close
تبلیغات در اینترنت
رمان سورنا قسمت دوم
loading...

رمان فا

  نگاهم رو از برگه گرفتم و به عزیز چشم دوختم.    طره ای از موهای حنایی اش از زیر روسری سفید با طرح های ابی رنگش بیرون زده بود    چقدر دوستش داشتم.    -با هیشکی عزیز    با پای لنگان به سمتم اومد و به برگه اشاره کرد    - این چیه دستت؟    -یه…

رمان سورنا قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 273 سه شنبه 18 آبان 1395 : 23:57 نظرات ()

  نگاهم رو از برگه گرفتم و به عزیز چشم دوختم.
    طره ای از موهای حنایی اش از زیر روسری سفید با طرح های ابی رنگش بیرون زده بود
    چقدر دوستش داشتم.
    -با هیشکی عزیز
    با پای لنگان به سمتم اومد و به برگه اشاره کرد
    - این چیه دستت؟
    -یه نامه از بهراده
    عزیز با دست راستش اروم به گونش زد
    -وا خدا مرگم بده این دختره بهراد بود؟
    لبخندم به قهقهه تبدیل شد.از صدای خنده ی بلندم لبخندی روی لب های عزیز نقش بست.
    گونه ی تپل و سرخشو بوسیدم
    -نه.خواهرش بود!.....................



 
    با کنجکاوی پرسید
    -حالا چی نوشته اون تو؟
    در حالی که دستمو پشت کمرش میذاشتم و باهم به سمت در ورودی قدم برمیداشتیم گفتم
    -معذرت خواهی کرده بود که قیافه مو این ریختی کرده
    -معذرت خواهی چرا؟خدا خیره ش بده لولو برده هلو اورده
    اخمی ساختگی روی پیشونیم نشوندم
    -عزییییز
    با خنده گفت-جان عزیییز؟
    -با ما هم اره؟
    چشمکی زد که از تعجب شاخ در اوردم! به پذیرایی رسیده بودیم
    -راه افتادی ها!
    بالشت گرد قرمز رنگی که همیشه به دیوار تکیه داده بود رو به طرفم پرتاب کرد
    -برو سر درس و مشقت
    دستمو روی چشمم گذاشتم
    -چشم غلامتم
    کتاب رو باز کردم و جلوم گذاشتم و مشغول خوندن شدم.بعد از مدتی به ساعت مربع شکلی که کنار تشک بود نگاه کردم.نگاهم روی عقربه های ساعت میخکوب شد!
    به همین زودی پنج ساعت گذشت!!!
    دستی به چشم هام کشیدم.
    سرم رو از روی کتاب بلند کردم؛ دستی به گردنم کشیدم.گردنم خشک شده بود با ماساژ کم کم بهتر شد.
    از اتاق بیرون اومدم.عزیز توی پذیرایی خوابش برده بود.پتویی از کمد بیرون کشیدم و روش انداختم.
 

    فضای خونه برام کسل کننده شده بود.تصمیم گرفتم سری به بهراد بزنم!
    شلوار پارچه ای خط دار دمپا گشادم رو به همراه پیرهن مردونه ی سورمه ای که یک سایز برام بزرگتر بود پوشیدم.
    دستی در موهام کشیدم.از کم پشت بودن موهام حس خوبی بهم منتقل شد!
    کفش هامو از روی جا کفشی بیرون اوردم و "شق" روی زمین زدم!
    پاهامو توی کفش کردم و چند قدم رفتم که یادم اومد بهراد گفته بود دیگه اینجوری نباید کفش بپوشم!
    پشت کفش هامو از زیر پام رد کردم ...این شکلی راحت تر راه می رفتم.
    در رو باز کردم و از خونه بیرون رفتم.
    به کافی شاپش نزدیک شدم، جلوی در شیشه ای ایستادم.بهراد از کافی شاپ بیرون اومد و بهم خیره شد.
    بی هوا دست هاشو دورم حلقه کرد و ب*و*س*ه ای روی شانه ام زد
    -ببخشید داداش من...
    اجازه ندادم حرفشو بزنه سرشو بلند کردم با شرمندگی سرش رو پایین انداخته بود.
    -نبینم شرمندگیتو مرد
    نگاهشو اروم بالا اورد اما سرش هنوز هم پایین بود.
    -روم سیاهه داداش نمیدونستم از این مدل مو بدت میاد
    -دیگه نگی این طوری ها عزیز که خیلی خوشش اومد!اون موقع شوکه شده بودم اصلا فکرشم نمیکردم چند روز بعد از این قیافه ی جدیدم خوشم بیاد!
    برق امیدی در چشم هاش روشن شد و با صدایی که خوشحالی در اون مشهود بود گفت
    -یعنی....یعنی خوشت اومد؟
    چشم هامو یک بار باز و بسته کردم.سر خوش خندید و روی شانه ام زد
    -پس بزن بریم یه چیزی بخوریم بعدش بریم خرید!
    -خرید؟
    -حالا بیا بریم تو بهت میگم
    همراه هم وارد کافی شاپ شدیم.
    بهراد اصرار داشت که باهاش برم خرید و لباس هایی با سلیقه ی اون بخرم!
    قبول کردم و قرار شد توی همین روز ها باهم بریم!
    

    روبه روی فروشگاه بزرگ و شیکی ایستاد و بریده بریده گفت
    -بفرما... رسیدیم.. اینجاست
    از بس راه رفته بودیم به نفس نفس افتاده بودیم همراه هم وارد شدیم.
    بوی عطر و ادکلن های مردم فضا رو پر کرده بود و من بیشتر حواسم به اون ها بود تا رگال لباس ها!
    بهراد دستمو گرفت و کشید.به دنبالش رفتم.
    منو توی اتاق پرو پرت کرد
    -همینجا وایسا تا برات لباس بیارم
    -باشه
    بهراد هر چند دقیقه ای یکبار یک پیراهن می اورد و ازم میخواست که پرو کنم
    اخرشم خوشش نمی اومد و مجبورم میکرد پیراهن رو از تنم در بیارم !
    بعد از کلی جست و جو و پوشیدن و نپسندیدن اقا بهراد بالاخره یه پیراهن یقه دیپلمات ابی رنگ همراه شلوار پارچه ای شیک مشکی و کمربند چرم مشکی براق و بوت های همرنگش خریدم.
    سلیقه ی فوق العاده ای داشت.
    مات و مبهوت به اینه ی فروشگاه خیره شده بودم. پیراهن به تنم معرکه بود و سینه ها و بازو های عضلانی که به دلیل ورزش های اخیر برای خودم ساخته بودم رو به نمایش گذاشته بود.
    بهراد دورم چرخید و از سر تا نوک انگشت های پامو از نظر گذروند و در حالی که چانه شو میخاروند گفت
    -عجب چیزی ساختم فقط یه مشکل اساسی وجود داره
    کلافه گفتم
    -بازم مشکل؟من که این همه تغییر کردم
    -خب بخاطر همین یه مشکل دیگه بوجود اومده
    -من که نمیفهمم چی میگی درست برو سر اصل مطلب
    -اسمت
    برگشتم و بهش نگاه کردم معنی حرفشو متوجه نشدم بعد از کمی مکث گفتم
    -چی؟
    -اسمت به تیپ و قیافه ی الانت نمیخوره باید دنبال یه اسم دیگه باشیم!
    پوفی کردم و گفتم
    -چه اسمی؟
    و تند تند براش اسم ردیف میکردم
    -ممد؟علی؟صادق؟کاظم؟
    -سورنا
    چند بار این اسم رو زیر لب زمزمه کردم.سورنا...سورنا ...
    ابرویی بالا دادم-اونوقت یعنی چی؟
    - نیرومند
    به فکر فرو رفتم و کلافه گفتم
    -حالا مطمئنی این اسم سوسولیه به من میاد
    لبخند مهربونی زد
    -معلومه که بهت میاد مطمئن باش!
    سری تکان دادم.برای حساب کردن پول لباس ها به سمت خانمی که پشت پیشخوان بود رفتیم.مشغول مرتب کردن میزش بود
    نگاهم که به صورت پر از ارایشش افتاد سرمو پایین گرفتم.
    من اهل خ*ی*ا*ن*ت نیستم حتی با یک نگاه!
    حساب کردن رو به بهراد سپردم و از فروشگاه بیرون اومدم.
    بعد از چند دقیقه بهراد از فروشگاه بیرون اومد
    -پس چرا نموندی باهم بریم؟
    -مگه ندیدی چه ریختی بود؟
    بهراد برگشت و از شیشه ی فروشگاه نگاهی دوباره بهش انداخت
    -چشه؟خوشکله که!
    نگاه خصمانه ای بهش انداختم که گفت
    -اهااان از اون نظر!!!
    محکم به کمرش کوبیدم
    -د راه بیوفت
    با شیطنت گفت -ولی چیز خوبی بود ها!
    کنترلم رو از دست دادم و پقی زدم زیر خنده!
    -از دست تو بهراد!
    با لحنی جدی گفت
    -خودش اینطور خواسته داداش من! وگرنه این همه نمی مالوند به سر و صورتش!
    چون قانع شده بودم تا رسیدن به خونه ساکت موندم!
    


    وارد خونه که شدم عزیز با دیدنم چشماشو قد دو تا انار کرد و بهم خیره شد.
    لبخندی از روی رضایت روی لبهاش جا خوش کرده بود.زیر لب چند بار "الله اکبر"گفت و به سرعت وارد اشپزخونه شد.
    چند دقیقه بعد با اسپند برگشت و چند دور دورم چرخید.دستامو توی جیبم گذاشته بودم و با غرور بهش نگاه میکردم.
    -ماشالله هزار الله اکبر
    -چی میگی زیر لب؟
    -مادر دارم ذکر میگم کسی چشمت نکنه
    لبخندی زدم و گونه شو بوسیدم
    -نترس بادمجون بم افت نداره
    به سمت اینه رفتم.اینه ی جادویی که زندگیمو متحول کرد.من دوباره متولد شدم ...
    چهره ی جدید ،تیپ جدید،رفتارهای جدید!
    حالا دیگه وقتش بود خودمو بهش نشون بدم!
    بعد از اینکه عزیز خوب بهم نگاه کرد از خونه بیرون رفتم.به چشمای متعجب مردم هم توجهی نکردم الان فقط هدفم برام مهم بود.نزدیک خونشون بودم یقه ی پیراهنم رو مرتب کردم و به سمت خونشون رفتم و زنگ در رو زدم.چند دقیقه ای منتظر موندم
    کسی در رو باز نکرد! چند بار این عمل رو تکرار کردم اما بی فایده بود.
    رفتگر محله با دیدن چهره ی کلافه و منتظرم کنارم ایستاد و دستشو روی شانه م گذاشت
    -دنبال کی هستی پسر جون؟
    -اومدم اقای فرزام رو ببینم.
    رفتگر دستی به موهاش کشید و گفت
    -یکم دیر اومدی پسرم هفته ی پیش
    اسباب کشی کردن و از اینجا رفتن...
    دستم رو به چیزی تکیه دادم... نفهمیدم چی بود... اما هر چی بود از افتادنم جلوگیری کرد!
    با شنیدن این جمله درد شدیدی در قفسه ی سینه م احساس کردم..اره این قلبم بود و صدای شکستن و تکه تکه شدنشو با تمام وجود شنیدم قطره اشکی لجوجانه از گوشه ی چشمم سر خورد و روی گونه ام جاری شد.روی کمرم عرق سردی نشست و بدنم شروع به لرزیدن کرد.
    دندان هامو از شدت خشم روی هم فشار میدادم...
    چرا لرزش لعنتی پاهام یک لحظه هم قطع نمیشد؟!
    احساس میکردم دیگه توانی توی پاهام نمونده همونجا زانو زدم و دستامو روی صورتم گذاشتم.
    صدای هق هقم خبر از له شدن غرورم میداد.رفتگر خیلی سعی کرد تا ارومم کنه اما نشد!یعنی نمیتونستم اروم باشم!
    واسه ی داشتنش خودمو به اب و اتیش زدم اما اون....
    دستشو روی شانه ام گذاشت و نصیحت وار گفت
    -پاشو جوون واسه چی ماتم گرفتی؟خدا بزرگه!تو دختره رو از خدا بخواه بهت میده،شک نکن!
    با خودم گفتم اخه چجوری میخواد بده؟اونا رفتن و دیگه هیچ وقت پیداشون نمیکنم.
    و دوباره ان مایع گرم لعنتی از چشمم سرازیر شد...
    

