close
تبلیغات در اینترنت
رمان در آغوش مهربانی قسمت دوم
loading...

رمان فا

فصل سومچشمامو باز میکنم... به ساعت نگاهی میندازم.. با دیدن ساعت جیغی میکشم... ساعت یازده ست و من هنوز خوابم... قرار بود با رزا بریم درمانگاه... سریع مانتوم رو میپوشمو از اتاق خارج میشم... دارم به سمت سالن میرم که ماکانو میبینمماکان:کجا میری؟-خواب موندم... قرار بود با رزا بریم درمانگاهماکان:…

رمان در آغوش مهربانی قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1851 جمعه 06 دي 1392 : 0:24 نظرات ()

فصل سوم
چشمامو باز میکنم... به ساعت نگاهی میندازم.. با دیدن ساعت جیغی میکشم... ساعت یازده ست و من هنوز خوابم... قرار بود با رزا بریم درمانگاه... سریع مانتوم رو میپوشمو از اتاق خارج میشم... دارم به سمت سالن میرم که ماکانو میبینم
ماکان:کجا میری؟
-خواب موندم... قرار بود با رزا بریم درمانگاه
ماکان: با ماهان رفت... گفت خسته ای بیدارت نکنیم
-یعنی چی؟...........

ماکان با بی حوصلگی میگه: یعنی همین... من باید برم بیرون کار دارم تو میخوای چیکار کنی؟
-خوب میرم جلوی خونه پدری رزا منتظرش میشم
ماکان: احتیاجی نیست
با اخم میگم: تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن
ماکان خشمگین نگام میکنه و با چند قدم بلند فاصله ی بین مون رو ازبین میبره و میگه: ببین دختر خانم بهتره که پا رو دم من نذاری که بدجور بد میبنی اگه تا حالا هم باهات کاری نداشتم فقط و فقط به خاطر ماهان بود...
با یه پوزخند میگم:اونقدر دمت درازه که من هر جا پامو میذارم یه تیکه از دمت میره زیر پام... اینا که دیگه دست من نیستن
مچ دستمو میگیره و محکم فشار میده از لای دندونای کلید شده میگه: خواهرت جز رعیته منه پس تو هم میشی جز رعیت من... یاد بگیر با من درست صحبت کنی
سعی میکنم مچ دستمو از دستش در بیارم که یه پوزخند رو لبش میشینه و میگه: خودتو خسته نکن تا من نخوام از دست من خلاصی نداری
با عصبانیت نگاش میکنمو میگم: نه رزا نه من هیچکدوم از رعیت جنابعالی نیستیم من تو رو حتی سگ خونمون هم حساب ...
هنوز حرفم تموم نشده که یه دستش میره بالا و رو صورت من فرود میاد... حس میکنم یه طرف صورتم بی حس شده... مچ دست چپم رو گرفته... دست آزادم رو بالا میبرم تا جواب سیلی رو بدم که با اون یکی دستش دستمو میگیره و با خونسردی میگه: کاری نکن که بعدا پشیمون بشی... من فقط و فقط بخاطر ماهان بهت چیزی نمیگم بهتره اینو از همین الان بدونی که اگه کاری نمیکنم دلیل بر این نیست که نمیتونم دلیلش اینه که دوست ندارم داداشم رو ناراحت کنم... بهتره حواستو جمع کنی
همینجور که تقلا میکنم تا دستامو از دستاش خارج کنم میگم: تو هیچی نیستی به جز یه عوضیه زورگو... حالم ازت بهم میخوره
هر دو تا دستامو ول میکنه و یه سیلی دیگه نثارم میکنه... چشماش از عصبانیت سرخ میشه... اینقدر تقلا کردم شالم رو زمین افتاده... هر دو تا مچمو با یه دست میگیره و با اون یکی دستش چنگ میزنه تو موهای بلندم و موهامو به شدت میکشه
ماکان: مثله اینکه خیلی دلت میخواد تنبیه بشی
حس میکنم موهام داره از ریشه کنده میشه... هر چی تقلا میکنم فایده ای نداره

یه تف میندازم توی صورتش و میگم متنفرم از آدمایی که فقط زور و بازوشون رو به دیگران نشون میدن
از عصبانیت منفجر میشه... مچ دستم و موهام رو ول میکنه... یه سیلی محکم دیگه نثارم میکنه و هلم میده که تعادلمو از دست میدمو سرم به چیزی برخورد میکنه و بعدش همه جا سیاه میشه
وقتی چشمامو باز میکنم... رزا رو با چشمای سرخ شده بالای سرم میبینم... رزا تا چشمای باز منو میبینه میگه: روژان حالت خوبه؟
-اوهوم... چی شده؟
رزا: نمیدونم... وقتی من و ماهان و کیارش به خونه میرسیم...من از آقا جعفر میپرسم که بیدار شدی یا نه که اون اظهار بی اطلاعی میکنه... میام تو سالن... میبینم رو زمین بیهوش افتادی... اگه بدونی چه حالی داشتم... ماهان معاینت میکنه و میگه چیزیت نیست... فقط بر اثر ضربه ای که به سرت خورده بیهوش شدی
کم کم همه چیز یادم میاد... لعنتی... لعنتی... حتی به خودش زحمت نداد ببینه من زنده ام یا نه
رزا: روژان چی شده؟
روژان:از خواب که بیدار شدم اینقدر خواب آلود بودم... همونجور خواب آلود توی سالن اومدم که نمیدونم به چی برخورد کردم... فقط یادمه سرم به یه چیز خورد و بعدش هم که دیگه نمیدونم چی شد
رزا با عصبانیت میگه: چرا مواظبه خودت نیستی؟
با ناراحتی میگم: رزایی بخشید
رزا: خیلی ترسیدم روژان... خیلی ترسیدم
-شرمندتم رزایی... تو رو خدا منو ببخش... حواسم نبود
رزا: عیبی نداره... ولی تو رو خدا دفعه ی بعد بیشتر مواظب خودت باش
روژان: خیلی گلی آجی جونم، حتما حتما مواظبه خودم هستم
رزا میخنده و منو محکم بغل میکنه
-رزایی؟
رزا:هوم؟
- چه طور دلت اومد منو اینجا بذاری؟
رزا با اخم میگه: اگه تو رو میبردم باز هم با قاسم دهن به دهن میشدی 
-اذیتت نکردن؟
رزا: چون ماهان باهام بود جرات نکردن چیزی بهم بگن
-کیارش کجا بود؟
رزا: موقع برگشت تو راه دیدیمش ماهان هم سوارش کرد... روژان یه چیز بهت میگم ولی میدونم باورت نمیشه؟
-چی؟
رزا: کیارش از من عذرخواهی کرد
سعی میکنم خودمو متعجب نشون بدم
-واقعا؟
رزا: اوهوم... اولش باورم نمیشد... فکر میکردم کلکی تو کارشه... اما وقتی همه چیز رو برام تعریف کرد فهمیدم که اون تو هیچکدوم از کارای قاسم و ماکان نقش نداشته... مثله اینکه ماجرا رو برای ماهان و ماکان تعریف میکنه... که ماکان از روی دلسوزی برای پسرعموش به قاسم پول میده تا منو اینجا موندگار کنه... اون روز که تو اومدی خیلی ترسیده بودم واسه همین حرفاشو باور نکردم... اما الان که همه حرفاشو کامل شنیدم میدونم اون قصد بدی نداشت
موزیانه میگم: یعنی میخوای از ترشیدگی نجات پیدا کنی؟
رزا: روژان باز شروع کردی؟ من هنوز هم به کیارش احساسی ندارم... اما حس میکنم مرد بزرگیه... با اینکه کار اشتباهی نکرده ولی خودشو مقصر میدونه و از من عذرخواهی میکنه
-با حرفت کاملا موافقم
رزا همونطور که داره از جاش بلند میشه میگه: یکم استراحت کن من هم برم به اقدس خانم بگم یکم سوپ برات درست کنه
-مگه سرما خوردم؟
رزا همونجور که داره بیرون میره میگه: ساکت باش و استراحت کن
بعد هم در رو میبنده... همونجور که دراز کشیدم به امروز فکر میکنم... پسره ی عوضی مزخرف اون بلا رو سرم آورد بعدش حتی منو به یه درمانگاه نرسوند... از یه حیوون هم پست تره... از تختخواب بلند میشمو جلوی آینه میرم... خدا رو شکر جای ضربه ها کبود نشده... فقط خدا خدا میکردم که علامتی رو صورتم نمونده باشه... یه کم سرخ شده اما زیاد معلوم نیست... دوست نداشتم رزا رو ناراحت کنم... خوب شد چیزی نگفتم ممکن بود دوباره همه چیز خراب بشه... شاید کیارش تونست نظر رزا رو عوض کنه... همونجور که دارم فکر میکنم به سمت تخت میرمو دوباره خودمو به خواب میسپارم

با تکون های دستی چشمامو باز میکنم 
رزا: روژان بیدار شو برات سوپ آوردم
خمیازه ای میکشمو میگم: رزا چرا مسخره بازی در میاری من خوبم... سوپ نمیخورم... من تا حالا چند بار سوپ خوردم که این بار دومم باشه... سوپ دوست ندارم
بعد از رختخواب بلند میشمو به سمت در میرم
رزا: روژان بشین غذاتو بخور
درو باز میکنمو از اتاق میرم بیرون... همه تو آشپزخونه دارن غذا میخورن... یه سلام زیر لبی به همه میگم که نگام تو نگاه ماکان قفل میشه... با نفرت نگامو ازش میگیرم
تا چشم ماهان به من میفته میگه: تو اینجا چیکار میکنی؟ حالا باید تو رختخواب باشی
با اخم بهش نگاهی میکنمو میرم یه بشقاب برمیدارم... پشت میز میشینم
- کم به اون یکی جواب پس دادم حالا نوبته توهه... اومدم غذا کوفت کنم حرفیه؟
صدای رزا رو میشنوم که میگه: روژان کجایی؟
زمزمه میکنم: وای این دوباره پیداش شد
جواب نمیدمو برای خودم برنج میکشمو یکم فسنجون هم روی غذام میریزمو شروع به خوردن میکنم
رزا میاد داخل آشپزخونه و با داد میگه: روژااااااااااان
همونجور که دارم غذا میخورم میگم: هوم؟
رزا: هوم و کوفت، هوم و درد، هوم و مرض، هوم و زهرمار
-بقیه فحشاتو بذار برای بعد غذا... بیا غذا بخور که دیگه از این غذاهای مفت و مجانی گیرمون نمیاد
صدای خنده ی ماهان و کیارش بلند میشه... یه نگاه به کیارش میندازمو میگم: تو مگه خونه زندگی نداری همیشه اینجا پلاسی؟
رزا: روژاااااااااااااااااااااا ااااان
بی توجه به داد رزا میگم: رزایی میذاری من سهم تو رو بخورم؟... تو یه خورده چاق شدی... رژیم بگیری خوبه هااااااااااا
رزا با عصبانیت میاد سمت منو گوشمو میگیره و بلندم میکنه و میگی میری تو اتاق استراحت میکنی
دیس برنج رو از رو میز برمیدارمو میگم: بی غذا هیچ جا نمیرم
کیارش از بس خندیده از چشماش اشک میاد... ماهان هم از خنده دلشو گرفته... ماکان هم با خنده نگامون میکنه... چقدر ازش متنفرم... تنها آدمایی که ازشون متنفرم یکی قاسمه و اون یکی ماکان... با خشم نگامو ازش میگیرم... با صدای رزا به خودم میام... 
رزا: اون دیس رو بذار سرجاش
-نمیخوام
رزا: روژااااااااان میگم بذار سر جاش
-نمیخوام
رزا دیس رو ازم میگیره منم سریع بشقاب غذام رو برمیدارم و تند تند میخورم
رزا: روژان چرا عینه بچه ها رفتار میکنی؟ به خدا این غذا تموم نمیشه
با لحنی مظلوم میگم: از کجا معلوم شاید شد؟
ماهان از بس خندید به سرفه افتاد... کیارش هم دست کمی از ماهان نداره... 
رزا: اقدس خانم اون همه زحمت کشیده برات سوپ درست کرده
-سوپ دوست ندارم
رزا: سوپتو بخور بعد بیا غذا بخور
-بچه خر میکنی؟
رزا: تو خودت از هر بچه ای بچه تری
-اگه راست میگی اول خودت سوپ بخور
رزا: باشه منم میخورم
-تو خجالت نمیکشی این همه آدم اینجا نشستن بعد میخوای تنهایی سوپ بخوری... برو ظرف بیار واسه همه سوپ بریز
رزا تازه متوجه بقیه میشه و با شرمندگی به همه نگاه میکنه...با این کارش دوباره صدای خنده همه بلند میشه
ماهان با خنده میگه: رزا خانم سوپ رو بیارین همه میخوریم
رزا لبشو گاز میگیره و با چشم و ابرو برام خط و نشون میکشه.. بعد میره سوپ بیاره... سوپ رو ازش میگیرمو میگم: آجی تو برو ظرفا رو بیار من واسه همه سوپ میکشم
رزا: باز چه نقشه ای داری؟
ماهان: روژان من هنوز هزارتا آرزو دارما مرگ موش که توش نریختی؟
-اصلا خوبی به هیچکدومتون نیومده منو بگو که گفتم خواهرم خسته نشه و بعد با حالت قهر پشت میز میشینم
کیارش با خنده میگه: قهر نکن... اصلا بیا واسه من سوپ بریز
رزا به نشونه ی تاسف سری تکون میده و میره ظرف میاره... برای کیارش یه عالمه سوپ میریزم
کیارش: بسه دیگه... چه خبره؟
نگاهی به رزا میکنمو میگم: بفرما کیارش هم سوپ دوست نداره
کیارش دستپاچه میشه و میگه: چی واسه خودت میگی... اصلا بازم برام سوپ بریز من عاشق سوپم
یه لبخند موزی میزنمو هیچی نمیگم واسه همه یه عالمه سوپ میریزم... همه برای اینکه مجبورم کنند بخورم با به به چه چه میخورن... که یهو با صدای بلند میگم: وااااااااااااااای
ماکان که داشت سوپ میخورد... سوپ میپره تو گلوش و به سرفه میفته... رزا دستپاچه یه لیوان آب میریزه و به دست ماکان میده... ماکان آبو میخوره با خشم نگام میکنه
رزا با عصبانیت میگه: دیگه چی شده؟
با مظلومیت میگم: اینقدر شماها از سوپ خوشتون اومد که دیگه واسه من چیزی نذاشتین و قابلمه خالی رو بهشون نشون میدم
بعد یه آهی میکشمو میگم: عیبی نداره... خودتونو ناراحت نکنید من زیاد سوپ دوست ندارم... خیلی خوشحالم که تونستم دل همه تون رو شاد کنم و غذای مورد علاقه تون رو بهتون بدم... 
ماهان و کیارش مات و مبهوت به من نگاه میکنند... ماکان خندش گرفته... رزا از شدت عصبانیت سرخ شده
رزا با داد میگه: روژان میکشمت
بعد با سرعت به سمت من میاد من میرم اون سمت میزو میگم: رزایی این کارا از یه خانم متشخص بعیده، تقصیر من چیه شماها عاشق سوپ هستینو واسه من چیزی نذاشتین؟
رزا دوباره میاد سمت من که منم سریع میرم طرف دیگه میز
رزا: بهتره خودت تسلیم بشی اگه خودم بگیرمت کارت تمومه
-آجی بد کردم خودم نخوردم سهمم رو دادم به شماها... من خواستم دل شماها رو شاد کنم... آخه اینه جواب ایثار؟اینه جواب فداکاری؟
اون قدر دور میز چرخیدیم که ماهان و ماکان و کیارش سرگیجه گرفتن 
رزا:چرت و پرت نگو... میگم وایستا
- مگه دیوونه ام
اینو میگم و قابلمه رو میندازم رو میزو فرار میکنم...همونجور که فرار میکنم بلند میگم: رزایی تو حالا داغی... نمیفهمی... حواست نیست... یه بار میزنی منو میکشی... فردا میان اعدامت میکنند... من دارم با فرارم باز در حق تو فداکاری میکنم
ماهان و ماکان و کیارش فقط میخندن
رزا: بذار اعدامم کنند...اینجوری بهتر هم میشه... از دست تو خلاص میشم... تو دیگه برام آبرو حیثیت نذاشتی
-آجی میخوای خودم بکشمت... اینجوری هم از دست من خلاص میشی هم یه موجوده بی گناه رو بیخودی به کشتن نمیدی...
رزا: روژژژژژژژژژژان
میرم داخل اتاق و درو از داخل قفل میکنم

