close
تبلیغات در اینترنت
رمان آرام در تنهایی قسمت اول
loading...

رمان فا

امروز تصمیم گرفتم راجع به یه دختر بی پناه،یا شایدم تنهاو یا شایدم بی کس بنویسم.یه دختر واقعا تنها.دختری که شاید از کل دنیا یه پدر بی رحم رو داشته باشه!یه پدری که دخترش براش هیچ اهمیتی نداشته باشه.. داستان ما راجع به یه دختره.دختری بنام آرام.دختر نوزده ساله ی تنها.دختری که پدرش روش…

رمان آرام در تنهایی قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1089 یکشنبه 16 آبان 1395 : 20:16 نظرات ()

امروز تصمیم گرفتم راجع به یه دختر بی پناه،یا شایدم تنهاو یا شایدم بی کس بنویسم.یه دختر واقعا تنها.دختری که شاید از کل دنیا یه پدر بی رحم رو داشته باشه!یه پدری که دخترش براش هیچ اهمیتی نداشته باشه..
داستان ما راجع به یه دختره.دختری بنام آرام.دختر نوزده ساله ی تنها.دختری که پدرش روش شرط بندی میکنه.توسط پدرش به یه غریبه فروخته میشه.مادرش رو از دست داده و تنها خواهرش با همسرش از ایران رفته.دختر داستان ما شاید بی پناه و تنها باشه ولی زرنگ تر ازاون چیزیه که بذاره پدرش زندگیشو تباه کنه.پس دوراه بیشتر نداره.یکی اینکه به دست یه غریبه نامردبیوفته.یااینکه از زندگیش فرار کنه و پناه ببره به یه غریبه آشنا!!!کدوم راه رو انتخاب میکنه؟؟؟؟
آرامـــــــــــ در تنهـــــــــــــــایی
حدیثه اسماعیلی!

به نام خدا.

آرام در تنهایی.


دم دمای صبح بودو او هنوز بیدار!به یاد قدیم ها که باخواهرش تا صبح بیدار می ماندند.اما حال چقدر از هم دورند!آنا در آلمان و آرام در ایران!به خورشید نگاه کرد.گرمایش کمکم در اتاق حس میشد.نور از لابه لای ابرها بر اتاق سرک میکشید و فضای اتاق را زیبا تر میکرد.بغضش را قورت داد.دستش را بالا آوردو به ساعت نگاه کرد.پنج صبح بودو او حتی چشم روی هم نگذاشته بود.پوزخندی زد و به مردم در حال رفت و آمد نگاه کرد!باخود گفت:
چه جالب!آنا تو آلمان!مامان زیرخاک!من اینجا!بابا....بابا کجاست؟؟؟هرجایی هست الا توخونه!از دوازده رفته معلوم نیست کجاس.انگار نه انگار یه دختر داره..........

    و باز سرش را به طرف خیابان چرخاند.تلفنش برای بار هزارم زنگ خورد.با حرص جواب دادو گفت:
    دانیال صدبار گفتم ولم کن!توپسر دوست بابامی جای داداشمی ولی انقد به من زنگ نزن و اذیتم نکن
    - دهن منو باز نکن.وسایلاتو جمع کن
    - وسایلامو جمع کنم کدوم گوری بیام؟؟؟؟؟میفهمی اگه بابام بفهمه من فرار کردم چیکارم میکنه؟؟؟
    - نگران باباتی؟؟؟اونی که تورو ف...ای بابا.آرام وسایلاتو جمع میکنی یانه؟؟؟
    - نه!تا دلیلشو بهم نگی نه!
    - ااا پس دلیل میخوای؟؟؟باشه درو باز کن
    - چی؟؟؟؟؟
    - میگم درو باز کن.من جلوخونتونم
    آرام از روی تخت پایین آمد و به طرف آیفون رفت.کلیدی را فشردو بعد در باز شد.دانیال را دید که وارد خانه می شود.نفس عمیقی کشید و کل استرسش را در خود پنهان کرد.میخواست بداند دلیل این پسر چیست که آنقدر اصرار به فرار او میکند.چند دقیقه بعد در خانه باز شد و پسری قد بلند با موهای بهم ریخته و اخمی غلیظ وارد خانه شد.با خشونت به آرام نگاه کرد.آرام آب دهانش راقورت داد وگفت:
    سلام
    دانیال فقط سری تکان داد.به او نزدیک شدو گفت:
    چرا به حرف من گوش نمیدی؟؟؟؟هان؟؟؟
    از فریاد او آرام ترسید.چشمانش را برای لحظه ای بست اما سریع بازش کردو گفت:
    من برای چی باید از خونه بابام فرار کنم و با تو بیام؟؟؟؟؟هان؟؟؟؟؟من غیر بابام هیچکیو ندارم میفهمی؟؟؟هیچکیو!اونم ول کنم؟
    - انقد بابا بابا میکنی میدونی چیکار کرده؟؟؟؟آره؟میدونی؟؟؟؟
    - نه نمیدونم ولی میخوام بدونم.میخوام بدونم چرا بخاطر کاری که اون کرده تو میگی باهات بیام.بگو.بگو چیکار کرده!!
    دانیال با دست هایش شقیقه هایش را مالید و بعد گفت:
    میگم بهت میگم
    کمی مکث کردو بعد ادامه داد:
    بیخیال!بیا با من بریم من دلیل دارم که میگم بیا فرار کن!دلیل دارم لعنتی.
    آرام عصبانی شدو فریاد زد:
    دانیال منو عصبانی نکن بگو ببینم دلیلش چیه که از شب گیر دادی میگی حاضرشم و باهات بیام
    با صدای فریاد آرام،دانیال هم به اوج عصبانیت رسیدو فریاد زد:
    دختره احمق...انقدی که تو بابا بابا میکنی،یک چهارمش بابات بهت اهمیت نمیده.طبق معمول هفته ای یبار که میره قمار بازی و مست میکنه و خداروشکر همشم میبازه دیشبم رفته بود خونه عموی من.شانس آوردی من اونجا بودم وگرنه الان بجای من یه عده آدم علاف و عوضی اینجا بودن.دیروز که بابات همه پولاشو گذاشت وسط مست مست بود.بمبم میترکید حالیش نمیشد.همرو به جلالی باخت.میفهمی؟همه چیشو باخت!زندگیشوباخت!جلالیم گفت ادامه میدی باباتم گفت آره ادامه میدم جلالی هم گفت چی میذاری وسط!میدونی چی گذاشت؟؟؟میدونـــــــــی؟؟؟؟
    آرام که تا اینجا فقط بغض کرده بود سرش را به نشانه منفی تکان داد.دانیال باهمون صدا گفت:
    تورو گذاشت وسط.عکس تورو گذاشت وسط.میفهمی؟؟؟؟؟؟رو تو قمار کرد.
    آرام با ناباوری به دانیال نگاه کرد.او چه میگفت؟؟؟؟پدرش؟؟؟پدرش روی دخترش شرط بسته بود؟این امکان نداشت.چند لحظه برای درک شرایط نیاز داشت.پس از دقایقی آرام با بغضو ناباوری تک خنده ای کردو گفت:
    چی؟؟؟؟بابام چیکار کرده؟؟؟؟
    - بابات.روی تو.شرط بست.عکس تورو گذاشت وسط و تورو به جلالی باخت!تموم شدی!تو دیگه دختر اون نیستی!باید بری بشی کلفت جلالی.
    آرام همچنان متعجب بود!گوش هایش نمیشنید اما وقتی عصبانیت و لب های دانیال را که مدام تکان میخوردند و میخواستند چیزی را به او بفهمانند باور کرد!روی زمین زانو زد.بغضش ترکید و اشکی از گوشه چشمش پایین ریخت.او پدرش بود!تنها فرد در زندگی اش بود.چگونه توانست چنین کاری با او و آینده اش بکند؟؟؟؟؟؟اشک هایش کمکم به هقهق تبدیل شد.دانیال جلوی پایش زانو زدو اورا در آغوش کشید و گفت:
    آرام!!!خواهر گلم...عزیز دلم...ما ازبچگی باهم بزرگ شدیم.من پیشتم نمیذارم به دست اون گرگ های بی صفت بیوفتی!نمیذارم دست جلالی بهت برسه.
    آرام میان هقهقش گفت:
    اون حـ...حق.. نداشت.حق نداشت با زندگی من با...ززی کنه.......اون منو...فروخت.به...
    خودش را از آغوش دانیال بیرون کشیدو با ناباوری گفت:
    به نوشیدنی غیر مجاز؟به قمار؟به پنجاه تا تیکه کاغذ؟؟؟آره!!!؟؟؟
    دانیال سرش را تکان داد و بعد گفت:
    آرام.آرام پاشو.الان میرسن!برسن بدبخت میشیم.پاشو...پاشو
    آرام سریع از جایش پاشد.حق با دانیال بود.اگر میماند بدبخت میشد!سریع به طرف اتاقش رفت.هرچه پول داشت برداشت.هر چیزی که ممکن بود یک روزی به آنها احتیاج پیداکند را برداشت.همه را در یه کوله پشتی جاکرد.سریع یک مانتو و شلوار پوشید.شالش را هم سرش کرد و از اتاق خارج شد!دانیال لبخند پر استرسی زد.تصمیم به رفتن گرفتند که صدای زنگ آیفون بلند شد.دانیال به آیفون نگاه کرد.همان دارو دسته جلالی بودند.با ترس چشمانش را باز و بسته کردو سریع گفت:
    درپشتی...بازه؟؟
    - آر..ره!اومدن؟؟؟
    - آره فقط بدو
    آرام اخرین نگاهش را به خانه کردو راه افتاد!سریع به طرف دری که به کوچه پشتی باز میشد رفتند.خداروشکر کسی آنجا نبود.دانیال گفت:
    خیلی عادی راه بیا.ماشین اون پشته.
    خودش هم خیلی عادی راه رفت.یک ون مشکی دم خانه شان بود.دانیال خیلی پنهانی آرام را سوار ماشین کرد و خودش هم پشت فرمان نشست.سریع حرکت کرد و از آینه به آنها نگاه کرد.متوجهشان نبودند.پایش را روی گاز فشرد و سریع از آنجا دور شد.پس از کمی دور شدن نفس های حبس شده آزاد شد!به ترمینال که رسیدند دانیال روبه آرام گفت:
    
