close
تبلیغات در اینترنت
رمان هیچوقت اعتراف نکن قسمت آخر
loading...

رمان فا

شهاب باصدایی که سعی میکرد خنده توش نباشه ولی ضاایع بود داره خودشو خیلی کنترل میکنه .شهاب:نه اشکال نداره خوب بگو چیکار داشتی .درضمن چشماتم باز کنمن:تواز کجا فهمیدی کارت دارمشهاب:سه تا نکته اینجا هست اول اینکه من روانشناسم دوم این که تو هیچوقت برای دید زدن من چشمات و باز نمیکنی وسوم…

رمان هیچوقت اعتراف نکن قسمت آخر

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 4095 جمعه 06 دي 1392 : 0:8 نظرات ()

شهاب باصدایی که سعی میکرد خنده توش نباشه ولی ضاایع بود داره خودشو خیلی کنترل میکنه .
شهاب:نه اشکال نداره خوب بگو چیکار داشتی .درضمن چشماتم باز کن

من:تواز کجا فهمیدی کارت دارم

شهاب:سه تا نکته اینجا هست اول اینکه من روانشناسم دوم این که تو هیچوقت برای دید زدن من چشمات و باز نمیکنی وسوم اینکه ازاون جور یکدفعه ای چرخیدنت معلوم بود یکدفعه ای چیزی یادت اومده.................

من:آها خب سوالم این بود که اگه منو تو توی یک اتاق خوابیده باشیم پس رزا و خشایارم پیش هم خوابیدن
شهاب:خوب..

من:بابا اینجوری فقط ستاره و سپهر می مونن پس اینجوری اوناهم پیش هم خوابیدن

شهاب :آخه خانومه من میشه بپرسم چجوری پیش هم خوابیده باشن اونا همه باهم خوابیدن

من:تواز کجامیدونی؟

شهاب یک لحظه رنگش یک درجه پرید ولی سریع گفت:خوب حدس میزنم چون امکان نداره اونا پیش هم تنها خوابیده باشن وگرنه الان چیزی از اون ستاره بیچاره نمونده

خندیدم و برسم و براداشتم و به سمتش پرت کرم وگفتم:منحرف بیتربیت

شهابم خندید و گفت:خب راست میگم دیگه مگه داداشتو نمیشناسی؟

دوباره خندیدم و هیچی نگفتم.

شهاب:خوب بریم

بهش نگاه کردم یک تیشرت توسی چسب پوشیده بود باشلوار لی یخی مثل من 

بلند شدم و گفتم بریم.

داشتم میرفتم پایین که حس کردم یکی دستمو گرفت .نگاه کردم دیدم شهابِ تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم و بیخیال شدم که این چرا یک دفعه ای اینجوری شده .شاید میخواد جلو بقیه خوب باشه .ولی چرا اونجا گفت خانومم .این جمله خیلی فکرمو مشغول کرده بود...

به پایین نگاه کردم دیدم همه نشستن

اومدم سلام کنم که چشمم خرد به خانواده آقای فرهنگ .

اونا دوستای خانوادگیمون بودن و یک دختر و پسر دوقلو داشتن به اسمای فرزاد و فرزانه.

باصدای شهاب به خودم اومدم

شهاب خیلی آروم جوری که هیچکی نفهمه گفت:این پسره چرا اینجوری نگات میکنه؟

من:کی رو میگی؟

شهاب:همون پسر جوونه که کنار او دختره نشسته

من:چه میدونم ...

شهاب:نفس به خدا از کنارم جم بخوری من میدونم و تو تازه شانس آوردم گفتم لباستو عوض کنی

من:شهاب بخوای دستور بدی به قرآن مجید همین الان جواب منفی که به فرزاد داده بودمو پس میگیرم میگم باشه ها....

یک لحظه از حرفی که خودم زدم شوک زده شدم ولی حرفیه که گفته بودم و درست هم نمیشد 

شهاب با صدای عصبانی گفت :هرکاری دوست داری بکن .اومد دستشو از تو دستم در بیاره که من ناخدا گاه دستشو محکم تر گرفتم و وقتی چشمای دلخور و متعجبشو دیدم یک لبخند زدم .

دیگه کاملا رسیده بودیم به مهمونا و شروع کردیم به سلام و احوال پرسی .

ازهمه خنده دار ترقیافه رزا و خشایار و سپهر وستاره بود که منو شهاب خیلی سعی کردیم وقتی قیافه های متعجبشونو میدیدیم نخندیم رسیدیم به فرزانه و فرزاد .

با فرزانه دست دادم و سلام و علیک کردیم وبه فرزاد که رسیدم به اونم سلام کردم فرزاد دستشو دراز کرد اومدم دستمو ببرم پشتم ولی دیدم شهاب داره باستاره میخنده .

حرصم گرفت ینی چی شده بود بین اینا که اینجوری میکردن .باصدای فرزاد به خودم امدم

فرزاد:نفس... خوبی

من:آره آره ممنون مرسی تو خوبی؟

فرزاد :ممنون مرسی چی کار میکنی؟ خوش میگزره

من:ممنون مرسی منم خوبم دیگه میگزرونم خودت چی چیکار میکنی

فرزاد:خیلی خوشحالی که منو انتخاب نکردی و رفتی اینو انتخاب کردی

من:فرزاد....
میخواستم بگم من اصلا به تو حسی نداشتم ولی باصدای شهاب حرفم نیمه تموم موند

شهاب:عزیزم معرفی نمیکنی؟

دستم و از دست فرزاد درآوردم و بالحن خیلی خوشکی گفتم:

چرا ایشون فرزاد جون هستن دوست خونوادگیمون ایشونن شهاب جان هستن همسر بنده 

فکر کنم لحن سردم خیلی ضایع بود چون بوضوح لب فرزاد به خنده باز شد و اخمای شهاب شدید رفت تو هم ...

فرزاد بالبخند:به هرحال خوشبختم از آشناییتون

شهاب هم با لحن نه چندان دوستانه ای گفت:منم همینطور

داشتم باخودم میخندیدم که چقدرم شما دوتا از دیدن همدیگه خوشحال شدین واقعا ...

باصدای رزا به سمتش برگشتم

رزا:نفس؟

من:جونم!

رزا:میشه بیای؟

-حتما عزیزم 

با رزا رفتیم روی یکی از مبل های گوشه حال نشستیم 

همین که نشستیم رزا با هیجان به طرف من برگشت و گفت:خب تعریف کن...

من با خونسردی گفتم:چیو؟؟

رزا که از جواب خونسرد من هیجانش فرو کش کرده بود گفت:این که چی شد که اینقدر با شهاب خوب شدی؟

شونمو انداختم بالا و گفتم:چه میدونم امروز یک جوری بود دتامون ناخداگاه سعی میکردیم خوب باشیم نمیدنم چرا؟؟

رزا:نفس؟

من:بله؟

رزا:دوسش داری

هیچی نگفتم ...ینی جوابی نداشتم که بهش بدم 
*
رزا:چی شد نفس جرا جوابمو نمیدی؟

من با حالت کلافه ای که جواب درست سوال رزا رو نمیدونستم برگشتم سمتش و گفتم :ببین رزا دقیقا نمیدونم چه مرگمه خب....

نمیدونم دوسش دارم دوسش ندارم هیچی نمیدونم ولی چند تا چیزو خوب میونم

اول اینکه اون دوستداشتنی که همون روز اول بادیدنش بهم دست داد هیچی نبود هیچی دوم اینکه اصلا حس خوبی ندارم از اینکه تازگی ها شهاب و ستاره خیلی شدید مشکوک میزنن باهم سوم اینکه وقتی مهربونه و کنارشم احساس خوبی بهم دست میده و چهارم اینکه همش دوست دارم لجش و در بیارم ...

رزا یک چند دقیقه هیچی نگفت و به فکر فرو رفت .ا.مد یک چیزی بگه که صدای فرزاد اومد که گفت:نفس میشه چند دقیقه وقتت و بگیرم 

یک نگاه به شهاب انداختم دیدم کنار بچه ها نشسته و بطور مثلا خیلی اتفاقی فرزانه یک طرفش نشسته و ستاره هم طر ف دیگه اش .و اونم اصلا حوااسش به من نیست برای همین با لبخند به طرف فرزاد برگشتم و گفت 

-البته بیا بشین

رزا هم بلند شد و گفت:خوب پس من میرم پیش بچه ها شما ها هم حرفاتون تموم شد بیاین اونجا 

منو فرزاد فقط سرمونو تکون دادیم ...بعد از رفتن رزا فرزاد روشو برگردوند سمت منو گفت:ببین نفس میخوام کمکت کنم

من که از یکدفعه ای حرف زدن فرزاد شوک زده شده بودم باحالت گیجی بهش نگاه کردم و گفتم:هاااااا؟؟

فرزاد که قیافه منو دید شروع کرد به خندیدن بعد از یکم خندیدن بالا خره آروم شد و گفت:ببین میخوام تو یک کاری کنی که از طریق من لج شهاب و در بیاری

من:چرا؟

فرزاد یک لبخند مهربون زد و گفت:ببین اولا اونجوری منو باشک نگاه نکن دوما منو به عنوان خاستگار قبلیت و کسی که دوست داره نگاه نکن منو مثل سپهر بدون میخوام بهت کمک کنم هوم؟

یک ذره فکر کردم .دیدم بد فکری هم نیست خوبه برای همین بالبخند قبول کردم و گفتم:باشه ممنون فرزاد 

فرزاد خندید و دستشو زد پشتم و گفت:برو ورووجک لازم به تشکر نیست خودم خواستم .

از پیش فرزاد بلند شدم و گفتم بیا بریم پیش بچه ها 
فرزاد خندید و سرش و تکون داد و گفت:نه ممنون فعلا نمیخوام جلو شهاب باشم

با اخم دستشو گرفتم و کشیدم و گفتم:بیا ببینم .ینی چی به خاطر من نمیخوای بیای تو جمع اتفاقا پاشو ببینم ...

