصه کارشم حرف نداره گفتم خودمم باهات بیام چون می شناسمت لجبازی نمیری.
- الان که حالم خوبه.
- نه بهتره بری دکتر اینطوری خیالم راحت تره.
با این حرفش نگاهی بهش انداختم. لبخندی زد و سرشو به لیوان چاییش گرم کرد. نیم ساعتی گذشت که بهنام گفت: خب، حاضر شین که بریم. بهزاد بهارک رو از روی پاش بلند کرد و رو به من گفت: تو برو حاضر شو من اینا رو جمع می کنم.
بهنام نگاهی به من و بعد نگاهی به بهزاد کرد و گفت: من جمع می کنم تو هم برو حاضر شو.
بهزاد و بهنام داشتم باهم تعارف می کردن که من به سمت اتاق رفتم. چند دقیقه بعد از اتاق اومدم بیرون بهنام به بهارک نگاه می کرد که داشت با عروسکش بازی می کرد. تا موقع بهزاد از آشپزخونه اومد بیرون. نگاهی بهش کردم و گفتم: تو هنوز حاضر نیستی؟
بهنام که تازه متوجه حضور من شده بود برگشت و نگاهی به من کرد. بهزاد لبخندی زد و گفت: 2 دقیقه ای حاضر میشم.
بعد به سمت اتاق رفت. بهنام لبخندی به من زد و گفت: پس فردا عصر راه میفتیم دیگه.
- فردا عصر؟
- آره دیگه مگه بهزاد نگفت که یه هفته مرخصی گرفته؟
- نه.
- گفتیم فردا عصر بریم. خونوادتم میان؟
- نمی دونم. قرار شد به باباجون هم بگیم.
- اونا نمیان.
- از کجا می دونی؟
- آوا نمیاد. اونا هم به خاطر آوا نمیان.
صدای بهزاد اومد که گفت: من حاضرم بریم؟
بهارک به سمت بهزاد رفت و بهزاد بغلش کرد و یه دور تو هوا چرخوندش بهارک از خوشحالی جیغی کشید. بهزاد بهارک رو بوسید و به سمت در رفت بهنام هم پشت سرش رفت. بهنام چهره جذابی داشت. قد بلند و چارشونه بود قیافه جا افتاده و با نمکی داشت. موهاش از دو طرف سفید شده بود و چهرشو زیباتر می کرد صورت کشیده و بینی تراشیده. در کل از بهزاد خوشگل تر بود. تا موقع صدای بهزاد اومد که گفت: نگار عروسک بهارک روی مبل جا مونده براش بیار. برگشتم تو و عروسک رو از روی مبل برداشتم سریع برگشتم تا برم بیرون ولی به تنه بهنام که رو به روم ایستاده بود خوردم. بهنام لبخندی زد و گفت: یواش دختر!
نگاهی به صورتش کردم و با شرمندگی گفتم: ببخشید.
- فکر کنم منم باید خودمو به دکتر نشون بدم.
- دردت اومد؟
- نه. تو خوبی؟
- آره، من کاریم نشد.
بهنام نگاهش رو از چشای من گرفت و به سمت در رفت. پشت سرش رفتم. در خونه رو قفل کردم. برگشتم بهنام هنوز روی پله ها ایستاده بود. عروسک رو به دستش دادم و جلوتر از اون از پله ها اومدم پایین. بهزاد توی ماشین نشسته بود رفتم و عقب نشستم. بهنام به سمت ماشین اومد و گفت: بیا بشین جلو.
- نه، نه. بشین.
بهنام نشست و بهارکو روی پاش گذاشت و بهزاد حرکت کرد. خیره به بیرون بودم. قلبم تند تند میزد. هم از بهنام می ترسیدم و هم ازش خجالت می کشیدم. اصلا چرا اینطوری می شد؟ چرا همش جلوم ظاهر می شد؟ من خیلی حساس شدم. نگاهم به آینه بغل افتاد که دیدم بهنام به من خیره شده. با دیدن من روش رو برگردوند. سرم رو به گوشیم گرم کردم. یه ربع بعد جلوی بیمارستان بودیم. بهنام رو به بهزاد گفت: تو بهارک رو نگه دار من نگارو می برم.
