close
تبلیغات در اینترنت
رمان اشراف زاده های شیطون قسمت پنجم (آخر)
loading...

رمان فا

   شب ارا:​    واقعا حالم داشت بهم میخورد ازاین خواستگاری مزخرف ..اه اه کی تموم میشه ؟واقعا حوصلمون سررفته بود...من نمی دونم وقتی انقدر اخمای همه توهمه چرا قبول کردن اصلا اینا بیان خواستگاری؟....حتی وقتی اقابزرگ اجازه ندادن پسره بادرفشان حرف بزن:    پدر پسره:اگه…

رمان اشراف زاده های شیطون قسمت پنجم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 659 شنبه 06 آذر 1395 : 0:35 نظرات ()

   شب ارا:​
    واقعا حالم داشت بهم میخورد ازاین خواستگاری مزخرف ..اه اه کی تموم میشه ؟واقعا حوصلمون سررفته بود...من نمی دونم وقتی انقدر اخمای همه توهمه چرا قبول کردن اصلا اینا بیان خواستگاری؟....حتی وقتی اقابزرگ اجازه ندادن پسره بادرفشان حرف بزن:
    پدر پسره:اگه اقای تهرانی اجازه بدن بچه ها برن باهم حرف بزنن؟
    اقابزرگ:فکرنکنم توی جلسه اول دخترو پسر باهم حرفی داشته باشن؟!
    یعنی طوری این جمله روگفتن که اگه پسره حرفیم داشت به گ..ه خوردن افتاد...دقیقا دودیقه بعددرفشان وماهیار بانیش بازتشریف اوردن بازچیکارکردن خدامیدونه...همون موقع هم شربتارو اوردن....لبوان مهمونا فرق داشت...چون بابا اینا عادت داشتن توی لیوانای مخصوص خودشون شربت یاچای بخورن....بعدازتعارف شربتا...رفتن........................

 
    بزرگترا داشتن ازهر در باهم حرف میزدن...یه ذره ازشربتم خوردم الهی شکر سالم بود....نگام افتاد به شاهیار...ازهمون روز اول که دیدمش یه جوری شدم...خیلی توی این یکی دوماه هوامو داشت...نمی دونم یه جوری بودم...دلم نمیخواست به کسی دیگه ای نگاه کنه...توی جشن عقد اذین و افشین اصلا دلم نمیخواست طرف هیچ دختری بره...دلم نمیخواست باهیچ دختری برقصه....وقتی یه دختر امد طرفش واقعا دلم گرفت ...نمی دونم چرا داشتم باخودم مقایسش میکردم...توی فکربودم که اون ازمن بهتره...یامن ازاون که دیدم شاهیارداره میاد طرفم بااخمای توهم:
    شاهیار:نبینم اخمای ورچک من توی هم باشه..چی شده شب ارای من؟
    هنگ بودم...به من گفت شب ارای من!این من مالکیت اخرجملش خیلی بهم مزه داد
    شب ارا:چیزی نیست
    شاهیار:چشای خوشگلت اینو نمی گه...شب ارا نیبنم خودتو باکسی مقایسه کنی....اونا کجا...شب ارای من کجا
    واییی خداااا داشتم پس میوفتادم ...باصدای عسل به خودم امدم دیدم همینجور خیره شدم بهش اونم یه لبخند ازاون شب ارا کشا روی لبش بود ولی چشاش
    بدجور شیطون بود...شاهیارم قدش بلندبود...پوستش سبزه بود چشااشم قهوای تیره بود...که عاشق چشاش شدم..اره باید به خودم اعتراف کنم .من شب ارای تهرانی عاشق شدم...عاشق شاهیاراریانفربودم....اولش فکرکردم دوس داشتنته ...ولی توی این یک هفته که پیشم نبود فهمیدم بیشتراز یه دوس داشتن سادس نه دوسش نداشتم عاشقش بودم...نمی دونم شاهیارم ازچی کلافه بود دست کرد لای موهای پرپشت قهوایش...چرا کلافس؟ازچی؟خداکنه متوجه شم...امشب که امد دنبالم..انگار دنیارو بهم دادن...نمی دونم چرا اینطوری شدم...نمی دونم چرا عاشق شدم...من شب ارای تهرانی به عشق عقیده نداشتم...ولی میخواستم باکسی ازدواج کنم که حداقل یه کم دوسش داشته باشم...ولی هرچی هست خود شاهیار باید بیاد جلو من عمرا برم جلو حتی اگه ازدوریش له له بزنم
    عسل نشونده بودم روی پام...که یهو پسره که امد بود خواستگاری درفشان مثل جت دوید طرف در...همچین درو بازکردپرید بیرون گفتم الان باکل میره توی دیوار...واییی خیلی لحظه خنده داری بود..وقتی برگشتم طرف درفشان..دیدم قرمز از زور خنده...ماهیارم که دیگه بدتر...این دوتارو شونه های ماهیار از زور خنده تکون میخورد درفشانم کلا لبو بود از زور خنده ولی اقابزرگ .ااقای زند قیافه هاشون دیدنی بود...اوه اوه فاتحه جفتشون خوندس ...همه ساکت بودن دقیقا بعدازیک ساعت پسره باقیافه زار امد
    پسره:عذرمیخوام ...ببخشین
    اقابزرگ:مشکلی نداره...چیزی شده؟
    پسره:نمی دونم ...
    اقای زند:بهتری؟
    یعنی لحن اقای زندعالی بود رسما میخواست فقط این خواستگاری تموم شه
    اقای زند:اگه حاالتون بده بگم دکتربیاد؟
    پسره داشت چرت میزد:ن..نه خوبم
    عین معتاداااااا اوه اوه
    ماهیار:ب...بب...ببخشین من چمد لحظه کار دارم فعلا(بالحن کسی که به زور جلو خندشو گرفته خونده بشه ممنون)
    یعنی به زور جلو خندشو گرفت
    اقابزرگ:چه کاری؟
    الهیییی بگردم
    درفشان:اقابزرگ اگه میشه؟
    اقای زند:نه...نمیشه...
    همیچن باتحکم این جمله رو گفتن من دو دستی مبلو گرفتم اقای زند خیلی جدی بودن اوه اوه
    ماهیار:بله چشم
    پسره:بـــبـــخشـــــــــــیــــــــــن مـــــن بــــرمیــگــــــــردمم
    یعنی نزدیک بود ههمون منفجر شیمم ازخنده منظورم ازهمه بچه هابوداااا چون بزرگترا داشت خون خونشون رو میخورد ولی پسره حقشه چون مامان پسره خیلی حرف زد اون موقع درفشان نبود
    اقابزرگ:این چه وضعی؟
    پدر پسره:من واقعا عذر میخوام اقای تهرانی
    اقای زند:مگه اینجا همه علاف پسر شمان؟!
    اقای اریانفر:واقعا که...واقعا چطور تونسید همچین بی احترامیی بکنید؟
    یعنی به دوسوت رفتن اخیششششششش خدا هرچی میخوان این دوتا بهشون بده
    یعنی دودیقه بعدازرفتنشون همچین زدیم زیرخنده همچین داشتیم میخندیدم قهقه میزدیم ....که دلم داشت میترکید ازخنده
    داریوش:وااااااااااااااااایییییی دلم...ای خدا بگم چیکارتون نکنه....
    شاهیار:وایی قیافه پسره عالیی بود ....
    ماهیار:وایی دلممممم
    اتروان:خیلی حال داد ایولللللل
    اترون:نمی دونم چطوری بخندم...واییی دلمممم ای خدا چیکارت نکنه درفشان با این نقشه هات
    راتین:واقعا لایک دارین پسره پرو غلط کرد امد خواستگاری...
    ارام:اخ دلم
    اتروان:هیی چی شدی؟
    ارام:ازدست این دوتا
    نازی:وای راس میپگهه اصلا قیافش خندبود شیربرنج
    تینا:حیف شیربرنج
    ازرم:والا...اگه کاکتوس اعتماد به نفس اینو داشت
    شب ارا:باورکن هرفصل میوه میداد
    درفشان:یعنی عالیی بود بااون قیافه شیربرنجش پاشده امد خواستگاری
    تا راتین امد چیزی بگه...باعربده اقابزرگ خفه شدیم...تازه فهمیدیم چه گندی زدیم...خدایاااااا 12 تامون باهم گ...ه خوردیم
    اقابزرگ:بسه...چم روشن...دیگه چه غلطایی میخوایین بکنید؟مثلا اشراف زاده این
    اتروان:ا
    اقابزرگ:ســــــــــــــاکــــــــــــت....تا همتون ازارث محروم نشدید فقط گمشید
    دفعه اول بود اقابزرگ ازهمچین کلمه ای استفاده میکردن ...یاخدااااا
    باصدای عمه خانوم برگشتیم سرجامون
    عمه خانوم:نه خان داداش این راهش نیست....ارث ومیراث خانوادگی الکی نیست...
    اقابزرگ:فکربهتری دارین؟
    عمه خانوم:12تاشون...تاهفته دیگه وقت دارن برای ازدواج ....دو ازفردا خودشون باید کارای خودشون خودشون انجام بدن
    نه...نمی شنیدم...من فقط شاهیارو میخوام...تایک هفته دیگه....اگه شاهیار نگفت بهم دوسم داره چی؟اصلا ازکجا معلوم دوسم داشته باشه...درفشان سریع رفت بالا باگریه...بعدم ماهیار رفت بعدازاون دوتا اتروان ارام بعدش اترون نازی...بعدداریوش ازرم ...بعدم منو شاهیار
    من رفتم بالا اون رفت توی بالکن...یعنی میخواد سیگاربکشه؟باورم نمیشد به خاطریه کار بچگانه بخوان همچین چیزی بگن...شب برای شام هیچ کدوممون برای شام نرفتیم پایین..ساعت 10بود یه مسکن خوردم خوابیدم خدایا خودت کمکمون کن..12 تامون غرور داریم...
    ________________    داریوش:​
    مخم داشت منفجر میشد ازاین همه فکرو خیال چرا باید عمه خانوم همچین چیزی بگن!.... توی این یک هفته وقتی ازازرم دور بودم واقعا دلم براش تنگ شده بود..نمی دونستم ازدوریش چیکارکنم...ازطرفی هم نمی تونستم بهش زنگ بزنم چون غرورم این اجاز رونمیداد امشب بعدازچندسال دوباره سیگار کشیدم...فقط میخواستم اروم شم....برای شام نرفتم پایین نمی خواستم برم..میل نداشتم...ولی نگران بودم...ازرمم رفت پایین؟شام خورده؟یا الان گرسنه خوابیده...ازفکراینکه گرسنه خوابیده باشه حالم بدمیشد...نمی دونم تا الان چقدرسیگارکشیدم...فقط میخواستم اروم شم همین...یعنی چی یک هفته بهمون وقت دادن؟! مگه ازدواج کشکه...مگه الکیه...ازیه طرفی فکراینکه ازرم بخواد دست یکی دیگه روبگیره به یکی دیگه جز من فکرکنه دیونم میکرد...میخواستم برم کشمش هرکی که جزمن بخواد به ازرم من فکرکنه...بخواد دستشو بگیره...واییی خدااااا چیکارکنم؟باید باخودم روراست باشم..هرچی توی این دوماه روی احساسم سرپوش گذاشتم نادیدیش گرفتم بسه...اره..من داریوش هخامنش عاشق شدم...دل باختم قلبمو دادم به ازرم ،ازرم تهرانی...منی که به عشق اعتقاد نداشتم میگفتم چرته میگفتم پوچه عاشق شدم...عاشق نه دیونه ازرم شدم.....خدایا من چم شد؟یعنی الان ازرم داشت چیکارمیکرد؟توی این یک هفته کارم شده بود بشینم به ازرم فکرکنم عکساش رو که توی گوشیم هست ببینم ...دلم براش تنگه خیلی..حتی الان که چندتا اتاق باهم فاصله داشت....با صدای در به خودم امد:
    داریوش:بله!
    این صدای من بود؟هه...ازصدای گرفته خودم تعجب کردم...
    دنیا:شاهیار!
    صدای اعتراض امیز شیرین خواهرکوچیکم واقعا رومخ بود
    داریوش:بس شیری بروبیرون اعصاب ندارم
    دنیا:اوه اوه....نه که قبلا خییلی اعصاب داری...بااین حرفی ام که خانوم تهرانی زدن دوبرابرشد...اخه داداش من تومی اعصاب داشتی؟برگردم برای زن داداشم
    همیچن برگشتم طرفش که خودم ترسیدم چه برسه به شیرین
    داریوش:گفتم برو بیرون...
    دنیا:نمیخوام...اقای بی اعصاب...بیا پایین شام بخور سیگارم نکش...ببینم توکه خیلیی وقت بود سیگارنمیکشیدی چی شده؟
    داریوش:دنیامیری پایین یاخودم پرتت کنم؟
    دنیا:گفتم بگردم برای زن داداشم یانه؟نگفتم بگم...یعنی چی میکشه ازدست تو
    داریوش:حرف الکی نزن...بعدم کو زن؟بعدم چرا باید ازدستم بکشه مگه چمه؟
    دنیا:اوه اوه...سقف نیاد پایین...چیت نیست؟اخلاق که نداری..اعصاب که نداری سیگارم میکشی ...دیگه چی میخوای..ولی من مطمئنم زن داداش درستت میکنه
    فقط داشتم نگاش میکردم همین...یعنی بیشترازاین نمی تونست بادیوارم یک ساانم کنه ..وگرنه اینکارومیکرد
    دنیا:هان!مثلا روانشناسه
    یاد اون شبی افتادم که توی هاوایی داشتیم حرف میزدیم وقتی گفتم روانشنانسم ...چطور ازرم نگاهم میکرد ...انگار انتظار هرچیزی رو داشت غیرازروانشناس ...چقدر چشای ازرم قشنگه...هییی
    باصدای جیغ دنیا به خودم امد البته صدمترپریدم هوا..
    دنیا:هووووووووووووووو حواست کجاست؟سه ساعت دارم حرف میزنم...هووووووووووووووووووو؟
    داریوش:هو زهرمارو هو درد بی درمون دِچه مرگته؟
    ازصدای دادم ترسیدم حقشه پرو
    دنیا:واقعا که...اصلا هرغلطی میخوای بکن به جهنم
    وای خدا حوصله این یکی رو نداشتم تند رفتم...
    داریوش:دنیا!
    دنیا:بروبابا...فقط بلدی دادبزنی...ببینم سرازرمم همینطوری دادمیزنی؟یاوقتی به من بدبخت میرسی سگ میشی...
    داریوش:دنیا!بخداا حالم بده...اذیتم نکن
    ارومترشد
         داریوش:​
    دنیا:هوف...اخه داداش من...چی شده ازوقتی امدی اخمات یک لحظم کنارنمیره...بخدا امشب شاخم زدبیرون دیدم داری میخندی​
    داریوش:هه...چی بگم هوم؟
    دنیا:داداشییی..دلت گرفته؟میخوای گریه کنی؟
    دنیا ازمن 5،6 سالی کوچیکتربود دنیا 16 ،17 سالش بود
    داریوش:شام خوردی؟
    دنیا:میل نداشتم
    اخمام رفت توهم بیخودکرد میل نداشت
    داریوش:بیخود...بروپایین شامتوبخور
    دنیا:نه که همتون امدین پایین ادم میلش میاد
    یعنی چی؟
    داریوش:یعنی چی؟
    دنیا:یعنی اینکه هیچ کدومتون نیومدین نه تو،نه شاهیار،نه ماهیار،نه اتروان ،نه اترون نه راتین،تاز ارام،نازنین،ازرم،تینا،درفشان،شب اراهم نیومدن...
    بد کفری شدم
    داریوش:اونا غلط کردن باتو....ازرم غلط کرد نیومد پایین مگه شهر هرته؟مگه دست خودشه؟شدبا کتک غذابه خوردش میدم
    از زور عصبانیت داشتم نفس نفس میزدم
    دنیا:ب...با...باش چرا اعصبانی میشی؟
    سریع برایم یه لیوان اب ازپارچی که روی میزبود ریخت
    دنیا:بیا اینو بخور اروم شی
    بعدازخوردن اب بهترشد حالم
    داریوش:شام هنوز مونده؟
    دنیا:اره میخوری؟
    داریوش:من نه..ولی ازرم چرا
    بعدم خیلی سریع رفتم ازاتاق بیرون...توی راه پله بودم که دیدم ماهیار واتروانم دارن میان فقط داشتیم بهم نگاه میکردیم ...فقط داشتیم باچشم باهم حرف میزدیم من میدونم این 6تا شده به فلک میکشونمشون باید غذاشونو بخورن مگه دسته خودشونه؟
    وقتی رفتیم توی اشپزخونه دیدم اترون راتین شاهیارم توی اشپزخونه بااخمای وحشتناک...
    داریوش:غذای دختراو اماده کنید
    اقای زند:غذای 12تاشون اماده کنید
    واقعا شوکه شدم...ولی همچنان اخمامون توی هم بود..
    اقای زند:چتونه اخماتون توی همه؟
    هه چمون؟واقعا نمی دونن یاخودشون میزنن به اون راه؟
    بعدازاماده شدن غذامیخواستن جدا جدابزارن چه غلطا
    ماهیار:لازم نکرده جدابزاری....همه رو دوتا دوتا کن میبریم
    اقای زند رفته بودن فقط امده بودن ببین چه خبره
    خدمه:چ..چشم اقا
    بعدازاماده شدن غذاها رفتیم بالا ....رفتم توی اتاق ازرم یکی ازخدمه ها باهم امده بود یعنی باهرکدوممون یکی امده بود وقتی درو بازکرد مرخصش کردم درو باپام بستم با ارنجم چراغو روشن کردم..روی تختش خوابیده بود اروم....ولی منکه ازدل ازرمم خبرندارم....یعنی گریه کرده؟خدانکنه سینی غذارو گذاشتم روی میزکامیپوتر...رفتم بالاسرش چقدر ناز خوابیده بود..چقدر معصوم شده بود صورت ازرمم...من این دختری که روی این تخت خوابیده رو دوس دارم...نه دوسش ندارم
    دیونشم ...چطوری بهش بگم؟اگه پسم زد چی؟اصلابیخودمیکنه پسم بزنه...چندبار صداش کردم بیدار نشد...هوف نمی دونستم چیکارکنم که بادیدن پارچ اب یه فکر شیطانی امد سرم ...ولی حیف پسرخوبیم به حرف شیطون گوش نمیدم ...با این حال رفتم سراغ پارچ اب ...اب ریختم توی لیوان رفتم نزدیک ازرم..اروم داشتم به صورتش اب میپاچیدم....الهییی خودم دورش بگردم صورتش خیلی بانمک شده بود واییی خدااا قلبممم ...اخه دختره بد به فکرقلب منم باش...با حالت کلافه پاشد نشست روی تخت ...داشت سرشو میخاروند لبو لوچشم اویزون بود....وایی خدااااااااااااااا چشاشم عین گربه شرک شده بود ....(خخخخ)دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم همچین زدم زیرخنده الهی بگردم فقط داشت نگام میکرد بعدازچند دیقه که به خودش امد بالشو برداشت پرت کرد طرفم:
    ازرم:درد..مرض.چته وحشی؟
    داریوش:وایی خداا قیافشو
    ازرم:مرض..خنده داره؟
    انقدراین جملشو بانمک گفت فقط داشتم نگاش میکردم...یهو یادم افتاد شام نخورده اخمام رفت توهم
    ازرم:وااا جنی شدی؟الان داشتی میخندیدی؟
    داریوش:نه خیر جنی نشدم...یادم امد شام نخوردی سریع پاشو ببینم
    ازرم:نمیخوام
    داریوش:غلط کردی...پاشو یه چیزم سرت کن
    خدا شاهد یه نگاهم نکردم به موهاش...فقط دیدم دستش رفت طرف سرش همین لباسشم یقه بسته بود....
    ازرم:وایییییییییییییییییی دارییوووووووش میکشمممممممممممممممممممممممممممممممممممت
    داریوش:باش قبلش باید شامتو بخور بعد
    ازرم:باش اول توبرو بیرون من لباس عوض کنم بعد بیاتو
    داریوش:چشم
    بعدم رفتم بیرون خب حق داشت نباید میرفتم تو...خدایا توبه
    بعدازپنج دیقه:بیا توووو هوووووووووووووی
    رفتم تو دیدم یه سارافون بلند اسپرت پوشیده یاحجاب گردن وکلاه خیلی نازشده بود...
    (عکسشو میزارم)
    ازرم:میل ندارم
    داریوش:شما خیلی بی جا میکنی
    بعدم سینی روبرداشتم بردم توی بالکن اتاقش رو میزی که توی بالکنش بود....همه اتاقی عمارت بالکن داشتن خیلی هم خوشگل بود...بالکن بزرگ نیم دایره...یه صندلی نه نویی کنار بالکن بود یه دسط میزو صندلی سفید حصیری هم وسط بالکن واقعا قشنگ بود....
    ازرم:داریوش..
    داریوش:جانم!
    دِاخه لعنتی اینطوری صدام نزن نمی تونم نگم جانم....نمی تونم نگم جان دل داریوش...جانم دلم ازرمم..جان دلم عشقم
    ازرم:میل ندارم
    داریوش:به خاطرمن...خواهش...خب؟
    ازرم:باش...فقط به خاطرتو..چون با بابایی قهرم
    وای که نمی دونید چه حالی بهم دست داد وقتی داشت بااون لحن لوس بچگونش گفت فقط به خاطرتو....واقعا اقای تهرانی چطور میتونن تحمل کنن قهر ازرممو...من بودم دیونه میشدم...
    ____________________
    کوروش:​
    ازکلم عین ماشین بخار بود....چرا عمه خانوم یه همچین کاری کردن؟من...من میتونم الان دخترمو شوهربدم؟هه عمرا...هنوز درفشانم بچس...افشین که پسره تازه زنش دادم..انوقت درفشانمو الان شوهربدم؟به غیرازدرفشانم...مگه میتونم ازرمو شب ارامو شوهربدم...ازیه طرف دیگه ارام و تینا ونازنین بودن مگه میتونستیم شوهرشون بدیم....بعدم اتروان واترون راتین هنوز کلشون بو قورمه سبزه میده....چطوری میتونم دستی دستی دختر مردمو بدبخت کنیم...وایی خدااا..خودت یه فرجی برسون....ازدست عمه خانوم:​
    اقابزرگ:چرا یه همچین چیزی گفتین؟
    عمه خانوم:چه خبرتونه؟قیافه هاشونو..انگار زمین به اسمون رسیده...
    بابا:عمه خانوم!
    عمه:بله!دودیقه اروم بگیرین...میگم
    کیارش:اخه عمه خانوم...من چطوری دختردست گلمو شوهربدم اون توی این سن؟همین که جدا زندگی میکنن کافی برامون..!
    تیرداد:اخه چطوری میتونم پاشم برم برای این پسره خواستگاری؟با اون کله خرابش...
    عمه خانوم:بسه....اروم...بهتون میگم
    عمه خانوم:اولا کی خواست اینا الان ازدواج کنن..دوما اینا 12تاشون بهم علاقه دارن...این وقتم گذاشتم تابه خودشون بیان...
    بابا:اخه عمه...
    عمه خانوم:صبرکن امیرعلی!میگم..چقدر هولی؟
    بابا:ببخشین بفرمایید
    عمه خانوم:اینو گفتم تا به خودشون بیان...شاهیارو ماهیارو داریوش وقت ازدواجشون...ازطرفی وقت ازدواج اتروان واترون راتینم داره میرسه همینطور دخترا...
    باران:ولی عمه خانوم راهای دیگم بود
    عمه خانوم:باران جان! به خودتون نگاه نکنید این 12تا مغرورترازاین حرفان...میترسم وقتی به خودشن بیان که کارازکارگذشته باشه...بعدم میتونن یه مدت فقط نامزد باشن تاوقت ازدواجشون برسه...مگه خودتون همین نبودین
    اقابزرگ:ولی راه درستی نبود
    عمه خانوم:خان داداش شماهم اینارو لوس کردین
    اقابزرگ:هوف ازدست شما...
    کوروش:الان تکلیف چیه؟برای شام که نیومدن پایین...صدرصدم قهرن
    اقای زند(پدرخانومم):نگران نباش..پسرا امدن پایین براشون شام بردن بالا...شام خودشونم بردن
    هوف میشه گفت خیالم راحت شد...ولی واقعا مغرور بودن ولی این راهش نبود...نمیخواستم درفشانمو ناراحت کنم...بلاخره یه دونه دختره
    افشین:خب..الان قهرن...چیکارکنیم؟
    عمه خانوم:یعنی؟
    اذین:راس میگه افشین...نه به پارک وشهربازی راضی میشن
    عماد:نه به خرید
    افشین:فهمیدم...
    پروانه:چی؟
    افشین:خب..ببین معمولا این جورمواقع باتغیر کلی موافقن
    بهادر:یعنی منظورت همه چی نیست؟
    عماد:اخه تازه وسایل خون روگرفتن که؟
    افشین:خب وسایل اتاقاشون چی؟
    عماد:قانع شدم
    اقابزرگ:خب؟نتیجه
    اذین:با اجازه شما ازفردا کلا بریم هرچی میخوان بخرن
    اقابزرگ:چرابرن؟
    افشین:خب میگیم میارن
    اقای زند(پدرخانوم گرام):مگه غیرازاینم هست افشین؟
    افشین:نه پدرجون....من غلط کردم
    ارشاویر:صدرصد غلط کردی
    کوروش:من سرم درد میکنه ببخشین
    بعد یه ببخشین سریع با باران رفتیم بالا توی اتاقمون چون واقعا سرم دردمیکرد
    
