close
تبلیغات در اینترنت
رمان مهبد (جلد اول) قسمت دوم
loading...

رمان فا

  ارمین که سکوتمو دید گفت:    _تقدیر رو نمیشه تغیر داد....    مهر رو لبام خورده بود انگار.... دست بردم و یه کاست گذاشتم. اهنگ مورد علاقم پلی شد.....    تنها یه مدت میمونی شاید قسمت اینه که دورت بگردم    میرم که روتو نبینم که رومو نبینی که دورت بگردم   …

رمان مهبد (جلد اول) قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 857 دوشنبه 15 آذر 1395 : 0:44 نظرات ()

  ارمین که سکوتمو دید گفت:
    _تقدیر رو نمیشه تغیر داد....
    مهر رو لبام خورده بود انگار.... دست بردم و یه کاست گذاشتم. اهنگ مورد علاقم پلی شد.....
    تنها یه مدت میمونی شاید قسمت اینه که دورت بگردم
    میرم که روتو نبینم که رومو نبینی که دورت بگردم
    خستم از این روزگارم که هیچی ندارم که دورت بگردم
    این آخرین یادگاری واسه تو میخونم که دورت بگردم
    رفتم دیگه آخرین راه
    با پاهای سردم که دورت بگردم
    آخر یه روزی میمیرم بهونه میگیرم که دورت بگردم
    این راه که درموندمون کرد
    دیگه خستمون کرد که دورت بگردم
    این بار با دستایه خالی
    چه جوری میتونم که دورت بگردم
    تنها یه مدت میمونی شاید قسمت اینه که دورت بگردم
    میرم که روتو نبینم
    که رومو نبینی که دورت بگردم.............................



 
    چقدر اهنگ با درد دل هممون جور بود! ارمین اروم زمزمه میکرد و من در سکوت فقط با بغض به جلو خیره شده بودم. لیلا ساکت تر از دفعه قبل سرشو تکیه داده بود به شیشه با اهنگ زمزمه کردم.... از هر چی دنیا و زندگی بود داشتم متنفر میشدم. پوفی کشیدم.
    _ادرس کجاست ارمین؟
    کاغذ پاره ای از جیبش بیرون کشید و نگاهی بهش کرد.
    _تنکابن
    با خودم فکر.کردم چقدر دور.... اما باید میرفتیمش....باید....
    لیلا خوابش برده بود. نگاهی از اینه به ماشین عقبمون کردم سهیل هم ساکت نشسته بود. چقدر دلم هوای عمو حامد رو کرد یهو! چقدر غم انگیز به همه چی پایان داد! ایکاش....ایکاش فقط یه کوچولو زودتر از قرار موعد میدیدمش. بارون شدیدی خودشو به شیشه ماشین میکوبید. خاطرات این بچه ها یه روزی شاید از ذهنشون حذف شه شاید دیگه با وجود خانواده جدید یادشون بره به چه کسی تعلق دارن! اما نه لیلا یادش نمیره...سهیل شاید یادش بره.... و سام که کلا از گذشته هیچی رو به خاطر نخواهد داشت. باید هر کاری میتونم برای مهبد بکنم باید بی کسی هاشو پناه باشم. باید تکیه گاه راهش باشم. اهی کشیدم بعد از دو ساعت و اندی رسیده بودیم تنکابن. خونه شون ظاهرا محله خوبی بود. اونموقع ها تازه ی تازه داشت اپارتمان و اپارتمان سازی رونق میگرفت.لیلا رو بیدار کردم چقدر غم چشمهاش جانگداز بود موهاشو از رو صورتش کنار زدمو بوسیدمش. یه اپارتمان زرد رنگ سه طبقه جلو رومون بود. درو که زدیم مردی که صداش میخورد حول و حوش سی ساله یا دو سه سال بیشتر باشه درو با گفتن کیه باز کرد. اونقدر ذوق زده بودن که هر دوشون با خوشحالی پله ها رو پایین اومدن و دم در باهامون روبرو شدن! و هدایتمون کردن به سمت بالا. چه خانواده های خوبی ارمین می شناخت. این ارمین واقعا کی بود؟! چرا اینهمه برای همه قابل احترام شده بود؟! قیافه خانم و اقا شبیه هم بود تقریبا و هردو قیافشون معمولی. مرد موهای ل*خ*ت مشکی و چشمان عسلی و لبهای پهن و دماغی کمی غوز دار داشت اما مهربونی نگاهش دریا دریا بود. خانم هم موهای هایلایت شده قهوه ای زد داشت با چشمانی که به سبزی میزد
    دماغ قلمی و لبای معمولی. خانم فورا چایی ریخت و با شکلات اورد. اخ که چقدر به یه چاییه داغ احتیاج داشتم...لیلا مدام چشماش بین زن و شوهر میچرخید.
    ارمین مثل دفعه قبل گفت:
    _خب اقا حامد اینم لیلا خانم عزیز ما
    با اومدن اسم حامد لیلا ناراحت نگاهی به اقا حامد کردو بعد چشماشو به فرشهای سفید جیگری خونه دوخت. مشخص بود حامد و خانمش وضع نسبتا خوبی دارن.
    حامد رو به لیلا کردو گفت:
    _خوش اومدی عزیز دلم منکه حامدم اینم خانمم نجیمه س
    نجیمه خانم با لبخند گفت:
    _خوش اومدی گلم ناراحت نباش تو هروقت که بخوای ما میبریمت داداشتو ببینی!
    چشمهای لیلا برق زد! اما انگار که یاده چیزی افتاده باشه گفت:
    _اما داداشیم گفته فقط نامه بنویسم....
    همه ی ما خوب میدونستیم که چرا مهبد چنین چیزی خواسته اون نمیخواست لیلا یه بامو دو هوا بشه و تحمل نبوده لیلا و داداش هاش براش نفس گیر تر از اونی که هست بشه. به حرف اومدم و گفتم:
    _لیلا دختر فهمیده و باهوشیه ولی خیلی وابسته به داداشش بزرگترش مهبده. ممکنه یکم کنار اومدن باهاش سخت باشه.
    حامد اشاره ای به نجیمه خانم کردو گفت:
    _همسر من خیلی مهربون و صبوره. منم پزشک اطفال هستم نگران نباشین ما نمیزاریم اب تو دل لیلا جان تکون بخوره.
    بعد از اتمام حجت رو به لیلا کردمو گفتم:
    _قوی باشو درس بخون سالم بمونو عزت و شرف برادر و پدرتو با کسب افتخارات علمی به دست بیار ثابت کن که یتیم شدن اخر کار نیست لیلا. داداشت بخاطر یه لقمه نون بیشتر بخاطر تو و داداشات به اون راه رفت زحمتاشو بی جواب نزار منم گاهی میام سر میزنم بهت.
    سرشو چندبار تکون داد که گفتم:
    _احترام به نجیمه خانم و اقا حامد واجبه متوجه شدی؟
    دمق نگام کردو گفت:
    _بله فهمیدم....
    بغلش کردمو گفتم:
    _یادت نره چیا گفتما
    سرشو رو شونم گذاشتو گفت :
    _باشه.....
    با این که دلم نمیخواست برم ولی باید میرفتم.
    سهیل رو هم به یه خانواده که هر دو معلم بودن سپردیم. رضا و خانمش آهو هم انسانهای شایسته ای بودن. با دلی گرفته و حالی نچندان خوش برگشتیم انزلی.
    مهبد
    ماشین که از دیدگانم دور شد بی اراده زانو زدم رو خاک سرد و بی احساس کوچه. شایان در حالی که سعی میکرد ناراحتیشو پنهان کنه زیر بازومو گرفت و بزور بلندم کرد:
    _داداش پاشو بریم خونه....
    هیچی ارومم نمیکرد به حد مرگ زجه میزدم. به خودمو دنیای بیرحمی که منو احاطه کرده لود لعنت و نفرین میفرستادم.... ساعتها گذشته بود. و دل بیقرار من لحظه به لحظه بی تابتر میشد....شایان به هر نحوی دلداریم میداد.اما فایده نداشت با برگشتن سینا و ارمین هق هقم اوج گرفت لباس لیلا رو بغل گرفتم و بوییدم بارها....عطر تن لیلا رو داشت. و این داغ دلمو ریش میکرد. ارمین همه رو از اتاق بیرون برد تا تو تنهایی با دردم کنار بیام....من مهبد پسری که فقط نه سال داشت برای مدتها تنهای تنها شدم. چقدر سنگین بود هضمش برای منی که تا چشم باز کردم رنج و مهنت و نابودی و جدایی دیدم!
    تا روزها افسرده و پژمرده بدون اب و غذا یه گوشه کز کرده بودم. حرفای هیشکی روم اثر نداشت. سینا با خونسردی هر بار با مددکاران اجتماعی طرف میشد یا وقتی که سینا نبود یا درو وا نمی کردم یا از جواب دادن به سوالاتشون خودداری میکردم.چهار روز بود که جز اب هیچی نخورده بودم سرم گیج میرفت اما من باید مسعود رو نابود میکردم من باید عامل نابودیمو خورد میکردم. کسی پیشم نبود با ضعف از جام پاشدم. رفتم اشپزخونه و از تو یخچال خورشت و برنجی که رویا زنه سینا برام اورده بود گرم کردم....همه چی از همون روز که بچه ها جدا شدن برام مرد..... دیگه مرگ و زندگی مهم نبود من باید عزت پدرم و ابروی به باد رفتمو پس میگرفتم!


    دانای کل
    نگاه مهبد به اتیش دوخته شده بود که با کم جونیش خورشت کرفس که دستپخت رویا بود رو گرم میکرد. خودش نبود...اصلا دیگه نمیدونست کیه و چیه! هویتش چیه به کجا تعلق داره! چهار روز سخت با تموم ناراحتیاش از جدایی عزیزترین هاش گذشته بود. چهار روز بود که اروم جونش لیلای عزیزش رو ندیده بود و سهیل و سامی که همیشه دلش از دیدنشون قنج میرفت.
    نگاهی سرتاسری بخودش انداخت. مهبد پسر بچه نحیفی بود با کوهی از درد. یه کودک کار که زندگیش از همون واپسین روزهای زندگیش دستخوش تغیرات بزرگی شد. مگه یه بچه چقدر گنجایش داره؟ حس میکرد نفسش بند اومده و دنیا و تن رنج کشیدش قفسی شده براش. نفیر زوزه باد زخمشو تازه تر میکرد. افکارش پریشون تر از قبل شده بود.از خودش منزجر بود. خودشو مسؤول فروپاشی خانوادش میدونست. مسؤول مرگ پدری که تمام تلاششو برای پرورش درست شخصیت مهبد کرده بود. از دیوار سر خورد و زانوی غم بغل گرفت.... اشکاشم خشک بودن، انگار چشماشم بنای ناسازگاری گذاشته بودن تا مهبد بیشتر احساس شکست کنه. میخواست ادم بشه، میخواست راه راست بره، کج روی نکنه ولی اخه.مگه میشد؟! مسعود که رحم نداشت! مسعود که ساکت نمی نشست تا یه فنقل بچه دودمانشو به باد بده! صدای قل زدن خورشت مهبد رو از افکار سیاهش بیرون کشید...غذاشو که با وجود بی میلیش خورد باز افکارش مغزشو به بازی گرفتن با خودش گفت:
    _یعنی الان لیلا داره چکار میکنه؟
    از اون طرف لیلا هم به داداشی ، فکر میکرد که حالا تنها و بیکس و کار تو خونه قدیمی شون عین مرده های متحرک زندگی میکرد. خاطرات درذهن لیلا رژه میرفتن یاده اولین روزی که داداش بیچارهش کودک کار شد جیگرشو اتیش زد اشک بی رحمانه به چشمهای غم زده ش هجوم اورد و دیدشو تار کرد. همون روز که مهبد رفت سرکار و کارشو با ادامس فروشی شروع کرد لیلا شد خانم خونه.... بعد مهبد شد گلفروش و بعد مواد فروش... از همون روزا لیلا شد امید مهبد. شد ناجی سه مرد زندگیش...به دستهای کوچیکش نگاه کرد دستهایی که روزی برای عزیزترین هاش غذا میپخت و لباس می شست.
    یاداوری کبودی پشت مهبد که کمربند خورده بود حالشو بدتر کرد. یچیزی تو دلش وادارش میکرد با تموم دلخوری هاش مهبد رو ببخشه...عشق... اره عشق یه دختر بچه ی هفت ساله به داداشش. نجیمه غم زده به لیلا چشم دوخته بود. هرگز طعم مادری رو نچشیده بود و حالا با وجود لیلا یهو مادر شده بود. لیلا چهار روز جلو چشماش عین شمع اب شده بود. نجیمه مهربون و خودش جفا دیده از روزگار بود. به سمت لیلا که بی وقفه اشک میریخت قدم لرزونی برداشت. لیلا نیومده نجیمه وابسته ش شده بود! دستهاشو باز کرد و دخترک بی پناه رو به اغوش کشید. نجیمه عجیب برای لیلا بوی مادرش یاسمینا رو میداد. لیلا محتاج یه پناه و حمایت خالصانه بود. نجیمه بنای دلداری دادن گذاشت....
    _هرچی دوست داری بگو لیلا جون هرچی میخوای و تو دلت سنگینی میکنه بگو....با من حرف بزن لیلا جان بگو چته بگو تا ارومت کنم.
    لیلا بی طاقت چنگی به لباس نجیمه زدو نجیمه لیلا رو بخودش فشرد. حامد کنار طاق در همدردی همسرش با لیلا رو.که کم کم داشت عزیز دل حامد هم میشد نظاره میکرد. لیلا با هق هق گفت:
    _من سامی رو میخوام
    نجیمه چشماشو از غم فشار داد نمیدونست چطور باید دلتنگی های لیلا رو پایان بده. اروم نجوا کرد:
    _سام هم مطمئنم تورو میخواد ولی لیلای من، گل قشنگ من ،باید تحمل کنی باید قوی باشی.باید امیدوار باشی. باید بخاطر داداش مهبدت قوی باشی
    و برای اینکه دل لیلا رو سبک کنه گفت:
    _نمیخوای از داداش مهبدت برام بگی؟
    چشمان لیلا برق قشنگی زد. عاشق این بود که از داداشش بگه داداش عزیزش.
    _خب مهبد چشماش عسلی روشنه موهاش یکمی تاب داره دماغش کوچیکه لباش خوش حالتن....
    لیلا با اب و تاب از مهبد میگفت و نجیمه با لذت چشم به لیلا دوخته بود....
    چهره لیلا رنگ غم گرفتو گفت:
    _فقط خیلی پسره بدی شده...
    نجیمه دستی به موهای بافته شده ی خرمایی رنگه لیلا کشیدو گفت
    _نه دخترم....
    لیلا گنگ نگاهش رو به نجیمه داد....
    _انسان جایز الخطاس!
    لیلا نمیدونس جایز الخطا یعنی چی!این کلمه قلمبه سلمبه رو تا به حال نشنیده بود!
    _یعنی چی؟
    نجیمه لبخند محوی زدو گفت :
    _یعنی اینکه هر ادمی اشتباه میکنه و مهبدم ازین موضوع استثنا نیس
    اون بخاطر اینکه اشتباه فکر کرده راهه خطا رو رفته.... همین... و بزودی به کمک خدا راهشو پیدا میکنه. درسته که شاید عامل این رنجها انتخاب غلط مهبد باشه اما مهبد خیلی کوچیکه و اونم همه چیزو نمیدونه!
    نجیمه اولین کسی بود که اینقدر خوب مسئله رو برای لیلا شرح داده بود! لیلا همیشه مهبد رو‌در تصوراتش یک قهرمان میدید که بی چون و چرا همیشه پیروزه! دنیای کودکانه ش فقط قده مهبد جا داشت! اما کم کم داشت میفهمید قهرمانها هم خطا میکنن و میشکنن. گشنگی باعث شده بود معدهش درد بگیره دلش برای اشپزخونه نقلی و کوچیک خونشون لک زده بود! برای اون چهار پایه که همیشه یاورش برای اشپزی بود و اون قابلمه ها و ماهی تابه های کج و کوله!
    _گشنمه!
    حامد با مهربونی لیلا رو با بغل گرفتنش از زمین کند. لیلا باهاشون غریبی نمیکرد خودشم نمیدونس چرا! درسته که دلتنگی فشار میاورد اما لیلا به نجیمه و حامد اعتماد داشت...
    مهبد نگاهی به پاتوق انداخت شایان که جرات و جسارت مهبد برای خوب بودن به اون هم شجاعت داده بود نگاهی به مهبد کرد...
    هر دو پسر تصمیم های بزرگی داشتن که به هر قیمتی باید اجرا میشدن! مسعود اعصاب خوردتر از همیشه چوبی رو با چاقو بی هدف میتراشید شاید تو این که بچه های بی پناه کار رو.کنترل کنه تبحر داشت اما تو کنترل بچه های خودش ناکام بود بچه هایی که از پست فطرتی ذاتی مسعود رنج میبردند. و همسری که سالهاست برای راحتی و فرار از دست مسعود خونه رو ترک کرده باعث جوشیدن خون در رگهاش میشد. غیبت شیش هفت روزه ی مهبد هم پتکی بر اعصاب به هم ریختش بود. هر روز نبودن مهبد برابر با ضرر کردنش بود!با احساس حضور شخصی نگاهش رو بالا اورد مهبد و شایان مصمم با چهره هایی براق از خشم و سینه های سپر کرده با احساسی از نفرت که تو وجودشون میجوشید زل زده بودن تخم چشماش! تجربه ی مسعود بهش نشون داده بود که وقتی بچه ها این حالتی میشن یعنی <اعلان جنگ!> چشمهاشو ریز کرد و با نگاهی موشکافانه نگاهی به مهبد و اخم غلیظش کرد. مهبد از زور خشم میلرزید!اون به این نتیجه رسیده بود که قاتل اصلی پدرش مسعود بوده نه خودش!دستهای مشت شده اش که انگشتانش داشتن زیر فشار شدید میشکستن به مسعود فهموند طوفانی در راهه! سرد و.خشک و با صدای خراش دارش گفت:
    _چه مرگتونه!
    شایان که دیگه نه مرگ براش مهم بود نه زندگی و حس میکرد زندگیش به تار مویی بنده جدی گفت:
    _ما دیگه برای تو کار نمیکنیم!
    گوش های مسعود تکون کمی خورد و تیز شد! چی شنید؟! از شایان چی شنید؟! از پسری که وقتی مسعود میگفت بمیر میمرد! میگفت این کارو بکن بی چون و چرا انجام میشد! از پسری که تموم این سالها سپر بلاش شده بود بالاجبار!
    از جاش بلند شد و.روبروی شایان قرار گرفت....نگاه جدید و عجیب شایان براش غیر متعارف و نا اشنا بود. نگاهی که طوفانی برای شروع سست کردن بنیان مسعود بود...!


    لطفا نظر سنجی بالا رو پر کنین.
    شایان
    مسعود یکه وحشتناکی خورده بود! عصبی قهقهه زد. قیافه وحشتناکی بخودش گرفت و عصبی گفت :
    _اگه جرات داری یه بار دیگه بگو چه غلطی کردی؟!!!
    خون تو رگهام جوشید. گرماشو تو صورتم احساس می کردم! دستهام مشت شد مهبد با قدرت گفت :
    _همون که شنیدی!
    دست مسعود بالا رفتو تا اومد بیاد رو صورت مهبد فرو بیاد محکم دستشو رو هوا گرفتم! با نفرت زل زدم بهش زمان مقاومت رسیده بود و باید مقاوم میبودنباید جا میزدم. ناباور با قیافه کریهش زل زده بود بهم دستشو با خشونت ول کردم.... از زور خشم قفسه سینش بالا و پایین می شد! دندوناشو چفت کرد! با خشونت غرید!:
    فکر کردی الکیه؟! فکر کردی میزارم زنده بمونی؟! نه تو نه این بچه عوضی حریف من نمیشید!
    مهبد پوزخند صداداری زد و گفت:
    _میتونستیم بریم یجا گم و گور شیم ولی میدونی چرا اینجام؟! تو باعث مرگ پدر من و همینطور برادر کوچیک تره شایان شدی! تو هم حتما پیش خودت فکر کردی ما راحتت میزاریم اره؟!
    _حرف گنده تر از دهنتون میزنین حالا حالیتون میکنم با کی طرفین.
    صدای کسی باعث شد برگردیم سمت صدا!
    _با من هم طرفی!
    آرمین مصمم با جدیت زل زده بود به مسعود! رنگ مسعود پرید! اما زود خودشو جمع کرد!
    _هه یه مشت ذلیل شده می خوان باهام طرف شن تو که خیلی وقته به فنا رفتی بابا!
    آرامش آرمین عصبی ترش میکرد. که با دیده ی حقارت بهش چشم دوخته بود! ارمین با لبخند کجی گفت:
    ادم های ذلیل شده چیزی برای از دست _
    دادن ندارن! از ادمهایی که هیچی براشون نمونده بترس چون اونا واسه انتقام دست به هر کاری میزنن!همون هان که ادمهای متکبر و بی هویتی مثل تورو به زمین میزنن! الان بخودت فخر میفروشی ولی مسعود آه مظلوم دامن گیره بدیه! چوب خدا که صدا نداره! هر غلطی دلت میخواد بکن ولی مثل همیشه باز یه بازنده ای! تمام سعیتو بکن تا جلوی خوبی هارو بگیری! خیلی دوست دارم تلاشتو ببینم!
    دندون قروچه مسعود جوری بود که گفتم الان دندوناش خورد میشه میریزه پایین! ازینکه تونسته بودیم حرصش بدیم نهایت لذت رو میبردم! این تازه اولش بود! اما یه پوئنت مثبتی که ما داشتیم ارمین بود!
    آرمین بارها به هر نحوی پته مسعود رو رو اب ریخته بود و چون پشتش به خیلی از ادمای کله گنده ی خوب و محترم گرم بود، مسعود نمیتونست کاری باهاش داشته باشه. ارمین دست رو شونه ی من و مهبد گذاشت و گفت:
    _بریم بچه ها.
    چرخیدیم که بریم سه تا از نوچه هاش که از قضا بزرگ و قلدر بودن راهمونو سد کردن آرمین با تمسخر خندید:
    _قدرت تو فقط زدن و زخمی کردنه؟ قدرتت تو شایان و این سه تا بچه احمق خلاصه میشه؟!
    مسعود غرید :
    _خفه شو بیشعور!
    ارمین با پوزخند گفت:
    _اگه نشم چه غلطی میکنی قاتل؟
    هنوز کلتی که بهم سپرده بود پیشم بود! با سر اشاره زد به اون سه نفر که دخلشونو بیارین. خندیدم و گفتم:
    _تو که دوست نداری با اسلحه خودت بکشمت هان؟
    مهبد و آرمین متعجب نگاهم کردن! اسلحه رو بسمتش هدف رفته بودم! ارمین با اضطراب گفت:
    _شایان!
    مسعود که سرجاش خشک شده بود گفت:
    _جرأت شو نداری؟
    حاضر بودم بکشمش همون لحظه اما نه باید اول زجرش میدادم باید اول حسابشو میرسیدم بعد میکشتمش. صدای نحسش رو اعصابم بود.
    _حتی جرات تیراندازیم نداری!
    مهبد دست گذاش بازوم!
    _شایان خریت نکن!
    چهره ی داداش بیچارم که شب زمستونی تو دستهام جون داد جلوم جون گرفت دستام لرزیدن و این باعث تقویت روحیه مسعودشد!
    _هه بی عرضه دستاشو عین بید میلرزه!
    خون بصورتم هجوم اورد و ضامن رو ازاد کردم چشماش گرد و وحشت زده شد و تا مهبد اومد همراه ارمین مانعم شه صدای شلیک گلوله فضارو رو در خفقان فرو برد! خون به هوا فواره زد و مسعود با چهره ای که از درد مچاله شده بود نگاهم کرد! چشمام داشت از حدقه بیرون میزد من واقعا شلیک کردم؟! به دیوار تکیه داد و سر خورد اومد پایین و رد خون همراهش رو دیوار کشیده شد! زده بودم تو کتفش ولی نه تو شاهرگش! ناله ای کردو چشماشو بست رعشم گرفت وای خدایا من چکار کردم ارمین زودتر از همه به خودش اومد! تموم بچه های پاتوق جمع شده بودن جلو در! ارمین دستمو کشید و با استرس گفت:
    _یالا باید فلنگ رو ببندیم الان پلیس میرسه! یالا!
    مهبد افتاد جلو و تموم بچه هارو کنار زد و آرمین منو بشدت دنبالش کشید بخودم اومدم دستمو از دستش کشیدم بیرون و مستقل از هر دوشون دوییدم! بقدر کافی که دور شدیم ارمین منفجر شد!
    _ای شیرین عقل! اخه این چه شیکری بود خوردی! لعنتی پلیس میفته دنبالمون! قراره ما این نبود احمق این نبود چرا زدی تو شونه اش! زدی جای حساس روانی!
    با حس پیروزی نگاهش کردم و گفتم:
    _چه بهتر که شره اون اشغال کم شه! جای تشکرته؟
    آرمین اونقدر عصبانی بود که با مشت کوبید تو دماغم! با ضرب پرت شدم زمین ارمین خواست حسابی کتکم بزنه که مهبد داد زد:
    _بسه دیگه کاریه که شده! الان باید به فکر راه حل باشیم!
    ارمین کلافه چنگ محکمی به موهاش زدو عقب عقب رفت:
    _پلیسا میفتن دنبالمون پدرمون رو درمیارن! باید فرار کنیم لعنتی من میخواستم قانونی بزنم با خاک یکسانش کنم اونوقت تو....!
    خجالت زده سرمو انداختم پایین مهبد با دستمالش خون دماغمو پاک کرد. از جام بلند شدم.... ارمین با قیض یه لگد کوبوند تو دیوارکه گچش ریخت. با دیدن ماشین پلیس مهبد پرید:
    _بچه ها پلیس یالا متفرق شین!
    ماشین پلیس به سرعت نزدیک میشد ارمین اشاره زد به یه سه راهی
    _ هر کسی یه طرف! شب پشت هتل کادوسان جمع میشیم یالا!
    هر سه تامون پیچیدم تو سه راه مختلف! کوچه تنگ بودو ماشین رو نبود سه تا سرباز صفر پیاده شدن و با تموم قدرت هرکدومشون دوییدن دنبالمون! هنوز اثار مریضی تو وجودم مونده بود. اما تمام قدرتمو تو پاهام گذاشتم :
    _وایسی به نفعته بهت میگم وایسااااااااا
    زدم تو خیابون اصلی که توش ولوله بود! جمعیت رو با گفتن هل هلکیه ببخشید کنار میزدم وای که عجب شیکری خوردم!

    لیلا
    نجیمه مشغول درست کردن غذا بود بوی قورمه سبزی همه جا رو برداشته بود. شبا به زور می خوابیدم و روزا که بیدار میشدم بخاطر نبود مهبد هق هق میزدم. رفتم اشپزخونه نجیمه با وسواس داشت کار میکرد. با دقت برنج پاک میکرد و تو قابلمه می ریخت. کلا دوست داشتنی بود. قدش کوتاه بود و لاغر بود. اهنگ غمگینی رو زمزمه میکرد. گشنم شده بود. و بوی غذا بیشتر گشنگیمو تحریک میکرد. صندلی رو کشیدم عقب و نشستم روش که با صداش سریع چرخید سمتم. لبخند قشنگی زدو گفت:
    _خوبی لیلا جونم؟
    لبخند ش باعث شد بی اراده لبخند بزنم:
    _خوبم ولی گشنمه!
    ب*و*س*ه محکمی رو گونه م کاشت.
    _آخ که تو چقدر شیرینی!
    رفت سمت یخچال و پنیر رو ازش کشید بیرون جا نونی رو برداشت و نون لواش رو دراورد کمی پنیر بهش مالید و کمی سبزی گذاشت توش خواست نون رو لول کنه که گفتم :
    _گوجه ندارین؟
    لبخند زد:
    _چرا نداریم خوبم داریم.
    گوجه رو قاچ زدو و گذاشت توشو با پیش دستی گرفت سمتم:
    _تقدیم به لیلا خانوم گل
    ممنونی گفتم و مشغول خوردنش شدم لبخند و چهره مهبد جلوم جون گرفت و خاطره ای یادم اومد. وقتی ناهار دیر اماده میشد مامان خودش بدون اینکه بگیم گشنه مونه خودش نون پنیر سبزی بهمون میداد.... مهبد همیشه میگفت وقتی گشنته هیچی نون و پنیر و سبزی نمیشه! حالا میفهمیدم که راست میگفت. بغض کردم چقدر دلم هواشو کرده بود. لقمه رو که میخواستم بزارم دهنم بی اراده آوردم پایین. نجیمه حرکاتم رو می پایید.
    _چیشده دخترم؟
    من جز مامان یاسمینا و بابا حامد دختر هیچ کسی دیگه نیستم ولی نجیمه هم مهربون بود. دلم خیلی تنگ شده بود باز. برای همه چی برای آجر به اجره دیوارای خونمون. هم برای خونه هم برای داداش و بابام.....زدم زیر گریه نجیمه متاثر منو به اغوش کشیدو برد با خودش تو هال. منو رو پاهاش نشوند و گفت:
    _تحمل داشته باش لیلا جون اوایل سخته بعدش عادت میکنی عزیز دل نجیمه همه چی درست میشه. قول میدم لیلا قول میدم.
    روزها از پی هم میگذشتن بدون اینکه بدونم داداشام کجان... از شدت دلتنگی هام کم شده بود و به خونه جدید و افرادش عادت کرده بودم. نزدیک دی ماه بود. با نجیمه و حامد جور شده بودم. به نجیمه میگفتم نجیمه جون. حامد هم کارهای قبول سرپرستی مو انجام میداد باید کیف و کفش و کتاب میخریدم و دفتر. من به دلایل خانوادگیم دیر به مدرسه میرفتم. و این باعث ازار افکار نجیمه بود. اما اون کسی نبود که همینطور بیکار بشینه با مدرسه صحبت کرده بود تا دوماه بهمون فرصت بده که باهام درسامو کار کنه و بعد جدای از بچه ها امتحانات ترم اول رو بدم. و بعد برم سر کلاس و مثل همه بچه ها به درس و مشق م برسم. که همینطورم شد. حامد و نجیمه روزها و عصرا برام وقت میزاشتن و درسامو باهام کار میکردن. از بودن کنارشون واقعا لذت میبردم. هرچیو که نمی فهمیدم نجیمه با حوصله توضیح میداد. عاشق ریاضی بودم. موقع یاد گیری حروف فارسی نجیمه دستم رو میگرفت و حروف رو مینوشتم. من عاشق درس خوندن بودم. امتحانات رو دادم و معدلم بیست شد. حامد منو از رو زمین وقتی کارنامه مو دید برداشت و انداخت هوا... نجیمه هم برام یه عروسک خوشگل خرید. بافتن موهامو از نجیمه یاد گرفته بودم و مشغول بافتنش بودم که صدای حامد که با نجیمه حرف میزد نظر مو جلب کرد. به حالت پچ پچ حرف میزدن خودمو پشت دیوار جا کردم. میدونستم گوش وایسادن درست نیست ولی کنجکاوی م زده بود بالا. گوشام تیز شد.
    _یعنی مرده مُرده؟!
    حامد_اره من اینطور شنیدم!
    نجیمه_چطوری اخه؟!
    حامد مکث کرد :
    _به ضرب گلوله از شدت خون ریزی!
    سکوتی بین شون برقرار شد از کی داشتن حرف میزدن؟!
    _مهبد زدتش؟!
    حامد_نه یکی از دست راستهای خوده مسعود که دوست مهبده!
    چشام گرد شد و دستمو گذاشتم جلو دهنم! یعنی شایان مسعود رو کشته؟!
    نجیمه_خب این حالا چه دخلی به مهبد و ارمین داره؟!
    سرمو کمی از کنار دیوار بیرون اوردم تا درست ببینمشون. حامد دستی به موهاش کشید.
    _مهبد و آرمین اون لحظه همراهش بودن! الان پلیس دنبال هر سه تان!
    ترسیده بودم مغزم قفل کرده بود دلم میخواست هق هق بزنم من فقط میدونستم پلیس کارش مجازات کردن ادمهای بده!
    نجیمه_اگه لیلا بفهمه خیلی بد میشه تازه حالش خوب شده حامد!
    از دیوار سر خوردم و اومدم پایین سرمو رو زانو هام گذاشتم.
    _بهتره نفهمه نجیمه جان.
    سکوت دوباره برقرار شد.
    _چرا نمیاد پس لیلا؟
    نجیمه از جاش بلند شد.
    _میرم ببینم چکار میکنه. یادت باشه نم پس ندی حامد اوکی؟
    _اوکی!
    سریع از جام پریدم و رفتم تو اتاق و نشستم رو صندلی جلوی میز ارایش. بغضمو خوردم. نجیمه جلوی پادری اتاقم ظاهر شد.
    خودمو مشغول بافتن موهام نشون دادم.
    _به به لیلا جون خوشگلم. موهاتو که میبافی عین یه تیکه ماه میشی!
    لبخند کم جونی بهش زدم...
    مهبد
    تکیه دادم به دیوار.... چقدر هم چی یهو بهم ریخت. یه حسی میگفت همه چی بدتر میشه. احساس آوارگی میکردم. احساس کسانی که کارتن خواب شدن. نا امنی و ترس، ندونستن اینکه چه آینده ای در انتظار مه لرزه به تنم می انداخت. فکر اینکه مسعود ممکن بود مرده باشه! از هیچی خبر نداشتم! اگر مرده باشه چی؟! اون وقت باید درحال فرار باشم؟! اواره باشم؟! ممکن هست اصلا من مقصر شم تو این ماجرا؟! سرمو چند بار با مخچم کوبیدم دیوار!
    داشتم روانی میشدم من هنوز بچه بودم من هنوز با ترس دمخور بودم من هنوز با ترس همخونه بودم... میخواستم گریه کنم میخواستم فرار کنم میخواستم رها شم! دلم میخواست دور شم مهم نیست به کجا برم و چقدر برم فقط میخواستم دور شم نه از سختی هام از خودم! از منه من! تموم انرژی مو گذاشتم تو پام، دویدم ساعتها مدام بی هیچ توقف و مکثی تا شاید انرژی منفی وجودم تموم شه تا شاید دیگه از خودم بدم نیاد! تا شاید یادم بره من یه بچه هم که دنیا با بی رحمی اوار شده رو پیکر نحیف ش!
    تا خوده هتل مخروبه کادوسان دوییدم. نفسم بند اومده بود شایان و ارمین روی یه سنگ جفت هم نشسته بودن. هر دوشون در سکوت نشسته بودن که با صدا پای من از جا پریدن وقتی دیدنم خیالشون انگار راحت شد.
    _اومدی داداش؟.
    نگاهی به شایان که ساکت و دمق نشسته بود و به دریا خیره شده بود انداختم چونش می لرزید عصبی بود حس کردم لرز گرفتتش. لپاش گل انداخته بود چشام بینشون در نوسان بود. که آرمین گفت:
    _مُرد!
    انگار یه کاسه آب یخه یخ ریختن روم!.
    اب دهنمو قورت دادم به تته پته افتاده بودم!
    _ی... ی... یعنی ما... ما یه یه نفرو ک... کشتیم؟!
    شایان که نفسش عجیب تنگ شده بود با بی رمقی گفت:
    ما نه.... من... من کشتمش من..... اخر ازم قاتل ساخت اما نه... من قاتل نیستم اون کثافت اونکه یه انگل جامعه بود باید میمرد من شدم فرشته مرگش همین....
    سکوت برقرار شد و صدای امواج دریا انگار ابهت بیشتری داشتن. دریا هم انگار یهو متلاطم شد! اب خودشو به زیر پام رسوند و کفشامو خیس کرد. اما مهم نبود دیگه هیچی برام مهم نبود!
    لبهای خشک و لرزونم باز شدن...
    _حالا باید چکار کنیم؟!
    ارمین دستی به ریشش که بلند شده بود کشید:
    _باید خودمونو به پلیس معرفی کنیم نمیشه همش تو فرار باشیم!
    رنگ شایان هر لحظه پریده تر میشد! رو کردم بهش:
    _شایان خوبی؟!.
    ارمین به دلیل اینکه کنار ش نشسته بود زیاد تغییر حالتهای قیافه شایان رو ندیده بود! با حرفم چرخید سمت شایان که شایان خجالت زده نگاهشو دزدید. ارمین دهنش باز مونده بود!
    _پاشو پاشو بریم دکتر
    پاشدو دست شایان رو کشید تا پا شه اما شایان با ناامیدی به دریا خیره شد ارمین داشت دوباره منفجر میشد.
    _پاشو دیگه لعنتی! داری هی رنگ به رنگ میشی! عین کوره ای ولی رنگت شده گچ!
    صدای شایان حس کردم حتی ضعیفتر از قبل شده چشمهای سبزش حالت عجیبی داشتن یچیزی توش جا خشک کرده بود. یه حس غریب عین مرگ! ارمین شایانو اونقدر محکم کشید که از رو سنگ که پاشد سکندری خورد با اعتراض گفتم :
    _ارمین!!!
    ترس داشتم ازینکه پام برسه کلانتری و دیگه بیرون نیام. شب و دیر وقت بود. ارمین پیش نهاد داد بریم درمانگاه اول. خیالم راحت شد نمیدونم چرا. شاید ازینکه قرار نبود شبو تو پاسگاه سر کنیم. رو نیمکت درمانگاه نششته بودیم که دکتر اومد بیرون. دستهاشو تو جیبش فرو کرده بود قیافش متاثر بود. یه راست رفت سر اصل مطلب....
    _فکر نمی کنم تا صبح دووم بیاره.... سل همه ی بدنشو گرفته.
    حس کردم شونه های ارمین افتاد... زیر لب ممنون دکتری زمزمه کرد و خودشو رو نیمکت رها کرد. نه می تونستم گریه کنم نه میتونستم از شر این بغض لعنتی رها بشم. در طول شب حال شایان بدتر شد. سرفه هاش شدت گرفتن. ارمین یجورایی بغلش گرفته بود. درست نمیتونست صحبت کنه نفس تنگی و سرفه تموم انرژیشو گرفته بود.
    منو بب... ببخش که تو دردسرت.. انداختم مه... مهبد_
    دست بشدت گرمشو تو دستم گرفتم و گفتم:
    _این حرفو نزن شایان.... تو دوست منی توروخدا نرو...
    اشک از گوشه چشمش پایین اومد...
    _یه.... یه.. قول ب... بده...
    چونمو که میلرزید کنترل کردم:
    _جانم چه قولی..
    سرفه اش نمیزاشت حرف بزنه تپش قلبم بالا گرفت تموم بدنم شد قلب... تموم بدنم شد نبض! عرق کرده بود و چشماش که خیس بود و بغضش که سنگین بود قلبمو میفشرد.
    _قول... قول بده دی... دیگه تو... خ.. خلاف نری! ا.. اخرش... م... مثل من... می... میری قول ب.... بده مثل من خا... خانواده تو... به باد ن... ندی
    گریم گرفته بود رنگش داشت کبود میشد دلم نمیخواست بمیره دلم نمیخواست باز عزادار شم. ..
    _قول میدم قول مردونه قول شرف
    _ا... از این شهر... برو و یه کار حلال پیدا کن و دو... دوباره خانواده تو ج... جمع کن.
    اومدم چیزی بگم که نفسش هاش به شماره افتاد! ارمین مضطرب صداش زد :
    _شایان داداش! شایان!
    نگاه شایان به بالا کشیده شد دیگه نمیتونست نفس بکشه هق هقم شدیدتر شد. لبخند کم جونی رو لباش نشست و دستامو فشار قوی ای داد. بعد اینکه باریکه خون از لباش پایین اومد گردنش شل شد وسرش بیحرکت روی ساعد دستای ارمین موند... دستش از تو دستم افتاده بود ناباور زل زدم به دستش! ارمین هق هقش بالا گرفت سرشو به سر شایان چسبوند:
    _شایان نه.... بیدار شو پسر... بیدار شو....
    از همه چی متنفر شدم از خودم از دنیا... از خدا... اخه چرا باید شایان زندگیش این باشه چرا من باید با این سن زجر کش شم. سل هر سال صد تا صدو ده بچه کار رو میکشت. اخه چرا ماها محکوم به مرگیم... چرا... ارمین اروم سر شایان رو رو تخت گذاشت و بعد از پاک کردن خون رو لبای بیرنگ شایان، ملحفه رو تا فرق سرش بالا کشید.
    راوی
    سر پاسبان جلوش نشسته بود چشمهای پف کرده مهبد حاکی از بیخوابی و غم عظیم دلش بود. به وجود شایان عادت کرده بود. و همینطور به مرگ های پی در پی ای که تموم عزیزانش رو به یغما برد! لبهای کوچیکش از سرمای هوا و تشنگی ترکیده بود و میسوخت. بازپرس لیوان اب جلوش گذاشت اما مهبد با وجود تشنگی هیچ رغبتی به خوردنش نداشت.
    _خب بچه جون طبق این چیزایی که تعریف کردی و از اونجا که مشخصه بچه بی شیله پیله ای هستی فهمیدم که کاره تو و اون دوستت نیس.
    انگار نفس حبس شده س ازاد شد و هوا راهشو به ریه هاش باز کرد.
    _بنظر من ازین شهر برو پسر جون... انزلی هیچ منفعتی نداره برای بچه ی تنهایی مثل تو.
    نگاهش ثابت رو میز مونده بود. به ورقه های پرونده قتل مسعود. به عکس شایان که زیرش نوشته بود قاتل! بازپرسم حرف شایان رو بهش زد.
    _البته ما هم دنبال این بودیم که این مسعود رو سقطش کنیم.
    نگاهش کشیده شد به صورت بازپرس. موهای جو گندمی با صورتی چروک دار... چشمان و ابروی مشکی...
    _سره بچه های کار چی میاد؟
    انگار حرف مهبد به مزاق بازپرس خوش اومد... نگاه مهربونی کردو گفت:
    _تحت پوشش بهزیستی میرن.
    لبخند کجی مهمون لبهای مهبد شد. بهزیستی؟ همون جا که بچه ها عذاب جهنم و مرگ رو باهم تجربه میکنن؟
    _میتونی بری آقا پسر
    صندلی رو دمق به عقب کشید که صدای قیژش باعث مچاله شدن صورت بازپرس پرونده شد. زیر لب خدافظی زمزمه کرد و با پاهایی که رو زمین کشیده میشدن از اتاق در حالی که بازپرس با نگاهش بدرقه ش میکرد خارج شد... مهبد باید از همه چی میگذشت... از تعلقات خاطرش از خونشون از خودش... زمان اون رسیده بود که برای رسیدن به عرش درست تلاش کنه مثل بقیه بچه ها باشه مثل زمان پاک بودنش باشه... درس بخونه کار کنه... ازینکه از بند فساد و زور رها شده بود احساس سبکی میکرد. احساس ازادی... اما حیف که این احساس ناب به قیمت از دست دادن یکایک عزیزانش بدست اومده بود....

