close
تبلیغات در اینترنت
رمان زندگی دلناز قسمت دوم
loading...

رمان فا

    توی خونه خاله مهلا یه تخت چوبی گوشه حیاطش بود روش نشسته بودیم داشتیم صبحانه میخوردیم خونه خاله مهلا خیلی باصفا بود با اینکه حیاط بزرگی نداشت ولی پر بود از درخت،بوته وگل الانم که نزدیک بهار بودیم حسابی باطراوت شده بود بوی گل های رز آدمو مدهوش میکردن...نفس عمقی کشیدم حسابی…

رمان زندگی دلناز قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 501 یکشنبه 14 آذر 1395 : 18:37 نظرات ()


    توی خونه خاله مهلا یه تخت چوبی گوشه حیاطش بود روش نشسته بودیم داشتیم صبحانه میخوردیم خونه خاله مهلا خیلی باصفا بود با اینکه حیاط بزرگی نداشت ولی پر بود از درخت،بوته وگل الانم که نزدیک بهار بودیم حسابی باطراوت شده بود بوی گل های رز آدمو مدهوش میکردن...نفس عمقی کشیدم حسابی لذت بردم...توی حس و حال خودم بودم که مانی با دهان پر گفت
    -بلند شو نازی ماهان زنگ زده...اومده دمه دره
    خاله-کجا؟؟بزار من یه تعارف کنم به این بچه
    مانی-نه خاله بهتره زودتر بریم ماهانم عمرا بیاد داخل از بس خجالتیه
    بعدم کفشاش رو پوشید دست منم گرفت بلندم کرد رفتیم دم در خاله و آرامم همراهمون اومدن من خودم حسابی هول بودم که دیر نرسم خاله مادام تعارف میکرد ماهان بیچاره هم سر به زیر تشکر میکرد بالاخره خاله رضایت داد بریم سوار اتومبیل ماهان بشیم وقتی سوار شدیم یه ترانه گذاشت".....................



    (متن آهنگ جون منی- از مهدی مقدم)
    از تموم خوبیای دنیا ، عشق تو به یه دنیا نمی دم

    خاطرت واسم خیلی عزیزه ،من با تو به آرزوم رسیدم

    وقتی که نیستی از زندگی سیرم

    من کنارت آرامش میگیرم

    تا وقتی جون دارم باهات میمونم

    هرچی ترانه هست واست میخونم

    آخه جون منی تو ، مثل خون تو تنی تو

    واسه باتو بودنم از همه چیم میگذرم

    آخه عشقت نفسه واسه خوشبختیم بسه ،واسه چشمات میمیرم کی میگه این هوسه"
    اوه خدا ماهان و این ترانه های عاشقانه؟؟!!توی همین فکرا بودم که همون موقع مانی زد زیر خنده
    -دلنازی راستی یادم رفت بگم ماهان هم رفت قاطی مرغا
    با تعجب به ماهان نگاه کردم بیچاره سرخ شده بود زیر لب اسم مانیا رو صدا زد ولی مانی بی توجه شروع کرد حرف زدن
    -اره داشتم میگفتم یروز نشسته بودیم مامان هم باز پیله کرده بود که ماهان باید ازدواج کنه خلاصه تمام اهل فامیلو آورد جلو چشم این بنده خدا
    اینجای حرفش به ماهان اشاره کرد
    -خلاصه همینجور مامان یا از دختر شمسی خانم و دختر،دخترخاله ی قدسی خانم میگفت یا هم از سارا جون و مریم جون که یدفعه ماهان عصبی شد گفت من خودم یکیو دوس دارم...ما هم شوکه شده فقط بهش نگاه میکردیم از اونجایی که معلوم بود ماهان زیادی زیر فشار بوده که بالاخره حرف زده مامان هم موقعیت رو طلایی دید حسابی قربون صدقه یکی یدونش رفت تا زیر زبونش رو کشید این دخترخانم که دل پسرش رو برده کیه
    تمام مدت که مانی صحبت میکرد ماهان ساکت فقط رانندگیش رو میکرد برخلاف مانیا که خیلی شیطون و سربه هوا بود ماهان یه پسرساکت و خجالتی بود قربون خلقتت خدا اینا رو جاشون رو عوض میکردی حداقل من از شر وراجیای مانی راحت میبودم
    مانی-اره بعدم کاشف به عمل اومد که آقا عاشق و شیدای چکاوک دختر عمه کتایون شده،چکاوک رو یادته توی تولدم یه لباس طلایی پوشیده بود؟؟
    سعی کردم یادم بیاد یه چیزایی یادم بود ولی نه زیاد آخه دختری که درموردش صحبت میکرد تمام مدت یه گوشه نشسته بود و تکون نمیخورد با خودم گفتم خدا دروتخته رو خوب باهم جور کرده از ظاهر دخترک معلوم بود حسابی خجالتیه
    مانی-نمیخواد فشار به مخت بیاری تو تموم فامیل فقط چکاوک و ماهانن که یه گوشه میشینن و تکون نمیخورن الحق که خدا میدونه کیو با کی جور کنه
    ماهان-بسه مانی سرمو بردی از بس حرف زدی
    -اوکی داداش گلم...فقط اینو هم بگم یه عقد کوچیک قراره بگیریم میوفته توی تعطیلات خودتو از الان آماده کن
    -عه مگه منم دعوتم‌؟؟
    ماهان-اختیار دارین شما با مانیا فرقی ندارید واسه من مگه میشه دعوت نشید؟؟البته خاله و خواهرتون هم دعوت هستن
    -خیلی ممنون انشالله خوشبخت بشید کنار هم
    -ممنونم
    مانیا-اه حالم بهم خورد چقدر تعارف تیکه پاره میکنید؟؟
    دستشو به سمت پخش برد و یه ترانه play کرد"
    (متن ترانه : بی کسی)
    دیگه دارم به خودم شک می کنم
    آخه حرفامو نمی فهمه کسی
    من که دست دلمو رو می کنم
    چرا دنیامو نمی فهمه کسی؟

    دل من مونده رو دستم، دلی که
    همه ی دار و ندار آدمه
    کاش یکی از ته دل به من بگه
    عاشق این دل صاف و سادمه

    دیگه دارم به خودم شک می کنم
    آخه حرفامو نمی فهمه کسی
    من که دست دلمو رو می کنم
    چرا دنیامو نمی فهمه کسی؟

    آخه من چیز زیادی نمی خوام
    یه نوازش، یه نگاه مهربون
    یکی که خودش باشه تا بتونیم
    واسه همدیگه بمونیم هر دومون

    دیگه دارم به خودم شک می کنم
    آخه حرفامو نمی فهمه کسی
    من که دست دلمو رو می کنم
    چرا دنیامو نمی فهمه کسی؟"
    این ترانه حال مانیا رو خوب توصیف میکرد..بنظرم مانیا نباید خودش رو دگیر یه عشقی میکرد که تهش مشخص نیست البته من اینو بارها بهش گفتم ولی اون هر دفعه پاسخش این بود:وقتی عاشق بشی میفهمی هیچی دستت نیس همش کار دلته که نافرمانی میکنه
    شایدم حق با اون بود من هنوز طعم عشق نچشیده بودم و حال مانی رو درک نمیکردم...ولی از خدا خواستم اگه یروز عاشق شدم یه عشق منطقی باشه و تهش هم یه سرانجام خوش..وقتی به مانی این حرفو زدم خندید و گفت: عشق منطقی؟؟!!مگه عشق منطق میشناسه؟!!عاشق شدن یعنی دیوونه شدن یعنی اونجایی که عقل از کار میوفته و اون دله که فرمانروایی میکنه!!
    منکه از حرفاش سردرنمیاوردم همیشه سعی میکردم با عقلم تصمیم بگیرم حتی حالا از عزیزترین شخص زندگیم جدا شدم تا بتونم روپای خودم وایسم و زندگیم رو بچرخونم...دیگه بعد از اون همگی ساکت فقط مسیر رو از نظر میگذروندیم تا اینکه ماهان پرسید
    -دلناز خانم آدرس جایی که قراره برید دقیقا کجاست؟؟!!
    منم آدرس رو بهش دادم...وقتی رسیدیم جلو در مانی یه نگاه بهش انداخت و طبق پیش بینی من یه سوت بلند کشید،گفت:
    - بابا اینجا بیرونش اینقدر خوشگله داخلش چه خبره؟؟
    -داخلش خبر خاصی نیست عزیزم
    -جون خودت راست میگی!!یبار باید بیام ببینمش وگرنه تا مدتها از فضولی مغزم دگیر میشه..
    ماهان-مگه خونه خالته که بخوای همینجور بلند شی بری؟؟
    -دو کلام از خاله عروس
    ماهان عصبی اسمش رو صدا زد بهتر بود هرچه زودتر برم اگه بیشتر میموندم مانی یا منو دق میداد یا ماهان بیچاره رو...یه نگاه سرسری به ساعت مچیم انداختم
    -خب عزیزم من دیرم شده تازه نیم ساعتم تأخیر داشتم
    گونش رو بوسیدم از دوتاشون خدافظی کردم ولی موندم تا اتومبیل ماهان از دیدم خارج بشه بعد رفتم سمت عمارت، مطمئن بودم الان دادمهر اصلا نیست شب قبل با پرنوش تلفنی صحبت کردم گفت پدرش قراره بره سفر،دکمه آیفن رو با خیال راحت زدم بدون اینکه کسی پاسخ بده در باز شد رفتم داخل..
    بدون اینکه سرمو بلند کنم مسیر سنگ فرشی که تا عمارت ادامه داشت رو طی میکردم همینطور که میرفتم زیر لب شعری رو نجوا کردم:
    گفتی بارانم
    من بودم و تنهایی و یک راه بی انتها
    یک عالم گله و خدایی بی ادعا
    گم شده بودم میان دیروز و فردا
    تا تو را یافتم.. با تو خودم را یافتم

    صدایت در گوشم پیچید
    نگاهت در چشمانم نقش بست
    نشان دادی به من آنچه بودم
    آری، با تو رسیدم من به اوج خودم

    نامم را خواندی.. گفتی بارانم
    بارانی شد دل و چشمانم
    آری بارانی شدم تا ببارم
    اما ای کاش بدانی تویی آسمانم

    بی تو نه معنا دارد باران
    نه معنا دارد خورشید و نه رنگین کمان
    ای که شبیه تر از خود به منی
    بگو تا آخر راه با من هم قدمی"
    اصلا توجه نکردم که این یک شعر عاشقانس تو حس و حال خودم بودم که صدایی منو از خیال جدا کرد
    -به به خانم سعادت عاشق شدن؟؟!
    چون الان منتظر برخورد با کسی نبودم با ترس جیغ کشیدم و سرجام خشک شدم،به فردی که چند قدمی من ایستاده بود با حرص نگاه کردم"پدارم"از اون روز توی کافی شاپ دیگه ندیدمش و از این موضوع خیلی راضی بودم ولی نمیدونم چطور باز سر از اینجا درآورده..باصداش به خودم اودم و متوجه شدم که خیلی وقته بهش زل زدم
    -میدونستم آدم جذابیم ولی نه اینکه اینجور شمارو مات و مبهوت خودم کنم معلومه حسابی دلتنگم بودین
    بعدم دستی به یقه لباسش کشید و با غرور بهم نگاه کرد..اعتماد بنفس زیادیش باعث میشد اصلا ازش خوشم نیاد بنظرم تمام حرکاتش نمایشی بودن برای اینکه خودش رو یه آدم خوشمزه جلوه بده
    -پدرام باز سربه سر خانم سعادت گذاشتی؟!
    خواست چیزی بگه که خودم پیش دستی کردم
    -نه داشتم فکر میکردم چقدر خوب بود یه مدت از شر خوشمزه بازیای شما راحت بودم
    فقط با پوزخند نگاهم کرد..روم رو برگردوندم سمت دامون که بین بحث ما نظاره گر بود
    -سلام آقای معینی
    سرش رو تکون داد،گفت
    -سلام خوش اومدین خوب هستین شما خاله و خواهرتون خوب بودن؟؟
    پدرام-چخبره بابا یکی یکی!!
    بی توجه به پدرام پاسخ دادم
    من-ممنون همگی خوب هستیم
    دامون-خدارو شکر
    یه نگاه به دامون انداختم لباس و دستاش گِلی شده بودن..نگاهمو که دید گفت
    -از دست پرنوش منو آورده توی باغ باهمدیگه گل بکاریم
    با تعجب بهش نگاه کردم
    -پرنوش رو آوردین توی حیاط؟؟
    -بله وقتی من اینجا باشم میارمش توی باغ بیشتر وقتمون رو اینجا میگذرونیم
    -برادرتون میدونن؟؟
    اخم کرد و گفت
    -دادمهر داره زیادی سخت میگیره به این بچه!!
    بازم خوشا به معرفت این یکی!!پس بگو چرا پرنوش اینقدر دوسش داره...
    -الان پرنوش کجاست؟
    به جایی پشت ساختمان اشاره کرد
    -یه آلاچیق اون پشته اونجان
    تشکر کردم با اجازه ای گفتم هردو رو ترک کردم رفتم توی عمارت با دو پله ها رو بالا رفتم الان دادمهر نیس میتونم بدوم رفتم توی اتاقم ساکم رو گذاشتم توی اتاق بعدم سریع رفتم بیرون جایی که دامون گفته بود وقتی اونجا رو دیدم چند دقیقه فقط باحالت شیفته ای خشک شده بودم یه آلاچیق بزرگ بود اطرافش به صورت پله پله باغچه میخورد تا میرسید به زمین روی لبه باغچه ها جوی های خیلی کوچکی بود که مارپیچی تا پله آخری میرسید آب از اونجا میرفت تا میرسید به درختایی که توی باغ بودن طوری آبش تنظیم شده بود حتم داشتم یک قطره آبم اصراف نمیشه...دل از اونجا کندم جلو تر رفتم مش رحمت و پرنوش داشتن نهال گل ها رو درمیاوردن توی باغچه ها میکاشتن با صدای بلند سلام کردم مش رحمت پاسخم رو به گرمی داد پرنوشم تا منو دید به سمتم پرواز کرد سمتم نشستم گرفتمش توی بغلم
    پرنوش-دلم برات تنگ شد
    -منم عزیزم
    قربونش برم دستاش رو بالا گرفته بود منو کثیف نکنه بوسیدمش بعدم با هم رفتیم کمک مش رحمت تا بقیه گل ها رو بکاریم تا ظهر مشغول بودیم تا اینکه ظهر شد و شوکت خانم اومد صدامون زد بریم داخل...
    میشد گفت روز خوبی بود البته اگه پدرام رو فاکتور بگیرم حاضر بودم الان دادمهر رو تحمل کنم ولی این آدم زیادی رو اعصابم رژه میرفت تا میتونست تیکه بارم میکرد تازه از شعری که صبح خونده بودم هم استفاده میکرد میگفت عاشق کی شدی اینقدر با احساس براش شعر میخوندی اینقدر گیر داد تا بالاخره دامون به اون خونسردی رو هم عصبی کرد حسابی بهش توپید بالاخره بلند شد رفت البته به قول خودش بهش برخورده بود ناگفته نماند اون موقع ساعت از نیمه شبم گذشته بود!!توی نبود دادمهر بی قانونی کردیم تا اون موقع بیدار موندیم وگرنه ساعت ده شب خاموشی بود پرنوش روی کاناپه خوابش برده بود خواستم بلندش کنم که دامون زودتر این کارو کرد اونو رو برد بالا ممنونش شدم حسابی خسته بودم حالا اگه اون کوه یخ بود یه نگاه به من میکرد میگفت
    -پرنوش خوابش برده ببرش اتاقش
    سرمو تکون دادم تا این دوتا برادر رو زیاد باهم مقایسه نکنم که آخرش فقط حسرت بود آخه چقدر تفاوت؟!!
    ***
    توی نشیمن نشسته بودیم داشتیم تلوزیون میدیدیم البته من فکرم جای دیگری بود یه هفته از اون روز که از خونه خاله مهلا برگشته بودم گذشته بود آخر هفته بود ولی به دل آرام زنگ زده بودم که نمیام میخواستم تمام فکرش رو بزاره روی درسش دوست داشتم کنکورش رو خوب بده و یه رشته خوب دربیاد...از فکر بیرون اومدم یه نگاه به ادمایی که توی نشیمن نشسته بودن انداختم پدرام که طبق معمول این هفته بازم اینجا بود داشت با موبایلش ور میرفت،دامونم یه کتاب گرفته بود دستش رسیدم به پرنوش اخم کردم چقد این بچه امروز چیپس و پفک میخوره؟؟دور دهانش پفکی شده بود حالا هم داشت لواشک میخورد یه چیپسم جلوش بود لابد بعدش نوبت اون بود
    -پرنوش؟!
    همونطور که لواشک توی دهانش بود و نگاهش به تلوزیون جواب داد
    -هوم؟!
    -عزیزم بسه زیاد بخوری دلت درد میگیره
    -آخه خوشمزس
    -خوشمزه باشه!!زیاد بخوری خوب نیس
    -نمیخوام
    پدرام-ولش کن بچه رو بزار بخوره
    نیم نگاهی بهش انداختم
    -ممنون از اینکه اینقدر به فکرشی!!
    کلا تصمیم گرفته بودم باهاش مثل خودش رفتار کنم...درکمال خونسردی گفت
    -خواهش میکنم
    بلند شدم رفتم از جلوش هرچی بود رو برداشتم که جیغش دراومد، مادام یکی از ما رو صدا میزد... رفتم سمت آشپزخونه در همون حال که پشتم بهش بود گفتم
    -بقیش رو بزار برای یروز دیگه به اندازه کافی خوردی
    -عمو دامون ازش بگیر
    دامون-دلناز خانم درست میگه عزیزم زیاد خوردی مریض میشی
    دیگه چیزی نگفت خدارو شکر این یکی از من طرفداری کرد...چیپس و پفکا یسری تنقلات دیگه هم بودن که گذاشتمشون توی کابینت های بالایی یوقت نره سراغشون...بعدم برگشتم پرنوش رو بردم اتاقش تا بخوابه..
    پرنوش رو که خوابوندم رفتم اتاقم لباس راحتی پوشیدم روی تختم دراز کشیدم ساعت از نیمه شبم گذشت ولی خواب از چشمام فراری بود ،نشستم روی تخت آباژور بالای تختم رو روشن کردم دلم ه*و*س کیکای قلبی شکل خودم رو کرد بدجور دلم مالش میرفت براشون تصمیم گرفتم فردا حتما ازشون درست کنم بلند شدم رفتم کنار پنجره بیرون رو تماشا کنم پرده رو کنار زدم منظره جالبی داشت یه آبنما کوچک درست روبه روی پنجره اتاقم قرار داشت دورش با لامپای رنگی تزیین شده بود اتاقم بالکن داشت رفتم طرف در ورودیش دستم رو گذاشتم روی دستگیره تا برم اونجا که یه رعد و برق زد و بارون شروع به باریدن کرد با شوق در رو باز کردم رفتم توی بالکن به نرده تکیه دادم دستام رو گرفتم زیر بارون،شعری رو زیر لب خوندم:" (غزل خدا)
    چه شبی است!

    چه لحظه‌های سبک و مهربان و لطیفی،

    گویی در زیر باران نرم فرشتگان نشسته‌ام.

    می‌بارد و می‌بارد و هر لحظه بیش‌تر نیرو می‌گیرد.

    هر قطره‌اش فرشته‌ای است که از آسمان بر سرم فرود می‌آید.

    چه می‌دانم؟

    خداست که دارد یک ریز، غزل می‌سراید؛

    غزل‌های عاشقانه‌ی مهربان و پر از نوازش.