    اتروان:​
    یعنی میخواستم خودمو بزنم...اصلا دلم نمیخواست ازجام بلندشم به هیچ وج مخصوص امروز چون دیشب به خودم ثابت شد که عاشق ارامم..ولی نگران اینم که ارام منو نخواد میترسم ارام کسی دیگه رو دوس داشته باشه...البته غلط کرده خودم میرم کسی رو که فکر ارام رو به مشغول کرده میکشم ارام فقط باید به من فکرکنه...اره هم خودخواهم هم مغرور خود خواهم چون ارام مال منه مغرورم چون ارام عشق اولو اخرمه...نمی گم به عشق عقیده نداشتم...ولی بنظرم اصلا نبود یااگرم بود واقعی نبود...ولی الان مطمئنم واقعیه
    هروجور بودی ازجام پاشدم ...اول رفتم یه دوش گرفتم که حالمو واقعا جا اورد...ولی من ارام و برای خودم میکنم...توی این یک هفته بیخود میکنه بدون اجازه من حتی اب بخوره...تموم
    اترون:​
    بعدازااینکه با ادکلنم دوش گرفتم یه نگاه به خودم کردم توی اینه منو اتروان عین همیم فقط رنگ چشا و موهامون فرق داشت اونم نه خلییاااااا....یه چشمک به خودم زدم رفتم سمت اتاق نازنینم...معلوم نازنین فقط برای منه...نازنین اتوشیان...برای منه...من اترون تهرانی عاشق شدم اونم نه عاشق هرکسی عاشق یه دونه دختره اقای اتوشیان....نازنین تنها ملکه قلب منه تمام...رسیدم دم اتاقش نفسم توی سینه حبس شده بود...دوتا تقه به در زدم...وقتی باصدای خوشگلش اجازه ورد داد رفتم تو...نازنینم حاضرو اماده نشسته بود روی تختش ولی حالش گرفته بود..دل نازنین من گرفته...مگه اترون مرده که این اینطوری غمبرک زده؟
    اترون:چی شده نازی من؟
    نازی:هوم؟
    الهیییی دورت بگردمممممم بااین چشای نازت،نگام نکن اینطوری خب...
    اترون:چی شده؟
    نازی:حالم خوب نیست
    اترون:بگم دکتر بیاد؟
    نازی:نههه...
    اترون:حرف بزنیم؟
    نازی:اهوم
    راتین:​
    بلاخره تینارو راضی کردم بریم پایین صبحونه بخوریم،
    راتین:مرسی تینای من
    تینا:هوم؟
    الهیی فداش شمممم خداااایاااا من عاشق تینام...من راتین تهرانی عاشق شدم...عاشق تینااشکانی فرشدم....عاشق کوچیک ترین نوه پسره اقای اشکانی فر
    تینا همه زندگی منه...
    راتین:هیچی شیطون خانوم..بریم صبحونه؟
    تینا:رااااااااااااااااااااتیییییییییین
    واییی قلبم
    راتین:جانم؟
    تینا:میگم...به یه شرط
    اخمام رفت توی هم ..نه باید سراین چیزاشرط بزاره
    راتین:تینا جان...سرهرچیزی میخوای شرط بزار اعلا این یکی خب؟
    تینا:باش...حالا چرا اخمات رفت توهم؟
    راتین:باشه نه چشم
    تینا:خب..چشم
    راتین:خب حالاشد....بعدازصبحونه بریم بگردیم؟
    تینا:ازکجا فهمیدی؟
    راتین:چشات
    شاهیار:​
    شاهیار:شب ارا بدودیگه!
    شب ارا:اصلا نمییییاااامااااااااااااا
    اخمام بد رفت توهم بیخود
    شاهیار:بیخود کردی شما..بدو ببینم
    شب ارا:ععع دقت کردی خیلی داری زور میگی؟
    شاهیار:اره...زور میگم...همینه که هست شماهم گوش میدی
    شب ارا:کی گفته؟
    شاهیار:من
    همچین محکم منو گفتم عشقم فقط داشت نگام میکرد با اون چشای نازش
    شاهیار :اینطوری نگام نکن...بریم پایین صبحون دیرشد
    شب ارا:باش
    داریوش:​
    ازرم:داریوشش
    داریوش:جان دلم
    دِ اخه لعنتی این چه طرز صدا کردنه؟
    ازرم:میگم توهم دلت گردش میخواد دیگه؟
    داریوش:باید بخواد..یاحق انتخاب دارم؟
    ازرم:نه خیرم باید بخواد..ولی هرجور خود دوس داری
    این خودت هرجور دوس داری ازصدتا بی جا کردی نخوای بدتره...پس باید بخوام ...بعدم مگه میشه ازرم من چیزی بگه من بگم نه؟
    داریوش:به روی چشم..حالا بفرمایید دیرشد..
    ازرم:خب حالا...همچین میگه انگار چقدر گذشته
    داریوش:بیابرو
    ازرم:من چرا باید به حرف تو گوش بدم؟
    داریوش:چون باید گوش بدی
    ازرم:کی گفته؟
    داریوش:من
    ازرم:ععع نه بابا
    داریوش:بیابرو بچه..ععع
    بعدم دوتایی رفتیم سمت میز صبحانه که توی باغ بود
    ماهیار:​
    ماهیار:درفشششششششششششششششااااااااااااااااااااااااااان
    درفشان:هاااااان؟
    ماهیار:بدو دیگه
    درفشان:نمیخوام
    ماهیار:چرا؟
    درفشان:چون این کلاه رنگ لباسم نیسست
    ماهیار:خب اون سفیده رو بردار...سفید به همه رنگ لباسی میاد
    درفشان:راس میگی؟
    همچین بالحن بچه گونه ای گفت راس میگی ...که فقط داشتم نگاش میکردم...ته دلم ضعف میرفت براش...ازدیشب متوجه شدم دیونه درفشانم...
    درفشان:هووو کجایی؟
    ماهیار:هیجی درخدمت شما...
    درفشان:خوبه این کلاه؟همونی روکه گفتی برداشتم
    ماهیار:کارخوبی کردی...بریم پایین دیرمیشه ها؟!
    درفشان:دیر شه ..من که قهلم با بابایی اصلا نه خوام بیام
    ماهیار:هییی ...باید بیایی به خاطر ماهیار خواهش!
    درفشان:چون خواهش کردی به خاطرتومیام
    وای یکی منو بگیره...من ازهمین الان به خودم قول میدم نزارم درفشان بدون اجازه خودم حتی اب بخوره...درفشان مال منه تمام...ولی امروز این میخواد منو سکته بده با این چشاش وحرف زدنش
    ماهیار:بفرمایید
    به همراه درفشان رفتیم پایین که توی راه بچه ها رو دیدیم چون تابستون بود توی باغ صبحون میخوردن...
    شب ارا:من میل ندارم
    شاهیار:شمابیخود کردی
    نازنین:میگم بعدش بریم بگردیم؟
    اترون:تا اخر صبحنتو خوردی بعد
    نازنین:اگه نخورم؟
    اترون:جرات داری نخور
    کلا بچه ساکت شد
    درفشان:میگم بریم گلف؟
    ماهیار:ببینم چی میشه...
    درفشان:یعنی چی؟من دلم گلف میخواد
    ماهیار:حتما گذاشتم بازی کنی جلوی صدتا مرد
    درفشان:واااا مرد کجا بود؟
    بد داغ کردم یعنی واقعا محافظارو نمیدید؟
    ماهیار:میشه بگی محافظا چه غلطی میکنن؟
    درفشان:من...دلم... گلف میخواد
    ماهیار:خیله خب...ولی به یه شرط
    درفشان:چی؟
    ماهیار:مثل بچه ادم کل صبحنتو بخوری
    درفشان:نمی تونم
    ماهیار:پس گلف بی گلف
    درفشان:خیلی زور میگیییی...اصلا کی گفته من باید به حرف توگوش بدم هان؟
    ماهیار:گوش نده ببین چی میشه
    کلا بچه ساکت شد...تا میز صبحونه دیگه کسی حرفی نزد..ولی مگه میشه درفشان چیزی بخواد من بگم نه؟
    