فرزاد خندید و بلند شد .همونجوری دستم تو دستش بود که رسیدیم به جمع .

همونموقع فرزاد خم شد دم گوشم و به حالتی که میخواد مثلا یک جوکی تعریف کنه گفت:

-ببین به رزا هم بگوتاکمکمون کنه اینجوری هم بد آدم و نگاه نکنه .الانم بخند 

واقعا خندم گرفته بود زندگیم واقا شده بود شبیه رمانای کلکلی عشقی .

خندیدم و هیچی نگفتم سرمو گرفتم بالا که چشمای به خون نشسته ی شهاب و دیدم .

هیچی به روی خودم نیاورددم و کنار فرزاد نشستم فرزاد دوباره سرشو آورد نزدیک گوش منو گفت:نفس رابطت کلا با شهاب چجوریاست؟

من بالبخند سرمو برگردوندم طرفش و به چشمای خوشرنگش زل زدم واقعا چرا بهش جواب منفی دادم ...خودمم نفهمیدم 

باصدای فرزاد به خودم اومدم.

-چی شد؟به چی اینجوری زل زدی

بهش نگاه کردم توی چشماش خنده موج میزد

من باخنده گفتم:به چشمای تو

فرزاد خندید و گفت:اونو که فهمیدم به گوشم که زل نزده بودی منظورم اینه که چرا زل زدی؟

من:به تو چه به چشمای شریک خودم زل زدم 

فرزاد خندید و باعجله گفت:نفس بدو سریع بگو رابطت با شهاب چجوریه؟

من یک ذره فکر کردم و گفتم:ببین تا امروز همش باهم کلکل میکردیم و دعوا بود ولی امرو اصلا نفهمیدم چی شد خیلی خوب شد تا اینکه اومدیم پایین دوباره بد شد

فرزاد یکذره فکر کرد بعد با لبخند گفت:ببین تو وقتی باشهابی باهاش خوب باش .من نمیدونم صبح چجوری بودین ولی سعی کن همونجوری باشی و تو اصلا به صمیمیتش با ستاره اشاره نکن خوب انگار اصلا و ابدا برات مهم نیست فهمیدی ؟

من سرمو تکون دادم و گفتم :باشه

فرزا زیر چشمی به طرف شهاب نگاه کرد و بالبخند گفت:اوه اوه اومد

تا اومدم بپرسم کی قامت شهاب جلوم ظاهر شد.

شهاب باصدای آرومی گفت:نفس جان میای بریم قدم بزنیم 

میخواستم بگم پاشو برو با ستاره جونت یکوقت ناراحت نشه ولی یاد حرف فرزاد افتادم و هیچی نگفتم وفقط بلند شدم و رو به فرزاد گفتم:پس فعلا 

فرزاد سرش و تکون داد و گفت:اجازه ماهم دست شماست خانوم .برو خوش باش ورووجک

یک خنده خیلی ملوس کرردم که لبخند فرزاد غمگین شد و دست من تو دست شهاب بیشتر فشرده شد 

....

باشهاب از ویلا خارج شدیم اومدم دستمو از دستش بیرون بکشم که شهاب دستمو محکم تر گرفت و گفت :کجا 

هیچی نگفتم و آروم گرفتم اونم یک فشا ملایم به دستم وارد کرد و به سمت دریا راه افتاد .بد جور حوس آهنگ کرده بودم برای همین بالحن به خصوصی که نمیدونم اون لحظه دقیقا از چه چیزی سرچشمه میگرفت گفتم:شهاب؟

شهاب باصدای آرومی و ناراحتی گفت:جانم؟

بهش نگاه کردم حالت نگاش یکی چیزی بود ...که نمی دونم چی بود...شاید دوست نداشتم بدونم چی بود...واقعا میدونستم چی بود و نمیخواستم بدونم؟

همینجوری بهش نگاه میکردم که یک دفعه ای شهاب باخشونت دوطرف بازوم و گرفت و با عصبانیت غریٌد:همینجوری اون فرزاد و نگاه میکردی که میخواست باچشماش قورتت بده دیگه...

من که تعجب کرده بودم گفتم:هااا؟

شهاب بازوم و ول کرد و باعصبانیت دستشو کرد تو موهاش و گفت:هیچی ولش کن تو بگو چی کارم داشتی صدام کردی!

شونمو انداختم بالا و گفتم:هیچی میخواستم بگم میشه آهنگ بذاری؟

سرمو مظلومانه کج کردم و بهش نگاه کردم 

شهاب که تااون موقع اخم کرده بود بادیدن من لبخند زد و یک چیزی زیر لب مثل لعنتی اونجوری ناه نکن زمزمه کرد و گفت:چی میخوای خانوم گربه ؟

من:فرق نمیکنه هرچی باشه درضمن گربه هم خودتی

من:فرق نمیکنه هرچی باشه درضمن گربه هم خودتی
شهاب:خوب چشمات که آبیه اونجوری هم که نگاه می کنی آدم یاد گربه می افته دیگه

خندیدم و گفتم:خیلهه خوب حالا آهنگ بذار 

شهاب گوشیش و از جیبش درآورد و گفت:شاد میخوای غمگین باشه چی باشه

شونمو انداختم بالا وو گفتم:برام فرق نمیکنه میخوام اصلا ببینم الان تو اگه بخوای یک آهنگ بذاری چی میذاری

شهاب سرشو تکون داد و سرشو برد تو گوشی و بعداز چند دقیقه آهنگ شروع غیرمعمولی از محسن چاوشی سکوت اونجارو شکست:

دوســـتی ساده ما غیر معمولی شد

نمی دونم اونروز تو وجودم چی شد

که وجودم لرزید...

دل من این حس و از تو زودترفهمید

توکه باشی پیشم دیگه چی کم دارم

چه دلیلی داره ازتو دست بردارم

بین ما ک بیشتر عاشقه ؟من یاتو؟

هرچی شد از حالا همه چیزش باتو

دیگه دست من نیست بستگی داره به تو

بستگی داره به تو تاکجا دوسم داری

بستگی داره به تو تاچه روزی بتونی

عاشق من بمونی منو تنها نذاری

دست من نبود اگه اینجوری پیش اومد

می دونستم خوبی ولی نه تا این حد

انگاری صد ساله که تورو می شناسم

واسه اینه انگار روی تو حساسم

منه احساساتی به تو عادت کردم

هرجاباشم آخر به تو برمیگردم....

به اینجای آهنگ که رسید گوشیش اخطار کم بودن باطری داد و بعدم سریع گوشیش خاموش شد .

به دستامون نگاه کردم انقدر غرق آهنگ بودم که نفهمیدم شهاب کی دستمو گرفته...یاشایدم خودم ناخداگاه دستشو گرفتم نمیدونم 

باصدای شهاب به خودم اومدم

شهاب:به چی فکر میکنی؟

به سمتش برگشتم و گفتم:خیلی قشنگ بود شهاب...

شهاب سرشو تکون داد و گفت:آره خیلی ...

من:حالا به یاد کی گوش میکنی اینو

شهاب شونه بالا انداخت و گفت:بعضی مواقع به یاد سروناز

خیلی ناراحت شدم منظورش چی بود ...ینی هنوز بهش فکر میکنه ؟برای اینکه بغضی که تو گلموم هست و به منظور این که از این موضوع ناراحت شدم نگیره گفتم:الهی خیلی بد مرد نه

چشمای شهاب از تعجب داشت از حدقه می زد بیرون ولی سعی میکرد معمولی باشه 

بادیدن قیافش خندم گرفت و با خنده گفتم:چیه؟چرا ایجوری نگا میکنی دادا؟

شهاب بالحنی که توش تعجب و شک و تردید موج میزد گفت:حالت خوبه تو نفس

سرمو با خنده تکون دادم و گفتم:آره چطور مگه؟؟؟

شهاب سرش و تکون داد و گفت:هیچی ...موافقی تا لب دریا بدویم

دستامو با خوشحالی زدم به هم و گفتم:آخ جووون پایتم خراااب دادا

شهاب خندید و گفت:به قول آقا فرزادتون بدو ورووجک

خیلی جلوی خودم و گرفتم تا از خنده منفجر نشم ...پسره حسود مودب .آقا فرزادتون..پوف پوف چه غلطا آقا فرزادتو از کی تاحالا شده فرزاد من؟؟؟؟

شروع کردم با شهاب دوویدن تا دریا ...کنار ساحل من جلو تر بودم که بلوزم از پشت با دست شهاب کشیده شد و شهاب خواست جلو تر از من بره که من چون افتاده بودم زیر لنگی براش انداختم و افتاد کنار من 

شهاب رو به من چرخید و گفت:هه هه هه بامزه چرا کشیدیم ؟؟؟

من با تعجب و چشمای گرد شده گفتم:اِ اِ اِ بچه پروو ...خیلی روو داری بابا 

شهاب خندید و گفت:چا کریم

یک مشت شن برداشتم و پرت کردم سمتش که رفت توی دهنش منم فلنگ و بستم و در رفتم .
شهابم بعد از این که شنارو از تو دهنش درآورد افتاد دنبالم
حالا من بدو شهاب بدو دیگه تقریبا تا وسطای کمرم تو آب بودم که یکدفعه ای پام کشیده شد و من رفتم زیر آب....چون بی هوا رفته بودم حسابی آب تودهن و دماغم رفته بود ...

سریع اومدم بیرونو شروع کردم به سرفه کردن شابم با خنده اومد بالا و به من نگاه کرد ولی ووقتی دید من دارم خفه میشم از سرفه همچین زد پشت کمرم که همه آبای توی معدم به علاوه خرده استخونامم بیرون پرید و باعث شد من بد تر به سر فه بی افتم .