    پاهاش رو زمین کشیده میشدن تعادل نداشت تلو تلو میخورد انگار زمین کج بود یا ذهن مهبد درست فرمان نمیداد! خودشم نمیدونست کدوم یکی! مردم نگاهش میکردن. یکی با تعجب یکی با خنده... اونا فقط این پسره بچه رو شاید در یه حد ادم خل و دچار عدم تعادل روحی می دیدن!
    سرش رو آورد بالا سرش سنگین تر از هر زمان دیگه بود نگاهش دو دو میزد حس مبهمی تو سرش بود یه گیجی عجیب یه حال ناشناخته! دلش میخواست بره به یه خواب عمیق که روزها و سالها ادامه داشته باشه. چشماش انگار دیگه هیچی نمیدید گوشاش هیچی نمی شنیدرسیده بود خونه... خونه ای که بوی مرگ می داد صداها تو ذهنش اکو میشدن تصاویر جلو چشمش رژه میرفتن مخش تیر می کشید. دنیا میچرخید. سرشو گذاشت رو بالش لیلا. که عجیب بوی لیلا رو میداد. چشماش خیره شد به سقف. بدنش لمس شده بود و خیس عرق چشماشو بست و بعد تاریکی... روح ش طاقت ضربه های سهمگین زندگی رو نداشت بیش از حد ازار دیده بود و ضربه تحمل کرده بود. بدنش میپرید احتیاج به کمک داشت. باید یکی به دادش می‌رسید یکی باید دوباره عین یه پدر دستاشو میگرفت و راه درستو نشونش میداد. ضعف روش مستولی بود. و خواب تنها چیزی بود که بعد از روزها بیخوابی بهش احتیاج داشت! به یه خواب اروم نه خوابی که خودشو با تشویش های فکری مهبد هم دست کرده و ایجاد تشنج کرده بود! صحنه ی مرگ مسعود، صدای شلیک و بعد گردن شایان که شل شد و افتاد رو دست ارمین، رفتن لیلا، همه تو مغزش عین یه فیلم کوتاه بدون هیچ توقفی پخش میشد و دوباره از اول تکرار میشد!.. صدای ارومی دره گوشش اسمشو زمزمه میکرد. سرشو اروم تکون داد نور چشماشو به بازی گرفت ارمین نگران زل زده بود به چشم های پر ازغم مهبد. که مردمک هاش کمی گشاد شده بودن.
    خودشم نمیدونست که دقیقا چند روز از مهبد بیخبر بوده. دوباره چشم های مهبد بسته شدن انگار خواب زورش به هشیاری چربید! . ارمین باید روح و جسم مهبد رو نجات میداد. باید از تحلیل رفتن جسمش و شکنجه روح مهبد جلوگیری میکرد. دلش رحم اومد به حال پسری که معصومیتش در خواب بیش تر از همیشه به رخ کشیده میشد. یاده قولی که به شایان داده بود افتاد قسم خورده بود تا برای مهبد بجای شایان برادری کنه قسم خورده بود چراغ شبهای تارش باشه.
    چقدر شایان جاش خالی بود جای پسر سمج و تخسی که حکم داداش کوچیکترو برای ارمین داشت. رازهاشون دردهاشون و نجوای دل های درد کشیده شون، همیشه باهم تقسیم شده بود.
    تب وجود مهبد رو در بر گرفته بود و تشنج... زیر لب باباشو صدا میزد دل کوچیکش حتی تو ناهشیاری هم بهونه بابای عزیز شو میگرفت. ارمین احساس وظیفه میکرد. باید مهبد رو میساخت مهبدی که با خاک یکسان شده بود!
    دست و پای مهبد رو که با پارچه خیس خنک میکرد فکرش معطوف این بود که مهبد می تونه یه ادم بزرگ باشه! یه ادم که روزی ممکنه عرش پذیراش باشه!
    باید ازین شهر میبردتش باید خشت به خشت وجودیت مهبد رو صاف رو هم میزاشت و بالا می رفت.
    روزهای زیادی گذشته بودن و مهبد ارامششو بدست اورده بود که ارمین از برنامه هاش براش گفت، از کتاب خدا... از قرآن مجید... از آرامش بکر سخنان خدا...
    متحیر زل زده بود به کتابی که دو دستی آرمین مشتاقانه به سمتش گرفته بود!
    _این... این همون کتابیه که همیشه با لذت میخونیش؟!
    لبهای ارمین به لبخندی شکفته شد مهبد دست جلو برد و کتاب رو از دستهای ارمین گرفت نگاهی به جلد سبز قران مجید کردو روشو خوند:
    _کلام الله مجید....
    مو به تنش سیخ شده بود یجوری انگار آرامش بهش سرایت کرده بود اونم تو اولین برخورد ش با قران! . در کنار ارمین هر شب یه سوره رو قرائت میکرد و ارمین در حد فهم مهبد براش قران رو تفسیر میکرد اونقدر که گذر ساعت ها رو حس نمیکردن. حالا که حالش بهتر شده بود، وقت رفتن رسیده بود. باید میرفت تا آرزوها ش رو بسازه. تهران جایی بود که با همه بزرگیش مهبد رو به جدال با خودش دعوت میکرد. با تموم و انواع ادمهای درونش! مهبد و ارمین یه روز سرد زمستونی بعد از خداحافظی با سینا انزلی شهری که فقط درد رو به مهبد هدیه کرد ترک کردن... سینا هم به همه چی امیدوار و مطمئن بود مهبد با دست پر بر خواهد گشت...
    مهبد
    نگاهی به ترمینال غرب تهران انداختم چقدر همه چیز اینجا عجیبه؟! همه چیز با سرعت هماهنگ شده بود! مردم پی زندگی میدوییدن! دود و الودگی متحیر کرده بودتم! ماشینهای زیاد، خیابون های عریض و طویل، وسایل نقلیه گوناگون هیچی برام اشنا نبود! یجوری خوف برانگیز بود شهر! یجوری چالش برانگیز و تو هاله ای ابهام بود.
    دهنم باز مونده بود و متحیر به ساختمون های بلند و ادمها نگاه میکردم که ارمین گفت :
    _اینجا تهرانه پایتخت ایران! یجای خوب برای یه پیشرفت خوب! باید مرد باشی باید زبل باشی بایدحقتو از زندگی بگیری باید بخاطر خواهر برادرات با زندگی بجنگی اما با پاکی و صداقت!
    سرمو فقط تکون دادم.....
    با اتوبوس رفتیم جنوب شهر به محله ادمهای تنگ دست و فقیر به خونه هایی که عین دخمه و خیابونایی که پر از اشغال بودن!
    یه خیابون دراز رو انتخاب کرده بود و راه میرفتیم. آرمین یه آدرس دستش بود و با دقت به کاغذ نگاه میکرد. کنجکاو شدم کجا داره میره!
    _کجا داریم میریم؟!
    در حالی که به پلاک ها نگاه میکرد گفت:
    _خونه ی زن عموم!
    از همراهی باهاش نهایت لذت رو میبردم من کم کم داشتم کنارش خدا رو میشناختم و نحوه ی انسان بودن و درست زندگی کردن رو می اموختم. وقتی اومدیم تهران تازه فهمیدم که انزلی بهشت بود و من هیچ سختی ای نکشیده بودم! آدمها ی انزلی یکصدم ادمهای تهران و زبل بازی ها و هفت رنگی شون نبودن! و من توشون فقط خودمو یه بچه دهاتیه ساده می دیدم، در برابر تهرانی ها که انسان رو زنده زنده می دریدن! منطقه نوزده تهران یکی از قدیمی ترین مناطق تهران در جنوب شهر، جایی بود که خونه اختر خانم زن عموی آرمین بنا شده بود در شهرکی بنام بخارائی! پایین شهرانگار اصلا یه دنیای دیگری بود برای خودش! انگار اصلا اون جا یه تیکه از تهران نبود!!
    ارمین دستشو روی یه زنگ قدیمی گذاشت. چیزی نگذشت که صدای پای کسی که تند تند بسمت در میومد به گوش رسید. و لحظه ای بعد پسر جوونی درو باز کرد. خیلی شبیه ارمین بود جوری که فکر کردم برادر هستن! از بس شبیه هم بودن سلام کردم که به گرمی ازم استقبال کرد. خونه درب و داغونی بود اما توش خوب بود فرش و موکت و یه سری وسایل که اصلا من نمیدونستم چی هست! پرده های جیگری رنگ با کتیبه های رنگ خودش. دیوار های سفید شیری... یه اتاق در سمت راست و یه اتاق در سمت چپ نزدیک در ورودی بود. آشپزخانه با یه نیمچه موکت کفش، دیوار به دیوار اتاق سمت راستی بود. حموم و دستشویی به فاصله یه دیوار سمت اتاق خواب سمت چپی قرار داشت. مبل های قدیمیه جگری رنگ که دوره پذیرایی چیده شده بودن.
    یه وسایلی داشتن که من نمیدونستم چیه مثلا من تلفن دیده بودم ولی نه تلفنی که گوشی شو برداری با خودت ببری! یا مثلا اتو بخار! یه تلویزیون جعبه ای سامسونگ ازون سنگینا داشتن که من اصلا تا اون موقع کار با تلویزیون رو بلد نبودم!!!!
    اسم پسر دایی ارمین، کیهان بود. قیافش کپی ارمین بود با این تفاوت که دماغش کمی بزرگتر و چشماش مشکی بودن.
    _زن عمو کجاست؟
    کیهان لبخندی زدو گفت:
    _پیش پای شما رفت خرید میوه! فکر میکرد دیرتر میرسین! خب دیگه میخواین به سلامتی ساکن شهر تهران شید نه؟
    نگاهم به تلویزیون دوخته شد داشت تام و جری پخش میکرد. چقدر از زبلی موشه خوشم اومده بود.
    _اره بخاطر مهبد جان اومدیم.
    کیهان نگاهشو بهم داد و گفت:
    _خیلی اقا بنظر میرسی!
    از تعریفش قند تو دلم اب شد و گفتم:
    _نظر لطفتونه!
      فصل دوم
    چیزی نگذشت که خانم میانسال چادری ای از در تو اومد. زن عموی ارمین بود و شوهرش رو پنج سالی بود که از دست داده بود. شوهرش قند داشت اما گویا هیچ مراعات و پرهیزی نمیکرده. و این منجر به مرگ ش شده بوده. مهربون و دلسوز بود و علاقه خاصی بهم نشون می داد.
    جدای از دلتنگی هام واسه خواهر برادر هام که خیلی آزار دهنده بود، بودن با ارمین و زن عموش و پسرش خیلی خوشایند میومد برام.
    _زن عمو ما باید یه خونه اجاره کنیم...
    با صدای ارمین نگاهمو از سبزی خوردن سفره ی شام کشیدم. کیهان دیس عدس پلو رو گرفت سمتم. با خجالت یه کفگیر کشیدم. زن عموش در حالی که غذاشو می بلعید با دلخوری گفت:
    _دیگه این حرف زشتو نزنا! همین جا هستی دیگه پسر جان کجا میخوای بری با این طفلک معصوم!
    غذامو داشتم اروم و بیصدا میخوردم که کیهان گفت:
    _وا چرا غریبی میکنی پسر بخور دیگه!.
    و بدنبالش ارمین سقلمه ای بهم زدو با اشاره سرش اروم گفت:
    _بخور زشته
    خجالت رو کنار گذاشتم و شروع کردم به خوردن. ارمین پی حرفش رو گرفت:
    _باید مستقل شیم زن عمو جان میخوام تو همین حوالی یه اتاق کوچیک اجاره کنیم مهبد درس بخونه من کار کنم.
    خجالت کشیدم اون کار کنه من درس بخونم؟! اینطوری که خیلی زشت میشه!
    زن عمو اخترش آخر کوتاه اومد و گفت:
    _با اینکه پدر خدابیامرزت خیلی بمن و احمد (شوهرش) و کیهان لطف داشته و من وظیفمه حالا که نزدیکمی ازت مراقبت کنم، اما باشه ارمین جان هرچی تو بخوای فردا با کیهان برو دوسه تا بنگاه رو بگرد انشاءالله خونه پیدا می شه!
    بعد از جمع کردن سفره و کمی خوش و بش وقت خواب که رسید ارمین کنارم دراز کشید به دستش تکیه زد و به پهلو متمایل شد.
    _از فردا باید به مدرسه بری و ثبت نام کنی. از فردا باید زندگی رو از سر بگیری... منم پشتتم. ..
    نمیدونم واقعا اگه ارمین نبود من به کجا می رسیدم تو تباهی و تاریکی دنیا... چرخیدم سمتش:
    _من واقعاً ازت ممنونم...
    لبخند قشنگی زد:
    _من باید ممنون باشم...
    متحیر نگاهش کردم اون واقعا چرا ازم ممنونه؟
    چشمهای متحیرم رو که دید گفت:
    _وجود تو باعث شد من به زندگی امیدوار بشم و اونو از سر بگیرم، برای موفقیت دوباره تلاش کنم. در اصل تو بمن لطف کردی نه من به تو!
    پر از احساس خوب شدم احساس اینکه حداقل تونستم برای یکی مثمر ثمر باشم چشامو بستمو لبخند زدم. با یه احساس خوب بعد از مدتها بیخوابی تا خوده صبح تخت خوابیدم
    ساعت ده بود که چشمهام باز شد. تلالو نور گرما بخش خورشید انرژی مضاعفی بهم داد. کش و قوس طولانی ای به خودم دادم نگاهی به کنارم کردم. اثری از ارمین نبود. صورتم رو با دست مالیدم رختخوابمو جمع کردم و به کناری گذاشتم مال ارمین رو هم همینطور. رفتم بیرون تو هال. کیهان و اختر خانم بهم لبخند زدن و من با انرژی بهشون صبح بخیر گفتم:
    _صبح همگی بخیر.
    آرمین باهاشون نبود. کیهان گفت:
    _رفته نون بخره میاد
    لبخند زدم و نشستم رو مبل که کیهان گفت :
    _مهبد چجوری با آرمین آشنا شدی؟
    لبخند زدمو به فرش کهنه رنگ و رو رفته کف خیره شدم.
    _یه نفر که خیلی عزیز بود و الان دیگه عمرشو بشما داده، منو باهاش آشنا کرد.
    نگاهی به کیهان کردم حس کردم هنوز کنجکاوی کیهان ارضا نشده! برای همین گفتم:
    _وقتی تازه مسعود....
    تا اسم مسعود اومد کیهان با حرص گفت :
    _اه مرتیکه کثافته.... دلم میخواد خودم یدور تیکه تیکه ش کنم بزارم قبر... اصلا حقشه.... استغفرالله!
    پی حرفم رو گرفتم:
    _منو خلافکار کرده بود و من از فرط ناراحتی مریض شدم. اون جا بود که آرمین ازم مراقبت کرد.
    دستی به صورت کاملا اصلاح شده ش کشید و تو فکر فرو رفت. نمیدونم به چی فکر می کرد. منم تو فکر فرو رفتم. چقدر دلم میخواست سام بود و لپ شو گاز میگرفتم.
    _از آرمین چی میدونی؟
    اونقدر تو فکر و خاطره بازی با خاطرات سامی بودم که متوجه حرفش نشدم و سریع گفتم:
    _چی؟!.
    نگاه مهربونی کردو گفت :
    _تو باغ نیستی ها... گفتم از ارمین چقدر میدونی؟
    یه لحظه فکر کردم و به حافظم رجوع کردم من هیچی ازش نمیدونستم جز اینکه بچه کار بوده و خانواده نداره!
    _نه هیچی که نه، چیز زیادی نمیدونم.
    قیافش متاثر شدو سکوت کرد. منم چیزی نپرسیدم. بعد از اومدن آرمین و به همراه داشتن نون برشته ی فوق العاده خوشمزه ی بربری و صرف صبونه رفتیم بیرون تا به کارهامون برسیم...
    تو یه مدرسه ابتدایی تو همون پایین شهر ثبت نام کردم بعده دو هفته یه خونه که نمیشد بهش گفت خونه در اصل یه اتاق سه در چهار بود پیدا شد برای ادامه ی زندگی! ارمین کارگر یه ساختمون شده بود خیلی دلم می سوخت براش ولی به خاطر اونم که شده بود درس میخوندم ساعتها و ساعتها.. با این امید که جواب زحماتشو بدم. با این امید که سر افراز برم دنبال خواهر برادر های عزیزم...
    خیابو های تهران رو حفظ شده بودم. دوستای جدید پیدا کردم. روزهای بیکاریم میرفتم سره ساختمون به ارمین که خیلی خسته میشد کمک میکردم. دستام تاول و پینه میزد میترکید و درد میکرد اما شیرین بود. صادقانه و حلال روزی دراوردن لذت بخش بود. لیلا کم کم نامه هاش شروع شدن خرچنگ قورباغه مینوشت اما من هر بار یه نامه رو صدبار میخوندم میبوسیدم و به قلبم فشارش میدادم. منم جوابشو میدادم و پستش میکردم لیلا از حال خوشش مینوشت از خاطرات ش با نجیمه و حامد. و من چقدر گاهی بهش میخندیدم. به خاطرات و شیطنتایی که ازشون مینوشت. والدین جدید سهیل و سام هم برام می نوشتن از حال و روزشون. از سام که حالا اسمش شده بود دانیار و سهیل که اسمش شده بود علیرضا! گاهی هم برام عکس میفرستادن که دلم براشون قنج میرفت و میلیون بار قربون صدقه شون میرفتم.
    تنها دلیل من برای جنگیدن با این زندگی و ادامه ی بقا اونا بودن. دوازده سالم که شد وظیفه دیدم که کمک حال ارمین باشم هرچند اون مخالفت میکرد. ولی من لج باز بودم. تو یه جوشکاری که مرد صاحب مغازه خیلی دست تنها بود کار گرفتم. اونم نیمه وقت....
    روزا بکوب درس میخوندم عصرا کار میکردم شبا تا پاسی از شب بیدار میموندم و مسائل درسی رو حل میکردم و زندگی همچنان ادامه داشت. مواظب بودم با کسی کل نندازم به پای هیشکی نپیچم. هر کیم می پیچید پر و پاچم با ارامش یا ادبش میکردم یا می دیدم خطرناکه ولش میکردم. وقتی اشتراک تلفن و دستگاه تلفن رو گرفتیم حسابی ذوق زده شده بودم! آرمین با خوشحالی گفت:
    _حالا دیگه میتونی به لیلا زنگگگگگگ بزنی!.
    خودمو چلوندم خیر سرم دوازده ساااااالم بود! هرکی میدیدمت تو اون موقعیت حتماً میگفت این پسره چند تخته ش کمه بخدا!
    طرز کارش رو که یاد گرفتم شماره خونه ای که لیلا توش زندگی میکرد گرفتم اما قبل از اینکه بوق بزنه قطع کردم. دستام می لرزید و همینطور دلم! دو دل بودم! چی باید میگفتم! موهامو چنگ زدم ولی بالاخره که باید با لیلا یه روزی روبرو میشدم. پس چه بهتر که با زنگ زدن شروعش میکردم! خودمو کنترل کردم بخودم نهیب زدم و گفتم :
    _مهبد تو یه مردی مرد که نمی ترسه و نمی لرزه!!!
    بخودم جرات دادم و شماره رو گرفتم! گوشی رو گذاشتم دمه گوشم! بوق ممتد میزد که ناگهان فاصله تموم شد صدای دختر بچه ای پیچید تو گوشی قلبم به اندازه یک میلیونم ثانیه از تپش ایستاد و پودر شد ریخت تو سینم!!
    _بله بفرمایید... الو؟
    اشک تو چشمام حلقه زد اونقدر هول بودم که سریع خواستم قطعش کنم به نفس نفس افتاده بودم دستمو رو دهنی گذاشتم اما صدای اون طرف گوشی ناباورانه اسمم رو با هیجان صدا زد!!!
    _مهبد؟! مهبد تویی؟! داداشی خودتی؟!
    نفسم ازاد شد زبونم باز شد و با خوشحالی گفتم :
    _لیلا.... اجی جونم
    جیغی کشید که گوشم پرده ش پاره شد جیغ میزد و با هیجان یچیزایی میگفت که فقط یه جمله شو فهمیدم!
    _مامان مامان داداشم زنگ زده!
    مامان؟ نمیدونم چرا با شنیدن لفظ مامان لبخندم ماسید نمیدونم چرا یه ان همه انگیزم رفت. حس کردم انگار به لیلا تعلق ندارم. گوشی از دستم پایین اومد. اما صدای لیلا منو بخودم آورد.
    _مهبد جونم داداشی؟
    بغضش ترکید بغض منم ترکید
    _جانم ابجی جانم جانم عزیز دل داداش
    _دلم برام تنگ شده مهبد سام و سهیل کجان ازشون خبر داری؟
    زمزمه کردم ای آلهی من بمیرم برات که هنوز دلت براشون نگران و بی تابه.
    یهو گفت:
    _چی؟
    بخودن اومدم و گفتم :
    _هیچی هیچی اره خبر دارم حالشون خوبه...
    سوالی که پرسید منو به قهقهه انداخت!
    _مهبد تو هم بزرگ شدی یا فقط من بزرگ شدم!
    خندیدم و گفتم :
    _عزیزم معلومه که منم بزرگ شدم...
    سکوت کرد... منم سکوت کردم.
    _نمیای پیشم؟
    دلم براش پر کشید دستمو گذاشتم دهنمو گازش گرفتم تا بغضم سر باز نکنه.
    _چرا میام ولی به موقعش....
    لیلا
    اماده شده بودم که با نجیمه برم پارک بستنی بخوریم که تلفن زنگ زد. طبق عادت معمولا من جواب تلفن رو میدادم و اینبار هم من جواب دادم. اول هیچ صدایی نمیومد اما بعد صدای نفسهایی رو شنیدم که ریتمی نامنظم داشت! مگه میشد نشناسم صدای نفس هاشو! مگه میشد نشناسم یا یادم رفته باشه صدای نفس های پسری رو که تو پرو پاچه خودش بزرگ شدم!
    اول باورم نمیشد خودشه، طفلک از فرط هیجان و دلتنگی سکوت کرده بود و من با صدا زدن اسم قشنگش این سکوت رو تموم کردم. اونقدر نجیمه رو دوست داشتم که بهش میگفتم مامان. اما حس کردم بعد از اینکه نجیمه رو مامان خطاب چردم پشت تلفن، مهبد آزرده خاطر شد! مهبد قول داد یه روزی میاد پیشم. گفت همه چی مرتبه. و یروز اینکه چرا و برای چی به تهران رفته رو توضیح میده. بعد از صحبت کردن با نجیمه و تشکر ازون مهبد برای اینکه پول تلفن زیاد نشه مکالمه رو تموم کرد. وای که چقدر حالم خوب شد اون لحظه!! انگار دنیا رو بهم داده بودن.
    پریدم و نجیمه رو بوسیدم:
    _مامان دیدی زنگ زد! عاشقشم هنوز منو یادشه!
    نجیمه خودشو بهم چسبوند و منو حسابی تو اغوشش فشار داد. اونم مثل من خوشحال بود.
    _خدارو شکر که حالش خوبه.
    فکرم رفت پیش چهارسال پیش همون موقع ها که شایان مسعود رو کشت! من هیچوقت به نجیمه اینا نگفتم که حرفاشونو شنیدم و از موضوع مطلع شدم. تو خودم نگهش داشتم و با اینکه زجر اور بود و شبا و صبحام با نگرانی طی میشد تحمل ش کردم. خوشحال بودم ازینکه همیشه تو نامه هاش مهبد از اینکه همه چیز بر وفق مراد پیش میره مینوشت و اینکه اونروز صداشو که تقریبا داشت مردونه میشد شنیدم، خوشحال ترمم کرد. من همیشه به سهیل و سام فکر میکردم و همیشه فکر میکردم چی میپوشن، چی میخورن، چکار میکنن. طی این سالها، غذا درست کردن رو کم و بیش از نجیمه داشتم درست و حسابی یاد میگرفتم. داشتم پیازهارو خلالی میکردم واسه قیمه که سوالی به ذهنم رسید.
    _مامان؟
    در حالی که کاهو خورد میکرد گفت:
    _جانه مامان
    یه ان دو دل شدم که سوالم رو بپرسم ولی دلو به دریا زدمو گفتم:
    _اگه یه روز مهبد بیاد دنبالم میزاری برم باهاش برای همیشه؟!
    چاقو از دستش سر خورد با ضرب بدی خورد تو کاسه شیشه ای! و چشماش محو چشمام شدن ولی نجیمه زود خودش رو جمع کرد و گفت :
    _بستگی به خودت داره لیلا جون تصمیم با خودته. باید ببینیم خدا چی می خواد.
    خودم میدونستم سوالم خیلی براش ناراحت کننده بوده ولی خب این سؤال باید روزی جواب داده میشد!!
    نمیدونم چرا همش یچیزی میگفت باید بری مهبد رو ببینی هی یچیزی نهیب میزد که چرا تعلل میکنی. اما سؤالی که پیش اومده بود این بود چرا هنوز مهبد حرفی از دیدن همدیگه نمیزد؟! چقدر باید صبر میکردم تا خودش مطرحش کنه؟!
    من به نجیمه و حامد خیلی عادت کرده بودم و مسلما سهیل و سام هم والدین جدیدشون رو قبول داشتن و چه بسا فکر میکردن اونا والدین اصلی شون هستن! با این افکار به این نتیجه می رسیدم که دوباره یه خانواده شدن ما بچه ها کاری غیر ممکن بنظر میرسه!
    عکس باباجونمو که رو میز کنار تختم بود برداشتم. چهار سال بود که فوت شده بود ولی یک شبم نبود که بهش فکر نکنم. دستی به چهره خوش تیپش تو عکس کشیدم و گفتم :
    _بابا جونم تو فکر میکنی ما باز میشه دور هم باشیم؟ تو کمک میکنی که باشیم نه؟ تو به مهبد کمک میکنی به قولش عمل کنه مگه نه؟!
    ارامش چهره ی بابا تو عکس و یاد اغوشهاش زمانی که زنده بود عجیب هنوز هم ارامش بخش شب و روز من بود.
    دست از بیکاری کشیدم و مشغول خوندن علوم مدنی سال پنج دبستان شدم.
    بعد از خوندن درسهام رفتم به پذیرایی. مادره نجیمه اومده بود. همیشه خدا دست پر میومد. بیسکوییت و شکلات و گاهی میوه. دوییدم طرفش که دستشو باز کرد و منو به اغوش کشیدو چلپ و چلوپ ماچم. کرد.
    _سلام مادرجون
    با مهربونی نگاهم کرد:
    _سلام فرشته کوچولوی من خوبی مادر
    _خوبم مادر جون
    دستی به موهام کشیدو گفت:
    _یه پارک جدید این نزدیکی ها باز شده مامانت گفت یه هفته ای هست نرفتی گردش خب حالا که من اومدم بریم یه ساعتی بازی کن بعد بیایم که مادر جون شب میخواد یه غذای خوشمزه درست کنه!
    با خوشحالی دست هامو به هم کوبیدم و گفتم:
    _اخ جووووون دوستت دارم!
    گونمو بوسید :
    _منم همینطورررر
    رفتم به نجیمه بگم که میخوایم بریم پارک، که سره جام خشکم زد! در حالی که برنج رو ابکش میکرد اشک میریخت! دلم خیلی سوخت فهمیدم به این زودی ها انتظار نداشت که مهبد سراغمو بگیره.
    _مامان؟
    تا اون لحظه متوجه حضور م تو اشپزخونه نشده بود که یهو پرید! دستشو گذاشت رو قلبش:
    _وای سکته زدم!
    بعد انگار که یهو فهمیده باشه تو چه موقعیتیه اشکاشو تند تند پاک کردو گفت:
    _کی اومدی مادر؟
    با سر اشاره زدم به در ورودی اشپزخونه و گفتم:
    _همین چند لحظه پیش اومدم بگم که...
    لبخند زد و پرید وسط حرفم:
    _شنیدم عزیزم عیب نداره با مادرجون برو ولی مواظب باش.
    دلم میخواست بگم من که به این زودیا نمیرم که گریه میکنی. ولی خودمم نمیدونم چرا نگفتم. باشه مرسی ای گفتم و با مادر جون بعد از آماده شدن رفتم پارک، سر تاب بازی یادم اومد که مهبد چقدر تو تاب دادن ما احتیاط می کرد! نگاهاش و تحکم کردناش تو پارک که مبادا منو سهیل از تاب بیفتیم و چیزیمون شه، چقدر شیرین بود! قیافه ش الان چقدر ممکنه عوض شده باشه؟ شبیه مامان شده یا بابا؟ افکارم رو از سرم بیرون کردن و از تاب خوردن لذت بردم.
    از تاب که پیاده شدم مادرجون گفت:
    _خیلی دوست داری بری پیشش نه؟
    چقدر خوب بود که اون میدونست تو دلم چخبره! نمیدونستم چی بگم! اگه بگم اره شاید حامد و نجیمه ناراحت شن! اگه هم میگفتم نه دل کوچیک خودم اروم نمیشد. مادرجون دقیق نگاهم کرد و گفت:
    _با من راحت باش دیگه لیلا جان
    لبمو گزیدم و گفتم :
    _هر وقت خوده مهبد بگه میرم میبینمش. حتما یچیزی هست که گفت به موقعش دیگه.
    در حالی که نی رو در پاکت آب میوه فرو می برد گفت:
    _اخه من فدای تو بشم که تو این قدر خانم و فهمیده ای لیلا جون!
    اخم کردم!
    _خدا نکنه شما فدام بشی.
    ابمیوه رو با لبخند گرفت سمتم. ممنونی گفتم و مشغول خوردنش شدم که صدای خنده های منو سهیل که یه روز مهبد برامون بستنی خرید تو گوشم پیچید! هرچی خاطره از مهبد داشتم همه شون خوش بود..
    مهبد
    بعد از خوردن یه مختصر عصرونه رفتم سره ساختمون تا به ارمین کمک کنم داشت چایی میخورد. با دیدنماخم کرد و اوقاتش تلخ شد:
    _باز که اومدی تو! صدبار گفتم نیا خطرناکه!
    لبخند دندون نمایی زدمو گفتم:
    _خب کم غر بزن! میدونی که نمیتونی منصرفم کنی.
    پوفی کشیدو گفت:
    _امان از دست تو خیلی خب برو خاکو الک کن
    بی هیچ حرفی رفتم پایین و مشغول شدم.
    مشغول الک کردن خاک، سر کاره ارمین بودم که یهو صدای مهیبی همه رو از کار کردن باز داشت! ناگهان طناب قرقره ای که فرغون رو بالا میکشید پاره شد و فرغون با سرعت سر سام اوری از طبقه هشت سقوط کرد! من دقیقا زیره اون فرغونی که داشت میفتاد ایستاده بودم! خون تو بدنم یخ زد! آرمین از بالا با ترس فریاد زد:
    _مهبد مهبـــــد مواظب باش!
    و بدنبالش حرکت کرد تا بیاد پایین!
    نگاهم کشیده شد بالا! خشکم زده بود نمیدونستم باید چه حرکتی بزنم مردمک چشام از ترس گشاد شد امانمیدونم چیشد شاید خدا خواست که به خودم اومدم و خودمو پرت کردم یه طرف که فرغون با کلی اجر توش دقیقا کنارم خورد زمین! به معنی واقعی سکته کردم! نفس نفس میزدم زبونم بند اومده بود هیچ فاصله ای با مرگ نداشتم!!! ارمین به دو پله ها رو پایین اومد! شوک زده بودم به دستم که میسوخت نگاه کردم چند سانتی بر اثر پارگی و اصابت با یه سنگ تیز پاره شده بود! و یه انگشتم به طرز ناجوری برگشته بود! گوشتو پوست پاره شده و استخونم بیرون زده بود خودم داشت حالم از دیدنش بهم میخورد! ارمین دو طرف بازمو گرفت و تکونم داد!
    _مهبد! مهبد صدامو میشنوی ؟
    سرمو اروم تکون دادم که خیالش راحت شد.
    _خداروشکر سالمی!
    دستمو اوردم بالا انگشتمو حس نمیکردم! تازه فهمیدم که غیر از اون انگشت بیحسم، چقدر دستم درد میکنه. ارمین نگاهش کشیده شد به دستم. با دیدن دستم چندشش شد و هینی کشید و روشو بر گردوند!
    _ای وای!