من...من نمیتونم باهات بیام.تو خودت باید تنها بری.برای امنیت خودته.منو میشناسن.میدونم آدماش همه جا هستن.یکی منو ببینه سریع بهش خبر میده.من میام...میام بهت سر میزنم...قول میدم.فقط توهم بهم زنگ بزن.نه نه.من خودم بهت زنگ میزنم.فقط خودم.برو...زود برو بلیط بگیر.هرجا میخوای بری برو!فقط تو اراک نمون.برو یه شهری که توش آشنا داشته باشی باشه؟؟؟؟؟
آرام سرش را تکان دادو بعد با چشمانی پرازاشک از ماشین پیاده شد.فعلا زندگی اش مهم تر از ناراحتی اش بود.پس خیلی عادی به طرف باجه بلیط فروشی رفت.رو به مرد گفت:
سلام.من...بلیط میخوام.واسه همین الان
مرد با صدای کلفتی گفت:
بلیط کجا؟؟؟؟
آرام چشمانش را بست!تنها کسی که میتوانست به او کمک کند و از او حمایت کند او بود.فقط او.چشمانش را باز کردو گفت:
تـ...تهران
مرد سریع یک بلیط تهران به او داد وگفت:
اتوبوس یه ربع دیگه راه میوفته.برو
آرام از لحن مرد ناراحت شد،اما چیزی نگفت.به جایی که مرد گفت رفت.بلیط خودش را نشان داد.مرد نگاهی به او انداخت.بلیطش را گرفت و گفت:
بیا خانوم.این ماشین میره تهران
آرام پله های اتوبوس را بالا رفت و روی یک صندلی دونفره،کنار شیشه نشست.بغضش ترکید.تازه فهمید چه به روزش آمده.در دل گفت:
هــــه!بابام روم شرط بست پسردوست بابام اومد منو نجات داد.خدایا چرا من آخه؟منو باید به همین راحتی میذاشت وسط.اینم بابائه؟؟؟اون بالا شما به این آدم میگین بابا؟
و اشک هایش را پاک کرد.فردی کنارش نشست.خود را جمع و جور کرد.فعلا از هر آدمی میترسید.پیرزنی که کنارش نشسته بود بی توجه به او سرش به صندلی تکیه دادو خوابید.آرام هم سرش را به شیشه تکیه داد.بعد از چند دقیقه اتوبوس حرکت کرد.آرام با خود گفت:
یعنی میشه همونجا باشن؟خدایا ازت خواهش میکنم.خونشون همون باشه.هرچند اونم زیاد یادم نمیاد!
کوله پشتی اش را به خود فشرد.تمام مسیر به بیرون نگاه کرد.با صدای راننده به خود آمد:
ترمینال تهران!پیاده شین
بعد کشیدن نفس عمیقی از جایش بلند شد!خیلی آهسته راه رفتو از پله های اتوبوس پایین آمد!تازه خورشیدبه وسط آسمان آمده و آسمان رنگ گرفته بود.هوای قشنگی بود!اما آرام فعلا چیزی برایش قشنگ نبود!به طرف تاکسی ها رفت.به همه آنها نگاه کرد.پیر ترین فرد را انتخاب کردو به طرفش رفت.مرد گفت:
خانوم.کجا میرین؟؟؟
- اقا من آدرس مشخصی ندارم!حفظی بگم...میبرین؟؟؟؟؟
- اگه پیدا نکردم چی؟
- من کامل پولتونو میدم.دربست میبرین؟
مرد سری تکان داد.آرام در صندلی عقب جا گرفت.راننده سوار شدو گفت:
خب...کجا برم
آرام چشمانش را بست.در دلش تند تند گفت:
کجا بود؟؟کجا بود؟؟؟؟پاس...پاسدار..
ناگهان بلند گفت:
پاسداران...پاسداران!
راننده:
خب...کجای پاسداران
- شما برین.وقتی رسیدین من چشمی میگم
مرد پوفی کردو راه افتاد.آرام با چشم دنبال مکان های آشنا میگشت.یک سال از دیدار آنها میگذشت!معلوم بود دیگر جای اشنایی در ذهنش نیست.اما تمام سعیش را میکرد همه چیز را به یاد بیاورد!وقتی راننده به مکان مورد نظر رسید گفت:
خب خانوم.اینم از پاسداران.کجا برم!
آرام اطراف را نگاه کرد.لبخندی از روی خوشحالی زد!همانجا بود.با خوشحالی گفت:
دست راست.برید اینور
و به راست اشاره کرد.راننده به جایی که آرام اشاره کرد نگاه کردو راه افتاد.آرام تمام مسیر را با اشاره به راننده فهماند که کجا برود.وقتی به کوچه مورد نظر رسیدند سریع از ماشین پایین آمد که راننده گفت:
خانوم...خانوم پول ما
آرام به طرف ماشین برگشت و گفت:
چقد میشه؟؟؟
- چهارده تومن
آرام از کیفش چهارده هزار تومان پول دراورد و به طرف راننده برد.راننده پول را از دست آرام گرفت و گفت:
ممنون.خدافظ
آرام سری تکان دادو کنار رفت.راننده دور زدواز کوچه خارج شد.آرام به طرف خانه رفت.یک خانه آپارتمانی بود.شیک و زیبا!زنگ خانه ای را زد.همانی که حدس میزد.کسی جواب داد:
بله؟
آرام:
سلام.منزل اقای سعادت؟
- سعادت نداریم که!
آرام با ناراحتی گفت:
یعنی چی؟؟؟؟چرا ندارین.مطمئنین؟اقای سعاد...
- گفتم که من نمیشناسم.البته زنگ طبقه بالایی رو بزنین!شاید اونا چیزی بدونن.
آرام تشکر کردو زنگ طبقه سوم را زد.زنی گفت:
بله
- منـ..منزل آقای سعادت؟
- شما؟؟؟؟؟
- من یکی از آشناهاشون هستم
- ازاینجا رفتن
آرام بغض کرد.لبش را گاز گرفت تا مانع ریختن اشک هایش شود.با صدایی پر از بغض گفت:
یعنی شما نمیدونین کجان؟
- من نه والا دخترم.حالت خوبه؟
- هیچ خبری ندارین ازشون؟
یک قطره اشک ریخت.زن گفت:
بیا بالا مادرجان.صحبت میکنیم حل میشه.بیا بالا!ناراحت نباش
در را که باز کرد آرام با ناراحتی وارد شدو در را بست.سرازیری را پایین رفت و دری را باز کرد.دکمه آسانسور را زد.آسانسور که رسید داخل شد.طبقه سوم را زد. اسانسور بعد دقایقی ایستاد و خانومی گفت:
طبقه سوم
در که باز شد آرام هم خارج شد.خانومی جلوی در با چادر ایستاده بود.با لبخند گفت:
سلام.بفرمایین تو
آرام مشکوک به او نگاه کرد.ترسید.برود یا نرود.او که جایی را نداشت.بهتر بود برود!کفش هایش را دراوردو داخل شد!آهسته روی مبلی نشست.زن لبخندی زدو گفت:
از آشناهاشونی؟؟
- بله.آقای سعادت تنها آشنای ما تو تهران هستن.من اومدم تهران.ولی نیستن.اگه پیدا نشن من ...
سرش را پایین انداخت.بغض مانع ادامه حرفش شد.زن شربتی برای او آوردو کنار او نشست.کمی پشتش را ماساژ داد و گفت:
حالت خوبه؟؟؟؟بذار همسرم بیاد.اون میتونه کمکت کنه.آخه ما اینجارو هفت ماه پیش از آقای سعادت خریدیم.خدا خیرش بده.چقد زیر قیمت داد
- الان کجا رفتن؟؟میدونین؟
- آدرس دقیقشو ندارم.ولی فکر میکنم رفتن نی...نیاوران؟آره آره نیاوران.ولی آدرس خونشونو ندارم
آرام سری تکان دادو گفت:
همسرتون شماره ای چیزی ازشون ندارن؟
- تو مگه خودت شماره نداری؟
- شماره خونشون که اینجا بودرو دارم.
صدای زنگ آیفون آمد.زن به طرف ایفون رفت و گفت:
دخترمه
و در را باز کرد.دقایقی بعد در خانه با کلید باز و دختری قد بلند داخل شد.بدون آنکه متوجه آرام شود گفت:
سلام.استاداام مارو علاف کردن.خب نمیخواید بیاید بگید ماام نیایم دیگه.اه!
و برگشت به سوی مادرش که متوجه آرام شد.گفت:
اا.سلام
مادرش لبخندی زدو گفت:
مهمون داریم رویا جان.برو لباساتو عوض کن و بیا
رویا با گیجی وارد اتاقش شد.سریع لباسهایش را عوض کردو به طرف دختر رفت.روبه رویش نشست.با گیجی به مادرش نگاه کرد.مادرش لبخندی زدو گفت:
ایشون مهمون آقای سعادت هستند.فکر میکردن اینجا خونشونه.منتظریم پدرت بیاد آدرس بده
رویا نگاهی به آرام انداخت.مادرش چرا اورا به خانه راه داده بود؟چگونه اعتماد کرده بود؟از کجا معلوم او دزد نباشد؟سوال های بیشتری در ذهنش ایجاد میشد.نمیتوانست به دختر اعتماد کند.او حتی سرش را هم بالا نمی آورد.رویا با خودش گفت:
این دختره سرشو هم بالا نمیاره من قیافشو ببینم.از کجا معلوم دزد نباشه.باید با مامان همین الان حرف بزنم.این دختره معلوم نیست کیه
لبخند ژکوندی زدو به دنبال بهانه گشت.آرام گفت:
میتونم بپرسم دستشوییتون کجاست؟
زن:
اونجاست.
و به دری اشاره کرد.آرام کیفش را روی مبل گذاشتو وارد دستشویی شد.فهمید چرا دختر صاحبخانه سکوت کرده!پوزخندی زدو آهسته گفت:
معلوم نیست تو ذهنش من الان چه نقشی رو دارم.
آبی بر سرو صورتش زدو آهسته دستگیره را چرخاند.صدای زمزمه و بحث دو نفر می آمد.فهمید که مادرو دختر در حال حرف زدن هستند.نمیخواست بشنود اما وقتی متوجه شد راجع به خودش است گوشش را تیز کرد.خیلی آهسته در دستشویی را بست و روی مبل نشست.صدا به وضوح میرسید:
مادر من هرکی میاد میگه فکو فامیل سعادته راش میدی تو؟
- این واقعا فامیلشونه!
- از کجا میدونی؟بابا این مرد یه لطفی کرد ماام کلی تشکر کردیم بسه دیگه.از کجا معلوم این دختره دزد نباشه
- رویا مادر زشته آروم تر میشنوه
- الان که اون فعلا دستشوییه!نمیشنوه.شما جواب منو بده
- خیلی ناراحت بود
- مامان من دانشجوی رشته تئاتر بازیگریم.من خودم تئاتر بازی میکنم.میدونم کی داره نقش بازی میکنه کی واقعیه.حتما اینم یکی از عاشق پیشه های سامان بدبخته!اومده اینجا کاسه چه کنم دستش بگیره
- رویا.بسه دیگه!این دختر...
- این دختر چی!همین الان برو ردش کن بره.بهتر ازاینه که بفهمیم این دفعه همه مال و منالمون رفته.یادته که دفعه پیش کیفتو زدن
- این اونجوری نیست
- مامان نری خودم میرما
- رویـ..
آرام صورتش خیس شد.او دزد نبود!خلافکار نبود.او یک دختر بیچاره بود.یک دختر تنها.به سمت کوله پشتی اش رفت.آن را برداشت و سریع به طرف در رفت که رویا اورا دیدو گفت:
بهبه!خانوم داره کجا میره؟
آرام از این لحن فوق العاده بد رویا ناراحت شد.با صدای آهسته گفت:
ممنون خانوم.خودم میرم میگردم پیداشون میکنم.
و خواست خارج شود که رویا بند کوله پشتی اش را گرفتو گفت:
چی برداشتی که انقد راحت و دور از چشم ما میخواستی فلنگو ببندی!
آرام صورتش را مچاله کردو گفت:
چی؟؟؟؟
زن:
رویا...رویا ولش کن
رویا:
مامان زهره شما یه دقه هیچی نگو من ببینم این دختره کیه
آرام نفس عمیقی کشید.در چشمان دختر نگاه کردو گفت:
ولم کن.من دزد نیستم
- من تا نگردمت باورم نمیشه
و بند کوله پشتی اش را کشید.آرام با ناراحتی گفت:
باهمه مهمونا اینجوری رفتار میکنید؟
- با مهمونا نه ولی با دزدا چرا!
کامل کوله پشتی اش را دراورد.روی مبل گذاشتو زیپش را کشید.آرام ایستادو نگاه کرد.به دختری که به او تهمت زه بود.میدانست چیزی در کیفش پیدا نمیشود.اما ناگهان رویا سوتی زدو گفت:
که تو دزد نیستی آره!پس این کیف پول تو کوله ی تو چیکار میکنه؟
آرام به کیف پولی که در دستان رویا بود نگاه کرد.کیف برای خودش بود.بااخم گفت:
اون مال منه!
- آهان.بعد چرا شبیه مال منه!
صدایش را بالا بردو گفت:
یه دزد بدبختی که اینطوری وارد خونه های مردم میشی آره!؟
وبه طرفش یورش برد.زهره دیگر هیچ دفاعی نمیکرد.آرام با خشونت او را پس زدو گفت:
هرچی هیچی بهت نمیگم پررو تر نشو.وسایلمو بده برم.
- بری؟؟؟هـه!
- آره برم.من دزد نیستم.اونم مال خودمه
- تنها نمیری.باهم میریم.اونم کلانتری.
و به مادرش اشاره کرد تا آرام را نگه دارد.آرام دل شکسته گفت:
اون کیف مال خودمه.
رویا مانتو شالش را پوشیدو سوییچی را برداشت.کوله پشتی آرام را در دست گرفت.آرام را کشیدو گفت:
راه بیوفت
آرام گفت:
ولم میکنی یانه!
- یا نه!ببین جوجه من میدونم تو دزدی.تا معرفیت نکنم ول کنت نیستم بدبخت!
و شروع به دادن فحش های رکیک کرد.آرام دیگر از خود بی خود شدو دستش را بالا برد.چنان سیلی به رویا زد که رویا مات و مبهوت ماند.صدای حین زهره بلند شدو گفت:
وای خاک بر سرم
آرام با خشونت کیف را از دست رویا که هنوز مات بود بیرون کشیدو گفت:
قبل اینکه زود قضاوت کنی اول شرایط درک کن احمق.من دزد نیستم.من خودم انقد دارم که برای چندرغاز نرم خونه مردم دزدی.هرچی گفتی جوابتو ندادم ولی زیادی از حد خودت گذشتی.
کیف پول را باز کردو گفت:
تو فقط از این کیف نداری!یه ده هزار نفری دارن منم جزوشون!این عکسیم که اینجاس که تو حتی متوجهش نشدی عکس مادرمه!
یک عابر بانک بیرون کشیدو گفت:
ایناها...نگا کن!روش نوشته آرام جاوید.انقد بیکار و سریع نیستم که همه مدارکو عوض کنم.
یک کارت دیگر بیرون کشیدو گفت:
اینم گواهی نامه!حالا فهمیدی
رویا به چهره آرام و بعد به کارت ها نگاهی کرد.آرام پوزخندی زد و گفت:
متاسفم واسه شخصیتت.بدبخت!
همان موقع در آسانسور باز شد و دو پسر از آن خارج شدند.با تعجب به صورت قرمز شده رویا و بعد به صورت غمگین و عصبانی آرام نگاه کردند.یکی از پسرها گفت:
قضیه چیه؟
آرام بدون نگاه کردن به او گفت:
از این خانوم بپرسین
و بدون نگاه کردن به کسی پوزخندی زدو بعد گفت:
خداحافظ
و سریع از پله ها پایین رفت.پسر روبه مادرش گفت:
مامان قضیه چیه؟
زهره با ناراحتی گفت:
علیرضا...برو دنبالش.برو
علیرضا گفت:
برای چی برم دنبالش؟اون کی بود اصلا؟صورت رویا چرا قرمزه؟؟؟؟
زهره برای آنکه پسرش را راضی کند سریع میان اشک هایش گفت:
دختره بدبخت دنبال آقای سعادت میگشت اومد تو.گفتم تا بابات بیاد بمونه اینجا.دختره خیلی آروم و مظلوم بود.رویا هم گیر داد که این دزدی چیزیه!دختره شنید پاشد کیفشو برداشت بره که این رویای احمق جلوشو گرفتو گفت چی دزدیدی.دختره بیچاره هرچی گفت نه...
نفس کم آورد.نفسی کشیدو گفت:
این قبول نکرد.گرفت کیف دختررو گشت.کیف پول دختره عین کیف خودش بود.حاضر شد ببرتش کلانتری و کلی بهش فحش داد دختره هم یدونه زد تو صورتش.کیفشو باز کرد که دیدیم همه مدارک مال خودشه!آخرشم با دلگیری رفت.علیرضا...علیرضا برو دنبالش.
علیرضا نگاه بدی به خواهرش انداختو به طرف پله ها رفت.آرام خیلی وقت بود از آنها جدا شده و خود را به پایین رسانده بود.از در خارج شد.از خودش متنفر بود.از اینکه هرکس هرجور میخواهد به او نگاه میکند.یکی به شکل یک دزد و دیگری به شکل یک جسم بی ارزش که میتواند اورا وسط بگذاردو روی او شرط ببندد!نفس عمیقی کشید.این بار هرکار کرد نتوانست جلوی ریزش اشک هایش را بگیرد.کاش دانیال همراهش امده بود.کاش
***
پسر دیگر نگاه بدی به رویا انداختو گفت:
خاک بر سرت.الان ما جواب آقای سعادتو چی بدیم.هان؟
رویا بدون حرف به اتاقش رفت.زهره گفت:
خداکنه علیرضا پیداش کنه
پسر:
اونقدی که اون دختر بدبخت عصبانی بود الان فکر کنم انقد تند رفته خیابونو هم رد کرده.شماهم که جلوی رویا رو نگرفتین فش نده؟؟؟
زهره:
محمد رضا...بخدا وقتی کیفش و دیدم فکر کردم دزده.دیگه نتونستم کاری کنم
محمد رضا:
مادر من...الان دل یه دخترم شیکستی.رویاهم دیگه مسخرشو دراورده.اه!
و به طرف اتاق خودش رفت.امیدوار بود برادرش آن دختر را پیدا کند***
علیرضا از ساختمان خارج شد.همانجور که اطرافش را نگاه میکرد گفت:
رویا...الهی...استغفروالله.الان من این دخترو پیدا نکنم بابا چطوری جواب سعادتو بده!خوبه میدونی یذره از قسط خونه مونده.لعنتی
باز هم دورو اطرافش را گشت.به طرف یک مرد که سرکوچه کارگری میکرد رفتو گفت:
سلام ممد آقا.ندیدی یه دختر با کوله پشتی و خیلی عصبی از اینجا رد شه
مرد کمی فکر کردو گفت:
همون دختره که انگار ازختم اومده بود؟؟؟؟
علیرضا با گیجی پرسید:
یعنی چی؟؟؟؟
- سرتا پا مشکی پوشیده بود
- آره آره آره!دقیقا همون.دیدیش؟
- دیدمش ولی یادم نیست کدوم وری رفت
علیرضا با عصبانیت پوفی کشید.مرد خندیدو گفت:
شوخی کردم.فکر کنم از این ور رفت!
و به طرف راستش اشاره کرد.علیرضا حرکت کرد***
با بغض خواست دستش را برای تاکسی بلند کند اما بعدا فهمید جایی را ندارد که برود.در دلش پدرش را...نتوانست نفرین کند!نتوانست پدرش را نفرین کند!با ناراحتی به راهش ادامه داد.اشک هایش را پاک کرد که ماشینی برایش بوق زد.سرش را چرخاند که متوجه ماشین سفید مدل بالایی شد.آب دهانش را باترس قورت داد.فکر میکرد از دارو دسته جلالی هستند که اورا شناسایی کرده اند.نفس هایش به شمار افتاده بود.پسر دماغش را بالا کشیدو گفت:
بیا بالا
آرام به راهش ادامه داد.پسر گفت:
اوف چه نازیم داره.سوار شو دیگه
آرام فهمید که منظور پسر چیست.باز هم احساس تنفر کرد.نسبت به خودش.نسبت به پدرش.نسبت به رویا.نسبت به جلالی.تقریبا نسبت به تمام مردان.با خود گفت:
خاک برسرش کوره نمیبینه هوا روشنه.هرچند اینجام کسی نیست راحت میتونه سوار کنه
سرعت قدم هایش را بیشتر کرد.پسر:
سوار شو دیگه بابا
آرام جواب نداد.همچنان به راهش ادامه داد.پسر پوزخندی زدو راهش را کج کرد و رفت.آرام لحظه ای چشمانش را بست.یک نفر دیگر هم اورا به شکل یک ه*ر*ز*ه نگاه میکرد.***
مسیری که کارگر گفته بود را رفت.خواست به طرف خانه برود و بیخیال شود که دختری را با لباس های مشکی و کوله پشتی دید.کمی دور بود.برای همین سریع به طرف ماشین محمدرضا که بیرون پارکش کرده بود رفت.سوییچ دست خودش بود.درش را باز کردو سوار شد.ماشین را روشن کردو پایش را روی گاز فشرد.همان بود.همان دختر عصبی.نفس عمیقی کشید.سرعتش را کم کرد.کنارش که رسید بوق زد***
آرام کم کم عصبی شد.میخواست فریاد بزند که صدایی را شنید:
خانوم ببخشید
باخشونت برگشتو گفت:
میشه مزاحم نشید
علیرضا وقتی قیافه خشمگین اورا دید لبخند زد.گفت:
من مزاحم نیستم.من برادر رویاام.واقعا عذر میخوام بابت رفتار خواهرم
آرام پوزخندی زدو گفت:
مهم نیست
علیرضا که دلخوریه اورا دید ماشین را پارک کردو سریع پیاده شد.آرام سرش را برگرداند.پسر گفت:
خانوم یه لحظه
آرام ایستاد.به طرف پسر برگشت.پسر در صورت او خیره شد.دختر جذابی بود.دختری چشم ابرو مشکی با مژه هایی بلند.بینی قلمی و لبانی قلوه ای داشت.موهای مشکی با پوست سفیدش تضاد جالبی به وجود آورده بود.آرام از نگاه خیره پسر عصبانی شد.گفت:
بفرمایین
علیرضا به خود آمدو گفت:
از آشناهای آقای سعادت هستین؟
- بله!
- من...فکر کنم بتونم کمکتون کنم!
چشمان آرام برق زدو گفت:
واقعا؟؟؟؟میدونین خونشون کجاست؟؟؟؟
- دقیق نه.ولی فکر میکنم بتونم پیدا کنم!البته اگه واقعا آشناشون باشین
آرام اخم کردو گفت:
بله.آشناشونم!
- پس سوار ماشین بشین.میبرمتون
آرام نا خودآگاه گفت:
بله؟؟؟؟؟
علیرضا:
من نه مزاحمم نه هیچکس دیگه.بهتره سوار شین تا مزاحم های دیگه پیدا نشدن.
آرام نگاهی به اطراف کرد.نفس عمیقی کشید و گفت:
باشه.
علیرضا اورا به طرف ماشین هدایت کرد.آرام با ترس نگاهی به ماشین کرد.جلو بشیند یا عقب؟علیرضا که فهمیده بود در جلو را برایش باز کرد.آرام نفس عمیقی کشیدو گفت:
ممنون
و سوار شد.با دقت به راه نگاه میکرد.علیرضا تا جایی که توانست سعی کرد راه را به یاد بیاورد.هفت ماه پیش یکبار به آنجا رفته بود.میدانست نیاوران است اما شک داشت آن خیابانی که فکر میکرد باشد.بر خدا توکل کرد و وارد خیابان سعیدی شد.کوچه هارا از نظر گذراند.اما هیچکدام به نظرش آشنا نیامد.دور زد.مطمئن بود اینجاست.آرام کلافه شده بود.فکر میکرد علیرضا سعی دارد اورا اذیت کند!اما علیرضا توقف کرد.آنهم وسط خیابان.به کوچه ای که بغلش بود نگاه کرد.همان بود.این کوچه بود.بن بست جهان.بدون توجه به صدای بوق اطرافیانش ماشین را چرخاندو وارد کوچه شد.مسیر را طی کرد و جلوی یک خانه ویلایی و فوق العاده شیک ترمز کرد و گفت:
فکر کنم اینجاس
آرام لبخندی از خوشحالی زد.باخوشحالی برگشت طرف علیرضا و گفت:
مطمئنی؟؟؟؟؟؟
- تا جایی که یادم میاد اینجاس!
آرام به چشمان سبز علیرضا نگاه کرد و گفت:
ممنون.
علیرضا ماشین را پارک کردو با لبخند گفت:
جبران کار خواهرم بود.کاری نکردم.
در را که باز کرد آرام فهمید که باید پیاده شود.ازسمند مشکی محمدرضا پیاده شد.علیرضا در را قفل کرد.به طرف در ویلا رفت.آرام هم دنبالش.دستش را روی زنگ فشرد.بعد از چند دقیقه صدای مردی از پشت در شنیده شد:
بله؟؟؟؟؟
علیرضا بلند گفت:
منزل آقای سعادت؟
در باز شد.پیر مردی بیرون آمد.عینکش را جابه جا کرد.صورتش پر از چین و چروک بود.چشمان مشکیش را به علیرضا دوختو گفت:
با کی کار داری؟؟؟؟
علیرضا:
با آقای سعادت
- اقا خونه نیست.خانومشو دخترش هستن.پسرشونم نیست
بااین حرف پیرمرد آرام در دل گفت:
اا..پس پسرشون برگشته.امیدوارم بتونم بعد هفت سال ببینمش
علیرضا:
پس اینجا خونه سعادته
- آره!
- میتونم خانوم سعادتو ببینم؟
مرد جلو آمدو علیرضا عقب رفت.مرد به طرف زنگ رفتو دستش را روی آن فشرد.بعد از چند ثانیه کسی گفت:
بله؟؟؟
- خانوم سعادت؟
- بله آقا رحمان.اتفاقی افتاده؟
- نه!یه آقا و خانومی اومدن میگن با شما کار دارن!
- با من؟؟؟
- با مادرتون
- آهان.میشناسینشون؟؟؟
- نه!
- خب پس مهمونن.بگید بیان بالا!
آرام از خوش برخوردیه دختر خوشش آمد.میدانست او چقدر مهربان است.چقدر هم شیطان.دلش برای او لک زده بود.با لبخند وارد شد.سنگ ها زیر پایش صدا میدادند!درخت ها یک تونل درست کرده بودند.شاخه هایشان تقریبا بهم رسیده و فضای فوق العاده زیبایی درست کرده بود.بااینکه اوایل پاییز بود اما برگ ها کف حیاط را پوشانده بودند!یک تاب به گوشه ای از باغ وصل شده بود.خندید.یاد زمان قبل افتاد.وقتی با دختر همین آقای سعادت بازی میکرد.اما در مکانی دیگر.راه سنگی تمام شد.حال باید پنج پله را بالا میرفتند!پنج پله را بالا رفت و مقابل خانه ویلایی دوبلکس ایستاد.چه خانه زیبایی.در باز شد و دختر بیرون آمد.آرام سرش را بالا آوردو به دختر نگاه کرد.دختر کمی به آرام نگاه کردو بعد ماتش برد.ناگهان با هیجان و خوشحالی جیغی زدو گفت:
وای...وای باورم نمیشه.آ...آرام.خودتی؟؟؟؟؟
و خود را به طرف آرام پرتاب کرد.آرام اورا در آغوش کشیدو گفت:
دلم برات یذره شده بود بچه
علیرضا در دل گفت:
رویا...بیا ببین به کی اتهام دزدی زدی.چقدم صمیمین.
دختر او را در آغوش خود فشردو گفت:
وای من هنوز باورم نمیشه.تو واقعا اینجایی؟؟؟
- آره!!آره سارینا...لهم کردی.
از سرو صداهای سارینا مادرش هم بیرون آمد.گفت:
سا...رینا
سارینا از بغل آرام جدا شد و گفت:
مامااااان.ببین کی اینجاس!
زن در صورت آرام خیره شد.لبخندی از خوشحالی زدو بلند گفت:
آرام
ارام به طرف زن رفتو گفت:
شهربانو جووون!
شهربانو اورا در آغوش کشیدو گفت:
خوش اووومدی.خوش اومدی دخترم.نمیدونی چقد دلم برات تنگ شده بود.نمیدووونی
و گونه آرام را بوسید.اورا از خود جدا کرد.پسر آشنا بود.گفت:
تو...پسر آقای زمانی هستی؟؟؟؟؟
علیرضا سری تکان داد و گفت:
ایشون اومده بودن دم خونه ما و دنبال شما میگشتن.منم آوردمشون اینجا.
شهربانو لبخندی زدو گفت:
مرسی.بیا تو.بیا چرا اونجا وایسادی
- نه نه!من باید برم خونه.ببخشید دیگه.خدافظ
آرام به طرفش برگشت و به او نگاه کرد.پسری با چشمان سبز.موهای بلند اما مدل پسرانه!دماغ معمولی و لب های برجسته.مژه های بلند اورا زیبا کرده بود.آن یکی پسری که با او از آسانسور خارج شده بود هم چشمانش سبز بود.لبخندی زدو گفت:
خیلی ممنونم ازتون!
علیرضا سری تکان دادو با لبخند گفت:
خداحافظ
شهربانو و ساریناو آرام از او خداحافظی کردند.شهربانو اورا به داخل بردو گفت:
بیا بشین.بیا بشین که یه ساله ندیدمت.چطوری تونستی بیای تهران!؟آنا کوش!مامان بابات کوشن؟
دل آرام گرفت.در این یکسال چه اتفاق هایی که نیوفتاده بود.برای اینکه فعلا موضوعی را باز نکند خندیدوگفت:
اونارو بیخیال زنعمو.شنیدم...اقا سامان برگشتن...
شهربانو لبخندی زدوگفت:
آره!برگشته.بالاخره رضایت داد برگرده!
آرام لبخندی زد.شهربانو رفت وبا سه لیوان شربت برگشت.آرام نگاهی به اطراف کردو گفت:
خونه قشنگیه.البته از سلیقه شهربانو جون چیز بدی انتظار نمیره.
شهربانو لبخند عمیقی زدو گفت:
وای که چقد دلم برای حرفات تنگ شده بود.تعریف کن.تعریف کن بگو ببینم چی شد که تو اومدی تهران؟تا اونجا که یادمه بابات...یه سال پیش...
ارام پوزخندی زدو گفت:
نمیدونین تو این یه سال چه اتفاق هایی که نیوفتاد!!!
شهربانو که قیافه غمگین اورا دید گفت:
بگو...بگو راحت باش.شربتتم بخور
ارام گفت:
خانوادمون از هم پاشید.دیگه اون خانواده چهارنفره نیستیم
شهربانو با ترس گفت:
یعنی چی؟؟؟؟
آرام:
حالا بعدا صحبت میکنیم.الان به فکر غم و غصه نباشیم...چه خبراز اقا سامان؟
شهربانو گفت:
بعد هفت سال برگشت...نمیدونی چه پسری شده.بااین که یکمی افسردگی گرفته ولی خیلی بهتره...بعد اون شکستی که خورد.
لبخندی پراز استرس زدو ادامه داد:
ازاون موقع رفت تا هفت سال،الان برگشت.حالا زیادم مهم نیست دلیلش!چه خبر از آنا
آرام فقط در جواب گفت:
ممنون.خوبه
و در فکر فرو رفت.هروقت از شهربانو راجع به آن دختر که سامان را به این روز انداخته بود صحبت میکرد او قضیه را میپیچاند.آخر پسر هجده ساله دیگر چه شکست عشقی میخورد؟؟؟؟؟آن هم سامان.با هزار نفر دوست میشد اما دل به آنها نمیداد.آرام همیشه فکر میکرد چرا آن سامان شرو شیطان به این پسر مغرور تبدیل شده است.البته همه فکر میکردند او مغرور،سنگ،بی احساس است.اما آرام همان هفت ساله پیش،وقتی سامان از ایران رفت به این موضوع پی برد.اوغرور نداشت.چیز دیگری در چشمانش بود.
شهربانو آنهارا ترک کردو به طرف آشپزخانه رفت.با خودش فکر کرد که چرا آرام با ناراحتی و غم و غصه به خانه آنها آمده بود.باید دلیلش را میفهمید.از ناراحتی او شهربانو هم ناراحت میشد.تلفن خانه را برداشت و شماره همسرش را گرفت...
- جانم؟
- سلام فرهاد جان
- سلام.خوبی؟
- مرسی.فرهاد امروز با سامان زودتر بیاین خونه.مهمون داریم!
- کیه؟؟؟
- حالا بیا خودت میفهمی کیه دیگه.فقط زود بیاینا!
- باشه.دوسه ساعت دیگه خونه ایم
- سامان رو هم حتما بیار
- خیله خب.حتما.خدافظ
- خدافظ
تلفن را قطع کرد.مطمئن بود آرام میتواند همان شادی را به خانه شان برگرداند.چقدر این دختر را دوست داشت.همچنین چقدر از آمدنش خوشحال بود.مطمئن بود چند روزی خواهد ماند.اگر هم نماند!اورا بزور نگه خواهد داشت!لبخندی زدو مشغول آشپزی شد***
سارینا با لبخند گفت:
آرام...بیا بریم اتاقتو نشون بدم
آرام خواست چیزی بگوید که سارینا مهلت نداد و دستش را کشیدو اورا با خود به طبقه بالا برد!یکی از اتاق های تمیزی که برای میهمان بود را به او دادو گفت:
خب اینم اتاق شمااا!
آرام لبخندی زدو گفت:
مرسی
سارینا:
وسایلتو بچین تو کمد!خستگیتم در کن وقتی خواستیم بریم بیرون بهونه نیاری
آرام سری تکان داد!تنها چیزی که حوصله اش را نداشت همان بیرون رفتن بود!میترسید...باید هرچه زود تر از عمویش کمک میگرفت!هم برای پیگیری هم برای گرفتن خانه کوچک مجردی!لباس هایش را عوض کرد.یک شلوار راحتی با یک تی شرت مشکی پوشید.تصمیم گرفت به حمام برود اما حوله نیاورده بود.بیخیال شد!باید به خرید میرفتو کمی خرت و پرت میخرید!روی تخت دراز کشیدو به چیزی که اتفاق افتاده بود فکر کرد.با خود گفت:
بعد یه سال قطع رابطه...من با پررویی اومدم اینجا...میخوام چند روز تو خونشون بمونم.معلوم نیست قبول میکنن،نمیکنن!میمونن تو رو دروایسی قبول میکنن.ولی من نمیخوام،من نمیخوام سربار کسی باشم!باید هرچه زودتر باعمو حرف بزنم!
*****
علیرضا در خانه را باکلید باز کرد.زهره از جایش بلند شدو گفت:
واااای پیداش نکردی؟؟؟؟؟؟
علیرضا سری تکان داد که زهره گفت:
اگه پیداش کردی دوساعته کجایی؟؟؟؟
محمد رضاو ورویا از اتاق هایشان خارج شدند.رویا بدون خجالت و ترس به صورت برادرش زول زده بود.محمد رضا گفت:
چی شد؟؟؟؟
علیرضا:
بردمش دم خونه آقای سعادت
زهره آب دهانش را قورت دادو گفت:
بردیش؟
- آره.خوب شد نیاوردمش اینجا!
و چپ چپ به رویا نگاه کردو گفت:
نمیدونی چقد تحویلش گرفتن!یکی از آشناهای درجه یکشون بود!
رویا شانه ای بالا انداختو گفت:
من فکر کردم کیف منو برده!چمیدونستم
محمدرضا:
میتونستی توی کیفو نگاه کنی!
- یادم نبود
محمدرضا خواست چیزی بگوید که علیرضا با چشمانش به او اشاره کرد که بیخیال شود.زهره گفت:
فهمیدن قضیه چیه؟یعنی دختره میگه؟؟؟
   