- خب منم میام.
- نه بهارکو نمی برم تو. محیطش آلودس مریض میشه.
بهزاد دیگه حرفی نزد و مشغول بازی با بهارک شد. یک قدم عقب تر از بهنام به راه افتادم. وارد بیمارستان شدیم چندتا از پرستارها نزدیک بهنام شدن و به گرمی شروع به احوال پرسی کردن من کمی عقب تر ایستاده بودم و حرفی نمی زدم. تا موقع بهنام دستمو گرفت و به سمت خودش کشید و رو به بقیه گفت: اینشون هم نگار خانومن، زن برادر من.
یکی از زن ها که به نظر مهربون و خوش اخلاق میومد با لبخند به من نگاهی کرد و دستش رو پیش آورد. باهاش دست دادم و احوال پرسی کردم، نگاهم به پرستار دیگه که سن بیشتری داشت افتاد. با حالت بدی به من زل زده بود و حرفی نمی زد. بعد از چند لحظه سکوت لبخندی زورکی زد و گفت: خوشبختم و به سمت یکی از اتاق ها رفت.
بهنام نگاهی به من کرد و خندید. بعد رو به پرستار جوان کرد و گفت: آقای رحمان نژاد هستن؟
- بعله تو اتاقشونن.
بهنام سرش رو تکون داد و به راه افتاد من هم به دنبالش حرکت کردم. چند دقیقه بعد رو به روی دکتر نشسته بودم. بهنام بعد از خوش و بش و احوال پرسی، حالت های من رو به دکتر گفت. دکتر رحمان نژاد سری تکون داد و پشت میزش نشست و مشغول نوشتن چیزهایی در دفترچه من شد. بهنام نگاهی به من کرد و لبخند زد بعد رو به دکتر که حالا داشت توضیح میداد شد.
دکتر رحمان نژاد- چندتا آزمایش برات نوشتم، الان نمی تونم چیزی بگم. اول باید آزمایش هاتو ببینم.
بعد رو به بهنام ادامه دارد: احتمالا خانوم پارسا آزمایشگاه باشه الان آزمایشاشو بگیر. فقط سریع برو پارسا رو که می شناسی از زیر کار در روئه.
بهنام لبخندی زد، با دکتر دستی داد و بعد از تشکر از اتاقش خارج شدیم. بدون هیچ حرفی به سمت آزمایشگاه به راه افتادیم. از در که وارد شدیم زن نسبتا جوونی مشغول بررسی برگه هایی بود که جلوش قرار داشت. بهنام جلو رفت و احوال پرسی کرد من هم با سر سلامی کردم و گوشه ای نشستم. چند دقیقه بعد پارسا به من اشاره کرد تا روی تخت بشینم. بهنام به سمتم اومد و کیفم رو از دستم گرفت. رو تخت نشستم. پارسا با سرنگی بهم نزدیک شد روم رو برگردوندم و نگام با نگاه بهنام تلاقی کرد. سوزشی رو حس کردم و ناله ای کردم. پارسا به آرومی خون رو به داخل سرنگ می کشید. وقتی کارش تموم شد. از روی تخت بلند شدم و کیفم رو از بهنام گرفتم بهنام گفت: کیفتو می خوای بگیر ولی هنوز تموم نشده.
با تعجب به بهنام نگاه می کردم که پارسا من رو به اتاق دیگه ای برد نمی دونم چقدر معطل آزمایش ها شدیم ولی بعد از انجام آزمایشات خسته و بی حوصله جلوتر از بهنام به راه افتادم و از بیمارستان خارج شدم. بهنام با سرعت خودش رو به من رسوند و گفت: چی شد؟ آزمایش دادی جون گرفتی؟!
لبخندی زدم و گفتم: نه دلم برای بهزاد تنگ شد.