    دکتر نگاهی به دستم که حسابی نابود شده بود کرد! داشتم از زور درد میمردم! دستمو که ضد عفونی کرد تا جیگرم سوخت! ولی داد نکشیدم اهل جیغ و داد موقع دردکشیدن نبودم برای همین دکتر گفت:
    _اگه داد بزنی شاید
    برات تحملش راحت تر باشه!
    ارمین که حسابی چندشش و موهاش سیخ شده بود! بیچاره دل این چیزارو نداشت دکتر که بی حس کننده رو زد کمی بهتر شدم!
    _کوه کندی پسر جون؟! زدی تاندون و عصب اولنار تو پاره کردی!
    ارمین با قیض گفت:
    _خیلی پسر حرف گوش نکنیه دکتر! داشت سره ساختمون جونشو از دست می داد!!
    و بعد رو کرد بمن و با حرص لب زد:
    _ای بزنم صاف شی!
    لبخند حرص دراری بهش زدم.
    دکتر با چشم غره نگاهم کرد!
    _اخه تو رو چی به ساختمون بچه! تو الان باید پی درس و مدرسه ت باشی!
    در حالیکه سوزن رو نخ میکرد گفت:
    _ خب حالا اگه نمیتونین بخیه زدن رو تماشا کنین و چندشتون میشه روتونو بر گردونین!
    ارمین که نشسته بود رو تخت سریع روشو چرخوند از حرکتش خندم گرفت! با دقت به کار کردن دکتر نگاه میکردم اونم زیر چشمی نگاهامو میپایید. اخه منم رویا م پزشک شدن بود!
    _علاقه داری ها!
    لبخند زدم و با ذوق گفتم:
    _هدفم پزشک شدنه! اگه پزشکی نشد معماری
    با شنیدن حرفم دقیق شد تو چشم هام و بعد زل زد به دستهای پوسته پوسته شده و پینه بستم. ابروهاش بالا رفت!
    _تو بچه ی کاری؟
    سرمو بالا گرفتم و با افتخار گفتم:
    _بله من کودک کار هستم!
    نمیدونم چرا ماتش برد و چند لحظه زل زد بهم که بعد بخودش اومد! بخیه زدن تاندونمو که تموم کرد دستمو گچ گرفت و اتل زد... چندتا قرص نوشت...
    _هر شب بعده شام این دوتا قرص رو بخور فقط هر وقت حس کردی زیادی داغ شده بدنت یا خیلی درد میکنه فورا بیا اینجا!
    نگاهی به دستم کردم! دست چپم بود و من با همون دست همیشه مینوشتم. غمم گرفت:
    _دکتر من چجوری با این دست بنویسم امتحانات پایان ترم نزدیکه! انگشت وسطم به فنا رفته نمیتونم بنویسم که!.
    دکتر سکوت و در سکوت نگاهم کردمنم نگاهش کردم موهای جو گندمی و صورت شکسته ای داشت اما اصلا بنظرم نیومد که سن بالا باشه! شاید فقط چهل سالش بود اما عجیب شکسته بود چهره اش!
    _از امتحاناتت عقب میفتی دیگه چون به این دست فشار بیاد تا اخر عمرت از کار میفته البته الانشم معلوم نیست بعد از جوش خوردن اصلا خوب شه!
    ارمین کلافه پوفی کشید:
    _عجب دسته گلی اب دادی اینهمه جون کندی امثال درس خوندی اخرش نتونی امتحان بدی که فاجعهس!
    احساس شکست میکردم! دلم میخواست بگیرم موهامو بکشم از حرص! نگاهی به دکتر کردم که مرموزانه نگاهم میکرد و پوست لبشو میجویید! لبخند زدو گفت:
    _چرا این آقا پسرو نمیبری سره امتحان تو بگی اون بنویسه!
    نمیدونم چرا ولی بدجور خندم گرفت! از تصورش یهو منو ارمین زدیم زیر خنده! فکر کنین! من ارمین رو ببرم سر جلسه ملا بنویسش کنم!
    دکتر جدی زل زد بهم! گردنشو کج کرده بودو نگامون میکرد خندم ماسید فکر کنم فکر کرد مسخرهش کردیم! من فکر کردم داره شوخی میکنه! صداشو صاف کردو گفت:
    _جدی گفتم تنها راهش همینه البته بمن مربوط نیستا...! اینو گفتم چون هر ادمی که هدف بزرگی داره هیچ چیزی مانعش نمیشه! مخصوصا اونی که هدفش پزشکی یا یه چیزی امثال اینه نباید با هر چیزی که بد بود و پیش اومد جا بزنه!
    حرفای دکتر تا اخر عمر اویزه گوشم بود در اصل اولین پندی بود که بطور جدی از یه ادم که خودش به جایی رسیده بود شنیده بودم . از دکتر با تواضع تشکر کردم و بعد از پرداخت هزینه، اومدیم بیرون. ارمین رو بهم کردو گفت:
    _این دکتره بی راهم نگفتا ولی فکر نکنم بزارن! اونوقت میشه تقلب یجوری! یعنی اصلاااا رو من حساب نکن من از نوشتن متنفرم!!!
    دستی به موهام کشیدمو گفتم:
    _اگه مراقب بالا سرمون باشه من بگم تو بنویسی که تقلب نیست! بعدم مگه تو نمیگی من برای بالا رفتنت هرکاری میکنم؟! بببینم اصلا ما برای چی اومدیم تهران؟!
    کلافه چنگی به موهاش زد!
    _اومدیم که بنده برادری کنم شما ترقی کنی!
    خندیدم و گفتم :
    _آ قربونت ایندفعه هم بزرگواری کن ملا بنویس شو تا من ترقی کنم!
    دوباره با تصورش خندمون گرفت ازونجا راهمو به سمت مدرسه کج کردم بالاخره بعد از کلی چک و چونه زدن با مدیر اونم بعده سه روز هی برو بیا، اخر مدیر بر اثر کلافگی بیش از حد تسلیمم شد. وضعمون سر امتحانات من خنده داربود من میگفتم ارمین با اکراه می نوشت مراقب انگار چشماش چسبیده بود به منو ورق و ارمین! انگار داشتم دیکته بهش میگفتم یه پسر بیست سه ساله عین بچه مدرسه ای ها داشت برای یه بچه دوازده ساله املا مینوشت! بعد از هر امتحانم تا خوده خونه بجونم غر میزد که این چه حال و روزیه تو ساختی واسه من اخه مگه من ملا بنویسم! نگاه کن توروخداببین چجوری منو از زندگیم انداختی و مدام یه ریز عین زنا ازین حرفا و غر میــــزد! ارمین با هزار تا محاسن یه بدی ای که داشت این بود که غرغرو بود! تا صد دفعه خطاتو نمیزد تو سرت اروم نمیشد! منم به رسم ادب بخاطر اینکه همه جوره بهش شرایط خوبه الانمو مدیون بودم، سکوت و تحمل میکردم. به هر جون کندنی بود سال اول راهنمایی هم تموم شد. تموم روزهای تابستون رو تو مغازه جوشکاری مش قربون تموم وقت از صبح تا شب کار میکردم. شبا خسته و کوفته عین یه جنازه فقط میومدم خونه یچیزی میخوردم و دوش میگرفتم و می خوابیدم و چه قدر خوب بود که ارمین درکم میکرد و به پرو پاچم نمی پیچید. تموم پولمو جمع کردم برای خرید کیف و کفشم و کتابام و یونی فرم مدرسه که تازه مد شده بود! یه پیرهن بنفش کمرنگ با شلوار کتان مشکی. یکی از همون روزای پر کاری بود که خسته و با بدنی خسته برگشتم خونه. ارمین یه گوشه کز کرده بود سرشو رو زانوهاش گذاشته بود. سابقه نداشت این موقع از روز خونه باشه. دلم اشوب شد هیچ وقت این حالتی ندیده بودم ارمین رو. اروم رفتم جلو و خطابش کردم اروم سرشو بلند کرد از قیافه ش که عجز توش مشهود بود و غم دلم ریخت نشستم جلوش. کنجکاو نگاهش کردم و با دقت خیره شدم بهش.
    _ارمین؟ داداش چیشده؟!
    چشماش قرمز شده بودو مشخص بود ساعتهاست گریه کرده! سرشو دوباره گذاشت رو پاهاش و شونه هاش لرزید! داشتم نیمه جون میشدم خودمو کشیدم طرفش و دستمو گذاشتم شونش:
    _میشه بگی چی شده؟! دارم از نگرانی میمیرم! کسی چیزیش شده باز؟!
    بالاخره سکوتشو شکست.
    _امرز سالگرد روزیه که مامان بابا و داداش م سالهای پیش جلوم زنده زنده سوختن
    بغضم گرفت بدجور گریه میکرد حتی بعد از اینهمه سال این داغ برای دلش تازه بود. مثل منکه همیشه یاد رفتن بابا و اون روزی که ساعتها سرشو رو پاهام گذاشتم، باهام بود و زجر کشم میکرد. اروم کشیدمش بغلم و دستمو به ملایمی کشیدم پشتش چشمامو بستم و اشکم چکید. هر دومون باعث رنجش و مرگ والدینمون شدیم. اتفاقی که بعد از اینهمه سال هنوز برای اکثر کودکان کار پیش میاد.
    _بریزش بیرون ارمین... سکوت اون دل وامونده رو بشکن بزار سبک شه اون بارگناه که یدکش میکشی.
    خودشو از بغلم بیرون کشید و اهی کشید که قلبم سوخت.
    _این موضوع مال خیلی سال پیشه مال شاید سیزده یا چهارده سال پیش.
    کنجکاو گفتم :
    _خب
    دوباره بغض کرد حس کردم به هیچ وجه ممکن نمیتونه توضیح بده از بس که آزار دهنده س براش! لبخند کم جونی زدم:
    _اگه بازگو کردنش اینهمه دردناکه هیچ اصراری نیست.
    سرشو به چپ وراست تکون داد و گفت:
    _بزار بگم.... بزار تموم کنم این رنجو...
    چشمام رو بستم و فشار ارومی دادم و منتظر شدم
    _مامان من خیلی مریض بود زخم معده گرفته بود و دکترا میگفتن رفتنیه
    چشماشو ازم گرفتو با اشک خیره شد زمین یاد بابا افتادم که ساکت یه گوشه خونه همیشه می نشست چشام پر شد .. بستمشون و لبمو گاز گرفتم.
    _بابام یه عملی بود که کارش هر شب یه فصل کتک زدن ما بود هرچی در میاورد پول مواد میداد ما هیچ وقت غذای درست حسابی نداشتیم مادرم هر روز و هر روز بدتر میشد، شبا با گریه و گشنگی می خوابیدیم. ما سه تا بچه بودیم و منم قد اون موقع هایی که تو اولین بار بچه کار شدی، بودم. یکی از داداشام از سو تغذیه و کم خونی مرد.
    متاثر نگاهش کردم. حرفشو ادامه داد :
    _تازه میخواستم بدونم زندگی چیه که فهمیدم باید زنده بمونم و با مرگ و زندگی بجنگم تا دیگه هیشکی تلف نشه...
    خیلی خوب میفهمیدم چی میگه چونم لرزید. چقدر نقاط وجه مشترک بینمون زیاد بود اینهمه سال، ساعت به ساعت، دقیقه به دقیقه، روز به روز باهاش بودم و نمی دونستم اینهمه زجر کشیده.... اونم بدتر از دردایی که من تحملش کردم.
    صداش منو از افکارم بیرون کشید.
    _یکی از بچه های کار خیابون مطهری انزلی گفت برای مسعود کار میکنه و با حقوقش زندگیشونو میچرخونه نمیدونستم مسعود تا چه حد پسته. وقتی افتادم بعد از اسپند دود کردن و آدامس فروشی و گل فروشی تو کار مواد و ماه ها توش موندم، با اینکه دیگه اون بچه های گشنه دیروزی نبودیم اما دیگه هیچی مثل قبل نبود من یه ادم بی احساس سرد شده بودم که خیلی زود با هر تلنگری وحشی میشد.
    لبخند تلخی زدم:
    _درست مثل من موقعی که کارم مواد بود. با همه بد تا می کردم.
    بغضشو قورت داد..
    _تا اینکه برای بردن مقدار زیادی از مواد رفتم به یه خرابه. وضع معتادها افتضاح بود. سراغ مشتری رو گرفتم که گفتن دیشبش تموم کرده.... هرکی یه گوشه پرت و خمار بود حالم بهم خورد و گلاب به روت بالا آوردم از وضعشون. اون لحظه از خودم منزجر شدم اون مدام از من مواد میگرفت در اصل من باعث مرگش شدم....
    نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
    _تو بهش نمیدادی از یکی دیگه میگرفت.
    اب دهنشو قورت داد و گفت:
    _اونجا بود که تصمیم گرفتم آدم شم اما با وجود قانونی پیش رفتنم و تصمیم جدیم برای همکاری با پلیس با اینکه نود درصد موفق شدم، سر اخر شکست خوردم. اون خونه که بهش میگن خونه سوخته تو خیابون سپه رو دیدی؟
    (خانه ی سوخته در یکی از خیابانهای بندر انزلی واقع شده که در حادثه ی اتش سوزی تمام ساکنین اون زنده زنده سوختن. جز یک نفر که اون شب تو خونه حضور نداشته. طبق گفته ی شاهدین در سال هفتاد و شیش این خانه شبانه به اتش کشیده شد که متعلق به خانواده ی یک کودک کار که مخالف سیاست های کاری رییسش بوده، بوده! پس از تحقیقات، پلیس به طرز عجیبی این پرونده رو بعد از اعلام اینکه اتش سوزی اقدام پدر خانواده برای خودکشی بوده، بست!!!)
    خونه ی سوخته رو بارها دیده بودم جوری اتیش گرفته بود که تبدیل به مخروبه شده بود هرگز فکر نمیکردم اون خونه خونه ی ارمین و خانوادشون باشه!
    _اره دیدمش ولی هیچوقت حتی تصور اینکه اون خونه ی شما باشه نمی کردم...
    اهی کشیدو گفت :
    _مسعود که نصف باندش رو هوا رفته بود یه مدت فراری بود بعد دستگیرش کردن و یه یه سالی رفت زندان از شانس بدم دادستان بازنشسته شد و دادستانی که خیلی هوای مسعود رو داشت اومد رو کار نمیدونم چجوری ازاد شد و اونجا بود که اومد سر وقت انتقامش. خونمونو به اتیش کشید و تمام هستیمو گرفت. هیچوقت نتونستم ثابت کنم کارشو اونم منو به حال خودم رها کرد تا اینکه شایان زدو اونو کشت.
    چقدر متأثر شدم از گذشته ی تلخش و چقدر خوب بود که دیگه مسعود زنده نبود تا افراد بیشتری رو به کام مرگ بکشه.
    _چرا ازش انتقام نگرفتی چیشد که اونجوری کنج عزلت پیشه کردیو به خدا رو اوردی؟
    حس کردم اروم تر شده حالا که کوله بار دردشو از شونه هاش با گفتن درد دلش زمین گذاشته بود. لبخند محوی زد:
    _خدا دستمو گرفت خودش بهم ندا داد. خودش بهم نهیب زد. میدونی مهبد من بعد از مرگ خانواده م از خدا رو گردون شدم مدام کفر میگفتم که این چه زندگی نحسیه میگفتم خدا ظالمه وجود نداره حواسش بهمون نیست بارها نقشه قتل اون عوضیو کشیدم اما روز اجرا یچیزی مانعم شد! زمانی که رفتم تا نابودش کنم از دم یه مسجد رد شدم! قاری در حال خوندن سوره ی شوری آیه بیست و پنج رو به بهترین نحوه ممکن بود. میدونی که من شیعه مذهب نیستم خوزستانیم و عربیم خیلی خوبه! قاری که گفت <<وَ هُوَ الَّذِى یَقْبَلُ التَّوْبَهَ عَنْ عِبَادِهِ وَ یَعْفُواْ عَنِ السَّیَِّاتِ وَ یَعْلَمُ مَا تَفْعَلُون >> قلبم لرزید و ماتم برد! انگار قشنگترین حرفی بود که شنیده بودم! قدمهام لرزید و ایستادم!
    <<و اوست کسى که از بندگانش توبه می ‏پذیرد و از گناهان در می ‏گذرد و آنچه را که می ‏کنید، می ‏داند.>>
    به جمله ای که ارمین به عربی گفت فکر کردم چقدر حس خوبی به خالق بخشنده مون پیدا کردم. راست میگفت همون یه جمله هم انگار دلنشین ترین جمله جهان بود با اینکه من قرآن رو شیرین ترین و بهترین کتاب دنیا میدونستم اما همون یه جمله ای هم که دل ارمین رو لرزوند کافیه تا یه انسان به راه راست هدایت شه.
    لبخند زدم و مشتاقانه گفتم:
    _خب بعد؟!
    با انگشت دستش ور رفت:
    _اون شب بدجوری بهم تلنگر خورد. یجورایی کلا شکستم از درون. همون جمله باعث شد کنجکاو شم قرآن چی هست هدفش ازین جملات چیه. رفتم از کتابخونه یه قران امانت گرفتم و مشغول خوندنش شدم هرچی بیشتر پیش میرفتم بیشتر پی میبردم که چقدر جلوی خدا شرمندم. معتاد خوندن قران که شدم از انتقامم دست کشیدم فهمیدم اجرای عدالت تو مسئله ای مثل مسئله من، کار من نیس! قضاوت در شأن من نیست من اصلا رقمی نیستم در برابر عظمتش که بخوام بگم کی حقش انتقامه کی نه!
    چقدر حرفای ارمین برام دلنشین بود چقدر مسحور حرف زدنش شده بودم. از خدا که حرف میزد انگار رو ابرا سیر میکرد!
    صدای غار و غور شکم هر دومون بلند شده بود. دوتامون خندیدیم. از اونجایی که خیلی عین خانما به اشپزی علاقه داشتم از روی کتاب اشپزی کلی غذارو یاد گرفته بودم! اون موقع ها که من دوازده سالم بود درست سال هشتادو دو بود و هنوز قیمت ها مثل الان که من از خاطراتم براتون مینویسم، نجومی و گرون نبود! با کم ترین حقوق میشد بهترین خوراک رو داشت! ما با هفته ای پنج تومن یه هفته غذا مونو داشتیم! اونم غذای سالم نه مثل الان که با دویست تومن پول غذا در یک ماه، هیشکی هیچ چیز درست حسابی نمیتونه بخوره!!! بگذریم...
    رفتم اشپزخونه تا یچیزی برای شام درست کنم هنوز هشت شب بود. برنجی رو که خیس خورده بود شستم و گذاشتم رو گاز کتاب اشپزی رو باز کردم و عین خانما دقیق نگاه کردم ببینم چی رو تا الان تو این هفته نپختم؟! آ یافتم! خورش کرفس بقول لیلا کِرفُس! از یاداوری کلمه ای که لیلا برای کرفس بکار میبرد حسابی خندیدم. یه یخچال دست دو ارمین گرفت که همه چیو اونجا نگه میداشتیم یخچال فریزر تازه اونموقع ها راهشو به ایران وا کرده بود. کرفس رو که شستم خوردش کردم. ارمینم گوشت رو خورشتی خورد کرد که رسیدیم به نعنا جعفری!
    دستم که حسابی اسیب دیده بود تقریبا خوب شده بود فقط یکم از فرم خارج شده بود اومدم سبزی خورد کنم که ارمین یهو داد زد :
    _نکن بچه!
    قلبم افتاد پاچم و با اعتراض گفتم:
    _وا! چرا داد میزنی!
    حسابی از پریدن و ترسیدنم خندید!
    _دستت خوب نشده هنوز کامل با اینکه بازش کردی تا شیش ماه دیدی که دکتر گفت نباید بهش فشار بیاری!
    خندیدم و گفتم :
    _خیلی خب اینو ساطوری خورد کن ارمین خانم!
    حرصش گرفت و در حالی که منو با ملاقه هدف گرفته بود با خنده گفت:
    _خانم عمته! بچه پر رو!
    ملاقه رو که پرت کرد جا خالی دادم و خورد با تموم روغن توش تو دیوار!
    هفت سال بعد
    با صدای آلارم گوشی اندرویدم از جام با ضرب پریدم! سیخ سره جام نشستم! اونقدر هول بودم که نمیدونستم دارم چکار میکنم! از جام پریدم و ملحفه رومو که حسابی گرمم کرده بود شوت کردم یه گوشه! مدارک مورد نیاز و کد پیگیری کنکورمو برداشتم، پیرهنمو حول حولکی برداشتم و تنم کردم قدم حسابی بلند شده بودو به سقف کوتاه اتاقکمون میرسید. بعد از پوشیدن جورابم خواستم به دو برم از در بیرون برم که از بس شلخته بودمو وسایلم پرت بود این ور اون ور پام رفت رو یه خودکارو لیز خوردم و با مخ رفتم تو طاق در. چشامو از درد بستم!
    _ای مخم تکون خورد ای سرم!.
    ارمین کلافه نگاهم کرد:
    _ای چلمنگ صد بار گفتم عین زرافه ندو میدویی گردن وا مونده تو خم کن!
    نگاهش کردم چهره ش مردونه ی مردونه شده بود! و صد البته با ته ریش جذابتر! از جام پاشدم و با عجله در حالی که از پله ها بی احتیاط و با سرعت پایین میرفتم گفتم:
    _دعا کن رتبه برای پزشکی اورده باشششششششششم!.
    سری به نشونه تاسف تکون داد:
    _تو کی بزرگ میشی الله اعلم!
    بی توجه بهش در حالی که درو باز میکردم گفتم:
    _وقت گل نی!
    نوزده سالم بود و پر از شور و نشاط جوونی بودم! قدم هام اونقدر تند و بلند بود که خودم حس میکردم دارم خیابون متر میکنم! رسیدم به دکه اونقدر ازدحام بود که بیخیال دکه شدم و راه کافی نتو پیش گرفتم اخه وقتی اینترنتی همه چیو اعلام میکنن این جمعیت بیکار دیگه چرا پای روزنامه وقت تلف میکنن! وای که چقدر گرم بود هوا... خیس عرق بودم! به دو تموم پله های کافی نت ایران رو بالا رفتم! ای لعنت به هرچی پله ی بلند غیر استانداره!! نفسم گرفت!
    _ای مردم اخه چرا اینقدر پله داره ای وای.. اوف
    دستمو رو دستگیره دره شیشه ای کافی نت گذاشتم و نفس عمیق و طولانی ای کشیدم :
    _اروم باش مهبد اروم باش مرد! هیجان زده نباش اروم افرین اروم!
    درو باز کردم و رفتم تو. پسر جوونی که پشت سیستم اصلی نشسته بود تقریبا باهام صمیمی بود. پوف کافی نتم شلوغ بود ولی من پارتیم کلفت بود!
    از جاش بلند شد و باهام دست داد. هنیشه بهم احترام میزاشت.
    _خوش اومدی مهبد جان برای دیدن رتبه ات اومدی دیگه نه پسر؟
    لبخند زدم و با قاطعیت گفتم :
    _بله!
    همونطور که نگاهش رو به سیستم میداد گفت :
    _بشین تا در بیارم برات فقط اگه مدارکتو لطف کنی!.
    سریع شناسنامه و کد پیگیری رو درآوردم از جیبم و دو دستی گرفتم سمتش که اونم دو دستی با ممنونی زیر لب گرفتشون. نشستم کنار خانم جوان بسیار برازنده ای که میخورد هم سن و سال باشیم. نشستم کنارشو پا روی پام انداختم اول با نگاهی گذرا نشستن منو تماشا کرد اما چند لحظه بعد یهو سیخ شدو زل زد تو نیم رخم! نگاهم رو که معطوف احمد که غرق صفحه مانیتور بود گرفتمو دادم به دختره! دهنش باز مونده بود و بر و بر زل زده بود بهم قیافش زیبا و ملیح بود با چشمهای درشت طوسی و یه نمه آرایش. تو روش اخم غلیظی کردم که سریع روشو برگردوند و به دیوار روبروش خیره شد!.
    وا این دختره چش بود عین جن زده ها یهو منو خورد با نگاهش! خدایا شفا بده بعضی هارو! لب پایینمو به منظور نشون دادن گنگیم تو نفهمیدن ماجرا، پایین دادم! صدای احمد منو بخودم اورد!
    _بیا اینجا عزیز!
    رفتم پشت سیستمش در حالی که حس میکردم دختره همچنان زومه روم!
    نگاهمو به مانیتور و جایی که احمد موس رو روش نگه داشته بود دادم! چشام برق زد! چهار هزار پونصد و هفت! یا خدا قلبم.... نزدیک بود از ذوق جیغ بزنم! من مهبد یه کودک کار با حمایتهای سفت و سخته فرشته نجاتم ارمین به آرزوم رسیده بودم نفسم حبس شده بود من دیگه میتونستم یه اقای دکتر باشم من به هدفم رسیدم! احمد خندید و گفت :
    _اووووه سنکوب نکنی پسر نفس بکش بابا! بدون حرف ده هزار تومن پول گذاشتم جلوشو با خوشحالی مدارک و پرینت رو از جلوش قاپ زدم و دوییدم بیرون که همه خندیدن! ذوق زده بودم رویام به حقیقت پیوسته بود! زحمتام نتیجه داده بود! رو ابرها بودم! دوییدم سمت خونه ارمین مشغول جمع کردن چمدونم بود! دوییدم سمتش که از ترس پرید! قبل ازینکه بتونه چیزی بگه خیز برداشتم سمتشو چلپ چولوپ چپ راست بوسیدمش
    دراز کش شد زمینو با تعجب نگاهم کرد! تا اومد چیزی بگه گفتم :
    _تبریک به من تبریک به تو تبریک به همه رتبه اوردم رتبه ی چی؟ رتبه ی پزشکی!
    یقه شو گرفته بودم و تکونش میدادم!.
    _یعنی من عاشقتم! یعنی من نوکرتم، تبریک بگو تبریک بگو بهم یالا بگو!
    به حد مرگ داشت از حرکاتم قهقهه میزد! خودمم خندم گرفته بود یقشو گرفته بودم ازش تبریک میخواستم.
    _یقمو ول کن توروخدا با یقم دارم زدی!
    خندیدم و ولش کردم به محض اینکه نشست منو به اغوش کشید و بخودش فشار داد.
    _تبریک میگم قهرمان تبریک میگم
    از خوشحالی داشت گریه میکرد خم شدم تا دستهای زحمت کششو ببوسم که سریع مانعم شد...
    _ این چکاریه؟!
    بغض مو پس زدم:
    _تموم حال خوشمو مدیون این دستای زحمت کش توعم داداش. .
    دستمو به گرمی فشرد:
    _تو جبرانش کردی تو همه رو سر افراز کردی تو ابرو ی پدرتو خریدی من بهت افتخار میکنم
    نگاهی به چمدون کردم. دو دل شدم ایا بعد از گذر یازده سال از رفتنم از خونه و کاشانم، قادر خواهم بود خودمو برادر بچه ها بدونم؟! سهیل و سام چه واکنشی نشون میدن بهم! وای که چقدر استرس و تنش زا بود این افکار. لیلا با گوشیش مدام برام عکس میگرفت ولی من بهش گفتم اندروید م کیفیت دوربینش خوب نیس و هزارتا بهونه ی دیگه! حالا منو ببینه چی میشه ای خدا کمکم کن! کل دوماهی رو که بیکار بودم میخواستم بین بچه ها تقسیم کنم! خوشبختانه والدین جدیدشون اونا رو با حقیقت زندگیشون روبرو کرده بودن. لیلا نمیدونست دارم میرم پیشش اما حامد و نجیمه میدونستن. میخواستم سورپرایزش کنم. دل تو دلم نبود دلم داشت پرواز میکرد اتوبوس ساعت شیش و نیم صبح حرکت میکرد شب قبلش، خواب از هیجان به چشام نمیومد. ساعت پنج و نیم ارمین رو که غرق خواب بود بیدار کردم. اونم بعد از این همه فداکاری برای من احتیاج به یه تفریح حسابی داشت. مختصر صبحونه ای خوردیم و بعد از قفل کردن دره اتاق کوچیک و بی تجملمون رفتیم ترمینال. ساک رو که بالای سرمون جا دادم نشستم سر جام. به بیرون نگاه کردم خدای بزرگ انگار همین دیروز بود که تو ترمینال غرب از ماشین با حال زار و دلی شکسته پیاده شدم. همون جا که عظمت و هیبت تهران دنیای کوچیک منو به چالش طلبید!
    راوی
    مهبدی که یه روز کمرش زیر بار سختی ها خم شد حالا برای خودش مردی شده بود پسری با قیافه ای جذاب که ارامش حالا جای نفرت و انزجار از زندگی رو تو چشمهاش گرفته بود! افکار متعدد و متفاوتی تو ذهنش وول میخوردن. طی اون هفت سال در کنار درس خوندن باز هم کار کرده بود تو پاییز و زمستون تو برف و بارون هرجوری بود تلاش کرده بود تا اهدافش بر باد نرن. از پادویی تو مغازه و شاطر شدن تو نونوایی گرفته تا همون کارهای سخت ساختمونی. بچه های کار همه دوستهاش شده بودن! همه دوستش داشتن، مهبد براشون حکم یه ناجی رو داشت بچه هایی که نزدیک خونه ی مهبد و ارمین، سره چهار راه ها اسفند دود میکردن و گل میفروختن پشت شون و مهمتر از همه دلهای تنهاشون به مهبد گرم بود گاهی براشون غذا میبرد و گاهی وقتی هیچی دش نمیکردن خودش همه جنساشونو میخرید یا کمکشون میکرد بفروشن اجناسشونو. همیشه فکر میکرد ایکاش همه مثل خودش خوش شانس بودن ایکاش همه ی بچه های سخت کوش کار ناجی داشته باشن. وقتی دعوا میشد و بچه های کار کتک کاری میکردن دلش اشوب میشد زخم های کودکان کار رو می بست، اما زخم قلب های درد کشیده شون قابل التیام دادن نبودن. مهبد تو بهترین شرایط درس خوند اما خیلی از بچه های کار کتابهاشونو تو خیابون میخونن و سر بر جدول خیابون میزارن برای خواب. هنوز هم تو جامعه وجود ناجی برای بچه های کار رو مهبد انگشت شمار میدید. مردمی که با بی تفاوتی این فرشته های نازنین بی دفاع رو نادیده میگرفتند خون مهبد رو به جوشیدن وا میداشت! به اسمون که از پنجره ی اتوبوس صافی شو به رخ می کشید نگاه امیدوارانه ای انداخت.
    اتوبوس همراه کوه ها میپیچید و با پستی بلندی ها بالا و پایین میشد. سالها بود که خاک پدر عزیزشو ندیده بود. همه چیز عوض شد اما یچیز هرگز نشد! احساس گ*ن*ا*ه قلب مهبد هرگز سبک نشد! هیچوقت نمی تونست اون صحنه رو از ذهنش بیرون کنه. یازده سال ازگار تصویر پدرشو تو ذهنش حکاکی کرده بود. حتی برای چهلم پدرش هم حضور نداشت حتی نمیدونست سنگ قبر پدر عزیزتر از جونش چه شکلیه... صندلیشو تخت کرد و لم داد سره جاش.. بیخوابی شب قبل حسابی خواب الودش کرده بود عادت به بیخوابی داشت ولی حد اقل همون موقع هم یکی دو ساعت میخوابید اما شب قبل سفر، فکر و خیال مجال چرت زدنم ازش گرفته بود.
    آرمین نگاهی به مهبد انداخت. کم کم باید مهبد رو مستقل و رها میکرد. باید می رفت پی زندگیش. پی ارزوهای خودش... تشکیل خانواده ش. اینهمه سال یازده سالی که با مهبد بود همه زندگیشو وقفش کرد. چرا؟ چون یروزی هدف شایان برای مهبد همین بود چون به شایان قول شرف داده بود چون براش قسم خورده بود. شایان همیشه خودشو مقصر به انحراف کشیدن مهبد میدونست. شایان پسری که خشونت داشت همه وجودشو تصرف میکرد با اومدن مهبد به پاتوق شخصیتش به یکباره به اصل پاکش برگشت.... ارمین نگاهی به دستهاش کرد دستهایی که شایان مظلومانه روشون جون داد. اشکه تو چشمهاشو از حصار تنگ مردمکش آزاد کرد. دلش برای دورهمی های هفتگیش با شایان تنگ شده بود. ارمین همین که یه انسان دیگه رو به سر منزل مقصود رسونده بود براش کافی بود. هیچوقت ارزوی بزرگ و رویایی برای خودش نداشت. مثل مهبد بلند پرواز نبود! با توقف اتوبوس برای ناهار و نماز با صدای مسافرین و از جا بلند شدنشون چشم های مهبد باز شد. خواب حسابی بهش مزه داده بود. تو نماز خونه ی تفریحگاه اقامتی میان راه تهران شمال، هر دو به اقامه نماز ایستادن. مهبد هرگز یه رکعت از نمازش رو هم از دست نمیداد. از پونزده سالگی به بعد تمام نمازهاشو خونده بود. تسبیحش رو که زد اینبار نمیدونست واقعا چه دعایی برای ارامش دل مضطرب و بی قرار ش کنه. فقط زمزمه کرد:
    _خدایا کمکم کن همه چی خوب پیش بره راضیم به رضات...
    ساندویچی رو که درست کرده بود جلوی ارمین گرفت اروم هر دو در سکوت مشغول خوردن بودن که ارمین گفت:
    _یچیزی میخوام بگم شاید خیلی ناراحت شی.
    غذا تو دهن مهبد موند. بعد از نگاهی گذرا به ارمین بخودش اومد غذاشو جویید و منتظر شد...
    آرمین نصفه ی باقیمونده ی ساندویچ رو برگردوند به پلاستیک و زل زد به جاده که که خاک با باد روش حرکت میکرد. مهبد تقریبا حدس زده بود که ارمین چی می خواد اینو از حالات ارمین حدس زده بود که با اخم دنبال چینش واژه ها بود. اما مهبد با جمله ای که گفت نظم واژه هارو تو افکار آرمین بهم زد.
    _میخوای بودن با منو تموم کنی درسته؟
    نگاهشون به هم گره خورد. ارمین سر به زیر انداخت :
    _وقتش شده که مستقل باشی البته همیشه بودی ولی دیگه باید متکی به من نباشی...
    دل مهبد عجیب گرفته بود. شاید از زور دلتنگیش برای بچه ها و شایدم بخاطر اینکه داشت بهترین دوستش و برادرشو به زودی از دست می داد. تنها و مستقل بودن براش چیز نا متعارفی نبود. بخودش و توانایی هاش اعتماد داشت اما دلش نمیخواست از آرمین دور باشه. صدای ارمین توی حس بودن مهبد رو بهم زد.
    خب من... _
    مهبد دوست نداشت الان راجع به این مبحث فکر کنه و راجع بهش نظر بده. .. برای همین میون حرف ارمین پرید
    _باشه برای بعد ارمین..
    ارمین با شنیدن لحن تند مهبد، نگاه گذرایی بهش کرد حس میکرد مهبد عصبی شده. تیک عصبی مهبد و حرکات پیاپی و سرعتی پاش که بالا پایینش میکرد، اثبات کننده این تفکر ارمین بود!
    _چته چرا اینجوری میکنی؟!
    مهبد خودشم نمیدونست چرا اینقدر داشت عصبی میشد اما عمده ی ناراحتیش این بود که ارمین زمان مناسبی رو برای طرح این موضوع انتخاب نکرده بود! مغز مهبد در گیر پیش بینی واکنش ابجی و داداش های کوچیکترش بود و آرمین داشت دم از رفتنش میزد که به هرحال یه روزی به وقوع می پیوست!
    آرمین که هرگز نمیخواست به هیچ نحوی مهبد رو دلگیر و دلخور کنه شرمندگی رو تو صداش گذاشت و گفت:
    _معذرت میخوام حواسم نبود که فکرت خیلی درگیره...
    مهبد عصبی پوست لبشو جویید.
    _عصبی نباش دیگه!
    مهبد در حالی که پاچه شلوار ش رو می تکوند گفت:
    _واسه خاطر حرفت عصبی نیستم. محض خاطر چیزه دیگس.
    اما این فقط یه بهونه بود! نخواسته بود خاطره ارمین رو آزرده کنه!
    آرمین که خیالش از طرف بخشش مهبد راحت شده بود با مکث گفت:
    _از چی میترسی؟
    سکوت برقرار شد. بعده چند لحظه ابروهای مهبد بالا و سری به چپ و راست تکون داد:
    _نمیترسم ولی اصلا حس خوشی به این مسافرت و دیدن بچه ها ندارم! از واکنش لیلا نگرانم. شاید الان براش دورم خواستنی باشم ولی وقتی باهاش باشم هر ان ممکنه به هر بهانه ای پسم بزنه آرمین! یه زمانی منو قاتل بابا میدونست.
    این احتمال هم وجود داشت ولی آرمین با آنالیز رفتار لیلا با مهبد طی این یازده سال، احتمالش رو فقط چند صدم درصد میدید!
    _اون همیشه دوستت داشته و طی اینهمه سال اگه میخواست ازت کینه بگیره، میرفت و برات نامه هم نمی نوشت یا به هر بهونه زنگ نمیزد عکس نمی فرستاد. این افکارو از ذهنت بیرون کن.
    مهبد پوفی کشیدو گفت:
    _اخه میدونی هر چقدر یه چی دست نیافتنی باشه خواستنی تر میشه
    ارمین که حوصله کش دادن بحثو نداشت. شونه ای بالا انداخت. هر دو کل مسافت باقیمانده رو سکوت کردن.
    اتوبوس که به مقصد رسید گوشی مهبد زنگ خورد داشت خودشو با ویبره میکشت! حامد بود:
    _سلام مهبد جان کجایی عزیز؟ هر چی زنگ زدم جواب ندادی نگرانت بودم.
    _ترمینالم نیم ساعت دیگه اونجاییم ممنون از تماست! عذر میخوام حواسم به گوشی نبود
    _خواهش میکنم. پس ما منتظریم.
    گوشی رو که تو جیبش گذاشت یه نگاه به آرمین کرد.
    _تیپم چطوره؟!
    ارمین دست به یقه صاف مهبد برد و صافترش کرد.
    _عالیه!
    خستگی تو صورت ارمین موج میزد. مهبد دستی به شونه ارمین گذاشت.
    _بریم؟!
    _بزن بریم!
    لیلا
    چایی با بیسکوئیت مو که خوردم بابا با کلی میوه شیرینی اومد با مامان تو! صندلی چرخونم رو با پام به چپ و راست چرخوندم و با تعجب گفتم:
    _بابا؟! مهمون داریم؟
    درحالی که پلاستیکا رو رو میز اشپزخونه میچید گفت :
    _اره باباجان
    حوصله ی اینکه بپرسم کیه نداشتم! رفتم اشپزخونه تا به مامان برای شام کمک کنم. حس کردم مامان منو زیر نظر داره.
    در حالیکه خیار هارو می شستم و اب میکشیدم و گفتم:
    _چیزی شده مامان؟
    موهای چتری رو پیشونیشو کنار زد و گفت:
    _چرا پکری لیلا؟
    اخرین خیار رو که تو ابکش گذاشتم گفتم :
    _حوصلم سر رفته. بابا امروز نداشت برم بیرون قدم بزنم نمیدونم چرا....
    نگاهی به موهاش کردم و گفتم هایلایت کاهی چقدر به موهات و خودت میاد خوشگل شدی.
    گونمو بوسید :
    _خودت خوشگلی منم خوشگل میبینی حالا برو لباس بپوش که مهمونا میان عزیزم. رفتم اتاقم و با وجود بیحالیم موهامو باز کردم و سشوار کشیدم بهصورت گل یه طرفه شینیون زدمش. خط چشم ماژیکی مشکی مو برداشتم و بعد از زدن یه سایه کمرنگ خط چشم گربه ای برای چشمهام کشیدم و کمی رژگونه صورتی به گونه هام زدم. رژ لب براق مایع صورتی پر رنگ رو برداشتم و به لبام کشیدم. از تو کمدم یه جوراب شلواری مشکی با دامن سفیدم که یه کمر مشکی بهش میخورد کشیدم بیرون. با یه تیشرت یقه هفت سفید طرحدار که کمی جذب بود. جلوی اینه ایستادم و چرخی زدم. تعریف نباشه ولی حسابی برازنده شده بودم. گوشواره طلامو که شکل کفش پاشنه بلند بود تو گوشم انداختم. و از اتاق بیرون رفتم بابا با دیدنم برق تحسین تو چشمهاش نمایان شد. لبخند زدو گفت:
    _ماشاءالله! عین قرص ماه شدی بزنم تخته
    و بدنبالش با دست زد به چوب مبل.
    _مرسی باباجون.
    نشستم کنارش ازونجایی که حوصلم سر رفته بود کنترل تلویزیون رو برداشتم و مشغول اینور اون ور کردن کانال های ماهواره شدم داشت یه سریال ترکیه ای نشون میداد شبکه جم. اه همشون مضمونش یکیه. به جونش غر زدم:
    _اه اینا هم مسخره کردن خودشونو اخه دیگه چقدر فیلم شبیه هم میسازن! همش دروغ، خ*ی*ا*ن*ت، کلک!
    بابا با لبخند نگام کرد:
    _خب عوضش کن.
    کنترل رو برداشتم و گذاشتم رو کانال نکس وان، داشت یه اهنگ از ندیم پخش میکرد. عاشق اهنگش بودم. اهنگ رو هم زمان باهاش همخوانی میکردم.
    صدای تیک تیک ساعت من من
    دوباره قلب بی طاقت من من
    مطمئنم بر میگردی تو
    تو تو
    ♪♪♪
    دوباره دلشوره دلواپسی
    نبوده مثل تو آخه کسی
    با دل تنهام چه کردی تو
    تو تو تو
    ♪♪♪
    عشق تو مونده تو سینه و
    منتظرم تو رو ببینمو
    وای چه کردی تو
    بگو به ثانیه ها بگو به خدا
    تموم شده طاقت قلبای ما
    حالا تو مثل منی منم مثه تو
    میمیره هنوز دل من واسه تو
    به تو که فک میکنم دیوونه میشم میای تو پیشم
    ♪♪♪
    بگو که عشق منی تویی نفسم
    میمیرم اگه به تو من نرسم
    تو همه چیز منی عزیز منی
    نمیشه بری دیگه دل بکنی
    به تو که فک میکنم دیوونه میشم میای تو پیشم
    این اهنگ انگار حرف دل من به مهبد بود... واسه همین دوستش داشتم. نگاهمو که از تلویزیون گرفتم صدای پچ پچ نجیمه و حامد نظرمو جلب کرد پشت بمن کیپ هم وایساده بودنو یچیزایی میگفتن که نمیفهمیدم یه لحظه نگاه نجیمه بهم گره خورد و چند ثانیه ای لبخند زد و دوباره مشغول حرف زدن شد. پاشدم رفتم تو اتاق تا با گوشیم ور برم و بازی کنم هواوی اسند مو برداشتم و بازی خاطرات گم شده رو باز کردم و مشغول بازی شدم خیلی دوستش داشتم داستانش مربوط به دختری بود که خاطراتشو گم کرده بود و یه فرشته در قالب یه پروانه کمکش میکرد همه چی یادش بیاد. نگاهی به ساعت کردم وای پس این مهمونا چرا نمیان؟! ساعت نه شب شد که اه اصلا چه ادمای بی فرهنگی هستن دیر وقت این ور اونور میرن. گرمم شده بود پنکه رو درجه سه گذاشتم و ثابتش کردم رو خودم. مشغول رد کردن دختره از موانع تو بازی بودم که بابا صدام زد اه لعنتی گیم اَُور شدم!
    _لیلا بابا مهمونامون تشریف آوردن.
    پوفی کشیدم دلم میخواست هرچی دهنمه بارشون کنما گوشیمو با حرص پرت کردم رو تختم و رفتم از اتاق بیرون. بالا آوردن نگاهم همانا و گره خوردن نگاهم به قامت مرد جوانی که پشت بهم نشسته بود همانا! پیراهن ابی چارخونه پوشیده بود اندامش موزون بود و مرد جوون دیگه ای هم کنارش نشسته بود. سر پسری که پیراهنش چهار خونه بود پایین بود و به فرش خیره شده و تو فکر بود. با خودم فکر کردم چرا من باید به خواست بابا جلوی این دو مرد جوون باشم؟! چرا نثل همیشه نگفت دارن اقایون همراه جمع میان روسری سرت کن؟! بابا نگاهش بهم افتاد بهش اشاره زدم که برم روسری بیارم که با اشاره سر گفت نمیخواد با برگشتن پسری که سرش تا اون لحظه پایین بود، به سمتم، چشام داشت از حدقه بیرون میزد نگاهشو اروم بالا اورد! چشامو چند بار فشار دادم تا اگه خوابم بیدار شم. اما خواب نبود! این خواب نبود! این مرد مهبد من بود که با آرمین اومده بود پیشم، از بهت سر جام خشک شده بودم انگار ازم ناامید شد شرمنده سرشو پایین انداخت لبشو گزید چقدر عوض شده بود! داداشم ازم خجالت کشیده بود! چقدر اقا شده بود! نفسم گیر کرده بود هق هق زدم و به طرفش پرواز کردم هر دو هم زمان به طرف هم دوییدیم تو اغوشش گم شدم خدای من هنوز بوی خودشو میداد این مهبد بود اره داداشی جگر گوشم بود هر دو بشدت هق هق میزدیم دیوانه وار سر و صورتم رو می ب. و. س. ی. د... تموم بدنم از هیجان نی لرزید...
    _لیلا... الهی داداش پیش مرگت بشه الهی من فدات بشم دلم برات تنگ شده بود اخ که من مردم تا این دوری تموم شد! من تموم این روزا رو من همه ی این شبهامو فقط بخاطر دوباره در اغوش گرفتن تو زندگی کردم خدا میدونه چقدر نداشتنت ازار دهنده بود.
    از اغوشش بیرون اومدم صورتمو با دستش قاب گرفت چشماش دیگه سرد و بی روح نبودن پر از تب و عطش برای زندگی بودن. پر از یه ارامش عجیب... دلم بیشتر پر کشید با گریه گفتم:
    _چرا دیر اومدی چرا اینقدر دیر اومدی چرا نمیزاشتی ببینمت گفتم دیگه هیچوقت نمیای من اینهمه عکس فرستادم تو یکیشم نفرستادی بی رحم خیلی انتظار کشیدم چطور دلت اومد منو چشم به راه بزاری چقدر شبا و سالها بخاطرت شبا و روزا هق هق زدم... اگه میدونستی چه حالیم من از خوشیام مینوشتم تا بیشتر زجر نکشی پشت تلفن از دلتنگیام گله نمیکردم که ازرده نشی
    منو بخودش چسبوند و فشار داد:
    _نخواستم حال خوشتو بهم بزنم نخواستم دنیای جدید و شادتو ازت بگیرم داداشی خیلی اذیتت کرده ببخش... حالا که اومدم دیگه هیچوقت ولت نمیکنم. قول میدم دیگه هیچوقت دلتو نشکنم هیچوقت رو سیاه نشی هیچوقت از وجودم شرمزده نشی
    دستای مردونشو گرفتم :
    _من روت حساب میکنم همیشه بهت ایمان داشتم. خوش اومدی داداشم.. عاشقتم مرسی که اومدی
    بابا دست رو شونه مهبد گذاشت. چشماش قرمز بود حسابی احساساتی شده بود مامانم هم که عین ابر بهار گریه کرده بود از رو زمین بلند شدمو مهبد رو هم بلند کردم چشمم که به ارمین افتاد رفتم جلو. چقدر این مرد دوست داشتنی بود چقدر ازش ممنون بودم که داداشمو از فرش به عرش رسوند.
    با بغض در حالی که دستای گرم داداشم تو دستم بود رو بهش کردم :
    _سلام خیلی خیلی خوش اومدین صفا آوردین نمیدونم به چه زبونی و چجوری ازتون قدر دانی کنم.
    به احترامم بلند شد اونم حسابی تحت تاثیر بود. با تواضع لبخند زد:
    _شرمندم میکنید لیلا خانم. نفرمایید کاری نکردم. ..
    _چرا الان اینکه مهبد کنارمه همه رو هم من هم مهبد مدیون شماییم.
    _خدارو شکر که باز با هم هستین.
    مامان اشکاشو پاک کرد:
    دخترم داداشتو به اتاقت راهنمایی کن خیلی حرفا حتما دارین.
    لبحند زدم و گونش رو بوسیدم :
    _چشم قربونت برم
    دست مهبد رو کشیدم و بردمش طرف اتاقم که باخنده گفت:
    _اروم تر بکش میخورم زمینا!
    بی توجه بهش درو بستم و هولش دادم رو تخت خودمو رها کردم تو اغوشش و عطر تنشو بو کشیدم چه ارامش نابی داشت وجودش.دلم یهو هوای تاب خوردنای کودکانم تو بغل مهبدو خواست. نشستم جلوش و گفتم:
    _تابم بده!
    مبهوت نگاهم کرد
    _چی؟!
    چرخیدم سمتش:
    _گفتم تابم بده!
    حیا کردو گفت:
    _اخه تو دیگه بچه نیستی
    جدی نگاهش کردمو گفتم:
    _میگم تابم بده دیگه اه!.
    از کفری شدنم، خندهش گرفت. خودشو کشید سمتم دستاشو دورم ح. ل. ق. ه کرد چونه شو رو شونم گذاشت و چشمامونو بستیم. اروم شروع کردن به تاب خوردن. لبخند به لبهای هر دومون نشست. به یاد همون رو روزهای سخت که مهبد با تاب دادن من تو آغوش ش ارومم میکرد لبخند زدم. از تخت پایین رفتم و نشستم رو بروش. زل زدم تو چشماش دلم میخواست ساعتها به چهره ی مظلوم و درد کشیده ش نگاه کنم. ته چهره ی بابا رو داشت.
    _چقدر بزرگ شدی لیلا جان
    نگاهم به دستاش کشیده شد دستاش با اون سن کمش زبر و ترک خورده بود خدا میدونه چقدر زحمت کشیده بود. انگشت وسطش کمی کج شده بود. دلم رفت براش:
    _این چرا اینجوری شده؟!
    نگاهش پر از دلتنگی بود...
    _هیچی نپرس فقط میخوام نگاهت کنم لیلا.. به اندازه تمام سالها و روزایی که ندیدمت..
    اروم رفتم کنارش و دستمو دورش حلقه کردم. نیم نگاهی بهم کرد. چرا ازم خجالت میکشید؟! چرا هیچی بهم نمی گفت و سکوت می کرد؟ چرا حس میکردم یه خلا عجیبی بین ماست؟! شاید هنوز از نفرتم خبر داشت و حس میکرد!
    _چرا ازم خجالت میکشی؟!!
    خودمم نفهمیدم چرا یهو افکارمو به زبون اوردم! یکم به جلوش زل زد.
    _تو از من بخاطر بابا دلخور نیستی؟!
    یکه بدی خوردم پس فهمیده بود!
    با نگاهش که زوم کرده بود روم سرمو انداختم پایین. اینکه بگم نبودم دروغ بود. مرگ بابا به طبع یکی از بدترین خاطرات زندگی من بود. بارها مهبد رو به خاطر این بدترین خاطره محکوم کرده و مقصر دیده بودم اما هیچوقت نتونسته بودم نبخشمش. نگاهش غمگین شده بود لبخند زدم.
    _گذشته ها گذشته... بیا ازش حرف نزنیم و از بودن کناره هم لذت ببریم.
    اما این فقط یه خود گول زنی بود بیشتر از هر موقعی تشنه ی یاداوری و تلافی اون وقایع نحسه مرگ بابا بودم! اروم بودم و بظاهر عاشق داداشم اما اون نفرت همیشگی اون زخم کهنه یهو سر باز کرد بی اینکه من بخوام! فکر میکردم دلتنگیام تموم شه نفرت بر نمی گرده اما برگشت!!
    انگار تازه یادش اومده باشه چیزیو، پرید و گفت:
    _راستی من یچیزی برات اوردم.
    با ذوق ساختگی گفتم:
    _چی؟!
    رفت طرف ساکش منم رفتم دنبالش دست کرد توشو یه کادوی کوچیک گرفت سمتم. تمیز و بی پارگی کاغذ کادو رو باز کردم یه گردنبند ظریف طلا که روش کلمه لیلا با نگین های صیقل داده شده خودنمایی میکرد. لبحند زدمو گفتم:
    _مرسی خیلی خوشگله!
    گونمو بوسید و گفت:
    _خواهش می کنم.بیا برات ببندم و برات از این سالها بگم.
    برگشتیم اتاق از هر دری برام حرف زد. از کارهاش از زحمت کشیدناش، از احساسی که هرشب داشته. و من با حسی که شاید شما خواننده ها اسمشو بزارید بدجنسی تو دلم گفتم،حقته! حقت بود اینهمه درد بکشی! از همه چیز برام گفت ازینکه خیلی خوشحال بود که به ارزوهاش رسیده بود. خوشحال بودم که برای پزشکی رتبه اورده بود. مشغول حرف زدن بودیم که نجیمه گفت شام اماده ست. نشستم سره میز کنار داداشم. طفلک معذب بود و خجالت میکشید بشقابش رو برداشتم و براش یه کفگیر برنج و چند قاشق فسنجون کشیدم و گذاشتم جلوش و در گوشش گفتم؛
    خونه خودته بخور خجالت نکش.-
    لبخند زدو مشغول خوردن شد. شاید خیلی چیزاشو دوست نداشتم ولی دوست داشتم نگاه کنم غذا خوردنشو با طمانینه و تمیز غذا میخورد. شام که تموم شد بعد از کمک در جمع اوری میز شام طبق عادتی که داشت بهم پیش نهاد داد بریم قدم بزنیم. منم قبول کردم. دم خونمون یه پارک بود که یه تاب دونفره داشت. نشستیم روش و هردومون تاب دادیم خودمونو....
    _از زندگیت راضی ای لیلا؟
    لبخند تلخی زدم زندگی ای که توش خانواده ی هم خون من دورم نباشن چه رضایتی داره؟!
    _اگه تو و سهیل و سام با من بودین خب رضایتم هم بیشتر بود.
    صورتشو کلافه مالید.
    _ما دیگه یه خانواده نمیشیم لیلا متوجه ای؟
    سکوت کردم خودمم خوب می دونستم که دیگه ما یه خانواده که کنار هم و باهمن نمی شیم. مهبد رشته افکارم رو پاره کرد.
    _تصمیم داشتم برم دنبال سام و سهیل و اونا رو هم ببینم اما...
    _اما...؟
    اب دهنشو با صدا قورت داد.
    _ چه فایده ای داره ببینمشون. اونا الان متعلق به خانواده جدیدشونن وابسته به اونان. برم ببینمشون شاید فقط درداشون تازه شه البته سام که هیچی یادش نیس و والدین جدیدش فقط بهش تفهیم کردن که بچشون نیس. به قدر کافی از من و بی کفایتی هام ضربه دیدن.دیگه نمیخوام بیشتر ضربه بخورن. سهیلم مسلما حاضر نیس خانواده شو رها کنه.
    حق با مهبد بود درسته من مهبد رو کم و بیش دوست داشتم ولی خودمم حاضر نبودم نجیمه و حامد رو رها کنم چون وابستگی و دلبستگیها ی خاصی بهشون داشتم. چه برسه به سهیل وسام که خیلی کوچیکتر بودن که وابسته والدین جدیدشون شدن.
    _من میخواستم بیام دنبال شما سه تا. برگردیم خونه یا بریم تهران کنار هم باشیم اما انگار غیر ممکنه و یچیز دیگه هم هست....
    منتظر نگاهش کردم.
    _من نمیتونم اون امکاناتی که از نظر رفاهی خانواده هاتون براتون فراهم کردن ، فراهم کنم. به این نتیجه میرسیم که سرنوشت ما ها سالهاست که جدا شده.
    لبخند تلخی زدم:
    _چیزایی که میگی درستن ولی برو ببینشون.
    _برای چی؟
    تاب رو با پام نگه داشتم.
    _چون اونا حتما یه روزی به دنبال خانواده خودشون خواهند گشت. اونا حقیقت رو میدونن نزار در افکار و تصورات اونا یه ادم بیرحم و نامرد که هیچی براش مهم نبوده بنظر بیای. اگه اون موقع فکر میکردی که دیگه یه خانواده نمیشیم نمیزاشتی پدر مادراشون حقیقت رو بهشون بگن. اینطوری بهتر بود براشون.
    دست رو شونش گذاشتم و گفتم:
    _نزار خلا های بزرگتری پیش بیاد که جبرانش سخت باشه. اونا با دیدن تو راحتتر با حقایق دردناک زندگی کنار میان تا اینکه نبیننت و تو افکار گنگ و علامت سوال های ذهنشون غرق شن. الان سهیل پونزده سالشه سام هم یازده سالش به قدر کافی اماده برای روبرویی با حقیقت هستن. بیشتر ازین من تعلل رو جایز نمی بینم.
    دستمو گرفت و سر انگشتامو بوسید و با مهربونی گفت:
    _الهی من فدات شم که اینقدر فهمیده ای و قشنگ نطق میکنی.
    با پوزخند محوی گفتم:
    _خدا نکنه دیوونه
    خندید....
    متعجب رومو کردم سمتش و گفتم:
    _به چی میخندی؟!
    دستشو زد به پاشو زد زیر خنده هی میرفت بالا و میومد پایین! وا یهو چش شد این؟!
    _به سوتیت پشت تلفن که سه روز پیش دادی خندم گرفت!
    با یاداوری سوتی زاقارتی که داده بودم خندیدم و به خودم گفتم خاک بر سرت لیلا تو هم با اون حرف زدنت!
    در حالی که می خندید گفت:
    _بالاخره من نفهمیدم تو از اتوبوس پیاده شدی یا پاره شدی ولی فکر کنم به قول خودت بجای پیاده پاره شدی!
    حرصم گرفت اومدم بزنمش که پرید و در رفت! منم گذاشتم دنبالش قهقهه میزد و می دویید! منم حسابی خندم گرفته بود!
    _وایسا پسره ی بی ادب بی چشم و رو اگه دستم بهت نرسه!
    هنوزم مهبد کودک درون داشت. هنوزم وقتی میزاشتی دنبالش قهقهه میزد.هیچ فرقی با بچگی هاش نکرده بود. خسته که شدیم هردومون وایسادیم. رفتم طرفشو دستمو ح.ل.ق.ه کردم دور کمرشو سرمو چسبوندم سینش. اونم منو بخودش فشار داد. بی اراده گفتم:
    _دوستت دارم داداشی.
    دوستش دارم؟! چرا اینو گفتم؟!!! چرا گفتم منکه ازش منزجرم! لیلا تو چه مرگته تو اینهمه دلتنگی کردی میخواستی باهات باشه، پیشت، کنارت ولی الان ازش متنفر شدی! وجدان م داشت خفه م میکرد!
    نرم رو موهامو که از شال سبز تیرم بیرون زده بود بوسید. تو بغلش بودم که گوشیم زنگ خورد. مامان بود.
    _جانم مامان
    _لیلا جان مادرجون اومده با داییت لطفا با مهبد جان برگرد خونه.
    _باشه الان میایم.
    گوشی رو که گذاشتم جیبم به مهبد که با دقت بهم نگاه میکرد گفتم:
    _مادرجونم و داییم اومدن باید برگردیم.
    یه تای ابروشو داد بالا و گفت:
    _تا جاییکه میدونم ما داییمون مشهد مامان بزرگمونم اصفهانه....
    با این حرفش میخواست بهم بفهمونه که یادم نره کیم و به کجا تعلق دارم! و اینکه خوش نداشت من بستگان حامد و نجیمه رو جز بستگان واقعیم در حضورش بدونم. منم برای اینکه کدورتی پیش نیاد حرفمو اصلاح کردم و گفتم:
    _مادره نجیمه و برادرش اومدن باید بریم.
    بی هیچ حرفی راهشو بسمت خونه کج کرد منم رفتم دنبالش. بخونه که رسیدیم مادرجون به گرمی از مهبد استقبال کرد. پیشونیشو بوسید و بهش گفت که چقدر اقا و برازنده س. صدای گوشیم که گذاشته بودمش رو میز منو بخودش جلب کرد. سولماز دوست صمیمیم بود که پیام داده بود.
    _سلام لیلا کجایی کم پیدایی امروز؟
    من همیشه عادت داشتم دو دستی تایپ کنم! برای همین سریع نوشتم.
    _سلام جیگر. سولی بگو چیشده!
    _چیشده؟!
    شکلک غمگین گذاشتم و نوشتم:
    _داداشم اومده اول خوشحال شدم ولی از یه طرفم ناراحت شدم سره موضوع بابا حامدم که مرد
    شکلک تعجب گذاشت:
    _ اخی میفهمم سخته بخشیدنش
    _اوهوم سخته
    _ولی خیلی خوشحالم برات! ازینکه دلتنگیت تموم شد.
    اومدم چیزی بنویسم که با صدای مهبد سکته زدم!
    _کیه این؟!
    از جام پریدمو نگاش کردم! سرشو از پشت من کرده بود تو گوشیم! فکر کنم دید نوشتم دلخورم! نگاهش یجوری بود!
    _وای تو کی اومدی من نفهمیدم!
    چون تو اتاقم بودمو پشتم بهش بود متوجه حضورش نشده بودم.
    _کمتر از یه دقیقه ای میشه. خب نگفتی این کیه؟!
    لبخند زدم ولی با ترس:
    _دوست صمیمیم....هشت سالی هست که دوستیم
    پوست لبشو جویید:
    _اها...ادم حسابی هست؟ لیلا به هرکسی خدای نکرده اطمینان نکنی ها.
    چپ چپ نگاهش کردم!
    _بمن نگو که خودم بلدم! اینا رو دیگه تو این همه سال یاد گرفتم.
    لباشو غنچه کرد:
    _ادمها موجودات پیچیده ای هستن هرچی هم زبل باشی بلاخره کسی هست که از تو زبل تر باشه پس هشیار باش. به چشم هاتم اعتماد نکن. بدبین و منفی بافم نباش ولی ساده لوحم نباش ظاهر ادما گاهی فقط برای پنهان کردن احساس و شخصیت واقعی خودشون نسبت به بقیه س!
    قشنگ بهم صافه صاف کنایه زد!
    سرمو تکون دادم و نگاهش کردم نگاهش یجوری بود عین کسایی که یچیو فهمیدن ولی خودشونو زدن علی چپ!!. خمیازه کشید. خیلی خسته بود ساعت هم از دوازده رد کرده بود. رفتم سمت کمدی که رختخواب هارو توش میچیدیم. رختخوابمو پهن کردم تا داداشم رو تخت من بخوابه ولی مهبد گفت که رو زمین راحتتره.همیشه عادت داشت سه تا بالش بزاره زیر سرش!!
    _پدر گردنت درمیادا داداشی!
    داداشی چه واژه غریبی!
    در حالیکه مسواک شو سره جاش میزاشت گفت:
    _عادتمه اونجوری راحتتر نفس میکشم.
    دراز کشیده بودیم و خیره شده بودم به سقفش.
    _مهبد کی بریم دیدن بچه ها؟
    هیچ صدایی ازش نیومد از رو تخت خم شدم رو صورتش! غرق خواب بود خیلی وقت بود تو این حالت ندیده بودمش بالشمو برداشتم و.رفتم پایین کنارش دراز کشیدم دستمو گذاشتم زیر سرمو به پهلو چرخیدم. دستمو کردم لای موهای نرم و لطیفش و با وجود دلخوریهام ازش نازش کردم...تو دلم باهاش مشغول حرف زدن شدم.
    _باورم نمیشه که اینجا باشی کنارم. چرا هیچوقت نتونستم نبخشمت با اینکه سایه بالا سرمو بابای عزیزمو ازم گرفتی. ولی الان که کنارمی نمیتونم ببخشمت! من عاشق بابا بودم مهبد. حامد و نجیمه هرگز برام بابا و مامان نشدن و نمیشن.. نصف من از تو منزجره نصف من عاشقت...همین که باهام نباشی برات بهتره. اینجوری دیرتر تنفرم ازت رشد میکنه.
    چرخیدم و صاف شدم...
    _امیدوارم دیگه خطایی ازت نبینم داداش خان چون اونوقت تلافی مرگ بابا رو سرت درمیارم.
    چشمهامو بستم و خوابیدم.
    سینا
    با زده شدن دره خونه رفتم سمت ایفون. عموم بود که از امریکا اومده بود رفتم دم در و با خوش رویی باهاش دست دادم و بوسیدمش و بهش خوشامد گفتم. بابا بزرگم فوت شده بود و طبق وصیتش میخواست که انحصار وراثت بین پسراش انجام بشه ظاهرا کسی از فوت عمو حامد خبر نداشته جز خودمو بابا!که بابا هم از قرار معلوم به هیچ احدی هیچی نگفته. تمام خانواده مادری مهبد میدونستن که عمو حامد فوت شده ولی خانواده پدریش نه... اوف بنازم اتحادمونو!
    _خب چه خبر عمو...
    در حالی که جرعه ای شربت البالوشو میخورد گفت:
    _بخاطر ازدواج مانی (پسرش) اومدم ایران و دیدن حامد و انحصار وراثت. البته اینم بگم که پدرت از ارث محروم شده!
    بیچاره عمو نمیدونست عمو حامد دیگه زنده نیست.
    _اینم کارت عروسی مانی. بریم به حامدم بدمش.
    فقط خیلی ضایع زل زدم بهش نمیدونستم چی بگم انگار از نگاهم فهمید که یه مرگم هست.
    _ببینم تو چرا هر وقت اسم حامد میاد سکوت اختیار میکنی! چیزی راجع به حامد هست که من نمیدونم؟!
    اب دهنمو قورت دادم و به چشمهای ابی و کنجکاوش زل زدم.
    _راستش عمو حمید عمو حامد...
    ای بابا چجوری بگم اخه...
    _د زود باش حرف بزن حامد چی؟!
    تند و سریع گفتم:
    _یازده ساله فوت شده!
    چشماش گرد شده بود و دهنش نیمه باز مونده بود...
    _چی میگی سینا!!!
    و من تمام ماجرا رو بهش گفتم...اینکه چقدر بهم ریخت غیر قابل توصیفه.
    _من باید پسرشو ببینم یادمه یه پسر ارشد تو بچه هاش داشت این پسرش کجاست الان؟ همون مهبدی هست که میگی؟! حتما تحت تکفل بهزیستی نه؟!
    سرمو تکون دادم...با لبخند گفتم:
    _نه مهبد زرنگتر از این حرفا بود. اون بچه هارو به سه خانواده فوق العاده عالی سپرد و خودشم ازین شهر رفت یه چند سالی هست ندیدمش ولی میدونم خوب از پس خودشو زندگیش براومده البته به کمک یکی از دوستاش..
    برق تحسین رو تو چشمهای عمو دیدم انتظار داشتم الان از مهبد متنفر باشه بگه چرا داداشم رو کشت ولی نه! هیچی نگفت! عمو همیشه از ادمهایی که متکی به غیر نبودن خوشش میومد.
    _حالا مهبد کجاست؟
    کمی این دست اون دست کردم دو سه هفته ای از مهبد خبر نداشتم.
    _الانشو نمیدونم ولی خب میدونم تهران تو یکی از محله های پایین شهر زندگی میکنه.
    _خب زنگ بزن بهش من باید فورا ببینمش. ناسلامتی برادر زادمه و به مسایل انحصار وراثت مرتبط!
    گوشیمو برداشتم و.زنگ زدم بهش که صدای لیلا پیچید تو گوشی...

