close
تبلیغات در اینترنت
رمان عروس مرده قسمت ششم
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

عروس مردهفصل دوم: دور راهیادامه بخش بیست و نهفیروزه که خودش رو راحت کرد از شر زندگی بن بستش ولی من خودم رو غرق کردم. توی هر کثافت کاری که فکرش رو بکنی. زدم به در بی خیالی. زدم به در گند زدن به زندگی این و اون. فیروزه هم همین رو می خواست. می خواست بهم بفهمونه منم یه لجنی هستم مثل اون شوهری…

رمان عروس مرده قسمت ششم

عروس مرده
فصل دوم: دور راهی
ادامه بخش بیست و نه
فیروزه که خودش رو راحت کرد از شر زندگی بن بستش ولی من خودم رو غرق کردم. توی هر کثافت کاری که فکرش رو بکنی. زدم به در بی خیالی. زدم به در گند زدن به زندگی این و اون. فیروزه هم همین رو می خواست. می خواست بهم بفهمونه منم یه لجنی هستم مثل اون شوهری که گند زده بود به زندگیش. روزی که با ماشین زدم تو رو کشتم همون روزی بود که فیروزه خودش رو کشت. مستی اون روز همون چیزی بود که می خواستم. تا خرخره خوردم و اومدم بیرون. ..............

آرام گفتم: فکر کردم اشتباهی چراغ قرمز رو رد کردی
خندید: نه دیدم یه ماشین عروس اونجاست....دیدم داری گل لباست رو درست می کنی...دیدم احسان برگشت دستت رو بگیره....اون موقع بود که یادم افتاد من چه گهی هستم و پام رو فشار دادم روی گاز. خب یه طرف ماجرا هم این بود که گفتم می میرم و خلاص....
یمک دقیقه شاید هم بیشتر حرف نزد. نمی دانم شاید هم یک سال. زمان اینجا خیلی هم معنی ندارد. بعد با لحنی غمگین، با صدایی که از ته چاه می آمد پرسید: حالا از من بیشتر متنفری؟
زل زدم به حفره های تو خالی چشمش. چرخیدم سمت خانه شان: نه یکی توی اون دنیا انتقام منو گرفته تو مردی یادت نرفته که
نگاهش ثابت شد روی چشم هایم: اگر لال شده بودم و حرف نمی زدم واسه خاطر همین بود که یادم افتاد مردم و دیگه نمی تونم بفهمم اگه زنده بودم و به جای اون همه کاری که کردم یه کار دیگه می کردم چی می شد. یادم افتاد دیگه هیچ وقت نمی تونم درد عشق رو بکشم. تو غصه ی این رو نمی خوری؟
چه می گفتم؟ خب این تنها حسرتی بود که بر دلم مانده بود و می دانستم هیچ وقت برآورده نمی شود. انگار دلش برایم سوخت که گفت: می دونی قصه ی تلخیه این قصه ای که اینا دنبالش می رن
این حرف را یک بار دیگر هم زده بود. همان وقتی که احسان خواست در حق سروین برادری کند و آخرش به اینجا رسید. گفتم: نه سروین فیروزه است نه احسان تو. نترس از عاقبت اونا. بترس از عاقبت خودت. از حماقتی که کردی. از حسادتی که داشتی....
بعد زبانم قفل شد. مگر من حسادت نمی کردم؟ خودم را دلداری دادم. من فرق می کردم. من مرده بودم و حسادتم فقط خودم را می سوزاند. 
آمد پشت سرم. میان آسمان: باشه بریم خونه ی ما ولی فکر نکن ندیدنشون چیزی رو عوض می کنه.

عروس مرده
فصل دوم: دور راهی
بخش سی

از جاهای دیگری که توی این مدت رفته ام خانه ی میترا بوده. سروین را هم دیده ام که آمده و به میترا سر زده و از همه جالب تر پیوند دوستی جدیدی است که دارد عمیق می شود. هرمینه هم به جمعشان پیوسته. میترا این روزها حال و هوای عجیبی دارد آن قدر که حتی به سوپور محله هم لبخند می زند. دو هفته پیش رفت مغازه ی هرمینه و بی دلیل دعوتش کرد خانه اش. گفت که خیلی وقت است می خواهد با هم دوست باشند و حالا وقت خوبیست. هرمینه نپرسید چرا حالا وقت خوبیست چون مهم این بود که میترا خیلی وقت پیش می خواسته با او دوست شود. میترا دروغ گفته بود. این من بودم که می خواستم با هرمینه دوستی نزدیک تری داشته باشم ولی میترا نگذاشت. شاید هم حسودیش می شد که کسی غیر از خودش با من صمیمی باشد، نمی دانم. این چیزها دیگر مهم نیست مهم این است که میترا یکی از ْرزوهای من را عملی می کند و این خودش چیز خیلی خوبیست. 

روزی که هرمینه با یک مکعب کریستالی رفت خانه ی میترا روز جالبی بود. میترا دعوتش کرد داخل و کادوش را باز کرد و با دیدن آن گل رز محبوس میان مکعب کریستالی دهانش نیمه باز ماند. این مکعب درست شبیه همانی بود که من برایش گرفته بودم. همان مکعبی که آن روز برفی روی زمین افتاد و دو تکه شد و پای میترا را به خانه احسان باز کرد و بعد هم محسن را به زندگی اش کشاند. انگار که هرمینه تجسم وجود من بود که دوباره زنده شده بودم و می رفتم تا برای خانه ی جدیدش یک کادو تقدیم کنم. حالا دست های هرمینه به جای من همان کادویی را می برد که من برده بودم. این یعنی که من هم نقشی در عملی کردن آرزوهای خودم داشتم.
میترا مکعب را گرفت و لبخند زد. هرمینه فکر کرد میترا از هدیه اش خوشش نیامده، دستپاچه گفت: دوست نداشتی؟
میترا اشکی را که تا پای پلک هایش آمده بود پاک کرد و آرام گفت: نه نه ربطی به تو نداره...من یکی مث این داشتم ولی شکست
هرمینه چشمشهایش گرد شدند: اینا خیلی سنگین هستن خیلی سخت می شکنه
انگار می خواست به او اطمینان دهد کادویی که آورده خوب است. میترا گفت: همین برام عجیب بود. این که درست از وسط نصف شد. بعدش یه اتفاق های عجیبی افتاد که .... اصلاً ولش کن .... بیا بشین تا برات چایی بیارم. راستی یکی دیگه هم میاد
هنوز حرفش تمام نشده بود که سروین سر و کله اش پیدا شد. این بار نوبت او بود که چشم هایش گرد شوند. از دیدن هرمینه توی خانه ی میترا متعجب بود. میترا خواست معرفیشان کند به هم که هرمینه با همان لهجه ی شیرینش گفت: می شناسم. خاهار ساراست. 
از طرز خواهر گفتنش خوشم آمد. اصلاً لهجه اش را دوست داشتم. معلوم بود سروین هم مثل من فکر میکند. او هم خوشش آمده بود و لبخند روی لبش همین را نشان می داد. 
سروین نشست کنار هرمینه و برای چند لحظه به هم لبخند زدند. میترا داشت چایی می ریخت توی فنجان ها. سروین برای این که سکوت را بشکند گفت: از محسن چه خبر؟
دست های میترا نلرزیدند. او آن قدرها تجربه داشت که دستپاچه نشود ولی سکوتش همه چیز را معلوم می کرد. 
بعد از آن بعدازظهر دلچسب که آفتاب ملایم بعدازظهر دلنشین ترش هم کرده بود میترا به زندگی خوشبین شد. حالا صباحی یک غول بی شاخ و دم نبود. اندازه اش در نظر میترا شبیه یک آدم معمولی شده بود و عشقی که در دلش جوانه می زد این اندازه را کوچک تر هم می کرد. بهش جواب سر بالا می داد. کم محلش می کرد و حتی مقابلش حاضرجوابی می کرد. عشقی که در وجودش ریشه می زد بهش شجاعت داده بود. دلش را گرم می کرد. ولی من به اندازه ی او خوشبین نبودم می ترسیدم مبادا باز هم آدم اشتباهی را انتخاب کرده باشد. اصلاً میترا محسن را می خواست یا فقط بی پناهی باعث این نزدیکی ها شده بود؟ همین نگرانم می کرد و بیشتر از آن این که میترا تا چه اندازه می خواهد واقعیت رابطه اش را صباحی را به محسن بگوید؟ 
هومن در جواب فکرهایم گفته بود: بابا این دوست تو خودش اشتباهیه
من خندیده بودم ولی خنده ای از سر فراموش کردن نگرانی هایم.
محسن دیروز به قصد بررسی پرونده ی جالوسیان راه افتاد طرف مشهد. دوستش مجتبی پشت فرمان نشسته بود و همین یعنی یک فرصت بکر برای شروع یک گفت و گوی عاشقانه با میترا از پشت پیامک ها و شکلک های موبایلش. تا برسند مشهد کارشان رسید به آنجا که محسن بنویسد «دوستت دارم» و میترا قلبش به تپش بیفتد. نه فقط به خاطر آن جمله ای که بر زبان آوردنش خیلی سخت بود و نوشتنش روی گوشی موبایل و فرستادنش کار را راحت می کرد. نه! فقط به این خاطر نبود. یک بخش نگرانی اش هم همان چیزهایی بود که من را نگران می کرد.
خوابیده بود روی تخت و با لبخند حرف هایی را که به هم پیامک کرده بودند مرور می کرد که محسن اعتراف کرد دوستت دارم. آن قدر خجول بود که یک کله ی گرد با لپ های گل انداخته هم پشت سرش فرستاد. لبخند روی لب های میترا خشکید. نشست روی تخت و با چشم های باز به آن جمله نگاه کرد. مکث کرده بود و همین محسن را نگران کرد و پرسید: چی شد؟
میترا سعی کرد خودش را جمع و جور کند. برای میترا خواندن « دوستت دارم» همان قدر سنگین بود که شنیدنش. نتوانست جوابی به محسن بدهد. پاهایش را تند تکان می داد و با ابرویش ور می رفت که محسن پرسید: ناراحتت کردم؟
میترا هی به خودش می گفت زودباش. یک چیزی بنویس. هومن هم همراهش همین را می گفت ولی من در سکوت نگاهش می کردم. حالا این دختر سر و زبان دار و خندان که خوب می دانست یک روزی این جمله را از زبان محسن خواهد شنید جلوی صفحه ی موبایلش قفل کرده بود و نمی دانست چه عکس العملی نشان بدهد. میترا یک چیزی فهمیده بود. فهمیده بود محسن از آن پسرهایی نیست که بشود برای سرگرمی نگهش داشت. می دانست که کمی پرت و پلا می گوید. می دانست حجب و حیایی که دارد از آن جنسی نیست که می خواهد. یا اصلاً می خواهد؟ او ترجیح می داد یک عاشق ستمگر داشته باشد که آزارش بدهد. یک عاشق مغرور که دو کلمه «دوستت دارم» را با زور از میان لب هایش بیرون بکشی نه این که این قدر صاف و ساده اعتراف کند. 
تق تق. اس ام اس جدید پشت گوشی بود. بازش کرد. محسن نوشته بود: ببخش خیلی عجله کردم
نفس راحتی کشید و گفت: آره خیلی عجله کردی. تو که منو نمی شناسی. منم نمی دونم از این رابطه چی می خوام
من فقط می خوام حواست به من باشه. من به تهش فکر نمی کنم. همین دوست داشتن ها رو دوست دارم. بعد بی اختیار شعر فروغ را زمزمه کرد
من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست.
هومن گفت: نه بابا اینم یه چیزی از احساس حالیشه
پوزخند زدم: اشتباه نکن میترا هرچی می کشه از احساس زیادش هست. اصلاً نمی دونم چرا پشت اون نقاب شیطون یه قلبی به این گنده گی خوابیده
هومن با پوزخند گفت: منظورت اینه که کمبود محبت داره؟
به پنجره ای فکر کردم که پرده هایش را باز کرده بودند. این پنجره را کجا دیده بودم؟ پنجره ی اتاقم بود. وقتی دم صبح که هنوز چشمم مست خواب بود مامان پرده را کنار می زد و نور بی رحمانه صورتم را می پوشاند و آزارم می داد. حالا همان حس را داشتم. همان حس ناخوشایند. حس این که هومن راست می گوید.