    رفتگر دستشو زیر چانه ش گذاشت و زیر لب گفت
    -این دختره انگار مهره ی مار داره اون یاور بیچاره هم چقدر دوسش داشت اخرشم فکر کنم سر به بیابون گذاشت ....
    سرشو تکون داد و ادامه داد
    -دختره به این بی رحمی تا حالا هیچ جا ندیدم
    راهشو گرفت و رفت...
    دستمو به دیوار گرفتم و اروم پاشدم با قلبی اکنده از درد وارد خونه شدم عزیز به استقبالم اومد و با دیدنم اول شوکه شد اما بعد یهو رنگ صورتش تغییر کرد و دستشو روی گونه ش زد
    و به سمتم دوید
    -وای خاک به سرم چی شدی مادر؟کسی مرده؟زدن لت و پارت کردن؟چشم خوردی؟ د حرف بزن نصف جون شدم
    بدون هیچ حرفی به چشم های عسلی و نگرانش زل زده بودم.زبونم به سقف دهنم چسبیده بود و قدرت تکلمم رو از دست داده بودم! عزیز طاقتش تموم شد و با مشت های کم جونش روی سینه م میزد از نگرانی اشکش درومده بود و بهم التماس میکرد که یه کلمه حرف بزنم اما نمیتونستم هر کاری کردم زبونم نچرخید...
    مشت هاشو توی دستم گرفتم و اونو توی بغلم جا دادم ...
    مادرم!حس ارامشی که مدت ها بود دنبالش بودم رو پیدا کرده بودم!
    عزیز روی سرم ب*و*س*ه ای زد
    -پسرم تو رو ارواح خاک اقات حرف بزن ببینم چت شده؟
    با ناتوانی به چشم هاش نگاه کردم.گویا حرف هامو از چشمهای گوینده م متوجه شد و گفت
    -چه بلایی سرت اوردن که دیگه نمیتونی حرف بزنی؟
    دستمو گرفت و کشان کشان به سمت پذیرایی برد.نشستم و عزیز هم کنارم نشست.
    -میتونی با ایما و اشاره بگی چی شده یا نه؟
    کمی پاهاشو ماساژ داد و ادامه داد
    -خب مادر هر اتفاقی هم افتاده باشه حکمت خدا بوده
    دست هام که کنار پاهام بود مشت شد دلم میخواست داد بزنم
    اخه عزیز تا حالا هر چی بدبختی کشیدم گفتی حکمت خداست میشه نشونی ادرسی چیزی از این حکمت به من بدی برم در خونش ببینیم مشکلش با من چیه؟!
    اما نمیتونستم.زبونم قفل شده بود.
    فکری به ذهنم رسید جا کلیدیمو از توی جیب شلوارم در اوردم و نشونش دادم
    چشماشو ریز کرد و جا کلیدی رو از چشمش فاصله داد تا بتونه اسمشو بخونه بعد از چند دقیقه فریاد زد
    -اترینا؟؟؟
    ------------------------

    اترینا

    از اینکه اسمم رو میدونست تعجب کرده بودم و ترسم هر لحظه بیشتر میشد اب دهانم رو نامحسوس قورت دادم و با لحنی که سعی کردم کوبنده باشه و مخفی کنه ترس و وحشتی که به دلم افتاده بود گفتم
    - تو اسم منو از کجا میدونی؟ برای چی باید از دستت فرار کنم؟؟؟مگه چیکار کردم؟توی بی همه چیز واسه چی منو اوردی اینجا؟ برو دعا کن دستم بستس وگرنه....
    از حرفم رنگش مثل لبو سرخ شد و رگ گردنش متورم!
    با یک جهش مقابلم قرار گرفت و یقه ی مانتومو توی دستش فشرد و با چشم هایی از حدقه در اومده توی چشم هام نگاه کرد
    -مثلا اگه دستت باز بود چه غلطی میکردی؟
    تو هیچی نیستی میفهمی هیچی!
    تو فقط یه دختری!دخترا هم برای من پشیزی ارزش ندارن اینو خوب تو گوشات فرو کن اگه زبونتو کوتاه نکنی...
    چاقوی ضامن داری از جیبش در اورد و جلوی چشمم چرخوند و ادامه داد
    -خودم برات کوتاهش میکنم
    نگاهم به چاقوی تیز و برنده اش بود که هر لحظه ممکن بود اختیار از دست داده و منو به قتل برسونه اونم بخاطر یه معذرت خواهی؟؟؟؟؟
    پوزخندی زد و یقه مانتومو رها کرد
    دستی توی موهاش کشید و در حالی که از اتاق بیرون میرفت گفت
    -هر موقع تصمیم گرفتی بخاطر اهانتی که به من کردی عذر خواهی کنی خبرم کن
    برای اخرین بار نگاهی بهم انداخت پشتشو بهم کرد و رفت. در محکم بهم کوبیده شد...
    چشمامو محکم روی هم گذاشتم و اشک هام جاری شد این مرد غرورمو له کرد به خاطر دختر بودنم منو ضعیف نشون داد.
    ازش متنفرم متنفر!
    لب هامو محکم روی هم فشار دادم.
    عصبی اشک هامو که بی اراده از چشمم پایین می چکید رو با شانه ام پاک کردم
    
    زندانی شده بودم حوصلم سر رفته بود و به شدت کلافه شده بودم.
    اخه ادم تا این حد عقده ای؟؟؟ببین برای یه معذرت خواهی به چه مصیبتی گرفتار شدم.
    دست هام از پشت به صندلی بسته بود هر موقع از خونه بیرون می رفت دستهامو میبست.انقدر محکم بسته شدن که حتم دارم تا چند روز جای طناب روی دستای نازنینم میمونه.دستامو تکون دادم بلکه بتونم بازشون کنم اما بی فایده بود و نه تنها باز نشد که بدتر هم شد و حالا تنگ تر شده بود و غیر قابل تحمل تر.
    از این ضعیف بودن نفرت داشتم! همونطور که به روبه رو زل زده بودم فکرم به کار افتاد! این تنها راهی بود که میشد از دست اون هیولا فرار کنم.اما مشکل اصلی اینجا بود که دست هام بسته بود.
    اول باید راهی برای باز کردن دست هام پیدا میکردم!چشم چرخوندم و وسایل اتاق رو از نظر گذروندم چشمم به اینه ای که روی کمد کار شده بود افتاد من دقیقا روبه روش بودم.به گیره ی سیاه رنگ که تقریبا نزدیک گوشم به موهام زده بودم نگاه کردم و لبخندی از رضایت روی لبهام نقش بست.از بچگی عاشق اینکار بودم! رها بهم یاد داده بود که اونم از یکی از بچه های محلمون توی شیراز یاد گرفته بود!
    به سختی روی پاهام ایستادم.صندلی که بهش بسته شده بودم وزن زیادی نداشت.
    دنبال خودم کشوندمش و همه ی سوراخ سنبه های اتاق رو گشتم.توی اتاق چیزی که باهاش بتونم دست هامو باز کنم نبود.
    مایوس روی صندلی نشستم.اشک ها دیدم رو تار کرده بودند.... توی این موقعیت اشک هایی که بی اراده از چشمم جاری میشدند به خشمم دامن میزدند!
    اشک ها با من حرف میزدند...
    مدام می گفتند- توضعیفی... توضعیفی... توضعیفی...!
    و من حتی قدرت مخالفت با ان ها را هم نداشتم!
    از روی صندلی بلند شدم و به سمت در رفتم.خم شدم و از زیر در نگاه کردم چاقویی که اون شب سورنا از جیبش در اورد کمی اونطرف تر افتاده بود.
    اگر دستم بسته نبود قطعا بهش می رسید!
    فکری به ذهنم زد!
    جای سر و پاهامو عوض کردم ...
    حالا پاهام مقابل در بود.
    انگشت های پامو از زیر در رد کردم.
    پاهام خنکی چاقو رو لمس کرد.با هر جون کندنی بود چاقو رو به سمت داخل کشیدم.با سعی و تلاش موفق به باز کردن دست هام شدم.
    بدون فوت وقت گیره رو از روی موهام در اوردم و توی قفل کردم.بعد از نیم ساعت ور رفتن در با صدای تیکی باز شد!
    لبخند خبیثی زدم و اروم از اتاق بیرون اومدم.
    خنکی پارکت پاهامو مور مور کرد.
    چشم چرخوندم و به اطرافم نگاه کردم
    غیر از این اتاق سه اتاق دیگه بالا قرار داشت.
    کنار نرده ایستادم.طبقه ی بالا به پذیرایی دید داشت. خونه غرق در سکوت بود.
    جمعه بود و همه ی خدم و حشم رفته بودن مرخصی.
    باید مدارکمو پیدا میکردم. اول از همه از اتاقی که رنگ درش با همه فرق داشت شروع کردم.
    خدا خدا میکردم در قفل نباشه وگرنه باز کردن در هم مکافاتی بود برای خودش!
    دستگیره رو گرفتم و پایین کشیدم.در باز شد!
    همه ی لامپ ها اتوماتیک با باز شدن در روشن شدند. رنگ مشکی دیوار اولین چیزی بود که توجهمو جلب کرد و بعد از اون تخت دو نفره ی سفید رنگی که رو تختی به رنگ قرمز اتشین داشت و در وسط اتاق قرار داشت.
    بالای تخت روی دیوار تابلویی بود که عکسش نمای نزدیکی از گل رز بود.
    روی عسلی کنار تخت شب خواب قرمز رنگی به چشم میخورد.
    میز ارایش سفید رنگی که ست تخت بود کنار پنجره ای با پرده ی حریر سفید بود.
    گلیم شیش متری قرمز رنگی روی پارکت پهن شده بود. یک در سفید رنگ هم گوشه ی اتاق بود که وقتی بازش کردم با "سرویس بهداشتی" مواجه شدم.
    اتاق به طرز فوق العاده ای دیزاین شده بود.
    همه ی اتاق رو گشتم اما چیزی پیدا نکردم.
    نا امید از اتاق بیرون اومدم
    اتاق بعدی اتاق دوازده متری بود که بخاطر رنگ دیوار ها که کرمی بود بزرگ تر نشون میداد.
    گلیم شیش متری که حالت چهار خونه داشت و هر خونه ش به رنگ های کرمی و قهوه ای سوخته بود وسط اتاق پهن شده بود.
    روی دیوار تابلوهایی با نقاشی های عجیب و غریب زده بودن.تخت یک نفره ای هم گوشه ی اتاق قرار داشت.به غیر از این ها چیز دیگه ای نبود پس مدارکم نمیتونست اینجا باشه.
    از اتاق بیرون اومدم و به سمت اخرین اتاق رفتم. دستگیره رو کشیدم؛باز نشد..
    لعنتی قفل بود!
    وقت زیادی نداشتم پس تصمیم گرفتم بیخیال این اتاق بشم و بقیه ی خونه رو بگردم.
    از پله ها پایین اومدم روبه روم یه سالن بزرگ بود.گوشه ای از سالن مبل های سلطنتی قرار داشت و گوشه ی دیگه میز ناهارخوری. در انتهای سالن هم سینمای خانگی به چشم میخورد.
    چشمم به یه راهرو خورد.به سمتش رفتم
    به سه تا در برخوردم.
    یکی از اون در ها به اشپزخونه منتهی میشد و یکی از در ها سرویس بهداشتی بود.
    در سوم رو باز کردم.قفسه های بزرگ کتاب و میز تحریری که چند کتاب شلخته روی اون افتاده بود نشون میداد که اینجا کتاب خونه ست.
    به سمت میز رفتم.مدارکم رو لابه لای وسایلی که روی میز بود پیدا کردم.
    سرمست از پیدا کردنشون خندیدم.
    -ما که رفتیم