    فصل هجدهم:
    ازرم:​
    ازیک هفته ای که عمه خانوم بهمون وقت داد دقیقا سه روزش گذشته...ولی نمی دونیم چیکارکنیم؟من واقعا داریوش رو دوس دارم....دوس نه عاشقشم بدون داریوش میمیرم...من نمی گم به عشق اعتقاد نداشتم...ولی فکرنمیکردم یه روز بخوام عاشق شم.. ازوقتی عمه خانوم این شرط روبرای ما گذاشتن همه اینجان یعنی من هر روز همه زندگیمو میبینم...(نویسنده:به احتمال خیلی زیادی پیش خودتون میگیدچرا کسی با عمه خانوم مخالفت نکرد؟دلیلش اینکه خاندان تهرانی یه جورایی بزرگترین خاندان اشرافیه.. کسی مخالفت نکرد...ازطرفی هم وقتی بزرگان بقیه خاندان اشرافی اعتراض نکردن وموافقت کردن پس بقیه هیچی نمیگین به احترام بزرگترا)ولی خیلی خوب شد که هر روز میبینمش...ولی اگه داریوش کسی دیگه رو دوس داشته باشه من دیونه میشم.... نمیگم سنم کمه یا برای ازدواج زوده...وقتی داریوش باشه هیچی مهم نیست...ولی مطمئنم داریوش به خاطرمن صبرمیکنه ...فقط میخوام بدونم دوسم داره؟
    ازوقتی عمه خانوم این حرف رو زدن 12 تامون ارومیم انگار هیچی کسی حالو حوصله نداره... توی افکارم غرق بودم که یهو انگار بهم برق صد ولت وصل کردن ... یخ زدم...کدوم الاغی بود روم اب ریخت...وقتی برگشتم که کله طرفو بکنم دیدم داریوش داره غش غش میخنده ...واقعا قشنگ میخندید...دلم ضعف میرفت براش...ازخنده اون منم خندم گرفت ...حالا منو خیس میکنی ..باشه دارم برات اقا داریوش....منم نامردی نکردم..اول یه نگاه دوراطرف انداختم چشمم خورده به شلینگ که گذاشته بودنش اون وسطه...بایه لبخند خبیث رفتم طرفش
    داریوش:نه...ازرم نه...غلط کردم...ببخشید...خواهش
    ازرم:نه دیگه نشد....منو خیسس میکنی؟
    داریوش:دلم خواست...حرفیه؟
    ازرم:ععع باش
    منم سریع شیلنگ رو برداشتم ازاین شیلنگابودکه یه اهرم داشت پایینش وقتی اهرم رو فشاربدی اب میزنه بیرون...منم خیلی ریلکس شیلنگ رو گرفتم طرف داریوش..واییی خدا قیافش عالییی شده بود..فقط باید نگاش میکردی بهش میخندیدی....موهاش همه توی صورتش بود عین موش اب کشیده شده بود
    داریوش:به من میخندی؟
    ازرم:پس چی؟به کی بخندم؟هان؟
    داریوش:تو غلط میکنی به کسی دیگه بخندی دختره پرو
    ازرم:عععع اگه بخندم چیکارم میکنی؟
    به چند قدم خودش رو بهم رسوند...فقط نگاش میکردم...جفتمون خیس خیس بودیم ازسر رومون اب میچکید..
    داریوش:اینطوری نگام نکن
    ازرم:چرا؟
    داریوش:اخه اینطوری خواستنی ترمیشی...چشم عسلی من...
    وای خدا این چش شده؟چرا اینطوری نگام میکنه...نگام توی نگاهش قفل بود...من عاشق داریوشم عاشق چشای مشکیش....چشاش ارامش داشت..یه ارامش خاص ....خدایا من چم شده بود؟
    داریوش:اینطوری نگام نکن...چند دفعه بهت بگم؟هان؟
    ازرم:دلم میخواد اینطوری نگات کنم
    خدااا چرا این پسره به فکرمن نیست؟با این حرفم یه خنده قشنگ امد روی لبای داریوشم...من همیجنا اعتراف میکنم عاشق داریوشم..دیونشم...
    انقدر فاصله بینمون کم بود که هرکی میدیمون فکر میکرد داریوش بغلم کرده...وایی خدااا حتی فکرکردن بهش لذت بخشه....
    داریوش:ازرم
    اینطوری صدام نکن...نتونستم نگم جانم ...تا الانم خیلی مقاوت کردم...تا حالا هیچ کسی اینطوری صدام نکرده بود...وقتی داریوش اسممون صدا میکنه خیلی قشنگه اسمم انگار زیباترین اسمه توی کل جهان
    ازرم:جانم
    داریوش:به فکرقلب بیچاره منم باش خوب؟قلبم بی جنبس...باشه خانومی؟
    وایی خداا این میگه من به فکر قلبش باشم..خودش چی به فکر قلبم هست؟
    ازرم:نه که تو حواست به قلب من هست
    اخماش رفت توی هم...تا حالا گفتم وقتی اخم میکنه جذاب ترمیشه؟
    داریوش:قلبت غلط کرده..ازرم اینو توی گوشت فورکن...قلبت...جونت..همه چیت به من ربط داره...تا نگفتم غلط میکن قلبت کاری کنه خب؟تو مال منی تموم...دیگم نشنوم
    وایی خدا یکی منو بگیره...داریوش داشت میگفت دوسم داره؟وای خدا
    ازرم:توهم حواستو جمع کن اقاپسر همه چیت مال منه..حتی نفس کشیدنت باید به اجازه من باشه..فهمیدی؟
    داریوش:مگه میشه نفهمم...ازرمم
    خدایا شکرت.
    ازرم:داریوش
    داریوش:دِ لعنتی اینطوری نگووداریوش...جان دل داریوش...جانم عزیزم..بگو ازرمم
    ازرم:تو...توازکی مننو دوس داری؟
    خیلی جدی توی چشام زل زد:ازوقتی دیدمت...ازوقتی اونطور توی اب راه میرفتی....ازوقتی دیدم ذوق داری برای راه رفتن توی اب..وقتی دیدم عین فرشته ها توی ماشین خوابت برده...ازرم...دارم دیونه میشم...من دوماه که عاشقتم...میفهمی؟ازهمون ماه اول هاوایی میخواستمت...
    خدایا چی میشیندم..داریوش عاشقمه من نفهمیدم؟
    داریوش:ازرم...من عاشقتم دیونتم میفهمی؟تو برای خودمی...به خدا که نمیذارم هیچ کسی دستش بهت برسه.... اگرم کسی مخالفت کرد خودم جلوش وای میستم...شده تافردای قیامت صبرمیکنم...تا وقتش برسه
    خدایا من دیونشم
    ازرم:داریوش...میدونی...من....منم خیلی وقته که عاشقتم...
    فاصلمون اندازه بند انگشت کوچیکه دست بود..داشت فاصلمون کم میشد سرشو اورد پایین هرم نفسای داغش میخورد توی صورتم حالم یه جوری بود....چشامو اروم داشتم میبسدم که.....باصدای زنگ گوشیش خودشو کشید عقب....هردومون نفس نفس میزدیم...
    داریوش:اه لعنتی
    ازرم:پرو
    داریوش:چیه؟مال خودمی...فکرکردی قسر در رفتی؟هان؟
    خون دوید توی صورتم مطمئنم صورتم سرخ شد که صدای خندش رفت هوا
    ازرم:کوفت بی ادب
    داریوش:وایی خدااا الهی دورت بگردم...خجالت نکش خب؟چون اخرش مال منی...
    ازرم:داریووووووووووووشششششششششششششششششش
    داریوش:جانم تو فقط اسم منو صداکن
    ازرم:خییلی بی ادبی
    داریوش:الهی دورت بگردم چرا حرص میخوری؟اخرش مال منی تموم
    رفتم طرفش بامشتم محکم زدم به بازوش که دست خودم درد گرفت بعد یه دونه باپام زدم به پاش
    داریوش:ااااااااااااااااااااااااااااخ...چته؟
    ازرم:حقته چرا وقتی زدم به بازوت دردت نیومد؟
    داریوش:الان که دقیق فکرمیکنم میبینم دردگرفته...اخ اخ
    ازرم:میخوای بگم دکتر بیاد؟
    داریوش:نه توبیا
    ازرم:خییلییی بی ادبیییییییییییی...بعدم یه دونه دیگه زدم توی بازوش در رفتم
    داریوش:جرات داری وایسااا
    ازرم:مگه خلمم وایسممم
    داریوش:خل که هستی
    ازرم:اون توییی
    بعدم سریع رفتم سمت در وردی عمارت که یهو باسر رفتم یه جای سفت...وایی یه بوی عطر فوق العاده ای..چه کت خوش رنگی....یه کروات خوشگلی...ولی فقط یه مشکل بود اونم اینکه بیشتر اقابزرگ ازاین تیپا میزنن.هییی یهو پریدم عقب که دیدم اقابزرگ با اخمای وحشتناک دارن نگاه میکنن هم منو هم پشت سرمو وقتی برگشتم دیدم داریوشه
    اقابزرگ:میشه بفرمایین چه خبراینجا؟این چه سرو شکلیه؟
    بعدم با سر اشاره کردن به وضع منو داریوش...ولی واقعا وضعامون بد بود...هردمون خیس...منم شالمم افتاده بود امروز حوصله لباسای اشرافی رو نداشتم به خاطر همین تیپ اسپرت زدم..ولی عمه خانوم متوجه نشدن چون نرفتم جلوشون ..اگه متوچه بشن کلمو میکنن
    اقابزرگ:مگه من باشمادوتا نیسم؟
    همون موقع صدای ارام واتروان به حالت دو امدن طرف در
    اتروان:یعنی ارام دستم بهت برسه زندت نمیذارم
    ارام:تو غلط میکنی پسره پرررررررررررررروووووووو
    اتروان:دلت میاد بگی پرو پسر به این خوبی..اقایی
    ارام:بلکه خودت ازخودت تعریف کنی کسی دیگه که تعریف نمیکنه
    اتروان:مطمئنی؟
    ارام:ععع بی ادب کسی غلط میکنه ازتو تعریف کنه
    اتروان:ععع خانومی حرص نخور
    ارام:دلم میخواد
    اتروان:شما بیخود میکنی
    منو داریوش ولو بودیم ازخنده ...ولی اقابزرگ اقای حسابی واقای اتوشیان اصلا اقای زندم همون موقع امدن که بادادی که زدن کلا 4تامون خفه شدیم
    اقای زند:این چه وضعشه؟