عروس مرده
فصل دوم: دور راهی
ادامه بخش سی


ذوق زده خندید: من بعد از بالا و پایین کردن دو جین دختر نفهمم احساسشون چه شکلیه که دیگه باید اسمم رو بگذارم برگ چغندر
این همه زود دل بستن های میترا از کمبود محبت بود. از محبتی که توی دست های پدرش جست و جو می کرد و نمی یافت و عاجزانه آن را توی دست های مردهای دیگر می خواست. عشاق مغرور تجسم پدرش بودند و آن دوستت دارم همان جمله ی ازلی بود که دلش می خواست از زبان پدرش بشنود. از پدر سخت گیر و سنتی اش. 
هومن گفت: راست می گی ها. اینا هم یه جورایی سنتی هستن فقط میترا وصله ی ناجورشون هست
از متلک پرانی هایش ناراحت شدم. رنجیده نگاهش کردم و بعد چشم دوختم به میترا که مثل کودکی معصوم به خواب رفته بود. انگار نه انگار که باید جواب محسن را بدهد. گوشی از میان انگشتانش لغزیده بود روی ملافه ی تخت و دهانش نیمه باز مانده بود. همین که محسن معذرت خواهی کرده بود کافی بود تا میترا صورت مساله را پاک کند و همه ی بار دوست داشتن را بیندازد روی دوش محسن و خوابش ببرد. 
هومن قهقهه زد: بدبخت محسن
او محسن را نمی دید. این توانایی مخصوص من بود ولی می توانست حدس بزند که محسن حالا چشم دوخته به صفحه ی موبایل و بی تاب منتظر جواب است. درست حدس می زد. محسن هی گوشی را بالا و پایین می کرد و مکالمه شان را می خواند بفهمد چرا نتیجه گیری اش از آن مکالمه اشتباه از آب درآمده. حتماً با خودش می گفت وقتی ما این طور عاشقانه با هم حرف زدیم نتیجه اش نباید همان چیزی می شد که برایش فرستادم؟ پس چرا از خواندن آن جمله ی آخر ناراحت شد؟ تا برسند مشهد چندتا اس ام اس دیگر فرستاد بلکه مطمئن شود میترا قهر نکرده ولی خبر نداشت میترا دارد خواب هفت پادشاه را می بیند. خبر نداشت که صباحی مثل طلبکاری وقیح بی خبر آمده تا مچ میترا را با معشوق جدیدش توی تخت بگیرد و حالا داشت اس ام اس هایی را که رسیده بود می خواند و خون خونش را می خورد. 
عشق چیز غریبیست. گاهی معصومانه است مثل عشق محسن به میترا، گاهی فقط اسم عشق را دارد و رسمش را نه! مثل عشق صباحی به میترا.....
به این چیزها فکر می کردم که هومن به طعنه گفت: همش که شد عشق میترا. یه کمی هم از عشق های دیگه بگو
با حرص نگاهش کردم: مثلاً عشق تو و فیروزه؟
می دانستم جوابش چیست. با این حال منتظر ماندم تا زجرم بدهد: نه منظورم عشق احسان و سروین هست
چرخیدم طرف میترا که گردنش را بلند کرده بود و به حجم سیاه و ناواضحی که نور کم رمق موبایل به صورتش حالتی ترسناک داده بود نگاه می کرد. کمی طول کشید تا تشخیص بدهد آن کسی که بالای سرش ظاهر شده جن و پری نیست. خود شیطان است. صباحی است و بعد مغزش یواش یواش کار افتاد و جواب سوالش را داد. جواب این سوال را که چرا زل زده به گوشی موبایل. مغزش به خونسردی گفت دارد اس ام اس هایت را می خواند و قلبش دستپاچه شروع کرد به هن و هن کردن. مغزش مثل مجازات گری خونسرد فقط پیغام را رساند ولی قلبش مثل مادری نگران به دست و پا زدن افتاد. تا خواست از جا بلند شود با سیلی سنگین صباحی توی ملافه ها فرو رفت. گونه اش حتماً می سوخت. حتی نخواست صباحی را آرام کند. شروع کرد به داد زدن که تو اینجا چه غلطی می کنی. کی اجازه داد بهت بی خبر بیایی بالای سر من و چیزهایی توی این مایه ها. زده بود به در کولی گری. چیزی که صباحی انتظارش را نداشت و برای همین طول کشید تا بتواند بر خودش مسلط شود و جلوی دهان میترا را سفت بگیرد. 
میترا مثل ماهی از آب بیرون افتاده میان ملافه ها دست و پا می زد و تا صباحی کمی خسته می شد باز بنای جیغ زدن می گذاشت. کار از کار گذشته بود. صاحبخانه اش داشت دستپاچه بالا می آمد ببیند چه خبر است و وسط راه انگار یادش به چیزی افتاده باشد برگشت پایین. 
هومن هیجان زده گفت: رفت زنگ بزنه 110. داره فکر می کنه اگه دزد باشه که کاری از اون ساخته نیست تنهایی
تا صاحبخانه برود پلیس خبر کند میترا از تقلا افتاد و آرام گرفت. انگار مغزش تازه نهیبش زده بود که کنترل خودش را دست بگیرد. میترا به خودش آمد. سینه اش مثل طبل صدا می داد. نفس کشیدنش سخت شده بود. هوا با سوزش از میان گلویش فرو می رفت و داغ و سوزنده تر برمی گشت. دستش را گذاشت بیخ گلویش و چشم هایش را به هم فشرد. صباحی مثل مترسکی میان تاریکی ایستاده بود و حتی نمی توانست قدم از قدم بردارد و به آن اتاق تاریک و وهم زده نور ببخشد. فقط به کلید برق نگاه می کرد. میترا جست زد چراغ را روشن کرد و از اتاق بیرون رفت. پاهایش مثل دو ساقه ی بیجان که باد تکانش دهد می لرزیدند. صباحی دنبال سرش رفت بیرون و با چشم هایی که مویرگ های نازکش از هم پاشیده بود و سفیدی اش را قرمز کرده بود نگاهش کرد. میترا هم دست کمی از او نداشت. خواست حرفی بزند که صدای آژیر منقطع و کوتاهی سکوتشان را از وسط جر داد.
هومن گفت: بدبخت شدند رفت پی کارش. این کولی بازی ها چی بود؟ همیشه همین طوریه؟
آه کشیدم: نه اینا هم از عوارض عشقه
همه مان از پشت پنجره زل زدیم به در حیاط که آرام باز می شد و دو مامور با احتیاط می آمدند تا دزدشبگرد را بگیرند.