    - والا اونی که من دیدم انقد خانوم بود که محاله چیزی بگه!ولی اگه هم بگه کار بدی نکرده.کار بدو ما کردیم.ما که نه...
    برگشت طرف رویا و گفت:
    این خانوم جنایی!
    رویا بااخم به طرف اتاقش رفت.علیرضاهم به طرف اتاق رفت و لباس هایش را عوض کرد!محمد رضا وارد اتاق شدو گفت:
    دختررو دیدی؟
    - آره.خیلی معصوم بود!
    - دلم براش سوخت!رویا...
    - ول کن رویارو!به باباهم چیزی نگو.میدونی که رویا روخیلی دوست داره!
    - بابا کجاست؟؟؟
    - کارخونه!
    - راستی ما چرا اومدیم خونه!
    - دیوونه!باباگفت دیگه!بذار یکم کارخونه راه بیوفته همه چی حل میشه!
    - مثلا چی!!!!
    - بماند...
    محمد رضا شانه ای بالا انداختو از اتاق خارج شد***
    شهربانو بلند گفت:
    آرااام.سارینا!!!بیاین دیگه!
    آرام از جایش بلند شد.خودش را مرتب کردو پایین رفت.روبه شهربانو گفت:
    زنعمو چرا نگفتین بیام کمک
    - بشین بابا!بعد صدسال اومده خونه ما حالا میخواد کارهم بکنه!بشین
    ارام با لبخند نشست.سارینا هم آمدو نشست.به ماکارانی ها نگاه کردو گفت:
    آخ جووون!آرام اینم غذای مورد علاقت
    آرام لبخندی زدو گفت:
    ممنون!
    شهربانو لبخند زد.هرسه مشغول خوردن شدند که شهربانو گفت:
    چند ساعت دیگه فرهادو سامان میان!
    آرام سری تکان داد که سارینا گفت:
    آخجون اگه سامان بیاد میریم گردش؟؟؟؟؟
    شهربانو:
    آرام تازه رسیده!خیلی حرف ها داریم بزنیم
    با این حرف شهربانو آرام به سرفه افتاد.شهربانو چند ضربه به پشتش زد.آرام کمی آب خورد و تشکر کرد!شهربانو دست از ضربه زدن کشیدو گفت:
    امروز یکمی باهم حرف بزنیم فردا هرجا میخواین برین!تازه سامان هم بعد مدتی آرام رو ببینه!
    سارینا سرش را تکان داد!آرام با آرامش غذایش را تمام کردو برای شستن ظرف ها به آشپزخانه رفت که شهربانو به هیچ وجه به او اجازه نداد!سارینا دستش را کشید.هردو به طرف اتاق ارام رفتند!سارینا روی صندلی نشست و گفت:
    خب خب...تعریف کن!تعریف کن بگو ببینم!
    ارام:
    چیو تعریف کنم؟؟؟؟
    - تو این یه سال چه اتفاق هایی افتاد!
    - هیچی...آنا ازدواج کرد رفت آلمان
    سارینا چشماش گرد شدوگفت:
    واقعا؟؟؟؟؟رفت آلمان؟اسم شوهرش چیه؟؟؟؟
    - نیما!
    - نینی نداره
    - نه.نمیدونم.فکر نکنم!
    - خب دیگه چی؟؟؟
    - و اینکه...مادرم فوت کرد!
    اتاق برای لحظه ای ساکت شد!ناگهان سارینا بلند گفت:
    چـــــــــــی؟؟؟؟؟خاله معصومه فوت کرده؟؟؟؟
    - آره!
    - خیلی بدی...چرا به ما هیچی نگفتی
    آرام با بغض پوزخندی زدو گفت:
    فکر کردی من نخواستم بگم؟؟؟؟؟موقع ای که بابا باهاتون قطع رابطه کرد...دیگه حتی نذاشت به شما زنگ بزنیم.میدونی که...بابام و مامانم وقتی جوون بودن فرار کردن.ما هم هیچ فامیلی نداریم.فقط شما بودینو دانیال اینا!آنا با اولین خواستگارش عروسی کردو رفت.مامانمم یه شب خوابید...دیگه بیدار نشد!
    به اینجا که رسید قطره اشکی از چشمانش پایین ریخت!ادامه داد:
    ما هیچکیو نداشتیم.آنا با شوهرش اومدن و خانواده شوهرش.اونا حتی عروسی هم نگرفتن!آنا به اونا گفته بود که بابا و مامان تک بچه ان!یه مراسم ساده و تو خونه براشون گرفتیم.برای مامانم هم همینطور!فقط خالم اومد مراسمش.اونم دیگه خبری ازمون نگرفت. اون موقع که سامان ایران نبود.توام که گوشی نداشتی.فقط شماره خونه تونو داشتم که...من فکر میکردم از قصد جواب نمیدین چون نمیدونستم اسباب کشی کردین.هیچ شماره ای ازتون نداشتم.هیچی.بعد از فوت مامانم هم بابام نابود شد!کمکم خونه میومدو اصلا به من اهمیتی نمیداد.اصلا.منم...اومدم تهران!به بهونه دانشگاهم...
    دروغ گفته بود.دانشگاه را همان اراک قبول شده بود اما نرفته بود!او فرار کرده بود!چیزی که دلش نمیخواست فعلا کسی ازاین موضوع بویی ببرد!سارینا به طرف آرام رفت و اورا در آغوش کشید.گفت:
    خدارحمتش کنه.چقد خوب شد که اومدی اینجا!هم من از تنهایی در میام هم تو
    آرام:
    من زیاد اینجا نمیمونم!میرم...
    - میری اراک؟؟؟؟؟؟؟
    - نه!خونه میگیرم
    سارینا اورا از خود جدا کردو گفت:
    چشمم روشن.همینت مونده.بعد چندماه برگشتی میگی میخوام برم یه جا دیگه؟؟؟؟؟
    آرام سرش را تکان داد.سارینا برای تغییر جو گفت:
    دلم برای مسخره بازیات خیلی تنگ شده بودا میدونستی؟
    آرام:
    مسخرههه
    ****
    همه جارا گشته بودند و او نبود!یکی از آنها تلفنش را برداشت و شماره ای را گرفت.بعد دوبوق فرد پشت خط برداشت.مرد گفت:
    آقا...ظهر شد.ما همه جارو گشتیم ولی پیداش نمیکنیم!
    ناشناس:
    یعنی چی؟؟؟؟؟؟خونشونو نگشتین؟؟؟
    - چرا آقا!!!خود جاوید گفت نمیدونه کجاست.بیاریمش
    - نه ما با جاوید کاری نداریم!اون پسره...برادرزاده رفیعی...اون چی؟؟؟؟
    - آقا نه اون اومده نه رفته!فکر نکنم کار اون باشه
    ناشناس:
    خیله خب....چند نفرو بذار اونجا تا حواسشون باشه!من با آقا حرف میزنم
    - باشه.خداحافظ
    - خداحافظ
    تلفن که قطع شد بلند گفت:
    رضایی.نویدی.رسولی.هرسه تاتون اینجا میمونین!فقط کافیه چیزی ببینیدو گزارش ندین!
    هرسه باهم چشمی گفتندو به طرف ساختمان برگشتند.مرد بقیه را سوار ون کردو به طرف عمارت به راه افتاد.***
    به طرف اتاق راه افتاد.روبه روی در بود.چند تقه به در زد.با شنیدن کلمه - بیا تو- وارد شد.روبه مرد گفت:
    سلام آقا!نصرت گفت پیدا نکردنش
    مرد بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:
    مطمئنی!؟
    - بله آقا.همه جارو گشتن
    - فرار کرده...مطمئنم.
    - بفرستم دنبالش؟
    - دنبالش که میریم!ولی الان نه.اول باید ببینیم.کی،کِی بهش خبر داده!
    - بله!
    - دختر زرنگیه!کسی که همچین بابایی داشته باشه خودش هم میاد تو این کار.ولی اون خیلی خوب خودشو از این ماجرا کشید بیرون...ولی میاد تو!یعنی میارمش تو!
    - آقا!اگه پیداش کنیم،میکشینش؟؟؟
    - به هیچ وجه....به دست آوردن دختر جاوید..آرزوی منه
    - پس پیداش میکنیم آقا!
    - مجید...اراکو بگردین!
    - چشم آقا...بدون اینکه کسی بفهمه!
    - آفرین.حالا میتونی بری
    مجیداتاق را ترک کرد!مرد سرش را بالا آوردو گفت:
    پیدات میکنم آرام خانوم.پیدات نکردم اسممو عوض میکنم!
    *****
    - یا الله!
    - بفرمایید
    
فرهاد کفش هایش را دراورد و داخل شد.سامان هم به دنبالش!سامان بلند گفت:
سلام...ماکارانی داشتیم؟؟؟؟؟
شهربانو:
سلام.آره.خسته نباشین
فرهاد کتش را دراوردو گفت:
مرسی.سارینا کو؟مهمون داشتیم گفتی؟کوش پس؟
شهربانو خندیدو گفت:
الان میاد!پیش ساریناس!اگه گفتی کیه؟؟؟؟
- نمیدونم.
شهربانو بلند گفت:
بچه هاااا.بیاین***
سارینا گفت:
اووووه لحظه سوپرایز رسیییده!پاشو که باباو خان داداش ما اومدن!پاشو بریم پایین
آرام نفس عمیقی کشیدو گفت:
استرس دارم
سارینا:
وااا.استرس چی؟
- نمیدونم
در واقع میدانست!نمیتوانست بگوید!میترسید عمویش با او اصلا خوب برخورد نکند!ترسید.از شکستن غرور دوباره اش!همچنین از تنها شدن دوباره اش.دوباره نفس عمیقی کشید.تی شرتش را با یک تونیک عوض کردو یک شال هم سرش کرد.با سارینا از اتاق خارج شدند.آرام از بالا میتوانست پایین را ببیند!مردی روی مبل نشسته بود و پسری ایستاده و پشتش به او بود!سرش را پایین انداختو از پله ها پایین آمد!آنقدر آهسته آمده بودند که کسی متوجه آنان نشده بود!باصدای بلند سارینا همه به طرف او برگشتند:
بـــــه سلاااااااام!
با صدای سارینا آرام نفس عمیقی کشید.همه به طرفش برگشته بودند.آهسته گفت:
سـ...لام!
سامان شک داشت.آیا او همانی بود که فکرش را میکرد؟؟؟و فرهاد تعجب کرد!باورش نمیشد.او؟؟از جایش بلند شد!از این حرکتش،آرام ترسید.نفس عمیقی کشید.میدانست چه اتفاقی قرار است بیوفتد!انتظاری هم نمیشد داشت.شاید عمویش زیادی مهربان بود...ولی آنها در این یکسال کوچکترین خبری از آنها نگرفته بودند.اما آرام چه گناهی داشت؟؟؟؟؟چندباری میخواست به تهران بیاید اما پدرش به او اجازه نداده بود!حتی کتکش هم زده بود...میترسید که به او اتهام بی معرفتی بزنند...اما او که نمیدانست فرهاد حال چه حسی دارد!لبخندی زدو گفت:
آرام؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با این حرف او سامان مطمئن شد.او خودش است...همان دختر پررویی که هفت سال پیش دیده بود!اما حال.چقد آرامو ساکت است.فرهاد گفت:
خوووش اومدی!
آرام سرش را بالا اورد.با دیدن لبخند فرهاد به انها نزدیک شدو دوباره گفت:
سلام
فرهاد او را در آغوش کشیدو گفت:
چطوری سعید کوچولو؟؟؟؟؟؟؟
آرام لبخندی زد...سعید نام پدرش بود.چون خیلی شبیه او بود همه به او میگفتند سعید کوچولو!او شکل دخترانه پدرش بود!آرام گفت:
مرسی عمو!دلم براتون تنگ شده بود.من چند باری میخواستم بیام تهران...ولی بابام!
فرهاد گفت:
میدونم...سعید از اولم کینه ای بود!ولی دخترش نه!
آرام ازاو جدا شد.خوشحال بود که فعلا آنها اورا دوست دارند!سامان جلو آمدو گفت:
سلام...چقد تغییر کررردی!اصلا توقع نداشتم تو این شکلی باشی!
آرام لبخندی زد.سامان دستش را جلو برد و ارام هم بااو دست داد.همه در کنار هم نشسته بودند!سامان لبخند زد.فرهاد گفت:
اینجارو چطوری پیدا کردی؟؟؟؟؟؟
آرام از یاد آوری آن روز اعصابش خورد شد.گفت:
هیچی...رفتم خونه قبلیتون.اونجا پسرشون خیلی محترمانه منو آوردن اینجا!خیلی خانواده خوبی بودن!
و لبخند زد!شهربانو گفت:
آره خیلی خانواده خوبی هستن.خب چه خبرا آرام خانوم...تعریف کن ببینیم.آنا کو؟مامانت کو؟بابات کو؟
سارینا با غصه به او نگاه کرد!آرام نفس عمیقی کشید.سعی کرد بغضش نگیرد اما مگر میشد؟سرش را پایین انداخت و گفت:
بعد از قطع رابطه با شما که هنوز من هم دلیلشو نمیدونم چرا بابام یهو اینطوری کرد،ما خیلی تنها شدیم!قضیه رو هم که میدونین.ما با هیچ کدوم از فامیلامون رفت و آمد نداریم.آنا که هیچی...ازدواج کرد رفت آلمان.مادرم هم...فوت کرده.پنج ماهه
سارینا عکس العملی نشان نداد فقط سرش را پایین انداخت.سامان با تاسف سری تکان داد ولی شهربانو کاملا متعجب شده بود.باورش نمیشد.دوست صمیمی اش!معصومه...پنج ماه است که فوت کرده و او خبر ندارد.ته دلش دلگیر شد.نه برای عروسی به انها خبر داده بودند نه برای فوت معصومه.آرام گفت:
برای آنا که عروسی نگرفتیم.هیچ فامیلی نداشتیم که بیاد.گفته بودیم پدرو مادرمون هردو تک بچه ان!اون موقع بابام نذاشت خبر بدیم...مادرم هم یه شب خوابید دیگه بیدار نشد!خواستم دعوتتون کنم ولی هرچی زنگ زدم کسی جواب نداد!چند باری خواستم بیام تهران...ولی خب...بابا!بعد از فوت مامانم که بابا نابود شد.کمکم میومد خونه!یا نمیومد.این دفعه هم به بهونه دانشگاه اومدم!
فرهاد فهمید.مطمئن شد یک خبرایی هست!یک چیز هایی هست که آرام نمیتواند آن هارا بگوید!آرام سرش را بالا اورد.شهربانو با چشمانی پراز اشک به دختر دوستش نگاه کرد.دختر معصومه!چقدر تنها بوده و هیچ کس نمیدانسته!اشکانش را پاک کردو کنار آرام نشست.دستش را دور شانه او انداخت.آرام لبخند زدو چیزی نگفت!شهربانو اورا به خود فشرد!گفت:
خوشحالم که اومدی اینجا!
آرام لبخند زد.فرهاد گفت:
راست میگه.خیلی خوشحالم کردی!
فرهاد از جایش بلند شدو به اتاق رفت.شهربانو هم به دنبالش.سامان برای از بین بردن جو گفت:
خب آرام خانوم.منو که یادته!
ارام:
کیه که تورو یادش بره!
- آخه اون موقع که من رفتم دوازده سالت بود!
- آره.توراستی الان چندسالته؟؟؟
- من؟؟؟؟بیستو پنج!تو الان فکر کنم باید بیست سالت باشه!
- نوزده...
- رشتت چی بود؟؟؟
- کامپیوتر!
- کدومش؟؟؟؟
- نرم افزار.تو چی بودی؟؟؟؟
- حسابداری
آرام رو به سارینا گفت:
تو رشتت چیه؟
- گرافیک
- همونی که دوست داشتی!
- آره...خیلی خوبه.به آدم انرژی میده!
- خوشحالم
سامان:
دانشگاه میری؟
- اراک قبول شدم...نرفتم!
سامان مشکوک شد!اراک که شهر خودشان بود.چرا وقتی همانجا قبول شد نرفت؟گفت:
میخوای دوباره کنکور بدی؟
- آره...اینبار همرو تهران میزنم!
- موفق باشی
فرهاد از اتاق بیرون آمد!سارینا به آشپزخانه و سامان به اتاقش رفت.فقط فرهاد بودو آرام.آرام نفس عمیقی کشید.بگوید...نگوید...چکار کند.لب باز کرد تا حرفی بزند که شهربانو با یک سینی در دست آمدو گفت:
پاشید بیاید بستنی اوردم
آرام لبانش را بهم فشردو لبخند زد.شهربانو بستنی را به دست او دادو گفت:
بیا عزیزم
آرام بستنی را گرفت و تشکر کرد.آهسته آهسته بستنی را خورد!سامان با یک شلوار راحتی و تی شرت جذب مشکی از پله ها پایین آمدو یک بستنی را برداشت وگوشه ای نشست.آرام زیر چشمی به او نگاه کرد.زمین تا آسمان با پسر هفت سال پیش فرق میکرد.حال او شده بود کوهی از غرور.البته به گفته بعضی ها!همان هایی که در هفت سال قبل میگفتند او بسیار مغرور شده است.حتی چند باری هم از سارینا شنیده بود که او مغرور و بی احساس شده است...اما با ذهنیتی که آرام برای خود ساخته بود او حال کوهی از ناراحتی بود!نه غرور.البته آرام هنوز شک داشت!او پسر جذابی بود.قیافه اش مردانه بود.پسری با چشم و ابروهای قهوه ای سوخته!موهای قهوه ای که حال کمی از آنها اشفته روی صورتش ریخته بودند!دماغی قلمی و لبانی معمولی...ته ریشش اورا جذاب تر کرده بود!خیلی جوان تر از پسر بیستو پنج ساله به نظر می آمد.ولی در کل...قیافه مردانه و جا افتاده ای داشت!آرام به بستنی نگاه کرد.کمی از آن خورد و فکر کرد:
چقد اون پسره...داداش رویا با سامان قیافش متفاوته.اون شبیه خارجیا بود!
و قاشق دیگری را خورد!بستنی اش که تمام شد ظرف را روی سینی گذاشت.همه که ظرف هایشان را گذاشتند خواست برای شستن ظرف ها برود که شهربانو نگذاشت.آرام با اخم گفت:
یعنی چی زنعمو...بذارین من بشورم دیگه
شهربانو:
برو...برو پیش بچه ها!
- زنعمـ...
- برو دیگه ااا!
آرام از آشپزخانه خارج شد!سامان با لباس بیرون رو به پدرش گفت:
بابا من با صاحب کارم قرار دارم!خدافظ
و از در خارج شد!صاحب کارش؟؟؟؟مگر کنار پدرش در نمایشگاه ماشین کار نمیکرد؟؟؟؟
آرام کمی تعجب کرد ولی سوالی نپرسید!شهربانو از آشپزخانه خارج شدو گفت:
من میرم بخوابم.سرو صدا نکنیا..بیدار میشم سر درد میگیرم...
و بعد خندید.همه ظهر بخیری گفتند و اورفت!سارینا هم از پله ها بالا رفت!باز هم آرام ماندو عمویش.نشست کنارش و گفت:
عمو...من باید با شمـ...
صدای زنگی بلند شد.فرهاد خواست بی تفاوت باشد اما وقتی نام مخاطب تلفن را دید گفت:
ببخشید من برمیگردم!
تلفن را برداشت واز کنار ارام رفت.آرام پوفی کشید.نمیتوانست حرف بزند.وقت نمیشد!بعد از مدتی متوجه شد عمویش قصد بازگشت ندارد،با ناراحتی از جایش بلند شدو از پله ها بالا رفت.روی تخت دراز کشید.چیزی نگذشت که خوابش برد.
******
روی صندلی چرخ دارش نشسته بود!دستش زیرچانه اش بودو به نقطه ای خیره شده بود!زیر لب گفت:
فرار کردی؟؟؟؟پیدات میکنم،خانوم کوچولو!!!!
تلفن روی میزش زنگ خورد:
بله
- سلام سهیل!!!
- سلام!
- چی شد؟پیدا شد؟
- نه!
- سهیل بابا بیخیالش شو!یه دختره دیگه.این همه دختر
- این فرق میکنه!آرام جاویده ها!
- دختری که باباش روش شرط بندی کرده فکر نکن خیلی جالب از آب در میاد...!بیخیالش شو!!!
- دختری که تونسته از دست من فرار کنه...یعنی جالبه
- فرار کرده؟دمش گرم...دیگه پس بیخیالش...نکنه میخوای کل ایرانو بگردی؟؟؟
- فکر کردی برام کاری داره؟؟؟
- سهیل...جدی گرفتی این شرط بندیو ها!
- من از باباش امضا گرفتم.اون دختر مال منه!پیداش میکنم.
- اگه شوهر داشته باشه چی؟اگه کار به پلیس بکشه چی؟؟؟
- پای من گیر نیست.بابای خودش پاش گیره
- چرا اونوقت؟؟؟
- اولا که ما داشتیم دوستانه بازی میکردیم خود جاوید شرط پولو گذاشت.رفیعی شاهده!بعدشم که خودش مست کرده بود..اونم شواهدش موجوده!من مست نبودم!اینم شواهدش موجوده.من در شرایط کاملا طبیعی بودم!من مجبورش نکردم ادامه بده خودش ادامه داد.من ازش نخواستم دخترشو وسط بذاره...خودش گذاشت.منم برای اینکه بقیه اون پیرمردا دختررو بدبخت نکنن که اونام در شرایط طبیعی نبودن،سعی کردم بازی رو ببرم،که بردم!من به خود جاوید هم گفتم...گفتم اگه پولاتو میخوای دخترتو باید بدی
- خب...
   