    هر قطره‌ی این باران،

    کلمه‌ای از آن سرودهاست."
    بااینکه از بارون خاطره خوشی نداشتم ولی هیچوقت علاقم بهش کم نشده بود من عاشق باریدن بارون بودم مست اون لحظه که از خواب بیدار بشم برم بیرون بوی خاک خیس و طراوت بعد از بارش بارون تمیزی هوای اطرافم بدون شک بعد از هر بارون زمین جون تازه ای میگرفت...تصمیم گرفتم حالا که خوابم نمیاد یه فنجون قهوه درست کنم بیام اینجا بشینم تاصبح...مانتوم رو انداختم روی لباسم چون مناسب نبود شالمم پوشیدم خدا رو چه دیدی شاید دامونم مثل من بیخواب شده باشه دوست نداشتم منو با اون لباسای راحتی ببینه اولین بار بود توی این هفته که شب توی عمارت میموند واقعا نمیدوستم کجا شب رو میگذرونه آخرشب که میشد میرفت.. پله ها رو طی کردم رفتم پایین صدای برخورد بارون به شیشه های سالن اصلی رو دوست داشتم مثل اینکه بارشش تند تر شده بود دروغ چرا یکم از صدای بلند رعدوبرقایی که میزد ترسیده بودم مادام لبام رو گاز میگرفتم که جیغ نکشم از طرفیم حسابی از خجالت خودم دراومدم که چرا اتاقمو ترک کردم"آخه دختره احمق قهوه خوردنت نصف شبی دیگه چی بود؟؟!"خواستم برگردم ولی با خودم گفتم حالا که تا اینجا اومدم دیگه قهوه رو هم درست کنم همینطور داشتم میرفتم سمت آشپزخونه که یه رعد و برق زد دیگه زد تمام ساختمان توی یه لحظه روشن شد احساس کردم یه سایه دیدم از ترس قالب تهی شدم با خودم گفتم شاید توهم زدم که بازم رعدوبرق و بازم سایه یه مرد که پشت به من ایستاده بود دستام شروع کردن لرزیدن با خودم گفتم شاید دامون باشه مثل من بیخواب شده باشه ولی هیکلش به دامون نمیخورد و این بیشتر منو میترسوند خواستم جیغ بکشم ولی گفتم بهتره مطمئن بشم یوقت گند نزنم صندلای بدون پاشنه ام رو با لرز و ترس در آوردم که صدا ایجاد نکنن منتظر شدم یه رعد و برق دیگه بزنه ولی وقتی بازم در اثر نور رعد وبرق ساختمان روشن شد چیزی اونجا نبود"شاید توهم زدم"نه!! ولی من چندبار پشت سر هم دیدمش جلو رفتم دستام با یه تیکه یخ تفاوتی نداشتن مادام سرک میکشیدم اینور اونور ولی کسی نبود نفسم رو با صدا فرستادم بیرون راست ایستادم"دختر ترسو از ترس توهم زدی اینجا که چیزی نیست"همین فکر از سرم رد شد که صدای پای شخصی رو شنیدم فقط تنها کاری که انجام دادم دستم رو بردم طرف یه گلدون که نزدیکم بود همینکه برداشتمش یکی منو هل داد سمت دیوار گلدون رو از دستم قاپید اومدم جیغ بکشم دستش رو گذاشت روی دهانم....
    چشمام از ترس زیادی گشاد شده بودن مطمئن بودم الان رنگ پوستم با گچ فرقی نداره تنم یه تکه یخ بود تقلا کردم که صدایی نجوا گونه زیر گوشم گفت:
    -هیس...نترس...دادمهرم
    وقتی دید دیگه تقلا نمیکنم دستش رو برداشت این کی برگشت دقیقا؟؟ آباژور روی میز رو روشن کرد تونستم چهرشو ببینم داشت با اخم نگاهم میکرد پرسید:
    -نصف شبی چرا توی خونه پرسه میزنی؟!!
    دلم خواست بگم خودت چرا نصف شبی اومدی منو قبضه روح کردی ولی چیزی نگفتم...جاش به دروغ گفتم:
    -تشنم شده بودم
    -دروغگوی خوبیم نیستی
    نگاهش کردم چیزی نگفتم راست میگفت وقتی دروغ میگفتم مردمک چشمام دائم تکون میخوردن...
    -خب؟!
    بهتر بود راستش رو بگم
    -بی خواب شده بودم اومدم یه قهوه درست کنم
    یکی از ابروهاش رو بالا برد پرسید:
    -درمان بی خوابیت قهوس؟؟
    وای چرا ول کن نیست؟؟من من کنان با خجالت گفتم
    -نه... میخواستم تا صبح بشینم بارون رو نگاه کنم!!
    همینطور فقط نگاهم کرد میدونستم الان با خودش میگه این دختر زیادی فیلم دیده...دیدم نگاهش زیادی خیره شده داره سرتاپای من رو اسکن میکنه خودم رو نگاه کردم پاهام که برهنه بودن چون صندلام رو در آورده بودم یه شلوار صورتی با شکلکای خرسی بود یه تاپ خرسی هم پوشیده بودم ولی خب مانتوم روش بود فقط خرسی که جلوی لباسم بود معلوم شد نصف موهامم در اثر تقلایی که کرده بودم از شال ریخته بودن بیرون"عجب افتضاحی"خدای من یروز جلوی این بشر سوتی ندم نمیشه سریع دو طرف مانتوم رو بهم نزدیک کردم حداقل اون خرسی که داشت به مخاطبش زبون درازی میکرد معلوم نباشه...نگاهمو بالا آوردم ببینم عکس العملش به تیپ فوق العادم چیه!! میتونستم قسم بخورم از داخل داشت میترکید ولی جلو خودش رو گرفته بود که نخنده ولی چشماش برق میزدن"خوبه نصف شبی سوژش رو جور کردم"بعد از چندثانیه گفت:برو قهوت رو درست کن..ضمنا دیگه شبا تو خونه پرسه نزن
    بعدم با شیطنتی که هیچوت توی رفتارش ندیده بودم گفت:چون ممکنه واقعا دزد بیاد خانم کوچولو تو هم بخوای با گلدون عتیقه مادر من بزنی توی سرش!!
    دلم خواست سرمو بکوبم به دیوار داشت لباسای بچگونم رو مسخره میکرد"خب انتظار دیگه ای داشتم؟؟باید یاد بگیرم اگه باز نصف شب خواستم بیام بیرون از اتاقم لباس درست حسابی بپوشم اصلا بزار ببینم خودش چی پوشیده؟؟"یه نگاه بهش انداختم شلوار ورزشی یه تیشرت جذب که روش ژاکت ست شلوارش رو پوشیده بود اولین بار بود که بدون لباس رسمی میدیدمش با خودم میگفتم شاید موقع خوابم همونا رو بپوشه:)
    -خب نظرت چیه؟؟
    نگاهش کردم باز شیطون شده بود نکنه توی سفرش چیزخورش کردن؟؟شایدم اثرات نیمه شبه؟؟!!متوجه منظورش شدم گونه هام گل انداختن بهتره هر چه زودتر برم امشب یچیزیش شده!!با اجازه ای گفتم رفتم سمت پله ها که باز صداش رو شنیدم:
    -کجا؟؟آشپزخونه از این طرفه
    با نیم نگاهی گفتم:ممنون میرم بخوابم شب خوش!
    دیگه چیزی نگفت!! باز رفت تو جلد مغرورش چرخید رفت سمت مخالف من،منم پله ها رو دوتا یکی رفتم بالا تا رسیدم به اتاقم،خودم رو پرت کردم داخل اتاق در رو بستم بهش تکیه دادم قلبم تند میزد مثل قلب یه گنجشک دستمو گذاشتم قفسه سینم چندتا نفس عمیق پی در پی کشیدم"گندت بزنن..اون از سوتی قبل از سفرش اینم از لباسای خوشگل امشبت" گفتم سوتی قبل از سفر،راستی چرا ساره دیگه نیامد؟؟باید فردا بهش یه زنگ بزنم حتما!!شایدم اونم توی نبود دادمهر به خودش مرخصی داده!!خدا عالمه!!منم که ناراضی از نیومدنش!!
    ---
    -دلناز جون حوصلم سر رفته
    بهش نگاه کردم از صبح تا الان فقط داشتم باهاش بازی میکردم ولی باز میگفت حوصلم سر رفته میدونستم دلش میخواد بره توی باغ ولی پدرش برگشته بود و اجازه نمیداد تازه صبح دید دامون داره میبرش بیرون کلی جروبحث راه انداخت بیچاره دامون فقط سکوت کرد آخرشم گفت:داری موضوع رو زیادی بزرگش میکنی
    منکه منظورش رو متوجه نشدم ولی دادمهرم جوابش رو داد گفت:من بهتر میدونم اطرافم چه خبره!!
    -دلنازجون؟
    از فکر حرفای صبح دامون و دادمهر بیرون اومدم به پرنوش نگاه کردم باز داشت نق میزد!یه فکری به سرم زد شاید اینطور میتونستم سرگرمش کنم
    -پرنوش نظرت چیه کیک درست کنیم؟!
    با تعجب نگاهم کرد
    -دلنازجون کیک بلدی؟؟
    -اره عزیزم
    باشوق دستاش رو بهم کوبید...بلند شد به چرخیدن و بالا پایین پریدن خدا رو شکر انگار خوشش اومده
    -اره..اره دوس دارم بریم
    با خنده برخاستم دستش رو کشیدم با هم رفتیم سمت آشپزخونه فقط دعا میکردم همه چیز باشه اول وسایلی که میخواستم رو پیدا کردم همه چیز بود بغییر از شکلاتی که برای تزیین استفاده میشد
    -اه شکلات نداریم
    پرنوش دمغ نگاهم کرد...یه لحظه فکری به ذهنم رسید رفتم کابینتی که تنقلات پرنوش رو گذاشته بودم توش رو باز کردم درست حدس زده بودم یه کاکائو تخته ای هم توشون بود با شوق گفتم
    -اینه
    شروع کردم موادش رو قاطی کردن تا مایع کیک آماده شد حالا قالب نیاز داشتم رو به پرنوش گفتم
    -عزیزم به چیزی دست نزن تا بیام باشه؟!!
    سرش رو تکون داد منم با سرعت رفتم بالا از وسایلم قالب قلبی شکلم رو در آوردم هیچوقت اینو جایی نمیگذاشتم که خودم نباشم همیشه همراهم بود اینو مامان وقتی اولین کیکم رو درست کردم برام خرید و برام خیلی عزیز بود..رفتم توی آشپزخونه دیدم وای پرنوش تمام آردا رو ریخته روی زمین داره باهاشون بازی میکنه
    -پرررنوووششش؟؟
    با صدای من از جا پرید
    -کار من نبود
    -میدونی کسی آدمای دروغ گو رو دوس نداره؟؟
    سرش رو پایین انداخت مظلوم گفت
    -دلم باغ میخواد
    دخترک بیچاره دلم براش میسوخت آخه این چه پدریه..بدبختی کاریم از دستم برنمیومد اون روز اونقدر حرف زدم انگار داشتم شعر میخوندم براش...هیچی به هیچی!!
    قالبو بالا گرفتم
    -بیا کیکمون رو درست کنیم
    وقتی قالب رو دید چشماش برق زدن...چقدر زود از یادش رفت واقعا بچه ها پاکن!!
    -یعنی کیکمون اینطوری قلب قلبی میشه؟؟
    -اره تیکه قلبای کوچیک کوچیک
    رفتم سمت میز قالب رو گذاشتم رو میز مایع شکلاتی کیک رو ریختم توش بعدم گذاشتیمش توی فر تا پخته بشه
    -خب حالا خانم خانما بیا خرابکاریت رو تمیز کنیم وگرنه شوکت جون هر دومون رو حسابی دعوا میکنه
    شروع کردیم تمیز کردن آشپزخونه بعدم ظرفایی رو که کثیف کرده بودم رو شستم بعد از اون شکلات تخته ای رو گذاشتم توی یه ظرف شیشه ای روی اجاق گاز تا آب بشه ازش برای تزیین استفاده کنم کارم رو که انجام دادم رفتم سمت فر دیگه باید آماده شده باشه درشون آوردم تیکه کیکا بهمون چشمک میزدن ولی حالا موقع خوردنشون نبود پرنوش پستش رو دراز کرد برداره دستش رو گرفتم
    -عزیزم هنوز داغه باید بزاری سرد بشن تازه هنوز تزیین هم نشدن
    -باشه
    زیاد درست کرده بودم تا همگی بتونیم به عنوان عصرونه بخوریم بعد از تزیینشون گذاشتمشون توی یخچال
    -خب خسته نباشی پرنوش خانمی بریم استراحت کنیم تاعصر که این کوچولوهای دوست داشتنی رو بخوریم
    با لبخند سرش رو تکون داد دستمو گرفت
    -بریم خستم
    خندم گرفت بالاخره تونستم خستش کنم...
    رفتم اتاقم بااینکه از صبح دائم فعالیت داشتم ولی خسته نبودم گوشیم رو درآوردم بین مخاطبام گشتم تا رسیدم به اسم"ساره"تماس رو برقرار کردم چند بوق خورد تا اینکه پاسخ داد
    -بفرمایید
    صداش از اون پشت هم رسمی بود
    -سلام ساره جان دلنازم شناختی؟!
    این دفعه صمیمی تر برخورد کرد
    -سلام دلناز خوبی؟؟
    -مرسی عزیزم تو چطوری؟؟
    -منم خوبم!!
    -ببینم چرا؟دیگه اینورا پیدات نمیشه؟!
    صدای خنده ریزش از پشت گوشی به گوشم رسید بعدم جواب داد
    -آهان پس به خاطر این زنگ زدی..منو بگو گفتم دلت برام تنگ شده البته بعد از یک هفته جای شک داشت
    صداش کاملا عادی بود دیگه از اون ادا و اصول اولیه خبری نبود
    -آره بابا تازه کلی کیف کردم از دستت راحتم
    -خیلی بی چشم و رویی دلناز!!
    -عاقبت دوستی با من این چیزا رو هم داره
    -بله بله متوجم
    -خب نگفتی چرا دیگه نیومدی؟؟
    باز خندید
    -اون روز بعد از اتفاقی که افتاد،دادمهر بیچاره رو خوب ناکار کردیا،خودش متوجه شد که تو خدای استعدادی گفت:دیگه لازم نیست بیای از ظاهر معلومه چقد پیشرفت کرده حتی راه رفتن ساده رو هم بلد نیست
    چشمام رو با حرص بستم از بین دندونام با صدای جیغ مانندی گفتم
    -من بلد نیستم راه برم؟؟
    -عزیزم حرص نخور پوستت چروک میشه
    یه نفس عمیق کشیدم تا بیخیال این موضوع بشم،باید میفهمیدم چرا رفتارش با من فرق داره
    -خب کلک بگو ببینم چرا میای اینجا مثل عصا قورت داده ها رفتار میکنی،ولی جلو من راحت و عادی؟!
    با حالت زار جواب داد
    -وای دلناز باید ببینمت یروز تا بهت بگم از دست این قوم چی میکشم
    -آهان پس قضیه ظاهر سازی و ایناست
    -درسته!!
    -جالب شد،راستی بگو ببینم نسبت تو با خانواده معینی چیه دقیقا؟!
    -من میشم نوه پسری عمه دادمهر و دامون
    فقط دو دقیقه هنگ بودم تا تونستم این نسبت نزدیک رو هضم کنم
    -چه نسبت نزدیکی!!!
    -اره خیلی،
    خب حالا بگوکی میتونم ببینمت؟؟
    -منو؟؟تو فکر کن من بتونم از پیش پسر دایی پدرت برم بیرون
    -منظورت چیه؟؟
    -منظورم اینه حق بیرون رفتن ندارم
    -مگه اسیری آخه؟؟
    -چی بگم
    -بدخلق ترین و یک دنده ترین آدم زندگیم دادمهره
    با خودم گفتم اینم یکی دیگه از شاکیات آقا دادمهر تحویل بگیر انگار کسی از این آدم دل خوش نداشت
    -هی دلناز کجایی؟
    -داشتم به همون بدخلق ترین فکر میکردم
    -زیاد بهش فکر نکن اسیر میشی
    اینو با شیطنت گفت...جیغ کشیدم
    -سااااره خودت رو مرده حساب کن
    -اره اگه دستت بهم برسه
    -دیگه زیادی باهات صحبت کردم
    -میگم بی چشم و رویی
    -منم تأیید کردم
    -گم شو خدافظ
    -خدافظ
    با خنده گوشی رو قطع کردم با خودم فکر کردم "چه خوب و چه بد!!"این روی ساره رو دوست داشتم ولی اون مجبور بود برای اطرافیانش نقش بازی کنه و این خیلی بد بود...
    ---
    -دلناز جون یکی دیگه هم بده
    با لبخند یک کیک دیگه بهش دادم با ولع شروع به خوردن کرد
    دامون-شوکت خانم این کیکا خیلی خوب شدن
    پرنوش-عمو اینا رو من و دلنازجون درست کردیم
    با این حرف پرنوش نگاه شکوت خانم،دادمهر و دامون به طرف من برگشت دادمهر با اخم گفت
    -شما پرنوش رو بردی توی آشپزخونه؟
    دامون دستش رو گذاشت روی شونه دادمهر
    -بیخیال دادمهر
    بعدم یه تکه کیک دیگه برداشت
    -بیا اولین دستپخت دخترت رو بخور
    رو به پرنوش گفت
    -عالیه عمو رو دست پدرت نمیمونی با این دسپختت!!
    پرنوش-دلنازجون عمو چی میگه؟؟
    دادمهر-دامون؟؟!!
    دامون دستاش رو با حالت تسلیم بالا برد
    -باشه باشه
    اینم شیطون شده حالا برای من... منو شوکت جون با خنده به چهره علامت سوال پرنوش نگاه میکردیم که منظور حرفای دامون رو متوجه نمیشد همچنان داشت نگاه میکرد بلکه بفهمه جریان از چه قراره
    دامون-دلناز خانم ممنون واقعا خوشمزه بودن
    -خواهش میکنم نوشجان
    برخاست اومد طرف ما وقتی رسید به پرنوش خم شد چیزی توی گوشش گفت پرنوشم جیغی از سر شوق کشید
    -آره عروس بشم
    من و شوکت جون و دامون زدیم زیر خنده ولی دادمهر با خشم به دامون نگاه کرد،اونم اصلا به روی خودش نیاورد دستش رو توی جیب شلوارش فرو برد با قدم های شمرده از سالن خارج شد
    پرنوش-بابا برام لباس عروس میخری؟
    دیگه دلم میخواست بلند بزنم زیر خنده چهره مظلوم پرنوش و چهره عبوس دادمهر واقعا تضاد قشنگی درست کرده بودن
    -باشه میخرم
    پرنوش با هیجان به سمتش رفت برای تشکر گونش رو بوسید
    -ممنون بابایی
    بعدم اومد سمت من دستم رو گرفت از سالن بیرون رفتیم وقتی چهره شوکه شده دادمهر یادم میامد خندم میگرفت من به پرنوش یاد داده بودم،حالا که اون نمیخواست آغوش محبتش رو به سمت پرنوش باز کنه باید از طرف مقابل خلع سلاحش میکردم تا بالاخره از اون پوسته خشکش بیرون بیاد دخترش به محبت اون نیاز داشت همینطور خودش به محبت پرنوش از قدیم "گفتن:محبت کن،از محبت خارها گل میشوند"
    حالا ببینم میتونم با این روش از خار گل بسازم یا نه!!!
    -دلنازجون عمو برام کتاب قصه خریده میخونیش؟
    از فکر بیرون اومدم رو به پرنوش که کتاب داستانی رو طرفم گرفته بود با لبخند گفتم
    -آره عزیزم چرا که نه
    رفتم سمت کمدش یه دست لباس راحتی بیرون آوردم پوشیدم تنش رفت روی تختش نشست منم کنارش نشستم کتاب رو گرفتم دستم صفحه اولش رو باز کردم شروع کردم به خوندن تمام مدت ساکت فقط به داستان گوش میداد بدون اینکه مثل همیشه بین داستان سوال بپرسه!! عجیب بود آخرش که تمام شد گفت
    - منم از این شاهزاده ها میخوام باش عروسی کنم
    خندم گرفت
    -عزیزم اینا داستانه
    لباش رو آویزون کرد
    -یعنی نیست؟!
    -نه عزیزم فقط توی داستانا از این شاهزاده ها هست
    -و البته توی رویای دخترا
    با ترس به عقب برگشتم بازم پدرام با حرص نگاهش کردم داشت با تمسخر نگاهم میکرد نکنه منظورش از "دخترا"منم؟؟من رویاییم؟؟
    -منو ترسوندید
    -از بس توی هپروت تشریف داری
    -من توی هپروت نبودم داشتم داستان میخوندم شما مثل جن یه دفعه ظاهر شدی
    -به من گفتی جن؟؟
    -مگه غیر از اینه؟!
    اول با خشم نگاهم کرد بعداومد طرفم چون عکس العملش سریع بود نتونستم از جام تکون بخورم روی صورتم خم شد دستش رو روی شونم گذاشت فشار داد داشت زیادی بهم نزدیک میشد یه لحظه مغزم فرمان دادمیخواست چیکار کنه دقیقا؟؟ با خشم هلش دادم بعد با صدای بلندی
    گفتم
    -هیچ با خودت فکر کردی چیکار میکنی؟؟چطور جرأت کردی به من دست بزنی هان؟؟
    صدام خیلی بالا بود اصلا توجه نکردم که پرنوشم توی اتاقه و با ترس داره به مشاجره ما نگاه میکنه...در همون لحظه در باز شد دامون و دادمهر اومدن داخل
    دادمهر-اینجا چخبره؟!
    با همون صدای بلند گفتم
    -از پسر عموتون بپرسید
    پدرام-صدات رو بیار پایین عفریته!!
    دیگه منفجر شدم
    -خفه شو تو کی هستی که به توهین میکنی؟؟
    -بسه!!
    صدای بلند دادمهر باعث شد پدرام دهانش که باز کرده بود برای حرف زدن رو ببنده...
    دادمهر-باز چیکار کردی پدرام؟؟مگه مگه نگفته بودم دیگه حق اومدن به عمارت رو نداری؟؟
    پدرام خواست چیزی بگه که دامون بین حرفش پرید
    -بهتره از پرنوش بپرسیم چیشده اینا نمیخوان حرف بزنن
    اومد طرف پرنوش بغلش کرد دخترک از ترس رنگش پریده بود رفتم طرفش دستش رو گرفتم
    من-عزیزم خوبی؟؟
    یکم که گذشت حالش بهتر شد دامون بردش بیرون ولی ما همچنان وسط اتاق ایستاده بودیم بعد از چند دقیقه دامون با خشم وارد اتاق شد اومد طرف پدرام یقه اش را گرفت و کشید با خود بیرون برد دادمهرم اول با تعجب به اونا نگاه کرد ولی بعد پشت سرشون رفت بیرون مگه پرنوش چی گفت که دامون اونقدر عصبانی شد؟؟رفتم روی تخت نشستم کف دستام رو تکیه گاه سرم قرار دادم آیا واقعا پدرام میخواست اون حرکت رو انجام بده؟؟ تنم یخ بست از چیزی که ممکن بود اتفاق بیوفته صورتم درهم شد...غلط کرد پسره عوضی فکر نمیکردم اینقدر پست باشه مگه من چی گفتم که بخواد اون حرکت رو انجام بده؟؟!!به خودم که اومدم صدای داد دامون رو شنیدم حوصله نداشتم برم ببینم چی میگن سرم داشت میترکید برخاستم به سمت در رفتم در اتاق رو باز کردم بدون توجه به مشاجره ته راهرو با قدم های بلند و سریع رفتم سمت اتاقم در رو باز کردم مستقیم به سمت تخت رفتم روش دراز کشیدم چشمام رو بستم انقدر عصبی بودم که حتی از خودم نپرسیدم پس پرنوش کجاست!!!
    هر ثانیه روی یک دستم غلت میزدم باید چیکار میکردم اگه بازم قرار بود با پدرام برخورد داشته باشم اصلا نمیتونستم اینجا رو تحمل کنم...من در قبال کاری که انجام میدادم امنیت میخواستم...
    با صدای در اتاق به خودم اومدم روی تخت نشستم
    -بفرمایید
    در باز شد دادمهر و بعد پدرام داخل اومدن با دیدن دوبارش اخمام درهم گره خوردن از تخت پایین اومدم سرپا ایستادم منتظر بودم ببینم اینجا چیکار میکنن..دادمهر رو به پدرام گفت
    -بخاطر کار زشتت معذرت خواهی میکنی بعد از اینم حق اومدن به اینجا رو نداری
    پدرام صورتش از خشم سرخ شده بود نمیدونم ولی معلوم بود بدجور از دادمهر حساب میبره...البته منم از اون چهره همیشه جدی حساب میبرم
    دادمهر-منتظرم پدرام
    پدرام دستاش رو از خشم زیادی مشت کرد معلوم نبود دقیقا اون مشتای کنترل شده رو میخواد توی صورت من فرود بیاره یا دادمهر!!بالاخره زبونش رو به کار انداخت و با صدای دورگه ای گفت
    -معذرت میخوام
    دادمهر-از کی معذرت میخوای؟
    با حرص به دادمهر نگاه انداخت ولی اون کاملا جدی و خنثی منتظر بود منم با چهره حق به جانب نگاهش کردم
    -معذرت میخوام خانم سعادت
    "خانم سعادت" رو از بین دندونای کلید شدش بیان کرد دلم کمی فقط کمی خنک شد پسره عوضیه مغرور...بعد از حرفش با سرعت از اتاق خارج شد
    دادمهر-منم بخاطر رفتار زشت پدرام متأسفم..بعد از این اگه توی عمارت برات مشکلی پیش اومد به من یا دامون بگو...
    این رو گفت و خیلی سریع و با قدم های بلند و محکم از اتاق بیرون رفت حرفش خیالم رو راحت کرد میترسیدم از پسر عموش طرفداری کنه همینکه پدرام رو آورد اینجا و مجبورش کرد معذرت خواهی کنه معلوم بود تصمیماتش رو منطقی میگیره...حتی خودش هم از رفتار پدرام متأسف بود واقعا پرنوش چی گفته؟؟یعنی پرنوش با اون سن کمش متوجه شد پدرام میخواست چیکار کنه؟؟!!باید حتما ازش میپرسیدم...کمی اعصابم که راحت شد از اتاق بیرون رفتم ببینم این دختر وروجک کجاست اتاقش و تمام اتاقایی که در طول راهرو بودن و درشون باز بود رو هم گشتم ولی خبری ازش نبود رفتم پایین پذیرایی و نشیمن هم سر زدم ولی پیداش نکردم یکم استرس گرفتم یعنی کجا رفته؟؟یکی از خدمتکارا رو دیدم داشت سالن رو گردگیری میکرد رفتم طرفش دستمو گذاشتم روی شونش با هول به سمتم برگشت وقتی منو دید نفسش رو با شدت بیرون فرستاد و منتظر به من زل زد
    -ببخشید ترسوندمتون
    -ایرادی نداره کاری با من دارین خانم؟
    -شما پرنوش رو ندیدین؟
    به سمت آشپزخونه اشاره کرد
    -دیدم که با شوکت رفت سمت آشپزخونه
    تشکر کردم و به سمت آشپزخانه راه افتادم وقتی رسیدم شوکت جون با تشر داشت به یکی از خدمتکارا چیزی رو میگفت و بعدم رو به پرنوش گفت
    -پرنوش جان عزیزم از اینجا برو مادر پدرت عصبانی میشه هااا
    پرنوش با تخسی گفت
    -نمیخوام
    باز این بچه بدخلق شد رفتم طرفش دستش رو گرفتم دستم
    -عزیزم بهتره بریم اینجا مناسب تو نیست
    هوای اونجا زیادی خفه بود اولین بار بود میدیدم اینطوریه
    -شوکت جون چرا هوای اینجا اینقدر گرفتس؟؟
    -امشب مهمون داریم بیشتر غذا درست کردیم تهویه هم خرابه به مش رحمت گفتم ینفرو بیاره درستش کنه
    سرش رو با تأسف تکون داد
    -این مرد هیچی یادش نمیمونه
    اینو گفت باز شروع کرد اینور اونور رفتن هردفعه به ینفر دستور میداد...اولین بار بود میدیدم مهمان قراره بیاد..با پرنوش بیرون رفتیم جلو پله ها دامون رو دیدم با دیدن ما اومد طرفمون
    -دلناز خانم امشب قراره مهمان بیاد شما و پرنوش به هیچ وجه پایین نیاید
    با تعجب نگاهش کردم پرسیدم
    -اتفاقی افتاده؟؟
    دستش رو بین موهای همیشه آشفتش کشید
    -راستش کسایی که میان همه دوستان منو و دادمهر هستن
    با مکث ادامه داد
    -یکم از نظر اخلاقی مورد دارن
    اخم کردم اون از عصر و پدرام اینم از الان که قراره یه مشت آدم بیان اینجا که حتی خودشونم میدونن از نظر اخلاقی سلامت ندارن..با تحکم گفتم
    -باشه من پایین نمیام شما هم به من قول بدین این مهمانی مثل عصر برای من دردسر درست نکنه
    از رک گوییم جاخورد...همیشه حرفم رو بی پرده میزدم
    -نه نه چه دردسری این یه مهمانیه سادس من فقط گفتم بهتره از این جمع دور بمونید قرار نیست کسی شما رو اذییت کنه پدرامم خیالتون راحت دیگه اینورا پیداش نمیشه
    -خوبه خیالم راحت شد..پس شب خوش
    -شب خوش
    با پرنوش رفتیم بالا که باز صداش رو شنیدم
    -شامتون رو میگم بیارن بالا
    -باشه ممنونم
    سرش رو تکون داد بعدم به سمت سالن پذیرایی رفت ماهم به سمت اتاق پرنوش در رو که بستم پرنوش رو دیدم که کفشاش رو تند درآورد و با عصبانیت پرت کرد طرف میز با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم بازم شروع کرد در آوردن گل سراش اونا رو هم پرت کرد این ور اونور رفتم سمتش دستاش رو گرفتم
    -داری چیکار میکنی؟؟!!
    با تخسی در حالی که تقلا میکرد جواب داد
    -ولم کن
    اولین بار بود اینطور میدیدمش باید میفهمیدم چرا اینطور بد اخلاق شده...گرفتمش توی آغوشم موهای نرم و مشکیه بلندش رو نوازش کردم معلوم بود کمی آروم شده زل زدم به چشمای آسمونیش با مهربونی پرسیدم
    -چی ناراحتت کرده گلم؟؟
    -دلنازجون؟
    -بگو عزیزم
    سرش رو توی قفسه سینم فشار داد با صدای بغض آلودی گفت
    -من از "شیفته" بدم میاد
    تا به اون روز چنین شخصی رو نمیشناختم!!اسمش برام نا آشنا بود
    -شیفته کیه پرنوش؟!!
    -شوکت جون میگه شیفته قراره مامانم بشه..من دوس ندارم
    ابروهام ناخودآگاه بالا رفتن...خب این عجیب نبود که پرنوش از اون خوشش نیاد پرنوشی که تا اون روز یه عالمه داستان و انیمیشن درمورد بدجنسیای نامادرهای توی داستانا خونده بود
    -چرا دوس نداری؟؟
    با همون صدای بغض آلود پاسخ داد
    -چون بدجنسه
    خندم گرفت از لحن بدجنس گفتنش
    -چرا چون قراره نامادری باشه؟!
    -نه
    سرش رو بوسیدم
    -پس چی؟؟!!
    -اون از من بدش میاد منو اذییت میکنه
    این بچه توی خیالاتش از اون خانم چی ساخته؟؟!
    -عزیزم همه نامادریا که مثل توی داستانا نیستن
    -چرا اون بدجنسه
    بهتر بود بحث رو عوض کنم...از خودم جداش کردم کمی اشک توی چشماش جمع شده بود بوسیدمش
    -نبینم گل من اشک بریزه
    -نه گریه نمیکنم
    -خوبه
    دستام رو کوبیدم به هم
    -نظرت چیه زنگ بزنیم به خواهر من توهم باهاش آشنا بشی
    با خوشحالی قبول کرد..گوشیم رو از جیب لباسم درآوردم شماره دل آرام رو گرفتم گذاشتم روی بلندگو پاسخ دادنش با باز شدن در یکی شد و صداش توی اتاق پیچید
    -سلام بر بیشعورترین بیمعرفت ترین خواهر عالم چطور مطوری خواهر یه حالی احوالی چیزی منو با یه عالمه کتاب(...)
    من فقط به چهره شوکه شده دامون نگاه میکردم بعدم به جایی پرنوش نشسته بود ولی خبری ازش نبود!!به در سرویس بهداشتی نگاه کردم نفسم رو فرستادم بیرون خوبه نبود اون حرف زشت دل آرام رو بشنوه ولی معلوم نبود کی رفته اونجا که من متوجه نشدم، دل آرامم همچنان داشت چرت میگفت فقط با صدای خفه ای گفتم
    -گند زدی دل آرام
    بعدم گوشی رو قطع کردم..صاف نشستم توی دلم حسابی دل آرام رو مورد عنایت قرار دادم..به سینی توی دستای دامون نگاه کردم میمردی به یکی از خدمتکارا میدادی بیاره؟؟!..همچنان فقط منو نگاه میکرد.از جام برخاستم رفتم جلوش با پررویی سینی رو ازش گرفتم تشکر کردم بعدم منتظر موندم تا بره بیرون چقدر رو داشتم من!!!ولی از درون داشتم آب میشدم..حالا این چرا شوکه شد؟؟تو روحت دل آرام تمام تربیت منو زیرسوال بردی آخه فحش دادنت به کتابا دیگه چی بود؟؟!!سینی رو گذاشتم روی میز گوشیم داشت زنگ میخورد و کسی نبود جز دل آرام...
    -بله
    با جیغ گفت
    -چرا قطع کردی؟؟یعنی چی گند زدم؟؟
    همه جریان رو براش تعریف پرنوشم هنوز بیرون نیامده بود وقتی همه چیز رو شنید نزدیک بود پس بیوفته.. با حالت زار خدافظی کرد..گوشی رو که قطع کردم پرنوش بیرون اومد داشت دستاش رو خشک میکرد دل آرام هنوز که هنوزه با لباساش صورتش رو خشک میکنه باید بیارمش از پرنوش یاد بگیره بلکه این رفتارای زشتش از سرش بیوفته...
    پرنوش- زنگ نزدی؟
    به خانم رو باش..پس قبل از شماره گرفتن رفته بوده..رفتم طرف میز مشغول چیدن وسایل شدم همونطور پاسخ دادم
    -چرا زنگ زدم ولی شما رفته بودی اون تو...بیا شام بخور یه روز دیگه زنگ میزنیم
    چیزی نگفت نشست پشت میز و مشغول شد هنوزم کمی چهرش دمغ بود...یعنی این شیفته چه شکلیه؟؟خوشگله؟خب لابد دیگه پس خیال کردی زشته؟؟!!چرا پرنوش اونقدر از اون بدش میاد؟؟؟بیخیال اصلا به من چه بدون فکر کردن به چیزی مشغول خوردن شدم...
    ***
    چند روزی از اون ماجرا و مهمانی اونشب گذشته بود و من دیگه نه با پدرام و نه با دادمهر روبه رو شدم دامونم روز بعد از مهمانی برگشته بود تهران مثل اینکه اونجا توی یه شرکت مهندسی کار میکرد شبا شوکت جون میامد اینجا میخوابید که مثلا من با یه مرد توی خونه تنها نباشم دلم براش سوخت بیچاره پا درد داشت به خاطر من این همه پله رو بالا میامدبعد از دوشب وقتی دیدم خیلی سختشه من وسایلم رو جمع کردم رفتم توی خونه ای که شوکت جون و مش رحمت توش زندگی میکردن البته موقتی بود تا موقعی که نگین خانم از سفر برگرده من باز میتونستم توی اتاقی که به من تعلق داشت بخوابم...خونه ی ساده و قشنگی بود یه خونه دو خوابه که به طرز زیبایی با انواع گل و گیاه تزیین شده بود وقتی از در وارد میشدم حس خوبی بهم دست میداد یه حس تازگی حس زنده بودن توی این خونه زندگی جریان داشت متعجب بودم که آیا شوکت جون و مش رحمت بچه دارن یا نه یبار که ازشون پرسیدم هردوشون چشماشون اشکی شد منم برای اینکه ناراحتشون نکنم دیگه پی ماجرا رو نگرفتم...آهی کشیدم از وقتی اومده بودم اینجا هیچوقت نرفتم به پدر و مادرم سر بزنم دختر بیمعرفتی بودم گرچه قبل از اونم یک هفته درمیان سرمیزدم بهشون ولی الان خیلی وقت بود که نرفته بودم بهتر بود پنجشنبه که قراره برم به دل آرام سر بزنم اول یه سر برم آرامگاهشون...از فکر به این موضوع بیرون اومدم نگاهی به پرنوش کردم باز خودش رو با خوراکیاش کثیف کرده بود...شوکت خانمم داشت به خدمتکارا میگفت سالن رو گردگیری کنن مثل اینکه امشب باز مهمانی بود
    -شوکت جون قراره کسی بیاد
    همونطور که مشغول جابجایی وسایل بود پاسخ داد
    -آره مادر عمه خانم و با خانواده پسرش میان
    عمه خانم؟؟!!نمیدونستم کی رو میگه...حالا داشت اون قاب عکس که متعلق به همون زن زیبا بود رو تمیز میکرد آخرش من نفهمیدم این زن کیه بهتره حالا از شوکت جون بپرسم!
    -شوکت جون این خانم که توی عکسه چه کسی هستن؟؟
    به جای شوکت جون پرنوش با دهان پر جواب داد
    -مامان جونه باباس
    به قاب نگاه کردم آهان پس مادر بزرگشونه چقدرخوشگله!!یه خانم با چشمای میشی درشت بینی باریک و لب های گرد که به طرز زیبایی غنچه شده بودن دستش زیر چانش بود به جایی پشت سر نقاشش خیره شده بود از همون روز اول این تابلو منو محو خودش کرد یه زن کلاسیک!!
    -آره مادر ایشون مادر آقا خدابیامرزه نمیدونی چه خانمی بود چند سالی میشه که ایشون فوت شدن
    -خدابیامرزتش
    پاسخم رو زیر لب داد و بازم مشغول کارش شد دیگه داشت شب میشد و مطمئن بودم به زودی مهمان ها میرسن پرنوش رو بلند کردم با خودم بردم بالا اول حمامش کردم این یه مهمانیه خانوادگی بود و حتما باید پرنوش هم حضور داشته باشه با حوله بدنش رو خشک کردم از کمدش یه تاپ صورتی و یه دامن کوتاه ستش بیرون آوردم پوشیدم تنش موهاش رو هم با گل سرای صورتی خرگوشی بستم نگاهش کردم مثل فرشته ها شده بود بوسیدمش که جیغش دراومد
    -دلنازجون!!!!
    -جونم خب از بس شیرینی دیگه
    -نخیر مگه شکلاتم
    با خنده گفتم
    -ای شکمو همه چیزو خوراکی میبینی
    انگشت اشاره دستش رو طرف لباسام بالا پایین کرد
    -اگه با این لباسا بیای جلوی عمه خانم بابا عصبانی میشه
    با تعجب نگاهش کردم
    -مگه منم باید پایین باشم؟؟!
    صدای پری اومد
    -بله شما هم باید همراه پرنوش جان برین پایین
    برگشتم سمتش این کی اومد داخل؟؟!!
    -چرا؟؟
    -دستور آقاس که هرموقع پرنوش جان خسته شدن بیارینش بالا
    از دست این بشر!!خب من نیام یه نفر دیگه این کارو انجام بده اه..پری اومد سمتم دستمو کشید از اتاق پرنوش بیرون رفتیم پرنوشم دنبالمون راه افتاد سمت اتاق من پری زود رفت سمت کمد یه عالمه لباس ریخت بیرون یکی یکی به من نشون داد وای خدا اینا دیگه چین؟؟با خودشون چی فکر کردن این لباسای باز رو گذاشتن برای من؟!!از طرفیم خندم میگرفت هر کدوم دو وجب پارچه بودن یه عالمه سنگ دوزی شده بود یعنی نازشصت طراح این لباسا بابا من خودم اینکاره بودم آخرش دیگه خسته شده بودیم که چشمم خورد به یه کت تک زیتونی رفتم طرفش نگاهش کردم خیلی شیک بود روی یقش هم سنگ دوزی شده بود اگه با یه شلوار جین میپوشیدمش قشنگ میشد ...پوشیدمش رفتم جلو آیینه با چشمای زیتونی رنگم هماهنگیه قشنگی درست کرده بود پری زود منو نشاند روی صندلی و شروع کرد به آرایش کردنم
    -پری غلیظ نشه خوشم نمیاد
    -چشم...
    وقتی کارش تموم شد به خودم نگاه کردم خوب شده بود همانطور که میخواستم... یه آرایش ساده و محو.. برگشتم سمت پرنوش یه چشمک زدم
    -چطور شدم؟!!
    قری به گردنش داد و با لحنی که تلاش میکرد شبیه من باشه ولی بازم کودکانه بود گفت:
    - بخورمت!!
    زدم زیر خنده خودم یروز از این کلمه متنفر بودم ولی چند دفعه ای جلو پرنوش اتفاقی بکارش بردم... پری هم با تعجب به من و بعد به پرنوش نگاه کرد
    -پرنوش جان اینو از کجا یاد گرفتی؟؟
    -دلنازجون وقتی منو خوشگل میکنه میگه خب!!
    پری رو به من گفت:
    -دلناز از این چیزا جلو پرنوش نگو یوقت جلو آقا میگه عصبانی میشنا!!!
    پرنوش با تخسی گفت:
    -جلو بابا نمیگم!!
    خندیدم و رو بهش گفتم:
    -نه عزیزم هیچ جا نگو...
    -چشم
    بعدم با ورجه وورجه رفت بیرون منم برخاستم از پری تشکر کردم شال ست لباسم و کفشای عروسکیم رو پوشیدم بعد همراه هم رفتیم پایین پرنوش کنار پدرش نشسته بود داشت شیرین زبونی میکرد ولی دادمهر خیلی خنثی بدون هیچ عکس العملی به حرفاش گوش میداد با خودم گفتم"بی ذوق"!!" صدای پای منو که شنید نگاهش به سمتم برگشت یه دور سرتاپام رو انالیز کرد لابد میخواست ببینه چیزی برای ایراد گرفتن پیدا میکنه یا نه روی صورتم کمی بیشتر مکث کرد تاجایی که هول شدم و دستپاچه روی یکی از مبلا نشستم که کمتر در دیدرسش باشم بالاخره بیخیال شد و باز به حرفای پرنوش گوش داد نگاهش همون چندثانیه هم برام سنگین بود ...یه نگاه بهش انداختم حالا نوبت آنالیز کردن اون توسط من بود موهاش رو طبق معمول بالا زده بود یه دست کت شلوار دودی زیرش هم پیراهن به همون رنگ،یه کروات خاکستری زده بود و کفشای ورنی براق مثل همیشه رسمی!!
    با صدایی از جا برخاست منم پشت بندش برخاستم به پشت سرم نگاه کردم یه خانم سالخورده که عصا زنان به سمت ما میامد وپشت سرش هم یه زن و مرد تقریبا مسن بعد هم ساره در کنارش یه پسر جوان!!‌
    ساره با دیدنم لبخند زد منم پاسخش رو دادم پس نوه این عمه خانم بود با صدای عمه خانم نگاهم رو از ساره گرفتم:
    عمه خانم-قدیم یه چیزی بود به اسم استقبال اینو که میدونی دادمهر!!
    چهره دادمهر از اونی که بود سخت تر شد یجورایی الان ترسناک شده بود
    -منو ببخشید عمه جان...
    عمه خانم به طرف یکی از مبلا رفت نشست عصاش رو هم کنار گذاشت انگار با این حرکت به بقیه اجازه نشستن داده باشد آنها هم به طبع هر کدام گوشه ای نشستند...
    -اینا همش تأثیر تربیت مادرته که روی توهم تأثیر گذاشته
    دادمهر با خونسردی
    -لطفا پای مادرم رو مثل همیشه وسط نکشید
    عمه خانم نگاهی به اطرافش انداخت
    -پس خودش کجاست نمیدونه باید به استقبال بزرگتر بیاد
    دادمهر-مادر سفره رفته ایتالیا به خاله نیلا سر بزنه
    انگار بیخیال شد خدایا این زن نیامده زخم میزند...یکم ترسیده بودم..نگاهش ایندفعه پرنوش را نشانه گرفت باز رو به دادمهر گفت
    -تمرینای پیانو دخترت شروع شدن؟؟
    دادمهر-هنوز برای پرنوش زوده...
    عمه خانم با عصایش به سمت دادمهر اشاره کرد
    -خود تو از همین سن شروع کردی
    پرنوش اخماش رو درهم کشید در جواب عمه خانم گفت
    -بابام رو دعوا نکن
    بعدم با لبای آویزون ادامه داد
    -پیانو نمیخوام
    عمه خانم از رفتار پرنوش جاخورد با عصبانیت رو به دادمهر گفت
    -اینم از دختر تربیت کردنت توی روی من حرف میزنه
    من کلا اونجا برگ چغندر بودم ولی هر لحظه بیشتر توی مبلی که نشسته بودم فرو میرفتم بقیه هم فقط در سکوت نظاره گر بودن که بالاخره اون پسر جوان به حرف اومد:
    -مادربزرگ دادمهر درست میگه پرنوش هنوز خیلی بچس...
    باز عمه خانم به اون توپید
    -سامیار!!
    رو به مادر ساره گفت
    -اینم از تربیت تو صحرا
    بیچاره صحرا خانم دستپاچه شد زیر لب "ببخشید" گفت عجب دیکتاتوری بود این عمه خانم...نگاهش این دفعه منو نشانه گرفت خدایا خودت کمک کن منکه اگه چیزی بگه جوابشو میدم...
    -چند سالته دخترجون؟؟
    وای متنفر بودم کسی اینطور صدام بزنه انگار داره جنسیتم رو مسخره میکنه..به آرومی گفتم
    -۲۲سالمه
    عمه خانم-همین دیگه یه دختر بچه رو استخدام میکنی که دخترت رو تربیت کنه بایدم اینطور بلبل زبون باشه..البته دخترای این دوره اینطورن ما همسن اینا بودیم دوتا بچه داشتیم..
    وای خدا امشب عمه خانم همه رو اوت کرد رفت یجورایی ازش خوشم اومد چون اقتدار داشت کسی نمیتونست روی حرفش حرف بزنه ولی خب حرفاش منطق نداشتن این آزار دهنده بود...باز روبه من پرسید
    -پرستار تمام وقتی؟!
    -بله
    باز رو به دادمهر توپید
    -دادمهر نمیخوای بگی که شب تنها با این دختر توی عمارت میخوابی
    عجب عمه خانمی!! رو به من سوال میکرد رو به دادمهر داد و بیداد خندم گرفته بود ولی لپام رو از داخل گاز گرفته بودم که حتی نتونم لبخند بزنم..دادمهر کلافه دستی به گردنش کشید
    -نه عمه جان ایشون شبا میرن خونه مش رحمت میخوابن...
    پدر ساره-مادر بهتره از این بحث بگذریم ما برای مهمانی اومدیم برای جنگ و دعوا که اینجا نیستیم
    از این حرفش خوشم اومد یدفعه همه چیزو جمع کرد انگار عمه خانم قانع شده بود..پرنوش از کنار دادمهر برخاست اومد طرف من خودش رو انداخت بغلم
    -دلنازجون خوابم میاد
    عمه خانم این حرفش را شنید رو بهش گفت
    -میخوام حرف بزنم همه باید باشن حتی تو پرنوش
    پرنوس سرش رو انداخت پایین چیزی نگفت که عمه خانم باز رو بهش
    -چشمت رو نشنیدم پرنوش...
    پرنوش به آرومی گفت "چشم"
    -بلندتر نشنیدم چی گفتی
    عجبا!!!آخه چه حرفی میخواست بزنه البته پرنوش تا شامش رو نخوره که نمیخوابه...ایندفعه بلند گفت
    -چشم
    -خوبه!!
    باز رو به من گفت
    -پرنوش رو به خودت وابسته نکن همیشه که کنارش نیستی!!
    این حرفش یه چیزی رو به یادم انداخت اینکه من به اینجا تعلق ندارم و یروز قراره از اینجا برم ولی خودمم به پرنوش بدجور وابسته شده بودم...من توی فکر بودم که شروع کرد حرف زدن
    -امسال جشن سال نو رو توی عمارت من میگیریم
    دادمهر-ولی هر سال جشن اینجا برگزار میشه
    -هر سال اینجا برگزار میشه هم جشن سال نو و هم جشن تولد خانم جان خدابیامرز ولی امسال فقط تولد خانم جان اینجا برگزار میشه اونم فقط بخاطر اینکه جشن تولد خانم جان بود که اینجا رو پدر خدابیامرز بهش هدیه داد...
    -ولی..
    عصاش رو به زمین کوبید
    -روی حرف بزرگترت حرف نزن امسال جشن توی عمارت منه دادمهر
    ساره که تمام مدت ساکت یک جا نشسته بود و دخالت نمیکرد رو به دادمهر گفت
    -دادمهرجان این همه سال جشن اینجا بوده یک سالم ما برگزار میکنیم ایرادی نداره
    دادمهر با اخم گفت
    -عمه خانم تصمیمشون رو گرفتن من اگه بخوام دخالت هم کنم نمیشه ایشون رو از حرفشون برگردونم
    عمه خانم-درسته!! پس جشن امسال توی عمارت منه
    بعد از این حرفش شوکت جون اومد داخل یه تعظیم کرد و گفت
    -تشریف بیارید شام آمادست
    بنظرم زیادی رسمی گفت و اونم لابد بخاطر حضور عمه خانم بود...همگی دور میز نشسته بودیم قاشق و چنگال رو گرفتم دستم
    عمه خانم-دخترجون این چه طرز نشستنه قاشق چنگالت رو درست بگیر
    خشک سر جام نشستم کوفت بخورم انشالله!!یه نگاه به بقیه انداختم بابا راحت بشینید غذاتون رو بخورید این ادا اصولا چیه؟؟ساره و دادمهر با تأسف نگاهم میکردن گفتم سوپ بخورم دردسرش کمتره که بازم عمه خانم تا دید خم شدم بهم توپید دست و پام رو گم کردم سوپی که توی قاشق بود ریخت روی میز عمه خانم تا این صحنه رو دید کوبید روی میز و با لحن تند و تحقیرآمیزی گفت:
    -دختره احمق توی خونتون پدر و مادرت دقیقا چی بهت یاد دادن دقیقا؟؟!!
    با اومدن اسم پدر مادرم عصبانی شدم رو بهش با آرامش گفتم
    -حرمت سفره رو نگه داریم و صدامون رو بلند نکنیم اینا رو یادم دادن...
    همه با این حرف یه"هیعععع"گفتن و با ترس به من نگاه کردن ولی نگاه دادمهر بازم خنثی بود شاید همین نگاه باعث شد ادامه بدم
    -در ضمن اسم من دلنازه دخترجونو دختره احمق نیست!!
    با چهره کبود شده فریاد کشید:
    عمه خانم- گستاخ از همین الان اخراجی..حیفه شبه وگرنه همین الان از اینجا بیرونت میکردم...
    با شنیدن حرفش به تندی برخاستم و رفتم بیرون از سالن غذاخوری، وقتی به پله ها رسیدم دوتا یکی رفتم بالا خودم رو رسوندم اتاقم با همون لباسا روی تخت دراز کشیدم برام ذره ای اهمیت نداشت من حرف حق رو زدم از وقتی اومده بود با نگاه و رفتارش منو تحقیر میکرد من احترام به بزرگتر میشناختم ولی اون به تربیت پدر و مادرم توهین کرد نتونستم ساکت بشینم نگاه کنم...قطره اشکی از گوشه چشمم سرازیر شد" . اشکی که بی دلیل بیاید ، اشک دلتنگی نیست ،اشک بی کسی است.."آره اگه من کسیو داشتم مجبور نبودم توی این زندان زیادی مجلل صبح را شب و شب را صبح کنم و توهینای عمه خانم رو بشنوم...با صدای در نشستم "بفرمایید" گفتم حتی نمیدونستم چندوقته که اومده بودم بالا...
    در باز شد ساره همراه پرنوش داخل اومدن ساره در رو بست و به من نگاه کرد ولی پرنوش دوید ستم خودش رو انداخت بغلم دستاش رو دور گردنم حلقه کرد موهاش رو نوازش کردم با فکر به اینکه اخراج شدم و دیگه نمیتونم ببینمش بغض گلوم رو فشرد اشک دوباره توی چشمام جمع شد...ساره هم به سمتم اومد بغلم کرد با حالت زاری گفت
    -دلم برات تنگ میشه با اینکه زیاد نمیشناسمت
    بعدم گریه سر داد پرنوش زد به بازوی ساره و گفت
    -دروغ نگو بابا گفت نمیزاره دلنازجون بره
    ساره از من جدا شد خیز برداشت سمت پرنوش که اونم فرار کرد جالب اونجا بود که حتی یه قطره اشکم نریخته بود عجب فیلمیه این ساره
    -ساره باید بهت سیمرغ بازیگر نقش اول زن رو بدن
    ساره با هیجان اومد سمتم
    -تو که نمیدونی یعنی هیچکس نمیدونه من تئاتر کار میکنم
    با حیرت گفتم
    -شوخی میکنی؟؟
    -نه بخدا راس میگم ولی اگه مامان بزرگ بو ببره روزگارم رو سیاه میکنه
    با تعجب گفتم
    -آخه چرا
    دستش رو توی هوا تکون داد با حالت زار گفت
    -چمیدوم میگه بازیگری پول توش نیست تازه نوه من بره رو صحنه نمایش برای چندرغاز؟؟
    پوزخند زد و باز گفت:
    -البته عجیب نیس تفکر خیلیا همینه مردم این روزا فقط به پول فکر میکنن اصلا به علایق هم توجه نمیکنن..
    این دفعه من پوزخند زدم
    -نفست از جای گرم بیرون میاد عزیزم درسته حرفایی که میزنی ولی یکی مثل من هم مجبوره برای پول از علایقش بگذره تا بتونه کمی زندگی رو بگذرونه...
    با ذوق گفت
    -تو به چی علاقه داری؟؟
    -من توی دانشگاه روانشناسی خوندم چون علاقه داشتم ولی الان میبینی که اصلا ازش استفاده نمیکنم
    با ناراحتی نگاهم کرد
    -اونجوری نگاه نکن خوشم نمیاد...بگو ببینم پرنوش چی میگه من اخراج نیستم؟
    نگاهی به پرنوش انداختیم داشت با لوازم آرایش من ور میرفت تمام دست و صورتش رو هم خراب کرده بود...بلند شدم رفتم طرفش
    -عزیزم این چه کاریه خودت رو کثیف کردی
    با چهره مظلوم گفت
    -میخوام خوشگل بشم
    ساره بهش خندید
    -ولی خیلی زشت شدی
    با اخم رو به ساره گفت
    -زشت خودتی
    ای وای باز بلبل زبونیش گل کرد ساره هم داشت با اخم نگاهش میکرد
    من-بیخیال ساره
    ساره-بچه پررو
    دست پرنوش رو گرفتم کشیدم بردم سرویس بهداشتی میدونستم بازم میخواد جواب ساره رو بده...وقتی تمیزش کردم رفتیم بیرون دستش رو از دستم کشید
    -میرم اتاقم
    -بزار با هم بریم
    با تخسی گفت
    -نه خودم میرم
    بعد از این حرفش از اتاق خارج شد شونه ای بالا انداختم کنار ساره که با ناخن های مانیکور کرده اش ور میرفت روی تخت نشستم
    -خب بگو!!
    نگاهم کرد
    -چیو بگم
    -واقعا اخراج نیستم؟؟!!
    شونه ای بالا انداخت اینور اونور اتاق رو نگاه کرد
    -مامان بزرگ گفت از فردا این دختره اخراجه دادمهرم در جوابش گفت خودم استخدامش کردم اخراج کردنش هم با خودمه...اینو که گفت مامان بزرگ آتیشی شد یه حرفی به دادمهر زد
    با تعجب گفتم
    -چی گفت؟؟
    -گفت نکنه عاشق یه الف بچه شدی؟؟
    -وا چه ربطی داره؟؟
    -آخه پیش نیومده دادمهر از کسی طرفداری کنه
    -فقط برای همین؟؟خب اون چی گفت؟
    -اونم جواب داد من خودم نامزد دارم لازم نیست نگران این مورد باشید...منظورش شیفتس اه اه اه
    با حالت انزجار اسم شیفته رو آورد
    -چرا اینطور میگی؟؟
    -از بس این دختر نچسبه
    -ببینم این شیفته کجاست که من تاحالا ندیدمش؟؟
    -خانم تا حالا فرانسه تشریف داشتن البته چند روز پیش برگشته دادمهرم براش مهمونی گرفته بود درجریانی که؟؟
    سرم رو تکون دادم مهمانی چند روز پیش رو میگفت...دیگه واقعا کنجکاو بودم ببینمش
    -اونم با شما نسبتی داره؟؟
    -نه بابا دختر شریک دادمهره
    -آهان
    -ببین توی فامیل ما هرچقدر دختراش خودشون رو بگیرن و ادا اصول به قول خودت داشته باشن ولی نچسب نیستن!!
    -منکه کنجکاو شدم این شیفته رو ببینم...واقعا مثل اسمش جذابه؟؟
    -عوضی تنها چیزی که داره قیافس ولی اخلاق و رفتار زیر صفر مامان بزرگ رو میشه یک ساعت تحمل کرد ولی اونو یه لحظه هم زیاده...
    با تعریفایی که ازش شده بود ندیده متنفر شدم ازش...
    -زشته ساره درمورد مادربزرگت اینطور صحبت نکن
    با بیخیالی گفت
    -اوکی هانی
    بازم صدای در اومد ساره بفرمایید گفت این دفعه پری بود
    -ساره خانم خانوادتون دارن میرن گفتن خبرتون کنم
    ساره باز رفت توی جلد مغرورش خواستم برم به بدرقشون که به آرومی گفت
    -نیا که بهتره اعصاب خودت راحت میمونه اگه مامان بزرگ ببینتت باز یچیزی بهت میگه
    سرم رو تکون دادم ازش خدافظی کردم وقتی با پری بیرون رفت،به سمت کمد رفتم لباسام رو با لباس راحتی تعویض کردم خودم رو انداختم روی تخت فکر شیفته بازم فکرم رو مشغول کرده بود نمیدونم چه علاقه ای داشتم که ببینمش پرنوش از اون خوشش نمیامد همینطور ساره دادمهر چطور میتونست با زنی ازدواج کنه که دخترش از اون متنفر بود؟؟یعنی اینقدر خودخواه بود که نظر دخترش براش مهم نباشه؟؟ ولی باز با خودم گفتم اصلا به من چه با هرکی میخواد ازدواج کنه مگه من میخوام باهاش زندگی کنم؟؟؟خب لابد خوشش اومده دیگه شاید هم بقیه درموردش بد برداشت کردن و خانم خوبی باشه!!
    ***
    داشتم لباسام رو تا میزدم میگذاشتم توی ساکم امروز پنجشنبه بود میتونستم برم خونه خاله مهلا...همینطور که کارم رو انجام میدادم به صورت بغ کرده پرنوش نگاه کردم
    -پرنوش چرا ناراحتی عزیزم؟؟
    با همون چهره بغ کرده گفت
    -دلنازجون نرو!!
    دست از کار کشیدم از صبح فقط همین حرف رو میزد...رفتم طرفش بغلش کردم گذاشتمش روی تخت خودم هم کنارش نشستم با اون چهره مظلوم دلم براش ضعف میرفت آخه چرا اینقدر دوستداشتنی هستی تو؟؟!
    -میمونی؟؟
    آهی کشیدم چی بهش میگفتم
    -پرنوش وقتی من میرم دلت برام تنگ میشه؟؟
    سرش رو تکون داد
    -خب منم الان دلم برای آجیم تنگ شده قول میدم زود برگردم مثل اون دفعه
    سرش رو انداخت پایین با انگشتای کوچک دستش بازی کرد ...برخاستم رفتم جلوش زانو زدم دستمو گذاشتم زیر چونش سرش رو بلند کرد زل زد توی چشمام نگاهش اشکی بود...این میزان از وابستگی این بچه به من درست نبود حرف اونشب عمه خانم توی گوشم میپیچید""باید حتما کاری میکردم از بس محبت ندیده بود اینطور به من وابسته شده این برای آیندش خیلی بد بود...اینکه تا از کسی کوچکترین محبتی ببینه به سمتش جذب بشه
    -فقط دو روزه دختر خوب زود تموم میشه
    بازم سکوت کرد...این همش مقصر پدرشه اگه من یک ماه دائم کنارش نبودم این وابستگی به این شدت به وجود نمیامد...منو کنار زد از اتاق رفت بیرون نفسم رو به شدت بیرون فرستادم برخاستم زیپ ساکم رو کشیدم از این به بعد بهتره هر هفته برم بلکه این وابستگی کمتر بشه...گوشیم زنگ میخورد به اسمی که روی صفحه افتاده بود نگاه انداختم"مانی"تا خواستم جواب بدم قطع شد لابد اومده بود دمه در بهتره زودتر برم با عجله از اتاق خارج شدم پله ها رو به تندی طی کردم سرم پایین بود باز گوشی داشت زنگ میخورد این دفعه تا خواستم پاسخ بدم با چیزی برخورد کردم بعدم صدای جیغ دلخراشی رو شنیدم ولی کنترل خودم رو حفظ کردم که نیوفتم.. به کسی که جلوی پام افتاده بود نگاه کردم یه زن بود که با عصبانیت نگاهم میکرد دستم رو به سمتش گرفتم تا کمکش کنم ولی دستم رو پس زد و خودش برخاست و اومد جلو دستش رو گذاشت شونه سمت چپم منو هل داد و با لحن خیلی بد و صدای تیزی گفت
    - دختره کور حواست کجاست؟؟
    با تعجب نگاهش کردم چه "بد دهن"
    -من معذرت میخوام یکم عجله داشتم
    اصلا نگاهمم نکرد به تندی منو کنار زد با همون صدای جیغی گفت
    -همه جور آدم اینجا رفت و آمد میکنه
    بعدم با صدای جیغ جیغی دادمهر رو صدا زد با خودم گفتم مگه دادمهر خونست؟؟!!بازم به زنه نگاه کردم که گفت
    -چیه آدم ندیدی؟؟
    بابا این دیگه کیه مگه ارث بابات رو ازم طلب داری آخه؟؟!!باز گوشیم زنگ خورد بیخیال اون شدم پاسخ دادم
    -چیشده مانی؟؟!
    با داد گفت
    -زهرمار و مانی کوفت و مانی، دوساعته منو کاشتی اینجا بعد میگی چیشده؟؟
    -باشه معذرت میخوام الان میام
    -زود گورتو بیار دیگه
    گوشیو قطع کردم دیدم اون خانم داره با یه لبخند که اصلا ازش خوشم نمیامد نگاهم میکرد وقتی دید منم دارم نگاهش میکنم گفت
    -برو معطلش نکن!"
    با تعجب نگاهش کردم؟؟چی میگفت؟؟مگه مانی رو میشناخت؟؟!!بیخیالش شدم اگه باز مانی رو معطل میکردم بعید نبود بیاد داخل و دونه دونه موهام رو از ریشه دربیاره با عجله بدون اینکه جوابش رو بدم از عمارت بیرون رفتم وقتی به مانی که توی ماشین ماهان نشسته بود رسیدم کلی بدوبیراه بارم کرد قرار بود منو برسونه ترمینال ولی قبلش گفتم میخوام برم آرامگاه پدر و مادرم تا اونجا به اون خانم فکر کردم و چقدر از دست خودم حرص خوردم که جواب توهینش رو ندادم آخه هم از دیدن اون متعجب بودم هم اینکه عجله داشتم یعنی اون کی بود چهرشو به یاد آوردم یه زن با صورت کشیده موهای رنگ شده طلایی با آرایشی غلیظ چشمای خمار خاکستری بینی عملی و لبایی که مطمئن بودم تزریقین چهرش خوب بود یعنی زیبا بود ولی اگه اینقدر خودش رو به دست جراح های زیبایی نمیسپرد شاید زیباترم بود بنظرم هیچی جای چهره طبیعی رو نمیگیره گاهی با خودم میگم انگار آدما رو از دستگاه کپی در آوردن از بس شبیه به هم خودشون رو درست کردن.. توی فکر بودم که دیدم مانی ماشین رو نگه داشت به اطرافم نگاه کردم جلو یه گل فروشی بود
    -اینجا اومدی چیکار؟؟
    یه نگاه به من انداخت
    -اومدم گل بچینم..
    -مسخره بازی درنیار مانی اینجا اومدی چیکار...
    -احمق جون میخوای بری قبرستون نمیخوای گل بگیری ببری؟؟
    چقدر من گیج میزدم
    -آهان...باشه مرسی
    از ماشین پیاده شدیم رفتیم یه دست گل رز سفید گرفتیم بعدم راه افتادیم تا رسیدیم اونجا..
    نگاهی به گلای پر پر شده انداختم نیم ساعتی بود که نشسته بودم و با پدر و مادرم دردودل میکردم چشمام سرخ شده بودن از گریه زیادی دستی به مزارشون کشیدم دیگه داشت شب میشد دیر میرسیدم خاله نگرانم میشد
    -خدافظ قول میدم از این به بعد زود زود بهتون سر بزنم...شما هم برای دختر بیمعرفتتون دعا کنید
    از روی زمین برخاستم به مانی که جعبه شیرینی در دستش گرفته بود و خیرات میکرد نگاه کردم داشت میامد طرفم وقتی به مزار پدر و مادرم رسید جعبه رو گذاشت اونجا و بعداز خوندن فاتحه روش رو طرف برگردوند پرسید :بریم؟؟
    منم سرم رو به نشانه تأیید تکان دادم به این فکر کردم چقدر خوبه که مانی رو دارم واقعا مثل دل آرام دوسش داشتم و ممنونش بودم که همیشه همه جا منو همراهی کرده..نشستیم توی ماشین عجیب بود مانی امروز زیادی کم حرف شده لابد میخواد منو بزاره توی حال و هوای خودم باشم نگاهش کردم با دقت داشت جلوش رو نگاه میکرد یه دفعه متوجه شدم جریان از چه قراره زدم زیر خنده وقتی دید دارم میخندم با تعجب نگاهم کرد
    -وای چی شده؟؟جن زده شدی؟؟
    خندم رو خوردم و سرم رو به معنی هیچی تکون دادم یادم رفته بود مانی وقتی پشت فرمان ماشین میشینه کل حواسش رو میده به رانندگی گاهی حتی اگه بارها صداش بزنی هم متوجه نمیشه..سرم رو تکیه دادم به شیشه گذاشتم مانی با دقت رانندگیش رو بکنه منم توی فکر و خیال خودم غرق شدم"
    دلم آغوشی می خواهد
    که
    نه زن باشد
    نه مرد
    خـــدایا . . .
    زمین نمیایی ؟؟"
    ***
    نگاهی به جمع سه نفره ای که دوره سفره هفت سین نشسته بودیم انداختم بازم خدا رو شکر امسال تنها نیستیم و کنار خاله مهلاییم خاله قران رو گرفته بود دستش زیر لب آیه های قران رو تلاوت میکرد دل آرام هم خم شده بود روی تنگ ماهی هرزگاهی ضربه ای به تنگ میزد ماهی بیچاره رو حسابی ترسونده بود منم مشغول دعا کردن برای اطرافیان بودم... احساس کردم چیزی به لباسم چنگ زد سرمو پایین بردم برفی بود به پام چنگ انداخته بود و داشت یکی از پنجه هاش رو لیس میزد گرفتمش بغلم نگاهمو به تلوزیون دادم دیگه ثانیه های آخری بود که توپ سال نو و بعد از اون صدای جیغ دل آرام بود که فضای ساکت خونه رو پر کرد برفی بیچاره از جیغ آرام گرخید صدایی که معلوم بود ترسیده از گلوش خارج شد بعدم از بغلم پرید و به سمت بیرون دوید بلند شدم رفتم سمت خاله دستامو دورش حلقه کردم صورتش رو بوسیدم
    -سال نو مبارک خاله جونم
    خاله هم متقابلا صورتم رو بوسید
    -سال نو تو هم مبارک گلم
    بعد از من دل آرام خودش رو بغل خاله انداخت حسابی شیرین زبانی کرد بعدم خودش رو انداخت روی من حسابی از خجالتم در اومد به زور از خودم جداش کردم
    -بسه دل آرام چقدر ابرازاحساسات میکنی؟؟
    پشت چشمی نازک کرد
    -لیاقت نداری...
    گوشیم داشت زنگ میخورد مطمئن بودم مانیه با شوق پاسخ دادم
    -سلام دوست جونی سال نو مبارک باشه
    اونم با شوق و ذوق گفت
    -مرسی عزیزم سال نو تو هم مبارک باشه
    اگه یه روز توی دنیا بود که مانی مثل یه خانم برخورد کنه اون روز،روز سال نو بود و فقط برای اینکه همه فامیل پدریش خونه پدربزرگش جمع بودن و مجبور بود اونم به قول خودش مجبورا!!!!!
    کمی که خوش و بش کردیم گوشی رو قطع کردم به سمت خاله و آرام برگشتم خاله یه کادو به دل آرام داده بود وقتی نگاه منو دید یه کادو هم طرف من گرفت با ذوق کادو رو ازش گرفتم و بازش کردم با دیدن لباسی یشمی رنگ چشمام برق زدن بادقت همه چیزش رو برسی کردم جنس لباس از حریر بود یقه لباس دلبری که روشم سنگ کاری شده زیاد یقه لباس باز نبود، بالا تنه لباس چسبون،هرچه پایین تر میامد گشادتر میشد قدشم تا زانو میرسید شایدم کمی کوتاه تر آستیناش هم مثل بال های پروانه بودن وقتی بازشون میکردی،دو طرف کمرش هم ربان از جنس خود لباس بود که از پشت پاپیونی گره میخوردن.. نگاهمو به کادو دل آرام دادم یه لباس شبیه لباس من بود ولی به رنگ گلبه ای با قدردانی به خاله نگاه کردم و بازم صورتش رو بوسیدم
    -خاله ممنون واقعا قشنگه
    -قابل نداره گلم
    رفتم تو اتاق و عیدی های خودم رو آوردم برای خاله یه دست کت و دامن خوش دوخت و برای دل آرام یه ست نقره خریده بودم کلی پولشون بود ولی خب ارزشش رو داشت خاله حسابی از من تشکر کرد بعدم رفت وسایل پذیرایی رو آماده کنه چون بعدش قرار بود نریمان و نهال بیان..یه نگاه به لباس انداختم با خودم گفتم عقد ماهان این لباس رو بپوشم یا کت و شلواری رو که خریده بودم؟؟ولی دو دل بودم هم اونا شیک بودن و هم اینکه نمیتونستم از لباس به این ظرافت بگذرم
    آرام-به چی فکر میکنی؟!
    اومده بود جفتم نشسته بود
    -آرام بنظرت عقد ماهان این لباس رو بپوشم یا اون کت و شلواری که خریده بودم؟!
    آرام-بنظرم کت شلوارو بپوش
    -یعنی اون قشنگتره؟؟!!
    سرش رو تکون داد
    -نخیر این لباس خوشگلتره ولی من میخوام اینو بپوشم دوس دارم تک باشم
    با تعجب نگاهش کردم
    -دختره بدجنس
    زبونش رو در آورد
    -همینه که هست حق نداری اینو بپوشی
    بعدم برخاست رفت توی اتاقش لابد میخواست بازم بشینه درس بخونه پشتکارش ستودنی بود امیدوارم به آرزوش برسه و رشته موردعلاقش قبول بشه از فکر دل آرام در اومدم با خودم گفتم بهتره همون کت و شلوار رو بپوشم حالا یوقت دیگه این لباس رو هم یجایی میپوشم دیگه!! رفتم سمت آشپزخونه بهتره به خاله کمک کنم تا وقت بگذره دلم حسابی برای نهال تنگ شده بود و مشتاق دیدارش بودم...
    داشتم میوه ها رو میچیدم که صدای در اومد خاله خواست بره در رو باز کنه که گفتم
    -خاله بزار من برم
    چیزی نگفت منم با دو رفتم در رو باز کردم با دیدن نهال با شوق سلام احوال پرسی کردم سال نو رو هم تبریک گفتم همینطور به همسرش با همدیگه رفتیم داخل خونه نینا رو گرفته بودم بغلم داشتم باهاش بازی میکردم که بازم صدای زنگ در اومد این دفعه آرام رفت در رو باز کنه چند دقیقه بعد نریمان و همسرش هم به ما پیوستند و همگی دور هم نشسته بودیم داشتیم خوش و بش میکردیم روز عالی ای بود از اون روزایی که حسابی تو ذهن میمونن و با یاد آوریشون یه لبخند میشینه رو لبات یه خاطره شاد دور هم بودن...
    برای آخرین بار به خودم تو آیینه نگاه کردم ابروهام از همیشه مرتب تر بودن چون برخلافه این چندوقته که خودم تمیز میکردم رفتم آرایشگاه چشمام بر اثر خط چشم و ریمل درشت تر از همیشه بنظر میرسیدن اومدم پایینتر لبام رو هم رژ لب صورتی زده بودم یه آرایش محو و دخترونه اصلا از آرایش غلیظ خوشم نمیامد ترجیح میدادم به جای اینکه خودم رو نقاشی کنم فقط رنگ و لعابی به پوست زیادی سفیدم بدم راستش اگه کک مک های روی بینیم نبودن شاید کرم هم نمیزدم ولی برای پوشش دادنشون لازم بود تا پوستم صاف و یک دست بنظر بیاد با صدای مانی و آرام، دل از خودم کندم به اون دوتا نگاه کردم که حاضر و آماده طلب کار منو نگاه میکردم
    مانی با حرص گفت:دل از خودت میکنی یا نه؟؟
    کیفم رو برداشتم به سمتشون رفتم
    -باشه بابا چه خبرتونه
    مانی اول از همه با اون کفشای پاشنه بلندش تق تق کنان رفت بیرون از اتاق بعدم آرام،منم پشت سرشون راه افتادم امروز عقد ماهان بود ،مراسم توی خونه عمه مانیا برگزار میشد چون تعداد مهمانایی که دعوت کرده بودن زیاد نبود... ما رو هم بخاطر رابطه نزدیک من به مانی دعوت کردن چه افتخاری واقعا!!
    وقتی رسیدیم منو دل آرام رفتیم گوشه ای که خاله مهلا نشسته بود جای گرفتیم.. ولی مانی تا رسید مانتو و شالش رو درآورد رفت وسط و حسابی از خجالت خودش در اومد یه پیراهن قرمز-مشکی تا زانو و یه جفت کفش پاشنه بلند مشکی پوشیده بود حسابی به خودش رسیده بود ناسلامتی خواهر داماد بودن خانم!!همینطور داشتم به ر*ق*ص مانیا نگاه میکردم که دختر بچه ای درست رو به روی من افتاد زمین زد زیر گریه بلند شدم رفتم طرفش بلندش کردم کردم
    -چیزی نیست عزیزم مامانت کجاست؟
    با نگاه اشکی و لبای اویزون به جایی که یه خانم نشسته بود و با چند نفر دیگه گرم صحبت بود اشاره کرد راه افتادم به سمتشون در همون حال ازش پرسیدم
    -خب عزیزم اسمت چیه؟؟
    با شیرین زبونی گفت
    -اسمم یاسِ
    یه لحظه یاد پرنوش افتادم حسابی دلم براش تنگ شده بود..توی این چند روز فقط یک مرتبه باهاش تماس گرفتم...اونم کلی ابراز دلتنگی کرد حتی نزدیک بود گریه کنه!!دست یاس رو فشردم گفتم:
    -به به چه اسم نازی!!
    سپردمش دست مادرش اونم کلی تشکر کرد منم برگشتم کنار خاله و دل آرام نشستم که با چشمای براق به رقصنده ها نگاه میکرد رو بهش گفتم
    -اگه دوست داری میتونی بری
    سرش رو تکون داد و برخاست رفت سمت مانی نگاه خریدارانه ای بهش انداختم توی اون لباس گلبه ای بدجور میدرخشید خواهرم...با خودم گفتم احتمالا باید بعد از این شب منتظر خاستگارای دل آرام باشم این چیز جدیدی نبود قبلا هم این اتفاق افتاده بود که مهمانی یا عروسی که میرفتیم ازش خاستگاری میکردند... برای چندمین بار امشب بازم به صورتش نگاه کردم پوست گندمی،صورت گرد،موهای خرمایی بلند تاب دار،چشماش مثل من سبز بودن ولی مال اون تیره تر بود بینی باریک و لبای گردو قلوه ای با اون آرایش دخترونه محو واقعا خوشگل شده بود در حال نگاه کردن به ر*ق*ص زیباش بودم که کسی اومد و گفت عاقد اومده من اصلا از جام تکون نخوردم ولی بقیه هجوم بردن سمت مانتو و شالشون آرامم مانتو و شالش رو انداخت روی لباسش منکه لباسم کت شلواری بود که خریده بودم شالمم درنیاوردم... باهم رفتیم اتاقی که میخواستن عقد رو جاری کنن وقتی وارد شدیم اول از همه عروس رو ارزیابی کردم دختر نازی بود موهاش فندقی رنگ شده بودن چشمای میشی بینی کمی گوشتی ولی به صورت میامد لبای باریک که حال با رژ لب مسی رنگ شده بودن چادرش رو جلوتر کشید تا لباس نسبتا باز و یاسی رنگش معلوم نباشه...عاقد که مرد جاافتاده ای بود همراه ماهان و چند مرد دیگه اومدن داخل ماهان کنار عروسش نشست عاقدم جایی نزدیک به آن دو بسمه الله رو که گفت اتاق توی سکوت فرو رفت شروع کردن به خواندن خطبه عقد چکاوک هم مثل تمام عروس ها اول گل چید و گلاب آورد بعد هم با گرفتن زیرلفظی بله را گفت که همون لحظه اتاق منفجر شد در جیغ و داد دختران جوان ...بعد از مراسم حلقه و عسل همگی از اتاق بیرون رفتیم تا اون زوج عاشق رو تنها بزاریم...وقتی مردا رفتن بیرون بازم دخترا ریختن وسط شروع کردن رقصیدن برام جالب بود که خانواده مانی اصلا این چیزا که مرد و زن قاطی باشن براشون مهم نبود ولی بعد متوجه شدم خانواده چکاوک روی این مسائل حساسن بازم خدارو شکر من میتونم راحت باشم...در کل شب خوب و به یاد موندنی ای شد بعد از مدتها یه جشن اینطوری حالم رو حسابی جا آورد...
    ِ
    بعد از مراسم رفتیم خونه پدر مانی من که تا رسیدم با همون لباسای مراسم افتادم دل آرام و مانیا هم همینطور خاله اومد داخل وقتی ما رو با اون حال و روز دید سرش رو با تأسف تکون داد
    -خدا رحم کنه به شوهرای شما
    مانی تا اسم شوهر اومد نیشش باز شد واقعا خجالت نمیکشید این دختر؟!
    مانی-خاله نگران نباش برا شوهرامون خانم وار رفتار میکنیم
    یه نگاه من انداختم بهش حتی کفشاش هم پاش بودن این دیگه چه اعجوبه ایه؟؟!!خاله از پررویی مانی خندش گرفته بود...سرش رو تکون داد منم فقط با چشمای نیمه باز نگاه میکردم دل آرام همون لحظه که افتاد خوابش برده بود...خاله در حالی که کت دامنش رو با لباس راحتی عوض میکرد رو به من گفت
    -نازی ما فردا میریم...
    با صدای خاب آلود گفتم
    -کجا خاله؟؟
    دیگه چشمام بسته بودن و فقط صدای ضعیفی از خاله میشنیدم
    -خونه دیگه تو هم مثل اینکه قراره فردا برگردی و با ما نمیای گفتم اگه صبح بیدار شدی ما رو ندیدی...
    دیگه بقیه حرفای خاله رو نشنیدم چون خوابم برد...
    صبح با نوری که از پنجره به چشمام برخورد میکرد بیدار شدم اول چندبار پلک زدم اطرافم رو نگاه کردم از بس خسته بودم یادم نمیامد کجام وقتی مانی رو کنارم دیدم تازه یادم افتاد پس خاله و آرام کوشن؟؟یه نگاه به لباسام انداختم چروک شده بودن شالم رو پوشیدم از اتاق رفتم بیرون شاید داشتن صبحانه میخوردن دست و صورتم رو شستم رفتم سمت آشپزخونه پدر و مادر مانی فقط اونجا بودن
    -سلام صبح بخیر
    با صدای من سرشون رو بالا اوردن با لبخند پاسخم رو دادن نسرین خانم مادر مانی یه صندلی عقب کشید رفتم کنارش نشستم
    نسرین-بیا صبحانه بخور گلم
    همیشه با من مهربان رفتار میکرد زیر لب تشکر کردم پدر مانیا آقا خسرو بعد از خوردن صبحانه رفت بیرون از خاله نسرین پرسیدم
    -خاله شما نمیدونید آرام و خاله مهلا کجان؟؟
    خاله نسرین گفت-عزیزم صبح زود رفتن
    با تعجب گفتم:رفتن؟!
    -آره کلی اصرار کردم بمونن ولی خالت قبول نکرد آرامم هی میگفت برم به درسم برسم والا این دختر خودش رو کشت دیروزم بغییر از مراسم همش کتاب دستش بود
    سرم رو تکون دادم پس چرا چیزی به من نگفتن؟!!به خودم کلی فشار آوردم تا حرفای نیمه شب خاله یادم اومد آه کشیدم پس دیشب که بین حرفاش خوابم برد داشت میگفت میخوان برن...از خاله نسرین تشکر کردم رفتم سمت اتاق مانیا هنوزم خواب بود دنبال لباسام گشتم باید زودتر میرفتم عمارت اتاق رو زیر و رو کردم ولی خبری از لباسام نبود یه گوشه نشستم و ضربه ای به سرم زدم دیروز گذاشتشون بودم توی ساک آرام وای لابد اونم یادش رفته درشون بیاره با خودش بردشون یه نگاه به کت شلوار چروکم کردم یعنی با این وضع برم عمارت؟؟!!مانی هم غرق خواب بود دلم نمیامد بیدارش کنم ولی منکه این حرفا رو باهاش نداشتم رفتم سمت کمد درش رو باز کردم دریغ از یک مانتو عوضش سبد لباس چرکاش پر مانتو بود دختره شلخته همه رو میزاره باهم میندازه توی لباس شویی..حالا چیکار کنم؟؟!!یه شلوار و تی شرت خونگی در آوردم شروع کردم اتو زدن کت و شلوار و شالم باید باید همینا میرفتم باز خدارو شکر اینا رو پوشیدم و اون لباس یشمی تنم نبود مانی بیدار شد
    -اه نازی چقد سر و صدا میکنی؟؟!
    با حرص رو بهش گفتم
    -مانی واقعا نوبری یه دونه مانتو تمیز نداری تو کمدت
    با همون صدای خابالو گفت
    -ندارم که ندارم تو رو سننه؟؟
    همونطور که اتو میزدم
    -لباسام تو ساک آرام بودن اونم درشون نیاورد حالا لباس ندارم
    -به درک
    -خیلی ممنون از همدردیت
    -خواهش
    دیگه چیزی نگفتم اگه دنیا رو آب میبرد باز مانی میگفت به درک برد که برد!!...بعد از اتو زدنشون پوشیدمشون لباسایی که تنم بود رو گذاشتم گوشه ای مانیا رو بوسیدم و از اتاق رفتم بیرون از خاله نسرین و عمو خسرو هم خداحافظی کردم خدا رو شکر برام تاکسی گرفتند و مجبور نبودم با این لباسای مجلسی برم ایستگاه...