    داریوش:​
    باعربده ای که اقای زندکشیدن کلا روح ازبدنم جداشد..ولی هیچ چیزی نمی تونست حالم خوشمو ازبین ببره..هیچی نمی تونست اون شیرینی حرف ازرم رو ازبین ببره
    اره ازرم عشق منه...همه دنیایی منه...بلاخره بهش گفتم...بلاخره بهم گفت ...ولی غلط نکنم این اتروان و ارامم یه چیزیشون هست...شاهیارو شب اراهم ازبعدازصبحونه پیداشون نیس معلوم نیست کجا رفتن...
    ولی من مطمئنم فاتحمونو میخونن با این طرز لباس پوشیدنامون چون امروز تا اونجای که من خبر دارم هیچ کدومم لباس رسمی نپوشیدیم من که اسپرت پوشیدم خانومم اسپرت پوشیده الهی دورش بگردم...اتروانم کلا تیپ لی زده بود با شلورا کوتاه زن داداشم(ارام)که تیپ عروسکی زده....خدابقیه رو بخیرکنه...اونم نه رنگای تیره چهارتامون رنگای روشن پوشیدیم خانومم ابی سفید ..من لیمویی سفید...اتروان که لی زن داداشم که صورتی....یعنی باید بیان جممون کنن فقط خداکنه به گوش عمه خانوم نرسه
    اقای اتوشیان:این چه وضعش خجالت نمیکشین شماها؟
    اقابزرگ:سریع برین تو ببینم
    اقای زند:فقط یک دفعه دیگه ببیتن اینطوری لباس پوشیدین من میدونم شماهااا
    همون موقع درعمارت بازشد....دونفر مثل چی دویدن بیرون خدایا خودت رحم کن اینا کین دیگه..
    وقتی یه ذره دقت کردیم دیدیم درفشان و ماهیار دارن دنبال هم می کنن ...چراانقدر ماها خوش شانسیم؟این دوتا دیگه کدوم گوری بودن؟
    ماهیار:یعنی باورکن زندت نمیذااااااااااااااااااااااااااااااررررررررمممممم
    درفشان:توغلط کردی پسره پرو
    ماهیار:سریع گوشیمو بده
    درفشان:وای وای ترسیدم....
    ماهیار:درفشـــــــــــــــــــــــــــــــان
    درفشان:بـــــــــــــــــــــــــللللللللهههه.... خودتم بکشی بهت گوشیتو نمی دم پسره پرو
    ماهیار:توجرات داری نده ببین چیکارت میکنم
    درفشان:مثلا چه غلطی میکنی؟
    ماهیار:به نفع
    با داد اقابزرگ کلا خفه شدن..چون جفتشون پشتشون به اقابزرگ وبقیه بود....اوه اوه یکی بیاد این دوتا رو جمع کنه....ماهیار شلوارک تا روی زانوبا بولیز استین کوتاه
    درفشانم با یه سارافون تا بالای زانو البته به همراه ساپورت (ساپورت کلفتاااا نه نازک)یعنی خیلی قشنگ بود یه کلاه نازم سرش کرده بود اخی گردنشم میشه گفت پیدابود
    دقیقا این یک هفته هممون زده بودیم توی جاده خاکی خدا رحم کنه(لباس ماهیارو درفشان رو میزارم اینم بگم درفشان زیر سارفونش بولیز پوشیده ها)
    اقای زند:درفشان
    همچین اقای زند گفتن درفشان من داشتم سکته میزدم
    درفشان:ب...بل....بله
    اقای زند:همین الان گمیشد تو 6تاتون سریع
    درعرض دودیقه 6تامون تو بودیم خیلی ام عالی دقیقا تا دم اسانسور دویدیم ....قشنگ دم اسانسور داشتیم نفس نفس میزدیم ..همیچن اقابزرگ اینا داد میزدین صداش تا اینجا میومود کاری نکرده بودیم که...فقط قوانین خیلی شیک زیر پاگذاشتیم همین....نه چیزه دیگه..جلوی بزرگتراهم داشتیم قهقه میزدیم همین نه چیزه دیگه...که اونم تقصیر اتروان وارام بود بعدشم درفشان وماهیار...ولی خدایی خیلی سردم بود
    داریوش:ازرم خوبی؟
    ازرم:نه سردمه
    اتروان:بیابرو تو یخ زدی اسانسور امد
    ماهیار:بدویین الان میان
    انگار داریم دزد و پلیس بازی میکنیم یعنی رفتیم توی اسانسو همچین زدیم زیرخنده
    درفشان:کوفت بخندین....وقتی باباجون کله منو کند میفهمین نه باید بخنیدین
    ماهیار:ععع درفشان اقای زند اونقدارم هم نیستن که
    درفشان:فکرکردی...بابا جون ازاقاجون بدتره
    (باباجون میشه پدر مادرش اقاجون میشه پدربزرگ مادرش)
    ماهیار:اینو هستم
    تا اسانسو رسید طبقه بالا مثل جت پریدیم بیرون به سمت اتاقامون پرواز کردیم
    مستقیم رفتم زیردوش چون داشتم یخ میزدم...ولی انقدر این یخ زدنش قشنگ بود که حاضرم هزاربار دیگه اینطوری یخ بزنم فقط ازرم بهم بگه عاشقتم...فقط توی چشای عسلیش نگا کنم بگم دیوونشم
    ____________

    شاهیار:​
    با شب ارا بعدازصبحونه ازعمارت زدیم بیرون ....امروز میخوام بهش بگم...میخوام بگم شده همه دنیام...میخوام بگم که توی این دوماه فکرو ذهنم شده شب ارا....
    میخوام بهش بگم عاشقشم...میخوام بگم دیونشم...
    شب ارا:شاهیارر
    وقتی اینطوری صدام میکنه دلم براش ضعف میره...
    شاهیار:جان دلم
    واییی خداااااااا من عاشق این دخترم...صورتش ازخجالت سرخ وسفید میشه...واییی خداااا این دختر چیکارکرده با قلبم
    شاهیار:شب ارا..چیزی شده؟
    شب ارا:میگم تو حالا این محافظا رو داری؟
    شاهیا:اخ گفتی....پایه ای؟
    شب ارا:چجورر
    یعنی عاشقشششششم عین خودم عشق سرعته پیچوندن یعنی همچین این محافظا رو بپیچونم که دیگه ازاین فکرا به سرشون نزنه ...دستم گرفتن شاهیار اریانفر رو ....مشه گفت این وقت صبح خیابونا....منم که دیونه سرعت...دفعه اولم نیست میپیچونمشون دفعه اخرمم نیست
    اول صدای ظبط رو بلند بالا تا اخر سقف ماشین رو زدم ......
    شاهیا:شب ارا فقط صندلیتو محکم بچسب کمربنتم ببند
    شب ارا:بستم....بزن بریییم
    اول کمربندممو بستم...بعدرفت سراغ اهنگ چندتا ترک بالا پایین کردم تا رسیدم به اهنگ مورد نظر.....ماشین ازجاش کنده شد....قشنگ معلومه که محافظا جاخوردن ...تا اخر اهنگو زیاد کردم....نمی دونم چقدر سرعت داشتیم فقط میدونم عین دزد پلیس شده بود.....انگا باهم کورس گذاشتن ههه جوجه ها
    دوستت هم خوشگله ولی من فقط تو رو میخوام
    دوستت هم خوبه ولی من فقط تو رو میخوام
    اگه با کسی بودم بدون فقط با تو بودم
    فقط با تو خوبه مودم تو بودی همیشه واسم
    عینِ بورانِ ، میگم چاقی مثِ اون
    ولی هستی از اون دختر خوبا
    دوستات هم خیلی خوبن ولی من تو رو میخوام
    چونکه بهت میگن نشو با دروغاشون تو خام
    اینکه عــــَشق نیست ، یه لِوِل بالاتره
    اینکه عـــَشق نیست ، یه لِوِل بالاتره
    شب ارا:وایییی شاهیار بچیپ ازاین ور امـــــــــــــــــــــدن
    همچین پییچیدم که مطمئنم بودم اگه ماشین دیگه ای بود حتما چپ کرده بود وقتی ازاینه بغل نگاه میکردم قشنگ جای لاستیکم مونده بود
    شب ارا:ایولااااااااااااااااااااااااااااااااااا
    شاهیار:ما اینیم دیگه......
    رابطه یِمن و تو ، من و تو خاصه
    دروغایی ه میگم فِک نکنی راسته
    رابطه یِ من و تو ، من و تو خاصه
    دروغایی که میگم فِک نکنی راسته
    هر جا ک باشم با منی ، تو دارم و ندارمی
    توو دنیایِ تو عالمِ تو ، تو پَرَمی تو بالمی
    تو بودمی تو راهمی ، تو فرشتمی رو زمین
    هر جا که باشم با منی ، تو دارم و ندارمی
    هر جا که باشم با منی ، تو دارم و ندارمی
    توو دنیایِ تو عالمِ تو ، تو پَرَمی تو بالمی
    تو بودمی تو راهمی ، تو فرشتمی رو زمین
    هر جا که باشم با منی ، تو دارم و ندارمی
    دوستت هم خوبه ولی من فقط
    تو رو میخوام داشته باشم تا ابد
    دوستِتو شاید یکمی نکاه کنم غلط
    ولی فقط با تو زندگی رو من هستم بلد
    تو همه آرزومی فقط با تو میزونم
    مرسی که رو من زومی من فقط اینو میدونم
    که بی تو من روانیم با تو من دیوونه ــَم
    با اینکه دوستات جیگرن فقط با تو میمونم
    اینکه عــــَشق نیست ، یه لِوِل بالاتره
    رابطه یِ من و تو ، من و تو خاصه
    دروغایی که میگم فِک نکنی راسته
    رابطه یِ من و تو ، من و تو خاصه
    دروغایی که میگم فِک نکنی راسته
    هر جا که باشم با منی ، تو دارم و ندارمی
    توو دنیایِ ت عالمِ تو ، تو پَرَمی تو بالمی
    تو بودمی تو راهمی ، تو فرشتمی رو زمین
    هر جا که باشم با منی ، تو دارم و ندارمی
    توو دنیایِ تو عالمِ تو ، تو پَرَمی تو بالمی
    شاهیارر:فکرکنم گممون کردن.....
    شب ارا:اره فکرکنم اخه پشتمون نیست
    تو بودمی تو راهمی ، تو فرشتمی رو زمین
    هر جا که باشم با منی ، تو دارم و ندارمی
    چرا دروغ بگم ، دوستات هم خیلی خوبن
    ولی تقصیر من نیست ، که اونا شیطونن
    نمیدونم چی میخوان ، چی میخوان از جونم
    میدونن من مظلومم ، دنبالِ کسی به جز تو نبودم
    شاهیار:اهنگو عوض کن یه ذره دیگه تد بریم
    شب ارا:باش...الان
    و دلتنگیای من همه ی دنیای من تو شدی رویای من وای من
    منو خاطره های تو رنگ چشمای تو کسی نمیاد جای تو جای من
    تو رو قدر تموم دنیا می خوام عزیزم واسه تو من اینجام
    به کسی جز تو نمیگم عشقم نه بیا برگرد که خیلی تنهام
    انقدر عزیزی عزیزم که چیزی یه ریزم نمی تونه دور کنه تو رو همه چیزم
    تو خواستی که واستی همه جوره خواصی خود احساسی واسه من عزیزم عزیزی
    انقدر عزیزی عزیزم که چیزی یه ریزم نمی تونه دور کنه تو رو همه چیزم
    تو خواستی که واستی همه جوره خواصی خود احساسی واسه من عزیزم عزیزی
    (اهنگ دوستت تی ام بکس)
    شاهیار:نه بد نیس
    شب ارا:معلومه بدنیس...چون من انتخاب کردم
    شاهیار:صدر صد
    چشم تو چشمت می گیرم دستتو من حسم یه چیز دیگست به تو
    من نمیدم دلت و پس به تو عشقت می خوادت دیوونست به تو
    تو, تو خیالمی تو هر نفس خوشحالم سایت تو زندگیم هست
    دوست داشتن تو یه چیز دیگست قلبم می خوادت همین و بس , همین و بس
    شب ارا:واییی شاهیار پلیـــــــسسسسسسسسسسسسسس
    شاهیار:پایه ای جیم بزنیم؟
    شب ارا:خل ماشینو میخوابونن
    شاهیار:فدای سرت ..فقط بگو هستی؟
    شب ارا:اره هستم
    انقدر عزیزی عزیزم که چیزی یه ریزم نمی تونه دور کنه تو رو همه چیزم
    تو خواستی که واستی همه جوره خواصی خود احساسی واسه من عزیزم عزیزی
    انقدر عزیزی عزیزم که چیزی یه ریزم نمی تونه دور کنه تو رو همه چیزم
    تو خواستی که واستی همه جوره خواصی خود احساسی واسه من عزیزم عزیزی
    (اهنگ عزیزی علیرضا طلجیسی)
    به این ترتیب خیلی شیک وقشنگ ماشین پلیس رو دور زدیم البته ناگفته نمونه که دوربیانای مخفی چقد رعکس گرفتن....اینم مطئنم که الان عمارت باخبر شدن
    پلیس رو دور زدیم..به خاطر پلاکای ماشینامونه که فرق میکنه:)
    شب ارا:وایییی خیلی خلی....بریم یه چیز بخوریم
    شاهیار:چشم...بریم خانومی
    شب ارا:هوم؟
    وایی خداا قیافشو این دختره عشق منه
    شاهیار:چی مییل دارین بانو؟
    شب ارا:اوممم بریم بستنی بخوریم؟
    شاهیار:حتما بفرمایید
    نزدیک یه بستنی فروشی نگه داشتم....
    شاهیار:خب چی بگیرم؟چه طعمی؟؟
    شب ارا:اوممم پرتقالی با شکلاتی واومم ادامسی
    شاهیار:چشم
    شب ارا:میگم اکه بستتی قیژ قیژِی داشت میوه ای نمیخواد(قیژ قیژِی همون قیفی خودمونه)
    شاهیار:قیژ قیژِی؟
    شب ارا: اره دیگه همون قیفی
    نمی دونستم چطوری بخندم ....فقط دلمو گرفته بودم ازدست این شب ارا...الهی دورش بگردم قیژی قیژی وایی خدااا
    شب ارا:کوفته به چی میخندی؟خب خودمون کشف کردیم دیگه اسمشو
    شاهیار:وای ازدست شماها.چشم قیژ قیژی میگرم
    شب ارا:مال خودم قیزقیژی بگیره...بریم بشینم روی چمنا بخوریم
    فقط نگاش میکردم همین.....یعنی شب ارا من الان 18 سالش؟همون بهتر که نسبت به سنش نیست....خیلی خوشحالم که کودک درونش هنوز هست نادیش نگرفته ...یعنی هیچ کدمون نادیدش نگرفتیم
    شاهیار:چشم میریم روی چمنا میخوریم
    بعدازگرفتن دوتا بستنی قیژ قیژِی رفتیم نشستیم روی چمنا داشتیم بستنی میخوردیم
    شب ارا:میگم شاهیااااررر
    شاهیار:جان دلم باز چی شده؟
    شب ارا:میگم میخوای بگی ماشینتو ببرن پیاده روی کنیم؟
    شاهیار:موافقم...کجابریم حالا؟
    شب ارا:بریم راه بریم خرید کنیم بعدم بریم شهربازی بعدم ناهار بریم بیرون بخوریم بعدم بریم عمارت قبول؟
    فقط داشتم به این نقشه ای که کشیده بود گوش میکردم چه موقعیتی بهترازامروز که با شب ارام بیرون باشم..
    شاهیار:قبول
    شب ارا:اخ جون پاشو دیگه بریم
    شاهیار:صبرکن زنگ بزنم بچه ها بیان ماشینو ببرن...بعدم بریم
    شب ارا:باش
    ارتا همیشه دم دست بود...به خاطر همین زنگ زدم بهش بیاد ماشینو بردار ببره..حقشه میخواست دفعه قبلی به من نگه برم ماشینشو بردارم پسره پرو
    هنوز دوتا بوق نخورده برداشت
    ارتا:به داش شاهیار سلام خوبی؟
    شاهیار:سلام داداش خوبی؟کجایی ارتا؟
    ارتا:بازچی شده؟
    شاهیار:هیچی یه کاری دارم برات ازاین بیکاری درمیایی
    ارتا:کی میگه من الان بیکارم؟
    شاهیار:من...ببین خیلی حرف میزینی داداش ماشینمو توی خیابون (...)گذاشتم بیا بردار ببر عمارت نمیخوامش فعلا بدو فقط
    ارتا:اامر دیگه؟
    شاهیار:به قول درفشان به دفتر خودکار بزار پیش باش امر دیگه ای بود بهت میگم
    ارتا:شاهیار برو تا نزدمت بای
    شاهیار:باش بای
    شب ارا:بریم؟
    شاهیار:بفرمایید
    