    به سمت درب خروجی رفتم و از خونه خارج شدم.حتی فکرشم نمیکرد من بتونم از اون اتاق بیرون بیام بخاطر همین در خونه رو قفل نکرده بود!
    بخاطر چند روز حبسم نور چشممو زد.
    با یک دست چشم هام و با دست دیگه جلوی تاکسی رو گرفتم و سوار شدم.
    پنجره ی ماشین رو پایین اوردم .باد به صورتم میخورد و چتریمو به بازی میگرفت.
    چشم هام در اثر باد خمار شده بود.دستمو زیر چانه م گذاشتم.
    به چشم های راننده که از توی اینه هر از گاهی بهم نگاهی گذرا می انداخت توجهی نکردم!
    از اتفاقات امروز لبخندی روی لبم اومد.
    چقدر چهرش دیدنی میشه وقتی بیاد و ببینه من،منی که ضعیف تلقیش کرد الان دارم با خیال راحت به سمت خونه م میرم.
    درسته ازش خوشم نمیاد اما یه جادوی خاص توی چشماش بود! نمیدونم چرا حس میکردم در اوج اقتدار یه مهربونی خاص توی نگاهش هست شایدم من اینطور فکر میکنم!
    اره حتما خیالاتی شدم ادم وحشی مثل اون چطور میتونه مهربون باشه؟!
    به خونه رسیدم یه خونه ی یک خوابه ی جمع و جور و البته شلخته!
    در بدو ورودم پام روی لاکم فرود اومد و اه از نهادم بلند شد.
    زیر لب به هر چی سازنده ی لاکه ناسزا گفتم!
    خم شدم و لاک رو برداشتم و روی مبل پرت کردم.بدنم کوفته بود به یه خواب زمستانی نیاز داشتم!
    حوله ی لباسی صورتی رنگم رو از کمد در اوردم و به حمام رفتم.
    احساس سبکی و پاکی داشتم چشم هام خمار شده بود دیگه تحمل بیدار بودن رو نداشتم با همون حوله ی خیس روی تخت دراز کشیدم و به سه شماره نرسیده بود خوابم برد!
    ----------------
    سورنا
    ماشین رو جلوی در نگه داشتم.
    چند بوق زدم... اما کسی در رو باز نکرد!
    با کف دست محکم روی پیشانیم کوبیدم... لعنتی امروز جمعه بود!
    در رو خودم باز کردم و ماشین رو توی قسمتی از حیاط پارک کردم.
    از راه سنگلاخی عبور کردم و وارد سالن شدم.
    پله ها رو یکی در میان و با عجله طی کردم تا به اتاق مورد نظر رسیدم.
    با دیدن در که بسته بود نفسی از روی اسودگی کشیدم .
    دستی به موهای اشفته م کشیدم و کلید رو توی قفل کردم...
    در باز بود! دستگیره رو کشیدم و وارد شدم ...
    با دیدن اتاق خالی اه از نهادم بلند شد!
    این دختر بیش از اون چیزی که فکر میکردم زرنگ بود!
    عصبی توی موهام چنگ زدم...
    پرش پلک لعنتی به خشمم دامن میزد...
    کاش نمیپرید... انگشتم رو روی پلکم گذاشتم بلکه کمتر تکان خوردنش رو حس کنم...
    چرا سهل انگاری کردم؟؟؟
    حالا که بعد از این همه سال موفق شدم پیداش کنم چرا اجازه دادم با یه حواس پرتی همه چیز به هم بریزه؟
    روی صندلی نشستم... در افکارم غرق شدم...
    پیداش میکنم... هر طور شده ... باید...
    زیر لب تکرار کردم -باید!
    یاد وسایلش افتادم... اگر هنوز توی خونه باشن پس قطعا برای بردنشون برمیگرده!
    از پله ها پایین اومدم و به کتاب خونه رفتم...
    به جای خالی کیفش نگاه کردم و نفسم رو عصبی به بیرون فوت کردم...
    ------------------
    اترینا
    ترمز دستی رو کشیدم و از ماشین پیاده شدم زنگ خونه ی رها رو زدم با کمی تاخیر جواب داد و در رو باز کرد.
    با ورودم نیمی از سرها به سمتم چرخید.با غرور بدون اینکه نیم نگاهی بهشون بندازم به سمت اتاق خواب رها رفتم.مانتو و شالم رو اویزون کردم و مقابل اینه ایستادم
    لباسم دکلته بود و قدش به یک وجب بالای زانوم می رسید و پاهای خوش تراشم رو به نمایش گذاشته بود؛رنگ طلایی لباس با سایه ی طلایی پشت چشمم همخوانی داشت. ارایشمو تمدید کردم و دستی توی موهام کشیدم تا مرتب بشن. و در اخر برای بار هزارم دوش ادکلن گرفتم و از اتاق بیرون اومدم.

    رها توی سینی برام شربت اورد.این یه مهمونی ساده نبود! فقط من توی اون جمع شربت میخوردم! سرشو کنار گوشم اورد و گفت
    -مثل همیشه عالی شدی بعد از مهمونی نرو کارت دارم
    از گوشم فاصله گرفت برای تایید حرف هاش به تکان دادن سر اکتفا کردم
    رها رفت تا به بقیه ی مهمون هاش برسه !پسرهای هیز با اون چشماشون داشتن درسته قورتم میدادن با هر حرکت لیوان توی دستم مردمک چشماشون تکان میخورد.منتظر بودن تا مست بشم.. نمیدونن من خودم ختم روزگارم!
    صدای موسیقی به قدری بلند بود که بشدت ازارم میداد اما برای جماعت مست شور و اشتیاق به ارمغان می اورد. روی صندلی ته سالن نشسته بودم و فقط نظاره گر بودم.همه مشغول بالا و پایین پریدن بودند.
    از نیمه شب گذشته بود و هیچ کس قصد رفتن نداشت دختر و پسر توی هم می لولیدن.دود سیگار همه ی فضا رو پر کرده بود اکسیژن کم اورده بودم
    رها هم معلوم نبود کجا غیبش زده! رفتم توی اتاق و لباس هامو پوشیدم موهامو کج یه طرف صورتم انداختم و از اتاق بیرون رفتم.
    بدون جلب توجه از خونه خارج شدم.سوار ماشین شدم سرم در حال انفجار بود چند دقیقه ای سرم رو روی فرمان ماشین گذاشتم بلکه اروم بشه اما بی فایده بود.
    سرم رو بالا اوردم و چشم هامو چند بار باز و بسته کردم تا اون سرگیجه رو مهار کنم.
    ماشین رو روشن کردم و به راه افتادم.
    *******
    از دانشگاه برگشته بودم و حسابی خسته بودم امروز استاد مخمونو خورد!
    نصف کلاسش با پند و موعظه میگذره!
    خواهرا سر کلاسم حجابتونو رعایت کنید.اقایان به خانم ها نگاه نکنید
    ایییششش همش واسه ما جانماز اب میکشه!
    بیچاره حسام فقط داشت حالمو می پرسید اما اون با بی رحمی تمام از کلاس بیرونش کرد!
    خداروشکر دیگه تحصیل هم داشت نفس های اخرشو میکشید و بالاخره بعد از سالها میتونستم استراحت کنم! و تموم شدن دانشگاهم مساوی میشد با رفتن به المان!مامان و بابا چند ساله که رفتن المان و من اینجا موندم و قرار شد تا تموم شدن درسم همینجا بمونم!
    روی کاناپه جلوی تلویزیون لم داده بودم و در حالی که دور و برم پر از لباس و کیف و کفش بود مشغول نگاه کردن به صحنه های رمانتیک فیلمه بودم!
    با اینکه خیلی از این موقعیت ها برام پیش اومده بود اما هیچ وقت تجربه ش نکرده بودم!
    دوست داشتم عاشق بشم و این از نظر من امری غیر ممکن بود!
    همینطور که غرق در نگاه کردن به تلویزیون بودم گوشیم زنگ خورد!
    زیر لب به جد و ابادش ناسزا میگفتم اخه الان وقت زنگ زدن بود؟؟؟
    گوشی رو با هزار زحمت از ته کیفم بیرون کشیدم. رها بود خط ممتد سبز رنگ رو کشیدم ؛ تماس برقرار شد
    -جیییییییییغ اترینا میکشمتتت
    گوشی رو کمی از گوشم فاصله دادم و با لحن بچگانه ای گفتم
    -دلت میاد منو بکشی رها جونی؟
    با صدای جیغ جیغوش جواب داد
    -معلومه که دلم میاد دیشب کی رفتی من نفهمیدم؟
    -اخرشب بود گشتم پیدات نکردم.امروز هم دانشگاه داشتم
    پوفی کشید
    -خیلی خب این دفعه هم از کشتنت صرف نظر کردم میخوام برم بازار خرید کنم پایه ای یا نه؟
    با اینکه خسته بودم اما بدم نمیومد یه چرخی توی بازارهای تهران بزنم
    -باشه
    -پس میام در خونه ت باهم بریم
    -حالا دیشب چیکارم داشتی؟
    -میخواستم با یه پسره اشنات کنم
    با لحنی جدی گفتم
    -چند بار بگم از این چیزا خوشم نمیاد؟
    -خیلی خب بابا نچسب.بای
    رها از دوستای خیلی قدیمیم بود!از اول ابتدایی تا انتهای دبیرستان باهم بودیم البته منهای اون اوایل که اومده بودم تهران!.... رها به دلیل زیادی کودن بودنش هیچ وقت کنکور قبول نشد و اینجوریاس که من یه فرد تحصیل کرده م و ایشون هنوز هم یه پخمه ی به تمام معناست!
    از لقبی که بهش دادم لبخندی روی لبم جا خوش کرد! طولی نکشید که سر و کله ی رها پیدا شد.تعارف کردم بیاد داخل تا منم حاضر بشم.دقیقا یک ساعت و نیم حاضر شدنم طول کشید!
 