عروس مرده
فصل دوم: دور راهی
بخش سی
 و یک

میترا با شالی دور شانه اش ایستاده بود پشت در و با خشم صباحی را نگاه می کرد. او ولی دستپاچه و لرزان دنبال راهی برای فرار از آن مخمصه بود. آخر سر میترا گفت: بتمرگ سر جات تنها راه خروجی اینجا در سالنه
صباحی نگاهش کرد و برای اولین بار ترس را توی چشم هایش دیدم. دیگر آن دکتر مغرور و طلبکار بیمارستان نبود بیشتر شبیه گدایی شده بود که ملتمسانه دنبال صدقه می گشت. میترا آه سردی کشید و گفت: الان میان بالا و می گم که تو بی اجازه اومدی توی خونه ام. با اون داد و قال همه حرفم رو باور می کنن. 
بعد لبخند دلچسبی زد: راست می گن که چوب خدا بی صداس
صباحی دستان مرتعش و بی ثباتش را به هم قفل کرد. یک ذره هم شک نداشت میترا راست می گوید. مطمئن بود اصلاً شوخی نمی کند همان طور که او بدون شوخی کارش را به حراست کشانده بود. ملتمسانه نشست جلوی میترا: برای خودت هم بد می شه
میترا پوزخند زد و پایش را روی کاناپه جمع کرد: جدی؟ 
صباحی دستی به صورت خیس عرقش کشید و گفت: قول می دم که پا روی دمت نگذارم
میترا نفس عمیقی کشید: باشه قبول ولی یه مشکلی هست
صباحی دوباره چنگ انداخت به شلوار میترا: چه مشکلی؟
به اکراه پایش را از میان انگشتان لرزان صباحی بیرون کشید: این که تو مردش نیستی پای قول هات بمونی
صباحی لرزان و هیجان زده دور خودش چرخید. مردها کم کم پشت در رسیده بودند. صدای قدم هایشان سکوت آنجا را می شکست. صباحی آرام تر گفت: باشه تعهد می دم که کاری به کارت نداشته باشم خوبه؟
تن صدایش پایین بود ولی هنوز دستپاچه و هیجان زده به نظر می رسید. برعکس میترا که با لذت تمام از دستپاچگی و خار شدن او لذت می برد. از جا بلند شد و با یک کاغذ و خودکار برگشت: بنویس
صباحی خودکار را گرفت. ارتعاش دست هایش خودکار را می لرزاند. میترا گفت: صبر کن. هرچی می گم می نویسی
صباحی نگاهش کرد و میترا گفت: اینجانب مسعود صباحی که به مدت چهار سال با خانم میترا مهدوی در ارتباط بوده ام و به او قول ازدواج داده ام گواهی می کنم از این تاریخ به بعد تحت هیچ شرایطی و به هیچ منظوری چه شرعی و چه عرفی با خانم میترا مهدوی ارتباط برقرار نکنم و موجب به خطر افتادن آبروی شخصی و شغلی او نشوم. 
بعد نفس عمیقی کشید: امضا کن. تاریخ بزن با اثر انگشت
صباحی تند تند چیزهایی را که میترا گفته بود روی کاغذ آورد و امضا کرد. میترا منتظر اثر انگشت او بود که زنگ خانه را زدند. خیلی سرد گفت: اثر انگشت
صباحی خودکار را تند تند روی انگشتش کشید و در همان حال گفت: بگو خواب بد دیدم. نگذاری بیان داخل؟
پای ورقه را انگشت زد. میترا آن را از دستش کشید و رفت جلوی در. صباحی پرید پشت اپن اشپزخانه و مثل یک مفلوک آواره همان جا کز کرد. هومن نچ نچ کرد و من گفتم: این همون شخصیتی هست که من اول کار از صباحی شناختم
میترا در را باز کرد و خواب آلوده به مردها نگاه کرد. بعد انگار جن دیده باشد چشم هایش را از هم باز کرد. زن صاحبخانه میان پله ها گوش به زنگ ایستاده بود. یکی از مردها گفت: صاحبخونه تون گفت صدای داد و فریاد شنیده از توی خونه
میترا متعجب نگاهشان کرد و بعد دهانش نیمه باز و چشم هایش را گرد کرد: وای نه
صدای جیرجیرکی از توی باغچه به گوش می رسید. هومن گفت: توی این سرما جیرجیرک کجا بود؟
من هم دلم می خواست بدانم. مردها منتظر توضیح بودند. میترا گفت: خواب بد دیدم. داشتم خواب بد می دیدم
دیگر جای توضیحی نمانده بود. با سرعت چرخیدند طرف راه پله ها و بی هیچ توضیحی رفتند. میترا معطل نکرد. شالش را محکم تر دور بازوهایش پیچید و پشت سرشان رفت پایین. مطمئن بود وقتی برگردد مجبور می شود کاغذی را که زیر لباسش پنهان کرده دو دستی تقدیم صباحی کند. اما آن کاغذ برگ برنده اش بود. 
تا با زن صاحبخانه بابت نگرانی اش حرف بزند و راضیش کند شب را کنار او بماند. صباحی توی هال خزید. هومن گفت: چقدر ابلهه که فکر می کنه میترا الان برمی گرده. 
نیم ساعت بعد دوباره همه جا ساکت شد. میترا توی سالن روی کاناپه صاحبخانه اش چشم روی هم گذاشته بود و وقتی صباحی پا کشان از در خانه بیرون رفت و در کوچه به ظرافت بسته شد تنش از هیجان لرزید. در که بسته شد خواب چشم هایش را پر کرد و خوشحال به خواب رفت. 
هومن دست هایش را به هم مالید: بابا خدا شانس بده
رو به هومن گفتم: شانس چیه. چاهی بود که صباحی واسه ی خودش کند. فقط یه دست می خواست که هلش بده توی اون. میترا باهوشه خوشم اومد آفرین

عروس مرده
فصل دوم: دور راهی
بخش سی و یک

نشسته بودم توی تخت سپیده که هومن از توی سقف بیرون زد. نصف تنش این طرف سقف بود و نصف هیکلش روی پشت بام. مثل یک خفاش که سر و ته آویزان شده باشد. گفت: نمی خوای بریم خونه تون
میان زمین و هوا دراز کشیدم و به دامنم که معلق مانده بود نگاه کردم: خبری شده؟
مراسم خواستگاریه
سرپا شدم و نزدیک هومن ایستادم: به این زودی؟ احسان این قدرها هم احمق نیست
کی گفت احسان
پس کی؟
کاویان
دهانم باز شد. خیلی زیاد مثل کسی که بخواهد جیغ بکشد ولی صدایش در نیاید: شوخی می کنی
باورت نمی شه خودت بیا ببین
تا بخواهد توضیح بدهد رسیده بودم خانه ی خودمان. همان جایی که دلم نمی خواست یک بار دیگر ببینم. سروین نشسته بود توی اتاق و موهایش را برس می کشید. حلقه های مو به هم پیچیده بودند و به سختی از هم باز می شدند. مامان کت و دامن پوشیده بود و صورتش را بعد از مدت ها آرایش کرده بود. آمد داخل اتاق سروین: هنوز گیر موهاتی؟
نگذاشت سروین چیزی بگوید. برس را گرفت و کشید روی موهایش. جیغ سروین درآمد. مامان گفت: حموم رفتی یا میدون جنگ؟
سروین بی تفاوت گفت: نرم کننده نداشتیم
پس اون نرم کننده لطیفه...
اون که نرم کننده نیست اسیده می زنه موهام رو می ترکونه
بحث مسخره ای بود. خودشان هم می دانستند فقط می خواستند روی خودشان نیاورند که دارند الکی الکی و سر یک لجبازی وارد یک بازی جدی می شوند. بازی تشکیل خانواده بدون علاقه و عشق. مامان خوشبین بود که همه چیز با گذشت زمان حل می شود مگر مردن من نبود؟ بعد از سه سال من را گذاشته بودند گوشه ی ذهنشان و مثل یک قاب عکس قدیمی گاهی به یادش می افتادند و آه می کشیدند. مساله ی سروین که قرار بود با خوشی و شادی گره بخورد حتما باید بهتر از این ها حل می شد. مامان که این طور فکر می کرد اما سروین فقط دنبال فرار از احساسی بود که تازگی ها دچارش شده بود. احساس سرخوردگی شدید از عشق. اول مازیار و بعد احسان. هرکدام به شکلی او را پس زدند. یکی به بهانه ی رابطه ی لایت و دیگری به خاطر بلاتکلیفی خودش با زندگی. 
هومن گفت: این قدرها هم که فکر میکنی پیچیده فکر نمی کنند
گفتم: می دونم. شاید جرات نکنند بهش این شکلی که گفتم فکر کنن ولی ته تهش همینه
هومن متفکرانه به صورتش دست کشید و باز حواسش متوجه سروین شد. 
سروین برای آخرین بار به خودش توی آیینه نگاه کرد و گفت: سارا می بینی؟ اگه تو بودی شاید همه ی این اتفاق ها یه جور دیگه می افتاد
از این که در این لحظه به من فکر می کرد برایم جالب بود. سروین رو به آیینه زمزمه کرد:
خودت رفتی اگه ....عشقت که مونده....همین عشقت دل ما رو سوزونده....دل از زندگی سیره و این روزا انگار ....دل داره می میره و می ره پی کارش.....
هومن ادامه ی ترانه را خواند:من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم....یک بهانه ی پوچ عاشقانه می خواهم
گفتم: بسه حالم رو به هم زدین. حالا که چی؟ خب به کاویان بگه نه. سرش رو که لب باغچه نگذاشتن اجبارش کنن بله بگه
هومن پوفی کرد: یه وقتایی ادم از جنگیدن خسته می شه می دونی
ای بابا یک جوری می گی جنگیدن حالا انگار چه کار کرده. خب مازیار از اول انتخاب اشتباهی بود. بعدش هم احسان بود که تموم شده رفته پی کارش. سروین باید محکم باشه. بگه نمی خوام و تمام بعدش هم بره دنبال درسش. حالا مگه چند سالشه؟ مث من که توی زمان منجمد نشده هنوز فرصت داره زندگیش رو عوض کنه. اصلاً مگه زندگی معنیش همین چیزا نیست؟ همین نرسیدن ها و همین جنگیدن ها پس اگه قراره بشینه تا معجزه بشه و یکی از عالم غیب برسه و مشکلش رو حل کنه دیگه چه فرقی با من داره که مُردم و فقط می تونم بشینم و نگاه کنم؟ 
هومن جوابم را نداد. دنبال سروین از اتاق بیرون رفت. خاله و کاویان همراه شوهرش آمده بودند. سروین رفت و باهاشان دست داد و نشست یک گوشه. خاله ذوق زده به سر تا پای سروین نگاه کرد و بعد لبخندش را روی صورت کاویان پاشید. او هم اگرچه کمی دستپاچه ولی خوشحال بود. 
حرف ها خیلی زود تمام شد. سروین فقط شنونده بود و اجازه داد خودشان ببرند و بدوزند. نمی دانم چرا این کارها را می کرد واقعاً نرسیدن به یک عشق که حتی خودش هم از اندازه اش مطمئن نبود این قدر مهم بود؟ مهمان ها که رفتند. مامان رفت توی آشپزخانه تا ریخت و پاش های مهمانی را جمع کند. حال و هوایش با روزی که مراسم خواستگاری من بود خیلی فرق می کرد. آن موقع کمی نگران بود ولی حالا انگار فقط وظیفه ای را ....باری را.... درستش همین است باری را از دوشش برداشته باشند فقط هیجان زده بود. سروین رفت توی اتاقش و بابا هم پشت سرش رفت. تقه ای به در زد و وارد اتاق شد. ایستاد کنار میز مطالعه سروین و آرام پرسید: سروین جون بابا چرا این قدر ساکتی؟
سروین شانه ای بالا انداخت: چکار کنم؟ بشکن بزنم؟
بابا دست سروین را گرفت و نشاندش کنار خودش روی تخت: چته تو؟ راضی نیستی؟
سروین آه کشید و مچ دستش را از میان انگشتان مردانه ی بابا بیرون کشید. چقدر دلم برای دست هایش تنگ شده بود. صدای به هم خوردن بشقاب های مامان سکوت میانشان را خط می انداخت. بابا گفت: به من بگو....راضی نیستی؟
سروین تکیه داد به شانه ی بابا: چه فرقی می کنه؟
بابا موهایش را نوازش کرد: فرق می کنه....خیلی فرق می کنه
سروین آرام گفت: شما که راضی هستین دیگه...
بابا آه کشید و موهای بلند سروین را پشت گوشش انداخت: یادته وقتی احسان اومد خواستگاری سارا؟ من مگر راضی بودم؟ تو که می دونی من از نظامی جماعت دل خوشی نداشتم ولی وقتی خودش خواست .... راضی شدم دیگه....پس نگو شما راضی هستین، برای من رضایت شما مهم تره
سروین خودش را بیشتر توی بغل بابا جا کرد: می ترسم بابا....من خودم هم نمی دونم چی می خوام... یعنی .... من کاویان رو دوس ندارم
بابا با یک حرکت خودش را عقب کشید و چشم دوخت به چشم های سروین: پس ....
داشت توی چشم های سروین دنبال جواب چراهایش می گشت. چرا چیزی نگفتی؟ چرا قبول کردی؟ بعد نفس عمیقی کشید: مامانت اصرار کرد؟
می دانم سروین دلش می خواست بابا کمی محرم تر بود، کمی نزدیک تر تا ماجرای مازیار را می گفت. حتی احسان را ولی میان ما و بابا همیشه یک پرده ی نازک حیا بود و خیلی محتاط بودیم این پرده ی ظریف با یک بی احتیاطی پاره نشود. 
سروین آرام گفت: نه این که مجبورم کنه. می گه کاویان خوشبختت می کنه چه می دونم
بابا از جا بلند شد و رفت کنار پنجره: من کاویان رو دوست دارم مثل پسر خودم ولی بشین فکرهات رو بکن اگه هنوز مطمئن نیستی دستی دستی خودت رو ننداز توی راهی که تهش هم خودت رو پشیمون کنه هم ما رو.
رفت تا جلوی در و حرف آخرش را زد: به هیچی هم فکر نکن. اگر نظرت منفیه بسپارش به من
از اتاق رفت بیرون و هومن سوت کشید: دمت گرم. به این می گن بابای کار درست
از خوشی خندیدم و به سروین که لبخند کم رنگی گوشه ی لبش را قوس داده بود زل زدم.
//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