بعد از چند دقیقه بالا خره سرفم بند اومد و من فقط به شهاب نگاه کردم شهاب که نگاه منو دید شونه اندا خت بالا و گفت:میخواستی به سمتم ماسه پرتاب نکنی..باتمووم شدن حرفش در رفت منم که حال دوویدن نداشتم آروم آروم به سمت ویلا راه افتادم ...وقتی به در ویلا رسیم دیدم رز اداره قدم رو میره دم در

ولی تا چشمش به من افتاد اول با تعجب چند ثانیه نگام کرد بعد سریع اومد طرفمو با تعجب گفت:چی شدی؟

خندیدم و گفتم:بذار برم لباسمو عوض کنم میام 

رزا سرشو تکون داد و گفت باشه 

منم رفتم تو همه بادیدنم تعجب کردن و سیل سوالات بود که داشت کم کم به طرفم پرتاب میشد برای جلو گیری از رم کردن همشون سریع گفتم:سلام سلام ببخشید رفتم یک خورده آب تنی ...و بعد از زدن این حرف دوویدم سمت اتاق چون میدونستم اگه نرم باید به نصیحت های ارجمندشون گوش فرا میدادم

درو که باز کردم با کمال تعجب دیدم شهاب تو اتاقه و داره موهااشو باحوله خشک میکنه

شهاب که منو دید خندید و گفت:تعجب نکن چشم گربه ای من از در بالکن اومدم تو

اوهومی کردم و رفتم سراغ چمدونم 

صدای شهاب از پشت سرم اومد که با لحنی که توش تعجب موج میزد گفت:نفس تو الان نمیخوای تلافی کنی یا فهشی چیزی بدی؟؟؟؟

خندم گرفته بود از این که این همه بلا سر این بد بخت آوردم که یک بار که کاری به کارش ندارم تعجب میکنه.

خندیدم و رفتم سراغ چمدونم و یک بلوز صورتی که تازیر باسنم می اومد و پایینش کش داشت و آستیناشم یک چاک داشت باشلوار لوله تفنگی چسب مشکی برداشتم و به شهاب گفتم:نه کارت ندارم فقط برو بیرون لطفا تامن لباسم و عوض کنم .

شهاب سری تکون داد و از اتاق بیرون رفت منم لباسم و پوشیدم ورفتم بیرو.

وقتی رسیدم پایین دیدم رزا و فرزاد و خشایار نشستن و دارن میخندن تعجب کردم و ررفتم سمتشون و سلام کردم اوناهم تامنو دیدن دوباره زدن زیر خنده من که تعجب کرده بودم و فکر کردم مشکل از منه با تعجب پرسیدم:چیزی توی من میبینین که میخندین؟

خشایار بالبخند گفت:توی ظاهرت نه ولی توی باطنت اون ذات خرابته که آدمو به خنده می اندازه

هنوز هیچی نفهمیده بودم از حرفاشون که فرزاد گفت:بابا من جریان نقشمونو برای بچه ها گفتم 

به خشایار:نگاه کردم و یک چشم قره به فرزاد رفتم خشایار که متوجه این کار من شده بود باخنده گفت ـ:نگران نباش نفس من پشتتم چون خودمم متوجه رفتارای ستاره با شهاب شدم و دلمم برای سپهر میسوزه 

سری تکون دادم و رو به فرزاد گفتم:خوب پس چرا به سپهر چیزی نگفتی

فرزاد:آخه اگه به سپهر میگفتم میخواست نصیحت مادرانه رو شروع کنه و درضمن حرفای مارو هم در مورد ستاره قبول نمیکنه

سری تکون دادم و به حرفای فرزاد فکر کردم بازم فرزاد سپهر و بیشتر از منو رزا میشناخت چون فرزاد و سپهر از بچگی باهم دوست بودن و کافی شاپ سپهر و فرزاد به ما معرفی کرد ولی چون خودشون مجبور شدن برن برای زندگی کرج رفت و آدمونم کم شد باهم 

باصدای رزا از فکر و خیالات اومدم بیرون که داشت رو به فرزاد میگفت:خوب حالا میخوای چی کار کنی

فرزاد شونه ای بالا انداخت و گفت:کار خاصی قرارنیست بکنیم فقط هرجا تو جمع بود منو نفس با همیم و شماها ه با ید همکاری کنید

رزا و خشایار سرشونو تکون دادن و لبخند زدن ولی یک دفعه ای خشایار گفت:راستی نفس شهاب نباید بفهمه تو رو ستاره حساسی فهمیدی

سرمو تکون ددم و گفتم:اتفاقا فرزادم همین و گفت .

رزا رو به منو خشایار گفت:بچه ها میشه لطفا چنددقیقه مارو تنها بذارین

منو خشایار سرمونو تکون دادیم و رفتیم رو مبل های اون طرف نشستیم و به اونا چشم دوختیم فرزدسرش پایین بود و رزا داشت باهاش حرف میزد یک دفعه ای فرزا سرشو آورد بالا و من درخشش یک قطره اشک و تو چشماش دیدم .

باصدای خشایار به خودم اومدم 

خشایار:معلوم نیست رز اداره بهش چی میگه که گریش گرفته

به لحن خشایار لبخند زدم و دوباره سرم و برگردوندم سمت فرزاد و رزا ...

حالا رزا ساکت بود و فرزاد داشت حرف میزد .

یکدفعه ای رزا بلند شد و دست فرزاد و گرفت و از ویلا خارج شدن من و خش ایار هم داشتیم بهشون نگاه میکردیم فگر کنم حواسشون نبود کهاونجایی که وایستادن دقیقا دید داره به جایی که مانشستیم

خشایار:نفس؟؟؟

من:هوم؟

خشایار:فرزاد چشه این که خوب بود

به فرزاد نگاه کردم به دیوار تکیه داده بود سرش بایین بود وحالا رزا داشت گریه میکرد

سرمو تکون دادم و گفتم:نمیدونم ...

همون موقع صدای سپهر اومد که گفت:سلام سلام 

به طرفش برگشتم و یک لبخند بهش زدم که جوابمو با یک لبخند پرمهر جواب داد.ورفت طرف خشایار گفت:چیه شما دوتا باهم خلوت کردین.

دیدم ممکنه سوء تفاهم بشه برای همین گفتم:نه بابا خلوت بخوره تو سرمون اومدیم اینور نشستیم که رزا و فرزا با خیال راحت حرف بزنن 

سپهر سرشو به طرف بچه ها چرخوند و با تعجب گفت:واا این پسر چشه این که خوب بود

من و خشایار شونه بالا انداختیم و هیچی نگفتیم

سپهر:خیله خوب حالا برین حاظرشین میخوایم بریم جواهرده

دستام و به هم کوبیدم و گفتم:آآآآآخ جووون الان آماده میشم 

سریع رفتم بالا و یک مانتو قرمز کوتاه با شلوارو شال سفید پوشیدم و کفش ورزشی های مشکیم و هم از تو چمدون برداشتم ینی انتخاب دیگه ای نداشتم چون فقط همین جفت کفش ورزشیم و آورده بودم اومدم از اتاق برم بیرون که شهاب اومد تو و به من نگاه کرد و یک لبخند زد و گفت:اوووو بابا خانوم خانوما مگه کجا میخوایم بریم که اینقدر شوق و ذوق داری؟

با یک لبخند گشاد گفتم:وااای وااای وااای تو جواهر ده تاحالا نرفتی؟؟

شهاب سرش و تکون داد و گفت:نه متاسفانه

من:خوب نصف عمرت رفته به باد داداش یک روستا فوق العاده روی قله کوهِ خیلی قشنگه توام اگه ببینی عاشقش میشی مطمئنم...

شهاب سرشو تکون داد و گفت:ببینیم و تعریف کنیم 

همون موقع صدای رزا اومد که گفت:نفس بیا بریم فرزاد و خشایار منتظرن.

نمیدونم شهابم حس کرد یانه ولی من کاملا متوجه شدم که رز اداره میخنده.

منم از خندش خندم گرفت ولی فکر کنم شهاب خندم و اشتباه برداشت کرد و با خم روشو برگردوند منم با خنده گفتم:فعلا و از اتاق خارج شدم .

دیدم حدسم درست بود چون رزا قرمز شده بود و خشایار دستشو گرفته بود جلو صورتش ولی شونه هاش داشت تکون میخورد .

منم خندیدم و رفتم پایین و اوناهم پشت سرم اومدن

پایین که رسیدم دیدم سپهر و فرزاد دارن باهم حرف میزننو فرزانه و ستاره هم کنار هم نشستن .

به پسرا لبخند زدم و رفتم طرف ستاره و فرزانه 

ستاره که منو دید بالخند پشت سرمو نگاه کرد ونمیدونم دنبال چیزی میگشت که چند بار سرشو اینطرف و اونطرف چرخوند و چیز ندید لبخندش جمع شد ولی در عوض فرزانه بالبخند اومد طرفمو پیشم نشست و شروع کردیم به حرف زدن .

داشتیم حرف میزدیم که صدای رزا از پشت سرمون اومد بهش نگاه کردم یک مانتو شبیه مانتو من البته مشکیش و پوشیده بود با شلوار و شال سفید ناز شده بود رو به من گفت:نفس ن کفش کتونی های قرمزمو آوردم و تو مشکیتو فکرکنم نه؟

سرمو تکون دادم و گفتم:آره چطور؟

رزا:خوب پس بیا کفشامون عوض

باشه خوبه

باصدای بابا ها به خودمو اومدیم که میگفتن زود تر سوار شیم

همه اومدیم بیرون فقط شهاب مونده بود که اونم چنددقیقه بعد اومد بیرون بهش نگاه کردم یک شلوار لی بایک تیشرت جیگری پوشیده بود بااینکه رنگ تیشرتش جیغ بود ولی خیلی بهش می اومد موهاشم داده بود بالا خلاصه ستاره کشی شده بود

با صدایفرزانه نگام و از شهاب برداشتم و به فرزانه نگاه کردم : قراره چه جوری بشینیم
رزا:همه ماها با هم تویه ماشین میشینیم 

من با تعجب :میشه بپرسم چجوری
 
خشایار:بابا جا میکنیم خودمون و دیگه 

فرزاد که تازه از اون ور اومده بود و بحث مارو شنیده بود گفت:خوب با ماشیم من که بزرگ تره میریم
 
هممون قبول کردیم و رفتیم نشستیم ترتیب نشستنمون اول شهاب که پشت سر راننده بود نشست منم به خاطر کمبود جا مجبور شدم رو پاش بشینم بعد ما سریع ستاره اومد نشست بعد سپهر بعش هم خشایار اومد نشست رو پاشم رزا فرزانه هم جلو نشست ...
 