    وقتی رسیدم عمارت با تعجب به اون همه آدم که در حال کار کردن بودن نگاه کردم اینا تعطیلات ندارن؟؟پس فقط من نیستم... با خودم گفتم بازم خدارو شکر تنها نیستم!!فکر میکردم با اومدن سال نو همه میرن تعطیلات ولی عمارت از همیشه شلوغ تر بود با آدمای که میشناختمشون احوال پرسی کردم و سال نو روهم تبریک گفتم بعدم رفتم سمت پله ها وقتی رسیدم طبقه دوم یک راست رفتم سمت اتاق پرنوش با هیجان دستگیره در رو گرفتم و درو باز کردم رفتم داخل با ذوق گفتم
    -سلامممم پر...
    ولی با دیدن صحنه رو به روم بقیه حرفم رو خوردم و متعجب زل زدم بهشون...فکم در حال افتادن بود اونا هم با تعجب داشتن نگاهم میکردن تعجب اونا از ظاهر شدن یک دفعه ای من بود ولی من برام تعجب آور بود که دادمهر روی مبل راحتی اتاق پرنوش نشسته بود با یک دستش کتاب قصه و دسته دیگرش رو دور پرنوش حلقه کرده بود و مثل یه پدر مهربون داشت براش قصه میخوند نیشم ناخودآگاه باز شد و با همون لبخند گنده گفتم
    -سلام سال نو مبارک
    انگار اونا هم به خودشون اومدن پرنوش از دادمهر جدا شد و با شوق به طرفم دوید منم نسشتم گرفتمش بغلم و بوسیدمش
    آرام-اومدی؟؟
    به آرومی گفتم
    من-آره عزیزم
    از من جدا شد دادمهر از روی مبل برخاست اومد طرف من زل زد به صورتم با اخم گفت:
    -این چه وضعه داخل شدنه؟
    دستپاچه این پا اون پا کردم...نمیشد حالا یکم خوش اخلاقتر رفتار کنی؟؟ناسلامتی سال جدیده حتی جواب تبریک سال نویی که گفتم رو نداد باز با همون اخم و جدی پرسید:
    -این چه سروشکلیه؟؟کجا بودی؟؟
    یه نگاه به لباسام انداختم همون کت شلوار کذایی که امروز حسابی برام دردسر درست کردن...کاش اول اینا رو عوض میکردم...
    دادمهر-منتظر جوابتم...
    اههه مگه فضولی آخه شاید دلم نخواد بگم ولی میدونستم اگه جواب ندم تا شبم که شده از زیر زبونم میکشه بیرون...
    -دیشب مهمونی بودم لباسام رو جا گذاشتم مجبور شدم اینطوری بیام...
    حسابی از بداخلاقیاش دمغ شدم...چیزی نگفت فقط نگاه کرد بعدم کتابی که دستش بود رو طرفم گرفت
    -بقیش رو تو بخون کلی کار سرم ریخته...
    دوباره یه نگاه به من و یه نگاه به پرنوش انداخت بعدم با قدم های محکم و شمرده از اتاق خارج شد نگاهمو از در بسته و جای خالیش گرفتم به پرنوش دادم هنوز داشت با شوق نگاهم میکرد دستشو گرفتم رفتیم روی همون مبل راحتی نشستیم ازش پرسیدم پدرش تا کجا داستان رو خونده اونم صفحه رو نشونم داد منم بقیه داستان رو براش خوندم داشتم داستان رو میخوندم ولی فکرم جای دیگه ای بود آفتاب از کدوم طرف دراومده بود؟؟توی نبودم اتفاقی افتاده؟!!دادمهر بیاد بشینه برای پرنوش قصه بخونه؟؟هنوزم شوکه بودم ولی از طرفی خوشحال سعی میکردم اخلاق بدش رو فراموش کنم و قسمت پر لیوان رو ببینم...بعد از خوندن کتاب حسابی خودمون رو سرگرم کردیم نهارم همونجا داخل اتاق خوردیم...
    گوشیم در حال زنگ خوردن بود بدون نگاه کردن به اسم مخاطبم پاسخ دادم
    -بله؟
    صدای جیغ مانی از اون سمت اومد
    -بله و بلا... یعنی دلناز فقط دردسری برای من...
    متعجب شدم یعنی چی شده؟؟
    -وا چرا مانی؟؟
    بازم با حرص گفت
    -احمق جون ساکت توی کمد اون یکی اتاق بود...
    ای وای یادم رفته بود برای تعویض لباس رفتم اونجا و ساک رو جا گذاشتم
    -ای وای حالا چیکار کنم..
    نفسش رو فوت کرد بیرون
    -هیچی من برات میارم البته ماهان که نیست باید خودم بیام
    -مرسی مانی لطفا برام زودتر بیارش باور کن اینقدر صبح گیج بودم که اصلا یادم رفت کجا گذاشتمش...
    -تو که از اول خنگ بودی...باشه الان میارمش...
    -مرسی عزیزم
    -نیاز به قربون صدقه نیست خر شدم رفت...
    -عه؟؟پس الکی عزیزم خرجت کردم
    -بی چشم و رو
    -زود، تند ،سریع برسونش...بای
    -خرت که از پل بگذره شیر میشی بای
    با خنده گوشی رو قطع کردم...پرنوش داشت با کنجکاوی نگاهم میکرد آخر سر طاقت نیاورد گفت؟!
    -مانی کیه؟!
    با لبخند بهش گفتم
    -دوستمه
    بازم پرسید
    -چی جا گذشتی؟؟
    -لباسام رو جا گذاشتم عزیزم میخواد برام بیاره
    سرش رو تکون داد چیزی نگفت مشغول بازی با عروسکش شد...یک ساعت بعد پری اومد داخل رو به من گفت:
    -یه خانمی اومده باهات کار داره..پایینه
    برخاستم... پرنوشم همراه من اومد پایین مانی توی نشیمن نشسته بود ساکم جلو پاش بود داشت با کنجکاوی اطرافش رو نگاه میکرد بالاخره به آرزوش رسید اومد داخل رو هم دید...وقتی منو دید با لبخند گشادی نگاهم کرد ولی نگاهش که به پرنوش افتاد چشماش چراغونی شدن با صدای بلندی شروع کرد
    -واااای عزیزمممم چه نازی تو
    بیچاره پرنوش از خجالت پشت من خودش رو قایم کرده بود داشت با ترس به مانی یا هیولای رو به روش نگاه میکرد...مانی هم هر کلمه از دهانش خارج میشد جلوتر میامد تا رسید به ما خواست پرنوش رو بغل کنه که گرفتمش
    -عه مانی نکن بچه ترسیده
    پرنوش تا اسم مانی رو شنید خودش رو بیرون کشید
    -اسمت مانیه؟؟این اسم پسراس؟؟
    مانی با خشم مصنوعی نگاهم کرد
    -نه عزیزم اسمم مانیاس این خانم به من میگه مانی
    پرنوش علامت سوالی نگاهم کرد
    -چرا دلنازجون؟؟
    -خب اسمش طولانیه منم بش میگم مانی
    مانی این دفعه گفت
    -اسم دلنازم سنگینه منم بهش میگم نازی..
    پرنوش با گیجی گفت
    -نفهمیدم
    بغلش کردم رفتیم روی مبل راحتی نشستیم
    -توی اون کارتونه دنیل رو چی صدا میزنن؟؟
    پرنوش-دنی
    -خب منم مانیا رو مانی صدام میزنم اونم منو نازی صدا میزنه...
    سرش رو تکون داد خدارو شکر متوجه شد وگرنه ول کن ماجرا نبود مانی یک ساعتی اونجا موند و حسابی با پرنوش اُخت شد... مانیا کلی سر به سرش میگذاشت وقتی مانی داشت میرفت پرنوش گفت
    -مانی بازم بیا
    مانی هم معلوم بوده کلی ذوق مرگ شده قول داد که بازم بیاد البته اگه میشد...مانی ای که من میشناختم هر روز بهانه جور میکرد که بیاد..با رفتنش با پرنوش رفتیم بالا همینطور که پله ها رو طی میکردیم پرسیدم
    -پرنوش اینجا چه خبره؟؟
    -تولده..
    با تعجب پرسیدم
    -تولد؟؟تولد کی؟؟
    -تولد عمارت و مامانجون بابا
    وا یعنی چی؟تولد عمارت؟؟؟به حق چیزای نشنیده!!مگه برا ساختمون و یه مشت آجر و سیمان هم تولد میگیرن؟؟!!از این جماعت همه چی درمیاد والا!!
    عصر که شد باز پری اومد سراغم با حالت زار نگاهش کردم دیشب مهمانی بودم هنوز خستگی شب قبل توی تنم بود ولی پری مثل سرباز بالا سرم ایستاده بود منتظر اینکه من بلند بشم بریم حالا چی بپوشم؟؟عمرا اگه بقیه اون لباسایی که داخل کمدن بدرد پوشیدن بخورن والا...پری یکی یکی نشونم میداد منم با بیحوصلگی رد میکردم واقعا بدرد نخور بودن...
    -بیخیال پری من عمرا یکی از اینا رو انتخاب کنم..
    نگاهی به من انداخت لباسی رو که دستش بود پرت کرد توی کمد رفت نشست روی تخت
    -هر دفعه میام سراغت کلافم میکنی..
    عجبا نکنه انتظار داشت دو وجب پارچه تنم کنم برم وسط جمعیت جولان بدم براش؟؟!!اونوقت داروندارم میریخت وسط که!!!یکی از لباسا رو برداشتم رو به روم گرفتم یه لباس بنفش جیغ قدش به زور تا زیر نشیمنگاه من میرسید تمام لباس هم سنگ و مروارید دوزی شده بود خدا میدونه وزنش چقدر سنگین بود لابد قیمتشم نجومیه تکونش دادم
    -انتظار نداری من این وزنه نیم متری رو بپوشم که؟؟!
    سرش رو تکون داد
    -خب پس چی کار کنیم؟؟!
    تابی به چشمام دادم و گفتم
    -نمیدونم واقعا!!
    چیزی نگفت هر دو دمغ نشسته بودیم...لابد پری کلی تو دلش بهم فحش میداد... یک دفعه چیزی یادم اومد و فقط خدا خدا میکردم بین لباسایی که گذاشته بودم داخل ساک لباسیه آرام نباشه..رفتم ساکم رو که هنوز بازش نکرده بودم رو بیرون آوردم پری هم متعجب به حرکات سریع من نگاه میکرد زیپ ساک رو باز کردم تا پیدا شد کشیدمش بیرون و با لبخند رو به پری گفتم
    -اینه!!!نظرت چیه؟؟
    پری با دیدن لباس یشمی رنگم چهرش باز شد اومد طرفم
    -خیلی ناز و ظریفه...
    با لبخند گفتم
    -درسته..
    برخاستم سریع پوشیدم رفتم جلو آیینه واقعا بهم میومد و هیکل ظریفم رو حسابی زیباتر کرده بود چرخیدم سمت پری داشت با حالت تفکرنگاهم میکردم
    -به چی فکر میکنی؟؟
    دستش رو زد زیر چونش و گفت:
    -دارم فکر میکنم لباس به این زیبایی حیفه شال بیفته روش...
    متعجب گفتم:
    -منظورت اینه شال و روسری نپوشم؟؟اونم بین این همه آدم غریبه؟؟
    به چپ و راست سرش رو تکون داد
    -نه عمرا تو راضی بشی شال نپوشی ولی من یه فکری دارم...
    سوالی نگاهش کردم...یه نگاه به ساعت انداخت و با عجله به طرف در رفت
    -ببین دلناز خودت آرایش کن منم سعی میکنم خودم رو زود برسونم
    متعجب بهش نگاه کردم تا خواستم بپرسم کجا میری زود از اتاق بیرون رفت شونه ای بالا انداختم باز به خودم نگاه کردم حسابی ذوق مرگ شدم خیلی خوب شده بودم حالا بریم برای آرایش با حوصله شروع کردم به میکاب صورتم کرم پودر،رژگونه،خط چشم،ریمل و آخر سر هم رژ لب مات صورتی کشیدم به لبام خودم رو که نگاه کردم لبخندی روی لبم نقش بست یه بار دیگه برای خودم چهره ام رو از نظر گذروندم موهای طلایی ل*خ*ت که بلندیش تا پایین تر از کمرم بود،صورت گرد،پوست سفید،چشمای خمار زیتونی،بینی باریک و لبای قلبی شکل که حالا صورتی شده بودن اگه این کک مک های ریز قهوه ایه روی بینیم نبودن چهرم بی نقصتر بنظر میامد...فقط نمیدونستم حالا با موهام چیکار کنم نگاهی به ساعت انداختم وای یک ساعت گذشته بود پس این پری کجاست؟؟طول و عرض اتاق رو طی میکردم که بالاخره خانم تشریف آوردن نفس نفس زنان اومد داخل یه کیسه دستش بود بالا گرفتش
    -پیداش کردم
    رفتم طرفش
    -کجا بودی؟؟اگه دیر برم باید به دادمهر کلی جواب پس بدم..
    نفسش رو با شدت فرستاد بیرون منو کشوند طرف صندلی جلو میز آرایش و نشاند
    -صدبار گفتم نگو دادمهر آخر یه روز جلوش سوتی میدیااا..
    شونه بالا انداختم
    -حالا بگم مگه جرمه؟؟!!
    چیزی نگفت و مشغول درست کردن موهام شد همه رو جمع کرد بالای سرم فقط یه تیکشون رو کج ریخ توی صورتم و بعد حالت دارشون کرد
    پری-چشمات رو ببند..
    متعجب پرسیدم
    -چرا؟؟!!!
    -زود ببند یه سوپرایزه
    چشمام رو بستم چیزی روی سرم قرار گرفت بعدم نرمیه چیز دیگری رو دور گردنم احساس کردم...
    -خب حالا چشمات رو باز کن...
    چشمام رو که باز کردم متعجب شدم یه کلاه لبه دار کوچک کج یشمی تمام موهام بغییر از قسمت جلو که کج ریخته بودن بیرون و پری به طرز زیبایی حالت دارشون کرد رو پوشش داده بود یه دستمال گردن ابریشمی به همون رنگ دور گردنم به زیبایی گره خورده بود و لختی اون قسمت رو میپوشوند
    -وای پری اینا چه قشنگن..
    پری هم با رضایت بادی به غبغب انداخت و گفت:
    -ما اینیم دیگه..
    بعد به ساعت نگاه کرد
    -ای وای دیر شد هنوز کاری نکردم
    و بازم به تندی و با عجله از اتاق بیرون رفت منم کفشای یشمی رنگم رو پوشیدم کمی برای پام گشاد بودن فکر کنم یک سایز بزرگتر چیزی که باید باشن...نگاه دیگری به خودم انداختم و راضی از ظاهرم اتاق را ترک کردم...