عروس مرده
فصل دوم: دور راهی
بخش سی و دو
 
سروین هنوز دارد روی کاویان فکر میکند. با هم یکی دوبار بیرون رفته اند و سروین بیشتر از قبل مطمئن شده که کاویان وصله ی تنش نیست. از احسان خبر ندارد در عوض گاهی به هرمینه سر می زند و همراه او کار با خمیرهای چینی را امتحان می کند. مثل وقتی بچه بود و با خمیر اسباب بازی چیزهای عجیب و غریبی می ساخت که هیچ کس ازش سر در نمی آورد جز خودش. همان وقت ها هم معلوم بود که به دنیا یک جور دیگر نگاه می کند. 
ما با خمیرهایمان آدمک می ساختیم و او جانورهایی عجیب و غریب. آدمک های ما صورتی بودند با موهای زرد و آدم های او یک چشم بودند و سبز با موهای بنفش. میترا هنوز درباره ی اتفاقی که آن شب افتاد به هیچ کسی حرف نزده و حتی با محسن هم سر سنگین شده است. توقع داشتم بعد از این ماجرا بیشتر به محسن دل بدهد ولی انگار او هم مثل سروین سر یک دوراهی ایستاده و نمی داند چه کار کند. یا حداقل نمی داند چطوری مساله را حل کند که به کسی آسیبی نرسد. 
هرسه شان توی مغازه ی هرمینه جمع شده اند. میترا زل زده به عروسک های عجیب و غریبی که سروین با خودش آورده و می خندد. هرمینه هم لبخند می زند. سروین بق کرده می گوید: شما از هنر چی حالیتونه واقعاً؟
هرمینه می گوید: اگه هنر اینه هیچی
میترا یکی از مجسمه ها را برمی دارد و خیره نگاهش می کند. شبیه حلزرون است. یک لوله ی باریک شیری رنگ که دور خودش پیچ خورده و از سوراخ وسط مارپیچ بیرون آمده سرش به یک گل پنج پر وصل شده. می گوید: این قرار بوده حلزون باشه بعد گل شده نه؟
سروین مجسمه را از دست میترا می گیرد: نه خیر این یه گُله که گُه گیجه گرفته نمی دونه قراره چی باشه
هردو از تعبیر سروین بلند می خندند. هرمینه می گوید: می دونی که هرچی می سازیم می تونه آیینه ی روح خودمون باشه؟
سروین لبخند کجی می زند: انگار روانشناسی هم بلدی هرمینه جون؟
هرمینه مجسمه ی سروین را برمی دارد و چشم هایش را ریز می کند: نه نخوندم ولی خیلی دوست دارم. می دونی وقتی مشتری ها میان توی مغازه و یک چیزی انتخاب می کنن سعی می کنم از روی رفتارشون بفهمم چرا اون چیزها رو انتخاب کردن. سرگرمی جالبیه. اون قدر توی نخشون رفتم که می دونم هرکی از چه چیزهایی خوشش میاد. این هم یک جور روانشناسیه دیگه
میترا آرام به شانه ی هرمینه می زند: دمت گرم. پس آدما رو خوب می شناسی. حالا به نظرت محسن چه جور آدمیه؟
زیرچشمی به سروین نگاه می کند و بعد زل می زند به هرمینه که مات شده: من که درست و حسابی ندیدمش. شاید اگر ببینمش بهتر بتونم بگم
سروین می گوید: یه قرار بگذار بریم ببینیمش. جدی....
میترا نفسش را بیرون می دهد: فعلاً که تهران نیست. وقتی اومد باشه. دعوتش می کنم شما هم بیایید خونه مون
سروین می گوید: جدی دوستش داری؟ تو که ازش فراری بودی؟
میترا حرف را عوض می کند: مگر تو از کاویان فراری نبودی؟
هرمینه نگاهش بین آن دوتا چرخ می خورد: اون رو هم دعوت کن. راستی من فال هم می گیرم ها. می خوای برات فال بگیرم؟
سروین ذوق زده می گوید: آره
و میترا قرار یک ملاقات را هماهنگ می کند تا هرسه تاشان به قول هرمینه بدون سر خر بنشینند و فال بگیرند. 

عروس مرده
فصل دوم: دور راهی
بخش سی و چهار
پاییز کمکم دامنش را از روی شهر جمع می کند و جا برای آمدن زمستان باز می شود. سروین حالا توی اتاق من می خوابد. یک روز صبح از خواب بیدار شد. باران می بارید.او هم مثل من دوست داشت باران را از پنجره اتاق من ببیند بعد دستش را دراز کند و ساقه های خشک اما خیس درخت پشت پنجره ام را بگیرد و لمس کند. درست در همان لحظه که داشت این آرزو را توی سرش سبک و سنگین می کرد فکری به خاطرش رسید. جا گرفتن توی اتاق من مثل تسخیر یک سنگر فتح نشده بود. سروین خوب می دانست که مامان از این کار دلخور می شود و مطمئن بود بابا هم روی خوشی به این قضیه نشان نمی دهد اما مطمئن بود اگر این کار را بکند هیچ کدامشان حرفی نمی زنند چون هرچه باشد من مرده ام و سروین زنده است. به دست آوردن دل سروین برای مامان و بابا مهمتر است و سروین هم این را خوب می دانست. برای این که کارشان را راحت کند بدون اجازه جابه جا شد. اواسط آذرماه بود. از خانه میترا برگشت و خوشحال از فالی که هرمینه گرفته بود سر فرصت شروع کرد به جمع کردن وسایل من. 
هرمینه توی فنجان قهوه سروین یک عشق عجیب و غریب دیده بود و بعد خیلی خونسرد گفته بود تهش جدایی است. سروین اهمیتی به پیشبینی دوم هرمینه نداده بود و فقط قسمت اولش را باور کرده بود. این که توی طالعش یک عشق عجیب و غریب وجود دارد. در همان حال که داشت لباس های من را از توی کمد برمی داشت به خودش گفت از این عجیب تر که من دارم اتاق خواهرم را صاحب می شوم و بعد هم عشقش را؟ برای یک لحظه سرش گیج رفت و جلو کمد نشست. من و هومن دو طرف سروین ایستاده بودیم و هومن تمام فکرهای خواهرم را بلند بلند برایم تعریف می کرد. در جواب هومن گفتم: مهم نیست 
بعد شانه بالا انداختم و هومن گفت: چیه هنوز باورت نشده که این چیزها داره اتفاق می افته؟
خواستم بگویم نه واقعاً برایم مهم نیست ولی دیدم اگر این را بگویم حرفم دروغ می شود. برایم مهم بود ولی بعد از سر گذراندن چنین اتفاقاتی دیگر خیلی برایم عجیب نبود. به جای گفتن این چیزها گفتم: وقتی دوست دختر سابق تو از برادرت بچه دار شده، وقتی بابات می خواد اسم بچه رو بگذاره هومن، وقتی شوهر من تو رو کشته دیگه هیچی برای من عجیب نیست
هومن شانه ای بالا انداخت و بی جواب به سروین چشم دوخت. او کارش با لباس های من تمام شده بود. همه شان را ریخته بود توی یک کیسه بزرگ زباله و بلاتکلیف نمی دانست باهاشان چکار کند. همان روزهای اولی که از این دنیا رفتم خاله هایم اصرار داشتند وسایلم را جمع کنند و هرچیزی را که می شد به مستحق بخشید، بدهند موسسات خیریه. نیتشان خیر بود. نمی خواستند مامان هر روز بیاید توی اتاق و با دیدن وسایلم داغ دلش تازه شود. عمه هایم حتی پایشان را فراتر گذاشتند و گفتند خانه مان را عوض کنیم. ولی مامان و بابا محکم جلوی خواهرهایشان ایستادند و یک کلمه گفتند: نه
آنها ترجیح دادند هر روز با دیدن وسایلم داغشان تازه شود ولی نخواستند چیزهایی را که از من به یادگار مانده بود از خودشان جدا کنند. گویی توی تار و پود لباس هایم، توی شیشه عطرهای روی میز آرایشم و روی ملافه های تختم دنبال باقی مانده های من می گشتند. بعد از این همه وقت مامان و بابا اگرچه گاه گاهی دور از چشم آن یکی به اتاقم می آیند و ساعتی روی تختم می نشینند ولی دیگر آن حس و حالی را که اویل بهشان دست می داد تجربه نمی کنند. مردن گاهی مثل یک تابلو نقاشی است که زیر نور زندگی کم رنگ و بی خاصیت می شود و یک جایی وقتی به تابلو نگاه می کنی می بینی فقط خطوط کم رنگی از تصویر گذشته میان قاب جاخوش کرده است. وسایل من هم همین نقش را برای مامان و بابا بازی می کردند. بودم ولی نه به پر رنگی روزهای اول. 
سروین به کیسه های زباله نگاه می کرد و چیزی درونش می جوشید. نمی توانست وسایلم را درون کیسه زباله تحمل کند. هومن گفت: حس می کنه خود تو رو کرده توی کیسه زباله
سری به تاسف تکان دادم. سروین نشست و کیسه ها را با خشم پاره کرد. لباس هایم را از نو بیرون آورد و با دقت تا کرد. بعد رفت توی اتاق خودش و یک چمدان آورد و لباس هایم را با دقت داخل آن گذاشت و به زحمت در آن را بست. چمدان را به اتاق خودش برد و توی کمد دیواری اش جا داد. 
هومن خندید: چه بدبختی هستی تو. کردنت توی کمد
خندیدم: قبلش هم توی کمد بودم
نه این جوری
به حرفش اهمیتی ندادم. سروین برگشت توی اتاق و بقیه وسایلم را هم توی یک چمدان سفری کوچک دیگر ریخت و برد گذاشت کنار چمدان قبلی. کمد خالی شده بود. میز آرایش خالی شده بود و ملافه ها هم برداشته شده بودند. اتاقم دیگر مال من نبود. اتاقی بود که یک روز دختری توی آن زندگی کرده بود. تنها نشانه من توی آن اتاق همان درختی بود که پشت پنجره صبورانه رفتن و آمدن من را توی اتاق نگاه می کرد و من گاهی روی شاخه هایش تاب می خوردم. 
جا دادن وسایل سروین خیلی زیاد طول نکشید. آن قدر که با وسواس وسایل من را توی چمدان گذاشت گویی می خواست وسایل یک آدم مهم را جمع کند برعکس وقتی نوبت به وسایل خودش رسید بی حوصله همه چیز را توی سوراخ و سنبه ها چپاند. هرچه بود من سه سال بود که لباس نخریده بودم. وسایلم هم مثل خودم توی زمان منجمد شده بود ولی سروین زنده بود. غیر از تمام مانتوها و کفش ها و کیف ها و ادکلن هایی که خودش خریده بود هدیه های کاویان هم بودند. اول از همه وسیله های خودش را توی کمد گذاشت بعد نگاهی به هدیه های کاویان کرد. لبخندی از سر شیطنت زد و همه چیز را توی یک کیسه زباله ریخت و پرتشان کرد ته کمد لباس ها و بعد راحت روی تخت دراز کشید و به سقف خیره شد. 
وقتی مامان و بابا به خانه آمدند گویی چیزی نامرئی آنها را از تغییری که پیش آمده بود آگاه کرد. هردو به سمت اتاق من آمدند و از دیدن شکل و شمایل تازه اتاقم جا خوردند اما همان طور که سروین و من پیش بینی کرده بودیم هیچ کدام حرفی نزدند. فقط مامان به اتاقش رفت و یک دل سیر گریه کرد. دلم برایش سوخت ولی فکر نمی کردم کار سروین بد باشد. حتی به نظرم آمد خیلی هم کار خوبی کرد که این بار قدیمی و کهنه را از روی دوش آنها برداشت. 
زمستان کم کم می رسد. سروین حالا توی اتاق من زندگی می کند. رابطه اش با کاویان مثل یک جوی ساکت و یکنواخت در جریان است. سروین تا می تواند وقتش را با هرمینه و میترا می گذراند. بقیه اش را هم به درس خواندن و هنوز امیدوار است فال قهوه اش راست دربیاید. تنها چیزی که در متن زندگی سروین وجود ندارد کاویان است. هرچند او هم خیلی شاکی نیست. همین که سروین را دارد برایش کافی است.
اما من به روشنی زمستانی که دامن سروین و کاویان را می گیرد می بینم و دلم نمی خواهد سروین در مهم ترین اتفاق زندگی اش سرخورده باشد. همان طور که می ترسم همین بلا هم سر میترا بیاید.
هرمینه برای او یک فال مثل سروین گرفت. او گفت توی فنجان میترا یک جدایی می بیند. ابروهای میترا در هم گره خوردند ولی روی خودش نیاورد. آن قدر به دل باختگی محسن نسبت به خودش مطمئن بود که نمی خواست به چیزهای بد فکر کند. صباحی دیگر کاری به کارش نداشت و بعد از آن اتفاق ترسناک ترجیح می داد به میترا فکر نکند ولی هم من و هم هومن می دانستیم که او به تنها چیزی که فکر می کند به گرفتن انتقام از میترا. به هومن می گفتم: چرا؟ چون میترا براش دست نیافتنی شده؟
هومن جوابم را داد: نه. از میترا دست یافتنی تر هم سراغ داری دور و برت؟
پس چی؟
عقده ای که می گن شنیدی؟ عقده ایه. دوست نداره کسی حالش رو بگیره همین
خب ...
داشتم به احسان فکر می کردم.یعنی او هم عقده ای بود. هومن فکرم را خواند: نه بابا. اون فقط می خواست یک کاری کنه که عدالت اجرا بشه فقط از راه اشتباهش وارد شد
می دانستم می خواهد سر حرف را بکشد به قضیه کشته شدن خودش و بعد هم آزارم بدهد. خیلی زود گفتم: می فهمم چی می گی. مثل همون بلایی که تو سر فیروزه آوردی. این جور اشتباه ها رو هیچ جور نمی شه جبران کرد
هومن فقط پوزخند زد. 
زمستان کم کم از راه می رسد. فصل سرد جدایی ها. هرمینه برای خواهرم و دوست نزدیکم توی فنجان هایشان قصه جدایی دیده است و من نمی دانم می شود به این چیزها دلخوش کرد یا نه؟
هومن می گوید: زندگی همین چیزهاش عجیبه. این که آدم نمی دونه این جدایی ها خوبه یا بد. درست همون جایی که فکر می کنی خیلی خوبه چشم باز می کنی و می فهمی که اشتباه فکر کرده بودی
راست می گفت و با حرفش موافق بودم. خیلی بد است که آدم توی دوراهی گیر کرده باشد و نداند راه درست کدام است. رفتم کنار پنجره، کنار سروین و به ساقه های بی برگ و بار درخت نگاه کردم و گفتم: خدایا حالا می فهمم وقتی مردم دعا می کردند هرچی به صلاحم هست پیش بیاد منظورشون چی بود. خدایا برای خانواده ام و دوست هام هرچی صلاحه پیش بیار اگر که صدام رو می شنوی و اگر دعای یک مرده در حق زنده ها فایده داره