موقع شام از اتاق بیرون میرمو به سمت سالن حرکت میکنم یه سلام مظلومانه به همه میکنم و میرم کنار رزا میشینم... رزا به حالت قهر از جاش بلند میشه و میره رو یه مبل تک نفره میشینه
-هــــــی .....
رزا: حرف زدی نزدیا شنیدی؟
مظلومانه میگم: اوهوم
رزا: خوبه
ماهان و کیارش با خنده نگامون میکنند اما ماکان خونسرد رو مبل نشسته و هیچی نمیگه
ماهان: حالت خوبه روژان؟
سکوت میکنمو هیچی نمیگم
کیارش: روژان چرا هیچی نمیگی؟
با مظلومیت به همه نگاه میکنم
رزا با نگرانی از جاش بلند میشه و میگه: روژان چی شده؟ چرا حرف نمیزنی
با مظلومیت میگم: خودت گفتی حرف زدی نزدیا... من آخه به کدوم ساز تو برقصم؟ بابا قاطی میکنم هر لحظه یه ج.........
با به پس گردنی که رزا نثارم میکنه ساکت میشم
رزا: منو بگو که نگران تو میشم
-مظلوم گیر آوردی... هی کتکم میزنی... 
رزا: اگه تو مظلومی پس مظلوم کیه؟
-خوب معلومه دیگه من...
بعد با یه لحن جدی ادامه میدم: یکم به خواهرت احترام بذار... همین کارا رو میکنی دیگه... هیشکی نمیگیردت تا منم از دستت خلاص بشم... اینجوری نمیشه رزا من باید یه فکری برات کنم
بعد برمیگردم به سمته ماهانو میگم: ماهان یه خودکار و یه کاغذ برام میاری؟
ماهان با تعجب از جاش بلند میشه و تو یه اتاقی میره... بعد از چند دقیقه با یه کاغذ و خودکار برمیگرده و بی حرف جلوم میذاره... همه از لحن جدی من تعجب کردن... حتی ماکان هم با تعجب داره نگام میکنه
کاغذ رو برمیدارمو زیر لب ازش تشکر میکنم
-چرا همه منو نگاه میکنید؟نهار درست و حسابی که بهم ندادین... حداقل یه شام بدین بخورم
بعد بی توجه به بقیه شروع میکنم به نوشتن... وقتی تموم میشه میگم: آخیش... تموم شد
رزا با کنجکاوی میگه: اون تو چی نوشتی؟
با اخم میگم: به توچه؟ فوضولی نکن به کاره خودت برس... من میرم این کاغذو بچسبونم پشت ماشینم و بیام
رزا: روژان تو رو خدا آبروریزی راه ننداز
-آبروریزی چیه؟... من دارم کار خیر هم میکنم
کیارش با کنجکاوی میگه: چه کاره خیری؟
-من اهل ریا نیستم اگه کار خیر کنم همه جا جار نمیزنم 
از سالن خارج میشم و میرم تو حیاط... آروم آروم به سمت ماشینم میرم... در ماشین رو باز میکنمو... چسب رو از داشبورد ماشین برمیدارم... برمیگردم برم سمت شیشه عقب ماشین که میبینم همه دنبالم اومدن و با کنجکاوی بهم نگاه میکنند... نچ نچی میکنمو سرمو به عنوان تاسف تکون میدم
-عجب آدمای بیکاری هستینا... مگه شماها کار و زندگی ندارین که دنبال من راه میفتین
بدون اینکه منتظر جوابشون باشم کاغذ رو به شیشه عقب ماشین میچسبونم 
ماهان با کنجکاوی جلوتر میاد و کاغذ رو میخونه و بعد از خنده منفجر میشه... کیارش هم با تعجب میاد جلو و با صدای بلند نوشته های رو کاغذ رو میخونه:

فوری ....فوری....
به یک عدد شوهر چلاق.... کر و لال... پولدار.... نیازمندیم
در صورت نداشتن چنین خصوصیاتی بیخودی تماس نگیرین
شماره تماس: ............(شماره تماس رزا)

کیارش هم از خنده منفجر میشه... ماکان هم خندش گرفته اما رزا با حالت قهر به سمته خونه میره
ماهان: حالا چرا چلاق؟
- اگه چلاق هم نباشه دو روزه از دست کتکای رزا چلاق میشه
کیارش با لبخند میگه: چرا عشقه منو اذیت میکنی؟ گناه داره هااااااااااا
-یه کار نکن همین فردا دست رزا رو بگیرمو با خودم ببرم
کیارش: غلط کردم خواهرزن عزیز
-هنوز زنه رو راضی نکردی ما شدیم خواهرزن
کیارش: حالا اگه چلاق و کرولال نباشه نمیشه
یکم فکر میکنمو میگم:اگه کر هم نبود مسئله ای نیست ولی با لال نبودنش نمیتونم کنار بیام
ماهان: آخه واسه چی؟
-وقتی میگم کر باشه چون دلم واسه پسره میسوزه چون اگه کر هم نباشه در آخر با جیغای رزا کر میشه.... اما وقتی میگم لال باشه چون من از دست رزا به اندازه ی کافی میکشم تازه بیام یکی دیگه تحمل کنم... اصلا حرفشم نزن که راه نداره
کیارش کاغذو از رو شیشه میکنه و همه با خنده میریم داخل خونه
دو روز از اون شب میگذره... رزا یه چند ساعتی باهام قهر کردو بعد باهام آشتی کرد... هر چقدر اصرار کردیم بذارن بریم ماهان و کیارش نذاشتن... ماکان هم با پوزخند نگامون میکرد... امروز رزا میخواد بره به مادرش سر بزنه.... 
-رزا بذار منم بیام، قول میدم چیزی نگم
رزا: گفتم نه... میای اونجا بیخودی اعصابتو خورد میکنی
-تو هم میری اونجا فقط بد و بیراه بارت میکنند و برمیگردی
رزا: روژان باور کن خیلی نگرانه مادرم هستم وگرنه نمیرفتم 
-من که نمیگم نرو میگم منم باهات بیام
رزا میخواد چیزی بگه که کیارش میپره وسط حرفش
کیارش: خانما اکه اجازه بدین من با شماها میام 
رزا: آخه نمیخوام مزاحم شما بشم
-اجازه نمیدی من بیام... پس اینو با خودت ببر... اینقدر با اعصابم بازی نکن
رزا: روژان این چه طرز حرف زدنه؟
با بی حوصلگی میگم: تو رو خدا درس اخلاق رو ول کن
و بعد برمیگردمو میگم: کیارش یه لطفی کن باهامون بیا... من داخل خونه نمیرم... فقط رزا رو میرسونم ولی تو باهاش برو داخل... نذار حرفی بهش بزنند
رزا: روژژژژژژان
بعد هم بی توجه به رزا با اعصابی داغون از خونه خارج میشمو میام تو ماشینم میشینم.... واقعا نمیدونم چیکار کنم... دوست ندارم خواهرم از هیچکس بد و بیراه بشنوه... تحملش خیلی خیلی برام سخته.... از ماهان و ماکان هم خبری نیست... ماهان رفته شهر... ماکان هم رفته داخله روستا... اکثر مردم روستا تو باغ و زمیناش کار میکنند... اصلا ازش خوشم نمیاد... تو این دو روز فهمیدم به جز خونوادش هیچکس براش مهم نیست... دیوونه وار عاشقه برادرشه... مثله من که رزا رو دیوونه وار دوست دارم... با صدای رزا به خودم میام... 
رزا: روژان از دستم ناراحت نباش من دوست ندارم به خاطر من ناراحت بشی هر وقت میای اونجا اعصابت داغون میشه
-بیخیال رزا
ماشینو روشن میکنم... کیارش هم رو صندلی عقب میشینه و من ماشینو به حرکت در میارم... وقتی به نزدیکای خونه میرسیم ماشینو پارک میکنم
-من میرم یکم تو روستا قدم بزنم... چند ساعت میمونی؟
رزا: دو ساعت دیگه اینجا باش
سری تکون میدمو بی توجه به اونا شروع میکنم به قدم زدن... اینجا رو دوست دارم... هواش خیلی خیلی تمیزه... مردم رو زمینها و باغ ها کار میکنند... با لذت بهشون نگاه میکنم... حس میکنم مردم بی ریا و ساده ای هستن... همینجور که دارم با خودم فکر میکنم یه صدای آشنا رو میشنوم... برمیگردم به طرف صدا... آره .... خودشه... ماکانه... داره به محافظایی که قبلا برای رزا گذاشته بود با داد و فریاد دستور میده... یه پیرمرد التماس میکنه و بقیه مردم روستا هم اونجا جمع شدن...
ماکان به نوچه اش میگه: شلاق رو بیارین

این چی میگه؟... یکی از نوچه هاش شلاق رو میاره... یکی از نوچه ها میره به طرف پیرمرده و اونو به شدت هل میده... پیرمرده بیچاره میفته رو زمین... ماکان هم با بی رحمی تمام شلاقو بالا میبره و بر تن نحیف پیرمرد فرود میاره... دومین ضربه... سومین ضربه... به خودم میام... با عصبانیت به سمت ماکان میرمو دستشو که برای بالا بردن ضربه ی بعدی بالا برده میگیرم ...با تعجب به عقب برمیگرده... وقتی چشمش به من میفته تعجب جای خودش رو به عصبانیت میده
با فریاد میگم: تو خجالت نمیکشی... رو این پیرمرد دست بلند میکنی... ناسلامتی جای پدرته؟
با فریادی بلندتر از من میگه: تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن... بهتره همین حالا گورتو گم کنی
-که بزنی این پیرمرد رو آش و لاش کنی
با پوزخند میگه: نکنه دلت میخواد به جای اون تو رو بزنم آش و لاش کنم
-از آدم حیوون صفتی مثله تو هیچ بعید نیست همچین کاری کنی
چشماش از عصبانیت سرخ شده... رگ گردنش متورم شده... شلاق رو میبره بالا و سمت صورتم فرود میاره... دستمو میبرم جلو که شلاق به صورتم نخوره... شلاق به بازوم برخورد میکنه... برای دومین بار شلاقو میاره بالا... باید شلاقو ازش بگیرم و گرنه چیزی ازم نمیمونه اینبار با شدت بیشتری بهم ضربه میزنه کف دستم که حائل صورتم بود از سوزش میسوزه برای سومین بار داره شلاقو برای ضربه پایین میاره که با کف دستم سر شلاق رو میگیرم... ضربه دوم کاری بود... بدجور دستم رو زخم کرده... بدجور خون از دستم جاریه... با اینکه تا حد مرگ درد دارم اما سر شلاق رو محکم گرفتم اونم داره سعیشو میکنه که شلاق رو از دست من دربیاره
با پوزخند میگم: تو این دنیا فقط آدمای بزدلی مثله تو هستن که به ضعیفا زور میگن... چون میدونند با قویتر از خودشون نمیتونند بجگند عقده هاشون رو سر ضعیف ترها خالی میکنند
بعد شلاق رو ول میکنم و از جلوش میگذرم هنوز چند قدم نرفتم که با عصبانیت خودشو به من میرسونه و میگه: چطور جرات میکنی با من اینجوری حرف بزنی
-چیه لابد میخوای دوباره شلاق دستت بگیری و منو بزنی یا نه نکنه دلت میخواد چند تا سیلی نثارم کنی... ولی به نظرم تکراری شده
بعد با دست خونی به طرفی هلش میدم که لباسش کثیف میشه... نگاهی به لباسش و نگاهی به دستم میندازه... مچ اون دستمو که آسیب دیده میگیره و با شدت فشار میده
ماکان: با یکم فشار بیشتر میتونم بشکونمش... نظرت چیه؟
با اینکه خیلی درد دارم اما یه پوزخند میزنم و همه ی سعیمو میکنم که صدام نلرزه
-اگه غیر از این رفتار میکردی تعجب داشت
با عصبانیت مچ دستمو ول میکنه و شلاق رو روی زمین میندازه و از من دور میشه 

نوچه هاش هم دنبالش میرن... به پیرمرد بیچاره نگاهی میکنم... اهالی روستا دارن بهش کمک میکنند... به سمت پیرمرد میرمو میگم
-پدرجان حالتون خوبه؟
پیرمرد:خوبم دختر... این چه کاری بود که کردی؟ میدونی ممکن بود یه بلایی سرت بیاره
متوجه ی حرفش نمیشم... به دستم نگاهی میکنمو با خودم میگم همین حالا هم کم بلایی سرم نیاورد 
-پدرجان حالا که چیزی نشده... میتونم بپرسم موضوع چی بود؟
پدرجان: راستش نوه ام تو باغ اومده بود... ما که داشتیم میوه ها رو میچیدیم میره سر یکی از جعبه ها چند تا از میوه ها رو میخوره
با تعجب میگم: خوب این که مسئله ای نیست... مشکل کجاست؟
پدرجان: دخترم همه این باغها متعلق به آقاست... ما فقط کارگر هستیم حق نداریم بی اجازه از این میوه ها استفاده کنیم
با ناراحتی میپرسم نوه تون کجاست؟
نوه شو بهم نشون میده... یه دختر کوچولو حدودا شش هفت ساله گوشه ای وایستاده و داره گریه میکنه... الهی بمیرم چقدر هم خوشگله... میرم سمت دخترک... با ترس یه قدم عقب میرم... اثر انگشتهای یه دست رو روی صورتش میبینم... باورم نمیشه... یعنی به این بچه هم رحم نکرد... جلوش زانو میزنمو با مهربونی میگم: سلام خانم خانما
دختر با صدای لرزون میگه: سلام خانم
-اسمت چیه خانم خوشگله؟
دختر: سمیه
-چه اسم خوشگلی هم داری دقیقا مثله خودت... بگو ببینم سمیه خانم، چرا گریه میکنی؟
سمیه با هق هق میگه: همش تقصیر من بود
بغلش میکنمو میگم:هیس... گریه نکن گلم... هیچی تقصیر تو نبود... آروم باش.... هیس... آروم.... تو کاره اشتباهی نکردی... مگه پدربزرگت رو دوست نداری؟
سمیه: اوهوم
-پس نباید گریه کنی و غصه بخوری... چون پدربزرگت با گریه تو ناراحت میشه و غصه میخوره
سمیه: ولی من باعث شدم اونا بابایی رو بزنن
- عزیزم تو باعث نشدی... هیچکس مقصر نیست... جز اون مرتیکه زورگو که یه روز بدجور حالشو میگیرم
سمیه با تعجب نگام میکنه: عزیزم مگه نمیخوای بابابزرگ شاد بشه
سمیه با ذوق بهم نگاه میکنه و میگه: آره 
-خوبه... پس حالا برو پیشه بابایی و بهش نشون بده ضعیف نیستی... اینجوری بابایی خوشحال میشه
سمیه: چه جوری نشون بدم
-بیخودی اشک نریز... برو پیشش بغلش کن... بوسش کن... اینجوری بابایی همه چیز رو فراموش میکنه
بعدش هم دو تا شکلات از جیب مانتوم در میارمو بهش میدم... ازم خداحافظی میکنه و با سرعت به سمت پدربزرگش میره... پیرمرد تا نوه شو میبینه یه لبخند میزنه... سمیه میره تو بغل پیرمردو آروم بوسش میکنه... دیگه اشک نمیریزه... سمیه یه دونه از شکلاتها رو به پیرمرد میده... نگاه پیرمرد به من میفته... یه دنیا قدردانی رو تو چشماش میبینم.... لبخندی میزنمو از اونجا دور میشم... تو این روستا با این همه قشنگی فقط و فقط ظلم و ستم بیداد میکنه... دلم میخواد به این مردم کمک کنم اما چه جوری؟... مگه چاره ای هم وجود داره؟... مگه کاری هم از دستم برمیاد... با صدای یه نفر به خودم میاد... به طرف صدا برمیگردم کیارشه
کیارش:روژان کجایی؟ میدونی ما از ک........
یهو حرف تو دهنش میمونه... 
-چی شده؟ چرا ساکت شدی؟
باز چیزی نمیگه... مسیر نگاشو دنبال میکنم... آه از نهادم بلند میشه... دستم هنوز خونریزی داره... اصلا حواسم نبود... اون بچه هم همینجوری بغل کردم... لابد لباسش کثیف شد... وای حالا جواب رزا رو چی بدم... با صدای لرزون کیارش به خودم میام: روژان چی شده؟
-از اون پسرعموی احمقت بپرس؟
زیر لب زمزمه میکنه: ماکان این کارو کرده؟
-نه بابا.... خودم دیدم زیادی سالمم گفتم برای تنوع یکم خودمو ناقص کنم
کیارش با نگرانی میگه: آخه واسه ی چی؟
وقتی ماجرا رو براش تعریف میکنم میگه: آخه چرا این کارو کردی؟
-تو حالت خوبه؟ من باید میذاشتم فقط برای چند تا میوه ی ناچیز یه پیرمرد رو تا حد مرگ کتک بزنه؟
کیارش: روژان تو چرا متوجه نیستی... ما اگه به این مردم یکم رو بدیم سرمون سوار میشن
با ناباوری به کیارش نگاه میکنم... این همون کیارشه مهربونه... این همون آدمیه که برای خواهر من اشک از چشماش جاری شد... نه... این اون آدم نیست... من با این آدم چقدر غریبه ام... من کلا با این خونواده چقدر غریبه ام... چرا هر روز تو این روستا یه چیز عجیب میبینم
با داد میگم: کیارش من حالم از تو و اون پسرعموی بدتر از خودت به هم میخوره... از همین حالا بهت میگم اگه رزا هم راضی بشه باهات بمونه من یکی نمیذارم،من اگه راضی شدم بهت کمک کنم چون تو رو یکی از مهربونترین آدما دیدم... من تو چشماعت عشق و محبت دیدم... ما حالا میفهمم تو فقط به کسایی محبت میکنی که برات عزیزن... مردم عادی واسه تو هیچی نیستن... من دوست ندارم چنین مرد پستی شوهر خواهرم بشه
بعد هم از کنارش میگذرم... باید یه فکری به حال دستم کنم
کیارش: روژان کجا میری؟
یکی از اهالی روستا رو میبینم
-خانم... خانم
زن جوونی به سمتم برمیگرده... تا کیارش رو کنار من میبینه دستپاچه میشه و میگه: بله خانم جان؟
دلم میگیره... همه ی اهالی روستا از این خونواده میترسن بعد من دست خواهرم رو گرفتمو اونجا موندگار شدم
-ببخشید گلم میخواستم بدونم کجا میتونم دستمو بشورم
زن: خانم خونه من خیلی نزدیکه با من بیاین
نگاهی به دستم میکنه و منو به سمت خونش میبره، کیارش هم دنبالم میاد... برمیگردم به سمت کیارشو با اخم میگه: تو کجا میای؟ بهتره به جای دنبال کردن من رفتارتو اصلاح کنی
کیارش: من....
-از جلوی چشمام گم شو، حوصله ی آدمای رذلی مثله تو و پسرعموت رو ندارم
کیارش چشماش غمگین میشه و من بی تفاوت از کنارش رد میشم... من نمیخواستم تلافی پسرعموشو سرش در بیارم... اگه باهاش اینجور رفتار میکنم فقط و فقط واسه حرفیه که زده... اونا واسه هیچکس جز خودشون ارزش قائل نیستن... همین حالا هم کیارش فقط و فقط بخاطر رزا بهم چیزی نمیگه... صدای زن رو میشنوم
زن: خانم رسیدیم
به داخل خونه میرم...دستم رو میشورم... یه تیکه پارچه برام میاره تا دستمو باهاش ببندم... پارچه رو ازش میگیرمو میبندم... فقط میتونم امیدوار باشم عفونت نکنه... 
-ممنون گلم، خیلی بهم لطف کردی
زن: وظیفمه خانم
آهی میکشمو میگم: لطفه گلم... لطفه...
بعد ادامه میدم: اینجا کسی نیست که به من و خواهرم یه اتاق اجاره بده... فقط واسه چند روز میخوام
زن: چرا خانم، حاج رضا به کسایی که از شهر میان اتاق اجاره میده
-آدرسشو بهم میگی
آدرسو بهم میگه و من هم ازش تشکر میکنم و از خونه خارج میشم

