close
تبلیغات در اینترنت
رمان از غرور تا عشق قسمت دوم
loading...

رمان فا

   ادری:من برم که فرداکلی کارداری شب بخیر.    من:شب توهم بخیر برق روهم خاموش کن.    بعدش که ادری رفت بلندشدم ودروقفل کردم چون میدونستم بازسیا میاد اینجاپلاس میشه تاصبح نمیزاره بخوابم.هرکاری کردم خوابم نبرد.سعی کرد به جلسه ی فرداوحرفایی که بایدبزنم فکرکنم تاخوابم…

رمان از غرور تا عشق قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1182 سه شنبه 09 آذر 1395 : 11:15 نظرات ()

   ادری:من برم که فرداکلی کارداری شب بخیر.
    من:شب توهم بخیر برق روهم خاموش کن.
    بعدش که ادری رفت بلندشدم ودروقفل کردم چون میدونستم بازسیا میاد اینجاپلاس میشه تاصبح نمیزاره بخوابم.هرکاری کردم خوابم نبرد.سعی کرد به جلسه ی فرداوحرفایی که بایدبزنم فکرکنم تاخوابم ببره.
    وسط فکرکردنم نمیدونم چیشد که یکدفعه یاد حرفاوکارای باران به خصوص نمک توی نوشابه ریختنش افتادم یعنی اون لحظه میخواستم همون نوشابه روتوی حلقش بریزم.هم عصبانی شده بودم هم خندم گرفته بود.ولی خوب عصبانیتم که ساختگی بودبیشترخندم گرفته بودداشتم میخندیدم به کاراش یکدفعه یادم افتادکه فرداچه روزپرمشغله ای دارم بهتره بخوابم تافردا سرحال باشم.................



 
    فردابایداول برم دانشگاه بعدش شرکت بعدشم برم باباربد صحبت کنم و...بااینکه دندون پزشکی میخونم ولی شکت معماری هم دارم.درواقع اصلا ازدندون پزشکی خوشم نمیادفقط به خاطراسرار مامان وسیا بودکه انتخابش کردم ولی درکنار بابا که یکی ازمعروف ترین شرکت معماری داره،معماری رویادگرفتم حالا هم یه شرکت دیگه باپول خودم توی ایران زدم.درواقع بااسم شرکت بابا ولی بااین تفاوت که اون امریکا هست واین ایران.
    سیاوش هم اینجاکارمیکنه یه چیزایی بلد.تازگی هاهم باشرکت باربدکه یه شرکت معروف قرارداد بستیم.بیخیال ادامه ی افکارم شدم وسعی کردم بخوابم.
    ««ستی»»
    باران:هوووی ستی؟
    من:هوی چیه بی ادب.
    باران:اخه هرچی صدات زدم متوجه نشدی مگه دیشب نخوابیدی که الان گیج خوابی؟درضمن بی ادبی ازخودتونه.
    من:نه بابا دیشب فکروخیال نذاشت بخوابم.باران یه چیزی بگم مسخرم نمیکنی؟
    باران:بگوتاببینم چی میشه.
    من:اصلا نمیگم بعدصدای ضبط روزیادکردم.دیدم نه نمیشه بایدبگم.دوباره صداروکم کردم وگفتم:باران؟
    باران:هان؟بگودیگه.
    من:فکرمیکنم ازیکی خوشم اومده.
    باران:فکرنکن مطمئن باش.
    من:مگه میدونی کی رومیگم؟
    باران:اره مگه مربوط به دیشب نمیشه؟
    من:اره حالا بگو کی رومیگم.
    باران:همونی که کت وشلوارپوشیده بودو خیلی خوشتیپ بود؟..
    باذوق گفتم:افرین حالااسمش چی بود؟اگه گفتی.
    باران:اسمش مش رمضون بود اراد وسیا که مش رمضون صداش میکردندبعدزدزیرخنده.
    واااای خدامن ازدست این دختر چیکارکنم؟فقط بلد ادم روحرص بده.صاف نشستم.بدجورخورده بود توی ذوقم.
    من:بروبمیرتوبه جز حرص دادن کاردیگه ای بلدنیستی؟نخیراونو میگفتم.
    باران:چرا اذیت کردن ومردم ازاری هم بلدم نکنه...
    باذوق برگشتم سمتش.
    باران بعدازچندثانیه مکث گفت:فهمیدم نکنه اقا بهرام سرایدارشون رومیگفتی؟بعدش دوباره خندید.
    صاف نشستم وگفتم:باااااارااااان!نخیراونو نمیگفتم.
    باران یه نگاه بهم انداخت وگفت:اها گرفتم کی رومیگی نکنه...
    نذاشتم ادامه بده باجیغ گفتم:بااااااااراااااان.
    بعدباقهر به سمت پنجره برگشتم.درحالی که داشت ماشین روخاموش میکردبدون نگاه کردن بهم گفت:خوب حالا نمیخوادقهرکنی.همون دیشب ازنگاه های زیرچشمیت به سیاوش فهمیدم که نسبت بهش بی میل نیستی باقبول کردن پیشنهادرقصش دیگه مطمئن شدم ازش خوشت میاداخه سیا همه ی ویژگی هایی که توبرای همسرایندت درنظر داری رو داره.
    من:ازکجافهمیدی اینارو؟توکه حواست پیش من نبود.
    باران:یادت نرفته که من ازچشمات حرف دلت رومیخونم درضمن من حواسم به همه چیزهست وبه هیچ چیزنیست.
    من:هاااا؟یعنی چی؟
    باران خندیدوگفت:هیچی بدردسنت نمیخوره.
    ازماشین پیاده شدم ودررومحکم بستم.
    باران:من بااین چیزاحرصم درنمیاد کوچولو.
    من:الهی مرده شورتوببرن که میتونی بعضی حرفارو ازتوی چشام بخونی.شونه ای بالا انداخت .جلوترازمن رفت.
    من:صبرکن منم بیام بادوخودمو بهش رسوندم.
    من:یه وقت صبرنکنی؟
    باران:باشه.
    من:روتوبرم الهی یه شوهرگیر بیاری که حریف زبونت بشه.
    باران:ایشالله اگه پیداشدنوکرشم هستم.
    فقط یه سربه نشونه ی تاسف براش تکون دادم و واردکلاس شدیم.
    باران:سلااااام. همه باهم گفتن سلام.نمیدونم باران چراعادت داره همیشه بلندسلام بده.
    باران:مرسی هماهنگی.حالاخوبین؟
    قبل ازینکه بچه هاجواب بدن یه صدایی پشت سرمون گفت:شمابهتری.منوباران یه جیغ اروم زدیم وبرگشتیم عقب.
    باران:بهتر نمیتونستید اعلام وجود کنید؟
    ارادوسیا:نه
    منوباران:مشخصه.
    هوووف که چقدراین پسرمغرور.بعدش یه لبخند خبیث زدورفت ردیف اخرنشست به اجبارماهم به سمت سه تاصندلی خالی کنارش رفتیم.باران بغلم نشسته بودبین منوارادیه صندلی خالی بودکه سیاوش پرش کرد.قلبم همینجوری داشت میزد.انقدرتندوبلندکه ممکن بودسیاوش هم صداشوبشنوه.

    ««باران»»
    ارش:سلام دخی عمه خوبی؟
    باران:جانم؟دخی عمه؟بعدش خندیدم.
    ارش:کوفت تقصیرتوهستش دیگه هی به این ارشی میگی دخی عمه افتاده تودهنم یهودیدم یکی داره ریز میخنده.دیدم ارادوسیاوش هستن.واااا دیونن اینا.
    من:من حالا یه چیزگفتم توچرایادمیگیری؟
    ارش:اخه میدونی ازبس بااستعدادم همه چیزو زودیادمیگیرم.
    من:میگن هرحرفی رونبایدجلوی بچه زد زودیادمیگیره من گوش نکردم.
    بااومدن استاد نتونست جوابم روبده..ازکیفم پاستیل دراوردم یه دونش روگذاشتم توی دهنم وبه ستی تعارف کردم بعدش به کاشی تعارف کردم.یهوبلندگفت:اخ جوون.همه ی سرابرگشت سمتمون سریع پاستیل روگذاشتم توی کیفم.
    استاد:خانم کاشی میدونستم انقدرازاین مبحث جدیدخوشتون میاد زودترتدریس میکردم.
    کاشی:بله استاد این مبحث روخیلی دوست دارم.
    استاد:حالاکه انقدربهش علاقه دارید ایشالله دفعه ی بعد برای بچه هاکنفرانس بدید.بعدازخسته نباشید استادوبیرون رفتنش ارش برگشت سمتمون وگفت:مرگ چتونه شما؟چراهی میخندید؟
    من:اخه داشتم پاستیل میخوردم بعدبهش تعارف کردم ازذوق پاستیل گفت اخ جون بعداستادفکرکردکه به این مبحث جدیدعلاقه داره.
    کاشی:واباران جون تقصیرتوبوددیگه سرکلاس پاستیل میخوری.
    من:واستاره جون من پاستیل خوردم توچراانقدرذوق کردی.باگفتن ایش بلندشدوداشت ازکلاس میرفت بیرون .طوری که بشنوه گفتم:ازقدیم گفتن اشتباه به اشتباه دارمیرسه.
    اراد:خانوم بهادری فکرنمیکنیدکه اشتباه گفتید؟ازقدیم گفتن که حق به حق دار میرسه.
    من:نخیردرست گفتم این ورژن جدیدش.مهم مفهوم بوداقای تهرانی .ارادیه نگاه به معنی خودتی بهم انداخت وازکلاس رفت بیرون.خوب که چی؟دوست دارم اشتباه بگم.اصلا به اون دراکولاچه ربطی داره؟
    من:مرگ چته چرامیخندی؟
    ستی:اخیش یکی پیداشدانتقام منوازتوبگیره.
    من:نخیرم اصلاهم اینطورنیست.
    ستی:چرااتفاقا عزیزم همینطور.
    باجیغ گفتم:نخیر...
    همه برگشتن سمتم.من:راحت باشیدگردنتون دردمیگیره.
    ارش وسیاوش که پیش دوست ارش ایستاده بودن اومدن سمتمون.
    ارش:چراجیغ بنفش میزنی؟
    من:به دردسنت نمیخورد.
    ستی:دروغ میگه میخوای من بهت بگم؟
    بااخم گفتم:بگوببین چیکارت میکنم.بعدازکلاس رفتم بیرون.ارادوستاره داشتن باهم صحبت میکردن.ازقیافه ی ارادمشخص بزور داره ستاره روتحمل میکنه.
    ستاره کاشی:اقای تهرانی میشه لطفاجزوتون روبهم بدید؟
    اراد:نمیتونم اخه قبل شمابه کس دیگه ای قولش رودادم.
    ستاره:چه بدبه کی؟بگیدشایدمن بتونم راضیشون کنم.
    اراد:اگه شماهم بتونیدراضیشون کنیدمن نمیتونم زیرقولم بزنم.
    ستاره:اخه ... اقای تهرانی؟
    ارادکلافه برگشت سمتش واروم زیرلبش گفت:عجب گیری کردیمابعدبلندگفت:بله؟
    ستاره:حداقل میشه بگیدبه چه کسی قولش رودادید؟
    ارادچندلحظه مکث کردوگفت:به خانوم بهادری قولش رودادم.
    الکی مثلا داشتم دنبال گوشیم توی کیفم میگشتم تااینوشنیدم یهو سرموعین چی اوردم بالا.
    برگشتم سمتش دیدم بزورداره خندش روکنترل میکنه تادیدمن دارم نگاهش میکنم یهو اخم کرد.خود درگیری داره؟یه سوال دراکولا هم خوددرگیری داره؟حتماداره دیگه این یکی که داره.
    اراد:عه خودشونم اینجان.بعدجزوش روبه سمتم گرف وگفت:بفرمایید همونطورکه قولشوداده بودم بودم.
    دستمو دراز کردم تاجزوه روازشون بگیرم اونم دستشو اوردجلو تا بده بهم نمیدونم چیشد که یهودستم به دستش خورد هردوتامون دستامون روعقب کشیدیم وجزوه افتادزمین.
    ستاره:عزیزم خوب بلدنیستی جزوه روتوی دستت بگیری میگفتی من برات میگرفتم.بعدازکنارمون ردشد.
    خیره شده بودیم به چشمهای هم وقدرت جواب دادن به ستاره روهم نداشتم.یه لحظه به خودم اومدم واخم کردم وگفتم:ازاین به بعدخواستید چیزی به کسی بدید درست بدید تانیوفته.
    ارادهم اخم کردطوری که یه لحظه ازحرفی که زدم پشیمون شدم.
    اراد:حکایت شمامثل عروسی که بلدنیست برقصه میگه زمین کجه.درضمن میتونم بپرسم توی کیفتون دنبال چی بودیدکه ازوقتی من باخانوم کاشی صحبتام روشروع کردم تاوقتی که تموم بشه داشتین دنبالش میگشتید
    بدون اینکه فکرکنم گفتم:گرچه به شمامربوط نمیشه ولی میگم.دنبال گوشیم بودم.
    اراد:احیانا اون گوشی شمانیست که توی دستتونه؟
    من:بله اصلا کی گفته من دنبال گوشیم بودم؟
    اراد:یکم دقت کنیدمتوجه میشیدکه خودتون گفتید.
    من:اصلا شمادرست میگید.ولی شما ازاون فاصله چطور متوجه حرکات من شدید درحالی که پشتتون به من بوده؟
    اراد:دلیل نمیشه همه هوششون مثل شماباشه بعدرفت داخل کلاس چنددقیقه بعدهمراه باسیاوش درحالی که میخندیدند ازکنارم ردشدن.
    پسره ی دراکولای مغرور زشت
    ستی:باران؟کجاروداری نگاه میکنی؟
    من:هیچی.خم شدم جزوه روازروی زمین برداشتم.
    
