close
تبلیغات در اینترنت
رمان آرام در تنهایی قسمت پنجم
loading...

رمان فا

آرام اورا به سمت مبل راهنمایی کرد که زنگ خانه خورد.آرام به سمت آیفون رفت که چهره ندا را دید.با لبخند گفت:بفرمایین- منزل خانوم جاوید- آره ندا بیا توو در را باز کرد.ندا با لبخند وارد شد!حیاط را که طی کرد آرام را با لبخندی بزرگ دید.آرام سریع اورا در آغوش کشید که صدای آخ ندا بالا رفت.با…

رمان آرام در تنهایی قسمت پنجم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 793 یکشنبه 16 آبان 1395 : 20:49 نظرات ()

آرام اورا به سمت مبل راهنمایی کرد که زنگ خانه خورد.آرام به سمت آیفون رفت که چهره ندا را دید.با لبخند گفت:
بفرمایین
- منزل خانوم جاوید
- آره ندا بیا تو
و در را باز کرد.ندا با لبخند وارد شد!حیاط را که طی کرد آرام را با لبخندی بزرگ دید.آرام سریع اورا در آغوش کشید که صدای آخ ندا بالا رفت.با ترس اورا از خود جدا کردو گفت:
خوبی؟چی شد؟
ندا آهسته روی قفسه سینه اش دست کشیدو گفت:
هیچی.خوردی به اینجا!..............

آرام لباش را گاز گرفتو گفت:
خوبی؟
- آره بابا
و سپس ناگهان با صدای بلند گفت:
وااااای آرام
و بعد اورا در آغوش کشید.آرام خندیدو گفت:
خوووبی؟میدونی چقد دلم تنگ شده بود؟؟؟وای وقتی تیر خوردی سکته کردم.راستی سلام
نداخندیدو گفت:
صبح بخیر.سلام
صدای آنا آنها را به خودآورد:
آرام نمیخوای مهمونتو دعوت کنی تو؟
آرام،ندارا از خود جدا کردو گفت:
چرا چرا بیاتو
و اورا داخل برد.همه به او سلام دادند و بعد جلسه معارفه شروع شد.آرام،ندارا به طرف مبل برد و شروع به صحبت کرد!آنا هم از مهمانها پذیرایی میکرد.نیما که دید جمع زنانس بلند شدو گفت:
من میرم یه گشتی بیرون بزنم
- باشه
- خدافظ
- خدافظ
و از در خارج شد!آرام گفت:
چی شد؟نامردا نذاشتن من بمونم.چه اتفاقایی افتاد؟چی گفتن بهت؟تورم بردن بازجویی؟؟
ندا:
اووووف آره بابا!بهوش که اومدم امین و اون یکی رفیقش اومدن تو...
- یه دقه وایسا.تو میدونستی پلیس دنبالمونه!
ندا باخنده سر تکان داد و گفت:
آره.پس برای چی میگفتم امیدت به خدا باشه؟تازه اون آدمایی هم که تو مهمونی بودن چنتاشون پلیس بودن.نمونش همون راننده ای که مارو آورد.پدرام چی چی.فامیلیشو نمیدونم!اونم پلیس بود
آرام با قیافه ای کج و کوله گفت:
مسخره ها!چقد استرس کشیدم.خب میگفتی به من دیگه!
نداخندید.آرام ادامه داد:
خب تعریف کن
- هیچی اومدن پرسیدن داستانو.منم تعریف کردم هرچی اتفاق افتاده.البته اگه آخرش با پلیس همکاری نداشتم بخاطر اینکه بابامو سهیل و لو ندادم باید میرفتم بازداشتگاه و بعد دادگاه اما بخاطر این کار آزاده آزادم.الانم که اینجام
آرام لبخند بزرگی زدو گفت:
خداروشکر.خداروشکر که سالمی
تلفن المیرا زنگ خورد.همان موقع آنا هم کنار آنها نشست.المیرا با چهره ای سرشار از ترس گفت:
وااای بدبخت شدم امیرپارساس.نه نه.جواب نمیدم
و تلفن را قطع کردو در کیفش انداخت که دوباره صدای زنگش بلند شد.دوباره قطع کرد که دوباره زنگ خورد.آرام گفت:
جواب بده تا بدبختت نکرده
برقرار کردن تماس همانا و بالارفتن داد امیرپارسا همانا.آرام و آنا هردو قهقهه زدند.ندا با تعجب به تلفن نگاه میکرد.المیرا تلفنش را از گوشش فاصله دادو باچشمانی بسته به جیغو دادهای امیرپارسا گوش میداد:
المیــــرا میکشمت.کجــــا بردی ماشینمو بااون رانندگی داغونت؟؟؟؟هــــــــــان؟میگم کجایی؟ماشینم سالمه؟بچه پررو ریجکت میکنی؟بزنم لهت کنم؟؟؟هـــــــــوی المیرا باتوام
ندا ریز ریز میخندید.المیرا گفت:
اا امیرپارسا کرمون کردی!
- کرتون؟مگه کجایی؟وااای چند نفرین؟نکنه پشت فرمونی؟با ماشین من کجــا رفتی المــــیرا؟؟؟
- اگه اونو ببندی میگم کجا!
- بی ادبم که شدی جدیدا.یادم باشه به بابا بگم ادبت کنــ...
- اه امیرپارسا چقد حرف میزنی.خونه اقابزرگم
صدای امیرپارسا برای لحظه ای قطع شد اما دوباره بالا رفت.با دادگفت:
این همــــــه راهو با ماشین من رفتی؟میدونی چقد پیچ داره؟کجا زدی ماشینمو داغون کردی؟هاااان؟؟؟
- میام میزنمتا.سالمیم هردو
- مطمئن باشم؟
- آره مطمئن باش!
دیگر صدای جیغ و داد نمی آمد.به کل مکالمه شان شنیده نمیشد!المیرا تلفن را به سمت آرام گرفتو گفت:
بیا
آرام با تعجب گفت:
ها؟
- بیا امیرپارسا کارت داره.
- منو؟
- آره!
آرام تلفن را گرفتو پس از عذر خواهی از ندا از جایش بلند شدو تلفن را دم گوشش گذاشت:
بله؟
امیرپارسا با صدایی آهسته گفت:
سلام
- خوبی؟کاری داشتی؟
- کار؟؟ها!آره آره.
- خب؟
- میتونم فردا ببینمت؟
- منو؟واسه چی؟
- باید یچیزی بهت بگم!
- به من؟چی؟؟؟
- فردا میای میشنوی دیگه.
- میخوای بیای خونه آقا بزرگ؟
- نه...یه کافی شاپ سرخیابونه آقابزرگینا هست؟بیا اونجا!
- چرا؟
- بیا میفهمی!فردا چهاربعد از ظهر
- یعنی زود بیایم از کارخونه؟
- نه که تو میای!بیا برو راحت استعفاء بده دیگه.
- خب حالا.فردام نمیام!مهمون دارم
- طبق معمول.پس قرارمون شد فردا ساعت چهار.یادت نره ها.
- باشه.خدافظ
و تلفن را قطع کرد.عجیب بود.امیرپارسا میخواست چه چیزی به آرام بگوید که خانه نمیشد؟؟؟؟فقط خدا میداندو خود امیرپارسا...
شانه ای بالا انداخت و به سمت بقیه رفت.المیرا گفت:
چیه؟چی گفت بهت؟
- هیچی گفت دعوات کنم!
المیرا که داغ دلش تازه شده بود گفت:
واااای من نمیدونم این امیرپارسای گدا زن بگیره چیکار میکنه؟
ندا میان حرفش پریدو گفت:
بیچاره این مردا بعد ازدواج یه زن ذلیلی میشن که
- آره دیگه.مهربونیاش میمونه واسه زنش.آخ که وقتی زن بگیره...یه خواهرشوهر بازی در بیارم واسش.یه خواهرشوهر بازی در بیارم که بمونن توش!
همه خندیدند.شب به خوبی گذشت.نیما برای خواب به خانه برگشت و المیرا هم به اصرار امیرپارسا شب با آژانس برگشت تا فردا خود امیرپارسا بیایدو ماشین را ببرد.وقت خواب بود.ندا امشب را مهمان آرام بود.آرام در آن چندروز آنقدر به ندا اعتماد کرده بود که حد نداشت!به فرد خوبی هم اعتماد کرده بود.ندا بعد چندین سال دوستی پیدا کرده بود که از قماش پدرش نباشد!پدری که نمیدانست کجای دنیا به سر میبرد.خطش را هم عوض کرده بود تا پدرش به او دسترسی نداشته باشد.پدرش دیگر کسی را نداشت که آمار ندا را به او بدهد.از دستگیری آنها خبردار شده بود برای همین تصمیم گرفته بود همانجایی که هست بماندو زندگیش را همانجا بسازد!...
ندا و آرام،هردو روی تخت دو نفره آرام دراز کشیدند.هنوز مشغول صحبت کردن بودند که تلفن آرام زنگ خورد.آرام تلفنش را که برداشت شماره سامان را دید.دایره سبز را حرکت دادو تلفن را کنار گوشش گذاشت.صدای شادو شنگول سامان در تلفن پیچید:
سلام
- سلام.خوبی
- مرسی.توچطوری؟
- خوب.
- بابابزرگتینا رفتن؟
- آره.امروز!
- آهان.کی میان؟
- سه چهار روزی هستن
- آهان.چیزه..
- بله؟
- فردا میتونی بیای بریم بیرون؟
- بیرون؟
- آره فردا جمعس ماام تعطیلیم!
- ما؟یعنی کیا؟
- منو مهدی!توام گفتی مهمون داری نه؟اون دوستت که تیرخورده بود!الان خوبه دیگه؟
- آره اینجاست.سلام میرسونه...
ندا با چشمایی گرد و صدایی آهسته گفت:
من کی سلام رسوندم؟
آرام لبخند بزرگی زدو گفت:
سامانم سلام میرسونه
سامان خندیدو گفت:
خوبه دیگه خودت رسوندی.سلام اونم الکی بود؟
- میدونستم بالاخره این حرفو میزنید دیگه.خودم پیشقدم شدم.خب داشتی میگفتی.
- خب.فردا بیاین بریم بیرون
- باش.بذار به ندا بگم.هماهنگ میکنیم فردا
- باشه.پس خبرشو بهم بده!
- باشه باشه.خدافظ
- خدافظ
آرام سریع تلفن را قطع کرد که ندا گفت:
چی شد؟چی میگفتین بهم!؟کی بود اصلا؟
- همون پسره که با پلیسا اومده بود
- خب؟
- گفتش که اگه میتونیم فردا بریم بیرون!
- با کیا؟
- خودش و دوستش!
- آهان. پس خواهرتینا چی؟
- نمیدونم.گفتم که فردا باهاشون هماهنگ میکنیم!نمیدونم چرا همه باهم قرار میذارن!
- یعنی چی؟​
- امروز امیرپارسام میگفت میخواد باهام حرف بزنه!
- داداشه همین دختره؟
- آره.
- فردا ساعت چند قرار گذاشته؟
- چهار!
ندا پوفی کشیدو گفت:
منم باید برم دنبال بلیط
- بلیط برای چی!؟
- اراک
- اراک هنوز ناامنه واسه تو!کجا میخوای بری؟
- خونه من اونجاست!من تهران کسیو ندارم
- یعنی فامیلی نداری؟
- بابام انقد گندکاری بالا آورد که وجهمون پیش همه خرابه!باچه رویی برم؟
- خب میمونی پیش من.چی میشه مگه؟
- ممنون عزیزم.ولی نمیشه.تو هم تا اینجا خیلی ریسک کردی که به من اعتماد کردی.من هرچی باشم قبلا نامزد همون مردی بودم که تورو دزدیده!الان تن همه اعضای خانوادت داره میلرزه!که من نکنه بلایی سرت بیارمو انتقام اونو بگیرم
آرام دست ندارا گرفتو گفت:
میدونی...من وقتی به کسی اعتماد کنم از اون مطمئنم.من ب شخصیت محمد پاک سرشت اعتماد نداشتم.در اصل ارتباط خاصی نداشتم باهاش که بخواد اعتماد منو جلب کنه.اون فقط مورد اعتماد خانوادم بود.پدرم هم نمیشه گفت به اعتماد من خ*ی*ا*ن*ت کرد.چون اون تو حالت درستی نبوده!اما الان خود خود من به تو اعتماد کرده.به دختری که برای نجات دادن من کتک خورد و زخماش داره بیداد میکنه که با کارای اون پسر موافق نبوده.پس اعتماد من الکی نیست.خودتو هم بااین چیزا ناراحت نکن بگیر بخواب ببینم میتونم فردارو اوکی کنم بااینا بریم بیرون.خیلی خوش میگذره
ندا لبخندی زدو گفت:
خوشحالم که یه دوست خوب پیدا کردم
آرام هم پاسخ لبخندش را داد و گفت:
منم همینطور.هندیش نکن دختر.بگیر بخواب
ندا خندیدو گفت:
شبت بخیر
- شب خوش
شب به خوبی سپری شد.صبح با صدای آنا بیدار شدند.هردو با حفظ حجاب از اتاق خارج شدند.ساعت ده بود.آنا با لبخند گفت:
بیاین صبحانه بخورین!
هردو سر میز نشستند که آنا گفت:
آرام امروز سحر زنگ زد گفت نهار بریم اونجا.من گفتم آرام مهـ...
- ما فکر نکنم بتونیم بیایم!رفتی عذرخواهی کن.
- ااا؟کجا میرین
- دیروز سامان زنگ زد گفت بریم بیرون.
- آهان.خب پس!ما بعد از نهار میریم دنبال بلیط
- بلیط؟واسه چی؟
- برای آلمان!
- آهان.ااا!
- آره.بریم هماهنگ و رزرو ببینیم کی میشه!احتمالا برای هفته بعد میگیریم!اگه گیر بیاد!
- باشه.راستی امیراومد ماشینشو ببره؟
- والا من بیدار شدم ماشینش نبود حتما برده دیگه.پس من میرم حاضر شم به اندازه کافی دیر شده!شمام برین خوش بگذره
هردو با آنا خداحافظی کردو او به همراه نیما حاضر شدو از خانه بیرون زد.خداراشکر کرد که همسرش خود صاحب شرکت است و میتواند هرچقدر که خواست از شرکت دور بماند و حقوقش را هم بگیرد.وگرنه تا به حال صدباری اخراج شده بود!...آرام تلفن را برداشتو برای سامان پیام فرستاد:
سلام خوبی؟ما میایم.کی بریم؟
به دو دقیقه نرسید که جوابش ارسال شد:
تا ساعت یازده آماده باشین میایم اونجا.
- باشه
و دیگر پیامی ارسال نشد.پس از خوردن صبحانه و جمع کردن ظروف،هردو وارد اتاق آرام شدند تا حاضر شوند.اینبار آرام بیشتر از همیشه به خود رسید.ندا به او نگاه کردو گفت:
بابا خوووشگل!آرام یه سوار بپرسم؟
- بپرس!
- تو با سامان دوستی؟
آرام جا خورد.سریع گفت:
نه.نه بابا!
- راستشو بگو!رازدار خوبیم
- نه بابا اگه دوست بودم اینجوری باهاش حرف میزدم؟یه عشقمی عزیزمی چیزی میچسبوندم ته مکالمه.مگه حرفامونو نشنیدی.بعدشم هیچی بین ما نیست که...فقط پسر دوست بابامه!
اما خودش از حرفی که زده بود مطمئن نبود.اگر اینگونه بود چرا موقع دیدن سامان حسابی خوشحال میشود؟چرا همیشه و در همه مواقع دیدن اورا ترجیح میدهد؟نفس عمیقی کشیدو نگاه دیگری در آیینه به خودش انداخت
*****
مهدی پوفی کشیدو گفت:
سامان امروز بهش میگیا!
- نه مهدی.یهو میزنم همه چیو خراب میکنم بد میشه.بذار یکم بگذره نه
- ای کوفت ای درد.دوتا کلمه میخوای بگیا!
- مهدی سخته.اگه اون منو دوست نداشته باشه که همه چی خراب میشه!بپیچ سمت راست!
- اگه این امیرپارسا قدم جلو نذاشت
- غلط کرده پسره پررو!نخیر.بذار یه چندروز دیگه میگم.امروزم بگذره.بابا مگه من پسره هفده ساله ام!خب میگم دیگه!
- باشه.میشینمو دوست دارم گفتنه شمارو هم میبینیم!
سامان نفس عمیقی کشیدو گفت:
همینجاست.وایسا
و خودش تلفنش را برداشتو شماره آرام را گرفت.تا آرام تلفن را برداشت گفت:
دم در منتظریم.بیاین
- باشه.خدافظ
و تماس قطع شد!دقایقی بعد آرام پس از سفارشات لازم به مرد باغبان همراه با ندا از خانه خارج شد.با شنیدن بوقی که توسط مهدی زده شد به سمت ماشین آمدند.سامان از ماشین پیاده شدو سلام داد.برای چند لحظه به آرام خیره شد که با صدای مهدی به خودش آمد:
سامان جان نیم ساعته نگهشون داشتیا.بفرمایین بالا
آرام لبخند خجولی زد و در ماشین را باز کرد.سامان هم سرش را زیر انداختو پس از سوار شدن آرام و ندا در را بستو خودش هم سوار شد.مهدی چپ چپ به سامان نگاه کردو با صدای آهسته ای گفت:
ضایع!
و سپس به آنها سلام کرد.جو که صمیمی تر شد دستش را به سمت ضبط برد.صدای مرحوم مرتضی پاشایی در ماشین پیچید:
بازم به یه لبخند
دلبسته دلم
آواره ی ساده
وابسته دلم
خسته دلم
از دست دلم

