close
تبلیغات در اینترنت
رمان هیچوقت اعتراف نکن قسمت سوم
loading...

رمان فا

قتی رفتیم تو خونه سعی کردیم طبیعی باشیم ماشاالله توی همین چند دقیقه کلی مهمون اومده بود .باهمه سلام و احوال پرسی کردیم و به خاله مرجانم گفتیم بچه ها داشتن حاضر میشدن همینجوری نشسته بودیم که رزا پرسید:نفس ساعت چنده؟به ساعتم نگاه کردم و رو به رزا گفتم:9:30رزا:آها راستی چرااینجا همه…

رمان هیچوقت اعتراف نکن قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2407 پنجشنبه 05 دي 1392 : 23:53 نظرات ()

قتی رفتیم تو خونه سعی کردیم طبیعی باشیم ماشاالله توی همین چند دقیقه کلی مهمون اومده بود .باهمه سلام و احوال پرسی کردیم و به خاله مرجانم گفتیم بچه ها داشتن حاضر میشدن همینجوری نشسته بودیم که رزا پرسید:نفس ساعت چنده؟
به ساعتم نگاه کردم و رو به رزا گفتم:9:30
رزا:آها راستی چرااینجا همه دارن حرف میزنن برو آهنگ بذار 

من:راست میگی رفتم سمت ضبط وآهنگ گذاشتم وصداشو بردم رو صد ولی چون تو باغ بود اونجوری دل و روده آدمو به تبش نمی انداخت ولی خب زیاد بود دیگه اومدم برم سمت رزا که دیدم شهاب و دوتا زن خیلی خوش تیپ و خوش قیافه به اضافه ی یک مرد مسن ولی خیلی شیک پوشاومدن تو
رفتم سمتشون
شهاب :سلام 
من:سلام خیلی خوش اومدین 
شهاب:ممنون معرفی میکنم مادرم مینو پدرم بهروز وایشونم شهلا خانوم
من یک نگاهی به شهلا انداختم خیلی خوشگل بود 
شهلا:خوشبختم داداشی خشایار اینا کوشن
وخندید
شهاب یک نگاه باخنده بهش انداخت و گفت الان میاد
من تو درجه هنگی به سر میبردم ینی الا شهلا خواهر شهاب بود 
همون موقع خشایارم به همراه یک خانوم و آقا ی خوش تیپ اومدن تو اجازه بیشتر هنگ کردن و به من ندادن 
خشایار:به به سلام نفس خانوم چه خبرا؟
من:سلام ممنون خبرهم رزاتوی هال نشسته
همه بااین حرفم خندیدنو خشایارم مامان باباشو معرفی کرد
باهم دیگه راه افتادیم به سمت خونه ی ما مامان بابای شهاب و خشایار جلو رفتن و منو خشایارو شهاب و شهلا پشت سرشون وقتی وارد شدیم همه سرا برگشت سمت ما بابا وعمومعین و رزااومدن سمت ما و خوش امد گویی کردن بعد مامان و خاله مینااومدن نمی دونم قبلا بابا و عمو به اینا چی گفته بودن ولی خیلی صمیمی باهاشون برخورد کردن وبعد به ماگفتن که شهاب و شهلا و
خشایار و ببیریم تو باغ پیش بقیه بچه های فامیل یک نگاه به شهاب انداختم یک کت و شلوار مشکی پوشیده بود زیر کتشم یک پیرهن طوسی هم پوشیده بود که الحق خیلی بهش میومدرفتیم دور یک میز پنج نفره نشستیم رزاو شهلا و خشایار داشتن باهم حرف میزدن و منو شهابم داشتیم بچه های فامیلو که داشتن میرقصیدن نگاه میکردیم عجیب بود هنوز سپهر اینا نیومده بودن همون جوری نشسته بودیم که ارشیا یکی از بچه های فامیل اومدو دستمو کشید برد سمت کسایی که میرقصیدن همینجوری داشتیم میرقصیدیم که گرمای دست یکی رو دور کمرم حس کردم برگشتم دیدم شهابه 
شهاب:به منم افتخار رقص میدین 
خندیدمو گفتم
من:اومممم باید فکر کنم
شهاب اخماش رفت تو همو می خواست بره که همون موقع یک آهنگ ملایم دونفره گذاشتن منم ناخدا گاه دستامو انداختم دور گردن شهاب اونم برگشت و فشار دستاشو دور کمرم بیشتر کرد تمام آهنگ و من سرمو گذاشته بودم رو شونه ی شهاب اونم سرشو خم کرده بود نفسای داقش که به گوشم میخورد خیلی بد کرده بود حالمو می خواستم وسط آهنگ ازش جدابشم که
نذاشت و منو به خودش چسبوندو کنار گوشمو بوس کرد حرکتش خیلی ناگهانی بود ولی قشنگ معلوم بود که ناخدا گاه این کارو کرده بود نه از دستی .
وقتی آهنگ تموم شد من سریع دویدم و رفتم که یکدفعه ای خوردم به یکی سرمو که بلند کردم دیدم رها ست....
خوشم میاد خوش سلیقه ای پسره خیلی خوش تیپ و قیافست
من:به تو چه ها؟به توچه ربطی داره
رها:چی کارته؟
میخواستم جوابشو بدم که صدای خشن شهاب از پشت سرم اومد که گفت:شما فکرکن دوست پسرشم
رها:ا بعد اونوقعد شمامیدونستی یک روزی این دوست دختر شما عاشق سینه چاک من بوده 
شهاب:بله همه چیزو میدونم واینم میدونم که لیاقت نگه داشتنشو نداشتی
رها:شاید ولی تاحالا چند بار طعم اون لبای خوشگلشو چشیدی
شهاب:فکر نمی کنم روابط بین من و دوست دخترم به شما ربطی داشته باشه
رها باعصبانیت از مادور شد من داشتم همینجور میلر زیدم که دست شهاب خورد به پشتم و دقیقا همون قسنتی که لخت بود ولی نه من به روی خودم آوردم نه اون همونطور که دستش پشتم بود منو برد سمت ته باغ و روی یکی از صندلی ها نشوندم
شهاب:نفس حالت خوبه؟
من:ن...نه
شهاب :خیله خوب آروم باش 
بهش که نگاه کردم دل خوری توی نگاش موج میزد
من:شهاب؟
شهاب:جانم؟
من:به خدا برای اون ماجرای بوس کردنه دروغ گفت رها فقط همون شب لعنتی به زور منو بوسید بامر کن
شهاب اومد جلو تر و گفت :میدونم عزیزم نگران نباش نمی خواد نگران باشی بعدا همه چیزو برام تعریف می کنی
چند دقیقه سکوت شد بعد دوباره شهاب گفت :راستی ببخشید که اونجا گفتم که دوست پسرتم
من:نه اشکال نداره
شهاب:خب شما مگه الان خارج مطب نیستی
من باتعجب از این تغییر موضوع یکدفعه ایش گفتم:چرا
شهاب:خب پس دوست منی و دوست منم نباید اینقدر ضعیف باشه فهمیدی؟
من:آره
شهاب:راستی نفس تو هنوز رها رو د...
نذاشتم حرفش تموم بشه و باتنفر گفتم:نه اصلا
شهاب:نامزدی کسی تو زندگیت نیست
خندیدمو میخواستم بگم نه که همون موقع سپهر اومد تو و لی شهاب و ندید گفت
:به نفس خودم چجوریایی عزیز دلم خوبی ؟چراتنها نشستی سپهر فداش شه
من یک نگاه به شهاب انداختم که دیدم سرشو انداخته پایین خندم گرفت ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم :سلام سپهر خوبی بیا اینجا 
سپهر اومد جلو تازه چشمش به شهاب افتا و یک لبخند بدجنسانه کرد ولی من دلم نمیومد بیشتراز این شهاب و ناراحت کنم گفتم
:معرفی میکنم سپهر یکی از بهترین دوستای من و رزا و تنها کسی که جای داداش نداشتمونو برامون پر کرد
وایشونم آقا شهاب دکترم وخارج از مطب دوستمون
شهاب و سپهر باهم دست دادن نمی دونم چرا ولی یک حسی بهم میگفت شهاب از این که گفته بودم سپهر شبیه داداشمه خوشحال شده بود.
اون شب باتمام خوبی و بدیاش گذشت و خانواده شهاب برای تولد شهلا که یک ماه دیگه بود دعوتمون کردن 
شب بافکربه اتفاقای امروز خوابم برد ولی نمی دونستم سرنوشت بازیه جدیدیوباهام شروع میکنه 
یک ماه از اون مهمونی گذشته بودو شهاب به خاطر یک سمینار مجبور شده بود بره آلمان و من توی این مدت ندیده بودمش ولی رزا و خشایار باهم درتماس بودن .
یک روز که تو خونه نشسته بودم بابا صدام کرد