    عه نگاه تروخدا. یه لحظه به خودش زحمت نداد خم شه جزوه ی خودش روبرداره.
    بهش میگم دراکولا باربدمیگه چرا.هی هی داداشم کجایی ببینی که حق بامنه.
    عه عه عه خاک توسرم بااین سوتی دادنم بهونه بهترازگوشی نبود؟پرو غیرمستقیم گفت توگیجی هوشت نمیرسه.خودش گیجه.حالا من هی خانومی میکنم بهش فحش نمیدم وگرنه هرکی بود تامیتونست بهش فحش میداد.
    وجدان:حالا نیست توالان قربون صدقش رفتی؟
    من:عه بازتوحرف زدی.؟!!نه بازتوحرف زدی؟!!میگم نه بازتوحرف زدی؟!!!من عمرا قربون صدقش برم.بهش فحش هم ندادم فقط ویژگی هاشوگفتم.اصلا به توچه؟صددفعه گفتم توی کاربزرگترا دخالت نکن.
    وجدان:واااا دیوونه بودی دیوونه ترشدی.اصلا من دیگه حرف نمیزنم وگرنه منم مثل اون بدبخت ترور شخصیتیم میکنی.
    من:کارخوبی میکنی افرین.
    ستی:باران نیم ساعت چی داری زیرلب میگی؟کی گیجه؟
    من:هیچی بابا اخه اینم سواله تو میپرسی؟خوب اون دراکولا دیگه.اینجوری عین وزغ نگام نکن بیا بریم برات تعریف میکنم.خلاصه روبراش تعریف کردم.
    من:مرگ کوفت درد این خنده داره؟
    ستی:باران باورکن حرص خوردنت خیلی قشنگ عین بچه های تخس میشی.مخصوصا اینکه حرص خوردنت روندیده بودم عقده شده بود توی دلم.
    بادادگفتم:ستی به نفعته ببندی.حال اون دراکولاروهم به وقتش میگیرم.
    ستی:وااای باران نمیدونی چیشد.
    من:چیشد؟
    ستی:سیاوش اومدپیشم گفت میخوادباهام صحبت کنه.نمیدونی که چقدراسترس داشتم.باهم رفتیم بیرون روی نیمکت نشستیم باکلی من من شروع کرد.
    گفت حس میکنه بهم علاقه داره واین یه حس وازاین حسش مطمئن نیست وخیلی حرفای دیگه زدکه بدردسنت نمیخوره.اخرشم پیشنهاددوستی دادکه من قبول نکردم.کلی اسرارکردکه قبول کردم وگفتم فقط به عنوان دو تادوست معمولی نه بیشتر نمیدونی طفلک چقدر ذوق کرد.
    همینکه حرفش تموم شدپاموگذاشتم روی ترمز چون سرعت ماشین زیاد بودخیلی بد ایستاد و نزدیک بود سرمون به شیشه بخوره.
    ستی:چیشد؟
    من:واقعا باهاش دوست شدی؟
    ستی:اره چطور؟
    ماشین روروشن کردم وباسرعت حرکت کردم.من:چطور؟خوب این چه کاری بودکه کردی؟درحالی که خودش گفت ازاحساسش مطمئن نیست.
    ستی:باران اتفاقی نیوفتاده که انقدرعصبانی هستی.توالان حرصت از ارادگرفته داری سرمن خالی میکنی.
    من:اون دراکولا کی هست که بخوادحرصم رودربیاره.من نگران خودتم.
    ستی:حالا هرکسی که هست خوب تونسته باعصابت بازی کنه.
    بااخم چپ چپ نگاهش کردم که گفت:ببخشید خوب.راجب سیاوش هم که خوب..خوب من ازش خوشم میاداوهم که میگه ازمن خوشش میاد.چی بهترازاین؟تازه سیاوش همه ی ملاک هایی روکه میخوام روداره.میخوام امتحان کنم که داشتن دوست پسرچه حسی داره.مشکل توهم اینه که ازشون متنفری وغرورداری دربرابرشون.
    من:نمیدونم فقط امیدوارم پشیمون نشی وتااخرهمدیگه رودوست داشته باشید.
    سعی کردم بیخیال حرفای امروزارادبشم وبه اهنگ گوش کنم.
    چشامو میبستم به روهمه توداری چشماتو رومن میبندی
    باگریت میگفتم دوست دارم وحالا داری به اشکام میخندی
    تومیری میدونم محاله بعدمن دل به یکی دیگه نبندی
    چه اسون گذشتی ازاون قلبی که روزوشب بهش تکیه میکردی.
    بعدازاینکه ستی روپیاده کردم رفتم سمت خونه. مثل همیشه دستم روگذاشتم روی زنگ.

    پریسا:باران جون عزیزم بلدنیستی زنگ بزنی؟دوستداری همه روسکته بدی؟
    _ پریساجون اخه میدونستم یه مقدارمشکل شنوایی داری گفتم احتمالا صدای زنگ رونمیشنوی برای همین این کارروکردم.
    عه این چراایفون روگذاشت؟دوباره زنگ زدم دیدم نخیرخانوم ازیه مقدارهم بیشترمشکل شنوایی داره.
    خواستم دربزنم تاسرایدارمون دروبازکنه که پشیمون شدم.سریع پریدم توی ماشین.خداروشکرلوازم ارایشم همرام بودیه ارایش خفن وترسنکاک کردم.
    خودم ازدیدن خودم توی ایینه جیغ کشیدم.دورچشماموهمه سیاه کرده بودم وکرم ضدافتابم روتاتونستم به صورتم مالیدم.خودم همینجوری سفیدم دیگه انقدرضدافتابم بزنم دورازجونم عین میت هامیشم.
    رژلب مایع قرمزم روهم دراخر برداشتم روی لبم زدم وتاگونم کشیدم.خلاصه خیلی افتضاح شده بودم.
    به سختی ازدیوارخونمون بالا رفتم.البته بماندکه ماشین نازنینم کثیف شد اخه رفتم بالای اون بعدش باکلی زحمت رفتم بالای دیوار.وای نه.
    حالامن چطوری پایین بپرم؟اگه همینطوری بپرم دستوپام که هیچ همهجام میشکنه.اهاااا فهمیدم یه بشکن برای خودمو هوشم زدم وسمت خونه ی اسمال اقا(همون اقامحمد سرایدارمون چون قدش کوتاه وچشماش قهوه ای این لقب روبراش گذاشتم)رفتم.
    خونشون یکم اونورتر بودبرای ن مجبورشدم مسافتی روبرم تابرسم به خونشون.سعی کردم پایین رونگاه نکنم چون نگاه کردن مساوی بودبا سرتاپاتوی گچ بودن.کلی صلوات فرستادم تاسالم رسیدم.البته کلی هم نه هاااا!اول واخر سه تاصلوات فرستادم.روی پشت بوم خونشون پریدم وبعدیواش یواش اومدم پایین.سرتاپام خاکی شده بود.یه نچ نچی واسه ی خودم ودیوونه بازیام کردم وبه سمت دررفتم ولی یهو یه ملافه ی سفید که شسته شده بود وروی بندبودبهم چشمک زد.
    (استغفرالله عجب دوره زمونه ای شده هااا ملافه هاهم دیگه ولت نمیکنن هی...)ملافه روبرداشتم وانداختم روم.
    درسالن روبازکردم.چرااینجاانقدرساکته؟پس بقیه کجان؟بیخیال چه بهتراینجوری بیشترهم کیف میکنم.
    رفتم سمت اتاقی که پریسابود.دروبازکردم ولی خبری ازپریسانبودبرگشتم که دومتر پریدم بالا.پریساپشت سرم ایستاده بودعین اادم نمیتونه اعلام حضورکنه.
    یاامام زاده بیژن این چراداره جیغ میزنه؟بادیدن خودم توی ایینه ته راهرو یادم اومدکه الکی مثلا من روحم.رفتم سمتش وصدای هوهو هم دراوردم.بادورفت سمت اتاق باربدوباگریه صداش میزد.
    وای مگه باربدهم خونه هست؟تاسرشوبرگردوند سمتم باعجله ازپله هااومدبیرون و.رفتم داخل حیاط.صدای باربدروشنیدم که هی ازش میپرسیدکه چیشده وبرای چی گریه میکنه.
    پریسا:اون...اون...روح بود...ای...اینجابود...
    بقیش روبیخیال شدم رفتم بیرون.حالا بااین قیافه چیکارکنم؟سریع رفتم داخل ماشین وازکیفم شیرپاکن روبرداشتم وصورتم روپاک کردم.
    مثل صبح فقط یه رژلب وریمل زدم .ملافه زروهم توی کیفم گذاشتم.زنگ درروزدم.اوه حالا بااین لباساچیکارکنم؟فوقش میگم افتادم زمین.اونوقت باربدنمیگه چطوری افتادی که سرتاپات خاکیه.گیج که نیست داداشم.تالبته ازشماچه پنهون یه کم هست.
    باربد:اخراگه تواین زنگ رونسوزوندی.
    _خوب دروبازکنین دیگه.دروبازکرد رفتم داخل سریع ملافه روازکیفم دراوردم وروی زمین انداختم .اینطوری فکرمیکنن بادی چیزی انداخته.مدیونیدفکرکنید من انداختماااا.
    _سلاااام
    باربد:سلام معلومه توکجایی؟مگه 4کلاست تموم نمیشه.
    _چرا ترافیک بوددیرشدتابیام.بقیه کجان؟چه خبره؟توچرا انقدرخوشتیپ کردی؟
    باربد بانیش بازگفت:مگه خبرنداری؟امشب قرار بریم خاستگاری امروزصبح داداشش اومد باهام صحبت کرد به سختی راضیش کردم.
    یاد حرفای دراکولا افتادم .اخمام توهم رفت.
    باربد:چرا اخمات توهمه؟
    _امروزبا اون دراکولا بحثم شد.
    باربد:دراکولا چیه؟بابرادرزن من درست بحرف.
    _برو بابا هنوززن نگرفته داره طرفداری خانواده ی زنش رومیکنه هی هی خدامیبینی؟اینم شانسه من دارم؟
    باربداومدبغلم کردوگفت:ازالان حسودی وخواهرشوهربازی نداشتیما!چرا لباسات خاکیه؟
    _تقصیر تو هست دیگه ازالان فرق میزاری.هیچی افتادم زمین.الکی نگرانم نشو سالمم.حالا مامان وعمه وپریساکجان؟(باورکنید راضی نیستم که فکرکنیدمن میدونم پریساکجاستاااا.اصلا پریساکی بوود؟شمامیشناسینش؟منکه نمیشناسمش)
    باربد:چیشده خبر پریسا رو میگیری؟بعدمشکوک نگام کرد.سرموانداختم پایین وگفتم همینطوری.
    باربد:پریساتوی اتاق منه.مامان ایناهم رفتن خریدتوهم زود برو حاضر شو7باید اونجا باشیما.
    _باش.پریساتوی اتاق توچیکارمیکنه؟
    باربد:حموم بودم دیدم باجیغ وگریه داره صدام میکنه سریع لباسامو پوشیدم واومدم بیرون هرچی ازش پرسیدم چراگریه میکنی فقط میگه اون روح اون روح اینجابود میخواست منوببره.
    اینوکه باربدگفتم زدم زیرخنده باربدم خندش گرفته بود.
    _روح کجابودبابا؟
    باربد:چمیدونم بدوبرو حاضرشو .
    بعدازروی پله هارفت بالا.ازهمین حالا دلم براش تنگ میشه.چون میدونم ادری بله روکه بده ازروزبعدش باربدرونمیبینم همش بانامزدش بیرون و نامزدبازی و... هوووف.باناراختی رفتم داخل اتاقم.بعدازاینکه ازحموم اومدم مشغول حاضرشدن شدم.