عروس مرده
فصل دوم: دور راهی
بخش سی و پنج
هومن این روزها بدجور کلافه است. از بودن میان زنده ها دچار عذاب شده است و دلش می خواهد یک جوری تکلیفش معلوم شود. دیروز نوک یک ساختمان بلند ایستادیم و هزار بار خودمان را پایین انداختیم. من دلم نمی خواست این بازی را تکرار کنم ولی دوست نداشتم هومن را تنها بگذارم. حالا بعد از گذشت این همه مدت که با هم همنشین بوده ایم یک جورهایی با هم اخت شده ایم. یک جورهایی هوای هم را داریم. هومن کمتر و من بیشتر ولی من به همین هم دلخوشم. من همیشه آدم قانعی بودم و خیلی دنبال چیزهای بزرگ نبودم برعکس دلم می خواست به دیگران کمک کنم تا زندگی شان را بسازند. کمک کنم آنها هم احساس خوشبختی کنند. شاید برای همین بود که پرستار شدم و تعریف از خودم نباشد پرستار خوبی هم بودم. شاید برای همین اخلاق هاست که حتی توی ناکجاآبادی هم که اسیرمان کرده دلم می خواهد حواسم به هومن باشد همان طور که وقتی زنده بودم دلم می خواست حواسم به احسان باشد. هردوتامان از بلندی خودمان را پایین انداختیم و مثل پر در هوا معلق ماندیم. هیچ حس خاصی در وجودمان برانگیخته نمی شد. آخر مگر رد شدن هوا از میان بدن های توخالی ما قرار است چه کار کند؟ هومن ولی آن قدر عصبانی بود که مدام می خواست توی خیال خودکشی کند. آخر سر وقتی خسته و خشمگین آه عمیقی کشید و غبار خاکستری اش را بالای سرمان پخش کرد، ساکت شد. بعد نا امید و خسته رو به من کرد و گفت: پس کی قراره بریم. من به جهنم هم راضیم ولی فقط بریم. از اینجا بریم.
گفتم: خودت می دونی که ما نمی تونیم به جاهایی که قبلاً نرفتیم بریم. ما فقط می تونیم پرسه بزنیم. اون هم فقط توی جاهایی که توی زندگی می شناختیم. یا اون هایی که با ما آشنا بودند می شناختند
داد زد: می دونم. کاش می شد یکی از این دور و بری های احمق ما بلند می شدن می رفتن مسافرت. دلم برای یک سفر لک زده. برای دیدن دریا لک زده. برای خیلی چیزها 
بعد گریه کرد. اشکی از چشمش بیرون نمی ریخت. از چشم هیچ کداممان بیرون نمی ریخت ولی ادای گریه کردن را درآوردیم. هومن سرش را گذاشت روی شانه من، روی شانه کسی که خودش کشته بود و شانه هایش تکان خوردند. من هم به قاتلم دلگرمی دادم که بالاخره یک روزی تکلیفمان معلوم می شود. 
این هم برای خودش یک جور امید بود و من به آن قانع بودم. امروز صبح ولی اتفاق جدیدی افتاد. محسن به احسان زنگ زد و بعد قرار گذاشتند با هم به یک جای دنج بروند و با هم حرف بزنند. من روی میز محسن نشسته بودم و هومن بالای سر او ایستاده بود و مدام به پرونده ای که زیر دست محسن بود نگاه می کرد و نفس های عمیق می کشید. انگار دست روی خرخره اش گذاشته بودند و داشتند خفه اش می کردند. من ولی خوشحال بودم. محسن می خواست درباره میترا به احسان بگوید و تصمیمش را برای خواستگاری از میترا عملی کند. 
میترا این بار تصمیم گرفته بود یک جور دیگر رفتار کند. بر خلاف همیشه که خود واقعی اش را از همان اول به مردها نشان می داد این بار همان جوری رفتار کرد که مردم و جامعه ازش توقع داشتند. کمی لباس پوشیدنش را باوقارتر کرد. سر هر فرصت کوچک و بزرگی به محسن زنگ نزد و در مقابل خواهش های پشت سر هم محسن برای بیرون رفتن مقاومت کرد و یکی در میان به دعوت هایش جواب داد. این طور بود که محسن عاشق شد. آن احساسی که از اول به میترا داشت قوی تر شد و یک روز صبح بیدار شد و دید که نمی تواند بدون او زندگی کند. 
برای همین اول به احسان زنگ زد چون هنوز او را حتی از خودش هم بیشتر قبول داشت و توقع داشت احسان کمکش کند تصمیم آخر را بگیرد. 
داشت پشت تلفن من و من می کرد تا حرفش را بزند ولی احسان مهلتش نداد. او را می دیدم که نشسته پشت میز خودش و مشغول واررسی پرونده های عقب افتاده است. بالاخره کلافه از من و من های محسن گفت: خیلی خب اگه سختت هست حرف بزنی بگذار برای ناهار با هم بریم بیرون.
لبخند روی لب های محسن پهن شد و عرقی را که تا کنار شقیقه اش آمده بود پاک کرد. از احسان خداحافظی کرد. خواست گوشی را سر جایش بگذارد که متوجه حضور مافوقش شد. دستپاچه میان گذاشتن گوشی تلفن سر جایش و از جا بلند شدن و پا چسباندن، دستش به پرونده ها خورد و همه چیز پخش شد روی زمین.
مافوقش گفت: چه می کنی ضمیریان؟
محسن بلند شد پا چسباند و سرهنگ موسوی گوشی تلفن را که ناشیانه روی شاسی قرار گرفته بود درست کرد: از جالوسیان چه خبر؟
محسن شرمگین به پرونده پخش و پلا روی زمین نگاه کرد. موسوی دستی به ته ریشش کشید: جمع کن اینا رو. یه گزارش از کارهایی که تا الان کردی بده. می خوام تا آخر وقت روی میزم باشه
هومن ذوق زده گفت: دلم خنک شد. تا دیگه وسط کار به این مهمی فیلش یاد هندستون نکنه
اعتراض کردم: بیچاره مگه چکار کرد؟
هیچی دیگه عوض این که دنبال گرفتن قاتل من باشه می خواد بره باهاش آبگوشت بخوره
همان طور که داشتیم با هم کل کل می کردیم هومن به یک باره ساکت شد. گویی در فکر محسن چیزی خوانده بود. پر کشید تا زیر میز و کنار گوش محسن نشست: درسته. درست دیدی
چشمم به عکسی که توی دست محسن بود افتاد. عکس نیمه سوخته بهروز مقتدایی. چشمان خاکستری اش و موهایش کمی سوخته و بی رنگ شده بودند اما هنوز از قاب صورتش می شد چیزهایی حدس زد. قلبم دوباره شد گل نیلوفر. باز می شد و بسته می شد و نمی دانستم باید چه کار کنم. دلم نمی خواست هومن فکرهای محسن را برایم بخواند ولی او از این کار لذت می برد. برای همین گفت: داره شک می کنه.خوبه
راست می گفت. محسن کیف چرمی اش را از جیبش درآورد و عکس احسان را بیرون آورد و کنار عکس بهروز مقتدایی گذاشت. دوباره یک رشته عرق از شقیقه اش روان شد. بعد پوزخند زد و عکس را سرجایش گذاشت.
هومن دوباره تبدیل شد به گلوله ی آتش. بلند فریاد می زد: احمق چرا باور نمی کنی؟ خودشه. خودشه. یک کم بهتر نگاه کن
من اما خونسرد به محسن نگاه می کردم که داشت برگه ها را سر جایشان می گذاشت. حتما داشت به حرف هایی فکر می کرد که می خواست به احسان بزند. کارش که تمام شد، نشست و گزارش را نوشت. درواقع گزارشش چند خط بیشتر نداشت. هنوز هیچ چیز تازه ای پیدا نکرده بودند اما وقتی داشت آن را تمام می کرد دست هایش مردد شدند. دوباره عکس بهروز مقتدایی را بیرون آورد و به آن خوب دقیق شد. دچار وسواس شده بود و همین هومن را امیدوار می کرد بالاخره صبرهایش جواب داده اند.