___________

من:بله بابا؟
بابا:باباجون بیا بشین می خوام باهات حرف بزنم
رفتم کنارش نشستم
بابا:نفس بابا میخوام یک چیزی رو بدونی ببین من عاشق مامانتم ولی به خاطرتو چند روزه به مشکل برخورد کردیم؟
من:من؟؟؟
بابا:آره آخه رها ازت خواستگاری کرده و مامانتم میگه باید بهشون فکر کنی هم تو وهم رزا ماماناتون میگن باید اگه میخواین جواب رد بهشون بدین یک کاری انجام بدین که بهشون بر نخوره 
من:یعنی چی بابا
بابا:نمی دونم واالله منم گفتم تامامانت نیست بیام بهت بگم که اینجوریه به خدا دخترم خیلی دل من هم دل عموت میخواد سر این دوتارو ببریم ولی متاسافنه نمی تونیم چون به درخواست خودتون کسی نباید بدونه منو عموتم تاجایی که میتونیم بااین مسئله مخالفت میکنیم ولی خودتونم باید یک کاری بکنین
من:باشه بابایی مرسی که بهم گفتین پس من میرم توی اتاقم
بابا:برو عزیزم
وقتی رفتم توی اتاقم افتادم روی تخت و شروع کردم به گریه کردن فکر کنم یک ساعتی گریه کردم که گوشیم شروع کرد به لرزیدن نگاش که کردم دیدم شهابه 
باصدای گرفته ای گفتم:سلام
شهاب:سلام نفس خودتی؟ چرا این جوریه صدات
من:شهاب تو الان کجای من خونم 
من:می تونی بیای ببینمت
شهاب:آره حتما فقط کجا؟
من:جای همیشگی
شهاب:اکی فعلا
من:مرسی خدافظ 
وقتی قطع کردم با بیحوصلگی موهامو بالای سرم بستم و یک شلوار خاکی بایک مانتوی سربازیه اسپرت پوشیدم و درآخرم یک شال خاکی انداختم روی سرم و رفتم بیرون به رزا هم هیچی نگفتم شاید این جزو معدود دفعه هایی بود که باهم نمی رفتیم بیرون ولی احتیاج داشتم تنهایی شهابو ببینم . وقتی رسیدم یک نگاه که کردم دیدم شهاب جای همیشگی نشسته یک تیشرت مشکی جذب پوشیده بود بایک شلوار نخیه مشکی بااین که معلوم بود باعجله لباس پوشیده ولی بازم خیلی خوشتیپ شده بود وقتی رسیدم دم میز سلام کردم اونم بانگرانی جوابمو داد وقتی نشستم همه چیزو براش تعریف کردم اونم فقط توی سکوت داشت نگام میکرد منم داشتم ازش راه چاره می پرسیدم
شهاب:ببین نفس من باید برم خونه خوب فکرکنم باشه بهت خبرشو میدم 
من:باشه پس منتظرم 
شهاب سرشو به نشونه ی موافقت تکون داد بعداز این که یکذره حرف زدیم و شهاب از سفرش گفت بعد خدافظی کردیم و من به سمت خونمون راه افتادم
توی راه داشتم به حرفای نفس فکرمی کردم که یعنی واقعا نفس باید بااون پسره ازدواج کنه یک فکری توی سرم داشت رژه میرفت ولی خیلی شک داشتم بهش وقتی رسیدم دم خونه ماشین شهلارو دیدم بعدم خودش که از ماشین پیاده شدو اومد سمت من
شهلا:سلام داداشی معلوم هست تو کجایی نیم ساعته اینجام هرچی هم به گوشیت زنگ زدم ج ندادی
من:سلام ببخشید موبایلم توی خونه جا مونده حالاهم به جای باز خواست من بیا بریم تو خونه باشهلا به سمت خونه راه افتادیم وقتی شهلا روی مبلای خونه نشست منم اول رفتم توی اتاقم و یک شلوار ورزشیه تو خونه ای آبی پوشیدم به اضافه ی یک تیشرت نخیه آبی بعدش رفتم توی آشپز خونه و برای شهلا و خودم شربت آناناس آوردم
شهلا:شهاب من اینجا نیومدم که آبمیوه بخورم باهات کار دارم
من:بنده سراپاگوشم بانو
شهلا:ببین شهاب مامان منو اینجا فرستاده تا باهات حرف بزنم
من:باز چی کارکردم
شهلا:ببین مامان خیلی نگرانته میگه شهاب بعداز سروناز دیگه نمی خواد ازدواج کنه و از اینجور حرفا!
شهاب تورو خدا بهش حق بده خیلی نگرانته میتر سه تا آخر عمر مجرد بمونی شهاب ازت خواهش میکنم یکذره هم به فکر مامان باش
من که با حرفای شهلا اون فکرم قوی ترشده بود گفتم
-ببینم چی میشه حالا خبرشو بهت میدم
شهلا باخوشحالی از جاش بلند شدو گفت:قربونت پس من میرم دیگه 
من:برو به سلامت ولی تو فعلا هیچی به مامان نگو باشه
شهلا:باشه حتما 
وقتی شهلا رفت نشستم به فکرکردن به بد بختیای خودم حالا من باید بانفس حرف میزدمو اون میگفت که باید چیکار کنم ناخداگاه دستم رفت سمت گوشی وشماره ی نفس و گرفتم بعداز چندتا بوق نفس گوشی رو برداشت و گفت
-سلام خوبی چی شده؟
من:سلام!ببین نفس حالا منم به یک مشکلی برخورد کردم میتونی کمکم کنی؟
نفس:آره حتما 
من:خوبه پس می تونی فردا یک سرساعت 4بیای مطب و بعد باهم بریم یک جایی من باید یک چیزایی رو بهت بگم
نفس:باشه حتما راستی...
من:راستی چی خانوم کوچولو
نفس:میگم فکرکردی برای موضوع من؟
من:راستشو بخوای اصلا نتونستم حالا فردا یک فکری می کنیم 
نفس:باشه پس تا فردا خدافظ
من:خدا فظ


توی مطب نشسته بودم که در زدن و بعدش نفس اومد تو
 
نفس:سلام دکتر خوب هستین؟
من:ممنون خانوم امیری خوش اومدین بفر مایید 
نفس:خیلی ممنون 
و بعدش دوتایی خندیدیم 
نفس:خب دکتر نمی خوایین تعریف کنین
من:چرا خب ببین قبل از این که من تورو راهنمایی کنم به کمک تو احتیاج دارم 
نفس:من درخدمتم
من:ببین من قبلا از یک دختری به اسم سروناز ضربه خوردم حالاهم مامانم داره از نگرانی سکته میکنه که نکنه من دیگه از دواج نکنم و از این جور حرفا و منم واقعا قصد ازدواج ندارم حالا می خوام یک کاری بکنی که من نجات پیدا کنم
وقتی سرمو گرفتم بالا دیدم نفس داره نگام میکنه 
نفس:دکتر من میتونم فردا بهتون خبر بدم
من:آره حتما 
نفس:پس فعلا بااجازتون
من:اجازه ماهم دست شماست خانوم امیری


نفس
وقتی از مطب شهاب اومدم بیرون یک فکری مثل خوره داشت دیوونه ام میکرد باید بارزا صحبت میکردم
وقتی رسیدم دم باغ یک راست رفتم خونه ی خاله مینا اینا
من:سلام خاله جون خوبین
خاله:ممنون عزیزم تو خوبی
من:مرسی خاله !خاله رزا تو اتاقشه 
خاله :آره عزیزم 
من:مرسی پس من رفتم
خاله:نفس جان منو مامانت خونه خانوم بزرگیم 
من:باشه چشم
و باعجله رفتم تو اتاق رزا که دیدم رزا روی تختش دراز کشیده و داره آهنگ گوش میده که باصدای در نیم متر از جاش پرید
رزا:هوووی چته دیووانه 
من:رزا ساکت باش ببین تو این جریان رها و رامینو شنیدی
رزا:آره بابا دیروز بهم گفت
من:ببین من دیروز رفتم شهابو دیدم و بهش گفتم این جریانو اونم گفت یک فکری میکنه ولی بعد عصرش زنگ زد و گفت یک مشکلی براش پیش اومده و از من کمک می خواست منم امروز رفتم دیدمش اونم مشکلش رو گفت 
رزا:خب مشکلش چیه؟
من:ببین نمی تونم بگم فقط اینه که مامانش میخواد به زور اینو زن بده اینم نمی خواد ازدواج کنه 
رزا:خب به توچه
من:بابا گوش کن تو من میگم بیا من به شهاب پیشنهاد بدم که باهم دیگه یک ازدواج سوری بکنیم
رزا چند دقیقه همینجوری به من نگاه کرد فهمیدم که منظورم و نفهمیده برای همین دوباره گفتم
-ببین رزا من باید یک جوری اززیر ازدواج بارها در برم شهابم نمی خواد دیگه ازدواج کنه منم همینطور برای همین بهش میگم یک ازدواج سوری بکنیم ها نظرت چیه؟
رزا:نفس می فهمی داری غرورتو خرد میکنی؟
من:نه چرا غرورمو فوقش قبول نمی کنه منم پیشنهاد دادم چیزی که ازم کم نمی شه بعدشم نمی خوایم که ازدواج واقعی بکنیم 
رزا:نفس تو عاشق شهابی
من:نه رزا من عاشقش نیستم میدونی من این چند روز خیلی فکرکردم فهمیدم من عاشق شهاب نبودم فقط یک هوس بود شاید هنوز از بین نرفته باشه ولی مطمئنم عاشقش نیستم
رزا فقط نگام کرد و هیچی نگفت
من:رزایی نمی خوای چیزی بگی؟
رزا:نفس توخیلی مغروری شهابم اینجور که نشون میده از تو مغرور تر از تو واین خیلی بده
من:می دونم رزا ولی من حاضرم خود کشی کنم ولی بارها ازدواج نکنم 
رزا:حالا من چی کارکنم؟
من:واالله نمی دونم 
همون موقع تلفن رزا زنگ خورد 
من:کیه؟
رزا:خشایاره
من:اوهوکی چه سریع
رزاخندیدو هیچی نگفت و گوشیشو جواب داد
رزا:سلام
یکدفعه ای گوشیرو گرفت اونطرف صدای دادو بیداد خشایار از اون طرف میامد 
رزا:اااا خشایار دودقیقه ساکت باش اصلا توبه چه حقیسرم داد میزنی دلم میخواد به تو چه 
بعدم گوشیشو قطع کرد
من:چی میگه
رزا:هیچی بابا مثل اینکه جریان خاستگاریه رامین و فهمیده داشت میگفت چرا به اون نگفتم
داشتیم میخندیدیم که گوشیه رزا زنگ خورد خشایار بود رزا هم جواب نداد بد بخت چند بار زنگ زد ولی رزا محلش نداد واونم زنگ زد به گوشیه من منم خیلی طبیعی جوابشو دادم
من:سلام خشایارخوبی؟
-آره مرسی ممنون تو خوبی
من:هی بدک نیستم
خشایر:نفس میشه به رزا بگی گوشیشو برداره
من:مگه جواب نمی ده
خشایار:نه
من:دعوا کردین
خشایار:نه ...
من:مطمعنی؟؟
خشایار:ای بابا نفس توکه همه چیزو می دونی دیگه چرا سوال میکنی
من:میخواستم ببینم چی میگی
خشایار:ولی باور کن نفس خب اعصابم بهم ریخته شده ببین فقط به رزا بگو من فردا میام خواستگاریش
من:چییییییی؟
خشایار:کوفت کر شدم دختره ی دیووانه
من:باشه بهش میگم 
خشایار:قربانت کاری نداری؟
من:نه مرسی عزیزم بااای
خشایار:بای
وقتی گوشی رو قطع کردم به رزا نگاه کردم دیدم باچشمای پراز سوال داره نگام میکنه دلم ضعف رفت از این حالتش و پریدم بوسش کردم
من:قربونت بشم بااون چشات
رزا:ا دیوونه خدانکنه 
من:رزاییی؟
رزا:جونم؟
من:بیابریم به من سور بده
رزایک ابروشو انداخت بالا و گفت:به چه مناسبت؟؟
من:خشایارگفت فرداشب میاد خاستگاریت
رزا یک چند دقیقه ای باتعجب نگام کردئ منم باخنده دستمو جلوی صورتش تکون دادم
من:الوووو کجایی خانومی
رزا:واقعا؟
من:آره باور کن 
رزاباقیافه نگران گفت:پس نفس توهم زود تر باشهاب صحبت کن که تو مجبور نشی بارها ازدواج کنی
اشک توی چشمام حلقه زد ینی واقعا رزا بااین که بهترین خبر و شنیده بازم نگران منه
همدیگه رو بغل کردیم و شروع کردیم به گریه کردن
به محض اینکه از خونه ی رزا اینا اومدم بیرون به مبایل شهاب زنگ زدم.بعداز دوتا بوق جواب داد
-الو سلام 
من:سلام 
شهاب:چیزی شده
من:ببین باید حتما امروز ببینمت
شهاب:باشه حتما من تانیم ساعت دیگه مطبم تموم میشه خوبه؟
من:باشه خوبه
شهاب:ببین من الان مریض دارم فعلا
من:فعلا