من :آقا نگیرنمون
 
ستاره :وای راست میگی ها
 
خشایار گفت:نه بابا 

فرزاد:فوقش بگیرنمون جریممون میکنن دیگه فدای سرت
 
خندیدم اونم بهم از تو آینه چشمک زد که فکر کنم شهاب دید چون دستش کوبیده شد تو پهلوم
 
دردم گرفت ولی به روی خودم نیاوردم
 
ولی شهاب گفت:ببخشید عزیزم
 
منم لبخند زدم و گفتم:خواهش میکنم اتفاقی بود دیگه پیش میاد
 
شهاب فقط سرشو تکون داد و هیچی نگفت
 
فرزانه گفت:اه فرزاد خوب یک آهنی چیزی بذار حوصلمون سررفت
 
فرزاد:نه که تو اصلا یاد نداری خوب خودت یک چیزی بذار 

فرزانه: باشه خوب از تو شروع میکنیم چه آهنگی میخوای
 
فرزاد یک خورده فکر کرد و بعد گفت:عشق اولین و آخرینمی رو بذار
 
بعد به من نگاه کرد نمیدونم تو نگاش چی بود که از خودم خجالت کشیدم که ازش کمک خواستم نقش عشقم و بازی کنه 

فرزانه گفت:نه اون خیلی غمگینه
 
صدای رزا که گفت:اصلا میخوای آهنگ نذار جادش خیلی قشنگه توسکوت باشه بهتره
 
بچه ها سرشونو تکون دادن فقط خشایار و شهاب و ستاره هیچی نگفتن چون فکر کنم تاحالا نرفته بودن.
 
تو جادش همه ساکت بودیم و واقعا هم ججادش خیلی قشنگ بود همش سرسبز بود وداشتیم از رو کوه میرفتیم بالا 

اونجا یک آبشار بود که ماشینا اونجا وایستادن
 
رفتیم کنار آبشار و کلی عکس گرفتیم حالا بماند که منو فرزاد چقدر لج شهاب و در آوردیم و ستاره چقدر لج منو سپهر و 

ولی در عوض کلی عکس خوشگل زیر آبشار با شهاب گرفتیم ....

بعداز این که از کنار آبشار خیس خالی اومدیم کنار شهاب و خشایار رفتن لواشک برای من و رزا بخرن .
فرزاد و سپهر هم کنار هم وایستاده بودن و داشتن حرف میزدن و منو رزا و فرزانه و ستاره هم کنار هم وایستاده بودیم و داشتیم حرف میزدیم.وفرزانه داشت برای ستاره از قشنگی های جواهر ده میگفت.
شهاب و خشایار با دوتا لواشک بزرگ برگشتن و لواشکارو دادن به ما ...
ستاره گفت:اِ آقا شهاب منم میخوام مییشه برای منم بگیین....
واقعا نمی دونم چرا ستاره اینجوری شده بود تو چشمای خودِ شهابم تعجب بود و هممون داشتیم به شهاب نگاه میکردیم .
شهاب سرشو تکون داد و گفت:خوب از اول میگفتین ستاره خانوم
ستاره گفت:آخه نپرسیدین
شهاب خواست چیزی بگه که خشایار به جاش گفت:آخه قرار بود منو شهاب فقط برای خانومای خودمون چیزی بگیریم فرزانه خانومم که به فرزاد میگفن خوب شماهم به سپهر بگین.
ستاره چیشی کرد و رفت و ماهارو متحیر برجا گذاشت .
صدای فرزانه از پشت سرم اومد که گفت:مگه ستاره رو نمیخواستین برای سپهر بگیرین پس چرا این اینجوری میکنه.
بهش نگاه کردم و هیچی نگفتم .
صدای فرزاد اومد که گفت:دخترا بیاین بشینین
دوباره منو شهاب رفتیم نشستیم ولی تا ستاره خواست بشینه فرزانه سریع اومد نشست و گفت ببخشید ستاره جون من با نفسی کار دارم شما بی زحمت جلو بشینین.
بعداز فرزانه سپهر اومد نشست که با عث شد فرزانه قرمز بشه و من با تعجب نگاش کردم ولی اون به روی خودش نیاورد ولی صدای زمزمه آروم شهاب و کنار گوشم شنیدم که گفت:اونجوری نگاش نکن خجالت میکشه.
نگاه متعجبم و به صورت شهاب برگردوندم .
شهاب خندش گرفت و گفت:وروجک متعجب...
هیچی نگفتم ینی اینقدر فکرم مشغول حرکت غیر منتظره فرزانه بود که حوصله کل کل نداشتم 
با صدای زنگ گوشیم حواسم جمع شد و گوشیم و در آوردم از رزا بود نوشته بود:خانوم خرسه از طبیعت لذت ببر و اینقدر فکرت و مشغول نکن بعدا برات تعریف میکنم.
بعد صدای خنده ریز رزا و خشایار اومد روم و کردم طرفشونو زبون درازی کردم و 
نوشتم حالا چرا خرس؟
نوشت:چون از هیچی خبر نداری
بعداز خوندن اس سرمو برگردونم طرف پنجره و به مه که توی جاده بود نگاه کردم....
اونروزم تموم شد و طقریبا طرفای عصر رسیدیم .
دیگه هممون رو به موت بودیم ولی بازم رفتیم طرف دریا و کلی آب بازی کردیم و وقتی دیگه جیغ ماا دخترا از حیوونای ریز کنار آب بلند شد بلند شدیم رفتیم طرف حموم و صف بستیم پشت حموم .
موقع خواب قرار بود منو رزا و ستاره و فرزانه باهم بخوابیم پسرا هم باهم .
صورت دلخور شهاب و دیدم ولی به روی خودم نیاوردم ....
شب که رفتیم بخوابیم زذدم به رزا که سرشو به سمت برگردوند به ستاره اشاره کردم و دوتادستامو زیر گوشم گذاشتم و چشمام و بستم بعد به خودمون اشاره کردم و دوت انگشتام و گگذاشتم کف دستم وو به عامت راه رفتن حرکت دادم..
رزا ککه خندش گرفته بود سرشو تکون دادو به ستاره نگاه کرد و گفت:خوب بچه ها شب بخیر..
بقیه هم جوابشو دادیم و خوابیدیم ..
فکر کنم یک ساعتی بود که تو تخت بیدار بودم حتی غلت هم نزدم که ستاره اینا بیدار نشن .
یکدفعه ای دیدم رزا بلند شد رفت از اتاق بیرون بدون حتی توجه به من.
باتعجب آروم بلندشدم و دنبالش رفتم دیدم نیست همینجوری داشتم دور خودم میچرخیدم که صدای درِ دستشویی اومد و بعدشم رزا باچشمایه نیمه باز دوباره داشت راه اتاقمونو پیش میگرفت...
سرمو تکون دادم منو باش منتظر کی هستیم سریع لباسشو گفتم و برششگردوندم بااون چشمای نیمه باز داشت منو نگاه میکرد:چیه چی میگی؟؟؟
من :بچه پروو قرار بود بعداز این که ستاره خوابید بیای جریان و برام تعریف کنی بعد الان خودت خوابیدی؟

رزا با حالت گریه گفت:یادم رفت حالا جان نفس بذار برم بخوابم فردا تعریف میکنم برات .
بعدشم رفت تو اتاق و منو مبهوت سر جا گذاشت..

زیر لب چندتا فهش بهش دادم و رامو کشیدم طرف اتاق و رفتم دراز کشیدم ..

خداییش خودمم خیلی خوابم میومد و سریع خوابم برد.

باصدای سپهر از خواب بیدار شدم:نفسی...نفسم...

سریع چشمامو باز کردم دلم خیلی براش تنگ شده بود ..خیلی وقت بو که سپهر و یادم رفته بود .

چشمام که بهش خورد قشن خیسی که تو چشمای جفتمون بود و حس کردم بلندشدم و نشستم و خودم وانداختم تو بغلش اونم موهامو ناز میکرد و گفت:خواهر بیمعرفتی شدی هاااا...

من سرمو از رو سینش بلند کردم و همونجور که اشکام و پاک میگردم گفتم:ببخشید سپهر به خدا ...

سپهر لبخندزد و گفت:باشه ولی دیگه بی معرفت نشیا باشه ..حالا هم برو دست و صورتت و بشور من منتظرم باهم بریم .

بالبخند سرمو به نشونه باشه تکون دادم و اونم از اتاق رفت بیرون سریع دست و صورتمو شستم و موهامو شونه کردم خدارو شکر گره نداشت از بس دیروز تو حموم نرم کننده روش خالی کردم .راحت شونه میشد بعدش رفتم سراغ چمدونم که معلوم نبود کی آورده برام یک شلوارک لی یخی برداشتم که کمربند قهوه ای پررنگ داشت بایک بلوز آستین بلند مشکی که روش عکس یک اسکلتی که رو سرش کلاهه قهوه ای و تو دهنشم یک گل رز قرمزه برداشتم و پوشیدم آستینای بلوزمم زدم بالا موهامم از وسط فرقمو باز کردم و دوتایی بستم ...

توآینه به خودم ناه کردم ..خوب بودم خوشم اومد از قیافم ..

درو باز کردم دیدم سپهر دم دره منو که دید یک لبخند زد ولی چشمش به بلوزم که افتاد چشم غره بهم رفت و گفت:توهنوز اسکلت دوست داری.

باخنده سرمو تکون دادم و هیچی نگفتم...

باهم دیگه رفتیم پایین دیدم هیچکی نیست با تعجب برگشتم سمتشبقیه کجان؟؟

سپهر گفت:تو آشپز خونه دارن صبحانه میخورن ...