    متحیر از شنیدن صدای لیلا حرف تو دهنم ماسید بارها تلفنی با هم حرف زده بودیم...ولی گوشی مهبد دستش چی میکرد اونم یازده صبحی!
    _سلام اقا سینا چطورین؟! تعجب کردی؟ مهبد اومده پیشم واسه همین گوشیش دستمه...
    حواس پریده م برگشت سره جاش!
    _اها که اینطور چرا بی خبر! خب حالا خودش کجاست؟!
    با مرموذی گفت :
    _خوابه!
    مهبد و خواب؟! این وقته روز؟! خواستم چیزی بگم که صدای مهبد اومد....
    _لیلا گوشیه منو ندیدی ؟! همین جا گذاشته بودمش ولی الان نیستش!
    و بعد بوق ممتد! یچیزی نادرسته! لیلا داشت دمب میجنبوند! اخم هام گره خورد و مخم ارور داد! اینکارا یعنی چی؟!!!
    دوباره زنگ زدم:
    _دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است!!!!!!
    متحیر نگام به گوشیم خیره موند! لیلا واقعا داشت چکار میکرد! چه نقشه ای داشت؟! حس خوبی نداشتم حس میکردم یه نقشه ای داره!
    عمو نگاه کنجکاوی بهم انداخت :
    _چیشد پسر؟!
    مردد نگاهش کردم. فکری به ذهنم رسید.
    _عمو، مهبد کنار خواهرشه تو تنکابن. بهتره بریم اونجا...
    و بدنبالش لبخند نظر جلب کنی زدم...تا شاید موافقتشو بگیرم!
    _البته میدونم بخاطر ازدواج مانی خیلی در گیرین ولی خب تنها راه دیدن مهبد همینه عمو!
    _باشه فقط قده یه ملاقات اوکی سینا؟!
    در حالی که شماره مهبد رو میگرفتم گفتم:
    _اوکی باشه...
    یه بوق دو بوق
    _جانم سینا
    با شنیدن صدای مهبد نفس راحتی کشیدم.
    _چه عجب گوشیتو خودت جواب دادی!
    تحیرشو حتی از پشت تلفن هم میتونستم احساس کنم!
    _منظورت چیه؟!
    پوزخند بیصدایی زدم:
    _گوشیتو لیلا خانم جواب داد بعد که صدای تو بلند شد نه تنها گوشی رو قطع کرد بلکه خاموشم کردش!
    مهبد سکوت کرد که شک کردم پشت خط باشه!
    _مهبد اونجایی؟!
    نفس عمیقی کشید:
    _اره اینجام... سینا؟
    نفسمو فوت کردم و گفتم:
    _بله؟!
    مکث کردو گفت:
    _لیلا با اینکه از دیدنم از ذوق هلاک بود وقتی فهمید میخوام مدتی کنارش و مهمونش باشم رفتارش سیصد شصت درجه باهام عوض شد دوباره همون حس تنفر به چهره ش برگشته...حتی برای یکی از دوستاش از نفرتش بهم نوشت!!
    بعد از یه سکوت کوتاه گفتم:
    _اونجا زیاد نمونی بهتره البته منم اون تنفر و مرموذی رو امروز تو صداش حس کردم. بین شما دوری دوستی بهتره. راستی من دارم با عمو حمید میام تنکابن خبرای خوشی دارم و کارت عروسی پسرش رو برات میارم و یه خبر خوب دیگه هم هست که اومدم میفهمی...
    _باشه کی حرکت میکنین؟
    _یکی دو ساعت دیگه. ساعت چهار پنج اونجاییم.
    _اوکی منتظرم مواظب باشین
    خندیدم و به شوخی گفتم:
    _تو هم مواظب باش لیلا خونتو حلال نکنه.
    جدی گفت:
    _باشه خدافظ
    _بای
    تلفن رو گذاشتم میز عسلی و رفتم اشپزخونه رویا و نازی مشغول اشپزی بودن.
    _خواستم بگم ما داریم میریم تنکابن.
    رویا با لبخند گفت:
    _شنیدم مواظب باشین و زود برگردین از طرف منم به لیلا و مهبد سلام برسون.
    گونه ی نازی، دخترم رو بوسیدم و گفتم:
    _مواظب مامانت باش.
    _باشه باباجون خدا به همرات.
    سوییچمو برداشتم و رو به عمو که داشت کتش رو می پوشید گفتم:
    _بریم عمو جان..
    از شهر که خارج شدیم عمو سکوت سنگین بینمونو شکست:
    _پدر خودخواه و کم عقلت کجاست؟! چیکار میکنه...
    چقدر زجر اور بود که بابا و شخصیتش اینقدر جلو همه منفور شده بود.
    _سالهاست ازش خبر ندارم... بعد از مراسم چهل عمو حامد باز باهام غریبه شد!
    عمو سری به تاسف تکون داد...
    _اون یه خودخواهه بدبخته! از دستم ناراحت نشی یه وقت که اینطوری میگم...
    لبخند محوی زدم:
    _نه چرا ناراحت شم حقیقته... بابا واقعا جز خودش هیچی براش مهم نیست
    _مامانم خدابیامرز عاشق حامد بود میگفت بهترین اولادش اونه....
    نگاهمو با صدای عمو به نیم.رخش دادم:
    _همیشه به علی میگفت الهی نون سواره باشه تو پیاده از بس پدرت باعث ازارش شده بود اما حامد رو همیشه دعا میکرد. حامد خیلی بهش کمک میکرد. از نه سالگی غذا می پخت تا ایستگاه اتوبوس میدویید و خریدای سنگین رو از دست مادرمون میگرفت....
    با تموم احساسی که برانگیخته شده بود گفتم:
    _اخی...
    _ماها بچه ی یه نجار زحمت کش بودیم که تنها دلخوشی و افتخارش گرفتن یه سکه و یه یخچال از وزیره حکومت پهلوی بخاطر اینکه تو خونه شاه نجاری کرده بود، بود!
    بابا بزرگمو یادمه خیلی ساده و بی غل و غش بود. و البته مهربون و کمی بد عنق!
    _خیلی وقتا غذامون سیب زمینی و ترشی هفت بیچار مادرم بود ما همیشه گشنه بودیم...
    یاده اون سیب زمینی تخم مرغای خونه عمو حامد افتادم...
    _ولی همون سیب زمینی ها هم بهتون می چسبید نه؟!
    لبخند زد و با خرسندی گفت:
    _اره چون بینمون عشق جاری بود. مامان همیشه میگفت من اگه نباشم از هم میپاشین شماها... راستم میگفت اخرم همین شد!
    متاسف فقط بجلو خیره شدم.
    _بابات هیچوقت به داشته هاش راضی نبود اون همیشه طلبکار بود و حریص. من و حامد همیشه قدردان و ممنون بودیم اما علی تا تقی به توقی میخورد داد میزد و سره مامان داد میکشید و میگفت مگه تو برام چکار کردی...
    دستم رو فرمون مشت شد. حالم داشت از بابا بهم میخورد.... چقدر متعفن و قدر نشناس بود.
    _مادر من شبو روز با وجود زخم معده لاعلاجش تو فروشگاه فردوسی فروشندگی میکرد. زنی بسیار زیبا و زحمت کش بود ولی علی اونو پیر کرد و کشت...
    بغض گلوی عمو سنگین بود...و خشم عین خوره وجود منو میخورد.
    _در برابر پدرت، حامد یه اقای به تمام معنا بود اون زحمت همه ی مارو کشید اون همه ی مارو بزرگ کرد نمیدونی چقدر حالم بده که قهرمان زندگیم، اسوه ی من و پل نجاتم دیگه زنده نیست... بخاطر تشابه اسمی یبار اینجا تو ایران بازداشتم کردن و با هزار مکافات برگشتم امریکا و حامد ازم خواست دیگه به ایران برنگردم..منم موندم اونجا با جون دل ، با خون دل خوردن، جون کندم عین مهبد که زندگی شو برام گفتی... اون پزشکی قبول شده ولی من الان بزرگترین ارشیتکت کالیفرنیام و شرکت مال منه...s.d.k
    (شرکت نامبرده در کالیفرنیا موجوده و عموی واقعی نویسنده مدیر ان و یکی از معروفترین ارشیتکت ها است)
    تحسین رو تو چشمام گذاشتم و گفتم:
    _از شرکتتون خیلی شنیدم خیلی معروف شدین و شنیدم مانی هم تو حرفه ی شماست و شخص مهمیه برای خودش. با این خانواده از هم پاشیده خیلی خوب پیشرفت کردین. افرین به غیرت مردونگی عمو حامد و پشتکار و هوش و قدر شناسیه شما....
    با خرسندی لبخند زد:
    _جای حامد تو بهشته پسره حامد رو خیلی دوست دارم ببینم اونجوری که تو ازش تعریف کردی پس یه پارچه اقاست...
    با ذوق گفتم:
    _خیلی صبور و زحمت کشه تموم اشتباه های گذشتش رو جبران کرده. خیلی رنج کشیده ولی من حتی یه گله شکایتم نشنیدم ازش!
    عمو با لبخندسکوت کرد....
    ساعت از ظهر گذشته بود کنار جاده توقف کردیم. و کتلتی که رویا با مخلفات برامون گذاشته بود بیرون اوردم برای عمو یه لقمه پرو پیمون گرفتم و دادم دستش. مشغول خوردن ساندویچم بودم که عمو گفت:
    _تو گفتی اون بچه خودشو مقصر مرگ حامد میدونه؟!
    فقط سرمو تکوندادم:
    _خب مرگ دست خداست حامد، من ،تو یا هزار نفر دیگه بالاخره یه روزی می میریم دیگه.
    با عجز گفتم:
    _خدا کنه شما باهاش حرف بزنین تا شاید کمی از بار گناهش کم و از تنفر خواهرش بهش کم شه!
    از جمله اخرم راجع به لیلا عمو از تعجب سکوت کرد!

    مهبد
    ایستاده بودم کنار پنجره و وزش باد و باریدن بارون رو تماشا میکردم.
    _موندنمون اینجا بی فایده س!
    با صدای ارمین چرخیدم سمتش....
    _اره اینطور بنظر میاد.
    مکث کوتاهی کرد و گفت:
    _لیلا رو کمپلت رها کن!
    یکه خوردم!
    _چی؟!!!
    پا رو پاش انداخت....
    _برای اینکه به این نفرت خاتمه بدی باید رهاش کنی اونیکه ازت متنفره تا ابد متنفره اگه کنارش باشی تنفرش بیشتر میشه دور باشی بهتره اون در ظاهر دلتنگی میکرده و چون براش دست نیافتنی بودی تشنه ی بودن با تو بود. حق با تو بود من اشتباه آنالیز کرده بودم. اگه رهاش کنی یعنی اگه زنگ نزنی و پیام ندی و نبینیش برای هردوتون راحت تره.
    سرمو به چپ و راست تکون دادم و گفتم :
    _دلم طاقت نمیاره... بعد اون نمیگه چقدر بیشعوره داداشم؟
    ارمین لبخند زد:
    _بزار ببینیم تو اگه یادش نکنی فیلش یاده هندستون میکنه یا نه؟ همین... میخوام امتحانش کنیم. با اومدن عموت ما هم میریم فقط از نقشه رفتنمون چیزی بهش نگو و الان هم زیاد باهاش گرم نگیر بزار نفرتشو بیرون بریزه.
    حق با ارمین بود. اینطوری شاید بهتر باشه. بهر حال امتحانش مجانخ و ضرری نداره.
    رفتیم از اتاق بیرون. لیلا مشغول چیدن میز ناهار بود بوی سبزی پلوماهی پیچیده بود تو خونه...
    _داداش امروز بریم باهم مرکز خرید من یکم خرید دارم..
    ارمین نگاهی بهم کردو چشمک محوی زد تا چیزی رو که گفته بود انجام بدم.
    _حوصله ندارم لیلا
    مات نگاهم کرد!
    _خب بریم حوصله پیدا میکنی!
    _ترجیح میدم کنار نجیمه و حامد باشم!
    رومو ازش گرفتم ولی نگاه خصمانه ش از نظرم دور نموند! و همینطور چشم غره ش! عملا بهش گفتم برام بی اهمیتی!!!
    حامد از در ورودی که اومد تو لیلا داشت خصمانه نگاهم میکرد. حامد یه نگاه بمنو و یه نگاه به لیلا و جو سنگین بینمون کرد بعد از احوال پرسی باهاش که تازه از سر کارش اومده بود رفت سمت لیلا...!
    _لطفا بیا اتاقم کارت دارم.
    لیلا بی اینکه نگاهم کنه رفت سمت اتاق پدرش نمیدونم حامد چی بهش گفت که ده دقیقه بعد عین برج زهر مار اومد بیرون!
    در طول صرف ناهار هی با غذاش ور میرفت حامد و نجیمه هم چیزی نمیگفتن بهش. شاید در حد دو قاشق خورده بود اما ارمین بد جنس تر از این حرفا بود!
    _گشنتون نیست لیلا خانم؟! میبینم که با غذاتون بازی میکنین!
    یه قلپ از نوشابه مو خوردم و گفتم:
    _چکارش داری خب؟
    لیلا با سردی گفت :
    _قبلا یچیزی خوردم ته دلمو گرفته معذرت میخوام...
    و از سره جاش بلند شد و بشقابشو تو اشپزخونه گذاشت بی اراده پوزخند زدم. کم کم داشت بذر نفرت و ازردگی تو دل منم جوونه میزد. اون تام الاختیار بود میتونست متنفر باشه می تونست نباشه وقتی دیگه خواهر برادر نبودیم و اون متعلق به یه خانواده دیگه شده بود چه اهمیتی داشت متنفر باشه یا نه....
    رفت به اتاقش و درم بست.... و این تازه شروع ماجرا بود....
    _من میدونم راه حل کم کردن تنفر لیلا چیه!
    منتظر حامد رو نگاه کردم پس اونم از دل لیلا خبر داشت!
    _یادتونه قراره ما چی بود.
    صدام رو صاف کردم....
    _بله به خوبی یادمه....
    دهنش رو با دستمال پاک کردو گفت:
    _بهتره لیلا رو با خودتون ببرین!
    دره اتاق لیلا با صدای تیک کوچیکی باز شد گوش وایساده بود...
    منو ارمین نگاهی به هم کردیم...
    _فکر نمیکنین این اوضاع رو بدتر کنه!؟نجیمه در حالیکه کمی سالاد برای حامد میریخت گفت:
    _نه لیلا باید طبق قرار به خانوادش برگرده هرچند ما خیلی بهش عادت کردیم و عین دختره ماست ولی باید نفرت و کینه رو کنار بزاره مسلما شما بهتر از پسش برمیاید!اگه بفهمه چقدر کنارش هستین، پایه شین و چقدر درستکار شدین و چقدر از بودنش خرسندین و براش تلاش میکنین تنفرش از بین میره
    ارمین با لبخند گفت:
    _مهبد از پسش برمیاد ولی امکانات رفاهی انچنانی نداریم.
    حامد با مهربونی گفت:
    _هر چی بخواین من خودم در اختیارتون میزارم و اینم بگم دره خونه به روی لیلا همیشه بازه ببخشید اگه ما امانت دار خوبی نبودیم!
    با خجالت گفتم:
    _این چه حرفیه اختیار دارین. ولی خب حق با شماست من باید وظیفه برادری مو...
    با صدای پر غضب لیلا که حرفم نصفه کاره موند!
    _من با قاتل بابام زیر یه سقف زندگی نمیکنم!
    قاتله بابا قاتله بابا قاتله بابا....! همون جمله ی حرص درار تکراری همیشگی!
    حامد جدی گفت:
    _در این زمینه حق اظهار نظر نداری!
    صدای لیلا می لرزید:
    _چطور جرات میکنی اینو بگی چطور تا این لحظه هر کاری میکردی نظرم مهم بود و میپرسیدی ولی حالا داری صدای منو میبُری؟!
    نجیمه با عصبانیت گفت:
    _با پدرت درست حرف بزن!
    در حالیکه سعی میکرد تسلیم اشکاش نشه فریاد زد:
    _من پدرم مرده! و همینطور مادرم من پدر مادر ندارم از همتون متنفرم حالم از همه تون بهم می خوره!
    اومد رو بمن ایستاد!
    _از خونمون گمشو بیرون من برادر ندارم تو دشمن منی هیچوقت نمی بخشمت از جلوی چشام دور شو قاتل!
    اشکاش از حصار چشماش ازاد شدن. روحم بدرد اومده بود! شنیدن این حرفا و تحملش برام سخت بود
    _همین الان برو تو اتاقت لیلا! اینجا خونه ی منه و من تصمیم میگیرم کی کِی از اینجا بره.. چه مهبد خلاف میکرد چه نمیکرد پدرت همون روز تو همون ساعت میمرد بارها باهات راجع بهش حرف زدم ولی انگار تو خیلی احمقی!
    با تحکم و لحن تند حامد لیلا در حالی که می لرزید با گریه گفت:
    _تو ازین قاتلم پست تری ایکاش هیچوقت بدنیا نمیومدم ایکاش همه تون به عزام بشینین! ایکاش هیچوقت مهبد برادرم نبود!
    بغض به گلوم چنگ زد. لیلا دویید تو اتاقش درم بست... سرمو انداختم پایین. حامد با ندامت گفت:
    _شرمندم مهبد جان نتونستم درست تربیتش کنم امانت بود گفتم یه وقت آزرده خاطر ازمون نباشه هی لی لی به لا لاش گذاشتیم اینطوری شد
    ارمین با ارامش گفت:
    _شکسته نفسی میکنین لیلا بسیار برازنده س بخوبی از پسش براومدین ولی خب این مشکل ممکنه برای هرکسی پیش بیاد ادما فقط همیشه دنبال محکوم و پیدا کردن مقصر اصلی زندگیشونن حق با شماست الوعده وفا... ما حالا که مهبد به سن قانونی رسیده باید لیلا رو تحویل بگیریم
    نجیمه لبخند زد:
    _ما با والدین سهیل و سام هم حرف زدیم.
    بی طاقت و عجول گفتم :
    _خب چیشد؟!
    _من با سهیل و سام هم حرف زدم اونا خیلی راضین که با شما بیان!
    یجورایی باورم نمیشد نجیمه خندید:
    _جدی میگم!
    ارمین با خنده دست گذاشت شونم:
    _لیلا رو اینجوری دیده چشمش ترسیده
    خودمم خندم گرفت....