    ««ستی»»
    ازوقتی که رسیدم خونه 6 بارفقط زنگ زده بقیشم اس داده.یه اس به باران دادم.هرچی منتظرموندم جواب نداد امکان نداره جواب نده.بهش زنگ زدم بازم جواب نداد.همینکه قطع کردم.گوشیم زنگ خورد. وای این هفتمین بارکه داره میزنگه.
    _سلام
    سیا:سلام خانوم خوبی؟
    _سیاوش بنظرت ازده دقیقه ی پیش تاالان چقدر حالم عوض میشه؟خوبم باورکن توهم که معلوم خوبی.سیاوش؟
    سیا:جانم؟
    چقدر زودپسرخاله شدااا.
    _پماد سوختگی دارین خونتون؟اگه ندارین تعارف نکن بگومن برات بگیرم.
    سیا:پمادسوختگی برای چی؟
    _اخه اینطوری که توپیش میری گوشی داغ میکنه ومیسوزه درنتیجه دست توهم میسوزه حالا فهمیدی پسرم؟
    سیا:هاااا؟
    ای خداچقدخنگه.
    _میگم توانقدرزنگ میزنی...
    سیا:اها اوکی اوکی فهمیدم.
    _خداروشکر
    سیا:ازدست تو.
    پشت خطی داشتم مجبورشدم قطع کنم.بعدازخداحافظی باسیا تلفن روجواب دادم.
    _الو
    باران:نفهم سوسک بز هلندی گورخر افریقایی کروکدیل افریقایی ...
    _اوووو چه خبر؟نمیگی انقدربه من ابراز احساسات میکنی من قلبم ازکارمیوفته؟
    باران:الهی بیوفته ازکار سه ساعته داری بیاکی صحبت میکنی؟
    _باسیاوش روانیم کرده ازوقتی رسیدم خونه یه بندداره زنگ میزنه یااس میده باورکن انگشتای دستم تاول زده.
    بارات:حقته تا توباشی که باکسی دوست نشی.حالاچی میگه؟حرفای بد زد بگو تا بادیواریکیش کنم.
    _بچم باادبه.من بهش نزنم اون این حرفارونمیگه.حالاکجابودی هرچی زنگ زدم جواب ندادی؟
    باران:اتفاقا منم همین حدس روزده بودم بیچاره وقتی باتوازدواج کنه بایدباسلامتیش خداحافظی کنه ایناروبی خی ستایش دست رودلم نزارکه خونه.
    _چیشده باران؟اتفاقی افتاده؟کسی چیزیش شده؟بگودیگه دارم ازنگرانی میمیرم.
    باران:یه دقیقه ساکت شو بزارمنم حرفمو بزنم عه.نخیرکسی چیزیش نشده داریم میریم خاستگاری.
    من:خاستگاری؟برای کی؟
    باران:داریم میریم خاستگاری برای من دیدم شوهرگیرم نمیادگفتم خودم دست بکار بشم.داریم برای باربدمیریم دیگه.
    _ای ول سرعت عمل حالاتوچرادپرسی؟
    باران:باوجوداون دراکولا میخوای خوشحال باشم؟گوشی...چیه باربد اه مخموخوردی... ای بابا کجا دیرشده؟برای عصرونه مگه میخوای بری خونشون؟...بی حیای خاک توسر...باشه باشه الان قطع میکنم به خدادستت به گوشیم بخوره میزنم بادیوار یکیت میکنمااا...الو ستی این باربدمیخوادگوشیمو بگیره کاری نداری؟داشتی هم مهم نبود خداحافظ.
    نذاشت جوابشوبدم قطع کرد.خداشفاشون بده.
    ««باران»»
    _ای بابا دیدی که قطع کردم حالا چراباز مثل شمر نگام میکنی؟
    باربد:باران تانیم ساعت دیگه پایین بودی که بودی وگرنهخودت میدونیااا.
    _ای بابا اخمشووو باشه برومیااام نترس دیرنمیشه.
    باربد:از دیرم دیرترمیشه.تازه یکی بایدهمین خودتوازجلوی ایینه دوساعت جمع کنه.بلندترگفت:عمه؟مامان؟پریسا؟زودباشیددیگه.
    باربدروازاتاق بیرون کرردم ودررو قفل کردم تادوباره نیادتو رومخ من اسکی بره.سریع لباسام روپوشیدم وبعداز اینکه ادکلن زدم ازاتاق اومدم بیرون.بابا روی مبل نشسته بودمنم کنارش نشستم.
    چنددقیقه بعدعمه ومامان هم اومدن.
    _باااااربد؟پریسا؟بیایددیگه دیرشد.
    باربداومدپایین ودوباره جلوی ایینه ایستادوباموهاش وررفت.
    _حالا کی باید کی روازجلوی ایینه جمع کنه؟
    باربد:خوب حالا توهم .توروهم به وقتش میبینیم.
    بابا:کی میشه دخترم عروس بشه.
    من:خواهشا ازاین دعاهابرای من نکنیداااا .من ازدواج نمیکنم بایدازکسی خوشم بیادتاباهاش ازدواج کنم که منم ازهیچکی خوشم نمیاد.
    بابا:خوب ازاونجایی که توازهیچکس خوشت نمیادایندفعه منومادرت تصمیم میگیریم.
    _یعنی چی؟
    بابا:یعنی به توباشه بوی ترشیت همسایه بغلیمون رومیفرسته توی کما.بعدخندیدند.
    _عه باباااااا.
    چنددقیقه بعد پریسااومد.بازهرچی دم دستش بودرومالیدبه صورتش.مانتوشم که نگم بهتره.شالشم که طبق معمول یکی بایدازروی زمین جعمش کنه.این چندسال پیش اینقدراوضاعش خراب نبود.
    زنگ خونه روزدم.چنددقیقه بعددر بازشد.
    _وای اینجاچقدرقشنگه.
    باربد:ببندمگس نره توش بعدهلم دادداخل.
    اقای تهرانی وفرشته جون واراد جلوی دروردی ایستاده بودند بعدازاینکه بهشون سلام کردیم رفتیم داخل ونستیم بعدازچنددقیقه صحبت ازاینور واونور بابا قضیه ی خاستگاری رومطرح کرد.
    ادری باسینی چایی اومدبعدازاینکه بهمون تعارف کردرفت رومبل روبه روییمون کنارداداشش نشست معلوم نبود باربدچی میگفت که هروقت به باربدنگاه میکرد سرخ میشد.
    _ادریناجان باربدجان روبه اتاقت راهنمایی کن.
    اااه حدودنیمساعته که توی اتاقن بابا چی مگه داریدمیگید؟همه داشتن باهم حرف میزدند پریسابلندشدورفت داخل حیاط فقط منوارادساکت بودیم ازجام بلندشدم ورفتم بالا. اوه چقددراینجاست.حالا ایناداخل کدوم اتاقن؟
    روی در اولی سه تاضربه زدم.نه انگارکسی خونه نیست.بعدی هم همینطور.داشتم همینطوری ادامه میدادم که یهو باشنیدن صدایی بغل گوشم 2متر پریدم بالاوپام پیچ خوردنزدیک بودبیوفتم که دستگیره درروگرفتم.دربازشد افتادم زمین نمیدونم کدوم دراکولایی بودکه افتاد رو من وباعث شدنفسم چندلحظه بندبیاد.سرموبرگردوندم سمتش.
    عه اینکه همون دراکولای خودمونه.وای چقدرسنگین.به فیل گفته زکی برومن به جات هستم.والا .
    به خودم اومدم باعصبانیت نگاهش کردم وگفتم:اوی دراکولا پاشوببینم.اهای دراکولاصدا موداری؟پاشوباباخفه شدم.
    اراد:چی؟دراکولا؟بامن بودی؟
    یهو متوجه ی گندی که زدم شدم.
    _دراکولا چیه؟چراالکی تهمت میزنی خوب.من همچین حرفی نزدمگفتم...گفتم چیز.
    اراد:گفتی چیز؟فکرکردی منم مثل توگوشام مخملی هااا؟
    سعی کردم به چشمای سرخش نگاه نکنم.
    _چیز به انگلیسی میشه پنیر به جون تومن همینوگفتم.نخیرمن همچین فکری نکردم چون گوشای من مخملی نیست.حالا میشه از روم پاشی؟باباهیکل نحسـ...داشتم میگفتم بابا عضله های زیباتوجمع کن دیگه نفسم گرفت.
    بلندشد و بعد مچم روگرفت.نامرد همونی روهم گرفت که زخم شده بود.منو بلندکردوبه دیوارپشت سرم چسبوندوگفت:ببین کوچولو بهتره مواظب حرف زدنت باشی همیشه انقدرمهربون بهت تذکرنمیدم.
    _اخی بابابزرگ نیست که الان انقدر بامحبت تذکردادی؟
    اراد:پس مواظب باش بدترازاین باهات برخوردنشه.
    _برو اونوربزاربادبیاد.هیچ غلطی نمیتونی بکنی.دستمو هم ول کن.
    مچم رومحکم فشارداد.ازشدت درد اشک توی چشام جمع شد.
    اراد:نشنیدم
    _سمعکت روروشن کن
    دستموبیشتر فشارداد.
    _اخ دستمو ول کن شکستیش قطره اشک ازچشام ریحت توی صورتم.
    یه ذره به چشمای خیسم نگاه کرد وبعددستموول کرد.به مچم که زخم شده بودوخون اومده بودنگاه کرد.دوباره دستموگرفت که بلندگفتم اخ.
    _دستموول کن.
    اراد:فکرکنم ضرب دیده ورم داره یکم.
    _گفتم دستموول کن.
    اراد:شایدهم شکسته باشه
    _دارم میگم دستمو ول...
    ارادبادادگفت:اه بس کن دیگه بعدهلم دادسمت تخت ودراتاق روبست.
    اراد:بشین
    _راحتم
    اراد:من ناراحتم.
    _مشکل توعه.
    اومدجلوترودستشوگذاشت روی شونم وهلم داد.افتادم روی تخت.
    اراد:وقتی عین ادم حرف گوش نمیکنی همین میشه.کاری نکن که کل بدنت داغون بشه.
    بعد دری که انتهای اتاق بود روبازکرد.بعدازچنددقیقه با بتادین وباند اومد سمتم دستم روگرفت ومنوبرد سمت دستشویی.مچم روگرفت زیراب.دستم سوزگرفت ولی چیزی نگفتم.بعدازچندثانیه بتادین روریخت روی زخمم.بلندگفتم اخ نکن میسوزه.
    اراد:کجاخوردش؟
    _فکر کنم به لبه ی درخورد.
    بعدازاینکه باندرودورمچم بست گفت:فردابرویه عکس بگیر.
    _عکس برای چی؟عکس دارم.
    اراد:منظورم ازدستت بود وگرنه کی ازتوعکمس میگیره بعداروم گفت ای کیو جلبک یکه برای این نیم هم نیست.
    _اهای شنیدم چی گفتی.همونی که ازتوعکس میگیره ازمنم میگیره.بعدازاتاتق اومدم بیرون.متفکرانه به درای باقی مانده نگاه کردم.
    اراد:زیاد فکرنکن اتاقش اونه.
    کناردرایستادم وگوشم روچسبوندم به در.
    اراد:نمیخوادگوش کنی یه وقت یه حرفایی میزنن که به دردسنت نمیخوره.
    بعد خود ش اومد کنارم وگوشش روگذاشت روی در.
    _پس توچراداری گوش میدی؟
    ارادباشیطنت گفت:من دارم گوش میدم ببینم اگه حرفای بد زدن گوش تو روبگیرم نشنوی .
    چقدراین پسر پرووو بودا.خندم گرفته بود ازحرفش.ارادبادیدن منکه داشتم بزورخندم روکنترل میکردم چشمک زدوگفت:هیس.
    ادری:باربدنیارش اینور
    باربد:چراعزیزم؟
    ادری:عه گفتم نیارش.عه باتوام میگم نیارش دیگه.تودیگه برای چی میای روی تخت.هیییییی...بلندشوازروم...
    جااانم ؟اونجاچه خبره؟منو ارادباچشمای گردهمدیگه رونگاه کردیم یکدفعه دربازشد و اراد افتادمنم روش.سریع ازروش بلندشدم وروبه اون دوتاکه داشتن میخندیدندگفتم:کوفت درد خجالت بکشیدبا اون حرفایی که زدید.
    ارادم بلندشدوگفت:راست میگه خجالتم خوب چیزیه.واقعا که.
    باربد:چیزه شما ازکی فالگوش ایستادین؟
    _ازاولش.
    ادری:ازاول اولش؟
    من:اوهوم.بعدهردوتاشون سرخ شدن.
    ادری:چیزه باورنکنیدااا قضیه ی بچه و...همش شوخی بود.بعدروبه باربدگفت:همش تقصیر توبوددیگه.هی کلثوم واصغرکردی.
    منوارادمنفجرشدیم ازخنده.
    من:خو...خوب مچتون روگرفتیما...معلوم شدداشتیدحرفای بد میزدید...مرسی سرعت عمل ...مرسی اسم اصغروکلثوم...ولی خودمونیماخیلی شیک ومجلسی خودتون رولودادید.
    دوباره خندیدیم.ادری وباربدباحرص وعصبانیت نگامون کردند.
    اراد:هی پاشو پاشو اوضاع خیطه.
    بعدهردوتامون بلندشدیم وبادو فرارکردیم اوناهم دنبالمون.جان من خاستگاری به این خوبی تاحالادیدین؟
    باربدنزدیکم شد یه جیغ زدم ورفتم پشت مامان.ارادم پشت فرشته جون.
    باربد:باران جون وارادجون ماکه بهم میرسیم.
    منواراد:نه باربدجون.
    مامان وفرشته جوریه جورخاصی نگاهمون میکردن.دستموروی سرم کشیدم دیدم نه خداروشکرشاخ درنیاوردم به ارادنگاه کردم دیدم اونم شاخ درنیاورده.
    مامان:حالا چیکارکردیدکه افتادن دنبالتون.
    اراد:هیچی.
    _اصلا ماکاری نکردیم اینامارومظلوم گیراوردن.
    باربد:عمه ی من بود عین افتاپ پرست چسبیده بودبه در وبه حرفای ماگوش میداد؟
    لبموگازگرفتم خندم نگیره بعدبه عمه که باحرص باربد رونگاه میکردنگاه کردم وگفتم:عمه شما واقعا همچین کاری انجام دادید؟نچ نچ
    مامان:عه باران
    عمه:بازشما منو مظلوم گیراوردید.
    باربد:مظلوم پیرزنه.
    عمه:واقعا که یعنی من پیرزنم؟
    باربد_نه باورکنید شماازباران هم جوون ترید.
    _فسیل چی میگی بازتو؟قداسب پیامبر سن داره اونوقت به من میگه پیر.
    عمه:بامنی؟
    _نه عمه با باربدم .
    باربد:حیف که بزرگتراینجاست وگرنه...
    _داداش بگوکم اوردم.
    باربدخواست چیزی بگه که ادری گفت:وااای ازدست شما.چنددقیقه بعدخانومی اومدوگفت میزوچیدن.من بغل فرشته جون نشسته بودم .
    فرشته جون:ارادبروپریساجون روصدابزن توی باغ.
    10دقیقه ازرفتن ارادمیگذشت.
    فرشته جون:پس چرانیومدن؟
    من:میخوایدبرم صداشون بزنم؟
    فرشته جون:زحمتت میشه.
    _این چه حرفیه.بعدرفتم داخل باغ ارادباقیافه ی کلافه به حرفهای پریساگوش میداد.
    پریسا:باران چیزخنده داری هست بگوماهم بخندیم
    _خنده دارکه هست ولی اگه میخواستم توبفهمی میگفتم.راستی اقا اراد شنیدیدکه جدیدا روح اومده؟
    پریساباچشمایی که ازترس گردشده بودنگاهم کرد
    اراد:روح؟شوخی میکنید؟
    به طورنامحسوس یه چشمک بهش زدم وگفتم:اره باورکنید روح اومده هرکی روح رودیده باشه تا اخراون فردرواذیت میکنه.
    پریساباترس گفت:وای من میترسم.
    _نمیخوادبترسی فقط اونایی که روح رودیدن اذیت میکنه بابقیه کاری نداره.
    پریسا:منم اونودیدم.
    اراد:چی؟شما روح رودیدین؟
    پریسا:اره من خودم امروزدیدمش.
    _چه شکلی بود؟
    پریسا:یه لباس سفیدخیلی گشادتنش بود.دورچشماشم همه سیاه بودصورتشم انقدرسفیدبودکه عین مرده هابه نظرمیومد.دستای بلندباناخنای بلندکه طولش به ده سانتی مترمیرسیدخیلی ترسناک بود.
    همینکه حرفش تموم شد ازشدت خنده روی پله نشستم ودلم روچسبیدم.اینطوری که این گفت اگه من اون روح نبودم قطعا باور میکردم که دستا و ناخوناش بلندبوده.
    اراد:باران خانوم؟حالتون خوبه؟
    _ممنون شماخوبی؟
    ارادباخنده گفت:ممنون خوبم ولی شما انگاربهتری حالا به چی میخندی؟
    _تاجایی که من یادم میاددستام بلندوناخونام 10سانتی مترنبود.
    پریسا:یعنی...یعنی کارتوبود؟
    _اوهوم
    پریساباجیغ گفت:واقعاکه.خیلی دیونه ای.
    _لطف داری.
    پریساچشم غره ای بهم رفت ورفت داخل.
    اراد:برای چی اینکاروکردی؟
    _تقصیرخودش بودمیخواست عین ادم دروبازکنه.بعدیکی زدم توسرموگفتم:اخ دیدی چیشد؟اومدم شماروصداکنم خودمم موندگارشدم بریم غذایخ کرد.
    بعدش باهم رفتیم داخل.وااااا.ایناچرادارن اینجوری نگاه میکنن؟
    پریسا بایه لبخندخبیث گفت:باران جون حرفتون تموم شد؟
    _اره عزیزم تموم شد.
    فرشته جون:پس مبارکه.
    بعدهمه دست زدن.
    اراد:ببخشیدچی مبارکه؟
    مامان:اینکه میخواین باهم ازدواج کنین دیگه.
    منوارادیه نگاه بهم کردیم وگفتیم:چــی؟ازدواج؟
    عموارمان:اره دیگه.
    _ولی ما...
    فرشته جون نذاشت ادامه حرفموبگم وگفت:عزیزم نمیخوادیزی بگید.اتفاقا ماازاین وصلت خیلی هم خوشحالیم مگه نه الهام جون؟
    مامان:اره منکه خیلی خوشحالم.
    اراد:اخه ...
    فرشته جون:پسرم اخه نداره که بشینیدغذایخ کرد.
    پریساکه روی صندلی بغل من نشسته بودبلندشدورفت کنارادری نشست وارادمجبورشدکه کنارمن بشینه.فرشته جون برامون غذاکشید.
    یه نگاه به پریساکردم که یه لبخندبه نشونه ی پیروزی زد.اخم کردم وباچشم وابروگفتم دارم برات.بعدروموبرگردوندم مشغول خوردن شدم ولی میلم نمیشدبه زورنوشابه قورت میدادم.یه نگاه به ارادانداختم.اوهم باغذاش بازی میکرد.
    اروم گفتم:حالاچیکارکنیم؟
    ارادم مث من اروم کنارگوشم گفت:نمیدونم ولی بایدیه فکری بکنیم من نمیخوام ایندم تباه بشه.
    پسره ی دراکولاغیرمستقیم بهم گفت که باوجودمن ایندش تباه میشه.
    _دقیقا بایدیه کاری کنیم.
    فرشته جون:باران جان چراهیچی نخوردی؟دوست نداری؟ارادجان برای خانومت ازغذایی که دلش میخوادبکش.
    یهونوشابه توی گلوی من وغذاتوی گلوی ارادگیرکرد.جانم؟؟؟چی گفت؟؟؟ خانومت؟ اوووق من غلط کنم خانوم این باشم.مامان ازجاش بلندشدوبه پشت منو اراد زد.
    مامان :چیشدیکدفعه؟
    _فرشته جون دستتون دردنکنه خیلی خوشمزه بود.
    فرشته جون:باران جان توکه چیزی نخوردی.
    _چرااتفاقا خیلی خوردم ممنون بعدبلندشدم ورفتم توی سالن چنددقیقه بعدارادم اومد.هردوساکت بودیم.
    اراد:دنبالم بیا.
    خواستم نرم ولی بعدش گفتم شایدیه فکری به ذهنش رسیده باشه.دراتاقش روبازکرد صبرکردتااول من برم داخل روی تختش نشستم.کلافه بود اینوازکاراش فهمیدم.
    هی دستشومیکردتوی موهاش وموهاشومیکشید.یهو باشدت ازجاش بلندشدکه دومترپریدم بالا یه پوزخند بهم زد وشروع کردبه راه رفتن هی ازاینور به اونور ازاونور به اینور اخرشم رفت سمت پیانو ومجسمه ای که روش بود روبرداشت سمت دیوارپشت سرم پرت کرد.اگه جای خالی نداده بودم منم بااون مجسمه میرفتم و به دیوار میچسبیدم. مجسمه هزارتیکه شد.
    _هییییع!
    این چرااینکارارومیکنه اه.قلبم اومدتوی دهنم.
    _میشه به جای اینکارایه جابشینی تاببینیم بایدچه خاکی توسرمون بریزیم؟
    بافاصله بامن روتخت نشست.
    اراد:بایدهرطورشده جلوشون روبگیریم.
    _اخی کوچولوخودت گفتی یاکسی کمکت کرد؟
    بااخم برگشت سمتم.
    _خوب حرفامیزنیا.خودم اینومیدونم چه جوریش مهمه.
    اراد:نمیدونم.
    خواست دوباتره بلندبشه که بلندگفتم:نه.!باچشمای گردنگاهم کردکه گفتم:خوب هی بلندمیشی راه میری عصاب ادم روخوردمیکنی من امشب برم خونه بامامان اینا حرف میزنم حتما راضی میشن.
    صدای دراومد.ارادبلندشدودرروبازکرد.
    ادری:الهام جون گفتن که باران روصداکنم میخوان برن بعدبدون اینکه به ارادومن نگاه کنه رفت پایین.
    اروم ازارادخداحافظی کردم که سرشوتکون داد.خو میمیری بگی خداحافظ نه واااقعا میمیری؟
    ازفرشته جون هم خداحافظی کردم.
    _خداحافظ عروس گلم.
    بیاااا نه به داره نه به باره شدم عروسشون.
    توی ماشین باربداصلا باهام حرف نمیزد.معلوم بوددلخوره ازم.
    جلوی دردست پریسارونگه داشتم وگفتم:واقعا که بچه ای تلافی میکنم.
    بعدرفتم داخل بدازاینکه عمه وباربدوپریسارفتن بخوابن رفتم روبه روی مامان وبابا که داشتن فیلم میدیدن نشستم.
    من:میخوام باهاتون صحبت کنم.
    باباتلویزیون روخاموش کردوگفت:بگودخترم.
    _موضوع اونی که شمافکرمیکنیدنیست.
    بابا:ماخوب میدونیم موضوع چیه نمیخوادتوجیح کنی من خیلی هم خوشحالم که به به اراددل بستی.
    _اشتباه میکنیدمابهم هیچ علاقه ای نداریم.
    بابا:ولی رفتاراتون اینونشون نمیده.
    _ولی بابا...
    بابا:باران بس کن.بسه هرچقدر توی این موارد خودت تصمیم گرفتی این دفعه مابرات تصمیم میگیریم.تاحالا هرخاستگاری که داشتی روی هرکدومشون عیبی گذاشتی وبه بهونه های مختلف ردشون کردی خوشبختانه اراد دیگه ایرادی نداره که بخوای ردش کنی.
    _بابامهم ترازاینکه من هیچ علاقه ای بهش ندارم؟
    بابا:همه ی ادماکه ازدواج میکنن قبل ازدواج عاشق هم نبودن که بعدازدواج عاشق هم شدن نمونش همین منومامانت.اگه علاقه ای هم نباشه بوجودمیاد.
    _باباااا حرفتون منطقی نیست.
    بابا:خیله خوب باشه.حالاکه باارادازدواج نمیکنی بایدباپرهام ازدواج کنی.
    اولش فکر کردم بابا راضی شده .خوشحال شدم اماباشنیدن ادامه ی حرفش مثل لاستیک پنچرشدم.
    بادادگفتم:چــی پرهام؟شوخی میکنید.(پرهام پسرعمه امه که 7سال ازم بزرگتره ازپریساهم چندش تره)
    بابا:هیس.عمت میشنوه.بایدیه کدم روانتخاب کنی.
    _خوب بشنوه.مامان تویه چیزی بگو.
    مامان:حق با باباته منم باهاش موافقم.
    باچشمای اشکی نگاشون کردم وبعدبادورفتم داخل اتاقمودرومحکم بستم وقفل کردم.
    ««اراد»»
    یک ساعتی ازرفتنشون میگذره ومن هنوز توی فکراینم که چطوری بهشون بگم تاراضی بشن.
    _مامان میشه چندلحظه باشماوباباحرف بزنم؟
    مامان:اره عزیزم بروتامن بیام.چقدرزودبزرگ شدی.
    یه پوزخندزدم ورفتم پیش بابا.مامان هم چنددقیقه بعداومدوکناربابانشست.
    مامان:خوب پسرم بگو.
    _شما اشتباه میکنید.بین منو اون هیچی نیست.
    بابا:منظورت باران؟
    _بله.
    بابا:ما اشتباه نمیکنیم اگه بینتون چیزی هم نباشه کم کم بوجودمیاد شماباهم خوشبخت میشید.
    _ازکجامیدونیدکه خوشبخت میشیم؟مگه خودشماعاشق مامان نشدیدوبعدش ازدواج کردید.منم میخوام عاشق بشم بعدازدواج کنم.
    بابا:اره ماعاشق شدیم وبعدازدواج کردیم ولی پدربزرگ مادربزرگت روببین؟ببین چه زندگیه خوبی دارن
    _مگ الان اون موقع هاست که خانواده هاخودشون انتخاب میکردن واونام قبول میکردن؟اصلا میدونیدچیه من نه میخوام باباران ازدواج کنم نه باکس دیگه میدونیدکه پای حرفم هستم.
    مامان:مشکل توازدواج باباران نیست توکلادوست نداری ازدواج کنی تاحالاهردختری رونشونت دادم روشون عیب وایرادگذاشتی این چاق اون دماغش زشته اون بارفیقم دوست بوده اون باباش کچل اخرم نفهمیدم چه ربطی به پدردخترداره که کچل.
    اصلا همین چندوقت پیش همین ملیکا(دخترهمسایمون ).دختربه این خانومی.خوشگل هم بوداندازه ی خودش قشنگی داشت مگه چش بود که اونوهم قبول نکردی؟
    _بگیدچش نبود؟...
    مامان:نمیخوادبگی الان کلی عیب وایرادهم روی اون بدبخت میزاری.هنوزم دیرنشده باران رونمیخوای میریم خاستگاری ساناز گرچه به پای باران نمیرسه ولی...
    _چی؟ساناز؟نه تروخدا.اون باباش کچله اونوقت من بچم بهش بره من چیکارکنم؟
    مامان:اراد بسه هرچی سنت میره بالا بیشترسخت گیرمیشی وعیب و ایرادایی که روشون میزاری هم بیشترمیشه.باران رودیگه نمیتونی رد کنی خودتم میدونی که هیچ عیب وایرادی نداره.
    _اصلا اقامن نمیخوام ازدواج کنم.چه باران چه دخترای دیگه نمیخوام ایندم به خاطرشون تباه بشه.
    بابا:ارادبسه هرچقدر صداتوبرامون بلندکردی بهتره بس کنی ماحرفمون عوض نمیشه.
    مامان:ارمان چیکارش داری؟بزاربه اینده ی بسیارمهمش برسه که خیلی براش مهمه انتخاب باخودشه.
    بابا:ولی فرشته...
    مامان:هیس!ولی من یه شرط دارم قبول میکنی؟
    _هرچی باشه قبوله.
    مامان:بزاربگم شرط رو بعد موافقتت رواعلام کن.بعدباچشمای اشکیش خیره شدتوی چشمام وگفت:به شرطی اجازه میدم که باباران ازدواج نکنی که برای همیشه قید خانوادت روبزنی وفراموشمون کنی.
    ناباورانه اسمش روزیرلب صدازدم.بدون توجه به من سمت اتاقشون رفت.
    بادادگفتم:یعنی چی اخه؟مامان.؟
    بی توجه بهم رفت داخل اتاق ودروبست باباهم دنبالش رفت.سرموتوی دستام گرفتم. اخه این چه شرطیه؟مامان خوب میدونست نسبت به خانوادم حساسم دست گذاشت رو نقطه ضعفم.بایه حرکت مجسمه ای که روی میزبود روپرت کردم زمین اصلا هم به عتیقه بودنش توجه نکردم.
    دیگه نتونستم جو خونه روتحمل کنم سریع سویچ ماشینمو باگوشیم روبرداشتم ازخونه زدم بیرون.باسرعت توی خیابونامیروندم اخرش خسته شدم زدم کنار.روی جدول نشسته بودم وبه اسمون نگاه میکردم.گوشیم زنگ خورد.ادرینابود.تماس روبرقرارکردم ولی هیچی نگفتم.
    ادری:اراد؟
    _
    ادری:ارادجونم؟
    _
    ادری:ارادچرا حرف نمیزنی؟
    _
    ادری باگریه گفت:اراد جون ادریناجواب بده حالت خوبه؟
    _خوبم.
    گوشیوقطع کردم ازدست ادریناهم ناراحت بودم توقع داشتم حداقل اون پشتم باشه به جای اینکه قهرکنه.
    به گوشیم نگاه کردم چراغش هی چشمک میزد .قفل روبازکردم .10تااس ازسیا و20تاتماس بی پاسخ ازسیا.15تاتماس بی پاسخ ازبابا و10تامامان و8تاازادری.
    اسم اس هاروبازکردم.
    اولی:سلام داداش .چطوری عموسوسکه؟
    دومی:الووووچراقطع کردی؟چراادوباره قهرکردی؟یه چیزی میگم بعددیگه کارت ندارم.الووومیشه جواب بدی؟الووومیشه جواب بدی؟(الکی مثلا من تتلوام) بعداستیکرخنده گذاشته بود.
    سومی:الووو؟هوی ارادبه امیدخدامردی؟
    چهارمی:اگه مردی حداقل بگوحلوادرست کنم.
    پنجمی:مهموناتون اومدن؟
    ششمی:جواب مثبت داد؟نداد؟داد؟نداد؟
    هفتمی:نکنه بازداری با اون دختربحث میکنی؟
    هشتمی:دختربه اون خوشگلی رونکشته باشی؟اگه اونجاست وزندس بگوجواب اس ستایش روبده نگرانشه.
    نهمی:نکنه اون توروکشته که جواب نمیدی؟اگه کشته دستش طلا.
    دهمی:ارااااد یه پیشنهاد بت بدم؟؟؟میگم اصلا بروبمیرررر.
    حرف سیاوش باعث شدبه فکرفروبرم.درسته دخترخوشگلی ولی خوشگلیش نمیتونه منوعاشق کنه.قشنگترازاون نتونستن.اصلا به جزخوشگلی چی داره که مامان به خاطرش اون شرط روگذاشت؟اخلاق درست حسابی هم نداره که دلمون روبهش خوش کنیم.دختره ی مغروروازخود راضی ایییش.
    یه لحظه خندم گرفت شدم عین این دختراکه ازیکی خوششون نمیاد این حرفارومیزنن.باروشن شدن هوابه ساعتم نگاه کردم.اوه ساعت6:30یعنی من 4:30ساعته اینجانشستم؟
    خدابه جای زن یه عقل درست حسابی بهم بده واجب تره.سوارماشین شدم وسمت خونه رفتم.همینکه دروبازکردم مامان ازروی مبل بلندشد واومدسمتم.
    مامان:معلوم هست کجایی؟ساعت 8مردیم ازنگرانی.
    _
    مامان:ارادباتو امااااا کجابودی؟
    _سرقبرم.اه بابا بزارین بیام بعدشروع کنین.
    مامان:اراد..این چه وضع حرف زدن؟
    سرموانداختم پایین وبادستم موهاموکشیدم اروم گفتم:ازدهنم پرید.
    مامان:حالا این همه مدت بیرون چیکارمیکردی؟
    _فکر.مامان من دیرم شده تروخدابیخیال شو.
    مامان:حالانتیجه چیشد؟
    _مامان من...
    مامان:اول بگونتیجه چیشد؟نظرت عوض شدیانه؟
    _بایدفکرکنم.تموم شدحالا؟برم؟سوالی نیست دیگه؟
    مامان:بروفقط تاپسفردافرصت داری.
    باعجله وارداتاقم شدم فرصت لباس عوض کردن نداشتم ساعت 8کلاسم شروع میشدوحالا8:15بود یه ربع تاخیر قطعا تاازم یه نمره ی درست حسابی کم نکنه بیخیالم نمیشه.فقط یه ادکلن زدم وکیفم روبرداشتمو رفتم پایین.
    توی ااینه ماشین به خودم نگاه کردم موهامو بادست درست کردم یه نگاه به لباسای چروکم انداختم.بیخیال تیپم شدم وپامو بیشتر روی گازفشاردادم.8:30 رسیدم دانشگاه .دوتاتقه به درزدمودر روبازکردم..
    _سلام
    استاد:سلام فکرنمیکنیدیه ربع تاخیرداشتیداقای تهرانی؟
    _مشکلی برام پیش اومده بود.
    استادیه کم نگاهم کردوگفت:بفرمایید ولی 1نمره ازتون کم میشه.
    فکرکرده برام مهمه والان میوفتم به پاش که کم نکن درس سختی بود یه نمره هم یه نمره بود.بی توجه به حرفش به سمت سیاوش وستایش که بانگرانی نگام میکردند رفتم بغل سیاوش نشستم.باران نیومده بودکه سیاوش ازفرصت استفاده کرده بودبغل ستایش نشسته بود. این دختر چی بوووداسمش؟عین سرامییک بودفامیلشاااا.اها کاشی باتعجب نگام میکرد حتماازسرووضع اشفتم تعجب کره بهش اخم کردم سرشوانداخت پایین.استادمشغول درس دادن شد.ولی من اصلا حواسم به درس نبود.فکرم درگیرشرط مامان بود.اخه قربونت برم اینم شرطه که واسه من گذاشتی؟من نمیتونم بیخیال خانوادم بشم ولی نمیتونم بااون دخترهم ازدواج کنم.
    باضربه ای که سیاوش به بازوم زدازفکراومدم بیرون.
    _مرض داری؟
    سیا:چته؟این چه سرووضعیه؟دیشب چراجوابم رونمیدادی؟
    _سیاوش فعلا ساکت شوعصاب ندارم بعدابهت میگم.
    چنددقیقه بعدصدای دراومد بعددرمحکم بازشدوخوردبه ارش که پای تخته داشت جواب استادرومیداد.
    ارش:اخ مامان
    بچه هاهمه خندیدن به جزمن.باران اومدداخل.به سرووضعش نگاه کردم همون لباسای دیشبی که چروک شده بودندسرش بود.فقط شالشوبامقنعه عوض کرده بود.
    باران:سلام
    ارش:چه سلامی چه علیکی زدی داغونم کردی.
    باران:تقصیرخودته تخته به این بزرگی حالا بایدحتمااین گوشه بایستی؟
    استاد:ساکت.خانوم بهادری صبرمیکردین درس تموم میشدبعدمیومدین دیگه ساعت8:40.
    باران:استادباورکنیدیه مشکلی برام پیش اومده بود.نتونستم به موقع بیام.
    استاد:امروزچرابرای همه مشکل پیش اومده؟
    باران:برای همه؟
    استاد:بله هم برای شماهم برای اقای تهرانی مشکل پیش اومده .ایشونم نیم ساعت تاخیرداشتن.
    باران برگشت سمتم اول باتعجب نگام کردوبعدباناراحتی روشوازم برگردوند منم یه اه کشیدم.
    باران:استادمیتونم برم بشینم؟
    استاد:بفرمایید ولی همونطورکه به اقای تهرانی گفتم به شماهم میگم یه نمره ازنمره ی ترمتون کم میشه.
    باران اومدبغل من نشست.(منحرف بازی درنیاریداااا روی صندلی بغل من نشست...)بهش سوالی نگاه کردم واروم زیرلب گفتم:چیشد؟
    باناراحتی نگام کردومثل من گفت:نشدبعدبه من نگاه کردکه گفتم:نشد.
    باناراحتی سرشوپایین انداخت یه قطره اشک روی جزوش ریخت.منم ناراحت بودم.تنهاامیدم به اون بود.
    کلاس تموم شدهمه اجاشون بلندشدن فقط منوباران بدون هیچ حرکتی سرجامون نشسته بودیم وبه یه نقطه ای خیره بودیم.منوباران باهم اه کشیدیم.سیاوستی اومدن جلومون.
    سیا:شمادوتاچتونه؟
    ستی:راست میگه اون ازدیراومدنتون اونم ازسرووضعتون.باران چرادیشب جوابموندادی؟خیلی نگرانت شدم.
    باران:ستی الان حوصله ندارم بیخیال.
    سیا:دیشب ارادهم جوابمونداد.
    ستی وسیاباهم گفتن:چتونه شما؟
    منوباران باهم بلندگفتیم:اه.
    ستی وسیاخندیدن.باران ازجا بلندشدوگفت:بریم بیرون.
    سوالی نگاش کردیم که به سرامیک..عه چیزه همون کاشی اشاره کردکه به بهونه گشتن چیزی داخل کیفش به حرفامون گوش میداد.باهم رفتیم بیرون روی نیمکت نشستیم.
    ستی:باران دیشب توکه جواب ندادی نگران شدم به باربدزنگ زدم حالتوپرسیدم گفت نمیدونه وازت خبرنداره.قهرین باهم؟محاله باربدازت خبرنداشته باشه.
    باران یه اه کشیدوگفت:اره ازدستم ناراحته.فکرمیکنه ازش پنهان کردم ودیگه باهاش راحت نیستم.
    ستی:چیوپنهون کردی؟
    باران:...
    ستی:باراااان.
    سیا:ارادقضیه چیه تومیدونی؟دیشب چه اتفاقی افتاده؟
    _اره میدونم باربدبه همون دلیلی ازدستش ناراحته که ادریناازدست من ناراحت.
    سیا:بابا عین ادم بگوماهم بفهمیم.
    بادادگفتم:ازدواجمون.
    سیاوستی باهم گفتن:چی؟
    ستی:باران اقاارادراست میگه؟
    باران بابغض گفت:اوهوم
    سیا:یعنی چی؟چراانقدربیخبر؟حالا چراناراحتین؟
    _میخوای پاشم برات تکنوبرم؟
    سیا:زحمتت میشه.
    _سیاببند.عصاب ندارم.
    ««سیاوش»»
    _اونوکه هیچوقت نداری حالاپاشو بریم شرکت کلی کارداریم.جلسه هم داری.
    اراد:بریم ولی توزحمتش رومیکشی.
    _به من چه توجلسه داری من بایدزحمتش روبکشم؟
    اراد:سیاچقدرفک میزنی.من رفتم زودبیا دیرکنی من رفتما.
    _باران خانوم خداحافظ.
    باران:خداحافظ
    _عخشم بابای.
    ستی:سیااااوش.
    _چرادادمیزنی؟
    ستی:عشخم چیه دیگه؟
    _عشخم همون عشقم دیگه حالاجوش نزن من خانوم جوش جوشی نمیخوام.منوباران خندیدیم.ازاین اخلاق باران خوشم میادکه تحت هرشرایطی میخنده.
    ستی:سیاوش؟
    _جانم؟
    ستی:نبینمت.
    _چشم.بعدباناراحتی روموبرگردوندم.
    ستی:نبینم عخشم قهرکنه ها.
    دوباره بانیش بازبرگشتم سمتش.
    باران:اه اه بس کنین شمام مجرداینجانشسته هااا.خجالتم خوب چیزیه.
    _عه باران خانوم!
    باران:خانومش روحذف کن.
    _خداخیرت بده نمیدونی چقدربرام سخت بود.تلفنم زنگ خورد.اوه اراد اصلا حواسم بهش نبود.
    _جانم عشقم؟
    اراد:کوفت وعشقم من ستایش نیستمااا.
    _بی ادب نباش دیگه عشقم عیب نداره یه امروزهم شماعشقم باش.
    اراد:خاک توسرت.مردم میرن زن میگیرن بلکه ادم شن تو روز به روز دیوونه ترمیشی.
    _منکه هنوزنگرفتم حالا اونم ...الوو...الو
    زیرلب گفتم :قطع کرد که.خاک توسرش کنن .همه پسرخاله دارن مابه قول باران دراکولاش روداریم.ستی یه دفعه لو دادکه باران بهش میگه دراکولا.الحق هم بهش میاد.
    این چرا اخماش توهمه؟
    ستی:سلام منومیرسوندی بهش.باران خندید ستی بهش چشم غره رفت اونم سعی کردنخنده.
    _نگفتی که می گفتی سلام میرسوندم.
    ستی:واقعا که.حالاعشقت خوب بود؟
    _عشقم؟هاااا؟
    باران باخنده گفت:همونی که بهت زنگ زده بودرومیگه.
    ستی:حالا دختره خوشگل؟
    _دختره چیه.بابا ارادبود.
    ستی:ارادبود؟
    _اره.
    هردوتاشون باهم شروع کردن به خندیدن.
    _دخترای خوبی باشید شیطونی نکنید من برم که این عصاب نداره.بعدازاینکه باهاشون خداحافظی کردم .سوارماشین شدم.هنوز دروکامل نبسته بودم که پاشو روی گاز گذاشت.
    _توادم نمیشی نه؟بعدتوی دلم گفتم عیب نداره باران ادمت میکنه.فرض کن اینوجلوش بگم.خدااون روز روبرای هیچ مسلمونی نیاره.
    _بابا اروم تربرو.حالا چراعصبانی هستی؟یه چیزی گفتن توهم که قرارنیست قبول کنی.اجباری که نیست.بیخیال داداش.
    اراد:متاسفانه اجباری.
    _چی؟
    اراد:اگه باهاش ازدواج نکنم بایدبیخیال خانوادم بشم.
    _مگه زوریه؟کی اینوگفته؟
    اراد:فعلا که زوریه.مامان این شرط روگذاشته.سیا من حوصله جلسه روندارم خودت یه کاریش کن.
    