من:به به ...امروز کجا میخوایم بریم؟؟

سپهر گفت:احتمالا بریم مرداب انزلی...

من:آآخ جووون 

سپهر خندید و گفت:یادته چقدر جیغ و داد میکردین با رزا ...

من با خنده سرمو تکون دادم .

همون موقع رسیدیم به آشپزخونه .

یک نگاه کلی انداختم خوب مثل همیشه مامان باباها پیش هم نشسته بودن رزا و خشایار کنار هم پیش خشایار شهاب نشسته بود و کنار شهاب ستاره چشمام چهارتا شده بود .بابا این دیگه چقدر پرووئه کنا ستاره خالی بود بعدش فرزانه نشسته بود وکنارشم فرزاد کنار فرزانه و فرزاد خالی بود از دستی رفتم کنار فرزاد نشستم که اگه شهاب خاست حرص بخوره بهونه داشته باشه ولی اصلا حواسم به فرزانه نبود که وقتی سپهر کنارش نشست در جا رنگ لبو شد و سرشو انداخت زیر .خندم گرفته بود تازه یاد این موضوع افتادم یادم باشه از رزا بپرسم بعد به رفتارای ستاره و سپهر دقت کردم .

اصلا انگار نه انگار که ما ستاررو برای سپهر آورده بودیم حواس هیچکدومشون به هم نبود .

سرمو تکون دادم وشروع کردم به خوردن ..

اون صبحانه با شوخی هایه شهابو سپهر و فرزاد خیلی خوش گذشت خشایارم بعضی موقع ها همراهیشون میکرد والی خوب اون سه تابیشتر شوخی میکردن.

بعداز تموم شدن صبحانه قرار بر این شد که همه حاظر شیم تا بریم به مرداب انزلی.

سریع رفتیم تو اتاقامون و مانتو شلوار پوشیدیم البته من یک تونیک آستین بلند نخی سفید پوشیدم که روش طرح های گلایه ریز مشکی داشت بایک شلوار کتون سفید و یک شال مشکی هم انداختم رو سرمو کلاه نقاب دارمم برداشتم و آرایشم بیخیال شدم قط کرم ضد آفتاب زدم و یک رژ آجری رنگ...

موقع سوار شدن ماشینا فرق کرد چون راه دور بود و پدر ماها در میومد اگه میخواستیم مثل دیروز بشینیم برای همین قرار شد چهار ماشینه بریم بزرگ ترا که خوب دیروز تو دوتا ماشین بودن که هیچی ولی ماها قرار شد منو رزا و شهاب و خشایار تو ماشین شهاب باشیم ستاره و فرزانه و سپهر و فرزاد هم تو ماشین فرزاد .

تو ماشین که نشستیم من که عینک آفتابیمو زدم و رومو کرددم سمت پنجره رزاد سرشو تکیه داد به شونه منو از اون پنجره بیرونو نگاه کرد دیگه رو برنگردوندم بینم شهاب و خشایار چیکار کردن .فقط بعداز چنددقیقه صدای موسیقیه بیکلام تو ماشین پخش شد و بقیه راهم به سکوت مطلق خطم شد

توی اون سه ساعت تا رسیدن من یک ساعت وسطش و خواب بودم و بقیشم بیرونو نگاه میکردم وقتی رسیدیم سریع پیاده شدیم و پسرا هم رفتن سفارش قایق بدن .
وقتی اومدن گفتن شرفیتش شیش نفره خوب حالا چه جوری میخوایم سوار بشیم.
 

مامان بابای فرزاد که گفتم که مااز همون اول گفتیم نمیایم .

خشایار گفت:خوب منو رزا با مامان بابا ها میریم که بالا خره یک قایق دونفر کم میاره شااها هم با هم برین

شهاب گفت:مطمعنی خشی

خشایار سرشو تکون داد و سپهر گفت:اِ شهاب اصرار نکن حوصله داری تو یک قایق چهار تا زنگ خطر در جا بشنوی

مادخترا به سمت سپهر یک قدم برداشتیم و بقیه زدن زیر خنده .

دوباره پسرا رفتن که قایقارو بگیرن رفتیم نشستیم من سریع رفتم جلو نشستم چون وقتی میخواستیم جای نیلوفرای آبیش بریم توی دید تر بود و قشنگ تر 

فرزانه و ستاره هم اومدن پیش من نشستن .پسرا هم به جای اینکه برن پشت بشینن اومدن جلوی قایق نشستن و به قیافه ماسه تا خندیدن.

فرزاد جلوی من سریع نشست شهابم که این حرکت و دید رفت جلوی ستاره نشست خوب سپهرم نشست جلوی فرزانه.

خندم گرفته بود این فرزانه هم به خاطر لج و لج بازیه مو شهاب چقدر باید سرخ میشد .

قایق شروع کرد به حرکت کردن و به خاطر داد و بیداد های پسرا که میگفتن خوابمون گرفت حسابی از خجالتمون در اومد و اینور و اونور کرد قایق و ما دخترا هم جیغ میزدیم ولی وقتی مرده قاق و کنار نیلو فرای آبی نگه داشت همه ساکت شدیم و محو زیبایی اونجا بااین که چند بار تاحالا اومده بودم ولی بازم عاشق نیلوفر های آبیش بودم...

از برگشتمونم همون ماجرا ها افتاد وقتی قایق وایستاد هممون داشتیم عق میزدیم و خشایار و رزا به قیافه های ما میخندیدن .

من یکی که اصلا حال بحث کردن نداشتم برای همین گذاشتم سرموقع از خجالتشون در بیام فکر کنم بقیه هم همین جال و داشتم چون نه پسرا و فرزانه و ستاره هیچی نگفتن...

تویه راه برگشت پدران لطف کردن و برامون کلی سوسیس و گوجه و انواع سس ها با نون ساندویچی گرفتن و ماهارو شاد کرد جوری که وقتی رسیدیم همه حمله بردیم به سوسیس های خام و همونجوری خوردیم و مامانا مجبور شدن یک سری دیگه ریز کنن و سرخ کنن و ماباوجود اونهمه سوسیس خامی که خوردیم و خداییش هم بهمون حسابی چسبید دوباره سوسی سرخ کرده با گوجه و نون ساندویچی و خیلی شیک خوردیم...

وحسابی خوش گذشت قرار شد که یکی دوساعت همه بخوابن بعد بریم لب دریا...


رفتیم تو ااق و هممون تا سرمون رسید به بالش خوابمون برد.

خواب بودم که با تکونای دست یکی بیدار شدم چشمام و باز کردم دیدم رزا

رزا با خنده گفت:نوبتی گذاشتیم هر بار یکیمون میاد تورو بیدار میکنه.

خندم گرفت ولی سعی کردم بخورمش که البته زیادم موفق نبودم .

بلند شدم و لباسامو صاف کردم و با رزا رفتیم پایین و بعداز عصرونه خوردن رفتیم لب ساحل ..

همینجوری نشسته بودم که دیدم فرزاد داره میاد سمتم شهاب سریع خودشو انداخت جلو گفت:نفس

من با خنده گفتم:بله؟

فکر کنم حرفی نداشت بگه چون داشت من من میکیرد ولی یک دفعه ای گفت:میای بریم ..

سرمو تکون دادم و بلند شدم و بعداز تکوندن پشتم پشت سرش راه افتادم..

یکذره که از بچه ها دور شدیم گفت..

ببین اصلا دلیل آشنایی ما حرف زدن تو بود کارمون به ازدواج کشید تو هنوز هیچی نگفتی...

خندم گرفت راست می گفت من هیچی نگفته بودم ولی خداییش حالم خوب شده بود ینی دیگه واقعا احتیاجی نمیدیدم که بخوام همه ماجرارو تعریف کنم مخصوصا بعداز معذرت خواهی رها و رامین درست نبود دوباره بهش فکر کنم .

برای همین گفتم:ببین شهاب بعد از ماجرای عذر خواهی رها درست نیست بگم ..

شهاب سرشو تکون داد و گفت:آره راست میگی ولی خوب من کنجکاوم ببینم چیشده خیلی خلاصه بگو...

سرمو تکون دادم و گفتم:باشه پس گوش کن ..نمیدونم تا کجاش گفتم فکر کنم همون اولاش بود..

پس خیلی خلاصه از همون ورودمون بهت میگم :
ببین اولش ماها فقط کل کل میکردیم و باهم بد بودی ولی یک روزی خاله مرجان زنگ زدن و با رها و رامین صحبت کردن از اون روز به بعد رفتاراشون خیلی تغییر کرد فوق العاده مهربون و خوش برخورد هرچی هم منو رزا بهشون میگفتیم قبول میرکردن ..

میدونی خونه ایی که توش بودیم یک حیاط خیلی بزرگ داشت که یکی از درختاش که معلوم بود خیلی قدیمیه و تنه ی خیلی بزرگی داشت روش یک خونه چوبی بود که وقتی رفتیم برای اولین بار توش خیلی کثیف بود و چون همون اولا بود باهم لج بودیم ولی بااین حال چهار نفرمون دستمال سرمون بستیم و شروع کردیم اونجارو تمیز کردن .نمیتونم انکار کنم خیلی خوش گذشت بهم .ینی به هممون خوش گذشت اینو واقعا میتونستم ازچشم اون سه تاهم بخونم ..

خلاصه بعد از خوب شدن اون دوتا اول منو رزا خیلی تعجب کردیم ولی بعدش خوشمون اومد خوب بالاخره مادوتا به غیراز رامین و رها هیچکس و اونجا نداشتیم.

میرفتیم دانشگاه و میومدیم کارایه روزانمونو میکردیم رها دقیقا کارایی که من دوست داشتم و میکرد و رامینم کارایی که رزا دوست داشنت و میکرد خوب طبیعتا ما دوتا هم خوشمون میومد حدودا یک سال گذشت ...

خود من به شخصه احساس میکردم وقتی رها یک کاری میکنه برام جالبه توجهم نسبط بهش جلب شده بود .

میشه گفت عاشق کاراش شده بودم بچه باحالی بود خداییش ازاون تیپایی که من دوست داشتم شوخ وبامزه در عین حال مغرور...