    راوی
    با رسیدن عموی مهبد همه چی برای مهبد غیر قابل باور و تعجب انگیز شده بود! دوهزار و پونصد متر زمین در شمال کشور به اضافه خونه لوکس توهمون باغ!
    زبونش قفل شده بود و ناباور به وصیت پدر بزرگی نگاه میکرد که شاید جز یه بار اونو بیشتر ندیده بود! ارمین هیجان زده وصیت نامه رو قاپید!
    _وای مهبد خدا بهت یه شانس فوق العاده داده! این عالیه پسر!
    مهبد بی تفاوت گفت:
    _بهتره اینو به دیگران بدین عمو من به این احتیاجی ندارم!
    چشمان همه گرد شده بود کدوم ادمی حاضر بود از چنین شانسی که از اسمون براش افتاده بود بگذره!
    سینا متحیر گفت:
    _بخدا خری اگه ردش کنی شانس و پاداش ازین بهتر اخه؟!
    لبخند محوی رو لبهای مهبد نشست...
    _من به تصمیم پدرم احترام میزارم.. در ضمن این مال پدر منه نه من!
    حامد با تعجب پرسید :
    _پدرت؟!!!!!
    تو همین حین لیلا با چشمهای قرمز پف کرده و موهایی به هم ریخته از اتاق خارج شد. تمام احساس، روح و روانش بهم ریخته بود. از همه چی متنفر بود. از هر چیزی که دورش و از هر کسی که کنارش بود منزجر بود. تموم دنیای یه دختر و اولین قهرمان زندگیش و اولین پناهش پدرشه و هر کسی که پدره یه دختر رو ازش بگیره در نظر اون دختر پست ترین و منفورترینه. حالا هر کسی که میخواد باشه... یه دختر ازون شخص متنفر خواهد شد و لیلا هم از این قاعده مستثنی نبود! سکوت سنگینی برقرار شد خودش از رفتار زشت و خشن ظهرش که بخاطر عصبانیت بیش از حدش رخ داده بود احساس پشیمونی میکرد. جلوی مهبد قرار گرفت سری به زیر انداخت تا مهبد شرم چشماشو نبینه با انگشت های سفید و کشیده ش ور میرفت... با صدایی که خودش هم به سختی میشنید گفت:
    _میشه باهم حرف بزنیم؟
    نگاهه مهبد پره عشق بود و این لیلا رو خجالت زده تر میکرد.
    _البته عزیزم...
    از جاش پاشد لبخندی رو به جمع زد و گفت:
    _موضوع وراثت و تقسیم اموال باشه برای بعد از صحبت من با خواهرم. خیلی عذر میخوام...
    دست لیلا رو تو دستهای مردونش گرفت هنوز هم دستهای لیلا کوچیک تر از دست های مردونه ی بزرگش بودن.
    دره اتاق رو بست. و جلوی خواهرش با تواضع زانو زد.... لیلا متحیر بهش چشم دوخت....
    _چکار میکنی؟!
    داداشش پسری که لیلا ازش منزجر بود جلوش با فروتنی زانو زد. اشک لیلا از چشم هاش چکید...
    _میخوام ازت طلب بخشش کنم... برای حس تنفری که قلبتو سالها سیاه کردو باعث و بانی ش من بودم!
    گردنش رو تا اخرین حد ممکن جلوی لیلا خم کرده بود.
    بغض گلوشو گرفته بود ولی طی این سالها مهبد یاد گرفته بود که یه مرد برای حفظ ابهت و ظاهر مردانه ش گریه نمیکنه! از اغرار به گ*ن*ا*ه نمی ترسید از اعتراف به اشتباه نمی ترسید...
    _اره من قاتلم قاتل بابامون... اره من یه فرزند ناخلف نا سپاس و بدم و همینطور یه برادره بی لیاقت اره تو راست میگی من خیلی بی کفایتم....
    چهره لیلا مچاله شد و هق هق زد....
    _حق داری نبخشی حق داری هرچی بخوای بگی حق داری بحوای منو نبینی اشتباه کردم اومدم و داغ دلتو تازه کردم. اگه اینقدر ازم متنفری میرم و دیگه هرگز سراغ تورو نمی گیرم تا بیشتر ازین مایه ازارت نباشم.
    بغض گره رو تنگ تر کرد و راه نفسش رو بست صدای گریه لیلا تموم خونه رو پر کرده بود.
    داداشه بیچارهش خودخواه نبود. دیکتاتور نبود و این عین نمک روی زخم های لیلا بود...
    _داد بزن تحقیرم کن فحشم بده به مرگ مهبد اگه چیزی بگم...
    نگاهی به دستهای مهبد کرد دستهاش همزمان با چونه و نگاهش می لرزید... صحنه ای که باباش با صورت اومد زمین جلوی چشمهای لیلا عین پرده سینما واضح تر از هر زمانی دیگه جون گرفته بود. چرا هرچی میگذشت اون صحنه واضح تر میشد. برای بی پناهی هاش اغوش پدرشو میخواست... برای سکوت شبهای پر از دلتنگی ش صداشو! برای دستهای تنهاش دستهای باباشو احتیاج داشت.
    _با گریه هات منو نکش لیلا خوردم کن هرچی میخوای بگو... سرم داد بزن! اما سکوت نکن، تورو خدا لیلا....
    چرا دلش نمیومد هر چی تو ذهن و فکر و دهنشه باره این داداشه قاتلش کنه! چرا برای اولین بار حس کرد بی پناه تر از خودش، مهبده؟ چرا حس کرد درمونده تر از خودش، مهبده! خودشم نمیدونست چرا.... چرا یهو دلش از هرچی نفرت بود خالی شد. چرا حس کرد روحش از هرچی سیاهی بود پاک شد! مهبد داشت زجر میکشید. رعشه بدنش داشت شدید تر میشد رنگش داشت به سفیدی میرفت...تو همون دقایقم داشت دق میکرد و جوون مرگ میشد! لیلا نشست روبروش. نگاهشو دوخت به چشمهای لیلا که پف کرده بود. لیلا تک تک اجزای صورت مهبد رو با دقت و با اشک اسکن کرد. کپی برابر اصل بابای عزیزش بود. دستشو بلند کرد و کشید رو صورت سرد مهبد لطافت صورت باباشو داشت خودشو تو اغوش امن مهبد رها کرد چقدر این اغوش ارامش بخش و اشنا بود براش. . دستهای مهبد بی رمق دورش حلقه شدن.... تپش قلب مهبد عین سیلی تو گوش لیلا میکوبید. نباید متنفر میبود دیگه نباید دلخور میبود مسلما باباشم نمیخواست مسلما باباشم خوشش نمیومد مسلما خدا لیلا رو نمی بخشید اگه دل مهبد رو میشکست. مهبد عشقشو خودشو احساسشو فدا کرده بود تا لیلا سرنوشتش تباه نشه تا لیلا مثل مهبد تلخی روزگارو بیشتر نکشه. از خودش متنفر شد که چرا مهبد رو درک نکرده بود. ...
    _از صمیم قلب می بخشمت به روح بابا با جون و دلم می بخشمت. تو باید منو ببخشی که رنجوندمت تو باید منه نفهمه احمقو ببخشی. . بلند شو تو نباید جلوم زانو بزنی من لیاقت تواضع تورو ندارم! من باهات هرجایی بخوای میام من برات هرکاری بخوای میکنم مهبد من ازت ممنونم که نزاشتی بیشتر ازین زندگی زده شم ممنون که اومدی ممنون که خودتو فدای ما سه تا کردی من تا همین لحظه هیچوقت رنجی که تو هم از نبود باباکشیدی درک نکردم ولی حالا تو بزرگواری تو بهم ثابت کردی که خیلی مردی...
    به چشمهای خیس مهبد خیره شد نور امید جلای خاصی به چشمهای مهبد داده بود.
    _چرا رنگت پریده مهبد؟!
    لبخند محوی رو لبای مهبد نشست:
    _با هق هقات هزار بار مردم و زنده شدم داشتی می کشتی منو داشتم دق میکردم... بعید نبود همینجا سرمو از غصه بزارم زمین...
    لیلا سره مهبد رو به سینش چسبوند.
    _دیگه گله نمیکنم دیگه گریه نمیکنم دیگه ازارت نمیدم به جون دوتامون قسم دیگه اینکارارو نمیکنم.
    استرسی که از شدت گریه های لیلا به مهبد وارد شده بود زیاد بود تموم بدنش درد میکرد لیلا که نوازشش میکرد چشماش سنگین و بسته شدن...
    لیلا
    چقدر حالم خوب شده بود چقدر کینه ورزی نابود کننده بود چقدر روحم و قلبم سبک شد. چقدر به بزرگی مهبد، شخصیت و قلبش ایمان پیدا کردم. دقیق تر که نگاه کردم لابلای موهاش تارهای سفیدی دیده میشد. دلم خیلی سوخت. سرمو چرخوندم سمت قاب عکس بابا یه ان حس کردم بابا از تو قاب عکس بهم لبخند زد! متحیر قاب عکس رو برداشتم و نگاه کردم! بی اراده خندیدم...
    _تو عکس هم لبخندتو ازم دریغ نمیکنی باباجونم... اخ که لیلا فدای تو بشه دلم برای خاکت تنگ شده میام خیلی زود میام و تو اغوش میگیرمت...
    اشکم چکید و تو موهای مهبد گم شد... اروم سرشو بلند کردمو بالشمو زیر سرش گذاشتم از اتاقم بیرون رفتم همه نگام کردن.
    _ما باهم اشتی کردیم مامان، بابا من میخوام با داداشم برم برم هرجاییکه اون میره.
    همه با تحسین نگام کردن.... رفتم سمت حامد.
    _معذرت میخوام بخاطر ظهر من همه چیمو مدیون تو و مامان نجیمم هستم.
    لبخند قشنگی زد.
    _من میدونستم تو دختر عاقل و مهربونی هستی کاری نکردیم دخترم فقط امانت داری کردیم. داداشت کجاست؟
    لبخند تلخی زدم:
    _از بس هق هق زدم جلوش داشت دق مرگ میشد از ناراحتی خوابش برد.
    ارمین در حالیکه هسته ی زرد الو رو جدا میکرد گفت:
    _خیلی حساس و دل نازکه بچه ی درده ظاهرش مقاوم و قویه ولی از درون مثل یه چینی و شیشه ی نازکیه که با یه تلنگر پودر میشه. خوشحالم که سر عقل اومدی میخواستم یکاری کنم دیگه رنگشم نبینی!
    چشام گرد شد بچه پررو بی جا میکرد مهبدمو ازم بگیره!
    لبخند بد جنسانه ای زدو گفت:
    _اونجوری نگام نکن از تو که بد جنس تر نیستم خانم!
    هممون خندیدیم. نشستم رو مبل و گفتم:
    _راستی راجع به ارثیه اینو بگم که پدر من همیشه میگفت که پدرش اون خونه و باغ دو هزار متری رو با خون و عرق و زحمت خودش و خون دل خوردن زنش ساخته... بابا میگفت هرگز حاضر نیست حتی یه قرون یا یه وجب از اموال و زمین پدرش بهش برسه و هیچ چشم داشتی نداشت خواهش میکنم به نظر پدن مرحوم من احترام بزارین و عزتشو حفظ کنین مسلما مهبد هم همینو بهتون میگه... بابا اگه زنده بود امکان نداشت قبول کنه!
    برق تحسین رو تو چشمهای تک تکشون دیدم.... چقدر اون شب برام زیبا و پر از احساس خوب شد. چقدر حس کردم به بودن مهبد تشنه و محتاجم ازون شب من شدم همون لیلای مهربون و بی غل و غش و بی کینه ی بچگی هام...
    
    عمو با شک گفت :
    _پس این خونه باید به کی برسه
    با لبخند گفتم:
    _بزارین مهبد بیدار شه تصمیم میگیریم.
    عمو حسابی با تحسین نگام کردو گفت:
    _ببخشید دخترم من برات سوغاتی نیاوردم...
    سرخ شدم:
    _این چه حرفیه عمو؟ اختیار دارین.
    پاشدو از جیبش دوتا تراول صدی بیرون کشید و دو دستی گرفت سمتم:
    _بفرما دخترم...
    از جام پاشدم :
    _شرمندم میکنین
    حامد با لبخند گفت:
    _دست عموتو پس نزن باباجان
    با خجالت پولو از دست عمو گرفتم.
    ممنون عمو جون....
    _خواهش میکنم دختر گلم...
    صورتشو بوسیدم. یه کارت عروسی هم داد دستم.
    _عروسی مانی منتظرتم.
    با ذوق گفتم:
    _حتما میایم. بعد از کمی خوش و بش و خندیدن رفتم اتاق مهبد کش و قوس طولانی ای به خودش داد و نشست. ..
    ساعت خواب خان داداش!
    با تحیر گفت:
    _من کی خوابم برد؟!
    رفتم و کشیدمش تو بغلم :
    _یه ساعت و خورده ایه که خوابیدی!
    حسابی به خودم فشارش دادم:
    _آی آی لیلا له شدم آیییییی
    فشار دستمو کم کردم و خندیدم! با دست زد رو دماغم!
    _ای شیطون زورت چقدر زیاده!
    _عاشقتم داداشی بدو بریم عمو منتظرته!
    بعد از کشمکش طولانی سره ارثیه مهبد قبول کرد که سه دونگ از زمین و خونه مال اون و سه دونگ دیگه مال سینا باشه!
    خدایا شکرت...
    _داداشی؟
    د.س.ت.ش.و.د.و.ر.م .ح.ل.ق.ه.ک.ر.د
    _جون داداشی...
    گونشو ماچ کردم:
    _بریم منو تو شام بپزیم! ارمین میگه اشپزیت تکه!
    لبخند خجلی زد:
    _زشته جلو نجیمه خانم!
    چپ چپ نگاهش کردم:
    _چیش زشت هست اخه!
    دستی به ریشاش که کمی بلند شده بود کشید:
    _چی بپزم حالا؟!
    لبامو غنچه کردم:
    _من پیتزا میخوام!
    اومد چیزی بگه که سینا اومد تو...
    _چطورین وروجکا
    مهبد خودشو جمع کرد و گفت:
    _مشتاق دیدار عمو پسر! کاش یکم بیشتر بمونی سینا
    بی درنگ گفت:
    _به هیچ وجه امکان نداره زنو دخترم تنهان شما که بالاخره میاین انزلی دیگه اون موقع بیشتر زیارتت میکنیم. میخوای باز بچه هارو جمع کنی؟ روش فکر کردی؟!
    با اخم گفتم :
    _فکر کردن نمیخواد واضحه دیگه باید باز یه خانواده شیم سهیل و سام هم که راضین!
    چهار زانو نشست:
    _دانیار و علیرضا!
    با ضرب گفتم:
    _چی؟!!!!!
    خندید و رو به مهبد گفت:
    _نگفتی بهش؟!
    مهبد با بالا بردن ابروهاش گفت نه!
    _اسم سام شده دانیار اسم سهیل علیرضا!
    لب و لوچه م اویزون شد!
    _به چه حقی اسماشونو عوض کردن! من دانیار پانیار حالیم نمیشه من اونا رو سهیل و سام صدا میکنم.! ختم کلام!
    از حرص خوردنم هر دو شون هرهر خندیدن!
    _زهر مار
    خندشون بیشتر شد!
    _کوفت رو آب بخندین!!!
    سینا و عمو برای شام نموندن و حرکت کردن به سمت انزلی. ما چهار نفر مونده بودیم. منو مهبد، نجیمه و حامد رفتیم خونه مادرجون که مادر جون چلپ چولوپ منو مهبد رو بوسید مهبد عاشق ش شد اصلا. داشتم خمیرو درست میکردم که مهبد اومد تو اشپزخونه. چشماش شیطون بود! فهمیدم میخواد آتیش بسوزنه خمیر ورز داده رو یهو از زیر دستم قاپ زد و پرتش کرد سمت بابا! حرصم گرفت!
    _بابا بدش من! خمیر دست بدست شه کثافت کاری میشه!
    بابا هی این دست اون دستش کردو پاسش داد به مامان!
    با حرص داد زدم اه! اومدم از مامان بگیرمش که پاسش داد خمیرو به مهبد! مهبد طرف پنجره ایستاده بود که باز بود رو به خیابون! *یه ان در گرفتن خمیر غلفت کرد و خمیر از پنجره با سرعت بیرون رفت و سقوط کرد! چشام گرد شدو زدم زیر خنده خمیر درست جلوی پای یه پسره پهن زمین شده بود اون بدبختم با تعجب بالا و اسمونو نگاه میکرد! چهار نفرمون از خنده مرده بودیم مادر جون که اصلا هیچی غش غش داشت میخندید!
    وسط خندیدن گفتم:
    _خوبه نخورد تو سره پسره بدبخت...
    مامان در حالی که ریسه میرفت گفت:
    _برای همه شانس و پول میریزه برای اون بدبخت از اسمون خمیر پیتزا افتاد.
    دل درد گرفته بودم از خنده ولی سریع تریپ عصبانیت برداشتم و گفتم:
    _حالا دیگه خمیر نداریم باید کوفت بخورین!
    بالاخره با هزار مسخره بازی پیتزا رو با خمیر پیتزای اماده پختیم. تازه شروع کرده بودیم به خوردن که مهبد پخی با دهن پر زد زیر خنده!
    _وای قیافه پسره خیلی باحال بود هاج و واج اسمونو نگاه میکرد نگاه کنین! اینجوری دقیقا!
    و بدنبال حرفش سرشو بالا گرفت و عین منگل ها هاجو واج سقفو نگاه کرد با پخی از خنده هرچی دهنم بود تف شد بیرون! مامان و بابا از حرکت منگلانه مهبد هی سره شام میخندیدن و نزاشتن ما غذامونو عین ادم بخوریم بجاش فقط اکسیژن بلعیدیم. ظرفا رو که شستم رفتم تو بغل مهبد که داشت یکی از فیلمهای جکی چان رو نگاه میکرد زل زدم به نیم رخش.
    نگاهمو با نگاهش غافل گیر کرد.
    _اماده ای وسایلتو جمع کنی و باهام بیای؟
    _میرم جمع کنمشون...
    با تعجب نگام کرد:
    _الان؟!
    _اوهوم خیلی مایلم زودتر خانوادمون رو دوباره سره پا کنم و برم انزلی پیش خاک بابا... سهیل و سام رو براشون خواهری نه.... مادری کنم.
    بلند شد و گفت:
    _باشه پس منم وسایلمو جمع کنم.
    هردومون رفتیم اتاق که مامان اومد تو.
    _لیلا جان داری میری مادر....
    خودمو انداختم تو اغوشش...
    اروم نازم کرد:
    _ناراحت نیستم که میری ولی بیا بهمون سر و زنگ بزن تو دختره منی. تا ابد دختر منی.. میدونم که هیچوقت فراموشمون نمیکنی...
    عطر تنشو بوییدم...
    _تو تا ابد مامانمی شبایی که ترسیدم شبایی که تشنج کردم تو اغوشتو برام باز کردی شبایی که بهونه مهبدو گرفتم تو مرهم دردام شدی میام سر میزنم بهت.
    لبخند قشنگی زد...
    _هرجا که میری همینطور خانم و سنگین رنگین بمون. قدر داداشتو بدون و بهش احترام بزار لیلا مبادا شخصیت شو خورد کنی و احترامش رو نگه نداری بشنوم یا به گوشم برسه که حتی یه تو بهش گفته باشی بخدا به جان حامد نمی بخشمت.
    گ.ون.ش.و بوسیدم:
    _چشمممممم بانو...

    ساکمو بستم که بابا اومد تو ناراحت بود اما پنهان می کرد. یه دفترچه بانکی گرفت سمتم.
    _بابا جان تو این حساب ، رند، بیست دو میلیون پوله این پولو برای تو و مهبد جان نگه داشتم.
    چقدر حامد برام عزیز بود. خدا وکیلی هیچی کم نزاشت برام... کارتی رو هم روی دفترچه گذاشت.
    _هر ماه برات پول واریز میکنم نفس من...
    بغضم گرفت:
    _دلم برات تنگ میشه خیلی... خیلی دلم برات بی تاب میشه.... خیلی دوست دارم بابا...
    خیسی چشماشو دیدم... با دستم نم چشماشو گرفتم:
    _زود میام زود به زود میام میبینمتون. قول میدم یه روزم بیخبر نمونین ازم. سرمو گذاشت رو شونه هاش.
    _داداشت خیلی مَرده لیلا... وقتی نگاهش میکنم نگاه عاشقانه ش که اثبات کننده برادریش به توعه، تو چشماش میبینم. پره پروازش باش لیلا. اون با دستای خالی تورو به عرش برد و مارو با دادنت به ما خوشبخت کرد حالا تو باید پره پروازش باشی. میفهمی چی میگم دخترم؟
    سرمو تکون دادم :
    _بله فهمیدم بابا جون.
    دوتا بلیط رو از جیب تیشرتش دراورد:
    _این بلیط برای کردستانه خانواده سام و سهیل خیلی ساله که از شمال به اونجا رفتن برای زندگی میدونی که یه ر هردو خانواده کورد...
    بلیط رو از دستش گرفتم:
    _دلم برای به اغوش کشیدن سام کوچولوم تنگ شده...
    بابا خندید:
    _دیگه یازده سالشه لیلا...
    بغضمو پس زدم و گفتم:
    _ولی هنوز برای من همون سام نا ارام یازده سال پیشه. وقتی به دنیا اومد یادمه... وقتی مامان اونو تو دستهای مهبد گذاشت و گفت جون تو جون این بچه اگه زنده نموندم نزار تلخی بکشه نزار از دست بره.. خوب یادمه
    تلخ خندیدم:
    _دلم برای مهبد میسوزه فدای همه ی ما شد
    میون لبخند گریم گرفت. حامد دستشو رو شونم گذاشت:
    _قوی باش لیلا بیدی نباش که با هر بادی بلرزه طوفان های زیادی زندگی انسانهای تنها و بی پناه رو تهدید میکنه باید ریشه هاتو محکم کنی!
    نگاهی به ساعت کرد.
    _فردا خیلی کار داریم بهتره استراحت کنی تا سرحال باشی.
    گ. و. ن. ش رو بوسیدم:
    _شبت بخیر باباجون.
    لبخند زد:
    _شب بخیر خوشگله بابا
    جای مهبد رو پهن کردم رفتم اتاق مجاور با ارمین ساکت نشسته بود. ارمین تازه از بیرون اومده بود. این ساعتهایی رو که نبود رفته بود به یکی از دوستاش سر بزنه. تو پادری ایستادم و با وجود باز بودن در در زدم.
    هر دو با لبخند ازم استقبال کردن.
    _اقایون دیر وقته وقت خوابه.
    خوب میدونستم پکری مهبد و سکوت عمیقش برای چیه... ارمین خیلی زود باید ازش جدا میشد و این برای مهبد سنگین ترین درد بود. لباشو دندون گرفته بود بعد از چند لحظه پاشدو و با لبخند گفت:
    _شب بخیر داداش ارمین
    ارمین دمق گفت:
    _شبت بخیر
    پس این ناراحتی دو طرفه بود. شب رو خونه ی مادر جون مونده بودیم. کنار مهبد دراز کشیدم دستشو باز کردم و سرمو گذاشتم رو بازوهای مردونش سرمو و بینی مو چسبوندم گ. ر. د. ن. ش اونم سرشو چسبوند به سرم
    _ارمین هم حق زندگی داره... اون خیلی برات زحمت کشیده وقتشه که اونم زندگی رو واقعا زندگی کنه...
    بغضشو قورت داد...
    _هیچوقت نمیتونم بهش ادای دین کنم ابجی.
    دستمو گذاشتم رو قلبش که اروم میزد....
    _پیشرفت کن مایه افتخارش شو ادای دین میشه
    سرشو چرخوند سمتم نفس های داغ و منظمش که میخورد صورتم بهترین حس دنیا رو بهم داد.
    _لیلا؟
    _جانم؟
    _مرسی که منو بخشیدی نمیدونی چقدر اروم شدم ولی دیگه هرگز هق هق نزن. هنوزم هیستریک میشی؟
    سرمو تکون دادم:
    _اره اگه فشار روحیم زیاد باشه هیستریک میشم.
    اروم گفت:
    _الهی من پیش مرگت شم.
    با مشت اروم زدم سینش:
    _خدا نکنه من تورو هم که از دست بدم میمیرم که ...
    تا خوده صبح تو اغوشش خوابیدم دروغ نگفتم اگه بگم یکی از راحتترین خوابهام رو تو این یازده سال داشتم اون شب.
    صبح چشمام که باز شدن قفل شدن تو چشمهای باز مهبد و لبخند مهربونش. لبخند زدم...
    _بیدار شدی خانم خرگوشه؟
    خانم خرگوشه تیکه کلامی که من از بچگی از زبون مهبد شنیده بودم...
    _صبحت بخیر داداشی.
    چشمک زد:
    _خوب خوابیدیا!
    نشستم سره جام!
    _ولی تو فکر نکنم خوابیده باشی چشمات پف کرده.
    چشماشو مالید :
    _یه سه چهار ساعتی خوابیدم.
    بعد از شستن دست و صورتم و خوردن مختصری صبونه رفتم تا چک کنم چیزی جا نمونده باشه. جو سنگینی بر خونه حکم فرما بود. و از همه ناراحتتر مادرجون بود. گونه ی تپلشو ماچ کردم و گفتم:
    _مادر جون سفر اخرت نمیرم که... اخه چرا میریزی این اشکارو.
    در حالی که اشکشو پاک میکرد گفت:
    _خدا نکنه سفره اخرت بری دختر. چه کنم. دلتنگت میشم مادر
    _با نرم افزار ایمو زنگ میزنم میبینیم همو ماشالله که تو هم به روزی مادرجون! ماشالله با شصت پنج سال سن رانندگی میکنی اپل داری فیس بوک داری!
    بابا با خنده گفت:
    _مادرجون سانتی مانتالی داری.
    مهبد با خنده گفت:
    _اولین خانم میانسالی بودین که دیدم اینقدر به روزین! بزنم به تخته هزار ماشالله
    رفتم اشپزخونه مامان داشت برای ناهار تو راهمون ناگت سرخ میکرد.
    _لیلا جان میوه های تو یخچال رو بردار بزار پلاستیک ببر با خودت
    دره یخچال رو باز کردم و نصف میوه هارو گذاشتم پلاستیک. یه خیار پرت کردم برای مهبد که جلو در اشپزخانه بهم نگاه میکرد. هنوزم عاشق خیار بود.
    کم کم باید دور میشدم از اینجا کم کم باید بر میگشتم به اصل خودم به زندگیم... باید عادت میکردم شیر زن باشم. تکیه گاه داداشم باشم و داداش های دیگمو تو این جامعه گرگ صفت سالم نگه دارم. خدایا یه دستی بده بهم. مامان و بابا تا لحظه اخر سعی کردن اشک نریزن. ارمین از همه پکر تر بود حسابی برای ای مهبد ارزوی موفقیت کرد و هرچی پند بود بهش داد اون بعدازظهر بر میگشت تهران. مادرجون اما نتونست و های های گریه کرد. مامان رو تو اغوش کشیدم که محکم به خودش فشار داد منو...
    _مواظب خودت باش مادر امیدوارم هرجا که هستی سالم و شاد باشی مواظب داداشیت خیلی باش دیگه سفارش نکنم.
    بغضمو پس زدم:
    _چشم.... عاشقتم مامان
    حامد رو محکم در اغوش گرفتم.
    _جای بابام عاشقتم
    لبخند تلخی زد:
    _لیلا باهامون حتما تماس بگیر خدا پشت و پناهت باباجان
    _مادر جون گریه نکن گریم میگیره
    سعی کرد لبخند بزنه...
    _تو مثل نوه های واقعیم جگر گوشمی.
    _تو هم نفس منی...
    اژانس که بوق زد مارو به خودمون اورد. بابا کرایه شو حساب کرد. تا لحظه خروجمون از کوچه برگشتم به پشت و نگاهشون کردم. کاسه ابی پشت سرمون پاشیدن. بغضم شکست تو اغوش مهبد زار زدم....
    _عیب نداره لیلا جان. حالا که چیزی نشده هروقت خواستی خودم دربست نوکرتم میارمت اینجا.
    رسیده بودیم ترمینال... خیلی خوشحال بودم که دارم میرم پیش سهیل. مهبد میگفت قیافه سهیل با مهبد مو نمیزنه. از ماشین به مناظر بیرون خیره شدم هرچی به سنندج نزدیک تر میشدیم قلبم محکم تر و تند تر میزد. مهبد هم دست کمی ازم نداشت ناهارمونو خوردیم و مهبد زنگ زد به خونه ی سهیل اینا.
    _سلام اقا رضا ما نیم ساعت دیگه سنندجیم
    _.....
    _اخی عزیزم من ذوق دارم...
    _....
    _چشم حتما فعلا....
    ارتباط رو قطع کرد.
    _چی میگفت باباش؟!
    خندید و گفت:
    _گفت از بس سهیل ذوق داره میخوره درد و دیوار
    دلم پر کشید:
    _الهی من فداش شم!
    از ماشین که پیاده شدیم بی طاقت چشمهای منو مهبد دنبالش گشت....
    _اوناهاش لیلا!
    نگاهم کشیده شد دنبال نگاه مهبد و گیر کرد به پسر پونزده شانزده ساله ی رعنایی که مدام این پا اون پا میکرد و دنبال عزیزانش می گشت خودش تنها اومده بود.... چمدونمون رو گذاشتیم یه گوشه دوییدیم سمتش در حالی که نزدیکش میشدم داد زدم:
    _سهیل جان سهیل داداشی
    سریع نگاهش رو بالا اورد چشماش برق زدن . خدایا با مهبد مو نمیزد!
    دویید سمتم!
    _ابجی! ابجی لیلا!
    خداجون اخه دیگه چقدر شباهت صداشم عین مهبد میمونه لطیف و گرم!
    محکم تو اغوشم فشار ش دادم. اشکام دیده چشامو تار کرده بود با دستم صورتشو قاب گرفتم :
    _سهیل واقعا خودتی؟! این واقعا داداش کوچولوی ساکت و مظلوم منه؟!
    با بغض خندید:
    _وای باورم نمیشه چقدر بزرگ شدی لیلا....
    نگاهش مهبد رو هدف رفت از اغوشم بیرون اومد و خودشو تو اغوش مهبد رها کرد صدای هق هقش بلند شد...
    _داداش مهبد جونم داداشی کجا بودی این همه سال دلم تنگ شد برات که....
    مهبد اروم با دست پشت سهیل رو نوازش کرد.
    _چقدر اقا و برازنده شدی سهیل جان
    سهیل بیشتر مهبد رو به خودش چسبوند:
    _بخاطر از خود گذشتگی و فداکاری توعه! وای مهبد سام هم الان خونه ماست!
    جیغی از خوشحالی کشیدم که همه یجور بدی نگام کردن...
    دوتاشون خندیدن! سهیل با خنده گفت:
    _ریلکس، ریلکس، تر! نرمال باش لیلا!
    خندم گرفت و یکی اروم زدم پس کلهش که گفت:
    _خدا بداد من برسه دست بزن داری! بعد هم عین این زنای لوس گفت:
    _وای خدایا...!
    حسابی از دستش خندیدم!


    رفتیم با سهیل سمت یه اژانس که مهبد گفت:
    _سام برای چی خونه ی شماست؟!!
    سهیل خندید و گفت :
    _سه سالی هست که همو پیدا کردیم ولی میخواستیم شماهارو سورپرایز کنیم. منو سام به تور هم که میخوریم خونه پایین میاد!
    متعجب نگاهش کردم!
    _شما دونفر که شیطون نبودین! لهجهت چقدر کردی شده!
    مهبد با سر تصدیق کرد.
    _تو خونه کردی حرف میزنین همش نه؟
    سهیل که جلو نشسته بود برگشت کمی به عقب:
    _اره هناس (در کردی به معنای نفس)
    همزمان با مهبد گفتیم؟!
    _اره چی؟!
    سهیل ته دلی خندید و گفت:
    _هناس یعنی نفس!
    مهبد با لحن لوسی گفت:
    _اووووو چه با کلاس!
    کردستانو دوست داشتم ادمهاش مهربان و خوش برخورد بودن.
    _لیلا ابجی یکم موهاتو بده زیر شالت لطفا!
    با جمله سهیل با تعجب مهبدو نگاه کردم که خندید!
    _سهیل دیگه عضو کوردهاس کوردها هم غیرت دارن! باید بهش عادت کنی!
    چپ چپ سهیل رو نگاه کردم :
    _پسره نیم وجبی نیومده داری اردر میدی!
    موهام رو با اکراه بردم زیر شالم و خودمو عین این زنای محجبه درست کردم و گوشه های شالمو دادم تو و روسری مو تا ابروهام کشیدم پایین.
    _مهبد منو ببین!
    و همزمان چشامو لوچ کردم! یهو انچنان قهقهه ای زد که کنترم پرید!
    _وای ارومتر چته!
    سهیل با تعجب چرخید سمتم! راننده از تو اینه نگام کرد بیچاره زور میزد نخنده سهیل باخنده ای که داشت نفسشو میبرد گفت:
    _وا این چیه لیلا؟!!
    خندیدم گفتم :
    _تو گفتی اینجوری باش!
    دوتاشون وا رفتن از خنده!
    _من گفتم شالتو بکش جلو ولی دیگه نگفتم تا نوک بینی که!
    عاشق خنده های دوتاشون بودم. سامو که دیدم دیگه نور علی نور شد مدام چپ راست بوسش میکردم دست از سرش بر نمیداشتم. شیطون و شلوغ بود! همش با سهیل میزدن تو سر کله هم! سام از بس خوشگل بود نمیتونستم نگاهش نکنم! با اسم سام راحت نبود پس همون دانیار صداش میزدم. لباسم رو که عوض کردم نشستم جلوی تلویزیون چقدر والدین سهیل و سام ادمهای مهربون و خوبی بودن، با فرهنگ ومودب. داشتم تلویزیون نگاه میکردم که هر دوشون با جیغ و داد از اتاق بیرون اومدن!
    سام(دانیار)
    داشتم با علیرضا (سهیل) فیفا 2016 بازی میکردم که داد سهیل رفت بالا!
    عوضی اینقدر نزن بازیکن منو! _
    خندیدم و گفتم :
    _خفه بابا! بلد نیستی بازی کنی بمن چه!
    یدونه با مشت کوبید تو سرم جیغم رفت هوا!.
    _ای سرم پسره ی روانی! مخم تکون خورد! خودت خواستی حالا حالیت میکنم!
    سریع پاشدم و گوشی اپلش رو کش رفتم به حد مرگ رو اپلش حساس بود!
    دویید دنبالم! با لحن بدی گفت:
    _یا اپلمو پس میدی یا میزنم پلی استیشنتو خورد میکنم
    _نمیدم نمیدم برو بمیر!
    خیز برداشت سمتم!
    _بی شعور میگم پسش بده نکبت!
    لیلا متعجب نگاهمون میکرد!
    _بچه ها زشته این الفاظ زشت چیه بکار میبرین!
    مهبد همزمان از حموم اومد بیرون! مامان باباهامون برای خرید رفته بودن بازار. ماها مونده بودیم! حضور مهبد و لیلا برام غیر متعارف بود وابستگی ای به اونا نداشتم ولی به علیرضا چرا!
    _معلومه اینجا چخبره؟!
    علی با حرص گفت:
    _دانیار گوشیمو برداشته نمیده!
    عین این بچه ها!
    بی تفاوت نگاش کردم و گفتم:
    _خب میخواستی جر زنی نکنی!
    _میکنم خوبم میکنم!
    با بدجنسی گفتم:
    _پس با گوشیت خدافظی کن!
    اومدم پرتش کنم دیوار که با مشتی که تو صورتم زد خوردم با سر به میز افتادم زمین!
    مهبد با نگرانی اومد طرفمو کمکم کرد بشینم با عصبانیت رو به علی کردو گفت:
    _این چکار زشتی بود کردی؟!
    گرمی خونو از دماغم حس کردم بدجور دردم گرفته بود لیلا با نگرانی گفت:
    _وای داره خون میاد!
    علی بی هیچ حرفی با اخم گوشیشو از دستم کشید بیرون و رفت سمت اتاقش درم بست!
    مهبد با عصبانیت رفتارش و رفتنشو تماشا کرد. لیلا از اشپزخونه پارچه ی خیسی آورد مهبد از پشت یجورایی بغلم کرده بود.
    _سرت رو یکم بگیر بالا خون دماغت رو پاک کنم.
    قده یه انگشت سرمو اورد بالا. لیلا خون رو پاک کرد. دمق نشستم سرجام سرم گیج میرفت!
    لیلا با ناراحتی گفت:
    _خوبی؟!!!
    هنوز گیج میزدم!
    _سرم گیج میره بدجور
    مهبد سریع زیر بغلمو گرفت و بلندم کرد:
    _سرت جایی خورد؟!
    _محکم خورد به میز!
    نگاهی به چهرش کردم داشت از نگرانی میمرد!
    _لیلا اماده شو بریم دکتر ممکنه اسیب جدی دیده باشه!.
    خودمو جمع کردم!
    _نمیخواد خوب میشم...
    سر گیجم بهتر شده بود. دستمو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:
    _من خوبم.
    کمکم کرد بشینم رو مبل.
    _دانیار مطمئنی خوبی؟!
    لبخند گرمی زدم و گفتم:
    _اره....
    چقدر نگرانیه تو چشماش که خیلی برادرانه بود برام قشنگ بود تا حالا هیچ کس اینقدر نگرانم نشده بود. رفت اتاقه علیرضا تا توبیخش کنه! هیچوقت هیشکی اینجوری ازم دفاع نکرده و پشتم نبود حس خوبی به مهبد پیدا کردم. صداشونو از اتاق میشنیدم.
    علیرضا_خودش میدونه رو اپلم حساسم هی میاد ور میداره میره میخواست واقعا بکوبه تو دیوار یبار اینکارو قبلن هم کرده بابای من که رو گنج ننشسته مهبد
    _میدونم سهیل ولی یه بازی مسخره کامپیوتری نباید اون قدر مهم باشه که لجتو دربیاره و کاری کنی که یه عمر پیشمونی ببار بیاد سرش با مخچه محکم خورد تو میز خدای نکرده مرگ مغزی میشد چکار میخواستی بکنی! اون یازده سالشه همش. خیلی بچهس نباید باهاش خشن باشی!
    صدای علی بی طاقت شد:
    _وای خدا نکنه به هرحال بهش بگو لج منو درنیاره بار اولش نیست. ببخشید کنترلمو از دست دادم.
    سرم جور بدی گیج رفت و گوشم وز وز گرفت خدایا من چم شده؟ لیلا با یه لیوان اب البالو اومد از اشپزخونه بیرون چشام تار شد! چند بار محکم پلک زدم.
    _دانیار بیا اینو از دستم بگیر
    پاشدم تا اومدم قدم از قدم بردارم همه چی تاریک شد افتادنمو حس کردم! و صدای جیغی که تو صدای شکستن لیوان گم شد!
    مهبد
    صدای جیغ هولناک لیلا برقو از چشمای منو سهیل پروند با شدت درو باز کردم صحنه ی ناراحت کننده ای بود. سام رو زمین کنار میز ولو شده بود و لیلا هیستریک جیغ میزد! وحشت کرده بود و این وحشت منو هم دچار اضطراب کرد! نمیدونستم چکار باید بکنم سهیل سریع دویید سمت سام!
    _سامی سامی چشماتو باز کن سامی باهام حرف بزن سام!
    سرشو گذاشت رو سینش یهو با وحشت داد زد:
    _نفس نمیکششششششششه! قلبش نمیزنه!
    تموم بدنم منجمد شد لیلا و شیون هاش روحمو خراش میداد! در باز شد و اقا رضا و اهو خانم به همراه والدین سام دوییدن تو!
    _یا حضرت عباس دانیار! چیشده این چرا یخ کرده دانیار پسرم!
    عین بید می لرزیدم قلبم انگار داشت از سینم میزد بیرون! هرکی دویید یه طرف هرکی یچیزی میگفت! هیچی نمی فهمیدم یکی منو دنبال خودش کشید! ماشین داشت پرواز میکرد از سرعت زیاد چجوری سوار ماشین شدم اصلا....
    دکترا و پرستارا همه تو تکاپو بودن.. انگار نفس نمی کشیدم انگار تو این دنیا نبودم! ناگهان صورتم سوخت و باز یبار دیگه هم سوخت! برگشتم به دنیا و مردمک چشام قفل شد تو چشمهای اشکی سهیل!
    بی اراده از کنج دیوار پاشدم:
    _سام سامی چیشد؟!
    دوره خودم چرخیدم! چرا همه دارن گریه میکنن! چرا هیشکی هیچی بهم نمیگه!
    یقه سهیل رو چسبیدم و داد زدم:
    _سامی کجاست؟! چه بلایی سره سام اومد؟! محکمتر داد زدم:
    _حرف بززززن!
    سست زانو زد زمین! بند دلم پاره شد!
    اقا رضا اومد سمتم دستشو گذاشت رو شونم.... غم تو چشماش بود.
    _بردنش اتاق عمل لخته رو خارج کنن.. باید دعا کنیم درصد موفقیت پنجاه پنجاست!
    چونم می لرزید خودم هم بدتر از چونم می لرزیدم خدایا نه داداش کوچولوم نه منو بکش سام رو نه منو له کن ولی با سام کاری نداشته باش خدایا تورو به عظمتت با سام امتحانم نکن خدایا منو بکش و نزار سام رو ازدست بدم خدایا سام منو نبر پیش خودت خدایا التماست میکنم سام من هنوز خیلی بچه ست من هنوز لذت باهاش بودنو نچشیدم خدایا نه....
    نشسته بودم رو زمین و با صدای بلند به خدا با گریه التماس میکردم. بنیامین پدره سام با کوهی از غم به دیوار تکیه داده بود و زنش تو اغوش لیلا هق هق میزد و لیلا هم بیصدا اشک میریخت. سهیل کوش؟ سهیل کجا رفت؟ پاهام کشیده میشدن رو زمین. رفتم دنبالش صداش از نماز خونه اومد درو باز کردم داشت به حد مرگ خودشو میزد و خودشو فحش میداد! سرشو محکم میکوبید تو دیوار! دوییدم سمتش!
    _بسهههههههه بسه نزن خودتو بسه!
    دستاشو محکم گرفتم:
    _ولم کن بزار بمیرم ولم کننننن
    دست و پا و فریاد میزد محکم گرفتمش و چسبوندمش به دیوار!
    _تمومش کن سام با این دیوانه بازی ها خوب نمیشه! اروم بگیر!
    با دادی که زدم زد زیر گریه و از دیوار سر خورد!
    خوب میدونستم چه حالی داره... همون حالی که من یازده سال پیش سره مرگ بابا داشتم..
    _من سامو کشتم من کشتمش من داداشم رو کشتم!
    به سکسکه افتاده بود از استرس! دوییدم سمت ابدارخونه روبروی نماز خونه و ه لیوان آب برداشتم و دوییدم تو نماز خونه لیوان اب رو گذاشتم رو لباش و بزور بخوردش دادم! نفسش بالا اومد..
    _من مطمئنم سام خوب میشه! تو هیچ کسی رو نکشتی اون یه اتفاق بود! فقط یه اتفاق بود همییییین!
    همه چیزش عین من بود حتی نا ارامی ها و احساس گ*ن*ا*ه کردنش...