مجنون پریشون
دیوونه دلم
هرجایی که میرم
میمونه دلم
میخونه دلم
بی خونه دلم
....
و در تمام مدتی که آهنگ پخش میشد نگاه های آرام و سامان بود که مدام به هم می افتاد!سامان زیر لب تکرار کرد:
بازم به یه لبخند...
دلبسته دلم...
و از آیینه به آرامی که در حال لبخند زدن بود نگاه کرد!لبخند زیبایی زدو به روبه رو نگاه کرد.مهدی گفت:
خب کجا بریم؟
- کن!کنسولوقون.بریم؟
- منظورتون امام زاده داووده؟
- آره دیگه ولی نمیریم تا امامزاده.تو یکی از رستوراناش میمونیم نهارم میخوریم.جاده شم باحاله!
همه موافقت خود را اعلام کردند.مسیرش آنقدر پیچ در پیچ بود که حال دخترها خراب شده بود.بالاخره کنار یک رستوران توقف کردند.هرچهار نفر پیاده شدند.وارد رستوران شدند.دختر ها بیرون ماندند و پسرها برای گرفتن تخت وارد اتاقکی شدند.آرام آهسته گفت:
ندا از اول سرت تو گوشیته ها!چی شده؟
ندا گفت:
آرام من نمیدونم شمارمو از کجا آورده!
- کی؟
- آقا رضا.
- رضا؟؟رضا کیه؟
همان موقع در باز شدو مهدی و سامان خارج شدند!سامان گفت:
تخت شیش.بالا
به طرف تخت رفتند.منظره زیبایی بود.رودخانه ای که پایین تر این رستوران جریان داشت قابل دیدن بود.بحث درباره سهیل بود.همه راجع به آن شب حرف میزدند.سامان گفت:​
راستی شما حالتون بهتره ان شاالله؟
ندا:
بله ممنون.
- الان دیگه در سلامت کامل به سر میبرین؟
از لحنش همه به خنده افتادند.ندا با خنده گفت:
آره.ولی نمیتونم کارایی که تحرک زیادی داررو انجام بدم.
- ااا خوب شد برنامه کوه نریختیم
- اونو که اصلا نمیتونم انجام بدم!
درباز شدو دو پسر همراه یک قلیان و چند بسته چیپس و دو قوری و چهار لیوان داخل شدند!قلیان را روبروی پسرها و تنقلات کنار دخترها گذاشتو سپس خارج شد!همانطور که همه باهم حرف میزدند قلیان هم میکشیدند.آرام شروع به ریختن چایی ها کرد که ندا گفت:
نمیکشی آرام؟
آرام سری به نشانه منفی تکان داد.نداهم گفت:
خب منم که نمیتونم بکشم ببرید اونور تر راه تنفسی مارو نبندید لطفا
و لیوان چایی اش را برداشت.دقایقی بعد دوباره مشغول جواب دادن پیام شد.آرام با دیدن رودخانه گفت:
بچه ها میاین بریم اینجا؟خیلی جای باحالیه ها!
مهدی گفت:
هوا سرده ها.یخ میزنیم!
- خب کیفش به همونه دیگه.بریم؟
ندا با لبخند شیطانی گفت:
من که نمیتونم زیاد پیاده روی کنم.شما برین
مهدی:
نمیشه ندا خانوم تنها بمونه ما بریم.من میمونم.سرماهم خوردم بااین هوا بدتر میشم.شما برین دیگه!
آرام مظلومانه به سامان نگاه کردو گفت:
بیا بریم دیگه.
سامان سری تکان دادو گفت:
بریم
سپس هردو بلند شدند و مهدی و ندا با لبخند شیطانی از آنها خداحافظی کردند.آنها که دور شدند مهدی گفت:
این دوتا یه قدمی برای هم بذارن من راحت شم
ندا لبخندی زدو گفت:
پس اونیه که فک میکردم.آخه دیگه چقدر مهربونی و حس وظیفه؟کی تا بندرعباس پا میشه میاد؟
- اونم بعد دوروز بی خوابی.روز آخر بزور خوابید!
- حیف من غش کردم این صحنه های رمانتیکو ندیدم موقعی که آرامو پلیسا گرفتن.حیف
مهدی خندیدو دود قلیان را بیرون داد...
آرام با ذوق به رودخانه نگاه کردو گفت:
خیلی باحاله اینجا.یادمون باشه بازم بیایم.
سامان با شنیدن کلمه – بیایم – لبخندی زدو گفت:
اوهوم
آرام سرش را که چرخاند با دیدن بستنی فروشی لبخند بزرگی زدو گفت:
بستنی میخوری؟
چهره سامان کاملا شبیه علامت تعجب شد.با چشمان گرد شده گفت:
چــــــی؟تو این سرما؟بستنی؟
- آره.خیلی حال میده.بیا بریم
- نه.سرما میخوری.
- اا سامان بیا دیگه
- آرام سرما میخوری.هوا سرده
- سرما نمیخورم.بیا
و به زور سامان را به سمت بستنی فروشی کشاند.مرد به چهره های قرمز شده از سرمای آنها نگاه کردو خندید.سپس گفت:
بفرمایین
- دوتا ازاین بستنی قیفیا میدین
سامان سریع گفت:
نه یکی بدین.
- نه نه دوتا بدین
مرد دو بستنی ریختو به سمت آنها گرفت.سامان چهارهزار تومن به سمت مرد گرفت و تشکر کرد.بستنی آرام را به دستش دادو خودش با چهره مچاله شده به بستنی نگاه کرد.آرام با لذت بستنی اش را میخورد که متوجه سامان شد.به سمت برگشتو گفت:
بخور دیگه
- بابا هوا سرده.بستنی؟؟؟؟؟بستنی بخوریم الان؟
- آره.بخور
و به زور بستنی خود سامان را به دهانش نزدیک کرد.سامان کمی خورد اما بعد شروع به خوردن کرد.آرام لبخندی پیروز مندانه زدو گفت:
دیدی!
- ایدت باحال بود.کیف میده
و زودتر از آرام بستنی اش را خورد.هوا سرد تر شده بود.بااینکه ظهر بود اما هوا حسابی سرد بود.آرام دیگر نمیتوانست بستنی اش را بخورد.سامان پرسید:
چرا نمیخوری؟تو که نصفشو هم نخوردی!
- هوا خیلی سرد شد.دیگه نمیتونم بخورم
- بده به من!
- چی؟
- بده به من.اگه نمیخوری بده من بخورم
آرام با تعجب نگاهی به سامان انداختو گفت:
دهنیه ها
- اشکال نداره.بده
آرام بستنی را به سمت سامان گرفت.سامان با لذت بیشتری بستنی را خوردو در کمتر از ده دقیقه آن را هم تمام کرد.بالبخند گفت:
خوشمزه تر از قبلی بود
آرام سرش را زیر انداخت.با گرم شدن شانه هایش به عقب برگشت که ژاکت چرم سامان را روی شانه اش دید.سریع گفت:
اا یخ میزنی که
- هیس.خوبه
و دستش را دور شانه آرام انداخت.آرام هم ناخوداگاه به سامان تکیه داد.هردو به نقطه نامعلومی خیره شده بودند.سامان آهسته پرسید:
تاحالا عاشق شدی؟
- تا الان؟
- آره
- نه.تا الان نه!
- یعنی الان هستی؟
- نمیدونم.تو شدی؟
- عاشق نه.اسمشو عشق نمیذارم.به عشق اعتقاد ندارم.به نظرم الکیه.به دوست داشتن بیشتر اعتقاد دارم.شاید بتونم بگم دیوانه وار دوسش دارم.یا...یا شایدم بشه گفت عاشقانه دوسش دارم.نمیگم عاشقشم.میگم دوسش دارم.خیلی هم دوسش دارم...
- بهش گفتی؟
- به کی؟به اونی که دوسش دارم؟
- اوهوم!
- نمیدونم.شاید خودش بدونه.شایدم یه روزی بفهمه.فقط میدونم اگه منو نخواد...اگه بگه یکی دیگرو دوست داره...منم که نابود میشم.کاش...کاش میفهمید
همان موقع تلفنش زنگ خورد.مهدی بود:
بله
- اگه خوشیتون تموم شد پاشین بیاین بالا غذا بخوریم.سفارش دادم
- چی سفارش دادی؟
- کوبیده.پاشین بیاین
- خب.خدافظ
آرام از سامان جدا شد.سامان گفت:
بریم.غذا رو سفارش دادن
و با بی میلی از جایش بلند شد.آرام حسابی پکر بود.نمیدانست چرا.اما احساس میکرد ناراحت تر از همیشه است!کت سامان را دراوردو به سمتش گرفت که سامان گفت:
بذار بمونه بالا میگیرم
- نمیخوام بگیرش
لحنش آنقدر سرد بود که سامان تعجب کردو کتش را از دست آرام گرفت.هردو شانه به شانه هم راه میرفتند تا بالاخره به رستوران رسیدند!آرام زودتر از سامان از پله ها بالا رفتو پس از دراوردن کفش هایش وارد شد که ندا با لبخند گفت:
چه عجب.اومدی
آرام لبخند کجو کوله ای تحویلش دادو کنارش نشست.چند ثانیه بعد هم سامان وارد شد!اخم هایش درهم بود.اصلا از لحن آرام خوشش نیامد!ندا و مهدی با تعجب به این دو نفر که اخم هایشان حسابی درهم بود نگاه کردند اما چیزی نگفتند.دقایقی بعد دو پسر با دو سینی غذا وارد شدند و آنهارا جلوی پسرها گذاشتند.پس از گذاشتن مخلفات غذا بیرون رفتند!سامان ظرف غذارا به طرف آرام گرفت و آرام هم بااخم تشکر کرد!ندا و مهدی کاملا تعجب کرده بودند.دراخر مهدی پرسید:
چتونه شما؟
سامان:
هیچی.مهدی چیشد قضیه نسترن؟رفتین خواستگاری؟
مهدی سرخوش گفت:
برای فرداشب قرار گذاشتیم
آرام و ندا لبخندی زدندو تبریک گفتند.ندا آهسته در گوش آرام گفت:
منم امروز ساعت تو با یکی قرار دارم
آرام هم با صدای آهسته ای گفت:
با کی؟
- رضا!
- رضا؟رضا کیه؟
سامان که صدای آنهارا میشنید گفت:
منظورش سرگرد امین مهرانفره!
آرام با تعجب به سمت سامان برگشت اما ندا به خنده افتاد.میان خنده گفت:
گوشت اینجاس آقا سامان؟
- ببخشید.شنیدم!
ندا در جواب حرف سامان خندید.آرام با تعجب به سمت ندا برگشتو با صدایی آهسته گفت:
قرار؟
- هیییس.بعدا بهت میگم!
آرام سری تکان دادو با تعجب غذایش را خورد!قرار؟امین و ندا؟شانه ای انداخت و مشغول خوردن شد!دوباره پکر شد.یاد حرفهای سامان که می افتاد عصبانی میشد.نمیدانست چرا!بالاخره غذا تمام شد.مهدی گفت:
خب.حالا چیکار کنیم؟
آرام:
بهتره بریم خونه!
- اا.زوده که هنوز!
- نه جایی باید بریم.ببخشید دیگه!
- باشه.پس بریم
هرچهار نفر از جایشان بلند شدند.سامان گفت:
من میرم حساب کنم!برید تو ماشین
و از پله ها پایین رفت که مهدی گفت:
آرام خانوم وایسین با سامان بیاین تنها نمونه.من برم ماشینو روشن کنم
و پس از آنکه چشمکی به ندا زد هردو به سمت ماشین رفتند.آرام به سمت سامان رفت.دلش میخواست سهم خودشان را خودش حساب کند اما از سامان میترسید!وارد اتاقکی که سامان دقایقی پیش به آنجا رفته بود شد که همان اول نگاه خیره پسری را روی خودش حس کرد.سامان که متوجه حضور آرام و نگاه آن پسر شده بود با اخم روبه آرام گفت:
برو بیرون الان میام​
شاید ولوم صدایش پایین بود اما آنقدر حرفش را جدی زده بود که آرام بی چون و چرا خارج شد!صدای تلفنش بلند شد.با دیدن اسم امیرپارسا دایره سبز را حرکت دادو گفت:
بله
- سلام.خوبی؟
- سلام مرسی
- زنگ زدم قرارو یادآوری کنم!
- یادمه.ساعت چهار کافی شاپ سر کوچه!
- آره.
- کاری نداری امیرپارسا؟
- نه.منتظرما.خدافظ
- خدافظ
باصدای سامان به عقب برگشت:
بریم
و سپس با صدای ضعیف تری گفت:
کجا میخوای بری که گفتی زود بریم خونه؟
آرام بی فکر جواب داد:
با امیرپارسا قرار دارم.ساعت چهار
سامان سریع به سمت آرام برگشتو گفت:
چی؟
آرام ابروهایش را بالا دادو گفت:
باامیرپارسا قرار دارم
- چیکارت داره؟
- گفت میخواد یچیزه مهمی بهم بگه
سامان باصدای ضعیفی گفت:
غلط کرده پسره ی...
و در ماشین را باز کردو سوار شد.آرام پس از گفتن – وا – در عقب ماشین را باز کردو سوار شد.سامان چرا اینگونه بود؟چرا انقدر با امیرپارسا لج بود؟سوال های زیادی ذهنش را درگیر کرده بودند.اعصابش خورد بود.بایاد آوری حرف های سامان اخم هایش در هم و اعصابش خورد تر شد!سرش را با عصبانیت به پنجره تکیه دادو چشمانش را بست.
*****
بدون ذره ای آرایش پس از آنکه ندا را سوار تاکسی کرد به طرف کافی شاپ راه افتاد!اصلا اعصاب نداشت.خب امیرپارسا می آمد خانه و همانجا حرف میزدند دیگر!بالاخره به کافی شاپ رسید.شیک بود.چند میزو صندلی در فضای باغ مانند بیرون کافی شاپ چیده بودندو امیرپارسا روی یکی از صندلی های میز چهارنفره نشسته بود!فقط امیرپارسا بیرون نشسته بود.هوا سرد بودو کسی به سرش نخورده بود که بیرون بنشیند اما گویا امیرپارسا داغ تر از آن بود که داخل برود!آرام به سمت میز رفتو گفت:
سلام
و تازه حواس امیرپارسا به او جمع شد.لبخند کج و پراسترسی زدو گفت:
سلام بشین
آرام روی صندلی روبه روی امیرپارسا نشست:
چی میخوری؟
- قهوه
امیرپارسا برای پسری دست تکان داد.پسر به سمت آنها که آمد امیرپارسا گفت:
دوتا قهوه لطفا
- چیز دیگه میل ندارید؟
- نه مرسی
پسر سری تکان دادو از آنها دور شد.آرام به پشتی صندلی تکیه دادو گفت:
خوبی؟
- آره.توخوبی
- اوهوم چیزی شده؟
- نه!چه اتفاقی مگه باید بیوفته؟
- گفتی میخوای چیزی بهم بگی
- حالا میگم.بذار قهوه هامونو بیارن.چه خبرا؟چیکار میکردی؟
- هیچی.ندا هم الان رفت.البته میاد برای شب!
- به این دختره اطمینان داری؟
- چطور؟
- خب آخه با دوروز کنار هم بودن که نمیشه به کسی اعتماد کرد
- به دختری که بخاطرت با سگک کمربند کتک بخوره چی؟نمیشه اعتماد کرد؟
امیرپارسا بی حرف سرش را زیر انداخت که پسر دو لیوان قهوه به همراه شکردان روی میز گذاشت و رفت!آرام کمی قهوه اش را مزه مزه کردو سپس گفت:
امیرپارسا نمیگی؟مردم از کنجکاویا!
- من یه عذر خواهی بهت بدهکارم
- بابته؟
- اونروز من کوتاهی کردم که تو مجبور شدی با اون نره خر بری!اگه من یکم غیرت به خرج میدادم تو زجر نمیکشیدی.تقصیر من بود
آرام خندیدو گفت:
خواهش میکنم.دیوونرو نگا.بعد سه هفته یاد چی افتاده!قبلا خیلی ناراحت بودم اما الان که فکر میکنم میبینم تقصیر تو نبوده.این یه اتفاقی بوده که باید میوفتاده
- یعنی چی؟چرا باید میوفتاده؟
- امیرپارسا همه چی قابل گفتن نیست.در کل این اتفاق اصلا تقصیر تو نبوده.شاید تقصیر خودم بود.شایدم نه...شاید اصلا تقصیر کسی نبود.همه ما بهم گره خوردیم.بهتره خودتو ناراحت نکنی.یه اتفاقی بوده که گذشته و رفته!بیخیالش
و قهوه اش را که تقریبا سرد شده بود سر کشید.دهانش را با دستمال کاغذی تمیز کردو گفت:
موضوع فقط همین بود؟
- نه!
- یعنی چیز دیگه ای هم میخواستی بگی؟
- آره.یچیز مهم تر!
- خب.بگو لطفا.
- میدونی...چیزه...
من من میکرد.آرام دستش را زیر چانه اش زدو به او خیره شد تا حرفش را بزند اما او فقط من من میکرد.آرام عصبی گفت:
اا بگو دیگه امیرپارسا
امیرپارسا بی مقدمه گفت:
با من ازدواج میکنی؟؟؟
چنان بی مقدمه این حرف را زد که چشمان آرام تا حد ممکن گرد شد.با تعجب به امیرپارسا نگاه کردو گفت:
چی؟؟؟
- میگم با من ازدواج میکنی؟
آرام با تعجب گفت:
امیرپارسا
و به او خیره شد.امیرپارسا چه گفته بود؟درخواست ازدواج داده بود؟آرام لبش را گزیدو سرش را پایین انداخت.نه به آن من من کردنش نه به این ناگهانی درخواست ازدواج دادنش.آرام هنوز در تعجب بود که امیرپارسا گفت:
میدونم تعجب کردی!اما...این حرف و از ته ته دلم زدم!ببین آرام من الان اصلا ازت جواب نمیخوام.تو هرچقد دوست داری فکر کن!الان جواب نده!یکم فکر کن...بعدش...بعدش بهم جواب بده.تو به زمان احتیاج داری.نه؟
آرام مبهوت به حرفهای امیرپارسا گوش میداد.امیرپارسا گفت:
یک هفته...یک هفته کافیه؟؟؟؟
آرام سری به نشانه مثبت تکان داد.از جایش بلند شدو کیفش را برداشت.با صدای امیرپارسا ایستاد:
آرام
- بهت خبر میدم
و به سرعت از کافی شاپ بیرون زد!هیچ حسی نداشت.تعجب،ترس،هیجان،خوشحالی،ناراحتی و...همه با هم مخلوط شده و بی حسی رابه وجود آورده بودند.همانطور که به کفش هایش خیره شده بود اهسته آهسته قدم بر میداشت!جوری رفتار میکرد که گویا از همه چیز بی خبر است!چه اتفاقی افتاده بود؟امیرپارسا...پسر عمویش...همانی که مدام با آرام جر و بحث میکرد حال به او پیشنهاد ازدواج داده بود؟قابل باور بود؟نه...همه اتفاقات آنروز در ذهنش خودنمایی میکردند.ذهنش شلوغ بود.پر از اتفاق.توانایی فکر کردن به هیچ چیز را نداشت.آنهم در این سرما! سرعت قدم هایش را بیشتر کرد.روبه روی در خانه که ایستاد بدون توجه به زنگ آستین بافتش را کمی پایین کشیدو پس از آنکه مطمئن شد کف دستش پوشیده است به در خانه کوبید.باشنیدن صدای مرد باغبان دست از کوبیدن برداشتو منتظر ماند که در توسط پیرمرد باز شد.مرد سلامی کردو آرام هم زیر لب جوابش را داد.اصلا در حال و هوای مهربان بودن و احترام گذاشتن نبود.خیلی سریع مسیر حیاط تا ساختمان را طی کردو اینبار زنگ را زد.در توسط آنا باز شدو آرام آشفته وارد شد.آنا با خوشحالی گفت:
سلـــــام
اما آرام زیر لب جوابش را داد.جوری که شک کرد شنیده است یا نه!آنا با تعجب نگاهی به آرام انداختو زیر لب گفت:
این چش شد یهو؟مگه نگف میره هوا بخوره چیشد؟مثه اینکه هوا،حال و حوصله اینو خورده
و با سردرگمی به سمت اتاق آرام راه افتاد.درش بسته بود.دو تقه به در زدو گفت:
آرام؟؟
- حوصله ندارم آنا.ببخشید
آنا ابروهایش را بالا انداختو از در دور شد!..روی تخت دراز کشید.زمستان بودو خیلی زود هوا تاریک میشد.اما اینبار هوا گرفته بود.صدای رعدو برق به گوش آرام رسید.پس از چند ثانیه...صدای قطرات باران که شیشه برخورد میکردند آرامش را به وجود آرام تزریق کرد.آرام چشمانش را بست.هرچه میخواست از افکارش فاصله بگیرد نمیشد.گویا او آهن ربا بودو افکارش آهن!چشمانش را بستو اتفاقات را از صبح تا همین حالا که روی تخت بود از نظر گذراند!دستش را روی سرش گذاشتو کمی شقیقه هایش را مالید!امیرپارسا یک هفته به او وقت داده بود.پس از یک هفته از او جواب میخواست.جوابی که سرنوشت این دو نفر را تغییر میدهد!باخودش گفت:
امیرپارسا میتونه اون فردی باشه که من میخوام؟یه پسر بیست و سه ساله میتونه از پس یه زندگی بربیاد؟امیرپارسا میتونه کارای یه مرد رو انجام بده؟میتونه از من حمایت کنه؟میتونه منو برای یه عمر خوشبخت کنه؟
او چیزی از امیرپارسا نمیدانست.بیشتر اوقات بااو دعوا کرده بود.پتورا روی سرش کشید.زندگی زناشویی با این بچه بازی ها فرق میکرد.اینکه با یک تصمیم بچگانه زندگیش را انتخاب کند کاملا مسخره بود!درذهنش مرور کرد:
امیرپارسا جذابه.خوش هیکله!مهربونه.باحاله.خوش اخلاقه!وضع مالی خوبی هم داره!اما...خیلی چیزهارو هم نداره.غیرتش خیلی جاها الکی باد میکنه.خیلی جاها که باید از غیرت مردونش استفاده کنه،نمیکنه!با سامان متفاته.سامان آدمو محدود نمیکنه.غیرتش الکی نیست.همیشه به موقع میرسه...تو بیشتر مواقعی که به کمک لازم داشتم بوده!اما امیرپارسا...یعنی میشه یه حامی باشه؟میتونه کسی باشه که یه زندگیو بچرخونه؟سامانی که وقتی فهمید پدرومادرش واقعی نیستن مثل یه مرد وایساد..درسته که هفت سال دور بود اما الان مثل یه مرد وایساده و داره زندگی میکنه!داره زندگیشو میچرخونه...خودش با پول خودش...مهدی میگفت که دیگه از پدرش کمک نخواست...خودش کار کرد!اگه یه روزی امیرپارسا بفهمه پدرم اونکارو با من کرد چیکار میکنه؟چی میگه بهم؟مثل سامان بهم کمک میکنه یا کارای پدرم رو به روم میاره؟
و به این ترتیب همه موضوعات امیرپارسا را ناخوداگاه با سامان مقایسه میکرد.بلند شدو روی تخت نشست.سرش را میان دستانش گرفت.زیرلب گفت:
خدایا چرا دارم اونو با سامان مقایسه میکنم؟چرا همیشه امیرپارسا از سامان کم میاره؟چرا سامان کل ذهنمو گرفته و نمیتونم به امیرپارسا فکر کنم!؟
در اتاق باز شد و ندا وارد شد.با دیدن آرام که بیدار بود گفت:
ااا ببخشید فکر کردم خوابی در نزدم!سلام.خوبی؟
آرام سری تکان دادو گفت:
سلام مرسی.
و باز هم سرش را میان دستانش گرفت.ذهنش حسابی مشغول بود.ندا با صدای متعجب گفت:
خوبی آرام؟
آرام سری به نشانه نه تکان دادو دوباره سرش را میان دستانش گرفت.ندا به سمت او رفتو گفت:
چرا؟چیزی شده؟پسر عموت چیزی گفت؟
- اصل ماجرا سر همونه!
- میتونم کمکت کنم؟؟؟؟؟؟!
آرام سری تکان دادو کلافه گفت:
نمیدونم....نمیدونم!اصلا نمیتونم به این موضوع فکر کنم
- فعلا ذهنتو بهش درگیر نکن
- تو که نمیدونی چیه
- هرچی که هست حسابی تورو کلافه کرده!پس یعنی موضوع مهمیه.بیا بریم بیرون.بعدا بهش فکر میکنی!
- حال ندارم!نمیخوام بیرون بیام!
- نمیخوای شام بخوری؟
- حالا که زوده.
- ساعت هفته!
آرام با چشمانی گرد به ساعت نگاه کرد.راست میگفت!هفت بود.سرش را زیر انداختو گفت:
من گرسنم نیست!اما بیا بریم
- من گرسنه نیستما!
- چرا.چیزی خوردی مگه؟
- آره.یه چیزی خوردم الان سیره سیرم.فقط بذار به خواهرت بگم نمیخوریم
و از اتاق خارج شدو پس از دقایقی با لبخند به سمت آرام آمد.پس از بستن در اتاق گفت:
میخوای یکم برقصی؟
آرام سری به نشانه منفی تکان داد و آهسته گفت:
حال ندارم!ذهنم مشغوله!
ندا هم زیرلب گفت:
منم همینطور.
- میشه برق و خاموش کنی؟
- آره
و برق را خاموش کرد.آرام روی تخت دراز کشید.ندا هم کنارش.هردو در سکوت به سقف زل زده بودند و فکر میکردند.ذهن آرام پر شده بود از سامان!از سامانی که امیرپارسا را مدام بااو مقایسه میکرد!حتی نمیگذاشت چیزی از امیرپارسا ذهنش را مشغول کند.فقط و فقط به یک نفر فکر میکرد.و باز هم سردرگمی.و باز هم کلافگی.نمیدانست ندا چه چیزی به آنا گفته بود که خبری از آنها نمیگرفتند.در هرحال متشکر بود.دلش سکوت میخواست.حتی وقتی تنها نبود.ندا هم خوب درکش میکرد.حس و حال خودش هم زیاد خوب نبود.او هم دلش سکوت میخواد.یک ساعتی گذشته بودو هریک در افکار خود غرق شده بودند!آرام هرچه فکر میکرد به نتیجه نمیرسید.گویا خودش نمیتوانست از پس این افکار بر بیاید.آه پر سوزی کشید که ندارا به خود آورد.سریع از جا بلند شدو گفت:
میخوای راجع به موضوعت حرف بزنیم؟؟؟اگه دوست داری!
آرام از جایش بلند شد.چه کسی بهتر از ندا!آهسته گفت:
نمیتونم به راحتی به نتیجه برسم.همش از فکر اصلی دور میشم و میرسم به یه نفر!
- من سراپا گوشم.راحت باش!
آرام سرش را زیر انداختو گفت:
امروز که رفتم پسرعموم ازم خواستگاری کرد!
ابروهای ندا از شگفتی بالا رفتو با خنده گفت:
جدی؟
- آره.گفت یه هفته وقت میده تا بهش فکر کنم.اما موضوع اینه...هرچقدر میخوام بهش فکر کنم،اونو با یکی مقایسه میکنم.همیشه هم از اون فرد کم میاره.اون فردی که تو ذهن منه خیلی بالاتر از امیرپارساس!شاید من اینطوری فکر میکنم.یا شاید دوست دارم که اینجوری باشه.میدونی...الان ساعت نه شده و من از پنج یه بند دارم فکر میکنم.ولی به نتیجه نمیرسم.همش از امیرپارسا منحرف میشم و میرسم به یه نفر...به یه نفری که همه ذهنم و مشغول کرده.دلم نمیخواد از اعتمادش سوء استفاده کنم.نمیخوام به خودم اجازه بدم به اون فکر کنم...ولی نمیشه.انگار مغز منو گرفته میگه به من فکر کن!تاقبل از این نمیدونستم..ولی حالا میفهمم چقدر برام مهمه.چقدر برام عزیزه!قبلا نمیدونستم ولی الان که فکر میکنم میبینم وقتی زنگ میزنه چقد حس خوب بهم دست میده.وقتی میخنده.وقتی از من حمایت میکنه.وقتی پشتمه.وقتی همه سعیشو میکنه تا توخودم نباشم.وقتی یه کاری میکنه بفهمم که تنها نیستم.یه فردی هست که همیشه باهام باشه.تا قبل از این نمیخواستم به این نتیجه برسم اما الان میترسم.میترسم از اون اتفاقی که نباید بیوفته.ماها دختریم و پراز احساسات!نمیخوام به نتیجه ای برسم اما دلم داره یچیزیو هی گوشزد میکنه.اون فرد...اون آدم...
ندا ادامه داد:
اون آدم کسی نیست جز سامان.درسته؟
آرام سریع سرش را بالا گرفته و با تعجب به ندا نگاه کرد.ندا لبخندی زدو روی تخت دراز کشید.همانطور که به سقف خیره شده بود گفت:
میدونی آرام...ماآدما مشکلمون اینه که نمیخوایم حقیقتو باور کنیم.میترسیم ازش.بااینکه کنار اومدن باهاش خیلی راحته!ببین آرام یه ماهه میشناسمت...اونم خیلی کم باهم بودیم اما چیزای زیادی ازت فهمیدم.تو دردای زیادی تو زندگیت تحمل کردی.اما دیگه کافیه.حالا به خودت فکر کن.شماها که رفتید آقا مهدی برام تعریف کرد.از روز بارونی که تو تازه سروکلت پیدا شده بودو سامان یهو از بانک بیرون زد تا امروزی که باهم روی یه تیکه سنگ نشسته بودین و بستنی میخوردین.انقد حواستون پرت و ژستتون عاشقونه بود که نفهمیدید دقیقا جایی نشستید که از تخت ما بهش دید داره!تویی که باتموم حس داری میگی دلت به پسری گرمه که ازت حمایت میکنه،نمیذاره احساس تنهایی بهت دست بده چرا میترسی به اون جمله دو کلمه ای برسی؟وقتی نتیجه کل حرفات میشه دوست داشتن اون طرف چرا ازش فرار میکنی؟خودت میگی از امیرپارسا کم میاره!یعنی اونقد تو ذهنت بالا هست که امیرپارسا برات هیچه...پس معطل نکن...تو این یه هفته ای که بهت وقت داده خوب فکر کن.فکر کن که با عقل جلو بری.دلت که رضایتو داده،حالا نوبت عقله...به این فکر کن اگه از روی بچگی دور سامان خط بکشی و بری طرف امیرپارسا چی میشه؟آیندت چی میشه؟
- ندا من هنوز مطمئن نیستم که اون دوسم داره یانه!
- حتی اگه نداشته باشه تو که از لجبازی نمیخوای به امیرپارسا جواب مثبت بدی؟ببین آرام بشین فکر کن...ببین کدوم بهتره؟کدوم رو دوست داری؟زندگی با کدومشون رو دوست داری؟با خودت فکر کن و اینو بدون کسی قرار نیست افکار تورو بفهمه!تو از حس سامان مطمئن نیستی درسته؟؟؟به این فکر کن که کدوم پسری برای دختر دوست باباش این کارارو میکنه که سامان بکنه؟پس مطمئنا درجه بالاتری برای سامان داری...دور حس خواهرو برادری هم خط بکش...چی میمونه؟به اون فکر کن.یه رابطه دیگه ای هست بین شما!به اون فکر کن!علاوه بر اون به امیرپارسا هم فکر کن.یادت باشه که تو یه هفته وقت داری!فکراتو بکن...درست و عمیق!اما مواظب باش ه*و*س قاطی افکارت نشه...
- از همین میترسم.از اینکه دوست داشتن ما تو این مدت کم شاید ه*و*س باشه...
- یکی از اشتباهات ما انسان ها همینه.فرق ه*و*س و عشق رو نمیدونیم!به عشق در یک نگاه اعتقاد داری؟من که شدید بهش معتقدم!بعضی عشق ها ممکنه تو دوسه ماه به وجود بیادو بعضی عشق ها تو دو سه سال!هرکدوم ممکنه عشق باشن.خالی از ه*و*س.اونی که مدت زمانش کمتره به دلیل ه*و*س نیست.
و برای دقیقه ای چشمانش را بست.آرام هم دراز کشیدو به سقف خیره شد...آرام نفس عمیقی کشید.زمان لازم داشت برای درک حرفهای ندا...اما با صدای شادمهر عقیلی که در اتاق پیچید دست از فکر کردن برداشتو خوب به متن آهنگ گوش سپرد:
حس خوبیه...
ببینی یه نفر همرو بخاطر تو پس زده...
واسه ی رسوندن خودش به تو...
همه ی راهو نفس نفس زده...حس خوبیه

حس خوبیه...
ببینی یه نفر واسه انتخاب تو مصممه...
دستتو بگیره و بهت بگه...
موندنش کنار تو مسلمه...حس خوبیه

توهمــین.لحظه که دلگیرم ازت ازهمیشه به تو وابسته ترم
اگه حس خوبه تو به من نبود فکر عاشقی نمیزد به سرم...به سرم
به مـــن.انگیزه زندگی بده تا دوباره حس کنم کنارمی
به دروغم شده دستامو بگیر الکی بگو که بی قرارمی.الـــکی!