دم در مطب منتظر شهاب بودم که بالاخره اومد 

شهاب:سلام
من:سلام
شهاب :چیزی شده؟
من:آره ینی چه جوری بگم یک راه حلی پیدا کردم که هم مشکل شماحل میشه هم مشکل من
شهاب:واقعا چه خوب خوب اون چیه
من:ببین شهاب میتونی قبول نکنی ها
شها:خیله خوب بابا من که هنوز نمی دونم تو چی می خوای بگی
ماشینو یک گوشه پارک کردم و رو به شهاب گفتم
-ببین لطفا هیچی وسطش نگو
شهاب:باشه بابا جونمو به لبم رسوندی بگو دیگه 
من:ببین من اگه بایکی دیگه ازدواج کنم می تونم از زیر بار ازدواج بارها فرار کنم توام اگه بایکی ازدواج کنی مامانتو به آرزوش رسوندی خودتم به هدفت رسیدی
شها:خب اون قسمت تورو فهمیدم ولی مال خودمو نفهمیدم
من:ببین من دارم میگم منو تو باهم دیگه یک ازدواج صوری بکنیم 
شهاب چند دقیقه هیچی نگفت ولی بعد گفت:نفس این یک رمان یا داستان نیست این یک زندگی واقعیه میفهمی داری چی میگی
من:آره می فهمم واینم میفهمم من حتی اگه خودمم بکشم حاضر نیستم با رها از دواج کنم فهمیدی .اینجوری توام به هدفت می رسی آزادی های خودتو داری ولی فقط جلوی مامانت من و تو نقش بازی میکنیم وجلوی مامان و بابای من 
شهاب:واقعا نمی دونم ولی من که دیگه نمی خوام ازدواج کنم ولی تو داری تمام راها رو به روی خودت می بندی
من:ببین منو تو اگه فقط یک نقطه مشترک داشته باشیم اونم اینه که هیچ کدوممون قصدازدواج نداریم
شهاب:اوهوم 
من:خب نظرت چیه؟
شهاب:باشه قبول
من:خوبه 
شهاب:خب برنامه چیه؟
من:ببین شما به همراه خانوادتون هرچه زود تر میاین خاستگاری بعدشم هیچی دیگه
شهاب اومد چیزی بگه که گفتم:راستی یادت باشه که خونه حداقل دوتا اتاق داشته باشه
شهاب باشیطنت توی چشماش گفت:چرا؟؟
من در کمال پروویی گفتم:چون هر کدوممون توی یک اتاق بخوابیم
شهاب:بعد به مامان اینا بگم دوتا اتاق برای چی می خوایم
من:چه میدونم بگو برای مهمون
شهاب:یا بگم برای بچمون چطوره؟
من:دکــــــتر!
شهاب:خیله خوب بابا نزن تو شوخی کردم
من:خوبـه
شهاب :خیله خوب پس ما فردا میایم 
من:فردا قراره برای رزا خاستگار بیاد
شهاب بانگرانی گفت:رامــــین؟
من:نه بابا خشایار
شهاب:آها خب اشکال نداره ماهمون فردا خدمت میرسیم الانم منو ببر مطب
من:چرا؟
شهاب:خب ماشینم اونجاست
من:آها

توی راه خونه به این فکر میکردم که وقتی باشهاب ازدواج کردم باید اون شخصیتم ینی مغرور بودنمو نشون بدم همین که من ازش خاستگاری کردم بسه دیگه نباید باخودش فکر کنه از خداشه. جالبیش اینجا بود که من توی این چند روز فهمیده بودم عشقم نسبت به شهاب فقط یک هوس بودو بس و من بدبین تراز ای حرفام نسبت به پسرا
وقتی رسیدم خونه اول همه چیزو برای رزا تعریف کردم بعدم رفتم برای بابا البته باسانسور فقط گفتم شهاب فردا می خواد بیاد خواستگاریم بابا هم یک سری تکون دادو گفت بامامان خودش صحبت میکنه
شهاب
وقتی نفس منو پیدا کرد خودش رفت منم بدون اینکه سوار ماشین بشم پیاده به سمت خونه خشایار راه افتادم .
وقتی رسیدم دم در خونش به ساعت که نگاه کردم کف کردم من سه ساعته دارم راه میرم .همون موقع که میخواستم زنگ خونه خشایار و بزنم گوشیم زنگ خورد نگاه که کردم خندم گرفت گوشی رو برداشتم
من:سلام
خشایار:سلام داداشــــــــــی
من:خب بگو ببینم چی کار داری
خشایار:شهابی من امروز خیلــــــــــی خوشحالم میای پیشم
من:درو باز کن
خشایار:ینی چی؟
من:ینی درو باز کن تا بیام تو
خشایار:واای ای کاش از خدا یک چیز دیگه میخواستم مثلا الان رزا دم در باشه
من:خجالت بکش پسره ی پروو مثلا فردا می خوای بری خاستگاری ها
خشایار:تو از کجا میدونی؟
من:خشایار درو باز میکنی یا برم
خشایار:نه نه ببخشید بیا تو 
و درو باز کردو من با خندده رفتم تو
خشایار:سلام مجدد بر داداش خودم
من:سلام !درضمن کم زبون بریز پسر
خشایار تا کمر خم شدو گفت:ای به چشم
وباهم دیگه خندیدیمو رفتیم تو
خشایار:ینی اینقدر هول بودن که سریع به تو گفتن
من:نه بابا آخه من می خواستم فردا برم خاستگاری نفس ولی نفس گفت فردا قراره تو بری خاستگاری رزا
خشایار با خنده گفت ا پس مبارک باشه توام میری خاستگاری نفس خاله رم به آرزوش میرسونی
من:ولی قراره منو نفس یک از دواج صوری بکنیم
خنده روی لب خشایار ماسید و چند دقیقه گنگ زل زد به من
من:چیه چرا اینجوری میکنی؟
خشایار:ینی چی؟
من:خیلی واضحه ینی اینکه قراره مثل رمانای عشقی منو نفس باهم دیگه یک ازدواج صوری بکنیم که هم نفس از دست رها خلاص بشه هم من مامان واز نگرانی در بیارم و خیالش و از بابت خودم راحت کنم .
خشایار:شهاب تو عاشق نفسی.....
من:نه خشایار عاشقش نیستم ینی دوسش دارم ولی عاشقش نیستم 
خشایار گیچ سرشو تکون داد و گفت:ببین شهاب تو روانپزشکی تونستی با ماجرای سروناز کنار بیای ولی ممکنه نفس نتو نسته باشه و خیلی هم بد بین باشه به پسرا
من:خودم خوب می دونم ولی نفس راست میگه اینجوری دوتاییمون به آرزو هامون میرسیم 
خشایار:شهاب ولی خیلی باهال میشه توام که خدارو شکر خیلی اهل رمان خوندنی حالا زندگیت شده مثل رمانا
من:واالله
وخندیدیم 
خشایار:حالا کی می خوای بری خاستگاری
من:فردا
خشایار:فردااا؟
من:آره
خشایار:ولی فردا که من می خوام برم خاستگاری؟
من:خاستگاریه من که نمی خوای بیای می خوای بری خاستگاری رزا خوب منم میرم خاستگاری نفس
خشایار خندید و گفت:بیشعور! راستی به مامانت خبر دادی؟
من:آخ آخ خوب شد گفتی 
خشایار:نگاه کن طفلک از هولش یادش رفته به مامانش بگه فردا قرار خاستگاری داری
من خندیدمو هیچی نگفتم 
من:سلام مامان
مامان:سلام پسرم
من:مامان؟؟؟
مامان:جوونم؟
من:میشه فردا بریم خاستگاری
مامان چند دقیقه هیچی نگفت ولی بعد یک جیغ بنفش کشیدو گفت:چیییی؟
من:ا مامان کرشدم خب گفتم میشه فردا بریم خاستگاری
مامان:معلومه پسرم چرا که نه
خندم گرفته بود چقدر مامان من هول بود
مامان:حالا کی هست؟
من:نفسه همون که رفتیم مهمونیشون
مامان:آفرین پسرم خوش سلیقه ای به بابات رفتی توی انتخاب همسر
من:دست پروده ی خودشم
مامان:خیله خوب زبون نریز شماره ی خونشونو بده من زنگ بزنم
هنگ کردم من که شماره ی خونه ی نفس رو نداشتم 
گفتم:مامان چند دقیقه صبر کن
و بااشاره به خشایار فهموندم زنگ بزنه به نفس و شماره ی خونشونو بگیره
وقتی خشایار شماررو داد منم دادم به مامان .مامان هم گفت:بهت خبر میدم
وقتی تلفونو قطع کردم به خشایار گفتم :من خیلی بوی ترشیدگی میدم؟
خشایار خندیدو باحالت دست همونطور که می خندید پرسید واسه ی چی؟
منم که خندم گرفته بود گفتم :آخه مامانم خیلی هول بود سریع می خواد منو زن بده
باهم دیگه خندیدیم
من:خشااایار من چی بپوشم؟
خشایار:من چه میدونم مثلا منم قراره امروز برم خاستگاری ها
من:ا چه بزرگ شدی
خشایار:برو گمشو بچه پروو مثلا همسنیم ها
من:ا خب حالا اینا رو بی خیال من چی بپوشم 
خشایار اومد یک چیزی بگه که من جیغم در رفت:وااااای بد بخت شدم
خشایار که طفلک از جیغ من نیم متر پریده بود گفت:چیو ؟
من:ماشینمو
خشایار:ماشینتو چی ؟آها گل نزدی اشکال نداره هنوز تا عروسی خیلی مونده
من:نه بابا چرا چرت و پرت میگی ماشین جای مطبه
خشایا:چی ؟ پس تو دیشب باچی اومدی؟
من:پیاده 
خشایار:به به پس بجنب پسر دو ساعت دیگه باید بریم 
من:باشه پس من رفتم بای
خشایار:بای
دیشب مامان زنگ زد و گفت که خانواده نفس برای ساعت هفت وقت دادن
یک دفعه ای خشایار داد زد:شهاااب؟
من:ها
خشایار:بیا ماشین منو ببر که زود تر برسی 
من:ا مرس...
من":آخه پسر خوب من اگه بخوام ماشین تورو ببرم چجوری ماشین خودمو بیارم
خشایار خندیدو گفت:پس صبر کن برات آژانس بگیرم
من:قربونت
وقتی تاکسی اومد سریع پریدم توشو آدرس مطب و دادم بهش 