    _اگه بلایی سرش بیاد خودمو میکشم اگه ناقص شه شه خودمو میکشم...
    محکم به خودم فشارش دادم :
    _دعا کن سهیل جان... خدا بزرگه دعا کن تو قلبت صافه میپذیره....
    خودشو تو اغوشم جا کرد. جای کبودی پیشونی شو بوسیدم...
    _الهی من فدات شم. خودتو نزن که اتیش میگیرم... ببین چه کار کردی با خودت...
    گریه ش شدیدتر شده بود. لیلا اومد تو. حالش بدتر از سهیل بود. دستمو سمتش دراز کردم اومد تو اغوشم و هردوشونو بغل کردم
    _من میدونم خوب میشه خدا رحیمه من میدونم اینبار رحم میکنه من خدارو به حضرت عباسش به حضرت حسینش قسم دادم به دل های شکسته ی هر چهارتا مون. مطمئنم اینبار دلش رحم میاد.
    شیش ساعت گذشته بود و تمام شیش ساعت رو به خدا التماس کردم. از همون التماس هایی که میگن اگه با گریه همراه شن عرش خدا می لرزه! دیگه تحمل یه داغ دیگه رو نداشتم. دیگه دلم تحمل یه غم دیگه رو نداشت. سردم شده بود حالم خوش نبود ولی دست از دعا برنداشتم.
    اقا رضا اومد تو و رو به هممون ایستاد با ترس از جام پریدم... لبخند زد:
    _دکتر گفت حالش خوب میشه! عمل خوبی بود!
    راه نفسم باز شد لیلا و سام دوییدن از نماز خونه بیرون تازه فهمیدم انگار سالهاست که نفسم بسته شد بود میون گریه لبخند زدم!
    _خدایا ممنونم مرسی که رومو زمین نزاشتی مرسی که به دلم رحم کردی خداجون ممنونم.
    _مهبد جان؟
    نگاهمو به اقا بنیامین که تازه اومده بود دادم....
    _مسئله ای هست که باید حرف بزنیم سرش مربوط به سامه!
    اومد نشست روبروم... بغض داشت. بند دلم باز پاره شد. دیگه هیچ بندی تو دلم نمونده بود که پاره نشده باشه!
    _چیشده؟!
    اماده ی شکستن با یه تلنگر بودم!
    _عمل خوب بود ولی چون لخته بزرگ و جای حساس بود ممکنه سام بینایی و یا تکلمشو یا هردو رو یجا برای همیشه از دست بده!
    هق هقم گوش فلک رو کر کرد. با دست چند بار با مشت کوبیدم رو قلبم که اتیش گرفت. بنیامین دستامو تو دستاش گرفت.
    _گریه کن.... گریه کن خالی شی...
    هرچی خالی میکردم باز پر میشد این دل لعنتی. مگه یه مرد چقدر میتونه نشکنه و گریه نکنه. مگه یه مرد چقدر توان داشت که نخواد کمرش خم شه؟! ولی نه من تا ابد نوکری داداشمو میکنم حتی اگه تا ابد چشماش این دنیای نامرد و ظالم رو نبینه حتی اگه دیگه صدای قشنگشو نشنوم من میشم صداش من میشم چشماش. تا زمانی که نفس دارم خودمو وقف سام میکنم. حتی اگه به قیمت رها کردن رویاهام باشه. سام من سام کوچولوی من که مامانم به من سپردش...
    اشکامو با پشت دست پاک کردم. چقدر بی لیاقتم چقدر عوضیم مامان، چقدر بی کفایتم که نتونستم امانتتو سالم نگه دارم.
    پاشدم و از بیمارستان بیرون رفتم غم عالم رو دلم بود. یه زنجیر بزرگ به پام نه به دلم بسته شده بود. راه میرفتم بی هدف به خودم لعنت می فرستادم اره لیلا حق داشت بهم بگه قاتل اره لیلا حق داشت منو مقصر ببینه من خیلی بی عرضم. بابامو کشتم و نتونستم از سام مراقبت کنم ایکاش همینجا تو این خیابونا له شم ایکاش الزایمر بگیرم و یادم بره چه عوضی و احمقی هستم...
    نشستم رو جدول و سرمو گرفتم تو دستام خدایا بهم صبر بده از همون ها که به ایوب دادی. خدا درد من از ایوب کمتر نیست نزار از غصه دق کنم نزار تا زمانی که اون سه تا بچه به جایی نرسیدن بمیرم. خدایا شب اول قبر ازم نپرس چرا خیلی جاها شکر نکردی ازم نپرس چرا خیلی جاها کم گذاشتی خدایا ادمهات نابودم کردن خدایا تو کجایی که ببینی بچه های کار تو غربت و بی پناهی از گشنگی و سرما می میرن خدایا تو کجایی ببینی که بچه های کار کتک میخورن و تحقیر میشن کجایی ببینی که فقط بخاطر یه نون شب چه چیزا که نمیشنون کجایی که ببینی سرشونو بجای بالش رو اجر پاره میزارن. خدایا کجایی یه نگاهی به ما بچه های کار بنداز.... خدایا رحم و مروتت کجا رفته. بنده نوازی ت کو؟ چرا ضعفا رو دیگه پناه نمیدی چرا دل منو میشکنی چرا.... خدایا کجایی تو هم خسته شدی از ادمهات؟! همه رو رها کردی به حال خودشون؟! چرا یکی باید تو غم له له بزنه ولی یکی باید از خوشی خفه شه خدایا بیا و جواب چراهامو بدددددددده
    با هق هق فریاد زدم :
    _خداااااااااااااااااااااا.
    پیرمردی اومد سمتم و نگاهم کرد.
    _دردت چقدر بزرگه که اینجوری خدارو صدا میزنی جوون.... ادم فوضولی نیستم ولی حس میکنم پناهی نداری میخوای با من حرف بزنی؟ من خادم اون مسجدم!
    و با دست اشاره زد به مسجد اون ور خیابون. با شک نگاهش کردم. تردیدمو که دید گفت :
    _بیا بریم مسجد پسرم اونجا یه امامزاده هم هست زیارت کنی درد دلت ارام میگیره پاشو پسرم...
    نمیدونم چیشد که دلم رضا داد باهاش برم و چقدر اومدن اون مرد تو اون لحظه از زندگیم به جا و زیبا بود.. دره مسجد بروم باز شد بوی گلاب روحمو ارام کرد یه در دیگه رو باز کرد و یک بقعه خیلی قشنگ نمایان شد. جو روحانی ش و سکوت مطلقش جون میداد ساعتها با خدای خودت خلوت کنی!
    مرد اروم گفت:
    _تنهات میزارم که خلوت کنی! هر وقت تموم شد بیا حیاط پشتی من اونجام.
    و بعد تنهام گذاشت... زانوهام شل شد و زانو زدم. سرمو چسبوندم به ضریح ته دلم خالی شد چنگ زدم به ضریح چفدر دلم میخواست پیش امام رضا بودم و اقا دلمو تسکین میداد. یاده حرم اقا باعث شد دلم پر بکشه و از همون جا یه سلامی به اقا بدم. . نمیدونم چقدر شد ولی ساعتها دعا کردم ساعتها با خدا حرف زدم. و خودش میدونه که چقدر سبک شدم انگار خودش با اون پیرمرد یه دعوت نامه برام فرستاد! نگاهی به ساعت مچیم کردم هشت شب بود حتما همه نگرانم بودن!
    رفتم حیاط پشتی همون پیرمرد نشسته بود و با چندتا جوون چایی میخورد. با فروتنی رفتم سمتشون و به رسم ادب سلام کردم و چقدر تحویلم گرفتن. مرد خودشو معرفی کرد:
    _من اسمم محمده اینا هم همه خدام اینجان واسه ارادتی که به این امامزاده دارن اینجا داوطلبی کار میکنن.
    لبخند گرمی زدم و با همه شون دست دادم:
    _منم مهبدم خوشوقتم اقایون.
    _بشین جوون
    نشستم کنارشون. محمد اقا یه چایی گذاشت جلوم و شکلاتو گرفت سمتم:
    _بخور، رنگ به رو نداری اصلا!
    یه شکلات گذاشتم دهنم که یکی از پسرا که بیست پنج بیست شیش بیشتر نداشت رو به اقا محمد گفت:
    _ماشالله پسره خوشتیپی هم هست حاجی!
    خندیدم گفتم:
    _من؟
    با سرش گفت اره!
    _چشمات خوش تیپ میبینه.
    _اینا که اینجا نشستن همه خیلی درد تو زندگی دارن و داشتن.
    نگاهی به تک تکشون کردم. چهره های همشون ارامش خاصی داشت. حرفش رو ادامه داد و با اشاره ی دستش گفت:
    _این آقا میثاق مادرش تومور مغزی داره. این اقا احسان پدرش فلجه! این اقا امید خواهرش بیماری پوستی حاد داره یا به اصطلاح پروانه ایه. این اقا میثم خودش ناراحتی قلبی حاد داره. این اقا امیر هم که گفت خوشتیپی مامان بابا نداره و سرپرست خواهرشه!
    اروم گفتم:
    _ مثل من که باید مواظب دو تا برادر و یه خواهر کوچیک تر باشم.
    حاجی با مهربونی گفت:
    _چیشده بود که اینقدر پریشون بودی
    و من جریان سام رو گفتم... حال و روز همشون بهم ریخت. گفتم که بچه ی کارم و تا الان چیا کشیدم. همشون با هم بهم گفتن که خیلی قوی بودم که تا اینجا اومدمو برام ارزوی موفقیت کردن
    _حاجی میشه یه تلفن بزنم؟
    با لبخند گفت:
    _اره حتما
    و گوشی ساده شو در اختیارم گذاشت. شماره ی لیلا رو گرفتم. بعد از دو بوق صدای خسته و نگرانش پیچید تو گوشی...
    _بله؟
    _الو لیلا؟
    با نگرانی پرسید:
    _مهبد تویی؟! معلوم هست تو کجایی؟!! همه دنبالت دارن میگردن. بگو کجایی اقا رضا بیاد دنبالت.
    ادرسو از حاجی گرفتم و دادم به لیلا.
    _باشه بمون میایم الان!
    حاجی گفت:
    _مشخصه بچه ی اینجا نیستی ولی هر وقت گذرت افتاد اینجا بیا پیشمون.
    باهاش روبوسی کردم و گفتم:
    _ممنون حاجی خیلی لطف کردی بهم امروز چشم حتما مزاحمتون میشم.
    _مراحمی پسرم خدا به همرات.
    ازشون خدافظی کردم و از دره مسجد اومدم بیرون.... یه ربع طول کشید تا لیلا و اقا رضا بیان....

    لیلا سریع پیاده شد.
    _تو چجوری تا اینجا اومدی؟!!! حالت خوبه سالمی؟!
    لبخند زدم و گفتم:
    _خوبم... نمیدونم پاهام تا اینجا کشیدنم.
    _اومدی مسجد؟ خب خوبه. بریم اقا رضا منتظره...
    رفتیم نشستیم ماشین اقا رضا چرخید سمتم کاملا!
    _ما فکر کردیم جن اومد تورو برد اب شدی رفتی زمین یه طایفه دنبالت گشتیم بابا!
    خندم گرفت:
    _ببخشید معذرت میخوام. حال دانیار چطوره؟
    درحالی که استارت میزد گفت:
    _تا صبح بهوش میاد ایشالله ختم به خیر میشه ولی مهبد جان اینو بدون شاید من پدرخونده علیرضا باشم ولی هرکاری بر بیاد ازم برای دانیار انجام میدم خیلی شرمنده م که علیرضا اون کار زشتو انجام داده به موقعش خودم درستش میکنم.
    لیلا ناراحت گفت:
    _خیلی خشن شده، بچه بود اروم بود.
    بوضوح دیدم اقا رضا خجالت کشید.
    _خب از وقتی از شما و مهبد جدا شد خیلی بچه یه دنده و لجبازی شد. مدام دنبال راهی بود کاری کنه که بزاریم بره انزلی ولی وقتی دید فایده نداره خشونتشو حفظ کرد! تا به امروز!
    سکوت بین هممون برقرار شد. مقصر همه ی اینها من بودم خودم خوب می دونستم.
    _بریم یچیزی بخوریم همه جمعن تو رستوران.
    دلم فقط میخواست سکوت کنم روزها و حتی سالها... غذا که هیچی حتی به زنده موندنم میل نداشتم. لیلا دستشو گذاشت رو کمرم وقتی پیاده شدیم. یجوری میخواست حامیم باشه. میدونست چقدر به یه حمایت قرص و محکم محتاجم بهش نگاهی تشکر امیز انداختم نگاه مهربونی رو با یه لبخند قشنگ بهم هدیه کرد. کنار هم قدم بر میداشتیم. همین حمایتشم دلگرمم کرد. سعی میکرد جلو چشام نشکنه تا نشکنم انگار جای ماها باهم عوض شده بود! مثل همون سالها که من خسته میشدم ازین زندگی و دم نمیزدم اونم اون روز ناراحتی شو به روش نیاورد تا بیشتر جلوش شرمزده نشم. هیشکی میل به غذا نداشت اما کمی از غذاشونو خوردن بغض تو گلوم نمیزاشت لقمه ای پایین بره وقتی سام من تو این بیمارستان خوابیده من چطور میتونم غذا بخورم.
    لیلا جاشو با آقا رضا عوض کردو نشست کنارم. لقمه ای از کباب و نون گرفت سمتم سرمو بلند کردم. همه رو مرخص کرده بود برن. نگاهمو ازش گرفتمو به زمین خیره شدم. اروم از جاش بلند شد و سرمو چسبوند به خودش.
    _شرایط سختیه ولی تو یه قهرمانی برای منو سام و سهیل تو یه قهرمانی. بابا همیشه میگفت مهبد یه قهرمانه من به پسرم افتخار میکنم. تو تو ذهن من یه مرد شکست ناپذیری فکر میکنی ندیدم کمرت امروز خم شد شونه هات از ناراحتی افتاد؟ یه قهرمانم حق داره بشکنه میفهمم چقدر داری بیشتر از ظرفیتت تحمل میکنی ولی باید پاشی...
    بغضم شکست...
    _میگن مرد نباید گریه کنه ولی بنظر من وقتی هرجا که شکستی باید خودتو خالی کنی. میدونی مهبد نمیخوام ببینم غمتو ولی این حقم بهت میدم که خسته باشی...
    لیلا
    من شکستن داداشم رو دیدم... صدای ترک خوردن دلشو شنیدم... صدای ترک خوردن سد استقامتش رو شنیدم. خم شدن شونه ها شو دیدم ازون روز به بعد سفید شدن دونه به دونه ی موهاشواز غم دیدم. فنا شدنش رو دیدم. پیر شدنش رو سکوت حزن انگیزشو رو هم همینطور. ولی بهمون لبخند میزد اونم چه لبخندی لبخندی که با درد همراه بود. سام که نابینا شد فروغ چشمهای مهبدم کن شد. سه هفته بعد برگشتیم انزلی بعد از اینهمه سال... برگشتیم خونمون... تمام خاطرات انگار دورم طواف میکردن. جای خالیه بابا که خیلی تو ذوق میزد. و چرخ خیاطی مامان که روی کاورش انبوهی از خاک نشسته بود. به تک تک دیوار های خونه دست کشیدم به تک تک لوازم کهنه ای که با صبوری برگشتن مارو انتظار کشیده بودن. مهبد و سهیل هر کدوم یه گوشه ای نشستنو ساکت شدن هممون داشتیم خون گریه میکردیم.
    برای سام با حوصله توضیح میدادم که خونه چه شکلیه و چه غریبونه با همون بی زبونیش سکوت کرد. اون روز خیلی گریه کردم اما بخودم قول دادم نشکنم و کم نیارم قول دادم این اخرین شکستنم باشه. قبر بابا رو گل بارون کردیم. چقدر محتاج بودنش بودیم هممون. هیچ دردی تو دنیا بدتر از از دست دادن پدرت نیست. صدای زجه ی مهبد قبرستونو پر کرده بود. دوباره همون احساس لعنتی رو قلبش سنگینی میکرد. همون احساس گ*ن*ا*ه.
    _لعنت بمن لعنت بمن که دق دادمت بابا لعنت به خاطرات که هر لحظه شکنجم میکنن لعنت به هرچی که تو این دنیاس. بابا حلالم نکن بابا منو نبحش من پسر بدی م من خیلی بدم اره خیلی ناخلف و بی ابرو و بی شخصیتم. بابا ایکاش هیچوقت صدامو برات بالا نمیبردم ایکاش لال میشدم و مسعود و پیشنهادشو نمی پذیرفتم. منو نبخش اره نبخش منو نبخش نتونستم از کوچیکترین پسرت مراقبت کنم...
    دلم داشت اتیش میگرفت اون مقصر نبود مقصر هیچی نبود چرا اینقدر احساس گ*ن*ا*ه میکرد مگه یه بچه ی هشت ساله چقدر فهم و شعور داشت که بفهمه اون راه خطا بوده. بچه ای که با دنیای کودکانش و پسرانه های بچه گانش وارد یه دنیای گرگ صفت شد. خدایا داداشم داره له میشه یکمی ارومتر ازمایشش کن یه کم ارومتر بلا نازل کن. اون که همه چیشو فنا کرد دیگه چی رو باید از دست بده....
    سهیل اروم رفت جلو و از پشت بغلش کرد.
    _تو مقصر نبودی داداشی مقصر اون ادمهایی بودن که از ناتوانی بابا و کوچیکی سنت و بی تجربگی ت سو استفاده کردن. تو گناهی نداشتی بابا هم اینو خوب میدونه خدا هم میدونه عمر بابا به دنیا نبود چه تو خلافکار میشدی یا نه مقدر شده بود اون روز بره. اگه بابا میموند خیلی زجر میکشید تموم بدنش خشک میشد که شده بود. مشکلات بزرگتری پیش میومد و بیشتر زجر میکشید. چرا اینقدر خودتو زجر میدی بخدا اینجوری بابا رو هم شکنجه میکنی! من باید احساس گ*ن*ا*ه کنم که زدم داداشمو ناقص کردم ولی بازم نمیکنم و عین تو هر جا که بتونم نوکری سام رو میکنم برای من بیشتر از تو درد داره چون من باعث خم شدن شونه هات و غمگین شدنت شدم. الانم پاشو بریم خونه باید زندگی رو از نو شروع کنیم.
    زیر بغل مهبد رو گرفت و بلندش کرد. رفتیم خونه سام رو بردم تو اتاق تا استراحت کنه خیلی غمگین و دمق بود منم اگه چشام هیچ جارو نمی دید و نمیتونستم حرف بزنم دق میکردم. خداروشکر گوشهاش میشنیدن و این جای شکر داشت. یه روسری بستم سرمو مشغول تمیز کردن خونمون که خیلی کهنه تر از همه ی خونه ها ی اطراف بود شدم. خاک حسابی همه جا نشسته بود پنجره ها رو باز کردم و بعد از خاک گیری، پارچه هارو شستم. نگاهی به آشپزخانه کردم. اوف چه وضع افتضاحی با این وسایل که نمیشه زندگی کرد!. باید همه ی وسایل رو عوض میکردیم مخصوصا قابلمه ها رو. عرقم رو از صورتم پاک کردم و رفتم طرف مهبد:
    _داداشی؟!
    داشت حیاط رو جا رو میزد:
    _جانم ابجی!؟
    روسریمو باز کردم و گفتم:
    _امروز بریم قابلمه و چند دست کاسه و بشقاب بگیریم اشپزخونه خیلی افتضاحه.
    لبخند کم جونی زد :
    _باشه عزیزم. هرچی میخوای بنویس که بریم بگیرم برات کد بانو خانم.
    نگاهی بهش کردم!
    با لحن لوس و عشوه گفتم:
    _من اصلا از مردهای پشمالو و ریش دار خوشم نمیادا!
    دستی به ریشهاش کشید.
    _چشم میزنم! امری دیگه؟!
    دست بردم لای موهاش و بهمشون زدم!
    _این چوب جارو هاتم کوتاه کن!
    خندید اما این بار خندش واقعی بود کم جون نبود! از لبخندش و خوشحالی واقعیش لبخند زدم. .
    _هیچی تو خونه نداریم این لیست رو بگیر لطفا برو خرید زود بیا.
    لیست و کارت اعتباری که حامد بهم داده بود گرفتم سمتش. تقریبا کاره جارو زدنو تموم کرده بود جارو رو گذاشت کناری و رفت لباس پوشید.
    _راستی لیلا اون زنگوله ی بچه گیاتو داری؟!
    متعجب نگاهش کردم!
    _اره تو کمدم گذاشتمش چطور مگه؟!
    با سر اشاره زد به سامی!
    _فعلا نمیتونه حرف بزنه بخواد صدامون کنه چی کنه!
    راست میگفت فکر اینجاشو نکرده بودم. رفتم کمدم رو ریختم بیرون. مهبد هم رفت خرید. سهیل داشت پرده ها رو میاورد پایین. زنگوله رو برداشتم و رفتم پیش سام.
    _دانیار؟. سرشو چرخوند سمتم و لبخند زد.
    ببین این زنگوله رو.
    دستشو باز کردم و زنگوله رو گذاشتم تو دستش... دیرینگ دیرینگ که صدا خورد خندید!
    _هر وقت کاری داشتی اینو تکون بده ولی یکم محکم تر که بشنوم و بیام پیشت!
    با دستش و دهنش به یه گاو اشاره کرد! خندیدم و گفتم:
    _یعنی من گاوم؟!!!
    خندید و چند بار دستش رو تو هوا تکون داد و گفت نه! زنگوله رو به گاو می بندن!
    بعد با دستش اشاره زد بمن و با لباش که لبخونیشون کردم گفت:
    _تو یه فرشته ای!
    محکم سره تراشیده شدشو ماچ کردم!
    _عشق منی دانیار کم کم میبرمت گفتار درمانی حرف زدنت بر میگرده تازه دکتر گفت با پیوند چشم بیناییتم برمیگرده! فقط داداش مهبدو من یکم باید پول جمع کنیم همین! خب دیگه من برم بکارام برسم
    سرشو تکون داد. دره اتاقو باز گذاشتم که حواسم بهش باشه.... سهیل از نردبون پایین اومد.
    _گشنمه!
    لپشو کشیدم:
    _هنوزم عین بچگیات راه به راه باید غذا بریزم حلقت!
    چشماش گرد شد:
    _چجوری بودم مگه؟!.
    خندیدم و گفتم:
    _راه به راه میومدی میگفتی تشنمه گشنمه خیار میخوام میوه میخوام غذا میخوام
    قهقهه زد:
    _واقعا؟!!
    _بله که واقعا... سهیل یادت هست یبار بهونه مربا گرفتی مهبد هرچی باهات حرف زد بدتر لج کردی و اونم عصبانی شد؟!!
    ته دلی خندید! کپیه کوچیک شده ی مهبد بود!
    _اره بعد تصادف کردم دستم شکست! اون لحظه فکر میکردم مهبد میره و دیگه برنمیگرده چقدرم درد میکرد دستم!. سینای نامرد! دستم له شد!
    _الهی من فدات شم.
    اخم کرد :
    _خدا نکنه.. لیلا یه سوال...
    در حالی که سینک رو می شستم گفتم:
    _جانم؟
    یکم فکر کرد و گفت:
    _مدارس دارن باز میشن سام باید با بریل درس بخونه؟!
    غمم گرفت ولی پسش زدم:
    _تا زمانی که پیوند قرنیه ش انجام بشه اره.
    _من یکیو میشناسم که بریل درس میده. ..
    لبخند زدم :
    _بزار مهبد بیاد بخودش بگو ببین چی میگه. یه بیسکوییت های بای تو ساک دستیم هست برو اونو وردار بخور تا مهبد وسایل بیاره ناهار بپزم..
    
    بیسکوییت رو که باز کرد گفت:
    _عروسی مانی میریم؟ پس فرداس.
    دستمو خشک کردم و گفتم:
    _نمیدونم باید ببینیم مهبد چی میگه ولی فکر نکنم بریم سام باید استراحت کنه نمیشه تنهاش گذاشت. سرشو تکون داد که مهبد با دست پر اومد تو. از سنگینی بار قرمز شده بود! رفتم جلو و بوسیدمش :
    _خسته نباشی
    نفس نفس میزد با پاش درو بست. و خریدارو تا اشپزخونه برد. رفت و یه راست کله شو تو حوض فرو کرد! تازه نگاهم به تغیر چهره ش افتاد! ریششو زده بود و موهاش رو کوتاه کرده بود. ای که حسابی نفس گیر شده بود قیافش. سهیل براندازش کرد و سوت زد:
    _اوف چه جیگری شدی. بخورمت!
    خندید و سهیلو انداخت تو حوض! خندیدم خودشم رفت سر وقتش! با خنده گفت:
    _خفت کنم که دیگه اینجوری عین این پسرای نکبت حرف نزنی؟!
    سهیل از حوض پرید بیرون مهبد با جارو گذاشت دنبالش! عین این زنا جیغ جیغ میکرد!
    _وایسا بچه وایسا ای خدا نفسم گرفت! بابات بیاد خونه گله تو بهش میکنم!
    منو سهیل مرده بودیم از خنده. رفت طرف سهیل و موهاش رو بهم ریخت!
    _خیلی خب بسه دیگه لیلا نمیخوای ناهار درست کنی؟!
    سریع رفتم طرف اشپزخونه. سریع ترین غذا ماکارونی بود. گوشت چرخ کرده و پیاز و فلفله دلمه رو برداشتم. و مشغول اشپزی شدم. مهبد میوه هارو تو سبد خالی کرد و گذاشت یخچال . سهیلم مرغ رو تیکه تیکه کرد. بوی خوب غذا خونه رو پر کرد که دره خونه رو زدن مبهوت مهبد رو نگاه کردم:
    _یعنی کیه؟!!!
    _یه سری خرید دیگه هم بود...
    سریع رفت دم در...
    _بله بزارینش همینجا ممنون چقدر تقدیم کنم.
    پرده رو زدم کنار و نگاه کردم به دوتا کارتن بزرگی که رو ایوونه خونه گذاشته شده بودن! تلویزیون و ماشین لباسشویی بزرگ! و چندتا قابلمه تفلون با کیفیت و نچسب!
    لبخند زد:
    _خب دیگه راحت میشه اینجا زندگی کرد!
    _چقدر خرج کردی؟!
    _کلا دو میلیون و نیم. فردا میریم بقیه پولو میزارم بانک به حساب مشترک چهارتا مون!
    محکم بغلش کردم:
    _ممنون داداشی
    سهیل با خوشحالی گفت:
    _مبارک باشه ایشالله برسه روزی که برای جهیزیه لیلا خرید کنیم!
    ‌لبخند خجلی زدم. دست کردم تو کابینت و سفره رو بیرون کشیدم. اخی همون سفره ای که همیشه با بابا دورهم غذا میخوردیم!
    تمیز و پهنش کردم رو زمین مهبد دیس ماکارونی رو گذاشت رو سفره من پیاز و ماست و کمی از سبزی اماده ای که مهبد خریده بود گذاشتم سهیل پارچه اب رو اورد و لیوان. رفتم اتاق سام.
    _دانیار جان وقت ناهار شده.
    دستشو گرفتم و اروم بلند کردمش. بردمش طرف سفره
    _اینجا بشین.
    اروم نشست. غذارو کشیدم و اول گذاشتم جلو سام. بابا همیشه میگفت ادم باید به کوچیکترین عضو خانواده اول اب و غذا بده. مهبد رو کرد بهش:
    _دانیار من بهت بدم یا خودت میخوری...
    لب زد:
    _خودم میخورم.
    مشکلی تو خوردن نداشت. فقط با مایع جات مثل اب مشکل داشت. که اونم مهبد لیوانو میداد دستش.
    _خیلی خوشمزس اجی
    _نوش جان سهیل جان.
    مهبد رو بهم کردو گفت:
    _لیلا برای پس فردا که عروسی مانیه لباس داری؟
    گنگ نگاهش کردم:
    _مگه میخوای بریم؟
    درحالی که ظرفای سفره رو جمع میکرد گفت تو و سهیل رو با سینا میفرستم.
    اخم کردم :
    _من بدون تو هیچ جا نمیرم
    سهیل هم گفت:
    _منم همینطور
    همینطور که شروع کرد به شستن ظرفا گفت:
    _ زشته هیچکدام ما نریم ما به عمو قول دادیم عمو که زنگ زد از حال سام پرسید من گفتم شما دوتارو میفرسم.
    نه من نه سهیل خوش نداشتیم روحرف مهبد حرف بزنیم.
    _اره من لباس دارم.
    سهیل هم گفت :
    _منم دارم.
    _منو سام هم اینجا یجوری دیگه عشق میکنیم مگه نه دانیار!؟
    سام لبخند زدو سرش رو تکون داد.
    دانیار(سام)
    دنیای تاریک اون روزهای من روزهای سیاه و حوصله سر بری بود دلم میخواست مثل هر سال تابستون مثل همه ی پسرا آتیش بسوزونم و فوتبال بازی کنم اما نمیشد. و از دست دادن تکلمم خیلی برام سنگین بود اما مهبد که خیلی زود تو دلم جا باز کرد هیچوقت تو اون روزهایی که تاریکی به یک باره دنیام رو فتح کرد تنهام نزاشت... بعد از عمل که با تاریکی خوف برانگیز چشمام روبرو شدم و اینکه حتی نتونستم یه کلمه حرف بزنم خیلی ترسیدم. ناامید بودم که دکتر گفت میشه درمان کرد این مشکلات رو. مهبد مدام باهام حرف میزد باعث خندم میشد و بهم امید میداد. لیلا همه چیو برام تعریف و توصیف میکرد تا از جهان واقعی دور نیفتم! اوایل خیلی سخت و ازار دهنده بود این تاریکی و چشم بینا نداشتن ولی کم کم دستهام شدن چشمهام دستام یاد گرفتن لمس کردن رو. هزینه معلم برای یاد گیری خط بریل زیاد بود اما مهبد تمام تلاششو میکرد. یه ماه بعد از اومدنمون به انزلی یه کار تو کارخانه ی لاکه سوسیس و کالباس انزلی گرفت. انصافاً خیلی بهش وابسته شده بودم. و همینطور به لیلا! علیرضا هم که جای خود داشت. روزی که لیلا و علیرضا رفتن عروسی مانی مهبد منو برد تالاب قایق سواری و جنگل پشت خونه که صدای جیر جیرک ها توش غوغا میکردبعد هم بردتم لب اب و باهم ساندویچ خوردیم. خیلی خوش گذشت بهم.
    صدای پاش رو هم میشناختم. همیشه محکم و استوار قدم بر میداشت. شبها که میومد خونه خسته و داغون بود اما اول میومد سراغ من. خیلی دیر میومد و خیلی زحمت میکشید حاضر نبود از پدر و مادر خونده های هیچکدوم ما حتی یه قرون قبول کنه. عزت نفس داشت و من افتخار میکردم که برادره کوچکتره مهبدم.
    از خیر پزشکیش بخاطر من داشت میگذشت که یه شب بهش گفتم:
    _لازم نیست اینقدر مراقبت کنی ازم خودم میدونم چکار باید انجام بدم تورو خدا کارو بزار کنار و برو دانشگاه! بعد از مکثی طولانی گفت:
    _تا زمانی که خوب نشی نمیشه تنهات بزارم برم دانشگاه، لیلا یه دختره از پس ت بر نمیاد سهیلم که بچه مدرسه ایه عین لیلا، کاره من بزودی نیمه وقت میشه. باید برای عمل پیوند چشمت سی میلیون جمع کنم. یه مقدار که والدینتون ماهانه واریز میکنن یه مقدارم من جور میکنم.بابا هنوز پولش تو بانک موجوده. اون بیست میلیون مال لیلاس دستش نمیزنم. فرصت برای دانشگاه رفتن زیاده. فعلا یه معلم خصوصی دیگه هم برات میگیرم که از بچه های سالم عقب نیفتی....
    من به این کارش راضی نبودم ولی خوشش نمیومد کسی باهاش مخالفت کنه!
    مدارس باز شده بودن و معلم خصوصی های من مدام میومدن و می رفتن... نمره های خوبی از امتحانا میگرفتم با اینکه خط بریلم هنوز کامل نبود!
    روز اول که خانم معلمم که بهم بریل درس میداد حسابی کلافه شده بودم از بس جزییات داشت! کلافه چنگی تو موهام زدم دوباره با حوصله از اول توضیح داد! خیلی گیج کننده و فَرّار بودن مطالب!
    _هیچی نفهمیدم خانم معتمد! لوح و قلم اینارم حالیم نشد!
    خندید:
    _یبار دیگه میگم دقیق گوش کن خب؟
    _چشم.
    _تو نظام خط بریل حروف و علایم از ترکیب یک تا شش نقطه بوجود میاد که این نقطه ها به صورت نقطه های افقی در دو ستون عمودی قرار میگیره . اینو متوجه شدی؟!
    _بله خوشبختانه!
    ابزار های نوشتاری ایناست! دستمو بلند کرد و کشید روی یه جسم تقریبا پلاستیکی مشبک..
    _به این میگن لوح صفحه نوشتن خط بریل لوح نامیده میشه . که جزء ساده ترین ابزار نوشتاری نابینایان و در یک طرف لولا داره. دست بکش رو لولا.
    دستمو حرکت دادم رو صفحه مشبک تا رسیدم به لولا.
    _در هر سطر لوح فضاهای کوچیک مستطیل شکلی برای ایجاد شش نقطه برجسته بریل وجود داره . لوح دارای انواع ۴خط و ۱۰ خط هست که مال تو که داداشت برات گرفته ده خطه!
    یه جسمه تقریبا قلمبه رو داد دستم!
    _این قلم بریله. قلم شبیه درفش میمونه نوک سوزنی داره ولی مثل سوزن تیز نیست و کاغذ رو سوراخ نمیکنه. البته قلم هم دو تا شکل داره یکیش با سر گرد و دیگری به جای (قسمت مشکی رنگ) انحنایی دارد که انگشت اشاره روی اون قرار میگیره و کمتر باعث خستگی دست میشه. که داداشت فکر راحتیتبوده و دومی رو گرفته.
    لبخند زدم.
    اینبار یه کاغذ قطور و زبر رو گذاشت دستم. این کاغذ مخصوص بریله برگه های مخصوص بریل که نسبت به برگه ها ی عادی ای که ما روی اونها می نویسیم ضخامت بیشتری دارن .کاغذ بین دو صفحه لوح قرار میگیره و نقطه ها به وسیله قلم بریل ایجاد میشه.باید توجه داشته باشی که وقتی کاغذ را میان لوح قرار میدی ، لولا در سمت چپ قرار داشته باشه، هر خط از لوح دارای خانه های مستطیل شکله که هر کدام دارای ۶ نقطه هستن که با قرار دادن قلم روی هر کدام می تونیم برروی کاغذ برجستگی هایی ایجاد کنیم که هر .کدوم از این برجستگی ها نشان دهنده یک حرفه!
    سعی کردم خوب اینارو تو کله پوکم فرو کنم!
    _نوشتن از سمت راست لوح شروع میشه و برای خوندن، کاغذ از لوح خارج میشه و از طرف برجسته اون و از سمت چپ خوانده میشه .توجه داشته باش که در چهار گوشه ی صفحه ی دوم لوح که مشبک (توری ) نیست ، ۴ برجستگی میخ مانند وجود داره. برای اینکه برگه ی بریل در لوح نگه داشته شود رو به روی این صفحه _ یعنی صفحه ی مشبک_ ۴ سوراخ وجود دارد . یعنی برگه عملا سوراخ می شود و دو صفحه دقیقا روی هم می نشینند.
    ای مغزم دود کرد بابا! ولی جرات نکردم بگم نفهمیدم و قاطی کردمشون باز!

    شیوه ی نوشتن بریل اینطوریه که اول لوح رو باز میکنیم و کاغذ یا مقوا رو داخلش قرار میدیم طوری که مقوا از قسمت بالای لوح بیرون نزنه و دقیقاً توی اون چهارچوب لوح قرار بگیره، حالا اونو میبندیم و یه کم فشار میدیم تا جا بیفته بعد می بینیی که ۲۸ تا خونه داره که هر خونه جای ۶ تا سوراخ داره که به این شکل شماره گذاری میشه
    ۴OO1
    5OO2
    6OO3
    یعنی
    نقطه سمت راست بالا اسمش ،نقطه۱ هست .
    نقطه سمت راست وسط اسمش، نقطه۲ هست .
    نقطه سمت راست پایین اسمش، نقطه ۳هست .
    و
    نقطه سمت چپ بالا اسمش ،نقطه۴ هست .
    با هر تویح دست من رو رو لوح حرکت میداد. کم کم داشتم میفهمیدم!
    نقطه سمت چپ وسط اسمش، نقطه ۵ هست .
    نقطه سمت چپ پایین اسمش ،نقطه ۶ هست .
    و لوح شامل ۱۰ ردیف هست که هر ردیف یک خط حساب میشه

    توجه داشته باشید که وقتی هرچیزی رو نوشتید، برای خوندنش،چون که ما باانگشته سبابه اونو میخونیم

    برای همین باید مقوا رو برگردونیم تا قسمت برجسته رو لمس کنیم و بخونیم که نوشته برعکس یعنی اینجوری میشه
    ۱OO4
    2OO5
    3OO6
    پس از این جهت نوشته میشه —>
    و از این جهت خونده میشه <—