    رها که از خونسردی من حوصله ای براش نمونده بود وارد اتاق شد
    چینی به بینیش انداخت
    -باز که از این عطره زدی!خودتو خفه کردی با این عطر!
    پرزهای بینیم میسوزه.من حالم یه جورایی میشه دیگه چه برسه به جنس مذکر
    جنس مذکر رو با لحنی کشدار گفت که باعث شد لبخند بزنم
    -تو هم فقط وایسا و لبخند ملیح بزن وقتی میگن کرم از خود درخته بی راهم نمیگن
    دستمو به کمرم زدم-چطور؟
    -دیشب انقدر ناز شده بودی چشم همه رو کور کردی! خب تو که اهل دوستی نیستی مرض داری میایی واسه پسرا دلبری میکنی؟!
    زیادی توی کارهام فضولی میکرد ...جوابش رو ندادم و مشغول لباس پوشیدن شدم.
    -با تو بودم ها!
    برای اینکه بحث رو عوض کنم دلیل اینکه چرا اون شب که دربند قرار داشتیم سر قرار نرفتم و اذیت و ازار های اون پسره که اصلا معلوم نبود کیه و همه و همه رو براش تعریف کردم.
    رها با چشم های گرد شده بهم خیره شده بود و تا اخرش لام تا کام حرف نزد.هیچ سوالی هم نپرسید و این نشانه ی مبهوت ماندن یا شایدم نفهمیدن موضوع بود؟!
    جلوی یکی از بهترین پاساژهای تهران نگه داشت از ماشین پیاده شدیم وشانه به شانه ی هم وارد شدیم.
    توی پاساژ جای سوزن انداختن نبود! دلیل این همه شلوغی رو نمیفهمم!
    رها با دیدن مغازه ای که ویترینش نشون میداد همه ی لباس هاش لباس مجلسی هستن با اشتیاق دستمو کشید و هر دو باهم وارد شدیم.
    چشمم به یه لباس شب ابی خورد دکلته بود و دامنش تا بالای زانو بود و روی کمرش یه پاپیون کار شده بود.
    بدون توجه به رها که با خودش درگیر بود و هنوز هیچی انتخاب نکرده بود لباس رو برداشتم و به اتاق پرو رفتم.
    لباس توی تنم فوق العاده بود و هیکل بی نقصم رو به نمایش گذاشته بود.
    سرمو از اتاق پرو بیرون اوردم و رها رو صدا زدم
 
    با دیدنم توی اون لباس چشماش برق زد؛یه جورایی خشکش زده بود.
    دستمو جلوی چشمش تکون دادم تا حواسش جمع شد.با هیجان گفت
    -وای اترینا چه ناز شدی
    لبخند مهربونی زدم وکش دار گفتم
    -مرسی عزیزم خودم میدوووونم
    محکم به بازوم زد -بدجنس
    خندیدم و در رو بستم.پول لباس رو حساب کردم و به اقای فروشنده که قصد داشت به اجبار و زور شمارشو بهم بندازه چشم غره رفتم!
    رها هم کت و دامن شیکی خرید که خیلی بهش می اومد.
    بعد از کلی خرید که تقریبا نصف پاساژ توی دستای ما خلاصه میشد سوار ماشین شدیم
    پاکت های خرید رو روی صندلی های عقب جا دادیم و سوار شدیم.
    رها دستی به شکمش کشید و گفت
    -وای اترینا از گشنگی مردم موافقی بریم غذا بخوریم؟
    چشمکی زدم و دستامو بالا بردم
    -پیش به سوی غذاااا
    منتظر غذا بودیم.روی صندلی لم داده بودم و به اطرافم نگاه میکردم که چشمم ثابت شد.
    خشکم زده بود و توانایی عکس العمل نداشتم رها مدام صدام میزد اما من نمیشنیدم شایدم زبونم بند اومده بود!
    گرمای نگاهم رو حس کرد و چشمش بهم افتاد
    با دیدن دو گوی عسلی که بهم خیره شد از ترس اب دهانمو قورت دادم.
    یه صدا از درونم بهم هشدار میداد
    -اترینا بزن به چاک که هوا پسه!
    دو پا داشتم دو پای دیگه هم قرض گرفتم و پا به فرار گذاشتم...
    صندلی رستوران روی زمین افتاد.توجهی نکردم و فقط دویدم!
    از رستوران خارج شدم و از خیابان عبور کردم.صدای رها که مدام "اترینا" میگفت فضا رو پر کرده بود.
    بدون اینکه پشت سرمو نگاه کنم بی وقفه می دویدم.شالم کامل از روی سرم افتاده بود و موهای ل*خ*ت*م روی شانه هام رها شده بودند
    به کوچه های پیچ در پیچ رسیده بودم به سختی با اون همه سرعتم می پیچیدم چند بار هم تا مرز کوبیده شدن به دیوار رفتم اما
    خداروشکر جان سالم به در بردم.
    به یه کوچه ی بن بست رسیدم.
    خم شدم و دست هامو به زانوم تکیه دادم.
    یه پسر که از سر و ریختش مشخص بود چیکارس ته کوچه ایستاده بود و بهم نگاه میکرد.موهای نامرتب و صورتی که زشت و کریه بود حالم رو دگرگون کرد و حس حالت تهوع رو به وجودم تزریق کرد!دستمال یزدی قرمز رنگشو دور گر*د*نش انداخت و جلو اومد
    
    نفسم بند اومده بود و قلبم مثل گنجشک میزد خواستم فرار کنم که متوجه شدم از دو طرف محاصره شدم!
    اون پسره که ته کوچه ایستاده بود یه لبخند شیطانی زد و قدم هاشو بلند تر برداشت
    -جووووون چه دافی
    زبونم بند اومده بود وگرنه یه جوابی بهش میدادم که تا هفت جدش بسوزه!
    توی اون لحظه خودمو بی پناه ترین دختر روی کره ی زمین میدیدم ؛
    دست و پام از ترس میلرزید و روی پیشانیم عرق سردی نشسته بود.
    با شنیدن لخ لخ کفش هایی که روی زمین کشیده میشد و هر لحظه بهم
    نزدیک ترمیشترس در بند بند وجودم رخنه کرد.
    بازم اون سرگیجه ی لعنتی به سراغم اومده بود انقدر کوچه دور سرم چرخید که چشمام رو هم افتاد و از هوش رفتم.
    با حس نفس هایی که به صورتم میخورد چشمامو اروم باز کردم یه پسر رو میلی متری صورتم دیدم.
    کنار تخت ایستاده بود و صورتشو به فاصله ی پنج انگشت از صورتم نگه داشته بود. بوی ادکلن معرکش توی بینیم پیچید.
    چشماش بسته بود و متوجه ی بیدار شدنم نشده بود. هر چقدر فکر کردم یادم نیومد که این پسر رو قبلا کجا دیدم؟؟؟
    صورتشو شیش تیغ کرده بود و موهاشو به سمت بالا شانه کرده بود چهره ش به دل می نشست ... میشه گفت جذاب بود!
    چشماشو اروم باز کرد با دیدن چشمای بازم به وضوح رنگش پرید و به سرعت خودشو کنار کشید...
    بدون هیچ حرفی بهم زل زده بود...
    لب هامو با زبون تر کردم و با صدای دورگه شده ام گفتم
    -اب
    با اشاره ش مرد چهار شانه و قوی هیکلی لیوان ابی به دستم داد.
    به محض اینکه توی جام نیم خیز شدم درد شدیدی توی سرم پیچید...
    دستم رو روی محل درد گذاشتم... ناله ی خفیفی از گلوم خارج شد..
    چه بلایی سرم اومده بود؟
    لیوان رو به لب هام نزدیک کردم و جرعه ای از اب نوشیدم ...
    با خوردن اب گویی جان تازه ای گرفتم.
    تازه متوجه موقعیتم شدم و پرسیدم
    -من کجام؟تو کی هستی؟
    با تعجب بهم خیره شده بود دستمو به زحمت بالا بردم و جلوی چشمش تکان دادم
    -با تو بودم نشنیدی؟
    با صدام به خودش اومد و گفت
    -تو ....
    لحظه ای بدون هیچ حرفی بهم خیره شد.
    توی هپروت رفته بود که یهو نگاهشو دزدید و با یه من اخم ادامه داد
    -توی خونه ی منی اسم من سورنا ست
    نالیدم -خونه ی تو دیگه کدوم گوریه؟ تو چیکاره ی منی که من اینجام؟اصلا من کیم؟؟
    دهنش از تعجب باز اومده بود.اب دهانشو قورت داد و گفت
    -یعنی تو خودتو یادت نمیاد؟
    به فکر فرو رفتم سپس نا امید گفتم
    -نه هر چی فکر میکنم نمیدونم کیم!حتی اسمم هم یادم نمیاد!تو اسم منو میدونی؟چه بلایی سرم اومده؟؟
    ریش فرضیشو خاروند و با کمی مکث گفت
    -اسمت اتریناست. توی یه درگیری در حالی که از هوش رفتی سرت با تخته سنگی برخورد کرد شاید ...
    شاید....
    منتظر نگاهش کردم... چه حرفی میخواست بزنه که اینطور تردید داشت؟
    -شاید حافظه تو از دست داده باشی!

    با حرفش قلبم تیر کشید یعنی چی که حافظمو از دست داده باشم!سعی کردم چیزی به یادم بیارم تا ثابت کنم من سالمم!
    اما مثل اینکه حقیقت داشت!
    راستی سورنا کیه؟!
    سوالمو بلند به زبون اوردم.
    سورنا از روی صندلی کنار تخت بلند شد و به سمت در رفت لحظه ی اخر روشو به طرفم برگردوند و گفت
    -تو فکر کن یه ناجی!
    و از اتاق بیرون رفت...
    خدایا من کیم؟پدر و مادر دارم؟چه شخصیتی دارم؟پولدارم یا فقیر؟
    هجوم سوالات بهم فشار می اورد و احساس سردرد میکردم.
    یکی دوساعت تنها بودم تا اینکه در با تقه ای باز شد.سورنا و مردی با روپوش سفید که نشون میداد پزشکه وارد شدن و پزشک مشغول معاینه شد...
    توی چشمم چراغ قوه میزد و فشار و نبضمو میگرفت.سورنا با نگرانی بهم چشم دوخته بود.
    اما وقتی متوجه شد دارم نگاهش میکنم اخماش تو هم رفت و به یه جای دیگه ای خیره شد! نمیدونستم مشکلش چیه؟!
    با دیدن سرم فشارم افتاد! ای کاش سرم نمیزد!
    با وحشت به دکتر نگاه میکردم
    وقتی نگاهم روی دکتر تاثیری نداشت تمام ترس و احساسمو ریختم توی چشمام و به سورنا نگاه کردم اما اون بدون هیچ توجهی به همون نقطه خیره مونده بود.وقتی دیدم دیگه راهی برای فرار ندارم خودمو به دست تقدیر سپردم و دستمو جلو اوردم. نگاهم به قطره هایی بود که اروم اروم بهم تزریق میشد.
    دکتر بالاخره به حرف اومد
    -بخاطر ضربه ای که به سرش وارد شده احتمال داره برای یه مدتی حافظه شو از دست بده البته از سر ایشون باید عکس گرفته بشه تا مطمئن بشیم.فعلا چند روز توی همین وضعیت بمونن اگه حافظه شون بر نگشت حتما بیارینش مطب اونجا معاینه ی کامل بشن
    سورنا با دقت به حرف های دکتر گوش میداد و بعد از اتمام حرف هاش سرشو تکان داد
    -ممنون از لطفتون
    سپس به در اشاره کرد-بفرمایید
    و همراه دکتر از اتاق خارج شد.نگاهمو به قطره هایی که اروم اروم بهم تزریق میشد سوق دادم.
    نمیدونستم چه اینده ای در انتظارمه!
    اگر حافظه ی من بر نمیگشت چی؟
    انقدر فکر کردم تا حس خواب الودگی همه ی وجودمو در بر گرفت...