میرم به اون سمتی که ماشین رو اونجا پارک کردم... بدجور اعصابم خورد شده... هنوز هم باورم نمیشه کیارش اون حرف رو زده باشه... تصمیم دارم بعد از رسوندن خواهرم برگردم و با حاج رضا صحبت کنم... به ماشین رسیدم رزا و کیارش دارن با هم صحبت میکنند... رزا تا چشمش به من و دستم میفته جیغ کوتاهی میکشه و میگه: روژان چی شده؟ 
حتی حوصله ی خنده و شوخی هم ندارم... سعی میکنم لبخند بزنم 
-چیزی نیست گلم نگران نباش
اشک تو چشمای رزا جمع میشه و میگه: روژان تو چت شده؟ 
تو چشمای کیارش التماس رو میبینم... یه پوزخند میزنم و نگامو ازش میگیرم به سمت رزا برمیگردمو به زحمت میخندم
- باور کن چیزیم نیست... داشتم برمیگشتم پام به سنگ گیر میکنه و میفتم یه خورده دستم زخمی میشه
رزا به طرفم میاد و میگه: بذار دستت رو ببینم ممکنه عفونت کنه
از ترس اینکه پارچه رو باز کنه میگم: رزا اینجا که چیزی نداریم بریم خونه بعد ببینیم چی شده؟
رزا: راست میگی... سوار شو من رانندگی میکنم
تو ماشین میشینیم... رزا ماشین رو روشن میکنه... همونجور که ماشینو میرونه منو سرزنش میکنه
رزا: آخه حواست کجا بود... کیارش اومد دنبالت پیدات نکرد....
با شنیدن این حرف نیشخندی میزنمو چیزی نمیگم
رزا:هنوز دو روز از اون اتفاق........
دیگه هیچی نمیشنوم همه حواسم میره به سمت حوادث اخیر... من اینجا چیکار میکنم... بین این مردم... ین این آدما... و از همه بدتر تو خونه ی آدمای نفرت انگیزی مثله ماکان... من دارم چه غلطی میکنم... خیلی خوشحالم که رزا علاقه ای به کیارش نداره... حس میکنم رزا تغییر کرده... رزای این رزا به ضعیفی رزای قبل نیست... دوست ندارم با گفتن این حوادث بذر ترس رو تو دلش بکارم... باید خودم همه چیز رو حل کنم... با صدای رزا به خودمم میام
رزا: روژان حواست کجاست؟ یک ساعته دارم صدات میکنم
-رسیدیم؟
رزا از رفتارم تعجب میکنه... میدونم این همه جدیت خیلی براش عجیبه ...
رزا با تعجب میگه: آره
همه پیاده میشیم و من میرم به طرف صندلی راننده
رزا با تعجب میگه: کجا میری؟
-یادم اومد یه کار نیمه تموم تو روستا دارم... باید برگردم
رزا با تعجب و کیارش با نگرانی و شرمندگی نگام میکنه... ماشین ماهان هم همون لحظه میرسه... پشت ماشین من نگه میداره و پیاده میشه
ماهان با خنده به همه سلام میکنه که با دیدن قیافه ی جدی من، چهره ی گرفته ی کیارش خنده رو لباش خشک میشه
ماهان: چیزی شده
-نه چیزی نشده... یه کاری برام پیش اومد باید برم روستا
ماهان: بیا من میرسونمت
-ممنون ترجیح میدم تنها باشم
رزا: روژان چیزی شده؟
دلم برای خواهرم میسوزه باید یه بهونه بیارم تا از نگرانی در بیاد... دستشو میگیرم و با خودم یه گوشه میبرم... تو چشمای کیارش خواهش و التماس موج میزنه با نفرت نگامو از کیارش میگیرم که این حرکت من از چشمای ماهان دور نمیمونه
-رزا راستش یه اتفاقی افتاده... اما چیز زیاد مهمی نیست
رزا: چی شده روژان؟
-همونطور که بهت گفتم موقع برگشت حواسم نبود پام به سنگ گیر کرد... یه دختر بچه هم جلوم بود... هم من میفتم هم باعث میشم اون دختربچه یه خورده اذیت بشه.. الان خیلی نگران هستم... واسه همینه که یه خورده اعصابم خورده
رزا لبخندی میزنه و بغلم میکنه و من رو به خودش فشار میده بازوم از درد تیر میکشه.. لبمو محکم گاز میگیرمو هیچی نمیگم
رزا: قربونت برم که اینقدر مهربونی... فکر کردم چی شده؟ حالا چرا میخوای دوباره به روستا برگردی؟
-امروز از یکی از اهالی روستا شنیدم که یه نفر به مسافرا خونه اجاره میده میخوام برم یه پرس و جویی کنم
رزا: ما که اینجا هستیم دیگه اتاق واسه چی؟
-رزا مثله اینکه یادت رفته ما قرار بود یه شب اینجا بمونیم ولی الان چندین شب و روزه که اینجا هستیم... تازه بیشتر کارامون هم اینا انجام میدن... من خوشم نمیاد سربار کسی باشم... اینجوری احساسه خوبی ندارم... تازه احساس میکنم ماکان هم تو رودربایستی قرار گرفت و قبول کرد 
رزا میخواد حرفی بزنه که میگم: رزا من اینجا راحت نیستم... یه روز دو روز سه روز به نظرت یکم زیاد نشده... من خوشم نمیاد سربار کسی باشم... احساسه خوبی ندارم... تازه احساس میکنم ماکان هم تو رودربایستی قرار گرفت و قبول کرد
انگار رزا با حرفهای من متقاعد شده: حق با توهه... ما نباید مزاحم اینا بشیم... بهتره چند روز باقیمونده رو یه اتاق اجاره کنیم... ولی بهتر نیست من باهات بیام
-تو یه خورده استراحت کن... من زود خودم رو میرسونم
رزا سری تکون میده و میگه: مواظب خودت باش
-رزا؟
رزا: چیه خواهری؟
-فعلا چیزی بهشون نگو... من اتاق رو جور میکنم و ما فردا صبح که داریم میریم روستا بهشون همه چیز رو میگیم
رزا: باشه گلم... برو خدا به همرات

سری تکون میدمو از رزا خداحافظی میکنم... به ماهان و کیارش میرسم ... زیرلب خداحافظی میگمو از کنارشون رد میشم... نگاهم به ماهان میفته ناراحتی رو میتونم تو چهره ش ببینم لابد تو همین چند دقیقه کیارش براش همه چیز رو تعریف کرده... به ماشین میرسم و بی تفاوت به همه ماشینو روشن میکنمو حرکت میکنم... یه خورده عذاب وجدان دارم... شاید درست نباشه که من به رزا دروغ بگم... واقعا نمیدونم... تو این روزا خودم هم نمیدونم چی درسته چی غلط... سعی میکنم خونسردیمو حفظ کنم... با حرص خوردن هیچی درست نمیشه... یه آهنگ میذارم و گوش میدم

