close
تبلیغات در اینترنت
رمان مهبد (جلد اول) قسمت چهارم (آخر)
loading...

رمان فا

   پاشدم که برم تو خونه که گفت:    _از چه رفتاری این برداشت رو کردی که برام جذابه؟    کمی مکث کردم :    _مدام چشمات بهشه دوست داری باهاش باشی و کمکمش کنی. اون لحظه که تنهایی نشست تو حیاط بیمارستان وقتی دیدی دیر کرد رفتی پی پیدا کردنش.    ابروهاشو بالا…

رمان مهبد (جلد اول) قسمت چهارم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 570 دوشنبه 15 آذر 1395 : 0:57 نظرات ()

   پاشدم که برم تو خونه که گفت:
    _از چه رفتاری این برداشت رو کردی که برام جذابه؟
    کمی مکث کردم :
    _مدام چشمات بهشه دوست داری باهاش باشی و کمکمش کنی. اون لحظه که تنهایی نشست تو حیاط بیمارستان وقتی دیدی دیر کرد رفتی پی پیدا کردنش.
    ابروهاشو بالا انداخت.
    _ادم تیزی هستیا!
    دستی به شونش زدم :
    _نکته بینم زیاد! من گشنمه تو چی؟
    دره وروردی رو باز کرد:
    _منم گشنمه بریم ببینیم لیلا چی پخته...............



 
    رفتیم تو که سهیل اومد سمتمون.
    _مهبد میشه چند دقیقه حرف بزنیم؟
    مهبد جدی گفت:
    _اره حتما چرا که نه
    سهیل
    دره اتاق رو بستم و نشستم پایین رو بروش کنجکاو نگاهم میکرد.
    _معلم فیزیکمون مون انگار با من لجه!
    ابروهاش رفت بالا.
    _چرا اونوقت؟!
    پاهامو جمع کردم تو شکمم.
    _یبار بهش گفتم چرا اضافه درس هارو تو زنگ تفریح درس میده ازون به بعد لج افتاده باهام.
    صاف نشست :
    _چکار میکنه مگه؟!
    _هر دفعه تو هر جلسه از من درس میپرسه! دوتا سوال فقط! بعد اگه نتونم جواب بدم صفر میده!!!!
    اخماش گره خوردن:
    _فقط با تو یا با همه؟!
    دستامو به همدیگه قفل کردم:
    _از همه چهار پنجتا سوال میکنه ازمن دوتا!!!
    دستی به صورت اصلاح شده ش کشید:
    _باره چندمه؟!
    با دستم عدد پنج رو نشونش دادم.
    _تا حالا چندتا صفر گرفتی ازش؟
    یکم فکر کردم:
    _دوتا!
    پوست لبشو جویید:
    _میخواد بندازتت اینجوری! فعلا من کاری نمیکنم سعی کن اونقدر اساسی و اصولی بخونی که جلو سوالاتی که ازت میپرسه کم نیاری! اگه یه صفر دیگه گرفتی من میامو حالیش میکنم با کی طرفه.
    لبخندی بهم زد. پاشدم و بوسیدمش:
    _مرسی بهترین داداش دنیا.
    خندید و گفت:
    _سپاس
    خندم گرفت :
    _سپاس!
    دست گذاشتم شونش و مالیدمش حسابی.
    _اخیش خدا خیرت بده داداش
    اینقدر دوستش دارم که خدا میدونه، بدون مهبد نمیتونیم زندگی کنیم هیچکدوممون. زندگیمون ساده س و تجملات قبل رو نداره اما ما بی نهایت خوشبختیم. از پشت بغلش کردم. سرشو چسبوند به سرم.
    _عشقمی مهبد
    دستی به موهای صافم کشید:
    _نفس منی داداشی
    دره اتاق زده شد :
    _بفرمایید تو.
    لیلا اومد تو.
    _شما دوتا برادر چی میگید اینجا؟!
    دستامو از دوره مهبد باز کردم:
    _هیچی راجع به مدرسه بود.
    تو نگاه مهبد نسبت به هردومون یه عشق بی انتها بود. طفلک داداشم همش بیست سالش داشت. ولی ما تو خونه همیشه حس میکردیم یه پدر بالا سرمونه. به ساعت نگاه کردم وقت داروهاش بود. الهی بمیرم هر روز هشت نه تا قرص میخورد ولی با این حال.... خدایا خودت بهمون کمک کن.
    داروهاش و یک لیوان اب رو گذاشتم تو پیش دستی و بردم اتاقش.
    _داروهاتو اوردم داداش
    با حس تشکر نگام کرد نگاهی به لیلا کردم تا چشمهاش به قرصهای رنگارنگ مهبد میفتاد همیشه خدا اشک تو چشماش جمع میشد. چرخیدم طرف لیلا و با چشم و ابرو اشاره زدم به مهبد یعنی نشکن جلوش!
    سریع منظورمو فهمیدو بخودش اومد.
    _خب دیگه بریم شام بخوریم.
    اومدیم بریم از اتاق بیرون که گوشیه مهبد زنگ خورد.
    زود جوابش داد :
    _سلام خانم زارع.
    _.........
    _الان؟!! چرا زحمت کشیدید؟! تو زحمت افتادید که!
    _.....
    _خواهش میکنم، خیلی ممنون چشم الان با بچه ها هماهنگ میکنم.
    منو لیلا همو نگاه کردیم یعنی چیشده؟!
    _باشه پس میبینمتون. فعلا خداحافظ
    گوشیو گذاشت رو میز:
    _شام درست کرده دعوتمون کرده شام! ما و همه ی مامان باباهای شمارو!
    از تعجب ابروی منو لیلا بالا رفت!
    _برید آماده شید بچه ها!
    هر کدوممون رفتیم اتاق تا اماده شیم برام خیلی جالب بود که بدونم انگیزه رایکا ازین کار چی بوده!

    دوستان یکم بخاطر سرماخوردگی شدید ناخوشم واسه همین پست دیر شد مرسی که همه جوره حمایت میکنید عاشق تک تک شما هام.
    لباس چهارخونه ابی قرمز پوشیدم و شلوار مشکی، لیلا یه دامن بلند و استین بلند یقه اسکی پوشید مهبد حسابی خوشتیپ شده بود تو پیرهن شکلاتی و شلوار نسکافه ایش. ارمین که دیگه مشخص همیشه خدا یه سوییشرت و شلوار کتان! جای سامی خالی بود. گوشی هامون رو برداشتیم و به مامان باباهامون تو هتل زنگ زدیم. اوناهم تعجب کردن. قرار شد بیان دنبالمون و همگی باهم بریم سمت خونه ی رایکا. داشتم استینمو تا میزدم که صدای بوق ماشین بهم ندا داد که مامان باباهامون اومدن. سوار که شدیم بابا گفت:
    _چرا اینقدر یهویی دعوت شدیم؟!
    شونه ای بالا انداختم
    _ نمیدونم والا. یهویی زنگ زد گفت بیاین.
    مامان خندید:
    _کارهاشم عین خودش عجق وجقه!
    بابا از اینه خیابونو نگاه کرد :
    _بنظرم دختر بدی نیست.
    مامان در کیفشو وا کردو دنبال دستمال کاغذی گشت.
    _ظاهرشو نبین مردم رو از ظاهرشون نمیشه شناخت.
    بابا تسلیم مامان شد:
    _اره خب.
    پیرو حرف مامان گفتم:
    _خیلی تا همین دوسه روز پیش قرتی بازی داشت ولی یهو اصلا سیصد شصت درجه چرخید اخلاق رفتارش!
    مامان که تیرش به هدف خورده بود انگار، گفت:
    _بفرما اقا.... نگفتم؟!
    بابا از تو اینه بهم لبخند زد. تا رسیدن به خونه رایکا فقط به بیرون خیره شدم. خیابونهای سرد و ساکت که به ندرت رهگذری پیاده توش به چشم میخورد. جلوی خونه متوقف شدیم. صدای جمعیت زیادی ازش به گوش میومد! جمعیت با هم حرف میزدن و گاهی میخندیدن! مهبد متحیر به ساختمان نگاهی کرد:
    _اووووه چخبره امشب اینجا.
    زنگ درو زدیم در بلافاصله وا شد! حیاط بزرگ ولی دارای نه چندان دار و درخت رو رد کردیم. دم در ورودیه خونه انبوهی از کفشهای زنانه و مردانه جفت شده بود. در باز شد و رایکا جلوی در با روی خوش نمایان شد. ارایش ملایمی داشت و موهاش بطرز قشنگی شینیون و فر شده بود. نگاه مهبد روش زوم شد و من تحسین رو در چشماش دیدم. رایکا یه کت و دامن ابی اسمونی که خوش دوخت بود پوشیده بود. و این ابی چشماشو بیشتر به رخ میکشید!
    _خیلی خوش اومدید بفرمایید تو.
    پله های راهرو رو که حدودا نه تا بود بالا رفتیم. نگاه ها به ما معطوف شد مرد جوونی چندتا صندلی چید. رایکا بهمون تعارف زد
    _بفرمایید بشینید.
    یه سلام علیک اجمالی با جمع کردیم ظاهرا مهمانی خانوادگی بود! بوی غذا تموم خونه رو برداشته بود. رایکا نشست پیش یه خانم میانسال که فکر کنم مادربزرگش بوده باشه. زنی تقریبا فربه نزدیکه شصت یا شصت پنج سال با موهای کوتاه و رنگ شده خرمایی! با یه اپل تو دستش! منو لیلا همو نگاه کردیم خندیدیم که زن شروع کرد به تعریف یه خاطره از سفرش به آلمان که ظاهرا اخیر رفته بود! مهبد سرش پایین بودو به گلهای قالی فاخر و گرون قیمت چشم دوخته بود رایکا اما تمام حواسش به مهبد بود. بلند شدو رفت تو یه سینی برامون چای آورد هممون یه فنجون و یه نعلبکی برداشتیم . رایکا سینی رو سمت مهبد گرفت :
    _بفرمایید اقای صداقت
    مهبد لبخند محوی زد:
    _دستتون درد نکنه
    رایکا قشنگترین لبخندشو زد:
    _نوش جان.
    ظرف شیرینی رو تعارف کرد بهش.
    _نه ممنون
    چشمهای رایکا مهربون شد:
    _خودم درستش کردم لااقل مزه ش کنید! تست کنید فقط.
    بوضوح شل شدن مهبد رو دیدم لبخند رو لبام نشست. سقلمه زدم لیلا.
    حواسش به گفته های مادربزرگ رایکا بود:
    _چیه سهیل؟!
    دره گوشش گفتم:
    _نگاه هاش به رایکا یجوریه لیلا.
    لیلا نگاهشو زیر چشمی به مهبد داد:
    _عادیه بابا
    اروم گفتم :
    _نوچ دقت کن!.
    لیلا که چیزی دستگیرش نشده بود با بی تفاوتی گفت:
    _خب که چی!
    کفری نگاهش کردم:
    _خنگه یعنی این که مهبد خاطرخواه شده!
    یهو چشماش گرد شدو بلند گفت:
    _برو بابـــا!!!
    یهو همه نگاه ها به همراه ساکت شدن جمع معطوف ماشد. لبخندی زورکی زدیم و ببخشیدی گفتیم!
    مهبد سرشو اورد جلو:
    _چیشده؟!!
    خندیدم و گفتم:
    _هیچی لیلا یچیزی گفتم به‌ش جو گرفتش!
    جدی نگامون کرد :
    _مواظب رفتارتون باشید!
    لیلا در گوشم زمزمه کرد:
    _حاضرم شرط ببندم که اشتباه میکنی! مهبد اینقدر بدسلیقه نیست!
    لبخند شیطونی زدم:
    _باشه ببندیم!
    یکم جابجا شد سره جاش:
    _سره چی؟!
    همینطور که فکر میکردم خونه رد از نظر گذروندم. یه تلویزیون بزرگ روی میز تلویزیون روبروی ما بود. یه بوتیک بزرگ که توش کریستال و چینی و چند قاب عکس بود سمت چپ تلویزیون با فاصله ای چند متری قرار داده شده بود. لوستر ها ساده بودن. فرشها به نظر گرانقیمت میومدن. تابلوهایی که انگار کوبلن بودن. و رقصیدن دختری با ساز گیتار یه مرد قشنگترین ش بود و تابلوهای نقاشی از جنگل و دهکده. اشپزخونه در تاریکی بود دره اتاقها هم بسته بودن.
    _سره پنجاه تومن حاضرم شرط ببندم!
    چشماش برق زد:
    _باختی جر نمیزنی ها!
    با مرموزی و لحنی فاتحانه گفتم :
    _بمون و ببین که برنده منم!
    انگشت شستشو واژگون کرد:
    _به همین خیال باش..... بعله.....!
    
    سفره ی بزرگی رو زمین پهن شد. دختران جوان جمع به اضافه لیلا همه شروع به چیدن ظرف ها و سفره کردن. مهبد نشست کنارم.
    _چه خانواده ی پر جمعیتی هستن!
    فقط سرمو تکون دادم رایکا نشست اونورش:
    _خیلی خوب شد که تشریف آوردید
    مهبد با خجالت نگاهش کرد :
    _مهمونی خانوادگیه ممنون که قابل دونستید.
    مامان بزرگ رایکا صداش زد:
    _رایکا جان اون دوربین مارو بیار
    نگاهی به رایکا کردم جور بدی مادربزرگش رو نگاه کرد حس کردم میونه خوبی ندارن.
    رایکا
    دست گذاشتم رو کمر یکی از دختر خاله هام.
    _برو بیار دوربینو!
    متعجب نگاهم کرد:
    _من؟!!!
    یکجوری نگاهش کردم که حساب کار دستش اومد پاشدو رفت پی دوربین. اصلا از خانواده پدری خوشم نمیومد یه مشت ادم دک و پوز دار و دروغگو! ادمهایی که تحت هر شرایطی فقط به فکر خودشون بودن انگار نه انگار پسرشون مرده! ایکاش اصلا قبول نمیکردم مهمونی اینجا باشه. تحمل این جمع و تیکه و متلکهایی هایی که چه مستقیم چه غیر مستقیم بخاطر تغیر ناگهانی م بارم میکردن خیلی سخت و ناراحت کننده شده بود. مشغول شنیدن یکی ازین متلکها بودم که به فکرم رسید به مهبد و خواهر برادراش زنگ بزنم. دیدن مهبد به من عزم و اراده ای غیر قابل توصیف میداد چقدر تو لباسش برازنده و شیک بنظر میومد. تو بین تمام پسرهای حاضر در جمع که انواع ادکلن های گرون رو به خودشون زده بودن و انواع لباسهای مارک دار پوشیده بودن مهبد خوش تیپتر و برازنده تر از همه بنظر میومد. پسرها متعجب نگاهش میکردن و بعضی ها هم به دیده تحقیر و با غرور کاذب! احساس غریبی میکرد اینو بخوبی متوجه شدم. نگاهش به همه اروم و معمولی بود بیشتر با سهیل و ارمین حرف میزد نشستم کنارشون.
    _خانواده ی فعالی دارینا ماشالله مامانبزرگتون ازون مادربزرگای خیلی فعال و پیشرفته س.
    در جواب ارمین فقط یه لبخند تلخ زدم. که انگار دستش اومد که زیاد میانه ی خوبی با هم نداریم!!
    نمیدونم چی تو گوش مهبد گفت که نگاه مهبد معطوف شد به سامیار، پسر داییم.
    رد نگاه مهبدو زدم و رسیدم به سامیار. که زیر چشمی داشت منو میپایید وقتی دید با اخم نگاهش میکنم نگاهشو گرفت. نگاهی به سرتا پاش کردم. تیشرت مشکی ش کیپ تن پرورش اندامی و چهارشونه ش بود جوری که حس میکردی الان رو تنش جر میخوره و شلوار اتو کشیده براق مشکی. با زنجیری که تو گردنش و از جنس طلا بود هم برام انچنان جذبه ای نداشت! کلا بدقیافه نبود و تقریبا برای هرکسی غیر از من جذاب بود. مهبد دمق شده بود درد رو تو چهره ش میدیدم.
    _ببخشید که جمع ما حوصله سربره.
    کمرشو با درد صاف کرد و صاف نشست سره جاش:
    _نه مشکلی نیست عیب نداره.
    یکی از خاله ها اعلام کرد که بشینیم سره سفره.
    _بفرمایید اقا مهبد
    اومد چیزی بگه که ارمین گفت:
    _میشه ما رفع زحمت کنیم؟!
    متعجب ارمین رو نگاه کردم :
    _چرا یهویی عزم رفتن کردین؟!!!
    یکم این پا اون پا کرد:.
    _مهبد یکم ناخوشه بعدم جمع خانوادگیه، ما فقط برای اینکه دعوت شما رو رد نکنیم و حمل بر بی ادبی نشه اومدیم، دیگه با اجازه تون بریم.
    ولی من حس کردم این یه بهونه س برای همین با جدیت گفتم:
    _کسی با شکم خالی از خونه ما حق نداره بره. شما اینجا میمونید و شامتون رو میل میکنید بهونه ی دیگه ای رو هم نمی پذیرم!
    اما اون پاشو تو یه کفش کرده بود:
    _مهبد خیلی کمرش درد داره بعدم خیلی خسته س
    نگاهی به مهبد کردم خوابش گرفته و رنگش پریده و تو افکارش گم بود. دلم سوخت واقعا نسبت به قبل ضعیفتر و نحیف تر شده بود. رو به یکی از خاله هام کردم:
    _خاله بدری تو چندتا ظرف یه بار مصرف چند پرس غذا بریز.
    مهبد از جاش بلند شد :
    _زحمت نکشین احتیاجی به این کارا نیست.
    رفتم جلوش:
    _نمیشه که اینجوری
    واقعا حالش خوب نبود چند لحظه چشماشو بستو بعد باز کرد.
    ارمین ساعدشو گرفت:
    _بیا بریم خونه استراحت کن داری پس میفتی از بیحالی و بیخوابی.
    خاله بدری غذاها رو کنار در گذاشت. ارمین رو به کناری کشیدم:
    _اقا ارمین مشکلی پیش اومده؟!
    زیپ سوییشرتشو بست :
    _نه تحمل خستگی برای مهبد خوب نیست.
    غمم گرفت :
    _خیلی اوضاع مریضی شون بده؟!
    چشماش غمگین شد. سرشو پایین انداخت.
    _این بیماری لاعلاج یا صعب العلاجه.
    ته دلم خالی شد.
    _ازین بدتر هم میشه.... کم کم به قلب و کل بدن خشکی سرایت میکنه. .. فقط امید به زندگی میتونه باعث بشه که این وضع رو تحمل کنه یا بهتر کنار بیاد باهاش.
    آهی کشیدم :
    _کاری از من برمیاد؟
    خواست چیزی بگه که لیلا اومد تو:
    _اقا ارمین مهبد منتظر شماست.
    سریع مانتو و شالمو برداشتم :
    _من میرسونمتون.
    لیلا هول گفت:
    _زحمت نکشین خجالت ندین مارو.
    بی توجه به حرفش سوییچو برداشتم و گفتم:
    _بیاید بریم!
    برام مهم نبود که اسم اینکارمو بقیه بزارن بی احترامی به جمع! اینکه صاحب خونه بره و مهموناش رو تنها بزاره درسته زشته ولی مهبد ارزشش برای من اونقدر بود که بخاطرش بخوام جمع رو ترک کنم.... بی حال بود و این منو نگران میکرد.....
    
    پامو رو پدال گاز فشار دادم :
    _بهتر نیست بریم دکتر؟!
    صدای ضعیفش به گوشم رسید:
    _نه بخوابم خوب میشم.
    بارون شدید و باد باعث شد سرعتمو کم کنمو دقت بیشتری به جلو داشته باشم. سره مهبد رو شونه آرمین، بیحال فقط چشماش باز بود. چقدر وابسته به قرص بود باید هر ساعت یه چندتاشو میخورد نمیخورد میشد حالو روزش این. رسیدیم دمه خونه شون بارون بشدت میبارید کمک کردم مهبد پیاده شه. لیلا درو باز کرد:
    _بدویین بیاین تو!
    صدامو بلندتر کردم:
    -باید برگردم مهمونی!
    ارمین مهبدو برد تو. لیلا بلندتر گفت:
    _بیخیالش! خطر ناکه بزار بارون کم شه بعد! بشدت خیس شدیم! لیلا دستمو کشید و بردتم تو خونه. اوف چه بارونی!
    سهیل با بهت گفت:
    _سیل داره میباره!
    لیلا لباس منو خودشو رو بخاری گذاشت:
    _ابگرفتگی معابر اعلام کرده هواشناسی.
    دست منو گرفتو برد اتاقش. چه اتاق ساده ای داشت. یه تخت، یه کمد و یه میز تحریر کمدشو باز کرد.
    _فکر کنم این اندازه ته!
    خجالت کشیدم:
    _نیاز نیست اجی!
    چشم غره ای حواله م کرد:
    _هوا سرده خیس شدی مریض میشی. زود بپوش الان سشوار میارم موهاتم خشک کنی!
    از اتاق که رفت بیرون تیشرت یقه هفته گوجه ای رنگو با شلوار خونه ی همرنگ ش پوشیدم. و یه مانتو یشمی رنگ و یه شال سبز روش.
    اومد تو، نگاه تحسن امیزی کرد:
    _خیلی بهت میاد.
    موهامو سشوار کشیدم و از اتاق بیرون رفتم سمت راست اتاقه مهبد بود نگاهم خیره موند روش دراز کشیده و چشماشو بسته بود ارمین داشت یه لحاف روش میکشید. ارمین چند لحظه بهش خیره شد من لرزش دستاشو دیدم. با احساس حضورم سر بلند و نگاهم کرد. لبخند تلخی بهم زد راحتشون گذاشتم و رفتم اشپزخونه تا مانع به زحمت افتادن لیلا بشم. داشت شام رو گرم میکرد.
    _زحمت نکش لیلا جون
    چندتا ظرف گذاشت رو میز:
    _شام بمون بعد اگه خواستی برو
    هر دومون خندیدیم :
    _جامون برعکس شد لیلا من شام دعوتتون کردم حالا تو میگی شام بمون.
    فقط بهم لبخند زد:
    _بشین آجی
    نشستم رو یه صندلی... سوالی تو ذهنم وول میخورد:
    _اقای صداقت بیشتر شبیه کی هستن؟ مامانتون یا باباتون؟!
    برادر کوچیک مهبد، سهیل که اومده بود اب بخوره خندید و گفت:
    _لیلا تراول!
    لیلا لبخند زد:
    _یکم صبور باش این قصه سره دراز دارد!
    اصلا نمیفهمیدم چی میگن!!
    _شرط بستید؟!
    نگاهی به همدیگه میکنن.
    _بعله!
    کنجکاو میشم بدونم سره چی!
    _میشه بدونم سره چی؟
    مردد همو نگاه میکنن.
    _سره اینکه مهبد یکی از اقوامشونو دوست داره یانه!
    با صدای ارمین چرخیدم سمتش. نمیدونم چرا ولی یکه خوردم. همیشه فکر میکردم کسی تو قلب مهبد نیست! بی اراده لبخند تلخی زدم.
    _اها که اینطور.....
    یعنی اینقدر براشون مهمه که سره این شرط بستن؟! یعنی اون دختر نمیدونه ولی مهبد پنهانی دوسش داره؟! من چم شده؟! چرا اینقدر این موضوع مهم شد یهو!!! من نباید حساس باشم ولی خوش به حال کسی که مهبد بهش علاقه مند شده...
    ارمین با لبخندی موذیانه پرسید:
    _مشکلی پیش اومده خانم زارع؟!!
    خودمو جمع کردم ادمی مثل من هیچ حقی از انسان پاک و درستی مثل مهبد نداره. با خودم گفتم تو دیگه یه زنی رایکا تو دیگه دختر نیستی خود خواه نباش.... رو به ارمین کردم:
    _نه اصلا..
    و بدنبالش لبخند زدم:
    _من خوبم!