قشنگ یادمه یک وز داشتم آهنگ گوش میدادم که رزا اومد پیشم و گفت از رامین خوشش اومده اونجا منم اعتراف کردم که از رها خوشم اومده ..

چند ماه گذشت که منو رزا خیر سرمون گفتیم که تو عشق غرور معنی نداره پس باید بگیم.یک پوزخندصدادار زدم و به شهاب نگاه کردم روز به دریا بودو هیچی نمیشد از اون نیمرخ سرد و منقبض شده فهمید برای همین دوباره سرمو انداختم پایین و ادامه دادم.

اونروز چهار نفرمون توی خونه درختی نشسته بودیم.

راستشو بخوای اصلا یادم نمیاد که چجوری بهشون گفتیم یا چیشد ولی میدونم اعتراف کردیم ...

وسریع از درخت جفتمون پایین اومدیم .

دوروز تمام بعداز اون اتفاق هیچکدوممون به رومون نیاوردیم ولی رها و رامین باخودشون درگیر بودن انگار که بین انجام یک کاری مردد بودن ولی بالاخره رفتارایه اونا هم عوض شد بیشتر مهربون شدن و به ما گفتن دوستون داریم ولی شهاب باورت نمیشه اون لحظه که اونا گفتن دوستمون داریم چشماشونو بستن انگار دارن عذاب میکشن انگار عذاب وجدان داشته باشن.

ولی اونموقع نه من نه رزا به این حالتشون توجه نکردیم ....

خلاصه نمیدونم چند وقت گذشت ولی حدودا سه سالی از اومدن ما میگذشت و دیه آخرایه درسمون بود..

که یکروز رامین و رها نیومدن خونه یک شبشون حدودا به دوشب کشید و منو رزا داشتیم دق میکردیم از نگرانی تااین که اومدن خونه..

مست مست بودن منو رزا همینجوری هاج و واج داشتیم نگاشون میکردیم ......

پرسیدیم چیشده که رها خندید میدونی حال رها بدتر از رامین بود ینی رامین یک جورایی حواسش جمع تر بود اومدن نشستن رو مبیلا و بعداز کلی چرت و پرت گفتن منو رزا که حسابی ترسیده بودیم داشتیم به سمت اتاقمون حرکت میکردیم که صدای رها اومد فقط چند جمله گفت گفت:مادوستون نداریم ینی همیشه مثل خواهرامون دوستون داشتیم ولی به اصرار مامان قرار شد نقش عشاقتونو بازی کنیم تا وقتی ازدواج کردیم پول عموهارو بکشیم بالا..

وبعدش خندید ولی رامین سریع جلوی دهنش و گرفت .حال رزا از من بهتر بود بااین که روی حرف رها به جفتمون بود ولی من از زبون کسی که دوسش داشتم شنیدم نه رزا...

میدونی شهاب الان که فکر میکنم میبینم که رها و رامین خیلی پسرایه خوبین ینی حتی تو مستی هم رها گفت مارو مثل خواهرش دوست داشته حتی تو مستی هم اسم باباهامونو نگفت گفت عمو ولی حال منو رزا به قدری بد بود که اصلا به ای ریزه کاری ها توجه نکردیم.

نمیتونم بگم بقیه مدت اقامتونو چجوری گذروندیم اصلا همدیگه رو نمیدیم و چهار تامون مدرکمونو باگندترین نمرات گرفتیم ماهایی که نمره هامون همیشه عالی بود ولی این آخریا دیگه اینقدر حال منو رزا بد بود که خیلی خراب کردیم حالا نمیدونم رها و رامین چرا بد دادن ولی ما که پنج ماه آخر اصلا همونمیدیم فقط تو کلاسسا بعضی موقع ها چشممون به هم میوفتاد.

بعدشم که برگشتیم و توی مهمونیی که مامان بزرگ داد فرزاد از من خاستگاری کرد که من اینقدر تو فکر رها بودم درجا بهش جواب منفی دادم و اونم قبول کرد و بعدشم مثل یک دوست خوب برامون باقی موند اون قبل از رفتنش به کرج منو رزا رو باسپهر آشنا کرد و وقتی ماداشتیم جریان و برای سپهر تعریف میکردیم این جمله معروف اومد تو ذهنمون که هیچوقت نمباید اعتراف کنیم ....

البته ماها قبلا سپهر رو میشناختیم و خیلی هم روابطمون خوب بود چون بابای منو رزا با بابای سپهر دوست بودن ولی خوب فرزاد باعث شدپایه مادوتا به کافی شاپ سپهر باز بشه...

سرمو آوردم بالا و به شهاب نگاه کردم بعدشم دوقطه اشک ریخت روصورتم.
شهاب بانگرانی گفت:خوبی؟

سرمو تکون دادم و گفتم:آره خوبم این اشکم برای یادآوری بود ومن خیلی وقته دیگه بهش فکر نمیکنم ینی راستشو بخوای من رهارو بخشیدم برای همین حالم خیلی خوببه.

شهاب بالبخند سرشو تکون داد و خواست چیزی بگه که صدای فرزاد اومد که گفت

نفسی یک لحظه بیا

به صورت شهاب نگاه کردم یک دندون قروچه ای کرد که صداش به گوش من رسید بعد زیر لب آروم گفت:ای بر پدر هرچی مزاحمه لعنت.

خندم گرفته بود ولی خیلی جدی به سمت فرزاد رفتم و یکذره که دور شدیم زدم زیر خنده فرزادم که میدونست دارم به چی میخندم شروع کرد به خندیدن فکر کنم شهاب شنید چون قیافه رزا که جلوی ما وایستاده بود بامزه شده بود داشت به پشت سرم نگاه میکرد با خنده برگشتم ببینم که شهاب داره چیکار میکنه همین که چرخیدم خوردم به یک چیزی یک کم عق رفتم دیدم شهاب بوده و حالا هم داره همیچین یک نموره با خشم و انتقام و کینه ...اِ نفس باز فیلم جناییش کردی دوباره به شهاب نگاه کردم خود به خود خندم جمع شده بود و حالامن داشتم با سوال به چشمای قرمزش از عصبانیت نگاه میکردم فکر کنم حالت نگام شبیه یک چیزی مثل اینه که چیه چرا اینجوری نگاه میکنی مگه چیکار کردم...

پوووف چقدر نگام حرف داشت حودم خبر نداشتم.

شهاب بدون حتی یک کلمه از کنار منو فرزاد رد شد ..

همون موقع رزا هم باخنده اومد سمتمون و گفت:زحر ترک نشین از ترس....

من که بهش زبون درازی کردم ولی فرزاد خندید و رفت منو رزا هم همونجا نشستیم و تو سکوت به دریا خیره شده بودیم که رزا گفت:نفس...

همونجورکه چشمم به دریا بود گفتم :هووم

رزا سرشو برگردوند سمت من اینو میتونستم از سنگینی نگاش حس کنم ...

چنددقیقه همینجوری تو سک.ت بهم نگاه کرد بعد دوباره سرشو برگردوند سمت دریا و گفت:تو شهاب و دوست داری؟؟؟ینی چی شد؟؟میخوام بدونم از اول آشناییتون که تو مثل دخترایه هیجده ساله یک دفعه ای شروع کردی متعجبم...

درسه حرفاش سرو ته نداشت ولی منظورش و کاملا فهمیدم برای همین خودم ادامه حرفشو گرفتم و گفتم:ببین منواقعا رفتارایی که اول داشتم نمیدونم منشاش چی بود ولی میدونم همونجور که خیلی زود شروع شد به همون سرعتم تموم شد...

ولی کم کم از اخلاقاش خوشم اومد میدونی مغروره شوخه بعضی جاها هم مهربونه ...نمیدونم منظورم و میفهمی...

و بااحتیاط به رزا نگاه کردم بالبخند مهربونی سرشو تکون داد و گفت:میفهمم عزیزم ...

من :ولی...

رزا:ولی چی؟

من:هیچی بیخیال

رزا غرید:بگووووو

من:خوب ببین ولی الان ستاره

یکدفعه ای رزا به سمت من برگشت و گفت:آره اتفاقا منم میخواستم بهت بگم این ستاره چرا اینجوری شده؟؟

شونمو انداختم بالا و گفتم من چمیدونم...

ویاد فرزانه افتادم و ایندفعه من با تعجب به سمت رزا بر گشتم و گفتم:راستی جریان فرزانه چیه؟؟؟

رزا خندید و گفت:فکر کنم فرزانه ز سپهر خوشش میاد

من با تعجب گفتم:واقعااا؟؟از کی؟؟

رزا خواست جواب بده که صدای فرزانه از پشت سرمون اومد:از بچگی..

منو رزا با تعجب به سمتش برگشتیم و گفتیم:چی؟؟؟؟

فرزانه با لبخند گفت:از بچگی از سپهر خوشم میومد میدونین اولا که فرزاد با سپهر دوست شده بود سپهر خیلی میومد خونه ما خوب فرزادم البته میرفت من فکر کنم اول دوم راهنمایی بودم وقتی میومد اولا فکر میکردم اینم مثل بقیه دوستای فرزادِ ولی کم کم که پایه صحبتاش میشستم پای شوخیاش پای متلکاش مهربونیاش و میدیم ...

نمیدونم یک حالی بهم دست میداد ..

کم کم وقتی میومد خونمون یک شوقه ناشناخته تو تمام بدنم میپیچید ناخداگاه بهترین لباسامو میپوشیدم..

اولین تنها بودن ما من پیش دانشگاهی بودم کلاس کنکور میرفتم...

کلاسم که تموم شد و اومدم بیرون از دیدن سپهر شک زده شدم ینی باور نمیکنین یک لحظه حس کردن قلبم کاملا در اومد و دوباره برگشت سرِجاش وقتی از ماشین پیاده شد و اومد سمتم و گفت:سلام
من دیگه کاملا مرده بودم...

واقعا نمیدونم با چه حالی یا با چه لحنی جوابشو دادمو اون گفت که فرزاد جایی دعوته و اونم میخواد منو ببره پیش خواهراش ..