    _باشه خداحافظ ازماشین پیاده شدم ورفتم داخل شرکت.
    خانوم نعیمی:سلام.
    سرموبراش تکون دادم.
    نعیمی:ببخشید اقای تهرانی تشریف نمیارن؟جلسه دارن و...
    _یه مشکلی براشون پیش اومده نمیتونن بیان من به جای ایشون اومدم.
    بعددرزدم ورفتم داخل.
    _سلام شرمنده که دیرکردم.بفرمایید.
    ««ستی»»
    _باران میخوای یواش تربروهاااا.
    باران:نمیخوام.
    _باشه حالا چرامیزنی؟بعداروم گفتم بازسگ شد.
    باران:شنیدم.
    _گفتم بشتوی.
    دیگه توی این زمونه
    دلی عاشق نمیمونه
    کسی جزمن عاشق
    پای تونمیمونه
    توکه رفتی دل من دیگه نه نمینتونه
    یادبوسه های داغت دل منو میسوزونه
    جلوی خونمون ایستادصدای ضبط روکم کردم.
    _نمیخوای بگی چیشیده؟
    باران:نه حداقل الان نه.
    _نمیای بالا؟
    باران:نه ممنون سلام برسون.
    _توهم.خداحافظ.
    رفتم داخل.
    _سوسن خانوم؟
    سوسن:بله خانوم؟
    _مامان خونه نیست؟
    سوسن:نخیرخانوم.خانوم یکساعت پیش رفتن بیرون خرید.
    _اها ممنون بروبه کارت برس.
    رفتم داخل اتاقم به سیازنگ زدم خاموش بود.چندباردیگه هم زنگ زدم بازم خاموش بود.زنگ زدم شرکتشون.یه خانومی جواب داد:شرکت الماس شهربفرمایید؟
    _سلام ببخشیدبااقای ملکی کارداشتم شرکت هستند؟
    خانوم:ببخشیدشما؟
    عجب زن فوضولی بوداااا.
    _اصلا خودشماکی هستید؟
    خانوم:من سارانعیمی منشی شرکت هستم.
    _من همسرشون هستم تلفنشون خاموشه.اونجاهستن؟
    نعیمی:همسرشون؟بله جلسه دارندتموم شدمگیم باهاتون تماس بگیرند.بعدقطع کرد.بی فرهنگ خداحافظی کردنم خوب چیزیاااا.
    ««سیاوش»»
    هوف بلاخره تموم شد.الهی نگم چی بشی اراد.
    _خانوم نعیمی این قراردادروثبت کنید من دیگه میرم شماهم کارتون تموم شد تشریف ببرید.
    نعیمی:چشم اقای ملکی همسرتون تماس گرفتن گفتن بهتون بگم که باهاشون تماس بگیرید.درضمن مبارک باشه.
    _چی؟همسرم؟ممنون که اطلاع دادید.
    سوارماشین شدم.گوشیموروشن کردم وبه ستایش زنگ زدم.بعداز5تابوق جواب داد.
    باصدای خوابالودگفت:هااا؟
    _ها چیه دخترخوب؟
    ستی:هایعنی هان دیگه.
    _نه دیگه بایدبگی جانم.خواب بودی؟
    ستی:اوهوم.
    _راستی توزنگ زده بودی شرکت وگفتی زنمی؟
    ستی:اره هرچی به گوشیت زنگ زدم خاموش بودنگران شدم برای همین زنگ زدم شرکت.
    _حالاچیکار داشتی زنگ زدی؟
    ستی:مگه هروقت زنگ میزنم کارت دارم؟زنگ زده بودم حالتوبپرسم.
    _باشه بابا باورکردم.
    ستی:یه چیزبگم؟
    _شمادوتابگو.
    ستی:راستی قضیه ی ازدواج ایناروتونفهمیدی؟
    _پس بگوخانوم فضولیش گل کرده زنگ زده.
    ستی:نخواستم اصلا نگو.
    _باشه باشه قهرنکن.مگه باران بهت نگفت؟
    ستی:نه عصاب نداشت منم دیگه اصرار نکردم.
    _اراد هم کامل بهم نگفت ولی اینطورکه معلومه بایدباهم ازدواج کنن خاله واسه ی ارادشرط گذاشته که اگه با باران ازدواج نکنه بایدبیخیال خانوادش بشه و... واسه ی باران رونمیدونم.حالا فضولیتون رفع شد؟
    ستی:عه سیاوش فضولی چیه؟
    باصدای ارومی گفتم:ستایش؟
    ستی:جانم؟
    _روزبه روزکه میگذره احساس میکنم علاقم داره نسبت بهت بیشترمیشه توچی؟
    سکوت برقرارشد.
    _ستی؟نگفتی.
    ستی:خوب راستش اره نمیدونم شاید...کارنداری؟خداحافظ.
    اخی عشقم هول کرده بود ولی خوشحالم ازاینکه اوهم نسبت بهم بی میل نیست.
    ««باران»»
    دروبازکردم.هیچ صدایی نمیومد حتمابازم باهام قهرن.ای خداهمه چی زوری.ازدواج هم زوری؟مگه داریم؟مگه میشه؟
    دراتاقم روکامل بازنکرده بودم که صدای دراومد برگشتم دیدم باربدکه ازاتاقش اومده بیرون فقط برای 2ثانیه نگاهم کردبعدسرشوانداخت پایین وبی توجه به من ازکنارم ردشد.اشک توی چشمام جمع شد.طاقت اینونداشتم.توی این شرایط به جای اینکه کمکم کنه وپشتم باشه باهام قهرکنه.دراتاق روبستم.اشکاموپاک کردم.
    نه باگریه چیزی درست نمیشه بایدبشینم فکرکنم تاببینم چه خاکی بایدتوی سرم بریزم.لباساموعوض کردم.ازتوی کمد جعبه ی کفشی که تازه خریده بودم رودراوردم به همرای یک مداد رفتم داخل تراس.روی تاب نشستم.خداروشکر عمه وپریسابیرون بودن وگرنه ارامش نداشتم بااون صدای جیغ جیغوش.بامدادمحکم میزدم به جعبه و سوراخش میکردم.خلاصه بایدیه جوری حرص وعصبانیتم روخالی کنم دیگه.
    حالا چیکارکنم؟بایدتااخرشب جوابم روبگم. اراد یاپرهام؟ کدومشون؟
    اینطورکه معلومه نمیتونم اززیربار این ازدواج اجباری دربرم.تنهاحق انتخابی که دارم اینه که بین این دوتایکدومشون روانتخاب کنم.ولی من نمیتونم باهیچکدومشون کناربیام .
    اون ازپرهام که منوبه خاطر خودش وچیزای دیگه میخوادوچشم به ثروت بابا دوخته. اون هم از اراد. که غرورتمام زندگیش روگرفته وفقط خودشو میبینه.
    اگه باپرهام ازدواج کنم100%بدبخت میشم تازه بایدبرای زندگی بریم خارج چون همه چیزش اونجاست.حتی نمیتونه ازدوست دخترای رنگارنگشم دوربمونه.قطعا منو هم مثل بقیه بعد از یه مدت ول میکنه ومیره سراغ یکی دیگه.وجالبترازاین اینه که بااین وجود طلاقم نمیده ونمیزاره برگردم ایرن.
    اگه با ارادهم ازدواج کنم80%بدبخت میشم.درهرصورت بدبخت میشم.ولی اگه با ارادازدواج کنم مجبورنیستم برم خارج وازخانوادم دورباشم.وهمینطور خودش انقد ثروت وپول داره که چشمش به ثروت بابا نباشه.
    امااصلا نمیتونم باهاش مخصوصا بااخلاقش کناربیام.منی که انقدر شادم چطورمیتونم بایه ادمی که سالی یه بارخندش رومیبینم زندگی کنم؟بایه ادمی که جزغرور چیزدیگه ای نداره وجز خودش کس دیگه ای رو نمیبینه.اصلا ازدواج چیه؟مجردی وعشق.اگه بخاطر شرط بابانبودعمراازدواج میکردم. حالابین این دوتاکدوم روانتخاب کنم؟
    پرهام که عمرا.پس میمونه اراد.ولی ازکجامعلوم که یکی مثل پرهام نباشه؟نه فکرنکنم باشه وگرنه بابا ارادو گزینه ی اول نمیذاشت. پس فعلا فقط میتونم بگم تنها نکته ی خوبش اینه که حداقل مثل پرهام نیست.ولی نمیتونم بااوهم ازدواج کنم.منی که ازپسراخوشم نمیادوهمیشه ازشون فراری بودم چطورمیتونم اورو خوشبخت کنم؟ و همینطور برعکس.این ازدواج برخلاف چیزی که پدرمادرامون فکرمیکنن،نتنها ماروخوشبخت نمی کنه بلکه ازاینی که هستیم هم بدبخت ترمیشیم.بایدیه کاری کنم که اصلا این ازدواج صورت نگیره.مثلا فرارکنیم.نه این کارخیلی بچگونس.ابروی خانواده هامون بااین کارمون ازبین میره.
    بابرخورد دستی روی شونم ازجا پریدم.
    پریسا:نمیخواستم بترسونمت عزیزم.ولی مثل اینکه سمعکت رونذاشتی هرچقدرصدات کردیم نشنیدی مجبورشدم بیام توی اتاقت.بسه هرچی به عشقت فکرکردی بیازندایی میزروچیده.بعدخندید باحرص وعصبانیت جعبه روپرت کردم زمین ورفتم نزدیک تر.
    _نشنیدم چون قبلش سمعکم روبه توقرض داده بودم.حالاهم بروبیرون.
    ازجاش تکون نخورد.باعصبانیت سرش دادزدم وگفتم:یعنی انقدرمشکلت بزرگه که باسمعک هم نمیشنوی؟گمشوبیرون.
    باتعجب نگاهم کردتاحالا عصبانیت منوندیده بود بعدازچنددقیقه رفت بیرون ودرومحکم بست.
    _روانی
    سرموبلندکردمو روبه اسمون بابغض گفتم:خدایامیبینی حالمو؟انقدبده که این جوجه هم به راحتی عصبانیم میکنه.کمکم کن.اگه تومیخوای این ازدواج صورت بگیره که باشه تسلیمم هرچی توبگی ولی بدون داغون میشم.خواستم به مهرداد(پسرخالم با باربد همسنن اگه یه ماه باربدازش کوچیکترباشه یه جورایی داداشم هم میشه اخه نوزادکه بودخالم تصادف میکنه ومامان بهش شیرمیده)زنگ بزنم ولی پشیمون شدم برای چی اون طفلک رواون سردنیا نگران کنم.
   