    تموم اشتهام کور شده بود. خودمم نمی فهمیدم چرا باید به دختری که مهبد دوستش داره حسودیم شه اصلا من چه حقی داشتم به مهبد دل ببندم؟! من کجا و اون کجا؟! اصلا کی گفته بهش دل بستم؟! اون فقط برام جذبه داره. نمیتونستم ضعف نشون بدم. لیلا غذای مهبد رو برد اتاق‌ش. گفت میخواد با مهبد شام بخوره. بزور چندتا قاشق از غذا رو خوردم. صدای خنده ی لیلا و مهبد تو خونه طنین انداز شد. میگفتن و میخندیدن گوشمو تیز کردم:
    _خب بیچاره افغانی بوده لیلا اونا اصولا یجوری حرف میزنن براموو خنده داره
    لیلا ریسه رفت:
    _فکر کن ماهی رو تو تابه بزنی چپوراستش کنی یعنی کتکش بزنی اخه اون گفت دیگه ماهی رو تو تابه چپ و راست نمیکنی؟!
    هرکس سر سفره بود خندهش گرفت منم همینطور، از تصورش واقعا خندهم گرفت اینکه ماهی رو کتک بزنی تو تابه. مهبد داشت قهقهه میزد:
    _بگیری بزنیش بعد بگی ای ماهی عوضی برو تو تابه بپز دیگه نکبت!
    اونقدر خندیدن که ما هم این اتاق بودیم خندمون گرفته بود.
    _اه لیلا خدا خفت نکنه اینقدر خندیدم سیر شدم.
    _اخه حرف زدنم بلد نیستن!
    لبخندی رو لبهام نشست ازینکه لیلا باعث خندیدن و بهتر شدن حالش شده بود.
    _افغانی ها خیلی گ*ن*ا*ه دارن لیلا نخند.
    _ببخشید داداش
    بعدم ساکت شدن و صدای قاشق و چنگالشون بلند شد. غذامون که تموم شد پاشدم ظرفا رو جمع کردم خواستم ظرفارو بشورم که مهبد اومد تو.
    _عه عه این چکاریه!
    اومد اسکاچو بگیره که اسکاچو پس کشیدم:
    _لطفا بزارین بشورمشون.
    اخم کرد:
    _حرفشم نزنین!
    باز ممانعت کردم که یهو گفت:
    _گفتم بدش من!
    و بدنبالش یه آن مچ دستمو گرفت انگار که بهم شوک وارد شده باشه عقب کشیدم. حیا کردو سرخ شد!
    _معذرت میخوام.... من... من...
    لبخند زدم:
    _عیب نداره... شما خسته این لیلا و بقیه هم مشغولن بزارید من بشورم
    جدی شد:
    _فقط یبار!
    چشمهام رو اروم فشار دادم نیم نگاهی بهم کرد و از اشپزخونه بیرون رفت، استینامو بالا زدم و مشغول شستن شدم لیلا اومد تو.
    _الهی بمیرم زحمت افتادی...
    شیره ابو بستم:
    _خدا نکنه، کاری نکردم که.
    لباسام تو اتاق خشک شده بودن برق اتاق مهبد روشن بود لباسارو لیلا برده بود اونجا. اروم تقه ای به در زدم:
    _بفرمایید.
    اروم رفتم تو. لم داده به بالشش و غرقه خوندن چیزی تو موبایل ش بود. با دیدنم به رسم ادب سریع پاشد نشست. چهره ش از درد جمع شد. عادتشه وقتی با کسی حرف میزنه تو چشمهاش نگاه نمیکنه.
    _امری بود با من خانم؟؟
    دست از زل زدن به چشمهای خمارش و عسلی ش کشیدم:
    _لباسام.....
    لبخند گرمی زد نگاهش هنوز به زمینه.
    _بله اینجان بفرمایید.
    لیلا اومد تو :
    _داری میری گلم؟
    زیر نگاه های دزدکی مهبد داره خندم میگیره.
    _اره عزیزم
    چرخید سمت مهبد:
    _پست نزاشته؟!
    مهبد با ذوق گفت:
    _چرا ولی خیلی یکه خوردم از پستش!
    لیلا هجوم برد سمت مهبد:
    _بخون بخون چی نوشته.
    کنجکاو دوتاشونو نگاه کردم.
    _ایهان یه نامه نوشته باربدو ترک کرده تو رمان!
    آها پس این همه تکاپو برای رمانه! لیلا ناراحت گفت:
    _اخی بیچاره باربد!
    شالمو رو سرم میزارم:
    _شما هم رمان خونید اقای صداقت؟!
    لبخند زد چقدر دلم میخواد همیشه لبخندتو ببینم. چرا منو جادو میکنی؟! من قسم خوردم دیگه حوای هیچ ادمی نباشم. قسم خوردم دلمو به هیچ مردی ندم من وصله ی تو نیستم چرا دلمو میبری؟!!!!!!
    _بله ما یه خانم جوان نویسنده داریم که مال اقوام دوره مادریه رمان نویسه و من نوشته هاشو خیلی دوست دارم. شایدم یه روزی باهاش رمان بنویسم.
    تعجب کردم چه ذوق لطیفی هم داره. دلم خواست بیشتر باهاش راجع به این موضوع حرف بزنم نشستم روبروش حس کردم از موندنم خوشحال شد.
    _خب راجع به چی میخواین بنویسین؟!
    جاش لیلا جواب داد:
    _بچه های کار و یا به نوعی زندگی نامه همه این اعضا خانواده و خوده مهبد. ایده شو نویسنده داده ولی خب چون مشغول نوشتن رمان راجع به دوتا دوست صمیمیه فعلا طول میکشه تا استارت بزنه اون تاپیک رمان رو.
    از ایده اون نویسنده واقعا تعجب کردم کم بودن کسانی که اینقدر دقیق بخوان دست رو چنین مسئله ای بزارن.
    مهبد پکر گفت:
    _بعید میدونم ازش استقبال شه!
    جدی گفتم :
    _اتفاقا برعکس! اتفاقا خیلی ها هستن که طالب رمان های رئال و اجتماعی هستن! البته به قلم نویسنده و سبکشم بر میگرده.
    واقعا دوست داشتم با اون نویسنده آشنا بشم.
    _میشه فایل رمان رو به گوشیم ارسال کنید اقای صداقت؟
    سریع تلگرامشو باز میکنه و سریع فایل جلد اول نویسنده رو به گوشیم میفرسته. با ولع نصبش میکنم داستانه دوتا دوست! خیلی جالبه! هرچی رمان خونده بودم عاشقانه بودو همشون با دختر و پسر شروع میشد اما این رمان با دوتا پسر و دوتا دوست شروع شده بود. در تموم خط به خط اون رمان احساس غوغا میکرد.... تصمیم گرفتم اونشب کل اون رمان رو بخونم.
    مهبد و لیلا با لبخند به منی که با ولع داشتم رمان رو نگاه میکردم، خیره شده بودن....
   

    اومدم چیزی بگم که گوشیم زنگ زد با دیدن اسم حک شده روش بادم خالی میشه. مامانبزرگمه. گوشی رو جواب دادم که غرغراش شروع شد.
    _بله؟!
    -اخه دختره ی بی چشم رو تو صاحب خونه ای واسه خودت پاشدی رفتی! خجالتم خوب چیزیه! نصفه شب کجا رفتی هان؟!.
    بی تفاوت بهش فقط گذاشتم داد و بیداد کنه.
    _چند دقیقه دیگه خونم.
    باز اومد غر بزنه که گفتم :
    _داد نزن پس میفتی خدافظ!
    گوشیو قطع کردم. مهبد با تای ابروی بالا رفته نگاهم میکرد و لیلا با تعجب.
    _ببخشید مشکلی پیش اومده؟ البته اگه دوست دارین میتونین نگید!
    نگاهمو از صفحه رمان گرفتم:
    _مادربزرگمه ما روابط خوبی نداریم موقعی که مادرم مریض شد پشت بابارو خالی کردن و بابا یکه و تنها موند برای همین محلش نمیدم.
    مهبد فقط سری تکون داد. یهو تو اسمون رعد برق وحشتناکی زده شد که منو مهبد باهم پریدیم! همزمان گفتیم:
    _وای قلبم!
    لیلا قهقهه زد:
    _وای هر دوتون ترسویین!
    مهبد چشم غره ای بهش زد:
    _شرط میبندم الان که پاشی زیره خودت تره!
    لیلا با اعتراض و خنده گفت:
    _عه مهبد ؟!
    دستشو دوره لیلا انداخت:
    _شوخی میکنم ابجی خوشگله من.
    ای بابا باز بارون گرفت با چه شدتی!
    _ای بابا من چجوری برم خونه خب! بارونم با من سره لج داره!
    مهبد لیلا رو نگاه کرد. از جام پاشدم.
    _خب دیگه من برم!
    جفتشون متعجب نگاهم کردن :
    _کجا؟!
    ابروهام رفت بالا :
    _خونم دیگه!
    مهبد لم داد سره جاش:
    _با اون دست فرمونی که شما داری حتم دارم حتی اگه برف پاک کنم بزنی همون استارت نزده یه راست با ماشین میری تو پذیرایی خونه ی مردم!
    بدجوری خندم گرفت و نتونستم خودمو کنترل کنم نشستم زمینو تا میتونستم خندیدم یه لحظه به مهبد نگاهم افتاد با حالت خاصی داشت نگاهم میکرد. نگاهش یه نگاه عادی نبود یه حس عجیبی تو چشماش بود که قلبم لرزید. خودمو جمع کردم.
    _راستی ارمین کجاست؟!
    لیلا در حالیکه رخت خوابارو از کمد میکشید بیرون گفت:
    _صبح بخیر بابا! اون شام که خورد رفت خوابید!
    مهبد چرخید سمتم :
    _شما امشب اینجا تشریف داشته باشین تو اتاق لیلا بخوابین بیرون طوفانه خونه ی مردمم خسارت بزنی که دیگه هیچیی
    ازین صراحتش و شوخی کردنش خیلی خوشم میاد.
    _اخه زشته.. .
    اومدم چیزی بگم که لیلا گفت:
    _نترس اینجا کسی کارت نداره خطرناکم نیست اینم که شل و پله!
    مهبد متعجب با قیض گفت:
    _لیلـــا!!!!
    اومد بزنتش که لیلا با خنده در رفت از اتاق!
    _استغفرالله یجوری حرف میزنه الان هر کی بشنوه فکر بد میکنه راجع بهم!
    چشام گرد شد:
    _بخدا من فکر بدی نکردما!
    هر دوتامون خندیدیم چشماش بزور بازه.
    _من دوست ندارم مزاحمتون باشم.
    چشماشو میماله ای که وقتی چشمات خمار میشه جذاب تر میشی!
    _شما اگه جای من بودی بیرون طوفان بود و بعد همه جا سُر بود بعد منم کلا قدم کوتاه بودو پام به ترمز اینا نمیرسید شما اجازه رانندگی میدادی بهم یا تو خونتون پناهم میدادی؟!!.
    اگه دست من بود تا ابد یجا پناهت میدادم از همون بچگی که دیدمت حاضر بودم با تموم بدبختیام پناهت بدم چه برسه به الان که دستو بالم بازه.
    _خب اره پناهتون میدادم.
    واقعا خوابش گرفته بود.
    _خب منم دارم همینکارو میکنم میدونم بد میگذره ولی یه شب تحمل کنین لطفا.
    از مهربونیش بیشتر خوشم میاد.
    _ممنون از لطفتون.
    بدنبالش از جام بلند شدم:
    _شبتون بخیر
    کمی با درد جابجا شد.
    _شب شما هم شیک
    اسم این حس جدید رو باید چی میزاشتم؟! عشق ؟! من بعد از آمین از همه ی مردها متنفر شده بودم هر مردی رو پس میزدم ولی چرا مهبد واسم متفاوت بود؟!.
    لیلا رختخوابم رو کنار خودش پهن کرده بود. ساعت گوشیش رو کوک کرد.
    _ببخشید اگه دیگه جات راحت نیست.
    همیشه خونه های ساده و ادمهای صمیمی رو دوست داشتم.
    _بودن کنار شماها لذت بخشه. خیلی دوست داشتنی هستین.
    لبخند زدو و برقو خاموش کرد خودمم خسته بودم با اینکه جام عوض میشد خوابم نمیبرد اونشب خیلی زود خوابم برد.
    با حس راه رفتن کسی چشام بزور باز شد از حالت دمر بیرون اومدم و سرمو بلند کردم. مهبد تو پذیرایی دستشو رو کمرش گذاشته بودو راه میرفت طفلک شباهم خواب نداشت! پاشدم نشستم یچیزی با خودش زمزه میکرد نمیفهمیدم چی میگه. مانتو و شالمو پوشیدم
    پاشدم و رفتم سمت چهارچوب در اروم زمزمه کردم:
    _خیلی درد میکنه؟!
    یهو چرخید سمتم:
    _اخ ببخشید که بیدار تون کردم.
    رفتم جلوتر و اروم گفتم:
    _عیب نداره خوابم سبک بود. همه ی شبا اینجوری هستین؟
    پچ پچ کرد:
    _بیاین بریم اتاق من.
    رفتیم سمت اتاقش برقو روشن کرد و درم بست.
    _اره همه ی شبای خدا همینجوریم! دوساعت که میخوابم پدرم درمیاد.
    فقط ساکت نگاه‌ش میکنم.
    _خیلی بچه که بودیم شما که میومدین و جنس میخریدین همیشه کنجکاو بودین بفهمین من کیم و چیم و اسمم چیه!
    با یاد اون روزا لبخند زدم هردومون نیم وجبی و کوچیک بودیم.
    _اره همیشه فکرم معطوف این بود که اسمتون چی میتونه باشه.
    سوال‌ ش تعجبمو بر انگیخت:
    _عاشقی چه حسی داره؟!
    زل زدیم تو چشمهای هم.... من متعجب و اون پیگیر!
    دلم نمیخواست گذشته تلخم تداعی بشه برای همین از زیر جواب تفره رفتم.
    _شما عاشق شدین؟!
    تای ابروش پرید:
    _جواب سوالو با سوال نمیدن رایکا خانم
    لبخند موذیانه ای میزنم :
    _یعنی انتظار دارید من باور کنمکه شما نمیدونین عشق چه حسی داره؟!
    نمیدونم چرا یهو چشماش گرد شد‌‌! بهت زده گفت:
    _ببخشید؟!!
    این چرا یهو اینجوری شد؟! مگه عاشق فامیلشون نیست پس چرا اینجوری کرد؟!
    _یعنی اصلا تا حالا شما عاشق نشدین؟!
    نمیدونم چرا ولی انگار خیالش از یچیزی راحت شد! نفس حبس شده شو بیرون داد:
    _مگه هست کسی که عاشق نباشه تو زندگی‌؟!
    با تاکید گفتم:
    _منظورم جنس مخالفه ها!
    لبخند موذیانه ای زدو گفت:
    _خب منم همونه منظورم!
    ای بر پدرت لعنت اخه چرا منو میچزونی! با بیتفاوتی گفتم:
    _ایشالله بهش برسین!
    لبخندش موذیانه تر شد:
    _ایشالله
    ای نکبت میمیری اگه حداقل یکم مراعات احساس منه بدبخت رو این وسط بکنی؟!
    این لبخند مرموذش یعنی چی دقیقا؟!! عاشق یکی دیگس بعد اونوقت بمن لبخند مرموذ میزنه!
    _به چه چیزی فکر میکنین؟
    دلم میخواست بگم بتوچه اخه فضول!
    _به اینکه اصلا اسمتون بهتون نمیاد!.
    لب و لوچه ش اویزون شد:
    _اسمتون بهتون یعنی به اخلاق و شخصیتتون نمیاد البته ببخشیدا!
    پوست لبشو جویید ای کیف میده حرصت بدم.....
    _به شما هم ریکا خیلی میاد.
    خونسردیمو حفظ کردم :
    _به شما هم غضنفر خیلی میاد!
    ای که میدونم نمیتونی حسابمو برسی داری میسوزی!
    زوم کرده بود که گفتم:
    _والا!
    _اسم اصلیت چیه؟!
    خمیازه کشیدم:
    _نمیگم که بمونی تو خماریش!
    نمیدونم کی بهش اونوقت شب پیام داد که ویس گذاشت و گفت:.
    _نه جیگر طلا دوستت دارم مراقب خودت باش!
    ایش مرتیکه ی ننر! جلوی من چرا به عشقت ابراز علاقه و لطف میکنی اخه!
    از جام پاشدم:
    _خب دیگه من میرم خونه.
    بی هیچ تعارفی گفت:
    _خوش اومدین بسلامت!
    یکی نیست بهش بگه نه اون تعارف های خرکی قبل از خوابت نه این راحت بودن الانت!
    نگاهش کردم حس کردم با من سره لج افتاده! اینو از چشاش خوندم لبخند فاتحانه ای زدم رفتم بیرون که گوشیمو وردارم برم. گوشیو تو جیبم گذاشتم و رفتم بیرون بارون بند اومده بود اما تمام خیابونو سیل گرفته بود. اومدم بشینم پشت فرمون که صدای اشنایی نظرمو جلب کرد :
    _رایکا؟
    چرخیدم سمت صدا چشام با دیدن شخص روبروم گشاد شد ولی قبل از اینکه بتونم چیزی بگم دستمالی روی بینی و دهنم قرار گرفت و چشام سیاهی رفت
    اروم خودمو تکون دادم انگار به یچیزی بسته شده بودم چشامو فشار دادم تا درست ببینم دورمو تاریکی گرفته بود. اتاق بوی نم بدی میداد. دهنم و دست و پام بسته شده بودن و خودمم به یه ستون بسته شده بودم. تقلا کردم خودمو آزاد کنم اما فایده نداشت. سعی کردم فکر کنم چی شده! چهره ی آمین از نظرم گذشت اره اونی که صدام زد آمین بود! اما آمین مرده من مطمئنم! ولی نه مطمئن نیستم من با چشم های خودم ندیدم جنازه شو! امکان نداره ممکن نیست اون آمین باشه! خدایا کمکم کن! دره چوبی انباری کهنه باز شد و نور بشدت تو چشمهام زد. چهرم رو مچاله کردم از شدت نور. قامت آشنایی لنگان لنگان جلو اومد! ناباور نگاهش کردم دستش روی شکمش بود و بانداژ از زیر لباسش که دکمه هاش باز بودن بهم فهموند که این خوده آمینه! صندلی رو کشید عقب و نشست روش اشکهام بی محابا تبدیل به سیل شدن!
    _به به خانم خوشگل من!
    دلم میخواست هرچی تو دهنمه بارش کنم. حیف ازون دستمالی که تو دهنم قلمبه شده بود! حرفام فقط شدن یه مشت اصوات بی معنی! از جاش پاشد اومد سمتم دستشو برد زیر چونم که با خشونت صورتم رو پس کشیدم. دستش بلند شد و یکی زد زیر گوشم با نفرت نگاهش کردم.
    _فکر کردی میتونی از دستم خلاص شی؟!
    دستمال رو از دهنم بیرون کشید:
    _خیلی کثیفی آمین خیلی پستی!
    لبخند تلخی زد :
    _پست نیستم تنها گناهم این بود که عاشقت شدم و نتونستم عین بقیه که ازشون بریدم از تو هم ببرم‌! بهت گفته بودم بچمونو بکشی راحتت نمیزارم!
    نباید جلوش ضعف نشون میدادم مرگ یبار شیون یبار.
    _من از مرگ نمیترسم اونکه جاش جهنم سوزانه تویی!
    با انگشت اشاره ش دست رو گونم کشید:
    _چقدر حرفای گنده گنده میزنی عزیزم!
    غریدم :
    _به من دست نزن لاشی!
    بازومو گرفت و محکم فشار داد:
    _بهم التماس کن جونتو ببخشم!
    از زوره درد چشام سیاهی میرفت ولی محال بود باز تسلیمش شم:
    _برو بمیر بی شرافت!
    دستمو ول کرد. اشکامم حتی خشک شده بودن.
    _دلت شده کاروانسرا! مگه نه رایکا؟! یه روز عاشق منی یه روز شیفته ی اون پسره ی دهاتیه بی همه چیز!
    حق نداشت راجع به مهبد اینطوری حرف بزنه!
    _خفه شو اشغال یه تاره موی اون به صدتای تو می ارزه!
    میدونستم دارم با دم شیر بازی میکنم اما دیگه هیچی مهم نبود من هیچی برای از دست دادن نداشتم!
    چاقوی ضامن دارشو از جیبش بیرون کشیدو گذاشت رو گلوم :
    _من حالم خوش نیست داره ازم شر شر خون میره اگه قرار باشه بمیرم زنمم با خودم میبرم! بیا با هم بمیریم!
    خدایا یعنی این پایان کاره منه؟! منکه توبه کردم منکه عوض شدم خدایا چرا؟!!
    _یه ربع بهت مهلت میدم سره عقل بیای با من بمونی اونوقت تلاش میکنم زنده بمونم یعنی تو منو زنده نگه میداری! اگرم نخوای با من باشی دوتامون رو با هم به درک واصل میکنم!
    فقط تونستم از شر این روانی به خدا پناه ببرم.....
    مهبد
    نگاهمو تو اتاق چرخوندم ای که چقدر خوشحال بودم که اون شب رایکا اینهمه هم کلامم شده بود! چشمم به دفترچه یادداشتی افتاد که روی زمین افتاده بود یه دفترچه تلفن بود حتما از جیبش افتاده. صدای ماشینم که نیومد پس حتما همینجاست!
    رفتم بیرون اما متحیر شدم ماشین بود سوییچم بود اما هیچ اثری از رایکا نبود. یه دور دوره خودم چرخیدم ترس به وجودم رخنه کرد! همه خیابان رو با چشام کنکاش کردم اما نبود که نبود! دوییدم تو خونه ارمین که رفته بود اب بخوره با ترس پرید:
    _وای ترسیدم چته؟!!!
    بی توجه بهش گوشیمو برداشتم و دوییدم بیرون عین جت دویید دنبالم. دلم عین سیر و سرکه می جوشید! شماره شو گرفتم. صدای گوشی ش از همین حوالی میومد! نگران دنبال صدا میگشتم صدا از زیر ماشین میومد ارمین سریع دراز کشیدو گوشی رو که صفحه ش ترک خورده بود برداشت و با ترس تو چشمهاش نگاهم کرد. یکه خورده بودم! نه امکان نداره اصلا ممکن نیست! بعد ازینکه کمی فکر کرد گفت :
    _دزدیدنش!
    چشام بی اختیار گشاد شدن و نفس هام نا منظم یجور رعشه بهم دست داده بود!
    _ما باید پیداش کنیم من باید پیدا‌ش کنم!
    اومدم برم دنبالش که بازومو چنگ زد:
    _کجا میخوای دنبالش بگردی اونم با این حالِت؟!
    کم مونده بود گریه کنم. تمنای چشامو که دید گفت:
    _خیلی خوب با هم میریم دنبالش میگردیم نشد میریم اداره پلیس!
    نزدیکهای صبح شده بود هرجا که فکر میکردیم رو گشته بودیم! به نفس نفس افتادیم هر دومون. نشستم لب جدول ارمین نشست کنارم:
    _خونشونم که نرفته الان همه کاسه کوزه ها میشکنه سره ما!
    مهم نبود مارو متهم کنن من فقط میخواستم رایکا پیدا شه.
    _اخه برای چی باید بدزدنش!
    کلافه چنگی به موهاش زد :
    _حتما یکی حساب شخصی باهاش داره اخر میدونی خودشم سر براه نبود.....
    یهو میونه حرفش همو نگاه کردیم و متحیر گفتیم:
    _آمین؟!
    سریع بخودم اومدم:
    _اونکه مرده بابا!!
    با ضرب از جاش پاشد:
    _شایدم نمرده!
    چشم غره زدم:
    _ارمین توهم زدتت؟!!!
    برای خودش دویید رفت! ای بابا حداقل بزار من بلند شم بعد تو بدو. بزور از جام پاشدم و دوییدم دنبالش!
    تاکسی که گرفتیم گفتم:
    _میشه بگی کجا داریم میریم؟؟؟!
    پولشو از جیبش کشید بیرون رو به راننده کردو گفت:
    _بیمارستان طالقانی لطفا!
    زل زدم به نیم رخش:
    _میخوای ببینی آمین کجاست؟!
    فقط سرشو تکون داد. ایکاش دیشب بچه بازی درنمیاوردم تا اینجوری شه همش تقصیر من بود. ایکاش آسیبی بهش زده نشده باشه.
    _نگران نباش پیداش میکنم.
    اومدم چیزی بگم که گوشیم زنگ خورد لیلا بود:
    _مهبد؟!! معلومه کجا غیبت زد؟!!
    کلافه همه چیو توضیح دادم:
    _وای خاک دو عالم به سرم!
    هوف بلندی کشیدم:
    _تو و سهیل برین پیش سام امروز نمیخواد مدرسه برین اونجا بمونین تا من بیام.
    بی هیچ مقاومتی قبول کرد. جلوی بیمارستان پیاده شدیم. ارمین مشخصات آمین رو که داد چشمام گشاد شد از حرف متصدی پذیرش:
    _یبار سی پی آر کردنش برگشت حالش خیلی خوب نبود از بیمارستان فرار کرده!
    یجورایی زانوهام سست و ته دلم خالی شد....