عروس مرده

فصل دوم: دور راهی


بخش سی و شش



محسن زودتر از موعد به رستوران رسیده بود و کلافه قدم می زد. رستوران درواقع یک باغ بزرگ بود که توی زمستان دور تخت هایش را با پلاستیک شفاف و بلندی پوشانده بودند و وسطش یک بخاری نفتی گذاشته بودند تا میهمانان بتوانند هم از منظره باغ لذت ببرند و هم از سرما در امان باشند. اگرچه باغ در آن ماه سرد زمستانی چیزی برای لذت بردن نداشت. جز درخت های بی برگ و بار و کلاغ های سیاه که غارغارشان حتی گربه های گرسنه را هم می ترساند چند مشتری توی تخت ها کنار هم نشسته بودند که خیلی هم سرحال نبودند. احسان بالاخره سر رسید. دستش را جلو برد و آن آویزی را که بهش داده بودم نوازش کرد و آه کشید. 
هومن گفت: داره به این فکر میکنه که اگه تو زنده بودی باز هم حاضر بود بیاد اینجا بشینه و به چرت و پرت های محسن درباره میترا گوش کنه؟
دلم گرفت. اگر احسان این جور فکر می کرد پس حتماً نظر محسن را راجع به میترا عوض می کرد. از ماشینش پیاده شد و محسن را جلوی در باغ دید. جلو رفت و دست داد. محسن برای چند لحظه در صورت احسان خیره ماند جوری که احسان با شک پرسید: ها چیه؟
اما محسن حرفی نزد. با هم رفتند و در گوشه ای پرت روی یکی از تخت ها نشستند. کار سفارش غذا که تمام شد محسن بی مقدمه پرسید: از خانواده آقای مختاری چه خبر؟
احسان داشت با لبه سفره یک بار مصرفی که جلوی پایش پهن شده بود بازی می کرد. دست از بازی اش کشید و به محسن نگاه کرد: هیچی. مدتیه دیگه خبری ازشون ندارم
محسن چند پَر سبزی برداشت و شروع به جویدن کرد: پس دیگه تموم شد؟
اما احسان جوابش را نداد. در عوض پرسید: خب می خواستی یه چیز مهم بگی؟
محسن جا به جا شد و آرام زمزمه کرد: حالا بگذار غذا بخوریم
احسان می دانست حرف محسن چیست ولی نمی خواست دستپاچه اش کند. یک تکه نان برداشت و توی دهان گذاشت. بعد به ساعتش نگاه کرد: تا این ها غذا رو بیارن حتما زخم معده می گیرم
محسن هم تکه دیگری نان برداشت و خورد: نونش تازه است
احسان زد پشت دستش: نخور سیر می شی. به جاش بگو چی می خواستی بگی
محسن دید چاره ای ندارد و بالاخره باید حرف دلش را بزند. تقریباً مطمن بود اگر درباره میترا حرف بزند احسان عصبانی می شود ولی چاره ای نداشت. برای همین آرام گفت: می خوام برم خواستگاری میترا خانم
احسان سرش پایین بود و با برگ های تازه جعفری توی سبد بازی می کرد. سکوت بینشان برقرار شد. محسن نگران به احسان نگاه می کرد ولی احسان خونسرد به کارش مشغول بود. بالاخره آرام گفت: مبارکه. حالا چرا به من می گی؟
محسن نفس راحتی کشید و بعد ادامه داد: خب یکی این که ازت مشورت می خواستم. یکی دیگه هم...
با این که هومن چیزی از فکرهای توی سر محسن نمی گفت اما تقریباً مطمئن بودم که دلیل دیگرش به من مربوط می شود. محسن از اینکه به خواستگاری صمیمی ترین دوست من آمده بود عذاب وجدان داشت. 
احسان راحتش کرد: خب می دونم چی می خوای بگی. ولی اینا هیچ ربطی به هم نداره. سه سال و نیم از اون موقع گذشته و تو هم اختیار زندگیت رو داری. راستش رو بخوای من میترا رو درست نمی شناسم. همون چندباری هم که دیدمش با سارا بود، ازش خیلی خوشم نمی اومد. خودت که بهتر می دونی
محسن دستپاچه گفت: چرا؟
احسان زل زد توی چشم های محسن و هومن گفت: آخ.... می دونی توی سرش الان چی می گذره؟
پرسیدم توی سر کی و او گفت: محسن دیگه. همین الان عکس بهروز مقتدایی توی کله اش روشن شد
احسان نفس عمیقی کشید و چشمش را به قالی دوخت. گویی حسی ناخودآگاه او را هم از طرز نگاه محسن نگران کرده بود. خیلی آرام گفت: ببین. من تو رو خیلی وقته می شناسم محسن جان. خانواده ات رو می شناسم. فکر می کنی مادرت موافقت کنه؟ فردا خودت سختت نمی شه زنی که می گیری طرز رفتار و فکرش با خونواده و قوم و خویشت فرق داشته باشه؟ 
محسن هنوز دستپاچه بود. یک لیوان آب ریخت و لاجرعه سرکشید. غذا را همان وقت آوردند و صحبتشان قطع شد. هومن با عصبانیت خودش را به پلاستیک سقف کوبید و من به خنده گفتم: بس کن تلف می شی ها
شوخی بی مزه ای بود ولی بهتر از هیچی بود. محسن از حرف احسان دمغ شده بود و دلش به غذا نمی رفت. احسان چند قاشق خورد و به شوخی گفت: حالا قهر نکن. غذات رو بخور
محسن پوزخند زد: می دونی خودم هم خیلی به این چیزهایی که گفتی فکر کردم. درباره اش با میترا خانم حرف زدم. می گه خونواده خودم هم سنتی هستن
احسان ابرویش را بالا برد: واقعاً؟
محسن ذوق زده گفت: آره. ولی می گه طرز فکرشون رو قبول نداره. راستش از این که خودش برای خودش تصمیم می گیره خوشم میاد
فردا اگه مجبور بشی بین زنت و خانواده خودت یکی رو انتخاب کنی کدوم رو انتخاب می کنی؟
محسن عصبی شده بود. قاشقش را توی آبگوشت چرخاند: این حرفا چیه می زنی؟ مگه قراره بریم جنگ؟
احسان لقمه ای برداشت: به هر حال اختلاف سلیقه پیش میاد
خب آره. ولی میترا عاقل تر از این حرف هاست. می تونم روش حساب کنم
احسان لقمه را فرو داد و سرش را چندبار تکان داد: خب اگه مطمئنی که این جوریه معطل چی هستی؟ 
محسن با خوشحالی لقمه ای گرفت و خورد. خیالش راحت شده بود.از این که احسان مخالفت نکرده و خیلی طبیعی با موضوع برخورد کرده بود دلش آرام گرفته بود و اگر فرصت داشت همان لحظه به میترا زنگ می زد و بهش پیشنهاد می داد.
هومن ناامید و کلافه به من نگاه می کرد که کنار گربه های پایین تخت نشسته بودم. گربه ها با گوشه دامن پاره و کهنه ام بازی می کردند و من دلم می خواست برای دوستم خوشحال باشم ولی آن عکس لعنتی نگرانم می کرد. می ترسیدم و کسی نبود دلداری ام دهد.
هومن آمد کنارم نشست و روی سر گربه دست کشید. گربه قوز کرد و فیفی بلند کشید. هومن عصبانی دمش را کشید و گربه همان طور قوز کرده آمد و زیر تور سرم که حالا تا روی زمین کشیده می شد پناه گرفت. آرام گفتم: ولش کن گناه داره
احسان پرده شیشه ای تخت را کنار زد و تکه ای گوشت روی زمین پرت کرد. درست مقابل پاهای هومن. گربه اما از جایش تکان نخورد. احسان دستش را برای ترغیب او جلو برد و گفت: بخور دیگه بدو
دستش را به سمت گربه برد و از میان تور من رد کرد و موهای تنش سیخ شدند. دستش را عقب کشید. محسن برگشت و با تعجب پرسید: چی شد؟
قلب احسان تند می تپید. صدایش را می شنیدم. آرام گفت: هیچی
از جا بلند شد و رو به محسن گفت: بریم؟
هردو از جا برخاستند و از آنجا دور شدند. گربه کنار دامن من لمیده بود و با تکه گوشت بازی می کرد. هومن بالاتر روی شاخه درختی نشسته بود و سر به سر کلاغی پیر می گذاشت.