دم دره خونه که رسیدم مثل جت رقتم تو خونه و پریدم تو حموم یک هموم سر سری کردم و اومدم بیرون رفتم سراغ کمدم که گوشیم زنگ خورد خشایاربود
من:بگو
خشایار:ببین شهاب اون کت شلوار مشکیه بود کهع شبیه هم خریده بودیم اونو بپوش
من:چرا؟
خشایار:چون رزا گفت اونو نفسم دارن مثل هم لباس میپوشن 
من خندیدمو گفتم:باشه 
خدارو شکرلباسمم آماده شدو احتیاج به گشتن ندارم سریع همون کت و شلوارو پوشیدم
بعدم عطر و روی خودم خالی کردم و رفتم سوار ماشین شدم و به ضرب رسیدم دم خونه مامان اینا که دیدم بعله هم مامان هم بابا و هم شهلا حاضرو آماده دم درن تا منو دیدن اومدن نشستن
من:سلام
شهلا با خنده گفت:سلام شا دادماد
من:بس کن شیطونک
و باشوخی و خنده رسیدیم دم در خونه ی نفس اینا که همون موقع هم ماشین خشایار کنار ما وایستاد 
مامان:اینا اینجا چی کار میکنن؟
من:اومدن خاستگاری دیگه
مامان:خاستگاری کی نفس؟؟
من:نه بابا رزا
بابا :آخی ایشاالله خوشبخت بشن
شهلا:واه واه واه بیچاره رزا اون دختر که من توی مهمونی دیدم حیف برای این 
هممون خندیدیم و پیاده شدیم و باهم دیگه سلام و علیک کردیم توی همین حین شهلا و خشایار به همدیگه تیکه مینداختن که باصدای جیغ من تموم کردن بحثشونو که 
من:وااای بس کنید دیگه بابا خشایار تو خجالت بکش مثلا امشب شب خاستگاریته
خشایار:توام خجالت بکش انقدر مثل دخترا که سوسک میبینن جیغ نزن
بابا:خیله خوب کافیه به اندازه کافی دیر شده
همگی به سمت در باغ راه افتادیم و بابای خشایار زنگ و زد و چند دقیقه بعدش در باز شد ماهم رفتیم تو خیلی صحنه ی خنده داری شده بود دوتا خانواده اومده بودن به پیشواز دوتا خانواده دیگه از دور نفس و رزا رو دیدم که دوتاشون یک لباس ماکسی طلائی پوشیده بودن و موهاشونم مثل هم بسته بودم قدا و هیکلشونم که شبیه هم بود یکی از دور میدیدشون فکر میکرد خواهرای دوقولن 
مامان رزا:سلام خیلی خوش اومدین
هممون تشکر کردیم وبجواب احوال پرسیشونو دادیم و هرکی به سمت خونه ی خودش راه افتاد 
توی راه بابای نفس گفت:چون برای دوتا خانواده خاستگار اومده خانوم بزرگ توی هیچکدومشون شرکت نکردن و گفتم باشه برای شام آخر شب خدمت میرسن
مامان:نه دیگه مزاحم نمیشیم
مامان نفس:چه مزاحمتی بفرمایید خواهش میکنم
همه بزرگ ترا جلو رفتن و من و نفس پشت سرشون
من:خوشگل شدی
نفس:ممنون
نمی دونم چرا ولی حس کردم لحنش باغرور همراهه
وقتی رسیدیم توی خونشون همه نشستیم و نفس م رفت توی آشپز خونه و چند دقیقه بعد با سینی هاویه آب پرتغال برگشت
بابای نفس:نفسم آب آناناس میاوری
نفس:آخه آب پرتغال خوشمزه تره
همه بااین حرفش خندیدن
بعداز یکذره حرفای متفرقه بابا رشته کلام و به دست گرفت و شروع کرد
بابا:خب جناب امیری ما امشب مزاحم شدیم که نفس خانوم و برای پسرم خاستگاری کنیم این آقایی که میبینید 30سالشه متخصص روانپزشکی سربازی نرفته به خاطر کف پای صافش یه چند سالم جهشی خونده
بابا:آفرین خوب واالله جناب راد من و مامانش که حرفی نداریم باید ببینیم نظر خود نفس جان چیه
خندم گرفته بود خبر نداشتن خود نفس ازم خاستگاری کرده بود ..ولی نه این کمال بی انصافیه اینجوری مشکل منم حل میشه باصدا بابا به خودم اومدم
-اجازه میدید چند دقیقه این دوتا جوون باهم صحبت کنن
آقای امیری:اجازه ی ماهم دست شماست
نفس بلند شد منم پشت سرش دفتیم توی اتاقش یک اتاق نسبطا بزرگ که همه چیزش طوسی بودو سلیقه ی خاصی توی چیدن وسایلش استفاده کرده 
باصدای نفس به خودم اومدم 
-خوب دکتر برنامه چیه
من:نمی دونم واالله
نفس:شما رمان می خونین
من:آره 
نفس:همخونه رو خوندید؟
من:بله 
نفس:خب خدارو شکر ببینین تمام کارامون مثل اوناست به غیر از چند تا چیزش
من با خنده:چه چیزش
نفس:میشه بپرسم به چی دارین می خندید؟
من:زندگی مارو نگاه کن شده مثل رمانا
نفسم خندیدو گفت:ببین این چندتا تفاوت شامل اینکه ...
یکدفعه ای جیغ زد:ااا
من:چیه ؟چی شده
نفس:چه جالب اسم توی رمان همخونه هم پسره اسمش شهاب بود
راست میگفت تاحالا اینجوری بهش نگاه نکرده بودم
من:آره راست میگی حالا بگو ببینم فرقش چیه
نفس:آها نگاه کنین چندتا فرقش اول اینه که اونا عاشق هم میشن ولی مانه شهاب خیلی غیرتی بود روی یلدا که شما نیستی یلدا جلوی شهاب روسری سرش میکرد که بازم من نیستم رفتارای شهاب خیلی برای یلدا مهم بود که بازم در مورد ماصدق نمی کنه 
نفس:خب متوجه شدید؟
من:آره کاملا
نفس:اوه اوه بریم که الان یک ساعته این بالاییم 
خندم گرفته بود حرفاش پراز شیطنت بود حتی این حرفش که گفت یک ساعت بالاییم و بعد ریز خندید .
باخنده رفتیم پایین که همه برامون دست زدن
نفس

اونشب بعداز این که منو شهاب اومدیم پایین کنار هم نشستیم و همه جفت جفت حرف میزدن فقط منو شهاب ساکت بودیم که یک دفعه ای شهاب گفت:راستی نفس خاله مرجانت اینا کجان
خندیدم و گفتم:می خواستی رها شخصا ازت پذیرایی کنه
شهابم خندید یک دفعه ای برای اینکه حس حسادت شهاب و برانگیخته کنم بالحن غمگینی گفتم : شهاب؟
اونم برگشت و گفت:جانم
می دونستم کلمه ی جانم تکه کلامشه درست مثل خودم برای همین به خودم نگرفتم و گفتم:من خیلی خرم نه؟
شهاب :نه این چه حرفیه
من:آخه هنوزم ...هنوزم... 
نتونستم بگم بغض گلومو فشار میداد حالا که می خواستم شهاب و اذیت کنم ولی فهمیدم که هنوزم یکذره ته دلم به رها علاقه دارم
شهاب:هنوز چی ؟
من:ناراحت نمی شی در مورد رهاست ها
شهاب:نه عزیزم من قبل از این که دوستت باشم یا مثلا شوهرت پزشکتم پس بگو
من با بغض گفتم:من هنوزم رهارو یکذره دوست دارم
شهاب یکدفعه ای بلند شد همه داشتیم با تعجب نگاش میکردیم که شهاب رو به بابا گفت:آقای امیری میشه منو نفس بریم توی باغ
همه خندیدن و بابا با لبخند موافقتش و اعلام کرد من و شهاب رفتیم ته باغ جایی که چند تا نیمکت داشت که پاتق منو رزا بود باصدای شهاب به خودم اومدم
شهاب:نفس بیا اینجا بشین و به کنار خودش اشاره کرد منم رفتم کنارش نشستم که شهاب خیلی آروم بغلم کردو گفت:گریه کن نفس خواهش میکنم 
منم که بغض بد جوری گلومو اذیت میکرد شروع کردم به گریه کردن انقدر گریه کردم که سبک شدم هیچوقت اینقدر آزادانه پیش یکی گریه نکرده بودم .بعداز این که من گریم تموم شد همونجا با شهاب نشستیم ومن از خاطرات بچگیم بارزا تعریف میکردم و میخندیدیم که یک دفعه ای صدای رها اومد:به به می بینم که خوب خلوت کردین
من نا خدا گاه دست شهاب و گرفتم اونم یک فشار کوچولو بهش وارد کردو رو به رها گفت:زنمه چرا نباید باهاش خلوت کنم
رها بایک لبخند تمسخر آمیز گفت:خلوتتو بذار وقتی تو خونه باهم تنها بودی
شهاب:دیگه این چیزاش به خودمون مربوطه بگو ببینم چی می خوای
رها:هیچی اون امانتی که دستت داشتمو می خوام حالا پس بگیرم
شهاب:یادم نمیاد امانتی از تو داشته باشم
رها:چرا داری خوب فکر کن...
شهاب:هرچی فکر میکنم چیزی یادم نمیاد
رها:دکتر فکر نمی کردم انقدر خنگ باشی 
شهاب:من خنگ نیستم ولی تاجایی که یادمه همیشه از کسی امانتی میگرفتم که وقتی دستم به امانتیش می خوره نجس نشه 
رها:ینی الان نفس نجسه
شهاب بایک لحن مثلا متعجبی گفت:نفس؟؟؟
رها:آره دیگه نفس امانتی من بوده
شهاب اومد چیزی بگه که صدای بابا از پشت سرش اومد:نفس امانتی من بود که باکمال میل سپردمش دست شهاب جان و مطمعنم از نفسم مثل تخم چشماش مراقبت میکنه نه مثل بعضیا که از لاش خورم پست ترن فقط دنبال کیف و کوک خودش باشن
رها که معلوم بود حسابی از اومدن بابا دست پاچه شده سریع گفت:سلام عمو خوب هستین
بابا با لبخند گفت:تا وقتی نفسم پیش شوهرش ینی شهابِ خوب و خوش باشه چرا من خوش نباشم
رها که دیگه موندن و جایز ندید بایک ببخشید سریع در رفت منم دست شهاب و ول کردم و پریدم بغل بابا 
بابا:شهاب جان من نفس و به تو سپردم
شهاب سرشو انداخت پایین و گفت:همونطور که گفتین مثل تخم چشمام ازش مراقبت میکنم آقای امیری
بابا:آقای امیری چیه یک چیز دیگه صدام کن
من:بابا؟
بابا:جون بابا
من:میشه مجید جون صداتون کنه
بابا دماغم و کشید و گفت مگه همه مثل تو پروو ان بچه جان 
هممون خندیدیم و شهاب گفت:چشم بابا جون
باباهم یک لبخند پدرانه زد و از اونجا دور شد همون موقع که بابا رفت صدای دست از پشت بو ته ها بلند شد بعدش قامت خشایار و رزا....
خشایار:نه خوشم اومد ایولا
رزا که معلوم بوده همه حرفارو شنیده بود چون چشماش بارونی بودو وقتی نگاه منو به خودش دید دست خشایار و ول کرو دوید طرف من منم دستمو از توی دست شهاب کشیدم بیرون و همدیگه رو بغل کردیم من که دیگه اونروز برام اشکی نمونده بود گریه نکردم ولی رزا کلی گریه کرد خشایاروشهاب برای این که جو روعوض کنن شروع کردن باهم دیگه کل کل کردن