حس خوبیه...
ببینی یه نفر همرو بخاطر تو پس زده...
واسه ی رسوندن خودش به تو...
همه ی راهو نفس نفس زده...حس خوبیه

حس خوبیه...
ببینی یه نفر واسه انتخاب تو مصممه...
دستتو بگیره و بهت بگه...
موندنش کنار تو مسلمه...حس خوبیه
******
همهء قسمتهای آهنگ را به خوبی درک میکرد و ذهنش پر میکشید سمت یک نفر.او واقعا عاشق بود؟عاشق سامان؟زیرلب گفت:
عشق نه.عشق وجود نداره.بهش اعتقاد ندارم.شاید بتونم بگم عاشقانه دوسش دارم.یا...دیوانه وار دوسش دارم!
و به امید اینکه حرف های ظهر سامان متعلق به خودش است خوابید!صبح که بیدار شد ساعت ده بود.به قول امیرپارسا او که هیچ وقت به کارخانه نمیرفت،چرا استعفاء نمیداد؟از جایش بلند شد که ندا گفت:
چه عجب.
- سلام.ساعت دهه که تازه
- آره.پاشو.بدو که باید بشینی فکر کنی
و خندید.آرام که تازه یاد دیشب افتاده بود لبخندی زد...به سامانی لبخند زد که حس میکرد کنارش ایستاده است!به همراه ندا از اتاق خارج شد.آنا با لبخند گفت:
سلام.صبح بخیر
- سلام
- سلام
- چه عجب ما شمارو دیدیم!برید صبحونه حاضره
هردو تشکر کردند و به سمت میز رفتند.صبحانه در سکوت صرف شد!آرام از هر فرصتی برای فکر کردن استفاده میکرد!سمیه و شوهرش به همراه آقا بزرگ و خانم بزرگ به مشهد رفته بودند، به همین خاطر ظرف هارا خود آرام شست و پس از عذرخواهی وارد اتاقش شدو اول از همه به سمت دفترش رفت.آخر دفتر را باز کردو روی صفحه کاهگلی نام امیرپارسا و سامان را نوشت!اما خیلی زود خودکارش به سمت امیرپارسا رفت و سپس...نام امیرپارسا خط خطی شد.آرام زیر لب گفت:
من همون دقیقه اول به نتیجه رسیدم امیرپارسا.ما به درد هم نمیخوریم!دلامون باهم یکی نمیشه!هرچقدر که میخوام بهت فکر کنم نمیشه!منو ببخش!ببخشید.
و خودکارش زیر اسم سامان قرار گرفت.هرچیزی را که خواست نوشت!از خوشحال شدنش زمانی که سامان اطرافش است.از حس شعفی که موقع حرف زدن با سامان در او به وجود می آید!از اینکه وقتی او را دارد حس میکند یک کوه پشتش ایستاده...از همه چی نوشت!به زمان توجهی نداشتو فقط مینوشت!هرچند که چند باری میان نوشتن چشمانش از اشک پرو خالی شد...اما نوشت.بالاخره با خودش روراست شد!اگر به سامان نمیتوانست بگوید به خودش که میتوانست!نمیتوانست؟باید برای خودش موضوعی را روشن میکرد.آنهم دوست داشتن...دوست داشته شدن!برای خودش روشن میکرد که اگر روزی سامان از او خواستگاری کرد میتواند جواب مثبت دهد یانه!تمام حرفهایش را که نوشت قلمش را به پایین برگه کشاند.چشمانش را بست...گویا میخواست از دل و عقلش اجازه بگیرد.چشمانش را که باز کرد لبخند شیرینی زدو با تمام احساس نوشت:
حال مطمئنم که...دوستت دارم!
و با همان لبخند کنارش را امضا کرد و دفتر را بست.برای دقایقی به دفتر خیره شد اما با توجه به صدای شکمش که گرسنگی اش را هشدار میداد از جایش بلند و از اتاق خارج شد!آنا با دیدن آرامی که سرشار از خوشحالی بود ابروهایش را بالاانداختو گفت:
رفتی اون تو چیکار کردی شاد و خوشحال برگشتی؟
ندا به آرام چشمکی زدو گفت:
به نتیجه رسیدی؟
آرام سری به نشانه مثبت تکان داد.آنا با تعجب به آنها نگاه کرد اما بخاطر حرف ندا چیزی از آرام نپرسید.صدای شکم آرام که بلند شد آنا لبخندی زدو گفت:
بشین برم غذارو بیارم!
آرام:
باشه مرسی.شوهرت کو؟
- با دوستاش رفته بیرون!
- دوستاش؟
- آره...دوستاش!این مدت وقتشو پیدا نکرده بود..الان رفته که خداحافظی هم بکنه.شیش روز دیگه رفتنی ایم!
دقیقا همان روزی که باید به امیرپارسا جواب میداد!آرام:
به سلامتی.
- آرام.تو مطمئنی نمیخوای با ما بیای؟
- آره.من اونجا جایی ندارم.همه من اینجاست!
آنا ابروهایش را بالاانداختو گفت:
حرفای جدید میشنوم.همه ی تو؟
- آره.همه ی من!
- ولی...
- آنا من اینجا خانواده دارم.نمیخوام دوباره طعم بی کس بودن و بچشم!
- آرام...
- بیخیال آنا.خیلی گشنمه ها!
- خیله خب.الان میارم
و برای اولین بار سفره را روی زمین انداختو هرسه خیلی صمیمانه غذای مورد علاقه آرام را خوردند.ماکارانی!
*****
مهدی لبخندی زدو گفت:
سامان خیلی هولیا!حالا که نفهمیدی امیرپارسا بهش چی گفته داری این جوری پر پر میزنی بری ازش خواستگاری کنی؟
- لعنتی.پسره خر تو اون سرما بیرون نشسته بود نتونستم برم یجایی بشینم که بتونم بشنوم!
- اگه آرام بشنوه ناراحت میشه
- وای نه.نمیگم بهش اصلا!مهدی انرژی منفی وارد نکن....خواهشا
چند لحظه در سکوت گذشت که مهدی قهقهه زد.سامان با تعجب به او نگاه کردو گفت:
چته؟
مهدی،خوب که خندید با لبخندی که ته مانده همان قهقهه بود گفت:
واااای شبیه این دخترای تیتیش مامانی شدی.از اون هیفده ساله هاش!
و بعد ادای سامان را دراورد:
وای نه.نمیگم بهش اصلا.مهدی انرژی منفی وارد نکن...خواهشا!
و بازهم قهقهه زد.سامان به پای مهدی ضربه ای زدو گفت:
مسخره.اگه بدونی من گقد استرس دارم!
- آخه استرس برای چی؟
- ببین امیرپارسا شرایطش خیلی بهتر از منه!
- چیش مثلا؟خوشگل تره؟خاک تو سرت اگه بخوای بگی اون از تو خوشگل تره!
- تو که ندیدیش...چی میگی؟؟؟
- از کجا معلوم ازتو خوشگل تر باشه؟
- خب برات توصیش میکنم.چشم ابرو مشکیه.موهاشو همیشه دیزل میزنه.البته مواقعی که من دیدم همیشه دیزل بوده.ته ریش داره.دماغ و دهنشم بد نیست خوبه!یه سیبیلم داره که اونم بد نی.باحاله
- خاک برسرت داری از قیافه رقیبت تعریف میکنی؟دیوونه بگو بی ریخته!
- خب بی ریخت نیست برای چی باید دروغ بگم؟
- حالا این هیچی.دیگه چیش از تو سرتره آخه دیوونه؟
- شاید اینا برای آرام ملاک مهمی نباشه...اما اون پولدارتره!
- تو مگه نیستی؟بابات و نگا کن...
- بابام نه...تو به من نگاه کن.سامان...
- سامان باور کن واسه همه ی دخترها پول چیز مهمی نیست.اونم دختری مثل آرام...
- نمیدونم...امیدوارم نباشه.ولی مهدی...اگه بفهمه...اگه قضیه مهسا فرهنگو بفهمه چیکار میکنه؟عکس العملش چیه؟
مهدی لبخندی زدو سرش را زیر انداخت.دردلش گفت:
کجای کاری پسر؟خیلی وقته میدونه و دم نزده!
اما درجواب سامان گفت:
تو که گ*ن*ا*ه نکردی.تازه از کجا معلوم بیشتر ازت خوشش نیاد؟
- نمیدونم...نمیدونم.وااای هیچی نمیدونم
و سرش را میان دستانش گرفت.مهدی با خنده سرش را تکان دادو گفت:
پاشو...پاشو بانک تعطیله نیم ساعته نشستی تو دفتر من فک میزنی.پاشو بریم کت شلواره منو بخریم.
سامان با لبخند از جایش بلند شد
******
آنا و نیما قرار گذاشته بودند که در این چندروزه باقی مانده هم از فامیل خداحافظی کنند هم خوب از تهران بودنشان لذت ببرند.یکشنبه بود که ندا کنار آرام نشستو گفت:
من امروز میرم اراک
آرام با تعجب گفت:
اراک؟چرا؟با کی؟چطوری؟
- بارضا
- سرگرد مهرانفر؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- آره.
- چـــــــــی؟؟؟راستی اونروز رفتی سر قرار چی شد؟انقد ذهنم درگیر بود به یادم نیوفتاد.
ندا لبخند تلخی زدو گفت:
هیچی.یه قرار ساده بود.
- یه قرار ساده با سرگرد؟
- آرام ما شیش ماهه باهم آشناییم.هرچند اون به عنوان یه مامور مخفی اومده بود اما ما شیش ماه باهم آشنا بودیم.به حرمت همون شیش ماه اومده بود.گفتم میخوام برم اراک اونم گفت میبرتم!
- ولی به نظرم همچین چیز ساده ای نیستا!
- هست
- یادت باشه.به قول خودت همیشه با حقیقت رو به رو شو!توهم با حقیقت روبه رو شو با خودت کنار بیا!
ندا لبخند تلخی زدو گفت:
باشه.
و باقی روز را به خنده و شوخی گذراندند.آرام،ندا را که راهی کرد به همراه آنا و نیما حاضر شد تا به خانه زهره بروند!در این مدت خبر زیادی از رویا نداشت...اما میدانست که اوضاع روحی اش خوب نیست.دلش برایش میسوخت...گ*ن*ا*ه داشت...خیلی زود حاضر شد و با خوشحالی سوار پژو پارسی که ماشین پدرش بود و در این مدت آنا و نیما ازش استفاده میکردند شد.آرام آهسته به آنا گفت:
رفتی اونجا با رویا بدرفتاری نکنیا!
- باشه!
و باقی راه به سکوت سپری شد.بالاخره رسیدند!همه از دیدن آرام متعجب شدند.شاید توقع نداشتند آرام دیگر به خانه آنها بیاید.اما چهره خندان آرام را که دیدند آنهاهم خوشحال شدند و به خوبی استقبال کردند.جمع شوخ تر از همیشه بود.اما نبودن کسی به وضوح حس میشد.با شنیدن صدای ضعیف رویا سرشان را بالا گرفتند:
سلام
آرام و آنا و نیما به پای رویا بلند شدند.هرسه بالبخند پاسخش را دادند.این بس نبود برای بیرون کشیدن رویا از خجالت.ساکت کناری نشست.سرش پایین بود با انگشتانش بازی میکرد!برایش عجیب بود...لبخند آرام عجیب بود.آرامشی که درصدایش بود...یعنی اورا بخشیده بود؟او که نمیدانست.آرام خیلی وقت بود اورا بخشیده بود!همان موقع که از دست سهیل رهایی یافت همه را بخشید.همه را...
****
یه هفته بالاخره گذشت.هفته ای که آرام باید به امیرپارسا برای پاسخ سوالش فکر میکرد اما تمام ذهنش پر شده بود از سامان.سامانی که هر وقت نامش در ذهن آرام روشن میشد لبخند عمیقی روی لبان آرام مینشست!خوشحال بود...بااینکه دیر فهمیده بود این دوست داشتن را...اما بازهم خوشحال بود.دراین یک هفته فقط فکر کرده بود.جوری که از احساسش مطمئن شده بود.عقل و دلش هماهنگ بود...جوری که اگر همین حال سامان به او ابراز علاقه میکرد و از او جواب میخواست پاسخش مثبت بود!به سمت ندا برگشتو گفت:
میای بامن دیگه؟
- آره.برو اجازه بگیر
ندا دیروز آمده بود.آقا بزرگ و خانم بزرگ که دوروز قبل برگشته بودند به خوبی از او استقبال کردند!
آرام به سمت آنا رفت و گفت:
پروازتون ساعت چند بود؟
- سه صبح!
- من با ندا میرم یجا.برمیگردم!شاید هوا تاریک شه.
- برو به آقا بزرگ هم بگو
- میرم.گفتم اول به تو بگم
و از آنا دور شدو به سمت اتاق آقا بزرگ رفت.دو تقه به در زدو پس از شنیدن – بفرمایید – وارد شد.سلامی کردو گفت:
میتونم بشینم
- آره عزیزم بشین.
- ممنون.آقا بزرگ من میتونم یه چند ساعتی با ندا برم بیرون؟
- الان؟
- آره.
- هوا که داره تاریک میشه
- خیلی واجبه آقا بزرگ!
- باشه.برو...حالا که دو نفرین میدونم که حواستون جمعه!برو...زود برگردین که بتونی بیشتر وقتتو با خواهرت بگذرونی!
- چشم.ممنون
و از اتاق خارج شد!بااسترس لباسهایش را پوشیدو به سمت ندا برگشت!ندا لبخندی زدو لب زد:
خوبی!بریم​
و از او دور شد!هردو پس از خداحافظی از همه از خانه خارج شدند و سوار آژانسی که قبلا با آن تماس گرفته بودند شدند.آرام پس از سلام کردن گفت:
پارک آب و آتش.میدون ونک بزرگراه حقانی
و به پشتی صندلی تکیه داد.راننده هم پس از گفتن – چشم – حرکت کرد!استرس تمام وجود آرام را گرفته بود.از عکس العمل امیرپارسا میترسید!نمیدانست چقدر طول کشید اما بالاخره رسیدند!امیرپارسا گفته بود پل طبیعت!به سمت پل راه افتادند.یکبار اینجا آمده بود!یکبار سامان زمانی که حال آرام بد بود او را به اینجا آورده بود.باز هم سامان.همه جا پر شده بود از سامان.هنوز به پل نرسیده بودند که تلفن ندا زنگ خورد.هردو ایستادند!ندا با دیدن اسم رضا ابروهایش را بالا انداختو دایره سبز را حرکت داد.:
بله؟
- سلام.خوبین؟
- سلام ممنون.شما خوبین
- مرسی.میتونیم الان همو ببینیم؟
- الان؟
- آره الان.
- من الان خودم بیرونم.پارکه........آب و آتش فک کنم.آره پارک آب و آتش.میتونین بیاین اینجا؟
- آره آره.نزدیک همونجاهاهم اتفاقا.دم پل منتظر بمونین میام
- باشه.خداحافظ!
- خدافظ
و تماس قطع شد.روبه آرام گفت:
رضا بود.
- قرار گذاشت نه؟
- آره
- همینجا؟
- آره.تو برو.من اینجا منتظرش میمونم
- باشه.ولی...واقع بین باش و با حقیقت روبه رو شو!اوکی؟
- روبرو هستم.اوکی.برو استرسم نداشته باش.خدافظ
- خدافظ
نفس عمیقی کشیدو از ندا فاصله گرفت.سعی کرد محکم باشد.به سمت پل راه افتاد.از سرازیری که پایین رفت امیرپارسا را دید که با نوک پایش به زمین ضربه میزد.به سمتش رفتو گفت:
سلام
امیرپارسا بلافاصله به سمتش برگشتو گفت:
سلام.چه وقت شناس
- خیلی منتظر موندی؟
- نه.تازه اومدم.بریم
و در شیشه ای را باز کرد.محوطه درازو سربسته ای بود.مغازه ها کنار هم چیده شده بودند و هرکدام برای تبلیغ خود برگه ای دست مردم میدادند!پر بود از میزو صندلی.امیرپارسا رو به آرام گفت:
چیزی میخوری؟
- اگه چیزی نخوریم که نمیذارن بشینیم!من یه سیب زمینی میخورم!
امیرپرسا سری تکان داد.به سمت یک مغازه رفت و دوسیب زمینی سفارش دادو پس از تحویل یک جسم تلفن مانند به سمت آرام آمد.روی صندلی نشست و به برگه روی میز خیره شد.هیچ کدام حرفی نمیزدند.هردو پراز استرس...پر از هیجان!پس از چند دقیقه امیرپارسا سکوت راشکستو گفت:
خب؟فکراتو کردی؟
آرتم سرش را زیر انداختو گفت:
خیلی.این یه هفته تنها کاری که کردم فکر کردن بود!
- به نتیجه ای هم رسیدی؟
- آره!
- خب...یبار دیگه درخواستمو مطرح میکنم!بامن ازدواج میکنی؟؟؟
آرام برای دقایقی چشمانش را بستو سعی کرد با به یاد آوردن سامان در ذهنش استرسش را کم کند.چشمانش را باز کردو گفت:
ببین امیرپارسا...خیلی فکر کردم.خیلی زیاد!ما چهار ماه بیشتر نیست که فهمیدیم باهم فامیلیم!فهمیدیم که دختر عمو پسرعموییم!خیلی جا داریم برای آشنایی باهم...پیشنهادت خیلی غیر منتظره و یهویی بود.انتظار هرچیو داشتم الا این!اینکه تو به من به چشم همسر آیندت نگاه میکنی برام عجیب بود.ما باهم خیلی تفاوت داریم...خیلی.شاید الان فکر کنی که اینجوری نیست درحالی که همینجوریه!بااین تفاوت ها نه من میتونم تورو خوشبخت کنم نه تو منو.من به این نتیجه رسیدم که...
به اینجا که رسید سکوت کرد.اما پس از چندثانیه ادامه داد:
ما به دردهم نمیخوریم!
و چه حرفی سخت تر از این بود برای آرام؟و سخت تر شنیدنش بود برای امیرپارسا.کمکم به خود آمد.کمکم عصبی شد.پوزخند صدا داری زدو گفت:
تو این یه هفته به من فکر کردی یا به یکی دیگه؟
- به کی مثلا؟
- اون که شاید بیشتر دلایلت به خاطر اونه!
- چه ربطی داره؟ببین امیرپارسا من از همه نظر به این فکر کردم که...
- ما به درد هم نمیخوریم نه؟
- آره!
امیرپارسا نفس عمیقی کشید برای کنترل خودش!سری تکان دادو گفت:
چرا به درد هم نمیخوریم؟
آرام سرش را زیر انداخت.اب دهانش را قورت دادو گفت:
من...من نمیتونم اونجوری که میخوای خوشبختت کنم یا...یا عاشقت باشم.هرکسی میخواد ذهن همسرش ماله خودش باشه و من...
- پای یه پسره دیگه...
و ادامه حرفش را خورد.آرام با سکوت پاسخش را داد.امیرپارسا با تمام عصبانیتی که داشت لبخند تلخی زد.همانطور که بیست هزار تومن روی میز برای صاحب مغازه میگذاشت از جایش بلند شدوبا صدای لرزانی گفت:
خوشبخت شین
و از آن محوطه دراز بیرون زد!بالاخره اکسیژن رسید.بالاخره هوا رسید...گویا دیگر نمیتوانست...نمیتوانست عصبانیتش را تحمل کند...با رفتن او آرام باقی ماند...آرام ماند و سنگینی حرف – خوشبخت شین - .آرام ماند و دو ظرف سیب زمینی که جلویش گذاشته شد!آرام ماندو عذاب وجدانی که از لرزش صدای امیرپارسا پیدا کرده بود...آرام ماندو آرام!فقط آرام.کسی یا چیزی نبود...او بود و جای خالی امیرپارسا!او ماندو دلی سرشار از عذاب وجدان...چشمانش را برای ثانیه ای بست.نگاه خشک شده پسر صاحب مغازه را حس کردو دم نزد!حس ترحم...آنها چه میدانستند؟فکر میکردند آرام با دوست پسرش دعوایش شده و حال بخاطر آن ناراحت است.اما ناراحتی ارام برای عذاب وجدان بود!عذاب وجدانی که صدای لرزان امیرپارسا به او داده بود!صدای زنگ موبایلش که بدتر از همیشه اعصاب خورد کن بود به گوش رسید...آهسته تلفنش را برداشت که نام ندارا دید.دایره سبز را که حرکت داد ندا شروع کرد:
سلام آرام خوبی؟من میرم خونه ببینم میای با من؟
و آرام با صدای گرفته ای گفت:
نه.کار دارم هنوز.برو.
- باشه عزیزم خدافظ
گرفتگی صدای آرام از ندا پنهان نماند.اما حرفی نزد.در این مواقع سکوت بهترین چیز بود.آرام از جایش بلند شد و به سمت در رفت که پسر سریع گفت:
خانوم خانوم.غذاتون!
- نمیخورم.باقی پولتون هم رو میزه
- ولی آقایی که همراهتون بود پول غذارو حساب کرده بود
آرام به سمت میز برگشتو به دو ده هزار تومانی که روی میز بود خیره شد.صدای اس ام اس تلفنش بلند شد.تلفنش را بالا آورد.امیرپارسا نوشته بود:
با آژانس برو خونه!
و این یعنی آن بیست هزار تومن را برای آرام گذاشته بود.آرام لبخند کجی زدو به به سمت پول دست دراز کرد!پس از کمی نگاه کردن از آنجا بیرون زد...هوا خنک بود..گویا اکسیژن بیشتری داشت!نفس عمیقی کشید و شروع کرد به قدم زدن.قدم زدن میان افراد دو نفره!پسران و دخترانی که دست به دست در حال رفتن بودند!حرف امیرپارسا در ذهنش تکرار شد:
پای پسر دیگه ای...
چشمانش را بست.پای سامان در میان بود نه؟کجاست آن پسر؟چرا نیست تا مانند اینها دو نفره قدم بزنند.چشمانش را باز کردو قدم زد...تنهایی!گویا او آفریده شده بود برای تنها ماندن...حرفای یک هفته پیش سامان برایش تکرار شد:
- عاشق نه.اسمشو عشق نمیذارم.به عشق اعتقاد ندارم.به نظرم الکیه.به دوست داشتن بیشتر اعتقاد دارم.شاید بتونم بگم دیوان وار دوسش دارم.یا...یا شایدم بشه گفت عاشقانه دوسش دارم.نمیگم عاشقشم.میگم دوسش دارم.خیلی هم دوسش دارم...
چه کسی بود عشق سامان؟پسری که عشق آرام بود؟پسری که احساسش آنقدر نسبت به آن دختر قوی بود که اگر جواب منفی میشنید نابود میشد...باز هم یاد حرفش افتاد:
نمیدونم.شاید خودش بدونه.شایدم یه روزی بفهمه.فقط میدونم اگه منو نخواد...اگه بگه یکی دیگرو دوست داره...منم که نابود میشم.کاش...کاش میفهمید
آرام در ذهنش مدام تکرار کرد:
یعنی کیه؟خدایا اون کیه؟
و با دست راستش چشمانش را مالید که تلفنش زنگ خورد.کلافه آن یکی دستش را بالا آورد.با دیدن نام سامان متعجب تماس را برقرار کرد
*****
تلفن را برداشت و شماره خانه آرام را گرفت.پدرش گفته بود که ساعت پرواز آنا را بپرسد و حال چه بهتر که میتوانست برای دقایقی باآرام هم حرف بزند.تلفن توسط آنا برداشته شد:
بله؟
- سلام خوبی؟
- سامان تویی؟
- آره.خوبی؟
- ممنون.خوبم شما خوبین همه؟
- مرسی.همسرت خوبه؟
- آره نیما هم خوبه.
- آرام هم خوبه؟
آنا تک خنده ای کردو گفت:
ان شاالله که خوبه؟
- یعنی چی؟
- خونه نیستش نمیدونم
سامان بااخم گفت:
آهان.چیزه زنگ زدم ساعت پروازتون و بپرسم
- سه.
- صبح؟
- آره.الان ساعت چنده؟آهان هفت.هشت ساعت دیگه پرواز ماست
- آهان.باشه.
صدایی گفت:
تلفن و بده به من
شهربانو بود.سامان از طرف خودش عذرخواهی کردو تلفن را به دست شهربانو داد.بااخم تلفن خودش را برداشت وشماره آرام راگرفت.در هوای تاریک او بیرون چه میکرد؟همانطور که شماره اورا میگرفت وارد اتاقش شد!بعد از دوبوق جواب داد:
بله؟
صدایش ضعیف و گرفته بود.و یا شاید کلافه و خسته!اما سامان با اقتدار گفت:
سلام.خوبی؟
- خوبم.تو خوبی؟
- مرسی.کجایی؟؟؟؟
- بیرون!
- الان تو این تاریکی تنها کجا رفتی؟؟؟؟؟تازه هوا هم سرده
- ندا باهام بود!
- الان اونجاست ندا خانوم؟
- نه
اخم های سامان بیشتر در هم شد.باهمان اقتدار گفت:
یعنی چی؟کجاست پس؟
- نمیدونم.رفت خونه ببینه!
- یعنی تو تنهایی؟
- فعلا آره.
- کجایی الان؟
- پارک
- پارک؟؟؟؟؟؟؟؟تنها رفتی پارک؟نمیگی پر آدمه خطرناکه؟کدوم پارک؟
- آب و آتش
- چــــــی؟اونجا؟میدونی اونجا چقدر...
- سامان...بیخیال.دارم قدم میزنم.کار بدی نمیکنم که کسی بهم گیر بده که.ترس نداره.
- برو دم اون پل وایسا دارم میام!
- برای چی؟لازم نیست!
- هست.جای خلوت نرو!خدافظ
و تلفن را قطع کرد.سریع شلوار مشکی پوشیدو سویشرتش را تنش کردو پس از برداشتن سوییچ و کارت ماشین از اتاق بیرون زدو به بقیه گفت:
میرم بیرون.میام.خدافظ
و از خانه بیرون زد!سوار ماشین شدو پس از خروج از پارکینگ مسیر پارک آب و آتش را در پیش گرفت.تمام مدت حواسش به این بود که زودتر به آرام برسد.غیرتش اجازه نمیداد این وقت شب آرام تنها جایی باشد.بالخره رسید.ماشین را پارک کردو به سمت پل طبیعت راه افتاد.پس از کمی سرچرخاندن آرام را پیدا کرد که به میله تکیه داده و به نقطه ای خیره شده بود!سامان با قدم های بلند خودش را به او رساندو گفت:
سلام
که آرام بلافاصله به سمت او برگشت.برای دقایقی به او خیره شد...به پسری که بخاطر عشق و دوست داشتن او به پسردایی اش نه گفته بود...به کسی که بخاطر لرزش صدایش هنوز هم عذاب وجدان داشت.اب دهانش را قورت دادو آهسته سلام کرد.سامان بااخم پرسید:
این ساعت شب اینجا چیکار میکنی؟
بگوید؟بگوید چکار داشته است؟بخاطر چه ناراحت است؟نه...آهسته گفت:
بیخیال.بیا بریم
و به سمت مخالف خیابان راه افتاد که سامان گفت:
کجا میری؟بیا بریم خونه!
- نه بیا قدم بزنیم.نمیخوام برم خونه
و مظلوم به سامان نگاه کرد.نتیجه اش لبخند و همراهی سامان بود.هم شانه در حال راه رفتن بودند که سامان گفت:
نگفتی.واسه چی اینجا اومدی؟
- همینجوری!
- دروغ نگو!بدم میاد.
آرام نفس عمیقی کشیدو با صدای ضعیفی گفت:
با امیرپارسا قرار داشتم!
سامان بلافاصله پرسید:
با کـــی؟؟؟؟
- امیرپارسا
سامان ایستاد اما آرام نه.آهسته بازوی آرام را گرفت.آرام به سمت سامان برگشتو به او خیره شد.سامان پرسید:
بااون برای چی اینجا قرار داشتی؟
آرام لبخند بی جونی زدو گفت:
مهمه؟
- خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی​
لبخند آرام کمی بزرگتر شد.گفت:
اون هفته که قرار داشتیم خواستگاری کرد.امروز قرار بود جوابش و بدم
و انگار دنیا ایستاد...برای سامانی که مبهوت به او خیره شده بود!خواستگاری؟؟؟؟؟او از آرام خواستگاری کرده بود؟به چه حقیبه چه اجازه ای؟به راستی از سامان جلو زده بود؟احساس میکرد دنیا استپ شده تا او مبهوت به آرام خیره بماند!به آرامی که چهره اش کاملا گرفته بود!کمی سرش را تکان دادو با لکنت و صدایی ضعیف پرسید:
خوا...خواستگاری؟
آرام چشمانش را برای لحظه ای بستو سری به نشانه مثبت تکان داد.چشمانش را باز کردو خیره شد به سامان متعجب!
- و امروز تو جواب خواستگاریشو...دادی؟
- آره!
دنیا برای سامان تمام شد.اکسیژن به پایان رسید.هوا قطع شد...گویا همه چی آماده برای بدحال کردن سامان بود.کاملا متحیر به ارام خیره شده بود.توانایی حرف زدن نداشت!فقط نگاه میکرد.از درون نابود شده بود اما از بیرون گویا معمولی به آرام خیره شده بود.به سختی پرسید:
جوابت؟
آرام لبخند کجی زدو گفت:
معلوم نیست جوابم؟
سامان بی حرکت و منتظر به دهان ارام خیره شده بود که آرام گفت:
حقیقتو بهش گفتم.اینکه من برای ازدواج بااون ساخته نشدم و ما به در هم نمیخوریم!
سامان به سختی گفت:
یعنی...
- جواب خاستگاریش منفی بود!نه بود!
زمان به حرکت افتاد.هوا و اکسیژن به سامان مبهوت رسید!گویا معجزه ای رخ داده!یعنی آرام هنوز از دست نرفته بود؟هنوز برای سامان وقت بود؟او به بزرگترین رقیب سامان نه گفته بود!؟چه چیزی خوش تر از این برای سامان؟؟؟؟؟؟سرش را بالا گرفت و باتمام قوا نفس کشید.در دلش شکر کرد...همان کسی را که ارام را برایش حفظ کرده بود.در دلش محکم گفت:
خدایا عاشقتم!
و به آرام خیره شد.ارامی که مات و مبهوت به او خیره شده بود.هردو وسط پارک ایستاده بودند و به هم نگاه میکردند!هیچ کس در اطرافشان نبود.گویا همه پارک را برای آن دو خالی کرده بودند.یا شاید همه بودند و آن دو از چشمان دیگران غیب شده بودند که کسی توجهی به آنها نداشت...هیچ کس نبود که حسشان را با آهنگ توصیف کند اما هردو در ذهنشان مرور میکردند متن آهنگ سینا شعبانخانی را:
تو چشای تو...
یه جادوی خاصی هست
تو نگاه تو
انگار یه احساسی هست
غم دنیارو
فراموش میکنم وقتی
به تو نگاه میکنم
تو همه عمر مثل تورو ندیدم
یه جورایی خاطرت عزیزه عزیزم
از دیدن تو سیر نمیشه چشم من
به تو نگاه میکنم...
و شاید داستان آنها این بود که آنقدر در چشمان هم غرق شوند که فراموش کنند غم دنیارا.
آروم جونم...
بدون تو دیگه نمیتونم...
بخدا خستست این دل خونم
بدون تو دیگه نمیتونم...نمیتونم...
و شاید آرام بخشی بودند برای هم.که دیگر بدون هم نمیتوانستند زندگی کنند.نفس بکشند و شاد باشند.آرام به خودش آمدو سرش را زیر انداخت.اما لحظه ای نگاه سامان قطع نشد...لبخندی زد...دست آرام راگرفت و اورا به قدم زدن وادار کرد.حال آن دو هم شبیه بقیه شده بودند.شبیه دختر پسرانی که باهم قدم میزدند!اما شاید آن دو باهمه متفاوت بودند.هردو عاشق هم...هردو غافل از هم!شاید حالا زمان گفتن بود.گفتن کلمه دوستت دارم از زبان سامان...اما گفته نمیشد...به زبان نمی آمد!آنقدر هیجان زده بود که توانایی حرف زدن نداشت.با خودش درگیر بود..باید میگفت؟باید میگفت دلش برا دختری که کنارش ایستاده است میتپد؟؟با نگاه خیره آرام روی خودش سرش را به سمت راست چرخاند و به او خیره شد!جادو میکردند هم دیگر را.جادویی که منجر به سکوت شده بود.سکوت هردو!زنگ تلفن آرام سکوت را شکست...دستش را از دست سامان بیرون کشیدو تماس را برقرار کرد.ندا بود:
سلام
- سلام دختر خوبی؟کجایی؟
- تو پارکم هنوز
- بیا...بیا دم همون پل بریم خونه.من برگشتم.باشه باشه الان میام.خدافظ
و تلفن را قطع کرد.روبه سامان گفت:
مرسی که اومدی.ندا اومده.من دیگه میرم!
سامان کلافه از حرف نزدنش سری تکان دادو گفت:
ماشین دارین؟
- نه با آژانس میریم!
- نمیخواد.میرسونمتون
و همراه آرام به سمت پل راه افتاد!ندا با دیدن آنها با چشمان گرد شده نگاهشان کردو متعجب گفت:
سلام!
آرام لبخند کجی زدو گفت:
سلام!
سامان:
سلام
ندا با توجه به کلافگیشان گفت:
خب.آرام جان بریم؟
آرام سری تکان داد که سامان گفت:
بریم من میرسونمتون!
- نه ممنون
- ساعت هشته.نمیشه الان با آژانس برین.بفرمایین
و آنها را به سمت خیابان هدایت کرد.هرسه در سکوت به سمت ماشین حرکت کردند.ندا با ضربه به پهلوی آرام به او فهماند جلو بشیند اما او اصلا در این حال و هوا نبود و در عقب را باز کرد.سامان هم که به اندازه کافی کلافه بود به این موضوع اهمیتی ندادو سوار شد!مسیر هم درسکوت گذشت.وقتی رسیدند با خداحافظی از هم پیاده شدند!آرام با کلافگی به سمت خانه راه افتاد و نداهم دنبالش.پس از سلام و احوال پرسی با اعضای خانواده به سمت اتاق آرام رفتند.وقتی رسیدند ندا بازوی آرام را گرفتو گفت:
چی شد آرام؟امیرپارسا چی گفت؟سامان از کجا پیداش شد
آرام روی تخت نشست.کمی گردنش را مالیدو شروع به تعریف ماجرا کرد.ندا لبخندی زدو گفت:
حال کن.غیرت مردونش اجازه نداده شب تنها بیرون باشی!
- عذاب وجدان دارم واسه امیرپارسا!
- تو حرفتو مودبانه زدی آرام.اونم با خودش کنار میاد!
- اوهوم.امروز چی شد؟کجا رفتی یهو؟
ندا لبخندی زدو گفت:
هیچی یه ربع بعد اونم رسید.رفتیم یه جا دیگه شام خوردیم اونم راجع به خونه ای که برام پیدا کرده بود حرف زد!گفت صاحبخونه همسایه روبه روییش میخواد خونرو اجاره بده!
- ایول.خونه روبه روییش؟
- آره.ماام رفتیم دیدیم.باحال بود.گفت فردا بریم برای قرار داد صحبت های دیگه
آرام با لبخند سری تکان دادو گفت:
این سرگرد خوووب هواتو داره ها
و جوابش فقط لبخند ندا بود.
****
با کلافگی رو تخت نشست و گفت:
هرموقع میخوام کاری کنم یکی تلفن میزنه.اون دفعه تو الانم ندا!لعنتی به این پسره ی بی مخ!
مشتش را جلوی دهانش گرفتو گفت:
عه عه عه!پاشده رفته خواستگاری آرام!
- آره دیگه سیب زمینی!اون از تو جلو زد!بی مخ خب امشب بهش میگفتی دیگه!
- بخدا حس میکردم یکی قفل زده به دهنم میگه نههههه نگو!
- حالا برو خداتو شکر کنبه اون پسره گفته نه!وگرنه که الان...
- باور کن اون موقع که گفت یه لحظه همه حس مردونگیم رفت زیر سوال.چنان یخ کردم که...
- اینا درد عاشقیه!یه روز قرار بذار باهاش...باید بهش بگی فهمیدی!
- اگه ناراحت شه چی؟
- مرض و کوفت و درد!به جون مهدی قرار نذاری خودم میرم بهش میگما!
- میخوام اول از طریق خانواده اقدام کنم!
- بهتر نیست اول بهش بگی دوسش داری؟اونجوری فکر میکنه فقط به عنوان زن آینده قبولش داری!باید بهش بگی دوسش داری بعد با مامان بابات حرف بزنی!
- اگه بدش بیاد چی؟
- ببین الان سال نودو چهاره!یعنی خیلی باید به روز باشی!مثل یه پسره خوب برو احساساتتو بگو بعد بگو که اگه راضی باشه میخوای بیای خاستگاریش که باور کنه.درضمن اونقدر میشناستت که فکر بد راجع بهت نکنه!اگه هم اینجوری راضی نیستی چطوره با مامانت مشورت کنی!؟
- هـــان؟؟؟برم به مامانم چی بگم؟
- برو بگو اگه شما راضی باشین من میخوام اول خودم ب آرام بگم دوسش دارم بعد شما برای برین خواستگاری.میرین؟اینجوری بگو.مامانتم که ماشاالله آپدیته روزگاره!مطمئن باش کمکت میکنه!
- ولی...زشت نیست؟
- نه اتفاقا ازش اجازه هم میگیری.ببین سامان من اولین باره تورو اینطوری میبینم.اینکه میترسی کاری رو انجام بدی!قبلنا اینطوری نبودی...الانم برگرد به قبل.بذار وقتی پیش آرامی حس کنه مردش کنارشه نه دوسپسرش!فهمیدی؟
- اوهوم.کاری نداری؟
- نه برو.خدافظ
- خدافظ
و تلفن را قطع کرد.نفس عمیقی کشید.مهدی راست میگفت.اولین بار بود برای انجام کاری انقدر هراس داشت.از جایش بلند شدو به سمت مادرش حرکت کرد.شاید میتوانست بااو صحبت کند.پدرش خانه نبود.با شریکش قرار داشت و گویا مسئله مهمی بود که بخاطرش این وقته شب از خانه بیرون زده بود!سارینا هم در اتاقش بود.شهربانو تنها در حال بافتن شالگردنی برای فرهاد بود که سامان گفت:
مامان!
شهربانو به سمتش برگشت.لبخندی زدو گفت:
جانم.کاری داشتی؟
- میتونیم باهم حرف بزنیم؟
شهربانو کمی جدی شد اما باز هم با مهربانی گفت:
آره عزیزم.چرا که نه.درباره چی؟
سامان کمی شقیقه هایش را مالید و سپس محکم گفت:
میخوام برام برین خواستگاری!
وصدای هین شهربانو شنیده شد.لبخند بزرگی زدو گفت:
چی؟؟؟؟؟؟؟واقعا؟؟؟واقعا راست میگی؟
سامان سری به نشانه مثبت تکان داد.شهربانو بازوی سامان را گرفتو گفت:​
حالا کی هست؟
سامان آهسته گفت:
آرام!
و لبخند شهربانو بود که بزرگتر شد.دو دستش را به هم زدو گفت:
واای کاش از خدا یچیز دیگه میخواستم!باورم نمیشه به همین زودی دعام مستجاب شد!
سامان به سمت شهربانو برگشتو با تعجب پرسید:
از خدا چی میخواستین؟
- آرام دختر خیلی خوبیه منم یه پسر خوب داشتم!آدم که نباید بذاره دختر خوب بپره!از خدا خواستم اگه قسمت شد مهر شما دوتا رو به دل هم بندازه.که دستش درد نکنه دعام مستجاب شد!
- مامان من ازت مشورت میخوام.
- چرا؟
- میدونی من میخواستم خودم اول بهش بگم که...بهش...علاقه...
- خب؟؟؟؟
پاسخ ریلکس شهربانو به سامان یعنی راحت باش.سامان هم راحت گفت:
میخواستم اول بهش بگم که بهش علاقه دارم!بعد گفتم شاید درست نباشه.هم اومدم از شما اجازه بگیرم و هم اینکه بپرسم چیکار باید بکنم که بی ادبی نباشه بهش؟
شهربانو با لبخند مهربانی گفت:
چرا اول نمیری بهش بگی که دوسش داری؟بهش بگو دوسش داری.که اونم بیشتر وقت فکر کردن داشته باشه.و بعد به ما اطلاع بده که برات آستین بالا بزنیم
- یعنی...بی ادبی نیست؟
- نه.حداقل احساست رو بهش میگی.بعد ما از بابابزرگ و مامان بزرگش اجازه میگیریم که بریم خواستگاری!
سامان لبخند شیرینی زد که شهربانو گفت:
نیشتو ببند زشته!پاشو برو برنامه بریز که بتونی چطوری بگی.یهو هول نشی همچیو خراب کنیا!
- باشه!
و از جا بلند شدو گفت:
مرسی
و لبخند زیبایی دریافت کرد!از پله ها بالا رفت.دیگر برنامه هایش بدون کمک بود.حال خودش را پیدا کرده بود.بی هیچ ترسی.سامان،مرد آرام بود.پس باید مردانه جلو میرفت!فکر کرد...برای سوپرایز آرام.برای اینکه به او بگوید چقدر دوست دارد برنامه جالبی در نظر داشت.و چه میدانست که این برنامه جقدر آنهارا به هم نزدیک میکند!!!
*****
پس از راه انداختن آنا هردو از خستگی خوابیده بودند.هم ندا و هم آرام!با صدای ندا از خواب بیدار شد:
آرام پاشو دیگه
آرام چشم باز کرد.با دیدن لبخند بزرگ ندا اخمی کردو گفت:
کله صبحی زده به سرت دختر؟
- پاشو من باید برم بیرون!
- بیرون؟کجا؟
- خونه ببینم دیگه!میای بامن؟
- اممم.باکی میری...!
- با کی قراره برم به نظرت؟
- آهان.آهان.میام
- پس پاشو نیم ساعت دیگه میرسه
آرام فشنگی از جایش بلند شد.پس از شستن دستو صورتش وارد آشپزخانه شدو صبحانه مختصری خورد.سپس از آقا بزرگ اجازه گرفت و پس از حاضر شدن و تماس امین هردو از خانه خارج شدند!با دیدن ماشین امین هردو به سمتش رفتند و سوار شدند.ندا جلو و آرام عقب!آهسته سلام کردند و امین هم با لبخند پاسخ داد.سپس از آرام پرسید:
شما حالتون بهتره؟
- ممنون سرگرد
- راحت باشین.امین هستم
- بله...آقا امین!
دیگر حرف بین آنها ردو بدل نشد!آهنگ ملایمی در حال پخش بود.تمام که شد آهنگ جدیدی شروع شد!آرام با چشمانی گرد به ضبط نگاه میکرد!این همان آهنگی ست که بیشتر اوقات در ماشین سامان گوش میداد!بایادآوری نام سامان تمام اتفاقات دیشب از جمله عذاب وجدانش به یادش اومد.پوف آهسته ای کشیدو سرش را به شیشه تکیه داد:
خدا تورو داده به من!
فرشته ی من...
تو فرشته ی دسته ی پر غصه ی من!