عروس مرده

فصل دوم: دور راهی


بخش سی و هفت



این روزها برخلاف سردی هوا رابطه ها دارند گرم می شوند. محسن حتی یادش هم نیست که عکس بهروز مقتدایی با تصویر نزدیکترین دوستش به هم شبیه است. او بیشتر از هرچیزی در تب و تاب خواستگاری کردن از میتراست. بالاخره توانست رو در رو نگرانی هایش را با میترا درمیان بگذارد. نگرانی هایی که احسان هم روی آنها انگشت گذاشته بود و محسن مطمئن بود حق دارد درباره آنها با میترا حرف بزند. 
همدیگر را توی خانه میترا ملاقات کردند. بعد از اتفاق آن شب میترا با صاحبخانه اش نزدیک تر شده و گاهی خریدهایش را انجام می دهد. گاهی برایش غذا می پزد و یک جورهایی هم تمرین می کند بعداً کدبانوی خانه خودش باشد. حالا دیگر میترا نسبت به محسن احساس بدی ندارد. یک جورهایی به این جور علاقه ها روی خوش بیشتری نشان می دهد و فکر می کند این جور عشق ها هم دوامشان بیشتر است و هم راحت تر می شود بهشان دل بست. وقتی محسن به خانه اش آمد صاحبخانه توی راه پلهبود. محسن وار شد و صاحبخانه آرام محض کنجکاوی پرسید: فامیل هستن؟
میترا دلش نمی خواست چیزی بگوید که باعث دردسر شود ولی واقعاً نمی دانست چه جوابی به صاحبخانه اش بدهد. برای همین لبخند محوی زد و گفت: شاید بعداً فامیل بشیم
معلوم بود صاحبخانه هم خیلی خوشش نمی آید سر توی کارهای میترا کند مبادا این خدمات مجانی از کَفَش برود. محسن دسته گلی را که آورده بود روی اپن گذاشت. تا به حال سه بار به خانه میترا آمده بود و هر بار هدیه ای به رسم احترام آورده بود. اول یک جعبه شکلات، بعد یک شیشه ادکلن که البته میترا از بوی آن خوشش نیامد و حالا یک دسته گل رز صورتی خوشرنگ.
میترا با ذوق و شوق گل ها را باز کرد و توی گلدان بلور پایه بلند گذاشت و آن را به سالن آورد. موهای موج دارش به خاطر روغن خوشبویی که زده بود خوشبو و خوش حالت شده بود. شال نازک و صورتی رنگی را بی تکلف روی سر انداخته بود اما موها بازیگوشانه از گوشه و کنار شال بیرون زده بودند. پلیور صورتی اش به پوست سبزه و خوش رنگش خوب می آمد و شلوار جین سورمه ای حسابی اندامش را خوش تراش کرده بود. محسن چاره ای نداشت جز این که نگاه های تحسین آمیزش را به میترا بدوزد. میترا چایی ها را روی میز چوبی و خوش نقش گذاشت و لبخند دل پسندی روی لب نشاند. 
محسن هم جوابش را داد و چند ثانیه سکوت میانشان موج انداخت. هومن نشسته بود کنار گلدان کریستال و من کنار میترا نشسته بودم. جمعمان جمع بود و فقط جای احسان خالی بود. 
این روزها کم تر سراغش می روم. گویی او تنها یک بخش کوچک از زندگی من شده است و سرنوشتش به اندازه بقیه برایم اهمیت پیدا کرده است نه کم تر و نه بیشتر درست اندازه بقیه.
محسن بالاخره لب گشود و زمزمه وار گفت: خوبی عزیزم؟
در همان حال که این کلمه را می گفت عرق از کنار شقیقه اش سر خورد و پایین آمد.میترا با ناز و ادا خندید: مرسی. تو خوبی؟
محسن از شنیدن صدای نرم و مخملی میترا دلش زیر و رو می شد. فنجان را برداشت و گفت:وقتی کنار تو باشم خیلی خوبم
هومن کلافه گفت: آخ حالم به هم خورد. می خوای بیشنی دل و قلوه دادن های اینا رو تا ته بشنوی؟
بدم نمی آمد ببینم میترا مقابل محسن چطور رفتار می کند ولی حق با هومن بود. گفتم: خب بگو تو سرشون چی می گذره شاید جالب تر بشه
هومن اخم کرد: می خواستی چی باشه؟ محسن داره فکر می کنه چطوری به میترا بگه جلو ننه و خواهرهام باید چادر به سر کنی
میترا هم داره فکر می کنه محسن چرا امروز عجیب و غریب رفتار می کنه. 
با هیجان کنار هومن نشستم: واقعاً محسن می خواد همچین چیزی بگه؟
آره
به نظرم ماجرا داشت خیلی جالب می شد ولی هومن یک جا بند نمی شد. به سقف آویزان می شد و از خودش صداهای مسخره در می آورد. صدایش آنقدر بلند بود که صدای زمزمه های محسن و میترا را نمی شنیدم. آخرش عصبانی شدم و داد کشیدم: بسه دیگه خفه شو
ولی او بی خیال و لج بازتر از قبل خرناسه می کشید و آوازهای مزخرف می خواند. هرچه هومن بیشتر اذیت می کرد محسن و میترا هم آرامتر حرف می زدند. برای یک لحظه به حال آنها حسرت خوردم. اصلاً وجود ما را حس نمی کردند و توی عالم خودشان بودند.
نتوانستم بیشتر از این تحمل کنم و گفتم: باشه قبول. بریم یک جای دیگه ولی قول بده برگردیم یا حداقل بگذار من تنهایی برگردم ببینم آخرش چی می شه
هومن لجباز شانه بالا انداخت: نه نمی خوام جای دیگه برم. همین جا خوبه
نمی فهمیدم مرگش چیست و نمی توانستم راضی اش کنم ساکت شود. بالاخره خودش ساکت شد. انگار چیزی توی کله محسن دیده بود که برایش جالب بود. آرام رفت و نشست کنار دستش. 
محسن داشت می گفت: راستش یک پرونده خیلی بزرگ زیر دستمون افتاده که کلافه ام کرده. از شر اون که خلاص بشم بعدش اگه اجازه بدی با خونواده برسیم خدمت بابا و مامان؟
بعد از آن همه سر و صدا، سالن به یک باره ساکت شد به حدی که می توانستم صدای موزیک قدیمی را که از طبقه پایین می آمد بشنوم.
خواننده داشت می خواند: نیلوفر صحرا های نیلوفر های نیلوفر
میترا به حرف آمد: راستش نمی دونم چی بگم
محسن نگران به میترا نگاه کرد. توقع هر حرفی داشت به جز این که میترا احساس بلاتکلیفی کند. نگاهش میخ شده بود روی لب های میترا. هومن غش غش خندید: داره فکر می کنه اگه بگه نه چی؟ پس واسه چی با من ....
جیغ زدم: هومن اذیتم نکن. نمی خواد همه فکرهاش رو برام بگی
میترا لب هایش را با آب دهانش خیس کرد. رژلب صورتی اش براق تر از قبل شد. بعد آرام گفت: اجازه می دی یه مقدار روی این مساله فکر کنم؟
هر سه نفرمان از حرف میترا جا خوردیم. من فکر می کردم میترا مطمئن است که می خواهد زن محسن شود. هومن هم همین طور. محسن می خواست فقط درباره جزئیات با او حرف بزند اما می دید که میترا تازه می خواهد روی این «مساله» فکر کند. برآشفته پرسید: یعنی ممکنه به من جواب منفی بدی؟
میترا دوباره لبخند ملیحی روی لبش نشاند: نه نه ولی یک چیزهایی هست که باید روشون فکر کنم
چی؟
خب گفتنش الان راحت نیست
تازه متوجه نگرانی میترا درباره رابطه اش با صباحی شدم. او هنوز نمی دانست واقعیت را به محسن بگوید یا بی خیال همه چیز شود. مطمئنم اگر هر پسر دیگری جز محسن از میترا درخواست خواستگاری کرده بود میترا حتی یک ذره هم درباره این قضیه فکر نمی کرد که این ماجرا را به او بگوید یا نه ولی محسن فرق می کرد. میترا هم به اندازه من درک می کرد که محسن پسر پاک و بی آلایشی است و نباید با دروغ زندگی اش را با او بسازد. در واقع دلش نمی آمد به او دروغ بگوید چون حس می کرد این کارش نوعی کلاه برداری است. 
محسن کمی مکث کرد و بعد آرام گفت: من هم می خواستم یک سری مسائل رو با شما درمیون بگذارم. درباره خانواده ام و عقاید اون ها. فکر می کنم باید صبر کنم تا شما به نتیجه برسید
به وضوح نگرانی را در چهره میترا می دیدم. هومن زیر لبی گفت: میترا داره فکر می کنه خب پس کار ما به سرانجام نمی رسه
محسن بی توجه به تغییر حالت میترا شروع کرد به حرف زدن از خانواده اش. این که آنها خیلی روی عروسشان سخت گیر هستند و مادرش دلش می خواهد عروسش را خودش انتخاب کند برای همین می خواهد جوری قضیه را به مادرش بگوید که انگار یک نفر دیگر باعث آشنایی او و میترا شده است. درواقع محسن داشت به زبان بی زبانی می گفت که اگر مادرش متوجه رابطه شان پیش از ازدواج شود ممکن است با ازدواجشان موافقت نکند.
میترا از این حرف عصبی و برافروخته شد و با صدایی لرزان گفت: خب اگه فکر می کنید آشنایی پیش از ازدواج گناهه چرا با من وارد این جور دوستی شدین؟
محسن دستپاچه شد: نه نه قصد توهین ندارم. خب بالاخره اونا این جوری فکر می کنند. من که نمی تونم افکار اون ها رو عوض کنم. اگه خودم هم این جوری فکر می کردم که اصلاً با شما آشنا نمی شدم
لحن محسن رسمی شده بود. گویی می خواست با این کار به میترا نشان دهد که چقدر برایش ارزش قائل است. درست هم فکر می کرد. میترا آرام شد و گفت: خب دیگه چه چیزی هست که اگه اونا ببینند ممکنه ناراحت بشن؟
هومن غش غش خندید. نگاهش کردم و پرسیدم: ها چی شده؟
هیچی محسن بدبخت دیگه جرات نمی کنه بگه که تو باید برای حفظ ظاهر چادر بپوشی
من هم خنده ام گرفت. محسن همچنان ساکت بود. از او توقع نداشتم کار عاقلانه ای بکند ولی بر خلاف انتظار من نفس عمیقی کشید و گفت: هیچی فقط همین
مطمئنم اگر قضیه چادر را می گفت میترا دیگر تحمل نمی کرد. او را خوب می شناختم. ممکن بود بی خیال بعضی رفتارهایش بشود ولی بعضی چیزها بودند که حاضر نبود به هیچ قیمتی آن ها را عوض کند. یکیش نوع پوششی بود که انتخاب کرده بود. درواقع نوع لباس پوشیدن برای میترا یک خط قرمز به حساب می آمد که اگر کسی از آن رد می شد قابل هیچ نوع بخششی از طرف او نبود. 
هومن نفس عمیقی کشید و گفت: خب بسه دیگه بریم
من هم با نظر هومن موافق بودم. حرف هایشان دوباره رفته بود طرف دوست داشتن و چیزهایی که در دنیای ما مرده ها هیچ مفهومی نداشت.
رو به هومن گفتم: کجا بریم؟
هومن نیشش باز شد: پیش سروین و نامزدش
تور عروسی ام را که تا روی گل های رز صورتی کشیده شده بودند جمع کردم و دنبال سرش از پنجره بیرون رفتم. از پشت پنجره منظره کنار هم نشستن محسن و میترا خیلی زیبا و رویایی به نظر می رسید. بر خلاف چیزی که در خانه خاله ام در جریان بود.
سروین کنار کانتر آشپزخانه نشسته بود و بی تفاوت آب میوه اش را هم می زد. کاویان آهنگ عاشقانه ای گذاشته بود که هم به نظر من و هم به نظر هومن مزخرف و بندتنبانی بود. 
به هومن گفتم: این جغله ها چطور از این چیزها خوششون میاد واقعاً؟
هومن شانه ای بالا انداخت: من که خوشم نمی اومد
با شیطنت خندیدم: تو که بعله. می دونم فقط با آهنگ های دوبس دوبس عشق می کردی
هومن جوابم را نداد. لب هایش را باز کرد و غبار خاکستری را ها کرد توی صورت کاویان. گفتم: مرض داری مگه؟
هومن آرام گفت: اگه می دونستی چی توی سرش می گذره خودت التماسم می کردی به جای دود سیاه تف کنم توی صورتش
تنم مور مور شد. حدس می زدم منظورش چه جور فکرهایی است و این فکر آن قدر بد و چندش آور بود که باعث شد تن نامرئی و بی احساسم مورمور شود. 
اما فرصت این کار پیش نیامد. کاویان رفت و از پشت دست هایش را حلقه کرد دور کمر سروین. رو برگرداندم تا نبینم چه اتفاقی می افتد. صدای شکسته شدن لیوان کف آشپزخانه نگذاشت بیش از این پشت به صحنه بمانم. برگشتم و دیدم که سروین تهدیدآمیز به کاویان نگاه می کند: داری چه غلطی می کنی؟
کاویان چند قدم عقب رفته بود: هیچی به خدا. منظور بدی نداشتم
سروین با عصبانیت گفت: این همه اصرار کردی بیام خونه تون که این کثافت کاری ها رو بکنی؟ مامانت هم خوب می دونست که ول کرد رفت آره؟
کاویان خم شد تا خرده های شیشه را جمع کند و خجالت زده اما عصبانی گفت: دیوونه
سروین بلند خندید: کی دیوونه است؟ 
کاویان جوابش را نداد. در سکوت خرده شیشه ها را جمع کرد و ریخت توی سینک دستشویی. سرامیک های سفید کف آشپزخانه با لکه آب پرتقال زرد رنگ شده بودند. سروین دستمالی برداشت و مشغول تمیز کردن آب میوه شد. کاویان سیگاری از میان درز کابینت ها بیرون آورد و آتش زد و شروع کرد به پک زدن به آن. سروین بی تفاوت نگاهش کرد. 
هومن گفت: داره پیش خودش می گه چه مسخره. حالا می خواد ادای آدم بزرگ ها رو دربیاره
پرسیدم: کاویان چی؟
هومن بی تفاوت شانه ای بالا انداخت: من که از فکرهای این پسره سر درنمی یارم. خودش هم نمی دونه داره چکار می کنه. حتی فکرهاش هم مث آدمیزاد نیست. قاطی داره کلاً
کاویان سیگار را توی سینک خاموش کرد و با همان اداهای ساختگی آرنجش را به دیوار تکیه داد و پیشانی اش را روی آن گذاشت. هرسه نفرمان خندیدیم.
ولی کاویان فقط صدای سروین را شنید. برگشت و با لحنی افتضاح تر از ادا و اطوارهای قبلی اش گقت: سروین چرا این جوری می کنی؟ به خدا من دیوونه تو هستم
هرچی کاویان بیشتر فیلم بازی می کرد ما بیشتر خنده مان می گرفت. کاویان ولی توی باغ نبود. رفت جلوی سروین و گفت: به خدا عاشقتم سروین چرا اذیتم می کنی؟
سروین دستش را جلوی دهانش گرفت و ادای بالا آوردن درآورد. هومن از این حرکت چنان خندید که غبار ناخودآگاه از دهانش بیرون ریخت و فضا را سیاه کرد. 
بعد اتفاق بدی افتاد. کاویان رفت جلو و توی گوش سروین زد. رو به هومن گفتم: چه مرگشه خاک برسر
هومن هنوز می خندید. اگر اشکی داشتیم حتماً الان چشم های هومن از خنده زیاد غرق اشک می شد. ولی این طور نشد چون ما مرده بودیم. 
هومن بالاخره از خندیدن بازایستاد و گفت: هیچی بچه سوسول زورش گرفته سروین مسخره اش می کنه توقع داره با این ادا و اطوارها سروین تحت تاثیر قرار بگیره ولی وقتی می بینه نقشه هاش نقش بر آب شده مثل بچه ها عصبانی شده
هوم....تحقیر شدن بد دردیه
سروین جای سیلی کاویان را با دست مالید و بعد با صدای بلند داد کشید: گم شو خاک برسر بیشعور. ازت متنفرم
کاویان عصبانی بود و دستپاچه. یک چشمش به پنجره نیمه باز آشپزخانه بود و یک چشمش به سروین که هر لحظه جوش و خروش بیشتری از خودش نشان می داد. بالاخره بر خودش مسلط شد و جلو دهان سروین را محکم گرفت. 
از نوع رفتارش ترسیده بودم. می توانست با چند جمله آرامش کند ولی مثل احمق ها دستش را گذاشته بود روی دهان سروین و تند تند می گفت: بسه بسه
سروین خودش را از دست کاویان خلاص کرد و چسبید به کابینت های آشپزخانه درست جلو پنجره و نفس نفس زنان گفت: اگه باز بیایی جلو جیغ می زنم
کاویان ولی گوشش بدهکار نبود چند قدم رفت جلو: چت شد؟ چرا این جوری می کنی من که کاری نکردم
سروین بی توجه به حرف های کاویان گفت: خفه شو. برو مانتوم رو بیار
کاویان دوباره جلو رفت: خب بگو چرا ناراحت شدی؟ من مگه چکار کردم
هرچه سروین روی حرف اولش پافشاری می کرد کاویان دستپاچه تر جلو می رفت و مدام می پرسید: چی شده؟ 
من هم از دست حماقت های پسرخاله ام عصبانی بودم. نباید توی این لحظه دنبال دلیل عصبانیت سروین می گشت. آنجا فقط باید به حرفش گوش می داد ولی کاویان احمق بود. نزدیک شد و سروین شروع کرد به بلند بلند داد زدن جوری که همسایه های کنجکاو آپارتمان های روبه رو پشت پنجره آمدند. چند لحظه بعد زنگ خانه به صدا درآمد. همسایه های واحدهای مجاور هم آمده بودند ببینند چه خبر است. تا کاویان برایشان توضیح بدهد که بانامزدش دعوا می کند سروین مانتو پوشید و از میان کاویان و دو زن پشت در خودش را بیرون کشید و رفت. صورتش سرخ شده بود و بغض گلویش را می فشرد.
هومن گفت: حالا درسته که این پسره خره ولی خواهر تو هم بدجور عصب می چسبونه ها
خندیدم: کاویان خوب می دونست سروین لجباز و یک دنده است. نباید الکی به پر و پاش می پیچید
سروین گوشی اش را درآورد و به میترا زنگ زد ولی میترا نمی توانست جوابش را بدهد چون گرم حرف زدن با محسن بود و حواسش به گوشی موبایلش که آرام برای خودش خاموش و روشن می شد نبود. شماره هرمینه را گرفت ولی او هم جواب نمی داد. 
هرمینه رفته بود فیزیوتراپی. آن روز به خاطر پایش نوبت دکتر داشت و سروین یادش نبود. درمانده راه افتاد طرف مغازه هرمینه و وقتی با در بسته آن مواجه شد دیگر نمی دانست باید به کی زنگ بزند. گریه اش گرفته بود و بغض داشت خفه اش می کرد. دلم برایش سوخت. می دانستم که به مامان زنگ نمی زند چون خوب می دانست که جز تذکر و سرکوفت چیزی دیگری در انتظارش نیست. همانجا جلو در مغازه و روی سنگ سرد نشست و در حالی که اشک توی چشم هایش حلقه زده بود به بیمارستان نگاه کرد و آرام گفت: سارا خاک بر سرت چرا مردی؟
هومن به این حرف خندید ولی من دلم گرفت. تنهایی اش را حس می کردم و دلم می خواست کنارش بودم و کمکش می کردم. ناخودآگاه گفتم: زنگ بزن به احسان
هومن متعجب نگاهم کرد و دیدم که سروین بی اختیار گوشی اش را درآورد و در همان حال که اشک هایش را پاک می کرد زنگ زد به احسان.