بهنام لبخند تلخی زد و بدون هیچ حرفی پشت سرم اومد. نزدیک ماشین که شدم بهزاد رو دیدم که مشغول خوردن آبمیوه بود. نگاهی بهش کردم و به سمتش رفتم.
- من آزمایش دادم تو آبمیوه می خوری؟
- جه عجب تشریف آوردین؟!
- مُردم.
- چرا؟
تا موقع بهنام که به نزدیکی ما رسیده بود گفت: کلی آزمایش ازش گرفتن.
بهزاد نگاهی به من کرد و گفت: آزمایش خونم گرفتن؟
- آره.
بهزاد با تعجب به بهنام نگاه کرد و گفت: گریه نکرد؟
- گریه برای چی؟
- این ترسو رو نمی شناسی؟! یه بار بردمش ازش آزمایش بگیرن همه رو عاصی کرد.
بهنام خیره به من گفت: بهت نمیاد.
لبخندی زدم و نشستم توی ماشین. بهزاد و بهنام هم سوار شدن. آبمیوه بهزاد رو از دستش چنگ زدم و مشغول خوردن شدم. بهزاد کمی به من نگاه کرد و گفت: دزد! واست خریده بودم حالا بهت نمیدم.
آبمیوه رو تا آخر خوردم و گفتم: اون یکی رو هم می خورم.
بهنام آبمیوه ای رو به سمت من گرفت و گفت: بیا مال منو بخور.
- نه بهزاد خریده.
بهزاد- نه بهزاد نخریده.
- بهزاد؟!
بهنام- اشکالی نداره بیا من و بهارک با هم می خوریم.
بهزاد آبمیوه رو به سمت من گرفت. من هم با خوشحالی از دستش گرفتم و مشغول صحبت با بهارک شدم. بهنام رو به بهزاد گفت: برو خونه بابا اینا.
بهزاد- اونجا چرا؟
بهنام- بریم ببینیم اونا هم با ما میان شمال یا نه؟
بهزاد حرفی نزد و سرش رو به علامت تایید تکون داد و بعد از آینه نگاهی به من کرد. من هم لبخندی تحویلش دادم و دوباره مشغول شوخی با بهارک شدم. نیم ساعت بعد رو به روی خونه پدر بهزاد بودیم. بهارک از همه جلوتر رفت و پشت در ایستاد. بهنام هم به دنبال بهارک رفت و زنگ در رو فشار داد. نگاهم به بهزاد بود که ماشین رو پارک کرد و به سمت من اومد. لبخندی زدم و دستش رو گرفتم. وقتی برگشتم سنگینی نگاه بهنام رو حس کردم. بهنام نگاهش رو از ما گرفت بهارک رو بغل کرد و به داخل رفت. باباجون خودش رو به حیاط رسوند و با ما احوال پرسی کرد وارد شدیم. خبری از آرام جون و آوا نبود. کنار بهزاد نشستم و به بهارک که مشغول شوخی با باباجون بود خیره شدم. تا موقع آرام جون از آشپزخونه اومد بیرون و با ما احوال پرسی گرمی کرد. بهنام رو به آرام جون پرسید آوا کجاست؟
- تو اتاقشه.
باباجون- خب صداش کن بیاد.
بهارک با شیطنت به سمت اتاق آوا رفت و گفت: من صداش می کنم.
بهنام- بابا ما فردا میریم سمت شمال، شما هم اگه میاین که کاراتونو بکنید.
بابا جون- فردا؟
بهزاد- آره فردا عصر.
آرام جون- چی شده شما یهو به فکر سفر افتادین؟
بهزاد- می خوایم بریم یه حال و هوایی عوض کنیم.
تا موقع آوا و بهارک به سمت ما اومدن. آوا با بی حوصلگی سلام کرد و گوشه ای نشست. آرام جون رو به آوا گفت: بهنام و بهزاد فردا میرن شمال، ما هم بریم؟
آوا- من که کار دارم نمیام. شما خودتون می دونید. می خواین برین، برین. من به شما کاری ندارم.