    - دارم حرف میزنم.اینم فقط بخاطر خود دختره گفتم چون میدونستم آخرش یه بلایی سرش میاد!
    - همه اینا شواهدش موجوده دیگه؟؟؟
    - آره!من از بابائه امضا گرفتم.اثر انگشت هم گرفتم.تازه رفیعی و برادر زادش اون پسره...دانیال هم شاهدن!میمونه قضیه شوهر داشتن که شوهر نداره.خود باباش گفت!
    - خودت داری میگی تو حالت طبیعی نبوده از کجا میدونی شوهر نداره!
    - مطمئنم نداره...میتونیم از رفیعی هم بپرسیم!
    - چه گیری دادی به رفیعی...ولی پای توام گیره ها!
    - نیس رضا!من کارمو بلدم...من کار بدی نکردم که.دختررو از دست باباش نجات دادم میخواستم عقدش کنم.من کار خیر هم کردم
    - تو میخوای کلا کار خیر نکن.بعدشم تو میخواستی عقدش کنی؟؟؟عمرا
    - آره!میخواستم عقدش کنم.بعدش کارو انجام میدم...
    - توکه دختررو هنوز ندیدی
    - عکسشو دیدم.باباش نشون داد.
    - خوشگله؟
    - ایناش به تو ربطی نداره
    - مهربون شدی!
    - تا وقتی دختررو پیدا کنم سعی میکنم مهربون باشم!هرچی باشه یه فراریه.پیدا کنم این حس هم ادامه پیدا نمیکنه.مطمئن باش.ذت زیاد
    و گوشی را قطع کردو فکر کرد:
    امیدوارم پام گیر نباشه...یااگه دختره رفت شکایت کرد مشکوک نشن که من،پسر بیستو هفت ساله رفتم بایه عده پیرمرد بازی کردم
    ******
    پدرش با ترس به او نگاه کردو گفت:
    پسره احمق..میدونی اگه جلالی بفهمه تو فراریش دادی چیکارت میکنه؟
    دانیال با خشونت گفت:
    مثلا میخواد چیکار کنه!خوبه فقط چهار سال از من بزرگتره که انقد همه ازش میترسن؟آرام...جای...خواهر منه...خودمم بدبخت شم نمیذارم اون بدبخت شه!
    - تو نمیخواد ادای آدم های خیر خواهو دراری!بدبخت میشی میفهمی؟؟؟ میدونی از دیشب سعید چقد نگران بچشه؟
    - صدسال سیاه نمیخواد نگران بچش باشه...حق نداره دیگه.نمیذارم
    - تو غلط کردی.هرچه زودتر جاشومیگی تا پیداش کنن...
    دانیال با ناباوری گفت:
    بابا اون دختر نزدیک ترین دوستته!یعنی جلالی انقد برات مهمه؟بابای عوضیش...
    صورتش سوخت.گرمی چیزی را روی بینیش حس کرد.خون...پوزخندی زدو گفت:
    به به!دستت رو پسرتم که بلند میشه!مثل این که کمکم داره چشمم به جمال باباها روشن میشه!
    - خفه شو پسره احمق!سعید مثل داداش منه.حق نداری بهش توهین کنی.ازت بزرگتره
    دانیال ابروهایش را بالا انداختو گفت:
    پس آرام هم باید جای برادر زادت باشه!و منم باید پسرت باشم...شما چه زود این چیزارو یادتون میره
    و بدون هیچ حرف اضافه دیگری باعصبانیت به طرف اتاقش راه افتاد.همانطور که میرفت گفت:
    به باباش بگو هرجارو بگرده پیداش نمیکنه!بره مست کنه بهتره.نگران بچش هم نمیخواد باشه
    و سوییچ ماشینش را برداشت و به خانه خودش رفت...خیلی وقت بود برای رهایی از پدرش خانه مجردی تهیه کرده بود و در آنجا زندگی میکرد!
    ******
    با صدای نرم و لطیفی از خواب بیدار شد:
    آرام جان.پاشو
    چشمانش را که باز کرد چهره مهربان شهربانو را دید...با لبخند از جایش بلند شد...کمی چشمانش را مالیدو به ساعت نگاه کرد.ساعت هفت شب بود!مطمئن بود تا صبح دیگر خوابش نمیبرد! شهربانو لبخندی زدو از اتاق خارج شد!آرام در همان تاریکی موهایش را شانه و شالش را سر کرد.در اتاق را که باز کرد همان موقع در اتاق دیگری باز شد و سامان از آن خارج شد!آرام ناگهان جیغ خفیفی کشید که سامان هم ترسیدو قدمی عقب تر رفت!آرام با دیدن سامان نفس عمیقی کشیدو دستش را روی قفسه سینه اش گذاشت!سامان گفت:
    وا!آرام.چیه؟؟
    آرام:
    ترسیدم یهو
    سامان تک خنده ای کردو از پله ها پایین رفت!شهربانو گفت:
    حاضر شین دیگه
    آرام کمی تعجب کرد اما سارینا پرسید:
    ااا حاضر شیم؟؟؟؟
    - آره دیگه!
    آرام سوالی نپرسید.فقط آهسته روی مبل نشست!شهربانو گفت:
    وا!چرا نشستی.پاشو ببینم برو حاضر شو!
    آرام:
    حاضر شم؟برای چی؟؟؟
    سامان:
    چون بعد از مدت ها بابا میخواد مارو شام مهمون کنه...اونم بخاطر ورود شما به اینجا!
    آرام لبخندی زدو گفت:
    شما راحت باشین...خودتون برین!
    شهربانو اخم کردو گفت:
    آرام...یجوری رفتار میکنی انگار خیلی غریبه ای!یا دلت نمیخواد با ما باشی!
    آرام با تعجب از جایش بلند شدو به طرف شهربانو رفت.گونه اش را بوسیدو گفت:
    وای زنعمو این چه حرفیه!!!من گفتم شما راحت تر باشین...من مگه خلم دلم نخواد با شما باشم.شما تنها فامیل منین و من خیلی دوستون دارم!دیگه از این حرفا نزنینا!
    - پس برو حاضر شو
    و گونه آرام را بوسید.آرام چشمی گفتو بالا رفت.یادش افتاد او فقط یک مانتو شلوار با خود اورده بود!فقط...هیچ لباسی نیاورده بود.فردا حتما باید به خرید میرفت.هر پله ای که بالاتر میرفت استرسش برای بیرون رفتن زیاد تر میشد!دلش میخواست چند روزی را فقط خانه بماند تا آب ها از آسیاب بیوفتد،بعد بیرون برود...اما اگر حال چیزی میگفت بقیه ناراحت میشدند.پس باید ترس و نگرانی اش را پنهان میکرد!!!
    همان مانتو شلواری را که آورده بود را پوشید.برای هزارمین بار باخود گفت:
    فردا باید برم خرید!
    یک مانتو مشکی با شلوارو شال مشکی که قبلا پوشیده بود را تنش کرد!در اتاقش زده شد!نفس عمیقی کشیدو گفت:
    بفرمایین
    سارینا داخل شدو گفت:
    اولین بارم بود در اتاق یکیو میزنم.حال کن!
    - میدونم.میشناسمت!
    سارینا خندیدو گفت:
    یذره آرایش کن!!!بعدشم بیا بریم
    آرام گفت:
    لوازم آرایشی نیاوردم!
    سارینا:
    الان برات میارم
    و از اتاق خارج شدو در را به حالت خود رها کرد.دقایقی بعد با یک کیف وارد شد!آرام کمی رژو ریمل زد و بعد گفت:
    سارینا...فردا میشه بریم خرید؟؟؟؟
    سارینا با لبخند سری تکان دادو گفت:
    آره تازه فردا دانشگاهم ندارم!بریم
    بعد کمی مکث گفت:
    بدو.بدو بریم
    آرام شالش را سر کرد و برای آخرین بار نگاهی به خود در آیینه انداخت!خوب بود.نفس عمیقی کشیدو از در خارج شد!از پله ها پایین رفت که شهربانو را دید.شهربانو لبخندی زدو گفت:
    بریم؟؟؟
    آرام با لبخند پاسخ داد:
    بریم
    هر پنج نفر کفش هایشان را پوشیدندو از پله ها پایین آمدند!صدای سنگ های زیر پاهایشان در فضا پخش شد.نسیم می وزید وهوارا خنک میکرد.در انتهای پارکینگ،یک ماشین مدل بالا و یک مگان دیده میشد!آرام در دل گفت:
    اون که زیاد مدل بالا نیست!یعنی مال خودشونه؟؟؟؟
    روبه سارینا گفت:
    اون مگان مال کیه؟؟؟؟
    - مگان مال سامانه...پورشه مال بابا!ماشین مامانم دادیم تعمیر
    آرام تعجب کرد!سامان که مادر و پدرش آنقدر پول دار هستند به مگان راضی شده بود؟؟؟؟این پسر چرا انقدر مشکوک است؟؟؟؟چرا ارام میخواست سرو ته قضایای مشکوک این پسر را در بیاورد؟؟؟شانه اش بالا انداخت و سوار پورشه فرهاد شد!فرهاد بدون هیچ حرفی راه افتاد!میان راه هرکسی چیزی میگفت اما آرام با دیدن آدم ها ترسش بیشتر میشد.میدانست این ترس بیهوده است اما دختر بود دیگر.دختری پراز حساسیت!چشمانش را بست و سرش را به پشت صندلی تکیه داد!با خود گفت:
    حالا که با ماشینیم!فردا چطوری برم خرید!؟خدایا خودت کمک کن...
    با صدای سارینا به خود آمد:
    آرام پیاده شو!
    آرام دستگیره در را کشیدو در را باز کرد.پیاده شد!سعی کرد پشت آنها راه بیاید تا دیگران کمتر صورتش را ببینند!تقریبا از همه پنهان میشد!وارد رستوران که شدند بوی غذا به مشامشان رسید!سر یک میز پنج نفره نشستند.فرهاد گفت:
    چی میخورین؟؟؟؟
    سارینا:
    پیتزا!
    همه پشت سرهم گفتند:
    پیتزا!
    بعد از اینکه افراد نوع پیتزا را مشخص کردند فرهاد سفارش داد!آرام دستش را زیر چانه اش گذاشته بودو به میز نگاه میکرد که سارینا گفت:
    باباما فردا میخوایم با آرام بریم خرید پول بده!
    فرهاد:
    میریزم به حسابت!برگشتنی هم سامان میاد دنبالتون
    سامان بی هیچ حرفی سرش را تکان دادو به میز چشم دوخت!یک غمی در چشمهایش موج میزد!آرام به رفتار های او توجه کرد.سامان یک جور خاصی رفتار میکرد!گاهی سعی میکرد خوش رفتار باشد و لبخند میزد.گاهی در خود فرو میرفت و به یک جا خیره میشد...آرام با اینکه بعد از هفت سال،آنهم فقط هفت،هشت ساعت اورا دیده بود،متوجه این تغییر رفتار شد!غذاهارا که آوردند همه مشغول شدند.سارینا و فرهادو شهربانو بیشتر صحبت میکردند اما آرام و سامان در بحث آنها شرکت نمیکردند.هردو درفکری جدا!آرام در فکر چگونه گفتن داستان به عمویش و سامان در فکر چیزی که تا به حال،کسی از آن خبر نداشت!صدای صحبت و خنده اطرافیان به گوش آرام میرسید!میان غذا به فکر صبح همان روز افتاد!چه روزی داشت امروز.روزی متفاوت تر از هر روز دیگر!غذایشان که تمام شد از جا برخاستند.فرهاد برای حساب کردن رفت و سامان و آرام و سارینا به طرف ماشین رفتند!شهربانو هم منتظر همسرش ماند.دقایقی بعد شهربانو و فرهاد هم به جمع آنها پیوستند.سوار ماشین که شدند فرهاد گفت:
    بریم خونه؟؟؟؟
    سارینا:
    نه نه!نریم
    آرام از حرص چشمانش را بست!نمیخواست دیگر بیرون باشد اما سکوت کرد.چرا کسی او را درک نمیکرد!؟پوزخندی زدو باخودگفت:
    کی قضیه رو میدونه که بخواد درک هم بکنه
    و ساکت به بیرون خیره شد.سامان گفت:
    من امروز خیلی خسته شدم!بریم خونه بهتره!
    کسی دیگر چیزی نگفت و فرهاد راه خانه را در پیش گرفت!
    *******
    پوزخند زدو گفت:
    دختره ی ه*ر*ز*ه!فرار کرده.از خونه باباش!حالیت میکنم عوضی!پیدات میکنم
    و کمی دیگر از مشروبش خورد.عموی دانیال کنارش بود.گفت:
    سعید ول کن دختر بدبختو!دوست داشته بره.
    سعید:
    غلط کرده.من که میدونم همش تقیصر اون برادر زاده مفنگیه توئه!مگراینکه دستم بهش نرسه!
    رفیعی:
    هوی هوی هوی!حرف دانیالو نزن که بد میبینی
    سعید پوزخند زد.گفت:
    یعنی کجاس؟الان کجاس؟پیش کیه؟چیکار میکنه!
    رفیعی:
    خیلی نگرانش بودی روش شرط نمیبستی!
    سعید حرفی نزد!لیوانش را انداخت و سرش را روی بالش فشرد!رفیعی با پوزخند سرش را تکان داد.
    *******
    