    شب ارا:​
    بعدازکلی خرید وپیاده روی باشاهیار که خیلی ام خوش گذشت....حسابی گشنمون شده بود...
    شب ارا:شاهیار میگم این نزدیکیارستوران نیس؟
    شاهیار:چرا باید یه نیم ساعت پیاده بریم...اگه خسته شدی بگم ماشینو بیارن...یا دربست بگیریم؟
    شب ارا:اوممم...پیاده بریم
    شاهیار:هرچی شب اراام بگه
    این م اخر اسمم بدجور بهم مزه میداد من عاشقش بودم فکرکنم شاهیار عاشقم باشه ....نمی دونم شاید توهم باشه..دقیقا بعدازنیم ساعت پیاده روی به یه روستوارن رسیدیم بهش میخورد خوب باش چون ظاهرش خوب بود....
    شاهیار:بفرمایید
    داشتیم میرفتیم تودرو برامون بازکردن
    نگهبان:خوش امدین بفرمایید
    واقعا فضای قشنگی داشت حالت سنتی داشت چون تخت گذاشته بودن...منو شاهیار به همراه کلی خرید رفتیم نشستیم روی یکی ازتخت ها....محیط قشنگی داشت ...حالت قدیمی داشت....تختا رو دور گذاشته بودن یه حوضم درست کرده بودن وسط با چندتا باغجه اطراف حوض...بغلایی دیوار چراغ روشن کرده بودن که زیبایش رو چند برابر میکرد(عکس میزارم)
    شب ارا:شاهیار چقدر اینجا خوجمله.....کی پیداش کردی؟
    شاهیار:پاتوقمونه
    اخمام رفت توهم نمی دونم چرا ولی فکراینکه شاهیار باکسی دیگه ای به غیرازمن بیاد اینجا عصبانیم میکرد
    شب ارا:جدی؟
    لحنم خیلی عصبی بود
    شاهیار:شب ارا...توکه فکرنمیکنی من با دختردیگه ای اینجا امدم؟
    حتی ازفکرشم دیونه میشدم...اصلا دست خودم نبود
    شب ارا:توخیلی بی جا کردی با کسی دیگه بیایی فهمیدی؟
    شاهیار:شب ارا جان خانومی من...اروم باش من غلط بکنم ...شب ارا میخوام یه چیزی بهت بگم...امروز بهترین فرصته خب؟ببین شب ارا...
    همیشه این گارسونا مزاحمن چون با امدنش حرف شاهیار نصفه موند
    شاهیار:چی میخوری؟
    شب ارا:چیزی نمیخوام
    باهاش لج کردم...ولی داشت حالم ازگشنگی بهم میخورد
    شاهیار:میشه یه پنج دیقه ای بیان هنوز انتخاب نکردن
    گارسونم بدون هیچ حرفی رفت...شاهیار فاصلشو باهام کم تر کرد...
    شاهیار:شب ارای من....میزاری حرفمو بزنمم؟
    شب ارا:بگو
    شاهیار:اول اخماتو بازکن..دوم بیخود کردی گفتی چیزی میل نداری بعدم فکرکردی متوجه نشدم چون اعصابت خورد شده اینو گفتی؟
    شب ارا:حرفتو بزن
    شاهیار:چشم حرفمم میزنم ...ولی اول باید بگی چی میخوری!
    همچین بالحن جدی گفت جملشو جرات مخالفت نداشتم
    شب ارا:اوم خب ماهی...توچی؟
    شاهیار:منم ماهی
    شب ارا:خب حرفتو بزن...تا قبل ازاینکه گارسون بیاد
    شاهیار:چشم میگم....ببین شب ارا خیلی وقته میخوام بهت بگم....مونده توی گلوم ....نمی دونم چرا میترسیدم بهت بگم...زودترازاین حرفا میخواستم بهت بگم...شب ارا....ازوقتی دیدمت توی فرودگاه ....عاشق چشات شدم....میفمیهی؟من عاشقتم شب ارا....دیونتم شب ارا....تو فقط ماله منی....تو همه فکرو ذهنمی...شب ارا عاشقتم...من بدون تو میمرم...
    وایی خداااا با هرجملش یه جوری میشدم...انگار ...انگار دارن توی دلم کیلو کیلو قند اب میکنن.....دیدی دیدی حسم اشتباه نبود؟!دیدی شاهیارم عاشقمه
    شب ارا:خب....خب میدونی
    شاهیار:چی رو..چی رومیدونم؟ شب ارای من
    شب ارا:خب ...خب منم خییلی دوست دارم....عاشقتم..ولیی نمی دونم چرا فکرمیکردم تو...دوسم نداری
    شاهیار:جدی؟عاشقمی؟
    شب ارا:اوهوم
    شاهیار:سرتو بیار بالا
    شب ارا:نچ
    شاهیار:میگم سرتو بیاد بالا
    شب ارا:همیشه زورگوییییی
    وایی این چرا اینطوری نگام میکنه؟
    شب ارا:کوفت نیشتو ببند
    یهو مثل این خلا زد زیرخنده....واییی این پسره دیونس ابرومون برد
    شب ارا:شاهیار ابرمونو بردی
    شاهیار:واییی قربونت برمممم...به جهنم بزار همه بفهمن عشق منی
    شب ارا:میگم شاهی جوون
    وای خدا من چرا انقدر پرو شدم؟همش تقصیر این شاهیار
    شاهیار:جان دلم!
    شب ارا:کوفت اینطوری نگام نکن
    شاهیار سرشو نزدیک کرد به گوشم. نفساش میخورد توی صورتم حالم دگرگون بود بدجور
    شاهیار:دلم میخواد...خانومیه خودمی....میخوام خانومی خودمو اینطوری نگاه کنم
    وقتی سرشو بردکنار نفسمو فرستادم بیرون..اخیش پسره خل
    شب ارا:اومم میگم به بابا اینا گفتی ناهار نمیریم عمارت؟
    شاهیار:وای خوب شد گفتی...یه ذره دیرتر میگفتی
    شب ارا:خیلی پرویی اصلابهت نمیگفتم حقت بود
    شاهیار:چی حقم بود؟
    شب ارا:هوم؟نمی دونم
    پسره خل دوباره زد زیر خنده
    منم خیلی شیک یه دونه زدم توی بازوش که دست خودم درد گرفت یه دونه محکم ترزدمش باکوسنایی که گذاشته بودن
    شاهیار:چرا میزنی؟
    شب ارا:چرا زدمت درد نیومد؟
    شاهیار:چون کوچولوییی
    شب ارا:اون توییییییییییییییییییییییییییییی نره غول
    شاهیار:ععع پس من نره غولم...فقط حیف اینجاییم
    شب ارا:پسره بی ادب زنگتو بزن منحرف
    شاهیار:اون ذهنه تو...
    شب ارا:نه که ذهن خودت اصلا منحرف نیست؟..اصلا تو منو منحرف کردی
    شاهیار:ممنون
    شب ارا:خواهش زنگتو بزن
    شاهیار:دارم میززنم
    تا شاهیار تلفنش تموم گارسونم زحمت کشید خبرش دوباره امد...بعدازسفارش دادن رفت....دقیقا بعدازسه ربع غذارو اورد بعداز پاک کردن ماهی توسط شاهیار..شروع کردم به خوردن واقعا عالی بود غذاش.....
    شاهیار:خب بریم دیگه...بابا میگفت بعدازناهار سریع بیایین عمارت
    شب ارا:برای چی؟چیزی شده؟
    شاهیار:اره فکرکنم..چون خیلی عصبی بود...غذاتو خوردی بریم
    شب ارا:اره بریم
    _________________________

    اترون:​
    قبل از صرف ناهار قشنگ بزرگترا به خاطر لباس پوشیدنمون طرز رفتار ازخجالتمون درامدن...طوری که هرکدومممون باید چهارصفحه از کتاب سوم قوانین رو بنویسیم...وباید بگم که کتاب سوم هرصفحش دقیق یک ساعتو نیم طول میکشه...بنا به درخوراست عمه کتایون که همیشه هوامونو دارن ودریا خانوم که میشن خاله درفشان قرار شد فردا قبل ازناهار تحویل بدیم...بعدازناهار امدم توی اتاقم ....دلم برای نازنیم تنگ شده بود...میدونستم دوستم داره...میدونستم عاشقشم فقط باید بهش اعتراف میکردم تموم ..تصمیمو گرفته بودم...پاشدم لباسامو عوض کردم گردنبدی که براش سفارش داده بودم رو برداشتم رفتم سمت اتاقش
    بعدازدوبار در زدن اجازه ورد داد با اون صدای خوشگلش:)
    نازنین:بفرمایید
    اتروان:با اجازه
    نازنین:عع اترون چند لحظه صبرکن
    اترون:چشم
    دقیقا پنچ دیقه دم در وایستادم
    نازنین:بیاااااتو
    بعدم رفتتتتم تووو
    اترون:اجازه هست نازی من؟
    نازی:هوم؟به چه اجازه ای میگی نازی من؟
    اترون:چون هست..بعدم اجازتم دست خودمه
    من دقیقا وسط اتاق ایستاده بودم نازنینم بغل در بالکن اتاقش
    نازی:کی میگه؟
    اترون:من....
    باچند قدم خودمو بهش رسوندم...
    اترون:میشه حرف بزنیم؟
    نازی:اهوم
    اترون:خب ...بریم توی بالکن یا بریم توی باغ؟
    نازی:توی بالکن بهتره
    اترون:باکمال میل
    وقتی رفتیم توی بالکن هردمون رفتیم سمت نرده ها چون منظره بسیار زیبایی بود...واقعا منظره قشنگی بودکل باغ معلوم بود
    اترون:میدونی نازی....میخوام یه داستان برات بگم
    نازی:اومم بنظر باید جالب بیاد وقتی اینطوری میگی ..میشنوم
    اترون:اره خیلی جالبه خودمم موندم ....
    نازی:خب..چرا تعریف نمیکنی؟
    اترون:یکی بود یکی نبود...یه پسری بود توی خاندان اشراف به عشق اعتقاد نداشت....شاید برداراون پسره یا دوستاش به عشق اعتقاد داشتن... ولی این پسره اصلا اعتقاد نداشت...حالابگذریم....بزرگ این خاندان تصمیمی میگره بچه ها رو بفرسته به یه مسافرت...توی اون مسافرت وقتی سوار هواپیما میشن کل کل دوتا ازبچه هاشروع میشه...توی همون حین یکی با داد میگه ساکت...هیج کدوم ازاون بچه ها فکرنمیکردن که اون شخصی که دادزده یه دختره باشه...
    وقتی دختره برمیگرده...این پسره قصمون یه جوری میشه پیش خودش میگه چقدر این دختره پرو...سه هفته ازمسافرتشون میگذشت...احساس پسره نصبت به این دختره عوض میشه..کم کم براش مهم میشه...تا وقتی میفهمه که عاشق اون دختره...هنوز به دختره نگفته عاشقشه...وقتی توی چشای دختره نگاه میکنه متوجه میشه که دختره هم مثل پسره عاشقشه..............میدونی اسم پسره چیه؟میدونی اسم اونی که عاشقش چیه؟
    فقط سرشو تکون داد وقتی توی چشاش نگاه کردم دیدم توی چشای نازنین من اشک جمع شده خودمم دست کمی ازش نداشتم
    اترون:اسم پسره اترون..اسم دختره نازنین...
    دستمو کردم توی جیبم جعبه گردن بند رو دراوردم...
    اترون:نازنین عاشقتم
    نازنین:اترون...
    الهی دورت بگردم که صدات بغض داره..چرا بغض داری؟
    اترون:چرا بغض داره نازنین من؟
    نازی:نمی دونم شاید ازخوشحالی....شاید نه حتما
    نازی:میدونی اترون...دختر این قصه عاشق پسره قصه شده ..پسره درست ازچشاش فهمیده...اترون عاشقتم
    گردنبدو ازتوی جعبش دراوردم ...یه قلب طلایی بود که وسطش متحرک بود یه طرف اول اسم نازنین بود یه طرفش اول اسم خودم (A&N)
    اترون:پشتتو کن بندازم برات
    نازی:واییی خیلی نازه...مرسی
    اترون:قابل خانومی منو نداره...
    نازی:میگم اترون...با بزرگترا چی بگیم؟
    اترون:نبینم نازی من ناراحت باشه ها...تا من هستم خیالت تخت..بعدم من به خاطرخانومم تا قیامت صبرمیکنم
    نازی:بریم توی باغ قدم بزنیم؟
    اترون:بفرمایید خانومی من
    نازی:خیلی دوست دارم
    اترون:من چی بگم که عاشقتم

    همایون:​
    رسما میخواستم کله 12تاشون بکنم....یعنی اگه دم دستم بودن همچین میزدمشون که نفهن ازکجا خوردن....اون ازشاهیارو شب ارا...که معلوم نیس چه غلطی میکردن که هم محافظا رو پیچوندن هم ازدست پلیس در رفتن....یعنی اگه اقابزرگ میذاشت شاهیارو بفرستیم یه دوساعت اب خنک بخوره دیگه ازاین گ. ..ه ها نمی خورد....رسما داشتم خل میشدم ازدست ایناااا خدایا خودت صبرایوب بده...ازیه طرفم لباس پوشیدناشون...وایی خداا اینا معلوم نیس چشون شده که اینطوری لباس پوشیدن؟هوف...سرم....بادستام فق شقیقه هامو فشارمیدادم بلکه یه ذره ازسردردم کم کنه....ازیه طرف نگران داریوش ازرم بودم...اخه الان وقت اب بازیه؟حالابه جهنم که اب بازی کردن...چرا بالباس میگردن...وای خدا....سرم...کارم به تیمارستان نمیکشید خیلی خوب بود...یعنی من فقط دستم به اینا برسه زنده بودنشون رو تضمین نمی کنم....مطمئنم اقابزرگ یه چیزی میدونستن که تنبیه شون رو به ماها نسپردن...با چهارتا صفحه نوشتن سرو ته قضیه رو هم اوردن کتایونم همیشه نخود ماشلا...باصدای در سرمو از روی میزبلند کردم:بله
    خودم ازصدای خودم ترسیدم
    باصدای اله سرمو اوردم بالا...اله بعدازاتروان واترون بود....با اینکه 15 سالش بود ولی خیلی ارومتر ازاین 12تابود
    همایون:جانم بابا چیزی شده؟
    اله:براتون قرص اوردم...بزارم روی میز؟
    همایون:اره بابا دستتم دردنکنه
    اله:خواهش...میگم بابایی
    ازجام پاشدم رفتم طرف میزی که وسط قرار داشت ...
    همایون:جانم؟چیزی شده؟
    اله:میگم اتروان چشه؟
    همایون:یعنی چی؟چیزیش نیس
    قرصمو همراه با اب خوردم بلکه یه ذره بهترشم
    اله:اخه خیلی بی حوصلس
    ازدست اینا
    همایون:جطور مگه؟
    اله:اخه ازبعدازناهار توی اتاقشه...وقتی رفتم توی اتاقش خواب بود...
    ازدست اینا
    همایون:چیزیش نیس بابایی حتما خستس
    اله:اخه صبح خواب بود
    ازدست این 12تاکم میکشدم حالا باید ازدست اینم بکشم
    همایون:اله جان بابا...خستم بروبیرون
    اله:ععع بابایی...خب من حوصلم سر رفت...ارام که خوابه درفشان که سرلب تاابش اترون ونازیم توی باغن...شب ارا وشاهیارم که نیستن ازصبح...راتین وتینا هم معلوم نیس کجان من چیکارکنم؟
    یعنی واقعا جلوی خودمو گرفته بودم ...چون بداعصابم خورد بود..الان فقط کتایون به دردمیخورد...هروقت که باید باشه نیس
    همایون:الان من چیکارکنم؟
    اله:نمی دونم
    همایون:یعنی چی؟
    اله:بابایی خیلی بداخلاق شدی اصلا بهات قهلم
    ای خدا همینو کم داشتم...قبل ازاینکه بره بیرون رفتم بغلش کردم...خودم کردم باید بکشم ....ازبس لوسشون کردیم این دختراروو حالا دخترا به کنار من موندم لوسی این پسرا ازکجا امده؟
    همایون:نبینم اله ام قهرباشه ها..حالم بدمیشه دختر خوشگلم
    اله:خب من شیکا کنم؟
    همایون:خب برو داداشی روبیدارکن
    اله:اخه دادمیزنه
    همایون:غلط کرده
    اله:یعنی برم بیدارش کنم؟
    همایون:اره گلم برو بابایی
    اروم بوسش کردم بعدم ازرفت تا اتروانو بیدارکنه خدابه داد برسه...اله واتروان کلاخروس جنگین....
    ولی هنوزم ازدست 12تاشون حرص دارم میخورم ..همون موقع گوشیم زنگ خورد نگهبان بود
    همایون:بله
    نگهبان:اقا..اقاشاهیارو شب ارا خانوم برگشتن
    بدون هیچ حرفی تلفنو قطع کردم...سریع رفتم پایین تاببینم دقیقا کجابودن
    