آخه اون موقع مامان بابا رفته بودن مسافرت که منو فرزاد به خاطر درسامون نرفتیم .

خلاصه وقتی سوار ماشین سپهر شدم خیلی حالم بد بود ولی اونقدر بد نبود که نفهمم این داره راه و اشتباه میگیره.برای همین پرسیدم کجا میریم که اونم گفت میخواد منو ببره پیش دوستاش که مثل خواهراش میمونن...

اون لحظه حس حسادت شدیدی رو نسبت به اون دوتا دختری که تاحالا ندیده بودمشون تو وجودم پیچید...

وقتی دیدمتون خیلی تعجب کردم چون فکر نمیکردم شما ها با سپهر دوست باشین و اون شماهارو به عنوان خواهرش بنامه خلاصه ...

چند سالی گذشت و عشق من نسبت به سپهر هر لحظه بیشتر میشد شماها رفتین مصر و برگشتین و فرزادم از تو خواستگاری کرد راستشو بخوای هیچکدوممون شک زده نشدیم چون طقریبا همه میدونستیم که فرزاد تورو دوست داره نفس ولی وقتی تو همونجا تو مهمونی جواب منفیتو به فرزاد دادی نمیدونی چه به روزش آوردی ..حالا بیخیال داشتم درمورد خودمون حرف میزدم نااین که بابا یک روز گفت به خاطر کارش مجبوریم بریم کرج...

وای که اونروز فکر کردم زندگی برام تموم شد و شک شدیدی بهم وارد شد ولی نمیدونستم که شک هایه بدتری هم در راهه .

وقتی رفتیم کرج خیلی داغون بودم ..

یکروز که داشتم از کنار اتاق فرزاد رد میشدم دیدم داره گریه میکنه خیلی نگران شدم رفتم پیشش و خلاصه بعد از کلی التماس گفت سپهر مشکل قلبی داره....

واقعا حال من وقتی این موضوع رو شنیدم قابل توصیف نیست .فقط خدا میدونه چقدر گریه کردم شک دوم هم به من هم به فرزاد خبر نامزدی تو و رزا بود ...

بااین که فرزاد به همه گفته بود که دیگه تورو دوست نداره به اون چشم و فقط مثل وستش دوست داره ولی حالا مامان بابا رو نمیدونم ولی من میدونستم دروغ میگه و وقتی بالرزش گفت که دخترا برای نامزدیشون دعوتمون کردن من یقین پیدا کردم ما نیومدیم ینی فرزاد بهونه کارو کرد و ماها هم خوب به خاطر فرزاد نیومدیم ..

تااین که نمیدونم چه جوری ولی فرزاد باخبر شد که همون شب نامزدی شماها حال سپهر بد میشه و میبرینش بیمارستان ...

ینی من فقط رو کاغذ نذر و نیازامو مینوشتم تا یادم نره .....

و وقتی خوب شد حنوز آب خوش از گلوم پایین نرفته بود تا خبر بعدی شدو فهمیدم سپهر از یکی خوشش میاد...

خندید و گفت:ینی اینقدر به ن شک وارد شد که اصلا نمیتونین تصور کنین خلاصه خیلی کنجکاو بودم این دختررو ببینم ولی وقتی دیدمش شک زده شدم خوشگل بود ولی همش پیش آقاشهاب بود و اصلا کاری به سپهر نداشت سپهر هم همینطور....

منو رزا به هم ناه کردیم و شونمونو به نشونه ندونستن انداختیم بالا.

همون موقع صدای پسرا اومد که داشتن برای جوجه سوخته ای که درست کرده بودن مارو صدا میزدن اول من بعد رزا صورت ستاررو بوسیدیم و من گفتم:ایشالاالله درست میشه بهش فکر نکن...

لبخندی زد و دنبال ما راه افتاد ... 

دورز دیگه هم به گشت و گذار ما گذشت و هنوزم کل کلای منو شهاب ادامه داشت و حص درآوردن و حرص دادن های ماهم همینطور و ستاره هم هرروز بیشتر به شهاب نزدیک میشد...

تااین که یک روز که با صدایه خش خشی بیدار شدم ولی دوباره چشمام و بستم اما دیگه خوابم نبر برای همین چشمام و باز کردم دیدم رزاوفرزانه خوابن ولی ستاره نیست تعجب کردم بلند شدم از رو آینه کمدی ساعت و بردارم که چشمم به یکگاغذ تا خورده دققا زیر گوشیم خورد با تعج برش داشتم و بازش کردم دیدم شبیه یک نامه است برای همین شروع کردم به خوندنش

به نام حق
نفس عزیزم میخواستم ازت معذرت خواهی کنم من دوست خوبی نبودم برات بهت پشت کردم و نامردی کردم...برای همین میرم فقط قبلش میخوام خودمو توجیح کنم و برم پس گوش کن میدونی اولین باری که سپهر و تو بیمارستان دیدم از مهربونیش خوشم اومد و تعجب کرده بودم آخه همیشه دوت دختر جوون وهرکدومشونم بادوتا پسرر هرروز میومدن و فقط گریه میکردن.بعدش از بچه ها شنیدم دوستاشین.برام جالب بودین که برای دوستتون اینجوری اشک میریزین آخه من هیچوقت دوست صمیمی نداشتم نمی دونم چرا هیچوقتم دوست پسر نداشتم.
وقتی محبتای سپهر میدیدم خوشم میومد تااین که اجازه ملاقاتشو دادن و من تونستم و تو ورزا و همراهتونو از نزدیک ببینم وقتی تور دیدمم واقعا تحسینت کردم خیلی خوشگل بودی البته رزا هم چیزی ازت کم نداشت ولی چشمای آبیه تو یک چیز دیگه بود و در تضاد شدید تو شهاب بود که چشماش مشکی مشکی بود...
بعد از این که سپهر مرخص شد و تو و رزا اومدین دنبالم خیلی تعجب کردم ولی خوب قبول کردم و میرفتیم بیرون خداییش خیلی بهم خوش میگذشت و تازه داشتم یادمیگرفتم که چجوریه دوست صمیمی داشتن که سرو کله شهاب و خشایارم توی گشتامون باز شد از شهاب خوشم اومده بود شخصیت جالبی داشت واینم میفهمیدم که رابطتون مثل رزا و خشایار نیست و کم کم از خودتون شنیدم که شرط ازدواجتون چی بوده خیلی برام عجیب بود چون دوتاتون تو کاراتون معلوم بود که یک حسی بهم دارین..
خلاصه وقتی خبر سفر و دادین اولش نمیخواستم قبول کنم تااین که اصرار شما زیاد شدو به اجبار قبول کردم وقتی سپهر سرشو گذاشت روشونم خجالت کشیدم نه از وجود سپهر از نگاه بالبخند شهاب...
نمیدونم ولی خیلی به شهاب فکر میکردم وقتی داستانشو تعریف کرد خیلی ناراحت شدم ..
ورسیدیم ناخداگاه میخواستم ازاین که تو با شهاب مشکل داری سوء استفاده کنم....اون لحظه واقعا به این فکر نمیکردم که ممکنه تنها دوستایه صمیمی که دارم و هم از دست بدم ولی یک دفعه ای به خودم اومدم و دیدم نه تنها شما دوتارو از دست دادم بلکه سپهرم دیگه کوچکترین توجهی هم به من نمیکنه و یک جورایی چند بار درحال زیر چشمی نگاه کردن به فرزانه مچش و گرفتم پس تصمیم میگیرم قبل از این که زندگیِ همتونو نابود کنم برم..فقط امیدوارم منو ببخشی نفس...ببخش و حلالم کن..
ستاره

نامه تو دستم شل بود که یک دستی اومد و گرفتش نگاه کرد دیدم رزا که داره با چشمای پف کرده میخونتش....
وقتی خوندنش تموم شد سرشو به عنوان تاسف تکون داد و دستشو گذاشت پشت منو با صدایه گرفته از خواب گفت:بیخال خودش فهمید داره بیراهه میره .

هیچی نگفتم و دنبالش راه افتادم که رزا آروم گفت:راستی به اون جمله ستاره دقت کردی
با گیجی پرسیدم کدومش؟

رزا ریز خندید و باشیطنت گفت:همونی که نوشته بود تاحالا چنددفعه سپهر و درحال نگاه کردت به فرزانه دیده

باخنده سرمو تکون دادم و گفتم:آره وولی نههه

رزا سرشو تکون داد و گفت:چراااا

من با خنده گفتم:واای باورم نمیشه

رزا خواست چیزی بگه که صدای خواب آلود سپهر نذاشت سپهر همونجور که خمیازه میکشید گفت:چی جوجو

برگشتم سمتشو دیدم شها و خشایار و فرزادم پیششن و اونا هم دارن خمیازه میکن.

بیتوجه به اونا گفتم:که تو فرزانه رو دوست داری و تاحالا چند بار موقع نگاه کردنش وچتو گرفتیم.

طفلکیا خمیازه همشون نصفه کاره موند و خوابم که کاملا پر زد و رفت از سرشون همشون با تعجب البته سپهر با کمی چشم غره منو نگاه میکردن یک دفعه ای صدای خنده شهاب و خشایار بلند شد ولی سپهر با خجالت برگشت سمت فرزاد و نگاش کرد فرزاد با لبخند که هنوز تو شک بود شونه های سپهر و گرفت و کشید تو بغلش.

اشکم دراومده بود فرزاد خیلی پسر خوبی بود.

همونجور که تو فکر بودم دستای شهاب رو شونم نشست و دم گوشم گفت به چی فکر میکنی جوجوی صحر خیز.

خندم گرفت و با صداقت گفتم:به این که چقدر فرزاد پسر خوبیه

فشار دستای شهاب روشونم صد برابر شد جوری که نزدیک بود جیغم در بیاد ولی هیچی نگفتم ودرعوض صدای خشمگینشو کنار گوشم حس کردم که گفت:چیه پشیمونی ؟؟میتونی همین الان نامزدی رو بهم بزنی ها...