فرشته ی من!
ببین تو خطرم...
نذار سربه سر دل عاشق در به درم!
نذار سربه سر دل عاشق دربه درمــــ!

لبخندی روی لبانش نشست!چقدر دیشب را دوست داشت.موقعی که درچشمان سامان خیره بود!در خیال های خودش غوطه ور بود که ندا گفت:
آرام جان پیاده شو!
آرام آهسته از ماشین پیاده شد.در پارکینگ ایستاده بود!هرسه به همراه هم سوار آسانسور شدند و امین دکمه طبقه پنجم را فشرد!آسانسور حرکت کرد.آهنگ آهسته ای در حال پخش بود.با صدای خانمی که طبقه پنجم را گوشزد میکرد پیاده شدند!امین بسم اللهی گفت وزنگ را فشرد.دقایقی بعد زن پس از گفتن:
بفرمایید
درب را باز کرد.با دیدن امین و ندا و آرام لبخندی زدو گفت:
سلام.بفرمایین.منتظر بودم!
هرسه سلامی کردندو وارد شدند.آپارتمان نقلی و کوچکی بود!آرام با دقت خانه را دید زد.سپس به سمت ندا برگشت که روی صندلی نشسته بود.زن سه لیوان چایی برای آنها آوردو گفت:
اگه مورد نظره بریم بنگاه که بقیه کارهارو بکنیم.
ندا لبخندی زدو گفت:
بله بریم!
زن از جایش بلند شدو گفت:
من حاضر میشم برمیگردم
و پس از پوشیدن مانتویی به سمت آنها آمدو پس از قفل کردن در خانه،هرسه به سمت بنگاه سرخیابان رفتند.باقی کارها توسط امین انجام شد.نه ارام سراز این کارها در میاورد نه ندا!آخر سرهم قرار شد که زن تا دو روز دیگر وسایلش را جمع کند و خانه را تحویل ندا دهد!امین در ماشین را برای آنها باز کردو سپس گفت:
بشینین من میام
و خودش به سمت سوپر مارکتی رفت.ندا پس از سوار شدن پوفی کشیدو گفت:
خدایا کمک کن بتونم پولشو پس بدم
آرام با چیجی پرسید:
ندا.تو که وضع مالیت خوبه چرا خونه رو نخریدی؟
- کی گفته؟
- خب پدرت اونقدر پولداره!سهیلم کم پولدار نبود!
ندا به سمت آرام برگشتو گفت:
اونا،من نیستن..من بااون دوتا کاملا فرق دارم.من از پولای حروم اونا که از راه قاچاق مواد گیرشون اومده.قبلنا خودم سرکار میرفتم.حقوقم ماهی سه تومن بود اون موقع!خوب تونستم پولامو جمع کنم و بعد که از ایران رفتم اونجام مشغول کار شدم و خرجمو خودم دراوردمو حتی یذره هم از پول بابام که برام میریخت استفاده نکرم.حروم بود.من سی تومن تو حسابم داشتم.سی تومنشو خودم دادم ده تومنشو رضا...
- امین
- فرقی نداره که.یکی ان هردو.رضا چک کشید.
- نگران نباش.بااین سرو وضعی که این داره زیاد پول لازم نیست.
- ولی من باید بدم بهش.خورد خورد میدم!ماشینمو هم بفروشم حله!
- یعنی دمت گرما...تو پس انداز کردن عالیی!من کلا سیصد چهارصد تومن میتونم جمع کنم.بقیش خرج میشه!الانم که یکم از خرجم به حساب پدربزرگمه.بقیش هم از پولای اولیه که آوردم دارم خرج میکنم.باید به طور رسمی سرکار رفتنمو شروع کنم.
- نترس پس فردا خرجت میوفته رو دوش شوهرت!
- حوصله داریا.شوهر کجا بود!
ندا بحث را عوض کردو گفت:
راستی سامان کجا میره سرکار؟
- بانک کار میکنه.معاون بانکه!فک کنم گفته بودم یبار
- یادم نمیاد اگه گفته باشی.گفتی بانک؟
- آره.
- معاون؟
- آره.رییس شعبشم دوستشه!
- خب دیوانه برو تو بانک کار کن دیگه
- نه باب.برم چی بگم؟
- دیوونه زنگ بزن بهش بگو ببین میتونه برات کار جور کنه!
- نه زشته
- زشت نیس.باور کن.زنگ بزن امروز.وقتی رفتیم خونه
- نه من خجالت میکشم.خجالت نداره.زنگ بزن ازش بپرس.
- حالا...
در ماشین باز و امین داخل شد.پلاستیکی حاوی سه بستنی دستش بود.به هر نفر یکی داد که ندا گفت:
اول صبح بستنی؟
- میچسبه.بخورین!کجا برم؟؟؟
- بریم خونه.بهتره.منم باید برم اراک!
- اراک برای چی؟​
- وسایلامو بیارم!
- اون شهر برای تو نفرین شدست نمیخواد بری
آرام بی حوصله بابت بستنی تشکرو شروع به خوردن کرد!آن دو باهم حرف میدزند اما آرام مبهوت کوچه و خیابان بود!بالاخره رسیدند.هنگام پیاده شدن،امین روبه آرام گفت:
میدونین که دادگاه سهیل چندروز دیگس و شماهم باید حضور داشته باشین؟باوکیلتون؟
آرام وا رفت.اصلا دلش نمیخواست نامی از سهیل بشنود.در دلش لعنتی به او فرستاد.آهسته گفت:
من که نه اما احتمالا آقای محسنی و اقا بزرگ بدونن.من خبری ندارم
- آهان.احضاریش میاد براتون.یا فکر کنم تاحالا اومده و دست وکیلتون باشه.
- ممنون.خدانگهدار
- خدافظ
و از بی حال از ماشین پیاده شد.زنگ را که زدند در توسط مرد باغبان باز و دخترهانیز وارد دشدند!ندا بازوی آرام را گرفتو گفت:
چرا وا رفتی؟
- اصلا دلم نمیخواد ببینم اون پسررو!
- فک کردی من دلم میخواد؟منم دلم نمیخواد ببینمش ولی میام.ترس نداره که دختر خوب اینجوری شدی
- و سرش را ناراحت زیر انداخت.وارد خانه شدندو با همه سلام و احوال پرسی کردند.و بعد هم وارد اتاق شدند.آرام پرسید:
ندا یچیز بپرسم ناراحت نمیشی؟
- نه...بگو!
- تو...زن عقدی سهیلی؟
ندا پوزخندی زدو گفت:
نه...صیغه!
آرام کمی تعجب کرد اما سوال دیگری نپرسید.ندا آهسته شروع به توضیح دادن کرد:
از کارش خیلی بدم میومد.به اجبار بابا رضایت دادم به این ازدواج.ولش شرط گذاشتم تا شغلشو عوض نکنه عقدش نمیشم و هیچ رابطه ای هم شکل نخواهد گرفت.میگفت قبوله اما یه کار نصفه مونده که باید انجام بده.راضیم کرد که حداقل از طریق صیغه بهم محرم بشیم،هرچند نامحرم و محرمی برای اون فرقی نداشت ولی برای من داشت.زیاد تو قیدو بند حجاب نیستم اما راجع به سهیل همه چی متفاوت بود!برای همین صیغه شدیم تا کارش تموم شه...و جالب اینه که کار مهمش گرفتن تو بود،که انجام شد.اگه نمیگرفتنش ما الان عقد هم بودیم.و چقد خوشحالم که گرفتنش.شاید اگه عاقلانه تر رفتار میکرد تو تله نمیوفتاد!
- تو اصلا دوسش نداشتی؟
- نه.ولی ازش بدم هم نمیومد.از شغلش بدم میومد.اما بعد اینکه فهمیدم تو کار قاچاق انسان هم هست حس نفرتم سرباز کرد.ولی الان.کاملا بی تفاوتم بهش.دریغ از ذره ای حس در من...
و سپس با صدای آهسته ای ادامه داد:
بااینکه دوروز دیگه صیغمون باطل میشه
و لبخند تلخی زد!
ساعت پنج بعداز ظهر بود.گویا مهمان داشتند.هردو با حفظ حجاب بیرون رفتند!آقای محسنی وکیل آؤام آنجا بود.هردو سلامی کردند و نشستند.اقا بزرگ گفت:
دخترا،آقای محسنی احضاریه دادگاه پس فردارو برامون آورده!
آرام آب دهانش را قورت داد!و ندا پوزخند زد.دقیقا همان روز...همان روزی که صیغه باطل میشد روز دادگاه هم بود.محسنی شروع به توضیح دادن کرد.ازاینکه هردو حتما باید حضور داشته باشند چون حکم سهیل آنروز صادر میشود.استرس در دل آرام زنده و در دل ندا خفه شد!و در اصل ترس زنده شد!چه تضادی داشتند این دو!هردو جورخاصی به سهیل نفرت داشتند!اما ندا...حالش جور دیگر بود.استرس نداشت اما قلبش پر بود از ترس!نفس عمیقی کشید تا به خودش مسلط شود اما موفق نبود.بالاخره محسنی رفت...آرام سرش را میان دستانش گرفت و ندا هم به عقب صندلی تکیه داد.آقا بزرگ بهتر دید انهارا تنها بگذارد!هردو فقط فکر میکردند.فکر به چیزهای بیهوده...
******
نفس عمیقی کشید.دیگر وقتش بود.بس بود هرچه معطل کرده بود.هرچه خودش و آن دختر را اذیت کرده بود.دست بردو تلفنش را برداشت.پس از کشیدن نفس عمیقی شماره آرام را گرفت.هربوق مصادف با صدای قلب سامان بود.باید اعتراف میکرد.اعتراف به عشقی که تابه حال راز نگه داشتنش دیوانه اش کرده بود.بالاخره برداشت.دقیقه آخر صدای کلافه اش در تلفن پیچید:
بله؟
و اما صدای پراقتدارو محکم سامان:
سلام.خوبی؟
- سلام.نه.تو خوبی
- مرسی.چرا؟؟؟؟
- امروز احضاریه آوردن!
- احضاریه چی؟
- دادگاه.دادگاه سهیل
سامان اخم کردو گفت:
برای کی؟
- پس فردا!
- اوهوم.این حالتو خراب کرده؟
- آره.استرس دارم!
- نداشته باش.تو محکمی.نه؟
- نه!
- آرام...
- جانم؟
لحظه ای سکوت مهمان تلفن شد.و هردو پشت خط دهانشان از تعجب باز شد.آرام بخاطر حرفی که زده بود و سامان بخاطر حرفی که شنیده بود!سامان صدایش را صاف کرد.تک خنده ای کردو گفت:
میتونم فرداشب ببینمت!؟؟؟؟یا بهتره بگم میتونم فرداشب دعوتت کنم به شام؟؟؟
نفس در سینه آرام زندانی شد.هضمش سنگین بود!سامان اورا به شام دعوتت کرده بود؟سامان؟؟؟چرا؟؟کمی که گذشت نفس عمیقی کشیدو باصدای ضعیفی پرسید:
به چه علت؟
- حالا بیا...میفهمی!میای؟
- چیزه.امم نمیدونم باید از بابا بزرگم بپرسم!
- میتونی تا آخر شب به من خبر بدی؟
- آ...آره!
- پس منتظرما یادت نره دختر.خدافظ
- با..ش.خدافظ
تماس قطع و نفس آرام کاملا آزاد شد.کمی گلویش را مالید زیرلب گفت:
یا خود خدا!
و نفس عمیقی کشید.ندا نوچی کردو گفت:
یه شام دعوتت کردا
که صدای هین آرام بالا رفت.سریع به طرف ندا برگشتو گفت:
تو کی اومدی؟
- انقد تو تعجب بودی که نفهمیدی؟
- آره.یعنی نه.تعجب نداشت
- معلومه کاملا!نترس من با بابابزرگت هماهنگ میکنم بری
- چی؟چطوری؟
- مجبوریم فقط یه دروغ کوچولو بگیم
- چه دروغی؟
- بگیم که میریم یه چیزایی برای من بخریم بعد تو برو سر قرار
- تو که تنها میمونی
- نه تو نگران من نباش.فقط رفتی اونجا هل نشو
- ولی باید از آقابزرگ اجازه بگیرم
- میگیریم دیگه!نگران نباش!
آرام نفس عمیقی کشیدو به در خیره شد.چه اتفاقی قرار بود رخ دهد؟؟؟
*****
از پله ها پایین آمد که شهربانوچشمکی زدو گفت:
بیا اینجا ببینم
سامان لبخندی زدو به سمتش رفت.هردو وارد اتاق شهربانو شدند که صدای سارینا درآمد:
یعــــــنی چی؟کجا میرییین؟
- الان میایم.صبر کن.
و در اتاق را بست.باصدای آهسته ای گفت:
چی شد؟گفتی؟
- آره.فردا شب قرار گذاشتم.البته اگه بتونه اوکی کنه و بیاد.گفت آخر شب خبر میده.
شهربانو لبخند دندان نمایی زدو گفت:
وااای عالیه.ان شاالله که میتونه.سامان حواست به همه چی باشه ها.برای دخترا خیلی مهمه
- چشم اوکی
شهربانو با همان لبخندش از اتاق خارج شد.سامان هم لبخند شیرینی زدو بیرون رفت که سارینا سوتی کشیدو گفت:
چه خبــــــره شادو شنگولین
شهربانو:
به موقعش میفهمی.نگران نباش
و باهمین حرف سرو ته قضیه را هم آوردو به سمت آشپزخانه رفت.سامان هم با شادمانی روی مبل نشستو مشغول تعویض کانال ها شد که سارینا مشتی به بازویش زدبا صدای آهسته ای گفت:
هوی سامان
سامان به سمتش برگشت و گفت:
چیه!
- چی گفتین تو اتاق؟
- مامان گف دیگه بعدا میفهمی
سارینا بااخم گفت:
عــــــه یعنی چی!مثلا من خواهرتما
سامان لپش را کشیدو گفت:
میگم به موقعش!دعا کن فقط
سارینا ابروهایش را بالاانداخت.دعا میکرد؟برای چه؟اما دیگر حرفی نزدو به پشتی مبل تکیه دادو مشغول تماشای فیلمی که تلویزیون نشان میداد شد!
******
روبه ندا با حالت زاری گفت:
وای ندا.دلم نمیاد به آقا بزرگ دروغ بگم.اصن فردا نمیرم
و روی مبل نشست و صورتش را میان دستانش گرفت که ندا گفت:
اااا یعنی چی نمیرم؟میدونی چه حرفایی ممکنه زده بشه که به نفعته؟تو نری من خودم بزور مجبورت میکنم.باید بری!ولی فقط فکر کن...ممکنه به جواب تو نیاز باشه!پس حسابی فکر کن
- از کجا معلوم اصلا بخواد چیزی بگه؟اصلا از کجا معلوم منو دوست داشته باشه که بخواد حرفی بزنه!اونجور به آقابزرگم دروغ گفتم!
ندا روی صندلی نشست.دستانش را به سمت آسمان بلند کردو گفت:
ای خدا.یه کاری کن نه این دروغ بگه نه قرار کنسل شه.و نه آقابزرگ ناراحت شه!بذار دوتا عاشق بهم برسن
همان موقع کسی دو تقه به در زد که ندا از ترس سریع از جایش بلند شدو نگاهی به آرام کرد.آرام گفت:
بفرمایین
در باز و آقا بزرگ وارد شد.لبخندی به هردو زدو گفت:
خوبین؟
هردو تشکر کردند که آقابزرگ گفت:
ما فردا با سهراب میخوایم بریم امامزاده داوود.شماهم با ما میاین؟
ندا به سمت آرام برگشت و جوری که آقا بزرگ نفهمد ابروهایش را تند تند بالا فرستاد.آرام با دهانی باز نگاهی به آقابزرگ کردو سپس گفت:
مـــ...میشه نیایم؟
- آره هرجور که راحتین.ما فردا ساعت چهارو پنج راه میوفتیم دیگه
آرام سری تکان داد.قبل ازاینکه آقا بزرگ از اتاق خارج شود ندا سریع گفت:
آقا بزرگ
آقا بزرگ به سمت ندا برگشتو با لبخند نگاهش کرد که ندا گفت:
میشه ماام فرداشب بریم بیرون؟
آقا بزرگ سری تکان دادو گفت:
باشه ولی دیرنیاین خونه.
- برای شام میریم
- باشه...ولی زود بیاین
- چشم.ممنون
و لبخندی زد.آقا بزرگ از در خارج شد.ندا لبخند بزرگی زدو دو دستش را به هم کوبیدو سریع گفت:
یعنی اگه میدونستم خدا انقد دوسم داره که دعامو براورده میکنه یچیزی واسه خودم میخواستم.باور کن
آرام خندیدو گفت:
خداروشکر.کارمون به دروغ نکشید.ولی...نگفتیم با کی میریم
- آرام.نگفتن دروغ گفتن نیست!ما اصن نگفتیم پس یعنی دروغ نگفتیم.خدا میبخشه اینو.حالا انگار همیشه راست میگه که الان استرس دروغ گفتن داره!
- نه ولی باور کن الان نمیدونم چرا استرس دارم
- نگران نباش.خدا بزرگه
هردو با لبخند به هم نگاه کردند
****
تلفنش را برداشت و از آنجا که توانایی حرف زدن با سامان را نداشت برای سامان پیام فرستاد:
سلام خوبی؟.میتونم بیام.ساعت چند؟
پس از یک ربع جوابش آمد:​
سلام.مرسی.فردا ساعت هفت.میام دنبالت
- نه نه.خودم میام
- چرا؟
- خودم میام.آدرسو اس ام اس میکنی؟
سامان آدرس دقیق و نام رستوران را برای آرام ارسال کردو سپس از همدیگر خداحافظی کردند.گویا هیچ کدام نمیتوانستند باهم صحبت کنند!آرام همانطور که رویتخت دراز میکشید بالبخند نفس عمیقی کشید که ندگفت:
آرام.امشب فکر کن.به همه چی.به اینکه اگه حرفی بزنه چی میخوای جوابشو بدی.اصلا جواب میدی یا نمیدی.به همه اینا فکر کن!دوباره به نتیجه برس.راجع به احساست به نتیجه برس.
- من که قبلا به نتیجه رسیدم
- فردا کل زندگیت ممکنه عوض شه.ارزش چندساعت فکرو نداره؟
- چرا!
- پس قبل ازاینکه بخوابی فکر کن.شبت بخیر
- باشه.شب خوش!
و پشت به ندا خوابید.ندا راست میگفت.باید فکر میکرد.به همه چیز.به احتمالاتی که داده میشد.اگر خواستگاری میکرد چه جوابی باید میداد؟؟؟؟اصلا باید برایفکر کردن زمان میخواست؟؟؟نه...او کهبه نتیجه رسیده بود....
دیگر از فکر کردن خسته شده بود.آخرش هم به این نتیجه رسید که همان وقتی که فهمید حرف سامان چیست تصمیم گیری میکند و با تمام استرسی که داشت خوابید
******
مانتورا کنار انداختو گفت:
اینم خوب نیستش.حالا چی بپوشم!
ندا با آرامش از جایش بلند شدو به سمت کمد آرام رفت.به تک تک مانتوها نگاه کردو در آخر مانتو مشکی با که قسمت پایینی اش حالت دامن داشت و کلا تا بالای زانو بود را برایش آورد.کمربند طلایی زیبایی هم دورتا دور کمر مانتو را گرفته بود.آن را روی تخت انداختو سپس شلوار مشکی غواصی هم روی آن انداخت.نگاه دیگری به کمد انداختو دست بردو شال مشکی طلایی نیز هم برداشت.پس از نشان دادن بوت مشکیی به آرام گفت:
اینارو با این بوت میپوشی.اوکی؟خیلی هم شیکه
آرام نگاهی به لباس ها انداختو سپس گفت:
مگه دارم میرم ختم؟
- دیوونه خیلی شیکه این تیپ!تازه طلایی هم داره
- مطمئنی خوبه؟
- آره آره خوبه!آرام سه ساعته پای کمد توییم باور کن!بدو
- ساعت چنده؟
- شیش
آرام لبش را گاز گرفتو سپس گفت:
وااای یه ساعت مونده.حالا چیکار کنم
ندا با لبخند آرامش بخشی به سمتش رفت.ضربه ای به لپش زدو گفت:
لبخند بزن
آرام لبخندی زد.ندا گفت:
حالا بشین باآرامش یه دستی به صورتت بکش.ولی!...ولی زیاد غلیظ نباشه ها
- یعنی ارایش کنم؟؟؟
- آره دیگه.آرایش کن
آرام روی صندلی نشستو به آیینه خیره شد.لازم به آرایش زیادی نبود.سرمه و ریمل و رژ و رژگونه را زدو از جایش بلند شد.ارایشش نه زیاد بودو نه کم.متوسط و به اندازه.ندا لبخندی زدو گفت:
الحق و الانصاف که جیگری.بیا لباساتو بپوش
آرام پس از اینکه لبخندی به ندا زد مشغول پوشیدن لباس هایش شد.مانتورا که تنش کرد روبه روی ایینه ایستاد.این مانتورا خیلی دوست داشت.قسمت پف پایینش زیبا بود..ندا دستی جلوی صورت ارام تکان دادو گفت:
بدو دختر شیش نیمه
آرام هینی کشیدو به سمت کمد رفت.پس از برداشتن پالتوی مشکیش از نداخواست تا سریع تر حاضر شود.نداهم درکمتر از ده دقیقه حاضر شد.ساعت شش چهل دقیقه هردو حاضرو آماده کنار هم ایستاده بودند.ارام با آژانس تماس گرفتو خواست که هرچه سریعتر بیاید!خودشان هم کفش پوشیده منتظر بودند که زنگ خانه خورد.پس از قفل کردن درب ها و خداحافظی از باغبان از خانه بیرون زدند و سوار تاکسی شدند.آرام در دلش مدام ذکر میگفت و از خدا میخواست که هل نشود.باایستادن ماشین سرش را بالا گرفت.ای واای.چه ترافیکی بود.لبش را از استرس گزید.معلوم نبود که برسد.نگاهی به ساعت انداخت.پنج دقیقه به هفت.دلش مثل سیرو سرکه میجوشید.کاش میگذاشت خود سامان به دنبالش بیاید.باچشمانش به ماشین ها نگاه میکرد.دستش را بالاآورد.با دیدن ساعت هفت هینی کشیدو رو به ندا گفت:
هفت شد ندا
- نگران نباش.میرسی
آرام بی حرف به پشتی صندلی تکیه داد.نمیدانست چقدر گذشت.پنج دقیقه.ده دقیقه.یه ربع.هرچه که بود راه باز شدو ماشین حرکت کرد.آرام نفس حبس شده اش را آزاد کرد.با چشمانش دنبال رستوران میگشت.با صدای ندا که میگفت:
همینجاست اقا پیاده میشیم
به سمتش برگشت.رستوران روبه رویش بود.لبخند کجی زدو دست در کیفش کردو کرایه را حساب کرد.سپس پیاده شد.همانطور که به سمت رستوران میرفتند ندا درگوش آرام حرف میزد:
اصلا هول نمیشی.اول میری پالتوتو درمیاری بعد خیلی خانومانه رفتار میکنی.اصلا هممممم هول نشو اوکی؟
- اوکی اوکی
- آره معلومه چقد اوکی.صداش میلرزه ها
- باشه ندا باشه.میترسم برام دعا کن!
- حله.برو نترس.
- تو کجا میری؟
- من یکاری میکنم.تو برو.خدافظ
- خدافظ.مراقب باش
- باشه خدافظ
آرام از ندا فاصله گرفتو سریع از پله ها بالا رفت.درکشویی رستوران برایش باز و آرام وارد شد.نگاهی اجمالی به تمام میزها کردو وقتی سامان را پیدا نکرد به سمت پذیرش رفت که پسری گفت:
آرام جاوید هستین
- بله!
- بفرمایین طبقه بالا.میز بیست.
- آهان.ممنون
از پله ها بالا رفتو دوباره چشم چرخاند تا میز بیست را پیدا کند و آخر سر روی سامان توقف کرد.شلوار و بلیز مشکی و کت سرمه ای که مانند تمام کت هایش پشت بازو بیضی مشکی رنگی وجود داشت.عینک گردی هم که همیشه تزیینی میزد روی صورتش بود.آرام لبخندی زدو به سمت میز رفت.سامان که حس کرد کسی به میز نزدیک میشود سرش را بالا گرفت که بادیدن آرام با آن تیپ شیک همانطور متعجب ماند.اما سریع به خودش آمد.از جایش بلند شدو با لبخند هلهلی با آرام سلام و احوال پرسی و اورا به نشستن دعوت کرد.آرام روی صندلی نشست.هردو با استرس درحال ور رفتن باانگشتانشان بودند و حرفی نمیزدند.سامان زودتر به خودش آمدو گفت:
خوبی؟تنها اومدی؟
- مرسی.نه...ندا هم اومد
- الان یعنی اینجاس؟
- نه گفت کار داره میره.
- آهان.
و بحث تمام شد و بازهم سکوت مهمانشان شد!گارسون به سمتشان آمدو گفت:
چی میل دارین؟
سامان به سمت آرام برگشتو گفت:
چی میخوری؟
آرام نگاه سرسری به منویی که سامان جلوی دستش گذاشته بود انداختو گفت:
برگ
- نوشیدنی؟
- آب!
سامان به تبعیت از او رو کرد به سمت گارسون و گفت:
دو پرس برگ با مخلفات و دو تا آب
- چشم.چیز دیگه ای میل ندارین؟
- نه ممنون
و پس از زدن چشمکی به گارسون به سمت آرام برگشتو گفت:
خب دیگه چخبر؟
- هیچی.سلامتی
- خبری از آنا داری؟
- آره صبح زنگ زد باهم حرف زدیم
- آهان!
و باز هم بحث ته کشید.کمی که ساکت نشستند گارسون غذاهارا آوردو جلویشان گذاشت.به زور غذاهایشان را میخوردند!سامان چند دقیقه چشمانش را بست تا از استرسش کم شدو سپس دوباره شروع به خوردن کرد.درحال غذا خوردن بودند که صدای آهنگ تمام فضای رستوران را فرا گرفت.لبخند کجی روی لبان سامان نشست.ارام لبخندی زدو گفت:
چه باحال.
- آهنگ دوست داری؟
- خیلی!!!
سامان سری تکان دادو مشغول خوردن شد.غذایشان که تمام شد صبحت های متفرقه و الکی شروع شد.در این بین گارسون آمدو ظرف هاراجمع کردو میز را تمیز تحویل داد.دقایقی بعد دسر را آورد.آرام که از حرف زدن سامان ناامید شده بود قاشقش را برداشت مشغول ور رفتن با دسرش بود که صدای سامان سکوت را شکست.آرام سرش را بالا آوردو به سامان نگاه کرد.سامان همانطور که به ظرف دسر آرام خیره شده بود شروع کرد:
همیشه یاد گرفتم تو یه چشم به هم زدن همه چی از دست میره.جوری همه چی عوض میشه که آدم نمیتونه فکرش رو هم بکنه.یه جوری فرصت از دست ادم در میره که به هیچ وجه نمیشه درستش کرد.هیچ موقع دلم نمیخواست چشم باز کنم و ببینم پشیمونم.از حس پشیمونی خوشم نمیاد.نمیخوام هیچ موقع فرصت هامو از دست بدم.فرصت هایی که خدا در اختیارم گذاشته.اونروز دم دریاچرو یادته؟بستنی خوردیم بعدش حرف زدیم؟
آرام سری به نشانه مثبت سری تکان داد و سامان لبخند کجی زدو گفت:
به عشق اعتفاد ندارم.تب تنده که خاموش میشه..میدونی!عشق ادمو داغ میکنه،دوست داشتن آدم پخته میکنه!هر داغی یه روز سرد میشه...ولی هیچ پخته ای خام نمیشه.پس...من عاشق نیستم.دیوانه وار دوسش دارم.یا...عاشقانه دوسش دارم
سرش را بالا گرفت و در چشمان آرام خیره شد.تمام حسش را در چشمانش منعکس کردو گفت:
دوسِت دارم!آرام...من دوست دارم!خیلی هم دوست دارم!
زمان ایستاد.سکوت همه جارا فرا گرفته بودو فقط صدای قلب آرام شنیده میشد...صدای زمزمه های سامان که به دوست داشتن اعتراف میکرد در گوشش میپیچید.نفس آرام بند آمد!گیج و مبهوت به پسر روبه رویش نگاه میکرد.سامان...همان پسری که هرشب با فکر او میخوابید.حال به دوست داشتن او اعتراف میکرد.چیزی زیبا ترو قشنگ تر از این بود برای آرام؟؟؟؟؟نه...نبود.هیچ چیزی قشنگ تر از این نبود که سامان اینگونه به عشقش اعتراف کند.دنیا در نگاه هایشان خلاصه شد!دیگر هیچ زنگ تلفنی نمیتوانست نگاه آنهارا از هم جدا کند.نگاه های خیره شان به همدیگر تمام عشقشان را نشان میداد.وچه چیزی زیباتر از این بود برای سامان که آرام با تمام گیج و متعجب بودنش لب باز کردو با صدای ضعیفی گفت:
منم...دوسِت...دارم!
و حالا بود که نمیشد توصیف کرد حسشان را!توصیف نگاه هایی که در یک دیگر حل شده بود!توصیف حسی که نسبت به آهنگ پلی شده توسط گارسون را داشتند:
وقتی تو کنارمی...
غیرمهربونی نیست...
عالیه حس و حالمون...
******
عشقی که با ب*و*س*ه برروی دستان آرام ثبت شد:

وقتی که تو بامنی
توی دلم پر میزنی
وقتی بام مهربونی
به قلب من سر میزنی

چه عالیه...چه عالیه


اینکه برام ستاره ای
تولد دوباره ای
اینکه تو دنیا تو تنها عشق موندگارمی
چه عالیه...چه عالیه...چه عالیه

وقتی تو کنارمی
یه دنیا عشقه بینمون
دوست داریم همدیگرو
قد تموم آسمون

غیر مهربونی نیست
هیچی دیگه تو قلبمون
دستامون تو دست هم
عالیه حس و حالمون

وقتی تو کنارمی
یه دنیا عشقه بینمون
دوست داریم همدیگرو
قد تموم آسمون

غیر مهربونی نیست
هیچی دیگه تو قلبمون
دستامون تو دست هم
عالیه حس و حالمون
عالیه حس و حالمون

حس زیبایی که سامان با تکرار حرفش در آرام به وجود آورد:
عاشقانه دوستت دارم.تک ستاره من!
اینکه یه دنیایی برام
میذارمت روی چشام
اینکه تو شدی نفسم
برام تویی همه کسم
چه عالیه...