به دادش رسیدم دلم رو رها کرد
صداش کردم اون وقت رقیبو صدا کرد
به پاش می نشستم خودش دید که خستم
ولی بی وفا باز رها کرد دو دستم
واسه شب نشینی رفیق قدیمی
شدم رنگ اون شب که چشماش سیام کرد
حالا روزگارم عوض شد دوباره
ولی اون خودش فکر برگشتو داره
حالا من نشستم بهسکان نورم
ولی اون به جز من کسی رو نداره
می بخشم دوباره گناهی که کرده
می بخشم می دونم که دستاش چه سرده
می شم سلطان شب رفیق قدیمی
بازم مثلوقتی که بودیم صمیمی
بدون زندگی بازیگردون ترین
زمین خوردی دیدی که دنیاهمینه
باز فکرم به سوی خواهرم پر میکشه: تا کی میتونم همینجور واسه خواهرم دروغ سرهم کنم... دلم میخواد یکم خواهرم قویتر بود تا بتونم باهاش حرف بزنم قبلنا که مامان و بابا زنده بودن همیشه حرفامو به خواهرم میزدم باهاش درد و دل میکردم و اون خیلی وقتا با حرفاش آرومم میکرد... اما از وقتی پدر و مادرم فوت شدن رزا خیلی ضعیف شده شاید هم حق داره اون نسبت به من بیشتر ضربه خورده... تحمل این همه اتفاق بد برایه کسی مثله من و مخصوصا رزا خیلی خیلی سخته... مایی که همیشه پدر و مادرمون نمیذاشتن آب تو دلمون تکون بخوره... دلم نمیخواد این آرامش نسبی روکه تازه خواهرم پیدا کرده از ش بگیرم... بهترین راه اینه رزا فعلا هیچی ندونه... اینجوری خیلی خیلی بهتره... برای بعد یه فکری میکنم... همونجور که دارم میرم متوجه ماشین ماکان میشم... مخالف مسیر من داره میاد... لابد داره خونه میره... بی توجه بهش با سرعت از کنارش رد میشم... ساعت پنجه فکر کنم تا برگردم دیروقت بشه... امشب باید همه ی وسایلامون رو جمع کنیم... اونقدر فکر میکنم که نمیدونم کی به روستا رسیدم... از ماشین پیاده میشمو پرسون پرسون آدرس رو پیدا میکنم... یه خونه ی قدیمی با در چوبی رو مقابل خودم میبینم... چند ضربه به در میزنمو منتظر میمونم... صدای قدمهای یه نفر رو میشنوم و بعد در باز میشه و یه پیرمرد رو جلوی خودم میبینم
-سلام پدرجان
پیرمرد: سلام دخترم، با کی کار داری؟
-با حاج رضا کار دارم
پیرمرد: خودم هستم چیکار داری دخترجان؟
- راستش من شنیدم شما به مسافرا اتاق میدین... میخواستم بدونم اتاقی دارین که چند روز به من و خواهرم بدین؟
حاج رضا با ناراحتی سری تکون میده و میگه: آخرین اتاقم رو چند روز پیش به یه زن و شوهر جوون دادم
با ناراحتی میگم: یعنی هیچ راهی وجود نداره
یکم فکر میکنه و میگه: دخترم یه نفر هست که یه اتاق خالی داره...اما نمیدونم بهتون اتاق بده یا نه... آخه به غریبه ها اطمینان نداره... اگه خواستی من میام باهاش صحبت میکنم شاید راضی شد... ولی باز هم مطمئن نیستم
با خوشحالی میگم: اگه این کار رو کنید لطف بزرگی در حق من و خواهرم کردین
حاج رضا: یه کم صبر کن آماده بشم
سری تکون میدم و حاج رضا به داخل خونه میره... بعد از ده دقیقه میاد بیرنو میگه: راه بیفت 
و خودش جلوتر از من حرکت میکنه
حاج رضا: دختر قاسمی؟
-نه خواهرش هستم
حاج رضا: چرا همونجا نمیمونی؟ 
-آبمون با هم تو یه جوب نمیره... قاسم زور میگه و من تحمل حرف زور ندارم... از همه اینا گذشته قاسم به زور ما رو تو چند دقیقه تحمل میکنه بعد فکرشو کنید بخوایم چند روز تو خونش بمونیم... چی میشه؟
حاج رضا به نشونه ی تاسف سری تکون میده و میگه: امان از دست قاسم... هر چی نصیحتش میکنیم آدم نمیشه
دیگه تا آخر مسیر هیچکدوم حرفی نمیزنیم... بالاخره به جلوی خونه میرسیم... حاج رضا چند ضربه به در میزنه... صدای خشن یه مرد میشنوم
مرد: اومدم بابا... چه خبره؟
در باز میشه و یه مرد شکم گنده رو جلوی خودم میبینم... وقتی حاج رضا رو میبینه میخنده و میگه: حاجی از این طرفا؟ 
حاج رضا لبخندی میزنه و میگه: سلام عباس
عباس: سلام حاجی، نگفتی چیکار داری که بعد مدتها بهمون سر زدی؟
حاج رضا اشاره ای به من میکنه و میگه: این خانم و خواهرش یه اتاق میخواستن... میخوام اتاقتو واسه چند روز بهشون بدی
عباس: حاجی من پسر مجرد تو خونه دارم... بعد بیام به دو تا دختر غریبه اتاق بدم
خندم میگیره... دنیا برعکس شده... انگار ما میخوایم پسرش رو از راه به در کنیم، صدای حاجی رو میشنوم که میگه: غریبه نیستن، دختر قاسم و خواهرش هستن... با مسئولیت من بذار چند روز اینجا بمونن... اگه یکی از اتاقام خالی شد زودتر از اینجا میرن
عباس بر میگرده به سمت من و یه خورده براندازم میکنه که بدم میاد با اخم نگاش میکنم
عباس: چقدر واسه ی اتاق میدی؟
-من اطلاعی از قیمت اتاقا ندارم خودتون یه قیمتی رو بگین... نصفش رو اول و بقیه رو وقتی که میخوایم بریم میدیم
عباس قیمت رو میگه که اخمای حاج رضا میره تو هم
حاج رضا: چه خبرته عباس... قیمتو بیار پایین
عباس: حاج رضا خودتون میدونید ممکنه رابطه ام با قاسم خراب بشه... پس این پولا چیزی نیست
با لحن سردی میگم: چقدر هم که این رابطه براتون مهمه
بعد منتظر جوابش نمیمونم و ادامه میدم: برام مهم نیست این مبلغ رو پرداخت میکنم اتاق رو بهم نشون بدین
از جلوی در کنار میره و منو حاج رضا وارد میشیم
عباس راه رو بهمون نشون میده... به جلوی اتاق میرسیم... درو باز میکنه و به داخل اتاق میریم... با نارضایتی یه نگاهی میندازم یه اتاق کوچک که فقط چند تا حصیر رو زمینه... چند تایی هم رختخواب گوشه ی اتاق افتاده... من باید چند روز اینجا زندگی کنم اونم با کی؟ با رزایی که اونقدر به نظافت اهمیت میده... هر چند برای خودم هم سخته اما رزا خیلی از من حساستره... فکر کنم اگه رزا اینجا رو ببینه خودکشی میکنه...
حاج رضا: چی شد دخترم؟ بالاخره پسندیدی؟
-ببخشید حاج رضا بعد تکلیف غذا و حموم و... چیه؟
عباس: غذا رو زنم براتون درست میکنه... حموم و دستشویی هم که مشترکه
اصلا راحت نیستم ولی از یه طرف هم دیگه نمیتونم با اون آدمای پست زیر یه سقف زندگی کنم... مهم نیست باید قبول کنم
حاج رضا: مشکلی نیست دخترم؟
-نه حاج رضا.. فعلا مجبورم تا ببینم بعد چی میشه
حاج رضا: به سلامتی از کی میاین؟
-فردا صبح
همینجور که دارم میریم بیرون... یه پسره ی قد بلند رو میبینم که اخم آلود به طرف ما میاد
پسر: بابا چی شده؟
عباس: احمد این دختر و خواهرش چند روزی مهمون ما هستن
یه پوزخند میزنم... از مهمون این همه پول میگیرن؟... رسم جالبیه... احمد با چشماش منو برانداز میکنه... مثله باباش هیزه... آقا میترسه ما پسره رو از راه به در کنیم... این پسره که خودش آخره هیزیه
-آقا اگه نگاه کردنتون تموم شد راهو باز کنید
احمد به خودش میادو اخمش بیشتر میره تو هم
احمد: مهمون اینقدر پررو نمیشه؟
با سردی میگم: مهمون شاید... ولی منی که بابت این مهمونی پول دادم عیبی نداره یه خورده پررو باشم 
بعد بی تفاوت از کنارشون میگذرم... حاج آقا هم با اونا خداحافظی میکنه و بیرون میاد... همونطور که داریم راه اومده رو برمیگردیم حاج رضا میگه: دخترم واقعا شرمندتم دلم نمیخواست اینجا بیای...اما دیدم نگرانه جایی... گفتم بهت پیشنهاد کنم شاید قبول کردی
-این حرفا چیه حاج رضا... شما خیلی بهم لطف کردین... چند شب که بیشتر نیست... این چند شبو تحمل میکنیم بعدش هم برمیگردیم
حاج رضا: اگه مشکلی پیش اومد خبرم کن
-مرسی حاج رضا... حتما
حاج رضا به خونش میرسه و من هم ازش خداحافظی میکنم... به سمت ماشین حرکت میکنم... وقتی به ماشین میرسم... یکم توش میشینمو به آینده فکر میکنم... واقعا نمیدونتم کاری که دارم میکنم درسته یا نه؟... اصلا از احمد خوشم نیومد... میترسم برامون دردسر درست کنه... بعد از کلی فکر کردن که نتیجه ای هم برام نداشت تصمیم گرفتم از بد و بدتر، بد رو انتخاب کنم زیر لب زمزمه میکنم: چند شبه دیگه، مسئله ای نیست، اگه احمد دست از پا خطا کنه خودم حسابش رو میرسم
بعد ماشین رو روشن میکنمو به سمت ویلا میرم... هوا تاریک شده... به ساعت نگاهی میندازم... ساعت هشته... آهسته ماشین رو میرونم و به آینده فکر میکنم... یعنی میشه این اطراف خونه ای، ویلایی، چیزی خرید... باید این کارا رو به عمو کیوان بسپرم... یاد اون روز میفتم که عمو میخواست بیاد روستا ولی براش زنگ زدمو گفتم ما برگشتیم و اون سریع خودش رو به خونه ما رسوند... وقتی رزا رو با اون حال و روز دید مثله من عصبی شد... میخواست بر علیه قاسم شکایت کنه که رزا نذاشت... اینبار هم قبل از حرکت عمو رو در جریان گذاشتم... مخالف صد در صد اومدنمون بود اما قول دادم که مواظبه همه چیز باشم... همینجور که به چیزهای مختلف فکر میکنم خودمو جلوی ویلا میبینم... ماشینوخاموش میکنمو به سمت در حرکت میکنم.. دو بار زنگ میزنمو منتظر میمونم... صدای قدمهای آقا جعفر رو میشنوم و بعد در باز میشه
آقا جعفر: خانم بالاخره اومدین؟ خواهرتون نگران شده بود
-یه خورده کارم طول کشید
با اجازه ای میگمو با بی حالی به سمت در ورودی حرکت میکنم... از راهرو میگذرمو وارد سالن میشم... همه نشستن... رزا تا منو میبینه میگه: وای روژان منو کشتی... مردم از نگرانی
-نگرانی واسه ی چی؟ من که بهت گفتم برای چه کاری میرم
رزا با شرمندگی میگه: فکر نمیکردم اینقدر طول بکشه... گفتی زود میای
-ببخشید یه مشکلی پیش اومده بود حلش کردم
بعد به سمت بقیه برمیگردمو یه سلام زیرلبی میگم... ماکان با اخم و ماهان و کیارش با ناراحتی جوابمو میدن... به سمت اتاق حرکت میکنم
رزا: لباستو عوض کردی زودتر بیا... شام آماده ست
-ممنون میل ندارم... میخوام استراحت کنم
در اتاق رو باز میکنمو میرم وسایلام رو جمع کنم بعد از چند دقیقه در اتاق باز میشه... سرمو برمیگردونم... رزا رو میبینم
رزا: اتاق پیدا کردی؟
-اوهوم، راستش زیاد راضی نیستم ولی فعلا مجبوریم باهاس بسازیم
رزا: عیبی نداره، به نظر منم درست نیست بیشتر از این اینجا بمونیم، خیلی بهشون زحمت دادیم
-اوهوم
رزا: روژان بهتره بیای شام بخوری، اینا این همه هوامونو داشتن، بهتره مشکلاتمون رو خودمون حل کنیم، میدونم امروز یه خورده ناراحتی، هم به خاطر اون بچه هم به خاطر اتاق اما دلیل نمیشه که با اینا اینجور حرف بزنی... دوست دارم مثله همیشه شاد و شنگول باشی
ایکاش میشد همه چیز رو به خواهرم بگم... آهی میکشمو میگم هر چی تو بگی رزایی
رزا لبخندی میزنه و میگه: آفرین خانم خانما... پس من میرم... تو هم لباساتو عوض کن و بیا...بعد از شام باهم چمدونمون رو میبندیم
سری تکون میدمو هیچی نمیگم... رزا هم لبخند میزنه و از اتاق خارج میشه... زیرلب زمزمه میکنم: خواهری خیلی دوستت دارم
بعد لباسامو عوض میکنمو بیرون میرم... حس میکنم همه ناراحتن حتی ماکان... دلیل ناراحتی ماکان رو نمیفهمم شاید از ناراحتی کیارش ناراحته بیخیال ماکان و ماهان و کیارش میشم... همه دارن شام میخورن... بیخیال با صدای بلند سلام میکنمو با یه لحن شادی میگم: وای وای زرشک پلو با مرغ... چقدر دلم مرغ میخواست یه بشقاب برای خودم برمیدارم و در برابر چشمهای بهت زده ی ماهان و ماکان و کیارش چند قاشق برنج تو بشقاب میریزم بعد بشقاب رو میذارم وسط میز و دیس رو میذارم جلوی خودم و یه تیکه مرغ کوچولو رو میذارم توی بشقابی که وسط میز گذاشتم و بقیه مرغ رو میذارم کنار دستم
رزا با دهن باز داره نگام میکنه... یه قاشق برنج از دیس برمیدارم و میذارم تو دهنم
رزا با جیغ میگه: روژان داری چیکار میکنی؟
-با مظلومیت میگم مگه نگفتی بیا غذا بخور... خوب منم خواستم دلتو نشکونم اومدم همه غذاها رو بخورمو برم
رزا: تو که میل نداشتی؟
-تو که نگفته بودی مرغه... اگه میدونستم میل پیدا میکردم
رزا: مگه غذا ندیده ای؟
-اوهوم، از صبح رنگ غذا رو ندیدم
بعد یه قاشق دیگه از برنج رو میذارم تو دهنم... ماهان با صدای بلند میخنده و میگه: این بشقاب چیه گذشتی وسط
- واسه ی شماهاست دیگه، مگه غذا نمیخورین؟... گفتم شاید باز گشنتون شد یه چیزی داشته باشین
تند تند غذا رو میذاشتم تو دهنم، یه بغضی تو گلوم نشسته بود، دلم عجیب گرفته بود، من هیچوقت از ماکان خوشم نمیومد اما همیشه کیارش و ماهان رو دوست داشتم، همیشه اونا برام عزیز بودن، اونا برام مثله داداشام بودن... الان که اونا رو اینقدر بد میبینم دلم میگیره... دوباره یه قاشق پر از برنج تو دهنم میذارمو بغضم رو باهاش قورت میدم...
با دهن پر میگم: رزا چرا منو نگاه میکنی بخور، هر چند بهت حق میدم از بس بچه ی مرغ خوردی... معدت عادت به مرغ خوردن نداره... 
کیارش با تعجب میگه: بچه ی مرغ؟
-همونجور که سرم پایینه و دارم غذا میخورم میگم: اوهوم
ماهان:بچه مرغ دیگه چیه؟
رزا با حرص میگه: تخم مرغ رو میگه
-بده واسه ی تو هم خودم میخورم... دست سالمم رو سمت غذاش میبرم که با دست محکم میکوبه رو دستم
با صدای بلند میگم:آخ
رزا: کوفت، این چه وضعه غذا خوردنه... برای بار هزارم میگم وسط غذا حرف نزن
-اینجوری که یادم میره؟
رزا:چی؟
-حرفم
رزا: درست و حسابی بگو ببینم چی میگی؟
-اگه وسط غذا حرف نزنم تا آخر غذا که حرفم از یادم میره
رزا: روژان آبروریزی نکن
-من که کاری نمیکنم من فقط دارم غذامو میخورم
کیارش و ماهان میخندنو ماکان هم لبخند میزنه... سریع نگامو ازشون میگیرمو غذامو میخورم... غذا که تموم میشه میگم: آخیش... دارم منفجر میشم
رزا: همینکه تا الان منفجر نشدی خودش یه معجزه هست
-واقعا؟
رزا:اوهوم
-پس چرا هیچکس نمیاد از من مصاحبه کنه؟
رزا: مصاحبه برای چی؟
-معجزه به این مهمی اتفاق افتاده اونوقت......
میپره وسط حرفمو میگه: یکم به اون فکت استراحت بده
-از صبح بهش استراحت دادم که الان حرف بزنم 
رزا: روژان من به شخصه بگم غلط کردم گم شو تو اتاق...بی خیال میشی
-اگه منو کول کنی تا اتاق ببری چرا که نه؟
ماکان هم با صدای بلند میخنده... بهش یه نگاه میندازم... شاید سردترین نگاه... تلخ ترین نگاه... یه نگاهی که توش صد تا حرفه.... یه پوزخند میزنمو به سمت رزا برمیگردمو میگم: رزایی نمیشه از اینجا داریم میریم یخچال اینجا رو با خودمون سوغاتی ببریم؟... خوردنیهاش رو خودمون میخوریم یخچال رو هم واسه عمو میبریم