    ارمین منو بدنبال خودش میکشید اصلا انگار خودم نبودم.
    ‌_باید اون دوست مو پیدا کنم آمین رو رد یابی کنیم!.
    سرم داشت گیج میرفت صداش رو قطع وصل میشنیدم دیگه نای راه رفتن نداشتم که یهو برگشت سمتم فقط حرکت لباشو دیدم اما صداش رو نشنیدم درد کمرو قلبم با هم نفسمو تنگ کرده بود. کشیدتم سمت یه نیمکت چندبار محکم تکونم داد چشام هم داشت تار میشد که با خنکای آبی که تو دهنم بزور ریخته شد هوا راهشو به ریه هام باز کردو به نفس نفس افتادم.
    _مهبد خوبی؟!
    وای خدایا شکرت انگار داشتم خفه میشدم:
    _اره نمیتونستم نفس بکشم
    انگار که کوه کنده باشه شلو ول خودشو رها کرد رو نیمکت.
    _وای مردم از ترس یهو عین چی کبود شدی گفتم الان بلایی سرت میاد!
    حالم که جا اومد گفتم :
    _پاشو بریم نباید زمان رو از دست بدیم.
    جدی گفت‌:
    _من نمیتونم تورو ببرم!
    من دارم از نگرانی برای رایکاجر میخورم این میگه نمیبرمت!
    _من نمیتونم یجا بشینم نمیتونم بیخیالش شم مطمئن باش اگه منو نبری حالم بدتر میشه!
    کلافه صورتشو مالید:
    _نمیخوام بلایی سرت بیاد دیوونه
    عزممو جزم کردم:
    _نمیاد قول میدم!
    مردد و نگران نگاهم کرد:
    _اگه چیزیت بشه خودمو نمیبخشم!
    جدی گفتم:
    _مسئولیت ش پای خودم خب؟!!
    تنها هدفم این بود که رایکا رو زودتر پیدا کنم قبل از اینکه آمین بلایی سرش بیاره. ارمین یه اژانس گرفتو رفتیم به یه دهکده پول دار نشین تو انزلی. دوست ارمین یه اطلاعاتی بود که تو پیدا کردن افراد و کلا تو کارش خیلی متبحر بود. ارمین زنگ دره خونه رو زد. مادره مرد جوان ایفون رو جواب داد.
    _کیه؟!
    ارمین به حرف اومد:
    _سلام ارمینم خانم محمدی!
    انگار گل از گل زن شکفت:
    _به به ارمین جون بیا تو پسرم!
    دره خونه باز شد و پسر که اسمش احمد بود از پله های طبقه بالا پایین اومد و محکم ارمین رو به آغوش کشید:
    _خوش اومدی خیلی خوش اومدی چه عجب ازین ورا.
    با من هم خیلی گرم گرفت.
    مارو برد به اتاقش ارمین همه چیو توضیح داد. احمد متفکر نگاهش میکرد:
    _اول بهتره با پلیس هماهنگ کنیم تا خودسرانه کاری نکرده باشیم که بعد محکوم شیمو دردسر شه!
    هردومون تاییدش کردیم. زنگ زد به پاسگاه و به یکی از مامورین موضوع رو گفت و صورت جلسه کرد. نگاهی به ساعت کردم ساعت ده صبح بود و شیش ساعت بود که رایکا ناپدید شده بود.
    احمد دست رو شونم گذاشت:
    _آرمین میگه خیلی طرفو دوست داری ناراحت نباش پیدا میشه
    غمگین فقط سرمو تکون دادم. از گدشیه آمین مشخص شد چندبار با جایی تماس گرفته شده! احمد ردشو زد.
    _ایناهاش پیداش کردم پره سر حوالی ابشار ویسادار!
    وای بقدر کافی دور بود!
    قرار شد یه اکیپ از پاسگاه راهیه اونجا شن بدون ما. ولی من لجباز تر از این حرفا بودم دلم میخواست با دستای خودم گردن آمین رو بشکنم. اونقدر سماجت کردم که قبول کردن ما رو هم با یه سری شرطو شروط ببرن!
    یه ساعت راه بود اما با وجود این ترافیک بعید بود زود برسیم اما راننده ی ماشین پلیس نهایت سعیشو کرد و از جاده فرعی زد. همه از ماشیناشون پیاده شدن و یه طرف کمین کردن. چند نفر جلوی یه انباری کشیک میدادن شاید سره جمع آمین و دار دستش چهار نفر بودن. به نظر نمیومد مسلح باشن. سرگروه اکیپ دستور حرکت رو داده بود که در انباری باز شدو آمین کشون کشون رایکا رو به شدت مقاومت میکرد با خودش بیرون اورد اومدم خیز بردارم برم سمتشون که یه پلیس جوان دستمو گرفت:
    _اینکارو نکن هردوشونو به خطر میندازی!
    ناچارا برگشتم سره جام. آمین رایکا رو پرت کرد یه گوشه و اسلحه رو روش هدف رفت. چشمامو با وحشت بستم اومد ماشه رو بکشه که صدای پلیس مانعش شد:
    _اسلحه رو بنداز دستاتو بزار رو سرت!
    با نفرت رایکا رو نگاه کرد.
    _بهتره مقاومت نکنی وگرنه مجبورم بزنمت پسر!
    آمین ضامن رو کشید و اومد رایکا رو بزنه که صدای گلوله سکوت رو شکست. چشمامو با ترس بستم! و بعد باز کردم آمین غرق خون رو زمین افتاده بود. تاب نیاوردم و دوییدم تمام سرازیری رو به سمت رایکا.
    هق هق میزد با دیدنم انگار که سر پناهی پیدا کرده خودشو بهم چسبوند. منم محکم نگهش داشتم نگاهم به آمین کشیده شد. با چشمهای باز به درک واصل شده بود. رایکا عین مرغ پر بسته میلرزید. روحیه منم نابود شده بود. همه ی همراهان آمین هم دستگیر شده بودن. دستمو گذاشتم پشت رایکا و تا ماشین همراهیش کردم. بدترین صحنه عمر مونو هردومون دیده بودیم.....

    دست اون یخ بود و دست من یختر اولین باری بود که دستاشو تو دستم میگرفتم نمیدونم چرا هیچ ممانعتی به عمل نیاورد شایدم بخاطر این بود که خیلی شوک زده بود یا شایدم.....
    نمیدونم اما بهم اطمینان داشت اینو از حالاتش میفهمیدم. یه بند گریه میکرد و منم هیچ توانایی اینکه ارومش کنم نداشتم یکی باید خودمو اروم میکرد. تازه متوجه جای خراشهایی شدم که سطحی رو صورتش بود و یه سری کبودی. ای ایشالله تو اتیش جهنم بسوزی آمین.
    برای اینکه مشخص شه آسیب جدی ندیده با هم رفتیم بیمارستان. ارمین ساکت و غم زده رو نیمکت ولو شد. منم بی رمق تر از یه مرده لم دادم سره جام. شونه های ارمین لرزیدن. دستش رو رو چشماش گذاشته بود. سرمو گذاشتم رو شونش و پشتشو چند بار نوازش کردم. چه صحنه های بدی بود. خودشو جمع و جور کرد.
    _حالت خوبه مهبد؟
    خوب نبودم همه جام درد میکرد و بیشتر از همه قلبم اما نمیخواستم نگرانش کنم
    _اره خوبم... تو بهتری؟
    سرشو فقط تکون داد.
    باید میرفتم پیش سام. از جام پاشدم ارمین با نگاهش دنبالم کرد.
    _به سام قول دادم برم پیشش.
    فقط سرشو باز تکون داد
    _تو میخوای اینجا بمونی؟
    دمق گفت:
    _اره.
    چشام واقعا داشت دو دو میزد. اما من به سام قول داده بودم و مرده و قولش! قلبم انگار تو دهنم میزد کله بدنم شده بود قلب، شده بود نبض. انگار هر روز بیش از پیش تحلیل میرم اما نمیدونم چرا هنوز روپام. هر روز ضعیفتر میشم اما نمیدونم چرا کم نمیارم. تو پیاده رو شروع کردم قدم زدن. من باید رو پا بمونم تا باری اضافه برای خودمو خانوادم نباشم شاید این همون چیزیه که منو رو پا نگه داشته. جنگیدن با بیماریم و امید به زندگی. بخودم تلقین کردم که خوبم. نگاهم به خیابون و مردم عابر توش کشیده شد. همه در پی زندگی میدوند و یکی خوشحال و یکی افسرده میره که به کارهاش برسه. بچه های کوچیک پر از شعور و شعف و بدور از بدی های این دنیای پتیاره کنار والدینشون دست در دست اونا از جلوم رد میشدن.
    من جایگاهم تو این دنیا کجاس؟ هدفم چیه؟! منه مهبد بعد از این همه تحمل رنج و جفای روزگار باید به کجا برسم؟! باید چی بدست بیارم. من برای چکاری بدنیا اومدم؟! منو برای چی ساختن؟!
    نگاهم به پسرک فال فروش سره چهارراه میفته. چیزی در وجودم میگه تو برای عوض کردن سرنوشت این بچه ها ساخته شدی. تو برای لمس حس اونا به این دنیا اومدی هدف تو چیزی والاتر از هدف همه ی انسانهاست. کمک به هم نوعت! دلم میخواد همین حالا اون بچه رو پناه بدم. دلم میخواد همین الان کاری کنم که دغدغه نون شبشو نداشته باشه! تموم دردم یادم میره تموم سختیام یادم میره وقتی تنها هدفم کمک به کودکان کار میشه!
    رفتم سمتش غمگین نگاهم کرد.
    _اقا یه فال بخر.
    دستی به موهاش کشیدم خیلی کوچیک و نحیف بود.
    _من همه ی فال هاتو میخرم عمو جون
    نگاهش رنگ دیگه ای گرفت اشک تو چشمهام جمع شد بدنش کبود بود یاد کمربند های مسعود افتادم که گاه و بی گاه رو بدن نحیفمون پایین میومد. تراول پنجاهی رو گرفتم سمتش نمیخواستم دیگه اینجا کار کنه اخه خیلی کوچیک بود شاید چهار یا پنج سالش.
    تراولو گرفت خدا میدونه چه ذوقی کرد از ذوقش گریم گرفت!
    _چرا گریه میکنی عمو؟!
    بی اراده زانو زدم زمین و کشیدمش اغوشم. اخه بچه به این خوشگلی و کوچیکی چرا باید کارش این باشه خداجون؟ مشخص بود سو تغذیه داره.
    _مامان بابا داری؟
    گریش گرفت.
    _من هیچکیو ندارم!
    دلم اتیش گرفت. من میشم همه کسش اره من دیگه ازین بچه ها همینجوری رد نمیشم. از زمین بلندش کردم سبک سبک بود. متحیر نگاهم کرد. بچه های اون حوالی همه با تعجب نگاهمون میکردن.
    هیچ حرفی نمیزد هیچیم نمیگفت فقط مسیرو نگاه میکرد این بچه ها از بس تو پاتوقها تحقیر میشن هیچ اراده ای از خودشون ندارن! به کل سام رو فراموش کردم. اسم بچه رو ازش پرسیدم:
    _اسمت چیه گل پسر؟
    با صدای بچگانه ش گفت:
    _شایان!.
    چهره ی شایان که سالها پیش فوت شد جلوم نقش بست آهی کشیدم و به راهم ادامه دادم. چشمهای ابی و درشت شایان تو بغلم باعث میشد همه با علاقه نگاهش کنن. موهای خرمایی شو مرتب کردم. رسیده بودیم خونه. کلید انداختم و درو باز کردم گذاشتمش زمین متحیر خونه رو نگاه میکرد!
    _ازین به بعد اینجا خونه ی توعه!
    ناباور نگاهم کرد. لیلا از اتاق اومد بیرون.
    _وا این کیه مهبد؟!
    لبخند بزرگی زدم:
    _عضو جدید خونوادمون!
    با بهت گفت:
    _چی؟!!!
    بعد ته دلی خندید:
    _انجمن نزده حمایتو شروع کردی؟!
    خندیدم :
    _اره....
    اومد سمت شایان.
    _وای خدا چه نانازیه! فقط یکم باید تمیزش کنیم اونوقت میشه یه دسته گل
    تازه یادم اومد که ای وای اصلا سام رو فراموش کردم.
    _اخ من نرفتم پیش سام.
    منتظر حرف لیلا نشدم و سریع رفتم از خونه بیرون.
    سام
    واقعا دلخور شدم مهبد قول داده بود زود بیاد پیشم ولی حالا دیگه ظهر ‌ شده بود! داشتم به جونش غر میزدم که یهو در باز شد و مهبد نفس نفس زنان اومد تو!