- آقا پیداش نکردیم
سهیل پوزخند زد.از اراک رفته بود!آن دختر به همین راحتی از اراک رفته بود.بدون اینکه کسی بفهمد!خندیدو گفت:
خوشحالم که هنوز تو ایرانه.میتونم پیداش کنم!خیلی هم راحت...به رضا خبر بده افراد و واسه شهرهای اطراف اراک آماده کنه!
- چشم آقا.بااجازه
و از در بیرون رفت!سهیل از جایش بلند شدو از پنجره به بیرون چشم دوخت!گفت:
اگه تا آخر این ماه...پیدات نکنم جلالی نیستم.مطمئن باش
یقین داشت که پیدایش میکنند.آنقدر افراد داشت که میتواند او و بقیه را پیدا کند!میتوانست...اگر او بود!میتوانست...
******
وارد اتاقش که شد به طرف کوله اش رفت.کیف پولش را بیرون آوردو به آن چشم دوخت.تاجایی که یادش بود تمام کارت های اعتباری پدرش را که رمزشان را میدانست آورده بود!دعا میکرد در آنها پول باشد!کیفش را باز کرد.سیصد تومانی پول نقد در کیفش داشت.در کارتش هم چهارصد تومان پول داشت!در کارت های پدرش هم که مقدار قابل توجهی باید پول باشد!البته مطمئن نبود!هرچه بود مرد خانه بودو برای آینده باید پول جمع میکرد...آرام در دل گفت:
مرد نبود.نامرد بود!
و پوزخند زد.خودش هم از اول بچگی تمام پول هایش را جمع میکرد.پول های عیدی...خرجی که پدرش به او میداد...حال چهارصد تومان شده بود...به کارت ها که نگاه کرد فهمید نام پدرش روی آنهاست.پس بعد از هرخریدی پیامش برای شماره او ارسال میشود.لبش را گاز گرفت.چه کاری میتوانست بکند؟؟؟؟باید حساب پدرش را خالی میکرد!اما چجوری؟؟او که نمیداست!از اتاق بیرون آمدو به طرف اتاق سارینا رفت.درش را باز کرد که سارینا گفت:
چی شده؟نخوابیدی؟
آرام:
نه نخوابیدم.سارینا من چجوری میتونم یه حسابمو خالی کنم!؟
- باید بری بانک
- خب...بعدش چیکار باید بکنم؟؟؟
سارینا سرش را خاراندو گفت:
من نمیدونم.سامان خودش تو بانک کار میکنه!برو از اون بپرس
بازهم تعجب آرام بیشتر شد.گفت:
سامان...مگه پیش بابات کار نمیکنه!؟؟؟
سارینا:
نه...بعد ازاینکه برگشت استخدام یه بانک شد!الانم معاون اونجاست
آرام:
معاون بانک؟
- آره!
- پس من میرم از خودش بپرسم.بیداره؟
- فک کنم.نمیدونم
سرش را تکان دادو گفت:
شب بخیر
و به طرف اتاق سامان رفت.دو تقه به در زد و وارد شد.سامان روی تخت دراز کشیده و دستش را روی سرش گذاشته بود!چراغ هم خاموش بود!آرام گفت:
وایی خوابه
خواست از درخارج شود که سامان گفت:
نه بیدارم.بیا تو!
آرام داخل شدو گفت:
بیدارت کردم.ببخشید!
یادش افتاد با تی شرت و موهای باز جلویش ایستاده.سامان تک خنده ای کردو گفت:
نه بیدار بودم.کاری داشتی؟
آرام خواست چراغ را روشن کند که سامان گفت:
روشن نکن.چشمم به تاریکی عادت کرده
آرام سری تکان داد.سامان بلند شد روی تخت نشست.آرام هم روی صندلی نشست و گفت:
ببین من یه سوال داشتم.من زیاد نرفتم از عابربانک پول بگیرم کلا بلد نیستم.من میخوام یکی از حسابارو خالی کنم همشو بریزم تو حساب خودم!
سامان مشکوک گفت:
حساب کیو میخوای خالی کنی؟؟؟؟
آرام با ترس آب دهانش را قورت داد!گفت:
ح...ساب خودمو...
سامان:
وقتی حساب خودته برای چی میخوای خالیش کنی؟؟؟؟
آرام:
حساب بابامو
سامان:
حساب باباتو برای چی میخوای خالی کنی؟
آرام کمی عصبانی شد.اما گفت:
اونش مهم نیست زیاد...میخوام بریزم تو حساب خودم...
- میدونی من میتونم همین الان کارتتو بگیرم بهت ندم؟؟؟
- چرا؟
- چون من معاون یه بانکمو اگه همچین چیزی ببینم میگیرم و گزارش میکنم
آرام در همان تاریکی به چشمان ریلکس او با عصبانیت نگاه کردو گفت:
یعنی چی؟؟؟من اومدم کمک بگیرم نه اینکه کارتمو بگیری که!
و بلند شد از در خارج شود که سامان همزمان بااینکه دراز میکشید گفت:
میری دم بانک کارتتو وارد میکنی اول موجودی میگیری میبینی چقد تو کارت پول هست،چون فقط در بیستو چهارساعت از یه کارت سه میلیون میتونی انتقال بدی...اگه از سه میلیون کم تر بود انتقالو میزنی بعدش همون مبلغو میزنی بعد شماره کارت خودتو میدی واریز میشه به کارت خودت!شب بخیر
آرام لبخند دندون نمایی زدو گفت:
مرسی.خدافظ
و وارد اتاقش شد!نفس راحتی کشید.سه تا کارت داشت از سه بانک مختلف...یعنی باید به هرسه بانک سر میزد؟باز هم از اتاق خارج شدو به طرف اتاق سامان رفت.دو طقه به در زد که سامان گفت:
بیا تو!بپرس
آرام بدون مقدمه چینی گفت:
سه تا کارت مختلفو اگه بخوام خالی کنم باید برم به هرسه تا بانک؟
سامان:
میدونی،این دیگه آخر خلافه.
آرام باز هم آب دهانش را قورت دادو گفت:
گفتم اگه!نگفتم میخوام همچین کاری بکنم که
سامان تک خنده ای کردو گفت:
نه...با یه عابر بانک میتونی انجام بدی!
- حتی اگه کارت ماله اون بانک نباشه؟؟
- آره.حتی اگه کارت ماله اون بانک نباشه!
- مرسی.شب بخیر
- میتونم بخوابم؟؟؟؟
آرام لبش را گاز گرفتو گفت:
ببخشید مزاحم شدم.شبت بخیر
و در را بست.سامان با خیال راحت به موضوعات آزار دهنده ای که در ذهنش بود فکر کرد.میدانست آنها آزارش میداد اما اگر فکر نمیکرد،نمیشد.آرام وارد اتاقش شد و کارت هارا در کیفش گذاشتو روی تخت دراز کشید!کمکم چشمانش گرم شد...تا صبح با کوچکترین صدایی از خواب بیدار میشد.نمیدانست چرا!به نظر خودش رفتارش مسخره بود اما خب چه میشد کرد.میترسید!خیلی هم میترسید....از آن روزی که اورا ببرند و جلالی هرکاری بخواهد بااو بکند!یک خواب درست و حسابی تا صبح نداشت.صبح بعد از طلوع خورشید دیگر نتوانست بخوابد.ساعت هفت...هفتو نیم بود که از خواب بیدار شد.شانه اش را درآورد.خدارا شکر کرد که این همراهش بود.موهایش را کنار سرش بافت...با خود گفت:
سامانم جای داداشم.بیخیالش!
اما بعد پشیمان شدو شالش را سرش کرد.آهسته در را باز کرد و از پله ها پایین رفت.میدانست کسی پایین نیست اما در اتاق ماندن حالش را بیشتر خراب میکرد.از پله ها پایین آمد که متوجه صداهایی از آشپزخانه شد.آهسته به آشپزخانه نزدیک شد که فرهاد را در حال نیمرو درست کردن دید!سلامی کرد.فرهاد با لبخند بزرگ و مهربان جوابش را داد.دقایقی نگذشته بود که صدای پسری آمد:
سلام
آرام به طرفش برگشت.سامان با اخم وارد آشپزخانه شد!کاملا معلوم بود تازه از خواب بلند شده است!قیافه افتاده و خواب آلود.چشمانی پف کرده و موهایی آشفته!خمیازه ای کشیدو گفت:
مامان کو؟
- بیدار نشدن هنوز
سامان سری تکان دادو به طرف دستشویی رفت.دقایقی بعد با صورت تقریبا نم دار برگشت ورو به پدرش گفت:
ممنون!
و کمی پنیر روی نان گذاشت.صدای فرهاد که اورا مجبور به نخوردن میکرد درامد.مدام میگفت:
نخور تخم مرغ پختم
آخر هم با صدایش شهربانو را بیدار کرد.شهربانو خمیازه کشان وارد شد و با دیدن میز آماده شده گفت:
سلام صبح بخیر.صبحونه که آمادس منم میرم بخوابم.
و از اشپزخانه خارج شد.فرهاد خنده ای کردو گفت:
میخواید برید بیرون؟
- آره.اول بریم بانک...
سامان سریع گفت:
آره برن بانک کارای غیر قانونی بکنن
آرام به سرفه افتاد.کمی چای خوردو گفت:
شوخی میکنه اقا سامان..
سامان گفت:
اره.من شوخی میکنم.سوسکم خوشگله.توام برای کار دیگه ای داری میری بانک.سارینا هم سحر خیزه
صدای سارینا بلند شد:
سلام!
آرام پقی زد زیر خنده و گفت:
دیدی سحرخیزه؟
سامان:
این اتفاقی بود
و بقیه چایش را خورد.سارینا یک ظرف تخم مرغ برداشتو شروع به خوردن کرد.فرهاد گفت:
خب آرام جان میگفتی!
آرام:
بریم خرید!من هیچی برای خودم نیاوردم
فرهاد مشکوک گفت:
چرا؟؟؟؟
آرام آب دهانش را قورت داد.تازه فهمید هنوز چیزی به عمویش نگفته است.تازه یادش افتاد برای چه اینجاست!برای چه به خرید میرود.برای چه باید به بانک مراجعه کند!برای چه از اطرافیانش میترسد.همه اینها یادش افتاد.مثل توپی که سوزنی در آن فرو رفته باشد پنچر شدو گفت:
هیچی.یادم رفت بیارم
فرهاد شکش بیشتر شد...چرا کسی که به مسافرت میرود باید فراموش کند که وسیله هایش را با خود بیاورد.سوالی که برای تمام اعضای این خانه پیش آمده بود!همه به ارام نگاه میکردند،شاید توضیحی دهد!اما آرام،ساکت به بخار چای خیره شده بود!چه زود شادی اش فروکش میکرد.وقتی دیدند آرام ساکت است و چیزی نمیگوید یه خوردنشان ادامه دادند.سامان از جایش بلند شدو به طرف اتاقش رفت.چند دقیقه ای به سکوت گذشت که سارینا گفت:
آرام.الان بریم خرید؟
آرام سری تکان دادو گفت:
آره!
سارینا:
الان که جایی باز نیست.ده باز میشه
صدایی گفت:
تا شما برید حاضر شید میشه نه.تا راه بیوفتید میشه ده.نگران نباش
سامان بود.سارینا چشم غره ای رفتو گفت:
ایش یعنی انقد طول میدیم؟
- بیشتر از اینقد!
سارینا پس از آن که زبانش را برای سامان به نمایش گذاشت از جایش بلند شد.آرام به سامان نگاهی کرد.برعکس دقایقی پیش سامان خیلی شیک جلویش ایستاده بود!یک کت سرمه ای با شلوار و پیراهن مشکی تنش بود!موهایش را مدل پسرانه به بالا داده بود!سامان گفت:
قشنگه؟خامه ای زدم!
و به موهایش اشاره کرد.آرام خندید...حرفش را جالب زده بود.سامان تک خنده ای کردو گفت:
خدافظ...من رفتم
فرهاد:
وایسا بچه هارم ببر دیگه!میخوان برن بانک بیان بانک شما!
سامان:
دیرم شده!
فرهاد:
نه که هرروز ساعت هشت اونجایی!
سامان:
پس بدویین حاضر شینا
آرام از جایش بلند شدو به طبقه بالا رفت.همان لباس های دیروز را پوشید.رژ و ریملی که از دیشب در اتاقش مانده بود را زد و شالش را سر کرد.چون کیف دستی نداشت کیف پول و موبایلش را برداشت و به طرف اتاق سارینا رفت.در را باز کرد و گفت:
سارینا کیف بردار
سارینا:
بیا خودت بردار
آرام:
نیاوردم
- نه منظورم اینه که بیا خودت برو از تو کمد بردار
آرام آهانی گفت و به طرف کمد رفت.کیف مشکی را برداشتو کیف پولو موبایلش را در آن گذاشت و به دست سارینا داد که سارینا گفت:
خودت بردار دیگه من حالشو ندارم
آرام کیف را روی شانه اش انداخت.سارینا در این فکر بود چرا آرام هیچ چیزی باخود نیاورده است.هردو از پله ها پایین آمدند.سامان:
شب شدا!
سارینا:
خب اومدیم دیگه.ما رفتیم.خدافظ بابا
- خدافظ
کفش هایشان را پوشیدند و از پله ها پایین آمدند.سامان با ریموت در ماشین را باز کرد.چراغ هایش دوبار روشن خاموش شد.با دیدن ماشین تعجب آرام هم شروع شد!دلش میخواست بداند سامان چرا در سن هجده سالگی ایران را ترک کرد!؟چرا بعد هفت سال برگشت!؟چرا کنار پدرش کار نمیکند!؟چرا بااین وضع مالی خانواده اش این ماشین را دارد!؟چرا بعضی اوقات شاد است و بعضی اوقات بسیار ناراحت!؟دلیل این تغییر اخلاق ورفتارش چیست!؟دلش میخواست همه اینهارا بداند.سوار ماشین شدند!هردو در صندلی عقب نشستند و سامان همانطور که ماشین را روشن میکرد تلفنش را از جیب خود برداشت!شماره ای را گرفت و تلفن را در گوشش گذاشت.پایش را روی گاز فشرد و بعد باز کردن در حیاط از آن خارج شد!همانطور که با تلفن حرف میزد رانندگی هم میکرد!
- اقای قربانخانی یکم دیر میرسم
- ممنون!
- بله.بله!
- نه آقای قربانخانی امروزو حتما میام.
- بلــــه.میام
- ممنون.خدانگهدار
تلفن را که قطع کرد سارینا گفت:
بحث کار و ادب باشه...مهدی داااش میشه آقای قربانخانی آره؟؟؟
سامان تک خنده ای کردو سرش تکان داد.دقایقی بعد ماشین جلوی بانک توقف کرد!سامان گفت:
اینم بانک ما
آرام نگاهی به ساختمان بزرگ کرد.سامان ماشین را در جای مخصوصی پارک کردو گفت:
پیاده شین!
هرسه پیاده شدند.آرام به اطرافش نگاه کرد.افراد کمی در حال رفت و آمد بودند!سامان گفت:
بیا اینجا
و با دست به آرام اشاره کرد.آرام به طرفش رفت.سامان:
خب...حالا کارتو انجام بده!
آرام همه جارا نگاه کرد.کمی شالش را جلو کشید تا صورتش زیاد در دید نباشد.کمی جلوتر آمد که کسی نتواند اورا ببیند!سامان دست روی شیشه گذاشته بودو اورا تماشا میکرد.دلیل رفتارش را نمیدانست!چرا اینگونه میکرد؟؟؟؟آرام دست در کیفش کردو کیف پولش را برداشت.تا بازش کردو کارت هارا دراورد صدای سامان درآمد:
امیدوارم واقعا کارت بابات باشه!
آرم نگاه مشکوکی به او انداخت.منظورش چه بود؟مگر آرام دزد بود؟؟؟؟؟سامان هم نگاه مشکوکی به او انداخت!راسیتش شک کرده بود.هرچیزی که در این یک روزو نصفی دیده بود دست به دست هم داده بودند تا سامان فکر کند او یک دختر فراری...یا شایدم خلافکاری،چیزی باشد.آرام جوری که سامان اسم روی کارت را ببیند کارت را گرفتو گفت:
نوشته سعید جاوید.بابام!
و کارت را وارد کرد.سعی کرد رمز را به خاطرش بیاورد.چیزی را که حدس میزد وارد کرد.درست بود...نفس عمیقی کشید!کارهایی که سامان مرحله به مرحله میگفت را انجام داد!گزینه انتقال را که خواست بزند پشیمان شد!دستش را عقب کشیدو فکر کرد،نکند پدرش بی پول بماند!نکند لنگ چند قطره زهرماری بماندو بیمار شود،پول دارو هایش را نداشته باشد...بغض گلویش را گرفت...سامان متعجب شد.بااینکه نیم رخ اورا میدید اما متوجه اشک حلقه زده در چشمانش شد!آرام فکر کرد اگر تمام پول او در این کارت ها باشد چه!اما نه...او سرکار میرفت!کارت دیگر هم داشت...خودش این پول هارا در دسترس آرام قرارداده بود...پس مسلما پول دیگری هم داشت.دستش را جلو بردو گزینه انتقال را زد.بااین کار سامان تکانی خورد و منتظر ماند.آرام با خود گفت:
الان پیامش برای اون میره!
هرچه سریع تر کارت های دیگر راهم خالی کرد و به سامان نگاه کرد.سامان گفت:
تموم شد؟؟؟؟
آرام بی حرف سرش را تکان داد!سامان گفت:
خب...بری...
صدای از پشت آمد:
تو که گفتی دیر میای
سامان سریع برگشت که همکارش را دید...همکار که نه...رییس شعبه اش را دید.سریع گفت:
سلام آقای قربانخانی!
آرام سرش را زیر انداخت تا مرد اورا نبیند!چرا انقدر میترسید؟؟؟؟مرد دستش را دراز کردو گفت:
همچین میگه آقای قربانخانی انگار رییس کلم.سلام
و به دو دختر نگاه کرد.سارینا پاسخ داد:
سلام اقا مهدی
مهدی سرش را تکان دادو به آرام نگاه کرد.آرام به زور لبخندی زدو گفت:
سلام
مهدی باز هم با لبخند سرش را تکان دادو آهسته به سامان گفت:
رفتی زن گرفتی یه خبری هم به ما ندادی نه؟؟؟؟؟
آرام خجالتزده سرش را زیر انداخت،اما سامان بدون عکس العمل گفت:
دختر دوست بابامه
و بعد انگار که از لحن خودش ناراحت شده باشد گفت:
آرام جان
و به زور لبخند زد.مهدی سری تکان داد.سامان ادامه داد:
میرم اینارو برسونم بیام!
و باز هم مهدی سرش را تکان داد!سامان از او جدا شدو گفت:
بریم
هرسه سوار ماشین شدند و سامان راه افتاد.با آدرس دادن های سارینا به یک مرکز خرید رسیدند!سارینا گفت:
هرموقع کارمون تموم شد زنگ میزنیم بیای دنبالمونا!
سامان خشک گفت:
خیله خب!
آرام تعجب کرد.این پسر که تا چند دقیقه پیش خوب بود!چرا اینگونه شد؟؟؟اخم کردو بعد خداحافظی از ماشین پیاده شد!باز شالش را جلو کشید!میخواست وارد یک مکان شلوغ تر شود!هردو وارد مرکز خرید شدند که سارینا گفت:
چی میخوای دقیقا؟؟؟
آرام:
چندتا مانتو.شلوار.شال و روسری!لباس خونه.لوازم آرایشی!
سارینا گفت:
واقعا هیچی با خودت نیاوردی؟خب تو که اراک داشتی اینارو میتونی برگردی بری اراک بیاری!انقدم تازه خرج نمیکنی!
آرام:
من به اراک برنمیگردم
و بعد با خود گفت:
بالاخره باید از یه جا شروع به گفتن بکنم
سارینا متعجب شد!باخود فکر کرد:
چرا به اراک برنمیگرده؟چرا هیچی با خودش نیاورده؟خدایا یعنی فرار کرده؟آخه چرا؟اون که عاشق باباش بود...برای چی باید فرار کنه؟؟؟؟وای خدا...
بعد از کمی مکث راه افتاد.آرام با دقت نگاه میکرد.میدانست فعلا هرچه بخواهد میتواند بخرد!کمی لباس که در کوله اش جا کرده بود!کمی هم میخرید.یک مانتو طوسی جذبش کرد.دم ویترین ایستاد.سارینا سرش را تکان داد تا از فکر های بد دورشود.به مانتو نگاه کرد.خوب بود!خوشش آمد...گفت:
چقد قشنگه.من میخوامش
آرام:
اا.پس من از این نمیخرم!
- نه پس من نمیخرم
- هردومون میخریم خب.چه کاریه!!!
هردو وارد شدند.سارینا گفت:
سلام آقا!ما از اون مانتو طوسیه میخوایم...
******
سامان با عصبانیت ماشین را پارک کردو پیاده شد.نمیدانست چرا ناگهان اینگونه شده بود.از دست خودش ناراحت بود که هر دفعه برای چیز مسخره ای یاد آن موضوع می افتاد و هم خود را ناراحت میکند هم دیگران را!میترسید از این تغییر رفتارش کسی چیزی بفهمد!وارد بانک شد...تقریبا همه برایش بلند شدند ولی او بی هیچ عکس العملی راه خود را ادامه داد...مهدی جلویش را گرفتو گفت:
چته سامان!؟
سامان:
هیچی...اعصاب ندارم
- تو کی اعصاب داری!؟؟؟؟؟
- مهدی...خواهش میکنم...
- سام...
سامان بدون اینکه بحث را ادامه دهد راه خودش را ادامه داد.عصبانی بود از اینکه کسی این قضیه را میداند!از اینکه هربار اورا میبیند یاد سرگذشت خودش می افتد!!!آخرش هم با غرغر با خود گفت:
خاک برسرم.عین این دخترای تیتیش مامانی شدم که تا تقی به توقی میخوره یاد یچیز میوفتم عین سگ میشم.لعنتی!
و با دست شقیقه هایش را مالید...شاید این اتفاق،برای یک مرد نباید زیاد مهم باشد...اما انها هم دل دارندو احساسات!همچنین،هرپنج انگشت شبیه هم نیستند...
********
دست هایشان درد گرفته بود!آنقدر که خرید کرده بودند.سارینا با خستگی گفت:
ای نمیری الهی.شکست دستم.بیا بریم خونه.توروخدا!
آرام گفت:
خوبه تو صد برابر من خرید کردیا!هرچی من میخرم گفتی منم میخوام.
- لامصب اینارو جدید آورده بود.پریروز اینجا بودم اینا نبـــــــود!
- هرروز اینجایی؟
- گفتم پریروز!
- دیروزم من خونتون بودم نیومدی.نبودم مطمئن باش میومدی.
سارینا خندیدو کمی از آبمیوه اش خورد.آرام هم کمی خورد.از خرید هایش راضی بود.با اینکه بیش از ششصد تومان از پولش را از دست داده بود اما همه چیزهایی را که میخواست خریده بود.فقط لوازم آرایشی مانده بود.گفت:
وایی سارینا لوازم آرایشی موند!
سارینا به سرفه افتاد.همین مانده بود.دوساعت هم برای لوازم آرایشی راه بروند.میان صرفه اش گفت:
من دیگـ..ـه جـ...ـون ند...
نتوانست ادامه دهد.آرام چند ضربه به پشتش زدو گفت:
لنگ میمونما!بیا بریم!
و دستش را گرفت.سارینا بعد از اینکه به حالت عادی برگشت دستش را کشیدو گفت:
ساعت دو شده دیگه.زنگ میزنیم سامان بیاد دنبالمون...
آرام نچی کردوگفت:
بابا اون الان خستس
- اصلا هم خسته نیست.نشسته زیر کولر،روی اون صندلی راحتا داره آبمیوه شو میخوره نترس!
- کولر؟تو این سرما
- زیادم سرد نیست.حالا کولر نه شوفاژ
- نمیدونم.خودت میدونی
سارینا تلفنش را درآوردو شماره سامان را گرفت.بعد از دوبوق جواب داد:
بله؟
- سامان پاشو بیا دنبالمون...
- اتفاقا راه افتادم.کجا بیام؟
- همونجا که پیادمون کردی!
- خب!ده دیقه دیگه میرسم
- مرسی خدافظ
- خدافظ
تلفن را که قطع کرد گفت:
داداش به این میگنا.
- چی شد؟میاد؟
- آره!
هردو روی صندلی نشستند تا سامان برسد!پانزده دقیقه بعد تلفن سارینا زنگ خورد و سامان رسیده بود.هردو به دنبال مگان سامان گشتند.مگان مشکی تمیزی بود.سامان از دیدن آن همه کیسه در دستانشان چشمانش گرد شدو گفت:
یا امام زمان!خدارحم کنه
دستش را روی دکمه ای گذاشت...چند ثانیه بعد صندوق عقب باز شد.هردو وسیله هارا آنجا گذاشتند و درش را بستند.اینبار سارینا جلو نشست.تا نشستند سامان گفت:
سلام.چقد خرج کردین!؟؟راستشو بگین!
سارینا:
سلام...من دویست تومن ولی مال آرام بیشتر از چهارصد تومن شد.نه؟؟؟
آرام سری تکان دادو گفت:
شیشصدو خورده ای.حالا نصفش مونده!
سامان:
جای دیگه ای قراره برین؟
سارینا سرش را تکان داد.سامان:
کجا!؟
آرام:
پاساژ لوازم آرایشی!
- یه تومن آماده کن!
- چی؟انقد گرونه؟
- نه شما دخترا ولخرجین!
سارینا خندیدو با خستگی سرش را به شیشه تکیه داد.سامان راه افتادو با آدرس هایی که سارینا داد روبه روی یک پاساژ ایستاد!سارینا گفت:
خب آرام من دیگه جون ندارم برم خودت برو بخر!!
آرام:
من که نمیشناسم جاییو!!!
- حال ندارم باور کن
آرام سری تکان دادو دستگیره ماشین را کشیدو پیاده شد!کمی دلخور شده بود!به طرف پاساژ رفت و شروع کرد به نگاه کردن.سعی کرد جایی را پیدا کند که به نظر از جاهای دیگر بهتر است...از ترسش کم شده بود.به این باور رسیده بود که فعلا کسی با او کاری ندارد یا اگر هم داشته باشد آنجا آنقدر شلوغ هست که کسی به دادش برسد!باخود گفت:
خوب شد بخاطر این ترس لعنتی خونه نموندم وگرنه میپوسیدم.ولی زیادم نباید بیرون بیام!
و قدم زدن را ادامه داد
*****
سامان گفت:
سارینا برو شاید ناراحت شه!
- خودت برو...حال ندارم!خوابمم میاد
سامان با حرص به خواهرش نگاه کرد...گفت:
پس حواست به ماشین باشه...من میرم
و از ماشین پیاده شد!سارینا با تعجب گفت:
اوپس!!!رفت؟؟؟؟واقعا؟؟؟
و با چشمانی گرد شده رفتن برادرش را تماشا کرد.بعد از چند دقیقه بیخیال،چشمانش را روی هم گذاشت!
سامان وارد پاساژ شد...با چشم دنبال آرام گشت...دختری را دید که آهسته راه میرود.همان بود.به طرفش راه افتاد...نگاه خیره دخترانی را میدید اما توجه نمیکرد!با خود گفت:
اه اه.خوبه دخترنا!
با تاسف سری تکان دادو گفت:
آرام
آرام سریع برگشت.با دیدن سامان باآن اخم غلیظش تعجب کرد!گفت:
شما برای چی اومدی؟؟؟؟؟
سامان:
گفتم بلد نیستی ممکنه گم کنی...اومدم
آرام سری تکان داد.گفت:
شما میاین تو؟
- آره...راهم نمیدن؟
- چرا...همینجوری پرسیدم!
آرام وارد یک مغازه شد.نگاه خیره پسرانی را حس کرد.پسرها با دیدن سامان که پشت او وارد شد تعجب کردند و سرشان را پایین انداختند.آرام گفت:
یه ست کامل لوازم آرایشی رو میخوام!
یکی از پسرها گفت:
چه مارکی؟؟؟؟
آرام:
فرقی نداره...خوب باشه.اممم گریماس
پسر یک ست لوازم آرایشی مارک گریماس برایش آورد.همه چی بود!جدا از آن آرام چند چیز دیگر برداشت و گفت:
همینارو میخوام.
و کارتش را دراورد.پسرها چپ چپ به سامان نگاه میکردند ولی او تقریبا ریلکس به وسایلی که آرام خریده بود نگاه کرد!چهارصد تومانی شده بود!آرام بعد از برداشتن خریدش و تشکر از آنها خارج شد.سامان گفت:
ماشاالله!
آرام در جواب فقط خندید.هردو از پاساژ خارج شدند.با دیدن ماشین،سامان به نشانه تاسف سرش را تکان دادو گفت:
نگا چجوری خوابیده...خوب شد سوییچ و آوردم وگرنه ماشینم میبردن این نمیفهمید!
با سوییچ در را باز کرد.همان لحظه چشمان سارینا باز شد.آرام سوار شدو گفت:
خوب خوابیدی؟
- اوهـــــــــــــــوم
و کشو قوسی به بدنش داد!بعد از اینکه به حالت عادی برگشت گفت:
خریدی؟
- آره!
سری تکان داد.سامان هم نشست و بی هیچ حرفی راه افتاد.تا خانه هیچ کسی صحبت نکرد.تا رسیدند بعد سلام و احوال پرسی هردو دختر وارد اتاق هایشان شدند و خیلی بی حال روی تخت افتادند!
    لیوانش را با خشونت روی زمین کوبید.لیوان به هزار تکه تقسیم شد!مرد کمی عقب تر رفت...سهیل با خشونت گفت:
    خب دیگه...همینمون مونده!پس فردا ملت بگن سهیل جلالی یه دختر نتونست پیدا کنه آره؟؟؟چرا فرار کرد؟چرا فرصت فرار دادین؟ مگه تا من شرطو بردم نگفتم برین دنبالش...هان؟؟؟؟
    - آق..ا..باور کنین ما رفتیم.ام..ا
    - اما و اگر نمیخوام.بگو ماشینو آماده کنن با دونفر میریم.زیادم شلوغش نمیکنین شک کنن!میریم ترمینال
    - چشم آقا
    - سریع ها!
    - چشم
    سریع از در خارج شد.سهیل کتش را برداشت.جلوی آیینه خودش را مرتب کردو گفت:
    پیدات میکنم.مطمئن باش
    تا خواست پایش را بیرون بگذارد یاد چیزی افتاد!!!چرا انقدر دردسر بکشد؟؟؟؟او میتواند راحت عکسش را پیدا کند!خنده ای کردو خارج شد.بلند گفت:
    میریم خونه جاوید...
    همان دو نفر آماده شدند و به دنبال سهیل رفتند.سهیل در عقب را باز کردو نشست.آن دو هم جلو نشستند.مرد پایش را روی گاز فشرد.به ده دقیقه نرسید روبه روی خانه سعید جاوید بودند...پدر آرام!!!
    از ماشین پیاده شد و با دست نشان داد که کسی پیاده نشود.به طرف زنگ رفت.امیدوار بود خانه باشد!ساعت چهار بعد از ظهر بود...زنگ را زد...کسی آیفون را برداشتو گفت:
    هه....سلام آقا جلالی
    - باز کن
    - دخترمو پیدا نکردی حالا میخوای بیای منو بکشی؟؟
    - کاریت ندارم باز کن
    سعید پوزخند زد.در با صدای تیکی باز و سهیل وارد شد.پله هارا بالا رفت تا اینکه به ساختمان اصلی رسید.در باز شد...با دست در را تا آخر باز کرد،سعید را سیگار به دست دید.با خود گفت:
    خرس گنده معتاد
    خواست با کفش وارد شود که سعید گفـت:
    الووو داداش...خونه خودت نیس.در بیار.مااینجا نماز میخونیم!
    سهیل نگاهی به کفش هایش کرد.پوزخندی زدو آنهارا دراورد.وارد شدو گفت:
    بیچاره خدا...که یه بندش تویی... و خود تو براش نماز میخونی...بخوره تو سرت همون نمازت
    سعید پوزخند زدو جوابی نداد!سهیل نگاهی به سیگار در دستانش انداخت.گفت:
    اوووف.سیگاریم که شدی...اعتیادت زده بالا!دخترتم که واسه ازدواج اجازه نمیخواد ازت...
    سعید کمی جلوتر آمدو گفت:
    یعنی چی؟مگه ازدواج کرده؟
    سعید به طرف یک مبل رفت.روی آن نشستو گفت:
    حالا نه...ولی میکنه.نگران نباش!
    - اون وقت چرا اجازه نمیخواد؟؟؟
    سهیل سرش را به عقب تکیه داد.با دست چشمانش را مالیدو گفت:
    عدم صلاحیتت که بیاد...خیلی راحت و جیم فنگی همین کارو میکنه...فکر میکنی واسه ازدواجمون میذارم پات برسه محضر؟؟؟؟
    سعید پوزخند زدو گفت:
    اون آرامی که من میشناسم بدون من بمیره ازدواج نمیکنه!
    سهیل نیشخند زد.از جایش بلند شدو گفت:
    به همین خیال باش!به هرحال نیومده بودم برای حرفای اضافه!اومدم بگم...عکس دخترتو میخوام
    - واسه چی؟؟؟؟
    - قیافش یادم رفته...میخوام تو این چند روز قابش کنم بزنم دیوار
    سعید ازاین چرت و پرت گویی او پوزخندی زدو گفت:
    گوشی اونوره.از دیشب نگاه بهش نکردم.برو بردار
    و به نقطه ای اشاره کرد!سهیل به طرف جایی که اشاره میکرد رفت.تلفن را برداشت!چندین پیام ناخوانده داشت.شاید خبری از او باشد!شاید بتواند خیلی راحت خط اورا ردیابی کند!اما اول به دنبال عکس گشت.پیدایش کرد.دختری با چشم و ابروی مشکی.سریع عکس را برای خودش ارسال کردو وارد پیام هایش شد...چه میدید...پیام های برداشت از حساب ها!ماجرا را فهمید.قهقهه ای سرداد...سعید گفت:
    چیه؟چرا میخندی؟
    - نه!خوشم اومد.دخترت زیادی زرنگه!قبل اینکه بری درخواست کارت جدید بدی سه تا از حساباتو خالی کرده.
    سعید از جایش بلند شد.با تعجب گفت:
    چی؟؟؟؟حسابامو خالی کرده؟
    سهیل سری تکان داد.سعید با حرص سیگار را روی زمین انداخت و به طرف اتاقش رفت.بی توجه به اینکه سیگار فرش را سوزاند!سهیل گفت:
    خوبه روش نماز میخوندی
    و پوزخند زدو به طرف در رفت.بعد گفتن کلمه – ذت زیاد – از در خارج شد.با سرعت به طرف پایین رفت که یادش افتاد، ای وای.شماره آرام را برنداشته است.
    با شتاب به طرف بالا رفت و در را هل داد.به طرف موبایل رفت و بلند گفت:
    دخترت و تو گوشیت چی سیو کردی؟؟
    سعید:
    به توچه؟؟
    - پیرمرد حوصله کلکل ندارما!چی سیوش کردی؟؟؟؟نگو نمیخواد.پیداش کردم
    مخاطبی بنام آرام به انگلیسی سیو شده بود.بدون توجه به شماره همان را وارد موبایل خودش وشماره را از گوشی سعید پاک کرد.اما متوجه شد پاک نشده...یا ازهمان دوبار هست...برای اطمینان همان را هم پاک کردو موبایل سعید را گوشه ای پرت کردو بدون هیچ حرفی پایین رفت.میان راه با خود گفت:
    خاک بر سر بی غیرتت!
    سریع به طرف ماشین رفت. درش را باز کردو گفت:
    از اینجا یکم دور شو برو ترمینال!
    و خودش شماره را برای رضا...دوستش ارسال کردو زیرش هم نوشت:
    رضا شماررو ردیابی کن سریع بفرس!
    و خودش هم شماره را گرفت.کسی جواب نداد.تلفن را که پایین آورد کمی شک کرد.اینکه شبیه شماره های ایرانی نبود!یعنی چه؟؟؟؟دوباره با شک شماره را گرفت که دختری پاسخ داد:
    Yes?
    با شک گفت:
    آرام...
    دختر که فهمید یک ایرانی با او تماس گرفته است گفت:
    بله؟؟؟
    سهیل:
    کجایی؟
    - شما؟؟؟؟؟
    - خودتو به اون راه نزن.
    - ...
    - آرام...باتوام!
    - ارام؟آرام کیه؟آهان آرام...اشتباه گرفتین.آرام خواهرمه!
    و تماس قطع شد.سهیل به خود شک کرد.خواهرش بود؟؟؟اینکه شماره خارج از ایران است...همان موقع از رضا پیامی واسش آمد!بازش کرد و دید که نوشته بود:
    این که واسه آلمانه.واسه چی میخوایش؟؟؟
    سهیل با کف دست به پیشانی اش کوبید!اشتباهی شماره خواهر آرام را برداشته بود؟؟؟آنا...دختری که مسبب همه اینها بود!...نه!آن که نوشته بود آرام.اما...اما نوشته بود آرامه دو...یک خط دیگر هم بنام آرام وجود داشت...سهیل خواست بگوید دور بزند که فهمید هردو را از روی موبایل پاک کرده است!با دست چشم هایش را مالیدو با حرص نفسش را فوت کرد.موبایلش را روی صندلی پرتاب کردو گفت:
    لعنتی!
    مرد وقتی عکس العمل اورا دید گفت:
    آقا وایسم؟؟؟یا برگردم؟
    سهیل:
    نه نه.برو.تند ترم برو
    - چشم آقا
    مرد سرعتش را بیشتر کرد.سهیل مطمئن بود اگر آرام از شهر خارج شده باشد از طریق اتوبوس بوده است.زیرا نمیتوانست در این مدت زمان کم بلیط قطار پیدا کند.چند دقیقه بعد ماشین جلوی ترمینال توقف کرد.سهیل سریع از ماشین پیاده شدو به طرف باجه بلیط فروشی به راه افتاد!کمی شلوغ بود.صبر کرد تا خلوت شود!پانزده دقیقه ای طول کشید.نگاهی به پشتش کرد.کسی نبود.به طرف نیم دایره بریده شده از شیشه رفت و گفت:
    سلام
    مرد با صدایی کلفت و لاتی گفت:
    چه بیلیطی؟کجا؟
    سهیل:
    وقتی میگم سلام اول سرتو بالا بگیر جواب منو بده
    مرد که انگار از رفتار سهیل عصبی شده بود سرش را بالا گرفتو گفت:
    خب بیا داش.بالا گرفتم.چه بیلیطی ؟کجا؟
    سهیل:
    بیلیط نه و بلیط.بعدشم من نیومدم جایی برم.اومدم اطلاعات بگیرم.
    - اطلاعات؟چه اطلاعاتی؟
    سهیل دست در جیبش کردو موبایلش را دراورد.وارد گالری شدو روی عکس آرام توقف کرد.موبایل را به طرف مردگرفت و گفت:
    این دختره،دیروز صبح از شما بلیط خریده یانه؟
    مرد بدون دقت به عکس گفت:
    واااای عمویی حال داریا!من از کجا یادم بیاد کی اومده رفته؟؟؟؟
    سهیل عصبی شد.سهل انگاری هایی که امروز کرده بود با صحبت های مرد باعث شده بود عصبی شود.با دست آزادش چشمانش را مالیدو گفت:
    نگاه کن ببین میشناسیش یانه!
    مرد انگار شوخی اش گرفته بود.روی صندلی چرخ دارش کمی چرخ خوردو گفت:
    من حوصله این پلیس بازیارو ندارم.گوشیتو هم بردار با خودت از اینجا برو وقت مارم تلف نکن.در ضمن ما اطلاعات مشتریامونو نمیتونیم به کسی بگیم!بفرمایید خانوم.چه بیلیطی میخواین
    و به پشت سهیل اشاره کرد.زن با عشوه جلو آمدو خواست چیزی بگوید که سهیل عصبی به طرف در باجه رفت و با خشونت آن را باز کرد.مرد ترسید.سهیل به طرفش یورش برد.یقه لباسش را گرفتو بلندش کرد.زنی که برای خرید بلیط آمده بود از ترس جیغ خفیفی کشید.دستانش راروی دهانش گذاشتو عقب تر رفت.کسی در سالن نبود.سهیل یقه مرد را به طرف خود کشیدو گفت:
    وقتی دارم باهات حرف میزنم عین آدم سرتو بگیر بالا جواب بده!نفهم اونی که نمیخوای اطلاعاتشو بدی زنم بود!میفهمی؟؟؟؟زنم.دهنتو وا نکنی و حرف نزنی یه گلوله حرومت میکنم.فهمیدی؟؟؟
    و یقه مرد را چند بار به طرف خود و طرف مقابل کشید.مرد پس از اینکه چند بار تکانی خورد آب دهانش را قورت داد.با خشونتی که از چشمان سهیل بیرون میزد فهمیده بود او یک فرد مهم هست که بی ترس حرف از گلوله میزد!مرد سرش را تند تند تکان داد.سهیل با خشونت یقه مرد را ول کرد.مرد چند قدمی به عقب رفت!زن دستانش را از جلوی دهانش برداشتو از سالن خارج شد!سهیل قفل موبایلش را باز کردو عکس را به مرد نشان داد.مرد گفت:
    گفتین صبح؟
    - آره.دیروز صبح
    - خب ما چهار شیفتیم.شیش صبح تا دوازه یه نفره.دوازده تا شیش عصر منم.از شیش به بعد تا دوازده شبم یکی دیگس!از دوازده تا شیش صبحم یکی دیگس!
    - خب اون شیفت صبحتون کجاس؟
    - نیستش!رفته خونش.ممکنه زنتون از شیفت قبلی بلیط خریده باشه!
    - من نمیدونم.زنگ بزن به شیفت اولی بگوبیاد اینجا
    - ببخشید دیگه داش!من نمیتونم همچین کاری کنم!
    - یعنی چی نمیتونم؟؟؟
    کمکم صدایش اوج گرفت.مرد گفت:
    فردا ساعت دوازده بیاین.اخراج میشم اگه اطلاعات بدم.فردا بیاین.خواهش میکنم!
    - مسخره من با شیفت صبح کار دارم نه ظهر
    - ای بابا!آقا امروز شنبس.دیروزم که جمعه بود.با شروع هفته جدید ساعت شیفتا عوض میشه.یعنی اونی که دیروز که جمعه بود صبح شیفت کاریش بود الان که شنبس شیفتش میوفته ظهر تا عصر.من باید عصر تا شب وایسم این هفته ولی جای اون بنده خدایی که شماباهاش کار داری وایسادم!
    سهیل از عصبانیت نفس عمیقی کشید.چه قضیه پیچیده ای.بدون هیچ حرفی سرش را تکان دادو از باجه خارج شد.موبایل را در جیب کتش فرو و با دست یقه کتش را صاف کرد.با قدم هایی تند به طرف ماشین رفت.در را که باز کرد گفت:
    برو خونه!
    و سرش را به پشت صندلی تکیه داد!چقدر راحت از مرد گذشته بود.خیلی راحت تر از آب خوردن میتوانست با چند تهدید مرد شیفت صبح را به ترمینال بکشاند اما نه!وقتی میتوانست فردا با آرامش حلش کند چرا با خشونت کاری را انجام دهد؟اگر امروز دعوا میکرد ممکن بود به پلیس خبر داده شود و او نتواند اینبار خود را از دست آنها نجات دهدو همه نقشه هایش نقش بر آب شود.اما خداروشکر امروز موقع بحث با آن مرد بلیط فروش صدایش را زیاد بالا نبرده بود!موبایلش را از جیب خارج کرد اما بدون نگاه کردن به آن دوباره در جیبش گذاشت.غافل از اینکه رضا تند تند به او پیام میدهد.آخرش هم که دید سهیل جوابش را نمیدهد راهی خانه ی او شد.
    *******
    چشمانش را باز کرد.اول از همه متوجه صدای شکمش شد که خبر از گرسنگی اش میداد.از جایش بلند شدو چراغ را روشن کرد.تقریبا هوا تاریک بود!موهایش را شانه زدو بست.شالش را سر و در را باز کرد!تا خواست خارج شود تلفنش زنگ خورد.در را بستو به طرف تلفن رفت!با دیدن شماره سریع دستش را روی دایره سبز حرکت داد.موبایل را دم گوشش گذاشت.صدای دانیال در موبایل پیچید:
    سلام!
    آرام:
    سلام دانیال!سلام
    - سلام عزیزم.خوبی؟سالمی؟کجایی؟؟؟؟؟کسی جای تورو که پیدا نکرد؟کرد؟جای امنی هستی؟از اراک اصلا خارج شدی یانه؟کجایی؟تو خیابونا که نیستی؟
    آرام از شنیدن صدای نگران او اشک در چشمانش جوشیدو گفت:
    اوهوم.خوبم سالمم.جلالی هنوز پیدام نکرده.جای امنم دانیال.اینجا واسم امن ترین جاست!
    چون بغضش زیاد بود،خودش هم نفهمید آخرین جمله ای را که گفت او شنیده است یانه؟
    *****
    از اتاق خارج شد.فکر میکرد آرام و سارینا هنوز خوابند اما نه...صدایی از اتاق آرام شنیده میشد.واضح نبود اما سامان اولین جمله ای که شنید،آرام با بغض گفته بود:
    جلالی هنوز پی...
    وبقیه حرف میان صدای هقهق آهسته او گم شد.همچنین صدایش زیادی آهسته بود!صورت سامان مچاله شد.باخود گفت:
    جلالی؟؟؟؟جلالی چی؟جلالی کیه؟
    سعی کرد بیشتر بشنود اما نمیشد.صدای آرام آهسته بود.
    ****
    آرام سعی کرد صدایش آهسته باشد.گفت:
    دانیال...تو کجایی؟
    دانیال:
    اراکم.جلالی خاک اراکو الک کرده.امروزم رفته واسه تحقیق!آرام برو یه جای امن.یه جایی که نتونه پیدات کنه
    - خونه عمو فرهادم
    - فرهاد؟؟؟؟عمو فرهاد؟چطوری رفتی؟چجوری پیداشون کردی!
    - اسباب کشی کرده بودن.ب...بزور پیداشون کردم.کلی هم بدبختی کشیدم.
    - الان...اونا میدونن چی شده؟
    - نه.
    - آرام.خواهرم.قضیه از اون چیزی که فکر میکنی جدی تره.بهت نمیگم تا نترسی.فقط با عمو صحبت کن.
    آرام با اشک سرش را تکان داد.انگاری که دانیال میبیند.آهسته گفت:
    دانیال.میترسم...میخوام خطمو بشکونم.فردا میرم یکی میخرم.میترسم ردیابی کنه!
    دانیال:
    اصلا حواسم به این نبود.شماره منو حتما داشته باش بعد این که خط جدید گرفتی شمارتو فقط برای من ارسال میکنی آرام.فقط!
    - باشه!باشه.دانیال باید برم.خدافظ
    - مراقب خودت باش.خدافظ
    آرام بعد از اینکه قطع کرد بلافاصله موبایلش را خاموش کرد و خطش را دراورد.نگاهی به آن کرد.هدیه ای که پدرش روز دختر برایش خریده بود.بازهم چشمانش پراز اشک شد.کمی بعد سیم کارت میان چهار انگشتش به دو قسمت تقسیم شد.بدون اینکه به بیرون از اتاق توجه کند صدای هقهقش بلند شد.همان موقع در اتاق باز و سامان وارد شد.آرام سریع سرش را بالا گرفتو با چشمانی پراز اشک به در نگاه کرد.با دیدن سامان ترسید.سامان با دیدن صورت خیس او مطمئن شد اتفاقی افتاده است.در را رها کردو آهسته به طرف او قدم برداشت.آرام بدون توجه به سیم کارت ها دستانش را باز کرد تا اشک هایش را پاک کند اما دو تکه سیم کارت روی زمین افتاد.نگاه مشکوک سامان از چشمان ارام برداشته و به پایین تخت خیره شد.متوجه تکه های سیم کارت شد.نگاه مشکوکی بین سیم کارتو آرام انداخت.آرام آب دهانش را قورت داد.سریع اشک هایش را پاک کردو از جایش بلند شد.سعی کرد با پاهایش سیم کارت را پنهان کند اما نمیدانست که دیگر دیر شده است.سامان صاف ایستاد.آرام با من من گفت:
    چیزه...من...دلم برای مامانم تنگ...شده بود.
    سامان بدون حرف به او خیره شد.میدانست دروغ میگوید!نگاهش میکرد تا شاید چیزی بفهمد از نگاه های مضطرب او.آرام از نگاه های خیره او ترسش بیشتر میشد.سامان باهمان نگاه خیره چندبار سرش را تکان دادو چند قدمی عقب عقب رفت و از اتاق خارج شد.آرام محکم روی تخت نشست.استرسش از حد معمول بالاتر زده بود.چند نفس عمیقی کشیدو از جایش بلند شد.سیم کارت هارا برداشت و جایی پنهان کرد.جلوی آینه ایستاد.با دست صورتش را قاب گرفت.دوباره چند نفس عمیق کشیدو از در خارج شد.کسی خانه نبود.چراغ اتاق سارینا خاموش بود.معلوم بود که خواب است.اما چراغ سامان روشن بود.ارام نمیدانست چه کار کند!آن نگاه سامان هیچ چیز را نشان نمیداد.آرام خواست بی تفاوت باشد اما نمیشد.اگر همینجور پیش میرفت همه این موضوع را میفهمیدند.او نمیخواست آبرویش به همین راحتی پیش یک پسر برود.عمویش اگر میفهمید،موضوع فرق میکرد.اما سامان...نفس عمیقی کشیدو به طرف در اتاق سامان رفت.چند تقه به در زد.منتظر بود سامان چیزی بگوید که آرام در را باز کند اما چیزی نشنید.در عوض در توسط خود سامان باز شد.سامان سعی کرد عصبانیتش را پنهان کند.موضوعی که قلبش را آزار میداد یک طرف،و موضوع پنهانی این دختر هم طرفی دیگر.اما بیشتر عصبانیتش سر موضوع خودش بود.آرام سرش را بالا گرفت و با تته پته گفت:
    س...لام
    سامان سری تکان داد.آرام:
    