رزا جیغ میزنه و میگه: روژان بس کن
-منو بگو که به فکر آذوقه چند ماهه دیگه هستم
بعد از جام بلند میشمو به سمت اتاق راه میفتمو میگم: اصلا قدرمو نمیدونی... اه اه خواهر هم اینقدر قدرنشناس
همینکه به اتاق میرسم در رو باز میکنمو سریع خودمو تو اتاق میندازمو در رو میبندم... چقدر سخت بود... تظاهر به شاد بودن... خیلی سخت بود... از این همه ریاکاریشون متنفرم... این آدما چه طور این همه مدت تظاهر به خوب بودن کردن... در صورتی که من چند دقیقه هم به سختی میتونم تظاهر به شاد بودن بکنم
زمزمه وار میگم: روژان این روزا تظاهر کردن خودش یه هنره... که تو ازش بی نصیب موندی
آهی میکشمو سری به نشونه ی تاسف برای سادگی خودم و بی رحمی این آدمای بی وجدان تکون میدم
ترجیح میدم به این چیزا فکر نکنم... با فکر کردن من هیچی درست نمیشه... من و رزا که فردا از اینجا میریم بعده یه مدت هم که برمیگردیم اما بیچاره اهالی روستا... سری به عنوان تاسف تکون میدمو خودمو روی تختم پرت میکنم... کم کم پلکام سنگین میشه و به خواب میرم
با احساس تشنگی شدیدی از خواب بیدار میشم... نگاهی به رزا میندازم... چه معصومانه خوابیده... دلم براش ضعف میره... خم میشمو پیشونیشو میبوسم... خیلی خوشحالم که رزا رو دارم... از رو تخت بلند میشمو به سمت در میرم... از اتاق خارج میشم... دارم از پله ها پایین میرم که صدای ماهان رو میشنوم
ماهان: آخه این چه کاری بود که کردی؟
ماکان: از دخترای زبون دراز متنفرم... تا همین الان هم زیادی تحمل کردم
ماهان: همه چیز رو خراب کردی
ماکان: میگی چیکار میکردم... وسط روستا وایساده و به من توهین میکنه بعد من بهش لبخند بزنم
ماهان: کیارش عاشقه رزاهه، چرا نمیفهمی؟؟
ماکان: قحطی دختر بود که عاشق خواهر این دختره زبون دراز شد؟
ماهان: رزا دختر خوبیه
ماکان: من با رزا مشکلی ندارم من با خواهرش مشکل دارم... حالا این پسره کجا رفت؟
ماهان با ناراحتی میگه: روژان آب پاکی رو ریخت رو دستش... گفت دور رزا رو خط بکشه... کیارش هم رفته این اطراف قدمی بزنه... گفت منتظرش نباشیم میخواد امشب بره خونشون
ماکان: دختره ی لعنتی... به خدا اگه یه روز هم از عمرم مونده باشه بد حالشو میگیرم
ماهان: ماکان تمومش کن... تو حق نداشتی روش دست بلند کنی
ماکان: آره حق با توهه، باید اونجا میموندم تا خانم هر چی دلش میخواد بارم کنه... من همین الان هم به خاطر تو و کیارش بهش هیچی نمیگم
ماهان: ماکان آروم باش... روژان اونقدرا هم که تو میگی بد نیست
ماکان:آره اصلا میدونی چیه؟ به قول خودش اون فرشته هست... اصلا من بدم خوبه؟
ماهان: ماکان این حرف چیه که میزنی؟
ماکان: اگه من جای کیارش بودم دو تا میزدم تو گوش دختره و مجبورش میکردم باهام ازدواج کنه... به نظر من کیارش از هر بی عرضه ای بی عرضه تره 
ماهان: همین کارا رو کردی دیگه وگرنه تا حالا صد دفعه کیارش تونسته بود رضایت رزا رو بگیره... چرا نمیفهمی اینا دخترای روستایی نیستن که دو تا تو سرشون بزنی رام بشن
ماکان: دختره ی لوس و ننر... یه جور از این و اون دفاع میکنه که انگار صد ساله باهاشون زندگی کرده... یکی نیست بهش بگه تو هم یکی هستی مثله من ...فقط و فقط ادعاتون میشه
ماهان: ماکان چرا اینقدر عصبی هستی؟ حرف زدی... حرف شنیدی... این همه عصبانیتت رو درک نمیکنم
ماکان: اون اجازه نداشت با من اون طور حرف بزنه؟
ماهان: ماکان
ماکان: دختره زبون نفهم... فقط بشین و ببین... من این دختره رو آدم میکنم اون باید بفهمه که کسی نمیتونه با ماکان در بیفته... اگه من رامش نکنم ماکان نیستم
یه پوزخند میزنمو تو دلم میگم آره کاکتوسی
ماهان: ماکان کار کیارش رو سخت تر نکن
ماکان: دیگه نه کیارش برام مهمه نه هیچکس... من نمیتونم آروم یه ج...
بقیه حرفاش برام مهم نیست اونایی رو که باید میشنیدم شنیدم... قید آب رو میزنمو به اتاق برمیگردم... رو تخت دراز میکشمو به حرفهای ماهان و ماکان فکر میکنم... ماکان تو چه فکری هست و من تو چه فکری... اون فقط و فقط به غرورش فکر میکنه و من به دختربچه ی خوشگلی که اثر انگشتای ماکان رو صورتش خودنمایی میکرد... چقدر بین من و ماکان تفاوته... ایکاش آدما قبول میکردن دیدگاه های اشتباهشون رو عوض کنند هر چند هیچکس دیدگاه خودشو اشتباه نمیدونه آهی میکشمو تصمیم میگیرم چمدونا رو ببندم نیم خیز میشم که چشمم میخوره به چمدونا... رزا همه ی کارا رو خودش کرد... دوباره راحت دراز میکشم... نگاهی به دستم میندازم زخمش عمیقه اما عفونت نکرده... خدا رو شکر رزا یادش رفت دست منو پانسمان کنه... به فردا شب فکر میکنم واقعا چه جوری باید تو اون اتاق بخوابیم... تصمیم میگیرم بهش فکر نکنم...چشمامو میبندمو کم کم به خواب میرم
فصل چهارم
با تکونهای دست رزا از خواب بیدار میشم
رزا: روژان بیدار شو
-هوم؟
رزا: روژان با تو هم، میگم بیدار شو
پشتمو به رزا میکنمو میگم: فقط یکم دیگه
رزا: روژان امروز باید بریم روستا... دیرمون میشه بیدار شو
با یادآوری دیروز همه چیز یادم میاد... خدا لعنتت کنه ماکان من رو از این رختخواب گرم و نرم هم انداختی از امشب معلوم نیست باید چه جوری بخوابم... به زحمت تو جام میشینم... یه خمیازه میکشمو میگم: رزا؟
رزا همونطور که داره لباس عوض میکنه میگه: هوم؟
-نمیشه این رختخوابهای گرم و نرم و اون تخت رو هم با خودمون ببریم؟
رزا: روژان دست از این مسخره بازی ها بردار، لباس بپوش ساعت ده شده
-چــــــــــــــی؟
رزا: داد نزن... یادت باشه ازشون تشکر کنی
-تشکر دیگه واسه ی چی؟
رزا: روژان حالت خوبه؟... برای این همه کمکی که بهمون کردن
-تشکر نمیخواد که.... تازه باید کلی افتخار هم کنند که به خانمهای متشخصی مثله ما کمک کردن
رزا با یه لحن محکم میگه: روژان
-اه... باشه
رزا: بیا لباس بپوش... چمدونا رو میبریم پایین.... همونجا باهاشون صحبت میکنیم
-خانم اجازه؟
رزا: دیگه چیه؟
-برم دستشویی...
رزا با بی حواسی میگه: دستشویی واسه چی؟
با خنده میگم:واسه ی هواخوری 
رزا: روژان
-آخه یه سوالایی میپرسی آدم خندش میگیره، مردم میرن دستشویی واسه چی؟ خودت نمیدونی؟... باشه بذار برات بگم... بنده الان پی پی دارم در نتیجه......
میپره وسط حرفمو میگه: فقط زودتر از جلوی چشام گم شو
با خنده به سمت دستشویی میرم... وقتی از دستشویی بیرون میام رزا رو نمیبینم چمدون خودش رو هم برده... همونجور که لباس میپوشم به این فکر میکنم این لحظه ی آخری چه طوری حال ماکان رو بگیرم... یه لبخند خبیث رو لبام میشینه... لباسامو که پوشیدم چمدونم رو برمیدارمو به سمت در میرم... همونجور که از پله ها پایین میرم صدای ماهان رو میشنوم
ماهان: آخه چرا؟؟ این یه مدت هم همین جا میموندین
رزا: نه دیگه... خیلی مزاحمتون شدیم
ماهان چشمش به من میفته که به زحمت چمدونو حمل میکنم... به طرفم میادو میخواد چمدونو ازم بگیره که چمدونمو به سمت خودم میکشمو با لحن مسخره ای میگم: با چمدونم چیکار داری؟
ماهان خندش میگیره و میگه: کاری ندارم میخوام برات بیارم پایین
-نمیخوام... از کجا معلوم چمدونه نازنینم رو واسه خودت برنداری؟
ماهان: روژان
-برو کنار... 
ماهان: روژان این رزا چی میگه؟
-نمیدونم من که اینجا نبودم...
ماهان: میگه میخواین برین
خودمو متعجب میکنمو میگم واقعا؟
ماهان با تعجب میگه تو نمیدونستی؟
-نه بابا... من از کجا باید میدونستم
ماهان: پس این چمدون چیه دستت؟
- توی این چمدون که وسایلای من نیست
ماهان بهت زده میگه: پس چیه؟
-وسایلای باارزش شماها رو ریختم تو چمدون... دارم میذارم تو ماشین تا خیالم از بابت آینده ی خودمو رزا راحت باشه... مگه دیوونه ام غذا و جای مفت رو ول کنمو برم
ماهان که تازه میفهمه سرکار بود میگه: روژان 
-چیه بابا؟ بالاخره که باید میرفتیم... ترجیح میدم این چند روز آخر رو تو روستا باشم
ماهان: حالا از کی اتاق گرفتی؟
-بذار این چمدون رو بذارم حالا میام 
سری تکون میده و رو مبل میشینه... به زحمت خودمو به ماشین میرسونمو چمدون رو توی صندوق عقب میذارم... چاقوی ضامن دار رو از داشبورد برمیدارمو یه نگاهی به اطراف میندازم... باد چهار تا لاستیک ماشین ماکان و بعد هم ماهان رو خالی میکنم... خدا رو شکر از آقا جعفر خبری نیست... ایکاش ماشین کیارش هم اینجا بود... هنوز دلم خنک نشده... یه ماژیک از داشبورد ماشینم برمیدارمو روی شیشه ی پشت ماشین ماکان مینویسم: چرا من خرم؟
بعد با عجله سمت ماشینه ماهان میرم و رو شیشه عقب ماشینش مینویسم: چرا داداش ماکان خره؟
یه نگاهی به ماشینا میکنم... یه لبخند میاد رو لبم... بهتره تا لو نرفتم صحنه ی جرم رو ترک کنم... ماژیک رو میذارم تو جیب مانتومو به داخل میرم... ماکان هم خواب آلود با موهای پریشون رو مبل دو نفره کنار ماهان نشسته و سعی داره رزا رو منصرف کنه
ماکان: تو روستا دو تا دختر تنها میخواین چیکار کنید؟
به سمت رزا میرمو میگم: میخوایم بریم وسط روستا بندری برقصیم حرفیه؟
به سمت من برمیگرده و با خشم نگام میکنه... میدونم که میدونه همه اینا زیر سر منه... 
ماهان با خنده میگه: خوب همین جا بندری برقصین ما هم فیض ببریم
-نشد دیگه... میخوام وسط روستا بندری برقصم یه چیزی کاسب شم
ماهان: همینجا پولش رو هم بهتون میدیم
-اونجا برقصم هم از اهالی روستا پول میگیرم... هم شما مجبور میشین بیاین... در نتیجه از شما هم پول میگیرم... هر جور حساب میکنم منفعت رو توی رفتن میبینم
ماهان: حداقل یه صبحونه بخورین بعد برین
رزا: بهتره زودتر....
یکم فکر میکنم و بعد وسط حرف رزا میپرم: با این مورد موافقم
رزا: روژان مگه دیرمون نشده؟
-عیبی نداره... آخرین غذای مفت و مجانی رو هم میخوریمو بعد میریم
ماهان با خنده سری تکون میده و میگه: حالا اقدس خانم رو صدا میزنم
-نمیخواد منو و رزا آماده میکنیم
رزا هم سری به نشونه موافقت تکون میده
رزا میز رو میچینه... من هم آب رو میذارم جوش بیاد... من و رزا چایی دوست نداریم... همیشه آب پرتغال میخوریم... اما ماکان عاشقه چایی شیرینه تو این چند روز اینو خوب فهمیدم... ماهان هم که فقط و فقط چایی تلخ
رزا: من میرم چمدون رو تو ماشین بذارمو برگردم
سری تکون میدمو بعد از رفتن رزا دست به کار میشم... شکر پاش رو خالی میکنمو توش نمک میریزم و جلوی صندلی همیشگیه ماکان میذارم... واسه همه چایی میریزم... میخوام برم همه رو صدا کنم که رزا رو عصبی جلوی آشپزخونه میبینم
رزا طوری که فقط من و خودش بشنویم میگه: این چه کاری بود کردی؟
با تعجب میگم: چه کاری؟
رزا: اون جمله زشت چیه که پشت ماشین ماکان نوشتی؟ اصلا با چی نوشتی که پاک نمیشه
سعی میکنم خودم متعجب نشون بدمو میگم: رزا تو حالت خوبه؟ من به ماشین ماکان چیکار دارم؟ اصلا مگه پشت ماشین چی نوشته شده؟
تو دلم میگم خدا رو شکر متوجه ی پنجری و ماشین ماهان نشد
رزا چشماشو باریک میکنه و با یه لحن عصبانی میگه: نوشته چرا من خرم؟
پخی میزنم زیر خنده و میگم: پس بالاخره خودش هم کشف کرد
رزا: چی رو؟
-خر بودنش رو دیگه؟ حالا چرا پشت ماشین نوشت از خودم میپرسید
رزا: روژان
- ای بابا چرا هر اتفاقی می افته گردن منه بدبخت میندازی... از من مظلوم تر پیدا نکردی؟
رزا: آخه تنها کسی که ذاتش خرابه تویی؟
با صدای ماهان به خودمون میایم
ماهان: روژان دوباره چیکار کردی که رزا اینقدر حرص میخوره
با مظلومیت میگم: هیچی به جون ماکان
ماهان با صدای بلند میخنده و میگه: این خودش نشون میده که یه کاری کردی
با حالت قهر پشت میز میشینمو میگم اون هاپو رو صدا کنین صبحونه آماده هست... محصول مشترکه رزا و روژان
ماهان با خنده سری تکون میده و میره ماکان رو صدا کنه
رزا: امان از دست تو، راستی قبل از رفتن یادم بنداز دستتو پانسمان کنم
- رزا همینجوری هم خیلی دیرمون شده... یه زخم جزئیه که تا حالا تقریبا خوب شده
رزا: اما.......
میپرم وسط حرفشو میگم: اینقدر رو حرفم اما و اگر نیار بخور دیرمون شد
شروع به خوردن میکنم اما رزا منتظر میمونه ماهان و ماکان بیان... ماهان و ماکان هم میان و پشت میز میشینن... همه داریم صبحونه میخوریم... من همه حواسم پیشه ماکانه... زیرچشمی نگاش میکنم... با اخم شکرپاش رو برمیداره.... نمک رو تو چایی میریزه و هم میزنه... یه قلپ میخوره اخماش بیشتر میره تو هم... یکم دیگه میخوره من سرمو میارم پایینو خودمو مشغول خوردن نشون میدم
ماکان: چرا چایی من شوره؟
ماهان پخی میزنه زیر خنده... دست رزا تو هوا میمونه... سنگینی نگاه ماکان رو روی خودم احساس میکنم... سرمو میبرم بالا و میبینم ماهان با خنده، ماکان با عصبانیت و رزا با اخم به من نگاه میکنند
-چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنید؟
ماهان: یعنی کار تو نیست؟
با مظلومیت میگم: چی؟
رزا: چایی ماکان
-حالت خوبه رزایی؟ من چیکار به چایی ماکان دارم؟
بعد همونجور که خندمو قورت میدادم ادامه میدم: حتما حس چشایی ماکان خان به مشکل برخوردن
رزا با خشم شکرپاش رو برمیداره و میگیره جلوم و میگه: طعمش رو امتحان کن
-اگه شکر رو خالی خالی بخورم مرض قند میگیرما
رزا: با یکم شکر هیچ کس مرض قند نمیگیره
- از کجا معلوم؟؟ باز داری خرم میکنی......
رزا با داد میگه: گفتم امتحان کن
ناچارا شکرپاش رو از دستش میگیرمو یکم نمک رو میریزم تو دهنم
رزا: چه طعمی میده؟
-حس شیرینی... حس شوکولات... باز میخوام... چه خوشمزه بود
یکم دیگه میخوام بذارم تو دهنم که رزا با تعجب شکرپاش رو از دستم میگیره و میگه: واقعا؟
ماهان هم تعجب کرده
رزا خودش طعم شکر رو امتحان میکنه و جیغش میره هوا
رزا: روژان اینکه شوره
-نه بابا... راست میگی؟