شهاب:شمادوتا از کی فال گوش وایستادین؟
خشایار:میشه گفت از اولش 
بعداز کلی کلنجار رفتن خشایار که دید اشک رزا بند نمیاد رو به رزا گفت:عزیزم بس کن دیگه
شهاب :اوهوک "عزیزم"چه غلطا بشین بینیم بابا هنوز دهنت بو شیر میده 
خشایار:اِ اونوقت شما که دهنت بوشیر نمی ده بو چی میده 
شهاب:بو آدامس خرسی 
رزا که دیگه گریش تموم شده بود داشت بامن به حرفای اینا می خندید
که همون موقع صدای مامان اومد که داشت داد میزد و می گفت:نفس 
من:بله مامان
مامان:برو رزا و خاله اینا تو صدا کن بگو شام حاضره
من:باشه 
چهار تایی داشتیم به سمت خونه خاله مینا اینا حرکت میکردیم که خشایار با صدایی که پراز نگرانی بودو من تاحالاازش نشنیده بودم گفت:نفس ..شهاب مطمعنین؟
شهاب:از چی؟
خشایر:از این که می خواین صوری ازدواج کنین
من:چاره چیه؟
رزا و خشایار خواستن چیزی بگن که منو شهاب سریع موضوع رو عوض کردیم . میدونستم رزا چی می خواد بگه ولی خشایار چی می خواست بگه که شهاب نذاشت...
وقتی خاله اینا رو صدا کردیم دوباره چهار تایی در سکوت مطلق به سمت خونه ما راه افتادیم .
وقتی درو باز کردیم و همه ما چهار تارو باهم دیدن دست زدن .
شهاب و خشایار رفتن پیش عمو و بابا منو رزا هم رفتیم تو آشپز خونه که میز شام و بچینیم .
وقتی از آشپز خونه اومدیم بیرون دیدیم مامان بزرگم نشسته
مادوتا هم رفتیم جلو و سلام و علیک کردیم اونم بهمون تبریک گفت بعدش صدای مامان اومد که بریم سر میز شام
همه نشسته بودن سر میز شام به غیر از منو رزا و خشایار و شهاب که به دستور مامان بزرگ باید فقط دوتا ظرف برمی داشتیم و و میرفتیم بیرون غذا می خوردیم ..
وقتی رفتیم روی صندلی های روی ایون نشستیم چهار تامون زدیم زیر خنده 
من:رزا بیا منو تو توی یک بشقاب بخوریم
رزا می خواست چیزی بگه که صدای اعتراض خشایار بلند شد که میگفت:اوهوک نفس خانوم تو مگه خودت ناموس نداری که می خوای با زن من تو یک بشقاب غذا بخوری؟؟
من:خب خشایر جان شما ایشاالله از دفعه ی دیگه با رزا توی یک بشقاب غذا بخور
خشایار با سرتقی گفت:نخیر نمیشه 
منم که دیدم خشایار و نمیشه راضی کرد گفتم باشه و تکیه دادم به صندلی 
خشایار:آورین..آورین دختر خوب
شهاب:نفس مگه تو نمی خوری 
منم که دیدم خیلی زشته اگه بگم نمی خوام باتو توی یک ظرف بخورم برای همین گفتم:اشتها ندارم مرسی 
شهاب دست از خوردن کشید و گفت:چون منم دارم تواین ظرف غذا می خورم...
من:نه بابا چه ربطی داره 
خشایار :پس اگه ربطی نداره بخور
من:توبه حرفای ماگوش میدی یاداری شام می خوری 
خشایار قبل از اینکه قاشقشو بذاره تو دهنش گفت:هم غذا می خورم هم فیلم سینمایی تماشا می کنم 
من:آها 
وبرای اینکه شهاب بیشتراز این خرد نشه شروع کردم به غذا خوردن 
خودمم نمی دونستم چه مرگم شده بود منی که توی این چند مدت فکر می کردم عاشق شهاب شدم حالا فهمیده بودم یک حس عادت بود و ...
غذامون که تموم شد داشتیم می گفتیم و می خندیدیم که یک دفعه ای خشایار گفت:بچه ها هستین آهنگ بذاریم و برقصیم 
هممون موافقت کردیم و خواستیم بریم تو اتاق من که آهنگ بذاریم وقتی داشتیم از پله ها بالا می رفتیم خاله مینا گفت:بچه ها کجا میرین؟
من:خاله داریم میریم تو اتاق من آهنگ بذاریم
عمو معین:خب مگه ما دل نداریم. بیا همین جا آهنگ بذار 
منم یک چشم کوچولو گفتم و دویدم طرف اتاقم و سی دی های آهنگ و برداشتم و رفتم پایین 
وقتی سی دی رو گذاشتم سکوت محسن یگانه هم شروع کرد به خوندن:
روزای سخت نبودن باتو خلاء امیدو تجربه کردم
داق دلم که بی تو تازه میشد
هم نفسم شد سایه ی سردم
تورو میدیدم از اونور ابرا که می خوای سرسری از من رد شی
آسمونو بی تو خط خطی کردم...

تو فاز آهنگ بودم و داشتم به رقص رزا و خشایا نگاه میکردم و دست یکی جلوم دراز شد نگاه که کردم دیدم باباست باخنده دستمو دادم دستش فکر می کردم می خواد باهام برقصه که دست منو گذاشت تو دست شهاب و رفت سر جاش نشست منم شروع کردم با شهاب رقصیدن وسط آهنگ بودیم که رزا گفت:نفس برو یک آهنگ بذار که تانگو برقصیم
من باشه فقط چی بذارم؟
رزا می خواست بگه چی بذارم که همون موقع خاله مر جان و عمو امیر و رها و رامین اومدن و با همه سلام و علیک کردن ومن و شهابم رفتیم نشستیم ولی رزا و خشایار داشتن با آهنگای مختلف می رقصیدن که یک دفعه ای رها اومد جلوم و گفت افتخار رقص میدین 
شهاب با تندی گفت:نخیر
مامان شهابم که از همه جا بی خبر بود با مهربونی گفت:اِ مادر چی کار داری عروسم می خواد با پسر خالش برقصه 
شهاب منتظر بود که من مخالفت کنم ولی من با یک لبخند بد جنسانه گفتم باشه فقط وایستا برم یک آهنگ خوب بذارم میام به قیافه شهاب که نگاه کردم دیدم چشماش پر خون شده و داره به من نگاه میکنه و به رها که نگاه کردم دیدم با چشمای پراز تعجب داره نگام میکنه و یک لبخند پراز اطمینان رو لبشه 
منم رفتم سراغ ضبط و چند تا آهنگ و جلو عقب بردم و رسیدم و به آهنگ مورد نظرم و وقتی بالبخند بلند شدم صدای آهنگ روتو کم کن محسن یگانه پیچید تو ی خونه و همه ساکت شدم:
روتو کم کن بی حیا 
دیگه سراغ من نیا
انگشت نمای شهر شدی 
بیا به روی رو سیاه
تحملت سخته چقدر
اصلا خود مصیبته
می خوام یه عمر نبینمت
یک لحظشم غنیمته