    بعد از کلی تو سر کله هم زدن، معذرت خواهی مهبد و قهر و نازکشی من چون مهبد ناخوش بود به اصرار من یه دکتر اومدو مهبدو با هر جور حیله ای بود برد با خودش. دلم پر شد لمس اون صورت لاغر اون دست های بی جون باعث شد حس کنم غمگین ترین آدم دنیام. دلم گریه کردن میخواست. از همون گریه های از ته دل که میگن خدا باهاش دلش به رحم میادو شفا میده. دلم حرم امام رضا رو میخواست از اون چنگ زدنا به ضریح ازون دعاها که میگن اگه با یه دل پاک باشه حتما مستجاب میشه. دلم برای حرم ضامن آهو پر کشید. اسم اقا که همیشه میومد محال بود چشام پر نشه. از همینجا یه سلام ته دلی به اقامون دادم. دلم باهاش درد و دل کردن میخواست. بی اراده شروع کردم باهاش حرف زدن :
    _یا امام رضا یا ضامن اهو، دستم کوتاس که بیام پابوست میخوام جسارت کنم و از همینجا چیزی بخوام من هرچی ازت خواستم دادی شرمندتم ولی اینم جسارت میکنم و میخوام
    اشکام از لای پانسمان رد شدو تو موهام گم شد.
    _میشه شفاعت مهبد منو پیش خدا بکنی؟ میشه سفارشی داداش منو شفا بدی؟! خیلی بی چشم و روعم میدونم ولی من سنم کمه میشه دلمو نشکنی؟ میشه رومو زمین نزاری اقا؟ من نذر میکنم و قول میدم اگه مهبدو شفاشو گرفتی همیشه اداش کنم. اقا جان یعنی میشه؟ میشه یه اینبارو خدا یه ادم خوبو برای خودش گلچین نکنه؟! میشه؟!
    از زور گریه ملافه رو چنگ زدم. ته دلم روشن بود میدونستم مهبد خوب میشه یعنی باید میشد. چیزی نگذشت که مهبد برگشت. سریع اشکامو پاک کردم:
    _چقدر زود اومدی؟!
    نشست لب تخت:
    _بخاطر نخوردن قرصام حالی به حالی بودم همونا رو داد بهم حالم جا اومد.
    یهو خم شد روم!
    _دانیار ؟!!!
    سعی کردم صدام نلرزه.
    _جونم؟!.
    نگاه دقیق شو حس کردم.
    _گریه کردی؟!!!!
    لبخند زدم :
    _نه کی گفته؟!
    دست کشید لای موهام!
    _جای اشک هست تا موهاتم رفته!
    یهو دوباره بغضم شکست. نمیتونستم خودمو کنترل کنم. نگرانی شو تو صداش حس کردم:
    _سامی چیشده عزیزم؟!
    کشیدم ش سمت خودم جا خورده بود طفلک!
    _اینجوری که ضعیف و لاغر شدی دلم آتیش گرفت اخه چرا باید اینجوری میشدی اخه چرا تو؟
    دستشو ح. ل. ق. ه کرد دورم:
    _الهی من پیش مرگت بشم که بخاطرم غصه میخوری.
    محکمتر بغلش کردم.
    _حتما یه حکمتی بوده سامی جونم.
    دیگه از بس دلم پر بود نمیدونستم چی میگم:
    _نخیر خدا با ما سره لج داره خدا خوشش میاد رنج بکشیم خدا همه رو رها کرده چرا همه ی بنده هاش درد میکشن این بی انصافیه! پس خدا کجاست چرا هیچ کاری نمیکنه؟!
    نوازشم کرد بعد از کمی مکث گفت :
    _اینو نگو سامی خدا اگه یچیزی رو میگیره شک نکن بهترین چیزو جاش بهت میده هر کسی باید آزمایش الهی رو پاس کنه خدا اینهمه نعمت داده به ما دانیار! گاهی باید امتحانی که میگیره رو پشت سر بزاریم تا ثابت شه همه جوره باهاشیم و شکر گذارش. درسته من مریضم ولی خوشبخت ترینم چون خانوادم رو کنارم دارم چون هستن کسایی که نگران بودنم باشن. این یعنی اینکه برای چند نفر مهمم اینکه تو بمن فکر میکنی و اشکت درمیادو گریه میکنی برام هم، نهایته خوشبختیه.
    ارومتر شده بودم:
    _تو همیشه باهام میمونی مگه نه؟ پیشونیشو رو پیشونیم گذاشت :
    _اره معلومه که میمونم عزیز دلم. تا ابد میمونم نگران نبودم نباش...
    این بدترین لحظه س که پرستار میاد و میگه وقت ملاقات تمومه. قرص ارام بخش من مهبده خواب میخوام چکار؟! مهبد حسابی منو بوسید.
    _فردا اون شایان رو هم باخودت بیار!
    در حالیکه از جاش بلند میشد گفت:
    _بروی چشم!
    مهبد که رفت بازم تنها شدم اخه من فدای اون دلش شم که اینقدر رئوفه رفته یه بچه رو قاپیده آورده خونه. لبخندی رو لبهام نشست...
    لیلا
    لباسهای بچگی مهبد که تقریبا نو بود و خودمم نمیدونم چرا اینقدر سالم مونده بود رو از کمدش کشیدم بیرون. ای که چقدر این شایان شیرین بود! یجورایی منو یاده اون شایان که دوست مهبد بود می انداخت. مهبد شایان رو برده بود حموم. صدای خنده هاشون تا هفت اسمون هم میرفت! چون شایان مدام شیرین زبونی میکرد! چیزی ته دلم می گفت اومدن این بچه تو خونمون شاید باعث شادی و برکت بیشتر و دلیل بهبودی کامل مهبد بشه. فکر کنم مهبد بابای خیلی خوبی بشه.... هم عاشق بچه هاس هم واقعا یه مرد واقعیه. خیلی دیر شده بود هیچ کدوممون اون روز درست غذا نخورده بودیم. سریع یه مقدار گوشت گذاشتم تا یخش اب شه‌. داشتم برنج پاک می کردم که مهبد شایان به بغل از حموم اومد بیرون. اونقدر این بچه ناز بود که دلت میخواست بپری گازش بگیری! همینطور که اب موهای بچه رو با حوله میگرفت اومد سمتم:
    _ابجی لباسارو پیدا کردی؟!
    با انگشت رو صندلی رو نشون دادم:
    _اره داداشی اونجاست.
    نگاهی به لباسها انداخت:
    _اینا براش بزرگه عیب نداره. عصری بریم مرکز خرید خاطره تا براش لباس بگیرم.
    لبخندی زدم:
    _واقعا اراده تو جمع کردیا!
    منظورمو گرفت:
    _بخدا این اولین و اخرین کودک کاریه که تو خونمون نگه داریش میکنم!
    شایان رو برد اتاق تا لباسهاشو تنش کنه. برنج رو گذاشتم رو گاز که دره خونه رو زدن. چادرمو سر کردم و رفتم سمت در. با باز شدنش زن رو شناختم! سمیه خانم! نگاه دقیقی بهم کرد از پس عینک ظریفش! راستی این زن تا الان کجا بود انگار خیلی وقت بود اینجا نبوده!
    _سلام سمیه خانم!
    عینکشو رو صورتش جابجا کرد:
    _سلام، تویی لیلا؟!
    نه پس یکی دیگم دارم ادای لیلا بودنو درمیارم!
    _بله خودمم سمیه خانم!
    از کنارم سرکی به توی خونه کشید، ای زنکه ی فضول!
    _بله امری بود؟!
    تای ابروش پرید بالا!
    _رام نمیدی مادر؟!
    چرخیدم سمت خونه مهبد پشت پنجره مخفی شده بود و اشاره زد نه راهش نده!
    _والا مهمون داریم سمیه خانم بعد میتونید تشریف بیارید!!
    چشمهاش عین چی گذاشت شد با اجازه ای گفتم و درم بستم!
    رفتم تو که مهبد غرید:
    _اه یه مدت معلوم نبود چه گوری رفته از دستش راحت بودیم.
    بی تفاوت گفتم :
    _ولش کن بابا ارزششو نداره خونتو بخاطرش کثیف کنی!
    شایانو گذاشت زمین و مشغول بازی باهاش شد. سهیل حالا قیافش دیدن داره! خدا کنه از درس خوندنمون بخاطر این بچه نیفتیم. استغفرالله این چه حرفیه میزنی لیلا؟! با ندای وجدانم کلا ساکت شدم! مهبد همه چیشو گذاشته بود برای ما کنار، اونوقت منکه خواهرشم بخاطر یه بچه بی گ*ن*ا*ه میگم از درس نیفتیم. اوف شرم داره واقعا! سری به نشونه تاسف تکون دادم که مهبد اومد تو اشپزخونه.
    _چرا سر تکون میدی لیلا؟
    چقدر حواسش جَمعِه هیچی از نظرش دور نمیمونه!
    _هیچی همینطوری!
    با خنده اومد جلو و دست گذاشت روی گلوم و فشار خفیفی داد:
    _بمن بگو چرا وگرنه خفت میکنم! برای من سر تکون میدادی؟!!
    قهقهه م گرفت خودشم خندید...
    _اذیتش نکن عمو!
    هردومون چرخیدیم سمت شایان. مهبد از رو زمین بلندش کرد:
    _ای من فدات بشم که اینقدر مهربونی مهربون!
    منم گ. و. ن. شو بوسیدم که سهیل اومد تو:
    _چرا اینجا صدای بچه.....
    حرفش تموم نشده بود که با دیدن شایان تو بغل مهبد کپ کرد! عین این زنای لوس دستشو زد رو گونشو با لحن لوسی گفت:
    _وای خاک عالم چهار ساعت نبودم رفتی زن گرفتی بچه زایید برات مهبد؟! اخه من چه خاکی به سرم بکنـــم هان؟! هووم کجاست ؟!
    مهبد ته دلی خنده ش گرفت با ملاقه رفتم سمت سهیل:
    _کم چرت بگو نکبت!
    خندید و در رفت چند قدم تر اونورتر و با عشوه گفت:
    _اِوا خواهر؟!
    مهبد خندید:
    _ای دلم درد گرفت! این حرکات چیه سهیل!
    میدونستم تمام قصد سهیل سرحال آوردن مهبده!
    انگشتم رو گرفتم سمت در:
    _هووت پیش پات رفت تو اتاق!
    سهیل با قر رفت سمت اتاقش!
    خودشم خندش گرفت متحیر نگاهش کردم :
    _ماشالله قر کمر!!!
    مهبد سهیل رو صدا زد:
    _سهیل بیا!
    تازه لباسشو عوض کرده بود.
    _بله؟!
    منو مهبد ریز ریز خندیدیم.
    _یه سوال دارم ازت!
    کنجکاو نگاهش کرد :
    _خب بپرس؟!
    _تو تو خلوتت تمرین قر دادن میکنی سهیل؟!
    یهو چشمهای سهیل گرد شد که هر دومون منفجر شدیم از خنده! سهیلم خودش غش غش خندید :
    _دیوونه ها!
    جدی شد:
    _حالا دور از شوخی این خوشگله کیه؟!!
    مهبد براش توضیح داد. سهیل با عشوه رفت سمت مهبد دوباره رفت تو نقش زنانش خم شد روش:
    _بخدا اگه این بچه بیشتر از منو دانیار برات مهم تر شه، ازت طلاق میگیرم.
    عاشق تماشای این مسخره بازی های سهیل و بیشتر ازون قهقهه های مهبد بودم.
    _خیلی باحالی سهیل!
    گونه ی مهبد رو بوسید:
    _خواستم بخندی حالت خوب شه
    با حس تشکر تو چشماش سهیل رو نگاه کرد:
    _خوبه خوب شدم!
    خداروشکر زیاد اون روز درس نداشتم، سهیل هم همینطور. مدام تا شب مشغول بازی با شایان بودیم که خیلی باهامون صمیمی شده بود!
    به کل اونقدر سرمون گرم بود که رایکا و ارمین رو فراموش کرده بودیم. مهبد کلید خونه رو به آرمین داده بود. اوقات آرمین اونقدر تلخ بود که بزور حتی جواب سلاممونو داد. مهبد ناراحت و غمگین رفتن ارمین به اتاقشو نظاره کرد. شایانو به من سپرد و پشت سر ارمین رفت اتاقش مشغول خوابوندن شایان شدم خوشبختانه بچه کم سروصدایی بود به هیچ حرف اضافه ای دراز کشید.
    دره اتاق باز بود و میشد مکالمه شونو شنید.
    _میدونم خیلی ناراحتی ارمین ولی باید قوی باشی.
    جز سکوت از ارمین صدایی نیومد.
    _آرمین گاهی بهتره با یکی حرف بزنی.
    ارمین نفس عمیق بلندی کشید :
    _سرم درد میکنه میخوام بخوابم.
    مهبد بی حرف رختخواب ارمین رو پهن کرد که گوشیش زنگ خورد. از اتاق که بیرون اومد گفتم:
    _گوشیت داره زنگ میخوره.
    نگاهی به گوشیش کرد:
    _رییس موسسه س!
    فوری جواب داد و گوشی رو گذاشت رو اسپیکر.
    _سلام جناب.
    مکثی پیش اومد :
    _سلام اقای صداقت خوب هستید؟ اقای صداقت شرمنده که امروز نشد هماهنگ کنم تشریف بیارید.
    مهبد صندلی رو کشید عقب و اروم نشست روش.
    _عیب نداره قربان، ما هم امروز نمی تونستیم بیایم، قسمت نبوده.
    رییس موسسه با شرمندگی گفت:
    _ایشالله فردا جبران کنیم براتون.
    مهبد گوشی رو جابجا کرد:
    _چه ساعتی خدمت برسیم جناب؟
    _ساعت یازده صبح بی زحمت اینجا باشید من با انجمن هماهنگ کردم به نظرات و نتایج خوبی رسیدیم!
    چشمهای مهبد برق زد.
    _خیلی ممنون از الطافتون فردا حتما خدمت میرسم.
    _قربان شما منتظرم شبتون خوش.
    _بازم ممنون شبتون بخیر.
    ارمین از اتاق بیرون اومد:
    _مهبد رئیس انجمنه چی گفت؟!
    خندید:
    _تو که رفته بودی بخوابی!
    اومدو نشست رو مبل:
    _مهمه برام.
    مهبد از جاش بلند شد و نشست روبروش:
    _گفت با اعضای انجمن به نتایج خوبی رسیدن.
    ظاهرا سره ارمین خیلی درد میکرد چون چند بار چشماشو فشار داد . از یخچال دوتا مُسکن بردااشم و با یه لیوان اب بردم براش.
    _ممنون ابجی
    شایان خوابیده بودو برای همین ارمین متوجه ش نشده بود که یهو صدای عطسه از اتاق اومد. ارمین سیخ نشست:
    _این صدای چی بود؟!
    مهبد تصمیم گرفته بود سربسرش بزاره!
    _منکه صدایی نشنیدم تو صدایی شنیدی لیلا؟!
    و بدنبالش چشمک ریزی زد!
    _نه من چیزی نشنیدم!
    ارمین پوف کشداری کشید:
    _فکر کنم وقایع امروز خلم کرده!
    مهبد خندید:
    _اره خل شدی مشخصه!
    آرمین مشکوک نگاهش کرد:
    _چیشده حال رایکا رو نمی پرسی؟!
    مهبد سکوت کرد و ارمین چشماش ریز شد!
    _حتما خیلی بهش سخت میگذره اینو خوب میدونم که چقدر دیدن اون صحنه برای ادم عذاب اوره مخصوصا که یه روزی عاشق اون شخصی بوده باشی که کشته شده جلو چشمات!
    خستگی از سر و روی مهبد و ارمین میبارید.
    _بیچاره ضربه ی روحیه بدی خورده مهبد، یه ریز یجا خیره میشه و گریه میکنه.
    مهبد اروم گفت:
    _باید کمکش کنیم. به هرحال اونم انسانه. وای که چقدر خوابم میاد.
    تازه ساعت هشت و نیم بود ولی هر دوشون رفتن خوابیدن. گوشیمو برداشتم تا با مامان که هنوز انزلی بود چت کنم که سهیل اومد تو اتاقم.
    _ابجی؟
    مهربون نگاهش کردم :
    _جانم.....
    نشست رو زمین :
    _مهبد ازدواج کنه ما تنها میشیم اره؟
    لبخندی زدم:
    _نه چرا تنها شیم؟
    کشو قوصی بخودش داد:.
    _اینجا کوچیکه خب باید خونه بخره یا اجاره کنه مستقل شه اونوقت من میشم مرد خونه مگه نه؟
    دست گذاشتم شونه ش.
    _الانشم تو مرده خونه ای داداش!
    سرشو انداخت پایین.
    _حالا کو تااااا مهبد داماد شه!
    _بنظرت رایکا عروسمون میشه؟!
    یکم فکر کردم:
    _فکر نمیکنم سهیل.
    سرشو تکون داد:
    _منم همینطور. اینطور که من تو اون مهمونی دیدم همه داماداشون دک و پز دارو ادا اتفار دار بودن! بعیده موافقت کنن...
    سره جام جابجا شدم:
    _مهم نظره دختره س.
    خندید:
    _من وقتی ارمین بهش از علاقه مهبد به دختری از خانوادمون گفت حسرت بزرگی رو تو چشمهای رایکا دیدم!
    گشنم شده بود پاشدم برم یچیزی بیارم بزنیم تو رگ.
    _هر چی خدا بخواد همونه پاشو یچیزی بزنیم تو رگ که خیلی گشنمه!

    _لیلا؟!
    کتلت رو گذاشتم تو نون و یکم گوجه هم روشو گرفتم طرفش.
    _بله سهیل؟!
    لقمه شو یه گاز بزرگ زد همیشه وقتی گشنشه اینکارو میکنه اصلا رفتاراش با مهبد عینهو قیافش فرقی نمیکنه. انگار یه روحن تو دو بدن!
    _این لقمه رو خوردیم بریم این حوالی قدم بزنیم؟
    سرمو با دهن پر تکون دادم خیلی وقت بود که یه پیاده روی درست حسابی نرفته بودم. سهیل که زودتر لقمه شو تموم کرده بود پاشد. منم پاشدم که اماده شم. که مهبد صدام زد اروم.
    _لیلا؟!
    چون ارمین تو اتاق خوابیده بود صداشو پایین آورده بود. ایستادم پادری.
    _بله؟!
    نشست سره جاش.
    _کجا میخواین برین؟
    ای من قربون اون گوشای تیزت برم داداش که صدای حرکت مورچه رم میشنوی چه برسه به پچ پچهاب ما.
    لبخند زدم:
    _میریم پارک بادی.
    بعد از مکثی کوتاه گفت:
    _منم بیام؟!
    سهیل جای من جواب داد:
    _ما میخوایم بریم پیاده روی شما خیلی امروز راه رفتی داداش. اگه اذیت نمیشی بیا.
    پارک نزدیک بود فوقش ما راه میرفتیم اون یجا می نشست دیگه.
    _بیا داداش.
    هر سه تامون که اماده شدیم رفتیم پارک بادی که جلوی ساحل بود. باد شدیدی میوزیدو موجای دریا بی تاب خودشونو به ساحل و سنگهای جلوش میکوبیدن.
    مهبد دستاشو باز کرد و با یه لذت خاصی گفت:
    _جون چه بادی!
    عاشق پیچیدن باد توی موهاش و لباساش بود. چشم افتاد به دوتا دختر که بستنی بدست راه میرفتن. نگاه کردم جیبم. کارت عابرم همراهم بود.
    _اقایون داداشام، بریم بستنی بخوریم؟!
    مهبد نگاهی به بستنی فروشی کرد:
    _اخرین باری که بستنی خوردیم کی بود بچه ها؟!
    یکمی فکر کردیم:
    _دوسه ماه پیش داداش
    سرشو تکون داد:
    _خب عیب نداره پس پیش به سوی بستنی!
    بستنی نعمت یکی ازون بستنی هاییه که نمیشه ازش گذشت. هرکدوممون یه طعمی رو انتخاب کردیم و بعد از پرداخت پولش برگشتیم لب دریا.
    _لیلا؟
    حواسمو معطوف مهبد کردم:
    _بله داداشی؟
    اروم گفت:
    _اگه من یه روز نباشم چکار میکنی؟!
    هر چی بستنی منو سهیل خورده بودیم کوفتمون شد با این سوال! سهیل عصبی گفت:
    _نمیخوام دراین باره حرفی زده شه مهبد!
    بغضم گرفت بستنی رو گذاشتم رو نیمکت و ساکت شدم. اما انگار مسر بود جوابشو بگیره:
    _خب اگه بدتر بشم میرسه روزی که نباشم!
    بغضم شکست :
    _بس کن من نمیخوام بهش فکر کنم!
    اومد چیزی بگه که جیغ زدم:
    _بــــسه!!
    از جیغ و هق هقم مبهوت نگاهم کردو ساکت شد. سهیلم اخم غلیظی کرده بود. همه متحیر نگاهمون میکردن. پاشدم و دوییدم سمت خونه. هیچوقت به نبود مهبد نمیتونستم فکر کنم. اصلا هیچ حواسم به خیابون نبود نمیدونم اصلا چجوری رسیدم وسط خیابون! صدای ماشین سنگین که هر لحظه نزدیک تر میشد وحشت رو تو وجودم بیشتر میکرد. مغزم قفل کرده بود و نمیتونستم حرکت کنم کامیون نزدیک و نزدیک تر میشد چیزی نمونده به تصادف که مهبد با عجله دوییدو منو خودشو به یه طرفی پرت کرد! شوک زده بودم صدای سهیل وحشت زده بلند شد!
    _مهبد! داداش!
    خودمو از رو زمین لرزون بلند کردم صدای هق هق سهیل سر به اسمون گذاشت چرخیدم سمت مهبد غرق خون رو زمین افتاده بود وحشت زده نگاهش کردم تمام تنم رعشه گرفت. سهیل داد زد :
    _تورو خدا یکی زنگ بزنه آمبولانس
    چشام از گریه هیچ جا رو نمیدید افتان و خیزان رفتم سمتش و زانو زدم :
    _مهبد تورو خدا چشماتو وا کن! داداش....
    جیغ زدم :
    _مهبد پاشو تورو امام رضا چشماتو وا کن... مهبد غلط کردم. اما مهبد هیچ واکنشی بهم نداد داشتم به جنون کشیده میشدم که امبولانس رسید. ملت دورمون جمع شده بودن. کسی منو به دنبال خودش کشید و برد.
    با سیلی ای که تو صورتم از خشم سهیل خورد به خودم اومدم.
    _تو باعث شدی لت و پار شه بخدا بخدا اگه بلایی سرش بیاد نفله ت میکنم لیلا
    هق هقش اوج گرفت و نشست رو زمین. عین ابر بهار گریه میکرد دلم میخواست خودمو بکشم. تکیه دادم دیوار برده بودنش اتاق عمل. خدایا کمکمون کن من بی داداشم میمیرم. بی صدا هق هق میزدم که مامان بابا هامون اه و ناله کنان رسیدن.... خودمو تو اغوش مامان رها کردم...
    مامان بابای سهیل ازش از کم و کیف ماجرا پرسیدن و سهیل همه رو بی کم و کاست با خشمی که تو چهره ش از من هویدا بود توضیح داد و با گفتن هر کلمه ش هق هق من اوج میگرفتو مامان بابا بیشتر نوازشم میکردن. حالم به قدری بد بود که با تذکر پرستار هم اروم نمیشدم. تموم بدنم از گریه ی زیاد کرخت شده بود. چشمهای همه خیس بودو همه از ته دل دعا میکردن پناه بردم نماز خونه پیر زنی سفید مو و ارام مشغول دعا خوندن بود. دعای امن یجیبش عجیب نوایی خاص داشت. با چشمانی خیس به نماز ایستادم حتی نای رکوع و سجودم نداشتم. زن که نمازش تموم شد خودشو به کناری کشید و نگاهم کرد. سره دعا هق هقم سر به اسمون گذاشت. زن خودشو کمی به طرفم کشید:
    _اینجوری گریه کنی حالت بد میشه مادر... انگار خیلی عاشقی ها!
    دلم یه همدم میخواست یه هم صحبت. بغض سنگینمو به سختی قورت دادم :
    _اره عاشق داداشم که داره تو اتاق عمل جون میده
    اشکام رو مانتوم گوله گوله چکید.
    _داداشم نفس منه من جز داداشم هیچکیو ندارم اون جون منو نجات داد خودش رفت زیر ماشین....
    چهره ی زن غمی بزرگ گرفت:
    _اسمت چیه دخترم؟
    بی رمق گفتم:
    _لیلا...
    دستمو تو دستش گرفت :
    _اسم منم منیره س.
    بعد از مکثی کوتاه گفت:
    _برادرت ادم پاکیه؟
    اخ من الهی فدای داداشم شم که ازون پاکتر من به عمرم ندیدم. باز گریه م شروع شد.
    _داداش من فرشته س اون خیلی پاکه.... خیلی
    دست گذاشت رو شونم:
    _به معجزه اعتقاد داری؟!
    معجزه؟ همون چیزی که خیلی وقت بود فراموشش کرده بودم.
    _اره دارم چطور؟
    چشمهای عسلی زن چند ثانیه با خشنودی روی هم رفت:
    _برای هر ادمی تو زندگیش یه معجزه ی نهفته پنهانه و طبق صلاحدید خداوند قهار و متعال اتفاقاتی پیش میان که ممکنه معجزه زندگی اون شخص اشکار بشه. اگه برادرت اونقدر اقاست که تو اینجوری براش زجه میزنی مطمین باش خدا معجزه رو نشونت میده و اون زنده میمونه حتما حکمتی در امشب هست دخترم.
    حرفاش عجیب ارومم میکردن. با دست های نیمه زبرش اشکامو پاک کرد.
    _به خدا توکل کن دخترم که خدا پناه بی پناهانه.
    چرا این بغض و گریه لعنتی ولم نمیکنه و هی میبارم. کنجکاویم بیدار شد:
    _شما چرا اینجایین حاج خانوم؟
    کمی جابجا شد و پاهاشو دراز کرد:
    _پسرم رو با چاقو زدن 7_8روزی هست که بدحاله
    دلم خیلی سوخت....
    _من همین یه پسرو دارم دخترم. بی اراده گفتم:
    _اخی...
    انگار اونقدر گریه کرده بود که دیگه اشکی نداشت بریزه.
    _راضیم به رضای خدا. محمدمو سپردم به خودش. خدا خیلی دیر بهم دادش بعد از سالها انتظار و درمان حالا حتما من لایق این بچه نبودم که داره اینجوری ازم میگیرتش. شایدم معجزه رخ بده و....
    سکوت کردیم هر دومون که سهیل اومد تو، ازش خجالت می کشیدم تا حد ممکن سرمو فرو کردم تو یقم. رنگش پریده بود
    _بابت چکی که زدمت معذرت میخوام.
    حاج خانوم با علاقه نگاهمون کرد.
    _تو حق داری ازم عصبانی باشی بخدا هر چی چک باشه میخورم فقط مهبد خوب شه
    بیطاقت منو کشید اغوشش. شونه هاش میلرزیدن و من دلم بیشتر هوای مهبدو میکرد. ساعتها گذشته بود و من با گذر ثانیه ها بیشتر حس میکردم که واقعا تشنه ی لمسه بودن مهبدم.
    حاج خانوم هم کلی باهام حرف زد و کمی بهتر شده بودم که سهیل که رفته بود برگشت:
    _عمل تموم شده. دکتر کارمون داره.
    تموم بدنم به یکباره یخ کرد. زیر بغلم رو گرفت و بلندم کرد. نگاهی به حاج خانم انداختم:
    _امیدت به خدا باشه.
    فقط سرمو تکون دادم. راه رو انگار برام دالان مرگ بود. جوی سنگین و نا امید کننده داشت پاهام دیگه جونی نداشتن. مامان باباهامون منتظر ایستاده بودن دکتر فقط با ما دوتا کار داشت.
    _بفرمایید بشینید بچه ها
    وارفتم رو صندلی.
    عکس مغز مهبد رو مانیتور بود....
    سهیل
    نابود چشم دوختم به دهن دکتر. لیلا داشت پس میفتاد.
    _چون فامیل درجه یکشین بهتره به خودتون بگم.
    سکوتی جان فرسا ایجاد شد تأثر به چهره دکتر نشست دقایق به مانند سال کبیسه طی میشدن.
    _با وجود همچین تصادف وحشتناکی عجیبه که زنده مونده.
    لیلا دستمو فشار میده منم محکمتر دست اونو.
    _ضربه شدیدی به مغزش خورده که باعث لخته شده بود اونو خارج کردیم کلا دنده هاش خورد شده بودن که مجبور شدیم پلاتین بزاریم.
    جیگرم اتیش میگیره لیلا هر لحظه بی رنگ تر میشه. و من هر لحظه وحشت زده تر.
    _آسیب جدی ای که به کمرش وارد شده اصل ماجراس. نیمی از نخاع آسیب دیده.
    رعشه به جونم وارد شد همینطور به لیلا.
    _عصب های بدنش و قسمتی از مغزش فلج شده و تا اخر عمر نیمی از بدنش دیگه حرکت نمیکنه و مجبوره با واکر راه بره
    هق هق لیلا بهتمو شکست ابدهنمو قورت دادم. که دکتر تیر خلاصو زد:
    _با وجود بیماری خشکی عضلاتی که داره کار سختتر میشه ممکنه هر دو طرفش فلج شه اونوقت کار شما دونفر سخت میشه.
    احساس کردم سی سال پیر شدم.
    _باید خیلی فعالیت کنه فیزیوتراپی بشه تا نیمه دیگه بدنش از کار نیفته. اما راه علاج قطعی نداره. گذشته ازینها باید دعا کنین بهوش بیاد چون الان تو کماست.
    حرفاش که تموم ‌شد تشکر کردیم واومدیم بیرون رو به پدر لیلا کردمو ازش خواستم لیلا رو ببره و مراقبش باشه چشمهای لیلا دیگه باز نمیموند.
    ساعتها تو خیابون ها قدم زدم. اشک ریختمو لرزیدم. خدایا چرا.... اخه چرا... از یه طرف سام از یه طرف مهبد خدایا چرا داری زندگیمونو دست خوش بلا و طوفان میکنی؟! حالا به سامی چی بگم؟! خدایا خواهش میکنم بزار از کما خارج شه خدایا مارو با مهبد امتحان نکن التماست میکنم. ازون شب من به اجبار تقدیر زودتر از سنم یه مرد شدم. پسری که تو 15 سالگی از غم داداشش پیر شد. سه روز گذشته بود و من و ارمین به هر نحوی دانیار رو میپیچوندیم از حال زار لیلا و دروغای ما دستگیرش شده بود چیزی پیش اومده پشت شیشه ای سی یو زل زدم به مهبد که زیر کلی لوله و سیم گم بود. با تیوپ قطور و سری بانداژ شده... اشکام خشک شده بودن و اوناهم دیگه انگار با من عین سرنوشتم سره لج داشتن. صدای دوان دوان امدن زنی با پاشنه های بلند روی اعصاب نداشتم خط کشید. رایکا بود. جلوی ای سی یو متوقف شد. با دیدن مهبد تو اون حالت زانوهاش سست شدن و به زمین افتاد.
    _مهبد.....
    اونقدر با سوز مهبد رو صدا کرد که دلم اتیش گرفت.
    _چرا الان باید بفهمم به این روز افتاده چرا آقا سهیل؟!
    سرمو انداختم پایین:
    _حال خوشی نداشتین بخاطر همین.....
    بی صدا هق هق میزد.
    پرستار از اتاق مهبد بیرون اومد رایکا از جاش پرید.
    _میخوام برم تو
    اخم های پرستار تو هم رفت:
    _نمیشه خانم
    رایکا سمج تر از این حرفا بود :
    _مطمئنم منو ببینه بهتر میشه!
    پرستار تحکم کرد:
    _گفتم نمیشه!
    دکتر که داشت ازون حوالی رد میشد گفت :
    _بزار ببینتشون
    پرستار با تعجب گفت :
    _ولی دکتر!
    جدیت دکتر و نگاهش باعث شد حساب کار دستش بیاد. دکتر مینایی رو به بما کرد:
    _هر روز یک ساعت شما دوتا شیفتی بشینین کنارش و باها‌‌ش حرف بزنین این ممکنه تو فرایند بدست آوردن هشیاریش موثر باشه....
    خدا میدونه که چقدر ذوق کردیم.....