ماهان با خنده نگامون میکنه
رزا: روژان از ماکان خان عذرخواهی کن
لبخندی رو لبای ماکان میشینه
-هر کی حس چشاییش عوض بشه تقصیر منه... اول صبحه نمک و شکر رو خوب از هم تشخیص نمیدین
رزا: همه اشتباه میکنند فقط تو درست میگی
-پس چی؟
برای اینکه حرفو عوض کنم میگم: وای... بیچاره شدم... دیرمون شد اگه صبحونه نمیخوری پس راه بیفت... 
رزا: حرفو عو......
میپرم وسط حرفشو میگم: من که رفتم 
بعد هم میرم تو ماشین منتظر رزا میشم
با صدای ضربه هایی که به شیشه ی ماشین میخوره به خودم میام... ماهان رو میبینم... از ماشین پیاده میشمو میگم: چیزی شده؟ 
ماهان: رزا گفت یکم منتظرش بمونی الان میاد؟ هر چی گفتیم ظرفا رو اقدس خانم میشوره قبول نکرد
سری تکون میدمو چیزی نمیگم... ماکان هم به طرفمون میاد
ماهان: نگفتی از کی اتاق اجاره کردی؟
ماکان که به ما رسیده با خونسردی میگه: لابد حاج رضا
-نه بابا،حاج رضا اتاق نداشت
ماهان: پس کی بهتون اتاق داده؟
-مجبور شدم از آقا عباس اتاق اجاره کنم
ماهان و ماکان با هم میگن: چـــــــــــی؟
-چیه خوب، سه چهار روز دیگه، میشه دووم آورد
ماهان با عصبانیت میگه: اون و پسرش اصلا آدم نیستن... اونا از قاسم هم بدترن
با خونسردی میگم: از شماها که پست تر نیستن
ماکان: حرف دهنتو بفهم
- من خوب میفهمم چی دارم میگم... اونی که آخر نفهمیه کسی نیست جز جنابعالی
ماکان: از همین حالا بهت میگم بازیه بدی رو شروع کردی
-من اصولا با بچه های زیر دو سال بازی نمیکنم
ماکان: میخوای بگی خیلی از من بزرگتری؟
-از لحاظ عقلی بله
ماکان: کاملا از رفتارت پیداست
ماهان با دهن باز به بحثه من و برادرش گوش میده که یهو چشمش میخوره به ماشین ماکان...خندش میگیره اما جلوی خودش رو میگیره... معلومه هم متوجه ی پنچری شده هم متوجه نوشته... ولی هیچی نمیگه... لابد برای جلوگیری از دعواهای بیشتر... ماشین خودش تو دید نیست هنوز از ماشینه خودش خبر نداره
بی توجه به ماهان میگم: خودم هم میدونم رفتارم خیلی بزرگتر از سنمه... احتیاجی به یادآوری نبود
ماکان: خیلی رو داری؟ 
-شما که دست ما رو از پشت بستی
با عصبانیت میخواد از جلوم رد بشه که پامو میبرم جلو که محکم زمین میخوره
-زشته پسر... اینجا که جای خواب نیست... برو تو اتاقت بخواب... برو گلم.. برو هاپویی 
بعد برمیگردم سمت ماهانو میگم: برادر عجب دوره زمونه ای شده... مردم جدیدا کجاها رو که واسه ی خواب انتخاب نمیکنند؟
ماهان با خنده به ماکان کمک میکنه... رزا هم از خونه بیرون میاد و با دیدن ماکان تو اون وضعیت با نگرانی میگه: چی شده؟
من سریع میگم: هیچی رزایی... آقا ماکان یکم هوس خواب به سرشون زده بود... 
رزا با تعجب به ما نگاه میکنه و میگه: من که نمیفهمم تو چی میگی... بعد با مهربونی برمیگرده سمت ماهان و ماکان... 
رزا: این چند مدت خیلی بهتون زحمت دادیم... واقعا شرمنده
ماهان لبخندی میزنه و میگه: دشمنتون شرمنده... این حرفا چیه وظیفمون بود
ماکان هم با لبخند سری تکون میده
رزا یکی میکوبه تو پهلوم...
-چیه بابا... پهلوم رو سوراخ کردی؟
ماهان دوباره خندش میگیره... رزا با ابرو بهم اشاره میکنه که ازشون تشکر کنم
با خونسردی میگم: رزایی چرا هر وقت ما داریم از اینجا میریم تیک عصبی میگیری؟... اون دفعه هم هی بیخودی ابروهات بالا و پایین میرفتن
رزا با حرص میگه: بیخودی نبودن... 
بعد از لای دندونای کلید شده میگه: میگم تشکر کن
-وقتی خودشون میگن وظیفمونه دیگه تشکر واسه چی؟
رزا دیگه طاقت نمیاره و با داد میگه: روژان
ماهان از خنده دلشو گرفته و خم شده با خودم فکر میکنم اگه ماشینه خودش رو هم ببینه همینجوری میخنده یا نه؟... رو لبهای ماکان هم نیشخند مسخره ای خودنمایی میکنه
با خنده میگم: رزایی قبل از اینکه تو بیای من از آقا ماهان و آقا ماکان تشکر کردم میتونی از خودشون بپرسی
ماکان اخمی میکنه و هیچی نمیگه
رزا لبخندی میزنه و میگه: میمردی همین رو زودتر بگی
شونه هام رو بالا میندازمو چیزی نمیگم... از ماهان و ماکان خداحافظی میکنیم و سوار ماشین میشیم... ماشین رو روشن میکنم... سرمو به طرف ماکان برمیگردونمو با چشمام به ماشینش اشاره میکنم... با تعجب به ماشینش نگاهی میندازه در کسری از ثانیه به سمت من برمیگرده... میخواد بیاد به طرف ماشین که سریع گازو میگیرمو دبرو که رفتیم... از آینه ماشین میبینم که با عجله به سمت ماشین خودش میره و میخواد سوار شه ولی متوجه پنچریه ماشین میشه و یه لگد محکم نثار لاستیک ماشین میکنه
یه لبخند رو لبم میشینه
رزا: کارت خیلی خیلی اشتباه بود
-رزایی من که کاری نکردم
رزا: آره کاملا پیداست
-وقتی پیداست پس چرا تهمت میزنی؟
رزا: من تهمت میزنم؟
با مظلومیت میگم:اوهوم
رزا: هر وقت که مظلوم میشی میفهمم یه غلطی کردی
-آجی جونم
رزا: گوشام دراز شد
-آجــــــــــی
رزا: اه چته؟... آخه این چه کاری بود که کردی... اون از نمک... اون از ماشین ماکان... تو واقعا روت میشه تو چشمای ماکان نگاه کنی؟
-اوهوم
رزا: خیلی پررویی...یه آهنگ بذار که صداتو نشنوم
-آجی خیلی بی تربیت شدیا... کی با آجی کوچولوش اینجوری حرف میزنه
رزا: توی نره غول کوچولویی؟
-نه خیر منه ماده غول کوچولو هستم
رزا دیگه جوابمو نمیده و خودش یه آهنگ میذاره... منم هیچی نمیگمو به آهنگ گوش میدم
گریه نکن گریه دیگه فایده نداره
من دیگه ماهت نمی شم بروستاره
دعا نکن پشت سرم بر نمی گردم
فقط بگو برای تو چیکار نکردم
برای عشق پاکمون کیسه میدوختی
قلب منو به قیمتش کاش می فروختی
می گفتی که چشام برات مثل یهماهه
ولی عزیزم اسمون تو سیاهه
گریه نکن کلبه مارو خودتسوزوندی
یادت میاد دل منو چقدر سوزوندی
یادت میاد چه روزای قشنگیداشتیم
یادش بخیر چه قلبای یه رنگیداشتیم
شمع تولدت برام یه یادگاره
یواشکی دزدیدمش با بیقراری
تا به مقصد برسیم هیچکدوم حرفی نزدیم... نزدیکایه خونه عباس ماشین رو پارک میکنم.. رزا میخواد پیاده شه که مچ دستش رو میگیرم... با تعجب به طرفم برگشت
رزا: چیزی شده؟
-راستش رزا اینجایی که ما داریم میریم جای زیاد جالبی نیست... شاید یه خورده زندگی سخت باشه
رزا: خوب اینو که از اول گفتی... گفتی که زیاد راضی نبودی... منم گفتم مسئله ای نیست
-رزا بهتره یه خورده بیشتر مراقبه خودت باشی... من به آدمای اینجا زیاد اعتماد ندارم... ازت خواهش میکنم اگه خواستی به مادرت سر بزنی بهم بگی تا منم باهات بیام
رزا: اما......
با جدیت تو چشمای رزا زل میزنمو میگم: رزا من قول میدم خودمو کنترل کنم و با قاسم دهن به دهن نشم... از این به بعد کسی نیست که هوامونو داشته باشه من تو رو دارم تو هم منو... تو شهر خودمون نیستیم که خیالمون راحت باشه... درسته اینجا آدمای خوبی داره اما آدم های بد هم کم نیستن یکیش همین قاسم
رزا به فکر فرو میره و بعد از مدتی میگه: حق با توهه... فقط رزا اگه باهام اومدی باهاشون درگیر نمی شیا
-خیالت راحت باشه... حالا هم پیاده شو که حسابی دیرمون شد
رزا سری تکون میده و میگه: چمدونامون چی؟
-با خودمون میبریم
چمدونا رو برمیداریم و به سمت خونه عباس میریم... خیلی نگرانم... خیلی زیاد... 
-همین جاست
رزا نگاهی به خونه میندازه و هیچی نمیگه من هم چند ضربه به در میزنم... کسی جواب نمیده... دوباره چند ضربه به در میزنم... صدای احمد رو میشنوم... 
احمد: اومدم... چه خبرته؟
بعد از چند ثانیه در باز میشه و احمد جلوی در نمایان میشه... با دیدن من اخماش میره تو همو دوباره مثله دفعه ی قبل شروع میکنه به برانداز کردنم اصلا متوجه رزا نشده... از نگاهاش متنفرم... اخم میکنم... میخوام چیزی بگم که با صدای رزا ساکت میشم
رزا: سلام آقا
احمد که انگار تازه متوجه رزا شده با اخم نگاهی به من و رزا میندازه و میگه: سلام
و از جلوی در کنار میره
من فقط سری به نشونه ی سلام تکون میدم که باعث میشه احمد پوزخندی بزنه و بگه: بهت یاد ندادن به بزرگترت سلام کنی
منم متقابلا پوزخندی میزنمو میگم: نمیدونستم این قدر عقده ی سلام داری وگرنه حتما اینکارو میکردم
و بعد با بی تفاوتی از کنارش رد میشم و به سمت اتاق میرم... رزا هم بی هیچ حرفی پشت سر من حرکت میکنه... وقتی به اتاق میرسم در اتاق رو باز میکنم و میرم کنار تا رزا داخل بشه... دهن رزا از تعجب باز میمونه
با لحن شوخی میگم: بابا دهنتو ببند حالا یه پشه ای مگسی چیزی اون تو میره
رزا با تعجب میگه: روژان ما باید اینجا زندگی کنیم؟
با شرمندگی میگم: چاره ای نیست
رزا: هیچ جای دیگه ای اتاق نمیدن؟
-یه جای دیگه بود که به مسافرا اتاق میداد اما همه اتاقاش پر بود
رزا سری تکون میده و میگه: مثله اینکه واقع چاره ای نیست... غذامون چی میشه؟
-با خودشونه
رزا: اصلا از این احمد خوشم نمیاد... بدجور بهت نگاه میکنه... بهتره زیاد سر به سرش نذاری
-حالم از خودشو نگاهاش بهم میخوره
رزا: حتما باید یه خونه واسه خودمون جمع و جور کنیم... بالاخره من باید هر چند وقت یه بار به مادرم سر بزنم... نمیشه هر وقت میایم اینجوری سرگردون بشیم
-منم بهش فکر کردم... وقتی برگشتیم به عمو کیوان میگم که ترتیبشو بده
رزا سری تکون میده و دیگه هیچی نمیگه... لباسامونو عوض میکنیم... هردومون شلوار جین با یه بلوز ساده تنمون میکنیم من یه شال هم رو سرم میندازم ولی رزا روسری سرش میکنه... یکم دیگه تو اتاق میمونیم ولی حوصلم عجیب سررفته
-اه.... حوصلم سر رفت... بلند شو یه دوری تو حیاط بزنیم
رزا: من خواب رو به هرچیزی ترجیح میدم... یه بالشت برمیداره و دراز میکشه
تو عمرم این همه یه جا ننشسته بودم ... از جام بلند میشمو میخوام از اتاق خارج شم که رزا صدام میکنه
رزا: بیرون نرو از این احمد خوشم نمیاد
-بیخیال بابا... من به اون چیکار دارم... دور و برش نمیپلکم
رزا: پس حواست باشه
-باشه
میرم تو حیاط میبینم یه زن میانسال با یه دختر جوون تو حیاط نشستن و با هم سبزی پاک میکنند... خدا رو شکر خبری از احمد نیست... با لبخند به طرفشون میرم
-سلام 
دختر جوون و زن اول با تعجب بهم نگاه میکنند... بعد کم کم اخماشون میره تو هم... زیر لبی یه سلامی حوالم میکنند و به کارشون میرسن... اینا چرا اینجوری کردن؟... اعصابم بیشتر بهم میریزه... حیاطشون خیلی بزرگه... یکم تو حیاط قدم میزنم که صدای زن رو میشنوم
زن: دخترای این دوره زمونه چه بی حیا شدن... یکی نیست بهش بگه این چه وضعه لباس پوشیدنه
نگاهی به لباسام میندازمو هیچی نمیگم... بالاخره فرهنگ من با اینا فرق میکنه... من تو یه محیط باز بزرگ شدمو این چیزا زیاد برام مهم نیستن... ولی ایکاش اینا هم یه خورده درکم میکردن... آهی میکشمو بی تفاوت بهشون تو حیاط پرسه میزنم... تو حال و هوای خودم هستم به دیوار تکیه دادمو به آسمون نگاه میکنم که با تکون دستی به خودم میام... برمیگردم به طرفه کسی که تکونم میداد... میبینم دختره با اخم بهم میگه: غذا آماده ست
سری تکون میدمو به سمت اتاقمون میرم... درو باز میکنم و میرم تو اتاق... رزا خوابیده
-رزا.... رزا....
رزا:هوم؟... چی شده؟
-خواب بسه.... بیدار شو بریم غذا بخوریم
رزا: آخ... همه بدنم درد میکنه.... خیلی خسته ام...
-میخوای یکم دیگه بخوابی؟
رزا: نه دیگه زشته... بریم
سری تکون میدمو باهاش همراه میشم... باهم از اتاق خارج میشیمو میریم سمت اتاقی که ازش سر و صدا میاد... سفره رو وسط اتاق پهن کردن و همه دورش نشستن... من و رزا هم کنار اون زن میانسال که فکر میکنم زن عباسه میشینیم و یه سلام زیر لبی میکنیم... همه جوابمونو میدن.... عباس و پسرش و یه پسره ی دیگه که حس میکنم دامادش هستن یه طرف سفره نشستن منو و رزا و زن عباس و اون دختر جوون توی حیاط که حالا میفهمم دختره عباسه هم یه طرف دیگه سفره نشستیم... سنگینی نگاه احمد رو روی خودم حس میکنم... اصلا نمیتونم به راحتی غذا بخورم... بدجور اعصابم خورد شده... نیمه کاره غذامو رها میکنم و از سفره کنار میرم... یه تشکر زیرلبی هم ازشون میکنم
رزا: روژان چی شد؟
-سیر شدم
زن عباس با طعنه میگه:لابد باب میلتون نبود
سعی میکنم خودم رو کنترل کنم همه مهربونیمو میریزم تو صدامو با لبخند میگم: برعکس یکی از خوشمزه ترین غذاهایی بود که تو تمام عمرم خوردم ولی چون صبحونه دیر خوردیم زیاد گرسنه نبودم
رزا هم سری تکون میده و میگه: روژان راست میگه، غذاش خیلی خوشمزه ست 
زن عباس که انتظار این برخورد رو نداشت یکم لحنش نرم تر میشه و میگه: نوش جونتون
بعدش بقیه غذاشو میخوره و چیزی نمیگه... غذا که تموم میشه... مردا میرن تو یه اتاق دیگه... رزا میره استراحت کنه ولی من اصلا خسته نیستم تصمیم میگیرم تو جمع کردن سفره کمک کنم... زن عباس و دخترش با تعجب بهم نگاه میکنند
-چیزی شده؟
زن عباس: چیکار میکنی دختر؟
-هیچی، دارم سفره رو جمع میکنم
دختر: ما هستیم بهتره تو هم بری استراحت کنی
-این کارو که هر روز دارم میکنم... این چند روز فقط خوردم و خوابیدم... 
زن عباس: اما...
میپرم وسط حرفش میگم: دیگه اما و آخه و اگر نداره اینجوری حداقل از بیکاری حوصلم سر نمیره
دیگه هیچکدوم حرفی نمیزنند منم باهاشون سفره رو جمع و جور میکنم
اونا لب حوض میشینندو ظرفا رو میشورن منم نگاهشون میکنم
زن عباس میگه: دخترجون از کجا اومدی؟
- تهران
زن عباس: در س میخونی؟
-این ترم چند وقته دیگه لیسانسمو میگیرملیسانسمو میگیرم
یکم گنگ نگام میکنه با لبخند میگم: همین چند روز پیش تموم کردم
زن عباس: آهان
-رابطه تون با ثریا خوبه؟
آهی میکشمو میگم: من زیاد ندیدمش... بیشتر خواهرم به دیدنش میره
دختر: بیچاره ثریا... خیلی سختی کشید
سری به نشونه ی مثبت تکون میدمو میگم: خیلی دلم براش میسوزه... چرا کاری نمیکنه.. حداقل شکایتی... چیزی...
زن عباس: دخترجون اینجا شهر نیست... اینجا همه گوش به فرمانه شوهرشون هستن