    پله ها رو با ترس و استرس پایین میرفتم با خودم گفتم بازم مهمانی اون یکی خیلی خوب بود!!حالا یه بزرگترش انتظارم رو میکشید"وقتی رفتی توی جمع میری یه گوشه میشینی با کسی هم صحبت نمیکنی که برات دردسر بشه"نفس عمیقی کشیدم آخرین پله رو هم پایین رفتم مسیرم رو کج کردم سمت سالنی که قرار بود توش مهمانی برگزار بشه پرنوش رو دیدم اومد طرفم دستم رو گرفت
    پرنوش-منم باهاتم دلنازجون...
    با لبخند دستش رو فشردم با هم رفتیم داخل از دیدن اون همه آدم یه لحظه هنگ کردم دلم خواست برگردم برم بالا ولی خب این ممکن نبود...در بدو ورودم مثل فیلم و رمانا همه برنگشتن سمت من و بهم خیره نشدن اتفاقا فکر نکنم کسی ورودم رو دیده باشه...بیشتر من بودم که با نگاهم اونا رو میخوردم همشون آدمای عصا قورت داده بودن یه چیزی تو مایه های دادمهر شاید چند درجه بدتر!!چنان با ژست با فرد رو به روشون حرف میزدن که انگار رئیس جمهور یا وزیرن البته با اون شکل و قیافه کم از اونا هم نداشتن بیخیال دید زدن مردم شدم یه میز گوشه سالن دیدم... اتفاقا خلوتم بود اونطرف"خودشه"با عجله قدم برداشتم که پرنوش اعتراض کرد
    -دلنازجون یواش!!
    بهش نگاه کردم اینقدر محو اطرافم بودم که کلا یادم رفت پرنوش کنارمه چه آدمیم من قدمام رو آروم کردم تا رسیدیم به میز خواستم براش صندلی بکشم که با شیرین زبونی گفت
    -نه دلنازجون میخوام برقصم
    با خنده نگاهش کردم با چشمای چراغونی به جمعیت جوونی که قسمتی از سالن جمع شده بود و خودشون رو با ریتم آهنگ تکون میدادن نگاه میکرد
    -برو عزیزم منم از اینجا نگاهت میکنم
    با قدمای شمرده و بدون ورجه وورجه رفت اونجا این نشون از این بود که پدرش همین اطرافه چون پرنوش آروم قدم برمیداشت نگاهمو اطرافم گردوندم که چشمم به دامون خورد خندم گرفت توی این مهمونی به این بزرگی هم باز شلخته بود تیپش رو از نظر گذروندم کت شلوار مشکی،پیراهن سفید براقی که افتاره بود روی شلوارش بود دو تا دکمه بالاش هم باز بودن کرواتم زده بود ولی گره اش تا روی سینش شل بود کلا خیلی تیپش نظم داشت جان خودم!!داشت با یه مرد مسن صحبت میکرد با کمی دقت متوجه شدم پدره سارس ولی خب خود ساره کجاست؟؟مادر و برادرش رو دیدم ولی خودش رو نیست!همون لحظه کسی زد به پشتم برگشتم دیدم سارس داره با نیش باز نگاهم میکنه وقتی نگاهمو دید با صدای پرانرژی گفت
    -سلاااممم سال نو مبارک
    از صدای بلندش چند نفر برگشتن چپ چپ نگاهش کردن ولی اون بیخیال صندلی کشید بیرون کنارم نشست..من که فقط محو حرکات ناهماهنگش بودم
    -چطور شد؟!!
    زد زیر خنده اونم بلند... لبم رو گاز گرفتم سرمو انداختم پایین که چشمم به چشم غره آدمای اطرفم نیوفته زیر لب گفتم
    -ساره چخبرته؟؟!!
    با نیش باز گفت
    -دیگه از اون همه دو رویی خسته شدم..دلم میخواد راحت رفتار کنم
    سرمو بلند کردم با تعجب نگاهش کردم وقتی چهره علامت سوالمو دید آروم خندید مثل قبل قهقهه نزد
    -البته عواقبم داشت..اونم بد
    با نگرانی گفتم
    -چی؟؟!!
    دستش رو تو هوا تکون داد
    -مارد بزرگ وقتی دید رفتارم عوض شده پی ماجرا رو گرفت فهمید میرم تئاتر...از ارث محرومم کرد ولی من پا پس نکشیدم و بازم دارم راهمو میرم..
    سرمو تکون دادم
    -حرص پولو میخوری؟؟پس چرا تئاترو انتخاب کردی؟؟
    سرش رو به چپ و راست تکون داد
    -نه به خدا...ولی یه سرویس جواهرات مادربزرگ داشت عتیقس و نسل در نسل به دختر اول خانواده میرسه چون من عمه یا خواهر بزرگتر ندارم باید به من میرسید ولی خب دیگه از اونم محروم شدم فقط افسوس همینو میخورم...
    چه بد عمه خانمم که کلا منطقی!!فکر نکنم از این موضوع بگذره...ساره نگاهی به اطرافش کرد و زیر گوشم گفت
    -اومدی نقطه کور...ینفر پیشنهاد رقصم نمیده بهمون...
    خندیدم چیزی نگفتم..همون موقع یه پسر جوون اومد طرف میز ما و رو به ساره گفت
    -افتخار میدید؟؟!
    لبم رو گاز گرفتم تا نخندم ...ساره صاف نشست زیر گوشم ویز ویز کرد"کاش یه چیز دیگه ای میگفتم"و جدی رو به اون پسره گفت
    -خیر راستش زیاد اهل ر*ق*ص نیستم
    پسر بیچاره دمغ به ساره نگاه کرد...بعدم از میز ما دور شد به ساره نگاه کردم یه لباس آبی آسمونی بلند پوشیده بود موهای هفت رنگشم فر شده دورش ریخته بودن خوشگل شده بود...داشت با چشمای ریز شده به جایی نگاه میکرد منم همونجا رو نگاه کردم دادمهر بود یه دختره هم جفتش نشسته بود و دستش رو دور بازوش حلقه کرده بود با تعجب برگشتم سمت ساره پرسیدم
    -اون خانم کیه ساره؟؟
    برگشت سمتم با حیرت گفت
    -شیفتس چه بلایی سر صورتش آورده؟؟!!
    برگشتم سمتشون منکه قبلا همینطور دیده بودمش بنظرم تغییری تو چهرش به وجود نیامده یه لباس قرمز جیغ دکلته کوتاه و چسبون پوشیده بود آرایشش که نگم بهتره فوق غلیظ طوری که چیزی از چهرش واقعیش مشخص نبود نگاهمو به دادمهر دادم یه دست کت شلوار سرمه ای خوش دوخت، پیراهن سفید براق،کروات مشکی-سرمه ای و پس از ارزیابی طولانی با خودم گفتم انتخابت تو حلق من که نه خودتم که...خب تو حلق شیفته جونت!!
    ساره-خاک شده شکل بادکنک...
    ریز خندیدم...ساره برخاست
    -من برم یکم داداش سامیارمو حرص بدم تو هم بیا..
    سرمو تکون دادم و گفتم
    -نه عزیزم همینجا خوبه..راحتم..
    شونه ای بالا انداخت
    -هر جور راحتی
    بعدم رفت سمت برادرش که با چند دختر پسر جوون دور یه میز نشسته بودن...یه نگاه باز سمت دادمهر و شیفته انداختم ولی نبودن دور و اطراف رو نگاه کردم ولی بازم خبری ازشون نبود...شونه ای بالا انداختم..لعنت به این آدما تمام سالن رو دود سیگار گرفته بود!!یکم احساس خفگی بهم دست داد...یکی نیست بگه خب برین بیرون بکشید شاید یکی مریض باشه ولی اگه قرار بود برن بیرون باید همشون میرفتن!! ...بلند شدم رفتم بیرون از سالن ولی بازم نفسم تنگ بود چندتا نفس عمیق کشیده فایده ای نداشت تصمیم گرفتم برم بیرون...از ساختمان خارج شدم هوای بهاری کمی سرد بود لرز کردم با دستام خودمو بغل کردم چندتا نفس عمیق کشیدم تا راه نفسم باز شد همینطور داشتم قدم میزدم احساس کردم صدایی میاد آروم آروم رفتم جلو پشت یه بوته قایم شدم سایه یه زن و مرد بود"خاک تو سر فضولت دختر تو چیکار داری؟؟!"خواستم بیخیال بشم ولی با شنیدن صدای دادمهر سرجام خشک شدم
    -گفتم که الان ممکن نیست..مادر سفره..پرنوشم هنوز نمیتونه تو رو قبول کنه..
    تمام حواسمو دادم به حرفاشون از خودم خجالت کشیدم آخه من اینجا چیکار میکنم..ولی نیرویی مانع رفتنم میشد..شیفته قدمی به سمتش برداشت و با لحنی ناراحت گفت
    -عزیزم آخه تا کی با صبر کنم؟؟میدونی چند وقته نامزدیم؟؟!!
    دادمهر کلافه دستی به گردن خودش کشید ملایمتر پاسخ داد
    -من سعی میکنم راضیش کنم یا شاید به پرستارش گفتم باهاش حرف بزنه از اون بیشتر حرف شنوی داره..
    عجب!!منو میگفت...اگه به من بود میگفتم عمرا با این گودزیلا کنار بیاد ایششش دختره نچسب!!با اینکه فقط یبار باهاش برخورد داشتم ولی نمیدونم چرا اصلا ازش خوشم نمیومد!!!این دفعه شیفته حرکت بزرگتری کرد که چشمام گشاد شدن دستاش رو دور گردن دادمهر انداخت نفس تو سینم حبس شد...همون لحظه دستی جلو دهانم رو گرفت و بعد صدای ویز ویز ساره
    -هیس..منم...اووووف عجب موقعی رسیدم..
    دستش رو که برداشت نفسمو دادم بیرون به اونا نگاه کردم شیفته با لحن لوسی گفت
    -بیخیال عزیزم...اووومممم بهتره یکم به خودمون برسیم...
    داشت هر لحظه نزدیک تر میشد احساس بدی بهم دست داد یه چیزی درونم فرو ریخت و قلبمم همزمان تیر کشید ناخودآگاه دستمو که روی شاخه بوته بود تکون دادم که صدا ایجاد شد..دادمهر دستای شیفته رو باز کرد اومد طرف بوته
    -کی اونجاست؟؟!!
    ساره با دست زد تو سر خودش بعدم منو که خشک شده بودم کشیده با خود برد اینقدر سریع این اتفاقات افتاد که اصلا متوجه نشدم کی رسیدیم داخل عمارت وقتی به خودم اومدم دیدم پام داره لنگ میزنه وایسادم به پام نگاه کردم یکی از کفشام نبود...
    ساره وقتی دید من وایسادم برگشت سمتم.. ترسیده گفتم
    -کفشم..کفشم نیست!!
    ساره با نگرانی گفت:
    -کجا جاش گذاشتی؟؟!!
    با حواس پرتی گفتم
    -نمیدونم...نمیدونم..
    دستمو گرفت باز کشید
    -بیا بریم اتاقت یه جفت دیگه بپوش..
    رفتیم اتاقم از کمد یه جفت کفش سفید در آورد تقریبا شبیه بودن پوشیدمشون ولی اینا درست سایز پام بودن...با خیال راحت رفتیم پایین سرجای قبلیمون نشستیم ولی تا آخر شب سعی میکردیم جلو چشم دادمهر ظاهر نشیم هزار با لعنت فرستادم به طبع کنجکاوم که مطمئن بودم برام دردسر درست میکنه یروز اونم حسابی...وقتی مهمانی تمام شد همه از سالن داشتن خارج میشدن منم رفتم بدرقه ساره و خانوادش دادمهرم ایستاده بود داشت خوش و بش میکرد متعجب بودم که عمه خانم رو نیست زیر گوش ساره گفتم
    -راستی مادر بزرگت رو ندیدم
    اونم به همون آرومی گفت
    -یکم کسالت داشت موند عمارت خودش
    سرمو تکون دادم سنگینی نگاهی رو حس کردم برگشتم دیدم دادمهر داره یجور خیلی وحشتناکی نگاهمون میکنه دست ساره رو چنگ زدم اونم متقابلا همینکارو کرد پس اونم متوجه شده بود...دادمهر رو کرد به پدر ساره
    -آقای مولایی اگه ایرادی نداره امشب ساره اینجا بمونه..
    ساره بیچاره قالب تهی شد با ترس زل زد به دادمهر و پدرش...اقای مولایی نگاهی به ساره انداخت و رو به دادمهر گفت
    - مشکلی پیش اومده پسرم؟؟!!
    دستش رو در جیب شلوارش فرو کرد و باخونسردی گفت
    -خیر...فقط یک سری متن و قرارداد شرکتن ترجمه نشدن سرم خیلی شلوغه مترجمای شرکتم هردو باهم رفتن مرخصی...
    آقا مولایی لبخندی زد و دستش رو روی شونه دادمهر گذاشت
    -ایرادی نداره...ترسیدم مشکلی پیش اومده باشه..
    بعدم خدافظی کردن رفتن ولی سامیار موقع بیرون رفتن نگاهی به ساره انداخت و با تاسف سرش رو تکون داد احساس کردم با نگاهش گفت"گورت کندس"ساره کم مونده بود گریه کنه...دادمهر از کنارمون رد شد رفت بالا ولی خطاب به ما گفت
    -هردو اتاق کار من
    دامون با خنده وقتی دادمهر از دیدرسش غیب شد گفت
    -چیکار کردین؟؟
    ساره هم بی رودروایسی همه رو گفت دامون از خنده سرخ شده بود آخر سر گفت
    -زدین صحنه احساسی رو خراب کردین..احتملا مجازاتتون مرگه
    ساره با حرص گفت
    -ایششش تازه نجاتشم دادیم..دختره بز
    منم که تا اون موقع فقط نظاره گر بودم
    من-همش تقصیر من شد
    ساره رو به من گفت
    -نه بابا...ایرادی نداره..فوقش تا یک ماه کار میریزه سرم...
    -معذرت میخوام
    ساره-بیخیال
    دستمو کشید رفتیم بالا صدای دامون اومد
    -نترسین حلواتون با من
    ساره-با پدی جون گشتی فکر میکنی خوشمزه ای؟؟
    فقط خندید و چیزی نگفت پس ساره هم پدرام را میشناخت و از اون خوشش نمیامد این دفعه من خندیدم
    ساره-به چی میخندی؟؟
    -پدی جون!!
    چهرش رو کج کرد
    -توهم باهاش برخورد داشتی؟؟
    -تا دلت بخواد
    -اه اه...باید تعریف کنی
    با خلق کج گفتم
    -تعریف کردنی نیس
    -نه بابا حالا دیگه واقعا تعریف کردنیه..
    سرمو تکون دادم چیزی نگفتم..رسیدیم جلو در اتاق.. ساره در زد با صدای بفرماییدش رفتیم داخل...پرده اتاق برخلاف دفعه پیش این دفعه کنار زده شده بود دادمهر پشت به ما ایستاده بود و بیرون رو نگاه میکرد دوست داشتم ببینم ویوی اونجا چطوره!!برگشت تو نگاهش خشم نبود و این خیالمو راحت کرد اول یه نگاه به من انداخت اخم ریزش عمیقتر شد
    -اول از تو شروع میکنم قبلا هم بهت گفتم اگه بخاطر پرنوش و حرف شنویش ازت نبود تا حالا اخراج بودی
    چند قدم نزدیک شد
    -نمیخوای بپرسی چرا؟؟!!
    دستامو گره زدم با خونسردی پرسیدم
    -چرا؟؟
    -مهمانی سال نو که نبودی برخلاف چیزی که گفتم باید باشی اونو گذشت کردم...ولی پرنوش از لفظایی استفاده میکنه که مطمئنم فقط تو میتونی این کلمات رو در بین اطرافیانش به کار ببری..
    وقتی گفت لفظایی سکته ناقص رو زدم وای خدا پرنوش ابرو نگذاشت برام با تته پته پرسیدم
    -چه لفظی؟؟
    چهرش رو کج کرد و با لحنی مسخره گفت
    -ایول،بخورمت،کارت درسته،دمت
    ای وای هیچ کدومم جا نگذاشته بود...ولی من وقتی با مانی و آرام با تلفن صحبت میکردم اینا رو بکار میبردم لعنت به اخلاق بد این دوتا که منم از راه بدر کردن بالاخره... لابد اینطوری یاد گرفته...ساره زد زیر خنده ولی با نگاه جدی دادمهر خودش رو کنترل و خندش رو خورد..
    -بدتر از اون اینه که شما یه پسر رو آوردی اینجا
    این دیگه غیر ممکنه...پسر؟؟من؟؟ساره با تعجب نگاهم کرد
    -من؟؟امکان نداره..
    با عصبانیت نگاهم کرد
    -امکان نداره؟؟یعنی پرنوش دروغ گفته؟؟!!
    با ترس گفتم
    -بخدا من کسی رو اینجا نیاوردم
    -بسه!!حتی اسمش..اسمش
    کمی فکر کرد بعد با خشم گفت
    -اسمش مانی بود...تا جایی که اطلاع دارم بجز یه خواهر کسی رو نداری...نامزدم که نداری
    ای درد بگیری مانی که همه جا دردسری..نفسم رو دادم بیرون
    -مانی دوستمه
    با مسخرگی گفت
    -خوبه گفتی
    با هول گفتم
    -نه نه منظورم اینه که دوستم دختره اسمش مانیاس بهش میگم مانی...لباسام رو که خونشون جا گذاشته بودم رو آورد
    -انتظار داری باور کنم؟؟
    -خب از پری بپرسید...اون دیدتش
    -پری امشب رفت تا آخر تعطیلات قرار نیست بیاد
    با زاری نگاهش کردم...فکری به سرم زد گوشیم رو در آوردم شماره مانی رو گرفتم"منکه میدونم فقط میخوای مچ منو بگیری وگرنه همین الانشم میدونی مانی دختره..امکان نداره پرنوش نگفته باشه بهت"اونا با کنجکاوی نگاهم میکردن
    -دارم شمارشو میگیرم تا باور کنید
    دادمهر-بزار رو بلندگو
    ای وای مطمئنم حالا خوابه اگه بیدار بشه رگباری منو به فحش میگیره
    -منتظر چی هستی؟؟
    زدم روی بلندگو همون موقع صدای خواب الود مانی پیچید
    -برروحت لعنت نازی نصف شب باز چته؟؟
    خدا رو شکر فحش بدی نداد دادمهر با تاسف نگاهم کرد ساره هم خندش گرفته بود
    -خوبی مانی؟؟
    با صدای جیغی گفت
    -مرض خیلی خوبم نصف شب زنگ میزنی حالمو بپرسی؟؟بزار دستم بهت برسهـ...
    گوشی رو قطع کردم معلوم نبود در ادامه چی بگه
    -خب خیالتون راحت شد؟؟
    چیزی نگفت رفت سمت میزش منو ساره به هم نگاه کردیم شونه ای بالا انداختیم..باز داشت میامد طرفمون دستش رو که پشتش گرفته بود رو بیرون آورد از خجالت نزدیک آب شدن بودم ولی خودم رو نباختم به اندازه کافی سرزنش شدم امشب...لنگ کفش یشمی رنگم رو گرفته بود جلو هر دومون
    -اون پشت چیکار میکردین؟؟!!
    بابا این دیگه کیه فهمید دونفر بودیم
    ساره-پشت؟؟
    با اخم گفت
    -ساره خودت رو نزن به اون راه...
    ساره-ولی من منظورت رو متوجه نمیشم
    کفش رو تکون داد
    -تنها کسی که کفش پاشنه تخت میپوشه این خانمه...باز خوبه دروغ گفتن بلد نیست الانم سکوت کرده
    این دفعه من گفتم
    -یعنی شما پاهای تمام خانما رو نگاه کردین؟؟
    یه نگاه چپی انداخت کلا خفه خون گرفتم دیگه چیزی نگفتم ساره امشب کلی خندید برا خودش دیگه هم از اون ترس و لرز اولیش اصلا خبری نبود
    -امشب میشینید تمام متنای قراردادای شرکت رو ترجمه میکنید تا کارتون تموم نشد حق بیرون اومدن ندارین
    پامو کوبیدم زمین خیلی خسته بودم با لحن کشیده ای گفتم..
    -ولی خوابم میاد
    سری به نشونه تأسف تکون داد...تازه فهمیدم چیکار کردم سرمو انداختم پایین گونه هام گلی شدن و ساره بازم رفت رو ویبره..رفت طرف در اتاق در همون حال گفت
    -از همین الان شروع میکنید...کاریم ندارم که زبان بلد نباشی خانم کوچولو
    همینکه رفت بیرون ساره خودش رو انداخت رو مبل زد زیر خنده اونم بلند بلند ولی من هنوز تو شوک خانم کوچولویی آخر حرفش بودم برخلاف دفعه قبل اصلا ناراحت نشدم...تازه حس خوشایندی هم برام داشت با صدای ساره به خودم اومدم
    -زود زود...کلی کار داریم
    رفتم کنارش نشستم از خستگی از پا بند نبودم...
    -شانس ما رو داشته باش..سیندرلا کفشش رو جا میزاره پرنسس میشه..
    کفش رو برداشتم پرت کردم طرفی
    -مال منم میشه دردسر...
    ساره با لبخند نگاهم کرد چیزی نگفت..با طلبکاری گفتم
    -هان چیه؟!
    شونه ای بالا انداخت..
    -حالا بیخیال شانس بدت شو..بیا زودتر کارمون رو انجام بدیم منم به اندازه تو خستم..
    بیخیال نق زدن شدم..چندتا برگه برداشتم زبانم بد نبود ولی یه جاهایی گیر میکردم از ساره کمک میگرفتم..با کلی خستگی و بدبختی تونستیم ترجمشون کنیم..حالا خوبه زیاد نبودن ولی همون چندتا هم نابودمون کردن..
    با صدایی از خواب بیدار شدم چشمام رو باز کردم ساره بود داشت صدام میزد
    -نازی؟؟نازی بیدارشو...
    خواب آلود چشمام رو باز کردم تا صبح مشغول اون ترجمه قراردادا بودیم
    -هووووممم...بیدارم
    وقتی نگاهم به موهای بهم ریختش آرایش خراب شدش ولباس چروکش
    افتاد ریز شروع کردم خندیدن...یه نگاه به خودش و یه نگاه به من انداخت
    -مرگ خنده داره؟؟
    نشستم روی مبلی که روش چمباتمه زده بودم حالا که از حرص چهرش کبود شده بود چهرش مسخرترم شد...اونجاش جالب بود که نمیتونست از من ایراد بگیره جنس لباسم طوری بود که چروک نمیشد آرایشمم غلیظ نبود تازه همون شب قبلش پاکش کرده بودم
    ...به خودم نگاه کردم کلاه،دستمال گردن و جورابای سفیدم روی میز جلو مبلا بودن موهای بلندمم دورم ریخته بودن شب رو هم یه ملحفه انداختم روی خودم ولی ساره میگفت نمیتونه چیزی بندازه روی خودش خفه میشه... داشت دنبال چیزی میگشت
    -دنبال چی هستی؟؟
    کاغذای رو میز رو زیر رو کرد
    -متنا رو نیست
    -وا مگه میشه!!
    ملحفه رو کنار زدم...خودمم رفتم کمکش ولی درست میگفت خبری از متنا نبود...با استرس همه جا رو گشتیم ولی نبودن آخه مگه میشه؟؟!!
    -ساره اینجا جن که نداره..داره‌؟؟
    ساره با حرص نگاهم کرد
    -الان موقع شوخی نیس
    وقتی گشتن هامون بی نتیجه موند ساره گوشیش رو درآورد زنگ زد جایی
    -سلام دادمهر...اون متنای ترجمه شده رو نیست تو بردیشون؟؟
    نفسش رو به راحتی داد بیرون و با کمی خجالت گفت:
    -آهان باشه متوجم..خب فعلا
    با خیال راحت به من نگاه کرد هنوز لپاش سرخ بودن عجیب بود..
    ‌-خودش اومد برداشتشون...
    منم سرم رو تکون دادم وسایلمون رو برداشتیم رفتیم بیرون از اتاق...رفتیم اتاق من ساره زودتر رفت سمت سرویس بهداشتی ولی چند دقیقه بعد صدای جیغش بلند شد با ترس رفتم سمت در و پشت سر هم در میزدم
    -ساره..ساره...کجایی؟چیشده؟؟اتفاقی افتاده؟؟
    با حالت زار اومد بیرون
    -وای..نازی
    داشت پس میوفتاد گرفتم بردمش رو تخت نشست
    -چی شده دختر جون به لبم کردی!!
    سرش رو گذاشت رو شونم
    -منو با این قیافه دید
    چی میگفت انگار حالش خوب نبود مگه اون تو داشت چیکار میکرد؟؟!!
    -ساره حالت خوبه؟؟
    بازم با صدای زارش گفت
    -صبح کسرا اومد برگه ها رو برد وای..منو با این ریخت دید!!
    با خودم گفتم این چی میگه؟؟!!کسرا کیه؟؟!
    -مگه نگفتی دادمهر اومد برشون داشت؟؟!!
    -نه کسرا دوستشه مثل اینکه به اون گفته برو برگه هارو بیار..
    با خودم گفتم باز خدارو شکر من جاییم مشخص نبود
    -حالا چرا خودتو آزار میدی!!
    سرش رو برداشت با کف دست صورتش رو پوشوند وقتی دیدم شونه هاش تکون میخورن دستامو بردم بزور دستاش رو برداشتم از جلو صورتش داشت گریه میکرد!!!با حیرت گفتم
    -ساره داری گریه میکنی؟؟!!
    هق هقش اوج گرفت..یچیزی درست نبود سعی کردم به مخم فشار بیارم برگه ها،کسرا،ساره،ظاهرش،جیغ،گریه...متأسفانه توی این موردا بدجور کند ذهن بودم با نتیجه ای که گرفتم با شادی بشکن زدم
    -تو عاشق کسرایی!!درسته؟؟
    با همون چشمای اشکی طوری نگاهم کرد که انگار داره به یه آدم منگول نگاه میکنه حقم داشت...چقدر من خنگ بودم...صدای در اومد بعدم پرنوش اومد داخل...
    -دلنازجون عمو میخواد منو ببره باغ میایی؟!
    به چهره شادش نگاه کردم
    -تو برو عزیزم بعد منم میام!!
    نگاه کنجکاوی به ساره انداخت و بعد رفت بیرون معلوم بود حسابی شارژه وگرنه باید حسابی سوال میپرسید چرا ساره چشماش قرمزه...به طرف ساره برگشتم
    -خب بگو ببینم چطور شد؟؟
    آهی کشید
    -منو کسرا یه زمانی نامزد بودیم...
    با تعجب بهش نگاه کردم...بازم نگاهش اشکی شد
    -توی یه مهمونی که دادمهر گرفته بود همدیگرو دیدیم اولین بار که دیدمش حسابی ازش خوشم اومد یه پسر مغرور و با رفتاری متین مثل بقیه پسرایی که اطرافم و محل کارم هستن حراف و زبون ریز نبود حرفش رو بدون چرب زبونی و رودروایسی میزد..بگذریم بعد از اون چند بار دیگه هم دیدمش حالا جریانای اینکه چی شد و چطور شد با هم نامزد شدیم اصلا چیز خاص نیست که بخوام تعریف کنم حوصلتو سر ببرم یه مدت که از نامزدیمون گذشت دیدم نمیتونم باهاش کنار بیام اون با همه چیز من مخالف بود لباسام..ظاهرم..همه چیز البته اون تنها کسی بود که منو تشویق به تئاتر کرد و مانع نشد ولی نمیتونستم با تعصباتش کنار بیام خیلی غد و یک دنده بود شایدم من اینطور فکر میکردم یه روز خودش بهم گفت بهتره بهم بزنیم ناباور نگاهش میکردم برام قابل هضم نبود هرچی بگم زیادی غیرتی و غد بود ولی نمیتونستم باهاش بهم بزنم من دیوونش بودم اونم منو دوست داشت بارها و بارها اینو بهم گفته بود و همیشه میگفت:یادت نره چقدر عاشقتم" ازش دلیل خواستم هیچی نگفت سکوت کرد هرکار کردم نتونستم پشیمونش کنم...از طریق خانواده خودم و خودش بهش فشار آوردم حتی تهدیدش کردم خودم رو میکشم ولی بیفایده بود..
    قطره اشکی از چشمش سرآزیر شد..دستش رو به صورتش کشید
    -من احمق بودم،خودشم احمقه کاش قدرشو میدونستم کاش بهم میگفت چرا رفته!!آخه چطور تونست؟؟!!
    سرشو گرفتم توی بغلم شونه هاش تکون میخوردن از گریه.. اونقدر گریه کرد تا بالاخره آروم شد خوابوندمش روی تخت...به صورتش نگاه کردم فکر نمیکردم پشت این چهره مغرور یه شکست خورده باشه واقعا نامزدش چرا تنهاش گذاشت؟؟!!شاید با خودش میگفت داره با تعصباتش ساره رو آزار میده...چه میدونم مردا هم گاهی غیرقابل پیش بینی میشن!!!
    رفتم سمت کمد لباسم رو تعویض کردم یادم اومد به پرنوش قول دادم برم باغ پیشش...دوباره نگاهی به چهره غرق خواب ساره انداختم و بعد با قدم های بلند از اتاق به آرومی خارج شدم یوقت سروصدا نکنم بیدار بشه...رسیدم به باغ مش رحمت نشسته بود داشت با لوله های آب قسمتی از با غ ور میرفت وقتی بهش رسیدم گفتم
    -وقت بخیر مش رحمت
    سرش رو بلند کرد عرق پیشونیش رو با دستمال دور گردنش گرفت
    -وقت بخیر باباجان...کاری داری؟؟
    با لبخند گفتم
    -میتونم کمک کنم؟؟
    نگاهی به لوله انداخت بعد به من نگاه کرد
    -کمک نه بگمونم...ولی اگه میتونی جعبه ابزارمو از انباری بیاری... ممنونت میشم
    -البته...این چه حرفیه... فقط میشه نشون بدین کجاست؟؟!!
    با دستش به اتاقک گوشه باغ اشاره کرد سری تکون دادم رفتم اون سمت با عجله خودم رو رسوندم به اتاقک یه در آهنی خردلی رنگ و رو رفته داشت درش رو به سختی باز کردم در فاصلش با زمین مماس بود و صدای بدی داشت چهرم در هم رفت کمی که باز شد رفتم داخل دستم رو به دیواره اتاقک کشیدم تا بالاخره تونستم کلید لامپ رو پیدا کنم کلیدش رو زدم فضای کوچک اتاقک روشن شد همه جا خاک و خل و بهم ریخته بود دستمو تو هوا تکون دادم بر اثر خاکی که به گلوم رفته بود چندتا سرفه کردم سرک کشیدم همه جا که چشمم یه صندوق رو گرفت با کنجکاوی رفتم سمتش یه نگاه پشت سرم به ورودی انباری انداختم کسی نبود در صندوقم قفل نداشت ولی به سختی باز شد چون سنگین بود چیز خاصی توش نبود یه سری اسباب بازی و کتاب دفتر قدیمی و یه البوم دستم رو بردم بردارمش که صدای مش رحمت اومد
    -کجایی دخترم اگه پیداش نکردی خودم بیام
    با هول در صندوق رو بستم این ور اونورو نگاه کردم چشمم به یه جعبه ابزار قرمز رنگ خورد با صدای بلند گفتم
    -نه نه...پیداش کردم الان میام
    دیگه صدایی ازش نیامد منم جعبه ابزار رو دو دستی بلند کردم رفتم سمت در انباری ولی موقعی که میخواستم خارج بشم باز دوباره برگشتم به اون صندوق نگاه کردم یه روز باید برم اون البوم رو ببینم دیدن البومای قدیمی رو دوست داشتم ولی چرا انداخته بودنش اینجا؟؟!!!مش رحمت هنوزم داشت با همون لوله ور میرفت،رفتم کنارش جعبه ابزارو گذاشتم روی زمین نگاهی بهم انداخت
    -ممنون دخترم...انداختمت تو زحمت
    دستمو تکون دادم جلوش
    -نه ...خودم دوسدارم کمک کنم
    نگاهی به اطرافم انداختم ولی پرنوش رو ندیدم
    -مش رحمت پرنوش و آقا دامون کجان؟؟
    همانطور که مشغول کارش بود پاسخ داد
    -توی آلاچیق پشت ساختمانن به گمونم
    سرم رو تکون دادم از او تشکر کردم و به سمت آلاچیق راه افتادم با کمال تعجب دیدم ساره هم اونجاست همگی دارن نهار میخورن کلا یادم رفته هیچی نخوردم قدمام رو تند کردم رفتم طرفشون به دامون سلام دادم اونم پاسخم رو داد کنار ساره نشستم در حالی که مشغول غذا کشیدن بودم پرسیدم
    -کی بیدار شدی؟؟
    اونم لقمه ای که داشت میجوید را فرو داد و گفت
    -الان اومدم
    -تو که تازه خوابیدی
    -نه بابا یه چرت زدم
    نگاهی به چهرش انداختم...هنوز هم دمغ بود..نفس عمیقی کشیدم و با غذام مشغول شدم..
    ***
    داشتم به نقاشی کشیدن پرنوش نگاه میکردم که صدای اعتراض دامون اومد
    -اه دادمهر کشتی ما رو با این اخبارا بزن فوتبال..
    دادمهر چپ چپ نگاهش کرد ولی اونم کم نیاورد
    -اونطور نگاه نکن..بده من..
    دستش رو برد کنترل تی وی رو برداشت شبکه رو عوض کرد زد شبکه ای که فوتبال داشت..همون موقع یکی از خدمتکارا اومد داخل و گفت
    -آقای شریف و دخترخانمشون تشریف آوردن...
    اخمای دادمهر و دامون درهم گره خوردن و بهم دیگه نگاه کردن..دامون رو به من گفت
    -پرنوش رو ببرین بالا..
    چیزی نگفتم یکم ترسیده بودم مگه چی شده چهرشون بدجور توهم رفته بود وسایل پرنوش رو جمع کردم که اعتراض کرد
    -دلنازجون!!
    دادمهر جدی تر از همیشه رو به پرنوش گفت
    -پرنوش!!
    اونم دیگه حرفی نزد فقط مظلوم به من نگاه کرد... همگی با هم رفتیم سمت خروجی سالن...در کمال تعجب دیدم شیفته همراه پیرمردی که موهای سفیدش را پشت سرش دم اسبی بسته بود وارد شدند تیپشان را ارزیابی کردم شیفته یک مانتو کوتاه که حال دکمه هایش را باز میکرد به تن داشت همرا با ساپورت و کفش های پاشنه بلند سفید بندی..مانتویش را از تن خارج کرد و به دست همان خدتمکار داد تاپی بنفش و بندی براق زیر مانتویش داشت که اندامش را خوب نمایش میداد..پیرمرد هم کت شلواری که مارک بودنشان از چند متری هم مشخص بود و یک عصا که سرش نقش مار کبری در دستش داشت و با کمی دقت میشد فهمید طلاس...شیفته با دیدن دادمهر به سمتش هجوم برد.. من بجاش خجالت کشیدم و سرم رو پایین انداختم فقط نمیدونستم چرا قلبم این وسط بدجور دیوانه وار خودش را به دیواره سینم کوبید و تیر کشید..
    شیفته-خوبی عزیزم..حسابی دلم برات تنگ شده...
    برخلاف شیفته که انقدر ذوق داشت دادمهر خیلی آروم او را از خود جدا کرد و رو به پدر ساره گفت
    -خوش اومدین آقای شریف... ولی چرا بیخبر؟؟
    شریف نگاهی به اطراف انداخت هر دو دستش را به عصایش تکیه داد
    -اومدم به داماد آیندم سر بزنم اینکه جرم نیست؟!
    احساس کردم چهره دادمهر در لحظه ای سخت شد ولی زود به حالت عادی برگشت و با لحن آمرانه ای گفت
    -خیلی خوش اومدین از این طرف..
    پیرمرد وقتی که رسید کنارم مکث کرد و نگاه خیره اش که اصلا ازش خوشم نمیامد را حواله صورتم کرد...دستش را بلند کرد نزدیک صورتم آورد چشمام گشاد شدن یه قدم رفتم عقب با صدایی که هم از ترس و هم از خشم میلرزید گفتم
    -چیکار میکنید؟؟
    مردک اصلا به روی خودش هم نیاورد تک خنده زشتی کرد یا شاید من اینطور تصور میکردم
    -صورت زیبایی داری...دو رگه ای؟؟
    کمی مکث کرد
    -پدر یا مادرت اروپایی نیستن؟؟!
    ابروهام رو تو هم کشیدم..به دامون و دادمهر نگاه کردم هیچی نمیگفتن ولی صورتشون بدجور خشمگین بود با حرص پاسخ دادم
    -خیر
    دست پرنوش رو گرفتم کشیدم با خودم بردم...از کنار شیفته که تمام مدت با پوزخند نگاهم میکرد رد شدم.. باز صدای نحس اون مردک رو شنیدم
    -از دخترای سرکش خوشم میاد..منتظر دیدار بعدی هستم دوشیزه جوان!!
    ایستادم خواستم جوابش رو بدم که صدای دادمهر اومد
    -دلناز پرنوش حسابی خستس ببرش بالا
    با چهره ای گیج به او نگاه کردم اولین بار بود که اسمم رو به زبان میاورد عجب آهنگی داشت صداش وقتی گفت"دلناز"همینطور داشتم نگاهش میکردم که با سر به بالا اشاره کرد و با چهره ای اخم الود گفت:
    -منتظر چی هستی؟!!
    به خودم اومدم پرنوش رو بغل کردم که بعدش به غلط کردن افتادم وزنش برام خیلی سنگین بود...پله ها رو بالا رفتم...همراه پرنوش به اتاقش رفتیم پرنوش که حسابی شاکی بود از همون لحظه که شیفته رفت سمت پدرش تا الان اخماش تو هم بودن بالاخره طاقتش تمام شد و زد زیر گریه قلبم به درد اومد دوباره گرفتمش تو بغلم
    -آروم باش عزیزم...چرا گریه میکنی؟؟
    همونطور با هق هق گفت
    -بابا من دوس نداره...
    اینقدر با درد این جمله رو گفت که اشک تو چشمای منم حلقه زد
    -عزیزم اون پدرته...معلومه که دوست داره
    همانطور که اشک میریخت گفت
    -نه..من میدونم دوسم نداره...
    اینقدر گریه کرد تا منم به گریه انداخت حالا هردو با هم گریه میکردیم...ولی اصلا نمیدونستم چرا اینقدر دلم خونه اشکام بی محابا میریختن و هیچ کنترلی روشون نداشتم دیگه داشتم از خودم تعجب میکردم...من که گریه میکردم پرنوش بیشتر زار میزد...تصمیم گرفتم برم بیرون اینطور پیش میرفت پرنوش بیچاره از گریه بیهوش میشد...رفتم بیرون که منو نبینه...هم اینکه خودم کمی آروم بشم...
    یه پنجره توی راهرو بود که رو به بیرون باز میشد رفتم سمتش به ویوی زیباش چشم دوختم ولی بعداز چند دقیقه تو فکر فرو رفتم هنوزم آهنگ "دلناز" گفتن دادمهر توی گوشم بود انگار داشت مثل صدای ناقوس پشت سر هم تکرار میشد ولی بجای اینکه صداش کمتر بشه بیشتر میشد و ضربان قلبم همزمان باهاش بالاتر میرفت دستمو گذاشتم روی قلبم خیلی تند میزد"نکنه مریض قلبی گرفتم؟؟؟!"با اون همه فشار بعید نبود ولی حس بدی به این ضربان تند نداشتم..در کمال تعجب دیدم باز اشکام بی جهت روان شدن رو گونه هام بغض بدی به گلوم چنگ انداخته بود...خدایا این دیگه چه دردیه؟!!اشکام رو پاک کردم"به هیچی فکر نکن هیچی"نفس عمیقی کشیدم سعی کردم بغضم رو فرو بدم کارساز بود ولی نه زیاد..شاید بخوابم این حالم بدم بهتر بشه...با قدمای سستم رفتم سمت اتاقم جلو یکی از اتاقا که درست رو به روی اتاق خودم بود احساس کردم صدای پچ پچ میاد در کمی باز بود سرک کشیدم شیفته بود که داشت با موبایلش صحبت میکرد
    -عزیزم من قول دادم..
    حرکاتش واضح مشخص نبودن ولی از قدمایی که این ور اونور تند تند برمیداشت معلوم بود کلافس
    -اگه برای بابا اینکارو نکنم بهم پول نمیده بیام پیشت برای همیشه...
    ابروهام بالا رفتن
    -تا موقعی که این مردک راضی بشه...
    باز به حرفای مخاطبش گوش داد
    -معلومه که تو عشق اول و آخرمی
    وای این داشت چی میگفت؟؟!‌مگه با دادمهر نامزد نبود؟؟!!سرم سوت کشید خ*ی*ا*ن*ت!!!
    -وقتی محموله رد بشه بابا رضایت میده...من میام پیشت عشقم!!فقط تا اون موقع به دادمهر نیاز داریم...صبر داشته باش..
    ای وای میخواست ازش استفاده کنه تا به عشقش برسه...سرم رو با تأسف تکون دادم..دیگه بقیه حرفای چندش آور و عاشقانش رو گوش ندادم اومدم برگردم که یجای گرم فرو رفتم و بوی عطر تلخ اشنایی بینیم رو نوازش کرد... سرم رو بلند کردم با دیدن دادمهر خواستم "هیع"بکشم که انگشت اشارش رو جلو لبام گرفت و آروم گفت
    -هیششش...
    همون موقع صدای تق تق پاشنه کفشای شیفته اومد میخواست بیاد بیرون از اتاق دادمهر بازوم رو کشید خودمون رو انداختیم توی اتاق من درو بستیم بهش تکیه دادیم یه نگاه به هم انداختیم نفسمون رو با خیال راحت فرستادیم بیرون ...
    -درمورد چیزایی که شنیدی به کسی چیزی نمیگی هیچکس...
    خیلی با جدیت این حرفا رو میزد..سرم رو تکون دادم
    -خوبه!!
    کمی به چشمام خیره نگاه کرد احساس کردن گرمم شده هول شدم.. نگاهمو ازش گرفتم...
    -چشمات چرا سرخه؟؟
    چیزی نگفتم...چشماش رو ریزتر کرد
    -گریه کردی؟!
    از نگاه خیرش حس بدی نداشتم تازه کلی حس خوشایند به دلم سرازیر میشد و بخاطر همین کلی خودم رو سرزنش کردم تو دلم به خودم فحشایی که از مانی یاد گرفته بودم میدادم...نفسش رو با حرص داد بیرون و زیر لب با خشم چیزی شبیه به"مردک عوضی"زمزمه کرد..صاف وایساد باعث شد منم به خودم بیام چون باز اخمو شده بود
    -بازم میگم حرفایی که امشب از شیفته شنیدی رو کاملا فراموش کن به نفع خودته...
    بعدم دستی به کتش کشید و با قدم های همیشه محکمش رفت سمت دراتاق کمی مکث کرد برگشت سمتم
    -با آخرت باشه فال گوش وایسادی
    بعدم از اتاق رفت بیرون...خب راست میگه دیگه این چه عادت زشتیه جدیدا یادگرفتم؟؟!!...دستی به گونه های داغم کشیدم"من چرا اینقدر بی جنبه شدم؟؟!!"برای بار صدم توی اون شب نفس عمیق کشیدم تا به خودم مسلت بشم رفتم بیرون سمت اتاق پرنوش ببینم در چه حاله ولی با شنیدن صدای دادمهر بازم فالگوش وایسادم خودم خندم گرفت چه عادتی نمیشه یه شبه ترکش کرد که
    -خب حالا چیکار کنم که قهرنباشه؟!
    ابروهام پریدن بالا اومده از دلش دربیاره!!..پرنوش با کمی مکث که معلوم بود داره فکر میکنه و بعد با لحن لوسی گفت
    -امشب پیشت بخوابم!!
    بی صدا خندیدم و گفتم"امکان نداره" صدای جدی دادمهر اومد
    -امکان نداره
    دیدی گفتم؟؟!دوباره صدای پرنوش اومد
    -خیلی خستم
    من این پشت داشتم غش میکردم این همون شگردی بود که همه رو باهاش می انداخت بیرون
    -پرنوش داری بیرونم میکنی؟؟!!
    صدای متعجب دادمهر بود
    -فک کنم...من هنوز قهرم
    لبام رو گاز گرفتم صدام درنیاد..اونقدر هوووففف کشیدن دادمهر بلند بود که تا بیرونم اومد
    -فقط امشب تأکید میکنم فقط امشب میتونی پیشم بخوابی!!
    این دفعه من حیرت زده موندم حتی صدای جیغ بلند پرنوش منو از بهت درنیاورد...
    -عاشقتم بابایی
    دادمهر-باید بخاطر رفتارای زشتت تنبیه بشی هم تو هم اون دلنازجونت!!!
    کلا من با همه تنبیه میشم شانسم نداریم که..زدم تو سر خودم که در باز شد و برای بار سوم درحال استراق سمع مچم گرفته شد...
    -خوبه همین الان بهت گفتم بار آخرت باشه
    سرم رو انداختم پایین...
    -انگار خیلی دلت تنبیه میخواد
    سرمو بلند کردم و با چهره فوق مظلومی گفتم
    -نه تو رو خدا
    چپ چپ نگاهم کرد دهانش رو برای زدن حرفی باز کرد ولی چیزی نگفت و از کنارم گذشت رفت...نگاهمو از مسیر رفتش گرفتم ..رفتم داخل اتاق پرنوش که داشت بالا پایین میپرید
    -خیلی شادی؟؟چخبره؟؟
    پرید ازم اویزون شد با خنده گرفتمش که نیوفته
    گذاشتمش رو تخت...
    -بابا اجازه داد امشب پیشش بخوابم..
    چشمک بهش زدم
    -دیدی گفتم دوست داره
    سرش رو با شوق تکون داد رفت سمت کمد لباساش
    -کدوم لباس خوابمو بپوشم خندیدم...با تعجب نگاهم کرد برخاستم رفتم طرفش از کمد چندتا تاپ شلوارک در آوردم تا بالاخره یکی رو که سفید با قلبای ریز صورتی بود انتخاب کرد و خواست بپوشه
    -نه عزیزم الان نپوش وقتی خواستی بخوابی اون موقع بپوش..
    سرش رو تکون داد سعی کردم تا وقت خوابش سرگرمش کنم..وگرنه باید هر چند دقیقه میپرسید الان بپوشم؟!!البته تا موقعی که دادمهر بیاد دنبالش فک کنم صدباری پرسید!!منم مجبور شدم لباساش رو بپوشم تنش...