    لباس مخصوص که پوشیدیم رایکا چرخید سمتم:
    _رفتی تو عادی باش بیقراری نکن گریه هم نکن فهمیدی؟
    سرمو تکون دادم که گفت:
    _برو تو
    اروم رفتم تو بغضم سنگین بود اما نباید می شکستمش . اما نشد.... اشکهام چشممو پر کردن. رفتم کنارش نشستم روی صندلی ارومتر از همیشه خوابیده بود. دستشو تو دستم گرفتم.
    _داداشی؟ مگه قول ندادی دیگه تنهامون نزاری؟! مگه قرار نشد همیشه پشتمون باشی؟! قرارمون رفتن و بی معرفتی نبود. داداش تا کی میخوای بخوابی؟! دلم برات تنگ شده پاشو منو صدا کن بگو سهیل بیا اینجا.
    عاجزانه گفتم:
    _داداش...
    دستمو رو دستش حرکت دادم:
    _مهبد نمیخوای چشماتو باز کنی اخه رنگ چشماتو خیلی دوست دارم. خسته ای میدونم ولی اینقدر خوابیدن خوب نیست بخدا خودم نوکری تو میکنم. رایکا این جاست نگرانته.
    دستی به موهاش که تراشیده شده بود کشیدم.
    _سرباز نشده موهاتو تراشیدی؟! اینم بهت میاد.... اصلا همه چی بهت میاد!
    شب اول محرم بود. میدونستم مهبد، اقا و سرور و سالارمون رو خیلی دوست داره.
    _داداش دل خوش کرده بودم امشب میریم هیئت واسه اقا عزاداری میکنیم به حرمت اقامون بلند شو... امشب میرم هیئت بجای تو هم سینه میزنم. قول میدم!
    نگاهی به چهره ش کردم.
    _هر سال که ما نبودیم تو میرفتی هیئت و مارو از اقا ابالفضل با اشکو آه میخواستی حالا من میرم هیئت و تورو از اقامون میخوام.
    اشکم میچکه دیگه نمیدونم چی بگم! دستشو فشار خفیفی دادم.
    _من میرم داداش ولی خیلی زود بر میگردم باید برم دنبال لیلا که خیلی بخاطرت ناخوشه. زود میام تو هم سعی کن زود زود بیدار شی سام داره میاد خونه باید باشی برای استقبالش.
    پیشونیمو گذاشتم رو پیشونیش و چشمامو بستم:
    _خیلی دوستت دارم یادت باشه....
    لباس مخصوص رو دراوردم و نیم نگاهی به رایکا کردم که با سری به زیر منتظر خارج شدن من بود. نگاه کوتاهی کردمو از بیمارستان بیرون رفتم. نمیدونستم لیلا کجاستو چه حالیه. گوشیمو برداشتم و زنگ زدم پدرش که با صدایی گرفته و خسته گوشیو جواب داد فکر کنم خواب بودن کلا. ساعت 12 ظهر بود.
    _سلام اقا رضا سهیلم.
    سریع پرسید:
    _حال مهبد بهتر شده؟!!!
    ایکاش واقعا میشد حامل این خبر باشم اما نبودم!
    _هنوز همونطوریه میخواستم بیام لیلا رو ببینم.
    بغض کرد:
    _طفلک نه اب میخوره نه غذا بزور سرم که هنوز چشماش بازه.
    غمم گرفت:
    _ادرس سوییت رو بدین میام میبینمش.
    مکثی کرد:
    _نجیمه ادرسو بگو
    صدای نجیمه خانم اومد.
    _پاسداران........
    ادرس رو به خاطرم سپردم. نگاهی به جیبم کردم پول خورد برای اتوبوس داشتم. نشستم تو ایستگاه و منتظر اتوبوس شدم. حال دلم خیلی بد بود نگاهم به عَلَم جلوی مسجد امام علی علیه‌السلام افتاد. دلم پر کشید برای هیئت و سینه زنی عاشقان ابا عبدالله.
    نزدیک خونه بود و باید شب همونجا میرفتم. سواره اتوبوس شدم دلم میخواست هق هق بزنم. دوستم تو تلگرام بهم پیام داد:
    _علیرضا در چه حالی؟
    تایپ کردم :
    _نابود نابود خورده خورد.
    یه وویس فرستاد که حاوی اهنگ شهاب مظفری بود.
    _یادمه چشامو میگرفتی تا بگم اسمتو اغوشتو میکردی مال من.
    نیستیو میکشم عکستو گل من
    گریه نمیکنم تو بخند
    دیگه بغض نمیکنم تو بخند
    الهی بمیرم داداش این اهنگ مورد علاقه تو بود.
    _اینو مهبد خیلی دوست داره.....
    تایپ کرد:
    _به گفته های شعر عمل کن رفیق گریه نکن بخند و روپا بمون.
    چشمهام پر شد:
    _نمیدونی چی میکشم یاسر!
    _شاید جات نباشم ولی میفهمم نبوده یه عزیز چه حالی داره. الان تو و ارمین تکیه گاه سام و لیلایین میفهمی؟!
    فقط یه اره خشک و خالی نوشتم. از اتوبوس پیاده شدم. جلوی سوییت توقف کردم. با نگهبان داخل شدنمو هماهنگ کردم دره اتاقشونو زدم که آقا رضا ژولیده جلو در ‌ ظاهر شد:
    _بیا تو باباجان
    _ممنون
    رفتم تو لیلا وسط پذیرایی با سرمی تو دستش و رنگی پریده دراز کشیده بود لاغر و نحیف شده بودو فقط خیره بود به سقف. چشماش خیس و پف کرده بود صداش زدم
    _ لیلا.....
    چهره ش از بغض مچاله شد و شروع کرد هق هق زدن. رفتم زانو زدم کنارش. نیم خیزش کردمو سرشو گذاشتم شونه ام.
    _الهی سهیل بمیره برات اجی.
    پیرهن مو چنگ زد:
    _دلم میخواد بمیرم
    صداش خیلی گرفته و ضعیف بود
    _این حرفو نزن لیلا! مهبد هیچوقت نمیخواست غمگین باشی اگه واقعا دوستش داری باید رو پا باشی باید به درسهات برسی خواهش میکنم لیلا با این کارات بیشتر ازارش نده! اون الان کناره همه ماست ما رو میبینه حس میکنه بزار آرامش داشته باشه!
    خودشو بیشتر بهم فشار داد :
    _باشه داداشی
    چند لحظه تو بغلم نگهش داشتم.
    _گشنته؟
    _اره
    مامانش داشت ناهار درست میکرد رفتم اشپزخونه. زیر غذاشو خاموش کرد
    _نجیمه خانم لطفا غذای لیلا رو بکشین براش
    لبخند محو و تلخی زد.
    _باشه مامان جان
    یکم نگاهم کرد:
    _حالا میخوای چکار کنی؟.
    لبامو فشار دادم....
    _صبوری.... بنظرم بهتره یه چند وقت اینجا بمونین میدونم خیلی کار دارین شهر خودتون ولی بهتره لیلا و سام با والدینشون باشن منو ارمینو شایان کوچولو هم با هم میمونیم.
    سرشو تکون داد و مشغول ریختن غذای لیلا شد. غذای لیلا و خودمو بردمو خودم قاشق قاشق به خوردش دادم با اینکه بیمیل بودم اما بزور خودمم چند قاشقی خوردم.
    _میری هیئت؟
    سرمو تکون دادم.
    _منم میام
    لبخندی از سره رضایت زدم.
    _شایان چکار میکنه؟
    بشقابو برگردوندم تو سینی.
    _با ارمینه. من فعلا باید برم خونه خوب بخور و خوب بخواب که شب بیام دنبالت بریم هیئت.
    آقا رضا یه پیرهن مشکی گرفت سمتم که نو بود. پشتش نوشته بود هیئت عاشقان ابا عبدالله. لبخند بزرگی زدم:
    _خیلی ممنون
    ماچم کرد
    _قابلتو نداره. اینو از هیئت نزدیک خونتون گرفتم برات.
    با حس تشکر تو چشام نگاهش کردم...
    از لیلا خدافظی کردم و اومدم بیرون. بین راه سنگهارو شوت میکردم. ارمین سرشو رو زانوهاش گذاشته بود و یه گوشه تنهایی رو برگزیده بود. بهتر از هر کسی میدونستم که چه روزای سختی رو سپری میکنه. مردی که مهبد رو عین برادر یا پسرش حفظ کرده بود.
    رفتم نشستم کنارش، توجهی نکرد.
    _آرمین؟
    شونه هاش لرزید.
    _مهبد خوب میشه من میدونم...
    سرشو بلند کرد چشمهاش قرمز قرمز بود. سرشو به منظور نمیدونم تکون داد. مامان و بابام خونه بودن اما چون تو اتاق بودن متوجه شون نشدم. بابا از اتاق اومد بیرون.
    _علی جان؟
    رفتم سمتش:
    _سلام بابا چه خوب شد که اینجایی
    منو بخودش فشار داد.
    _نمیشه تنهات بزارم که
    مامان هم اومد بیرون رفتم تو اغوشش. سریع گلگی رو شروع کردم
    _دلم گرفته مامان.....
    همیشه با مامان راحت تر بودم.
    نشست وگفت:
    _بیا اینجا
    رفتم نشستم سرمو گذاشت رو پاهاش دست کرد لای موهام.
    _الهی مامان فدای دلت بشه حرف بزن خالی شی مادر
    _همش مدت کمیه که برگشتیم پیش مهبد اما خدا داره اونم ازم میگیره مثل بابای خدابیامرزم که خیلی کوچیک بودم ازم خدا گرفتش مامان من مهبدو دوست دارم.
    دستی به گونم کشید:
    _میدونم پسرم ولی باید صبور باشی باید صبرتو به خدا نشون بدی خدا اصبر الصابرینه. هر کسی باید تو زندگی امتحان الهی رو با صبر پاس کنه. مهبد اینهمه برای شماها فداکاری کرد حالا وقتش شده که شما جواب زحماتش رو بدین. ایشالله بهتر که شد میدونم سخته ولی باید مرد راهش باشی علی جان. ماها هم هستیم کمکتون میکنیم. حتی اگه شده باشه بابات امروز گفت کلا میایم انزلی و حمایتتون میکنیم. غمت نباشه پسرم. ایشالله خیلی زود برمیگرده خونه.
    خیلی خسته بودم نمیدونم چطور و کی اصلا خوابم برد. بیدار شدم مامان یه بالش زیر سرم گذاشته بود و خودش هم کنارم دراز کشیده بود.
    _بیدار شدی مامانی؟.
    لبخند زدم.
    _بله
    پیشونیمو بوسید.
    _خیلی خوابیدیا چهار ساعت شد نیم ساعت دیگه هیئت باید باشی! برو هیئت با اقا عشق کن حالت خوب میشه
    سریع از جام پریدم اوف ساعت 7شب شده بود. رفتم اتاقم پیراهنمو پوشیدم بابا هم تو پیرهن و شلوار مشکی جذابتر ‌شده بود.
    _بریم پسرم؟
    سرمو تکون دادم.
    _بریم
    رفتیم دنبال لیلا حالش بهتر شده بود. هیئت حسابی شلوغ بود چون تو حیاط یه خونه کنار مسجد بود اقایون یه طرف نشستن خانما یه سمت دیگه. با صدای بلند با هم یک نوا زیارت عاشورا خوندیم. مداح اروم رفت سمت جایگاهش. چندتا نوحه رو که رد کرد از اقایون خواست بیان جلو. همه مون بلند شدیم. به صف شدیم و مداح شروع کرد.... نور ملایمی فضا رو منور کرد. صدای سینه زنی همه ی حیاطو پر کرده بود.
    گره گشای ما ابالفضل
    تو هستی با وفا ابالفضل
    میخوام از تو کربلا ابالفضل
    دخیلتم امیر و سردار
    منو ابالفضلی نگه دار
    میخوام باشم نوکر علمدار
    من گرفتم اذن غلامی
    تو حرم از مادرت ابالفضل
    تو غلام و نوکر حسینی
    من غلام و نوکرت ابالفضل
    به جون مادرم قسم من ابالفضلیم
    به بیرق و علم قسم من ابالفضلیم
    مداح فریاد زد:
    _با من بگو بجون مادرم قسم من ابالفضلیم
    صدای مردها محکمتر شد و یکصدا با هم جمله رو گفتیم.
    _محکمتر بزن بگو بجون مادرم قسم من ابالفضلیم
    دستها محکمتر به سینه ها کوبیده شدن.
    _زنو مرد با هم بگید بجون مادرم قسم من ابالفضلیم
    صدای زنو مرد با هم ادغام میشه با جملاتی که مداح میگه صدای هق هق خیلیها بلند میشه:
    _تا تاسوعا دم میگیره مریض دارم که داره میمیره
    دخیل میبنده به دست کَرَم
    چقدر شلوغ شده دوره عَلَم
    کَرمِت حرف نداره
    داره از حسینیه شفا میباره
    با دیدن اشک بابا بغض منم سر باز کرد چرخیدم سمت لیلا شالشو پایین کشیده بودو عین ابر بهار میبارید.
    مداح صداشو بالاتر میبره:
    _ابالفضل ش رو تو بــگو
    مست میشم تا یه پهلوون میگه ابالفضل ، مست میشم تایه پهلوون میگه....
    _ابالفضل
    دستها دوتایی میرن بالا، محکمتر رو سنه ها فرود میان. همه دور هم جمع میشن و حلقه تشکیل میشه.
    _تو دست میر عَلَم کشون میگه...
    _ابالفضل
    _عشق میکنم تا یه غیرتی میگه:
    _ابالفضل
    _کیف میکنم تا یه بچه هیئتی میگه:
    _ابالفضل
    _تو اصالتا نابی اینه ی تموم قد ابو ترابی
    تو خوده خوده ابی
    تو محافظ زینب و ربابی، تو محافظ.....
    _محافظ زینب و ربابی
    خانمای هیئت از حضار با چای و خرما و حلوا پذیرایی میکنن. چندتا جوون یا ابالفضل گویان دیگی بسیار سنگین و بزرگ رو حمل میکنن. بوی اش رشته تموم فضا رو پر میکنه. خانمی میشینه و تو ظرفای یه بار مصرف نیم کیلویی اش میریزه. سینه زنی که تموم میشه مداح دعا میکنه:
    _خدا به حرمت این شبها همه ی بیماران رو شفا بده
    صداها بلند میشه:
    _آمین
    _خدا به حرمت ابالفضل همه رو عاقبت به خیر کن!
    _الهی امین
    _خدایا مارو به حال خودمون واگذار نکن
    _آمین
    مداح شب بخیری گفت و از همراهمیون باهاش تشکر کردو از هیئت رفت بیرون . نگاهی به بابا کردم لبخند زد:
    _خوب سینه میزنیا، با تموم عشقت سینه زدی
    در حالیکه میرفتیم بیرون گفتم:
    _خودت عشق به اقا رو یادم دادی!
    (دوستان بی زحمت رفتین هیئت ادمهای محتاج دعا، بیماران و البته مارو فراموش نکنین. خیلی دوستون داریم. هدف از گذاشتن این پارت این بود که تو محرم هر کسی به هر دلیلی نشد یا نتونست یا نمیتونه بره هیئت واسه ابا عبدالله، یه فیضی ببره :) اینا همه قسمتی از سینه زنی دیشبه هیئت انزلی و مسجد امام علی بود. میدونم حضوری رفتنش یه حاله دیگه داره ولی خب تصورش هم وقتی یچیزی از هیئت و حالو هواش میخونی خالی از لطف نیست. قربون همتون...)
    رفتیم بیرون که لیلا گفت:
    _عالی بود ایکاش هر شب بیایم....
    مامان رو کرد بهش:
    _میایم لیلا جان
    دستمو انداختم دوره شونه های لیلا...
    _حضرت ابالفضل بخدا عشقه
    _اره با هیبت و غیرت و مردونگیه شجاعتشو دوست دارم.
    خندیدم :
    _حالا ایشونو بیخیال من داره دلم واسه اون اش تو دستت ضعف میره
    خندید و گفت:
    _ای شکمو!