باباجون گفت: خب تکلیف ما مشخص شد. ما که نمیایم.
بهنام نگاهی به آوا کرد و گفت: چرا نمیای؟ چکار داری؟
آوا- کار دارم.
بهنام- خب می دونم. چکار داری؟
آوا- چیه منو بازخواست می کنی؟
بهنام- می خوام بدونم کارت چیه؟ شاید واجب نبود تونستی بیای.
آوا- اصلا هیچکاری ندارم. نمی خوام برم مسافرت حوصلشو ندارم.
بهنام- مگه تو....
بهزاد پرید توی حرفش و گفت: بهنام بس کن.
بهنام حرفی نزد و روش رو به سمت باباجون برگردوند. آوا از جاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت. بعد از رفتن آوا بهنام گفت: اینقدر بهش رو دادین پررو شده. برای شما هم تصمیم می گیره.
بهزاد- بهنام ولش کن دیگه. خب دوست نداره بیاد، اجبار که نیست.
بهنام دوباره سکوت کرد. یک ساعتی نشستیم و بعد از خونه باباجون اومدیم بیرون. آوا که انگار ناراحت شده بود، برای خداحافظی هم بیرون نیومد. وقتی توی ماشین نشستیم بهنام گفت: این آوا هم شورشو در آورده.
بهزاد- اون از اولش همین طوری بود. چیز جدیدی نیست که به خاطرش بحث راه میندازی.
بهنام- بلاخره که باید دست از این کاراش برداره یا نه؟
بهزاد- 25 سال همین طوری بار اومده حالا نمی تونی عوضش کنی.
بهنام نفس عمیقی کشید و دیگه حرفی نزد. بهزاد گفت: بریم خونه ما؟
بهنام- نه دیگه بریم که من بهارکو ببرم حمام کارامونو بکنیم برای فردا.
به سمت خونه رفتیم. بهنام و بهارک از دم در خداحافظی کردن و رفتن. بهزاد گفت: می خوای یه سر هم بریم خونه مامانت اینا؟ نمی خوای بهشون بگی ببینی میان یا نه؟
- نه بهشون زنگ میزنم الان دیگه خسته ام.
بهزاد حرفی نزد. وارد خونه شدم و خودم رو روی مبل انداختم. بهزاد پیرهنش رو در آورد و روی صورت من انداخت و خودش به سمت آشپزخونه رفت. با صدای بلند گفت: آب، چایی، قهوه، نسکافه، چی می خوری؟
- بی زحمت مِنوتونو بیارین.
- مِنو؟ باز پررو شدی؟ اصلا به من چه که چی می خوای.
خندیدم و گفتم: ببخشید واسه منم چایی بیار.
- کی گفته خودم چایی می خورم که برای تو هم چایی بیارم؟
- بهزاد؟!
بهزاد بالای سرم ظاهر شد و گفت: خودت برو بریز.
نگاهش کردم و به سمت آشپزخونه رفتم که بهزاد گفت: منم می خورم.
- من دارم میرم کوفت بخورم تو هم می خوری؟
- آره.
خندیدم دوتا چایی ریختم و روی میز گذاشتم به سمت اتاق رفتم چند دست لباس از کمد بیرون آوردم و توی چمدون گذاشتم. بهزاد لباس هاش رو عوض کرده بود و رو به روی تلویزیون نشسته بود. به سمت آشپزخونه رفتم تا فلاکس و کلمن رو بردارم بهزاد گفت: غذا چیزی برنداری؟!
رفتم بالای سرش و دستم رو دور بازوهاش حلقه کردم و گفتم: کی برداشتم که دفعه دومم باشه.
بهزاد خندید و گفت: بیا چاییت یخ کرد.
چایی رو خوردم و سرم رو روی پای بهزاد گذاشتم و چشامو بستم که بهزاد گفت: نخوابی؟ شام نخوردی.
- سیرم.