    ***
    صبح با صدای پرنوش بیدار شدم چشمام رو باز کردم روی زمین کنارتشکم نشسته بود
    -بیداری دلنازجون؟؟!‌
    منگ این ور اون ورو نگاه کردم دستی به موهام کشیدم ساعتو نگاه کردم با دیدن ساعت ۱۰:۳۰ با تعجب سر جام نشستم
    -چرا کسی منو بیدار نکرد؟؟
    پرنوش شونه ای بالا انداخت..صدای در اومد اجازه ورود دادم که شوکت جون تو استانه در ظاهر شد رو به من گفت:بیدار شدی؟؟آماده شو با آقا و پرنوش قراره برین بیرون...
    دیگه بیشتر از این قرار نبود حیرت زده بشم...خوابم؟؟!!با دادمهر برم بیرون؟؟!!دستمو بلند کردم یه سیلی به خودم زدم پرنوش بیچاره گرخید فرار کرد رفت پیش شوکت جون!!!شوکت جونم به صورت خودش چنگ انداخت
    -خدا مرگم بده...این چه کاریه؟!
    نه انگار بیدارم
    -شوکت جون بیدارم یا خواب؟!!
    شوکت جون خندش رو خورد و گفت
    -نه مادر بیداری...اتفاقا منم تعجب کردم..
    چی شد؟!!اون حتی روز سیزده بدر هم که اونقدر بهش التماس کردم اجازه نداد برم بیرون حالا خودش گفته؟؟!!نکنه میخواد منو ببره جایی بلایی سرم بیاره؟؟!!شاید هم باز قراره تنبیه بشم؟؟!!چرا باید بلایی به سرم بیاره؟؟!!مگه مریضه؟؟!!خب اگرم بخواد تنبیه کنه همینجا مثل همیشه یا کار میریزه سرم یا اجازه نمیده یه مدت برم بیرون...
    -پرنوش بابات چیزی خورده سرش؟؟
    شوکت جون لبش رو گاز گرفت
    -نگو نازی..یوقت از زبون این بچه درمیره ها...
    چیزی نگفتم...که باز شوکت جون گفت
    -زود باش الاناس پیداشون بشه...من خودم پرنوش رو حاضر میکنم
    سریع برخاستم رفتم سرویس بهداشتی...بیرون که اومدم رفتم عمارت چون شب قبل طبق این چندوقت خونه مش رحمت و شوکت جون بودم...
    یه مانتو آبی نفتی،شلوار جین مشکی و یه جفت کتونی ابی نفتی برداشتم نگاهی به صورت رنگ و رو رفتم انداختم دلم خواست کمی آرایش کنم...وقتی کارم تموم شد به خودم نگاه انداختم خوب شده بودم...شالم رو پوشیدم رفتم بیرون پرنوش رو شوکت جون آماده کرده بود یه شلوارک جین،تاپ آبی نفتی روشم نیم کت جین آبی، موهاش رو هم از دو طرف بافت و با ربان ابی پایینشون رو پاپیونی گره زده بود...خوبه با هم تقریبا ست شدیم!!لبخندی بهش زدم دستش رو گرفتم..
    -به به این خانم خوشگله کیه؟؟!!
    خندید ولی برخلاف همیشه شیرین زبونی نکرد...باهم رفتیم پایین..چشمای آبیش برق میزدن بچم سکته نکنه از خوشحالی؟؟لبم رو گاز گرفتم بخاطر فکر مضخرفم...آخه این چه حرفیه خدا نکنه...ولی معلوم بود از خوشحالیشه که چیزی نمیگه و دائم این پا اون پا میکنه!!چی باعث شد دادامهر چنین تصمیمی بگیره؟!!یکی از خدمتکارا اومد گفت که دادمهر جلو در بیرونی منتظرمونه...با پرنوش رفتیم بیرون سکوتش عجیب بود
    -پرنوش؟؟!!
    -هوم؟
    -چرا چیزی نمیگی؟؟!!
    کمی مکث کرد بعد پرسید!!
    -بیرون چیکار کنیم؟!!
    ابروهام رو بالا بردم..پاسخ دادم
    -باید از پدرت بپرسیم؟!
    سرش رو تکون داد دیگه تا رسیدن به در خروجی چیزی نگفت...رفتیم جلو در دادمهر تکیه به اتومبیلش داشت با گوشیش صحبت میکرد وقتی ما رو دید یه لحظه مکث کرد بعد به مخاطبش گفت:
    -بعدا باهات تماس میگیرم
    اومد طرف ما من زودتر گفتم
    -سلام
    سرش رو تکون داد
    -سلام زود سوار شید کلی کار داریم
    با تعجب نگاهش کردم رفت طرف در جلو بازش کرد اشاره کرد به من سوار شم"از این جنتلمن بازیا هم بلدی؟!"..رفتم جلو نشستم نگاهی به عقب انداختم پرنوش رو گذاشت روی صندلی عقب کمربندش رو بست بعدم اومد سوار شد..منم کمربندم رو بستم راه افتادیم...تو سکوت همگی نشسته بودیم که پرنوش گفت
    -بابا قراره چیکار کنیم؟؟!!
    نگاهی از آیینه به پرنوش انداخت
    -کجا دوس داری بریم؟!
    پرنوش گیج بهش نگاه کرد خواستم بگم مگه این بچه جایی رو هم بلده... که فک کنم خودش متوجه شد زود حرفش رو اصلاح کرد
    -میریم خرید...
    دیگه تا رسیدن به مقصد کسی حرفی نزد...توی پارکینگ یه مرکز خرید بزرگ پارک کرد همگی پیاده شدیم با آسانسور رفتیم بالا منکه تا پامو گذاشتم بیرون از زیبایی و بزرگی اونجا حیرت زده شدم...تأسف خوردم من توی این شهر بزرگ شدم حتی یبارم اونجا نرفته بودم...اول از همه رفتیم داخل یه اسباب بازی فروشی تمام حواسم به ذوق پرنوش بود ولی خیلی خانم وار رفتار میکرد تمام ذوقش از چشماش معلوم بود..البته اون رفتار خانمانه فقط تا جلو قفسه عروسکا دوام داشت از اونجا به بعد هرچیزی رو میدید برمیداشت...یا میپرید این ور اونور...دادمهر با تأسف سرش رو تکون داد..
    -تمام این رفتاراش رو از تو یاد گرفته..
    با حیرت برگشتم سمتش انگشت اشارم رو گرفتم طرف خودم...با حرص گفتم
    -من؟!!!!همه بچه ها ورجه وورجه میکنن چه انتظاری دارین شما؟؟!!!
    یه نگاه به سر تا پام انداخت به آرومی گفت
    -واقعا؟؟!!خب چندسالته خانم کوچولو انگار رشد سریعی داشتی؟!
    با حرص نگاهش کردم دلم میخواست جیغ بکشم.. دندون قروچه ای کردم پام رو زمین کوبیدم بعدم رفتم طرف پرنوش...اونم پشتم اومد یه عروسک برداشت رو به پرنوش گفت
    -نظرت چیه اینو برای دلنازجون بخریم؟؟!!
    باز اسمم رو گفت و ضربان قلبم رفت رو هزار این دیگه چه ربطی به اون داره؟؟!!...نگاهی به عروسک انداختم یه نی نی بود...وقتی نگاهمو دید زد روی دکمه ای که روی سینه عروسک بود بعدم صدای ونگ ونگ عروسک بلند شد.. داشتم منفجر میشدم نگاهی به اطرافم انداختم یه گوریل سیاه دیدم برداشتمش...
    -پرنوش نظرت چیه اینو به پدرت هدیه بدیم؟؟!!
    پرنوش بیچاره با حیرت به ما نگاه میکرد پیش خودم گفتم الانه که پرنوش سرش رو به تأسف برامون تکون بده ولی چیزی نگفت و رفت منم به دادمهر که در مرز ترکیدن بود نگاه کردم یه لبخند ژکوند زدم دکمه گوریل رو فشار دادم که صدای نعره ای وحشتناک ازش خارج شد از ترس انداختمش،جیغ خفیف و کوتاهی کشیدم خوشبختانه افتاد توی سبد کنار پام...به دادمهر نگاه کردم یه نیشخند روی لباش بود وقتی دید دارم نگاهش میکنم اومد طرفم سرش رو به گوشم نزدیک کرد و نجوا گونه گفت:
    -وقتی از آقا گوریله میترسی چرا عصبانیش میکنی؟؟!!
    نفسش رو فوت کرد تو صورتم و گفت
    -خانم کوچولوی ترسو...
    ضربان قلبم کلا رو هزار مونده بود شایدم رد کرده بود هزارو!! باید حتما برم دکتر فک کنم تپش قلبام غیر عادی شدن!!!وقتی ازم دور شد دستمو گذاشتم رو قلبم که داشت وحشیانه خودش رو به دیواره سینم میکوبید...یه ربطی بین دادمهر و تپش قلبام هست!!!رفته بود جلو صندوق و داشت اسباب بازی هایی رو که پرنوش برداشته بود حساب میکرد...بعدم باهم رفتیم بیرون...
    پرنوش-بابا چرا نیاوردیشون؟!
    نگاهی به پرنوش انداخت پاسخ داد
    -چون زیاد بودن...با پیک میفرسته برات...
    پرنوش-پیک؟؟
    دادمهر بی حوصله به من نگاه کرد..این از الان حوصله نداره خدا بخیر کنه!!خودم جواب دادم
    -منظور پدرت یه چیزی شبیه پست چیه که نامه میاره!!
    باز پرنوش گفت
    -نامه نبودن عروسک بودن...
    سعی کردم ساده تر توضیح بدم
    -خب پیک کارش اینه چیزایی که برا خودمون میخریم رو برامون میاره!!
    -چرا خودمون نبریم؟؟!!
    -چون سنگین و زیاد بودن نمیشد!!
    سرش رو تکون داد...دیگه چیزی نگفت... رفتیم داخل یه مغازه که همش لباس بچگونه بود پرنوشم تا تونست لباس انتخاب کرد خدا رحم کنه به شوهر پرنوش!!!داشتیم از جلو یه مغازه رد میشدیم که دادمهر بازوم رو کشید برد جلو ویترین مغازه بازوم رو کشیدم از دستش خواستم چیزی بگم که چشماش رو تابی داد و بی حوصله گفت
    -باشه میدونم حساسی..
    اشاره ای به لباس داخل ویترین کرد
    -نظرت چیه؟!!
    به جایی که اشاره کرد نگاه کردم فکم در مزر افتادن بود..سعی کردم زیاد عکس العمل نشون ندم... یه لباس صدفی دکلته بلند جنس پارچش طوری بود که چشم رو به خاطر برق زدنش زیادیش خیره میکرد...خیلی ساده ولی زیبا...
    -خوبه!
    برگشت سمتم چپ چپ نگاهم کرد
    -همین؟؟!!
    نفسم رو دادم بیرون
    -خیلی خب محشره!!
    باز بازوم رو کشید برد داخل منم همش در تلاش بودم خودمو آزاد کنم من آدم زیاد مذهبی ای نبودم ولی خب خط قرمزای خودمو داشتم توی رابطه هام و دادمهر خیلی وقت بود که پا گذاشته بود روی همه اونا!!عجیب اونجا بود منم زیاد اعتراض نمیکردم..مطمئن بودم اگه شخص دیگه بود تا الان با زمین صافش میکردم... بالاخره خودش ولم کرد...از بس این قلب صاحب مرده کم خودشو به در و دیوار میکوبه و با جنبس تو هم هی بهم دست بزن!!!....خیلی جدی رو به فروشنده که خانم جوونی بود گفت
    -ببخشید خانم..لطفا از اون لباس صدفی سایز ایشونو بیارید...
    خانمه یه نگاه به من انداخت و سریع رفت از همون لباس آورد کلی از جنس و طرح فوق العادش تعریف کرد به آرومی گفتم
    -این لباس به چه درد من میخوره؟؟!
    با اخم برگشت سمتم لباس رو برداشت...
    -برو بپوش
    با حیرت گفتم
    -من کی لباس به این بازی پوشیدم آخه؟!
    این دفعه صدای پرنوش اومد
    -دلنازجون بپوشش خب!!
    نگاهش کردم بهم لبخند زد...کلا خلع سلاحم کرد"آره جون خودم فقط داشتم ناز میکردم"...رفتم داخل اتاق پرو دادمهر لباسو بهم داد درو بستم شروع کردم به در آوردن لباسای خودم بعدم اون لباس صدفی رو پوشیدم وقتی به خودم نگاه کردم دلم میخواستم غش کنم به خوبی روی تنم نشسته بود و به پوست سفیدم جلوه ای دیگه داده بود...موهای بلندم که پایین کمرم بودن رو یطرف جمع کردم ریختم جلوم گوشیم رو در آوردم چندتا عکس تو آیینه از خودم گرفتم صدای دادمهر اومد
    -داری چیکار میکنی پوشیدی؟؟
    گوشی رو برداشتم با هول گفتم
    -آره...آره
    -درو باز کن ببینم
    جیغ کشیدم
    -چی؟؟!!
    -هیس آروم چخبرته؟!گفتم دور باز کن!!
    نگاهی به خودم انداختم میتونستم شالمو بندازم رو شونه هام ولی با اون چاک بلند که تا رونم ادامه داشت چیکار میکردم!!
    -نمیشه خیلی بازه
    چند لحظه صدایی ازش نیامد ولی بعد گفت
    ‌-خیلی خب زود بیا بیرون
    -باشه
    زیپ لباس از بغل بود بازش کردم لباسای خودم رو پوشیدم رفتم بیرون دادمهر باز پرسید
    -مطمئنی اندازت بود
    -بله مطمئنم
    رفت سمت فروشنده گفت
    -همینو میبریم
    لبم رو گاز گرفتم استین کتش رو گرفتم تکون دادم
    -آخه این لباس به چه درد من میخوره؟
    برگشت سمتم با اخم گفت
    -چرا پروش کردی پس؟؟!!
    دستمو مشت کردم گرفتم جلو دهانم با تعجب گفتم
    -شما منو مجبور کردین
    یه چشم غره بهم رفت نزدیک بود خودمو (آره همون)!!صدای فروشنده بهش نگاه کردیم
    -این لباس کیف دستی و کفش ستش رو هم داره بیارمشون؟؟
    باز دادمهر گفت
    -بله لطفا
    اصلا نمیزاره من حرف بزنم...کیف دستی رو گذاشت توی باکس لباس کفشا رو جلوم گرفت
    -بپوش عزیزم ببین اندازته؟؟!!
    نگاه زارمو به کفشا انداختم پاشنه بلند!!!به دادمهر نگاه کردم دستی به لبش کشید روش رو برگردوند پسره تخس!!با هزار زحمت کفشا رو پوشیدم همونطور نشسته رو صندلی گفتم
    -اندازس
    زنه فروشنده گفت
    -یه چرخ بزن ببین توی پات راحته؟؟!
    دلم میخواست با همون پاشنه کفش بزنم توی صورتش..دستمو تکیه دادم از رو صندلی برخاستم قدم اول و دوم خوب برداشتم تا اومدم قدم بعدی رو بردارم پام لیز خورد ولی باز دادمهر به دادم رسید دستشو انداخت کمرم
    -انگار توش راحتی نه؟؟!!
    مجبوری سرمو تکون دادم درشون آوردم کفشای خودمو پوشیدم
    فروشنده کفشا رو گذاشت کنار لباس و باکس رو داد دستم.. دادمهرم دست پرنوش رو گرفت باهم رفتن بیرون منم پشت سرشون مثل جوجه اردک راه افتادم...اونقدر بالا پایین و اینور اونور رفتیم که دیگه نای راه رفتن نداشتم تازه از گشنگی درحال تلف شدن بودم...بالاخره صدای پرنوش دراومد متعجب بودم تا اون موقع چطور اعتراض نکرد واقعا عجیب بود
    -بابا من خیلی گشنمه!!
    دادمهر بهش نگاه کرد بعد به من نگاه کرد وقتی چهره بی رمق مارو دید گفت
    -یه رستوران طبقه آخر اینجا هست رفتیم توی آسانسور شیشه ای سعی میکردم بیرون رو نگاه نکنم ولی امان از روح خبیث دادمهر که اونروز قصد جونم رو کرده بود...رو به پرنوش گفت
    -ببین از این بالا چقدر اینجا قشنگه!!
    پرنوشم با ذوق به بیرون نگاه کرد منم فضولیم گل کرد نگاه به بیرون انداختم که با دیدن ارتفاع پاهام سست شدن سرم گیج رفت دستمو گرفتم به دیواره شیشه ای تا نیوفتم دادمهر وقتی حال بدم رو دید با نگرانی گفت
    -حالت خوبه؟؟!!
    پرنوش-دلنازجون خوبی؟؟!!
    خوشبختانه همون موقع آسانسور به مقصدش رسید و من خودم رو انداختم بیرون..دادمهر آب معدنی رو باز کرد داد دستم
    -نمیدونستم اینقدر ترس از ارتفاع داری.
    راستش خودمم نمیدونستم تا حالا پیش نیامده بود خودم رو امتحان کنم ولی همیشه وقتی به شهربازی میرفتیم از رفتن به وسایلی که توی ارتفاع بودن امتناع میکردم برعکس مانی و آرام عاشق هیجان بودن چیزی که من همیشه ازش فراری بودم... بطری رو گرفتم یکم خوردم بعد دادم دستش
    -ممنون
    نگاهم کرد...بعد گفت
    -اگه بهتری بریم غذا بخوریم
    سرمو تکون دادم همراه هم راه افتادیم سمت رستوران نهارمون رو بین شیرین زبونی های پرنوش صرف کردیم البته نباید اخم تخم های دادمهرو هم نادیده میگرفتم همش بخاطر رفتار پرنوش منو چپ چپ نگاه میکرد حقم داشت آخه پرنوش تا ینفرو با ظاهر غیرمعقول میدید اداش رو درمیاورد و مسخرش میکرد منم فقط آب میشدم روی صندلی فقط خدا خدا میکردم دادمهر از خیر این موضوع بگذره..بالاخره بعد از نهار با کلی خستگی رفتیم سمت خونه!!روی هم رفته روز خوبی بود:)البته من همیشه سعی میکنم نیمه پر رو ببینم مثل همیشه...
    ***
    گوشیم داشت زنگ میخورد نگاهی به صفحش انداختم مانی بود پاسخ دادم
    -بله؟!
    صدای جیغ هیجانیش توی گوشیم پیچید
    -وای دلناز بالاخره بابا قبول کرد...قبول کرد باورم نمیشه دارم از خوشحالی پس میوفتم
    با تعجب به حرفاش گوش میدادم راستش یک کلمه از حرفاش رو متوجه نشدم کلا نمیدونستم داره در چه مورد حرف میزنه با تردید گفتم
    -خوبی مانی؟؟داری در مورد چی حرف میزنی؟؟!!
    پف بلندی کشید گفت
    -منو بگو دارم برا کی خودمو خالی میکنم
    -آخه عزیزم تو زنگ میزنی من جواب میدم شروع میکنی جیغ جیغ کردن اصلا نمیگی منظورت چیه
    نفس عمیقی کشید
    -اینطور بگم که احتمالا تا یه ماه دیگه خواهرت یعنی من میرم خونه بخت
    حیرت زده سر جام خشک شدم پرنوش که کنارم داشت با عروسک تازش بازی میکرد از عکس العمل ناگهانیم جا خورد
    -چی میگی؟؟
    مانی زد زیر خنده
    -بابا اجازه داد مهراد بیاد خاستگاری
    با شوق گفتم
    -وای واقعا چقدر خوب...حالا چه عجلتونه؟؟یک ماه دیگه؟؟
    مانی-خب قراره فقط یه مهمانی کوچیک برای خودمون بگیریم بعدم بریم ماه عسل
    از ته دل خوشحال بودم که بالاخره داره به آرزوش میرسه و مطمئن بودم در کنار کسی که انتخاب کرده خوشبخت میشه اون مرد تا آخرش موند... علارغم حرفایی که از خانواده مانی شنید پا پس نکشید این خودش خیلی خوب بود..
    -خوشبخت بشی عزیزم
    مانی با بغض گفت
    -مرسی خواهری...
    -اوا گریه کنی من میدونم و تو
    چند لحظه صدایی ازش نیومد تا اینکه گفت
    -کاری نداری آجی؟؟
    -فدات شم...نه عزیزم
    -پس خدافظ دلمم برات تنگ شده
    -منم همینطور خدافظ
    قطع کردم و با لبخند به گوشی خیره شدم...
    پرنوش-کی بود؟!!
    نگاهمو از گوشی گرفتم
    -مانیا دوستم
    سرش رو تکون داد
    -اهوم...
    با شادی رو بهش گفتم
    -داره عروس میشه
    با شوق نگاهم کرد
    -واقعا؟؟!!لباس عروسم میپوشه؟؟!
    خندیدم
    -آره لباس عروسم میپوشه
    -منم بیام عروسیش؟!
    -اگه بابات بزاره چرا که نه!!مانیا هم خوشحال میشه..
    -بابا خوب شده دیگه مثل قبل نیس
    با لبخند بهش نگاه کردم...چند هفته ای از خرید و اون روز گذشته بود دیگه اتفاق خاصی نیوفتاد همه چیز در امن و امان بود فقط دادمهر اخلاقش کمی بهتر شده بود ولی بیشتر تو خودش بود و اصلا به اتفاقات اطرافش توجه نمیکرد...دلم خواست برم دیدن مانی حسابی دلم براش تنگ بود کاش دادمهر اجازه بده دلم میخواد یه دل سیر باهاش درد و دل کنم از حسای این چندوقتم بهش بگم دوس دارم شب تا صبح باهم بیدار بمونیم...امشب حتما بهش میگم کاش اجازه بده البته امشب که نمیشه الان دیر وقته احتملا فردا برم...صدای در اومد بعدم ساره تو استانه در ظاهر شد با لبخند گشادی گفت
    -سلام عشقولیا چطور مطورین؟؟
    صورتمو جمع کردم
    -ساره راستش این لوس بازیا بهت نمیاد
    خندید اومد جلو برخاستم منو گرفت توی بغلش زیر گوشم گفت
    -حالم خرابه نازی...همش احساس میکنم یه اتفاقی قراره بیوفتم
    ازش جدا شدم نه به اون حضور پر انرژی نه به قیافه زار الانش
    -چطور؟چیزی شده؟!
    سرش رو به چپ و راست تکون داد
    -نه ولی حس بدی دارم...گفتم بیام اینجا یکم باهات حرف بزنم حالم بهتر بشه
    تمام صورتش الان پر از ترس و استرس بود واقعا نمیفهمیدمش...به پرنوش نگاه کردم مشغول بود...
    -پرنوش عزیزم خوابت نمیاد؟!
    عروسکش رو کنار گذاشت خودش رو بهم چسبوند
    -چرا خوابم میاد
    بلندش کردم خوابوندمش رو تختش عروسک محبوبش رو گذاشتم بغلش لامپ رو خاموش کردم بوسیدمش
    -شب بخیر
    پرنوش-شب بخیر
    ساره هم بهش شب بخیر گفت بعدم باهم رفتیم اتاق من...ساره خودش رو انداخت روی تختم صورتش رو با دستاش پوشوند!!زیر لب شروع کرد شعر خواندن
    "( فاصله)
    گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
    بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

    گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
    گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست

    پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
    تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست

    گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
    جز عشق تو در خاطر من مشغلهای نیست

    فتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
    بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست "
    زد زیر گریه بلند بلند...ترسیدم رفتم کنارش گرفتمش بغلم پشتش رو نوازش کردم
    -آروم باش عزیزم انشالله که چیزی نیس
    با هق هق گفت
    -به دلم بد افتاده نازی...اون روزی که کسرا خواست همه چیزو بهم بزنه همینطوری شدم میترسم...میترسم
    و باز بلند شروع به گریه کرد...دیوانه شده بود یه لحظه ساکت میشد باز شروع میکرد گریه کردن حالش خراب بود منم فقط میتونستم دلداریش بدم...ساعت از نیمه شب گذشت هنوز صدای فین فین ساره میومد...دستمو گذاشتم روی شونش -ساره؟!
    نگاهم که کرد از دیدن چشمای به رنگ خونش ترسیدم دلم براش سوخت
    -بریم بیرون یه هوای تازه ای بهت بخوره شاید بهتر بشی از اینجا نشستن بهتره..
    سرش رو تکون داد بی حرف رفت سمت سرویس بهداشتی..بعد از چند دقیقه با صورت خیس بیرون اومد...
    ساره-بریم
    برخاستم رفتم سمتش با هم رفتیم بیرون پله ها رو پایین رفتیم همه جا تاریک بود صدای در ورودی اومد با خودم گفتم لابد دادمهر در باز شد و قامت دوتا مرد ظاهر شد با خودم گفتم اگه اون دادمهر اون یکی کیه؟؟دامون که نیست!!چشمام رو ریز کردم انگار اون یکی به دادمهر تکیه زده بود به ساره نگاه کردم لامپ روشن شد ساره سر جاش خشک وایساد رنگش تو یه لحظه شد رنگ گچ سفید سفید به جایی که خیره شده بود نگاه کردم درست حدس زدم دادمهر بود ولی وقتی چشمم به مرد کناریش افتاد خشک شدم صورتش رنگ پریده بود و دستش رو گذاشته بود روی شکمش چون پیراهن تیره ای داشت معلوم نبود ولی دقت که کردم دیدم دستش خونیه... با دیدن خون حالت تهوع بهم دست داد.. سریع مسیر نگاهمو به دادمهر دادم با تعجب گفت
    -ساره اینجا چیکار میکنی؟؟!!
    ساره زد زیر گریه رفت سمت مرد با هق هق گفت
    -کسرااااا
    پس این کسرا بود ولی چه بلایی سرش اومده؟؟دادمهر ساره رو کنار زد
    -برو اونور مگه نمبینی حالش خوب نیس؟؟!!
    ساره با جیغ گفت
    -چرا آوردیش اینجا؟؟بیا ببریمش بیمارستان..
    دادمهر با حرص گفت
    -خودم عقلم میرسه ولی نمیشد
    -چرا؟؟!!
    هیچی نگفت.. کسرا رو برد سمت یکی از اتاقایی که پایین بود منو ساره هم دنبالش رفتیم البته من سعی میکردم فاصلمو حفظ کنم وگرنه از بو و دیدن خون حالم بد میشد...رفتیم توی اتاق کسرا رو گذاشت روی تخت...
    -یکیتون بره کیفم رو بیاره یکی هم جعبه کمک های اولیه..زود
    با صدای نسبتا بلندش هول شدم..هر دو با عجله خارج شدیم ساره رفت بیرون منم رفتم سمت آشپزخونه!جعبه رو پیدا کردم رفتم توی اتاق ساره زودتر اومده بود دست کسرا رو گرفته بود دستش و دائم قربون صدقش میرفت با خودم گفتم ساره هم وقت گیر آورده..بیچاره کسرا اصلا فک نکنم از دور و برش خبر داشت یه حالتی بین بیهوشی و هوشیاری رو داشت...چه بلایی سرش اومده کار کی میتونه باشه؟؟!!
    دادمهر-دلناز بیا کمکم باید تیرو در بیارم..
    با شنیدن اسم تیر چشمام گشاد شدن؟
    -تیر؟؟؟
    -آره پس چی؟؟؟زود باش
    با هول گفتم
    -من خون میبینم حالم بد میشه..
    با عصبانیت اومد طرفم بازوم رو گرفت فشار داد از بین دندونای قفل شدش گفت
    -الان وقت غش وضعف نیس جون یه آدم در خطره..فهمیدی؟؟!!
    "فهمیدی" رو چنان فریاد کشید که از ترس نزدیک بود پس بیوفتم...آب دهنمو قورت دادم چهرش بدجور ترسناک بود چشمای مشکیش به خون نشسته بودن و صورتش در اثر برافروختگی کبود شده بود...سرم رو تکون دادم خون که منو نمیکشه ولی دادمهر خب احتمالش هست رفتم سمت کسرا...ساره کلا توی اغما بود فک کنم اونم دست کمی از کسرا نداشت دادمهر رو به ساره گفت
    -ساره تو هم کسرا رو سفت بگیر نزار تکون بخوره..
    ساره منگ بهش نگاه کرد دادمهر یه داد کشید که هردو تامون یه متر رفتیم هوا...ساره سرش رو تکون داد ومن وسایلی رو که میخواست بهش میدادم سعی میکردم به زخم نگاه نکنم وگرنه یکی باید منو جمع میکرد ولی بوی خون منو اذییت میکرد دیگه کم کم داشت عقم میگرفت دادمهر گره آخر بخیه رو زد که من حالت سر گیجه بهم دست داد چشمام سیاهی میرفت حالم دست خودم نبود بالاخره کنترلم رو از دست دادم افتادم ولی دستایی دورم حلقه شدن و مانع افتادنم به زمین شدن ، پیچیندن بویی خوشایند توی بینیم... بعدم خلاء...
    چشمام رو باز کردم چندبار پشت سر هم پلک زدم تا..تاریه دیدم بهتر بشه داخل همون اتاقی که کسرا رو آورده بودیم روی یه کاناپه دراز کشیده بودم از پنجره بیرون رو نگاه کردم روز بود ساره کنار تخت کسرا نشسته بود دست کسرا رو هم گرفته چشماش سرخ سرخ بودن هم از گریه هم از خواب.. برگشت سمتم چشمای بازمو که دید لبخند محزونی زد و با صدای بسیار خشداری گفت
    -خوبی؟!
    دستمو گرفتم به سرم سر جام نشستم..
    -خوبم!!
    به کسرا نگاه کردم هنوزم بیهوش بود لبای خشکمو تکون دادم رو به ساره گفتم
    -حالش چطوره؟!
    با صدایی که از بغض خفه بود گفت
    -دادمهر میگه خوبه..نمیدونم چرا به هوش نمیاد
    -چه بلایی سرش اومده؟
    اخماش درهم شدن
    -نمیدونم..دادمهرم که لب باز نمیکه حرف بزنه
    نفس عمیقی کشید
    -تمام خدمتکارا رو هم رد کرد برن..
    با تعجب گفتم
    -چرا؟!
    شونه ای بالا انداخت.. یاد پرنوش افتادم لابد تا الان بیدار شده..برخاستم وقتی رو پام ایستادم یکم تعادلم بهم ریخت دستمو تکیه دادم به مبل ساره گفت
    -مطمئنی خوبی؟!
    -اره یه لحظه سرم گیج رفت..
    رفتم سمت در از اتاق خارج شدم به سمت پله ها حرکت کردم روی پله آخری پرنوش نشسته بود دقت که کردم دیدم داره گریه میکنه!!با سرعت رفتم سمتش جلو پاش زانو زدم سرش رو بلند کرد درست حدس زدم داشت گریه میکرد
    -پرنوش‌؟؟عزیزم چرا گریه میکنی؟؟
    هق هق ریزی کرد و با صدای گرفته ای گفت
    -دلنازجون..بابا سرم داد کشید
    -آخه چرا؟!
    سرش رو تکون داد به چپ چپ و گفت
    -بخدا من کار بدی نکردم
    -الان کجاست؟!
    -تو نشیمنه
    -صبحانه خوردی؟!
    با لحن مظلومی گفت
    -نه..
    گرفتمش بغلم پاهاشو دورم حلقه کرد رفتیم سمت آشپزخونه...ساره درست میگفت کسی توی عمارت نبود به پرنوش صبحانه دادم خودمم خوردم دلم بدجور ضعف میرفت..با خودم گفتم الان وقت مناسبیه بخوام برم خونه مانی؟!فکر کنم اگه چنین پیشنهادی بدم دادمهر سر از تنم جدا کنه..خدا میدونه چرا بدخلق شده..اصلا معلوم نیست اینجا چخبره..از روزی که پامو گذاشتم اینجا روال زندگیم دگرگون شده...چطور دلش اومد سر این بچه داد بکشه؟!!به هر حال تصمیم گرفتم بهش بگم..با پرنوش رفتیم داخل نشیمن اونجا نشسته بود سرش رو تکیه داده بود پشت مبل چشماشم بسته بودن با صدای پای ما چشماش رو باز کرد زل زده بهم..یکم هول شدم زیر اون نگاه نافذ!! من از حسی فراری بودم که حالا داشت توی وجودم جوونه میزد البته فکر میکردم بیخبر از اینکه خیلی وقته گریبانم رو گرفته و حسابی ریشه دوانده...مثل همیشه اخم ریزی کرد و طلبکار پرسید
    -کاری داری؟!
    لبم رو گاز گرفتم همین الانش طلبکاره..اگه پیشنهادم رو بگم چی میگه!!دلم گرفت حتی نپرسید حالم خوبه یا نه!!یکم تته پته کردم
    -راستش..راستش..
    با کلافگی گفت
    -حوصله ندارم دلناز اینقدر تته پته نکن..
    احساس کردم چشمام میسوزن..چیزی به گلوم چنگ انداخت..آب دهنمو قورت دادم من چرا اینقدر دل نازک شدم؟؟!!نفس عمیقی کشیدم
    -میخوام برم خونه دوستم
    با اخم شدیدی نگاهم کرد
    -الان موقع رفتن به خونه دوستته؟!
    نگاهی به پرنوش انداختم داشت با ترس به پدرش نگاه میکرد
    -من خیلی وقته بیرون نرفتم اینجا که زندانی نیستم..حتی شما چند دو هفتست اجازه ندادین برم خواهرمو ببینم
    با عصبانیت و صدای بلند گفت
    -وقتی گفتم نه..یعنی نه
    از صدای بلندش جاخوردم یه قدم رفتم عقب پرنوشم به گوشه لباسم چنگ انداخت... گفتم
    -من میرم شما هم نمیتونید جلوم رو بگیرید..
    با تخسی به چشمای عصبانیش نگاه کردم..چندتا نفس عمیق کشید.. هرچقدر جلوش کوتاه اومدم دیگه بسه دارم کلافه میشم..دست مشت شدش رو محکم کوبید به دسته مبل..من فقط نگاهش میکردم..انگشت شصتش رو کشید به لب پایینیش و با همون لحن عصبی گفت
    -برو ولی تا عصر برگرد
    تأکید کرد
    -شب نشه وگرنه حق اومدن نداری..
    الهی شکر کوتاه اومد عقب گرد کردم برم که با صداش متوقف شدم
    -صبر کن
    برگشتم سمتش..یه نگاه به پرنوش انداخت رو به من گفت
    -پرنوشم ببر..
    جااانممممم؟؟!!!با تعجب نگاش کردم اول نمیخواست بزاره خودم برم حالا میخواد پرنوشم ببرم؟!برخاست کتش رو که روی مبل انداخته بود رو برداشت..یه نگاه به سرتا پاش انداختم پیراهن سفیدش رو انداخته بود روی شلوارش دکمه های بالایی لباسش رو باز گذاشته بود گره کرواتشم شل تا روی سینش بود با خودم گفتم الان خیلی شبیه دامون شده..اومد سمتم نگاهی بهم انداخت توی گوشم نجوا کنان گفت
    -شیفته داره میاد نمیخوام پرنوش اینجا باشه اونو ببینه..
    اینو گفت نگاهی بهم انداخت بعدم رفت بیرون...جوشش اشک رو توی چشمام احساس کردم ولی نباید اجازه بیرون اومدن بهشون میدادم"پس میخواد تنها باشن..خوبه اونشب حرفاش رو شنید..یعنی اینقدر دوسش داره که میخواد ازش بگذره؟؟!"داشتم خفه میشدم به عمرم آدم حسودی نبودم ولی الان دوس داشتم سر شیفته رو از تنش جدا کنم...به پرنوش نگاه کردم از شوق داشت دور خودش میچرخید..دستمو کشید با خود برد منم مطیعش دلم نمیخواست برم ولی باید میرفتم اینقدر خوار نشدم که بمونم و شاهد عاشقانه هاشون باشم...اول پرنوش رو حاضر کردم بعدم خودم لباس پوشیدم اونقدر عصبی و گرفته بودم که حتی به اینکه لباسام هماهنگ باشن دقت نکردم با هم رفتیم بیرون دادمهر توی راهرو بود اومد طرفم سویچی رو گرفت سمتم
    -گواهینامه داری؟!
    سرمو تکون دادم سویچ رو انداخت کف دستم با تعجب نگاهش کردم..که گفت
    -منتظر چی هستی؟!
    به خودم اومدم تشکر کردم با خدافظی کوتاهی رفتیم پایین...گواهینامه داشتم یعنی به اصرار مانی دو سال پیش گواهینامه گرفته بودم..همیشه میگفت داشته باشی ازت چیزی کم نمیشه..رفتیم سمت پارکینگ سویچ یه اتومبیل سفید بود..نشستم پشت فرمون همش صلوات میفرستادم خیلی وقت بود رانندگی نکرده بودم"خدایا سالم برسیم"یکی نبود بگه مجبوری؟!..وقتی داشتیم میرفتیم بیرون نگاهم افتاد به انباری یاد اون آلبوم افتادم..وقتی برگشتم باید حتما برم سراغش مخصوصا حالا که کسی زیاد توی عمارت نیست..
    جلو خونه پدر مانی پارک کردم پرنوش عقب نشسته بود و کنجکاو اطرفش رو نگاه میکرد..
    -رسیدیم عزیزم پیاده شو..
    خودم پیاده شدم درو براش باز کردم هنوزم سرش رو به اطراف میچرخوند..رفتم جلو آیفن رو زدم بعد از چند لحظه صدای خودش اومد با جیغ و داد گفت
    -والی نازی بیا تو...
    در با صدای تیکی باز شد دست پرنوش رو گرفتم خونشون آپارتمانی بود طبقه دوم پله ها رو بالا رفتیم مانی جلو در ایستاده بود تا منو دید پرید بغلم کردم حسابی چلوندم منم تلافی کردم تا آخش در اومد ازم جدا شد با دیدن پرنوش حیرت زده به سمتم برگشت بعد پرنوش رو گرفت توی بغلش لپاش رو بوسید که جیغ بچه دراومد
    -عزیز منم که آوردی
    -مانی منو تفی کرد
    پرنوش این حرفو با چهره طلبکار زد خندم گرفت
    -مانی میخوای همینجا نگهمون دار..
    زد به گونه خودش
    -ای وای ببخشید بیاید داخل..یدفعه میای این عروسکم میاری آدم هول میشه...
    رفتیم داخل نشستیم پرنوش فقط اطرافش رو نگاه میکرد حرف نمیزد..مانی از آشپزخونه با شربت اومد
    -خیلی خوشحال شدم
    اول جلو پرنوش گرفت بعد اومد سمت من..با سرش پرنوش رو نشون داد به آرومی گفت
    -چطور پدرش رو راضی کردی؟؟
    با این حرفش یاد دادمهر افتادم"شیفته"ابروهام بدرقمه تو هم گره خوردن مانی با تعجب نگاهم کرد سینی رو گذاشت روی میز..دیگه چیزی نپرسید..
    -خوبی عروسک؟!
    باز مانی شروع کرد..با این حرف مانی پرنوش اخم کرد دست به سینه نشست..
    -من عروسک نیستم..پرنوشم
    مانی لپش رو کشید بیچاره سرخ شد با ناله گفت
    -دلنازجون!!
    رو به مانی گفتم
    -بسه مانی اینقدر حرصش نده
    -انگار شما دوتا از دنده چپ بیدار شدین چتونه؟!
    منکه حرصم از این بود که شیفته الان عمارته..پرنوش رو نمیدونستم..سعی کردم حالا که آوردمش بیرون بهش خوش بگذره
    -مانی پدر و مادرت و ماهان کجان؟ هیچکس نیست!!
    مانی شونه ای بالا انداخت
    -بابا و ماهان سرکارن تاشب نمیان مامانم رفته خونه خالم...معلوم نیس کی دل بکنه بیاد..
    سرمو تکون دادم
    -نهار درست کردی
    لبخند گشادی زد
    -اون گاز دستت رو میبوسه یه قرمه سبزی درست کن
    چشم غره ای بهش رفتم
    -خیلی پررویی..بعد از قرنی اومدم مهمونیا..
    شونه ای بالا انداخت ..نگاهی به پرنوش انداختم رو به مانی گفتم
    -باشه ولی شرط داره...
    سرش رو تکون داد
    -من قرمه سبزی درست میکنم توهم از اون کیک توت فرنگیای نابت..
    -باشه قبوله..
    پرنوش تا اسم کیک اومد با شوق نگاهمون کرد همگی با هم رفتیم سمت آشپزخونه قرمه سبزی رو من درست کردم مانی هم داشت مواد کیکو چک میکرد
    -یه چندتا موادش رو باید از بیرون بخرم تمام شدن..
    رفت بیرون ما هم مشغول بودیم البته پرنوش فقط نشسته بود و به من نگاه میکرد...بعد از نیم ساعت مانی هم اومد شروع کرد به درست کردن کیکش..به چهره مانی نگاه کردم غرق کارش بود همونطور که خیار خرد میکردم برای سالاد پرسیدم
    -چی شد پدرت رضایت داد؟!
    لبخند گشادی زد همونطور که مواد رو هم میزد
    -نمیدونم یه روز مهراد به بابا میگه میخواد باهاش حرف بزنه..اگه حرفاش بابا رو قانع نکرد پا پس بکشه..بابا قبول کرد بیرون فرار گذاشتن وقتی بابا برگشت صورتش از رضایت برق میزد بعدم گفت خودمو برای خاستگاری آماده کنم..منکه توی دلم عروسی گرفته بودم ولی نه مهراد نه بابا هیچکدوم نگفتن چی بینشون گذشته که بابا قبول کرد
    با حرص آرد رو اضافه کرد..ادامه داد
    -از هر کدوم میپرسیم میگن مردونه بود بین خودشون..
    باز چهرش روشن شد و نیم نگاهی بهم انداخت
    -ولی هرچی بود منکه راضیم..
    با لبخند سری تکون دادم...خدا رو شکر کردم که آرزوش رسید...مگه عشق بدون سختی بدست میاد؟؟!اگه همینطوری الکی الکی بدست بیاد اونقدر شیرین نیست که!!"چقدرم که من اطلاعاتم در مورد عشق و عاشقی بالاست‌!!"مانی مایع رو ریخت توی قالب ستاره مانند،بعدم گذاشتش توی فر..اومد نشست یکم با هم صحبت کردیم البته بیشتر مانی جیغ پرنوش رو درمیاورد...!!!برخاستم رفتم سمت گاز ببینم قرمه سبزیش جا افتاده یا نه در همون حال گفتم
    -اینقدر جیغ این بچه رو در نیار مانی ..
    هوف کشیدم ادامه دادم
    -لپاش رو کبود کردی ازبس کشیدی من باید جواب پس بدم
    نگاهی به پرنوش انداخت
    -بابا چرا دروغ میگی منکه یواش میکشم خودش زیاد ناز نازیه..
    سرمو به تأسف تکون دادم
    پرنوش-به بابام میگم..
    مانی پشت چشمی نازک کرد اشاره به من گفت
    -تحویل بگیر نازی خانووومم...
    چیزی نگفتم..یکم از قرمه سبزی چشیدم خوب جا افتاده بود
    -مانی میزو بچین..دیگه جا افتاده..
    مانی سریع شروع کردن چیدن میز...بعدم رفت به کیکش سر زد مثل اینکه اونم پخته بود از فر درش آورد تا سرد بشه..نشستیم دور میز برای پرنوش کشیدم بعدم برای خودم مانی اولین قاشق رو که خورد
    -وای دلم هوای قرمه سبزیات رو کرده بود نازی..
    پرنوش-خیلی خوشمزس دلنازجون
    با لبخند گفتم
    -نوشجونتون..
    بعد از صرف نهار با مانی ظرفا رو شستیم کیک رو هم گذاشتیم توی یخچال تا سرد بشه بتونیم عصرونه بخوریمش..رفتیم تو هال پرنوش روی کاناپه خوابش برده بود..مانی بلندش کرد بردش سمت اتاق خودش..
    -من میبرمش توی اتاق خودم بیدار نشه اینجا..
    بعد از چند دقیقه اومد بیرون کنارم نشست زد به پهلوم و بدون مقدمه پرسید:
    -بگو ببینم چرا مثل همیشه نیستی؟!
    برگشتم سمتش
    -وامنظورت چیه؟؟
    چپکی نگاهم کرد
    -نازی من تو رو خوب میشناسم..طفره نرو..
    نگاهی به اطراف انداختم بدون اینکه به مانی نگاه کنم و مثل خودش بدون مقدم گفتم
    -فک کنم عاشق شدم..
    مانی با حیرت نگاهم کرد فکش نزدیک به افتادن بود بیشتر از اونی که بود باز نمیشد وگرنه فک کنم اگه کش میومد تا زمین میرسید..منتظر بود من بیشتر توضیح بدم..لبم رو گاز گرفتم.. شروع کردم به توصیف حالت هایی که بهم دست میده انگار من بیمار باشمو مانی دکتر!!..هر چی من بیشتر میگفتم مانی نیشش بیشتر باز میشد من بغض میکردم مانی ریز ریز میخندید..از حرکات مانی دیگه شکمم به یقین تبدیل شده بود ..مانیا پرید بوسم کرد
    -عاشق شدنت مبارک..
    با حرفی که زد یه قطره اشک از گوشه چشمم سرازیر شد و بعد از اون سیل قطرات اشک سرازیر شدن..منو گرفت توی بغلش..
    -گریه کن نازی..گریه کن تا خالی بشی حالت رو میفهمم..میدونم داری چه دردی رو تحمل میکنی!
    -آخه چرا؟؟!!منکه همیشه از این حسا فراری بودم..
    -کاره دله دست خودت که نیست..
    هق هقم بلند شد..همه چیزو گفتم اینکه چرا امروز گرفتم گفتم از شیفته و دادمهر گفتم حتی حرفای اونشبه شیفته که دادمهر گفت حق نداری به کسی بگی و فراموش کن چی شنیدی رو..مانی با عصبانیت گفت
    -یعنی فهمید دختره داره دورش میزنه؟؟؟بازم میخواد باهاش باشه؟!!
    با فین فین سرمو تکون دادم..مانی دستشو زیر چونش برد
    -امکان نداره یه مرد اینقدر راحت از خ*ی*ا*ن*ت بگذره..
    کمی مکث کرد
    -اونم مردی مثل دادمهری که تو میگی!!
    -چی میگی؟؟!خودش بهم گفت میخوام تنها باشیم..
    جریان ساره و کسرا رو نگفتم بنظرم اتفاقات شب قبل محرمانه بودن وگرنه دادمهر همه خدمتکارا رو مرخص نمیکرد
    مانی-یه چیزی این وسط درست نیست..یکم منطقی باش دختر..
    -منظورت چیه؟!
    -اون تو رو میبره خونش اونم فقط برای اینکه زیر نظرت بگیره یوقت مشکل اخلاقی نداشته باشی..اونم تویی که فقط پرستاری بعد حرفای عاشقانه نامزدش رو میشنوه تو رو میبره تو اتاق و میگه حرفایی که شنیدی رو فراموش کن..اگه از خیانتش بگذره از نارو زدنش به هیج وجه نمیشه گذشت حتی عوضی ترین آدم از نارو زدن متنفره..
    لبام رو بهم فشردم چهره مانی شده بود مثل بازرسای فضول و کنجکاو
    مانی-یه چیزی ته دلم میگه این دادمهره که داره از شیفته استفاده میکنه!!
    با تعجب گفتم
    -برای چی؟؟!!اونا میخوان کارشون پیش بره...
    سرش رو به چپ و راست تکون داد
    -منم همینجاش گیرم...
    -بیخیال مانی حتی اگه بینشون بهم بخوره دادمهر عمرا به من فکر کنه.
    زد تو سرم
    -باز خودت رو دست کم گرفتی؟!دلشم بخواد..
    اگه من بودم کلی مانی رو سرزنش میکردم ولی اون خیلی خوب منو آروم کرد واقعا مدیونش بودم الان حال بهتری داشتم..
    -مانی حرفایی که بینمون رد و بدل شد رو به کسی نگی حتی آرام..من نباید اون حرفایی که از خ*ی*ا*ن*ت شیفته بودن رو میگفتم..چه دهن لق شدم من..!!
    -خیالت راحت..قرص قرص میمونه..
    خیالم راحت بود مانی هرچقدر سربه هوا باشه ولی رازدار خوبیه..
    پرنوش از خواب بیدار شد اومد خودش رو انداخت بغلم بردمش صورتش رو شستم مانی هم کیک رو آورد برای خودمون چای آورد برای پرنوشم آبمیوه
    پرنوش-مانی جون خیلی خوشمزس
    مانی با لبخند گفت
    -نوش جونت گلم..
    -به بابام نمیگم لپام رو کشیدی..
    ریز خندیدم
    -امتیاز گرفتی مانی..
    -دستت درنکنه پرنوش زحمت کشیدی..
    پرنوشم سرش رو تکون داد آبمیوش رو خورد..هرچی مانی سربه سرش میزاشت آخرش خودش حرص میخورد..
    -بیاین آهنگ بزارم.. یکم خوشی کنیم..
    -بیخیال مانی حوصلم نمیکشه..
    رفت سمت دستگاه پخش دکمش رو زد بعدم با مسخره بازی اومد طرف منو پرنوش بلندمون کرد
    " ﺑﻬﻢ ﻣﯿﮕﯽ ﺧﺎﺻﯿﯿﯽ ﺍﯾﻨﻮ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ
    ﺗﻮ ﻣﻨﻮ ﻣﯿﺨﺎﺳﺘﯿﯿﯿﯽ ﺍﯾﻨﻢ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ
    ﺁﻫﻬﻪ ﻋﺠﯿﺒﻢ ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﻧﻪ؟
    ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺑﻬﻮﻧﻪ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺑﺰﻧﻢ ﺑﮑﻮﺑﻢ ﻣﻦ ﺑﯿﺨﯿﺎﻝ ﺯﻣﻮﻧﻪ
    ﺍﻡ
    ﻣﺜﻠﻪ ﺗﻮﻭﻭ
    ﻫﻤﻪ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﻢ ﺩﻭﺭﻩ ﻫﻢ ﺟﻤﻌﯿﻢ
    ﺣﺎﻟﻤﻮﻥ ﺧﻮﺏ
    ﻣﻮﺩﻣﻮﻥ ﺗﻮﭖ
    ﻫﻤﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻢ ﻣﺎﺍﺍﺍﺍﺍ
    ﻭﺍﯼ ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﻣﺮﺍﻣﯽ
    ﺗﻮ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﺎﻭﺭﺍﻣﯽ
    ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻪ ﮐﺎﻣﻢ ﺷﯿﺮﯾﻨﻪ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﻫﺎﻣﯽ
    ﻭﺍﯼ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﻣﺮﺍﻣﯽ
    ﺗﻮ ﺭﻓﯿﻖ ﺑﺎ ﻭﻓﺎﻣﯽ
    ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻪ ﮐﺎﻣﻢ ﺷﯿﺮﯾﻨﻪ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﻫﺎﻣﯽ
    ﺩﺳﺘﺎﺗﻮ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ
    ﺩﺳﺘﺎﻣﻮ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ
    ﻣﺎ ﺑﻬﻢ ﻣﺤﺘﺎﺟﯿﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﻢ ﻣﯿﻤﯿﺮﯾﻢ
    ﺩﻝ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺧﻮﺷﻪ
    ﺩﻝ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺩﻟﻢ
    ﯾﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﺗﻮ ﺧﻮﺷﮕﻠﻢ
    ﺷﺐ ﺍﻭﻧﻪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺨﺎﯼ
    ﺣﺎﻻ ﺑﺎ ﺩﻟﻢ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﺎﯼ ﺍﺭﻩ
    ﻫﺮﮐﯽ ﻫﻢ ﻣﺎﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﻣﯿﮕﻪ
    ﭼﻘﺪﺭ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯿﺎﯾﻦ
    ﻭﺍﯼ ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﻣﺮﺍﻣﯽ
    ﺗﻮ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﺎﻭﺭﺍﻣﯽ
    ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻪ ﮐﺎﻣﻢ ﺷﯿﺮﯾﻨﻪ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﻫﺎﻣﯽ
    ﻭﺍﯼ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﻣﺮﺍﻣﯽ
    ﺗﻮ ﺭﻓﯿﻖ ﺑﺎ ﻭﻓﺎﻣﯽ
    ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻪ ﮐﺎﻣﻢ ﺷﯿﺮﯾﻨﻪ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﻫﺎﻣﯽ
    ‏( ﺳﺎﻗﯽ ﺷﺮﺍﺑﻢ ﺩﻩ
    ﺷﺮﺍﺏ ﻧﺎﺑﻢ ﺩﻩ ‏)
    ﻭﺍﯼ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﻣﺮﺍﻣﯽ
    ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻪ ﮐﺎﻣﻢ ﺷﯿﺮﯾﻨﻪ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﻫﺎﻣﯽ
    ‏( ﺑﺎ ﻣﺮﺍﻡ)"
    بعد از اون چندتا اهنگ دیگه هم گذاشت مجبورمون کرد باهاش برقصیم دیگه جونی برام نموند نمیدونم مانیا اون همه انرژی رو از کجا میاره..پرنوشم که رو پا بند نبود حسابی شارژش کرد مانی..
    عصر که شد دیدم داره دیر میشه از مانی خدافظی کردیم به سمت عمارت راه افتادیم کم کم داشت هوا تاریک میشد تا رسیدم دق کردم که شب نشه..پرنوش رو پیاده کردم خودمم ماشین رو بردم پارکینگ..وقتی برمیگشم..جلوی انباری مکث کردم رفتم جلو درش رو به سختی باز کردم لامپ رو روشن کردم خیلی سریع رفتم سمت صندوق و آلبوم رو در آوردم لامپو خاموش کردم سریع رفتم داخل عمارت خدا رو شکر خبری نبود پله ها رو با سرعت هرچه تمام تر رفتم بالا خودمو انداختم داخل اتاقم درشو بستم چندتا نفس عمیق کشیدم آلبوم رو توی کمد قایم کردم تا بعد اگه وقت کردم برم سراغش...
    هنوزم عمارت خلوت بود رفتم پایین سمت اتاقی که احتمال میدادم هنوزم کسرا و ساره اونجا باشن..البته مطمئن نبودم هنوز ساره اینجا باشه..صدای دادمهر رو شنیدم داشت با تلفن با شخصی صحبت میکرد توجه کردم که فهمیدم نگین خانمه الان یک ماهی از رفتنش میگذشت ولی خبری از برگشتش نبود..
    -گفتم اتفاق خاصی نیوفتاده...باور کنید
    پشتش به من بود نمیخواستم به حرفاش گوش بدم ولی خب مگه میتونستم جلو حس سرکش کنجکاوم رو بگیرم؟؟
    -من فقط میخوام شما کمی بیشتر بمونید...
    کلافه این طرف آن طرف می رفت دستی به گردنش کشید
    -وقتی برگشتین همه چیزو توضیح میدم..ولی باورکنید هیچ اتفاقی نیوفتاده..
    دستشو به کمرش زد روی پاشنه پا چرخید خودمو پشت دیوار پنهان کردم
    -چشم..مواظب خودتون باشید..خدانگهدار
    بعدم صدای قدماش که داشت دور میشد"چرا از نگین خانم خواست برنگرده؟؟!!"شونه ای بالا انداختم..رفتم سمت اتاق صدای ساره از اونجا میومد داشت با دادمهر و شخص دیگری که حدس زدم کسرا باشه صحبت میکرد..
    ساره-البته که میشه بهش اعتماد کرد..البته بازی با جون الکی نیست..
    چی میگه ساره؟!صدای بی حالی گفت
    -مطمئن باشم ساره..شوخی بردار نیست این موضوع..
    صدای حرصی ساره که گفت
    -چرا از من میپرسی اصلا؟؟از دوست جونت بپرس خب!!
    کسرا-حالا چرا ناراحت میشی؟؟
    با مکث گفت
    -تو چی میگی دادمهر؟!
    -من نمیدونم..
    ساره جیغ جیغ کنان گفت
    -چیو نمیدونی هان؟؟!
    کسرا-آروم باش ساره
    چیزی از حرفاشون دستگیرم نشد دستمو بردم بالا در زدم صدای بفرمایید ساره اومد در رو باز کردم رفتم داخل..درست حدس زدم کسرا رو تخت نشسته بود ولی هنوز رنگ و روش پریده بود ساره کنارش نشسته بود و دادمهرم روی کاناپه ای که گوشه ای از اتاق قرار داشت نشسته بود با صدای آرومی سلام کردم همشون یطوری نگاهم کردن باعث شد هول بشم ساره با لبخند فوق گشاد،دادمهر با تفکر و کسرا هم یه ابروش رو بالا داد زل زد به من آب دهنم رو قورت دادم با صدایی که سعی میکردم نلرزه
    -چیزی شده؟!
    ساره برخاست اومد طرفم دستمو گرفت رو به کسرا گفت
    -خب نظرت چیه؟!
    دادمهر اخم کرد با عصبانیت گفت
    -این موضوع به دلناز مربوط نیست نباید الکی پاش رو وسط بکشیم..
    رو به ساره گفتم
    -جریان چیه ساره؟!
    منو نشاند روی یه صندلی چوبی..خودشم روی یه صندلی دیگه نشست منم بهشون نگاه میکردم بالاخره کسرا لب باز کرد
    -ببینید دلناز خانم یه موضوعیه که چطور بگم...
    مکث کرد
    - ما به کمک شما نیاز داریم ولی اگه موضوع رو بهتون بگیم شما دیگه نمیتونید پا پس بکشید..
    گیج بهش نگاه کردم...سرش رو تکون داد رو به دادمهر گفت
    - یه لحظه بیا..
    دادمهرم برخاست رفت کنارش نشست زیر گوشش دادمهر یچیزی گفت که اخماش دو برابر شدن
    کسرا-بهتره تو بگی من نمیدونم چطور این موضوع رو بگم
    دادمهر یه نگاه به چهره هنگ کردم انداخت دستی کلافه به صورتش کشید
    -ببین دلناز ما یه پیشنهاد برات داریم..البته قبل از اینکه بشنویش باید قبولش کنی..
    با حیرت گفتم
    -این دیگه چجورشه؟؟
    -موضوع مرگ و زندگیته اگه جریان رو بفهمی دیگه نمیتونی قبول نکنی باید تا آخرش بمونی!!!
    نفس تو سینم حبس شد اینا چی میگن؟!مرگ و زندگی؟نگاهی به کسرا انداختم دیشب دادمهر گفت تیر خورده...واقعا من کجا دارم زندگی میکنم بین آدمایی که اصلا چیزی ازشون نمیدونم..چرا باید با زندگی خودم بازی کنم؟!سرمو بلند کردم همین سوال رو پرسیدم..هرسه بهم نگاه کردن.. کسرا دست کرد جیبش چیزی در آورد داد دست دادمهر اون با تعجب بهش نگاه کرد
    -مطمئنی کسرا؟!
    سرش رو تکون داد
    -باید بدونه اگه این پیشنهاد رو قبول میکنه داره در راه درستی قدم پیش میزاره..
    دادمهر اومد طرفم همون چیزی رو کسرا داد بهش رو طرفم گرفت با تردید ازش گرفتم نگاه کردم حیرت زده به کسرا نگاه کردم یه کارت که روش نوشته شده بود"سرگرد کسرا توکلی"خب وقتی میگه کمک یعنی باید به یه پلیس کمک کنم..
    کسرا-من فقط خواستم بدونید که اگه قصد کمک داشتید دارین راه درستی رو میرید و جون هزاران نفرو نجات میدید!..
    خواستم همون لحظه بگم قبوله ولی دهانی رو که باز کرده بودم رو بستم مغموم بهشون نگاه کردم با خودم گفتم" آرام..اگه اتفاقی برای من بیوفته آرام نابود میشه.."چشمام پر از اشک شدن سرمو بلند کردم با صدای خفه ای گفتم
    -نمیتونم
    و بعد با سرعت هرچه تمام تر از جلوشون غیب شدم و خودم رو انداختم بیرون لبام رو گاز میگرفتم که گریه نکنم همینطور که میرفتم بازوم از پشت کشیده شد با جسمی برخورد کردم بینیم تیرکشید همین کافی بود تا قطرات اشک سدشون شکسته بشه و بیرون بریزن..دادمهر با نگرانی نگاهم کرد
    -چیشده؟! چرا گریه میکنی؟!
    لبم رو گاز گرفتم
    -من نمیتونم...دلم میخواد کمک کنم ولی نمیشه..
    -چرا؟!
    سعی کردم جلو اشکام رو بگیرم پلکامو فشار دادم وقتی بازشون کردم تصویر واضحی از دادمهر جلوم بود که منتظر نگاهم میکرد..
    -بخاطر خواهرم..اون به من نیاز داره..اگه منو هم از دست بده...اگه اتفاقی..
    لبام رو روی هم فشردم و ناتوان سرمو تکون دادم..با هر دو دستش بازوهامو گرفت با آرامشی که هیچ وقت ازش ندیده بودم گفت
    -به من اعتماد داری؟!
    گیج نگاهش کردم..نمیدونم چرا دربرابرش وقتی خط قرمزام رو رد میکرد عکس العمل نداشتم البته دادمهر خیلی وقت بود که علاوه بر خط قرمزای زندگیم از خط قرمز قلبمم رد شده بود...دوباره پرسید
    -داری؟!
    ناخودآگاه بدون اینکه روی کلماتم اختیار داشته باشم گفتم
    -دارم!!
    لبخندی هرچند کوچک و محو لبهایش رو زینت داد
    -من قول میدم هیچ اتفاقی برات نیوفته..بعد از این ماجرا سالم کنار خواهرت باشی..حالا چی میگی قبوله؟!
    بازم بی اختیار گفتم"قبوله"داری باهام چیکار میکنی دادمهر؟؟!هر چی بود من دوسش داشتم این عشق و این دیوانگی ای که حتی نمیدونستم آخرش قراره چی باشه رو دوست داشتم..
    با هم برگشتیم داخل کسرا و ساره بدجور اخماشون تو هم بود به ساره نگاه کردم یه شال انداخته بود روی موهاش..!!!!!وقتی ما اومدیم کسرا پرسید
    -خب چی شد؟؟!
    دادمهر نگاهی به من انداخت..گفت
    -دلناز قراره همراهیمون کنه..
    کسرا-خوبه!!
    دادمهر..پس از مکثی طولانی شروع کرد صحبت کردن..
    -بدون مقدمه همه چیزو تعریف میکنم دو سال پیش توی یه مهمانی من با شریف آشنا شدم..اون یه تاجر بسیار موفقه البته این ظاهر ماجراست..
    نگاهی به چهره کنجکاوم انداخت ادامه داد
    -یه روز توی شرکت اومد سراغم و ازم خواست توی وارد کردن یه سری دارو کمکش کنم..اول تعجب کردم چون اون در این مورد اصلا تخصص نداشت ازش خواستم بیشتر توضیح بده شروع کرد درمورد داروها توضیح دادن چیزی که درموردش صحبت میکرد یه نوع دارو بسیار کمیاب و خاص بود که فقط چندتا شرکت امتیاز وارد کردنش رو به کشور دارن و البته شرکت ما هم یکی از اون شرکتاست..گفت سرمایه از خودش و وارد کردن این دارو ها از شرکت ما خب هرکسی بود چنین پیشنهادی رو میپذیرفت هم اینکه آدمای زیادی هستن که به چنین دارویی نیاز داشتن ..ولی یجای کار اشکال داشت و اینو من موقعی متوجه شدم که کسرا اومد سراغم..
    نگاهش رو به کسرا داد این دفعه کسرا لب به سخن گشود
    -شریف آدم درستی نیست ما و گروهمون سالهاست منتظر این هستیم که مدرک بزرگی ازش گیر بیاریم و اون رو گیر بندازیم ولی متأسفانه اون آدم زیادی زیرکه کار اون علاوه بر تجارت که فقط برای ظاهرسازیه قاچاق انواع مواد مخدر،اسلحه،حتی انسان و چیزای دیگه اون یه آدم بسیار رذل و پسته که با جون آدما بازی میکنه فقط برای پول..بگذریم وقتی متوجه شدم رفته سراغ دادمهر شروع کردیم تحقیق کردن و ...
    مکث کرد نفسش رو با حرص بیرون داد..با نگرانی گفتم
    -و چی؟؟
    چشماش رو که از عصبانیت بسته بود باز کرد
    -و متوجه شدیم اون میخواد از اون دارو تقلبیش رو وارد کنه..دادمهر گفت این دارو کمیاب و خاصه و البته حساس نوع تقلبیش بسیار کشندست ولی اون آدم رذل فقط برای سود کلانش میخواد جون هزاران آدم بیگناه رو بگیره..
    با حیرت دستام رو گرفتم جلو دهانم با تته پته پرسیدم
    -اون داروها..الان..الان وارد شدن؟!
    دادمهر-درسته وارد شدن..البته اونا در دسترس دادمهر نیستن..چون خودش واردشون کرده یه انبار مجزا براشون ساخته و کسی هم ازش خبر نداره...
    -به دست مردمم رسیدن؟!
    کسرا سرش رو تکون داد
    -نه خدا رو شکر ولی اون داره پشت سر هم این دارو ها رو وارد میکنه..هیچکسم از اینکه اون داروها کجا نگه داری میشن خبر نداره...
    خدای من چه آدمایی رو به اونا گفتم
    -بنظرتون اون داره چیکار ‌میکنه با اون داروها؟
    هر سه به من نگاه کردن
    دادمهر- با هزار رشوه و کلک امتیاز رو گرفته از شرکتای دیگه و میخواد این دارو تمام بشه و با قیمت خیلی زیادی واردش کنه به بازار ...البته توی این ماجرا به یه خریدار نیاز داره..تا همه اون داروها رو بندازه بهش و پای خودشو از این ماجرا بیرون بکشه..
    -خدای من این فاجعست!!
    کسرا-و حالا نقش شما در این ماجرا!!
    با کنجکاوی بهش نگاه کردم
    -آخر این هفته مهمانیه..ما شما و دادمهر رو میفرستیم اونجا به عنوان خریدار..البته این یه دیدار غیر رسمی فقط برای آشناییه..توی این مهمانی که تو کاخ مجللش برگزار میشه..شما باید یکاری انجام بدین..
    پریدم توی حرفش
    -صبر کنید..ببخشید اونکه هم منو دیده..
    نگاهی به دادمهر انداختم و اشاره کردم بهش
    -هم ایشون رو..
    کسرا-اونش دیگه دست بچه های گریم رو میبوسه که چهرتون رو تغییر بدن..
    صاف نشستم رو بهش گفتم
    -فکر همه جاش رو هم کردین!!
    کسرا-درسته کوچکترین اشتباهی باعث به خطر افتادن هر جفتتون میشه..
    نفس تو سینم حبس شد..با ترس پرسیدم
    -حالا من باید چیکار کنم؟!
    نگاهی به دادمهر انداخت اونم اخمش وحشتناک شد با حرکتی که هممون جاخوردیم برخاست رفت بیرون درو چنان کوبید گفتم الان سقف خراب میشه رو سرمون..دستمو گذاشتم رو قلبم.. کسرا سرش رو تکون داد و چیزی زیر لب زمزمه کرد..بعد سرشو بلند کرد
    -ببینید من بدون رودروایسی حرفم رو میزنم چون کاری که باید انجام بدید اصلش همینه..
    با تردید نگاهی بهم انداخت
    -شریف از خانمای خوش چهره خیلی خوشش میاد..شما..باید.......
    با چشمای گشاد شده نگاهش کردم