    با حس سوزش دستم چشمامو باز کردم.
    دختر جوان با جثه ای ریزه میزه پنبه ای رو روی دستم گذاشت و بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت.
    هنوز مدت زمان زیادی نگذشته بود که اقایی قدبلند با هیکلی درشت و شانه های پهن وارد اتاق شد.
    سینی غذا رو روی عسلی کنار تخت گذاشت و از در بیرون رفت!
    مثل اینکه همه روی سایلنت بودند از هیچ کس صدایی بیرون نمی اومد.
    بوی غذا بیشتر از این اجازه ی مقاومت بهم نداد.روی تخت نشستم و به پشتی تخت تکیه دادم.سینی رو روی پاهام گذاشتم همه چی توی سینی دیده میشد!
    اول از همه سوپ ه*و*س انگیزی که بهم چشمک میزد رو یه لقمه ی چپ کردم!
    و بعد از اون غذای اصلی و دسر! سینی خالی شده بود! دستی روی شکمم کشیدم.
    بیچاره معلوم نبود از کی غذا بهش نرسیده که الان اینطوری همه ی اون سینی رو توی خودش جا داد!
    همون اقا که من بهش لقب غولتشن دادم با دیدن سینی خالی با چشمایی مملو از تعجب بهم زل زده بود.با پررویی لبخندی دندان نما تحویلش دادم!
    سینی رو از روی عسلی برداشت و رفت.
    از روی تخت پایین اومدم و به سمت اینه رفتم.
    ابرویی بالا انداختم!
    چشم هایی به رنگ قهوه ای تیره با مژه های فر و بلند،ابروهایی کلفت و خوش فرم،بینی متناسب و لب هایی قلوه ای و پوستی گندمی!
    لبخند دندان نمایی زدم دندان های سفید و مرتبم چهره مو زیبا تر میکردند.
    در اتاق باز شد از توی اینه به پشت سرم نگاه کردم.سورنا در چهار چوب در ایستاده بود.
    دستشو به در تکیه داد پوزخندی زد و با تمسخر گفت-با خودت خلوت کردی!خوش میگذره؟
    تا قبل از دیدن چهره م فکر میکردم سورنا جذاب ترین انسان روی کره ی زمین میتونه باشه... فکر میکردم خیلی پایین تر از اونم
    اما با دیدن چهره م اعتماد به نفس پیدا کرده بودم! با غرور نگاهی از سر تا پاهاش انداختم و مثل خودش پوزخند زدم
    -مشکلی داری؟
    
    از حرکتم جا خورد و ته مایه های لبخندی که روی لبش بود از بین رفت و جاشو به یه اخم غلیظ داد.جلو اومد؛ ترسیدم اما عکس العملی نشون ندادم و توی چشم هاش زل زدم.
    دستشو به کمرش زد
    -مطمئنی حافظه تو از دست دادی یا داری منو مسخره میکنی؟
    اخم کردم -منظور؟
    -تا همین چند ساعت پیش مظلوم ترین دختر دنیا بودی الان گستاخ شدی،جواب میدی!
    بدون اینکه جوابشو بدم چشممو به اینه دوختم دستی توی موهای خوش فرمم کشیدم.
    سنگینی نگاهش رو حس میکردم اما بی توجه بودم.بعد از چند دقیقه صدای کوبیده شدن در منو از جا پروند. لب زدم-بی اعصاب
    ********
    چند روز گذشته بود.از اینکه سربار کسی باشم متنفر بودم.خدمه فقط زمان ناهار و شام به اتاق می اومدن که مثل همیشه بدون هیچ حرفی بعد از انجام کارشون بیرون می رفتن.
    از تنهایی هام استفاده میکردم و فکر میکردم!
    فکر میکردم به اینکه من کیم؟!
    توی خونه ی کسی که نمیشناسم چی میخوام؟
    نتیجه ی این همه فکر کردن فقط سردردهایی بود که حالت کلافگی به وجودم تزریق میکرد.
    سورنا بعد از چند روز به اتاقم اومد.سکوت رو جایز ندونستم و بر خلاف میلم گفتم
    -سورنا من میخوام از این جا برم
    اخماش تو هم رفت و بهم توپید
    -تو بیخود میکنی تا وقتی که حافظه ت برنگشته همینجا میمونی! از این خونه بری بیرون قلم پاتو خورد میکنم
    عصبانی شدم و سرش فریاد زدم-مگه تو کی هستی که برای من تعیین تکلیف میکنی؟بابامی؟رئیسمی؟
    -تا وقتی خوب نشدی رئیستم!
    -خب دلم پوسید توی این خونه دوست دارم برم بیرون،برم مهمونی،خوش بگذرونم.
    -با من بهت خوش میگذره؟
    نگاهی به سرتاپاش انداختم و لب و لوچه ای اویزون کردم
    -نه تو بداخلاقی همش هم بهم زور میگی
    روشو ازم برگردوند و گفت
    -حیف شد چون میخواستم ببرمت بیرون ولی حالا که نمیخوای...
    از این که جواب مثبت نداده بودم بسیار پشیمون بودم چقدر دلم میخواست باهاش برم بیرون.قدم اول رو برای بیرون رفتن از اتاقی که برام مثل زندان شده بود برداشت که طاقت نیاوردم و ناخوداگاه دستشو گرفتم.
    برگشت و با تعجب به دست سردم که دست گرم و پر حرارتش رو در برگرفته بود چشم دوخت.
  
    سریعا عکس العمل نشون دادم و دستمو برداشتم.نگاه تب دارش رو به سمت چشم های ملتمسم سوق داد.
    هیچ حرفی نمیزد و فقط به چشم هام خیره شده بود...
    نگاهش برام اشنا بود... چرا انقدر رنگ عسلی این نگاه روی من اثر میگذاشت؟!
    از نگاه خیره ش گر گرفته بودم.یهو چشماش بی تفاوت شد... دستی به پشت گردنش کشید و روشو برگردوند
    -توی کمد برات لباس گذاشتم هر وقت حاضر شدی بیا پایین.
    از در بیرون رفت لبخندی زدم و به سمت کمد رفتم.
    مانتویی که چند روز به تنم مونده بود و حسابی چروک شده بود رو در اوردم یه تاپ بندی زرد رنگ زیرش پوشیده بودم.
    سرویس بهداشتی که شامل حمام و دستشویی میشد توی این اتاق بود و از این لحاظ مشکلی نداشتم.به حمام رفتم ودر عرض ده دقیقه دوشی مختصر گرفتم و بیرون اومدم.
    از توی کمد مانتوی مشکی که کمربند طلایی رنگی داشت رو برداشتم و همراه با کیف و کفشی که نوار طلایی رنگ داشت پوشیدم.خودم رو توی اینه ی میز ارایش نگاه کردم چهرم بی روح بود!روی میز ارایش پر بود از وسایل ارایشی!
    ارایش ملایمی روی صورتم نشاندم و از اتاق بیرون اومدم.سورنا در حال قدم زدن توی سالن پذیرایی بود با دیدنم نفسی از روی اسودگی کشید و گفت
    -بالاخره اومدی؟
    بعد از چند ثانیه دوباره برگشت و از سر تا پا براندازم کرد؛برق تحسین رو توی چشم های عسلیش دیدم.
    به سمت پارکینگ رفتیم با دیدن ماشینش ذوق کردم و با هیجان پرسیدم
    -چه ماشین خوشکلی!گرون خریدی؟
    -خب معلومه!یعنی تو هنوز نمیدونی پورشه گرونه یا ارزون؟؟
    لب و لوچه ای اویزون کردم و سرمو به حالت قهر برگردوندم
    -خوب من که چیزی یادم نمیاد!
    لبخندی زد که به نظرم خیلی دوست داشتنی شد! سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.
    توی راه ساکت نبودیم و سورنا ازم نظر میخواست که کجا بریم بهتره؟!
    و من با گفتن جمله ی "من چیزی یادم نمیاد"
    به تمام سوالاش پاسخ میدادم و این موضوع کلافه ش کرده بود. به طوری که با گفتن این جمله محکم روی فرمان میکوبید.

    برای اروم شدنش پخش رو روشن کرد
    موزیک ملایم و ارامش بخشی فضای ماشین رو پر کرد.
    برای اینکه عصبانیتشو تحریک نکنم ترجیح دادم ساکت باشم و از پنجره به بیرون نگاه کنم.
    ماشین از حرکت ایستاد پیاده شدم.سورنا کنارم ایستاد و باهم حرکت کردیم.
    خیابان شلوغی بود پر از فروشگاه ها و مراکز خرید.مردم در هر قشری در حال رفت و امد بودند.جای سوزن انداختن نبود
    همینطور که محو ویترین مغازه ها بودم متوجه شدم سورنا دیگه کنارم نیست!
    به اطرافم نگاه کردم اما نبود! به خاطر اینکه از حرکت ایستاده بودم ترافیک شده بود و مردمی که پشت سر من بودن مجبور بودن از مسیرشون منحرف بشن.
    بعضی ها هم برای انتقام بهم تنه زده و رد میشدند.
    من بین این همه ادم گم شده بودم و این دردناک ترین اتفاق برای من بود ...منی که حافظه مو از دست داده بودم و تقریبا بی هویت شده بودم.
    قلبم به تپش افتاده بود و ریتم نفس هام تند شده بود.
    دو ساعت کنار اون فروشگاه موندم اشک صورتمو خیس کرده بود دیگه امیدی برام باقی نمونده بود.
    با حسرت به مردم چشم دوخته بودم
    و در دل می گفتم -چرا من؟؟
    با دیدنش قلبم به تپش افتاد فکر میکردم چیزی که میبینم وهم و خیالی بیشتر نیست و بعد از مدتی از جلوی چشمم محو میشه؛ اما نشد!
    سورنا از دور به سمتم دوید و روبه روم قرار گرفت.چشماش مملو از نگرانی بود و به چشمای اشکی من خیره بود.
    -دختر تو که منو کشتی!یهو کجا غیبت زد؟
    اشک هامو پس زدم و عصبی گفتم
    -من غیبم زد یا تو؟ من همینجا ایستاده بودم که دیدم تو نیستی.نکنه قالم گذاشته بودی و بعدش پشیمون شدی برگشتی؟
    یا شایدم از اینکه مجبوری یه دختر بی هویت رو با خودت اینور و اونور ببری ناراحتی؟
    بر خلاف من که از عصبانیت نفس نفس میزدم با لحنی ارام و پر از ارامش گفت
    -این چه حرفیه که میزنی؟! باور کن از قصد نبود و مطمئن باش انقدر هم ادم نامردی نیستم که تو رو توی یه جامعه ی پر از گرگ ول کنم و برم.
    کنارم ایستاد و دست چپشو بالا اورد و گفت
    -حالا دستت رو بده به من تا همدیگه رو گم نکنیم
    با تردید دستمو بالا اوردم و توی دستش گذاشتم.