    پس تو بریل از چپ میخونیم و از راست می نویسیم . برای مثال می دونی که هر یک از این به اصطلاح سوراخ های صفحه ی مشبک جای ۶ بار فرو رفتن قلمه. نقطه های ۱،۲،۳ در یک ردیف ستونی پشت سر هم میان و در کنار اون نقطه های ۴،۵،۶ در کنار این ستون ،ستون دیگری می سازن! وقتی میخوای نقطه ی ۱ را که معرف حرف الف بزنی، باید ازسمت راست بزنی! تا در موقع خوندن از سمت چپ خونده شه!
    یعنی توی نوشتن ،فقط و فقط اولین خونه از سمت راست با قلم سوراخ میشه بقیه خونه ها همونجوری میمونه.
    اینهم بقیه حروف...
    حرف پ(۱و۲و۳و۴)
    حرف ت(۲و۳و۴و۵)
    حرف ث(۱و۴و۵و۶)
    حرف ج(۲و۴و۵)
    حرف چ(۱و۴)
    حرف ح(۱و۵و۶)
    حرف خ (۱و۳و۴و۶)
    حرف د(۱و۴و۵)
    حرف ذ(۲و۳و۴و۶)
    حرف ر(۱و۲و۳و۵)
    حرف ز (۱و۳و۵و۶)
    حرف ژ(۳و۴و۶)
    حرف س(۱و۳و۴)
    حرف ش (۱و۴و۶)
    حرف ص(۱و۲و۳و۴و۶)
    حرف ض(۱و۲و۴و۶)
    حرف ط(۲و۳و۴و۵و۶)
    حرف ظ(۱و۲و۳و۴و۵و۶)
    حرف ع (۱و۲و۳و۵و۶)
    حرف غ(۱و۲و۶)
    حرف ف(۱و۲و۴)
    حرف ق(۱و۲و۳و۴و۵)
    حرف ک(۱و۳)
    حرف گ(۱و۲و۴و۵)
    حرف ل(۱و۲و۳)
    حرف م(۱و۳و۴)
    حرف ن(۱و۳و۴و۵)
    حرف و(۲و۴و۵و۶)
    حرف ه(۱و۲و۵)
    حرف ی (۲و۴)
    توی خط بینایی ب اول وب آخر هست ولی خط بریل این چیزا رو نداره ، فقط اعراب داره
    مثل (آ،اُ،اِ)
    حرف آ کلاه دار(۳و۴و۵)
    حرف اُ(۱و۳و۶)
    حرف اِ(۱و۵)
    مخم درد گرفته بود وای این معلمه چه اصراری داره من همین جلسه این دری وری هارو تو مخ تکون خوردم فرو کنم اخه!
    _به خواهرت میسپارم باهات کار کنه برای امروز کافیه!
    وسایلشو جمع و خدافظی کرد خودمو ول کردم رو تشکم که مهبد اومد تو.
    _خسته نباشی قهرمان!
    پوفی کشیدم!
    _خیلی چرت و پرته!
    بغلم کرد:
    _میدونم! ولی خوب فعلا باید باهاش کنار بیای.
    سرمو فرو کردم تو بالشم!
    مهبد
    رفتم اتاقمو دراز کشیدم خیره شدم به سقف. هزینه ها زیاد بودن و من.... من شبوروز داشتم پی پول میدوییدم. تو بخش بسته بندی کار میکردم عین یه ربات... بعدم جابجایی بسته های سنگین. کمرم درد میکرد بدجورم درد میکرد. لیلا اومد پیشم و خودش رو تو اغوشم رها کرد:
    _داداشی؟
    _جونم؟
    یکم این دست اون دست کردو گفت:
    _معلممون گفته باید یه کتاب بخریم. من... من میتونم داشته باشمش؟!
    لبخند زدم :
    _برو کیف پولمو بیار.
    غمگین نگام کرد:
    _داداش میدونم پولت کمه ببخشید اصلا نباید میگفتم!
    اومد پاشه بره که گفتم:
    _بشین لطفا
    نشست سره جاش.
    لیلا خیلی خوب درکم میکرد و من ازش ممنون بودم.
    _لیلا وظیفه من تامین تو و برطرف کردن خواسته هاته.
    بغض کرد:
    _اما نه به قیمت نابود کردن خودت مهبد خستگی از سر و روت میباره! شبا فقط دو ساعت میخوابی من نگرانتم دوازده ساعت کار داری میکنی هر روز دانشگاتم که بیخیال شدی
    اهی کشیدم :
    _این نیز بگذرد لیلا جان حالا دختره خوبی باش و برو کیف پولمو بیار!
    کیف پول مو آورد تراول صد تومنی رو دادم دستش.
    _پول کتاب رو که دادی بقیه رو پس بده
    و بدنبالش لبخند اطمینان بخشی زدم.
    پولو گذاشت جلوم و گفت:
    _ما تا بیست پنج روز دیگه فقط همینو داریم؟!
    ساکت شدم.
    _ما غذای کمی تو خونه داریم گرونی داره بیداد میکنه هیچی نمیتونم بخریم و ممکنه چند روز گشنگی بکشیم بعد تو اینو میدی من که کتاب بخرم؟
    اشکش چکید:
    _نمی فهممت خیلی وقتا نمی فهممت این از جان گذشتگیتو نمی فهمم!
    خودمو یکمی جابجا کردم و گفتم:
    _هر وقت مادر شدی می فهمی برای من شما از بچگی عین بچه هام بودین نه خواهر برادرام.
    سهیل
    صدای حرف زدنشونو شنیدم از تو اتاقو حسابی خجالت کشیدم. مهبد داشت مثل یه شمع اب میشد. احساس کردم یه مفت خورم. احساس حقارت کردم. زل زدم به دیوار ترک خورده ی خونه. من باید کمکش کنم من باید باید باید کمکش کنم! اما چطوری؟ منی که سالها باوسایلی مثل اپل بهترین امکانات رفاهی و پره قو بزرگ شدم چطور میتونم برم کار کنم؟! ولی باید یه فکری بکنم. سرمو گذاشتم رو زانوهام. کجا میتونم کار کنم؟! کجا؟ کجا؟ کجا؟ یهو یچیزی به فکرم رسید! دوستم پدرش یه شاگرد نونوا میخواست! اره خودشه! فردا باهاش حرف میزنم. من قانعش میکنم اره قانعش میکنم.
    دره اتاق باز شد و لیلا اومدبیرون. خودمو مشغول درس خوندن نشون دادم. نیم نگاهی به مهبد از اونجایی که نشسته بودم کردم. به شکم خوابیده بود. همیشه وقتی کمر درد داشت اینطوری میخوابید. رفتم اتاق و اروم پامو گذاشتم پشتشو پامو فشار دادم روش! با شکستن فلنجاش با لحنی که چاشنی درد توش بود گفت:
    _آخیش.. مرسی سهیل داشتم از درد میمردم.
    خواستم برم بیرون که گفت:
    _بیا اینجا ببینم.
    چرخیدم سمتش:
    _بیا بشین اینجا.
    نشستم اونطرفش:
    _چیه سهیل چرا دمقی؟!
    نفس عمیقی کشیدم.
    _ناراحت توأم درست استراحت نمیکنی! الان اینجوری کمر درد داری وای به حال وقتی که سنت بیشتر شه.
    کلافه گفت:
    _خب میگی چکار کنم؟! بزارم تو و لیلا و سام گشنگی بکشین؟! بازم نون و سیب زمینی بخوریم بزاریم سام ناقص بمونه؟!
    با ناراحتی گفتم:
    _بزار من کار کنم و کمک خرجیه این خونه باشم.
    عصبی گفت:
    _لازم نکرده برو سر درست!
    با حرص گفتم:
    _نمیخوام تو رو هم از دست بدم چرا نمیفهمی؟! لعنتی من تا چشم باز کردم تو سره کار بودی ازین خونه رفتم باز سره کار جون کندی الانم که باز برگشتم داری خودتو میکشی با کار! لیلا خونه داری میکنه درس میخونه سام برای سلامتیش جون میکنه ولی من چی؟! من هیچ کاری نمیکنم میدونی چه احساسی دارم؟! احساس سربار بودن احساس پوچی! احساس مفت خوری!.
    صدام حسابی رفته بود بالا. لیلا متعجب اومد تو:
    _چخبرته سهیل؟!
    مهبد رو به لیلا کردو گفت:
    _چیزی نیست برو به کارات برس ابجی...
    درو بستو نشست روبروم.
    _ببن سهیل سنت برای کار کردن بد نیست ولی تو تجربه ی تو جامعه بودن نداری اصلا نمیدونی معضلات و خطرات جامعه چیه و چجوریه دنیات کوچیکه! کار کردن الکی نیست هر کی تو پره قو بزرگ شده باشه نمیتونه کارای پایین رو انجام بده من هشت سالگی همه چیو تجربه کردم تو تازه بخوای استارت بزنی هیچی بهتر نمیشه که هیچ قوز بالا قوزم میشه.
    من همیشه آدمی بودم که تو هر بحثی شرکت میکردم و نظر میدادم.
    _ببین مهبد من اگه بخوام هی پرهیز کنم هی از جامعه و تجربه کردن بترسم و فراری باشم فقط از نظر اجتماعی عقب میمونم! بابا همیشه میگفت کار اگه حلال باشه عیب نیست! ده سال دوازده سال دیگه من بخوام داماد بشم بالاخره باید برم سرکار. باید وارد جامعه بشم یا نه؟! شاید فکر کنی من خیلی مغزم رشد نکرده که خیلی چیزارو درک کنم تا حدی این حرفت درسته! اما من تو و حرکاتت رو دیدم! مامان و بابام منو منطقی بار آوردن نه یه احساسی کور! تو خطا رفتی و این شد اوضاع ما! حداقل اینقدر شعور دارم که بفهمم نباید گول بخورم! یا حداقل اینقدر میفهمم که نباید به کسی اعتماد کنم
    مهبد کلافه نگاهی بهم انداخت:
    _سهیل جان من به تو و هوش فراستت اطمینان دارم اما به مردم نه! به افکار شون و شخصیت پلید شون اطمینان ندارم! تو تو ذهن آدمها نیستی! هرچی که یه قفلی داشته باشه یه نفر دیگه هست که یه کلید براش داشت باشه! هرچی سد مقاومت تو قوی تر باشه موج های سهمگین تر و پتک های فولادین تری هست که سد مقاومتت رو بشکنه. من نمیخوام دوباره چیزهایی که برای من پیش اومد برای تو هم بیاد.
    حرفاش همه درست بودن ولی من تصمیمو گرفته بودم حداقل برای دل خودم باید یکاری میکردم اگه کمکش نمیکردم دلم اروم نمیشد.
    _حالا هم برو استراحت کن فردا مدرسه داری خوش ندارم خوابالود بری!
    بی حرف از جام پاشدم و رفتم پذیرایی رختخوابم رو پهن کردم و بعد به همه شب بخیر گفتم. دستامو گذاشتم زیر سرم و رفتم تو فکر. بالاخره چه الان چه ده سال دیگه باید این موضوع رو تجربه میکردم. تا صبح همش دنبال جمله ای میگشتم که بتونم پدره دوستم رو قانع کنم. ساعت گوشیم که الارم زد از جام پاشدم رفتم اشپزخونه و چون زودتر بیدار شده بودم سماور رو روشن کردم و چایی دم گذاشتم. رختخوابمو جمع و سفره رو پهن کردم. نون نداشتیم اروم لباس پوشیدم و با سه تومنی که تو جیبم بود رفتم نونوایی بربری که نون رو به دلیل دولتی بودن اردش دونه ای پونصد میداد نه هشتصد. برگشتم و بچه هارو بیدار کردم. مهبد ساعت هشت باید سرکار و لیلا ساعت هشت باید مدرسه میبود. منم همینطور. لیلا سوم دبیرستان بود و من اول دبیرستان. کره و مربا و پنیر رو تو سینی گذاشتم و بردم اتاق سام.
    همیشه مهبد چایی آماده میکرد ولی اون روز من اماده کردم و مهبد با مهربونی گفت:
    _دستت درد نکنه که نون خریدی و چایی گذاشتی.
    در حالی که یه لقمه نون پنیر گردو درست میکردم برای مدرسه لیلا گفتم:
    _خواهش میکنم وظیفه بود. ..
    یجوری خاصی زل زد بهم که مجبور شدم سرمو بلند و نگاهش کنم. انگار از چشمام این تصمیم رو خوند که میخوام از امروز دوشادوشش مرد خونه باشم. مهبد آدم باهوشو زرنگی بود.
    _سهیل این چند ماه رو بمون مدرسه خودم میام دنبالت! وقت ناهار باهم میایم خونه.
    لعنتی! فکرمو خوند! زیر کانه نگام کرد و گفت:
    _چیه نکنه خوش نداری همراهم خیابون راه بری؟!
    یکه ی بدی خورده بودم اما سریع خودمو زدم به اون راهو با ارامش گفتم :
    _نه چرا خوشم نیاد خیلی هم پیشنهاد خوبیه!
    لبخند مرموزی زد:
    _خب ساعت چند اونجا باشم؟!
    لبخند زدم :
    _یکو نیم تعطیل میشیم.
    اخرین قلپ چاییشو خورد و گفت:
    _رأس همون ساعت همونجام!
    بدجوری ضد حال خورد بهم!نقشه ای که کشیده بودم فعلا قابل اجرا نبود! باید یه فکری میکردم به حال این معضل و زبلی مهبد! لیلا در حالی که پا میشد گفت:
    _ولی سهیل همیشه با دوستش رهام میاد خونه بهتره بزاری با دوستش باشه!
    نگاه مرموزی به مهبد کردم که گفت:
    _من دوست دارم بیشتر با سهیل همراه باشم...
    لیلا شونه ای بالا انداخت و استکان ها رو برد تا بشوره. رفتم تا یونیفرم مدرسه رو که یه شلوار مشکی و پیرهن بنفش کمرنگ بود رو بپوشم که لیلا اومد تو اتاق و درم بست:
    _تو میخوای بری سرکار درسته؟
    سریع چرخیدم سمتش!
    _از کجا فهمیدی؟!
    در حالی که مقنعه ش رو تو اینه دید میزد گفت:
    _از داد و بی داد دیشبت.
    کمربند مو بستم:
    _خب که چی؟!
    _من یجوری جورش میکنم برات و حساسیت مهبد رو میارم پایین!
    چشام برق زد:
    _واقعا؟!!
    با ارامش گفت:
    _اره ولی به یه شرط!
    تند و سریع گفتم:
    _چه شرطی؟!
    کوله شو برداشت.
    _که خطا نری و ابرو ریزی نکنی!
    پریدم و گونش رو یه ماچ ابدار کردمو گفتم:
    _قول مردونه میدم عاشقتم اجی
    دستشو که رو دست گیره گذاشت گفت:
    _تو کاره رو جور کن بقیش با من!
    _باشه خدافظ
    خدافظ
    رفتم سام و مهبد رو بوسیدم و رفتم سمت در اصلی.
    داشتم میرفتم بیرون که دوستم رهام اومد سمتم. ازون ورم معلم سام داشت میومد. همیشه منگ رهام صبحا و بعدازظهر ها باهم میومدیم و میرفتیم. دست دادم باهاش.
    _سلام چطوری رهام؟
    دستمو محکم فشرد :
    _خوبم تو چطوری علی؟ (فقط تو خونه منو سهیل صدا میزدن بقیه جاها همه منو به اسم علیرضا میشناسن)
    _خوبم شکر. داداش یه سوالی داشتم!
    کولهش رو دوشش جابجا کردو گفت:
    _بفرما...
    تک سرفه ای کردم و گفتم :
    _بابات هنوز دنبال شاگرد نونواست؟!
    سرشو تکون داد:
    _اره چطور مگه؟!
    با مکثی کوتاه گفتم:
    _من حاضر م براش کار کنم!
    کنجکاو نگام کرد:
    _واقعا؟! داداش بزرگت اجازه میده؟!
    خندیدم:
    _خواهرم اجازمو میگیره
    موهاشو که باد میزد و پریشونش میکرد مرتب کردو گفت:
    _احتمالش خیلی زیاده که قبول کنه چون بابام و بابات سالها و تا قبل ازینکه بابات فلج شه رفیق فاب بودن. کی از تو براش قابل اعتماد تر. بزار الان ازش می پرسم گوشی شو از جیبش درآورد.
    _مدرسه ممکنه گوشیو ازت بگیرن مواظب باش رهام.
    _حواسم هست.
    شماره باباشو گرفت و منتظر شد.
    _الو بابا.
    _.....
    _بابا؟ علی پسر اقای صداقت که دوستتون بودو میشناسی که نه؟
    _.....
    _میخواد بیاد پیشت کار کته خیلی کار و پول لازمه بخاطر همون داداشش که قبلا گفتم بهت. میزاری بیاد؟
    _.....
    _واقعا؟!!! خب از کی بیاد؟!
    _........
    رو بهم کردو گفت:
    _میگه شنبه بیا!
    از ذوق پریدم و گفتم:
    _خیلی خیلی خیلی ممنون مرسیییییییی
    کل روز رو از ذوق رو هوا بودم!



    کیفم رو گذاشتم و نشستم سرجام. معلم فیزیک یه ریز خشک داشت درس میداد و ور میزد! وسط درس بود که کلافه شدم و پوفی کشیدم. زنگ تفریحم خورد و به روش نیاورد ای زنکه حراف! تا اومد بگه بنویسین سریع گفتم :
    _خسته نباشید خانم لطفا بفرمایید!
    کلاس منفجر شد از خنده و بچه ها از خدا خواسته کتابارو بستن! حرص معلم رو دیدم!
    _فهیمی! (فامیلی پدرخوندم که منو به فرزندی قبول کرد) این چه رفتار زشتیه کلی از درس عقبیم!
    ای به جهنم که عقبی خوب تو بی عرضه ای که ما عقبیم! سعی کردم عصبانیتمو کنترل کنم!
    _خانم ما زنگ دیگه کمتر از هشت دقیقه دیگه ریاضی داریم این وقت نشناسی شما باعث افت عملکرد فکری مون میشه خوب اگه عقبیم چرا یه کلاس فوق العاده مجزا نمیزارین.
    صدای موافقت بچه ها بلند شد:
    _اره علی راست میگه خانم!
    مقنعه شو صاف کرد:
    _شما ها که می پیچونینش نمیاین!
    رهام گفت :
    _میایم خانم خب هر کی پیچوند نمره شو صفر بدین!
    _خیلی خب یه فکری میکنم برای امروز کافیه
    کیفش رو ورداشت و رفت بیرون. یکی از بچه ها باحرص گفت:
    _اه سگ گند بزنه بهش! مخم فنا رفت. بلند شدم با رهام رفتم حیاط اخیش کله م باد خورررررد حالم جا اومد! نشستم رو نیمکت.
    _کردستان رو بیشتر دوست داری یا انزلی رو.
    قلنج گردنمو شکوندم.
    _هردوش برام عزیزن.
    لبخند زد:
    _از داداشت خیلی خوشم میاد با ابهته! چشماش خیلی خوشگله.
    با لودگی گفتم :
    _قابلتونو نداره بردار ببر ایشالله باهاش خوشبخت شی بچه های تپلی داشته باشی!
    شتلق یکی کوبید تو سرم خندید و گفت:
    _خفه شو منحرف! خجالت هم نمیکشه!
    ساکت شدم و به جلوم نگاه کردم..
    _علی؟
    _هوم؟
    _مهبد رو خیلی دوست داری؟
    لبخندی از سره عشق زدم.
    _اره خیلی... دنیامه. سالهاست که دنیامه بودنش بهم آرامش میده برای من اون یه پدره نه برادر
    نگاهی به قیافش کردم حسرت رو تو چشماش دیدم رهام تک بچه بود.
    _حسودیم میشه. ایکاش منن یه همچین داداشی داشتم.
    خواستم چیزی بگم که ناظم از بلند گو صدام زد:
    _علی رضا فهیمی بیاد به دفتر مدیریت.
    نگاه متعجبی به رهام کردم!
    _چکارم دارن؟!
    _نمیدونم برو ببین چکارت دارن!
    پله هارو بالا رفتم و در اتاق مدیریت رو زدم.
    _بفرمایید
    رفتم تو. سلام دادم و نشستم. نگاهی به پروندم کردو گفت:
    _چرا تو پروندت اسمت متفاوته پسرم؟!
    گنگ نگاهش کردم و گفتم:
    _ببخشید متوجه نشدم!
    جدی گفت:
    _اینجا نوشته علیرضا صداقت پیشه ولی تو اسمی که به معلمات دادی نوشته شده فهیمی!
    خندیدم و گفتم:
    _ببخشید حواسم نبوده اشتباه نوشتم راستش من فامیلی اصلیم صداقت پیشه س و چون فرزند خونده یه خانواده کورد هستم فامیلیم شده فهیمی.
    معنی دار نگاهم کرد.... که اینطور پسرم باشه میتونی بری. از جام بلند شدمو بیرون رفتم.
    مهبد
    مشغول تنظیم پوسته های کالباس بودم که گوشیم زنگ خورد چون کارم تموم شده بود و باید شیفتمو به پسری دیگه میدادم گوشیمو جواب دادم.
    _بله؟
    چون دم ماشین بودم صدای طرف مقابل نمیومد.
    _ببخشید یه چند لحظه اجازه بدین صداتونو نمیشنوم.
    قدم هامو تند کردم و رفتم از محوطه ماشین الات بیرون.
    _ببخشید بفرمایید...
    صدای مردونه ای گفت:
    _سلام شما اقای مهبد صداقت هستین؟
    _بله خودم هستم
    _من محمدنیا مدیر مدرسه امام علی هستم!
    ته دلم یهو خالی شد چرا باید مدیر مدرسه ی سهیل بمن زنگ بزنه؟!
    _سهیل اتفاقی براش افتاده؟!
    با بهت گفت:
    _سهیل؟!!
    سریع جمعش کردم:
    _ببخشید علیرضا منظورم بود.
    بعد از مکثی کوتاه گفت:
    _هیچ مشکلی براش پیش نیومده فقط یکمی ابهامات راجع به پرونده تحصیلی ش هست. که احتیاجه به مدرسه مراجعه کنین.
    خیالم راحت شد :
    _چشم امروز الساعه میام خدمتتون.
    رفتم رختکن و لباسمو عوض کردم خواستم از در کارخونه برم بیرون که یه دختر صاف جلوم وایساد و خشکش زد که نزدیک بود با کله برم تو بغلش!!!!!
    سرمو آوردم بالا و نگاهش کردم دوتامون چشمامون از تعجب گشاد شد! اون اینجا چی میکرد؟!!

    چرا هروقت منو میدید اینطور خشکش میزد؟! چرا؟! چرا یهو نگاهش جور عجیبی میشد؟! منم زل زدم تو چشمای تیله ای ابیش! زودتر بخودش اومد و طلبکارانه گفت:
    _ببخشید که منو ندیدی و خوردی بهم!
    اوهو زرشک! چه پررو! پوزخند زدم حالم ازین دخترای اعتماد به سقف بهم میخوره!
    _ولی فکر میکنم این شما بودی که یهو یکی افسارتو انگار کشید و رفتی تو شکم من!
    چشماش گرد شد!
    _چطور جرات میکنی با من....!
    با دست با خشونت زدمش کنارو گفتم :
    _الان وقت ندارم با دحتر بی نزاکت و بی فرهنگی مثل تو حرف بزنم! دفعه بعد اگه دیدمت پر رویی رو نشونت میدم!
    صدای جیغ جیغش بلند شد:
    _پسره ی بی ادب اگه جرات داری وایسا هی باتوأم!
    قدمهامو تند کردم تا تعطیلی مدرسه سهیل وقتی نمونده بود! با اتوبوس امکان نداشت برسم نگاهی به خیابون کردم. وای عجب ترافیکی! قدمهام تند شد و تا ایستگاه تاکسی دوییدم خوشبختانه زود تاکسی گیر اومد! ده دقیقه مونده بود تعطیل شه دوییدم سمت دفتر مدیریت. نفس عمیقی کشیدمو در زدم:
    _بفرمایید
    لباسمو مرتب کردم و رفتم تو. مدیرشون چرخید سمتم. زودتر سلام کردم.
    _سلام صداقت پیشه هستم برادر تنی علیرضا فهیمی.
    لبخند گرمی زد:
    _بله بله، خوش اومدین بفرمایید.
    نشستم که گفت
    _ کارت شناسایی همراهتون هست پسرم؟
    دست کردم کیفمو از جیب پشتم کشیدم بیرون و کارت ملی مو دادم دستش.
    با دقت یه نگاه به کارت ملیم کرد و یه نگاه به پرونده سهیل.
    _تموم شک هام رفع شد خداروشکر مشکلی نیست. همه چی مطابقت داره.
    کارتمو گرفت سمتم. در حالیکه میگرفتمش گفتم:
    _اوضاع درسی علی چطوره؟
    نیم نگاهی بهم کردو بعد از پرونده سهیل ریز نمرات شو کشید بیرون و داد دستم.
    _شاگرد اول کلاسه با اینکه تازه به این مدرسه اومده اما جا افتاده و نمرات خوبی میگیره
    نگاهی به نمراتش کردم حتی زیر نوزده هم نمره ای نبود که باشه همه یا نوزده بود یا بیست. لبخند بزرگی زدم. بعد از خداحافظی با مدیر رفتم دم در. سهیا سرشو انداخته بود پایین تو فکر بود.
    _چطوری سهیل؟
    متعجب نگام کرد:
    _تو تو مدرسه بودی؟!
    لبخند زدم :
    _اره برای رفع سوتفاهم تفاوت اسمیت.
    با لحن تشکر امیزی گفت:
    _مرسی که اومدی.
    دست کردم و کوله شو از رو دوشش برداشتمو گذاشتم دوش خودم:
    _اوف سهیل چرا اینقدر سنگینه!
    _امروز زیاد با کتابها کار داشتیم.
    درحالیکه با احتیاط از خیابون رد میشدیم گفتم:
    _ریز نمراتت رو دیدم حسابی گل کاشتی افرین.
    به یه لبخند اکتفا کرد. هنوزم عین بچگیاش ساکت و فقط شنونده بود.
    _امروز لیلا دیر تعطیل میشه وقت اشپزی منم ندارم سهیل. بریم ازون اشپزخونه غذای بیرون بر یه چند پرس غذا بگیرم.
    اروم گفت:
    _باشه داداش
    رفتیم اون اشپزخونه و چهار پرس غذا گرفتم. یه دوغ ابعلی هم که سهیل دوست داشت خریدم
    _مهبد؟
    _جونم؟
    بعد از سکوت کوتاهی اروم گفت:
    _زیاد خرج نکن میدونم نداری...
    دست ازادمو که بار نداشت گذاشتم رو شونه ش و گفتم :
    _غصه نخور عزیزم خدا بزرگه نگران نباش
    دوباره اروم گفت:
    _مهبد؟
    _جان دلم داداشم؟
    رسیده بودیم دم در دستشو گذاشت رو بازوم....
    _خیلی زیاد دوستت دارم. مرسی که هستی... مرسی که اینقدر زحمت میکشی.
    حس کردم بغض کرده. دستمو دوره گ. ر. د. ن. ش حلقه کردمو بوسیدمش.
    _وظیفه منه فدات شم. برو دستو صورتتو بشور که غذا بخوریم.
    درو وا کردم و رفتیم تو. معلم سام کارش تموم شده بود غذاها رو گذاشتم اشپزخونه و رفتم سمتشون.
    _خسته نباشید خانم
    از جاش بلند شد:
    _سلامت باشین خوب درسهای دانیار رو بهش اموزش دادم خیلی خوب پیشرفت کرده پسره خیلی باهوشیه.
    _نمیمونین با ما ناهار میل کنین؟
    بی درنگ گفت:
    _نه خونه منتظرم هستن باید برم
    دیدم عجله داره گفتم:
    _پس من شمارو فردا میبینم. خوش اومدین بسلامت
    و به دنبالش از کنار در رفتم کنار. معلم سهیل از خانواده مرفهی بود اما بخاطر علاقه ای که به بچه های نا بینا داشت بهشون درس میداد همزمان گفتار درمانی هم میکرد. بالای چهل و پنج سن داشت. معلمش که رفت رفتم دوزانو جلوی سام نشستم دستشو بلند کردو بعد از لمس شونه هام دوره گ. ر. د. ن. م ح. ل. ق. ه ش کرد لبخند زد. منم محکم بوسیدمش.
    _خسته نباشی قهرمان خیلی خسته شدی.
    لب زد:
    _تو هم همینطور اره خیلی
    دستمو دوره ک. م. رش ح. ل. ق. ه کردمو بخودم فشارش دادم که تق و توق قلنجاش شکست و سره حال اومد.
    بلندش کردمو بردمش سره سفره سهیل غذاهارو تو بشقاب خالی کرد. غذای لیلا رو ریختم تو یه قابلمه کوچیک و گذاشتم رو گاز. برای بچه‌ها دوغ ریختم. قورمه ش خوشمزه اما خیلی شور بود. خسته بودم. ظرفارو شستم و بعد عین جنازه ولو شدم کف زمین. سام اروم با لمس دیوار اومد تو به شکم خوابیده بودم. با نگاهم دنبالش کردم. کمرمو اروم بعد از نشستن کنارم شروع کرد به مالیدن. یه پماد از جیبش کشید بیرون!
    _این چیه؟!!!
    با دستش عمل پاشیدن با نمکدونو انجام داد و بعد دهنشو با دست باد زد... خندیدم:
    _پماد فلفلی؟! ولی تو از کجا میدونی کمرم درد میکنه!
    با دست اشاره زد بمن و لب زد:
    تو....
    _خب من چی؟
    با دست عمل بلند شدن زو نشون داد ولب زد:
    _پاشدی و شب گفتی
    _خب؟
    _اخ کمرم!
    _تو بیدار بودی؟!
    با سر گفت:
    _اره!
    شیطنتم گل کرد دست بردم کف پاشو قلقلکش دادم افتاد زمین و با بی زبونیش ته دلی خندید ولش نمیکردم هنوزم قلقلکی بود! به حد مرگ داشت میخندید! میخواست فرار کنه زور میزد که در بره پامو ح.ل.ق.ه کردم د. و. ر. ش با مشت از خنده میکوبید به دره کمد سهیل دویید تو اتاق و با خنده گفت :
    _ولش کن الان خودشو خیس میکنه
    دید که بیخیال نمیشم اومد خودشو انداخت رو منو سام! له شدیم! داد میزدم و میخندیدم آخر که دید داره واقعا دردم میاد بلندشد که منم بلند شدم و سام سریع از اتاق عین فشنگ پرید بیرون! تازه فهمیدم که لیلا اومده خونه!چقدر زود اومد! چشماش خیس بود و ساکت یه گوشه کز کرده بود! قلبم داشت تپششو از دست میداد! منو سهیل متعجب نگاهش کردیم. قدم تند کردم و رفتم سمتش:
    _لیلا؟!
    سرشو بلند نکرد! دست گذاشتم زیر چونشو سرشو بلند کردم! از زوره گریه چشماش بسته میشد و دوباره باز میشد نا نداشت. رو کردم به سهیل:
    _سهیل بدو اب قند بیار یالا!
    تازه نگاهم افتاد به جای سیلی روی صورت لیلا! اتیش گرفتم روانی شدم کی جرات کرده رو خواهر عزیزتر از جونم دست بلند کنه؟! کی رو صورت گل من سیلی زده! نفسش تنگ بود. مقعنش رو از سرش کشیدم و دکمه ی مانتوشو باز کردم سهیل ابقند رو داد دستم لیوان رو گذاشتم رو لبهای بی رنگ لیلا که عجیب رنگشون پریده بود به سختی چند جرعه خورد. جای سیلی داغ شده بود و جای انگشتها مشخص بود که یه دختر زدتش! خودشو ول کرد تو آغوشم داشتم روانی میشدم سهیل داشت پس میفتاد! حالش یکم جا اومد.
    بریده بریده گفت:
    _س...سره وا... والیبال بودیم که تو... توپ ا... اش... اشتباهی خور... خورد تو سر... سره یکی!
    منتظر نگاهش کردم:
    -م... من... من معذرت خواس... تم ولی او.... اون به من گف... ت گفت بچه گ... گدا گ... گفت داداش... داداشت ح... حم... حماله. گفت ت... تو عین داداشت کو... کوری
    دستم که روی بازوی لیلا بود مشت شد داشتم از خشم میمردم. سهیل با عصبانیت گفت:
    _بیجا کرده دختره ی عوضیه نمک به حروم خب تو چی گفتی؟
    هق هق زد:
    _گ... گفتم داداش من... من زحمت میکش... میکشه حم... حمال پدرته
    اخمهام شدیدتر شد.
    _او... اونم زد تو صورتم و بعد دعوا شد.
    _داداش ما نباید جواب این عمل زشتشونو بدیم؟
    چرخیدم سمت سهیل.
    _چرا یه اژانس زنگ بزن با لیلا میرم مدرسش تا گردن دختره رو خورد کنم.
    دست لیلا رو کشیدم و بلندش کردم بردمش دستشویی صورتشو شستم. با حوله خشک کردم. دکمه های مانتوشو براش بستم. مقنعش رو دادم دستش:
    _ناراحت نباش لیلا دختره رو جلوی چشمای قشنگت له میکنم
    دستاشو که از شدت گریه عین بدنش یخ زده بود گرفتم. سهیل موند تا حواسش به سام باشه. سوار اژانس که شدیم گفتم:
    _زحمت کشیدن و نون بازو خوردن زشت نیست لیلا همیشه بزن تو دهن اونیکه این افکار رو داره نباید شکننده باشی. فهمیدی؟
    اروم گرفت:
    _اره...
    جلوی مدرسش پیاده شدیم کرایه رو حساب کردم. یک ساعت به تعطیلی مدرسه مونده بود. قدمهام محکم و با خشم همراه بود. بدون در زدن دره دفتر رو باز کردم. اخم غلیظم و اونطوری درو باز کردنم مدیر و تعدادی ار معلم هارو که اونجا نشسته بودن متحیر کرد. با دیدن لیلا و من مدیر از جاش بلند شد.
    _سلام بفرمایید
    جواب سلام شو ندادم و گفتم :
    _اومدم اینجا ببینم به چه حقی یه دانش اموز تو این مدرسه به علت فاصله ی طبقاتی جامعه چک میخوره و شما جیکتون در نمیاد! چرا بمن زنگ نزدید خانم تحریری؟! چرا باعث گسترش تبعیض میشید؟!
    با ارامش گفت:
    _لطفا اروم باشید اقای صداقت پیشه این مسئله اینجا امروز حل شده!
    پوزخند زدم:
    _برای شما بعله حل شده و برای من نشده. چیش حل شده خانم محترم؟! این بچه از زور گریه داشت سکته میکرد. یعنی چی حل شده یکی بیاد یه ادم نون حلال خور رو یه بچه که مادر پدر نداره رو حمال کنه و بعدم چک بزنتش و بره؟! مگه اینجا طویله س خانم؟!
    تن صدام بالا بود و ملاحظه ی هیچی رو نمیکردم!
    مدیرشون نشست سره جاش:
    _بله حق با شماست ولی ما تا جای ممکن سعی میکنیم این رفتارها ایجاد نشه ازون خانمم باید تعهد گرفتیم ولی خب چون باره اولش بود گذشت کردیم.
    به دیده ی تحقیر نگاهش کردم:
    _همین بار اول هاس که اینقدر ادامه پیدا میکنه تا یه مملکت مثل ایران به گند کشیده بشه! شما که باید اسوه ی عدالت در جامعه باشین و تربیت فرهنگی، این باشین، دیگه وای به حال بقیه! همین بی ملاحظگی شماهاس که یکی امثال لیلا با خاک یکسانه و یکی امثال اون دختره بی چشم و رو میزنه همه رو له میکنه. همین الان به قیم اون دخترک زنگ میزنین که بیاد میخوام ببینم کیه که یه همچین دختر بی چشم و رو و قلدری داره و بهش تبریک بگم! تازمانی که اون دختر تعهد نده و از لیلا معذرت نخواد من پامو بیرون نمیزارم ازینجا!


    مدیر که دید قصور به خرج داده و من به هیچ وجه حاضر نیستم از موضع خودم پایین بیام رو به ناظم کردو گفت :
    _پرونده ی ملیکا زارع رو بیار لطفا.
    منو لیلا نشستیم تا ناظم پرونده رو اورد. مدیر تلفن رو برداشت و شماره ای رو گرفت:
    _سلام تحریری هستم از مدرسه صدیقه کبری.
    _......
    _بله احوال شما خوبه؟
    _........
    _راستش امروز خواهر شما یه درگیری شدید بوجود اورده با یه حرف زشت و یه عمل زشتتر باعث دلخوری یکی از دانش اموزا و عصبانیت قیم ایشون شده مامان یا بابا میتونن تشریف بیارن همینجا این مسئله رو تمومش کنیم؟
    _........
    _اها تشریف بردن خارج خب شما خودتون تشریف بیارین. فقط کمی زودتر. وقت تنگه.
    _......
    _باشه خداحافظ
    تلفن رو گذاشت:
    _زنگ زدم گفتن میان.
    _ممنون از لطفتون
    یه ربع گذشته بود که اول یه دختر مدرسه ای بعد یه دختر جوان اومدن تو! دوباره با دیدن من بهتش برد! انگار زمینو زمان قرار داد داشتن این دختره ی عوضی رو اعصابم چهارنعل یورتمه بره! اما من توپم پر تر از این حرفا بود!
    بلند شدم و با عصبانیت رفتم سمت دختری که کوچیکتر بود و با لحن بدی گفتم:
    _تو بودی که رو خواهر من دست بلند کردی؟! خیال کردی کی هستی؟ یا همین الان عذرخواهی میکنی یا چکی رو بهش زدی تو صورتت میزنم!
    مدیر کلافه گفت:
    _اقای صداقت خواهش میکنم ازتون!
    خواهر دختره که صبح با کله رفت شیکمم با تمسخر گفت:
    _مگه شهر هرته که بخوای جلوی اینهمه ادم چک بزنیش؟!
    پوزخند زدم:
    _چطور وقتی خواهر ذلیل شدت زد تو صورت خواهر من اینجا شهر هرت بود چی شده الان شهر هرت نیست دیگه؟!!!
    ناظم گفت:
    _خواهشا اروم باشین بی احترامی نکنید به هم!
    خواهر دختره که هزار ماشالله از صبح پر روییش بهم ثابت شده بود جوری که میخواست انگار بزنتم گفت:
    _حرف دهنتو بفهم اقا ذلیل شده اون خواهرته که دهاتی بودن از سر و روش میباره!
    خونم جوشید:
    _من تو رو پایین تر از سگ می بینم و یه لاشی که یه نمه حیا و شعور نداره همون صبح فهمیدم چقدر بی فرهنگی و فقر فرهنگی داری گدا تموم ابا و اجداده!
    چشماش با هر جمله ای که میگفتم از زوره خشم گشاد تر میشد اما توپ تو میدون من بود!
    _میدونی چیه خانم؟! هرقدر به یه گاو طلا و پول و لباس فاخر هم آویزون کنی باز اون گاو گاوه.... میدونی که!
    و با دست اشاره زدم به هیکلش! که لباساش گرون و گوشواره هاش طلا بودن!
    لیلا اومد طرفم از زور خشم نفسم تنگ بود:
    _اروم باش داداشی این زنکه ارزش کثیف کردن خونتو نداره!
    دختره با پوزخند گفت:.
    _به بابام میگم از کارخونه اخراجت کنه!
    یه قدم رفتم جلو که از ترس عقب کشید! صدام رو آوردم پایین:
    _آ پس تو دختر رئیس کارخونه ای! اتفاقا پدتم عین خودت یه بی فرهنگ و کم شعوره! بگو اخراجم کنه اونوقت ببین چطوری تو و اون باباتو اون کارخونه فکستنی شد میفرستم تو ک.....خر! فقط کافیه اخراج بشم اونوقت دوتاتونو باهم میشورم میزارم رو بند خشک شین!
    چشماش تو چشام در نوسان بود! ادامه دادم:
    _منو از چی میترسونی؟ از آوارگی؟ از بیکاری؟! من خودم بچه خیابونم خانم! اما مثل تو حیوان نیستم که چشمامو پول کور کرده باشه اگه خواهرت از خواهر من عذرخواهی نکنه و تعهد نده اونوقت هر چی دیدی از چشم خودت دیدی خانم زارع!
    با بغض غرید:
    _بخدا یکاری میکنم تقاص پس بدی
    _بچرخ تا بچرخیم. من صدتای تورو میزارم با مردونگی و ادمیتم تو جیبم.
    وقتی دید نمیتونه مقاومت کنه گفت:
    _شاید الان تسلیمت شده باشم ولی به جون بابام قسم بد میبینی!
    از جلوم کنار کشید و با اون غروز ذاتی ش گفت:
    _برخلاف میلم ملیکا از این دخترخانم عدر میخواد و تعهد میده تا این بازی بگه گانه مسخره که این اقا شروع کرده تموم شه!
    با تحقیر جور بدی براندازش کردم. قیافه ی خاصی نداشت فقط ادعا داشت! فقط چشماش رنگی بودن وگرنه زیبایی نداشت!
    بعد از پر کردن فرم و عذرخواهی با اکراه ملیکا از لیلا دختری که فهمیدم اسمش رایکا س با نفرت نگاهم کرد و با خواهرش زد بیرون از اتاق.
    بعد از کمی گفت و گو با مدیر با لیلا اومدم از دفتر بیرون.
    رایکا
    داشتم خفه میشدم از تنفر تا حالا هیچ احدی جرات نداشت بهم تو بگه حالا چطور این پسرک جرات کرده بود تحقیرم کنه! پسری که سادگی ازش میبارید و اون قدر ساده و بی الایش بود که مثل دهاتی ها جلوه میکرد اما نشون داد و اثبات کرد که دهاتی نیست! اثبات کرد غیرت داره و به ساده و زحمتکش بودنش افتخار میکنه!
    میشناختمش اره از وقتی هر دو هشت سالمون بود میشناختمش. اره من همون دختری بودم که برای پدرش مواد میگرفت و یه روز از پسرک پرسید اسمت چیه و اون گفت نمیتونم بگم! همون روز که تو کافی نت اومد و نشست شناختمش. هنوزم ته چهره ی بچگی هاشو داشت. لیلا هم همینطور من فقط لیلا رو یازده سال پیش با یه لباس کهنه تو قبرستون دیده بودم که دستش تو دسته این پسر بود! من حتی اسم این پسر رو هم نمیدونستم امروز باورم نمیشد دوباره تو انزلی ببینمش! و کارگر کارخونمون باشه! سالها پیش بابام که مرد داداشم که خودکشی کرد زن عمو و عموم منو از خونه ی خودم بیرون انداختن. اره من دختری که تو چشم همه مغرور و خود پسند بود آوارگی رو تجربه کردم. تشنه و گشنه و با لباس های پاره داشتم تو خیابونا میمردم که پدر و مادری که خودشون یه دختر کوچیکتر داشتن پیدام کردن.
    دلشون به حالم سوخت و بردنم خونشون. ازونجا بود که زندگیم عوض شد. درک میکردم غیرت و تعصبش رو رو ادمیت و گرفتن حقش. پشت سانتافه م که نشستم هنوز عصبانی بودم. ملیکا میدونست که وقتی عصبانیم نباید حرف بزنه! به وقتش حساب اونم میرسم! هر چی حرص بود سره پدال گاز خالی کرده بودم. بابا امروز از سفر کاری خارجش برمیگشت کمر همت بسته بودم این پسره رو خورد کنم.
    _اجی من نمیخواستم بزنمش عصبانیم کرد!
    یجوری برزخی نگاهش کردم جا زد!
    _اخه دختره ی احمق تو با سگ طرف نبودی که تا قلاده شو کشیدی اطاعت نکرد یدونی بزنی با لگد که اطاعت کنه! بخاطر بیشعوری تو چیا که نشنیدم همش مایه دردسری همش مایه خفت و خواریمی!
    اومد چیزی بگه که گفتم:
    _تورو روح مامان فقط لال شو مِلی!
    با اومدن اسم مامان که سه سال پیش بعد از کلی رنج و تحمل سرطان فوت شده بود اوقاتش تلخ شدو روشو به سمت پنجره برگردوند. فکرم برگشت به سال های پیش بعد از اینکه پدرم مرد دیگه نرفتم سراغ اون پسر که ازش برای بابا مواد میگرفتم. چند وقت بعد از مرگ بابای من اون پسرم ناپدید شد یکی از همون روزها بود که دیدم پیرهن مشکی تنشه و فهمیدم بابای اونم مرده! بعد دیگه کلا ندیدمش. تا سالها چهره ش رو بدون اینکه بخوام تو ذهنم حفظ کرده بودم. روز اعلام نتایج کنکور برای دیدن عمع به جنوب شهر تهران رفته بودیم و وسوسه شدم بدونم نتایجم چی شده. من پزشکی قبول شدم و اونم پزشکی.
    اما اون از قرار معلوم بی خیال شده بود. اسم من سالها پیش از حنانه به رایکا تغیر کرد و همینطور شخصیتم! من خودمو از همه برتر و متمدن تر میدیدم البته تا قبل از دیدن دوباره مهبد. شاید بهتره بگم مهبد با اومدن ش منو زندگیم عوض کرد. انگار تو وجودش جادو داشت. همه چیو به بهترین نحو ممکن عوض میکرد. تا رشت و فرود گاهش رانندگی کردم و بابا رو از اونجا اوردم خونه. متوجه اعصاب داغونم شده بود.
    _رایکا چیزی شده بابا؟
    و ملیکاهمه چیو با اب و تاب تعریف کرد. اخم های بابا تو هم رفت:
    _مهبد صداقت پیشه پسر خیلی خوبیه رایکا چرا رو اعصاب اون پسر راه رفتی و کوچیکش کردی؟! من از طریق دوستام میشناسمس خیلی زحمتکش و خاکیه من برای این جور آدمها ارزش قائلم شاید رو نکنم ولی قائلم فهمیدی؟
    مهبد؟! چه اسم گوش نواز و جذابی... مهبد یعنی چی؟ یادم باشه تو نت سرچش کنم.
    رو به بابا کردمو با شرمندگی گفتم:
    _بله فهمیدم...
    اصلا یادم رفت میخواستم بزنم مهبد رو له کنم. نمیدونم چرا ولی خجالت کشیدم بدجورم خجالت کشیدم. ... گیتارمو از کنج اتاقم برداشتم و اهنگ بی کلام نبض احساس مرتضی پاشایی رو زدم.... یه بار دوبار... سه بار... دلم میخواست برم یه معذرت درست حسابی بکنم ولی خب برم چی بگم اخه؟! اصلا خونشون کجاست. مخم درد میکرد ای تو روحت رایکا که همیشه غرورت میزنتت زمین!.
    از پله های خونمون رفتم پایین.
    _مِلی بیا اینجا
    در حالی که موهاشو با کش می بست اومد سمتم نگاهی بهش کردم موهای ل*خ*ت کراتینه شده قهوه ای چشمای خمار گونه های برجسته داشت و لبایی که خود بخود صورتی بودن.
    _خونه ی لیلا اینا کجاست میدونی؟
    از سوالم تعجب کردو زل زد بهم!