    -میخواید توجهش رو جلب کنم؟!
    چنان صدام بلند بود که هردو خشک شدن..دادمهر با چهره سرخ شده اومد داخل..
    -کسرا بیخیال این موضوع شو..
    کسرا-اون قبول کرده و باید تا تهش بره...
    فریاد بلندی کشید
    -گفتم بیخیال شو..
    قبضه روح شدم..چهرش بدجور خشن شده بود..از عصبانیت پوست برنزش به کبودی میزد رگه های سرخی توی سفیدی چشمای مشکیش دیده میشد... کاری که کسرا میخواست اصلا در توانم نبود منو چه به........برخاستم رو بهش با آرامش گفتم
    -پرنوش کجاست؟؟!!
    با تعجب به سمتم برگشت
    -بالا تو اتاقش..
    سرمو تکون دادم با قدمای آروم و خونسرد رفتم سمت در..با صداش ایستادم سر جام
    -میخوای چیکار کنی؟!
    نفس بلند و صدا داری کشیدم
    -باید فکر کنم..چیز کمی نیست..بعد از شام تصمیم رو میگم..
    از اتاق رفتم بیرون.. پرنوش جلو در ایستاده بود و با ترس نگاهم میکرد با دیدنم به سمتم اومد‌
    -بابا باهات دعوا کرد؟!
    لبخند زدم خم شدم موهاش رو نوازش کردم
    -نه عزیزم..بریم بالا؟؟
    سرش رو تکون داد با هم رفتیم بالا..کنار پرنوش نشسته بودم داشتم براش داستانی رو میخوندم ولی فقط میدونستم صدایی داره از گلوم خارج میشه..حتی نمیدونستم محتوای داستانش چیه با احساس تکونایی به خودم اومدم نگاهمو به پرنوش دادم داشت تکونم میداد و یکسره صدام میزد
    -چیشده؟؟!!
    لباش رو آویزون کرد
    -گشنمه!!
    بردمش پایین با خودم گفتم"اصلا کسی غذا درست کرده؟!"ساره یه سینی دستش بود داشت میرفت سمت اتاقی که کسرا توش بود
    -کجا میری؟؟
    نگاهی بهم انداخت
    -این سوپ رو بدم به کسرا..
    سرمو تکون دادم رفتیم تو سالن غذاخوری با کمال تعجب دیدم همه چیز روی میز هست پرنوش رو نشوندم خودمم کنارش نشستم براش غذا کشیدم..ولی خودم منتظر بقیه شدم صدای پایی اومد دادمهر و ساره در کمال تعجب دامونم کنارشون بود"اصلا معلوم نیست این بشر کی میره کی میاد"اومد طرف پرنوش گونش رو بوسید
    -خوبی عمو؟!
    پرنوش با دهان پر دستاش رو حلقه کرد دور گردنش
    -اهوممم
    رو به من گفت
    -شما خوبید؟!
    -سلام..ممنون منم خوبم..
    همگی نشستن دور میز دامون همونطور که غذا میکشید رو به دادمهر و ساره گفت
    -اگه نمیرسیدم احتمالا از دست ساره و دادمهر باید گشنه پلو میخوردم..
    ساره-هه هه هه خندیدم..البته برادرت که بله ظهر شیفته رو آورد اینجا من و کسرا رو حبس کرد توی اتاق منکه از گشنگی درحال تلف شدن بودم..حالا خوبه به کسرا قبلش غذا داده بودم...
    با اومدن اسم شیفته هر چقدر خواستم جلو خودمو بگیرم اخم نکنم نشد مخصوصا حالا که متوجه شدم چه آدم پستیه...
    دامون-ساره چی دادی به کسرا؟یوقت نکشیش؟!
    ساره یکم سرخ و سفید شد گفت
    -سوپ آماده..
    دامون سرشو تکون داد منم زور میزدم نخندم..باز خوبه اومد یکم از اون جو متشنج کم کرد..ولی حرفی زد که متعجب به سمتش برگشتم
    -عوضش سوپای خواهر دلناز خانم خیلی خوشمزن..
    رو به من گفت
    -شما آشپزی یادش دادی؟
    چشمام رو ریز کردم
    -شما سوپای آرامو کجا خوردین؟!
    -اون موقع که خونه باغ بودم برام آورد..یادتون نیست!!
    تا اسم خونه باغ اومد دادمهر برگشت سمتم و با تعجب نگاهم کرد..خواستم چیزی بگم که اون زودتر پرسید پرسید
    -دامون منظورت کدوم خونه باغه..؟!
    صورت دامون در هم رفت ضربان قلب منم زیاد شد...قاشق تو دستم لرزید..
    دامون-همون خونه باغ ..
    دادمهر حیرت زده گفت:تو چطور رفتی اونجا؟!!
    دامون- دادمهر خواهش میکنم..الان موقعش نیسش..
    -باید درموردش صحبت کنیم
    چیزی نگفت سرش رو تکون داد..ساره این وسط فقط با کنجکاوی نگاه میکرد پرنوشم غذاش رو میخورد.. منم که تو حال خودم نبودم.. چه حسای بدی امشب به سراغم اومدن یعنی اون خونه باغ چه چیزی داشت که درموردش اونطوری صحبت میکردن؟؟!برای منکه پر از خاطرات بد بود..یه خونه باغ موروثی پر از خاطرات بد حداقل برای من..تا آخر شام همه سکوت کرده بودیم هرکدوم انگار تو فکر خودش غرق بود ...
    دور همدیگه نشسته بودیم آخرشب بود فقط دامون این دفعه بهمون اضافه شده بود...پرنوش رو خوابوندم اومدم پایین توی همون اتاق..همه نگاهشون به من بود..بالاخره لب باز کردم
    -من چندتا سوال دارم
    کسرا-بفرمایید
    -اگه..اگه اونا فهمیدن که ما داریم گولشون میزنیم مطمئنا زندمون نمیزارن درسته؟!
    نگاهی بینشون رد و بدل شد
    دادمهر-درسته!
    نفس عمیقی کشیدم"خودم کردم که لعنت بر خودم باد..با این عشق و عاشقی سر خودمو به باد میدم مطمئنم.."سرمو بلند کردم
    -و اینکه یک شبه نمیتونم اعتماد شریفو بدست بیارم؟
    کسرا-شما به عنوان زن و شوهر میرین اونجا و قراره دو روز رو اونجا بگذرونید..تا اینکه از بین خریدارا..شریف انتخابتون کنه..
    با تعجب نگاهش کردم..
    -زن و شوهر؟؟!
    دامون سرش رو انداخت پایین شونه هاش تکون میخوردن با صدای بلندی بهش توپیدم
    -آره خب خنده دارم هست..
    همشون کپ کردن...رو به کسرا گفتم
    -چرا از اول نگفتین اینو؟!
    کسرا از نگاه خشمگینم جاخورد
    -خیلی خب بزارین من بقیه حرفمو بزنم..
    -بفرمایید
    -اگه با این مشکل دارین که قراره با یه مرد تو یه اتاق سر کنید..
    مکث کرد به همه یه نگاه انداخت
    ساره-نگو کسرا الان نازی منفجر میشه..
    ولی من منتظر بودم بقیه حرفشو بشنوم
    -محرمتون میکنیم
    خشک و بی حرکت سر جام موندم اشک تو چشمام جمع شد با صدای خفه ای گفتم
    -الان میفهمم چرا منو انتخاب کردین
    بغضی که به گلوم چنگ مینداخت رو سعی کردم قورت بدم ولی بی فایده بود ...داشتن بهم نگاه میکردن..
    -چون من یه دختر بی کس وکارم به خودتون اجازه دادین این پیشنهاد رو بدین...فکر کردین خیلی آسونه..به همین راحتی میگید محرمتون میکنیم!!
    ساره-نازی تو بد برداشت کردی باور کن ما..
    پریدم وسط حرفش
    -نه!چرا..چرا
    رو بهش کردم میخواستم محکش بزنم اینکه اگه این پیشنهاد رو بدم چه حالی میشه...
    -چرا از ساره استفاده نمیکنید؟اون بازیگره بهتر میتونه چنین نقشی رو بازی کنه اینطور نیست؟!
    ساره حیرت زده نگاهم کرد بقیه هم دست کمی نداشتن..دائم بهم نگاه میکردن..کسرا صورتش از خشم سرخ شده بود
    -این چه پیشنهادیه؟؟!
    یه ابروم رو دادم بالا دست به سینه نگاهش کردم..
    -چرا؟؟!!اینم همونه که شما به من گفتی!!
    ابراز احساسات هم فشرد دستاش مشت شده بودن..به ساره نگاه کردم داشت نگاهش میکرد..لبم رو گاز گرفتم برخاستم همه به من نگاه کردن..
    -منکه راه برگشت ندارم..قبوله!!
    بازم متعجبشون کردم..دادمهر لب باز کرد
    -دلناز اگه موافق نیستی..
    پریدم وسط حرفش
    -ایرادی نداره..فوقش یکی دو هفتس دیگه نه؟!!
    گنگ نگاهم کرد..یه چیزی ته نگاهش تغییر کرده بود که دوسش داشتم..مثل قبل با سردی و بی تفاوت نگاهم نمیکرد گرما داشت نگاهش به قدری که قلبم رو بسوزونه و باعث تبش دیوانه وارش بشه..نفس عمیقی کشیدم..با هزار بدبختی نگاهمو از چشمای به رنگ شبش گرفتم..وقتی از کنار ساره رد میشدم خم شدم زیر گوشش زمزمه کردم
    -این پسره زیادی روت غیرت داره..
    چشمکی بهش زدم و اشاره کردم به شال رو سرش..با نیش باز نگاهم کرد..سیخونک زد به پهلوم اخم کردم..خواستم پس گردنی بزنم بهش ولی یادم اومد سه جفت چشم داره نگاهم میکنن..راهم رو کشیدم رفتم بیرون..
    ***
    خانمی که کار گریمم رو انجام میداد حالا داشت گریم رو روی صورتم تست میکرد حتی اسمشم نمیدونستم یه حوله انداخته بود روی صورتم..بعد اتمام کارش حوله رو برداشت و من به چهره ای که از خودم سراغ نداشتم حیرت زده نگاه کردم..
    -خدای من این..این..اصلا شبیه من نیست..
    بهش نگاه کردم لبخند محوی زد و گفت
    -این یکی از اونایی که چند روزه دارم روت کار میکنم بهترین شده..یه چهره کاملا شرقی..
    سرمو تکون دادم موهام زیر یه کلاه گیس مشکی که موهای بلندِ صاف شلاقی داشت پنهان شده بودن چشمام بر اثر کشیده شدن خمارتر بنظر میرسیدن توشون لنز مشکی ذغالی گذاشته بود.. روی بینیم یه لایه کار شده بود که اون رو بزرگتر نشون میداد لبام رو هم ژل زده بود برجستگی بهشون داده بود مثل اینکه پروتز شده باشن..پوست صورتم رو برنز کرد خیلی این یکی بهم میومد...
    -حالا این لایه بینی و پوست برنزم برم حموم نمیره؟؟
    سرش رو تکون داد
    -این گریم موقته فردا که اومدم برات یه گریم چند روزه میزنم البته ماندگاریش فقط تا چند روزه...
    سرمو تکون دادم یه دوربین برداشت چندتا عکس از زاویه های مختلف گرفت از صورتم تا فردا کارش رو دقیق دربیاره..دلم میخواست ببینم دادمهر چه شکلی شده..اونم این چند روز فقط گریم تست میکرد..رو به خانمه گفتم
    -ببخشید من هنوز اسمتون رو نمیدونم
    خندید و نگاهم کرد بعدم رفت سمت میزی که وسایلش روش گذاشته شده بود.. مایعی به پنبه زد
    -چشمات رو ببند باید گریمت رو پاک کنم..
    چشمام رو بستم سردی پنبه خیس شده رو روی صورتم حس کردم بعدم صدای اون که گفت
    -موندم تو این چندروز چرا اسمم رو نپرسیدی همش فامیلم رو میگفتی
    با همون چشمای بسه گفتم
    -راستش اونقدر فکرم مشغلوله که گاهی از خودمم غافل میشم..
    پنبه رو برداشت و دوباره کشید زیر چشمام
    -اسمم سیمینه..
    با لبخند گفتم
    -خوشبختم سیمین جون..
    خندید صدای دلنشینی داشت..صداش به خانمایی که صبح زود توی رادیو صبح بخیر میگن میخورد البته میدونم بیشتریا از انرژیه اول صبحشون اصلا دل خوشی ندارن..
    -تموم شد
    با این حرفش چشمام رو باز کردم..دیگه این دفعه خودم بودم..داشت وسایلش رو جمع میکرد منم مانتو و شالم رو پوشیدم برم بیرون چون اومده بودیم جای دیگه برای انجام کارمون..رفتم بیرون از اتاق که در اتاق رو به رو هم باز شد کسرا و دادمهر اومدن بیرون کسرا از اون روز اصلا نگاهم نمیکرد و این نشون میداد چقدر از اون حرفم عصبی شده..دادمهر نگاهم کرد
    -تموم شد
    سرمو تکون داد
    -اره تموم شد این آخریش بود..
    سرش رو متقابلا تکون داد کسرا گفت
    -من پایین منتظرم..
    و سریعتر رفت..نگاهمو از مسیر رفتش گرفتم..به دادمهر نگاه کردم
    -بخاطر حرف اون روزم هنوز عصبیه درسته؟!
    نگاهش به رو به رو بود
    -درسته..
    -من فقط میخواستم محکش بزنم
    برگشت با کنجکاوی گفت
    -چه محکی..
    قدم برداشتم سمت بیرون
    -اینکه هنوزم ساره رو دوست داره..
    قدماش رو با من هماهنگ کرد
    -خب به چه نتیجه ای رسیدی؟!
    -خودتون که میبینید بعد از چند روزم هنوز منو نگاه نمیکنه..
    یه نیشخند زد
    -حسابی از دستت شکاره...
    -از ظاهرش که معلومه...بهتره یجوری از دلش دربیارم دوس ندارم کسی ازم دلخور باشه..
    -مثلا چجوری؟!
    -بخاطر کار نکردم معذرت خواهی کنم و موضوع رو بهش بگم..
    دیگه رسیده بودیم بیرون..کسرا هم تو ماشین نشسته بود تا سوار شدم..اخم کرد
    -ببینید آقا کسرا بهتره اخماتون رو باز کنید شدین مثل بچه ها من چی گفتم که ناراحت شدین آخه مگه دختر بچه چهارساله این که قهر میکنید..یه نگاه به هیکلتون بندازید...
    من پشت هم حرف میزدم اونا با تعجب برگشته بودن نگاهم میکردن..
    دادمهر-تو که میخواستی معذرت خواهی کنی..
    پشت چشمی نازک کردم و گفتم
    -چرا باید معذرت خواهی کنم الکی بخاطر کار نکردم...من فقط میخواستم ببینم ایشون هنوز ساره رو دوس داره یا نه..
    کسرا حیرت زده پرسید
    -خب؟!
    لبخند موزی ای زدم
    -اینو از خودتون بپرسید
    چشماش رو ریز کرد
    -اونشب چی زیر گوش ساره گفتی نیشش باز شد..
    -اونو هم از ساره بپرسید..
    نفسش رو بیرون داد
    -بهتره کاری نکنی که ساره برای خودش رویا پردازی کنه..
    -رویا نیست حقیقته..
    -هر چی که هست الان موقع این حرفا نیست..
    دادمهر اعتراض کرد
    -بسه کسرا راه بیوفت کلی کار داریم باید لباس تهیه کنیم..
    کسرا صاف نشست..دادمهر به من چنان چشم غره ای رفت که سر جام فرو رفتم...
    کسرا-لباس لازم نیست به بچها میگم براتون تهیه کنن فقط سایزتون رو بدید..
    دیگه چیزی نگفت فقط سرش رو تکون داد..کسرا هم راه افتاد سمت عمارت...
    از ماشین کسرا پیاده شدیم دادمهر تعارف کرد بیاد داخل ولی گفت جایی کار داره و باید بره..داشتیم میرفتیم سمت عمارت که ینفر پرید سفت بغلم کرد تا به خودم بیام زد زیر گریه و با هق هق حرف میزد
    -تو..تو..اصلا میدونی دلتنگی یعنی چی؟!هان؟!میفهمی؟!منو از یادت بردی!خیلی بیمعرفتی نازی..چیزی به اسم احساس توی وجودت نیست..انگار نه انگار یه خواهر داری..
    و بازم هق هق گریش همینطور که گریه میکرد با دستایی که مشت شده بود از پشت میزد به کمرم واقعا دردم گرفته بود ولی دستامو دورش حلقه کردم سرمو بالا گرفتم مانیا با ناراحتی داشت نگاهمون میکرد..سرش رو تکون داد..آرام رو از خودم جدا کردم دو طرف صورتش رو بوسیدم پلکاش متورم شده بودن،پوستش سرخ شده بود و نوک بینیش هم همینطور..اشکاش رو پاک کردم..
    -حق داری عزیزم..
    جیغ زد
    -همین؟؟!!فقط حق دارم..چرا توضیح نمیدی؟!چرا مثل همیشه نمیگی گرفتارم چرا؟؟!
    صداش خیلی بلند بود دستمو اروم به سمتش بردم دستمو پس زد
    -تو منو فراموش کردی..
    سرش رو تکون داد یه نگاه به در عمارت انداخت دستش رو برد سمتش اشاره کرد
    -از اولم نباید میزاشتم به این خراب شده بیای..
    من فقط نگاهش میکردم فشار روش بود مثل من،منم بهم فشار میومد ولی چرا کسی منو نمیدید؟!به اشکام که پشت پلکام آماده باریدن بود اجازه ندادم بیرون بریزن الان وقت گریه نیست..با صدای سرفه ای به عقب برگشتم تازه یادم اومد دادمهرم اینجا ایستاده و تمام مدت به ما زل زده مانیا و آرام سوالی به من نگاه کردن تا خواستم حرف بزنم اون زودتر لب باز کرد مثل همیشه جدی بود و بین ابروهاش اخم داشت..رو به آرام گفت
    -فکر نمیکنید اینجا توی خیابون جای مناسبی برای داد و بیداد نیست خانم؟!
    دل آرام بیچاره از جدیت دادمهر کپ کرد بهم چسبید مثل پرنوش چرا هرکدوم از دادمهر میترسید به من پناه میاورد؟!ستون محکم تر از من پیدا نمیکردن اینا؟!من خودم ازش میترسیدم فقط به روی مبارک نمیاوردم..
    دادمهر-بهتره بریم داخل..
    خودش زودتر راه افتاد به اون سمت با صدای مانی برگشتم سمتش
    -جانم مانی؟!
    اشاره کرد برم سمتش کنارش ایستادم سرش رو آورد جلو
    -تولدشه یادت که نرفته؟!
    با لبخند نگاهش کردم
    -نه یادم هست..دیگه اونقدرم بیمعرفت نیستم..
    آروم گفت
    -منکه میگم بامعرفت تر از تو فقط خودتی..
    اشاره نامحسوسی به دادمهر کرد
    -با این شازده ای که من دیدم
    سرش رو به تاسف تکون داد
    -کارت حسابی در اومده عزیزم..
    بعدم خندید..نگاهی به دادمهر و آرام انداختم از چهره کنجکاوشون خندم گرفت لبام رو گاز گرفتم تا نخندم..دل آرام اعتراض کرد
    -مانی لطفا..بزار من دو دقیقه بیشتر خواهرمو ببینم ول کن هستی..؟!
    مانی-بهم میرسیم خانم یکی طلبت!
    دستش رو تو هوا براش تکون داد.. رفت سمت در عقب ماشین یه کوله پشتی که متعلق به آرام بود رو درآورد داد دستم بعدم گونم رو بوسید،خدافظی کرد از همه،سوار شد و رفت..نگاهمو از مسیر رفتش گرفتم به سمت عمارت قدم برداشتم با هم رفتیم داخل..دادمهر با قدمای بلند جلو تر میرفت ماهم پشت سرش با فاصله قدم برمیداشتیم دستمو دور شونه آرام حلقه کردم گونش رو بوسیدم
    -با کی اومدی؟!
    هنوزم دلخور بود
    -مانی..
    سرمو تکون دادم دیگه تا رسیدن به ساختمان اصلی چیزی نگفتم..در اتاقمو باز کردم رفتیم داخل دل آرام با کنجکاوی به همه جای اتاق نگاه میکرد بعدم رفت رو مبل راحتی کنار پنجره نشست..
    -چه اتاق قشنگی داری..
    -چشمات قشنگه..که قشنگ میبینی..
    چیزی نگفت کوله پشتیش رو گذاشتم یه گوشه..رفتم کنارش نشستم بغلش کردم به خودم فشردمش
    -کی امشب هیجده سالش میشه؟!
    مشتی به شونم زد
    -مانی بهت گفت نه؟!
    شالش رو در آوردم موهای نرمش رو نوازش کردم بوسیدم
    -مانیا گفت ولی من یادم بود از قبلم کادو خریدم.
    با مسخرگی در حالی که ازم جدا شده بود گفت
    -اونوقت لابد یه ماهه دیگه قرار بود بهم بدیش..
    نفسم رو پرصدا دادم بیرون..
    -نذاشت بیام دیدی که چقدر جدیه؟!
    چهرش در هم شد
    -مثله سنگ میمونه..چطور باهاش سر میکنی؟!
    آهی کشیدم چطور میگفتم عاشق همین سنگ شدم؟؟!
    -زیاد نمبینمش!!
    چقدر حس میکردم آرام ازم دور شده..سوالای بی ربط و پاسخای کوتاه..رفت سمت کولش کتابش رو برداشت این دفعه من اخم کردم کتاب رو ازش گرفتم
    -اگه قراره بشینی درس بخونی چرا اومدی؟!
    نگاهم کرد
    -‌نازی احساس میکنم نمیشناسمت.ـیچیزی تو چشمات تغییر کرده..خیلی ازم دور شدی..انگار..انگار خواهرم نیستی...
    با داد گفتم
    -بسه آرام فقط دو هفتس منو ندیدی..اتفاقا این تویی که تغییر کرده نه من..
    با صدای دادم ترسیده عقب رفت..رفتم سمت تخت خودمو پرت کردم روش شالمو در آوردم با صدای بغضی گفتم
    -چرا درکم نمیکنی؟؟!!فقط تو نیستی که بهت فشار میاد..ببین منو دارم اینجا بین آدمایی زندگی میکنم که هیچ شناختی ازشون ندارم..فکر بد نکن باهام بدرفتار نمیکنن اتفاقا اصلا کسی کاری بهم نداره..ولی از صبح که چشم باز میکنم دارم با یه بچه سرو کله میزنم تا شب روز بعدش و روزبعدترش هم همینطور نه اجازه بیرون رفتن دارم نه هیچ چیز دیگه ای هیچی..حتی کسی نیست سرمو بزارم روی شونش خودمو خالی کنم بازم خدارو شکر تو پیش خاله مهلایی اونو داری من چی؟! هان؟؟!من اینجا کیو دارم‌؟؟!!با خودت هیچ به این چیزا فکر کردی یا با خودت میگی خوشی زده زیر دلش؟!!دوهفته یا سه هفته نمیاد!!
    تمام مدت به سقف زل زده بودم و حرف میزدم..صدای هق هق ریزش به گوشم رسید حتی دیگه حوصله نداشتم برم سمتش..در اتاق یک دفعه باز شد و پرنوش اومد داخل...با دیدن آرام متعجب ایستاد بهش نگاه کرد بعد رو به من گفت
    -دلنازجون؟!
    -جونم؟!
    -این کیه‌؟!
    دل آرام به پرنوش نگاه کرد رفت سمتش دست کشید به صورت
    -وای نازی نگاش کن چه ملوسه...
    خندم گرفت
    -عزیزم منکه خیلی وقته که هر روز میبینمش..
    دل آرام کلا فازش تغییر کرد رو به پرنوش گفت
    -من خواهر دلنازم!!
    پرنوشم یه لبخند گشاد زد خودشو پرت کرد تو بغل آرام انگار با اون بهتر ارتباط برقرار کرده بود تا مانی..
    -من دلنازجونو خیلی دوس دارم..
    -برای همین نمیزاری بیاد پیشم؟!
    پرنوش ازش جدا شد با لبای آویزون گفت
    -بابا نمیزاره..
    من-ای شیطون کیه که وقتی من میخوام برم لوس میشه..؟!
    -منکه نیستم..
    -اره اون یه خانم لوس نق نقوِ
    اعتراض کرد به حرفم ولی من بدون توجه برای اینکه جو رو عوض کنم..
    دستامو کوبیدم به هم
    -پرنوش نظرت چیه برای دل آرام تولد بگیریم؟!
    جیغ زد
    -ارهههه بگیریم..
    -پس من میرم به شوکت جون بگم یه کیک درست کنه بعد از شام یه جشن کوچیک بگیریم..
    شالمو برداشتم از اتاق خارج شدم..رفتم پایین شوکت جون توی آشپزخونه بود..
    -خسته نباشی شوکت جونم
    لبخندی زد و مشغول کارش شد
    -درمونده نباشی مادر..
    -شوکت جون میتونم یه خواهشی داشته باشم؟!
    دست از کار کشید اومد طرفم
    -جونم عزیزم چیزی میخوای؟!
    -جونتون سلامت..راستش خواهرم اومده اینجا..راستش امشب تولدشه اگه میشه یه کیک کوچیک درست کنید میخوام تو دلش نمونه..
    با مهربونی گفت
    -انشالله تولد صد سالگیش حالا چند سالشه!!
    -امشب میشه ۱۸
    سرشو تکون داد
    -باشه مادر اتفاقا امروز سرم خلوته..
    گونش رو بوسیدم..تشکر کردم رفتم بالا..جلو در اتاق کمی مکث کردم صدای خنده پرنوش و آرام میومد باید از پرنوش تشکر کنم که اومد و اون جو متشنج رو از بین برد اونم درست شب تولد آرام هیچ دوست نداشتم اینطور ناراحت باشه..تا اومدم درو باز کنم بازوم کشیده شد و از در دور شدم وقتی ایستاد بهش نگاه کردم
    -میدونی که فرداشب باید کارمون رو شروع کنیم نه؟!
    چهرم درهم شد باز این پسر ضدحال خودشو زد
    -بله یادم هست..
    با جدیت
    -میدونم یادت هست..منظورم اینه میخوای به خواهرت چی بگی؟!
    تازه یاد آرام افتادم باید چی بهش میگفتم؟!لبمو جویدم با هول گفتم
    -وای نه...
    -خب!!
    دستی به سرم کشیدم
    -نمیدونم واقعا نمیدونم..
    سرش رو به نشونه تاسف تکون داد با طلبکاری گفتم
    -مقصر شما هستین دیگه که اون هفته اجازه ندادین من برم...وگرنه الان اون اینجا نبود..
    -یه چیزی هم بدهکار شدم انگار..
    دست به سینه گفتم
    -پس چی؟!مگه دروغ میگم؟!
    دندون قروچه ای کرد
    -فرداشب به دامون میگم ببرشون بیرون تا ما برگردیم...
    -وا..مگه برمیگردیم؟!
    نفسش رو داد بیرون
    -آره نقشه تغییر کرده...
    -اونوقت من نباید میدونستم؟؟
    -چه فرقی داره الان که فهمیدی دیگه!!
    -حالا برادرتون کجاست؟! اون که نیست...
    -چرا فردا میاد..
    سرمو تکون دادم..اون رفت سمت اتاقش منم رفتم اتاق خودم ...پرنوش حسابی با دل آرام دوست شده بود طوری که همش میگفت باید شب رو پیشمون بمونه...من سه ماه کنارش بودم یبارم ازم نخواست پیشم بخوابه"فکر کنم خواهرم مهره مار داره!!"از تفکرات خرافه خودم خندم گرفت..
    ***
    -تولدت مباااااارک...تولدت مباااارک
    منو پرنوش پشت سر هم این جمله رو میگفتیم آرامم با چهره مسخره و دهن کجی شمع های روی کیک رو فوت کرد پریدم بوسش کردم
    -زود تند سریع بگو چی آرزو کردی؟!
    لباش رو غنچه کرد
    -بگم که برآورده نمیشه
    -لوس نشو بگو دیگه
    پرنوش-بگو آرام جون بگو
    گوشه لب بالاییش رو کج کرد و با مسخرگی گفت
    -سال دیگه دلناز بچه بغل خونه شوهر..
    زدم توی سرش
    -خیلی بیشعور تشریف داری هنوز آدم نشدی؟!
    همونطور که پس گردنش رو ماساژ میداد گفت
    -و تو همچنان وحشی تشریف داری هانی..
    بیچاره پرنوش با تعجب به ما نگاه میکرد...چهرش خیلی بامزه شده بود دل آرام پرید بوسش کرد..
    -تو چقد نازی آخه فندقک..
    پرنوش-تو میگی فندق مانی میگه عروسک..
    پاش رو کوبید زمین گفت
    -اسمم پرنوشه..
    -اره عزیزم اسمت پرنوشه..آرام بهش نگو فندق!!
    -چشممممم!!حالا کادو من رو بده..
    رفتم تو کمد سه تا کادو آوردم چشماش با دیدنشون برق زد
    -همش برای منه؟؟!
    یکیش رو دادم به پرنوش..گفتم
    -نخیر دوتاش مال شماس یکی هم پرنوش..
    پرنوش با ذوق کادوش رو که عروسک یکی از شخصیتای کارتونی محبوبش بود باز کرد و بعدم حسابی با جیغاش اتاق رو روی سرش گذاشت..برای دل آرامم یه لباس و یه جفت کفش ستش رو گرفتم تا دغدغه لباس برای عروسی مانی نداشته باشه
    آرام-مرسی آجی جونم خیلی قشنگن...
    -ب*و*س رو بدهکاری امشب بده بیاد..
    اومد طرفم و شروع کرد به تفی کردن صورتم هلش دادم
    -گم شو اونور حالم بهم خورد..
    -خیلی بی احساسی نازی..یکم لطافت داشته باش دیگه..
    -اگه لطافت داشته باشم که جنابعالی منو درسته قورت میدی..
    سرش رو آورد جلو و با لحنی که شبیه به پسرای هیز بود گفت
    -اونی که قورتت میده شوهرته جیگر..
    یه جیغ بنفش کشیدم فک کنم کل عمارت خبر شد به دقیقه نرسید که صدای در اومد و پشت بندش صدای عصبی دادمهر..
    -چخبرتونه؟؟؟دلناز خودت کم بودی؟؟دو نفرم بهت اضافه شدن میرم اگه باز صداتون اومد هر سه شبو تو باغ صبح میکنید..
    اونقدر صداش جدی بود که ستایی افتادیم رو تخت باز صداش اومد
    -متوجه شدین؟!
    هر سه تامون باهم گفتیم
    -بله!!
    انگار گروه کُر تشکیل داده بودیم چندلحظه صدایی نیومد بعدم گفت
    -خوبه!!
    حتی نزاشت کیک رو بخوریم بدون سرو صدا رفتیم سمت کیک و وقتی از خجالت شکممون در اومدیم ستایی افتادیم روی تخت و بشمار سه خواب رفتیم...
    ***
    صندلی میز غذا خوری رو کشیدم تا پرنوش بشینه خودمم کنارش نشستم و دل آرام هم کنار من نشست از صبح بیرون نیومده بود داشت درس میخوند اینجا هم ول کن نیست منو کلافه کرد باز خوبه شب قبل بهش اجازه ندادم کتابو باز کنه..دادمهر همراه دامون هم اومدن داخل،دامون وقتی چشمش به دل آرام افتاد یه لحظه با تعجب بهش نگاه کرد بعدم گفت
    -دلناز خانم نمیدونستم خواهرتونم اینجاست..
    تمام مدت نگاهش به آرام بود ولی از من سوالش رو پرسید
    آرام-سلام..من دیشب اومدم..
    دامون-خوش اومدین..
    آرام-ممنون
    منکه تمام حواسم به دادمهر بود که با کنجکاوی برادرش رو نگاه میکرد نمیدونستم دنبال چی میگرده ولی بعد از مکالمه کوتاه آرام و دامون نگاهشو ازشون گرفت و مشغول غذاش شد..شونه ای بالا انداختم..آرام زیر لب منو مخاطب قرار داد
    -مانی قراره بیاد دنبالم
    قاشقی رو که به دهانم نزدیک کرده بودم پایین آوردم
    -چرا اینقدر زود؟!
    -از اولش هم قرار بود همون دیشب برم ولی خب...
    -چی بگم..یه دفعه میای یه دفعه هم میگی میخوام برم!!
    حرفی نزد و مشغول غذاش شد..توی سکوت بودیم که دادمهر گفت
    -دامون یک ساعت دیگه پرنوش و آرام خانم رو ببر بیرون دور بزنید..
    آرام هنگ شده نگاهش میکرد دامونم گفت
    -مطمئنی دادمهر؟!
    یه چشم غره بهش رفت که دیگه حرفی نزد ولی آرام گفت
    -ممنون از لطفتون ولی مانی یکی دو ساعت دیگه قراره بیاد دنبالم..
    دامون با اخم گفت
    -مانی؟!
    آرام-بله دوست نازیِ
    ایندفعه نگاهش منو نشونه گرفت..ای بابا!!!..پرنوش با دهان پر گفت
    -عمو مانی دختره..
    لبام رو فشردم بهم تا نخندم..مانی کجایی ببینی رو اسمت چه چیزا که نشدهـ...
    -واقعا؟!
    پرنوش-اهوم..تازه میخواد عروسم بشه..
    بعد رو به پدرش گفت
    -بابا میتونم برم عروسی مانی؟!
    دادمهر-شما فعلا غذات رو بخور..
    -من میخوام لباس عروس بپوشم برم عروسی مانی..
    دامون-عمو حالا تا اون موقع بعد تصمیم میگیریم..
    پرنوش سرش رو تکون داد..یک دفعه سوالی پرسید که همه جا خوردیم..
    -عمو بچه بغل خونه شوهر یعنی چی؟!
    تا اینو گفت آرام دوغ پرید گلوش به سرفه افتاد یه لیوان آب ریختم دادم دستش..
    -کی اینو گفت عمو؟!
    اونم با شیرین زبونی گفت
    -آرام جون دیشب که شمع فوت کرد آرزوش این بود..
    دامون با خنده رو به آرام گفت
    -آرام خانوم فکر کنم این آرزو مال سیزده بدره وقتی سبزه گره میزنن حالا چه عجله ایه؟!
    آرام با صورت سرخ شده در اثر سرفه زیادی گفت
    -میدونم این آرزو مال کی هست..بعدشم من برا دلناز اینو گفتم نه خودم..
    تمام مدت نمیدونستم بخندم یا سرخ و سفید بشم فقط روی صندلیم آب شدم"خدا بگم چیکارتون نکنه پرنوش و آرام!"دادمهر این دفعه گفت
    -انگار خواهرتون رو دستتون مونده..
    وای چرا این بحث رو تمومش نمیکنن..احساس میکردم تمام بدنم داغ شده..دل آرام باز کم نیاورد..
    -اتفاقا خواهرم خیلی هم خاستگار داره..در ضمن این فقط یه شوخی بین خودمون بود..
    منکه خودمم نمیدونستم جریان چیه با حرص زیر لب گفتم
    -بسه آرام برام آبرو نزاشتی..بسه خواهشا..
    دیگه کسی حرفی نزد توی سوکت هر کسی مشغول غذاش بود.. رو به پرنوش گفتم
    -عزیزم غذات رو خوردی!
    -اهوم...
    دستشو گرفتم لحظه آخر که داشتم خارج میشدم نگاهم به اخم شدید بین ابروهای دادمهر افتاد..
    -نازی خیلی بد شد نه؟!
    -صدبار گفتم همه حرفو جلوی همه کس نزن..نگفتم؟!
    -خب جوگیر شدم یدفعه..
    -اره میدونم..حالا جریان خاستگاریه من چیه؟!
    ریز ریز خندید
    -هیچی بابا کی تو رو میخواد همینطوری گفتم یوقت فکر نکنن ترشیدی کسی نمیخوادت..
    -میدونی خیلی...خیلی..
    -خیلی چی؟!
    -یکی از همون فحشای مانی..
    -اوکی تا تهشو رفتم هانی..ولی ترشیدی جیگر..
    -نگفتم اینطور حرف نزن؟!
    -چجوری خوشگلم؟؟!اینجوری؟!
    بازم چهرشو شبیه پسرا کرد و
    -جوووون...بخورمت..
    چهرمو با انزجار جمع کردم من اگه گاهی اینطوری میگفتم ولی با اون لحن زشت ادا در نمیوردم...
    ***
    طبق گفته آرام دو ساعت بعد از نهار مانی اومد دنبالش و اونو با خودش برد و دیگه لازم نبود براش نقش بازی کنم یا بفرستمش دنبال نخود سیاه..خیالم راحت شدم با دادمهر عصرش رفتیم توی همون آپارتمانی که اون چند روز برای تست گریم میرفتیم تا رسیدم سیمین جون منو برد توی اتاق اول یه کاور لباس جلوم گرفت..
    -عزیزم اینو امشب باید بپوشی..
    زیپش رو باز کرد وقتی دیدمش چشمام برق زد یه لباس براق سرمه ای بلند رفتم جلو دستی بهش کشیدم بعدم لباسام رو درآوردم اون لباس رو پوشیدم.. به خودم نگاه کردم لباس تا کمر تنگ و چسبون بود و از اونجا به بعد کمی گشاد میشد ولی خب برام یکم بلند بود جنس پارچش از ساتن براق و خیلی نرمی بود روی بالا تنش سنگ کاری شده بود و جلوه خاصی بهش میداد نمیدونستم با شونه های برهنم چیکار کنم..
    -سیمین جون بالاتنش خیلی بازه..
    یه کت ساتن از جنس لباس گرفت جلوم
    -فعلا بشین تا گریمت کنم بعد اینو میندازی روی لباست که شونه هات رو بپوشونه..
    با لبخند گفت
    -چی بشی تو امشب..
    چیزی نگفتم قرار نبود برای خوشی برم مهمونی..شروع به کارش کرد آخر سر هم موهام رو جمع کرد همون کلاه گیس مشکی رو انداخت روی موهام و لنز مشکی گذاشت توی چشمای سبزم..با لبخند گفت
    -تموم شد ببینم خودت رو میشناسی؟؟!!
    نگاهمو به آیینه دادم یه دختر چشم و ابرو مشکی با موهای صاف شلاقی به همون رنگ..پشت چشمام سایه سرمه ای کار شده بود گونه هام با رژ گونه کبود رنگ شده بودن در آخرم یه رژ لب قرمز جیغ یه دستمال برداشتم کمی کمرنگش کنم که سیمین زد پشت دستم
    -دیوونه چیکار میکنی؟؟
    اخم کردم بنظرم زیادی جلب توجه میکرد
    -خیلی پررنگه..
    چهرشو کج کرد
    -واقعا؟!دختر انگار یادت رفته میخوای بری کجا..
    با این حرفش مغزم فعال شد آهی کشیدم و به دختری که اصلا شبیه من نبود نگاه کردم..زیر لب زمزمه کردم
    -این نیز بگذرد..
    سیمین نیم کت روی لباس رو بهم داد پوشیدم بعدم یه گردن بند فوق العاده زیبا و انگشتر ستش توضیح داد
    -توی گردنبندت میکروفون کار گذاشتیم..و توی اینم یه مینی(minikin) دوربین..
    دستش رو کشید به انگشتر بعدم اشاره کرد به لب تاپ نگاه کنم هر دفعه پشتش رو لمس میکرد یه عکس روی لب تاپ ثبت میشد..ازش گرفتمش یه نگین بزرگ داشت که مطمئن بودم دوربینش اونجاست روی انگشت وسطم پوشیدمش..شال حریر سرمه ای رنگی رو انداختم روی کلاه گیسم ...در آخرم مایه عذاب من رو آورد یه جفت کفش سرمه ای پاشنه بلند!!!..مجبورم کرد بپوشمشون خودش تا بیرون توی سالن دستمو گرفت هر چند قدم نزدیک بود پام پیچ بخوره اینقدر حواسم به قدمام بود و که متوجه نشدم کی رسیدیم به هال سرمو بلند که کردم دیدم کسرا و یه مرد دیگه دارن با دهان باز نگاهم میکنن..پس دادمهر کجاست؟!
    -سلام
    هردو سلام کردن صدای دادمهر بود ولی خودش نبود نگاهی به اطرافم انداختم پس کجاست..باز صداش اومد
    -دنبال چی میگردی؟!
    گیج شدم به مرده نگاه کرد انگار صدا از اونجا بود..یعنی..اون..امکان نداره..یه مرد با مو،ابرو،ته ریش خرمایی،چشمای عسلی یعنی این دادمهره؟؟خیلی خوب شده بود ولی من اون مرد چشم ابرو مشکی رو بیشتر دوست داشتم تا اینی که الان رو به رومه!!
    -اوا چقدر تغییر کردین!!
    اخم کرد رو به سیمین گفت
    -نمیشد کمتر ارایشش کنی؟!خیلی تو چشمه..
    دقیقا با این حرفش موافق بودم..
    سیمین-نه نمیشه ریسک کرد..نباید چیزی از چهره اصلیش مشخص باشه..
    بعدم منو برد نشوند کنار دادمهر حالا این همه جا چرا منو آوردی اینجا؟؟!!
    خودشم رفت یه گوشه نشست..زیر چشمی نگاهی به تیپش انداختم..کت شلوار خاکستری،پیراهن به همون رنگ ولی کمی تیره تر،کروات مشکی خاکستری...کاش اون گریم رو نداشت اونوقت خواستنی تر بود با اون چشما و ابرو و موهای مشکی.. یه نیشگون از پام گرفتم و نگاهمو از روش برداشتم"خوردی پسر مردمو دختر"بعد از یه مدت که نمیدونستم منتظر چی هستن یه مرد مسن وارد شد همگی برخاستن منم به طبع برخاستم البته با هزار دردسر دستمو گرفتم به پشتی مبل که نیوفتم..کسرا احترام نظامی گذاشت
    -خیلی خوش اومدین سرهنگ
    اوه پس مافوقش بود نگاهش کردم چهره عبوسی داشت و ابروهای گره خورده..نگاهی به من انداخت..گفت
    -شما خانم سعادت هستین
    کمی هول شدم
    -ب..بله..
    -بشینید
    همگی با این حرفش نشستن منم خودمو انداختم رو مبل..دادمهر با این حرکتم چنان چشم غره رفت..که سرمو انداختم پایین..وای خدا این بشر یکم لطافت نداره..با صدای سرهنگ سرمو بلند کردم..
    -دخترم میدونم از اینکه اومدی توی این ماجرا حسابی ترسیدی..ولی من خودم به شخصه بهت میگم جای نگرانی نیست ما خیلی حساب شده داریم عمل میکنیم..
    سرش رو برگردوند اخمی به کسرا کرد
    -کسرا گفت چطور راضیت کردن..من الان بهت میگم اگه راضی به کمک نیستی همین الانم دیر نشده..ما دادمهر رو تنهایی میفرستیم..
    دستای یخ کردمو توی هم گره دادم..برخلاف ورودش الان چهرش خیلی نرمتر شده بود طوری که منو یاد پدر خدابیامرزم می انداخت..من خودم دوس داشتم کمک کنم..من دیگه نمیخواستم اون دختر ترسو باشم..دوست داشتم برای یبار که شده حتی به خودم، ثابت کنم میتونم شجاع باشم..منی که این همه سال از پس خودم بر اومدم ولی هیچکس باورم نداره میخواستم دیگه از اون پیله ای که از ترس دور خودم پیچیده بودم دربیام..سرمو بلند کردم..
    -نه..من میخوام کمک کنم..
    سرش رو تکون داد بعد پرسید
    -خب قراره مهریت چی باشه؟!
    چشمام گشاد شدن
    -مهریه؟!
    به کسرا و دادمهر نگاه کرد
    -نکنه بهش نگفتین که باید محرم بشن..
    تازه یادم افتاد وای خدا الان پس میوفتم
    -چرا بهشون گفتیم
    کسرا این حرفو زد بعد به من اخم کرد..داشتم از خجالت آب میشدم..وای..فکرشم قلب واموندم رو تکون میده چه برسه الان که داره اتفاق میوفته نمیدونم میخواست چی بهشون بگه هردو رو برد توی اتاق بعد از نیم ساعت اومدن بیرون البته با اخمای فوق شدید تنها سرهنگ بود که از چهرش نمیشد چیزی رو فهمید..هر سه جای قبلیشون نشستن..
    -دخترم تصمیمت رو درمورد مهریه گرفتی ؟!
    تو رو خدا سرهنگ از این بگذر..ولی جدی جدی داشت نگاهم میکرد..شونه ای بالا انداختم
    -نمیدونم...اوووممم یه شاخه گل رز البته قرمز باشه..
    کسرا سرشو انداخت پایین شونه هاش تکون میخوردن معلوم بود داره میخنده..سرهنگ با تعجب نگاهم کرد ولی اخمای دادمهر دیدنی بودن..