    انگشت های مردونش لابه لای انگشت های ظریفم قرار گرفت و همراه هم به راهمون ادامه دادیم.کنارش احساس امنیت داشتم دلیل اعتماد بهشو نمیفهمم اما وقتی بهش فکر میکنم چاره ای جز اعتماد نداشتم!
    من حتی نمیدونستم توی کدوم شهرم!
    به دستش فشاری دادم حواسش جمع شد و سرشو به صورت کج پایین اورد دهنمو به گوشش نزدیک کردم و پرسیدم
    -ما کدوم شهریم؟
    لبخند مهربونی زد و اروم گفت
    -تهران
    با تکان دادن سرم ازش تشکر کردم.
    دخترهای لوندی که به بازار اومده بودند با حسرت به دست های گره خورده ی من و سورنا نگاه میکردند.واقعا برای مردم متاسفم که فقط به ظاهر توجه میکنن!
    اونا چه میدونن از دل پر درد من؟
    چه میفهمن درد دختری رو که یک شبه همه ی زندگیشو ببازه؟!
    هوا رو به تاریک شدن بود سورنا بی توجه به گذر زمان مشغول خرید کردن بود.
    از هر نوع لباسی هم برای خودش هم برای من برداشت و پولشون رو حساب کرد.
    به پارکینگ رفتم و پاکت خرید ها رو توی ماشین گذاشتیم.
    صدای قار و قور شکمم گوش فلک رو کر کرده بود.بالاخره اقا رضایت داد و از خرید کردن دل کند.به سمت رستوران شیک با نمایی فوق العاده رفتیم.
    از ظاهر رستوران کاملا مشخص بود که یکی از بهترین رستوران های تهرانه! من که یادم نمیاد قبلا از نظر مالی چه وضعیتی داشتم ولی بودن با سورنا بهم اعتماد به نفس میداد!
    مقابل در ورودی ایستادیم سورنا در رو باز کرد و اشاره کرد تا اول من برم و خودش پشت سرم اومد. به محض ورودم بوی عطرهای مختلف تا مغز استخوانم نفوذ کردند.
    به سمت یکی از میزها رفتیم.
    صندلی رو برام عقب کشید تا بشینم..
    ابرویی بالا انداختم.سورنا و این حرف ها؟؟!!
    نشستم؛سورنا هم رو به روم نشست.
    بهم زل زده بود بدون هیچ حرکتی،بدون هیچ صحبتی.فقط نگاه میکرد چشم هاش حرف داشت اما چه حرفی؟
    
    زیر نگاه های خیره ش در حال ذوب شدن بودم مدام دستمالی که روی میز بود رو توی مشتم فشار میدادم اما چیزی از استرسم کم نمیکرد.
    خدا خدا میکردم زود تر گارسون بیاد و سفارش بگیره!
    -چی میخوری؟
    سرمو بالا اوردم با من بود؟؟چی گفت؟؟
    انقدر غرق در افکارم بودم که صداشو نشنیدم!
    وقتی از جواب دادن من نا امید شد با لحنی خشک و رسمی رو به گارسون گفت
    -همون همیشگی دو پرس
    بعد از اینکه حسابی تهران رو گشتیم تصمیم گرفتیم به خونه برگردیم.
    در راه برگشت
    چشمم به دختری خورد که کنار خیابان ایستاده بود.این وقت شب اونجا چه میکرد؟
    دلم براش سوخت به طرف سورنا چرخیدم
    -این خانمه گ*ن*ا*ه داره بیا برسونیمش
    انگشت اشارمو به سمتش گرفتم.
    بهش نگاه کرد و پوزخند زد و به راهش ادامه داد
    -سورنا وایسا برسونیمش دیگه
    -بیخیال شو دیگه حتما یه چیزی هست که قبول نمیکنم
    -خیلی بی رحمی
    با اخم هایی در هم دست به سینه نشستم.
    به خونه رسیدیم.سورنا سوییچ ماشین رو به سرایداری به نام کریم داد تا ماشین رو داخل پارک کنه و خودش همراه من به داخل ساختمان اومد.
    از خستگی چشمام باز نمیشد شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم.مانتومو در اوردم تاپ بندی قرمز رنگی پوشیدم و خوابیدم.
    با سر و صدایی که از پایین می اومد از خواب بیدار شدم در رو بی سر و صدا باز کردم ... به سمت نرده ها رفتم.نگاهی به اطراف سالن انداختم.
    تلویزیون روشن بود و در حال پخش فیلم بود.
    اروم از پله ها پایین اومدم و درست در جای حساس فیلم سر مو کنار گوش سورنا که روی کاناپه روبه روی تلویزیون که تنها چیزی که تنش بود یه شلوارک بود اوردم و گفتم
    -چی میبینی؟
    تکون شدیدی خورد و کنترل رو بدست گرفت و فیلم رو قطع کرد.
    نگاه تندی بهم انداخت و ابروهاشو تو هم گره کرد
    -تو اینجا چیکار میکنی؟
    لب و لوچه ای اویزون کردم و مظلوم گفتم
    -خوب منم دوست دارم ببینم
    نگاهی به سرتاپام انداخت و گفت
    -این چیزا واسه تو خوب نیست
    دستمو به کمرم زدم و گفتم
    -عه؟پس برای تو خوبه؟
    پوفی کشید و در حالی که دوباره فیلم رو پخش کرد و چشمش به تلویزیون بود گفت
    -واسه چی این وقت شب بیداری؟
    -بیدار نبودم صدای تلویزیون بلند بود از خواب بیدار شدم.
    سری تکان داد مشغول تماشای فیلم شد.خوابم پریده بود و مشتاق بودم این فیلم رو ببینم.
    موهامو پشت سرم هل دادم و کنارش نشستم نگاهی بهم انداخت و کلافه سری تکان داد و کنار رفت تا من هم جا بشم.

    فیلم هیجان انگیز و رمانتیکی بود.تحت تاثیر قرار گرفته بودم.چشم از تصاویری که پخش میشد بر نمی داشتم.حتی پلک هم نمیزدم و این باعث میشد دیدم تار بشه! سورنا هم مدام نفس عمیق میکشید و با دستش پشت گردنشو ماساژ میداد.
    گفتن نداره فیلم ناجوری بود خودمم کم کم داشتم امپر می چسبوندم اما انگار با چسب منو به مبل چسبونده بودن!
    فقط منتظر یه تلنگر بودم که از اون مهلکه فرار کنم!
    صدای نفس های تند سورنا بدجور روی مخم رژه می رفت بالاخره هم طاقتش تموم شد و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می اومد گفت
    -پاشو برو تو اتاقت
    سرمو چند بار پشت سر هم تکان دادم و بدون هیچ معطلی پله ها رو بالا رفتم و به اتاقم رسیدم.پشت در ایستادم توان راه رفتن نداشتم.اگر اونجا میموندم معلوم نبود چه سرنوشتی در انتظارم بود!
    صبح شده بود که با خواب اشفته ای که دیدم از خواب پریدم دستمو روی قلبم گذاشتم و تند تند نفس کشیدم.دانه های درشت عرق روی پیشانیم نشسته بودن.تاپمو با بلوز استین سه ربعی عوض کردم و بعد از شستن دست و صورتم به پایین رفتم.
    خدمه در رفت و امد بودند و هر کدوم چیزی توی دستشون داشتن؛پودر های شوینده،کوهی از لباس،ظرف میوه و....
    خانمی که از همه مسن تر بود کنارم اومد
    -بفرمایید خانم صبحانه حاضره
    از شنیدن لفظ خانم تعجب کردم!
    بعد از خوردن صبحانه به حیاط رفتم. سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرد.بازوهامو بغل گرفتم.
    روی پله ها کنار گلدان ها نشستم.
    نفسمو بیرون دادم و به بخاری که از دهانم خارج شد چشم دوختم.
    صدای باز شدن در و به دنبالش وارد شدن سورنا اومد.
    به ماشینش نگاه کردم ماهرانه پارکش کرد.
    از ماشین پیاده شد و به طرفم اومد.
    به پالتوی طوسی و خوش دوختش نگاه کردم.
    -چرا اینجا نشستی؟
    
    -حوصلم سر رفته بود
    سرشو تکان داد و چند پله بالا رفت و دوباره برگشت
    -بیا داخل
    لب و لوچه مو اویزون کردم و با صدای خش داری گفتم -چرا؟
    -یکی از دوستام قراره بیاد نمیخوام تو رو ببینه
    -من که نمیتونم توی اتاقم حبس باشم خفه میشم
    -پس پاشو لباستو عوض کن
    به لباس هام نگاه کردم و گفتم-چرا؟مشکلی ندارن که!
    عصبانی بهم توپید
    -وقتی یه چیزی بهت میگم بگو چشم انقدر رو اعصابم راه نرو
    -مگه من مجبورت کردم منو توی خونه ت نگه داری؟من که گفتم میخوام برم
    بازومو گرفت و از روی پله بلندم کرد و دنبال خودش کشوند.
    دستم درد گرفته بود اما جیکم در نیومد
    چانه م شروع به لرزیدن کرد و اشک توی
    چشم هام جمع شد
    در اتاقم رو باز کرد و توی اتاق هلم داد
    چشمش که به نگاه اشکیم افتاد اخم هاش از هم باز شد
    کلافه گفت -واسه چی گریه میکنی؟
    اروم نالیدم-دستم
    استین بلوزم رو بالا اورد.با دیدن بازوم که جای انگشت هاش روش خودنمایی میکرد با بهت و نا باوری بهم چشم دوخت
    -چرا هیچی نگفتی؟
    بغضم شکست؛ با هق هق گفتم
    -ترسیدم دعوام کنی!
    پوفی کشید و دستشو شانه وار توی موهاش کشید -لباستو عوض کن بیا پایین ولی وای به حالت باهاش گرم بگیری اون وقت من میدونم و تو!
    عقب گرد کرد و از اتاق بیرون رفت.
    روی تخت نشستم.اگه توی اتاق می موندم دیگه هیچ وقت بیرون نمی رفتم!
    نگاهی به بلوزم انداختم پوشیده بود که!
    پاهامو مثل بچه ها روی زمین کوبیدم-زورگو
    دوش گرفتم ، تونیک چهارخونه ای با ترکیب رنگ ابی و سفید همراه شلوار جین پوشیدم.
    موهامو با سشوار خشک کردم و ارایش ملایمی روی صورتم نشوندم.
    موهامو با کش محکم بالای سرم بستم و شال ابی رنگم رو روی سرم گذاشتم.
 