آهی میکشمو چیزی نمیگم
دختر: این چند روز کجا بودین؟
-ویلای ماکان
زن عباس با تعجب میگه: ماکان کیه؟
-همون ارباب خودتون دیگه
زن عباس و دخترش با هم میگن: چــــــــــی؟
با تعجب نگاشون میکنم میگم: چی شده؟ چرا اینقدر تعجب کردین
زن عباس: یعنی ارباب اجازه دادن شما اونجا بمونید
-اوهوم... مگه مشکلیه؟
زن عباس: دخترجون سعی کن در این مورد به کسی چیزی نگی... مردم دل خوشی از ارباب ندارن فقط کافیه بفهمن یه مدت هم باهاشون رابطه ی خوبی داشتی دیگه نمیتونی دو روز بیای تو این روستا... 
-ولی اهالی روستا بارها ما رو با اونا دیدن... تازه خیلی هم به ما احترام گذاشتن
زن عباس: از ترس بود... دخترجون تو چه ساده ای هستی... من اول فکر کردم زیادی خودتو میگیری ولی میفهمم زیادی ساده و بیخیالی... بهتره حواستو جمع کنی
-من که اینجا زندگی نمیکنم... پس برام دردسری درست نمیشه... بعدش من با ماکان و خونوادش کاری ندارم... حالا چرا اهالی روستا اینقدر از ماکان بدشون میاد
زن عباس: خون این مردم رو تو شیشه کرده... پدرش هم مثله خودش بود
-ماهان و کیارش چطورن؟
زن عباس: برادر و پسرعموش رو میگی؟
سری به نشونه ی تائید تکون میدمو اون میگه: اصلا اهالی روستا رو آدم حساب نمیکنند... ولی باز خوبیش اینه که کاری به کار مردم ندارن... اما ارباب همه رو خسته کرده... بعضی موقع مردم میگن کاش پدرش هنوز زنده بود
-مگه نمیگین پدرش هم مثله خودش بود
زن عباس: اونم خیلی مردم رو اذیت کرد... اما باز یکم بیشتر با اهالی روستا کنار میومد
سری به عنوان تاسف تکون میدمو میگم: چرا اهالی هیچ کار نمیکنند؟
زن عباس: چیکار میتونن کنند؟ همگیمون باید بسوزیم و بسازیم
خیلی با زن عباس حرف زدم... فهمیدم اسم خودش معصومه و اسم دخترش منیره... در کل زن مهربونیه... دخترش هم دختره خوبیه... هر چند شروع خوبی نداشتیم ولی رابطم باهاشون خوب پیش رفت... معصومه هم خیلی دلش از شوهرش پر بود... عباس هم یکی هست مثله قاسم... یه قمارباز به تمام معنا... بعد از کلی حرف زدن معصومه و منیر رفتن یه خورده استراحت کنند... منم تصمیم گرفتم برم یه دوری تو روستا بزنم... به سمت اتاق میرم تا لباسامو عوض کنم... درو باز میکنم... رزا دراز کشیده و یه رمان از چمدون در آورده و داره میخونه
-خسته نشدی از بس تو این اتاق موندی؟... من میخوام برم یه دوری تو روستا بزنم بیا با هم بریم
رزا: روژان تو دو دقیقه نمیتونی یه جا آروم بگیری؟ یه امروز رو به خودت و به من استراحت بده
با حرص نفسمو بیرون میدمو میگم: مگه جنابعالی تو این چند روز به جز استراحت کار دیگه ای هم کردی ؟
رزا: روژان آروم بگیر... این رمان به جای حساسش رسیده
-تو رمانت رو بخون من میرم یکم تو روستا قدم بزنم
سری تکون میده و میگه فقط زود بیا... باشه ای میگمو لباسام رو عوض میکنم... شلوار جین یخی با مانتو کوتاه به رنگ آبی آسمونی پوشیدم یه شال سرمه ای هم رو سرم انداختم... عینک آفتابیم رو برداشتم و از رزا خداحافظی کردم... همینطور که دارم میرم بیرون احمد رو میبینم... احمد با اخم جلو میادو میگه: کجا؟
با خونسردی میگم: برای بیرون رفتنم باید از شما اجازه بگیرم
احمد: وقتی تو خونه ی ما زندگی میکنی... آره...
پوزخندی میزنمو میگم: بابتش پول گرفتی... مجانی که اینجا نیستم... بهتره تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکنی
بعد بدون اینکه منتظر جواب باشم از خونه میام بیرون... 
زیر لب زمزمه میکنم: عجب آدمای پررویی پیدا میشن
عینک آفتابی رو به چشمام میزنم و شروع میکنم به قدم زدن... زیر لب یکی از شعرهای مورد علاقم رو زمزمه میکنم:
زندگی ادامه داره
حتی وقتی ما نباشیم
اگه آشنا بمونیم
یا مث غریبه ها شیم
زندگی همینه جونم
گاهی همرنگ خزونه
با حقیقت جون می گیره
گاهی هم رنگین کمونه
گاهی هم مثل یه ماهی 
توی یک تنگ طلایی
آره رسم دنیا اینه
چه بخواهی چه نخواهی 
همینجور که برای خودم شعر رو زمزمه میکنم میبینم یه دختر فوق العاده خوشگل داره به یه دختر کوچولو یه چیزی میگه و اون دختر بچه هم زار زار گریه میکنه و میگه: ببخشید خانم
اما اون دختره دست بردار نیست؟
دختر: احمقه بی شعور ببین چه بلایی سر لباسم آوردی؟... مگه تو پولش رو میدی... یا اون بابای بی اصل و نسبت... حالم از این همه کثیف کاریهاتون بهم میخوره
یکم میرم جلوتر میبینم یکم لباسش خاکی شده... چرا این دختر بخاطر یه خورده خاکی که رو دامن لباسش ریخته اینجوری میکنه... 
دختربچه با هق هق میگه: خـ ـانـ م بـ ـبـ ـخـ ـشـ ـیـد
دختر: خفه شو احمق، سرمو خوردی
دیگه تقریبا پشت دختره هستم که یهو دست دختره میره بالا که به صورت نازنین اون دختر کوچولو فرود بیاد که سریع دستشو تو هوا میگیرم
دختر با عصبانیت به طرف من برمیگرده و میگه: معلومه داری چه غلطی میکنه؟
با پوزخند میگم: این سوالیه که من باید از جنابعالی بپرسم؟
با عصبانیت میگه: به چه جراتی با من اینطور حرف میزنی
-مگه حرف زدن با یه احمق جرات میخواد
اینو میگمو دستش رو که تو دستمه ول میکنم
دختر با جیغ میگه: به من میگی احمق؟
با مسخرگی یه نگاه به دور و اطراف میندازمو میگم: مگه اینجا به جز خودت احمقه دیگه ای هم میبینی؟
باز یه صدای آشنا... صدایی که صاحبش صد در صد به خونم تشنه هست... صدای ماکان... صداش رو میشنوم که با فریاد میگه: اینجا چه خبره؟
دختره با عصبانیت میگه: عزیزم کجا بودی؟... این دهاتیه بی اصل و نسب به من توهین کرد
با یه پوزخند به سمت ماکان برمیگردمو میگم: بهتره این دخترو به یه چشم پزشک نشون بدی... چون اگه از لهجه ام معلوم نباشه از لباسم به راحتی میشه فهمید من اهل اینجا نیستم 
و بعدش برمیگردم به سمت دختره و میگم: اصل و نسب به پول نیست که اینقدر بهش مینازی آدمای این روستا هزار برابر بیشتر از توی جیغ جیغو اصل و نسب دارن
دختره با عصبانیت به سمت من میادو سیلی محکمی به صورتم میزنه... اینقدر سریع این اتفاق میفته که شوکه میشم
ماکان پوزخندی میزنه و میگه: بریم عزیزم... خودت رو بخاطر این حرفایه بی ارزش ناراحت نکن
دختر:باشه گلم الان میام
بعد برمیگرده سمت منو میگه: اینو زدم که بدونی با همسر آینده ی ارباب این روستا چه جوری حرف بزنی... میدونی پدر من کیه؟ خان روستای بالا.. حالا تو دختره ی بی دست و پا جرات میکنی با من اینطوری حرف بزنی
بعد یه پوزخند میزنه و به سمت ماکان میره... تازه به خودم میام... با قدم های بلند خودمو بهش میرسونم... دستمو رو شونش میذارمو اونو محکم فشار میدمو دختر رو به طرف خودم برمیگردونم و یه سیلی محکم تحویلش میدم... حالا من یه پوزخند میزنمو میگم: به چیت مینازی... به بابات یا به شوهره زورگوی احمق تر از خودت... اگه این بابا رو نداشتی که این پسره محل سگ هم بهت نمیداد... اینو یادت باشه که همیشه به همین راحتی از کسی نمیگذرم... این سیلی رو بهت زدم چون عادت ندارم به کسی بدهکار باشم... دفعه ی بعد ببینم دستت رو من بلند شده از همون اول دستت رو شکسته فرض کن... و در آخر هم باید بگم من بهت توهینی نکردم... من به یه احمق گفتم احمق این کجاش توهینه؟؟
بعد از جلوی چشمای مات و مبهوت ماکان و اون دختر میگذرم و میرم کناره دختر بچه میشینم
-چرا گریه میکنی خانمی؟
دختربچه: آخـ ـه مـ ـن لـ ـبـ ـاس خـ ـانـ ـم رو کـ ـثـ ـیـ ـف کـ ـردم
اشکاشو پاک میکنمو لباس خاکیش رو تمیز میکنمو میگم
-عزیزم همه چیز تموم شده دیگه احتیاجی به گریه نیست
دختربچه:یـ ـعنـ ـی خـ ـانم دعـ ـوام نـمیکـ ـنـ ـه؟
-معلومه که نه خانم خانما، بگو ببینم اسمت چیه گلم؟
چشمای اشکیش رو پاک میکنه و میگه: اسمم کلثومه
-وای وای چه اسمه خوشگلی
یه خنده ی خوشگل میکنه و میگه: خانم اسمه شما چیه؟
-من روژانم
میخنده و میگه اسمتون خیلی سخته
یه چشمک بهش میزنم و میگم چون تویی روژی صدام کن
با صدای بلند میخنده و میگه: اینم که سخته
منم باهاش میخندمو میگم: اصلا آبجی صدام کن... نظرت چیه؟ اینقدر هم نگو شما شما من یه دونه هستما
محکم میپره تو بغلمو میگه: باشه آبجی... من دیگه باید برم مامانم نگرانم میشه
-برو گلم... مواظبه خودت باش
خیلی خوشحالم که تو چشماش خوشحالی رو دیدم... به سمت ماکان برمیگردم... با اخم نگام میکنه و اون دختر دوباره با عصبانیت به سمت من میاد... میخواد حرفی بزنه که میگم: بهتره حواستو جمع کنی، من کاری به کار کسی ندارم اما اگه کسی برام دردسر درست کنه بدجور حالشو میگیرم
بعد بدون اینکه منتظر جوابی از طرفش باشم راهمو به سمت خونه کج میکنم... میرم تو حیاط خونه که رزا رو میبینم کنار معصومه نشسته و با اونا حرف میزنه تا چشمش به من میفته با جیغ میگه: روژان چی شده؟
-چیز مهمی نیست
رزا: هنوز رو صورتت اثر انگشته سیلی ای که خوردی هست بعد میگی چیزی نیست
با لحن جدی میگم: مطمئن باش هنوز اثر انگشت من هم رو صورت اون طرف هست
بعد به سمت اتاق میرم... رزا هم پشت سرم میاد
رزا: روژان بگو چی شده؟
-رزا فعلا حوصله ندارم بذار برای بعد
رزا: روژان یا میگی یا میرم به ماهان و ماکان میگم مسبب این بلا رو پیدا کنند
پوزخندی میزنمو میگم: لازم نیست جنابعالی زحمت....
میپره وسط حرفمو میگه: روژان من باهات شوخی ندارم همین حالا هم میرم
بعد با جدیت میره لباساشو میپوشه... شاید بهتر باشه همه چیز رو به رزا بگم... حال رزا هم خوب شده... من هم کنارش هستم نمیذارم اتفاقی براش بیفته... اون هم باید همه چیز رو بدونه... باید اون آدما رو بشناسه... تصمیمم رو گرفتم همه چیز رو بهش میگم... رزا لباسش رو پوشیده داره به سمت در میره
-رزا
رزا: هیچی نگو... خودم تا چند ساعت دیگه همه چیز رو میفهمم
-بهتره بشینی... چون با رفتنه تو پیش ماهان و ماکان هیچی درست نمیشه... چون مسبب همه ی این بلاها همونا هستن
رزا با داد میگه: چــــــــــی؟
به روبروم اشاره میکنمو میگم: بیا اینجا بشین تا برات همه چیز رو تعریف کنم
میادو روبروم میشینه... از اول شروع میکنم... از همه چیز براش میگم... از سیلی ای که ماکان بهم زد... از حال رفتنم... از رفتنه ماکان که منو همونطور بیهوش رها کردو رفت... از اون پیرمرد بیچاره.. از دفاعی که من کردم... از شلاقی که من خوردم... از سیلی ای که اون دختربچه خوردو من از اثر انگشتای ماکان همه چیز رو فهمیدم... از حرفایی که بین ماهان و ماکان رد و بدل شد و رزا با چشمهای گریون به حرفام گوش داد... و بالاخره میگم... از امروز ...از اون سیلی ای که خوردم... از اون سیلی ای که زدم و از اون دختربچه که با چشمهای گریونش...
رزا محکم بغلم میکنه و میگه: شرمندتم رزا... شرمندتم مثله همیشه به جای اینکه من ازت حمایت کنم تو ازم حمایت کردی...خیلی ازت غافل شدم... تمام این مدت این همه درد کشیدی و به من هیچی نگفتی از ترس اینکه دوباره حالم بد بشه... روژان بذار خیالت رو راحت کنم من حالم خوبه خوبه... درسته اوایل خیلی برام سخت بود...مرگ پدر و مادر... فهمیدن حقایق... ولی کم کم عادت کردم... با وجود تو همه چیز برام آسون شد... حالا دلیل رفتارات رو میفهمم... حالا دلیل اون عجله ها رو میفهمم... اذیتهای ماکان... عصبانیتت... ناراحتیت... حالا همه اینا رو میفهمم
-رزا دوست ندارم زیاد باهاشون گرم بگیری... ما از اول هم اشتباه کردیم... نباید بهشون اعتماد میکردیم... شاید کیارش و ماهان با ما یا دوستاشون یا خونوادشون خیلی خوب و مهربون باشن ولی مهم اینه که با مردمی که زیردستشون کار میکنند چه جور رفتاری دارن؟ اونا با خودخواهی تموم فقط و فقط به خودشون فکر میکنند... مخصوصا ماکان که به جز خونوادش هیچکس رو نمیبینه
رزا سری تکون میده و میگه: چقدر متاسف شدم من همه شون رو آدمای با شخصیتی میدیدم و فکر میکردم در موردشون اشتباه قضاوت کردم
-خودم هم وقتی ماجرا رو فهمیدم همین احساس رو داشتم
رزا چشمش به دستم میخوره... اشک تو چشماش جمع میشه... پارچه رو با آرومی از دور دستم باز میکنه و با دیدن دستم آه از نهادش بلند میشه
رزا: حداقل میرفتی درمونگاه... زخمت عمیقه... حاال میفهمم چرا نمیذاشتی زخمت رو ببینم
-فردا یه سر به درمونگاه میزنم
رزا سری تکون میده و میگه فعلا استراحت کن... سعی کن به چیزی فکر نکنی
باشه ای میگمو یه بالشت برمیدارم و رو زمین دراز میکشم
رزا: بذار رختخواب رو پهن کنم
-نه رزا... من راحتم
رزا:اما.....
-رزایی باور کن راحتم
رزا: باشه پس من پیشه معصومه و منیر میرم تو هم بگیر بخواب
-باشه
رزا از اتاق خارج میشه... احساسه آرامشه عجیبی میکنم... خیالم راحته راحته... از دروغهایی که به رزا گفته بودم عذاب وجدان داشتم الان حس میکنم یه باری از دوشم برداشته شده... البته به رزا نگفتم من به کیارش گفتم چه جوری دلتو به دست بیاره... هنوز که هنوزه میگم شاید کیارش سر به راه شد... مهربونی تو چشمهای کیارش به راحتی هویداست... دلم نیومد همه زحمتهاشو هدر بدم... هر چند من زیاد به این ازدواج راضی نیستم ولی خوب همه یه جاهایی اشتباه میکنند شاید در آینده کیارش متوجه ی اشتباهاتش شد.... اونقدر فکر میکنم که خودم هم نمیفهمم کی به خواب میرم
چشمامو کم کم باز میکنم...عجب خواب خوبی بود یکم سرحالتر شدم.... اما حس میکنم همه بدنم درد میکنه... البته اینجور که من خوابیدم اگر بدنم درد نمیکرد جای تعجب داشت... باید میذاشتم رزا رختخواب رو پهن کنه... به زحمت رو جام میشینم... یه خمیازه میکشم... نگام میره به سمت لباسام... ای وای ... چرا اینا رو عوض نکردم... همه چروک شدن... شال هم دور گردنم پیچ خورده... به سختی از جام بلند میشمو لباسام رو عوض میکنم... از اتاق خارج میشم... هوا تاریک شده... رزا رو نمیبینم... در حیاط بازه... صدای یکی رو میشنوم که داره با خواهرم حرف میزنه... یکم که بیشتر دقت میکنم متوجه صدای کیارش میشم