    با حرص زیرلب طوری که بقیه متوجه نشن گفت
    -چی میگی واسه خودت؟!فیلم و رمان زیاد دیدی وخوندی؟!
    -وا چه ربطی داره؟!
    -یه شاخه گل رز البته قرمز باشه؟!
    داشت ادای منو درمیاورد البته با همون لحن خودش نه من..
    -خیلی ممنون که مسخرهم شدم.. سرهنگ با صدای سرهنگ سرمون رو بلند کردیم..گفت
    -۱۴تا سکه میزنم بحث نکنید..
    خواستم جیغ بزنم"چی؟؟؟!!!" که خودمو کنترل کردم ولی با صدای کشیده ای گفتم
    -چراااااا؟!
    دادمهر زیر گوشم با حرص ولی به آرومی گفت
    -دلناز یکاری نکن دو دقیقه دیگه پشیمونت کنم از رفتارت..
    چنان با خشم اینو گفت کپ کردم" زور گو"بغضم گرفت.. سرهنگ شروع کرد خوندن ضیغه منم اصلا حواسم نبود چند روزس یا چی خوند وقتی به خودم اومدم که دادمهر باز با حرص تو گوشم گفت
    -لال شدی؟!
    سرمو بلند کردم دیدم همه منتظر من هستن با صدای لرزونی"قبلت"گفتم..انگار همه با این کلمه تونستن نفس راحت بکشن حتی سیمین که تمام مدت ساکت نشسته بود..اومد سمتم گونم رو بوسید
    -گرچه همیشگی نیست ولی خب من تبریک میگم..
    بعدم یه جعبه گرفت سمتمون..دادمهر گرفت بازش کرد دوتا حلقه ست بودن زنونش یه ردیف نگین داشت مردونشم یه رینگ ساده، لبمو گاز گرفتم ...انگشتر زنونه رو برداشتم دادمهرم مردونش رو برداشت..به حلقه ای که حالا توی انگشت دوم دست چپم قرار داشت نگاه کردم.. بعدم به دست دادمهر نگاه کردم به دستای مردونش خیلی میومد دلم ضعف رفت..با اینکه میدونسم این موضوع همیشگی نیست و تا چند وقت دیگه همه چیز تمام میشه بزار منم از این دوره کوتاه شیرین استفاده کنم..از این رویایی که به زودی یکی میاد و جای خوبش بیدارم میکنه...با صدای سرهنگ از فکر و خیال اومدم بیرون
    -خب بچها بهتره زودتر برین داره دیر میشه.. مواظب خودتونم باشید...
    سیمین اومد سمتم یه کیف دستی بهم داد
    -توی این یه میکرفونه خیلی ریزه باید بزاریش توی اتاق شرط بندی شریف اونجا که رفتین خودت متوجه میشی اون اتاق کجاست..بیشتر جلسات و حرفای مهمش رو اونجا برگزار میکنه..اون اتاق حتی از دفتر کارشم مهم تره...خیلی احتیاط کن..
    سرمو تکون دادم بغلم کرد..ازم جدا که شد گفت:
    -راستی یادم رفت بگم این میکرفون رو نیاز نیست کار خاصی باهاش انجام بدی مثل آهنرباس به همه اجسام میچسبه..
    -باشه...متوجه شدم..
    از همه خدافظی کردم...با قدما کج و کوله رفتم بیرون از اپارتمان دادمهر عصبی به قدمای شل و وارفتم نگاه میکرد تا رسیدیم به اسانسور خودمو پرت کردم توش دستمو به دیوارش گرفتم..
    -نمیشد با همون کفش پاشنه تخت بیام؟!
    با تشر گفت
    -نخیر نمیشد..
    صداش تغییر کرده بود یکم از اون چیزی که بود بم تر
    -صداتون چرا تغییر کرده؟!
    -دلناز یادت نره اونجا با فعل جمع باهام صحبت نکنیا..اسمامون که یادت نرفته؟!
    -اسم خودم که نگار بود اوممم اسم شما؟ای وای..یادم رفت..
    چشماش رو تاب داد
    -سر هردومون رو به باد میدی با این کارات!!
    -چی بود اسمتون؟!
    -اشکان..
    -آهااااان..
    همون موقع رسیدیم طبقه هم کف باز دردسر راه رفتن با این کفشا وقتی با هزار زحمت رسیدم به ماشین میخواستم دق کنم یه ماشین شاسی بلند!!!..رفت سمت خودش
    -سوار شو چرا ایستادی؟!
    -من نمیتونم با این کفشا..
    لباش رو از حرص بهم فشرد اومد درو باز کرد..از رفتارش حرصم گرفت..اومدم سوار بشم دستشو به کمرم گرفت گونه هام داغ شدن لبمو از خجالت گاز گرفتم کمک کرد سوار شدم..روی صندلی جای گرفتم نفسمو دادم بیرون حالم اصلا خوب نبود..خودشم نشست نگاهش کردم ولی کاملا عادی بود"خاک بر سر بی جنبت دختر"تو سکوت داشت رانندگی میکرد یه حرفیم نمیزنه من از این حال بیام بیرون از ترس و استرس رو ویبره بودم یعنی چی پیش میاد نکنه متوجه بشن؟!..دستمو بردم سمت پخش صدای یه خواننده خارجی اومد زدم بعدی باز خارجی بعدی و بعدترشم باز خارجی..بالاخره صداش دراومد
    -دنبال چی میگردی اونجا؟!
    -یه اهنگ فارسی..
    -ندارم...
    -وا..
    نیم نگاهی بهم انداخت
    -من اصلا اهنگ گوش نمیدم اینم مال من نیست...
    زیر لب یه ایشش گفتم که چپ چپ نگام کرد یعنی متوجه شد؟؟!!منکه یواش گفتم..تا رسیدن به مقصد دیگه حرف نزدم..جلوی یه در بزرگ نگه داشت کلی ماشین مدل بالا پارک شده بود اونجا پیاده شد اومد طرف من در رو باز کرد دستشو گرفت تا برم پایین..دستاش گرم بودن برخلاف دستای من که با یخ فرقی نداشتن
    -چرا اینقدر سردی تو؟!!
    سرمو انداختم پایین
    -میترسم!!
    دستشو گرفت زیر چونم سرمو بلند کردم زل زدم به چشمایی که الان عسلی بودن تو دلم گفتم"من همون سیاهیه شب رو ترجیح میدم"دلم بدجور بهونه میگرفت
    -سرهنگ گفت اتفاقی نمی فته منم از قبل بهت قول دادم..پس نگران نباش..
    لبم رو گاز گرفتم لحن و نگاهش پر از اطمینان بود.. نگاهش از روی چشمام سر خورد افتاد روی لبای سرخم اخم کرد دستشو از روی چونم برداشت دستی به گردنش کشید رفت از ماشین یه دستمال اورد گرفت سمتم
    -اون لامصب رو کمرنگش کن.. چنان خشن این حرفو زد هنگ کردم یه لحظه.. ازش دستمال رو گرفتم به لبام فشردم...برداشتمش سرشو تکون داد
    -بهتره ولی هنوزم پررنگه..
    دستشو انداخت کمرم که دلم هری ریخت پایین..همونطور که میرفتیم داخل گفت
    -یادت نره اسمم چیه!!
    -اسمتون اشکانه..
    -اسمتون نه و اسمت...
    -اهان..باشه..
    ایفن رو زد یه صدای خشن گفت
    -بله..
    -سلام..مهمان آقای شریف هستیم..
    -رمز..
    دادمهرم یه کد گفت رفتیم داخل عجایب از دم در شروع شدن..رسیدیم دم در ورودی که شریف همراه شیفته اومدن سمتمون الان دیگه از هردو میترسیدم..بیشتر خودمو طرف دادمهر کشوندم و به بازوش چنگ زدم اونم با دستی که روی کمرم بود منو به خودش فشرد...با دست راستش با شریف دست داد
    شریف-سلام به مهندس اشکان فتوحیِ عزیز خیلی خوش آمدی..
    من نمیدونم این مردک نمیگه دامادم کجاست؟!نگاهش این دفعه منو نشونه گرفت چشمای درندش برق زدند و من بهم حالت تهوع دست داد..دستشو آورد جلو دستمو گرفت و لباهاش نزدیک کرد داشتم پس میوفتادم صورتمو که داشت با انزجار جمع میشد رو کنترل کردم بالاخره دستمو ول کرد
    -واو..چه بانوی زیبایی چهره ای کاملا شرقی...
    نگاهی به دادمهر انداختم ببینم عکس العملش چیه... چهرش خیلی سخت شده بود با صدای لرزونی گفتم
    -ممنون از تعریفتون...
    -تعریف نیست واقعیته..شما خیلی زیبایید..
    شیفته تمام مدت با حرص بهم نگاه میکرد..بعد رو به دادمهر با لحن پر نازی گفت
    -خیلی منتظر دیدارتون بودم خوش اومدین..
    پس من چی فقط دادمهر؟!دختره ایکبیری سیر بشو نیست...دادمهر نگاهی به من انداخت و گفت
    -چون تازه از سفر اومده بودیم همسرم کمی خسته بود به هرحال بخاطر دیر اومدنمون معذرت میخوام..
    شیفته با حرص نگاهم کرد و رو به دادمهر با لبخند گشادی گفت
    -ایرادی نداره..بفرمایید از این طرف..
    ما رو برد سمت مبلایی که یه گوشه خلوت سالنی که مهمانی توش بگذار میشد.. روی مبل نشستم و نامحسوس به پام که درد گرفته بود بخاطر کفشام دست کشیدم...راست که نشستم دادمهر گفت
    -خیلی درد داره؟!
    با این حرفش یه حس خوب زیر پوستم دوید قند تو دلم آب شد از اینکه حواسش بهم هست..به نرمی گفتم
    -یکم...
    سرش رو تکون داد..شیفته تمام مدت ما رو زیر نظر داشت یجورایی با نگاهش داشت میخوردمون بعد از اون شروع کرد صحبت کردن با دادمهر منم نگاهمو بین مهمان ها میچرخوندم دستمو لای موهای کلاه گیسم بردم طوری که انگار دارم مرطبشون میکنم انگشترم رو لمس میکردم و از تمام اونایی که در اطرافم بودن عکس میگرفتم پشت سر هم...صدای شریف اومد
    -انگار بانو حوصلشون سر رفته..
    نگاهی بهش انداختم..دادمهر و شیفته هم داشتن نگاهم میکردن لبخند کج و کوله ای تحویلش دادم
    -نه..راحتم...
    -ولی چهرت کاملا کلافس عزیزم..
    عقم گرفت از "عزیزمی" که گفت مرتیکه بی همه چیز عوضی...چطور جرات کرده؟؟!خواست چیزی بگه که دادمهر زودتر گفت:
    -عزیزم نظرت چیه بریم برقصیم؟!
    خواستم جیغ بزنم"ر*ق*ص؟؟!!" که با دیدن چهره عصبانی شیفته و شریف لبخند ملیحی گفتم:
    -اشکان جان من یکم خستم میشه امشب بیخیال بشی..
    چنان با ناز و لحن کشداری گفتم بیچاره دادمهر نزدیک بود فکش بیفته ولی خودش رو جمع کرد..شریف در کمال وقاحت گفت
    -چه بد من خیلی دوست داشتم یه چرخ باهم بزنیم..
    ای خدا یه روز بیاد منو اینو با دستای خودم خفه کنم...تنها کسی که این وسط به نفعش شد شیفته بود با ذوق رو به دادمهر گفت
    -حالا که همسرت خستس من میتونم همراهیت کنم..
    فکر کنم دادمهر به غلط کردن افتاد..چون دستمو گرفت مجبورم کرد بلند بشم
    -نگار یه شب که هزار شب نمیشه..امشب تو بیخیال خستگیت شو..
    بعدم منو کشوند سمت پیست ر*ق*ص..با فاصله کمی رو به روم ایستاد و هماهنگ با اهنگ منو وادار میکرد که خودمو باهاش تکون بدم خیلی حرکاتش نرم بودن از یه طرفم پاهام داشتن میترکیدن از درد
    "
    Oceans apart day after day
    ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺍﻗﯿﺎﻧﻮﺳﻬﺎ ﺍﺯ ﻫﻢ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ
    And I slowly go insane
    ﻭ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺁﻫﺴﺘﮕﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ
    I hear your voice on the line
    ﺻﺪﺍﺕ ﺭﻭ ﭘﺸﺖ ﺗﻠﻔﻦ ﻣﯿﺸﻨﻮﻡ
    But it doesn't stop the pain
    ﻭﻟﯽ ﺫﺭﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﺭﺩﻡ ﺭﻭ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ
    If I see you next to never
    ﺍﮔﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﺒﯿﻨﻤﺖ
    How can we say forever
    ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯿﺘﻮﻧﯿﻢ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺑﮕﯿﻢ
    Wherever you go
    ﻫﺮ ﺟﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﯼ
    Whatever you do
    ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﮑﻨﯽ
    I will be right here waiting for you
    ﻣﻦ ﻫﻤﯿﻨﺠﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮﺕ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻢ
    Whatever it takes
    ﻫﺮ ﭼﯽ ﭘﯿﺶ ﺑﯿﺎﺩ
    "حس خوبی توی وجودم پخش شد کاملا درد پاهام رو از یاد برده بودم..با چشمای خمار زل زدم به چشمای کسی که خیلی وقت بود که شده بود قسمتی از وجودم ، کاملا بی صدا و بی خبر!!..اونم به من زل زده بود ولی توی چشماش میشد گیجی و گنگ بودن رو دید انگار که با خودش درگیر باشه..بهم نزدیک تر شد خیلی نزدیک "
    Or how my heart breaks
    ﯾﺎ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﻗﻠﺒﻢ ﺑﺸﮑﻨﻪ
    I will be right here waiting for you
    ﻣﻦ ﻫﻤﯿﻨﺠﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮﺕ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻢ
    I took for granted,all the times
    ﻣﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻢ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ ﺷﺪﻩ
    ﺑﻮﺩ .
    That I thought would last somehow
    ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ
    I hear the laughter,I taste the tears
    ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﻨﻮﻡ، ﻣﺰﻩ ﺍﺷﮑﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍ
    ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
    But I can't get near you now
    ﻭﻟﯽ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﭘﯿﺸﺖ ﺑﺎﺷﻢ !
    Oh,can't you see it baby
    ﺁﻩ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑﺒﯿﻨﯽ
    You've got me goin' crazy
    ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﻣﻨﻮ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ
    Wherever you go
    ﻫﺮ ﺟﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﯼ
    Whatever you do
    ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﮑﻨﯽ
    I will be right here waiting for you
    ﻣﻦ ﻫﻤﯿﻨﺠﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮﺕ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻢ
    Whatever it takes
    ﻫﺮ ﭼﯽ ﭘﯿﺶ ﺑﯿﺎﺩ
    Or how my heart breaks
    ﯾﺎ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﻗﻠﺒﻢ ﺑﺸﮑﻨﻪ
    I will be right here waiting for you
    ﻣﻦ ﻫﻤﯿﻨﺠﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮﺕ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻢ
    I wonder how we can survive
    This romance
    ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﻢ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯿﻢ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺭﺍ
    ﻃﯽ ﮐﻨﯿﻢ .
    But in the end if I'm with you
    ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﺍﮔﻪ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻢ
    I'll take the chance
    ﺍﯾﻦ ﺷﺎﻧﺲ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺪﻡ
    Oh,can't you see it baby
    ﺁﻩ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑﺒﯿﻨﯽ
    You've got me goin' crazy
    ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﻣﻨﻮ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ
    Wherever you go
    ﻫﺮ ﺟﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﯼ
    Whatever you do
    ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﮑﻨﯽ
    I will be right here waiting for you
    ﻣﻦ ﻫﻤﯿﻨﺠﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮﺕ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻢ
    Whatever it takes
    ﻫﺮ ﭼﯽ ﭘﯿﺶ ﺑﯿﺎﺩ
    Or how my heart breaks
    ﯾﺎ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﻗﻠﺒﻢ ﺑﺸﮑﻨﻪ
    I will be right here waiting for you
    ﻣﻦ ﻫﻤﯿﻨﺠﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮﺕ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻢ"
    دیگه نمیتونستم سرپا وایسم اخم کردم و با ناله گفتم:
    -آخ..
    دادمهر ازم جدا شد و با نگرانی گفت
    -چیشده؟!!
    با حالت زار گفتم
    -پاهام دارن میشکنن..
    -هنوز اول مهمونیه دختر میخوای تا آخرش چیکار کنی؟!
    دستمو گرفت از پیست خارج شدیم..دیگه شریف و شیفته اونجا نبودن.. نشستم داشتم پاهام رو ماساژ میدادم که دادمهر گفت:
    -خواهش میکنم صاف بشین اگه یکی ببینه بد میشه..
    با اخطار دادمهر صاف نشستم ولی پاهام بدجور درد میکردن...

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 13
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 775
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 3,004
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 770
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 30,011
  • بازدید ماه : 122,950
  • بازدید سال : 270,731
  • بازدید کلی : 12,135,820