میتونم...باه..اتون حرف بزنم؟
سامان از جلو در کنار رفت.آرام وارد شد.سامان در را نیمه باز رها کرد.آرام بدون اینکه حرف از اتفاقات پیش آمده بزند گفت:
امم.ببخشید که...مزاحمتون شدم.من فردا میخوام برم...سیم کارت بخرم.امروز انقدر برای مامانم...ناراحت بودم.زدم شیکوندمش.
سامان میدانست او پنهان کاری میکند اما به رویش نیاورد.فقط گفت:
من فردا نیستم ساریناام میخواد بره دانشگاه.فکر نکنم بتونی پیدا کنی.من یه سیم کارت دارم.فعالش کردم ولی هیچ استفاده ای ازش نکردم.
و از کشوی میزش یک بسته ی سیم کارت را دراوردو به طرف آرام گرفت.گفت:
مال خودت
آرام نگاهی به سیم کارت کرد.گفت:
نه میرم میخرم.این مال شماس...
سامان:
من لازمش ندارم.تعارفم ندارم.بیا
آرام آهسته دست بردو سیم کارت را گرفت.با لبخند زورکی تشکر کرد.وقتی خواست خارج شود پرسید:
زنعموینا کجان؟
سامان:
رفتن خرید خونه
آرام سری تکان داد و خواست خارج شود که سامان گفت:
آرام
آرام بی حرف برگشت.سامان در چشمان او خیره شد.اما بعد گفت:
هیچی.برو
آرام بی هیچ حرفی خارج شد.خوشحال بود که سامان چیزی به رویش نیاورده است.لبخند زد.خواست وارد اتاقش شود که با دیدن در اتاقش ناگاه یاد حرف دانیال افتاد:
آرام.خواهرم.قضیه از اون چیزی که فکر میکنی جدی تره.بهت نمیگم تا نترسی.فقط با عمو صحبت کن
نفس عمیقی کشیددو گفت:
من باید با عمو صحبت کنم.باید
و وارد اتاق شد.
********
رضا با عصبانیت گفت:
سهیل.شور قضیه رو در نیار.اون دختره رفت.پر زدو رفت
و دستش را روی هوا تکان داد.سهیل جوابی نداد.رضا ادامه داد:
سه روزی موادا رسیده اژدری عصبانی شه دود ومانتو به باد میده.نه نه.من دارم اشتباه میکنم.تو هرکاری کنی اژدری چیزی بهت نمیگه!آخه همکار جون جونشی!
و با عصبانیت رو مبل نشست.سهیل هم با عصبانیت گفت:
رضا زر نزن توروخدا!اعصاب ندارم.فعلا تا فردا هیچ خبری از آرام نیست تو ام هی این چیزارو به من یاد آوری نکن.گفتم کار جنسا باتو.کاری که من دارم خیلی مهم تر از این جنسای کوفتیه.خیلی مهم تر.آرام...فعلا در اولویت قرار داره
رضا از جاش بلند شدو با فریاد گفت:
هی آرام آرام.دهن مارو با این آرام خانوم سرویس کردی.دست از سرش بردار وقتی فرار کرد یعنی نمیخوادت دیگه اه
سهیل پوزخندی زدو گفت:
نمیذارم رضا.نمیذارم به اون چیزی که میخوای برسی.نمیذارم.چیزی که من بدست آوردم.مال منه.فهمیدی .مال من.
رضا با چشمانی عصبی به او خیره شد.دست آخر با شکستن لیوانی خشم خود را نشان دادو از عمارت سهیل خارج شد.سهیل عصبی از جا بلند شد.با حرص تکه های لیوان را با پایش به گوشه ای پرتاب کرد.با خود گفت:
لعنتی.رضا لعنتی همش به فکر خودشو اون پوله.لعنتی
و لیوان خودش را هم روی زمین پرتاب کرد.با عصبانیت به طرف موبایلش رفت.قفلش را باز کردو وارد گالری شد.روی عکس آرام توقف کرد.در چشمان مشکی او خیره شدو گفت:
شده خاک ایرانو الک کنم...اژدری از دستم عصبانی بشه...اخراج بشم...جنسا فروخته نشه...بازم پیدات میکنم.مطمئن باش.
و موبایل را روی مبل پرتاب کرد.
******
با صدای زنگ موبایل فرهاد همه به طرف او برگشتند.فرهاد موبایلش را برداشتو گفت:
ااا.رشیدیه.
و دکمه سبز را زد.تلفن را در گوشش گذاشت.صدای خنده اش بلند شد:
- به سلام آقااااا.رفتی مسافرت مارو یادت رفت شریک
- ممنون ممنون.اختیار دارین.چه خبر از آقا پسرت؟خوبه؟
- آره سامانم خوبه.ساریناام خوبه.
- خوش آمدین بله منزلیم.
- قدمتون روی چشم
- برای؟برای چی؟
- خواهش میکنم.
- ساعت نه؟بله بله هستیم
- خواهـــــــــــــــــش میکنم.خداحافظ
و تلفن را قطع کرد.شهربانو گفت:
کی بود؟چی گفت؟
فرهاد:
رشیدی بود.شریکم.گفت برای امر خیر مزاحم میشه.
سارینا از خجالت لبانش را گاز گرفت.شهربانو خندیدو گفت:
اااا پس برای سارینا خانوم داره خواستگار میاد!
آرام لبخندی زدو به سارینا نگاهی کرد.بعد از کمی خجالت کشیدن سارینا،فرهاد گفت:
بیاین سریع غذا بخوریم ساعت نه میانا
شهربانو:
خیله خب خیله خب.بیاین بخوریم
همه به طرف میز شام رفتند اما سامان گفت:
من اشتها ندارم
آرام هم گفت:
منم همینطور
شهربانو:
ااا.پاشین بیاین بخورین دیگه
آرام با لبخند گفت:
نه مرسی
شهربانو با لبخند سری تکان دادو روی صندلی نشست.آرام آرنجش را روی دست مبل و مچش را پایین تر از گوشش گذاشت و به یک جا خیره شد.سامان هم آرنجش را روی دسته مبل گذاشته و با یک دستش نیمی از صورتش را قاب گرفته و به یک جا خیره شده بود.هردو در فکری جدا!شهربانو هل هلی خانه را تمیز کردو به طرف اتاقش رفت.از اتاق بلند گفت:
سارینا برو حاضر شو.آرااام میشه کمکش کنی؟
آرام:
آره زنعمو!
و به دنبال سارینا رفت.سارینا وقتی وارد اتاقش شد با استرس گفت:
آرام نمیدونم چیکار کنم استرس دارم.اصن چی بپوشم؟
آرام با لبخند گفت:
یه کت دامن شیک بپوش.
- نه نه.نمیخوام اونجوری.به نظرم خیلی مشتاق نشونم میده
- خب یه شلوار مشکی بپوش با یه تنیک.
سارینا به طرف کشویش رفت.یک تنیک آبی نفتی برداشتو گفت:
آره با شلوار و شال مشکی میاد
آرام سری تکان دادو روی تخت نشست و به او خیره شد.در دل گفت:
خوش به حال سارینا.داداش داره.مامان داره.بابا داره.خونه داره.زندگی داره.کسیو داره که دوسش داشته باشه.کسیو داره که ببرتش بیرون.کسیو داره که نگرانش باشه.کسیو داره که بهش فکر کنه.خوشبحالش
و سرش را پایین انداخت و بغضش را پنهان کرد.سارینا گفت:
خوبم؟؟؟؟؟
آرام سرش را بالا گرفت.بدون اینکه کمی دقت کند سرش را با لبخند تکان داد.سارینا نفس عمیقی کشیدو گفت:
پاشو بریم پایین
آرام بدون توجه به چیزی دنبال سارینا راه افتاد.وقتی به پایین رسیدند شهربانو لبخند زد.دقایقی بعد زنگ خورد.شهربانو با نگرانی به آرام خیره شد.آیا او باید اینجا میماند؟اگر میماند بگویند کیست؟؟؟؟بدون اینکه متوجه باشد دقایقی با نگرانی به آرام خیره شده بود.آرام سنگینی نگاهی را روی خودش حس کرد.به طرف شهربانو برگشت که نگاه نگران او را دید.شهربانو به این نتیجه رسید که او فعلا نباید اینجا باشد.برای همین با من و من گفت:
چیزه...آرام جان!
آرام در کسری از ثانیه همه چیز را فهمید.باز هم اضافی بود.خیلی هم اضافی بود.لبخند تلخی زدو گفت:
چشم
و بدون حرف دیگری به طرف بالا راه افتاد.بدون نگاه به کسی.بدون گوش کردن به حرف های بقیه که میدانست شهربانو را محکوم میکنند.تنها کاری که توانست بکند این بود که بغضش را تا طبقه بالا نگه دارد.میدانست که شهربانو حق داشته است اما دلخور شده بود...سریع از پله ها بالا رفت.در اتاق را باز کرد وارد شد.بدون روشن کردن چراغی در را بست و به آن تکیه داد.نفس هایش تند شده بود.چرا همه جا اضافی بود.برای اینکه خودش را آرام کند پوزخندی زدو گفت:
اونا که تقصیری نداشتن.خب راس میگن دیگه.من اومدم موندم خونشون.کلی هم اذیتشون کردم.خب معلومه برای خواستگاری دخترش من نباید اونجا باشم.من باید برم!من باید همین فردا از اینجا برم.ولی چجوری خدایا چجوری؟کجا برم؟؟؟؟
روی تخت نشست و سرش را میان دستانش گرفت.نمیدانست چکار باید بکند!اگر فرهاد کمکش نمیکرد چه؟؟؟؟باید بدون هیچ کاری دست از پا دراز تر به اراک برمیگشتو خود را راحت در اختیار جلالی قرار دهد!با این فکر سرش را سریع بالا گرفت و گفت:
امکان نداره...امکان نداره.شده برم خدمتکار بشم نمیرم پیش جلالی.عمرا!
و چراغ هارا روشن کرد.به طرف کیسه های خریدش رفت و همانطور که آنهارا در میاورد گفت:
فردا بعد از اینکه به عمو گفتم نباید دیگه شب اینجا باشم.به هیچ وجه.من اینجا اضافیم
همانطور که لباس هایش را در میاورد آنهارا هم در کشو ها میگذاشت.صدای خنده افراد پایین می آمد و او گوشه ای غمبرک زده بود.کسی دو تقه به در زد.آرام گفت:
بفرمایین.
در باز شدو سامان وارد شد.آرام کمی خود را جمع و جور کردو سعی کرد لبخند بزند.سامان گفت:
میتونم بیام تو؟
آرام:
آره.بفرمایین
سامان وارد شد.کنجکاویش تازه فعال شده بود.میخواست سر از کار این دختر در بیاورد!روی صندلی نشستو گفت:
از حرف مامان.ناراحت شدی؟
آرام سری تکان دادو گفت:
نه...حق داشت.شما برای چی بین خواستگاری اومدین؟
- حال و هوای پایینو نداشتم.
- ولی سارینا خواهرتونه.ممکنه ناراحت شه
سامان سرش را چند بار تکان دادو جوابی نداد.بعد از دقایقی گفت:
نمیخوای بری دانشگاه؟
در دل آرام غوغا شد.دانشگاه.چیزی که از کودکی آرزویش را داشت.اما حال که باید به دانشگاه میرفت،نمیتوانست.سرش را پایین انداخت و گفت:
دوست دارم.ولی نمیتونم!
- چرا؟؟؟؟؟
آرام سکوت کرد.چه میگفت؟چه میتوانست بگوید؟سامان که سکوت اورا دید گفت:
چرا وقتی اراک قبول شدی نرفتی؟
آرام:
اراکو دوست نداشتم
- وقتی آدم تو شهر خودش قبول شه که باید از خداش باشه
- ولی آدمی مثل من نه
سامان تعجب کرد!چرا او نمیتوانست؟مگر با بقیه چه فرقی داشت؟و آرام در دل جواب داد:
آدمی به بدشانسی من.به بدبختی من!کجا بوده؟پس من با همه فرق دارم.
سامان:
منظور حرفاتو نمیفهمم!یعنی چی؟تو چرا انقد عج...
یک نفر از پایین بلند داد زد:
سامـــــــــــــان.آرامـــــ.بیاین پایین
حرف سامان نصفه ماند.آرام خوشحال ازاینکه دیگر نباید جوابی دهد سریع گفت:
بریم پایین صدامون میکنن
و خودش خیلی سریع تر خارج شد.وقتی پایین میرفت با خودش گفت:
فردا که به عمو گفتم...خودتم میفهمی.نیاز به این سوالا نیست.
سامان از در خارج شد.نمیدانست چرا؟چرا این دختر اینگونه میکند.کف دستش را روی پیشانی اش کشیدو به طبقه پایین رفت.از قیافه سارینا معلوم بود زیاد از پسر خوشش نیامده!روی مبل نشسته بود پای راستش را روی ان یکی پایش انداخته بودو مدام تکان میداد.آرام رو به آنها گفت:
مبارک باشه؟؟؟؟؟
فرهاد:
اونو دیگه سارینا باید بگه
سارینا تک خنده ای کرد و چیزی نگفت.آرام نگاهی به آنها کرد.قبل از اینکه کسی چیزی به او بگوید خودش گفت:
من میرم بخوابم.شبتون خوش
و از پله ها بالا رفت.میدانست که آنها میخواهند باهم حرف بزنند!در اتاق را باز کردو وارد شد.سعی کرد به هیچ چیز فکر نکند تا ناراحت نشود و بتواند راحت بخوابد.چشمانش را آهسته روی هم گذاشت و...خوابش برد.
********
ساعتش را روی مچش بست.به هوای بیرون نگاهی انداخت.چه باران شدیدی می آمد!هوا گرفته و خورشید گویا طلوع نکرده بود.سامان چترش را برداشت با خوردن لقمه ای نون و پنیر از خانه بیرون زد.سوار ماشینش شدو خانه را ترک کرد.دقایقی بعد ماشینش را گوشه ای پارک کردو پیاده شد.با قدم هایی استوار به طرف بانک راه افتاد که فردی نامش را صدا زد:
سامان جان
در کسری از ثانیه سامان متوجه صدایی شد.این صدا را میشناخت.آشنا بود.بدون نگاه کردن به فرد گفت:
من به شما اجازه ندادم بیاین محل کار من!لطفا برین جایی که تا هفت سال پیش بودین.
- سامان...
- خواهش میکنم.اینجا محل کار منه خانوم.بفرمایین
- سام...
سامان هیچ اجازه ای به او ندادو وارد بانک شد.همه به پایش بلند شدند.مهدی که سر یکی از میز ها بود به طرفش رفت.با دیدن قیافه او گفت:
بازم دیدیش؟
سامان:
جلو دره!اول صبحی...
مهدی سرش را تکان دادو گفت:
سامان.بیا کارت دارم
سامان به دنبال مهدی رفت.مهدی سر میزش نشستو گفت:
مامان شهربانوت بابت اون هفت سال چی میگه؟
سامان پوزخندی زدو گفت:
شکست عشقی.
- البته اینم یه شکست عشقی به حساب میاد...
- آره ولی نه اونی که شهربانو منظورشه
مهدی نفس عمیقی کشیدو گفت:
حالا چیکار کنیم؟
سامان:
نمیدونم.تورییس شعبه ای باید بدونی
- مسخره.این موضوع رو میگم
سامان تک خنده ای کرد.سرش را عقب بردو با دست شقیقه هایش را مالیدو گفت:
نمیدونم...کاری نباید بکنیم.بیخیال میشیم
- ولی اونم گ*ن*ا*ه داره
- گ*ن*ا*ه داره که میره جهنم.چیکار کنم؟
و سریع موضوع را عوض کردو گفت:
بارونو دیدی؟حال میده واسه قدم زدن
مهدی که فهمید او دلش نمیخواهد در این مورد صحبت کند گفت:
پاشو برو سرکارت بینم.عمرا بذارم کارو ول کنی بری بیرون.
سامان خندیدو از جایش بلند شد
*******
روی تخت نشسته بودو به صدای باران گوش میکرد.قشنگ ترین صدای عمرش بود.وسوسه شد.از جایش بلند شدو یک بارانی پوشید.کتانی اش را هم پوشید چترش را برداشتو روی یک کاغذ برای بقیه نوشت:
سلام.من رفتم یکم تو بارون قدم بزنم.ممکنه دیر بیام.نگران من نشین...
اما بعد پشیمان شد.چه کسی نگران او میشد که این خانواده دومی اش باشند؟آن قسمت را خط زدو نوشت:
روزتون بخیر
و روی در اتاقش چسباند.از پله ها پایین آمدو از خانه خارج شد.چه حالی میکرد زیر این باران.هندزفری اش را در گوشش گذاشتو آهنگی را پلی کرد
یکی از آهنگ های غمگینی که همیشه میان ناراحتی هایش آن را گوش میکرد تا بغض نشکسته اش،بشکند:
کوچه به کوچه
خونه به خونه
دنبالت گشتم
منه دیوونه