کیارش: رزا با من ازدواج کن من دوستت دارم... من خوشبختت میکنم
رزا: متاسفم... جواب من به شما منفیه
کیارش: رزا به خدا اینا آدمای درستی نیستن
رزا: باز چیزی تغییر نمیکنه... شما هم آدمای درستی نیستین فقط فرق شما با اهالی این خونه در اینه که من و خواهرم از شما کلی صدمه دیدیم اما آدمای این خونه تا حالا کاری به کارمون نداشتن
کیارش: رزا برگردین ویلای ماکان... من نگرانتون هستم... چرا باورم نمیکنی
رزا: چیزی به جز دروغ و ریاکاری ازت ندیدم که بخوام باورت کنم
کیارش: رزا باور کن من دوستت دارم... من دیوونه وار عاشقتم... تنها دلیلی که ایران موندم تویی
رزا پوزخند صداداری میزنه و میگه: متنفرم از آدمای متظاهر... از آدمایی که فقط و فقط هدفهای خودشون براشون مهمه... برای رسیدن به آرزوهای خودشون آرزهای دیگرون رو زیر پاهاشون له میکنند... برای رسیدن به آرمانهای خودشون آرمانهای دیگران رو زیر پا میذارن... باورهای خودشون رو باارزش نشون میدنو از باورهای دیگران بیتفاوت میگذرن... کیارش من کم کم داشتم باورت میکردم... حس میکردم اونی هستی که نشون میدی... ولی با شنیدن حرفهای روژان به خیلی چیزا پی بردم فهمیدم که نباید از رو ظاهر قضاوت کنم... میدونم که میدونی پسرعموت چه بلاهایی سر روژان آورده... ولی چیکار کردی؟... هیچی... فقط و فقط سکوت... روژان هم برای اینکه منو ناراحت نکنه هیچی بهم نگفت... تا اینکه امروز اثر انگشت سیلی رو روی صورتش دیدم... چقدر از خودم متنفرم که از خواهرم غافل شدم... خواهرم به خاطر من اینجا اومد... حرف شنید... سیلی خورد... شلاق خورد و اونوقت کسی که ادعا میکنه عاشقه منه فقط و فقط تماشاگر این بازی مسخره بود... نه آقا... من هیچوقت نمیتونم قبولت کنم... چون تو هم یکی هست مثله ماکان... اون با زورگویی هاش به همه بد میکنه... تو با سکوتت که نشون میده همه کاراشو تائید میکنی
به سمت در میرم... کیارشو میبینم که با همون لباسه شب قبل و موهای آشفته جلوی در خونه واستاده... تا منو میبینه دهنش باز میمونه... بعد از چند دقیقه به خودش میاد
کیارش: روژان صورتت چی شه؟
رزا پوزخند میزنه و میگه: بهتره این سوالو از پسرعموی عزیزت بپرسی که در جریان همه چیز هست... دیگه هم وقت من رو نگیر... تمایلی به دیدن دوبارت ندارم...امیدوارم دیگه جلو راهم سبز نشی
و بعد هم دستم رو میگیره و با خودش به داخله خونه میکشه
رزا زیر لب غرغر میکنه: پسره ی احمق میگه عاشقمه 
-رزا تو واقعا هیچ علاقه ای به کیارش نداشتی یا نداری؟
همونجور که قدم میزنیم رزا آهی میکشه و میگه: کم کم داشتم باورش میکردم
با لبخند میگم: رزا کیارش اونقدرا هم بد نیست
رزا: روژان بیخودی ازش طرفدار.......
میپرم وسط حرفشو میگم: گوش کن
رزا ساکت میشه و من ادامه میدم: من هیچکدوم از کارای کیارش رو تائید نمیکنم ولی باید به یه چیز دیگه هم توجه کنیم... اون در خونواده ای با چنین فرهنگی بزرگ شده، نمیشه ازش انتظار مهربونی با رعیت رو داشت... همه مون یه جاهایی رو اشتباه میریم... مهم نیست کدوم مسیر اشتباهه مهم اینه بعضی موقع احتیاج به یه تلنگر داریم تا به خودمون بیایم...همیشه سعی کن به طرف مقابلت فرصت جبران بدی... خودتو جای اون طرف بذار... اگه به جای اون بودی چیکار میکردی؟ اگه در چنین خونواده ای بزرگ میشدی چه رفتاری با بقیه داشتی؟ اگر فقط یه درصد هم احتمال دادی که شاید من هم اگر جای اون بودم همین برخوردها و رفتارها رو داشتم پس باید بهش فرصتی دوباره بدی.. من کاری با احساست ندارم.. خودت میدونی همیشه آزادی هرکس رو دوست داری واسه آیندت انتخاب کنی... هواتو دارم... تنهات نمیذارم... پا به پات میام اما دخالت نمیکنم... اون کسی که تصمیم نهایی رو میگیره فقط و فقط خودتی... چچون خودت عاقل و بالغی... خودت از همه بهتر میدونی از طرف مقابلت چی میخوای... اگر حس میکنی احساسی به کیارش داری به خاطر من یا کس دیگه پا رو احساست نذار... گذشتن از احساس یعنی فرار از سختیها... اگه بمونی و بجنگی... اگه بمونی و طرف مقابلت رو متوجه اشتباهاتش بکنی هنر کردی... فرار کردن که هنر نیست
رزا با حرفام به فکر فرو رفته... اصلا فکر نمیکردم خواهرم احساسی به کیارش داشته باشه... اون همه بی تفاوتی... اون همه سرسختی... اما امروز با حرفش جرقه ای تو ذهنم زده شد... وقتی به کیارش گفت کم کم داشتم باورت میکردم فهمیدم رزا نسبت به کیارش بی تفاوت نیست... هر چند خیلی از دست کیارش دلخورم ولی اگه متوجه ی اشتباهاتش بشه خیلی از مشکلات حل میشه... با صدای رزا به خودم میام
رزا میگه: نمیدونم... شاید باورت نشه روژان ولی خودم هم هنوز هیچی از احساسم نمیدونم... قبل از این ماجرا حس میکردم یه احساسی نسبت به کیارش دارم اما وقتی همه چیز رو ازت شنیدم حس میکنم کیارش رو نمیشناسم... حس میکنم هیچ چیز اون جور که باید باشه نیست.. حس میکنم با کیارش خیلی خیلی غریبه ام... آخه من چه جوری میتونم کیارش رو تغییر بدم؟
لبخندی میزنمو میگم: لازم نیست کیارش رو تغییر بدی... اصلا کیارش نباید تغییر کنه... فقط باید متوجه ی بعضی از اشتباهاتش بشه... اشتباه ما اینه وقتی کسی رو دوست داریم میخوایم اونو اونجور بسازیم که تو ذهن خودمون رویاپردازی کردیم.. اما ما تو زندگی واقعی هستیم...زندگی ما قصه وداستان نیست.... مرد ایده آل یا زن ایده آل ما همه چیز تموم نیستن... اونا هم ممکنه مشکلاتی داشته باشن... همه اشتباه میکنند همه مشکلاتی دارن... چه خوب میشه پا به پای هم با طرف مقابلمون پیش بریم... کیارش آدم بدی نیست فقط از خیلی چیزا بی اطلاعه...کمکش کن که مردم عادی رو بشناسه... رعیت رو بشناسه... زندگی سخت دیگران رو درک کنه... اون فقط زندگی ارباب سالاری رو دیده... از سختیهای مردم عادی چیزی نمیدونه... کمکش کن تا این مردم رو درک کنه... بعد بذار خودش انتخاب کنه... مهم نیست انتخابش چی باشه... مهم اینه تو همه سعیتو کردی... تو همه کمکاتو کردی...
رزا: اگه باز هم همین رفتارش رو ادامه داد چی؟
با شیطنت لبخندی میزنمو میگم: کم کم داری منو میترسونیا... یعنی اینقدر بهش احساس داری که نمیتونی ازش بگذری
رزا سرخ میشه و بلند میگه: روژان اصلا هم این طور نیست
-کاملا معلومه
رزا: روژان
-شوخی کردم گلم... اگه به رفتارش ادامه داد باز هم حق انتخاب رو از تو نگرفتن... یا همین کیارش رو میپسندی یا ترکش میکنی... فقط حواست باشه تا از احساست مطمئن نشدی هیچ جواب مثبتی به کیارش نده
رزا: نه حواسم هست... از این جهت خیالت راحت باشه...دنیا برعکس شده به جای اینکه من تو رو راهنمایی کنم تو منو راهنمایی میکنی
-خوبه خودتم میدونی... از بس بی عرضه ای
بعد همونجور که زیر لب غرغر میکنم ازش دور میشم... میخوام تنهاش بذارم تا با خودش کنار بیاد... 
در یکی از اتاقا باز میشه و احمد از اتاق میاد بیرون... زیر لب زمزمه میکنم: اه... حوصله ی این یکی رو ندارم
احمد با پوزخند یه نگاه به سمت چپ صورتم میندازه که کبود شده میخواد چیزی بگه که منیر از اتاق خارج میشه و منم به سرعت به سمت منیر میرم
-سلام منیرجون
منیر نگاهی بهم میندازه و میگه: سلام روژان... رزا رو صدا کن غذا آماده ست
بعد برمیگرده به سمت احمدو میگه اینجا چیکار میکنی؟ برو بابا کارت داره
احمد با اخم باشه ای میگه و میره... منم میرم تا رزا رو صدا کنم... بعد از شام من و رزا به اتاقمون میریم
-از بس خوابیدم دیگه خوابم نمیاد
رزا با اخم میگه: بیخود... این روزا از بس از این و اون کتک خوردی جون تو بدنت نمونده... میگیری میخواببی
خندم میگیرمو میگم: مگه کیسه بوکسم
رزا: کمتر از اونم نیستی
-رزا
رزا: روژان... راستی یادت باشه فردا یه سر به درمونگاه بزنی
-مگه دکترم
رزا: واسه دستت میگم دیوونه
-مگه نگفتن دکتر یه هفته ی دیگه میاد
رزا: از منیر شنیدم دیروز یه نفرو فرستادن
-فقط از شانس بد ما بود تو اون چند روز اسیر شدیم
رزا سری تکون میده و چیزی نمیگه... صبح که از خواب بیدار میشم با رزا میریم تا صبحونه بخوریم... صبحونه که تموم میشه رزا بهم میگه: عجله کن باید بریم
با تعجب میگم: کجا؟
رزا: من دیروز اون همه حرف زدم تو تازه میگی کجا؟... درمونگاه دیگه
با بیخیالی میگم: فکر کردم چی میگی همچین میگی راه بیفت که من فکر کردم کجا میخوایم بریم
رزا: دستت رو به یه دکتر نشون بدی خیالم راحت تره
-باشه ... بذار یه ساعت دیگه میرم
رزا با صدای بلند میگه: یک ساعته دیگه
-رزا چرا اینجوری میکنی... این همه مدت تحمل کردم این یه ساعتم روش... بذار این غذایی که خوردیم هضم بشه
رزا: همین که گفتم همین الان میریم
-اصلا واستا ببینم تو میخوای کجا بیای... نکنه تو هم کتک خوردیو من خبر ندارم
رزا داد میزنه: روژان
-اه چته؟... سرمو خوردی باشه بابا حالا لباس میپوشم
لباسامو بر میدارم تا لباس بیرونم رو بپوشم که میبینم رزا هم میخواد لباساشو عوض کنه
-رزا به خدا من حالم خوبه... بدم میاد هزار نفر پشت سرم راه بیفتن... ترجیح میدم تنها برم
رزا: اما....
-رزا دیگه اما و اگر نداره... میخوای ماشینو بذارم یکم تو روستا بچرخی؟
رزا: نه بابا... حوصله ندارم... پس خودت با ماشین برو زود هم برگرد
سری تکون میدم و میگم روسریت کجاست؟
رزا: کدوم رو میخوای؟
- همون که یاسی رنگه
رزا: تو چمدونه بردار... پس دیگه سفارش نکنم؟ خیالم راحت باشه؟
میرم سمت چمدونش همونجور که دارم میگردم میگم: بابا خیالت راحت باشه
رزا: روژان چیکار میکنی همه وسایلامو بهم ریختی
-اه بیا روسری رو برام پیدا کن... اینقدر لباس آوردی که روسری توش گمه
رزا به طرف چمدونش میادو منو به عقب هل میده و میگه: میبینی که باز وضع من از تو بهتره... حداقلش من روسری عاریه ای سرم نمیکنم
روسری رو پیدا میکنه و به دستم میده
-بیخیال بابا... من و تو نداریم
سری به نشونه تاسف تکون میده و میگه: هر وقت تو رو تنها جایی میفرستم ناقص برمیگردی... نبینم چلاق بیای
با شیطنت میگم: اونش دیگه تقصیر من نیست تقصیرخونواده ی عاشقه سینه چاکته
رزا با داد میگه: روژان
و من با خنده از اتاق خارج میشم
از خونه بیرون میامو به سمت ماشین میرم... از دور احمد رو میبینم سریع ماشین رو روشن میکنمو حرکت میکنم... یه آهنگ میذارمو زیر لب باهاش زمزمه میکنم:
تو دلیل گریه هامی
هر جایی میرم باهامی
تو همون رویای شیرینی
که دلیل خنده هامی
هرجا باشی پا به پاتم
همیشه تو لحظه هاتم
من ی روحم که سرگردون اون ناز چشاتم
با اینکه یک ناله ی گریون
تو طنین خنده هاتم
با ی ماتم پا به پاتم
هنوز که هنوزه قلبم
باز از تو میخونه هر دم
با اینکه من زیر خاکم
تو فکرت همیشه غرقم
هنوز که هنوزه چشمم
میباره از داغ عشقم
با اینکه من زیر خاکم
به فکرت همیشه تشنم
اگه چشمات منو میخواد
تو بیا پیشم بمونو
اگه دستات منو میخواد
تو بیا واسم بخونو
تو بیا واسم بخونو....
همینجور که دارم ماشین رو میرونم متوجه ی جمعیت زیادی میشم که جاده رو بستن... ماشین رو گوشه ای پارک میکنمو با کنجکاوی پیاده میشم از یه پیرزن میپرسم: مادر اینجا چه خبره؟
پیرزن: چه میدونم مادر... اینجور که شنیدم میگن ماشین برادر ارباب پرت شده تو دره
قلبم هری میریزه پایین... یعنی چی... از پیرزن تشکر میکنمو میرم جلوترو از یه زن جوون میپرسم: ببخشید خانم اینجا چه خبر شده؟
لبخندی میزنه و میگه: بالاخره آه این مردم بیگناه خونواده ی ارباب رو گرفت... ماشین برادرش پرت شد تو دره
با اینکه ازشون دل خوشی نداشتم ولی اصلا دلم نمیخواد بلایی سر هیچکدومشون بیاد... با ناراحتی میپرسم: زنده هست؟
زن جوون: اینجور که شنیدم زنده هست ولی به خون احتیاج داره ولی گروه خونیش o منفیه و مثله اینکه این گروه خونی به سختی پیدا میشه... درمانگاه هم این گروه خونی رو نداره
سری به نشونه ی فهمیدن تکون میدمو میگم: چرا اهالی روستا اینجا جمع شدن؟
زن جوون: ارباب دستور داده همه باید خون بدن... مردم مجبوری اومدن... چاره ای نداریم
-یعنی همه اینا گروه خونیشون o منفیه؟
زن جوون: مردم روستا که سواد درست و حسابی ندارن... دکتر مجبوره اول گروه خونیشون رو تشخیص بده بعد اگه چنین گروه خونی پیدا کرد از اون طرف خون بگیرن... مثله اینکه تو خونواده و فامیلای ارباب کسی چنین گروه خونی ای نداره
سری تکون میدم و میخوام برم سمت ماشینم که تازه یادم میاد گروه خونیه من o منفیه... همیشه رزا میگفت گروه خونیه o- برات دردسره... اگه خدای نکرده به خون احتیاج داشته باشی پیدا کردنش خیلی سخته... اما من الان از داشتن این گروه خونی خیلی خوشحالم... درسته خیلی با این خونواده لجم ولی الان موقع تلافی نیست... الان پای زندگی یه آدم وسطه... مهم نیست از چه جنسی هست یا چه رفتار و شخصیتی داره مهم اینه که یه انسانه و من وظیفه دارم بهش کمک کنم... بقیه راه رو تا درمانگاه باید پیاده برم... چون مردم جمع شدن و راه رو بستن... نمیشه با ماشین رفت... بعد از حدوده ده دقیقه پیاده روی به درمانگاه میرسم... خونواده ی ماکان همه جمع هستن...ماکان رو نیمکت نشسته و سرشو بین دستاش گرفته... برای اولین بار اینقدر داغون میبینمش... کیارش و خونوادش که روز اول تو خونه ی ماکان دیدم و همینطور اون دختره که دیروز بهش سیلی زدم و چند نفر دیگه که اصلا نمیشناسمشون تو درمانگاه با ناراحتی رو نیمکتهای رنگ و رو رفته نشستن... 

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 19
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1155
  • آی پی دیروز : 1576
  • بازدید امروز : 4,607
  • باردید دیروز : 5,628
  • گوگل امروز : 1038
  • گوگل دیروز : 1429
  • بازدید هفته : 42,516
  • بازدید ماه : 140,838
  • بازدید سال : 583,303
  • بازدید کلی : 12,448,392