- نخواب، سیری یا گشنه به من ربطی نداره. باید یه چیزی بخوری بعد بخوابی.
چشام رو بستم و به صدای تلویزیون گوش می دادم. تو خواب و بیداری بودم که بهزاد بازوم رو تکون داد و بیدارم کرد. نگاهش کردم. گفت: گفتم نخواب. پاشو شام بخور.
با خواب آلودگی شام رو خوردم. و به سمت اتاق رفتم و روی تخت دراز کشیدم. بهزاد هم دراز کشید و منو بغل کرد. هر دومون حسابی خسته بودیم و به خواب عمیقی فرو رفتیم.


فصل نهم

صبح با صدای بهزاد از خواب بیدار شدم. کمی نگاش کردم خندید و گفت: پاشو خوابالو.
- چرا حاضر شدی؟
- میرم بانک یه سر میزنم. تو که حالت خوبه آره؟
- آره خوبم.
- به مامانت اینا هم زنگ بزن خب اگه بخوان بیان تا عصر بتونن کاراشونو انجام بدن.
- باشه زنگ میزنم.
بهزاد خم شد و صورتمو بوسید و گفت: من دیگه رفتم.
- خدافظ
بهزاد دستشو تکون داد و رفت. از جام بلند شدم. آبی به دست و صورتم زدم. تلفن رو برداشتم و به مامان زنگ زدم چند تا بوق خورد که گوشی رو برداشت. صدای سرحالش نشون میداد که مثل همیشه از نماز صبح بیدار بوده. گفتم: سلام مامان خانومم.
- سلام، خوبی؟
- ممنون شما خوبین؟ بابا خوبه؟
- همه خوبیم.
- قهری؟
- نه.
- معلومه ناراحتی مامان خوبم.
- نه دیگه شناختمت، دختر هم بی معرفت میشه؟ تو از پسرا هم بدتری.
- مامان؟! دلت میاد به دخترت این حرفا رو میزنی؟
- از دست تو با همین زبونت همیشه خامم کردی.
- قربونت برم مامان گلم. زنگ زدم بگم ما و داداشِ بهزاد عصر میریم طرف شمال شما هم میاین؟
- عصر؟ همین امروز؟
- آره.
- نه مادر جان، می خواستیم بیایم هم باید یه هفته قبل به بابات می گفتم. اونو نمی شناسی؟
- مامان اذیت نکن دیگه. شما به بابا بگو.
- می دونم نمیاد.
- وحید و ندا چی؟
- نه وحید که زنش با ما جایی نمیاد اون همیشه با قومای زنش میره مسافرت. ندا هم به گمونم حاملس.
- چی؟ شوخی می کنی؟
- نه به خدا دیروز اینجا بود گفت. حالا ناراحته میگه میخوام برم سقطش کنم.
- یعنی چی؟ می گفتی بچه که نیستی می خواستی قبلش حواستو جمع کنی حالا هم شده که شده با اون دوتای دیگه بزرگ میشه.
- سروش که حسابی خوشحاله، نمیذاره. انگار میگی بچه اولشه اینقدر ذوق زده شده.
- مردک حسود خجالتم نمی کشه. تقصیر بهزاد بود یه کلام یه حرفی زد فکر کرد تازه اول جوونیشه هوس بچه کرد.
- این چیزا دیگه حسودی داره؟ مثل اینکه تو بیشتر حسودیت کرد!
- مامان این چه حرفیه میزنی؟ من اگه حسودیم می شد می گفتم بره سقطش کنه. اصلا به من چه خودش می دونه حالا با بابا صحبت کن اگه خواستین بیاین تا قبل ظهر خبرشو بدین.
- اون نمیاد منم نگران ندام نره یه بلایی سر خودش و بچه در بیاره. من که اصلا نمیام باباتم اگه یه درصد بخواد بیاد ببینه من نمیام اونم منصرف میشه.
- باشه. سلام برسون خدافظ.
- خدافظ.