    از اتاق خارج شدم و به سالن پذیرایی رفتم.
    صدای سورنا رو که شنیدم سرجام ایستادم
    -بفرمایید
    با اشاره ی دست سورنا مردی وارد سالن شد
    قد بلند و لاغر اندام بود با موهایی که انگار با شونه قهر بودن! ته ریش داشت و یه سیبیل کم پشت و باریک که تا انتهای چانه ش اومده بود.
    استین های پیراهن جین ابی کمرنگشو تا زده بود.کیف مشکی رنگی رو به صورت کج روی شانه ش انداخته بود.
    دست از انالیز کردنش برداشتم و سلام کردم
    -سلام
    -سلام عزیزم
    اخی نازشی پسرم! چه صدایی داشت!
    بعد از اینکه به اندازه ی کافی از صداش تعریف کردم به حرفی که زد فکر کردم
    چی گفت؟؟؟ عزیزم؟؟؟
    وای بدبخت شدم!
    برگشتمو به سورنا نگاه کردم که از عصبانیت قرمز شده بود.
    موندن رو جایز ندونستم و با گفتن "با اجازه"
    صحنه ی وقوع حادثه رو ترک کردم!
    برای ناهار روی یه میز نشستیم.
    من بدون هیچ حرفی مشغول خوردن بودم و سرمو از ترس سورنا یه میلی متر هم بالا نیاوردم.سورنا قاشق پر از برنج رو توی دهنش کرد و با دهان پر گفت
    -امیرعلی
    -جان؟
    -الان چیکار میکنی؟
    امیرعلی غذای توی دهانش رو خورد و جواب داد
    -درگیر یه فیلم درام هستم دارم روی فیلمنامه ش کار میکنم.طراحی لباسش هم به عهده ی خودمه
    غذام تموم شده بود بهش نگاه کردم.از اول هم مشخص بود هنرمنده !
    سنگینی نگاهم رو حس کرد و بهم نگاه کرد
    لبخند دندان نمایی زد که دندان های ردیف و سفیدش نمایان شد خطاب به من گفت
    -شما برای شخصیت اصلی فیلم کاملا مناسب هستین
    ابروهام خود به خود بالا رفت با هیجان گفتم
    -واقعا؟؟؟میشه یعنی؟؟
    -اگه دوست داشته باشین میتونم براتون کاری انجام بدم
    دست هامو بهم مالوندم و با هیجانی که توی صدام مشهود بود گفتم
    -جدی؟؟
    سورنا با تحکم گفت
    -نخیر!
    با کمی مکث -منظورم اینه که دوست ندارن
    با چشم های گرد شده بهش نگاه کردم
    به چه حقی به جای من تصمیم گرفت؟؟؟!!!!
    خواستم لب باز کنم و اعتراض کنم که تبلتی پیش روم قرار گرفت
    -یکی از کارامه که طراحی کردم
    تبلت رو ازش گرفتم فوق العاده بود!
    لباسی که طراحی کرده بود فوق حرفه ای بود!
    لبخند زدم پیکاسو بهترین لقبی بود که میتونستم بهش نسبت بدم!
    قرار شد امشب رو اینجا بمونه و فردا صبح بره دنبال کارهاش!

    امیر علی و سورنا روی کاناپه نشسته بودند ؛ فیلم می دیدند و تخمه میشکوندن.
    چقدر دلم میخواست برم ببینم ولی از عکس العمل سورنا می ترسیدم.
    اخرشم طاقت نیاوردم و کنار کاناپه ایستادم
    امیرعلی با دیدنم کنار رفت و برام جا باز کرد
    -بفرمایید بشینید اترینا خانم
    لبخند زدم.سعی کردم به چشم غره های سورنا و خط و نشون هایی که برام می کشید توجه نکنم!
    کاسه ی تخمه ها جلوم قرار گرفت.کار امیر علی بود.مشتمو پر از تخمه کردم و مشغول خوردن شدم.بشقابی برای پوست تخمه ها نیاورده بودند روی میز جلوی کاناپه پر از پوست تخمه بود پوفی کشیدم ؛پسرهای شلخته!
    به حدی از امیرعلی فاصله گرفته بودم که نصفم از کاناپه بیرون بود!
    درست در صحنه ی حساس فیلم،فیلم قطع شد
    به سورنا نگاه کردم با ابرو بهم اشاره کرد که برم .
    با لب و لوچه ای اویزون از روی کاناپه بلند شدم.
    به کتابخونه ی سورنا رفتم .
    یکی از کتاب های رمانشو برداشتم و از پله ها بالا رفتم.شب بود و چشمام از بی خوابی میسوخت.پشیمون شده بودم از اینکه کتاب اوردم بالا.شاید سورنا خوشش نمی اومد از اینکه من به کتاب هاش دست بزنم
    یعنی انقدر خسیس بود؟؟
    نه مطمئنم که بدش نمیاد! اگه بدش اومد چی؟
    ای بابا منم خود درگیری پیدا کرده بودم این نصف شبی!
    به در اتاقم رسیده بودم.هنوز هم مشغول گوش دادن به صداهای درونم بودم!

    به محض اینکه دستم دستگیره ی در اتاقم رو لمس کرد سورنا صدام زد
    -اترینا
    چیزی در قلبم فرو ریخت چقدر خوب اسمم رو ادا میکرد یک لحظه در خلسه ای شیرین فرو رفتم
    هیچ وقت فکر نمیکردم شنیدن اسمم از زبونش انقدر شیرین باشه!
    -با توام
    با شنیدن صدای بلندش تکانی خوردم جنبه نداره ازش تعریف کنم!
    رومو به طرفش برگردوندم -چی میگی؟
    -میگم در اتاقتو قفل کن
    پشت چشمی نازک کردم و وارد اتاق شدم.
    به خاطر جذبه ی بیش از حدش مجبور به اطاعت شدم!
    در رو قفل کردم؛کتاب رو روی عسلی کنار تخت گذاشتم
    و روی تخت دراز کشیدم
    وای اگه بازیگر میشدم چی میشد؟اگه سورنا میذاشت باهاشون فیلم ببینم چی میشد؟؟
    سورنای بیشعور حالتو میگیرم!
    چند بار به این پهلو و اون پهلو شدم تا بالاخره فکری به ذهنم رسید.
    تنها راه اذیت کردن سورنا امیر علی بود!
    تا نزدیکای صبح توی ذهنم نقشه کشیدم تا خوابم برد.
    چشمامو باز کردم نمیدونستم ساعت چنده به ساعت نگاه کردم
    ساعت هشت بود!
    یه پنجره هم این اتاق نداشت تا نور خورشید بهش نفوذ کنه و بهت بفهمونه که صبح شده!
    سریع دست و صورتم و شستم و لباس هامو عوض کردم و رفتم پایین.
    امیرعلی پشت میز نشسته بود و مشغول صبحانه خوردن بود.
    خوووب الان وقت اجرای نقشه ست!
    اروم و با طمأنینه میز رو دور زدم و روی صندلی که دقیقا روبه روی امیرعلی بود نشستم.
    -اوغور بخیر پیکاسو
    چشماشو درشت کرد -جان؟
    -نامفهوم بود؟
    خندید -نه
    -پس سوال الکی نپرس
    چشمکی زدم که از شانس بدم سورنا وارد اشپزخونه شد و چشمکم رو دید!
    اخم هاش غلیظ تر شد کنارم اومد.
    بدنم یخ زد و ضربان قلبم بالا رفت.نزدیکم که شد قالب تهی کردم!
    توی دلم چند بار "غلط کردم"گفتم اما بی فایده بود!
    زیر گوشم غرید -بیا بیرون کارت دارم
   
    با دست و پای لرزان همراهش رفتم
    گوشه ای ایستاد و بازوهامو گرفت و محکم فشار داد
    -مگه نگفتم خوشم نمیاد باهاش گرم بگیری؟
    جوابی نداشتم. فکری به ذهنم رسید!
    چشمامو مثل گربه ی شرک کردم احساس کردم اخم هاش باز تر شد اما هنوز هم میان ابروهاش چین داشت!
    به چشمام نگاه کرد پوفی کشید و بازوهامو رها کرد و رفت.
    بازوهامو ماساژ دادم -اخ وحشی
    گرسنه بودم سرمو پایین انداختم و بدون اینکه نگاهی بهشون بندازم روی دورترین صندلی پشت میز نشستم.
    منیژه تنها خدمتکار مجرد و جوان و حسود اون خونه به دستور سورنا برام چای اورد.
    فنجون رو محکم روی میز کوبید که چند قطره ای از چای روی میز ریخت.
    عصبی نگاهش کردم که اونم به روی مبارکش نیاورد و ازم دور شد.
    سورنا با دیدن این صحنه لبخند کجی روی لب هاش نقش بست.
    واااا همه ی اهالی این خونه دیوونن!!
    *******
    امیرعلی رفت و این خونه باز هم کسل کننده شد!
    چون از توی حیاط نشستن خاطره ی خوبی نداشتم تصمیم گرفتم این دفعه به اشپزخونه برم.
    -سلام بر زحمت کشان اشپزخانه
    همه با خوشرویی جوابمو دادن فقط منیژه بود که با گفتن "اییییش" جواب سلامم رو داد.
    الان وقتش بود حالشو بگیرم!
    از پشت بهش چسبیدم و پرسیدم
    -من به شما سلام کردم که جواب دادین؟
    چند لحظه توی بهت موند و دنبال جواب گشت.
    -من که چیزی نشنیدم
    -پس مشکل از گوشاته فکر نکنم اقاتون به خدمتکار کر نیاز داشته باشه
    از اشپزخونه خارج شدم.منیژه به سرعت خودشو بهم رسوند و دستمو گرفت
    -خانم تو رو خدا منو از نون خوردن ننداز با هزار بدبختی این کار رو پیدا کردم
    -وقتی انداختت بیرون اون وقت یاد میگیری جواب سلام "اییییش" نیست
    با لحنی ملتمس گفت -غلط کردم از این به بعد اگه بهتون بی احترامی کردم اون وقت هر کاری خواستین باهام بکنین
    جدی گفتم -فقط این بار رو می بخشم برو سر کارت
    از جا بلند شد و بدون هیچ حرکت اضافه ای به اشپزخانه رفت.
    از اینکه حالشو گرفته بودم حسابی سرحال شدم!
    به اتاقم برگشتم و خودمو توی وان حمام پرت کردم.بعد از یه دوش حسابی از حمام بیرون اومدم.بلوز نباتی رنگی همراه شلوار کتان مشکی پوشیدم موهامو سشوار کشیدم و حالت دادم.
    گوشوارهای نگینی که روی میز ارایش بود رو برداشتم و توی گوشم فرو کردم.
    رژ عنابی رو روی لب هام کشیدم و مژه هامو ریمل زدم.
    به چهره ی جذاب توی اینه نگاه کردم و برای خودم از توی اینه بو*س فرستادم.
    چند تقه به در خورد.به سرعت از اینه چشم برداشتم
    -بفرمایید
    منیژه سر به زیر وارد شد
    -اقا گفتن برید اتاقشون کارتون دارن
    سری تکان دادم و همراه منیژه از اتاق خارج شدم.
    منیژه چند تقه به در زد با صدای "بفرمایید" سورنا وارد شدیم.
    سورنا روی صندلی متحرکش نشسته بود به منیژه اشاره کرد
    -میتونی بری
    به من اشاره کرد -بشین
    روی تختش نشستم.چه تختی داشت!
    خوشبحالش!دستمو نامحسوس روی روتختی نرمش کشیدم.ناخوداگاه لبخندی روی لب هام نقش بست.
    با سرفه ی مصلحتی سورنا لبخندمو خوردم سرمو بالا گرفتم و بهش نگاه کردم.
    با ژست خاصی روی صندلی عقب و جلو
    می رفت.
    منتظر نگاهش کردم. مسخ چشم های عسلیش شده بودم.
    با دو گوی عسلی و نافذش به چشم هام خیره شده بود.
    نفس بلندی کشید و بی مقدمه گفت
    -باید برم استارا
    چشمامو توی چشم هاش دوختم تا ادامه ی حرفشو بزنه
    -به گل بانو و دخترش میگم بیان پیشت بمونن
    -میشه منم بیام؟
    -دارم میرم سفر کاری میخوای بیایی چیکار؟
    نگاه ملتمسمو توی چشماش دوختم
    -منم با خودت ببر من که جز تو کسی رو ندارم
    با ترحم نگاهم کرد دستی توی موهاش کشید
    -خیلی خب فردا بعد صبحانه حرکت میکنیم اماده باش
    سری تکان دادم.جای تعجب داشت که به همین راحتی قبول کرد باهاش برم!!شایدم از اول قصدش همین بود!
    چمدانی که از قبل توی کمد دیده بودم رو برداشتم و چند دست لباس توش گذاشتم.
    برای رفتن به این سفر اشتیاق خاصی داشتم.
    صبح زود چشم هام خود به خود باز شده بود.
    گل بانو مثل همیشه زودتر از همه بیدار شده بود و میز رو با سلیقه چیده بود
    روی صندلی نشستم
    -به به چه کردی گل بانو
    لبخند مهربونی زد-نوش جان
    با ولع مشغول خوردن بودم که سورنا با چشم های پف کرده وارد شد.
    روی صندلی نشست.چند بار پلک زد و چشم هاشو با دستش مالوند.با صدای دو رگه گفت
    -صبح بخیر
    به صورتش نگاه کردم.دلم برای صورت پف شده اش ضعف رفت!
    -صبح بخیر عز...
    ادامه ی حرفم رو خوردم! این چه کلمه ای بود اومد روی زبونم؟!
    احساس کردم چشم های سورنا باز تر شد اما سریعا به حالت اولیه برگشت.
    