    همه سرمیز بودن جزمن.روبه روی باربدنشستم.اصلا نگام نکرد دوقاشق بیشتر نخوردم به باربدنگاه کردم که با بابا حرف میزدسعی میکردبا اشتهابخوره ولی مشخص بودکه داره بزور میخوره.بدون هیچ حرفی بلندشدم و رفتم بالا به صدازدن های مامانم هم توجه نکردم روی مبل نشستم منتظرباربدشدم.ده دقیقه بعداومد.
    بادیدن من تعجب کرداماسریع به حالت قبلش برگشت.ازجام بلندشدم وپشت سرش رفتم سمت اتاقش دروبازکرد رفت تو تاخواستم برم داخل در رو روم بست.همونجانشستم وبه درتکیه دادم.اشکام بباسرعت میریخت انگاریکی دنبالشون کرده بود.
    _باربدکارت دارم.
    باربد:من کارت ندارم.
    _باربدجون من.
    چنددقیقه سکوت برقرارشد بعددروبازکردچون من به درتکیه داده بودم باعث شد بیوفتم .
    _اااخ
    باربد:چیشد؟حالت خوبه؟
    _نه دماغم داره خون میاد.
    باربداومدکنارم نشست.
    باربد:کو ببینم؟دستتو بردار.
    دستموبرداشتم وخودمو انداختم توی بغلش.
    _باربد باورکن اون طوری که توفکرمیکنی نیست.مابهم علاقه ای نداریم.تروخداتودیگه باورکن.توکمکم کن.پریسا وقتی فهمید اون روح کارمن بوده اینجوری تلافی کرده باورکن.باربدمن نمیخوام باهاش ازدواج کنم.کمکم کن.
    باربد:باشه به شرطی که گریه نکنی.افرین حالامیخوای چیکارکنی؟
    _نمیدونم مجبورم که ادواج کنم ولی خوبیش اینه که حداقل حق انتخاب دارم.بابا گفته بایدبین اراد و پرهام یکدوم روانتخاب کنم.امشب بایدجواب روبدم بهش وگرنه خودش به انتخاب خودش ...ادامه ندادم وفقط یه اه کشیدم.
    باربد:پرهام؟شوخی میکنی؟باباگفته؟
    _اره.
    باربد:عمرا بزارم با اون پسره ی چندش ول ازدواج کنی.توکه اونومیشناسی.میدونی که چندتادوست دختر داشته وداره وچقدر از اونارو بدبخت کرده.باران یه وقت از سر لجبازی وتنفرت نسبت به اراد پرهام روانتخاب نکنیا.میدونم که بابا نظرش عوض نمیشه پس باید یکی روانتخاب کنی و اون یه نفرباید اراد باشه فهمیدی؟فقط اراد.
    _ولی باربد من ازهیچکدومشون خوشم نمیاد ازکجا معلوم که ارادمثل...
    بابا:باران؟کجایی تو؟
    _اتاق باربدم میام الان.
    باربد:نگران نباش مطمئنم که مثل پرهام نیست.منکه بد تورو نمیخوام.میدونم که اراد میتونه خوشبختت کنه.حالا برو بابامنتظرته.
    _هه!خوشبخت!دلت خوشه ها.
    ازاتاق اومدم بیرون.
    _مامان باباکو؟
    مامان:داخل اتاق کارشه.چرارنگت پریده؟
    _الان مثلا میخوای وانمودکنی که خیلی واست مهمم ونگرانمی؟باشه همین چندوقت پیش اثبات شد.دیگه نیازی نیست.
    مامان ناباورانه گفت:باراان.
    بدون توجه بهش بدون اینکه دربزنم وارداتاق شدم.
    بابا:بشین.
    _راحتم.