    ملیکا از دوست صمیمی لیلا که دوست ملیکا هم بود ادرس خونه ی مهبد رو گرفت. یه جعبه شکلات گرفتم از مغازه نزدیک خونه و رفتیم سمت خونشون. به هر حال باید معذرت خواهی میکردیم. هر چند طرف مرد باشه. عذر خواهی که زن و مرد نمی شناسه! بابا هم این رفتارمون رو پسندید خیلی. اون هم همراهمون اومد. خونشون محله اخر خط بود و کلی از خونه گرون قیمت و تقریبا خارج از شهر ما دور! از ماشین که پیاده شدیم نگاهی به خونه انداختم شب شده بود و سایه مهبد از پنجره اتاقش منعکس و روی کوچه افتاده بود و صدای اهنگ غم انگیزی سکوت وهم انگیز کوچه رو در هم میشکست. . و صدای مردانه و قشنگه مهبد گاهی با خواننده هم نوا میشد. نشسته بود پشت یه میزو و سرش پایین بود.
    عکست رو رو دیوار میکشم
    سیگار پشته سیگار میکشم
    اون چشمای نابت خیرست به من
    حالو روزمو ببینو بخند
    یه لیوان چند تا قرص حاله من خوب نی نپرس
    دیگه خستم از این همه درد
    ترکای دلم بغضمو قورت میدم
    بعد این همه درد شدم یه مرد
    گریه نمیکنم تو بخند دیگه بغض نمیکنم تو بخند
    نگرانه من نباش تو بخند برام تو بخند
    تنها موندم برات تو بخند من مرد این شبام تو بخند
    نگرانه من نباش تو بخند برام تو بخند
    من ازت دارم یه چهار دیواری خاطره لعنتی چطور از یادم بره خاطرت
    یادمه چشامو میگرفتی تا بگم اسمتو آغوشه تو میکردی ماله من
    نیستی و میکشم عکستو گله من
    گریه نمیکنم تو بخند دیگه بغض نمیکنم تو بخند
    نگرانه من نباش تو بخند برام تو بخند
    تنها موندم برات تو بخند من مرد این شبام تو بخند
    نگرانه من نباش تو بخند برام تو بخند
    بابا لبخند زد:
    _ماشالله چه صدایی هم داره!
    لبخند زدم با بابا موافق بودم صدای مهبد برای خوانندگی عالی بود. بابا دستشو رو زنگ قدیمی خونه گذاشت. مهبد از جاش بلند شد اینو از سایه ش دیدم. کمی بعد صدای پا از پشت در شنیده شد. صدای قدماش برام آشنا بود مثل همیشه محکم و استوار و بلند!
    با باز شدن در چند ثانیه ای در بهت بهمون خیره موند. با دیدن بابا بخودش اومد و با لحن خوش و مودبانه ای گفت:
    _سلام خیلی خوش اومدید بفرمایید تو صفا اوردید.
    _سلام پسرم خواهش میکنم. ببخشید که مزاحم شدیم.
    مهبد کنار کشید:
    _بفرمایید تو
    نگاه سردی بهم کرد حق داشت هنوز دلخور باشه. رفتیم تو چه خونه ی کوچک و ساده ای. اما مرتب و منظم.
    _لیلا جان مهمان داریم ابجی
    لیلا با شال و مانتوی منظم و مرتبی اومد جلو و سلام داد و یه پسری که بشدت شبیه مهبد بود اومد و با بابا دست داد و با ماهم با تواضع احوال پرسی کرد. نشستم و تکیه دادم به پشتی، ملیکا با لیلا احوال پرسی و روبوسی کرد و لیلا چقدر خانم بود که هیچی بروی خودش نیاورد و با من و ملی گرم گرفت!
    بابا شکلات روداد دست مهبد :
    _ناقابله
    لبخند قشنگی زد:
    _چرا زحمت کشیدید خیلی ممنون.
    بابا با فروتنیش گفت:
    _اومدیم برای عرض ادب و معذرت خواهی.
    برخلاف اخلاق گند من و مغرور بودن و خودشیفتگیم که به مامان رفته بود بابا مردی اروم و متواضع و مودب بود.
    مهبد با آرامش گفت:
    _این چه حرفیه این کنتاکت ها برای هر کسی ممکنه پیش بیاد. هر دوی ما عصبانی بودیم یچیزی گفتیم!
    بابا با شرمندگی گفت:
    _به هرحال معذرت میخوام من میدونم شما چقدر اقا هستی و صادقانه زحمت میکشی.
    با لبخند گرمی گفتم:
    _عذر میخوام من تند رفتم شرمنده
    نگاه سردش گرم شد:
    _خواهش میکنم منم بخاطر اون الفاظ نابجا و زشت ازتون معذرت میخوام.
    لیلا برامون شیرینی و چایی اورد. چاییش خیلی خوش بو و خوش طعم بود خیلی چسبید. بابا چاییشو که خورد گفت:
    _هرکاری هر وقت داشتی و کمکی از من بر میاد حتما بهم بگو مهبد جان.
    _خیلی ممنون شما لطف دارید. ممنون از اینکه به فکر ما هستید
    چایی رو که خوردیم بابا گفت که وقت رفتنه:
    _خب دیگه مهبد جان با اجازت مرخص شم فردا ایشالله باز زیارتت میکنیم دیگه نه؟
    درحالی که دست بابا رو می فشرد گفت:
    _بله به امید خدا، بازم مرسی که تشریف اوردید قربان. خداحافظی کردیم و از خونشون بیرون اومدیم.
    _چه خواهر برادرای خوبی داره همشون مودب و محترم!
    _اره موافقم باهات بابا...
    چه صمیمیتی عجیبی بینشون بود چه حال و هوای خوبی تو خونشون بود که هرگز اونو تو خونه خودمون حسش نکردم! مهبد اونقدر ها هم مثل خیلی از پسرا که دیده بودم تیپ و قیافه نداشت. منم زیبایی خاصی نداشتم اما مهبد زیبایی سیرت و شخصیت داشت. یه جذبه مردانه یه ابهت خاص در عین سادگی!
    کلا به دل می نشست. منی که مردها رو فقط یه مشت موجوات بی ارزش میدونستم برای مهبد عجیب ارزش و احترام قائل شدم. چطور با اینهمه سختی و درد تو زندگیش، صورتش و وجودیتش میتونست اونجوری ارامش داشته باشه؟! خیلی دلم میخواست بفهمم طی این سالها چیا سرش اومده.
    دانیار
    بدجور خسته بودم. خیلی وقت بود که بیرون نرفته بودیم با مهبد. یه ریز داشتم بریل و درس مدرسمو تمرین میکردمو میخوندم. گوشیم زنگ زد که لیلا اومد و برام جوابش داد.
    _سلام اقا بنیامین.
    _..... قربان شما.... بله هستش....
    _.....
    _شکر بهتره
    _....
    _چه خوب قدمتون سره چشم ساعت چند میرسین؟!
    خیلی ذوق کردم وقتی فهمیدم مامان و بابا دارن میان.
    _باشه پس من به مهبد میگم، منتظر تونیم.
    _.....
    _قربانتون سلام برسونید خدافظ
    سریع مچ دستشو کشیدم که بگه چی گفت بابام.
    خندید و گفت:
    _مامان بابات سه ساعت دیگه اینجان!
    سرخوشانه خندیدم. لیلا رفت بیرون و به مهبد اطلاع داد. هر کی پی یه کاری میدویید مهبد زیاد پول نداشت و نگران پذیرایی بود با اینکه تو کارتهای ما سه تا کلی پول بود اما مهبد دست نمیزد میگفت دوست نداره سهم مارو برداره. حتی مواقع ضروری! دویید و رفت خرید کرد و لیلا هم که فرصت طلب بود زودی رفت مغازه های نزدیک خونه و با پول تو کارتش خرید کرد و زودی برگشت. که البته غر غر مهبدرو به همراه داشت. دراصل مامان و بابا اومدن تا کارهای پیوند قرنیه مو جفت و جور کنن دقیقا چهار ماه بود که دنیام تاریک بود، از لحاظ گفتاری هم تقریبا میتونستم یه کم اصوات رو تولید کنم ولی نه درحدی که بتونم کلمه بگم. نوشتن و توصیف اینکه چقدر تحمل این وضع وحشتناکه و درداوره غیر ممکنه! با خودم فکر کردم اگر بینایی و تکلمم برگرده بعد از خوب شدن چه هدفی رو باید دنبال کنم. اگه خدا خواست و خوب شدم چه قدمی باید برای اعتلای خانوادمون که تموم بارش رو دوش مهبده بکنم؟ ممکنه دیگه هرگز بینایی م برنگرده و اگه برنگرده باز چطوری میتونم پیشرفت کنم! دلم لک زده بود حتی برای دیدن رنگ سیاه و سفید حاضر بودم سیاه سفید ببینم همه چیو ولی فقط بتونم ببینم. دنیای پسرانه ی من با تموم شیطنت های نوجوانانه ش یهو دست خوش فاجعه ی بزرگی شد. دستخوش تاریکی. نمیتونستم سهیل رو مقصر بدونم چون سهیل برام خیلی عزیز بود. من سالهای اولیه زندگیم رودر کوه پایه ها و مناطق سر سبز کردستان گذروندم...با کوه ها با مراتع چشم نواز با دوییدن های پسرانه. اتیش سوزوندن سربسر این و اون گذاشتن! من بچه ی کوه و طبیعتم. تا هشت سالگی نمیدونستم من بچه ی والدینم نیستم تا اینکه مامانم از مهبد گفت از بلاهایی که سره خانوادمون اومد. از پدر واقعیم و مادری که سره بدنیا اوردنم از دنیا رفت. بعد ازون مدام احساس ناراحتی میکردم چرا باید با اومدن من مادرمون میمرد! یعنی من نحسم؟! تا مدتها این فکر عین موریانه مغزمو انگار می جویید! وجود مهبد بود که برای جنگیدن با این تاریکی بهم انگیزه میداد. جنگندگی اون و شهامتش در برابر نا ملایمات منو هم شجاع و نترس میکرد! هر روز بیشتر از قبل میفهمیدم که باید مثل مهبد یه مرد مقاوم باشم. بابا داشت با مهبد راجع به بانک چشم تهران حرف میزد
    _من زنگ زدم بانک چشم تهران عمل پیوند قرنیه خودش سی میلیونه اما میدونی که چون پدر ما ارتشیه بیمه ارتش به ما تعلق میگیره هزینه ش رو گفتن هفده میلیون البته دکتر باید نوع عمل و نوع بافت رو مشخص کنه کاملا تا ببینیم چی میشه.
    ناراحتی مهبد رو از نفسش میتونستم تشخیص بدم.
    _بزارین پول جمع کنم خودم بدمش.
    بابا با تلخی گفت:
    _چرا اینقدر تعارف میکنی پسر کمک گرفتن از دیگران ننگ نیست! هرچی بیشتر تعلل کنیم سن سام انجام عمل رو محدود تر میکنه و شانس خوب شدنش رو پایین میاره مقاومت نکن پسرم میفهمم که میخوای رو پای خودت باشی ولی خب تو این مورد کوتاه بیا!
    لیلا گفت :
    _اره داداش شانس خوب شدن رو از سامی با غرورت نگیر!
    نفس عمیقی کشیدو گفت:
    _منکه ارزومه دانیار خوب شه ولی خب.... باشه چشم.
    بابا دست گذاشت پشتم:
    _فردا بریم یه دکتره چشم باباجان.... ایشالا که زودتر خوب میشی
    دیگه قدر چشامو اگه خوب بشم میدونم...! دیگه با کسی شوخی خرکی هم نمیکنم که منجر به ناقص شدنش بشه بزرگ شم کسیو نمیزنم تا نقص عضو پیدا نکنه.
    تمام شب رو فقط رو خوب شدن چشام فکر کردم. خوابم نمیبرد. بابا طبق معمول خرنازش بلند بودو همه رو بیخواب کرده بود از جمله مهبد. اتاقم کنار اتاق مهبد بود و صدا ازش رد میش نمیدونم چی میگفت با خودش ولی انگار با خودش حرف میزد! صدای پاشو میشنیدم که از اتاقش بیرون رفت. صدای شیر اب از اشپزخونه اومد. خواست برگرده اتاقش که با دست تقه مانند زدم به کمد اتاقم. شنید و اومد تو. با دستم اشاره زدم بیا دراز بکش اینجا. اومد و پیشونیم رو بوسید و دستشو واکرد تا سرمو روی بازوهای مردونش بزارم. بوی تنش با اینکه عطر نمیزد یه بوی خوشایندی بود شاید بخاطر اینکه این بو اولین بویی بودی که تو نوزادیم استشمام ش کردم! صورتمو موهام رو ناز میکرد. یه کوچولو دستش زبر بود. خودمو بیشتر تو اغوشش جا کردم. گوشیش رو دراورد و من اینو از نوری که با وجود نابیناییم رو صورتم افتاده بود فهمیدم. با دست اشاره زدم و گفتم:
    _چکار میکنی
    اروم پچ پچ کرد:
    _آرمین پیام داده دارم جوابشو تو تلگرام میدم.
    تلگرام... دلم براش تنگ شده یه زمانی با دوستام هی توش ور ور میکردیم. نمیدونم کی خوابم برد. صبح که پاشدم هنوز تو بغل مهبد بودم خوابیده بود و قفسه سینش ریتمیک و اروم بالا پایین میشد. به پهلو بود و دستش رو گذاشته بود رو بازوم. تکون خوردم که سریع تکون خورد و بیدار شد! چقدر هشیار می خوابید!
    با صدایی گرفته و خابالود گفت :
    _بیدار شدی؟
    دستم رو بردم سمت سرش و بعد لمس کردنش رفتم رو چشماش و بستمشون یعنی بخواب! ولی در حین خمیازه گفت:
    _نه دیگه بیدار شدم.
    ولی چیزی نگذشت که دوباره خوابش برد خندم گرفت! از جام پاشدم و با لمس دستگیره رو پیدا و درو باز کردم ظاهرا همه بیدار بودن مامان داشت غر میزد به جون بابا!
    _این خر و پفت هممون رو کشت دیشب صد بار بهت گفتم یه بالش بزار زیر سرت که عین خرس خرناس نکشی!
    بابا هم میخندید و این مامان رو بیشتر عصبانی میکرد!
    لیلا دره اتاق رو بست تا مهبد راحت بخوابه حسابی بیخوابی داشت طفلک ولی مگه نباید میرفت سره کار؟ با ضرب گفتم:
    _لیلا؟!
    با نگرانی گفت:
    _جانم چیشده؟!
    سرمو گرفتم سمت در و گفتم:
    _مهبد مگه نباید سرکار بره؟!
    مامان خندید:.
    _امروز جمعست پسرم!
    ضایع شدم :/!!!
    سهیل خندید:
    _رییسشم حواسش نبود دیروز بهش گفت فردا میای یا نه مهبدم گیج تر ازون گفت اره.
    منو مامان بابا چون باید میرفتیم بیمارستان برای معاینه و بررسی چشمم زودتر صبحونه خوردیم . بابا رفت ماشین رو روشن کنه سهیلم کمکم کرد لباس مو بپوشم. خیلی وقت بود که با ماشین نرفته بودم بیرون و دلم برای خوردن باد به صورتم تنگ شده بود. بابا خودش پله ها رو یکی یکی میرفت بالا و رو همون پله می ایستاد و دوتا دستمو میگرفت تا بیام بالا.
    دکتر دستگاه رو رو چشمام زوم کرد.
    _صاف نگاه کن پسرم
    صاف نگاه مو به جلو دوختم.
    _خیلی خب پسرم تموم شد.
    بابا کنجکاو پرسید :
    _خب چیکار باید کرد؟
    دکتر نشست سره جاش...
    _شبکیه و قرنیه کلا تخریب شدن بقیه بافت چشم سالمن. اما برای اینکه اون بافتها هم بعدا دچار آسیب نشن و بعد مشکل ساز نشن بهتر کل چشماش پیوند شه. من الان برای بانک چشم نوع بافت و عمل مورد نظر رو تو این فرم مینویسم و میفرستم. ازونجا که صف انتظاری برای پیوند نیست تو کشور خیلی زود جواب میدن من عمل رو برای اواسط ماه بعد میزارم یه هفته قبل عمل میاین اینجا تا من نکات رو بگم انشالله که گل پسر خوشگل ما خوب میشه.
    بابا از دکتر تشکر و کرد و مامان پیشنهاد داد که ناهار امروز رو دست جمعی بریم بیرون پیک نیک. منو بابا موافقت کردیم. برگشتم خونه بابا جزئیات رو مو به مو برای مهبد توضیح داد مامان و لیلا باهم ناهار رو درست کردن مامان کتلت درست کرد لیلا هم برنج و فسنجون. حیف که نمیتونستم ابشار ویسادار پرهسر رو ببینم! صدای اب که گالن گالن از ابشار سقوط میکرد گوشمو نوازش کرد. مهبد منو با احتیاط برد پایین ابشار جایی که اب شدت و جریان زیادی داشت.
    _بیاتو اب! خنک و تمیزه دانیار!
    میترسیدم بیفتم و خیس شم.
    _بیخیال خیس....
    حرفم تموم نشده بود که بابا با دست هلم داد تو اب!
    وووویی یخ زدم! تازه پاییز بود ولی خب ممکن بود مریض شیم اما یمدته گذشت یخم اب شدو منو لیلا ومهبد افتادیم به اب بازی! من بپاش اونا بپاش! هیچکدومم لباس اضافی نداشتیم! وای حالا چکار کنیم!
    _وای مهبد مانتو شلوار اضافه ندارم!
    منم گفتم:
    _منم شدم موش اب کشیده!
    مامان گفت میره خونه و برامون لباس میاره ماشین بابا رو گرفت رفت داشتیم یخ میزدیم که مهبد چهار تا چهارتا شروع کرد به عطسه زدن بابا دورش یه پتو مسافرتی انداخت. صدای مهبد مدتی بعد ناجور گرفت مریض شد اونم چه مریضی! منو سهیل و لیلا مریض نشدیم ولی اون چرا! بعد از ناهار بابا که دید مهبد نا نداره گفت زودتر بر گردیم خونه. وحشتناک سرما خورده بود!
    لیلا
    ناهارم رو که خوردم رفتم پیش مهبد که بیحال سرشو تکیه داده بود به ستون الاچیق حتی ناهارم میلش نکشیده بود که بخوره بیحال نگام کردو گفت:
    _حالم بده....
    _پاشو بریم خونه سوپ درست کنم قرص بدم خوب شی پاشو یالا.
    دمق پاشد وسایلی رو که آورده بودیم جمع کردیم و گذاشتیم صندوق عقب. مهبد سرشو گذاشت شونم و خوابید.
    رسیدیم خونه لباسشو عوض کردو و بعد از خوردن قرص بازم خوابید کلا همش خوابید دیگه! خوابید که خوابید اصلا به شماها چه! راستش خواستم خودمو برای شما خواننده ها لوس کنم، یهو جو گرفت سربسر شماهایی که داستان رو میخونین بزارم و ازتون طلبکار باشم! بگذریم... ادم مریض میشه میخوابه دیگه! نزدیکای غروب بود. مادره دانیار زحمت کشید و برای مهبد سوپ درست کرد. رفتم تا بیدار کنمش سوپ بخوره صورتش گل انداخته بود و ناله میکرد. دست گذاشتم پیشونیش عین کوره شده بود. تب سنجی که جیوه ای بود گذاشتم لای لبایی که از هم باز مونده بودن جیوه بالا رفت:
    41درجه بود حرارت بدنش
    زودی رفتم آشپزخانه و براش آب هویج گرفتم و با قرص رفتم اتاقش.
    _مهبد جان؟ مهبد بیدار شو
    لای چشماش بزور باز شد. نا نداشت طفلک. با بیمیلی اب هویج و قرص ش رو خورد.
    _تموم جونم درد میکنه لیلا.
    گونش رو بوسیدم. با مهربونی گفتم :
    _خوب میشی داداشم.
    کمی سوپ هم خورد. پارچه رو نم دار کردم و گذاشتم پیشونیش. پدر مادر دانیار چون خیلی تو شهرشون مشغله داشتن صبح روز بعد ساعت یازده به طرف شهرشون حرکت کردن. اونقدر حال مهبد بد بود که اصلا متوجه خدافظی شون نشد. زنگ زدم به کارخونه تا بدحالی و غیبتش رو گزارش کنم که صدای اشنای دختری پیچید تو گوشی زود شناختمش رایکا بود
    _مدیریت شرکت لاکه بفرمایید.
    با رعایت ادب گفتم:
    _سلام خانم زارع، خسته نباشین میخواستم بگم امروز داداشم کسالت دارن نمیتونن بیان.
    بعد از مکثی کوتاه گفت :
    _سلام ممنون زنده باشی. خدا بد نده
    _سرما خورده فردا که بهتر شه میاد.
    _باشه ممنون که اطلاع دادین ایشالله خوب شن
    _ممنون خدافظ
    _خدافظ
    مهبد دره اتاق رو باز کرد اومد بیرون. چشماش خماری قشنگی به خودشون گرفته بودن. لبخند زد.
    _ظهر بخیر
    رفتم سمتش رو پام بلند شدم اخه قدش زیادی بلند بود بقول دوستم صبحا فکر کنم نون و نردبون خورده بود که اینقدر دراز بود! ابراز احساست زیاد
    _صبح بخیر داداشی جونم.
    مهربون نگام کرد:
    _تمام دیشب رو بیدار و مواظبم بودی... مرسی.
    لبخند زدم :
    _وظیفه بود.
    یجوری نگاهش کردم، فهمید یچیزی میخوام بگم.
    _چیزی میخوای بگی؟!
    اروم گفتم:
    _راجع به سهیله
    ابروهاش رفت بالا و گفت:
    _خب؟!
    نگاهم رو از نگاهش گرفتم و گفتم:
    _چرا نمیزاری کار کردن و مردونگی و تو اجتماع بودن رو تجربه کنه؟!
    اخماش تو هم رفت بد هم تو هم رفت:
    _با سهیل راجع بهش حرف زدم لزومی نمیبینم باز تکرار شه این بحث
    رفت سمت یخچال رفتم دنبالش
    _اما تو با این کار باعث میشی از خیلی از همسن های خودش عقب بیفته! چه از نظر اجتماعی چه از نظر شعوری!
    تیز نگاهم کرد دره یخچال رو بست و چشماش رو ریز کردو نگاهم کرد دقیق...
    _اگه بندازنش تو خلاف تو مسئولیتشو میپذیری؟!!!
    جدی نگاهش کردم و گفتم:
    _نونوایی جاییه که برکت خدا میاد تو سفره هممون! کی میخواد تو جایی که برکت خدا پخته میشه ببرتش خلاف؟!
    پوزخند زد:
    _شغل ادمها نشونه ی ادمیت و خوش تینتی شون نیست لیلا!
    سره موضعم موندم.
    _پدر دوستش که صاحب نونوایی هست بابا رو خوب میشناخته. بابا وقتی حالش خوب بوده میرفته اونجا کار میکرده و خیلی وقتا باهم صلواتی نون میپختن! زیادی داری منفی بافی میکنی!
    جدی گفت:
    _هر کی میخواد باشه سهیل چشم گوش بسته س! چه نونوایی باشه چه هزار جا دیگه فقط کافیه یکی بفهمه گرمو سخت روزگارو سهیل نچشیده، اونوقت بیچاره شیم.
    _مهبد ولی نمیشه که همیشه ترسید و نزاری چیزی رو تجربه کنه! این کمال خود خواهیه!
    سرد نگاهم کرد....
    _ رو حرفم یاد بگیر حرف نزنی!
    خیلی بهم برخورد!!!
    یعنی عملا من و نظرم مهم نبودیم باشه مهبد خان حالا نشونت میدم!
    مهبد
    لیلا کلا بدون خداحافظی گذاشت رفت مدرسه! بفرما باز لج کرد. خب پیشگیری بهتر از درمانه! بده نمیخوام سهیل هم به عاقبت من دچار شه؟! لیلا چه میدونست از جامعه ای که دیگه پدر هم به پسرش این روزا رحم نمیکرد! پاشدم و رفتم اتاق پیش دانیار. مشغول لمس لوح بریلش بود.
    دستمو گذاشتم چهارچوب درو زل زدم بهش. زیبایی مسحور کنندش به مامان رفته بود. یجورایی انگار قیافه ی دخترانه داشت.
    رفتم سمتش... سرشو بلند کرد و چرخوند طرفم. موهاشو به هم ریختم خندید. بریده بریده گفت:
    _دا.... داش!
    از ذوق پریدم!
    _تو گفتی داداش؟!! یبار دیگه بگو! جانه مهبد بگو!
    دوباره همون جوری گفت داداش!
    از خوشحالی محکم بغلش کردم و حسابی بوسیدمش.
    _ای من قربون اون حرف زدنت بشم.
    لب زد :
    _مهبد؟
    جدی شدمو گفتم:
    _جانم؟!
    با اشاره و لب زدن که تنها راه ارتباطیش بود گفت:
    _شنیدی که میگن اگه از یچیزی بترسی همون سرت میاد؟!
    سرمو تکون دادم:
    _اره چطور مگه؟!
    لبخند زد:
    _اگه کسی رو محدود کنی بیشتر برای رسیدن به خواسته هاش فکر و تلاش میکنه سهیل هم مستثنی نیست
    کلافه گفتم:
    _دانیار!
    دستشو اورد بالا یعنی ساکت شو بزار بقیه رو بگم. ساکت شدم تا حرفش رو بزنه.
    _اگه از سره خود خواهی یا ترس بخوای کسی رو محدود کنی اینقدر اون شخص سماجت میکنه که به خواسته ش برسه یا اون تجربه ای که از نظر تو نادرست و اسیب زننده س خودش تجربه کنه!
    وقتی سکوتمو دید ادامه داد:
    _یه جوجه عقاب رو بزاری تو جمع مرغا دیگه نمیتونه پرواز کنه می دونی چرا؟!
    چقدر داداش کوچولوی من فهمیده بود انگار نه انگار همش نزدیک دوازده سالشه!
    _خب اون دنیاش میشه دنیای مرغا فکر میکنه دیگه هیچ دنیای دیگه ای نداره خود بخود این بهش القا میشه دیگه!
    با دقت گوش کردو لبخند زد:
    _تو هم داری سهیل رو میندازی تو دنیای کوچیک مرغا!
    قهقهه م گرفت از تصورش فکر کنین من سهیل رو ببرم بندازم مرغ دونی! بعد دو روز بعد برم ببینم سهیل قُد قْد میکنه! وای خدا چه شود. دانیار هم خندید... بعد گفت:
    _چرا دنیای سهیل رو داری کوچیک میکنی چرا براش قفس میسازی پرنده ای که از پریدنش، بجای خودش مادرش بترسه، هرگز اون پرنده پرواز رو یاد نمیگیره! اگه پرنده ی مادر اشیانه رو ترک نکنه جوجه پرواز و استقلال رو یاد نمیگیره.... در حق سهیل ظلم نکن.
    حرفاش خیلی برام تاثیر گذار بود با اینکه به سختی حرف میزد، با ایما و اشاره اما باز روم اثر کرد خسته شده بود. از نفس نفس زدنش فهمیدم.
    شونش رو مالیدم :
    _اره تو راست میگی داداشی من اشتباه میکردم مرسی که منو هدایت کردی..
    سرشو گذاشت شونم.... باید راجع به محلی که سهیل میخواست توش مشغول باشه تحقیق کنم ادماش رو بشناسم و ازشون مطمئن شم. اینو خوب میدونم که بابا هرگز با افرادی که نادرست بودن و تو زندگی کج روی کرده بودن، نمی گشت پس حتماً پدر دوست سهیل ادم حسابیه ولی خب باید خودم به چشم ببینم. نزدیکای هشت بود که معلم سامی اومد. اماده شدم و رفتم سرکار. تو محوطه ی کارخونه و نزدیک دره ورودی بودم که رایکا از سانتافه ش پیاده شد. نزدیک که شد لبخند زد:
    _سلام
    لبخندشو جواب دادم:
    _سلام
    و درو براش نگه داشتم
    _بفرمایید!
    _شما بفرمایید
    خودمو کشیدم کنارتر:
    _خانما مقدمترن!
    با مهربونی گفت:
    _ممنون
    تا رسیدن به دفتر مدیریت با هم، هم قدم بودیم. قدش کوتاه تر از من بود با وجود اون کفش پاشنه بلندش قدش تا پایین شونه های من بود. تا اون روز رایکا رو نمیشناختم که کی بوده و چی بوده و نمیدونستم که ما بارها سالها پیش با هم روبرو شدیم!
    دم دفتر ایستاد و گفت:
    _منو نشناختی نه؟!
    اين چه سوال احمقانه ای بود پرسید؟! خب شناختمش دیگه که سلام دادم و درم براش نگه داشتم، دیگه این چی بود پرسید!!!!
    گنگی مو که دید خندید:
    _الانو نمیگم! قبل ازینکه تو کافی نت منو ببینی سالها پیشم وقتی بچه بودی منو دیدی!
    هیچی از حرفاش نمی فهمیدم... یعنی واقعا دیدمش؟! یعنی واسه همینه که یهو دیدتم زوم شد روم؟!
    فکرم به هیچ جا قد نمی داد.... مردد عین منگلها فقط زل زدم بهش!
    بیا بریم تا بهت بگم. _
    مطیعانه پشتش حرکت کردم. درو باز کرد و رفت تو. رفت طرف قهوه ساز:
    _قهوه میخوری؟!
    _نه ممنون...
    برگشت سمتمو لبخند زد :
    _بخور دیگه گرمه برای این مریضی و صدای گرفتتم خوبه.
    تو رودربایستی قرار گرفتم و گفتم:
    _باشه ممنون.
    رفت و نشست رو لبه ی میز با نگاهم دنبالش کردم.
    _سالها پیش مواد فروش بودی... شاید بشه گفت یازده سال پیش...
    چشمام به عادت همیشه ریز و دقیق شدن تا بفهمم هدفش از گفتن این حرفا چیه!
    _درسته خب که چی؟!
    براندازم کرد:
    _قیافت تکون نخورده... یادته یبار یه دختر بچه که مشتری ت بود بهت گفت قبلا یه پسر بزرگتر از تو اینجا کار میکرد و بعدم ازت پرسید اسمت چیه و تو گفتی اجازه نداری بگی؟!
    جرقه ای تو ذهنم زده شد و رفتم به سالها پیش صحنه جلو چشام جون گرفت. من تکیه داده بودم به دیوار پشت سرمه یه دختر که مشتریم بود اومد جلو! چشماش اب و طوسی بود یا شاید یچیزی تو همین مایه ها! سریع از خاطره اومدم بیرون و دقیق نگاهی به رایکا کردم!
    خودش بود! ولی چطور بعده اینهمه سال...!
    _یادمه ولی چطور ممکنه که تو....
    پرید بین حرفم با لحنی که توش خنده هم بود گفت:
    _چیه نکنه انتظار داری حالا که بزرگ شدم دیو دوسر شده باشمو ضحاک ماردوش یا شاهزاده ای که تبدیل به قورباغه شده!
    بدجوری خندهم گرفت اما خودمو کنترل کردم...
    _نه فقط سورپرایز شدم! کوه به کوه نمی رسه ادم به ادم میرسه همینه پس تو منو تو کافی نت شناختی! که اونجوری زل زدی بمن! درسته همین باید باشه.
    لبخند محوی زد:
    _درسته. نمیدونم چرا ولی تو تو ذهنم واضح حک شدی. تو از انزلی رفتی درسته؟!
    لبخند تلخی زدم:
    _اره بعدم خیلی تو این زندگی بالا و پایین رفتم.
    از روی میز بلند شد تا قهوه هارو بریزه.
    _انتخاب رشته دیگه نکردی برای پزشکی؟!
    نفس عمیقی کشیدم:
    _نشد بخاطر خانوادم که اینکارو بکنم.
    قهوه رو گرفت سمتم چه بوی خوبی میداد. یه قلپ ازشو که خوردم حالم جدا جا اومد.
    _درکت میکنم اقا مهبد


    اومدم چیزی بگم که گوشیش زنگ خورد ببخشید ارومی گفت و گوشیش رو جواب داد:
    _سلام عزیزم.
    _......
    _خوبم تو خوبی....
    _.....
    _اره میام
    _.......
    _باشه میبینمت اقامون
    اقامون؟!! چقدر لوس! ازین جور حرفا و لوس بازیااصلا خوشم نمیاد
    _باشه قربونت خدافظ
    خودمو زدم به نشنیدن!
    _خب کجا بودیم؟!
    نگاهش کردم و کامل به صندلی تکیه دادم :
    _تا اونجایی رسیدیم که شما گفتید درکم میکنید.
    ابرویی بالا انداخت و گفت:
    _از ادمهای ساده و بی غل و غش و زحمت کش خوشم میاد ولی خب بعصی از اونا شعور فرهنگی و در کل شعور درشت حسابی ندارن. البته شما باهاشون از همه از نظر متفاوتید!
    اوه بنازم اعتماد به سقفتو خانم! تو دلم گفتم نکه خودش خیلی فرهنگ و شعور داره! از کف خیابون رفته رسیده با کمک یکی دیگه به این مال و منال خودشو گم کرده بعد داره برای من نطق میکنه!
    لبخند محوی زدم:
    _تا شما شعورو چی ببینی! همینکه بدونی هرکی در حد خودش عقل و شعور داره، خودشم یه نوع شعوره!
    از طعنه و کنایم حس کردم ترش کرد! یه تای ابرو شو داد بالا و خیره شد تو صورتم و رفت تو فکر. از جام بلند شدم و فنجون رو گذاشتم رو میز:
    _بابت قهوه ممنون. دیگه باید برم سرکارم.
    لبخند تصنعی ای زد:
    _خواهش میکنم به سلامت.
    بدون اینکه نگاهش کنم درو واکردم رفتم بیرون. لباس کارم رو پوشیدم و رفتم محوطه ماشین آلات. رامین یکی از پسرای همسنم که باهم خیلی تو این مدت کوتاه جور شده بودیم همونطور که دستگاه رو چک میکرد گفت:
    _چطوری خوش تیپ
    رفتم سمتشو دست دادم :
    _خوبم تو چطوری.
    حواسش رو داد به کارش :
    _خوبم شکر ببینم دختره چکارت داشت؟!
    متعجب نگاهش کردم:
    _از کجا فهمیدی کارم داشت؟!
    با چشم اشاره زد به یه مرد سی و پنج شیش ساله که تو فوضولی شهره عالم و ادم بود حتما وقتی رفتم دفتر دیدتم.
    _هیچی یه چند کلوم حرف زدیم چند بار بچه بودیم روبرو شدیم با هم.
    به سمت دفتر چشم غره ای زدو گفت:
    _خیلی گنده اخلاقش انگار از دماغ فیل افتاده حالا کم کم می شناسیش همه اینجا میدونن چه ادم مغرور و افاده ایه این دختره من نمیدونم چی داره که دوست پسرشم که مولتی میلیاردره واسش سرو دست میشکونه؟!
    شده بودیم عین این پیرزنا که تو کوچه می شینن و غیبت میکنن:
    _بیخیال رامین به ما چه اخه.
    خندید و گفت:
    _اره والا بما چه!
    پوسته های سوسیس پنیری رو از اولین ردیفش گذاشتم تو ماشین و ماشین رو روشن کردم. سوسیس ها از قیف ماشین دیگه ای وارد پوسته ها میشد و بعد سرشون یه دور پیچ میخورد تا یجایی که میرسید با یه چاقوی مخصوص زنجیره سوسیس هارو قطع میکردم.
    رایکا شروع کرد به نظارت بخش هابا تخته شاسی تو دستش. از اولین بخش که ادغام مواد اولیه بود شروع کرد تا اخرین بخش که ما بودیم. رامین با قیض گفت:
    _اه داره میاد اینور الانه که یکیمونو تحقیر کنه!
    لبخند کجی زدم... اومد سمت ما.... ایستاد کنارم و نگاهی به زنجیره سوسیس ها کرد. هر کسی مسئول بسته بندی یه نوع سوسیس یا کالباس بود.
    _با ماشین مشکلی که نبود امروز؟
    اروم گفتم:
    _نه ولی خیلی فرسودست یه لگد بزنی همه پیچ مهرش میریزه!
    با پررویی در حالی که چیزیو تیک میزد گفت :
    _ما اینجا جفتک پرون نداریم! کسی بیکار نیست که به این لگد بزنه مگر اینکه شما باشی!
    پشت چشمی برام نازک کرد که گفتم:
    _این دستگاه احتیاج به جفتک پرونی نداره ولی بعضی ادما انگار احتیاج دارن یه جفتک حسابی بخورن!
    پشت رایکا به رامین بود و رامین داشت از خنده ی زیر زیرکی منفجر میشد.
    رایکا که دید کم اورده گفت:
    _بعضیا بله کلا سرشون درد میکنه دردسر بسازن و کل کل کنن با یه جفتک حالشون جا میاد!
    و با چشم اشاره کرد بهم! رو پاشنش چرخید و رفت! پوزخند زدم. واقعا که بی حیاس و پررو. رامین چرخید سمتم:
    _وای عالی بود پسر! هیشکی جرات نداره به این حرف بزنه! ولی تو هی چوب میکنی تو لونه ی زنبور! اخراج نشی صلوات!
    تمرکزم رو به کار دادم کمرم از اینهمه ایستادن درد گرفته بود. ساعت مچیم ساعت یک رو نشون میداد. باید میرفتم طرف مدرسه سهیل. رفتم رختکن لباسمو عوض کردم. لباس کارمو گذاشتم تو کمد و کلید انداختم و قفلش کردم. خواستم برم از محوطه بیرون که رایکا خطابم کرد:
    _اقای صداقت!
    تو نگاهش یه نوع خصم بود چون داشت خصمانه نگاهم میکرد:
    _اینو یاد بگیرید که تو کارخونه با من یکه به دو نکنید!
    با تمسخر نگاهش کردم و گفتم :
    _من نکردم شما کردی! من نظرمو به عنوان یه عضو از این کارخونه گفتم اگه شما ساده میگرفتید و یه آدم رو به خر تشبیه نمیکردید نه اون کنتاکت پیش میومد نه الان مجبور به تذکر بودید!
    پشت چشمی نازک کردو گفت:
    _من نظرتونو نخواسته بودم که نظرتون رو بیجا ارائه کردید!
    پوزخند زدم:
    _به هر حال بمن ربطی نداره شما اگه چشم بصیرت داشته باشی میبینی که اون ماشین لگدم لازم نداره که بیاد پایین با اون لرزش و فشاری که بهش میادتا دوهفته دیگه خودش میپاشه از هم! و ضمنا شما خانم یاد بگیرید که شخصیتی رو که ندارید نمیتونید با تحقیر و بیشعور جلوه دادن افراد دیگه بدست بیارید! یکی که مافوقه اگه به زیر دستاش احترام نزاره و فکر کنه با حاضر جوابی میتونه خوردشون کنه و یا مطیع شون کنه سخت در اشتباهه چون نه تنها باعث ازردگی و انزجار اونها میشه بلکه وادارشون میکنه کار رو فقط برای از سر خودشون باز کردن انجام بدن! به این میگن فرهنگ و شعور البته فکر میکنم درکش برای بعضی از (عمدا بعضی رو با تاکید گفتم!) ادمهای مرفه بیدرد غیر ممکن باشه!
    داشت از زور خشم میمرد غرید:
    _شما خیلییییییی.......!
    صاف زل زدم چشماش!
    _من چی؟!
    دستش مشت شد و دندونشو فشار داد!
    _بی ادبو نزاکتی!
    خندیدم :
    _نه قده شما! ببخشید وقت کلنجار رفتن با شما رو سره مباحث بی ارزش ندارم برادرم منتظرمه خداحافظ خانم!
    و بی تفاوت از کنارش رد شدم! من ادم حرف بخوری نبودم حالا اون هر کی بود باید میفهمید!
    رسیده بودم اواسط راه که سهیل اومد سمتم:
    _خسته نباشی داداش.
    لبخند زدم:
    _تو هم همینطور عزیزم.
    در سکوت راه میرفتم باهاش و این سکوت حوصله سر بود برام پس سکوت رو شکستم.
    _نونوایی رو، که میخوای براش کار کنی اگه بشناسم و ازش مطمئن شم مشکلی نیست.... فقط بریم الان باهم ببینم کجاست و طرفمون کیه....
    اول با تعجب نگاهم کرد ولی بعد چشماش برق زد.

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1147
  • آی پی دیروز : 1576
  • بازدید امروز : 4,566
  • باردید دیروز : 5,628
  • گوگل امروز : 1029
  • گوگل دیروز : 1429
  • بازدید هفته : 42,475
  • بازدید ماه : 140,797
  • بازدید سال : 583,262
  • بازدید کلی : 12,448,351