با عصبانیت به سمتش برگشتم و گفتم:ستاره خانوم رفت فکر نکن از من جد بشی میتونی بری با ستاره ازدواج کنی.

چشمای عصبانی شهاب جاشو به تعجب داد و با تعجب منو نگاه کرد منم دستشو از رو شونم پس زدم و گفتم درضمن فکر تو منحرفه من منظورم از خوب بودن اونی که تو فکر میکنی نبود.

بعدشم اونجارو ترک کردم تعجب کردم هیشکی به غیر از منو شهاب تو آشپز خونه نمونده بود .

برای همین رفتم بیرون دیدم رزا و سپهر کنار هم نشستن و فرزاد خشایارم تو آب بودن و داشتن به هم آب میپاشیدن .

رفتم کنارشون که رزا گفت:بفرما اینم از نفس حالا تعریف کن.

اول سهر یک چشم غره به من رفت و گفت:دختره ی دهن لق اون چه خبری بود کله سحر به ماها دادی.

من خندیدم و گفتمم:خوب ببین این برای تو خبر نبود فقط یاد آوری بود برای بقیه هم خوب باعث شد خواب از سرشون بپره

خندید و فقط گفت:پروو

سرمو خم کردم و گفتم:چاکرم حالا نمیخوای تعریف کنی

رزا سریع گفت:منم از اون موقع دارم همینو بهش میگم ولی میگه وایستا نفسم بیاد حوصله دوبار توضیح دادن ندارم .

خندیدم و گفتم؟بابا تو که خواب از سرت پریده حالا چرا اینقدر بیحوصله

سپهر خواست چیزی بگه که جیغ رزا در اومد:بسههه مردم از فضولی سپهر بدو دیگه..

سپهر خندید و گفت:ببین خلاصه و مفید در یک جمله من از خیلی وقت پیش فرزانه رو دوست داشتم ولی از فرزاد خجالت میکشیدم...

منو رزا طقریبا با دهنمای نمیه باز داشتیم نگاش میکردیم رزا سریع تر به خودش اومد و گفت :پس ستاره چی؟؟

سپهر گفت:خوب ببین وقتی فرزاد اینا رفتن فرزانه هم نمیشه گفت تموم شد ولی یک کوچولو یادش فراموش شد..

منو رزا سرمونو باتاسف تکون دادیم و من گفتم:خوب...

تااین که ستاررو دیم یک جورایی ازش خوشم اومد راستشو بخوای میخواستم جای فرزانه رو بگیره چون میدونستم اگه حتی فرزاد هم اجازه بده فرزانه عمرا منو قبول کنه..

من:خوب اون که صد البته ...تعریف کن.

ولی بعداز این که اومدیم مسافرت و فرزانه رو دیدم فهمیدم نه تنها نمیتونم جایه فرزانه رو به هیچکس بدم ثانیا ستاره اون شخصی که من میخواستم نبود...

بعدش انگار یاد چیزی افتاده باشه گفت:راستی ستاره گجاست؟؟

من:رفت

سپهر باتعجب گفت:رفت؟؟؟؟؟؟

رزا سرشو تکن داد و گفتکآره صبح یک نامه برای نفس گذاشت و رفت ماازتو نامه ی اون خونده بودیم که تو به فرزانه زیر چشمی نگاه میکردی.

بعدش خندیدو به سپهر نگاه کرد...

سپهر یکی زد پس کلشو گفت:واای ینی ستاره ای که تمام حواسش پیش شهاب بوده دیده بعد چجوری بقیه ندیدن...

ولی فکر کنم یکدفعه ای یادش اومد که چی گفته چون سریع به من نگاه کرد منم بالبخند سرتکون دادم و خیالشو راحت کردم که مشکلی ندارم...
اونم دوباره تو فکر فرو رفت رزا یکی زد پشتش و گفت:بیخیال بابا بهاش صحبت کن دیدی که فرزادم بقلت کرد و بهت اجازه داد پس دیگه مشکلت چیه/؟؟
سپهر اول باتردید به منو رزا نگاه کرد ومیخواست بلندشه که صدای فرزانه اومد و سپهر درجا سفید شد
منو رزا باخنده سرمونو برگردوندیم و گفتم فرزانه یک لحظه بیا پیش من بشین.
فرزانه اول باتعجب به منو رزا بعد به سپهر که هنوز روش اونور بود نگاه کرد که فکر کنم از پشت سپهر چیزی دیگه ای برداشت کرد چچون اخماش رفت توهم و این برای سپهر خیلی بدبود چون تا اخم ستاررو میدید سکته میکرد.
ستاره که اومد پیش من نشست گفت:خوب 
رزا گفت:راستی ستاره سپهر میخواست یک چیزی رو تعریف کنه تعریف کرد...
تاستاره و سپهر میخوواستن چیزی بگن من سریع گفتم:جانم شهاب جان اومدم..
که باعث شد سپهر و فرزانه و حتی رزا به سمت شپها نگاه کنن خود شهابم کپ کرده بود و دااشت با تعب مارو نگاه میکرد فکر کنم خیلی سوتیم ضایع بود ولی حالا که فهمیدن برای همین گفتم:اِ خشایارم رزارو کارداره باشه اومدیم.
یک جوری حرف میزدم انگار شهاب پشت تلفنه و ایناهم دهن بستشو نمیبینن .
من سریع بلند شدم و باخنده گفتم:رزا خشایار کارت داره بعد سریع رفتم
رزا هم چند دقیقه بعد اومد پیش منو دوتایی منفجر شدیم از خنده ولی یک دفعه ای دست شهاب رفت رو پیشونیم ونوچ نوچی کرد و گت:من صددفعه نگفتم وقتی هوا سرده نرو تو آب خوب بفرما سرماخوردی الانم تب داری....هزیون میگی هی..
منو رزا ندیدیم و بعد رزا جریان و برای شهاب تعریف کرد که شهاب سرشو تکون داد و گفت:پس این سپهر خان عجب بازی کن خوبی بوده که باعث شده ماها فکر کنیم سینه چاک این ستاره خانومه...
راستی نفس تو گفتی ستاره رفته ینی چی؟؟؟
پوززخند زدم و هیچی نگفتم...
رزا هم با غیظ گفت:یه نامه گذاشت و رفت.
شهاب دستاشو برد بالا سرشوو گفت:خیله خوب ببخشید بابا چرا میزنین اصلا گور بابایه ستاره...
خوشحال شدم از حرف شهاب ولی به روش نیاوردم و حواسم و دوختم به فرزانه و سپهر فرزانه سرش پایین بودو سپهرم داشت حرف میزد ...
اون روزم گذشت شبش از زبون فرزانه که داشت با ذوق و شوق تعریف میکرد که سپهر بهش از علاقش گفته شنیدیم کهفرزانه دوروز فرصت میخواد ینی دقیقا روز حرکتمون جوابشو میده...
اون شبم گذشت باهمه خوب وو بعدش و فردا شد فردایی که سرنوشتم و تغییر میداد...
روزی که خورشید باطلوع کردنش بااعث شد نور هم توزندگی من بتابده...
اون روز بعد از بیدار شدن و خوردن صبحانه تصمیم گرفتیم که به عنوان آخرین روز بریم جنگل..
· 
توماشینداشتمفکرمیکردمکهعج بدروغیگفتیمبراینبودستارهب ههمهگفتیمبرایمنش مممتی

شکلی پیش اومده بود و مجبور شد بره...
همه هم قبول کردن...
وقتی رسیدیم به جنگل 
سپهر منو صدا زد و رفتم پیشش دیدم شهابم نشسته.
باتعجب گفتم:چیزی شده؟
سپهر سرشو تکون داد و گفت:بشین..
نشستم ..
 
سپهر خیلی جدی شروع کرد :ببین نفس تودیروز با سوتیت باعث شدی که به احتمال زیاد من به فرزانه برسم برای همینم منم میخوام باتو و شهاب صحبت کنم هیچکدومتون تا آخر حرفام لام تا کام حرف نمیزنین...
 
ببینین جفتون همو دوست دارین و توی این اصلا شکی نیست..
 
ولی حالا به خاطر یک کل کل بچگانه باعث شد که مسافرت و به دوتاتون زهر کنین...
 
ببین نفس تو شهاب و دوست داری و اینو بدون که ستاره شهاب و دوست داشته و این اصلا تغسیر شهاب نبوده و تو شهاب ببین فرزاد عاشق نفسه درسته ولی این مدت که باهاش تو مسافرت بود به خاطره اینکه لج تورو در بیاره با نفس این نقشه رو کشید و من تضمین میکنم که توی این مدت به غییر از چند بار که از توانش خارج بوده نفس و به چشم دیگه ایی به جز یک دوست ندیده نمیتونم بگم خواهر چون دروغه....
 
تعجب کردم سپهر این چیزارو از کجا میدونست لابد خود فرزاد گفته...
 
از فکر که اومدم بیرون دیدم سپهر رفته و شهاب داره منو نگاه میکنه..
 
نگاه منو که دید لبخند مهربونی زد و گفت:دوستت دارم...
 
منم لبخندشو بدون جواب نذاشتم و گفتم:منم دوست دارم...
 
پایان11/5/91
 
بچه ها امیدوارم خوشتون اومده باشه...
 
ببخشید دیگه اگه بد بود....
 
نویسنده:
 آنیتا.ر

 

ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط ستایش در تاریخ 1394/4/15 و 18:52 دقیقه ارسال شده است

عالی بود

این نظر توسط زیبا ترین دختر ایران در تاریخ 1393/1/8 و 12:39 دقیقه ارسال شده است

خوب بووووووود .ممنون


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 29
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1417
  • آی پی دیروز : 1509
  • بازدید امروز : 5,299
  • باردید دیروز : 5,793
  • گوگل امروز : 1358
  • گوگل دیروز : 1416
  • بازدید هفته : 49,001
  • بازدید ماه : 147,323
  • بازدید سال : 589,788
  • بازدید کلی : 12,454,877