    بابا:تصمیمت روگرفتی؟
    _بله.
    بابا:خوب؟
    نفسمونگه داشتم وباصدای ارومی گفتم:با...بااراد.
    بابا اومدجلوم ایستادوگفت:میدونم که دخترعاقلی هستی پسرخوبیه هیچ ایرادی هم نداره خوشبختت میکنه.بعدبغلم کردوپیشونیم روبوس کردوگفت:تبریک میگم عزیزم.
    بدون اینکه حرفی بزنم خودمو ازتوی بغلش کشیدم بیرون بعدازاینکه بامسواک افتادم به جون دندونام وهمه ی حرصم روسرشون خالی کردم رفتم توی اتاقمو تانزدیکای صبح گریه کردم بعدش دیگه چیزی نفهمیدم.
    ««اراد»»
    باورم نمیشد که بخوام اینطوری ازدواج کنم دیشب بلاخره جوابمو بهشون گفتم.من ازاون پسرایی هستم که خیلی خانواده دوستن برای همین طاقت دوریشون رو نداشتم . تنهاامیدم به باران بودکه قبول نکنه اماازاونجایی که خیلی خوش شانسم برعکس شد.به خاطرعمه باران که میخواست بره امریکا قرارشدعقدوعروسی روزودتربگیریم.البته برای منکه فرقی نداره درواقع اصلا برام مهم نیست .فرداعقدبود ویه هفته بعدعروسیمون.دراتاق بازشدوادری اومدتو.
    _صددفعه گفتم اینجادرداره همینجوری سرتوننداز پایین وبیاتو.
    ادری:اوه اوه چه عصبانی.حالاپاشو برودنبال باران باید بریدخرید.انگار نه انگارکه فرداعقدتونه ها.لباس میخواین حلقه میخواین اووووکلی چیزای دیگه هم هست.
    _حوصله ندارم خودش بره.
    ادری:عه چیرو خودش بره.نری با مامان طرفیاااحالاخودت میدونی.
    بعدازاتاق رفت بیرون.همش ادم روتوی منگنه میزارن.ای خداعجب گیری کردیمااا.اخه نونم کم بود ابم کم بود زن گرفتنم دیگه چی بود.
    یه بلیز طوسی باشلوار پررنگ ترازبلیزم پوشیدم.بعدازاینکه ساعتم رودست کردم وادکل زدم رفتم بیرون.بعدازخداحافظی بامامان به سمت خونشون رفتم.زنگ دروزدم
    الهام خانوم:بله؟
    _سلام ارادم میشه به باران بگیدبیاد؟
    الهام خانوم:سلام پسرم بیاتو
    _نه ممنون.
    الهام خانوم:تعارف نکن بیا.
    دروبازکردم رفتم تو.خونه ی قشنگی دارند.
    الهام خانوم:سلام پسرم خوبی؟خوش اومدی.
    _سلام ممنون شماخوبی؟
    الهام خانوم:ممنون بشین برات یه چیزی بیارم تاباران بیاد.
    _ممنون زحمتتون میشه.
    الهام خانوم:این چه حرفیه راحت باش غریبی نکن.
    دودقیقه بعدباران ازروی نرده سرخوردواومدپایین.چشام 4تاشدپس پله رو برای قشنگی گذاشتن؟
    باران بادیدنم خندش گرفت ولی سعی میکردنخنده.
    الهام خانوم:باراااان هزاردفعه گفتم ازروی نرده هاسرنخور.بیایه چیزی بخوربعدبرید.
    باران:نه من نمیخورم بعدرفت داخل حیاط.
    الهام خانوم:بفرماپسرم اگه سردشده بگوبرم برات عوضش کنم.
    _نه ممنون الهام خانوم.
    الهام خانوم:الهام خانوم چیه پسرم؟میتونی منوجای مادرت بدونی البته اگه دوست داشته باشی.
    _نگیداین حرف رومن ازخدامه یه مامان گل دیگه ای مثل شماداشته باشم.
    بعدبلندشدموبعدازخداحافظی بامادرجون رفتم بیرون.باران کلافه به ماشین تکیه داده بود.بدون توجه بهش دروبازکردمونشستم توی ماشین.
    باران:ناهارم میخوردی بعدمیومدی.
    _دیگه گفتم یه روزدیگه مراحم بشم بادهن بازداشت نگاهممیکرد.الان میگه پسرچقدرپرو.