با ناراحتی گوشی رو قطع کردم. به سمت آشپزخونه رفتم و مشغول درست کردن ناهار شدم. یه ساعتی گذشت که تلفن زنگ خورد. نگاهی به گوشی کردم شماره بهنام بود.
- الو؟
- سلام نگار جان خوبی؟
- سلام ممنون.
- زنگ زدم ببینم چیزی لازم نیست من بخرم؟
- نه هرچی بخوایم تو راه هست میگیریم.
- باشه منو بهارک خیلی وسایل نداریم، فقط عروسکای بهارک خانومه که همشون دلشون گرفته باید بیان مسافرت.
خندیدم و حرفی نزدم بهنام ادامه داد: بهزاد گفت با ماشین من بریم من زودتر میام اونجا.
- باشه.
- خب دیگه مزاحمتم نشم. ما ناهار بخوریم میام دیگه.
- می خواین ناهار بیاین اینجا؟
- نه مزاحمتون نمیشیم.
- این حرفا چیه، تعارف می کنی؟
- نه نگار جان، الان دم رفتنه شاید بخوای حاضری بخوری من دیگه سربار نمیشم.
- من غذا درست کردم حاضری هم نیست. خیالت راحت غذای بد بهت نمیدم.
- باشه وسایلمونو برداریم میایم.
- منتظرم خدافظ.
- خدافظ.
تلفن رو قطع کردم. وسایل و چمدون ها رو نزدیک در گذاشتم و به بهزاد زنگ زدم.
- الو؟
- سلام بهزاد خوبی؟
- به سلام، خوبی خانومم؟
- دیوونه!
- چرا دیوونه مگه چی گفتم؟
- همچی میگی به سلام انگار 10 ساله صدامو نشنیدی.
- خب دلم تنگ شده.
- باشه زبون نریز.
- باز توهین کردی؟
خندیدم و گفتم: حالا رفتنت چی بود پاشو بیا خونه مهمون داریم.
- مهمون؟ کی؟
- بهنام واسه ناهار میاد اینجا.
- کاری هم ندارم تا نیم ساعت دیگه میام. چیزی نمی خوای سر راه بگیرم؟
- نه زود بیا. خدافظ.
- بای بای خانومی.
- لوس.
خندیدم و گوشی رو قطع کردم. به سمت اتاق رفتم و خودمو با برگه های ترجمه سرگرم کردم. نمی دونم چقدر گذشت که صدای آیفون بلند شد به سمت آیفون رفتم: بله؟
- سلام نگار جان ماییم باز کن.
صدای بهنام بود در رو باز کردم. نگاهی به ساعت کردم. بهزاد گفت تا نیم ساعت دیگه میاد ولی الان نزدیک 2 ساعت گذشته بود. در رو باز کردم و جلوی در منتظر شدم. چند دقیقه بعد بهارک از پله ها اومد بالا نگاهی به من کرد و گفت: سلام.
- سلام خانوم کوچولو. خوبی بهارک خوشگلم؟ کو بابایی؟
تا موقع صدای بهنام بلند شد که گفت: سلام، باباشم اینجاس.
- سلام، خوش اومدین بیاین تو.
بهنام و بهارک وارد شدن. در رو بستم. بهنام وارد هال شد نگاهی به اطراف کرد و گفت: بهزاد کو؟
- رفته بانک.
- بانک؟ همین امروز؟
- نمی دونم چه خبر بود؟ دلش برای کی تنگ شده بود؟
بهنام خندید و گفت: یعنی چی دلش برای کی تنگ شده بود؟
- شوخی می کنم.
به آشپزخونه رفتم و مشغول چایی ریختن شدم که صدای آیفون بلند شد. بهنام گفت: من باز می کنم.


ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 23
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1157
  • آی پی دیروز : 1576
  • بازدید امروز : 4,621
  • باردید دیروز : 5,628
  • گوگل امروز : 1042
  • گوگل دیروز : 1429
  • بازدید هفته : 42,530
  • بازدید ماه : 140,852
  • بازدید سال : 583,317
  • بازدید کلی : 12,448,406