    راتین:​
    روی پشت بودم عمارت با تینا داشتیم حرف میزدیم....گفته بودم دیونشم؟اگه نگفتم بدونید
    تینا:هوم؟چرا اینطوری نگام میکنی؟
    بدون هیچ مکثی باید بهش میگفتم....اهل دل دل کردن نبودم تا الانم خیلی صبرکردم
    راتین:دلم میخواد...چون مال خودمی
    تینا:هوم؟کی گفته؟
    چشاش گرد شد ازاین حرفم
    راتین:من!
    تینا:انوقت شما؟
    راتین:همسر ایندت
    یعنی چشاش عین توپ تینس بود...وایی خداااا من دیونشم...واقعا میخوام خدا بهم صبربدی تا الان نگیرمش توبغلم
    راتین:چیه؟چرا اینطوری نگام میکنی؟
    تینا:چی گفتی؟
    راتین:تاحالا بهت گفتم وقتی اینطوری نگام میکنی عین گربه میشی؟
    تینا:راتین توحالت بده؟!
    راتین:اره...ازوقتی دیدمت...میدونی تینا....اهل دل دل کردن نیستم....تا اینجاشم خیلی صبرکردم...ولی باحرف عمه خانوم ریختم بهم...تا الانم خیلی صبرکردم ...ولی الان اینجا این لحظه این ساعت این ثانیه نمی تونم....تینا....من..عاشقتم
    فقط داشتم نفس نفس میزدم از زور هیجان...نمی دونستم چیکارکنم...من واقعا عاشقش بودم..بلاخره بهش گفتم....تعجبش جاش رو داد به لبخند زیباکه من این خنده رو بادنیا عوض نمیکنم
    راتین:میشه همه هستیمو بدم...ولی تو فقط بخندی؟تینانمیخوام دیگه چشاتو گریون ببینم ...وقتی چشاتو گریون میبینم توی دلم انگار دارن رخت میشورن....نمی دونی چه حالی میشم..این تازه یکیش بود
    تینا:میدونی راتین...اوممم
    راتین:جان دلمم چی شده خانومم؟
    تینا:خب...منم...منم خیلی دوست دارم....یعنی...یعنی عاشقتم
    بعدم سرشو انداخت پایین الهی من فدات شم...صورتش سرخ سفید شد که ناخداگاه یه خنده امد روی لبم
    راتین:دفعه اخرته جلوم خجلات میکشی؟خب؟
    سرشو اروم اورد بالا....تا جایی که فقط توی چشای هم دیگه خیره بودیم...نگاهامون قفل بود...زمان ایستاده بود...فقط من بودمو تینا....هیچ کسی نبود...فقط مادوتا..فاصلمون انقدر کم بود...که اگه یه ذره دیگه میرفتم جلو قشنگ توی اغوشم بود....سرمو اروم اوردم پایین نگاهامون قفل بود توی هم....باصدای داد یکی جفتمون پریدیم هواااا فقط داشتیم نفس نفس میزدیم صورت جفتمون سرخ بود..وقتی به دور اطراف نگاه کردم دیدم یکی توی پشت بوم...امدن به پشت بوم ممنوع بود...
    راتین:تینا بیا بریم اونطرف
    تینا:باش
    من نمی دونم کی به اینا خبر داد اه مزااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااحمممممممممممممممممم
    تینا:میگم راتین تاحواسشون نیس بریم پایین؟
    راتین:بریم
    با سرعت دو رفتیم خداروشکر اسانسور بالابود..ومعلوم شد که یکی واقعا امده بالا...چون وقتی امدیم بالا اسانسور زدیم رفت پایین
    هردمون توی اسانسور داشتیم غش غش میخندیدیم
    تینا:ایول
    راتین:ایول
    سرعت اسانسور خوب بود تند میرفت...وقتی رسدیم پایین به پیشنهاد من رفتیم توی اتاق بیلیارد تا هم بازی کنیم...هم بگیم برامون خراکی بیاره:)
    بلاخره بهش گفتم...بلاخره بهم اعتراف کرد...فقط میمونه مرحله بعدی...حرف زدن بابزرگترا...من تا قیام قیامتم صبرمیکنم برای زندگیم:)
    
    اله:​
    واقعا دیگه نمی دونستم چیکارکنم...حوصلم بدجور سررفته بود...بابایی هم که عصابش خورد بود....هوف...این تینا وراتین معلوم نیس کجان؟
    یعنی واقعا لجم درامده بود..درفشان که داشت برای خودش توی نت میگشت رمان میخوند...یا فیلم میدید...اتروانم که خواب بود..ارامم خواب بود....خیلی دلم میخواست ببینم ماهیارچیکارمیکنه...البته احتمال میدادم که سرلب تابش باشه...ولی بااین حال رفتم سراغ کاری که خیلی دلم میخواست انجام بدم...اول رفتم سراغ نت چون توی هرطبقه یه نت بود....به خاطرهمینن کارمنم راحت تربودولی اگه ماهیارو درفشان متوجه میشدن کلمو میکندن ....ولی اصلا مهم نبود ...خیلی نامحسوس رفتم نتو خاموش کردم بعدم سریع رفتم نشستم روی مبلایی که توی سالن بالابود ..دقیقا پنج دیقه بعد ماهیار بااخمای توی هم امد بیرون اوه اوه....خدا خودش بخیرکنه...دقیقا همون موقع هم درفشان ازاتاقش امد بیرون..اوه اوه این دوتا چرا این شکلین؟فقط منتظرن یکی بهشون بگه حالت چطوره یه وفص بگیرن بزنن طرفو حالا خوبه یه نتو خاموش کردم..ازصدای ماهیار صدمتر پریدم هوا:
    ماهیار:کی این نتو خاموش کرده؟
    درفشان:فهمیدی به منم بگو
    ماهیار:فکرکردم کارخودته
    درفشان:منم اتفاقا فکرکردم کارخودته
    اوه اوه اینا چرا اینطورین؟میخوان بزنن همو ولی هنوز منو ندیده بودن...
    ماهیار:توخیلی بی جا کردی
    درفشان:اون تویی نه من...بعدم مگه سراوردی صداتو انداختی پس کلت؟
    ماهیار:به توچه صدای خودمه
    درفشان:پس بی زحمت برو توی اتاقت هرچقدر میخوایی هوار بکش
    ماهیار:نخوام؟
    درفشان:مگه دست خودته؟
    دقیقا باهرجمله ا که میگفتن یه قدم میومدن جلو همجین اخماشون توی هم بود که هرکی میدید فکرمیکرد جی شده...اخماشون زمین که سهله کل عمارتو داشت جارو میزد...
    ماهیار:نه په دست تو
    درفشان:خیلی روداری
    قشنگ اگه چند قدم دیگه میرفتن توحلق هم بودن...این دوتا یه چیزشون شده
    ماهیار:شما بفرما به چتت برس دیرنشه...منتظرن
    درفشان:ماهییییییییییااااااااااااااااااااااااااار
    ماهیار:دردو ماهیار..کوفتو ماهیار..چته؟اصلا به منچه
    درفشان:خب مثل بچه ادم بزار برات توضیح بدم
    ماهیار:توضیحت به درد خودت میخوره
    همیچین داد میزد که اگه این صدا گیرانبودن حتما الان کل عمارت میپپچید دادش
    درفشان:واقعا که...
    ماهیار:چیه بهت برخورد؟
    درفشان:چرابهم بربخوره؟شمابفرما منتظرن ....یهو قهر نکن .....انوقت مجبور میشی بری منت کشی
    ماهیار:من؟درفشان من؟
    درفشان: نه په من
    حالا جاهاشون عوض شده بود درفشان داد میزد ماهیار اروم بود...منم همچنان سنگرمو حفظ کردم حیف که زودتر این کارو میکردم سرگرم میشدم والا
    ماهیار:خیلی بدی
    درفشان:من یاتو؟
    حالا جفتشون اروم بودن...فقط صداهاشون بغض داشت ...وای الهیی...تا اونجایی که من فهمیدم اینا توی چت روم بودن ...
    ماهیار:بس دیگه...برو....الان نت وصل میشه...منتظرته
    همچین بالحن دلخوری گفت که من نزدیک اشکم دربیاد...فقط جای تخمه ژاپنی خالی بود...
    درفشان:واقعا که من...
    یهو ساکت شدن...واییی خداااا نکنه هم دیگرو بغل کردن؟واییی عجب صحنه ای....به خاطراینکه این صحنه رو ازدست ندم سرمو ازمخفیگاهم اوردم بیرون که دیدم نیستن....تا امدم برگردم...همچین پریدم که انگار برق صد ولت بهم وصل کردن:
    اله:ایییییییییییییییییییییی گووووشششششششششششششششممم روانیییییییی
    ماهیار:که فال گوش وای میستی؟اره؟ادمت میکنم اله
    اله:اییی امازونیییییییی گوششششششششششششممممممممممم درفشان تویه چیزی به این وحشی بگووووووووووو اییییییییی
    ماهیار:ساکت ببینم...تا نگی غلط کردم ببخشید دیگه ازاین گ..نمی خورم ولت نمیکنم
    اله:بشین تابگم اییییییییییییی نه پیچون گوشم وحشیییی الهی بگردم برا بچت
    ماهیار:اون دیگه به تو ربطی نداره..میگی یانه؟
    اله:ای ای نه نمیگم
    ماهیار:خیلی خب وقتی رفتیم پیش اقابزرگ انوقت حالیت میشه
    اوه اوه بریم پیش اقابزرگ فاتحم خوندس....اوه اوه ازاونطرفم اقاجون فاتحه خدایاخودمو به خودت سپردم من هنوز ارزو دارم
    ماهیار:نشنیدم اله...
    اله:بشین تا بگم.اییییییییییییییییییییییی
    درفشان:وای ماهیار کشتیش ولش کن
    ماهیار:تویکی ساکت
    درفشان:اووو درست حرف بزن ببینم....انگار داره...
    ماهیار:انگار داره چی؟هان؟
    درفشان:انگار داره بانوکرش حرف میزنه..پسره پرو ولش کن کشتی بچه رو
    ماهیار:اولا من غلط بکنم بخوام اینطوری حرف بزنم...بعدم حقش تا نگه
    درفشان:اونکه صدردصد غلط کردی..ولی گوشش کنده شد
    ماهیار:حقش تا یادبگیره بچه بازی درنیاره
    اله:اییییی وحشی همچین میگه بچه بازی انگار خودش صدسالش البته اگه توصد سال عمرکنی ...همه باید فاتحشونو بخونن
    انگار بدجور رفتم روی مخش چون کلا فاتحه گوش عزیزمو خوندم..بعدم فاتحه خودمو
    ماهیار:یه بار زری رو که زدی بزن..جرات داری
    اله:ایی امازونی درست حرف بززن
    ماهیار:هروقت یادگرفتی بازگترت درست حرف بزنی بعد
    اله:گوشم کنده شد..شمادوتا روانیی باهم دعوا دارین به منچهههههههههههههه
    ارین:چه خبره اینجا؟
    ارین پسر دایی درفشان
    درفشان:تودخالت نکن
    ارین:هوو درست حرف بزن
    درفشان:نزنم؟
    ارین:خودت میدونی چی میشه
    ماهیار:این طرز حرف زدن؟
    ارین:من هرطور که بخوام حرف میزنم
    ماهیار:توغلط کردی
    اله:اییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی گوووووووووووشششششششششششششششششمممم با اون وحشی ترازا خودت دعوا داری چرا سرگوش بدبخت من خالی میکنی؟
    درفشان:ولش کن دیگه
    ماهیار:هنوز نگفته غلط کردم
    اله:باش ببخشید
    ماهیار:نه بگو غلط کردم دیگه ازاین گ... نمیخورم بعد
    اله:باش باش...غلط کردم دیگه ازاین گ...نمیخورم حالام ولم کن
    