    از خجالت نمیتونستم سرمو بالا بگیرم!
    تیکه ای نان تست برداشت و در حالی که روی همشو با شکلات صبحانه میپوشوند گفت
    -وسایلتو اماده کردی؟
    -بله
    -من جمع نکردم چند دقیقه بیشتر طول نمیکشه فقط یکم معطل میشی اشکال نداره که؟
    واقعا معطل شدن یا نشدن من براش مهم بود؟
    چرا انقدر تغییر کرده؟! چه چیزی باعث شده این همه به من توجه کنه؟
    فقط یک کلمه از میان لب هام بیرون اومد
    -نه!
    صبحانه که خوردیم سورنا به اتاقش رفت تا حاضر بشه.
    غیبتش طولانی شد از روی صندلی بلند شدم و به سمت اتاقش رفتم.
    چند ضربه به در زدم و وارد شدم.
    پیراهنی به رنگ قهوه ای سوخته تنش کرده بود. از صورت و گردنش قطره های اب سرازیر بود و مشخص بود که دوش گرفته.
    همینطور که وسایلشو از توی کمد و کشوها بیرون می کشید گفت
    -بشین الان اماده میشم
    روی تخت نشستم.
    کت کرمی اسپرتش رو از کمد در اورد و پوشید.
    روبه روی اینه ایستاد.
    از توی اینه نگاهم رو غافل گیر کرد.
    نگاهمو ندزدیدم همینطور که دکمه ی کتش رو می بست بهم زل زده بود.
    اب دهانمو قورت دادم.نگاهشو گرفت و به کارش مشغول شد.
    موهاشو شانه کرد و دوش ادکلن گرفت.
    کروات قهوه ای سوختشو از روی میز برداشت دلم میخواست من براش ببندم!
    اما سورنا بی توجه به بی تابی من کرواتشو بست و در اخر ساعت مارکدار رولکسشو به دستش بست.
    -بریم
    از روی تخت بلند شدم.باهم از اتاق خارج شدیم
    روی صندلی ماشین نشستم و به پنجره تکیه دادم. پخش رو روشن کرد صدای گرم خواننده توی ماشین پیچید:
    دارم عاشق میشم از احساسم پیداست چقد این حادثه تو این لحظه زیباست

    از اینجای دنیا دلم می خواد تنها تو باشی هم خونه م بمونی تو دنیام

    وابستت شدم شدیدا دوست دارم میشه برگردی بمونی بازم کنارم

    مراقبت بودم تموم روزا رو نبودی تو دنیا نخواستم دنیا رو

    واسه تو چشمامو روی دنیا بستم همیشه زندگی رو با تو می خواستم

    وابستت شدم شدیدا دوست دارم میشه برگردی بمونی بازم کنارم

    وابستت شدم شدیدا دوست دارم میشه برگردی بمونی بازم کنارم

    به نیم رخش نگاه کردم.به روبه رو خیره بود و ارنج دست چپشو به پنجره ماشین تکیه داده بود و انگشت هاشو توی موهای خوش حالتش فرو کرده بود.
    انقدر توی فکر بود که متوجه نگاه خیره ی من نشد.تا قبل از اینکه متوجه بشه رومو برگردوندم.
    

    جاده به شدت شلوغ بود و ترافیک سنگین.
    افتاب مستقیم توی چشممون بود من نمیدونم توی این سرمای زمستون افتاب این وسط چیکار میکنه؟؟
    داشبورد رو باز کردم عینک افتابی مارک داری که از توی داشبورد خودنمایی میکرد رو به چشمم زدم.
    به سورنا نگاه کردم اون هم عینک به چشمش زده بود و اخم هاش حسابی در هم بود.
    چشمش که بهم افتاد اخم هاش باز شد چند ثانیه بهم خیره شد.
    لبخند دندان نمایی زدم و گفتم
    -چیه خوشکل ندیدی؟
    با شنیدن صدام به خودش اومد و روشو برگردوند و با اخم ساختگی گفت
    -کی بهت اجازه داده عینک منو به چشمت بزنی؟
    نگاهی عاقل اندرسفیهانه بهش انداختم که جا خورد و دیگه حرفی نزد!
    توی دلم قربون صدقه ش می رفتم!
    با اینکه زیادی اخمو بود اما شخصیت شیرینی داشت!با تمام وجودم عطر تلخشو استشمام کردم چشمام خود به خود بسته شد.
    با توقف ماشین از خواب پریدم.روی صندلی جابه جا شدم.عینک رو از روی چشمام برداشتم چشمامو مالوندم و با صدای دو رگه ام پرسیدم
    -رسیدیم؟
    -هنوز تا رسیدن زوده بپر پایین بریم ناهار بخوریم.
    کفش هامو پوشیدم و از ماشین بیرون اومدم.
    همه جا سرسبز و زیبا بود.
    درخت ها حالت تونل مانندی درست کرده بودند.سورنا به سمت رستوران رفت.
    دلم نمیخواست از این محیط دور بشم اما ترسیدم مثل اون روز گم بشم.
    با یاداوری اون روز لرزه ای به تنم افتاد و با سرعت هر چه تمام تر به سمت سورنا رفتم.
    دستشو محکم گرفتم.با تعجب بهم نگاه کرد منتظر بود تا دلیل این کارمو توضیح بدم
    -اینجوری گم نمیشم
    احساس کردم لبخند زد اما تغییری توی صورتش ایجاد نشد.همراه هم وارد رستوران شدیم.روی یکی از تخت های سنتی نشستیم.گارسون سفارش گرفت و رفت.
    از چهره ی سورنا خستگی میبارید.به پشتی تخت تکیه داد و چشماشو بست.
    وقتی چشم هاش بسته بود چهرش یه معصومیت خاص داشت!
    گارسون سفارش ها رو اورد.دلم نمی اومد بیدارش کنم اما چاره ای نبود اروم صداش زدم.سریع چشماش باز شد به غذاها اشاره کردم خودشو جمع و جور کرد و چهار زانو نشست.
    ناهار حسابی چسبید مخصوصا بخاطر اینکه سورنا کمتر اخم کرد!
    از رستوران بیرون اومدیم.سورنا به سمت ماشین رفت که صداش کردم.از حرکت ایستاد و بهم نگاه کرد
    انگشت هامو در هم پیچیدم و با لحنی ملتمس گفتم
    -میشه یه ذره اینجا بمونیم؟
    خیلی سرد گفت-واسه چی؟
    -دوست دارم از طبیعت اینجا استفاده کنم
    شانه ای بالا انداخت-باشه ولی میخوریم به شب ها!زمستان زود شب میشه
    سرمو کج کردم و لب هامو اویزون کردم
    -چه اشکال داره بخوریم به شب
    باشه ای گفت و در ماشین رو بست.
    گیتارشو از توی صندوق در اورد و روی شانه اش گذاشت.
    -بریم قدم بزنیم
    شیب نسبتا تند خیابان رو در پیش گرفتیم.
    محو تماشای اطراف بودم که متوجه شدم به یه مکان تفریحی رسیدیم.
    از حصارهای باغ عبور کردیم وارد شدیم.
    منظره ای فوق العاده زیبا پیش روی ما قرار داشت.سورنا به سمت یکی از تخت ها رفت و نشست.به دنبالش رفتم و نشستم.
    باغ حسابی شلوغ شده بود و دیگه تخت خالی نبود.سورنا گیتارش رو در اورد.دستی به سیم های گیتار کشید.
    مردم که سرشون به کار خودشون گرم بود با شنیدن صدای گیتار به سمت ما چرخیدند.
    خجالت می کشیدم از این همه مرکز توجه بودن اما سورنا بدون توجه به همه با چهره ای مغرور شروع به زدن گیتار کرد.صدای بم و جذابش که به گوشم خورد چشمامو بستم و با جون و دل گوش دادم
    - توی رویاهام یکی رو می دیدم

    دنبالش گشتمو به تو رسیدم

    داشتن تورو آرزو کردم،با این آرزو روزامو سر کردم

    انگاری از اول قسمتم همین بود

    که دل و سپردم به تو خیلی زود

    حالا دیگه عشقت همه ی دنیامه

    تو هم منو بخوای من از خدامه

    دلت بخواد ، دلت نخواد من عشقمو میریزم زیر پات

    من به صدات حتی نگات ،عادت کردم و میمیرم برات

    ♫♫♫

    اینایی که میگم خوب یادت بمونه

    به پات میمونم تا ابد عاشقونه

    بهترین روزا رو ما باهم میسازیم

    کنار هم از هرچیزی بی نیازیم

    حالم خوب میشه میبینم خوبه حالت

    هرجا که بری خودم میام دنبالت

    حالا دیگه عشقت همه ی دنیامه

    تو هم منو بخوای من از خدامه

    چشم هاشو بسته بود و با احساس میخوند.
    دست هاش که از روی سیم های گیتار برداشته شد چشم هاشو باز کرد.
    صدای دست زدن های مردم فضا رو پر کرد.
    نگاه سورنا پر از غرور بود، پر از قدرت!
    با تحسین نگاهش کردم.
    -صدای قشنگی داری
    لبخند کمرنگی زد -ممنون
    نگاهش برق داشت.به خاطر اینکه از نگاهش فرار کنم ؛از روی تخت پایین اومدم
    -بیا بریم دیگه میخوریم به شب ها
    چشماش میخندید! از روی تخت پایین اومد.

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 13
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 244
  • آی پی دیروز : 882
  • بازدید امروز : 1,446
  • باردید دیروز : 3,933
  • گوگل امروز : 212
  • گوگل دیروز : 812
  • بازدید هفته : 9,074
  • بازدید ماه : 13,884
  • بازدید سال : 13,884
  • بازدید کلی : 13,884