    ««باران»»
    ازماشین پیاده شدم درو محکم بستم زیرچشمی بهش نگاه کردم دیدم نخیر برعکس باربد،حساس نیست.جلوترازمن راه افتاد تندتند هم میرفت. یه وقت صبرنکنه منم بهش برسم؟؟؟لابدشرمنده ی پاهاش میشه.جلوی یه طلافروشی ایستادومنتظرم شدبعددروبازکرد اول من رفتم توبعدش اواومد.
    اراد:سلام.
    مرد:به به ببین کی اینجاست؟چیشد یاد فقیر فقرا افتادی؟
    اراد:بسه نمیخوادخودشیرینی کنی.
    پسره به من چندثانیه خیره نگاهم کردوگفت:توکه ازاین کارابلدنبودی ولی سلیقت خوبه عجب تیکه ای.
    _درست صحبت کن تیکه عمته.بی ادب.
    پسر:واخانوم به این نازی زشته که عصبانی بشه.
    اراد استین مانتوم روگرفت ومنو پشت خودش قرارداد.
    اراد:بهتره راجب چیزایی که تخصص نداری حرف نزنی.حالا جناب متخصص بهترین حلقه هاتو بیار ببینم.
    پسر:بهترینشو؟بابا برای یه...
    اراد:علی حلقه ی ازدواج میخوام پس خوبشوبیار.
    علی:داری ازدواج میکنی؟
    ارادبی حوصله سرشوتکون داد.
    علی:توکه ازدختراخوشت نمیومد چیشدیکدفعه؟
    اراد:ندیدی کسی عاشق بشه؟اگه حلقه نداری بریم.
    علی:نه نه فقط یکم تعجب کردم .بعدچندنمونه برامون اوردیکی ازیکی خوشگلتر.اردا برگشت سمتموگفت:کدوم؟
    شونموبه نشونه ی نمیدونم بالاانداختم.خودش یه ذره به حلقه هاخیره نگاه کردوبعدگفت:بیااینودستت کن ببینم.
    حلقه روازش گرفتم دست کردم.خیلی قشنگ بود.احسنت به سلیقت افرین.روی حلقه نگین هایی داشت که بیشترنمامیدادتوی دست وبه دستم خیلی اومده بود.حلقه ی اوهم مثل من بودفقط بانگینای کمتر وساده تر.
    اراد:چطوره؟
    اول خواستم بگم که خوشم نیومداما اگ میگفتم بایدمیرفتیم جاهای دیگه برای همین حلقه رودراوردم وروی میزگذاشتموگفتم بدنیست.
    ازمغازه اومدم بیرون همونجوری که جلوی مغازه منتظرش ایستاده بودم دوتاازاین پسرای جوجه تیغی جلوم ایستادن.من نمیدونم ایناچه علاقه ای دارند که موهاشونوعین جوجه تیغی درست کنند.شایدم ادیسون بغلشون کرده که اینطوری شدند.رومو یه سمت دیگه کردم دوباره اومدن جلوم.
    پسره:هلوندیدم انقدرنازکنه.
    بااخم گفتم:منم جوجه تیغی ندیدم که توی چیزایی که بهش مربوط نیست دخالت کنه.
    دوستش بااین حرفم زد زیرخنده.همون موقع اراداز مغازه اومدبیرون.بدون توجه به مابه سمت مغازه های دیگه رفت.
    بدون توجه به پسرادنبالش راه افتادم.این چراانقدرتندراه میره؟همینجوری یه قدمش براربادوقدم من.غرورمم اجازه نمیدادکه صداش کنم مجبورشدم دنبالش برم.یه قدم مونده بودکه بهش برسم،پسرارسیدن بهم.یکی سمت چپم اون یکی هم سمت راستم.
    پسره:چه دوست پسربدی.چطور میتونه یه هلو مثل تورو ول کنه ومنتظرش نمونه؟بیابامن دوست شو قول میدم مثل این نباشم.
    یکدفعه ارادبرگشت عقب ویه مشت توی صورت پسر زدوگفت:بهتره خفه شی وتوی چیزایی که بهت ربط نداره دخالت نکنی.
    پسره بادادگفت:اگه خفه نشم؟
    ارادپلاستیک حلقه هاروانداخت توی بغلم ویقه ی پسر روگرفت وگفت:اونوقت من تضمینی برای زنده بودنت نمیکنم.بعدهردوتاشروع کردن به زدن.دوست پسر سعی میکردجلوی دعوارو بگیره ولی زورشون بیشتربود.رفتم جلو.
    _اقای تهرانی؟
    _اقا اراد؟
    _ای بابا اراد باتوام.
    ارادبرگشت سمتم.پسره ازاین فرصت استفاده کردوخواست بامشت توی صورت اراد بزنه که بلندگفتم:مواظب باش.
    برگشت سمت پسرودستشوپیچوند.طوری که صدای دادش درومد.
    پسره:ای ولم کن...باشه..غلط...غلط کردم ولم کن.
    اراددستشو ول کردوگفت:دیگه نکن.
    بعدگوشه ی پلاستیک که توی دستم بودروگرفتوکشید.تندتندراه میرفت ومنوهم دنبال خودش میکشوند.
    درماشین رو بازکرد و هلم داد داخل بعدش خودش سوارشدباسرعت میروند.انقدرتند میرفت که گفتم الانه برم اون دنیا دیدن جدوابادم.سعی کردم چیزی نگن تامنوازپنجره پرت نکنه بیرون.هااا؟چرااینجوری نگاه میکنید؟خوب ازیه دراکولا هرکاری برمیاددیگه.
    اخرم طاقت نیاوردم گفتم:میشه اروم تر بری؟نمیخوام برم اون دنیا.
    اراد:میخواستی به اون پسرا نور بالاندی که باهاشون بحثم بشه وتندبرم.
    _من نوربالادادم؟
    اراد:نه من نوربالادادم.
    _اها میگم.وگرنه من تاحالاازاین کارانکردم.
    بااخم جوری نگام کردکه ترجیح دادم زیپ دهن مبارکم روببندم.تازه باربدمیگه این کجاش دراکولاس.این فقط اخلاق وهیکلش دراکولا نیست که.نگاهاشم دراکولایی.
    _اوناخودشون اومدن جلووچرت وپرت گفتن.
    اراد:لابداون پسره هم به چرت وپرتای خودشون میخندیدن.
    _نخیر من...خلاصه روبراش تعریف کردم.
    اراد:میتونستی ازمغازه نری بیرون.
    _توهم میتونستی زودتربیای اصلا پسره به من گفت توچراعصبانی میشی؟
    بعداز2ثانیه گفت:سوتفاهم نشه به خاطرتوعصبانی تشدم به خاطراینکه بامن بودی وخیلیا منومیشناسن نمیخواستم ابروم بره باکارات.وعلاوه براین وقتم هم گرفته شد.
    ناراحت شدم وجوابی نداشتم برای این حرفش.
    _نگهدارمیخوام پیاده بشم.نمیخوام بیشترازاین ابروی نداشتت بره حضورمن کناربقیه لیاقت میخوادکه متاسفانه بعضیا این لیاقتوندارن.
    اراد:بشین کوچولو نمیخوادجو بدی.من ازخدامه ولی باید تحویل مادرجون بدمت.
    بعددستشوبه سمتم اورد.ترسیدم سرموکشیدم عقب یه پوزخندبهم زدودرسمتموبازکردوگفت پیاده شو.
    جلوترازمن راه میرفت.منم بی حوصله بدون اینکه نگاهی به مغازه ها بندازم پشت سرش میرفتم.اراد ایستادومنتظرم شد.کنارش ایستادم.
    اراد:سعی کن تندتربیای دوست ندارم وقتم دوباره گرفته بشه.درضمن نیاوردمت که پیاده روی کنی ساعت5ما7خونتونیم سریع هرچی میخوای بخربریم.
    سرموتکون دادموجلوترازارادراه افتادم اراداستین مانتوم روگرفت وکشیدسمت یه مغازه وهلم داد داخل.
    دختر:سلام خوش اومدید بفرمایید.
    اراد:اون لباس قرمزومشکی پشت ویترینتون رومیخواستم.
    دخترباتعجب گفت:برای خودتون؟
    سرموانداختم پایینو اروم خندیدم.
    اراد:بله میخوام ببینم لباس زنونه توی تنم چه شکلی.
    اینوکه گفت بلندخندیدم.ارادم ازخنده ی من خندش گرفته بودولی فقط یه لبخندکوچیک زد.
    دخترباحرص گفت:اون لباس برای خوش هیکلاس بعیدمیدونم اندازتون بشه.
    _دلیل نمیشه هرچیزی که اندازه ی خودتون نشه اندازه ی بقیه هم نشه.
    دختر:وااا.
    _والا.
    دختر:قیمت اون لباس بالاست بیارم ؟
    اراد:بیاریدخانوم.
    بعدازاینکه سایزموبهش گفتم لباس روبهم داد.لباس روپوشیدم.یه کت وشلوار مشکی وقرمز.که کتش مشکی وکوتاه بود ولی زیرش یه تاپ بلندمیخورد باشلوارمشکی.پشت کت یه پاپیون قرمز داشت.لباس رودراوردم خواستم حساب کنم که گفت حساب شده.رفتم بیرون وکناراراد ایستادم پول روگرفتم سمتش.
    اراد:این چیه؟
    _پول لباسی که حساب کردی.
    اراد:نمیخوادبزار توکیفتش.
    _اخه...
    ارادپول روازم گرفت وکیف پولم روازکیفم دراورد وگذاشت توش بعدگفت:وقتی میگم نمیخوادیعنی نمیخواددیگه.بعداستینموگرفت وکشیدسمت مغازه کفش فروشی.
    _میشه استینمو ول کنی؟استینم روهم نچسبی من میام.
    اراد:نچ اینجوری تندترمیای
    از یه کفش خوشم اومد.رفتم داخل واز فروشنده خواستم تاکفش روبرام بیاره.
    کفشو پوشیدم.یه کفش پاشنه 5سانتی مشکی براق که روش یه پاپیون قرمزبه صورت کج میخورد و وسطش هم یه دایره ی طلایی داشت.کفشوهم خریدم وبعدازچندتا مغازه روسری فروشی رفتن که صدای اراد رودراورده بود،خلاصه یه شال مشکی نازک که پایینش دایره های طلایی داشت گرفتم.
    ارادجلوی درخونمون ایستاد.
    _بابت خریداممنون.خداحافظ.
    اراد:خواهش.بعدسرشوتکون دادو بایه تک بوق رفت.
    منم درخونه روبستم.
    _سلااام.
    مامان:سلام چه پرانرژی.خوب همه خریداتونوکردین؟حلقه گرفتین؟
    خواستم یه ذره اذیتش کنم.بادستم زدم روی سرم.
    _نه!مگه بایدمیگرفتیم؟
    مامان:مگه بایدمیگرفتیم؟اینم سواله میپرسی؟حالا خدایی گرفتیدیانه؟
    _نمیدونم حالا میخوای توی این پلاستیکارونگاه کن شایدباشه.
    مامان:ازاول نمیتونستی عین ادم بگی منم انقدرحرص نخورم؟ای خدامن از دست این چی کارکنم؟
    _زندگییی.بعدرفتم داخل اتاقم وپریدم توی حموم.
    بلاخره برای راحت شدن ازغرغر های مامان ازحموم دل کندمواومدم بیرون.
    _وای.
    مامان:چیشده؟
    _وای وای
    مامان:باران؟
    _وای وای وای.
    مامان:کوفتو وای خاک برسرم دیوونه شدی؟بابا خاستگارکه انقدر ذوق نداره.
    _حالا واااای وای وای وای وای دیرم شده وای الان میرسن وای دستاشله حالا وای وای وای وای وای.
    مامان:خداشفات بده.سه ساعته پس به کی دارم میگم زودترازحموم بیابیرون.به جای این مسخره بازیا پاشو حاضرشو ده دقیقه دیگه اینجااانا.
    بعدبه اسرار مامان موهامو خشک کردم وسریع لباسامو پوشیدم.موهامو بستمو شال رو هم سرم انداختم.همون موقع صدای زنگ اومد سریع یه رژلب مات باریمل زدمو ازاتاق اومدبیرون.بامادرجونو پدرجون(همون فرشته جونو اقا ارمان که به خواسته خودم وخودشون اینطوری صداشون میزدم)سلام کردمو بعدازبغل مادرجون اومدم بیرون.
    مادرجون:چقدرخوشگل شدی.ارمان ببینش.
    پدرجون:فرشته بسه الان چشمش میزنیم.
    منم که نیشم باااز .سرموانداختم پایین تانیش بازمو نبینن.
    ادری:عزیزم خجالت نداره که بعداروم درگوشم گفت:نیشتوببند.بعدرفت.
    باربد:چه عجب خوشگل کردی.
    _باربد!
    باربد:خیله خوب فهمیدم که ازاول زشت بودی.
    _بااااربد.
    مامان:باربد؟باران؟بخواین بازشروع کنیدمن میدونم باشمادوتا.
    بابا:عزیزم ولشون کن میدونی که بازکارخودشونو میکنند.
    پس ارادکو؟یعنی نیومده؟چه بهتر.باخوشحالی دروبستم که صدای اخی اومد. دروبازکردم دیدم اراددستشوروی پیشونیش گذاشته وزیرلب داره غرغر میکنه.خندم گرفت.دیدم یه چیزی به درخوردا نگو پیشونی اقابوده.
    اراد:منم اگه یه شوهرهمه چی تموم گیرم میومد قندخونم میزدبالا وبیناییم ازکارمیوفتاد.
    _منم اگه یه زن همه چی تموم وخوشگل گیرم میومد قندخونم میزدبالاوبیناییم ازکارمیوفتادوجلومونمیدیدم.بعددسته گل رزقرمز روازش گرفتمو رفتم داخل اشپزخونه توی گلدون گذاشتم.
    مامان:باران عزیزم چایی هاروبیار.
    چایی هارو ریختم دوتاشون خیلی پررنگ بودن دوباره عوضشون کردم .حالاهمشون خوشرنگ شده بودن.اول به پدرجونو بابا بعدبه مادرجونومامان وادریناوباربدودر اخربه اراد تعارف کردم.دستم میلرزیدیه جورایی میشه گفت استرس دارم.نمیداشتم بعیدبود دارم امشب دست دستی خودموب دبخت میکنم البته دارند بدبختمون میکنن.به پیشونیش نگاه کردم اخی قرمزشده.حقته.
    ارادبادیدن نیش بازم گفت:منتظرتلافیش باش.
    منم مثل خودش اروم گفتم:منتظرضایع شدنت هستم.بعدچایی روگرفت.
    رفتم بشینم دیدم ماشالله همه جاهاروگرفتن.یعنی برم بغل اون دراکولابشینم؟عمرا.به باربدکه داشت بایه لبخندمرموزنگاهم میکردنگاش کردممواروم گفتم: برو گمشو اونجا بشین من اینجابشینم.
    ابروشو سه باربالا انداخت.این یعنی نمیخوام.به ادری نگاه کردم که اونم سرشو تکون داد.توهم نمیخوای دیگه.باشه دارم براتون.
    براشون چشم غره رفتمو بافاصله کنارارادنشستم.مادرجونوپ درجون ومامانوبابا با لبخند و ادری وباربد باشیطنت نگاهمون میکردند.زیراین همه نگاه خیره پرمعناخجالت کشیدمو سرموانداختم پایین. چون سفیدبودم قشنگ معلوم میشد.همه خندیدن.حتی اراد.اخه لبوشدن من کجاش خنده داره؟ایییش.
    اروم گفتم بهش:کوفت
    اراد:توجونت
    _تودلت
    اراد:توی سلولات.
    _توی پیشونیت.
    اراد:به پیشونیم چیکارداری؟مگه خودت ناموس نداری؟امشب گیرداده به پیشونیم.
    همونطوری که بابهت به غرغراش گوش میدادم زدم زیرخنده.ارادم خندش گرفته بودهمه برگشتن سمتمون.
    باربد:خداخوب درو تخته رو باهم جورکرده ها.همه به جزمنو ارادخندیدن.انگار یادمون رفته بودکه ایندمون قرارباوجودهمدیگه خراب بشه.اینده ای که میتونست خوب باشه ولی حالا...اصلا فکرنکنم اینده ای وجود داشته باشه.
    پدرجون:خوب همونطور که درجریانید امشب اومدیم تاهمه چیز طبق رسم ورسوم پیش بره البته درستشم همینه بااینکه قبلا بله روشنیدیم ولی امشب قرار خودعروس خانوم بله روبهمون بگن.
    بعدهمه دست زدنو منتظر به من نگاه کردند. باالتماس به باربدنگاه کردم که یه کاری کنه من ازاین وضعیت دربیام.لبخندی بهم زدوگفت:ببخشید که من دخالت میکنم ولی اگه اجازه بدید برن باهم حرف بزنن شایدهنوز یه سری چیزا مونده باشه که لازم باشه بهم بگن.
    بعداز موافقت بزرگترا بابا ازم خواست تااراد رو راهنمایی کنم.
    _چشم.
    اوووف چقدرسربه زیربودن سخته ها.
    اول خودم وارداتاقم شدم بعدش اراداومد دروبستم.ای بابا حوصلم سررفت ازوقتی که اومدیم توی اتاقم اقاداره اتاقم رونگاه میکنه.
    _فکرنکنم اومده باشی تادرودیواراتاقم رونگاه کنی.
    اراد:خب؟
    _خب؟چی خب؟
    اراد:پیچ پیچی خب
    _نخودچی خب
    اراد:داوینچی خب.
    _اااه بیخیال خب.
    اراد:باشه خوب.
    باحرص نگاهش کردم.
    اراد:خب مثل اینکه مجبوریم بااین ازدواج اجباری کناربیایم.حرفی؟شرطی؟چیزی نداری؟
    _نمیخوام کسی توی دانشگاه بدونه.
    اراد:موافقم دیگه؟
    سرموانداختم پایین وگفتم:نبایدبهم نزدیک بشی.
    ارادپوزخندی زدوگفت:مطمئن باش البته توی شرایط غیرعادی قول نمیدم.
    _ولی...
    اراد:ولی نداره.
    _تو...
    اراد:خوب مثل اینکه حرف دیگه ای نداری بعدبلندشدوسمت دررفت منم بلندشم.
    _یادنگرفتی نبایدوسط حرف کسی پرید؟
    ارادبرگشت سمتموگفت:چرایادگرفتم.البته اگه اون حرف،حرف باشه نه یه مشت چرت وپرت.
    _ازنظرتوهمه چیزچرت وپرت ولی توحق نداری به من نزدیک بشی.
    اراد:نچ نچ نشد دیگه.بعداومدجلوم ایستاد یکم سرشوخم کردتامقابل صورتم باشه بعد توی چشام نگاه کردوگفت:حق نداری نداریم .من حق خیلی چیزارودارم.یادت نره که من شوهرتم.نمیتونی درمقابل من کلمه ی حق نداری روبگی.
    منم بااخم نگاهش کردموگفتم:مثل اینکه خیلی دوست داری شوهرم باشی. درضمن هنوز شوهرم نشدی که انقدر دوربرت داشته. اگه دسته من بود مطمئن باش حتی جایی که توباشی هم نمیومدم چه برسه به ازدواج هه!
    ارادبااخم جلوتراومد که من عقب تررفتم.
    اراد:دلیل نمیشه چیزایی که تودوست داری منم دوست داشته باشم..من لیاقتم خیلی بیشترازایناست.فکرنکن عاشق چشم وابروتم یابعدا میشم.منم اگه به خاطر مامانم نبودازیک قدمیت هم ردنمیشدم .خودت بهترمیدونی که بایدقبول کنی.البته اگه قبول نکنی که خیلی عالی میشه ولی خب نمیشه پس نمیخوادانقدر قمپز درکنی.
    یه قدم رفت عقب بعدپشتش روبهم کردورفت بیرون.یه قطره اشک ازچشم روی گونم افتاد.سریع اشکموپاک کردم.اجازه نمیدم دیگه باحرفات نیشم بزنی وبدبختیامو یادم بیاری.حالا منتظرنیش من باش.ازاتاق رفتم بیرون دیدم روی مبل نشسته بی توجه بهش سمت پله هارفتم اونم پشت سرم اومد رفتیم پایین.
    مادرجون:عروس گلم دهنمون روشیرین کنیم؟
    چیزی نگفتم وسرموانداختم پایین.چی میتونستم بگم؟
    مادرجون:سکوت نشونه ی رضایت بفرمایید بفرماییددهنتونو شیرین کنید.
    همه دست زدن ادری شیرینی هاروگرفت وتعارف کرد.انگارطعم شیرینی برای من مزه ی زهرمیداد.هیچوقت شیرینی ازدواج اجباریتونو نخورید.من خوردم مزه ی زهرمیده.به ارادنگاه کردم.شیرینی رواورده جلوی چشماش وبااخم نگاهش میکنه.خندم گرفت جوری داشت شیرینی رونگاه میکردانگار توقع داشت شیرینی بهش سلام کنه.برگشت سمتم بادیدن خندم بیخیال نگاه کرد به شیرینی شدو خوردش.
    مادرجون انگشتر روازجعبش دراورد اومد کنارم انگشترروتوی دستم کرد.همه دست زدن.انگشترمخلوطی ازطلا زردوطلاسفید بود خیلی نماداشت.پس بگو سلیقه ی اراد به کی رفته.البته سلیقه ی پدرجون هم خوبه اگه خوب نمیبودکه مادرجون رو نمیگرفت.
    به من میگن مادرشوهرذلیل هاااا.بعدازتشکرازمادرجون همه برای شام به سمت اشپزخونه رفتیم همون موقع گوشیم که روی میز بودزنگ خورد.ارادخم شده تو گوشیم. بهش چشم قره ی خاص خودمو رفتمو گوشی روجواب دادم ستی بود.