    اله:​
    ماهیار:حالا شد
    وقتی گوشمو ول کرد قرمز شده بود
    اله:خیلی خری...به اقابزرگ میگم وحشی
    ماهیار:جرات داری یه باردیگه بگو
    اله:باش ولی جلوی اقابزرگ
    ارین:اه چقدر حرف میزنید
    اله:توچی میگی این وسط؟
    ارین:توساکت کوچولو
    درفشان:ارین!
    ارین:وای وای ترسیدم ننه بزرگ
    ماهیار:ارین
    همچین گفت ارین من خفه شدم
    ارین:اصلا توچه کاری درفشانی؟
    ماهیار:میخوای بدونی دیگه؟
    ارین:اره میخوام بدونم
    درفشان:توسیبتو بخور....بعدم ارین راس میگه ماهیار خان
    ماهیار:که ارین راس میگه؟باش..خودت خواستی درفشان
    درفشان:چی رو خواستم؟
    ماهیار:این به موقعش میفهمی به من چه ربطی داره
    ارین:خیلی حرف میزنی
    ماهیار:بهتر تو ساکت شی
    افشین:چتونه؟کل عمارت روی سرتونن
    اوه این ازکجا امده؟
    اله:وایی خوب شد امدی این سه تا خلو ببر
    افشین:اولا این طرز حرف زدن بابزرگترت نیس اله...بعدم این چه طرز لباس پوشیدنه؟
    چیزش نبود فقط پیرهن کوتاه البالوویی بود
    اله:چیزیش نیس
    افشین:گمشو تا ادمت نکردم
    اله:ععع همه امروز خلن
    افشین:اله برو
    اله:نوموخوام حوصلم سر رفت
    درفشان:کار خوبی میکنی همین جا وایسا
    افشین:جدی؟درفشان خانوم؟
    ماهیار:شما برو به چتت برس
    یهو رنگ درفشان پرید...اخمای افشینم همچین رفت توهم که من خودم میخواستم به گ*ن*ا*ه نکردم اعتراف کنم
    درفشان:چرا چرت میگی؟من؟چت روم؟خواب دیدی خیره
    اصلا معلوم نبود ترسیده هااااااااا اصلا
    ماهیار:جدی؟پس من...
    با داد افشین خفه شد
    افشین:مگه من بهت نگفتم حق نداری بری چت روم؟درفشان؟که اینطوری قول میدی؟اره
    درفشان:داداشی...
    افشین:چی؟حرفتو بزن
    ارین:چیزی نشده که
    افشین:ارین توخفه
    ارین:به منچه
    افشین:مگه باتونیستم میگم خفه
    کلا داشت داد میزد یه ذره دیگه پیش میرفت به عربده میرسید
    درفشان:ببخشید
    افشین:که ببخشید؟درفشان بخداا
    ماهیار:صبرکن افشین...تقصیر من بود...من بهش اسرار کردم...
    افشین:توخیلی غلط کردی
    ماهیار:من غلط کردم...درفشان بی تقصیره..
    درفشان:جدی؟انوقت اینطوری سرم دادو بیداد میکنی؟خب شد خودت گفتی بیا که داری اینطوری دادو بیداد میکنی
    بعدم رفت توی اتاقش...
    بعدازاونم ماهیار باعصاب داغوان منم داشتم نگا میکردم
    ارین:منم برم بای
    اله:بای بای
    افشین:اله..تواتاقت
    اله:هوم؟اها من میخوام برم باغ
    افشین:اول گمیشی لباساتو عوض میکنی بعد میری باغ
    چقدر بی عصابه امروز...؟
    اله:باش
    بعدازتعویض لباس رفتم باغ البته قبلش نگهبانارو خبرکردم که چند نفر رفتن پشت بوم عمارت ولی طوری که کسی متوجه نشه من گفتم...اخه یه زنگ داره ازاون متوجه میشن..بعدم خیلی شیک رفتم توی باغ اصلا خبیث نیستم..
    اتروان:​
    سرشام بود که شاهیارو شب ارا تشریف اوردن...بعدازخوردن شام رفتیم توی باغ....مثل همیشه داشت میردرخشید..ازاون شبی که دیدمش...نمی دونم چرا همه فکرو ذهنمو مشغول کرده بود..نمی دونم به عاشق شدن توی یک نگاه اعتقاد دارین یانه؟ولی من توی یک نگاه عاشق شدم..عاشق ارام...ارام حسابی...من اتروان تهرانی عاشق شدم..اونم عاشق چه کسی...همه دینو دلمو باختم بهش...ارام ازهمون شبی که دیدمش قلبمو بهش دادم..قلبمو گرفت من متوجه نشدم...خدا میدونه وقتی دیدمش توی هاوایی انگار خدا دنیارو بهم داده...هاوایی بهترین مسافرتی بود که رفتم اولینو اخرین مسافرتی که انقدر بهم خوش گذشت..چون عشقم باهام بود...یه پیرهن شیری پوشیده بود..میردرخشید توش...نمی تونستم نگاش نکنم...ارام فقط مال منه...امشب هممون توی حالو هوایی دیگه ایم.فقط این وسط یه اتفاق خیلی عجیب افتاده ..درفشان وماهیار باهم قهرن...من میگم این دوتا عاشق همن ..چون خوب میفهمم حالشونو...اترون گفت اعتراف کرده..راتینم گفتم اعتراف کرده...داریوش شاهیارم همینطور...ولی من چی؟غرورم میذاره؟چطور میتونم هنوز به غرورم فکرکنم؟همه چیز من ارامه...باید بهش بگمم حالا هرطوری که شده...
    اترون:کجای داداش؟
    اتروان:هان؟
    اترون:توخودتی...چیزیشده؟
    اتروان:اره...اترون..چطوری به ارامم بگم میخوامش؟
    وقتی برگشتم طرفش دیدم نیشش بازه
    اتروان:زهرمار به چی میخندی؟
    اترون:هیچی...به اینکه غرورتو گذاشتی کنار....ازهمون موقع داشتی درموردش حرف میزدی فهمیدم دلت رفته داداش من...
    اتروان:حالامیگی چیکارکنم؟
    اترون:نمی دونم...نه که ندونم...ببین اتروان..باید همین امشب بهش بگی
    اتروان:شوخیت گرفته؟امشب؟
    اترون:اره چرا نه...همین امشب...بهترین موقعس
    اتروان:اخه
    اترون:اخه نیار...امشب قال قضیه روبکن
    اتروان:اگه اون منو نخواد چی؟
    اترون:یاکوری...یاخودتو زدی به کوری ...ببین چشاش چی میگن
    بعدم تنهام گذاشت رفت پیش بقیه که دور میزی که توی باغ گذاشته بودن زیر درختای بید مجننون بود نشستن
    اقابزرگ:خب...الان که همه هستن کاری داشتم باهاتون
    خدابه خیرکنه
    اقای زند:ببینید بچه ها الان دقیقاسه روز کذشته ازوقتی که بهتون دادیم...
    راتین:ببخشید اقای زند میشه یه چیزی بگم
    اقای زند :البته
    راتین:به فرض ماها انتخاب کردیم که میخوایم به کی ازدواج کینم...ولی هنوز نه وقت ازدواج ماها رسیده نه وقت ازدواج اون دختر
    اقای زند:صبرمیکنید اول یه صیغه محرمیت بینتون خونده میشه بایه مهمونی که فقط بزرگتراهستن...تا زمانی که وقتش برسه..بعدازاون یه جشن عقد..تازمانی که بخوایین عقد کرده باشین...بعدازاون عروسی
    ماهیار:واقعا؟
    اقای زند:چیزیش نافهموم بود؟
    ماهیار:نه
    صدای گرفته بود..درفشانم اروم بود...چرا انقدر ارومه؟چرا این دوتا ارومن؟نکنه مریض شدن
    اتروان:داریوش میگم چرا این دوتا ساکتن؟
    منو داریوش پیش هم نشسته بودیم
    داریوش:فهمیدی به منم بگو....شامم درست نخوردن
    اتروان:نکنه عاشق شدن؟
    داریوش:نکنه نه...حتما عاشقن ولی ازبس غدن چیزی نمیگن مثل بعضیااا
    اصلا منظورش من نبودماااااااااااااااااااا
    اتروان:بله
    داریوش:میدونستی خیلی پرویی؟
    اتروان:اره
    داریوش:ازدست تو
    اقابزرگ:خب سواله دیگه ای نیست؟
    راتین:نه نیست
    اقابزرگ:همونطور که میدونید چند شب دیگه مثل هرسال مهمونی داریم...همه خاندان های اشرافم هستن...
    وایی خدای من منظور اقابزرگ این بود که یکی رو برای ازدواج انتخاب کنیم..منکه انتخاب کردم..فقط مونده بهش بگم
    اقای حسابی:بجه ها..این مهمونی خیلی مهمه...
    بقیه حرفاشون مهم نبود فقط ارام مهم بود من باید بهش میگفتم همین امشب...
    نمی دونم چی شد که ماهیار بلند شد
    ماهیار:میشه من برم بالا؟
    اقابزرگ:چیزی شده؟
    ماهیار:نه فقط سرم دردمیکنه
    عمه جون(خواهر اقابزرگ کوچیکه):نه بشین
    ماهیار:ولی مامانجون
    باباجون:بشین
    بدون هیچ حرفی والبته به زور نشست
    باباجون:چتون شماها؟
    اترون:ببخشین باباجون..ولی ماها چیزمون نیست...فقط یه چند نفرخیلی کله خرابن..که واقعا امیدواریم درست شن
    باباجون:جدی؟کیا هستن؟
    شاهیار:معلوم دیگه...
    فقط باباجون از روی تاسف سرتکون دادن
    اقابزرگ:خب من حرفام تموم شد میتونید برین بالا
    میخواستیم بریم بالا ولی شاهیارو داریوش اترون راتین نشستن بودن ولی دخترا همشون رفتن بالا...بهترین موقعیت بود باید بهشون میگفتیم
    پس منم نشستم....چون ازچشای ارامم معلوم بود عاشقمه
    اقابزرگ:چیزی شده؟
    راتین:بله..
    اقابزرگ:درمورد ازدواجتون که نیست؟
    اترون:چرا هست
    بابا:اترون
    اترون:بابا بزارین ماها حرف بزنیم بعد
    عمه خانوم:بگین
    شاهیار:خب..چطوری بگیم؟
    مامان:بچه ها میخوایین با بابا اینا حرف بزنید
    اترون:اگه بابا وقت داشته باشن که خیلی خوبه
    عمو شروین:خیله خب پاشین بریم انور ببینم چی میگین
    به همراه بابا اینا رفتیم انطرف تا حرف بزنیم
    عمو مهرداد:خب
    شاهیار:خب...میدونید ماها انتخاب کردیم
    بعدم خیلی شیک سرامون انداختیم پایین همون موقع موبایلمو دراوردم برای ارام یه اس فرستادم("عشق یعنی مستی و دیوانگی /عشق یعنی با جهان بیگانگی/عشق یعنی شب نخفتن تا سحر/ عشق یعنی سجده با چشمان تر/عشق یعنی سر به دار آویختن/ عشق یعنی اشک حسرت ریختن/
    عشق یعنی درجهان رسوا شدن/عشق یعنی سُست و بی پروا شدن/ عشق یعنی سوختن با ساختن/ عشق یعنی زندگی را باختن/عشق یعنی انتظار و انتظار/عشق یعنی هرچه بینی عکس یار/عشق یعنی دیده بر در دوختن.....")منتظر جواب بودم دقیقا یک دیقه بعد جواب داد:
    ارام:("عشق یعنی در فراقش سوختن/عشق یعنی لحظه های التهاب/عشق یعنی لحظه های ناب ناب/عشق یعنیبا پرستو پر زدن/عشق یعنی آب بر آذر زدن
    /عشق یعنی، سوز نَی، آه شبان/عشق یعنی معنی رنگین کمان")
    یک لحظه هم خنده ازروی لبم کنار نمی رفت پس حسم درست بود....
    بابا:خب میشناسیمشون؟
    اتروان:صدرصد
    بابا:خب میشنویم
    بعدازتوضیح دادن وحاشیه رفتن..قبل ازاینکه خود بابا کلمونو بکنه بهشون گفتیم....میشد تعجب رو ازجشاشون خوند...
    عموتیرداد:خب...ماهیارچی؟
    داریوش:غدترازاین حرفان...
    بابا:پس به خاطرهمین بود امشب اروم بودن
    اترون:دقیقا
    عمو شروین:خیله خب...با اقابزرگ اینا حرف میزینم شماها میتونید برین بالا
    بعدازشب به خیر گفتن سریع رفتیم بالا...منم مستقیم رفتم توی اتاق ارام..چون بهش گفتم کارم با بابا تموم شه میرم پیشش
    وقتی رسیدم به اتاقش بعدازدر زدن رفتم تو
    اتروان:سلامم خانومی خودم؟
    ارام:علیک سلام!
    اتروان:حالا چرا عصبانی هستی؟
    ارام روی تختش نشسته بودم منم رفتم کنارش
    ارام:عصبانی نباشم؟
    اتروان:چی شده خانومی من؟
    ارام:خیلی رو داری..برواصلا
    اتروان:اجازه هست حرف بزنیم؟
    ارام:اهوم....بریم توی بالکن هوا خیلی خوبه
    اتروان:چشم بریم
    وقتی رفتیم توی بالکن شروع کردم
    اتروان:میدونی ارامم..ازهمون شبی که دیدمت دلمو باختم..یعنی توی یه نگاه عاشق شدم....نمیخوام طفره برم...
    ارام:خب میدونی اتروان...منم ازهمون شبی که دیدمت عاشقت شدم یعنی همون نگاه اول عاشقت شدم...ازبس جدی بودی
    اتروان:جدی؟
    ارام:زهرمار پرو
    اتروان:ععع خانومی بی ادب نشو دیگه
    ارام:من کجا بی ادب شدم؟بعدم به با ادبی تو نمیرسم
    واقعا لحنش بامزه بود نمی تونستم جلوی خندمو بگیرم پس به همین خاطر زدم زیر خنده
    ارام:ععع ترسیدم
    اتروان:ببخشید شیطونکم...ارام..میشه یه چیزی بهت بگم؟
    ارام:چی بگو؟
    اتروان:میشه بهت بگم...تو عشق منی...عاشقتم...دیونتم...همه زندگی منی؟میشه بگم امشب به بابا گفتم که ارامم همه زندگی منه هیچ کسی هم نمی تونه ازم بگیردش؟
    فقط داشت نگام میکرد با اون چشای نازش
    اتروان:اینطوری نگام نکن...یهو دیدی نتونستم جلوی خودمو بگیرماااا
    ارام:مرض کوفت بی ادب
    بعدم دوتا مشت زد به بازم
    اتروان:ععع دست خودت دردمیگره...نکن...من کتک خورده شماهم هستم
    ارام:خیلی پروووییی....اصلا نمی خوام بهت بگم که دوست دارماااا پرومیشی
    اتروان:چی؟نشیندم؟یه باردیگه
    ارام:عع زرنگی؟
    اتروان:اره زرنگم بادشمنم میجنگم
    ارام:حالت بده؟
    اتروان:اره دیگه خلم کردی...شعرم میگه نصفه شبی
    ارام:مجبورت نکردم اینجا وایسی
    اتروان:چرا مجبورم کردی...حالا نمیخوای یه بار دیگه بهم بگی؟
    ارام:خب...
    اتروان:خب چی؟
    ارام:خب منم عاشقتم
    حالم وصف نشدنی بود...
    اتروان:من چی بگم..که دیونتم
    ارام:میگیم مهمونی دوشب دیگه برای چیه؟
    اتروان:اون مهم نیست مهم اینکنه شما عشق منی...بقیه رو ولش
    ارام:باش
    تا ساعت 3 ،4 صبح داشتیم حرف میزدیم....نزدیکایی 4:30 بود که من رفتم توی اتاقم ارامم گرفت خوابید...خدایا شکرت
    