    دره خونه رو باز کردم شایان دویید سمتم بغلش کردمو بوسیدمش:
    _عمو چرا نیومده؟
    اخه من فدات شم که تو هم معتاد بودن داداش من شدی فسقلی.
    _میاد یکم کار داره.
    روشو چرخوند:
    _عمو دیگه منو دوست نداره!
    رو دستم جابجاش کردم:
    _نخیر اصلا هم اینطوری نیست خیلی زود میاد میدونم.
    آش رو خالی کردم تو قابلمه و گذاشتم رو گاز.....
    هشت روز گذشت. دست و دلمون که تنها میشد به هر بهونه ای میرفتیم بیمارستان.از همه ما بدحالتر رایکا بود دیگه بهم اثبات شده بود دلش گیره. لاغر شده بودو همش گریه میکرد. لیلا ساکت و سرد بود سام هم که فهمید به کل ساکت شدو غم زده. با هیشکی حرف نمیزد آورده بودیمش خونه ولی با خودشم لج کرده بود. نه من نه لیلا درست درس نمیخوندیم. دیگه هیچ جونی نمونده بود برامون فقط وجود مامان باباهامون بود که رو پامون نگه میداشت. رفتم دمه حوض و با وجود سرمای نیمه جون مهرماهی دستمو کردم توشو زل زدم به موجا که یهو تو خونه ولوله شد! لیلا با خوشحالی و گریه جیغ میزد!
    دوییدم با سرعت تو خونه:
    _چیشده؟!
    اصلا نمیتونست حرف بزنه! بابا بغلم کرد:
    _بیدار شده پسرم مهبد بیدار شده
    از خوشحالی اشکام اومدن پایین باورم نمیشد!
    _راست میگی؟! بگو بجون علی راست میگم!
    _بخدا بیدار شده!
    دست زد به کمرم:
    _آماده شو بریم بابا جون
    نمیدونم چجوری اماده شدم اصلا.
    مهبد
    انگار روح از بدنم جدا شد.... با شدت به یه دالانی کشیده شدم که خلا بود من واقعا مرده بودم. همه چی با سرعت و با حسی غریب به جلو میرفت. با شنیدن صدای کسی دوباره با شدت از بالای دالان به سمت نوری که در انتها بود برگشتم. صدای تق تقی تو گوشم بود. من میتونستم ورودمو به جسمم حس کنم. هنوز چشمهام باز نشده بود اما صدای مردی رو میشنیدم:
    _تیوپو دربیارین که خودش نفس بکشه
    چیزه حجیمی از گلو و دهنم خارج شد. دستم تکون ارومی خورد.
    _داره واکنش میده!
    به چشمهام انگار وزنه آویزون بود....
    _به خانواده ش خبر بدین زود!
    چشمهام چند میلی متر باز شد. صدای مداحی از مسافتی دور میومد. چشامو چند بار باز و بسته کردم. دکتر بهم لبخند زد:
    _منو میبینی پسرم؟!
    سرمو تکون دادم. اروم گفتم:
    _لیلا...
    کنجکاو نگاهم کرد:
    _چی؟!
    صدام از ته چاه درمیومد:
    _لیلا...
    پرستار اروم گفت:
    _خواهرشه لیلا
    دکتر لبخندی زد:
    _خیلی خوبه که با وجود این ضربه سخت هنوز تمرکز داری.
    احساس کردم نیمی از بدنم متعلق به من نیست!! خواستم دست چپمو تکون بدم اما نمیشد! ترس تموم وجودمو گرفت. دکتر که ترسمو دید سریع گفت:
    _نترس.... عوارض کماست خودش خوب میشه.
    خیلی خوابم میومد. چشام برای خودش بسته شد. با صدای دونفر چشام باز شد:
    _بنظرت مارو میشناسه؟!
    _نمیدونم اجی
    گردنمو متمایل کردم به صدا. لبخندی بیجون رو لبهام نشست.
    _لیلا.... سهیل
    پشتشون به من و روشون به پنجره بود با صدام سریع چرخیدن
    _داداش!
    لیلا به سمتم خیز برداشت:
    _داداشی
    سرشو گذاشت رو سینم دستمو بلند کردم و اشکاشو پاک کردم:
    _چرا گریه میکنی چیزی نشده که.
    از بس گریه میکرد نمیفهمیدم چی میگه!
    _لیلا میشه اروم باشی نمیفهمم چی میگی‌!
    _همش تقصیر من بود منه عوضی منه اشغال نباید اینکارو میکردم!
    بغضم گرفت:
    _بسه لیلا اینقدر به خودت فحش نده!
    موهاشو از زیر شالش ناز کردم سهیل ساکت و شکسته به جایی زل زده بود. حس کردم انگار سن سهیل چند شبه یهو زیاد شده.
    _سهیل جان؟
    سرشو بلند کرد چشماش پر بود. ناز لیلا رو که کشیدم و اروم شد گفتم :
    _ابجی خوشگلم یه چند دقیقه بیرون باش.
    نگاهی به سهیل کردو رفت.
    _نمیخوای بیای پیشم؟
    شونه هاش لرزیدن بغض منم سره ناسازگاری گذاشت.
    _داداش گلم؟
    خودمو به هزار زحمت کشیدم بالا واقعا دستم اومد که یچیزی فراتر از فاجعه سره این بدن اومده که نصفش لمس شده. انگار دلش خیلی پر بود هرچی گریه میکرد کمش بود.
    رومو چرخوندم اشکمو نبینه.
    _جونم داشت بالا میومد مهبد. داشتم دق میکردم.....
    اومد سمتم:
    _اخه تو میدونی جونمون به جونت بستس بعد اینجوری .....
    گریه داداشتو که ببینی غم عالم رو سرت اوار میشه هق هق برادرتو که ببینی به مردونگیات شک میکنی هق هق برادرتو که ببینی همه ی بودنت زیر سوال میره.
    کم کم سهیل از اوضاع جسمانیم گفت... . ازینکه دیگه نیمی از بدنم هرگز خوب نمیشه. خدایا دیگه چقدر باید این امتحان عظیم تورو پاس کنم خدایا 19 سال بس نبود؟!!
    _حالا ما باید چکار کنیم؟
    اونقدر حالم بد بود @که مغزم قفل کرد.
    _ایکاش هیچوقت نمیومدم دنبالتون...
    اشکی از گوشه چشمم راهشو به پایین ادامه داد. چهره ی منقلب سهیل جیگرمو آتیش میزد.
    _لطفا تنهام بزار
    غم زده پاشد بیحرف از اتاقم بیرون رفت. سرمو به بالش فشار دادم و بی هیچ درنگی اشکام سرازیر شدن.
    _خدایا چرا؟ بهم بگو چرا...
    بالش خیس شد.....
    _مگه من چکارت کردم مگه گناهم چیه که اینقدر بیچارم میکنی خدایا بیا و بهم بگو خواهش میکنم...
    _چون خیلی دوستت داره
    با صدای رایکا چرخیدم سمتش چقدر شکسته شده..... لباش ترک خورده بودن و حسابی لاغر شده بود. سفیدی چشماش جاشونو به خون داده بودن.
    _هر کیو بیشتر دوست داشته باشی بیشتر اذیتش میکنی چون اونو فقط حق خودت میدونی و بس.... چون روش احساس مالکیت میکنی اونم دوست داره تو فقط مال خودش باشی نه بنده هاش.
    نالیدم:
    _لطفا ازینجا برو....
    برخلاف حرفم اومدو نشست رو صندلی:
    _چرا برم؟!
    بی اختیار عصبی شدم:
    _دیدن داره؟! اره حتما دیدن داره این حالو روزم که نمیخوای بری، ادمی مثل تو از درد امثال من چی میدونه هان؟! وقتی نفست از جای گرم میاد!
    صدام بالا رفته بودو نمی فهمیدم چی میگم.....دلخور شد اما فقط سکوت کرد....
    ادامه رمان بعد از تاسوعا و عاشورای حسینی
    دسته ی کیف قهوه ایشو تو دستش فشار داد.
    _دوست ندارم تنهات بزارم مثل همون موقع هایی که تو تنهام نزاشتی من میدونم چه حسی بهم داری!
    با اینکه تعجب کردم اما بی تفاوت تر از همیشه گفتم:
    _هه چه فایده که فهمیدی یه علیل و ذلیله شده روزگار دلش گیره توعه!
    نگاهش مهربون شد.
    _فایده ش اینه که فهمیدم هنوز یه کوچولو ارزش دارم که آدم پاکی مثل تو ادم کم ارزشی مثل منو دوست داشته باشه.
    سرمو چرخوندم سمتش نگاهشو دزدید.
    _منو تو وصله ی هم نیستیم من هیچ حقی ندارم که دوستت داشته باشم.
    لبخند زد:
    _همه چی مادیات نیست ولی خب من دیگه دختر دوشیزه نیستم
    غمگین تکیه داد جاش لبخند تلخی زدم:
    _من دیگه معلول به حساب میام یه معلول چطور میتونه جرات کنه که بخواد از زنی مراقبت کنه به عنوان عشقش؟ اونوقت میشه سربار.
    فقط به یه طرف خیره شد.
    _میگفتن اگه یبارتو عشق شکست بخوری دیگه هیچ عشقی عشق اول نمیشه. هیچ مردی برام جذاب نیست اما نمیدونم چرا......
    حرفشو خورد. هر دومون سکوت کردیم ‌. مدتی گذشت.
    _بهتره دیگه همو نبینیم
    متعجب نگاهم کرد.
    _نمیخوام وابستگی پیش بیاد و وابستم شی. اونم وابسته ی کسی که دیگه یه ناتوان به حساب میاد.
    انگار چیزی تو گلو‌ش گیر کرده بود که بگه ولی نمیگفت:
    _چرا فکر میکنی همینطور میمونی؟! شاید......
    حرفشو قطع کردم :
    _دکتر گفت تا اخر عمر!
    چشماشو چند لحظه رو هم گذاشت:
    _از کجا مطمئنی اینقدر که قراره همینجوری بمونی تا ابد؟! رو چه حسابی این فکرو میکنی! مدرک ارائه کن! چرا اینقدر زود نا امیدشدی؟!!
    فکرم مشغول شد. هنوز هیچی نشده خودمو باخته بودم. نه نمیشه گفت هنوز هیچی نشده! من سختی های زیادی رو از همون آغاز کودکیم تحمل کرده بودم و هر بار سال به سال به دردام اصافه شده بودن. دیگه جونم به لبم رسیده بود.
    _نمیخوای جواب منو بدی؟!!
    ذهنم خالی از هرگونه جوابی بود!
    _خستم از زندگی خیلی خستم.
    اروم گفت:
    _ازمن خسته تر که همه چیزمو یه جا از دست دادم؟!!!
    چشماش پر شد:
    _از منی که دنیام یکی یدونه خواهرم و بابام بود؟ از منی که اوایل زندگیم تو یه خانواده معتاد و عملی سپری شد؟! از منی که تو یه خرابه زندگی میکردم و بعد آواره شدم؟! از منی که عشقم نامرد شدو خانمی مو از دست دادم؟! تو کسانی رو داری که از یه لحظه نبودت جون میدن ولی من کیو دارم. شاید سالم نباشی شاید بگی بزرگترین نعمت زندگی رو نداری اما دست و دلت تنها نیست!
    بغض گلومو گرفت.
    _میدونی چرا به امثال آمین دلبسته شدم چون هیچوقت اونجوری که باید بهم محبت میشد نشد!
    همه دردای خودم یادم رفت! اشکاش بی‌وقفه میچکیدن.
    _حق با شماست ولی قبول کن که خیلی برام سخته تحملش اینا همش حرفه من واقعا برام سخت پذیرشش!
    صندلی شو کشید جلو انگار که میخواست بهم نزدیک باشه.
    _بزار هممون کمکت کنیم ولی نا امید نشو ازت خواهش میکنم! میدونم خیلی سخته اما تو مرده روزهای سختی اینهمه تاب آوردی یکم بیشتر تحمل کن قول قول قول که همه چی مرتب میشه.
    غمگین فقط نگاهش کردم.
    _من سعی میکنم همه جوره پایه باشم. اول باید بعد از روبراه شدن به فکر موسسه و شایان و بچه های کار باشی! چون استارت ش زدی با شایان و باید تمومش کنی! هدف به آدم انگیزه میده تو امروز زمین خوردی ولی دست امثال خودتو که تو شرایط بدتری نسبت به تو هستن باید بگیری.
    کمی سره جاش جابجا شد.
    _راستی بابت اینکه بخاطر آمین اومدی دنبالم ممنونم.
    ترجیح دادم فقط سکوت کنم از جاش بلند شد و رفت تو جلد ادبی حرف زدنش:
    _دیگه باید استراحت کنین. با اجازه
    فقط رفتنش رو تماشا کردم. دوست داشتن چه حس عجیبیه! برای خودش میاد و برای خودشم رشد میکنه. لم دادم سره جام کلافه پوفی کشیدم.
    _خدایا یه راه حلی پیش روم بزار.... واقعا بریدم.....
    سه هفته گذشت. ارمین تنها کسی بود که به دیدنم نیومد.شاید واسه اینکه تحمل اینطور دیدنم رو نداشت نیمی از بدنم به کل از کمر به پایین لمس شده بود و مجبور بودم با عصا راه برم خیلی سخت بود و جان فرسا. گاهی اونقدر خسته میشدم که از زنده موندن هم گله میکردم. سهیل کنارم و لیلا از پشت هوامو داشتن که نیفتم دیگه نمیتونستم با این اوصاف سرکار برم و همه زحمتا افتاد گردن سهیل.
    هزینه های بیمارستان رو پدر و مادر بچه ها پرداخته بودن و من بشدت خجالت میکشیدم ازشون. از بیمارستان مرخص شدم. سوار ماشین شدن هم برای خودش سخت بود! یکماه دراز کش بودم و این همه چیو بدتر کرد. قرار بود چشم های سام رو اونروز پانسمان شو باز کنن تا نتیجه عمل مشخص شه دلم براش پر میکشید از دلتنگی. به سمت مجتمع فوق تخصصی چشم در حرکت بودیم همه ساکت و آرام فقط بیرون رو نگاه میکردن. خوشبختانه مجتمع آسانسور داشت وگرنه بیچاره میشدم! تا مطب دکتر هم شاید بیشتر از ده متر نبود اما نفسم بند اومد. در زدیم دکتر بفرمایید سردی گفت.
    در باز شد سام ساکت سرشو انداخته بود پایین با احساس حضورم سرشو چرخوند سمتم اما هیچی نگفت. منم سکوت رو ترجیح دادم. منشی دکتر کرکره هارو کشید و اتاق شیکش تاریک شد. لبخندی بمن زد:
    _نگران نباش!
    اما مگه میشد ادم نگران نباشه؟! ضربان قلبم قوت گرفت. استرس داشت میکشتتم.
    _خب اقا دانیار گل الان میخوام باند و پانسمان رو باز کنم. تا زمانی که چیزی نگفتم چشماتو باز نکن خب؟
    سام اروم گفت باشه ولی استرس و ترس رو تو صداش تشخیص دادم. دکتر قیچی تیزی رو از منشی گرفت قسمتی از بانداژ رو برید و کل بانداژ رو باز کرد. چشمهای سام همچنان بسته بودن.
    _خیلی اروم سعی کن پلکاتو باز کنی. خیلی خیلی اروم
    پلکهای سام کمی تکون خوردن چشمهاش تا نیمه باز شدن نفس مامان و باباش و همه ی ما تو سینه حبس شد. چشماش کامل باز شد. دکتر کنجکاو نگاهش کرد انگشتش رو گرفت جلوش :
    _این چند تاست؟!!!
    لبخندی رو لبهای سام نشست و بعد شروع کرد گریه کردن اونم از ذوق اینکه چشماش باز هم می بینن!
    _چهارتا!
    تو اتاق از خوشحالی ولوله شد!
    _مهبد کجا وایساده دانیار؟
    با صدای دکتر نگاهش چرخید سمتم با دیدن عصام و وضعیتم هق هقش گرفت. دکتر از همه خواست برن بیرون جز من.
    _بیا ارومش کن.
    اشکی که تو چشام حلقه زده بود پس زدم. یه عصامو گذاشتم کنار و تکیه دادم به یه عصای دیگم دستم رو براش باز کردم خودشو تو آغوشم رها کرد هر دو باریدیم. زجه میزد :
    _الهی من بمیرم داداشی اخه این چه وضعیه اخه من بمیرم نبینمت اینجوری
    تموم صورتشو بوسیدم:
    _نزن این حرفو داداشی عیب نداره حتما یه حکمتی بوده حتما خدا اینطور مصلحت دیده خداروشکر که منو میبینی
    خندید:
    _اره با وضوح فول اچ دی!
    لبخند زدم اشکاشو پاک کردم با سر انگشتم.
    _دلم برای همه تنگ شده میخوام یه دل سیر همتونو نگاه کنم.
    دکتر اومد سمتم با گرمی لبخند زدم:
    _خیلی ممنونم دکتر نمیدونم چطور باید ازتون تشکر کنم.
    نشست پشت میزه کارش:
    _من وظیفه مو انجام دادم تشکر لازم نیست.
    اینقدر خوشحال بودم که انگار تموم دنیا رو بهم دادن.
    سام
    احساس عجیبی داشتم یه ترس یه دودلی، یه بغض. ساعتها قبلش دلم برای همه چی اتیش گرفت، برای اینکه میدونستم مهبد بر میگرده خونه اما بدون سلامتیش. خدایا من ازت خواستم شفاش بدی من به امام حسینت متوسل شدم اما تو بدترش کردی. می ترسیدم خوب نشمو دیگه نتونم کمک حال مهبد باشم. با دیدنش تو اون وضعیت همه دنیا رو سرم خراب شد. برادر من، قهرمان زندگی من، اسطوره زندگیم به عصا تکیه زده بود. با وجود حال بدش اومده بود تا اینجا. رنج و زحمت همه ی راه رو به جون خریده بود تا بیاد اینجا و بازم مثل همیشه پشتم باشه. اغوشش امن ترین جای دنیا بود رو این زمین سرد و خاکی. چه نعمت بزرگیه اینکه بتونی دوباره قهرمان زندگی تو که همش نوزده سالشه ولی عین کوه پشت خواهر برادراشه ببینی! و چه لذت قشنگیه که بعد از روز ها و ماه ها نور چشمتو که مدتها در تاریکی خفقان آوری بوده به بازی بگیره!
    از اغوشش بیرون اومدم. دلم میخواست لیلا و سهیل و مهبد رو بزارم کنار هم و هی نگاهشون کنم. دکتر یکم راهکار داد که چشمام اذیت نشن. پس از کلی تشکر اومدیم بیرون. همه ذوق زده بودن من نذر کرده بودم و باید نذر مو ادا میکردم. قبل از اینکه همه اظهار ذوق و خوشحالی کنن گفتم:
    _بابا نذر منو که یادتون هست!
    لبخند بزرگی زد:
    _اره باباجون یادمه
    مامان دستی به موهام کشید:
    _امروز وسایلشو میخریم فردا کل محله رو غذا میدیم.
    همه متعجب نگاهمون کردن مهبد رو به من کرد:
    _چرا اونوقت؟!
    فقط بهش لبخند زدم.... چشماش گرد شد:
    _نمیگی بهم؟
    نفس عمیق بلندی کشیدم:
    _دوتا قول و قراره بین منو خوده خدا که تا اخر عمر هر سال همین روز اداش میکنم تا زمانی که توانش باشه.
    با نگاهش تحسینم کرد.
    _قبول باشه!
    همینطور که همه با هم با خوشحالی حرف میزدن گفتم:
    _قبول شده یکیش ایشالله اون یکی هم قبول میشه.
    فقط نگاهم کرد فکر کنم منظورم رو گرفت که اونطوری یهو دمق شد.
    _خیلی خب بریم دیگه
    سهیل و لیلا تا خونه مدام سر بسرم میزاشتن و میخندیدن. سهیل یجور خاصی درونی غمگین بود لبخنداش لبخندای همیشگی نبودن. لیلا تظاهر به خوبی میکرد اما خوب نبود! و من شاید بگم با خاک یکسان بودم اما لبهام میخندیدن و مامان و باباهامون واقعا ناراحت بودن اما بروز نمیدادن.... حتی با وجود اینکه باید همه خوشحال باشن که می بینم و دیگه نابینا نیستم اما هیشکی حتی خودم هم اونقدرا خوشحال نبودیم. اما تظاهر میکردم که هستم....