به همه نگاه کردم شهاب و رزا و بابا و عمو معین و خشایار داشتن بالبخند به من نگاه میکردن 
رها و رامین وخاله مرجان و عمو امیر داشتن با خشم نگام می کردن
بقیه هم داشتن با تعجب نگام می کردن طفلکیا نمی دونستن چرا من همچین آهنگی گذاشتم 
با قدمای محکم رفتم سمت رها و با تمسخر نگاش کردم و گفتم:پسر خاله شرمنده آهنگ خوب پیدا نکردم و حس رقصیدنمم رفته و با تامل رفتم سمت شهاب و کنارش نشستم اونم دستشو دور شونم پیچید و کار گوشم گفت:ورووجک 
خندیدم و هیچی نگفتم.
اونشبم بالا خره تموم شد و قرار شد هفته آینده ماچهار تا توی یک روز نامزد کنیم
تو اتا قم دراز کشیده بودم که گوشیم زنگ خورد به صفحش که نگاه کردم دیدم شهابه
من:بله
شهاب:علیک سلام
من :گیریم که سلام بعدش
شهاب:نفس حالت خوبه چرا پاچه می گیری
من:ببخشید اعصابم خرده حالا زودتر میشه کارت رو بگی
شهاب:هیچی می خواستم بگم نیم ساعت دیگه دم درم 
من باتعجب گفتم:برای چی
شهاب:مگه رزا بهت نگفت امروز قراره چهار تایی بریم لباس برای نامزدیمون بخریم
من:نه بابا رزا رو اصلا این روزا ندیدم که بخواد بهم بگه ...حالا نمیشه من نیام
شهاب با جدیت گفت:نه نمیشه باید بیای
من که دیگه حوصلم سر رفته بود از خونه نشینی از یکطرفم حوصله بحث کردن نداشتم قبول کردم و سریع رفتم یک دوش فوری گرفتم و موهامو همونطور خیس بالای سرم بستم و یک مانتو کوتاه قرمز با شلوار و شال مشکی پوشیدم و کفش های قرمز آل استار مم پوشیدم بر خلاف همیشه یک آرایش ملیح کردم و اومدم از خونه بیرون همین که در رو بستم ماشین شهاب جلو پام ترمز کرد .
اومدم درو باز کنم که خودش از داخل برام باز کرد و من نشستم و هیچی نگفتم
شهاب باخنده گفت:علیک سلام
تا اومدم چیزی بگم خودش سریع تر گفت:آها ببخشید گیرم که سلام کردی چی میشه اونوقت
خندم گرفته بود از اینکه داشت ادامو در میاورد ولی به روی خودم نیاوردم 
شهاب یک نگاه به من کرد و گفت:یادته اولین چیزی که وقتی برای اولین بار همدیگه رو دیدیم بهت چی گفتم
من:سلام
شهاب :بی مزه منظورم بعداز اونه
من بااین که یادم بود ولی به روی خودم نیاوردم و مثلا چنددقیقه فکرکردم و گفتم:داشتی در مورد قرمزی صورت ما نطق می کردی
شهاب باصدای بلند خندید و گفت:خب گفتم وقتی دارین جلوی خندتونو میگیرین خیلی ضایع است
من:خب که چی
شهاب همونطور که ماشین و روشن میکرد گفت:منظورم اینه که الانم جلوی خندتونگیر چون خیلی تابلو 
ایندفعه دیگه واقعت نتونستم جلوی خندمو بگیرم و خندیدم 
من:راستی رزا اینا کجان
شهاب:برای ساعت 6 جلوی پاساژ... قرار گذاشتیم
من:اوهوم
دیگه تارسیدن به پاساژ حرفی بینمون رد و بدل نشد جز صدای موسیقیه بیکلامی که از پخش ماشین میومد 
شهاب:پیاده شو رسیدیم 
من:اومدم 
واز ماشین پریدم بیرون
ساعت تازه پنج و نیم بود و منو شهاب همین جوری تو پاساژول می چرخیدیم که یکدفعه ای شهاب دستمو گرفت و کشید 
من:اِ شهاب چته
شهاب:بیا اینو نگاه کن ببین خوشت میاد 
به لباسی که شهاب اشاره کرده بود نگاه کردم یک لباس آبی فیروزه ای بود که قدش خیلی بلند بودو آستیناشم بااین که بلند بود ولی مدل خنجری بود 
من:برای نامزدی
شهاب»نه اونو که قراره با رزا انتخاب کنید چون میخوایم لباسامون شبیه هم باشه
من:باشه پس برم بپوشمش
شهاب:بروتو ودستشو گذاشت پشت کمرمو و بردم تو مغازه
وقتی لباسو پوشیدم خودم کف کردم از دیدن خودم 
چشمام بدجوری بااین لباس ست شده بودو خوشگلم میکرد حتی باسایه قرمزی که زده بودم بازم بهم میومد .
باصدای شهاب به خودم اومدم:نفس جان نپوشیدی؟
من درو باز کردم و گفتم:چرا 
شهاب تاچشمش به من خورد چشماش برق زد خوشحال شدم از این که خوشش اومده بود 
شهاب:خوشت اومده
من بالبخند گفت:آره
شهاب:خب درش بیار 
من اومدم درو ببندم که چشمم به قیمتش که رو آستینش نصب شده بودافتاد سرم سوت کشید شهاب اومد بره سمت فروشنده که آستینشو گرفتم اونم باتعجب برگشت سمتم.
من:شهاب نمی خوامش
شهاب با تعجب بیشتری گفت:واسه چی توکه خیلی خوشت اومده بود؟؟
بااین که هیچوقت برام قیمت لباسا و انواع چیزا مهم نبود ولی بازم دوست نداشتم شهاب همچین پولی برای لباس من بده .باصدای شهاب به خودم اومدم
شهاب:ها نفس ؟چرا؟
من:آخه...
شهاب دستشو گذاشت زیر چونمو سرمو بلند کرد و گفت:آخه چی
من:قیمتش 
شهاب اخماش رفت تو هم و گفت:لباست و در بیارو بیا بیرون 
رفتم تو درو بستم شاید دلم لباسرو خیلی می خواست ولی دوست نداشتم شهاب برام اینو می خرید.
داشتم با خودم فکر میکردم که خوب شد شهاب اینو برام نخرید خودم بعدا میو مدم می خریدمش .
وقتی از اتاق پروو اومد بیرون لباس و دست شهاب که اخماش هنوز تو هم بود دادم و از مغازه خارج شد بعداز چنددقیقه شهاب با کیسه ی نایلونی اومد بیرون و رو به من گفت:بفرمایید
باتعجب کیسه رو از دستش گرفتم و ودیدم توش همون لباسه 
سرمو که بلند کردم دیدم شهاب داره آروم آروم قدم میزنه از پشت که بهش نگاه کردم یک لحظه دلم ضعف رفت یک تیشرت جذب مشکی پوشیده بود بایک شلوار مشکی .خیلی رنگ مشکی بهش میومد مخصوصا بااون دوتا چشمای چشمک زن مشکیش .وقتی حواسم جمع شد دیدم شهاب خیلی ازم دور شده.حتما خیلی از دستم ناراحت بود .
بااین که آدم مغروری بودم ولی همیشه وقتی تقصیرمن بود میرفتم معذرت خواهی ,دویدم سمتش و دستشو گرفتم و جلوش وایستادم
داشت با تعجب و دلخوری نگام میکرد
من :شهاب!!
شهاب بااخم:بله
من سرموانداختم پایین و گفتم:ببخشید ولی نمی خواستم برای لباسی که می خواستی برام بخری اینقدر پول بدی 
سرمو که بلند کردم دیدم داره بالبخند نگام میکنه وقتی نگام و دید لپم و کشید و گفت:خانوم کوچولو من که عصبانی نشدم ازت که معذرت خواهی می کنی فقط دلخور شدم بعدشم چرا همچین فکری کردی که من نباید پول لباستو بدم ؟ها؟
بعداز یک مکث کوتاه گفت:من مثلا قراره شوهرت بشم حالا درسته مصلحتی ولی بالاخره قراره اسمت بیاد تو شناسنامم .فهمیدی
من لبخندی زدم و اومدم تشکر کنم که گوشی شهاب زنگ خورد همین که گوشیش و جواب داد صدای داد خشایار اومد شهابم تلفنشو از گوشش دور کرد و به ساعتش نگاه کرد و زبونشو آورد بیرون و گاز گرفت نفمیدم منظورش چی بود .
به ساعتم که نگاه کردم فهمیدم منظورش چی بود منظورش این بود که کلی دیر کردیم با شهاب بدون هیچ حرفی به طرف پارکینگ راه افتادیم در حالی که صدای خشایار هنوز میومد ولی شهاب بیخیال گوشیش و گذاشته بود تو جیب پیراهنش و منم داشتم ریز ریز میخندیدم
دم در پاساژ که رسیدیم شهاب گوشیش و قطع کرد و به سمت رزا اینا راه افتا دیم خشایار و میدیدم که داره باخنده یک شماره میگیره حدس زدم داره شماره ی شهابو میگیره 
وقتی خشایار مارو دید سعی کرد لبخندش و بخوره و اخم کنه ولی موفق نبودو قیافش خیلی خنده دار شده بود .
اونم وقتی قیافه خندون مارو دید خندید و با حرص گفت:نیم ساعته اینجا ییم بعد شما دوتا دارین میخندین
همونجور که داشتیم با خشایار و رزا دست میدادیم شهاب توضیح داد که چون نیم ساعت زود تر رسیده بودن رفتم تا یک دوری بزنن ولی نفهیدن چجوری یک ساعت گذشت.
بالا خره بعداز کلی خنده و شوخی وارد پاساژ شدیم .
منو رزا کنار هم و شهاب و خشایارم پشت سرمون .
همینجوری داشتیم لباسارو دید میزدیم که یک دفعه ای چشمم خورد به یک لباس خیلی ملوس
برگشتم سمت رزا که دیدم داره به همون لباس نگاه میکنه خندم گرفته بود سلیقه منو رزا کی باهم فرق داشت که این دفعه فعه ی دوممون باشه 
.
برگشتم سمت شهاب وخشایر که دیدم اون دوتا مشغول بحث سر تیم فوتبال هستن اونقدر بحثشون عمیق بود که متوجه نشدن منو رزا وایستادیم و اون دوتا هم محکم خوردن به ما سرشونو گرفتن بالا که معذرت خواهی کنن که با دیدنن نفس و رزا باتعجب پرسیدن:شماها چرا وایستا دین ؟
رزا که باحالت قهر روشو برگردوندو رفت تو مغازه منم ایشی کردم و رفتم تو مغازه فروشندش یک دختر بلند و خیلی لوند بودوخوش برخورد و با خوش رویی جواب سلاممون رو داد و گفت:جانم بفرمایید
من:میشه دودست از اون لباس پشت ویترنتون به مابدین
فروشنده:کدوم؟
من:اون سمت چپی
فروشنده:باشه چشم الان براتون میارم 
همون موقع شهاب و خشایار هم وارد شدن ولی منو رزا انگار نه انگار که اون دوتا آدمن نه سوسک 
از دست فروشنده لباس هارو گرفتیم که بریم بپوشیم .
توی آینه به لباس نگاه کردم یک پیراهن دکلته که دقیقا تازیر سینه مشکی بودروش باگلای مشکی پوشیده شده بود وبعد تا بالای کمر نقره ای بود که از کنارش به حالت کشی رفته بود بالا و بایین اون قسمت هم یک تو خیلی کوتاه مشکی بود و بقیه دامنم هم نقره ای بود .هرکی میدیش فکر میکرد سه تیکه است . خیلی شیک بود من که خیلی خوشم اومد.باصدای در چشم از آینه برداشتم و درو باز کردم شهاب پشت در وایستا بود همین که منو دید قشنگ فکش اومد پایین بالبخندی که ازدیدن قیافش رو لبم ظاهر شد ولی سعی در مخفی کردنش داشتم دستمو بردم زیر چونشو دهنشو بستم .شهاب یک قدم اومد جلو و گفت
:بچرخ 
توی اون اتاقک کوچیک چرخی زدم و گفتم:خوبه
شهاب:عالیه سلیقه کی بود
من باخم گفتم:وقتی حواست نیست که نمی فهمی همون بهترکه ندونی 
شهاب یک تک خنده ای زدو گفت:اِ خب ببخشید دیگه
منم چون دیدم شهاب اونموقع منو بخشید منم بهش یک لبخند زدم که شهاب بالبخند شیطنت باری گفت:نفسی!!!!
من :هـــا
شهاب اخم ظزیفی کردو گفت:ها چیه بی تربیت 
من:خب حالا بفرمایید
شهاب دوباره لبخندی زدو گفت:میشه لپت و بوس کنم ؟
من هولش دادم به سمت بیرونو همونطور که داشتم زور میزدم که اونو از اتاق خارج کنم گفت:پروو نشو دیگه 
و درو بستم و لباسمو در آوردم هرچند که بدمم نمیو مد بوسم کنه ولی وقتی باخودم کنار اومدهم و فهمیدم اون حس اصلا عشق نبوده ...
باصدای در اجازه ی بیشتر فکرکردن واز مخم گرفتم و رفتم بیرون بعداز این که لباسارو خریدیم رفتیم توی یک کافی شاپ و یکذره خستگی در میکردیم که گوشیم زنگ خورد به صفحش که نگاه کردم دیدم سپهره لبخند زدم وجواب دادم:سلام عجیجم چطوری
سپهر:سلام خواهری جونم چطوری خوشمل داداش
وقتی داشتم حرف میزدم داشتم به شهاب نگاه میکردم وقتی صدای سپهرو شنیدیک نفس کشید و اخمش و که باکلمه عزیزم من توهم کرده بود و باز کردو وقتی سپهر گفت خواهری یک لبخند زد 
سپهر:خب عروس خانوم خوبی؟خوشی ؟سلامتی؟شهاب خوبه؟رزا خوبه؟اون پسره که رزارو گرفته اسمش چیه؟
من:واااای سپهر چقدر فک زدی !ممنون هممون خوبیم اسم اونم خشایاره
بعداز یکم صحبت بااسپهر گوشی رو قطع کردم و روبه جمع گفتم سپهر سلام رسوندو اون سه تاهم گفتن سلامت باشه
وقتی شهاب منو دم در رسوند به سمتش برگشتم و گفتم:ممنون
شهاب:خواهش می کنم 
وقتی رفتم تو دیدم خونه سوت وکوره حدس زدم همه خونه مامان بزرگ هستن 
وقتی رسیدم تو اتاقم لباسارو در آوردم و گذاشتم توی جالباسی کفشای نقره ای و مشکی که خریده بودمم گذاشتم توی کلکسیون کفشام و لباسام و سریع در آوردم و گرفتم خوابیدم شانس آوردم شام و با بچه ها خورده بودم وگرنه کی حال داشت بره خونه مامان بزرگ .داشت خوابم میگرفت که یک دفعه ای یادم اومد که برای شهاب کت و شلوار نخریدیم .سریع بلند شدم و زنگ زدم یه شهاب بعداز سه تا بوق جواب داد
شهاب:بله؟
من:سلام شهاب
شهاب:اِ نفس تویی
من:مگه شمارم سیو نیست
شهاب:چرا ولی چون پشت فرمون بودم دیگه به صفحه اش نگاه نکردم. حالا جانم بفرمایید
من:شهاب تو و خشایار که کت و شلوار نخریدین امروز
شهاب خندید و گفت:باهوش خانوم از یک پاساژلباس زنونه فروشی که نمی شه کت شلوار خرید .
من:اِ راست میگی !خوب حالا می خوای چی کار کنی؟
شهاب:نگران نباش منو خشایار یک جایی رو میشناسیم میریم از ش میخریم 
من:باشه پس فعلا بای جوجو
شهاب خندیدو گفت:خوبه تو جوجویی نه من و بعد دوباره خندیدو گفت:بای
و گوشیشو قطع کرد 