همین که عاشقت شدم
تورو میخوام واسه خودم
از بس تورو دوست دارم
چشم از تو برنمیدارم
چه عالیه..چه عالیه...چه عالیه...چه عالیه...

وقتی تو کنارمی!
یه دنیا عشقه بینمون
دوست داریم همدیگرو
قد تموم آسمون

غیر مهربونی نیست
هیچی دیگه تو قلبمون
دستامون تو دست هم
عالیه حس و حالمون

عالیه حس و حالمون...عالیه حس و حالمون...
(چه عالیه_امیرفرجام)
​   

    با تمام شدن آهنگ لبخند مهمان لب های هردو شد.بغضی گلوی آرام را احاطه کرده بود.دست از سر چشمان سامان برداشتو سرش را زیر انداخت.سامان که گویا در شیرین ترین لحظه عمرش به سر میبرد خندید.خندید بخاطر دنیایی که به او داده شده بود.برای دو طرفه بودن این حس قشنگ.خندیدو خدا را شکر کرد.اما آرام برعکس سامان خوشحالیش را نمیتوانست با خنده ابراز کند.بغض گلویش نمیگذاشت.نه میخواست گریه کند و نه بخندد!سامان دست بردو دستان سرد آرام را در دستان گرم خودش گرفت.آرام سرش را بالا گرفتو به سامانی که با چهره شادمانش به او خیره شده بود.سامان که با دیدن چشمان پراز اشک او تعجب کرده بود به دستانش فشاری وارد کردو گفت:
    نبینم اینارو بریزیا!باشه عزیزم؟
    و چه لرزشی در قلب آرام به وجود آمد با شنیدن کلمه عزیزم.چشمانش رابست و سرش را تکیه داد.سامان لبخندی زدو گفت:
    اگه اینارو نمیخوری پاشو بریم...که بقیه حرفارو اینجا نمیشه زد
    آرام سری تکان داد.سامان پس از تکان دادن سرش از جایش بلند شد.آرام هم به تبعیت از او از جایش بلند شدو پالتویش را تنش کرد.سامان با لبخند دست آرام را در دستانش گرفت.هردو باهم...شانه به شانه از پله ها پایین میرفتند.بی توجه به لبخند گارسون ها که با سامان در پخش آهنگ هماهنگ بودند.سامان به سمت صندوق رفت تا پول را حساب کند که پسر صندوق دار گفت:
    خوشبخت بشین
    سامان لبخندی زدو گفت:
    ممنون
    و کارت کشیدو پس از گرفتن رسید دست در دست آرام از رستوران خارج شد!آهسته گفت:
    خب...ماشین اونوره.بریم برش داریم بعد بریمــ...
    - میشه قدم بزنیم؟
    - چرا که نه!قدم میزنیم.و...بستنی میخوریم.موافقی؟
    آرام با خنده سر تکان داد و گفت:
    آره.موافقم
    و لبخند زیبایی از سامان دریافت کرد.حسش قابل گفتن نبود.تک تک سلول های بدنش احساس خوشحالی میکردند.اینکه دیگر چیز مبهمی در ذهنش نبود.اینکه میدانست احساسش دو نفره است،خوشحال ش میکرد.در طول مسیر هیچکدام حرفی نزدند.در حس شیرینی فرو رفته بودند.حسی که هیچ کدام نمیخواست از آن بیرون بیاید.بی حواس تر از آن بودند که بفهمند به پارک رسیدند.پارکی پراز درخت.بزرگ بودو زیبا.سامان که زودتر متوجه اطرافش شده بود لبخندی زد.جای خوبی بود.روبه آرام گفت:
    اینجا حرف بزنیم؟
    آرام به خودش آمد.نگاهی به اطراف انداختو با صدای ضعیفی گفت:
    آره.چقد شلوغه
    - اشکال نداره.قشنگه.نه؟
    - آره.خوبه.
    سامان دست اورا کشیدو به طرف صندلی برد.هردو درکنار هم روی آن نشستند.سامان با صدایی که سعی میکرد محکم باشد گفت:
    اومدم اینجا تا حرفای قطعیو بزنیم.که دیگه هیچ چیز پنهونی نباشه.ازت میخوام تا آخر به حرفام گوش کنی.باشه؟
    - باشه!
    سامان نفس عمیقی کشیدو شروع کرد به گفتن:
    تا هیجده سالگی خیلی شر بودم.از اونا که همرو اسکل میکردو میخندید.مغرور بودم و به پول بابام مینازیدم...چرا دروغ بگم..دوست دخترم داشتم...فردا تولد هیجده سالگیم با خوشحالی رفتم مدرسه.پیش دانشگاهی بودم.خیلی خوشحال بودم که به سن قانونی رسیدم.که میتونستم خیلی کارهارو انجام بدم.مخصوصا اینکه من نیازی به سربازی رفتن نداشتم.بابام صدماه سابقه جبهه داشت و من معاف بودم.از این بابت خیالم راحت بود که عمرم الکی هدر نمیره.فردا هیجده سالگیم که من به طور قانونی به سن قانونی رسیده بودم بعد از زنگ با اون پسری که همش باهم کرم میریختیم و کلا کارامون باهم بود از مدرسه اومدیم بیرون که برم یچیزی مهمونش کنم.به خاطر تولدم.یه زنی سامان سامان کنان اومد طرفم و روبه روم ایستاد.آرایش نسبتا غلیظی داشت.منو آریا خیلی با تعجب بهش نگاه میکردیم.
    به اینجا که رسید نفس عمیقی کشیدو شروع به تعریف قضایای مهسا فرهنگ کرد.مادر سامان.مادر واقعی سامان.چقدر دردناک بود تعریف کردن این مسئله برای سامان و گوش دادنش برای آرام.چقدر از ناراحتی سامان رنج میکشید...ناراحتی که به وضوح در صدای سامان قابل شنیدن بود.سامان بدون نگاه کردن به آرام تمام داستان هارا برایش تعریف کرد.اینکه چگونه هفت سال در آن کشور دوام آوردو چه ناراحتی که تحمل نکرد.تا دعوای آخری که در خانه خودشان با مهسا فرهنگ داشت.آهی کشیدو گفت:
    من پسر واقعی فرهادو شهربانو نیستم.اما مثل پدرومادر واقعیم دوسشون دارم.اونا حتی بعد از رفع مشکلشون و بدنیا اومدن سارینا هم محبتشون رو از من دریغ نکردن.واین خیلی برام باارزشه.میدونی همیشه تعجب و از تو چشات میخوندم.که من چرا خونه جدا دارم.چرا ماشینم نسبت به پدرم خیلی مدل پایین تره.که چرا با پدرم یجا کار نمیکنم.تعجبی بود که تو خودت متوجه نمیشدی اما من میشدم.از بعد اون ماجرا تصمیم گرفتم خرجمو خودم درارم.که دیگه از پدرم پول نخوام.که بتونم حداقل زندگی خودمو بچرخونم...بعد از داغونیه ماشینم بابام این ماشینو برام خرید.خودم پول داشتم میتونستم بخرم اما نخواستم ناراحتی پدرمو ببینم.من حتی هیچ موقع تو اوه هفت سال که برای تولدم میومدن پیشم هم کادوی نقدی قبول نمیکردم.مگراینکه عطری چیزی باشه.تو ترکیه هم خودم کار میکردم.خلاصه کلام خواستم بدونی کل زندگیه منو.که فردا این نشه یه مورد برای اختلاف بین منو تو...همونجور که تو رستوران گفتم...من با تمام وجودم دوست دارم ارام.و مجبورت نمیکنم درخواستمو قبول کنی.برو فکر کن.فکر کن و نتیجه فکرتو به من بگو.بدون هیچ ترسی...به فکر خودت باش نه من.فقط...چند روز برای فکر کردن...احتیاج داری؟
    آرام با لبخند به سمت سامان برگشتو گفت:
    به فکر کردن نیاز نیست
    سامان به سمت آرام برگشت.با دیدن لبخند او تعجب کردو گفت:
    چرا نیاز نیست؟
    آرام با چهره ای کاملا آرام گفت:
    چون هر چقدرم که فکر کنم به همین نتیجه ای میرسم که الان رسیدم...همون جمله دوکلمه ای...
    چشمان سامان برق زد.آرام به روبه روی خودش خیره شدو گفت:
    این موضوع اصلا برای من مهم نیست.همونطور که قبلا نبود.
    سامان با شک پرسید:
    قبلا؟؟؟
    - آره.سامان.یچیز بگم؟
    - دوتا چیز بگو
    - من قبلا این موضوع رو میدونستم
    چشمان سامان گرد شد.با تعجب پرسید:
    چـــی؟؟؟میدونستی؟
    - آره.
    - از کجا!
    - یادته روزی که سهیل رفته بود خارج از کشور اومدم خونت؟
    - آره
    - بعد از اینکه بیرون اومدم یه خانومی جلومو گرفتو گفت میخواد حرف بزنه.گفت مهسا فرهنگه!نمیخواستم حرف بزنم اما چون گفت راجع به توئه گوش دادم.
    سامان با عصبانیت دستش را درموهایش فرو بردو گفت:
    لعنتی
    آرام ادامه داد:
    یچیزایی و برام گفت منم باهاش دعوا کردم.آخرشم با اصرارای مکرر من مهدی راضی شد همه چیو برای من بگه
    سامان باتعجبی همراه با عصبانیت گفت:
    مهدی؟؟؟؟؟مهدی بهت گفت؟؟؟
    - آره!مهدی گفت
    - لعنتی.اون قول داده بود.قول داده بود به کسی نگه
    آرام دستانش را دراز کردودست آزاد سامان را میان دستانش گرفتو گفت:
    میدونی اون موقع به چه نتیجه ای رسیدم؟
    سامان ساکت و منتظر نگاهش کرد که آرام با لبخند گفت:
    که اونی که داره از من حمایت میکنه واقعا مرده.یه مرد واقعی.یه مردی که باتموم کسایی که دیدم فرق میکنه.و الان هم بیش از پیش به این نتیجه رسیدم.
    سامان سعی کرد آرام باشد و ذهنش را به سمت حرف های آرام معطوف کند.لبخندی زدو گفت:
    و من بیش از پیش به این نتیجه رسیدم که چقدر دوست دارم!
    لبخندی روی لبان آرام نشست.سامان دستش را کشیدو از روی صندلی بلندش کرد.رو به رویش ایستاد.بی هراس از اینکه ممکن است افرادی که در اطرافشان بودند توجهشان به سمت انها جلب شود.روبه روی آرام زانو زد.چند نفری توقف کردندو به آنها خیره شدند.آرام با تعجب به سامان نگاه کرد.سامان دست در جیبش کردو جعبه مخمل قرمز رنگ کوچکی که شبیه قلب بود را از جیبش دراوردو درش را باز کرد.آن را روبه روی آرام گرفتو گفت:
    خانوم من،با من ازدواج میکنی؟
    پارک برای لحظه ای ساکت شدو سپس صدای هین افرادی که کنارشان بودند بالا رفت.چه حیرت انگیز بود برایشان...آرام با حیرت به صحنه روبه رویش نگاه میکرد.پسری که روبه رویش زانو زده و درخواست ازدواج میکند.دو دستانش را روی دهانش گذاشته بود که بتواند صدای جیغش را کنترل کند.صدای دست زدن اطرافیان بلند شد.و چه حیرت انگیز بود برای آرام و سامان،صدای دست زدن بقیه.صدای دست و سوت افراد دیگری را هم به دیدن این صحنه دعوت میکرد.آرام با صدای خفه ای گفت:
    سامان
    سامان با لبخند از جایش بلند شد.دست بردو دست چپ آرام را گرفت.در چشمان آرام خیره شدو گفت:
    با من ازدواج میکنی؟
    اشکی از گونه آرام سرازیر شد.با صدای خفه ای گفت:
    الان؟
    و همین کافی بود برای زدن لبخند شیرینی از طرف سامان.خندیدو باصدای آهسته ای گفت:
    من الان جواب میخوام.با من ازدواج میکنی؟
    آرام مطمئن تر از هر لحظه سر تکان داد.سامان لبخند شیرینی زدوخودش حلقه را ازجایش دراوردو آرام آرام وارد انگشت آرام کرد.انگشت حلقه اش.هردو به انگشت آرام خیره شدند.دستش آرام آرام بالا آمد و سپس ب*و*س*ه ای پشت دستش نشست.صدای دستو سوت لحظه ای قطع نمیشد...هردو شک زده به هم دیگر نگاه میکردند که صدایی دست و سوت را خفه کرد:
    بیاین ببینم اینجا چخبره؟شماها با هم چه نسبتی دارین؟؟؟
    گشت ارشاد!!!روی صحبتش با پسرو دختر دیگری بود!سامان زیرلب گفت:
    اوه اوه.
    هنوز متوجه آنها نشده بودند که سامان دست آرام را کشیدو از جهت مخالف آنها پابه فرار گذاشت.بازهم صدای دستو جیغ بلند شد.پلیس های گشت ارشاد به اطراف نگاهی کردندو فقط هاله ای کسانی که فرار کرده بودند را دیدند.چند نفری از آنها به سمت جایی که آرام و سامان رفته بودند دویدند،غافل از اینکه انها خیلی وقت است از آنجا دور شده اند.سامان بی توجه به بقیه فقط میدوید و آرام هم به دنبالش کشیده میشد.همه با تعجب به آنها نگاه میکردند اما آنها بی توجه بودند.دیوانه بودند...دیوانه یکدیگر!!!آنقدر دویدند که به همان رستوران رسیدند.سامان ایستاد...آرام هم ایستاد.هردو نفس نفس میزدند.آرام به سرفه افتاده بود.سامان به سمتش برگشتو همانطور که نفس نفس میزد پرسید:
    خو...بی؟؟؟
    آرام سری به نشانه مثبت تکان دادو گفت:
    ما..شیــ...ـــنت کو؟؟؟
    سامان دست آرام را کشیدو به سمت ماشین برد.در را باز کردو اول آرام را سوار کردو سپس خودش نشست.هنوز نفس نفس میزدند.حالشان که بهتر بود نگاهی به هم کردندو سپس خنده هایشان شروع شد.هردو قهقهه میزدند.عکس العمل سامان با دیدن گشت ارشاد خنده شان را بیشتر میکرد.هردو فقط میخندیدند.به همه چیز.به تمام موضوعات امروز.حال میتوانستند خوشحالیشان را ابراز کنند.باخنده و شادی!ده دقیقه ای فقط کارشان خندیدن بود...کمکم تمام شد و فقط لبخند کوچکی از آثار آن مانده بود.سامان با همان لبخند ماشین را روشن کردو گفت:
    به نظرت ساعت چنده؟؟؟
    - وای....فکر کنم دوازده باشه...نه؟
    - باورت میشه ساعت نه و نیمه؟
    آرام با تعجب نگاهی به سامان انداختو گفت:
    نه و نییم؟؟؟
    - رابطه ما با همه فرق داره.​
    
- چون از همه لحظات استفاده میکنیم
- دقیقا!از لحظات باهم بودنمون.
و لبخندی تحویل آرام دادو سپس گفت:
تا آخر عمرم هیچ لحظه ای رو از دست نمیدم!
و پاسخش لبخندی از طرف آرام بود.پایش را روی گازفشرد و حرکت کرد.ضبط خود به خود روشن شد.سامان گفت:
نگا کن...خودش شعور داره کی روشن شه
آرام خندید.راست میگفت.گویا واقعا شعور داشت که روشن و این آهنگ پلی شد.اهنگی که لحظات رمانتیکشان را بیشتر میکرد:
نمیتونم..ازت دور شم
نمیدونی برای من چقد سخته
چقد خوبه...که اینجایی
چه خوبه عطر تو همیشه رو تخته
دلم گرمه به لبخندت
دلم میگیره وقتی نمیخندی
فقط محوه.تماشاتم.
توروزایی که موهاتو نمیبندی

یه احساسی هرلحظه بهم میگه
که خوشبختی به من نزدیک نزدیکه
تو اغوشت دردامو نمیفهمم
همیشه تنه تو گرما رو من دیگه

یه احساسی هرلحظه بهم میگه
که خوشبختی به من نزدیک نزدیکه
تو اغوشت دردامو نمیفهمم
همیشه تنه تو گرما رو من دیگه

تموممون کنار تو
یه رویای بی حدو مرزه
بدون عشقم یه نفر هرروز
به احساست عشق میورزه

خودم حتی.فکر نمیکردم
به این زودی تو دلم جاشی
تو ازبس که خوب و آرومی.
نمیتونی...واقعی باشی

یه احساسی هرلحظه بهم میگه
که خوشبختی به من نزدیک نزدیکه
تو اغوشت دردامو نمیفهمم
همیشه تنه تو گرما رو من دیگه