    راوی
    زندگی مهبد انگار که بن بست رسیده بود. یک درد، حل نشده، درد بیشتری روی قبلی انبار میشد. اوج دردهای مهبد زمانی بود که به کل سلامتیش رو از کف داد. پسری که زاده ی رنج و تحقیر و مشقت بود در برابر زندگی خودش رو شکست خورده میدید. دلش میخواست مثل همه ی پسرا باشه. دست های زبرو خشک باباش مرهم درداش باشه. مادرش نازش رو بکشه و از لوس بازیهاش شاکی باشه، اما دریغ.... نه مهبد کودک بود نه اونا زنده بودن. عصاشو به کناری گذاشت پیرهن باباشو که سالها تمیز و بی نقص نگه داشته بود به اغوش کشید عجیب هنوز هم انگار بوی باباشو میداد! دلش لک زده بود برای حرف زدن و درد و دل با باباش.
    _بابا کجای اسمون هایی.... بابا کجایی تا ببینی که دیگه هیچ جونی برای جنگیدن ندارم!
    حتی دیگه نای حرف زدن هم از بغض نداشت.... ناله کرد:
    _بابا تورو هم ناامید کردم اره؟؟ دیگه نمیای به خوابم یعنی اینقدر ازم دل بریدی؟!
    پیرهن رو بیشتر بخودش فشار داد.
    _بابا میشه کمکم کنی میشه پشتم باشی؟ کم کم دارم آرزوی مرگ میکنم میشه مرهم دردام شی؟ بابا میشه یه ندا بدی بدونم هنوز با من و دلمی؟
    میخواست جمله ی دیگه ای بگه که در باز شدو و ارمین در آستانه در ظاهر شد. احساس گ*ن*ا*ه بابت اینکه هیچوقت بنظرش نتونسته بود از مهبد بخوبی مراقبت کنه و اینکه خیلی درگیر پیچ و خم های موسسه خیریه ش بود، باعث شده بود نتونه یا نخواد که به دیدن مهبد در بیمارستان بره. پسر بچه ی شیطون تازه وارد خونه، از پشت ارمین بیرون پرید و به سمت مهبد پرواز کرد. چشمان بی فروغ مهبد با دیدن شایان کوچولو به یک باره برق زد.
    شایان خودشو تو بغل مهبد رها کرد. دل مهبد براش قنج میرفت. نسبت به اون بچه احساس مسئولیت و شاید پدری میکرد.
    _کجا بودی داداش؟!
    داداش؟!! چشمهای مهبد گشاد شد!
    _داداش؟!
    ارمین تک خنده ای کرد:
    _سام تو کله ش فرو کرده که تو داداش اونی!
    نگاه مهبد رو ارمین زوم موند. موهای سفید شقیقه هاش بدجور تو ذوق میزد و چینهایی که عجیب خیلی زود رو پیشونیش جا خشک کرده بودن. شرم بر مهبد چیره شد. هر دو از هم خجالت می کشیدن.
    _راستی خونه پیدا کردما
    لبخند ارمین هم نتونست غم دل مهبدو کم کنه.
    _مَبُد؟!
    نگاهش کشیده شد به شایان. عجیب این بچه حال دل مهبد رو خوب میکرد. با لبخند گفت ‌:
    _جونم؟
    شایان با دکمه هاش ور رفت:
    _دلم برای دوستام تنگ شده!
    ارمین زیر چشمی نگاهی به مهبد کرد انگار می خواست بهش هدفشونو یاد آوری کنه!
    مهبد دستی به موهای شایان کشید.
    _خیلی زود اونا رو هم جمع میکنیم. اونوقت دیگه ازشون دور نیستی.
    شایان سرشو رو قلب مهبد گذاشت.
    _وای چقدر تند تند میزنه!
    مهبد گاز کوچیکی از لپهای برجسته شایان گرفت‌:
    _ای دردم گرفت!
    کم کم همه تو اتاق مهبد جمع شدن. سام و شایان مدام سره اینکه کی کنار مهبد بشینه جنگ و جدل داشتن و این همه رو به خنده وا میداشت. با نگاه به شایان فکر مهبد به این معطوف شد که درسته اگر چه شایان دوست صمیمی مهبد سال‌ها پیش برای خوب بودن جنگید و مرد، اما انگار خدا یه فرصت به مهبد داده بود تا یجوری امثال شایان رو نجات بده و مرگ شایان بی ثمر نباشه!
    لبخندی رو لبهاش نشست. هنوز بود دلایلی که مهبد براشون بجنگه و زندگی کنه.
    _بهشون میگی یا من بگم‌؟
    با صدای سام که خطاب به پدرش بنیامین این جمله رو گفت نگاه ها چرخید و کنجکاو شد.
    پدر سام شمرده شمرده شروع کرد به حرف زدن:
    _راستش با جلسه ی خانوادگی ای که منو اقا رضا و آقا حامد (پدره بچه ها‌) داشتیم تصمیم گرفتیم که همگی برگردیم انزلی و مهبد رو تو هدفش یاری کنیم و صد البته مراقب بچه ها باشیم. اولین مطلب اینکه تاسیس یه خیریه یا موسسه برای بچه های کار یه هدف بزرگ و والا و مقدسه و اجرش با خداست و دومین مطلب اینکه ما با جون دل هرچی در توان هست رو میزاریم وسط، خب حالا نظرتون؟!
    برق شادی تو چشمهای همه نمایان شد شاید این بهترین خبری بود که میشد به مهبد و ارمین داد.
    اینبار لبخند مهبد از ته دل بود.
    _فوق العادست! ولی خیلی زحمتتون میشه!
    پدرسهیل با چشم غره گفت:
    _تو حرف نزن که این چندروز مارو کلا سرویس کردی!
    همه به علاوه مهبد خندیدن.
    _من یه پیشنهاد برای جای خیریه دارم.
    سهیل که نگاه کنجکاو همه رو دید ادامه داد :
    _تو منطقه پیل علی باغ ساختمان متروکه ای هست که اگه یکمی دست به سرو روش بکشین میتونین بهترین استفاده رو ازش بکنین!
    لیلا سریع حرفشو تایید کرد :
    _اره منو سهیل و رایکا رفتیم دیدیمش قیمتش مناسبه و زیر بناش 334 متره!
    ابروی حامد بالا پرید:
    _خب اونوقت متری چند دخترم؟!
    لیلا رو به پدرش کرد گفت :
    _چون بالای سی سال ساخت و یکمی قدیمیه و یه حالتی هم روستایی به حساب میاد متری هشتصد.
    مهبد گوشیشو دراورد و ماشین حساب رو باز کرد. 334 رو در هشتصد ضرب کرد.
    _میشه 267 میلیون! خب اینو باید چجوری جورش کنیم؟!
    سام با ارامش گفت:
    _خب خیرین، یا مثلا یه صندوق خیریه بزارین و پولو جمع کنین.
    لیلا در حالی که با ریشه ی فرش ور میرفت گفت:
    _رایکا حاضره یک چهارمشو بده!
    مهبد دو به شک گفت:
    _یعنی میشه واقعا این پول جمع شه؟!
    سام گوش مهبدو کشید که منجر به اخ گفتنش شد:
    _نا امیدی ممنوع!

    رایکا
    نگاهمو به موج های دریا دادم که پی در پی پر تلاطم خودشون رو به سنگ ها میکوبیدن. دلم خیلی گرفته بود. نمیدونستم چرا زنده م واسه چی زندهم! کارخونه به امان خدا رها شده بود. مدیر نداشت. سره خاک بابا و ملیکا نرفته بودم و تمیز نکرده بودم مزارشونو. خیلی وقت بود دستی به روی خونه نکشیده بودم. خیلی وقت بود حتی لباسهارو اتو نزده بودم. از وقتی مهبد هم اونطوری شد و آمین جلوی چشمهام مرد دیگه هیچ انگیزه ای برای زندگی نداشتم. مثل یه مرده ی متحرک بودم و دیگه هیچی اهمیت نداشت. کلافه دستی به صورتم کشیدم. ویبره گوشیم منو بخودم اورد. با دیدن اسم مهبد ماتم برد. چی باید به هم میگفتیم؟ چی داشتیم که بگیم. من که هیچی نداشتم بگم. گوشی رو زدم سایلنت و برش گردوندم جیبم. دلم با وجود گرفتگی عمیقش تنهایی میخواست.
    بلند شدم و شروع کردم قدم زدن دیگه حتی اینم مهم نبود که اب بزنه زیر کفشم یا نه. لب ساحل قدم زدمو به این فکر کردم که چطور باید از مهبد دل بکنم؟ شاید همون راه حلی که خودش داد بهترین راه حل بود. ندیدن همدیگه....
    بودن با من، با منی که حتی روحیه زندگی کردنم نداشتم چه فایده ای می تونست براش داشته باشه؟؟ من کمکمش میکنم اما دورادور. دوستش خواهم داشت اما دورادور. من دوری و دوستی رو انتخاب میکنم شاید این برای هردوی ما بهتر باشه. قطعا بهتره.
    دوباره گوشیم لرزید.
    _میشه جوابمو بدی؟
    بعد از خوندن پیامش نمیدونم چی شد که دستم رفت رو علامت زنگ زدن و بهش زنگ زدم.
    _سلام خانم زارع.
    تازه فهمیدم چقدر دلم واسه این صدای مردونه تنگ شده بود.
    _سلام اقای صداقت.
    _حالتون خوبه خانم؟
    خوب نبودم ولی با شنیدن صداش خوب شدم.
    _خوبم شما بهترین؟
    با کمی چاشنی غم گفت :
    _خوبم!
    سکوت کردم تا خودش حرفشو بگه.
    _راستش میخواستم بدونم شما هنوز مایلین با من همکاری کنین راجع به موسسه یا....
    کمی مکث کرد:
    _یا اینکه منصرف شدین کلا؟؟
    در حالی که به سمت خونه تغیر مسیر میدادم گفتم :
    _من هنوز پای حرفم هستم اقای صداقت.
    احساس خرسندی شو حس کردم.
    _من فردا یه چک 50 میلیونی رو به اقا ارمین میدم این پولو پدرم از زمینی که فروخته بود چند سال قبل، گرفته بود.
    یهو با تشر گغت :
    _نکن شایان! دِهِه!
    خندم گرفت :
    _اذیت میکنه؟
    خندید :
    _اذیت که نمیکنه شیطونه. دستشو کرد تو سوراخ دماغم.
    بدجور خندم گرفت اما خودمو کنترل کردم.
    _خداحفظش کنه براتون
    خندید:
    _راه براه میگه داداش بهم، ممنون.
    سکوتی بینمون برقرار شد.
    بعد از مکثی طولانی گفت:
    _لیلا همه رو به عصرانه دعوت کرده تشریف بیارین اینجا بعدم بریم بنگاهی که کارای اون خونه رو ببینم چطوریه.
    خیر سرم میخواستم باهاش سردی و دوری کنم. اما با کله قبول کردم!
    _باشه چشم میام!
    حس کردم خندهش گرفت!
    _میخندین؟!!!
    یهو هول شد :
    _من چیزی نگفتم که! نه یعنی منظورم اینه که نخندیدم!
    هردوموو به خنده افتادیم.
    _پس منتظر تونم.
    _باشه فعلا.....
    _خدافظ.
    لبخندی رو لبهام نشست نه من زندگی رو دوست دارم چون هنوز هست کسی که دوستم داشته باشه! و اونم برام مهم باشه. اینه جیبی مو بیرون کشیدم. نه ارایش داشتم نه تیپ رو مد و خاصی. مانتوم بلند، مشکی تا زیر زانوم بود شلوار لی تیره پوشیده بودم و شال نفتی رنگ. نه تیپم خوب بود.
    شالمو رو سرم صاف کردم و به سمت خونه ی مهبد اینا حرکت کردم باد شدیدی می وزید انگار هوا میخواد خراب کنه!
    باد داشت منو با خودش میبرد!
    _باد داره میبرتت ابجی!
    با صدای سهیل چرخیدم سمتش:
    _عه اقا سهیل!
    مشخص بود از سرکار میاد شلوارش یکم آردی بود!
    _خسته نباشی
    لبخند گرمی زد عینهو مهبد بود ولی یه مهبد سالم و بی عیبو نقص.
    موهاش ریخته بود تو صورتش و کمی عرق کرده بود.
    _بهش یه فرصت بده
    با ضرب نگاهش کردم.
    ابروشو بالا انداخت:
    _البته کاره ای نیستم که نظر بدم ولی اگه کنارش بمونی پشیمون نمیشی. مادیات رو اگه کنار بزاریم و گذشته نافرجامتونو، خانم برازنده ای هستین.
    یکی محکم زدم بازوش:
    _خیلی نا مردی که با لیلا سرم شرط بستی!
    خندید و دستشو مالید:
    _ای اره راست میگی 50 بهم بدهکاره خوبه یادم انداختین.
    چپ چپ نگاهش کردم:
    _خجالتم نمیکشه پسره!
    موذیانه خندید!
   
    یه گله دارم. اونایی که میخونین همیشه ولی تشکر نمیزنین یا زورتون میاد، حواسم به بی مهریاتون هستا! ولی دم اونهایی که همیشه با تشکر هاشون همراهم بودن گرم فدای همتون یکم دیگه تحمل کنین رمان تموم میشه :)
    به دره خونه که رسیدیم از حیاط صدای دیگ و قابلمه و جمعیت میومد. سهیل زنگ درو زد که خانمی که نمی شناختمش درو وا کرد. دیگ های بزرگی روی گازهایی در حیاط بودن و هر کی مشغول یکاری بود مشخص بود دارن نذری میدن!. مهبد اروم با عصا از ایوان و پله ها پایین اومد و به لیلا که داشت لپه پاک میکرد چیزی گفت. با دیدن من لبخندی زد برای اینکه خسته نشه من رفتم سمتش.
    _سلام. قبول باشه!
    نگاه مهربونی کرد :
    _قبول حق باشه.
    خانمی داشت برنج پاک میکرد مهبد چرخید سمت لیلا:
    _کارت تموم شد به اون خانمی که کارش برنج پاک کردنه کمک کن تنهاست.
    زودی گفتم:
    _من کمکش میکنم.
    نشستم روبروی خانمه که مسن بود.
    _خیر ببینی جوون
    مهبد نشست لب ایوون.
    سوالی برام پیش اومده بود :
    _بعد از زدن موسسه تازه مشکلات شروع میشن بچه هایی هستن که ایدز دارن، هپاتیت بیماری های عفونی! مریضی های خطرناک چطور باید اونارو درمان کردو اسکان داد! بعضی هاشون هم شرورن و سن بالا یه زمین 300متری کفاف چند صد نفر ازین بچه های کاره شهر رو نمیده!
    لبخند محوی زد:
    _ما که نمیخوایم اون بچه هارو تو اون محوطه 330 متری نگه داریم! ما حمایتشون میکنیم تا برن تحت پوشش خانواده ها، بهزیستی و کمیته امداد. مالی و تحصیلی حمایتشون میکنیم تو بهزیستی ها بهشون سر پناه میدیم. برای درمان هم ارمین با یه خیر به یه درمانگاه مجهز رفته و وقتی فهمیدن که هدفمون چیه حاضر شدن باهاشون قرار داد ببندن!
    فکر میکردم هنوز هیچی انجام ندادیم ولی حالا دیدم که نه! مهبد و ارمین نصف کارهارو راست و ریس کردن!
    _یچیزی هست که میخوام نشونت بدم!.
    متحیر نگاهش کردم:
    _بمن؟!
    سرشو تکون داد :
    _بیا باهام!
    عصا زدو رفت بالا مراقب بودم نیفته. به عصا تکیه زدو دره اتاقو باز کرد.
    گوشیشو برداشت و گفت:
    _اینا طرح هایی هستن که یه طراح زبده برای تابلوی سر در موسسه تدارک دیده نگاه کن ببین کدومشو دوست داری! یه سری لوگو هم هست برای سایت!
    دودل نگاهش کردم یعنی اینقدر مهمم براش که اول از همه نظر منو خواسته؟!!! چشماش تو چشام در نوسان بود یه اطمینان، یه حس عجیب، یه محبت بزرگ تو چشماش بود! خجالت کشیدمو رومو گرفتم.
    _خیلی عوض شدی رایکا
    دوباره نگاهش کردم که گفت:
    _یه ادم صاف و ساده و دوست داشتنی شدی ولی خیلی دپرسی
    بغض گلومو گرفت.
    _دلم براشون تنگ شده من خیلی تنهام.
    روشو ازم گرفت میخواست چیزی بگه ولی نگفت. میدونستم توفکرش چی میگذره.
    اروم باغم وصف ناپذیری گفت:
    _من از تموم دنیا و دارو ندارش یه جسم مریض و یه شخیت غمزده ی ساده و چندتا خواهر برادر دارم که اگه والدینشون نبودن تو دادن نون شب اونا هم میموندم.
    لبخند تلخی زدو ادامه داد:
    _نه ابهت آمین رو دارم، نه جذابیت پسرای خانواده تونو نه مال و منالی که هم رده ت باشم.
    مهربون نگاهش کردم. صداش لرزید:
    _من فقط یه دل رحیم و یه خلق خوشو قلبی دارم که عاشق شده. خیلی احمقانه س که بخوام تنهایی تو با من تقسیم کنی ولی من.....
    چشماشو که پر شده بودن ازم گرفت.
    _دوستت دارم.....
    قطره اشکی از چشام سقوط و چشامو تار کرد. چقدر بی ریا و ساده و بی الایش هرچی که داشت ریخت وسط.
    _حق داری منو نپذیری چون در برابرت هیچی نیستم.
    حرفش احساسمو به بازی گرفت.
    _این حرفو نزن تو برام خیلی ارزش داری!
    بی محابا حرف دلمو بزبون آوردم. فقط بهم خیره شد. سرمو انداختم پایین و گفتم:
    _من ازت خجالت میکشم. تو با تموم محدودیت هات یه انسانی و من با تموم داشته هام یه ادم پست.
    با اعتراض گفت:
    _رایکا....
    حرفشو قطع کردم و با گریه گفتم:
    _من دربرابر تو احساس حقارت میکنم. من خطا کارم و تو پاک! من احمق م و تو عاقل. من نا نجیبم و تو نجیب. مشکل من فاصله ی مادیمون نیست فاصله ی شخصیتی مونه! مطمئناً یروز از بودن با من پشیمون میشی و اینو بزبون میاری. در ضمن خانواده من نمیزارن بابام بود میزاشت چون تورو واقعا دوست داشت ولی.....
    دویید توی حرفم:
    _اگه تو هم منو بخوای کاری از کسی برنمیاد، نمیتونن جلومونو بگیرن. بخدا قسم حاضرم خدا منو بکشه اگه نواقصتو تو سرت بزنم یا پشیمون شم! تو عوض شدی مغرور وساده لوح و خودبین دیگه نیستی! بی عفت و دریده نیستی و این خیلی ارزش داره. تو الان یه خانم نجیبی با یه دل مهربون که توبه کرده از خطاهاش، تو خواستی و تغیر کردی و من برات ارزش قائلم. نه مالتو میخوام نه کار خونه رو من فقط خودتو مهربونی هاتو میخوام. کنارم بمون هرچند میدونم برات سخته که بخوای منی که نقص عضو دارم تحمل کنی. خواهش میکنم جواب قاطع تو بهم بده.....
    نگاهمو ازش گرفتمو به فکر فرو رفتم.....
    