سایه به سایه
دنبالت کردم
اما گم شدی
دورت بگردم

بارون میبارید
چشمام نمیدید
قلبم یه لحظه
صداتو نشنید

بهم میریزه
تموم دنیام
وقتی تو نیستی
من خیلی تنهام

گریم میگیـــره
وقتی که حرفام
ازیادت میره
یادت میوفتم
یادت میوفتم
بارون میگیره

جایی نمیرم
وای چه دلگیرم
از دنیا سیرم
بی تو میمیرم
بی تو میمیرم
بی تو...میمیرمـــ

چشامو بستم...
خسته ی خستم..
با عکسات اینجا
تنها نشستم

تورو ندارم
هی بد میارم
دلم گرفته
از روزگارم

چشامو بستم.
خسته ی خستم
باعکسات اینجا
تنها نشستم

تورو ندارم
هی بد میارم
دلم گرفته
از روزگارم...
آسمان غرش کردو باران شدت بیشتری گرفت.
آرام همانطور که در خیابان راه میرفت اشک هایش صورتش را خیس میکرد.چتر را روی سرش گرفتو و دست آزادش را روی دهانش گذاشت تا صدای هقهقش زیادنشود.به چه کسی این موضوع را میگفت؟فرهاد؟شهربانو؟سارینا؟یا...یا سامانی که بیشتر از همه کنجکاویش در برابر او زیاد شده بود؟اوحتی به سامان فکر هم نکرده بود.
سرش را پایین انداخت.چترش را پایین آورد.قطرات باران خیلی سریع لباسش را خیس کردند.به اشک ریختنش ادامه داد.هوا زیادی سرد شده بود.نمیدانست ساعت دیگر چند است!اما میدانست،چند ساعتی هست که بیرون است.مدام آهنگ های غمگین را گوش و زیر باران هقهق میکرد.تمام لباسش خیس شده بود.چتر پایین بودو او در باران راه میرفت!حالش خراب بود.راه افتن برایش سخت شده بود.چندساعتی زیر آن باران مانده بود.کم چیزی نبود!حتی نمیتوانست دیگر روی پاهایش بایستد.تلفنش را بالا آوردو به ساعت آن نگاه کرد.باورش نمیشد.ساعت دوازده ظهر بود و او هنوز زیر باران.حتی قطره ای از آن هم بند نیامده بود.از هشت صبح تا الان فقط قدم زده بود.مقصد مشخصی هم نداشت.فقط گریه میکردو میرفت.فقط و فقط گریه
*****
شهربانو با استرس در خانه راه میرفت.نه سارینا خانه بود،نه سامان و فرهاد!ساعت ده که بیدار شده بود فقط بارندگی بود و تا حال هم قطع نشده بود.خبری از آرام نبود.نوشته روی در را که خواند استرسش دو برابر شد.از کی او رفته و تا الان باز نگشته بود؟میترسید به فرهاد چیزی بگوید.برای همین تلفن را برداشتو شماره سامان را گرفت.سامان بعد دوبوق جواب داد:
بله؟
- ساما...ن
- جانم؟چیزی شده؟چرا انقد صدات میلرزه؟
- آرام نمیدونم کی رفته بیرون تا حالا برنگشته!زیر بارون.نمیدونم چیکار کنم.توروخدا تو یکاری کن!شمارشو ندارم من!
سامان مشکوک گفت:
یعنی چی؟رفته بیرون برنگشته؟
- نه!
- خیله خب.خودم دنبالش میگردم.شما استرس نداشته باش.خدافظ
- سام...
اما جوابش بوق هایی بود که قطع شدن تماس را نشان میداد.گوشی را پایین آوردو سرجایش گذاشت.با چند نفس عمیق خودش را آرام کرد.مطمئنا پیدا میشد.
*****
سریع از روی صندلی بلند شدو به طرف میز مهدی رفت.مهدی با دیدن او گفت:
بازم چیزی شده؟
سامان بدون جواب تلفنش را برداشتو شماره آرام را گرفت.تنها کسی که شماره اش را داشت.خب قبلا شماره برای خودش بود...از این بابت خداراشکر کرد.بعد از چندین بوق که سامان را پشیمان کرده بود کسی با صدای ضعیفی گفت:
بله؟؟؟؟
- آرام؟؟؟آرام کجایی؟؟؟
*****
به دیواری تکیه دادو تلفن را بالا گرفت.شماره ناشناس بود.دسته یخ زده اش باعث شده بود نتواند تماس را جواب دهد.اما بعد،بزور دایره سبز را حرکت دادو تماس برقرار شد:
بله؟؟؟؟
- آرام؟؟؟آرام کجایی؟؟؟
- نمیدونم...زیر بارون
- دختره...استغفروالله!تا الان موندی زیر بارون؟میدونی چقد نگرانت شدن؟
آرام پوزخندی زدوگفت:
گفتم که میام بیرون!
- آره ولی نگفته بودی دیرم قراره بیای!میگم کجایی؟
- نمیدونم
- از یکی بپرس
آرام سرش را بالا گرفت.چشمانش در حال بسته شدن بود...نام کوچه را که برای سامان خواند،سامان فهمید خیلی هم دور نیست.با عصبانیت گفت:
همونجا میمونی تا بیام.فهمیدی؟
آرام خیلی اهسته گفت:
خیله...خب
و تلفن را قطع کرد.سامان از میان نگاه های متعجب بقیه گذشتو گفت:
مهدی من برمیگردم!
مهدی با تعجب اورا نگاه میکرد.آرام دیگر که بود که سامان نگرانش شده؟سرش را تکان دادو چیزی نگفت.سامان با قدم هایی بلند خیابان را طی کرد تا خیس نشود.تا نشست،ماشین را روشن کردو پایش را روی گاز فشرد.چند دقیقه بیشتر طول نکشید تا به کوچه منتخب برسد!افراد زیادی در خیابان نبودند!زیرا باران به شدت میبارید!سامان،کنار خیابان،دختری را دید که به دیواری تکیه داده و حال درستی ندارد!سریع ماشین را پارک کردو پیاده شد.خود را به طرف دیگر خیابان رساند.اما تا برسد آرام بی هوش شده و پاهایش لرزید.قبل از اینکه بیافتد سامان دست اورا کشید و آرام بی حال در آغوشش افتاد.سامان شوک زده به او نگاه کرد.اولین دختری بود که در آغوش سامان بیحال افتاده بود.سامان با ترس سریع دستی زیر زانو اش انداختو بلندش کرد.با شتاب به طرف ماشین رفت و آرام را در صندلی جلو خواباند.صندلی را که خم کرد صورتش مقابل صورت آرام قرار گرفت.به قیافه بیحال او نگاه کرد.آب دهانش را قورت دادو سرش را عقب برد.در طرف آرام را بستو خودش هم سریع سوار شد.بخاری ماشین را روی آرام تنظیم کرد.باخود گفت:
الان من اینو ببرم خونه که همه نگران میشن.تازه مامان هم خیلی ناراحت میشه.خدایا چیکار کنم؟کجا ببرمش!؟
بعد کمی کلنجار رفتن بالاخره راه چاره را یافتو پایش را روی گاز فشرد!
********
رضا به دختر خیره شد.دختر متعجب و عصبی گفت:
سهیل؟؟؟؟امکان نداره!
رضا پوزخندی زدو گفت:
امکان داره.تو شرط بندی بردتش!کسی که به شما میگفت عشقم تو شرط بندی دختر برده!
دختر نمیتوانست هیچ عکس العملی از خود نشان دهد.نمیخواست آن چیزی که در ذهنش بود به واقعیت تبدیل شود!با عصبانیت کیف خود را برداشت که رضا گفت:
وایسین ندا خانوم!
ندا برگشت و به چشمان رضا خیره شد.رضا ادامه داد:
الان که سهیل خونه نیست شما هم تازه از سفر رسیدین!
ندا:
پس کجاست!؟
- رفته ترمینال تا شاید چیزی پیدا کنه!
ندا سری تکان داد.بدون اینکه هیچ عکس العملی از خود نشان دهد گفت:
باشه مرسی که خبردادین.میتونین برین حالا
رضا پوزخند زدو گفت:
خواهش میکنم.وظیفه بود
و بدون هیچ خداحافظی خانه را ترک کرد!ندا روی مبل نشست و صورتش را با دستانش پوشاند.باورش زیاد سخت نبود.از سهیل هم همچین چیزی بعید نبود.اما از این ناراحت بود که چرا وقتی نامزد دارد همچین کاری کرده است.ندا نامزدش بود اما او...با چشمانی پر از اشک از جایش بلند شدو به طرف آیینه رفت.از زیبایی چیزی کم نداشت.موهایی مشکی دماغی قلمی و لبانی برجسته.دخترقدبلندو لاغری بود.پوست برنزه اش به او زیبایی خیره کننده ای داده بود...سرش را پایین انداخت.او سهیل را دوست نداشت...به اجبار پدرش...نادر اژدری با او نامزد کرده بود...فقط و فقط به اجبار پدرش که سهیل را دوست داشت با او نامزد کرده بود!وگرنه خود ندا علاقه ای به سهیل نداشت...اما سهیل چرا...به گفته های خودش جانباخته ندا بود.اما حال...چرا دنبال دختر دیگری میگشت؟او که ندارا دوست داشت...برای او خیلی کار ها کرده بود!چرا؟ندا همین سوال در ذهنش بود.فقط چرا؟یک شک بزرگ در ذهنش بود!آیا سهیل آرام را برای ازدواج میخواهد؟یا برای معاملات و منافع خودش!؟با این افکار ترس دلش را برداشت.همیشه از کار پدرش متنفر بود...ازاینکه او یک قاچاقچی مواد مخدر است...حتی حاضر بود کف خیابان بخوابد اما پدرش شغلش را ترک کند!حتی نامزدش هم همانکاره بود...بدون هیچ فکر اضافه ای کیفش را برداشتو خانه خودش را به مقصد خانه سهیل ترک کرد.دلش یک دعوای حسابی میخواست.دعوایی که بتواند سهیل را تحت تاثیر قرار دهد تا این رفتار های مسخره اش را تمام کند.با سرعت زیاد به سوی خانه سهیل میرفت...وقتی وارد شد فهمید که سهیل خانه نیست و به همان جایی رفته است که رضا میگفت...
******
در خانه را باز کرد.هروقت که دلش تنهایی میخواست وارد خانه ای میشد که خودش،باپول خودش خریده بود!آرام را روی کاناپه گذاشتو به طرف شومینه رفت.سریع آنرا روشن کرد.پتویی را کمی با فاصله از شومینه پهن کردو آرام را روی آن خواباند.شماره شهربانو را گرفت.شهربانو تلفن را برداشت وگفت:
سلام سامان جان.چی شد؟پیداش کردی؟
سامان:
اره مامان.
- چطوری؟
- من شمارشو داشتم
- خب کجا بود.نمیاد؟
- گفت میره خونه یکی از دوستاش.نگرانش نشیم
- آهان...باشه.شب نمیاد؟؟؟
- به من که گفت نمیاد.منم شب با دوستام میرم بیرون نمیام.منتظرم نباشین
- باشه باشه.خوش بگذره.خدافظ
- خدافظ
وقتی تلفن را قطع کرد به آرام خیره شد.لیوانی قهوه برای خودش ریختو کنار پنجره رفت.به بارانی که می آمد نگاه کرد...صدایی توجهش را جلب کرد:
نه...نه...ولم کنین...توروخدا ولم کنین
صورتش مچاله شد.به طرف آرام برگشت.چرا در خواب حرف میزد؟به طرفش رفتو بالای سرش ایستاد.آرام دوباره میان خواب با بغض گفت:
توروخـ...ـدا...جلالی.جلالی دنبالمه.جـ...جلالی!
ابروهای سامان بالا رفت.جلالی؟این نام را قبلا شنیده بود!وقتی پشت در اتاق آرام به حرفهایش گوش میداد این نام را شنیده بود!اما نمیدانست رابطه او با این دختر چیست.هقهق هایی که آرام در خوابش میکرد سامان را کنجکاو تر کرده بود!آرام با صدایی خیلی آهسته گفت:
من و...فـ...ــروخـ...ـختی.بـ..ـابـ...
و دیگر چیزی نگفت!سامان با خود تکرار کرد:
من و فروختی باب،من و فروختی باب...
چهره اش مچاله شد.آهسته گفت:
نکنه منظورش از باب...باباشه؟یعنی باباش فروختتش؟به چی؟یعنی چی؟این دختره چرا انقد مشکوکه؟؟؟
و به آرام نگاه کرد.باخود گفت:
حتما همین امروز همه چیومیفهمم!
وقهوه اش را برداشتو کنار شومینه نشست و به شعله های آتش نگاه کرد.نیم ساعت گذشت تا اینکه سامان فهمید آرام قصد بیدار شدن ندارد!اصلا یادش نبود باید به ارام رسیدگی کند.دستش را جلوبردو روی پیشانی آرام گذاشت.از کوره داغ تر بود.کاسه متوسطی برداشتو آن را با آب ولرم پر کردو به طرف آرام برد.دستمال سفیدی را خیس کردو روی پیشانی او گذاشت.چندباری اینکار را کرد...آرام لرزید...سامان سریع دستمال را برداشت.نمیدانست دیگر باید چه کند.وقتی دستمال را میگذاشت بدن او میلرزید...برای همین دیگر ادامه نداد.پتوی دیگری آوردو روی او کشید تا خوب گرم شود.به طرف پنجره رفت.باران قطع شده بود.روی مبلی نشستو سرش را به مبل تکیه داد و چشمانش را بست...
*******
کمی گذشت تا اینکه آرام چشمانش را باز کرد.بدنش داغ بود اما سردش هم بود.مکان برایش ناشناس آمد.بی حال به اطراف نگاه کرد.به سامان که رسید چندباری پلک زد.ناگهان با ترس از جایش بلند شدو گفت:
جـ..جلا...
و خودش را جمع کرد.سامان با شنیدن صدای او چشمانش را باز کرد که آرام را نشسته در سرجایش دید.آرام با دیدن سامان نفس عمیقی کشید وسرش را پایین انداخت.اما بعد بالا آوردو گفت:
من؟تو؟...اینجا کجاس؟من اینجا چیکار میکنم؟
سامان:
حالت خوبه؟
- آره...فقط یکمی سردمه
- پتوی دیگه برات بیارم؟
- نه.همینا بسه
و دوتا پتورا بیشتر به خود فشرد.کمی به شومینه نزدیک شدو سوالی به سامان نگاه کرد.سامان از جایش بلند شد.دولیوان چای ریختو به طرف آرام رفت:
بخور گرم شی!
آرام چای را گرفتو تشکر کرد.کمی بعد گفت:
من چجوری اومدم اینجا؟
سامان جوابی نداد.ارام دوباره گفت:
چرا حرف نمیزنی؟
سامان به طرف آرام برگشتو گفت:
حرفو که میزنیم...حتما میزنیم...
ونگاه معنا داری به او انداخت.آرام منظور اورا نفهمید:
یعنی چی؟؟؟؟
سامان:
توخواب زیاد حرف میزنی نه؟؟؟هزیون زیاد میگی...نمیدونم به واقعیت ربط داره یانه...ولی کلا من همشو شنیدم
آرام با من من گفت:
من...چیا،،گفتـ...ـم؟
سامان:
خیلی چیزا...چیزایی که حتما باید راجع بهشون توضیح بدی
آرام آب دهانش را قورت داد و گفت:
راجع به..چی؟؟؟
سامان کامل به طرفش برگشتو گفت:
راجع به خودت.راجع به اتفاقی که افتاده.راجع به اینکه چرا وقتی اومدی تهران با یه کوله پشتی اومدی و حتی حاضر نیستی بری اراک وسایلتو برداری بیاری...واسه اینکه میخواستی حساب باباتو خالی کنی.واسه اینکه هروقت میری بیرون میخوای صورتتو بپوشونی.واسه اینکه همش گریه میکنی...واسه اینکه سیم کارتتو شکوندی.واسه اینکه هرچی میشه میگی جلالی...واسه این همه موضوع باید توضیح بدی!باید آرام...باید
آرام که از لحن سرد وعصبی او بغضش گرفته بود یک قطره اشک ریختو به بخار چای نگاه کرد.آهسته گفت:
من به هیچکی توضیح ندادم...
- هیچکی عین من این مسائل رو نمیدونست که بخوای بهشون توضیح بدی.پس الان بگو!تو چرا دیگه نمیخوای برگردی اراک؟؟؟چرا دانشگاهی که تو شهرت قبول شدیو نرفتی؟نکنه فرار کردی؟هان؟چیه که همه چیو از همه پنهون کردی؟؟؟؟؟یا شایدم داری یه کار خلافی چیزی میکنی اومدی خونه ما مخفی شدی؟واسه هیچکیم توضیح نمیدی؟؟؟؟جواب منو بده!
حرف هایش برای آرام سنگین بود!چرا همه انگشت اتهام به طرف او گرفته بودند؟چرا همه هرجور میخواستند درباره او فکر میکردند؟؟؟؟چرا؟؟؟آرام با عصبانیت از جا بلند شد.سامان از این حرکت او متعجب شد!اشک در چشمان آرام جوشید!صورتش خیس شد.بدون هیچ حرفی به طرف در قدم برداشت که سامان از جا بلند شدو در آخر جلوی در بازویش را کشید.آرام به طرفش برگشت.سامان گفت:
جواب منو ندادی!نگاه کن.الانم فرار میکنی...
آرام دیگر کنترلش از دستش خارج شد.دیگر نمیتوانست سکوت کند.آنقدر پر بود که نتواند ساکت بماند.از پدرش.از جلالی.از اضافی بودنش.از بدبختی اش.از رفتار سامان.از همچی پر بود.و به یک تلنگر نیاز داشت تا همه را سر کسی خالی کند...که حال،سامان مورد اصابت قرار گرفته بود.آرام همانطور که اشک هایش صورتش را خیس میکرد با فریاد گفت:
من خلافکار نیستم.من دزد نیستم.من ه*ر*ز*ه نیستم...من فقط یه دختر بدبختم که دنبال یه سرپناه میگردم.من نمیخواستم تا آخر عمر خونه شما بمونم.فقط برای کمک اومده بودم...میخواستم امروز همه چیو به عمو بگم ولی حالا که تو میخوای بدونی به خود تو میگم
صدایش را کمی بالاتر بردو گفت:
میدونی چرا من اومدم اینجاو خودمو از همه پنهون میکنم؟بخاطر اینکه یه عده آشغال دنبالم هستن.میدونی چرا؟؟؟؟
به اینجا که رسید هقهقش بیشتر شدو گفت:
بخاطر اینکه بعد فوت مامانم،بابام همش میرف قماربازیو مست میکرد.آخرشم تو یکی از این قمار بازیا و کثافت بازیا،چون همه مال و منالشو از دست داده بود منو گذاشت وسط و رومن شرط بست.میفهمی؟؟؟بابام رو من شرط بسته بود!منو باخت به همون پسری که هروقت اسمش میاد کل بدنم میلرزه.جلالی...سهیل جلالی!کسی که منو تو قمار برده و الان کل ایرانو داره زیر و رو میکنه تا منو پیدا کنه...کسی که من حتی عکسشم ندیدم و نمیدونم کیه.چهرشو ندیدم.فقط و فقط اسمشو شنیدم.کسی که داره دنبالم میگرده...من فرار کردم.آره من دختر فراریم.از خونم از پدرم از زندگی قبلیم از شهرم از زادگاهم فرار کردم.آره من دختر فراریم.هرچی هستم برای خودم هستم.من فقط اومدم اینجا تا از خانواده شما کمک بگیرم.نه اینکه بهم بگن دزد.بهم بگن خلافکار.یا به چشم یه ه*ر*ز*ه نگام کنن!ولی از این به بعد اینطوری نیست.من میرم.من از خونتون میرم.مطمئن باش یک ثانیه دیگه تو خونتون نمیمونم که فکر کنی دارم از شما سوء استفاده میکنم برای پنهان کاری!
و در آخر مشتی به سینه سامان کوبید.سامان بدون هیچ عکس العملی،مبهوت به آرام نگاه میکرد.کمی زمان لازم داشت برای تجزیه حرف های او.آرام اورا هل داد و در را باز و خود را از خانه به بیرون پرت کرد.در را بهم کوبیدو بدون توجه به آسانسور از پله ها پایین رفت.دستانش را روی دهانش گذاشت تا صدای هقهقش بلند نشود.و اما سامان.او با گیجی به دیواری که آرام چند دقیقه پیش به آن تکیه داده بود نگاه میکرد.واقعا نمیتوانست باور کند.وقتی تمام حرف های آرام را با خود مرور کرد دستش را روی سرش گذاشتو گفت:
وای خدا...من چیکار کردم؟من چیکار کردم با اون دختر؟کجا رفت!کجا میره؟خدایا کجا میره؟
و سریع و بدون برداشتن کلید در را بستو از خانه خارج شد.غافل از اینکه آرام دستش را برای تاکسی بلند کرده است.در آخر آرام را دیدکه صد متر جلوتر سوار تاکسی شدو آن ماشین حرکت کرد.سامان خیلی سریع سوار ماشین خودش شدو پایش را روی گاز فشرد!باران باز هم شروع شده بود.آن هم بیشتر از قبل.سامان سرعتش را بیشتر کرد اما سرعت تاکسی بیشتر بودو در آخر...بخاطر بخار روی شیشه...سامان نتوانست ماشین را پیدا کند...غافل از اینکه ماشین در پیچ قبلی..از مسیر سامان خارج شده است.سامان سعی زیادی برای پیدا کردن ماشین کرد اما موفق نشد.با مشت به فرمان کوبیدو گفت:
لعنتی لعنتی لعنتی
و سرش را به پشت صندلی تکیه داد.چه راحت دل دختر بی پناهی را شکانده بود.چقدر راحت اورا ناامید کرده بود.تمام ذهنش درگیر حرفهایی بود که آرام دقایقی پیش میزد.شرط بندی،قمار،نوشیدنی غیر مجاز،پدرش،جلالی...و در آخر فرارش!حال همه چیز برای سامان روشن شده بود...همه چیز را فهمیده بود.دلیل ترسی که وقتی بیرون میرفت داشت.دلیل پنهان کاری اش!دلیل همه اینها معلوم شده بود.اگر نتواند پیدایش کند چه؟مطمئنا عذاب وجدان امانش نمیدهد!سرش را به طرف شیشه برگرداند.او جایی را نداشت برود...حتما به خانه میرفت تا وسایلش را جمع کندو تا از آنجا برود!خودش گفته بود...پس میشد اورا در خانه گیر انداخت.حدسش هم درست بود!آرام به خانه رفته بود.
********
روی مبل نشسته بود.پای راستش را روی آن یکی انداخته بودو تکان میداد.ذره ای از عصبانیتش فرو نکشیده بود!مطمئنا تا سهیل را میدید یک دعوای حسابی راه می افتاد.زنی به طرف ندا آمدو گفت:
چیزی میخواین خانوم؟
- نه منیره خانوم.سهیل کی میاد؟
- آقا یه ساعتی هست که رفته!نمیدونم کی میاد خانوم
- باشه مرسی...
زن سری تکان دادو رفت!ندا برای آرام کردن خودش از جا بلند شدو در خانه قدم زد...
******
نفس عمیقی کشید.بالاخره جمعیت خریدارانه بلیط از سالن خارج شده بودند!سهیل جلو رفت و با گفتن - اهم - توجه مرد را به سوی خود جلب کرد.سری تکان دادو گفت:
سلام.سوال داشتم
مرد با بداخلاقی گفت:
بفرما
سهیل موبایلش را دراوردو روی عکس آرام توقف کرد!گوشی را به طرف مرد گرفتو گفت:
این خانوم جمعه از شما بلیط خریده بود؟صبح؟
مرد:
باید جواب بدم؟؟
سهیل:
صد در صد.
- و اگه ندم!؟
سهیل نگاهی به اطراف کرد.آهسته تفنگ کوچکش را دراوردو از نیم دایره به مرد نشان دادو گفت:
میگی یانه!
میدانست کارش اشتباه است اما زیادی منتظر ماندن اعصابش را بهم ریخته بود.مرد با ترس به آن نگاه کرد.خواست بلند فریاد بزند تا کسی به دادش برسد که سهیل گفت:
کلمه ای جز اون چیزی که من ازت میخوام از دهنت بیرون بیاد یه تیر حرومت میکنم.این خانوم ازت بلیط خریده یانه؟؟؟
مرد سری تکان دادو به گوشی سهیل خیره شد.چهره دختر برایش آشنا آمد.آری!یادش آمد...همان دختری که ساعت شش صبح با چشمانی پر از اشک از او بلیط خواست...مرد سرش را تکان دادو گفت:
میشناسمش!ساعت شیش صبح جمعه...بلیط میخواست ازم
سهیل لبخندی زدو گفت:
آفرین...وای به حالت دروغ گفته باشیا!
مرد:
به قرآن راست میگم
سهیل:
خیله خب!حالا بگو بلیط چی میخواست؟؟؟کدوم شهر؟
مرد به زمین خیره شد.هم یادش نمی آمد هم اگر می آمد شک داشت که بگوید یانه!سهیل گفت:
مطمئن باش اگه نگی جونت در خطره!بگو
مرد کمی بیشتر فکر کرد.برای جان خودش هم که بود باید یادش می آمد!بعد کمی فکر کردن سرش را بالا گرفتو گفت:
تهران!بلیط تهران گرفت
- با کدوم ماشین؟؟؟
- بیاید بریم نشونتون بدم
چه جالب.برای حفظ جانش همه چیز یادش آمده بود.به طرف مردی که آن روز آرام را به ماشین او فرستاده بود رفت.سهیل هم به دنبالش....مرد مشغول خوردن چای بود.مرد بلیط فروش گفت:
سلام ناصر آقا...ایشون با شما کار دارن.جواب همه سوالاشونو بده
سهیل به طرف مرد رفت!لبخند خبیثی زدو گفت:
میتونیم حرف بزنیم؟
راننده که از تیپ سهیل به شخصیت او پی برده بود خودش را صاف کردو گفت:
بله.بفرمایین
سهیل عکس را جلوی صورت مرد گرفتو گفت:
اگه بگی این دخترو صبح روز جمعه توی تهران کجا پیادش کردی دوتومن گیرت میاد!
راننده که دومیلیون تومان را یکجا باهم ندیده بود چشمانش برق زدو گفت:
کدوم دختر؟؟؟؟
سهیل به عکس اشاره کرد.مرد به دختر خیره شد.بااینکه آدم زیاد دیده بود اما دومیلیون تومان فکرش را به کار انداخته بود.لبخندی زدو گفت:
فکر کنم بتونم کمکتون کنم
سهیل نیشخندی زدو گفت:
آفرین...زرنگی!خوشم اومد.فکر نمیکردم انقد زود بتونم پیداش کنم...ولی تونستم!خوشحالم!اگه پیداش کنم دستمزدت زیاد تر میشه!
راننده خنده ای کردو گفت:
خب...کی باید انجام بدم؟
- فردا...فردا باماشین من میریم تهران!جایی که پیادش کردی!فقط شمارتو بده
راننده شماره اش را به سهیل دادو سهیل شماره را ذخیره کرد.بعد از خداحافظی از ترمینال خارج شدو به طرف ماشین رفت.غافل از اینکه درخانه دعوایی را پیشه رو دارد...
*******
با عجله به خانه آمده و دربرابر سوال های شهربانو جواب های سربالا داده بود!تند تند وسایلش را از کمدش در می آوردو داخل کیسه های پارچه ای میگذاشت.بدنش ضعف رفت اما باز هم ادامه داد.آن همه راه رفتن زیر باران خوب انرژی اش را تحلیل برده بود.موقع جمع کردن لباس ها دست و پایش میلرزید!ولی تمام فکر و ذکرش رفتن از این خانه بود.زیرا میترسید از اینکه سامان به خانه بیاید و به جای کمک به او رازش را جلوی همه فاش کند.حتی از اینکه با سامان روبه رو شود هم میترسید!از اینکه او همه اتفاقات گذشته را به یادش بیاورد...برای همین خیلی سریع وسایلش را جمع میکرد.میدانست سامان خیلی زود به خانه میرسید.وسایل هایش را جمع کرد به طرف در رفت.از پله های پایین آمد...شهربانو با دیدن او گفت:
وا!آرام!کجا؟؟؟؟
آرام:
ببخشید انقد مزاحمتون شدم
شهربانو اخمی کردو گفت:
یعنی چی؟مراحمی!کجا داری میری!؟
- میرم دیگه...سلام منو به عمو فرهادو آقا سامانو سارینا برسونین!
و جلو رفت و گونه شهربانو را بوسید.شهربانو او را عقب کشیدو گفت:
مگه من میذارم تواین بارون جایی بری!هان؟؟؟
آرام:
بند اومده دیگه...میرم پیش دوستم!شما نگران نباشین!
شهربانو:
خب خونه ما بهت بدمیگذشت مگه که میخوای بری خونه دوستت.عمرا اگه بذارم!
آرام گفت:
وای نه بابا.برم دیگه...
شهربانو:
آخه...
آرام:
آخه نداره که زنعمو...از طرف من از همه خداحافظی کنین
و گونه شهربانو را بوسید!شهربانو که دید اصرار هایش بی فایده است گونه اورا بوسیدو بدرقه اش کرد.آرام دیگر نگذاشت او تا پایین بیاید.شهربانو هم قبول کردو پس از بدرقه او تا دم در خانه،به طرف اتاقش رفتو دراز کشید!
ارام از پله ها پایین رفت.دیگر کجا برود؟مزاحم چه کسی بشود؟او که فامیلی ندارد!حال چه کار کند!؟
آهسته قدم میزد و سنگ های زیر پایش را به اطراف پرت میکرد.همانطور که سرش پایین بود در پارکینگ باز و مگان مشکی سامان پشت در نمایان شد.آرام سرش را بالا گرفت.برای دقایقی نگاه ها در هم گره خورد!آرام نفس عمیقی کشیدو خیلی آهسته از کنار ماشین رد شدو از خانه خارج شد!سامان درماشین را باز کردو خیلی سریع از ماشین پیاده شدو گفت:
آرام...
آرام ایستاد اما برنگشت!سامان سرش را پایین انداخت!نمیدانست چه بگوید!آرام که دید او ساکت استو چیزی نمیگوید فقط گفت:
خدافظ
و دوباره حرکت کرد.سامان به طرفش به راه افتادو گفت:
باید باهم حرف بزنیم
آرام همانطور که خیلی آهسته قدم برمیداشت گفت:
حرفی نمونده!
سامان صدایش را کمی بالا بردو گفت:
مونده!وایسا.خواهش میکنم
آرام ایستاد.به طرف سامان برگشتو گفت:
بیا...وایسادم.حالا بگو!
سامان:
اینطوری که نمیشه
آرام:
پس بیخیال
خواست برگردد که سامان گفت:
من اومدم کمکت کنم...پس نرو
آرام به چشمان او نگاه کرد.حرفش را نشنیده بود.گفت:
چی؟؟؟؟
سامان:
بیا سوار ماشین شو...باهم حرف میزنیم!
آرام بین دوراهی ماند.برود یا نرود؟؟؟؟نه به طرف سامان قدم برداشت نه به طرف مقابلش.سرجایش ایستاد.سامان سوار ماشین شدو خیلی سریع دنده عقب گرفت.دنده را جابه جا کردو گاز داد.ماشین حرکت کرد.با فشرده شدن ترمز،ماشین جلوی پای آرام توقف کرد.سامان گفت:
سوار شو...
آرام بعد کمی مکث دستش را جلو بردو در را باز کرد!خودش نشستو وسایلش را هم زیر پایش گذاشت!پس از بسته شدن در سامان پایش را روی گاز فشرد و راه افتاد!آرام روی صندلی مچاله شد.دستش را زیر چانه اش زدو به بیرون نگاه کرد.سامان نفس عمیقی کشیدو گفت:
کجا میخواستی بری؟؟؟؟
آرام بعد از کمی مکث گفت:
خونه مامانبزرگم!
- تا اونجا که یادم میاد شما...
- میدونم فامیلی نداشتیم...اما اونقدراهم بدنیستن!بعد یکمی صحبت...مطمئنا منو قبول میکنن!
- بعد نمیپرسیدن دلیلت چیه؟؟؟
- مجبور نیستم واسه همه تعریفش کنم!میگم بابام معتاد شده!بد شده...منم فرار کردم!
- خونه کدوم مامان بزرگت میخواستی بری؟
- مامانه بابام!
- پس حرفات راجع به پسرشون رو قبول نمیکنن...
- اونا خیلی وقته اعتمادشونو نسبت به پسرشون از دست دادن.همون موقعی که بابام و مامانم باهم فرار کردن!
سامان کمی مکث کردو گفت:
بابت امروز متاسفم!
آرام:
مهم نیست!قرار بود حرف بزنیم.پس بگین!!!
- من کمکت میکنم.کمکت میکنم از دست اون پسره...جلالی فرار کنی
آرام به طرف او برگشتو گفت:
و...واقعا؟؟؟
سامان:

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 27
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1415
  • آی پی دیروز : 1509
  • بازدید امروز : 5,289
  • باردید دیروز : 5,793
  • گوگل امروز : 1356
  • گوگل دیروز : 1416
  • بازدید هفته : 48,991
  • بازدید ماه : 147,313
  • بازدید سال : 589,778
  • بازدید کلی : 12,454,867