یه احساسی هرلحظه بهم میگه
که خوشبختی به من نزدیک نزدیکه
تو اغوشت دردامو نمیفهمم
همیشه تنه تو گرما رو من دیگه
(رمانتیک_امیرفرجام)
آهنگ که تمام شد آرام به پیشانی اش کوبیدو گفت:
ندارو یادم رفت
سامان سریع پاسخ داد:
زنگ بزن هرجا هست بریم دنبالش!
آرام تلفنش را برداشتو شماره ندارا گفت.ندا سرخوش جواب داد:
سلام خوبی؟
- سلام.مرسی.توکجایی دختر؟
- تو خیابون.واااای جات خالی انقد چیز میز خریدم
- کجایی دقیقا؟بگو بیایم دنبالت!
- بیایم؟؟؟؟؟ناقلا قضیه چیه؟
- آدرس بگو ندا جان
ندا با لبخند جایی که ایستاده بود را به او گفتو اوهم برای سامان تکرار کرد.هردو به سمت همانجا حرکت کردند که ندارا دیدند.سامان بوقی برای ندازد. ندا خیلی سریع سوار شدوگفت:
سلام.ببخشید مزاحم شدم
- سلام
سامان گفت:
سلام.مزاحم چیه مراحمین.ببخشید دیر کردیم
- نه بابا اتفاقا اصلا نبودتون حس نشد خرید کردم
سامان و آرام هردو خندیدند.آرام به سمت ندا برگشتو گفت:
ببینم.چی خریدی؟
- اینجا؟بریم خونه نشون میدم
- ماشاالله چقد زیاده.
- همممشون حراج بود
- واسه منم خریدی دیگه!
- آره.دوبار...
و خندید.آرام هم خندیدو به سمت خیابان برگشت.زیرچشمی نگاهی به سامان انداخت.شادی در چشم های سامان فریاد میزد...دستش را بالا آوردو نگاهی به حلقه ای که سامان خیرده بود انداخت.و دوباره قضیه پارک یادش آمد که باعث شد لبخند زیبایی رو لب هایش نمایان شود.سامان زیرچشمی نگاهش کردو سپس لبخندی زد.ضبط را روشن کردو پس از تعویض چند ترک به آهنگ مورد نظر رسید...آهنگ که شروع شد صدای خنده آرام و سامان هم بالا رفت و نگاه ندا متعجب شد:
وقتی تو کنارمی..
غیرمهربونی نیست...
عالیه حس و حالمون...
*******
امروز بعد چندین روز به کارخانه رفته و کارش را به طور پاره وقت شروع کرده بود.دقیقا تا ساعت دو بعد از ظهر،ساعتی که کار سامان هم تمام میشود...از برخورد امیرپارسا میترسید...اما امیرپارسا آنقدر بااو خوب رفتار کرد که خود آرام هم تعجب کرد.ترسید از انکه امیرپارسا بازهم هوایی شود اما امیرپارسا که ترس آرام را دیده بود از قصد یکبار اورا – آبجی – صدا زد که هم باعث تعجب ارام شدو هم علیرضا!و آرام بود که خیالش راحت شد...او هم رفتارش بهتر شد.علیرضا که هربار از امیرپارسا سوال میکرد امیرپارسا فقط میگفت:
پشیمون شدم.جای خواهر برادری بهتره
و با لبخندی هل هلی قضیه را تمام میکرد.اما هردو فقط ظاهر خندان امیرپارسا را میدیدند.هیچ کدام سیگار کشیدن های گاه و بی گاه او را نمیدید!ناراحتی اورا نمیدید.امیرپارسا فقط سعی میکرد با لبخند از زندگی آرام خارج شود.جوری که هیچ وحشتی در او ایجاد نکند.بدون توجه به اینکه خودش ذره ذره آب میشد...باخودش قسم خورده بود که به عنوان برادر هرکاری بتواند برای آرام میکند و از فکرش هم برای همیشه بیرون می آید!اما ذره ذره...کم کم...
نگاهی به تلفنش که کرد نام سامان چشمک زد.تلفن را برداشتو با حرکت دادن دایره سبز تماس را برقرار کرد.صدای گرم سامان در گوشش پیچید:
سلام خانوم
- سلام
- خوبی؟
- مرسی.توخوبی؟
- عالی.امروز کجاها بودی؟چیکارا کردی؟
- رفتم کارخونه
اخم های سامان درهم شد.پرسید:
چرا به من نگفتی؟
- یهویی تصمیم گرفتم برم.
- امیرپارسا هم اونجا بود؟؟؟
- آره.
سامان نفس عصبی کشید که آرام گفت:
بهم میگفت آبجی...!
سامان با تعجب گفت:
چی؟؟؟؟
- میگفت ابجی.رفتارش خوب بود.بدون هیچ اشاره ای به اون روزا.
- یعنـــی...
- یعنی اینکه دیگه تو اون فکرا نیست.توهم عصبی نشو بخاطرش.فک نکن نفهمیدم عصبی شدیا
سامان با شیطنت گفت:
از کجا میدونی؟
- دیگه بعد اینهمه وقت میدونم کی عصبی میشی.کی خوشحالی!چیا ناراحتت میکنه.با شنیدن اسم کیا عصبی میشی...البته به طور دقیق نه ولی خب دستو پا شکستشو بلدم!
سامان خندیدو گفت:
بله...هیچ شکی درش نیست!امروز دادگاه ساعت چنده
ناگهان تمام استرس ها به دل آرام سرازیر شدو گفت:
وای....اصلا یادم نبود.دادگاه!
- صدات چرا اینشکلی شد؟
- استرس دارم!
- واسه چی؟
- نمیدونم.قبلنا فقط استرس داشتم اما الان هم یکم میترسم.اگه آدماش بیرون باشن چی؟اگه باز اذیت کنه...
- من هستمو تو میترسی؟؟؟؟
دل آرام لرزید.لبخندی زدو گفت:
نه...اصلا!
- پس خانومم نترس.استرسم نداشته باش
و سامان نفهمید که با کلمه – خانومم – آرام را برای دقایقی به دنیای دیگری بردو برگرداند.و آرام نفهمید که خود سامان با حرف خودش چه لذتی برده است.آرام موضعش را حفظ کردو گفت:
باشه.دیگه ندارم
سامان خندیدو گفت:
انقدر تاثیر گذارم؟؟؟؟
آرام با صدای آهسته ای که سامان شنید گفت:
بیشتر از اینقد...
دقایقی سکوت بینشان حاکم شد...سامان با صدای ضعیف گفت:
دلم برات تنگ شده
آرام آب دهانش را قورت داد و باهمان ولوم صدا گفت:
منم...
و همچنان سکوت بودو سکوت.گویا این سکوت انهارا بیشتر بهم نزدیک میکرد.سامان سکوت را شکستو با صدای شادی گفت:
چندروز دیگه همش تموم میشه...
- یعنی چی؟؟؟؟
- حالا!
صدای در اتاق بلند شد.آرام سریع تلفن را روی تخت گذاشتو گفت:
بفرمایین
و به در نگاه کرد.سمیه داخل شدوگفت:
نهار آمادس عزیزم.بیا
- چشم چشم.الان میام
سمیه با لبخند از اتاق خارج شد.آرام نفس عمیقی کشید.تلفن را برداشت و گفت:
فک کردم آقابزرگه!ترسیدم
- چندروز دیگه بی ترس...
و ادامه حرفش را خورد.ارام با اخم گفت:
یعنی چی؟؟؟به منم بگو
- نوچ.نمیگم
- من که بالاخره میفهمم
- بله.صد درصد.اما به موقعش
- اوهوم.بله.سامان من برم نهار...
- برو عزیزم.نوش جون
- مرسی.خدافظ
- خدافظ عزیزم
تلفن را با لبخند قطع کرد.چقدر شنیدن این کلمات از زبان سامان برایش لذت بخش بود.نفس عمیقی کشیدو از اتاق خارج شد.آن نهار لذت بخش ترین نهارش بود.نمیدانست چرا اما خیلی لذت برد.پس از نهار،ندا و آرام وارد اتاق شدند.ندا نگاهی به او انداختو گفت:
توام مثل من استرس داری؟
- داشتم.ولی دیگه ندارم
و لبخند آرامش بخشی زد.ندا گفت:
چرا؟؟؟
- چون سامان زنگ زد.اول که خدا...بعدشم وکیل...بعدشم سامان...دیگه جای ترس و استرس میمونه؟؟؟
ندا آرام را در آغوشش کشیدو گفت:
خیلی خوشحالم برات ارام.دیگه استرس نمیکشی.دیگه ناراحت نیستی...همین کلیه.همینکه با سامان خوشحالی خوشحالم میکنه.امیدوارم خوشبخت شی
- ممنون بابت این دعای خوبت.توهم همینطور!
********
به راهرو نگاهی انداخت.این پسر روزی به عنوان همسرش بود...حال با دستانی بسته و سر به زیر از میان مردمانی که با چشمانشان در عمق آدم نفوذ میکردند میگذشت.دلش گرفت.کاش او اینجا نبود...کاش به عنوان مجرم در این دادگاه حضور نداشت. ناخوداگاه چشمانش پراز اشک شدو به سهیل نگاه کرد.به پسری که روزی با سگک کمربند به جانش افتاد...در جای مخصوصش نشست.چهره اش مانند همیشه مغرور بود.مغرور و محکم.وکیل سهیل جلو رفت تا از موکلش دفاع کند.وکیل ها حرف میزدند و مدارکشان را به قاضی نشان میدادند.و فقط نگاه خیره ندا بود روی سهیل...سهیل که سنگینی نگاهی را حس کرد سرش را بلند کرد که ندارا دید.ندایی با چشمان پر ازشک.ندایی که چشم از او نگرفت.سهیل خیره خیره نگاهش کرد که ندا لبخند تلخی زدولب زد:
تموم شد...
سهیل فهمید.منظورش محرمیتشان بود...محرمیتی که باطل شده بود.سری به نشانه مثبت تکان داد.لب زد:
منو ببخش
و همین بازکننده راه اشک ندا بود.با اشک سری به نشانه مثبت تکان داد.سهیل با صدای قاضی از جایش بلند شدو درجایگاهش قرار گرفت.قاضی گفت:
حرفی داری برای دفاع از خودت بزنی؟؟؟
سهیل سرش را برای لحظه ای پایین انداخت.سپس بالا گرفتو گفت:
حرفی ندارم،کاری کردم که هیچ حرفی باقی نمیذاره،جز اینکه...
کمی مکث کرد...سپس گفت:
هیچی،حرفی ندارم
قاضی سری تکان داد و گفت:
باشه.میتونی بنشینی
سهیل سر جایش نشست.دیگر حواسش نبود...به هیچ چیز.وقتی به خودش آمد که دو سرباز دستش را گرفتند و بلندش کردند.هنگام رفتن،چشمش به پسری افتاد.پسری که زمانی فکر میکرد دوستش بود...شاید هنوز هم قابل اعتماد باشد.نگاه امین پراز نگرانی بود.نگرانی برای این مجرمی که به عنوان دوست قبولش داشت.به امین که رسیدند سهیل ایستاد.سرباز ها هم ایستادند.سهیل با صدای آهسته ای گفت:
مراقبش باش رضا...میسپارمش به دستت.مراقبش باش.باتموم وجودت مراقبش باش.
و از جلوی چشمان پراز اشک امین دور شد...او هنوز هم برای سهیل همان رضای قبل بود.چشمانش را برای دقایقی بست و با دستانش کمی چشم هایش را مالید.خانواده جاوید از مقابلش گذشتند.نگاهی به ندای پربغض انداخت.میتوانست دل این دختر را بدست بیارد؟؟؟؟؟میتوانست با تمام وجود مراقبش باشد؟؟؟نفس عمیقی کشیدو سلام داد.همه به سمتش برگشتند اما ندای بدحال باسر پایین رفته جوابش را داد.آرام هم سلام کوتاهی کردو دستش را دور کمر ندا انداخت!امین اهسته رو به ندا گفت:
من مرخصی گرفتم.امشب میتونیم بریم!
ندا نگاهی به او انداختو فقط سر تکان داد.زیرلب گفت:
باشه.ممنون!
و همراه خانواده جاوید از دادگاه خارج شد...
ندا آن شب به همراه امین به اراک رفت و آرام تاساعت دو شب در خلوت با سامان حرف زد.عاشق این صحبتهای شبانه بود.اینکه سامان تمام محبت و عشقش را در حرف هایش خلاصه و به وجود آرام تزریق کند.چقدر دوست داشت زود تر این امر رسمی شود...جوری که دیگر نگران داخل شدن کسی نباشد و راحت با پسری که عاشقش بود حرف بزند.حرف زدو حرف زدو حرف زد تا آرام شد!آرام شدو خوابید.دوروزه بعد ندا به همراه وسایلش برگشت.آرام و سامان هم برای کمک به آن دو به آنجا رفتند و در چیدمان خانه به ندا و امین کمک کردند.چقدر باهم بودن برایشان لذت بخش بود...همان روز قرار بود وکیلشان اقای محسنی برای گفتن حکم سهیل به خانه شان بیاید.ندا امروز شام مهمان آنها بود.امروز همه در خانه آقابزرگ جمع بودند...تمام خانواده جاوید.بجز یک دختر...دختری رانده شده از سوی فامیل.فامیلی که به اجبار ارام بااو خوب برخورد میکردند اما هیچ دل خوشی از او نداشتند.رویا...رویایی که تنها بیرون رفتنش دانشگاه بود آنهم به همراه یکی از برادرانش.خودش میدانست که دیگر همه چیز به قبل برنمیگردد.اعتمادو صمیمیت ها...برای همین ناراحت و گرفته بود!بیشتر از همه...بیشتر از همیشه...
**
به سمت سامان برگشتو گفت:
پس چرا حرکت نمیکنی؟؟؟
- اممم ساعت سه شده.مام که نهار نخوردیم.موافقی بریم بیرون.راستی...قرار بود اون شب بهت بستنی بدم که یادم رفت.
- دیوونه.هنوز یادته؟
- اون شب یادم میره؟غیر ممکنه
- منظورم اون بستنیه بود
- آره.یادمه.
- امروز دلم بستنی نمیخواد.
- پس الان بریم یه نهار بدم خانوم خوشکلم بخوره که حسابی کار کرده
آرام خندیدو سر تکان داد.برایش این (م) مالکیت جذاب بود...سامان پرسید:
خب...بریم کدوم رستوران؟
- رستوران نریم.
- پس کجا بریم؟
- بریم پارک!
- کدوم پارک؟؟؟؟
- اممم.نمیدونم.بریم پارک دیگه...ساندویچ بخوریم!
سامان با لبخند سری تکان دادو گفت:
حله!
به سمت پارک ملت حرکت کرد.در راه دو چیزبرگر به خواست آرام خریدو در پارکینگی ماشین را پارک کرد.دست در دست به سمت پارک حرکت کردند.سامان کنار یک سوپرمارکتی ایستادو گفت:
اینجا وایسا برمیگردم
کمی بعد با کیسه پر از خوراکی برگشتو دست آرام را گرفت.آرام گفت:
اینا چیه؟چه خبره؟
- اومدیم امروز فقط بخوریم.
- ما تا شبم بخوریم تموم نمیشه
- نگران نباش.میخوریم
و به سمت پارک حرکت کردند.چه جای قشنگی بود...هردو پس از کمی قدم زدن روی چمن ها نشستند.پارک خلوت خلوت بود!هردو ساندویچ به دست به منظره روبه رو خیره شده بودند که سامان گفت:
امروز جمعس...دیروز پریروز که رفتی امیرپارسا رفتار خاصی نکرد!؟؟؟
- نه بابا.بیچاره...پسر خوبی شده
- اصلا ازش خوشم نمیاد.
آرام با شیطنت گفت:
چرا؟
- به دلایلی!
- چه دلایلی؟
- کلا از اینکه انقدر روت حساس بود بدم میومد.به چه جراتی اومد خواستگاری کرد.اگه میتونستم همون روز قلم پاشو میشکوندم
آرام اعتراض وارانه گفت:
اا سامان
- غلط کرده که از تو خواستگاری کرده!
- حرص نخور
- پسرعموت رو مخه
حرفهایش را با حرص میزد.آرام خندیدو گفت:
آخه چرا الکی حرص میخوری؟
- نمیدونم!
آرام چیپسی به طرفش گرفتو گفت:
حرص نخور.بیا اینو بخور
سامان خندید و چیپس را خورد.سپس دستش را دور کمر آرام انداختو اورا به خود نزدیک کرد!آرام با لبخند ادامه ساندویچش را خورد.چقدر این مرد را دوست داشت...دنیایش در این آغوش خلاصه میشد.سامان آهسته گفت:
فرداشب همراه با خانواده مزاحمتون میشیم
آرام به سرفه افتاد.سامان ضربه ای به پشتش زد و بطری اب را به سمت دهانش برد.ارام کمی آب خورد.حالش که بهتر شد گفت:
فرداشب؟
- بله.فرداشب.بابا قراره امشب با آقابزرگ تماس بگیره
آرام با چشمانی گرد گفت:
یعنی مامانتینا میدونن؟؟؟
- آره.گفته بودم.گفتم تا باخانواده پیش بیام...
- یعنی قضیه اون شب شامو هم میدونن؟
- فقط مامانم
- حالا من چجوری تو چشای مامانت نگاه کنم!
سامان به آرام نگاه کردو گفت:
به راحتی.
- خجالت میکشم...
- دلیلی نداره که...آدم تو چشم مادرشوهرش چجوری نگاه میکنه؟اونجوری.خجالتم نداره که!
- مادرشوهر؟
سامان لبخندی زدو گفت:
آره مادرشوهر.اگه شما بله رو بدین میشه مادرشوهر.منم چی میشم؟؟؟؟شوهر
آرام لبخند ملیحی زدو به سامان خیره شد.سامان گفت:
فرداشب که اومدم وقت نگیری واسه فکر کردن ها!
- چرا اتفاقا...دو هفته وقت میگیرم
- اونجوری که من دق میکنم
- ااا خدانکنه.حالا که میبینم پسر خوبی هستی وقت نمیگیرم
- پسرخوب به فدات
و خم شدو ب*و*س*ه ای روی پیشانی آرام نشاند.ب*و*س*ه ای که از هر عسلی،شیرین تر بود...
******
آقای محسنی سری تکان دادو گفت:
حکمش اومد...
ندا سریع پرسید:
حکمش چیه؟
- میوفته واسه شش ماه دیگه...شیش ماه دیگه اجرا میشه...
- حکمش چیه که به شیش ماه بعد موکول شده؟
آقای محسنی در چشمان ندا خیره شدو خشک گفت:
اعدام!
شانه های ندا به پایین خم شد.میدانست و خودش را آماده کرده بود اما نتوانست دربرابر این کلمه طاقت بیاورد...اعدام؟؟؟در کسری از ثانیه بغض کردو چشمانش پراز اشک شد.آرام دستش را کمی فشرد.خودش هم حال درستی نداشت.پرسید:
چرا شیش ماه دیگه؟
- اگه جرم هارو جدا جدا حساب کنیم بخاطر قاچاق انسان هفت ماه زندان میوفتاد!قاچاق مواد هم حکمش اعدامه.البته بستگی داره.جلالی تو کار قاچاق کراک بود.چون بیشتر از سی گرم وارد کرده حکمش اعدامه.حالا اون قاچاق انسان و آدم دزدی هم کرده.این جرم هارو که باهم قاطی کنن میشه شیش ماه حبس و بعدش هم اعدام!
آرام سری تکان داد.در دلش برای سهیل متاسف شد...کاش این کارهارا نمیکرد.اگر دست به این کارها نمیزد حال مثل نوجوانان دیگر خوشبخت بود.او فقط بیستو هفت سالش بود...تاسف خوردن کار بیهوده ای بود.ندارابه اتاق برد.ندا روی تخت دراز کشید و آرام اورا تنها گذاشت.درکش میکرد...مطمئن بود که دل او کمی تنها میخواهد!از اتاق خارج شد و به سمت آنها برگشت.دقایقی بعد آقای محسنی از آنجا رفت.آقابزرگ ارام را صدا زدو گفت:
بیا بریم اتاق
هردو وارد اتاق کار شدند.آقا بزرگ گفت:
بشین دخترم
ارام نشست.اقابزرگ گفت:
امروز فرهاد زنگ زد
آرام سرش را زیر انداخت.آقابزرگ با لبخند ادامه داد:
برای امرخیر.بااجازت بهشون اجازه اومدن دادم
آرام سرش را بالاگرفتو گفت:
اجازه ماهم دست شماست!
- سامان پسرخوبیه...اگه بخوای میتونه خوشبختت کنه.
آرام سرش را زیر انداخت.آقابزرگ ادامه داد:
واسه فرداشب ساعت نه آماده باش...
آرام:
چشم
- برو دخترم.برو پیش اون دختر
آرام از جا بلند شدو گفت:
چشم.با اجازه
و از اتاق خارج شد.خون زیرپوستش دوید.کمی خودش را باد زدو گفت:
خدایا منو از استرس سالم نگهدار تا فردا
و به سمت اتاقش رفت.
******
روز عشق فرا رسید...روز جدیدی که باید در تاریخ ثبت میشد...امروز آرام بله را به او میداد.امروز،روز خواستگاری اش بود.خواستگاری پسری که عاشقش بود...پسری که شبو روز افکار آرام را به سمت خودش میکشاند!امروز،روز عشق بود.ولنتاین آنها امروز بود.در آینه نگاهی انداخت.تنیک سبز لجنی با شلوار کتان و جوراب و شال مشکی!خوب بود...برق لبی روز لب هایش زدو به ساعت نگاه کرد.هشتو نیم بود!دلش گرفت.کاش امروز سه نفردیگر هم در این مجلس حضور داشتند.مادرش،پدرش،خواهرش...اما آنها خیلی دور بودند...خیلی دور تر از آرام!نفس عمیقی کشید.سرش را بالا گرفتو گفت:
مامان جونم.باباجونم!کاش اینجا بودین و میدیدین که قراره به پسری که دوسش دارم بله بدم...به پسری که تو این چندوقت تمام و کمال از من حمایت کرد.کاش بودین...کاش بودین و میدیدین!دلم خیلی تنگ شده...
صدای زنگ تلفنش اورا از فکر خارج کرد.به سمت تلفنش برگشت.آنا بود...تلفن را که برداشت انا با جیغ گفت:
وااااای دخــــــتر من میدونستم یچیزی بینتون هست.کاش من بوووودم اونجا.ببین اگه جوابت مثبته بگو تا برم دنبال بلیط که دوباره بیام خراب شم سرتون!بگو ببینم.از کی شما لیلی مجنونین که رو نکردین.هان؟؟؟
- سلام.خوبم.دونه به دونه عزیزم.چرا انقدر هولی؟
- میخوام از همه چی خبردار شم!
- میگم بهت.میگم!عجله نداشته باش!حالا که فعلا چیزی معلوم نیست
- عـــــاره معلوم نیست.جوابت چیه دختر؟
- جوابم؟
- آره..جوابت
آرام با صدای آهسته گفت:
مثبته!
آنا با صدای آرامی گفت:
مطمئنی؟فکر کردی؟
- خیلی...خیلی زیاد.
و صدای جیغ و خنده آنا بالا رفتو گفت:
برات آرزوووی خوشبختی میکنم عشقم!برو...برو به خودت برس تا نیومدن
آرام نگاهی به ساعت انداخت.ده دقیقه به نه.قلبش ضربان گرفت.نفس عمیقی کشیدو گفت:
باشه.برام دعا کن.خدافظ
- خدا پشت و پناهت.بای بای!
و تماس قطع شد!خدارا شکر کرد...خواهرش هنوز در دنیا بود.مهم نبود که در کشور دیگری بود...با همین تماس به ارام ثابت کرده بود که پشتش است!با یادآوری اینکه آنها چنددقیقه دیگر می آیند استرس گرفت.با افکار خوشایند خودش را گول زد اما ذره ای از اضطرابش کم نشد. صدای در حیاط آمد...نگاهی به ساعت کرد.راس ساعت نه...چه دقیق.از جایش بلند شد که کسی در زد.در را که باز کرد چهره مهربان سمیه را دید:
بیا بیرون عزیزم اومدن
آرام بااسترس گفت:
باشه باشه.الان میام
و پس از اینکه نگاهی در آینه به خود انداخت از اتاق خارج شد!هنوز کسی وارد نشده بود.به سمت عمو سهراب ،ملیحه(همسر سهراب) و آقا بزرگ و خانم بزرگ رفتو کنارشان ایستاد.زنگ در زده شد.سهراب به سمت در رفتو آنرا باز کرد.صدای سلام و احوال پرسی بالا رفت.فرهاد وشهربانو وارد شدند.سپس سامان با لبخندی بر لب و گل بزرگ و شیرینی بر دست وارد شد.آرام زیرچشمی نگاهش کرد.کت شلوار مشکی خوش دوخت و جذب با بلیز سفید کاملا جذب تنش بود.موهای رو به بالایش و عینک بزرگی که روی چشمش بود جذاب ترش کرده بود.سارینا هم با لبخند بزرگی وارد شدو سلام کرد.آرام کنار بقیه ایستادو خیلی آهسته سلام کرد.سامان هم خیلی خیلی اهسته به آرام سلام کرد.اما سارینا وقتی به آرام رسید همانطور که دستش را میفرشد اهسته گفت:
من تورو میبینم بعدا...
و از او جداشد.آرام از لحن او خنده اش گرفت!لبخندی زد که ملیحه آهسته گفت:
برو...بدو دختر چایی بیار
- زنعمو هنوز نَشستن که...من خجالت میکشم
- بیا برو ببینم.بدو دختر.خجالت نداره که.دستت نلرزه بزنی بخت خودتو بسوزونیا
آرام با چشمانی گرد نگاهی به ملیحه انداخت که ملیجه خندیدو گفت:
برو دیگه
آرام با استرس به سمت اشپزخانه رفت و ملیحه به سمت سالن...آرام رو به سمیه گفت:
چندتا بریزم؟؟؟
- به تعداد دیگه!
- چند نفر بودن؟؟؟؟
- نمیدونم.وایسا.با خودت میشین نه نفر
- خودم که نمیخورم میشه هشتا...چیزه..سمیه جون میشه شما بریزی؟؟؟من هل میشم نصفش میریزه زمین
سمیه خندید.استکان هارا پر چای کردو به دست آرام داد.دست آرام به وضوج میلرزید.سمیه سینی را از دستش گرفتو گفت:
ببین دختر هیچ اتفاقی قرار نیست بیوفته.به این فکر کن که باید مثل اسمت رفتار کنی...آروم باش.
ارام سری تکان داد.نفس عمیقی کشیدو سینی را گرفت.آرام شده بود.به سمت سالن.از پله ها پایین آمدو آرام آرام به همه چای گرفت.سامان آخرین نفر بود.هم دست آرام میلرزید هم دست سامان.آنها که از قبل باهم هماهنگ بودن پس حال الانشان برای چه بود؟؟آرام سینی خالی را گوشه ای گذشت و از فکر اینکه دیگر استرسی برای چای ریختن وجود ندارد لبخندی زد.ملیحه آهسته با لبخند گفت:
بشین همینجا​
آرام کنار ملیحه نشستو با انگشتانش بازی کرد.بحث راجع به مسائل مهم اقتصادی بود...آرام و سامان هردو در استرس میسوختند.سامان که هرچند دقیقه یکبار عرقش را با دستمال کاغذی پاک میکرد.بالاخره سکوت همه جارا فرا گرفت که فرهاد گفت:
با اجازه آقابزرگ...میگم که بهتر نیست بریم سراصل مطلب.؟؟؟
آقابزرگ خندیدو گفت:
آره.فکر میکنم بهتر باشه...
فرهاد:
عرضم به حضورتون که اگه قابل بدونین...میخواستم آرام جان رو برای پسرم...آقا سامان خواستگاری کنم.