    بودن در کنارش ارزوی من بود و چی بهتر ازین که خودش علاقه شو ابراز کرده و خواسته بود باهاش بمونم. میتونستم هم کنارش خوشحال و خوشبخت باشم هم قدمی برای این جامعه ی پر تزلزل بر دارم. سختی بودن با مهبد به همه چی می ارزید. درسته هر دو کم سن بودیم و با یه گذشته پر درد، اما میشد قشنگترین اینده رو ساخت. خسته شده بود اینو از این پا اون کردنش فهمیدم.
    _من حاضرم کنارت بمونم و همه جوره پایه باشم!
    ناباور نگاهم کرد!
    _جدی میگی؟! جدیه جدی؟!
    عین بچه ها ذوق کرد! لبخندی رو لبهام نشست.
    _اره جدی!
    تا اومد چیزی بگه کسی از پشت در گفت:
    _بله رو داد مبـــارکه!!!
    متحیر همدیگه رو نگاه کردیم.
    مهبد فوری درو وا کرد ارمین خجل نگاهش کرد همه پشت در به صف شده بودن زدم زیر خنده که جمع منفجر شد. بچه ها و والدین شون هرچی که گفته بودیم شنیده بودن! مهبد یه پس گردنی محکم حواله ی ارمین کرد:
    _ای فضول نابکار!
    ارمین که حسابی دردش گرفته بود گفت:
    _به روح مادرم اول سهیل و لیلا شروع کردن اون گفت تراول بده بعد اون گفت رایکا میگه نه و بعد. ..
    تند تند داشت همه چیو بلغور میکرد! خودشم نمیدونست چی داره میگه مهبد از خنده مرد!
    _ارمین نفس بکش بابا اصلا فهمیدی چی گفتی؟!
    ارمین حق به جانب گفت:
    _حالا هرچی گفتم چرا رد گم میکنی! برو گوش این دوتا وروجکو بکش که راه به راه تراول پیشکش هم میکنن!
    مهبد
    نگاهم رو دادم به سهیل و لیلا که لبخنداشون دندون نما شد
    _زود برین اتاقم کارتون دارم!
    سهیل و لیلا زود پریدن تو اتاقم! ارمین داشت عین این منگلا درو دیوارو نگاه میکرد.
    _خیلی خب تو هم!
    برای خودش بلند شد رفت حیاط که صدای قهقهه ش بلند شد!
    رفتم اتاق و درو بستم. سهیل با لیلا کیپ هم نشسته بودن! انگار فکر کردن میخوام بزنمشون!
    _این چه کاری بود کردین؟!!
    سهیل طبق عادتش سریع گفت:
    _ببخشید
    نگاهی به لیلا کردم. طبق عادت معمولش شروع کرد به تبرعه خودش!
    _شرط بندی که عیب نیست تازه من بازنده شدم بعدم ما راه براه شرط نبستیم یبار بود اونم همین بود!. یجوری نگاهش کردم که حساب کار دستش اومد!
    _ببخشید!
    با اکراه گفتم:
    _خواهش میکنم!
    سهیل کنجکاو گفت:
    _واقعا اون میشه عروسمون؟!
    شونه ای بالا انداختم :
    _تا ببینیم خدا چی میخواد!
    یهو یچیزی یادم اومد!
    _راستی سام کجاست؟! تو چرا اینقدر دیر اومدی سهیل؟!
    مشغول شکستن قلنج های انگشتاش شد.
    _خب راستش....
    اخمهام تو هم رفت.
    _راستش چی؟! حرف بزن!
    لباشو فشار داد.
    _سام رفته دنبال کار. منم اضافه کار گرفتم.
    قلبم جور بدی تیر کشید و یه لحظه چشامو بستم.
    لیلا از جا پرید.
    _خوبی داداش؟!
    پسش زدم! با حرص گفتم:
    _با اجازه کی رفته دنبال کار اصلا تو به چه اجازه ای اضافه کار گرفتی اون بچهس سنش کمه باید درس بخونه تو هم همینطور چه معنی ای داره کار کنین و خودتونو بخاطر من فدا کنین؟!
    سهیل بلند شدو اومد سمتم سرشو پایین انداخت:
    _داداش دست مامان باباهای ما هم داره خالی میشه خیلی خرجمون کردن از یه طرف هزینه بیمارستان تو که میلیونها تومن شد و الان هم خرج این خیریه داره شیره جونشونو میکشه تو هم که بر این باور هستی که نباید ازشون چیزی قبول کنیم و باید رو پای خودمون باشیم پس.....
    از خجالت و شرم دلم میخواست زمین دهن باز کنه برم توش! دیگه واقعا نمیدونستم باید چی بگمو چکار کنم. من سربار همه شده بودم. همون چیزی که ازش همیشه میترسیدم اتفاق افتاده بود.
    _مایه ننگم میدونم....
    چشمهای سهیل تا بیشترین حد ممکن گشاد شد!
    _چی میگی مهبد! کی چنین جسارتی کرد! تو مایه افتخار همه مایی! این مشکلات برای هر کسی پیش میاد! بالاخره ما باید یه روزی همه محبت ها و از خود گذشتگی هاتو یه درصد جبران کنیم یا نه؟! ما هرکاری برات بکنیم کمه. توروخدا فکرای ناجور نکن استرس برات ضرر داره.
    _بهتره برگردم دبیرخانه و کارمو بکنم
    پوست لبشو جویید!
    _حرفشم نزن!
    واقعا حرصم گرفت!
    _انگار خوشت میاد حمالی کنی بیش از حد اره؟!
    صدا‌ش عین صدای من بالا رفت و گفت:
    _وقتی پای تو در میونه اره خوشم میاد سرشت مارو با حمالی نوشتن غیر از اینه؟!
    دستم بلند شد و بی اختیار زدم تو صورتش! لیلا از ترس پرید. صورت سهیل و جای سیلی سرخ شد.
    با غضب گفتم:
    _سرشت هیچ کسی رو با کارگری و حمالی ننوشتن! انسان عقل واختیار داره همون چیزی میشه تو زندگی که بهش مدام فکر کرده و تلاش کرده براش! میگم بشین درستو بخون واسه همینه! نمیخوام مثل من یه کارگر ساده و سربار باشی! کار میکنی عیب نداره کار عار نیست ولی نه به قیمت اینکه مثل این روزا لای کتابم باز نکنی! بابامون کارگر بود ولی با عزت زندگی کردو با عزت هم مرد! یه قرون از کسی نگرفتو بجایی هم مقروض نبود! از کسی هم کمک نمی گرفت! تو پسره اون پدری باید از خودش بهتر باشی! باید مایه افتخار ش باشی! اگه یه پسرش مثل من ناسپاس شدو باعث مرگ پدرش شد تو باید اونقدر بالا بری که همه بگن این پسرش متفاوت و قدر شناس بود. حالا برای دهن مردم نه برای خودت و ایندت تحصیلت مهمه الان همه دیگه یه لیسانس خشک و خالی دارن. بمن فکر نکن من میتونم رو پا باشم تو به داد خودت برس!
    تازه صورتشو بلند کردو روشو گرفت سمتم. اعصابم خورد شده بود از اتاق بیرون رفتم. رایکا نگران نگاهم کرد:
    _چرا یهو اینقدر آشفته شدی؟!
    لبخند زورکی ای زدم:
    _یه مشاجره بین منو سهیل بود یکم رفت رو اعصابم.
    با مهربونی گفت:
    _این چیزا بین برادرها طبیعیه ناراحت نباش، اون هم بالاخره پسره و پسرا تو این سن احساس قدرت و استقلال میکنن!
    با تعجب گفتم:
    _خوب اقایون رو میشناسیا!
    لبخندش محو شد :
    _اگه میشناختم که گیره آمین نمی افتادم.
    اینم حرفی بود!


    کاغذی از جیبش در اورد و سمتم گرفت!
    _شماره ی مامان بزرگ و بابابزرگمه زنگ بزن!
    از تعجب تای ابروهام بالا پرید!
    _الان؟!
    لبخند موذیانه ش جواب سوال من بود!
    _فکر نمیکنی زوده؟!!!
    چشماشو ریز کرد حس کردم تو یه محک زنی زنانه گیر کردم!
    _باشه الان زنگ میزنم
    لبخندش مشهود تر شد.
    _الان که نه! وقتی همه چی درست شد!
    خب پس درست حدس زدم منو داشت محک میزد!
    با لبخند سری تکون دادم. غذاها انگار آماده شده بودن. ته دلم ناراحت شدم که رو سهیل دست بلند کردم. برگشتم به اتاق لیلا نبود ولی سهیل غمگین تکیه زده بود به دیوار. به سختی رو زمین نشستم روبروش. چونش می لرزید. بابا هیچوقت روش دست بلند نکرده بود ولی من چرا واین خودمم رو هم عذاب میداد.
    _معذرت میخوام داداشی
    سرشو بلند نکرد.
    _سهیل جان؟ من اشتباه کردم داداشی
    بازم واکنش نداد.
    _نبخشی دلم میشکنه ها
    _تنهام بزار
    وقتی از یکی عذر میخوای و نادمی (تنهام بزار) بدترین جمله ایه که میشنوی!
    اما من دلم نمیخواست تنهاش بزارم من دلشو شکسته بودم. ساکت فقط سرجام نشستم. گوشیش زنگ خورد.
    _سلام
    _.....
    _کجا؟
    _.....
    _باشه ده دقیقه دیگه اونجام
    بی هیچ حرفی پاشدو رفت. واقعا از خودم بدم اومد. خانمهای جمع نذری هارو تو ظرفای یک بار مصرف میریختن و بقیه افراد یه مقدارشو به همسایه ها دادن و بقیه رو به خونه سالمندان و افراد بی بضاعت خیابونا. ساعت 9 شب بود همه پراکنده شد بودن. نه از سهیل خبری بود نه از سام هرچی زنگ میزدم گوشی رو بر نمیداشتن! رفتنمون به بنگاه هم بخاطر نیومدن اون دوتا کنسل شد به کل! دلم عین سیر سرکه میجوشید. رایکا نشست کنارم.
    _حتما باهمن مهبد جان
    اولین باری بود که منو به اسم کوچیکم صدا میکرد گنگ نگاهش کردم که گفت:
    _راستی اسم اصلی من حنانه س! وقتی فرزند خونده اون خانواده شدم اسمم شد رایکا وگرنه من حنانه محمودی هستم!
    حنانه.... چه اسم خوشگلی.
    _اسمت خیلی خوشگله
    اومد چیزی بگه که سهیل و سام هرکدوم با یه صورت ور قلمبیده و کبود اومدن تو دستشون رو کبودی هاشون بودو تموم لباسها‌شون خاکی!!!
    لیلا با وحشت دویید جلو:
    _این چه وضعی شما دوتا دارین چی شده؟!
    لیلا
    دست به زخم سهیل زدم که دادش بلند شد!
    _ آی دست نـــزن!
    مهبد با اخم جلو اومد. صورت سام که اصلا افتضاح بود.
    _چرا اینقدر اش و لاشین شما دوتا؟!
    هر دوتاشون سکوت کردن!
    مهبد صداش بالا رفت!
    _مگه با شما ها نیستم!
    سام اروم گفت:
    _کار پیدا کردم رفتیم بعدش فوتبال زدیم سهیل شرط بسته بود پولمونو ندادن دعوا شد کتک خوردیم. تازه پولامونم گرفتن!
    صدای مهبد هر لحظه بالاتر میرفت و سهیل رو مورد توبیخ قرار میداد!
    _تو خجالت نمیکشی؟! میخوای قمار باز بشی؟! یعنی اینقدر بدبخت و فلک زده ای که کارت به شرط بندی کشیده؟! الان شرط میبندی و میبازی دوفردای دیگه تموم زندگیو جونتو خانواده تو میبازی اخه تو چقدر میتونی احمق باشی!!
    سهیل پوزخند کشداری زد:
    _من هرچی باشم مثل تو قاتل بابام نیستم! هرچی باشم گند نزدم به خانوادم که بعد بخوام بیام دنبال خانوادمو گندهامو جبران کنم در ضمن داد نزن چون کاره ای نیستی!
    با اخم و تشر گفتم:
    _حرف دهنتو بفهم سهیل!
    خصمانه نگاهم کرد:
    _تو هم خفه شو!
    بی مکث رفت تو اتاقشو درو به هم کوبید!!!!! مهبد از خشم به خودش لرزید سام اروم گفت:
    _معذرت میخوام دیگه تکرار نمیشه دادا‌ش
    همین حرف اتیش مهبدو خاموش کرد.
    _برو تو اتاقت
    مهبد کلافه نشست رو صندلی و سرشو تو دستاش گرفت. رایکا رفت تو اتلق سهیل و درم بست. چیزی نگذشت که داد سهیل بلند شد!
    _اگه خلاف نمیکرد اگه بابامونو دق نمیداد اگه مارو جدا نمیکرد الان ماهم مثل همه ی بچه های عادی زندگی خودمونو داشتیم! خسته شدم خسته شدم ازینکه مامان بابای خودم زیر خاک و تو قبرن و داداشم شده یه علیل و ذلیل که ممکنه هر لحظه عین بابام بمیره خسته شدم ازین زندگیه ت...!
    صدای رایکا اومد:
    _خوشی زده زیر دلت؟! خیلی ناراحتی برو جدا زندگی کن! برو حمالی کنو نون و سیب زمینی بخورو گشنگی بکش! چه مهبد خطا میکرد چه نمیکرد عمر بابات به دنیا نبود! اگه هم نمیداذنت به اون خانواده اینقدر ذلیل و بدبخت بودی که نای عر عر کردن و عربده زدن نداشتی! خیلی از بودن با مهبد ناراضی ای برو یه زندگی مستقل بساز یا برو پیش همون ننه بابات که 11 سال باهاشون بودی! ولی یادت باشه نمک خوردی نمکدون شکستی! مهبد از درسش، تحصیلش، اینده ش و زندگی خودش گذشت! تا توعه ناسپاس تو یه جمع غریبه بیشتر از این به زندگیت ادامه ندی! برای نجات جون خواهرت خودشو فنا کرد و فلج شد واقعا برات متاسفم که عوض درک کردنش بهش دری وری میگی! بمون و فکر کن که چقدر در برابر برادرت حرکت زشتی کردی!
    بدون اینکه منتظر جواب سهیل بشه از اتاق بیرون زد. مهبد با چشمهای خیس نگاهش کرد. عه کی گریهش گرفت که من نفهمیدم!
    سریع از جام بلند شدمو رفتم دستمو ح. ل ق. ه کردم دورش.
    _الهی اجی فدات شه عیب نداره داداشی چیزی نشده که قربونت برم سهیل بچگی کرد یه حرفی زده تو بدل نگیر
    رایکا نشست کنارش :
    _حق با لیلاس سهیل سنی نداره خیلی مونده تا یه سری تجارب کسب کنه البته باید بهش این حق رو هم داد که یکمی عصبی باشه همتون از زمان تصادف و اون مسائل بعدش تحت فشار روانی هستین ولی نباید بهش اجازه بدی که تو عالم اشتباه خودش و افکار غلطی که داره باقی بمونه. قوی با‌ش و مقابل عقاید غلطش بمون تا خطا نره.... البته بودن دو مرد جوان و کنار هم بودنشون در یه خونه یکمی سخته چون هر کسی عقاید و غرور خودشو داره و خودشو برتر میدونه پس این اولین کنتاکتی نخواهد بود که پیش میاد...
    
    پارت پایانی جلد اول
    مهبد فقط سری تکون داد. شایان که تازه از خواب بعدازظهری طولانیش بیدار شده بود اومد سمتم :
    _من گشنمه!
    مهبد دستی به موهای خوش حالت شایان کشید. چندتا غذایی که سهم خودمون بود رو میز بود. شایان رو نشوندم رو صندلی پشت میز رایکا یکی از غذاهارو باز کرد. جلوی شایان گذاشت.
    _خب دیگه من برم خونه فردا میرم کارخونه شما هم دوست داری بیا باهام.
    مهبد نگاهی به من کرد.
    _عیب نداره اگه خونه نشینی اذیتت میکنه برو. فعالیت برات بهتره.
    زنگ در به صدا اومد. ارمین از ظهر تویه جلسه ی خیرین بود.
    _سلام بر همگی!
    چشمها به جعبه شیرینی تو دستش دوخته شد!
    _به به اقا ارمین این به چه مناسبته؟!!!
    رو به مهبد کردو گفت:
    _جور شد اقا جور شد! با پولی که خانواده بچه ها، رایکا خانم و من و چندتا خیر گذاشتن پول جور ه جور شد!
    سهیل سر افکنده از اتاق بیرون اومد. مهبد با نگاهش دنبالش کرد. جلوی مهبد ایستاد. مشخص بود گریه کرده چشماش قرمز بود.
    _معذرت میخوام مهبد من بد حرف زدم باهات. شرمندم
    لبخند رو لبهای مهبد نشست.
    _منم معذرت میخوام که زدمت!
    حسابی اون شب با خنده و شوخی گذشت.
    بعد4ماه
    دره اتاقو باز کردم اه بوی رنگ همه جا رو پر کرده بود. مهبد و ارمین، سهیل و سام مشغول رنگ کردن یکی از اتاق های موسسه بودن. چند کارگر داشتن تیر اهن برش میزدن. سینی چای رو گذاشتم روی یه چهارپایه بلند.
    _اقایون وقت استراحته.
    مهبد که حسابی خسته شده بود با تکیه زدن به عصاش نشست رو صندلی.
    _لیلا تو اینهمه درس داری ول کردی چایی بدی؟! برو خونه دختر!
    لبخند زدم:
    _واسه امتحانا خوندم امادم. خب سهیل و سام هم درس دارن.
    کلافه نگام کرد:
    _درساشون به سنگینی درسای تو نیست!
    بیخیال گفتم :
    _حالا هرچی! چاییتو بخور!
    شکلات جعبه ای رو گرفتم سمتش با چشم غره یکی برداشت!
    _کی بشه این زبون دراز تورو من کوتاه کنم
    ارمین و سهیل و سام که حسابی رنگی شده بودن هرکدوم یه چایی برداشتن.
    _به به چه چای خوش طعمی.
    _نوش جان اقا ارمین
    نگاهمو چرخوندم تو اتاق
    _چقدر مونده تکمیل شه اینجا؟
    سهیل چاییشو سر کشید:
    _قراره کمکی بفرستن اینجا ته تهش 2تا سه ماه کار داره.
    پس خیلی هنوز کار داشت!
    _حالا اسمش چیه؟!
    سام بی درنگ گفت:
    _اوای امید.
    گوشی مهبد زنگ خورد :
    _بله؟
    _.....
    _سلام عزیزم خوبی؟!!
    منو سهیل همو نگاه کردیم سام خندید و ارمین لبخند مرموذی زد!
    با تعجب گفتم:
    _از کی تا حالا شده عزیزم؟!!!
    سام شونه ای بالا انداخت و خندید:
    _نمیدونم والا!
    ارمین استکان کمر باریکشو تو سینی گذاشت:
    _از دیشب که قرار شده پس فردا با صیغه محرمیت فعلا محرم شن!
    دهن هممون باز موند!
    _خیلی خوب باید سفارش یه ماشین جدید برای کارخانه بدیم.
    _........
    _اره اونش با من گلم!
    نه بابا داداش ما این حرفارم بلد بود ما نمیدونستیم؟! اوف حالا چه مجادله ای پیش بیاد بین ما و خانواده رایکا!
    همه مشغول کارشون شدن نگاه دلخوری به مهبد کردم:
    _دست مریزاد دیگه بدون ما تصمیم میگیری؟!
    سرشو تکون داد :
    _بخدا میخواستم شب بهتون بگم.
    ارمین مهبد رو صدا زد :
    _مهبد؟!
    _جونم؟!
    فرچه رو تو رنگ فرو کرد.
    _خیلی وقته از سینا خبری نیستا نه زنگ میزنه نه گوشی بر میداره جریان چیه؟!
    مهبد کنجکاو گفت:
    _اره راست میگیا منم دیشب تو فکرش بودم حتما مشکلی داره! یه سر برین ببینیم چرا ناپدیده.
    کیفمو ورداشتم تا برم.
    _داری میری خونه اجی؟
    سرمو تکون دادم:
    _اره داداش. شب زودتر برگردین
    خم شدم و اروم گفتم:
    _تولده سامه میدونی که همه میان
    فقط لبخند زد:
    _باشه......
    اتوبوس سوار شدمو و ایستگاه نزدیک خونه پیاده شدم. مقذاری لوازم قنادی گرفته بودم که دیدم مامان داره از روبرو میاد. چقدر دلم براش تنگ شده بود. همین جا خونه اجاره کرده بودن و بخاطر ما سختی هاشو تحمل میکردن. بوسیدمش:
    _مامان گل خودم
    سریع پلاستیک های تو دستشو گرفتم :
    _خدا خیرت بده مادر
    رفتیم مرکز خرید خاطره و یه پلیور قهوه ای برای سام گرفتم. مامان هم یه شلوار جین براش گرفت و یه پیراهن.
    تاشب مشغول تزیین خونه و پخت کیک بودیم و غذا. اولین نفر که اومد رایکا بود اونقدر قیافش عوض شده بود که نشناختمش. سایه آبی، خط چشم نازک رژ گونه کالباسی، رژ لب جیگری رنگ و موهایی که کوتاه کوتاه شده بود! و ابروهای خرمایی رنگ برداشته شده.
    _سلام جیگر طلا!
    از جلو در کنار رفتم:
    _سلام نشناختمت چرا موهاتو اینجوری کردی!
    خندید!
    _زشت شدم؟!
    اتفاقا خیلیم بهش میومد:
    _خوشگل شدی! ابروهاتم خیلی خوشگل شده
    چشمکی حواله ش کردم:
    _برای داداش من خوشگل کردی؟!
    حیا کردو گفت:
    _خودش گفت دستی به سرو صورتت بکش!
    ته دلی خندیدم:
    _پیشرفت کرده ها

    نشست رو مبل و کادو شو گذاشت رو بقیه کادوها. چیری به اومدنه بچه ها نمونده بود. سهیل و سام قرار بود با هم بیان.
    چراغای خونه رو خاموش کردیم چیزی نگذشت که صدای کلید اومد.
    _استغفرالله اینا بیخبر کجا رفتن نموندن یه تبریکم بگن اخه این چجورشه اومد برقو روشن کنه که هممون باهم گفتیم:
    _تولدت مبارک
    و کل کشیدیم!
    از ترس رنگش پرید ولی بعد خندید!
    سهیل کیک رو از مهبد گرفت و برای سام شعر تولدت مبارک رو خوندیم. از ذوق نمیدونست چکار بکنه. پرید هممونو ماچ کرد. نوبت کادوها که رسید با باز کردن اولین کادو از ذوق پرید مهبد براش یه لپتاب گرفته بود. رایکا بهش 100 هزار تومن و یه تابلوی پرتره از سام داد.
    اون شب هم با خوبی و خوشی تموم شد اما روزهای بزرگ و گاهی پر تلاطم زیادی انتظار همه ی مارو میکشید. تاسیس موسسه خیریه اوای امید شروع سرنوشت، خاطرات و زندگی مجدد همه ی ما بود....

    پایان جلد اول
    29_7_1395

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 10
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 241
  • آی پی دیروز : 882
  • بازدید امروز : 1,395
  • باردید دیروز : 3,933
  • گوگل امروز : 210
  • گوگل دیروز : 812
  • بازدید هفته : 9,023
  • بازدید ماه : 13,833
  • بازدید سال : 13,833
  • بازدید کلی : 13,833