    _سلام
    ستی:علیک عروس انقدر بیشعور؟مگه داریم؟مگه میشه؟
    _چیشده بازچراغرغر می کنی؟
    ستی:4 ساعته دارم زنگ میزنم انگارنه انگارمیمیری زودتر جواب بدی؟
    _لابدمیمردم دیگه.
    ستی:کوفت
    _توی جونت
    ستی:اه باشه بابا توجونم کاربه توباشه رگباریم میکنی.چه خبرا؟خوش میگذره عروس خانوم؟
    _کوفت وعروس خانوم دردوعروس خانوم زهرماروعروس خانوم.
    ستی:باشه بابا چرامیزنی عروس خانوم؟
    _ستـی!!!درضمن خرکه زدن نداره.
    حالا نوبت من بودکه بهش بخندم.
    ستی:باراااان؟
    _یه لحظه گوشی...
    بعد روبه ادری که صدام میزد گفتم:جانم ادرینا؟
    ادری:چرادادمیزنی؟پشت سرتم.
    برگشتم سمتش:عه اینجایی.فکرکردم با باربد...
    ادری:باراااان.
    _مرگ چته؟ای ناقلا ادری اصلا توخیلی باحال خودتول ومیدی دقت کردی؟
    ادری:ازبس حرصمون میدی بروبابا.
    بعددستم خورد روی بلندگو.
    ستی:الهی باران فدات بشه توی عمرت یه حرف درست زدی همینه.
    _اوووی ازجون خودت مایه بزار.
    ستی:به منچه خواهرشور توهست.
    _اصلا الهی داداشش فداش بشه.
    ادری درحالی که میخندید گفت:اون که بایدفدای یکی دیگه بشه.
    عین خنگا بش نگاه کردموگفتم:فدای کی؟
    ستی:خنگول فدای تودیگه.
    صداموکلفت کردموگفتم:پ چی فکر کردی اباجی؟ستی بسه هرچقدرمزاحمون شدی.کاری نداری؟
    ستی:مزاحم عمته.نه خدافظ.
    _به عمم میگمااا بش گفتی مزاحم.
    ستی:بگوبچه میترسونه.
    _عمه؟عمه؟
    ستی:باران خداخفت کنه ازروی زمین برت داره چرادادمیزنی؟عمه ی توکه همیشه مراحم به جون تووو.من قطع کنم تاابرومونبردی.بابای.
    منوادری باهم رفتیم نشتیم.
    مامان:باران جان بروکنارارادبشین.
    _مگه جاخالیه؟عه ندیدم.
    بعدباحرص بلندشدموکناراون دراکولا نشستم.
    مادرجون:ارادغذابکش براخانومت.
    _نمیخوادخودم میکشم.
    ارادم ازخداخواسته بیخیال مشغول خوردن شد.مادرجون باحرص اسمشوصدازد.اراد بشقابم روبرداشتو برام غذاکشید
    _بسه منکه نمیتونم همشوبخورم.بعدبهم داد.
    غذاروکام خو.ردم.دیگه داشتم میترکیدم.
    ارادسرشواوردکنارگوشمواروم گفت:نمیدونی کی گفته بودکه نمیتونه این همه غذاروبخوره؟
    _میدونم.توگفته بودی.
    بعدازجام بلندشدموداخل اتاقم رفتم.داشتم رژم روکه تقریبا پاک شده بودمیزدم که دربازشدواراداومد تو.
    رژروگذاشتم سرجاش.
    _بلدنیستی میای تو دربزنی؟
    اراد:دلیلی نمیبینم برای واردشدن به اتاق زنم دربزنم بعدرفت روی تختم خوابید.
    بابهت نگاهش کردم.کم کم حرص جایگزین تعجبم شد.
    یه چشمش روبازکردوبالحنی که شیطنت ازش میباریدگفت:حرص نخورکوچولو.
    باحرص گفتم:اراااد.
    یه ذره نگاهم کرد بعدخوابید.
    _اصلا برای چی پاشدی اومدی اینجا؟
    اراد:وای باران چقدرحرف میزنی تو مادرجون گفت بیام اتاقت استراحت کنم تاخستگیم دربره.
    _اخی نیست کوه کندی واسه این میگه.
    ارادنیم خیز شدوگفت:فهمیدی؟
    _چیرو؟
    اراد:اینکه کوه کندم.
    چپ چپ نگاهش کردم که گفت:من زنی که چشاش چپ باشه نمیخوام.
    _به درک ازخدامه بلندشو.
    اراد:نمیخوام.
    _بلندشوکاردارم.
    اراد:بعدابه کارت برس.
    باجیغ گفتم:میگم بلندشوکاردارم.بلندنشدکه هیچی اصلا نگفت به کی میگی.
    باحرص رفتم کنارشو گوشه ی استینشو گرفتمو کشیدم.دریغ ازیکذره تکون.
    اراد:محکمتربکش شایدفرجی بشه.
    ایندفعه دو دستی باتمام توانم کشیدم یکم تکون خورد.دوباره خواستم دستشوبکشم که نمیدونم پام روی چی رفت که تیزیش محکم رفت توی پام.دستشوول کردم وبادوتادستم پاموگرفتمولی لی میرفتم.ارادم که نیشش بازبود یکدفعه تعادلم روازدست دادموافتادم روش.سرم روی سینش بود و پاهام پایین تخت.دستموروی سینش گذاشتم تا بلندشم.اراددستشودورکمرم حلقه کرد.
    اراد:بودی حالا.
    بااخم نگاهش کردموگفتم:ولم کن نامحرمی.مگه قرارنبودبهم نزدیک نشی؟
    اراد:کدوم قرار؟ما قراری دراین رابطه نذاشتیم.بعد دستشوبرداشت.چون من به دستش تکیه داده بودم،بابرداشتن دستش ازتخت پرت شدم پایین.باعصبانیت وحرص نگاهش کردمو ازاتاق اومدم بیرون.
    مادرجون:اراداومدپیشت؟
    _بله اومد.
    مامان:خیلی خسته بودگفتم بیادبالا پیش توشاید خستگیش دربره.بعدخودشومادر جون خندیدن.
    مادرجون:رژت قبلا کمرنگ تربودااا.نه؟
    _مادرجووون.!
    ارادازپله هااومدپایین.تازه به لباساش دقت کردم.کت وشلوار طوسی تیره به بلیز طوسی خیلی روشن که به سفیدمیخورد.بادسمال دورگردنی مشکی که توش دایره های سفیدقرمزمیخورد.ولی خدایی خوشتیپ شده بود.مخصوصا که بلیزش جذب ... یه لحظه مات به بلیزش نگاه کردم.کتش رفته بودکنارو یه لکه ی قرمز روی لباسش بود.این... این که رنگ رژلب منه!مامان ایناباخنده بهمون نگاه میکردنو درگوش هم حرف میزدند.وای خداابروم رفت خداکنه ندیده باشن.اوناکه نمیدونن الکی ازاون فکراباخودشون میکنن.
    ««اراد»»
    صدای اس ام اس گوشیم بلندشد باران ازکنارم ردشدوازپله هارفت بالا.گوشیم زنگ خورد ازداخل جیبم دراوردم.عه اینکه خاله ریزس!منظورم همون باران.شماره اینوازکجادارم؟اها رفته بودیم خریدازش گرفته بودم.ازالان الزایمرگرفتم وای به حال سال ها بعد.
    _بله؟
    باران:ارادکسی نفهمه ک من بهت زنگ زدما.
    _چرا؟
    باران؟:وای اراددودقیقه دندون به جیگربگیروسط حرفمم نپر.ببین سریع بیا اتاقم فقط ضایع نکن.
    _چرا؟
    باران باجیغ گفت:ارااااااد.
    گوشی رواز گوشم دورکردم.دختر دیوونه.
    _چته بابا کرشدم .باش اومدم.
    خیلی خونسردرفتم بالاوداخل اتاقش شدم.جلوی ایینه نشسته بودوپوست لبشومیکند.
    _چیکارم داشتی؟
    ازحضورم اونم درست پشت سرش ترسیدو دومتر پریدبالا.دستشوروی قلبش گذاشتو چپ چپ نگام کرد.
    _نگفتی؟
    باران:چیرو؟
    _اینکه برای چی گفتی بیام بالا.
    ازروی صندلی بلندشدواومدجلوم ایستاد.فاصلمون خیلی کم بود.بایه دستش لبه ی کتم روکنارزدوانگشتشوروی سینم گذاشت وگفت:من...من...میدونی من نمیخواستم لباست کثیف بشه ومامان اینا فکرای دیگه راجبمون بکنند.
    _لباسم کثیف بشه؟چه فکری؟
    انگشتش روفشاردادوسرشواوردبالا باابروش به اون نقطه اشاره کردودوباره سرشوانداخت پایین. سرمواوردم پایین دیدم ای وای رژلبی شده.یکدفعه زدم زیر خنده.
    دستشواوردپایینوبا حرص گفت:داری میخندی؟من ازخجالت روم نمیشد سرموجلوی مامان اینابلندکنم اونوقت تو...
    بعدرفت روی تختش نشستوباعصبانیت بهم نگاه کرد.خندم رونگه داشتم وکنارش نشستم.
    _حالا مامان اینافهمیدن؟
    باناراحتی سرشوتکون داد.دوباره زدم زیرخنده.
    _توباشی که رنگ رژت روعوض نکنی وقرمز بزنی.
    باران:عه بارژمن چیکارداری؟اصلا تقصیرتوهستش دیگه.اگه بلندمیشدی اینجوری نمیشد.
    _نخیرتقصیرخودته میخواستی جلوی خودتوبگیری وخودتوازقصدپرت نکنی توی بغلم.
    باران:چی؟من؟ازقصــد؟اعتمادبنفست توی حلقشون.
    _نه دخترعباس اقاروگفتم.ترومیگم دیگه.توی حلق کی؟
    باران:میدونم که خودتم قبول داری که ازقصددستموکشیدی تابیوفتم توی بغلت.توی حلق دوست دخترات.
    _جهت اطلاعتتون بنده تاحالا دوست دخترنداشتم درضمن من اینکارونکردم اگه هم کردم لطف کردم که نذاشتم بامخ بری توی زمین.
    باران باتمسخر گفت:اخ نمیدونم چجوری جبران کنم زیربار این همه محبت کمرم خم شد.
    _من زنی که کمرش خم باشه نمیخوامااا. برای جبران این افتخاررومیدم بهت که هرروز صبح وبعدازظهر وشب پام روبوس کنی.
    باران:واقعا که پرویی.عمرا اینکاروبکنم.
    بعدروشوبرگردوندوباحرص مشغول کندن پوست لبش شد.نمیدونم چرا انقدرازحرص دادنش لذت میبردم.
   
    _حالاچیکارکنم؟
    یه ذره بهم نگاه کردو یهو پرید روی تخت وشروع کرد به بکشن زدن.باتعجب داشتم نگاهش میکردم.فکرکنم ازنگاه متعجبم فهمید که خیلی داره ضایع بازی درمیاره.خانومانه ازتخت اومدپایین وروی صندلی نشست وگفت:نبایدزیادتکون بخوری که کتت کنار بره.
    _زحمت کشیدی.این همه بپربپر کردی وپدرتخت بیچاره رودراوردی گفتم یه فکرعالی به ذهنت رسیده اینوکه خودمم میدونستم.
    باران:بله کاملا مشخص بودکه میدونستی.
    نگاهم به لبش افتادم رفتم جلوش .باتعجب نگاهم میکرداداخل جیبم دسمال دراوردمو دستموسمت لبش بردم .خواست سرشوعقب بکشه که بااون یکی دستم نگهش داشتم.
    _داره خون میاد.
    فشاردستموبیشترکردم تاخونش بندبیاد معلوم بودکه دردش اومده چون چشماشوبستو بهم فشارشون داد.یکی نیس بگه خوب مگه مرض داری اینطوری میکنی.
    وجدان:وا اراد اینم سواله میپرسی معلومه مرض داره دیگه.
    _لایک وجدان جونم یکدفعه بام سازمخالف نزدی ایول.
    وجدان:بسه بسه نیشتوببند ببین دخترچجوری داره نگات میکنه؟الان میگه دیونس پسر.
    دسمالوبرداشتم ازلبش برداشتم.ازم دسمال وگرف وانداخت توی سطل زباله عروسکی که کنج دیوارش بود.خواست بره بیرون که نزاشتم.
    باران:بازچیه؟ولم کن میخوام برم.
    _دودقیقه صبرکن.
    بعدرژلبی روکه قبلا زده بود رودادم دستش.
    _بزن.
    باران:ولش کن نمیخواد.
    _هرطورراحتی ولی اگه نزنی ممکنه ازاون فکراکنند که من تورو...
    باران:نمیخوادادامشوبگی .پروو.خجالتم خوب چیزیه.
    شونه ای بالا انداختمواومدم بیرون.همون موقع ادری وباربدهم خندون ازیه اتاق اومدن بیرون.خوب شدکه همون شب باهم صیقه کردند اینجوری راحت تربودن.
    _یه لحظه پیش مانباشینا باورکنیدراحت نیستیم.
    باربد:ماهم همش به خاطر اینکه توراضی باشی توی اتاقیم.
    چپ چپ نگاهش کردم که باربدگفت:اصلا ماغلط کنیم بریم داخل اتاق.
    باربدبادیدن باران که ازاتاق اومدبیرون گفت:داداش به شماهم بدنگذشته ها.
    پوزخندزدموگفتم:میرم پایین.
    ادری:صبرکن همه باهم بریم.
    مامان:عه اومدین تازه خواستم صداتون کنم ساعت 12فرداخیلی کاردارید.
    

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 26
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1405
  • آی پی دیروز : 1509
  • بازدید امروز : 5,246
  • باردید دیروز : 5,793
  • گوگل امروز : 1341
  • گوگل دیروز : 1416
  • بازدید هفته : 48,948
  • بازدید ماه : 147,270
  • بازدید سال : 589,735
  • بازدید کلی : 12,454,824