*****
مامان:نفسم پاشو مامانی 
من:....
مامان:نفس جون پاشو الان وقت آرشگات میره
من با حواس پرتی گفتم:آرایشگاه واسه چی؟
مامان خندیدو گفت:مثل اینکه نامزدیدتِ ها 
مثل برق گرفته ها نشستم روتخت و گفتم:اِ اِ راست میگیا
مامان بلند خندید و گفت:بیچاره شهاب
تا اومدم غر بزنم 
مامان:خیله خوب خوش به حال شهاب حالا هم بدو برو حموم که الان رزا پیداش میشه
دیگه از ترس رزا هم سریع از جا پریدم و رفتم سمت حموم .باورم نمی شد که امروز نامزدیم بود اونم بامردی که یک زمانی فکر میکردم مثل دخترای 15ساله در یک نگاه عاشقش شدم ولی بعدا باز دوباره فهمیدم فقط یک علاقه نسبی بود می خوام نامزدی کنم ولی نمی خوام زندگی مشترک داشته باشیم ...می خوام ازدواج کنم......

سریع از حموم زدم بیرونو موهامو یک شونه کردم که زیر دست آرایشگراگره نخوره .بعدسریع یک مانتو کتون کوتاه و یک شلوار مشکی و شال مشکی سرم کردم و کفشامم یک جفت کفش کتونی مشکی برداشتم و از اتاق زدم بیرون دیدم رزا باقیافه اخمو داره نگام میکنه
من:سلام غر نزن دیگه آمادم 
رزا:این چیه پوشیدی؟
به قیافه خودش نگاه کردم یک مانتو آبی کوتاه پوشیده بود و یک شلوار لی یخی ویک شال آبی هم سرش بود
من:میشه بپرسم الان تیپ من باتو چه فرقی داره
رزا:راست میگی ببخشید یک خورده عصبی ام
من:اوه حالا چرا عصبی
رزا:تو از هفت دولت آزادی من که می خوام واقعا ازدواج کنم
من بالحن شیطنت باری گفتم:رزا جون الان فقط نامزدی ها لازم نیست بری زیر یک سقف زندگی کنی
و بعداز اتمام حرفم شروع کردم به دوویدن به سمت درو همونجور پابرهنه رفتم بیرون که خوردم به یکی یک نگاه سریع انداختم دیدم شهاب داره باتعجب نگام میکنه منم سریع رفتم پشت شهاب رزا هم دنبالم داشتیم دور شهاب می چر خیدیم که یک دفعه خشایار رسید و رزا رو گرفت شهابم منو .رزا داشت تقلا میکرد که بیاد منو بزنه منم داشتم می خندیدم
خشایار:دِ بس کنید دیگه خیر سرتون امروز نامزدیتونه
من:خب منم داشتم به رزا همینو می گفتم
رزا یک جیغ زد منم دوباره خندیدم
باشهاب توی ماشین نشسته بودیم که شهاب باخنده گفت:چه آتیشی سوزونده بودی که مجبور شدی پابرهنه فرار کنی تو کوچه 
من ریز خندیدم و گفتم:هیچی رزا گفت عصبیه منم گفتم واسه چی اونم گفت من از هفت دولت آزادم اون که می خواد واقعا ازدواج کنه منم گفتم حالا فعلا لازم نیست برن زیر یک سقف که از الان عصبیه
وبعداز اتمام حرفم شروع کردم به خندیدن شهابم خندید 
من:شهاب؟
شهاب:جانم؟
من:تو تاحالا قبل از ماجراها که مجبور شدیم اینجوری ازدواج کنیم تاحالا به عاشق شدن فکر کرده بودی؟
شهاب:میشه اول تو بگی!
من:مسخره است ولی فقط تو این ازدواج مایک مورد اشکال پیدامیکنه
شهاب:متوجه منظورت نمیشم
من:من همیشه از راهنمایی دوست داشتم یک ازدواج صوری بکنم و بعد عاشق بشم الان اون ازدواج صوری هرو کردم ولی قرار نیست عاشق بشم
شهاب خندید و گفت:من قبل از آشناییم باسروناز بیشتر فکرو زکرم روی این بود که یک همسرخوب انتخاب کنم ویک زندگی خوب داشته باشم ولی بعداز اون ماجرا دورهرچی زن و دوست دختربود و خط کشیدم تااین که باتو آشناشدم والانم درخدمتتون هستم
من:شهاب میشه اگه یک روزی دوست داشتی جریان سرونازو برام تعریف کنی 
شهاب:باشه حتما راستی نفس من دوروز مرخصی گرفتم قرار بذارین این داستان و تعریف کنید 
من خندیدم و گفتم باشه 
شهاب منو جلو آرایشگاه پیاده کرد و آروم خم شدو لپم و بوس کرد 
خندیدم و گفتم دیوونه وبعد درو باز کردم و رفتم بیرون رزا هم همون موقع از ماشین پیاده شدو باهم رفتیم تو .
آرایشگرهم چون دوستای مامان اینا بودو مارو میشناخت حسابی تحویلمون گرفت و بعداز این که منو رزا سفارش کردیم شبیه هم باشه و لباس و بهش نشون دادیم اونم سرشو به عنوان باشه تکون دادو شروع کرد اول موهای رزارو اتو کشیدن چون موهای من که لخت بودو احتیاج نداشت وقتی موهای رزا رو اتو کشید و بعدش شروع کرد به آرایش کردنمون بعداز آرایش هم موهامونو درست کرد یه شش ساعتی زیر دستش بودیم
خانوم آرایشگر:بفرمایید عروس خانوما برین لباساتونو بپوشید بعد بیاین اینجا تا خودتونو ببینین منو رزا هم مثل این دخترایحرف گوش کن رفتیم لباس بپوشیم واصلا هم به هم نگاه نکردیم که بفهمیم چجوری درست شدیم وقتی لباس و پوشیدم رفتم اول جلوی آینه وایستادم دهنم افتاد زمین خیلی خوب شده بودم بااین مدل مو وآرایش و لباس سایه نقره ای خیلی به چشمام میومد و موهام هم رو کشیده بودو حلقه حلقه بالا ی سرم به حالت شلوغ درس کرده بود و یک گل کوچیک نقره ای هم زده بود به سرم خیلی خوب شده بودم وقتی در اتاق و باز کردم همزمان رزا هم اومد بیرون همه سرا به سمت ماچرخید و یک لحظه تمام آرایشگاه و سکوت گرفت بعدش صدای سوت و دست به رزا که نگاه کردم انگار خودمو فقط باچشمای قهوه ای و موهای تیره تر میدم یک لحظه چشمام پراز اشک شد رزا هم...
همدیگرو بغل کردیم که خانوم آرایشگر بامهربونی دستشو گذاشت رو شونه ماو گفت:اِ گریه نکنین که تمام زحمتای ما از بین میره ها خوشحال باشین 
منو رزا یک نگاه بهم کردیم و خندیدیم 
همون موقع زنگ در و زدن و یکی از شاگردا آیفونو برداشتو بعد بالبخند به ما گفت:شوهراتون اومدن 
اول مرضیه خانوم -خانوم آرایشگر-رفت تا از شهاب و خشایار انعام بگیره بعد منو رزا باهم رفتیم بیرون وقتی شهاب و دیدم یک لحظه هنگ کردم فوق العاده شده بود توی اون کت و شلوار توسیش موهاشم یک وری ریخته بود تو صورت اونم قفل بود تو صورت من جالب اینجا بود که همین اتفاق برای رزا و خشایار هم افتاده بود .
فقط نفهمیدم چی شد ولی رفتم سمت شهاب و دستامو دور کمرش حلقه کردم .اونم بغلم کرد و کنار گوشم و بوسید بهش نگاه که کردم دیدم چشماش مثل من خیسه باصدای مرضیه خانوم به خودمون اومدیم:بابا بس کنید دیگه همه دارن نگاتون میکنن 
به سمتش که برگشتیم دیدیم داره گریه میکنه بقیه از از پشت شیشه های آرایشگاه نگاه میکردن و گریه می کردن
به رزا اینا هم که نگاه کردم دیدم چشمای رزا هم خیسه ولی خشایار نه 
بالاخره بعداز بدرقه آرایشگر سوار ماشین شدیم .
شهاب دست منو گرفت و گذاشت رو پاش منم هیچی نگفتم اونم در سکوت رانندگی میکرد که سی دی رو عوض کرد ویک آهنگ مشخص گذاشت که بیشتر شبیه یک متن بود تا شعر اینجوری بود:
خداحافظ نگووقتی...
هنوز درگیر چشماتم
خداحافظ نگو وقتی...
تا هرجا باشی همراتم
تواون گرمای خورشیدی ..
که میره رو به خاموشی
نمی دونی چقدر سخته...
شب سرد فراموشی
شبی که کوله بارت رو
میون گریه می بستی
یه احساسی به من می گفت
هنوزم عاشقم هستی