آرام سرش را زیر انداختو سامان عرقش را پاک کرد.آرام از گوشه چشم نگاهی به سامان انداخت...خنده اش گرفت.چقدر استرس داشت...!حرف ها و تعارفات شروع شد.شهربانو گفت:
ببخشید که دخالت میکنم.اگر اجازه بدین بهتره این دخترو پسر برن و سنگاشونو وابکنن
اقابزرگ خندیدو گفت:
بااینکه میدونم حرفی بینشون باقی نمونده.ولی بله...بهتره که حرف بزن
آرام از خجالت قرمز شد...خنده اش هم گرفته بود.صدای خنده جمع بالا رفت. اما آرام و سامان از خجالت سرشان را زیر انداختند.آقابزرگ گفت:
دخترم آقا سامانو همراهی کن به سمت اتاقت
ارام آهسته گفت:
چشم.با اجازه!
و از جایش بلند شد.سامان هم آهسته گفت:
با اجازه
و از جایش بلند شد و دنبال آرام راه افتاد.آرام به سمت اتاقش رفت.در را باز کرد و خواست کنار برود که سامان آهسته گفت:
برو تو
آرام وارد اتاق شدو سامان هم به دنبالش.در که بسته شد هردو نفس عمیقی کشیدند.سامان کمی خود را باد زد و گفت:
ناموسا اون بیرون فضاش خیلی گرمه
آرام لبخندی زدو گفت:
گرمه یا فشار روت زیاده!
- فشار روم زیاده.تو چرا انقدر قرمزی؟
- من؟
به سمت اینه رفت.با دیدن لپ های قرمزش یاد حرف آقا بزرگ افتاد.گفت:
حرف آقابزرگ...
- وای وای یادآوریش نکن.
ارام خندید.سامان نگاهی به او انداختو گفت:
خب الان چی بگیم؟
- حرفی نداریم؟؟؟
- چرا...اما اصل کاریارو گفتیم مونده یچیزایی که میخوام بهت بگم
- بگو!
- آرام از دروغ متنفرم.اگه چیزیو نمیخوای من بدونم نگو بهم.ولی دروغ نگو.منم همینطورم.یا نمیگم یا اگه بگم راستشو میگم!بیا هیچ موقع حرفای پراز نفرت بهم نزنیم
- دلیلی نداره حرفای نفرت دار بهم بزنیم
- کلی گفتم...از هم چیزیو پنهون نکنیم و نذاریم تو دلمون بمونه که اذیتمون کنه.من پایه شنیدن تمام حرفاتم.تمام حرفات.تا آخر عمرم پشتتم!حمایتت میکنم...بذار عشقمون بمونه...حسمون از دست نره.
آرام با لبخند گفت:
میمونه
سامان لبخندی تحویلش داد که آرام سریع گفت:
اجرات داری ین لبخندو الان اون بیرون به من بزنی؟
- الان که نه ولی بعد عقد چرا که نه!لبخند تقدیم همسرم میکنم چجوری
آرام خندیدو محکم به بازوی سامان کوبید.سامان خندیدو گفت:
مگه دروغ میگم!
- بی حیا!
- به به بی حیاهم که هستیم...
هردو لبخند زدند.کمی سکوت بینشان ماند که سامان گفت:
آرام؟
- جانم!
چقدر این کلمه از زبان آرام را دوست داشت.با صدای آهسته ای گفت:
دوست دارم.خیلی زیاد!
و به آرام خیره شد.آرام لبخندی زدو سرش را پایین انداخت.سامان هم لبخندی زد.با ولوم صدای پایینی گفت:
اون بیرون چه جوابی بهم میدی؟
- معلوم نیست؟
- نمیدونم...بگو. میخوام بشنوم.
- شاید نپرسن و آقابزرگ محلت بگیره
- قبلا با پدرگرامی هماهنگم
- یعنی چی؟
- به بابا گفتم که امشب ازت جواب بگیره!
- یعنی ازش خجالت نکشیدی؟
- نه...بابامه دیگه
آرام لبخند زد.سامان پرسید:
جوابم و نمیدی؟اون بیرون چی بهم میگی؟
آرام سکوت کرد.نمیتوانست جمله سازی کند...نفس عمیقی کشیدو گفت:
حقیقت و میگم...
- و حقیقت چیه؟؟؟
- حقیقت من مثبته...پس یعنی...جوابم هم مثبته
به سامان نگاه کرد.برق خوشحالی در نگاه سامان بود.اما سریع تبدیل شد به پسربچه شیطان و گفت:
میدونستم.اصلا مگه میتونی به یه پسره خوشگل و جذاب نه بگی؟اصلا میتونی؟معلومه که نمیتونی
و خندید.آرام مشت محکمی به بازویش زدو گفت:
میدونستی خیلی پررویی؟
- آره
آرام مشت محکم تری به بازویش زدو گفت:
خیلی پررویی
اخ سامان بالا رفت.دستش را گرفتو گفت:
آخ دستم
آرام ابروهایش را بالا انداختو گفت:
الان یعنی دردت اومد؟؟؟
- دست بزن داری؟؟؟؟منو چقدر تو خونه میزنی؟آخ دستم.اصلا باهات قهرم
آرام با ابروهای بالا رفته متحیر گفت:
سامان؟
اما جوابی نشنید.سامان اخمو به او نگاه کردو چیزی نگفت.آرام خندید.چه شیطنت جالبی.از جایش بلند شدو گفت:
بهتره بریم بیرون.منتظرن
سامان گفت:
من هنوز آشتی نکردم
- خب چطوری آشتی میکنی؟؟؟
سامان صورت را جلوی آرام گرفت.ارام با تعجب به او نگاه کردو گیج گفت:
هان؟؟؟؟
سامان:
بدو ب*و*س کن...آشتی میکنم
ارام با تعجب گفت:
اا سامان لوس نشو ببینم من بوست نمیکنم
- پی منم بیرون نمیام.میتونی تنها بری
- تنها برم چی بگم؟
- نمیدونم.
- سامان زشته پاشو بریم
- من هنوز آشتی نکردم
- سامان...
سامان با لحن ناراحتی گفت:
یه ب*و*س انقد سخته؟
آرام خندید.صورتش را جلو برد تا گونه مردش را ببوسد.فقط یک ب*و*س*ه کوتاه بود...چیز خاصی که نبود،بود؟هنوز لبش به گونه سامان نخورده بود که سامان سریع سرش را چرخاند و لب هایش را روی لبها ارام گذاشت.صدای هین اهسته آرام به گوشش خورد.آرام شک زده به پسری که چشم بسته لب هایش را روی لب های آرام گذاشته بود نگاه کرد.آرام بی هیچ حرکتی متعجب و شوک زده ایستاده بود.خواست کنار بکشد که سامان روی لبانش ب*و*س*ه ای زد...و سپس آرام آرام از او فاصله گرفت.آنهم خیلی کم...آرام با شوک به سامان نگاه کرد.سامان با چشمهای خمار سرش را جلو بردو دم گوش آرام گفت:
دوست دارم.خیلی زیاد
و گونه آرام را بوسید.آرام داغ کرد.داغه داغ!نفس عمیقی کشید.نمیتوانست حرکتی کند...نفسی تازه کردو سرش را زیر انداخت.گونه هایش قرمز شد.سریع از جایش بلند شدو گفت:
چیزه...فکر کنم باید بریم بیرون
و به سمت آیینه رفتو به صورتش نگاهی کرد.هیچ اتفاقی نیوفتاده بود.به طرف سامان برگشتو بدون نگاه کردن به او گفت:
بیا بریم
سامان از جایش بلند شدو به طرفش رفت.سپس...هردو باهم از در خارج شدند و به جمعیت روبه رویشان نگاه کردند...
همه به آنها لبخند میزدند.هردو آب دهانشان را قورت دادندو به آنها نگاه کردند.شهربانو گفت:
خب بیاین بشینید دیگه.چرا چهارساعته زل زدین به ما؟؟؟؟
هردو بی حرف به سمت مبل ها رفتندو سرجای قبلیشان نشستند.سکوت سالن را احاطه کرده بود.همه منتظر به آنها نگاه میکردند اما آنها ،بخاطر اتفاق چند دقیقه پیش خجالت زده نشسته بودند.فرهاد پرسید:
چی شد دخترم؟؟؟؟امروز ما میتونیم خبر عروس دار شدنمون رو جشن بگیریم؟
آرام با خجالت سرش را بالا گرفت...چه باید میگفت؟؟؟؟نگاهی به ملیحه کرد.ملیحه لبخندی زد...خانم بزرگ گفت:
دخترم.مامنتظر جوابت هستیما...
آقا بزرگ تایید کردو گفت:
راحت باش.ما منتظریم!
زبان آرام بند آمده بود.چه باید میگفت؟؟؟؟چگونه جوابش را اعلام میکرد...از گوشه چشم نگاهی به سامان منتظر کردو سپس سرش را پایین انداخت.با صدای ضعیفی گفت:
من...اممم.جوابم...یعنی نظرم...
نفس عمیقی کشیدو ادامه داد:
مثبته!
نفس حبس شده سامان آزاد شد و صدای دست بقیه بالا رفت!شهربانو شیرینی را برداشتو گفت:
پس بفرمایین دهنتونو شیرین کنید!
آرام که انگار کوه کنده باشد نفس عمیقی کشید.دستش را به سمت گونه هایش بردو لمسشان کرد.داغه داغ بودند.الان حسو حال فشاری که سامان میگفت را فهمید!همچنان همه دست میزدندو تبریک میگفتند.صحبت های آقایان شروع شد.گویا میخواستند همین امشب همه حرفهارا بگویند.فرهاد گفت:
من میگم بهتر نیست فردا سامان بره معرفی نامه بگیره از محضرو بعدش برن واسه آزمایش؟پس فردا ظهر...حدودا!
آقابزرگ:
فردا؟
- بله فردا.بعدشم برن آزمایش.
- من حرفی ندارم.
و سپس به سمت همسرش برگشتو گفت:
شما نظرت چیه؟
خانم بزرگ لبخندی زدو گفت:
چرا که نه!پس فردا برن آزمایش بدن خیالمون راحت شه.
فرهاد لبخندی زدو گفت:
پس،فردا سامان میره معرفی نامه بگیره که فرداش برن آزمایش...بعدشم که آزمایش!
و لبخندی زد...لبخند کمرنگی روی لب های سامان و آرام نشست.چه زود دل هردو یکی شد.چه زود لبخندها هماهنگ شد...پس از آنکه قرار های فردا و پس فردا تنظیم شد،خانواده سعادت از آنجا رفتند...بماند که سامان و آرام از این جدایی ناراحت بودند.خیلی چیزها بماند...
******
باصدای سمیه که مدام به در میزد پتو را روی سرش کشیدو گفت:
سمیه خانوم میخوام بخوابممم
و چشمانش را روی هم فشار داد.دیشب تا ساعت سه شب بیدار بود و با سامان حرف میزد.سامان دیروز معرفی نامه را از محضر گرفته بود و امروز هم قرار بود باهم به آزمایشگاه بروند.حال که ساعت شش بود قصد بلند شدن نداشت...سمیه در را باز کردو گفت:
دختر شوهرت زنگ زد گفتش که تو راهه ها...
- سمیه خانوم ساعت شیشه...آزمایشگاه ساعت هشت باز میشه الان ساعت شیشه
- میدونی چقدر راه هست تااونجا؟پاشو الان شوهرت میرسه زشته
آرام تورا کنار زد و روی تخت نشست...لبخندی که برای کلمه – شوهرت – زده بود کمکم رنگ باخت و آرام دوباره سعی برخوابیدن داشت که سمیه اورا تکان دادو گفت:
پاشو دختر.بدو
آرام سری تکان دادو از جایش بلند شد.پس از برگشتن از دستشویی خواست به سمت آشپزخانه برود که سمیه جلویش را گرفتو گفت:
کجا؟؟؟​
- صبحانه دیگه.
- ناشتا باید باشی
آرام سری تکان دادو گفت:
آهان...باشه!
و به سمت اتاقش راه افتادو به این نتیجه رسید که چقدر گرسنه است.صدای زنگ تلفن خانه که بالا رفت سمیه سریع آنرا برداشتو شروع به صحبت کرد و در آخر هم از آرام خواست زودتر حاضر شود زیرا سامان منتظرش است.آرام به چهره خودش در ایینه نگاه کرد.چقدر صورتش خسته بود.با چند ضربه به صورتش سعی کرد آنرا راست و ریست کند اما نشد.بیخیال به سمت کمدش رفت و سرتاپا مشکی پوشید و پس از برداشتن تلفن و دفتر چه بیمه اش از اتاقش خارج شدو به سمت هال راه افتاد که اقا بزرگ را دید.سلام دادو گفت:
بیدارین؟
- آره...
- پس آقابزرگ من بااجازتون میرم که...
- برو عزیزم.خدا پشت و پناهت...راستی.دیشب فرهاد زنگ زدو تورو برای نهار دعوت کرد.نهار خونشون دعوتی.لباس بردار.
- آهان... چشم
آرام به اتاقش برگشتو تونیک سرمه ای رنگی را برداشتو پس از خداحافظی از آقابزرگ از خانه بیرون زد.در را که باز کرد ماشین سامان را دید.با لبخند به سمت سامان رفتو در ماشین را باز کرد که سامان گفت:
بــــه بالاخره افتخار دادین خانوم؟
آرام لبخندی زدو گفت:
سلام
- سلام.صبحت بخیر
- صبح توام بخیر.من تازه بیدار شدم...
- صبونه که نخوردی؟
- نه...گشنمه ولی
سامان لبخندی زدو گفت:
اشکال نداره.بعدش یه صبحونه مفصل میخوریم.
و حرکت کرد.آرام سری تکان داد.باقی مسیر در خنده و شوخی سپری شد...آرام خندیدو گفت:
تو جلو آقابزرگ منم اینجوری با من حرف میزنی و میخندی؟
- من...نه!هنوز به اون درجه از جرئت نرسیدم
هردو خندیدند!بیشتر مسیر ترافیک بود...هشتو نیم به آزمایشگاه رسیدند.کمی شلوغ بود.هردو روی صندلی نشستند تا نوبتشان شود...این لحظات چقدر برایشان شیرین بود...هردو در کنار هم...آرام سرش را میان دستانش گرفتو گفت:
کاش دیشب زودتر میخوابیدم...
سامان دستش را کشیدو گفت:
سرتو بذار رو شونه من...اینجوری خسته میشی
آرام نگاهی پر از لبخند به او انداختو سرش را روی شانه اش گذاشت...این آرامش و عشق حق آرام بود.پس از اینهمه ناراحتی حقش بود...نبود؟؟؟لبخندهایی که پراز عشق بهم میزدند باعث لبخند دیگران میشد...
پس از آنکه آبمیوه اش را خورد گفت:
من دیگه نمیتونم بسه...خفه شدم
سامان لبخند محبت آمیزی به او زدو گفت:
خیله خب.راستی مامانم نهار دعوتت کرد.بریم خونتون لباس بردار
- برداشتم.میدونستم اقا بزرگ بهم گفته بود
- آهان چه بهتر...پس بریم خونه!
آرام جواب آزمایش را از سامان گرفتو گفت:
بریم
راس ساعت سه به خانه شهربانو رسیدند.هردو لبخند برلب وارد خانه شدند که شهربانو با عشق به آنها نگاه کردو خوشامد گفت.سارینا پرسرو صدا از پله ها پایین آمدو گفت:
بـــه سلام کفترای عاشق
سامان ابرو بالار انداختو گفت:
سلام.تو چرا خونه ای؟
- امروز عشقم نکشید برم دانشگاه
و دست ارام را کشیدو گفت:
من باتو کار دارم...بیا بشین ببینم
آرام خندیدو کنارش نشست.شهربانو همانطور که بساط نهار را آماده میکرد گفت:
بچه ها.جواب آزمایشو گرفتین؟چی بود؟
سامان:
چیزخاصی نبود.حله!
شهربانو لبخندی زدو گفت:
الان که فرهاد بیاد صحبت میکنیم واسه بله برون...
آرام لبخند خجولی زدو سرش را زیر انداخت.همان موقع فرهاد با کلید در را باز کردو بلند سلام کرد.با دیدن پسر و عروسش لبخند پرمهری زدو گفت:
سلام خوش اومدین
و با هردو روبوسی کرد.اوهم مانند شهربانو نتیجه آزمایش را پرسیدو وقتی همان جواب را دریافت کرد گفت:
فکرکنم بهتره پس فردا واسه بله برون برسیم خدمت پدربزرگت.
آرام بازهم همان لبخند خجولی زد...نهار در آرامش صرف شد سامان ساعت پنج آرام را به خانه شان بازگرداند...خانواده سعادت آنقدر خوشحال بودند که همان روز زنگ زدند و اجازه گرفتند که برای پس فردا برای بله بران بیایند و جشن کوچکی هم گرفته شود.همانروز هم سامان و آرام محرم شوند...همه خوشحال بودند.خوشحال برای دختری که در کمتر از یکسال پدرومادرش را از دست داده بود.خوشحال برای دختری که خواهرش کنارش نبود...خوشحال برای دختر بی کسی که حال با داشتن پناهگاهی مثل سامان دیگر بی کس نبود...به راستی که همه خوشحال بودند.خوشحاله خوشحال!
*****
علیرضا به محض شنیدن خبر از خانه بیرون آمدو تلفنش را برداشت!شماره امیرپارسا را گرفت و از او خواست خانه بماند تا برسد!به سرعت به سمت خانه دایی اش راه افتاد.وقتی که رسید پس از سلام و احوال پرسی با همه،امیرپارسا را به اتاقش هل دادو وارد اتاق شد.امیرپارسا بااخم گفت:
چته؟چرا اینجوری میکنی؟
- تو مگه نگفتی آرامو دوست داری؟پس چرا هیچ کاری نکردی که بدستش بیاری؟
امیرپارسا پوزخندی زدو گفت:
واسه این انقد عصبانیی؟
- آره.میدونی فردا چه خبره؟
امیرپارسا لبخند تلخی زد.سرش را تکان دادو گفت:
بله برونشه....با سامان
- میدونیو لبخند میزنی؟؟؟؟تو حداقل باید یه قدمی برمیداشتی...
او چه میدانست؟؟؟؟چه میدانست که امیرپارسا علاوه بر، برداشتن قدم جواب رد هم شنیده بود.چشمانش را برای لحظه ای بست اما سریع باز کردوگفت:
بیخیال علیرضا
- بیخیال نداره.جواب منو بده
- صداتو بیار پایین چرا داد میزنی؟
- امیرپارسا جواب منو بده!
امیرپارسا از جایش بلند شدو گفت:
یه چیزایی مال آدم نیس علیرضا!هیچ وقتم مال آدم نمیشه.درسته که ادم باید تلاش کنه...ولی وقتی میدونه تلاشش بیهودس مرض که نداره،داره؟
- امیرپارسا دلایلت قانع کننده نیست.شاید اون تورو دوست داشت!
امیرپارسا ضربه ای به شانه علیرضا زدو گفت:
نداره...نگران نباش.جوابمو خیلی وقته گرفتم.بیا بریم بیرون
و دست علیرضا کشیدو از اتاق بیرون برد.ذهنش درگیر بود.اصلا دلش نمیخواست که به آن مجلس برود.هرموقع که واقعا توانست فراموشش کند،آن وقت با ارام و شوهرش روبه رو میشد!اما اگر آرام نمیفهمید چه؟اگر سامان حساس تر میشد چه؟؟؟؟باید تصمیم درستی میگرفت!
*****
سامان بر سرش کوبیدو گفت:
من دامادم نه توووو!
- منم دامادم دیگه.من امروز با نامزدم میام ها!خودتون چند نفرین؟
- مامان که فقط خاله و عمو بزرگمو دعوت کرده.کلا شاید پونزده نفر بشیم
- آهان...سامان بهم میاد؟
- آره رنگ آینه رفت بیا بریم واسه من انتخاب کن!
- خیله خب.خیله خب
پس از آن که سامان هم کت شلوار سرمه ای رنگی انتخاب کرد هردو از مغازه بیرون آمدند.سامان پوفی کردو گفت:
از پاساژ متنفر شدم!متنفر...
- چرا؟
- از دیروز صبح که مرخصی گرفتم با ماماینا خریـــــد تا الان که اومدم اینجا.هرچند برای آرام خرید کردن لذت بخشه ولی خب...آخراش از بس طول کشید متنفرم شدم از پاساژ...
مهدی خندیدو گفت:
من که واسه نسترن،مامانو آبجیمو میفرستم.اصلا حال خرید ندارم
سامان خندیدو سر تکان داد.به خانه که رسیدند دهان مهدی و سامان باز مانده بود.شهربانو گفت:
این کادوها که هیچی.بری اونجا زنتو ببینی چجوری این دهنتو کنترل میکنی؟؟؟؟
سامان لبخندی زدو به مادرش نگاه کرد.سارینا بیرون آمدو گفت:
سامان بیا برو حموم
- میرم حالا.
- بیا برو ببینم.ساعت پنجه تو هنوز حاضر نیستی
- خواهر گلم.بعد شام قراره بریم ها!
- تو تا ساعت شیش حمومی.
- الان زوده
- نیست.پاشو بیا برو.ببین هوا داره تاریک میشه...بدو!
مهدی پس گردنی نثار سامان کردو گفت:
خب برو دیگه کلاس میذاره.نترس زنت زنگ نمیزنه تو این چند دقیقه
سامان چشمانش را گرد کردو ابروهایش را بالا انداخت.سارینا خندیدو گفت:
سامان میزنمتا.برو
سامان سری برای مهدی به مفهوم _ ماهم دیگرو میبینیم – تکان دادو وارد اتاقش شد.تمام ذهنش درگیر آن کسی بود که از او بله گرفت بود.دیگر متاهل شده بود.از این پس باید نصف وقتش را برای همسرش میگذاشت.این فکر ها لبخند به لبانش بخشید.دستی به صورتش کشیدو جلوی آیینه حمام ایستاد.او امشب داماد میشد.خمیر ریش تراشی را روی دستش ریختو سپس به صورتش مالید و بعد...تیغ را روی صورتش کشید...صاقه صاف.لبخندی زدو به کارش ادامه داد.شب باید خوب به نظر میرسید...برای همسر آینده اش...
******
اخم های سینا در هم شدو گفت:
- نمیام نداریم
- من کار دارم بابا.از طرف من تبریک بگو
- نیای آرام دیگه حتی نگاهتم نمیکنه امیرپارسا.میخوای ناراحتش کنی؟
- آخه...
- میل خودته.اون به اندازه کافی تنها هست.مادر و پدر و خواهرش اونجا نیستن.اگه میخوای ناراحت شه میتونی نیای
امیرپارسا با حرص چشمانش را بست. سپس باز کردو گفت:
خیله خب.خیله خب...میام
و وارد اتاقش شد.نگاهی در اتاق چرخاند.نفس عمیقی کشیدو لبخند زد.او به عنوان یک برادر باید وارد شود...باید.پس از برداشتن حوله اش وارد حمام شد....
*****
سر چرخاندو گفت:
من نمیام محمد رضا!
- همینکه گفتم رویا.یعنی تو نمیتونی تو شادی آرام شرکت کنی؟دوست نداری شاد باشه؟
رویا با بغض گفت:
بحث اینا نیست...نمیخوام فکر کنه من یه مزاحمم...نمیخوام.پس نمیام
- اگه مزاحم بودی خود آرام تاکید که نمیکرد که بیای.
- اون فقط زنگ زد شمارو دعوت کرد.
- خانم بزرگ گفت که آرام تاکید کرده رویا هم بیاد.
رویا پوزخندی زدو گفت:
برو بیرون خودم درستش میکنم
محمد رضا بی حرف از اتاق خارج شد.رویا میتوانست دربرابر آن خانواده ای که هر دقیقه به او چشم غره میروند دوام بیاورد؟؟بهتر نبود تبریکش را از همینجا اعلام میکرد؟چرا...بهتر بود.تلفنش را برداشتو شماره آرام را گرفت.اما منصرف شد...باید برود و به همه ثابت کند دیگر رویای قبل نیست.باید از غذاب وجدانش کم شود...باید...با همین فکر حوله اش را برداشتو به سمت حمام رفت.
******
سرش درد گرفته بود...هم سحرو سایه مدام حرف میزدند هم ندا موهایش را زیادی میکشید.ندا همانطور که موهایش را دور بابلیس میپیچاند گفت:
انقد که شما دوتا دختر استرس دارین این عروس خانوم نداره.بابا تمرکزمو بهم نزنید یهو دیدین بجای فر،موهاش و صافه صاف کردم
سحر خندیدو گفت:
وای چقد ذوق دارم.امشب میخوام فقط برقصم...
سایه ضربه ای به پیشانی سحر زدو گفت:
عقده ای...آرام من میدونم دیگه...امروز جشنتو این خراب میکنه!
آرام خندید.سری تکان داد که صدای ندا بالا رفت.ندا گفت:
بچه ها پاشین از اون لباسایی که بیرون کشیدم بهترینشو بیارید بدیم این بپوشه
- ندا من انتخاب کردم.همون لباسرو میپوشم!
- بابا اون خیلی پوشیدس
- معلومه که پوشیدس...نباید اونجوری تیپ بزنم که.سامان بدش میاد
سایه خندیدو گفت:
جووووونم غیرت!
همه لبخند زدند.ندا آخرین دسته مورا هم ول کردو گفت:
پاشو ببین چه ماه شدی!
آرام با دست موهای فر شده اش را به جلو آورد.این حالت را دوست داشت.قسمت بالایی موهایش حالت صاف خودرا داشتند و قسمت های پایین فر درشت بودند.از جایش بلند شد و نگاهی به لباسش کرد...یک پیرهن تنگ سبز رنگ تا روی زانو بود.با ساپورت مشکی و کفش های مشکی...ندا اورا روی صندلی نشاندو خودش مقابل او قرار گرفت.لوازم ارایشش را برداشت که آرام سریع گفت:
خیلی خیلی کم ارایش کنا.من سایه و رژ جیغ نمیخوام.یه چیز خوب.
- باشه باشه.تو فقط حرف نزن من کارمو بکنم
و شروع کرد.پس از تقریبا نیم ساعت دستش را به هم کوبیدو گفت:
آفرین به خودم.پاشو خودتو بنگر!
آرام از جایش بلند شدو نگاهی به آیینه انداخت.پوستش با پنکیک یکدست شده بود.چشمانش با سرمه و خط چشم و ریمل خیلی زیباتر به نظر میرسید. رژگونه طلایی-قهوه ای که روی گونه هایش کشیده شده بود صورتش را استخوانی تر نشان میداد.رژ قرمز کمرنگی هم روی لبانش بود.زیبا شده بود.خیلی زیبا.به سمت ندا برگشتو گفت:
مرررسی عزیزم عالیه
ندا لبخند مهربانی تحویلش داد.آرام نگاهی به ساعت کرد.هفت بود...هنوز برای لباس پوشیدن زود بود.کسی دو تقه به در زد.آرام سریع گفت:
بفرمایین
سمیه وارد شد.سینی غذا در دستانش بود.آنرا به دختر ها دادو سپس تلفن را به سمت آرام گرفتو گفت:​

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 12
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 776
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 3,053
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 773
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 30,060
  • بازدید ماه : 122,999
  • بازدید سال : 270,780
  • بازدید کلی : 12,135,869