    روز مهمونی:
    درفشان:​
    ازوقتی سرچت روم با ماهیار دعوام شده باهام قهریم...خیلی دلم ازدستش گرفته...الکی داشت سرم دادو بیداد میکرد...با اینکه میدونست قضیه چیه بااینکه میدونست پسره بهم گیرداده بود...بازم سرم دادزده بود....حوصل هیچ کاری نداشتم...فقط...فقط ماهیارو میخواستم...ولی ...ولی اون چی؟
    حتی به من فکرم نمیکنه....وقتی به این فکر میکردم که ماهیار کسه دیگه رو دوس داشته باش حالم بدمیشد....میخواستم برم بزنمش چرا کسه دیگه رو دوس داره؟
    اگه منو دوس داره پس چرا راه به راه باهم دعوا میکنه؟ازوقتی باهم دعوا کردیم..دیگه حوصله هیچ چیزی رو ندارم...حتی حوصله خودم رو...من عاشق ماهیارم...ولی اون چی؟منو میخواد؟عاشقمه؟اگه دوسم نداره چرا تویی هاوایی نگرانم شد؟چرا داشت اونطور دنبالم میگشت؟اگه دوسم داره..چرا چیزی نمیگه؟
    داشتم دیونه میشدم...دلمم گرفته بود..خیلی ولی اسمون نه...ولی اسمون دل من چرا بدجور هوایی باریدن کرده بود...حتی فکرشم نمیکردم که به خاطر یه پسر بخوام بشینم گریه کنم...که بخوام فکرکنم دوسم داره یانه؟ماهیار هرپسری نیست...واقعا اسمش بهش میاد ماه یار ...چقدر این اسمو دوس دارم
    وقتی اسممو صدامیزنه بهترین اسم دنیا اسم منه...من عاشق ماهیارم...چی میشد اول دخترا اعتراف میکردن؟خدااا چی میشد؟
    خدا صدامو میشنوی من فقط یه نفرو میخوام ازبین این همه ادم..اونم ماهیار،ماهیار خودم...ماهیار تهرانی...یعنی ماهیار منو ازخدا میخواد؟اگه نمیخواد پس چرا انقدر روم حساسه؟چرا اینطوریه؟چرا امد دنبالم؟چراوقتی اسم خواستگار امد عصبانی شد؟خدایا خودت هوامو داشته باش...من عاشق ماهیارم
    روز اولی که دیدمش هیچ وقت یادم نمیره...توی این چن وقت کارم شده بود بشینم به عکساش نگاکنم...به خاطرهاش فکرکنم...من وقتی تویی هاوایی بودیم عاشقش شدم...خدایا اون چی؟اونم عاشقمه؟باصدای در دست ازفکر کردن برداشتم
    درفشان:بله..
    چقدر صدام گرفته بود
    نیلوفر:خانوم گریه کردین؟
    نیلوفر خدمتکار شخصیم...وقتی به صورتم دست کشیدم دیدم خیس ...خیس ازاشک..خیس ازاشکه به خاطر یه پسر مغرور ازخود راضی....ومن ...چقدراین پسر مغرور ازخودراضی رو دوس دارم...من ماهیارو فقط مال خودم میخوام...کسی جرات نداره بهش نگاه چپ بندازه
    درفشان:چیزی نیس...چی شده؟
    نیلوفر:خانوم چند ساعت دیگه مهمونی شروع میشه
    لعنت به این مهمونی اجباری...لعنت به این مهمونی...ولی فقط یه خوبی داره این مهمونی دیدن ماهیارم اوقتی قهریم هم دیگرو ندیدیم....الان میفهمم ..وقتی میگن بهم نزدیکم ولی دوریم...منو ماهیار چندتا اتاق فاصله داریم...ولی....ولی بهم دوریم...خدایا من ماهیارمو میخوام
    درفشان:خیله خب صبحی حمام رفتم...بگو لباسمو بیارن...
    نیلوفر:چشم خانوم ...الان ارایشگرتون میاد
    درفشان:خیله خب بعدازچند دیقه ارایشگر امد ...فقط نشستم روی صندلی چشامو بستم....نفهمیدم چقدر زمان گذشت...انقدر توی فکر ماهیارم بودم نفهمیدم چطور گذشت زمان...
    ارایشگر:تموم شد..خوبه؟راضی هستین؟
    خوب شده بود...عالی بود..ولی من فقط یه سرتکون دادم..وقتی ماهیارباهام قهر ارایش میخوام چیکار؟اصلا بدشده خوب شده به منچه
    سعی کردم گریه نکنم به زور جلوی اشکای مزاحممم روگرفتن
    نیلوفر:خانوم لباستون امادس
    خیلی دقت نکردم به مدلش ...الان این چیزا مهم نبود...بعدازپوشیدن لباسم...توی اینه قدی اتاقم داشتم به خودم نگاه میکردم ...خوب بود...حوصله نداشتم...ای خداا ....بلاخره وقتش رسید باید میرفتم پایین
    وقتی رفتم پایین دیدمش...دمه پله ها ایستاده بود پشتش به من بود...واقعا توی اون کت شلوار سفید فوق العاده شده بود..اروم اروم ازپله هارفتم پایین چندتا پله مونده بود برگشت...فقط هم دیگرو نگاه میکردیم...زمان ایستاده بود...وای خداا من عاشق چشماشم....
    ماهیار:
    وای خداا عین فرشته ها شده بود توی اون لباس زیبا...با اون کلاه خوشگلش...من عاشق درفشانم بودم...درفشان فقط برای منه...ازوقتی باهاش دعواکردم دارم خل میشم ..میخوام برم ازدلش دربیارم..ولی...ولی این غرور لعنتی نمیزاره...ازغرورم حالم بهم میخوره...انقدر ازش بدم میاد که نگو...به خاطراین غرور لعنتی دل عروسکم شکست...دلش ازم گرفته..ازوقتی باهام قهر ندیدمش تا امشب..فقط به خاطرهمین اینجام که عروسکمو ببینم که درفشانمو ببینم...خدایا به هیچ کسی غرور نده...خیلی بده غرور...نمیخوامش من غرورمو نمیخوام...غرورم اخه سرچی؟سراینکه دل عروسکم بشکنه؟این چند روز دارم دیونه میشم ازدوریش خدایا من درفشانمو میخوام...نکنه بدیش به کسی دیگه ای هاااا...میمیرمم درفشان فقط مال منه...خدایا بهم قول بده به کسی نمیدیشش....یعنی کسه دیگه ای رو نمیخواد؟غلط میکنه بخواد...مگه دست خودشه...رسید اخر پله ها ازچشای قشنگش معلومه دلش گرفته ازدست ماهیارش...وای چقدر میچسبه خودش بهم بگه عاشقمه...
    ماهیار:سلام
    درفشان:سلام
    چقدر جدی..این درفشان من نیس
    درفشان:من برم پیش بزرگترا برمیگردم
    ماهیار:صبرکن..منم باهات میام..
    چقدر خود خواهانه گفتم این یه جمله روچقدر چسبید اون لبخند یواشکیش که ازچشمم دور نموند
    چقدر خودخواهانس جمله عروسکم
    درفشان:لازم نکرده خودم میرم
    بهم مجال حرف زدن نداد...رفت پیش بزرگترا
    (نویسنده:عکس لباساشونو میزارم=پیام بازرگانی:campe45on2:)
    نمی دونم چقدر ازرفتنش میگذشت که توی سالن صدای موزیک پیچید اونم چه موزیکی.:
    می گی منو نمی خوای بهم نگاه می کنی
    می ری دلم می گیره تو گ*ن*ا*ه می کنی
    کی غیر من می تونه دستتو بگیره
    زندگیش تو باشی واسه تو بمیره
    ♫♫♫
    آی تو دلیل بودنم ، آی تو ، آی تو که دنیای منی
    قلبی که دوست داره تو رو حیفه بری بزنی بشکنی
    آی تو که دیوونه ت شدم ، آی تو
    آی تو که دلم می ره برات تند می شه نبضم
    تو رو که می بینم می ره دلم با یه نگات ، آی تو
    آی تو دلیل بودنم ، آی تو
    آی تو که دنیای منی ، قلبی که دوست داره تو رو
    حیفه بری بزنی بشکنی ، آی تو که دیوونه ت شدم ، آی تو
    آی تو که دلم می ره برات تند می شه نبضم
    تو رو که می بینم می ره دلم با یه نگات ، آی تو
    ♫♫♫
    من با تو حالم خوبه و آرومم با تو قلبم می کوبه وآرومم
    بیا صدا قلبمو گوش کن ای کاش توی دل من بودی و می دیدی
    صدای دل منو می شنیدی بیا صدا قلبمو گوش کن
    ♫♫♫
    آی تو دلیل بودنم آی تو که دنیای منی
    قلبی که دوست داره تو رو حیفه بری بزنی بشکنی
    آی تو که دیوونه ت شدم ، آی تو
    آی تو که دلم می ره برات تند می شه نبضم
    تو رو که می بینم می ره دلم با یه نگات، آی تو
    ♫♫♫
    می گی منو نمی خوای بهم نگاه می کنی
    می ری دلم می گیره تو گ*ن*ا*ه می کنی
    کی غیر من می تونه دستتو بگیره
    زندگیش تو باشی واسه تو بمیره
    آی تو دلیل بودنم ، آی تو
    آی تو که دنیای منی قلبی که دوست داره تو رو
    حیفه بری بزنی بشکنی آی تو که دیوونه ت شدم ، آی تو
    آی تو که دلم می ره برات تند می شه نبضم
    تو رو که می بینم می ره دلم با یه نگات ، آی تو
    ♫♫♫
    آی تو دلیل بودنم ، آی تو ، آی تو که دنیای منی
    قلبی که دوست داره تو رو حیفه بری بزنی بشکنی
    آی تو که دیوونه ت شدم ، آی تو
    آی تو که دلم می ره برات تند می شه نبضم
    تو رو که می بینم
    (ای تو امین رستمی)
    بعدازتموم شدن اهنگ ...که بدجور حالو هوامو بهم ریخت....نمی دونم چرا.....بدجور به حالو هوایی دلم نشست درفشان مال من بود..تمام
    میخواستم برم سمت درخروجی...که نگام افتاد به اتروان غلط نکنم کاره خودش چون بدجور نیشش بازبود...یه لحظه سرم بررگشت که ای کاش برنمیگشت
    دیدم درفشان بایه پسره داره حرف میزنه خونم به جوش افتاد دیگه دسته خودم نبود...فقط چشام درفشانو میدید همچین رفتم سمتش ..که هرکی میددتم میکشید کنار..وقتی بهش رسیدم فقط دستشو کشیدم نمی توسنت خیلی جیغ جیغ کنه به جهنم که همه دارن نگاهمون میکنن....فقط دستشو کشیدم بردم توی باغ زیر درخت...اونجا دستشو ول کردم داشتم خل میشدم...هه رفته سلام کنه به بزرگترا انوقت اینطوری نیشش بازه؟
    درفشان:این چه کاری بود کردی؟هان؟
    ماهیار:یعنی چی؟توگفتی میری پیش بزرگترا برمیگردی..
    درفشان:من غلط بکنم
    داشتیم باداد حرف میزدیم
    ماهیار:تو غلط کردی رفتی بااون مرتیکه داشتی زر میزدی
    درفشان:ماهیار
    ماهیار:هان؟چی میگی؟
    درفشان:واقعا که...اصلا به توچه؟
    بااین حرفش جوش اوردم
    ماهیار:که به منچه اره؟
    درفشان:اره به توچه ..تو چه کاره منی؟
    ماهیار:میخوایی بفهمی؟
    درفشان:اره
    باید تمومش میکردم ولی اینجا نه...دستشو کشیدم بردم توی سالن
    درفشان:چه غلطی میکینی..ماهیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار
    ماهیار:میخوام بهت بگم چیکارتم
    درفشان:باش بگوو.. فقط اروم دستم
    رسیدیم توی سالن همه داشتن نگاهمون میکردن دیگه هیچی مهم نبود...باید بهش میگفتم تموم
    رفتم روی سن درفشان پایین سن بود داشت نگام میکرد میکروفون برداشتم..تموم..
    ماهیار:با اجازه همه بزرگان جمع....منو ببخشید چند دیقه وقتتون رو میگیرم....میخوام اینجا جلوی همه بزرگان اشراف یه چیزی رو که مدتهاست توی گلوم مونده اعتراف کنم.....اون چیزی که میخوام اعتراف کنم حسمه...اون یه نفرم که باید بشنوه اینجاس تا انقدر نگه تو کی من هستی
    من ماهیار تهرانی..اینجا جلوی همه بزرگان اشراف اعتراف میکنم...من عاشقم عاشق درفشان تهرانی...من دیونه این دخترم....همیجنا جلوی همه ازدرفشان تهرانی میخوام که منو ببخش به خاطر دعوای که باهاش کردم...میخوام قبولم کنه....بسه هرچی جفتمون مغرور بودیم...من عاشقتم درفشان.
    پایان فصل هجدهم:)
    

    فصل اخر​
  
    پنج سال بعد:
    شب ارا:
    همه توی ویلایی اقابزرگ جمع بودیم..منو شاهیار یه دختر کوچولوی نازداشتیم که دوسالش بود اسمشم نازلی بود
    ازرم وداریوش یه دوقلو داشتن یه دخترو پسر که اسماشون بهارو بهادر بود اونام یک سالشون بود
    راتین تینا یه پسره یه سال داشتن که اسمش امیر عباس بود
    اتروان وارام یه دختر ناز داشتن که 11 ماهش اسمش اطلس بود
    اترون ونازنین هم یه پسر ناز داشتن که یک سالو نیمش بود اسمش اهورا بود
    واما درفشان وماهیار هنوز کل کل شون رودارن...فقط یه چیزی عوض شده اونم اینکه یه دختر دارن که یک سالش اسمش نازمهره درفشان یه پسرم بارادره که 2 ماهش ...
    ازرم:هنوز نیومدن؟
    داریوش:خانومی این دوتا رو که میشناسی؟
    ماهیار:کم پشت سرماها حرف بزنید
    درفشان:راس میگه اقامون
    اتروان:خیله خب بابا...پاشین بیان عکس یخ کرد
    درفشان:ععع دفعه اخر تیکه های منو میگی ها؟
    ماهیار:خانومم شما حرص نخور شعورش درهمین حده
    شاهیار:بسه...بیایین بریم لب ساحل عکس بگیریم
    به همراه بچه ها ونی نی های خوشگلمون رفتیم پیش بابا اینا لب ساحل که توی ویلا بود یعنی ویلا ی اقابزرگ یه ساحل داشت.:)
    عمو کورش:چه عجب تشریف اوردین!
    درفشان:همش تقصیر ماهیار بود
    خاله باران:انقدر به پسر من غر نزن
    درفشان:عع مامان مثلا ماهیار دوماتتون انوقت اونو بیشترازمن دوس دارید؟
    ماهیار:دورخانوم حسودم بگردم
    مهربانون(مامان ماهیار):بسه ماهیار..حق داره دخترم
    ماهیار:مامان
    درفشان:وای اخی حسودموو
    هممون زدیم زیر خنده واقعا خوشبخت بودیم خدایا شکرت.
    بعدازپنچ دیقه هممون پشت دوربین بودیم..عکاس اورده بودیم تا ازمون عکس بگیره
    عکاس:1،2،3
    پایان.

    من از عهد آدم تو را دوست دارم​

    از آغاز عالم تو را دوست دارم​

    چه شبها من و آسمان تا دم صبح​

    سرودیم نم نم: تو را دوست دارم​

    نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!
    ​
    تاریخ:چهارشنبه
    30/4/1395

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 13
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 777
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 3,056
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 773
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 30,063
  • بازدید ماه : 123,002
  • بازدید سال : 270,783
  • بازدید کلی : 12,135,872