همون موقع رسیدیم باغ
خیلی جالب شده بود دوتا عروس با لباسا و آرایشا یک شکل و باقیافه های نسبتا شبیه بادوتا داماد باکت و شلوار یکسان
خلاصه بعداز این که به تمام مهمونا خوشآمدگفتیم رففتیم سرجامون نشستیم یک چیز خیلی جالب که خیلی فکرمنو به خودش مشغول کرده بود این بود که رها و رامین اومده بودن ولی خاله مرجان و عمو امیر نیومده بودن . همینجوری داشتیم با شهاب حرف میزدیم که یکدفعه یک شاخه گل رز قرمز جلو صورتم گرفته شد باتعجب برگشتم دیدم سپهره باخوشحالی بلند شدم وهمدیگرو بغل کردیم بعداز اینکه از بغل سپهر اومدم بیرون دیدم شهاب داره بالبخند نگامون میکنه وقتی دید من از بغل سپهر اومدم بیرون شهابم بلند شد و باهاش دست داد .
سپهر همونجور که دست شهاب تو دستش بود با صورت جدی و صدای خیلی محکم گفت:آقا شهاب اصلا دوست ندارم یک روز فقط یک روز نفس و رزا ناراحت باشن امیدوارم منظورمو درک کرده باشین 
شهاب بالبخند اطمینان بخش و محبت آمیزی گفت:خیالت تخت سپهر جان 
سپهر یک لبخندی زد و شهاب و بغل کرد و دم گوشش جوری که من نشنوم گفت:شهاب توروخدا مراقبش باش نفس ضربه خوردست منم خیلی دوسش دارم فقط ازت می خوام مراقبش باشی
شهاب:خیالت جمع مثل تخم چشمام ازش مراقبت می کنم 
وقتی چشمای سپهرو نگاه کردم دیدم پراز اشکه
من:سپهر!!
سپهر:جانم عزیزم؟
من پریدم بغلش و دیگه واقعا گریه کردم لرزش شونه های سپهرهم حس میکردم یکدفعه ای دیدم سپهر سرشو بلند کرد به پشت سرش که نگاه کردم دیدم رزا باگریه دستشو گذاشته رو شونه سپهر سپهرم برگشت ورزارو بغل کرد صدای هق هق منو رزا و سپهر کل فضای خونه رو پر کرده بود ...
باصدای یکی همه سرا به سمتش برگشت رها و رامین باچشمای اشکی جلومون وایستاده بودن 
رها:رزا نفس سپهر آقاشهاب و آقا خشایار می خوام از همتون معذرت خواهی کنم جلوی همین جمع که میبینین .
وتو سپهر که همیشه مثل یک برادر مواظب نفس و رزا بودی و باناراحتی اونا ناراحت میشدی پس باید به همون اندازه ازت معذرت خواهی کنم ..
نفس واقعا ازت معذرت می خوام ولی باورکن قصدم این نبود که داغونت کنم ولی...واقعا نمی دونم ولی چی ولی اینو بدون مامان بابا که از خجالتشون نیومدن چون تمام نقشه ها زیر سر اونا بود الانم منو رامین اومدیم که هم هدیتونو بدیم هم معذرت خواهی کنیم و بگیم ما دیگه اینجا زندگی نمی کنیم واومد جلو پیشونیم و بوسید و همون موقع هم چند قطره اشک از چشماش اومد بیرون رامینم از رزا معذرت خواهی کرد اونم گریه میکرد بعد رامین با خشایار دست داد و رها هم باشهاب .
رها و رامین داشتن میرفتن که من گفتم:رها!
رها باچشمای اشکی برگشت و گفت:جانم دختر خاله
یه لبخند نصفه نیمه زدم و گفتم اگه منو رزا ازتون بخوایم همه چیزو فراموش کنین و همین جا بمونین چی ؟قبول می کنین؟
رامین و رهایک لبخند غمگین زدن و گفتن:ینی میشه مثل برادرتون پیشتون باشیم
من اومدم جواب بدم که صدای محکم شهاب اومد که گفت:چراکه نه خوشحال میشم توی نامزدیم برادرای همسرم هم باشن 
من یک نگاه باتشکر بهش انداختم و رها و رامین هم سرشون زیر بود داشتم میومدن سمت ما که سریع وایستادن و رفتن سمت بابا و عمو که باچشمای اشکی داشتن این صحنه رو تماشا میکردن رها و رامین وقتی رسیدن جلوشون سریع خم شدن و رها دست بابا رو بوسید و رامینم دست عمو معین بااین کارشون جمع دست زدن و هق هق منو رزا بیشتر شد .
سینا از بین جمعیت اومد بیرونو گفت بابا بس کنین این فیلم هندی رو بیاین آهنگ بذارین 
و رفت سمت ضبط و آهنگ گذاشت فقط نمی دونم چرا سینا چشماش اشکی بود 
ما چهار تاهم رفتیم سمت جایگاهمون و نشستیم که شهاب گفت نفس پاشو برو با رها برقص
بادهن باز نگاش میکردم که یک لبخند زد و گفت:من بی غیرت نیستم ولی آدم شناس خوبی هستم رها و رامین پسرای بدی نیستم و واقعا همونجور که میگن مثل خواهراشون دوستتون دارن حالا هم بلند شو برو که داره بانگرانی نگات می کنه وقتی من بلند شدم رزا هم بلند شد داشتم باخودم فکر می کردم چقدر طرز فکر کردن این دوتا دوست شبیه همه وقتی رفتم سمت رها و گفتم بیا برقصیم چشماش برق اشک زد و باهم رفتیم وسط فقط دیدم سپهر خشایارو شهاب وگرفت و برد یک گوشه
داشتم به رقص رها و نفس نگاه می کردم و داشتم فکر میکردم که چقدر سپهر نفس اینا رو دوست داره که باصدای سپهر سرمو گرفتم بالا و بهش لبخند زدم اونم باچشمای غمگینش بهم لبخند زدو گفت:شهاب جان میشه لطف کنی یک لحظه بیای بیرون
من:باشه حتما الان میام
بلند شدم و دنبال سپهر راه افتادم دیدم خشایارم روی یک صندلی نشسته منم کنار خشایار نشستم و سپهرم جولومون نشست به چشمای غمگینش نگاه می کردم که سپهر شروع کرد به حرف زدن که ای کاش اون حر فارو نمی زد
سپهر:ببخشید فقط من میشه مخاطبم یک نفرتون باشه اینجوری راحت ترم 
منو خشایار سرمونو به علامت توافق تکون دادیم و سپهر اینجوری شروع کرد:ببین شهاب من حدودا از هشت سال پیش این دوتارو میشناسم و همیشه به چشم دوتا خواهرم بهشون نگاه کردم و حالا هم خوشحالم که باشما ها ازدواج کردن چون میدونم دوتاییتون دوسشون دارین.
شهاب من از طرز ازدواج تو و نفس خبر دارم ولی بازم می خوام مواظبش باشی ازت خواهش میکنم!
من دیگه کم کم داشتم نگران میشدم این چرا اینجوری حرف میزد بااین که چند جلسه بیشتر ندیدمش ولی خیلی ازش خوشم اومده بود 
سپهر:ببینین من یک خواهش دارم ازتون
من:چیه
سپهر سرشو انداخت پایین و گفت:میشه عروسیتونو زود تر بگیرین !
من:واسه چی
سپهر:می دونم خواسته نسبتا معقولی نیست ولی خیلی دوست دارم خواهرامو توی لباس عروس ببینم 
من بانگرانی گفتم:واسه چی مگه می خوای جایی بری
سپهر یک لبخند غمگین زد و گفت:معلوم نیست شاید
من:کجا
سپهر:اون دنیا
من که کپ کردم و نتونستم چیزی بگم ولی خشایار بلند شد داد زد:چــــــــــــــــــی؟
سپهر:هیس آروم تر حالا من که نمردم 
من داشتم باخودم فکر میکردم چطور میشه پسری به خوبی و خوش قلبی و مهربونی اون باید بیمار بشه !به سختی دهنمو باز کردم و با ضعیف ترین صدایی که از خودم سراغ داشتم گفتم:مشکلت چیه
سپهر:قلب
من:وااای
سپهر خندید ولی خنده ای که از صد تا گریه بدتربود 
من:سپهر تو باید خوب بشی فهمیدی وگرنه نفس داغون میشه میدونم که دوست نداری داغونی خواهرتو دوباره ببینی نه
سپهر سرشو انداخت زیر و گفت:نه دوست ندارم ولی شهاب خشایار خواهش می کنم مواظبشون باشین 
این حرفو که سپهر زد من برای اولین بار اشک خشایار و دیدم منم بغضم گرفته بود .
نفمیدم چی شد فقط توی یک لحظه فهمیدم که سپهر افتاد
خشایار:سپــــــــهر
همون موقع صدای نفس اومد که گفت:شهاب سپهری داداشی کجایین بیاین دیگه 
من:نفس سریع برو تو سرما می خوری ماالان میای...
ولی خیلی دیر شده بود چون نفس بارنگ شبیه گچ دیوار داشت به سپهر نگاه میکرد همون موقع صدای آنبولانسی که خشایار صداکرده بود اومد
بعدشم نفس یک جیغ کشیدو غش کرد

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 14
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 243
  • آی پی دیروز : 882
  • بازدید امروز : 1,422
  • باردید دیروز : 3,933
  • گوگل امروز : 211
  • گوگل دیروز : 812
  • بازدید هفته : 9,050
  • بازدید ماه : 13,860
  • بازدید سال : 13,860
  • بازدید کلی : 13,860