عروس مرده
فصل دوم: دور راهی
بخش سی و هشت

هومن گفت: خل وچل
ولی من فقط شانه بالا انداختم. مگر من نبودم که دعا کردم خدا نزدیکانم را در خوشی و شادی نگه دارد؟ یا همان کسی نبودم که گفتم خدایا کاری کن که فراموش شوم؟ پس اگر احسان می توانست برای حتی چند دقیقه خواهرم را از غصه و تنهایی درآورد ارزشش را داشت. 
هومن گفت: خب بسه دیگه مامان نایتینگل. پاشو شوهرت رو ببین
احسان را دیدم که داشت با ماشین به مغازه هرمینه نزدیک می شد. نمی خواستم جلو بروم. از همان فاصله نگاهشان کردم. احسان خم شد و دست گذاشت روی زانوهایش و به صورت و چشم های سروین خیره شد. چشم های سروین هنوز در اشک غوطه می خوردند. هومن کنارشان ایستاده بود و دست در جیب نگاهشان می کرد. مثل عابری معمولی که فضولی اش گل کرده باشد. فقط لباس هایش اصلاً مناسب خیابان نبود و طوق سیاه دور گردنش هم او را از بقیه جدا می کرد. سروین بلند شد و با شانه های افتاده سوار ماشین شد. چند لحظه بعد هرچهار نفرمان توی ماشین بودیم. من سرم را از پنجره بیرون برده بودم و به امتداد لباس پاره و کهنه ام نگاه می کردم که در دست باد می رقصید و گاهی به بدن ماشین های کناری ساییده می شد. 
هومن گفت: بیا مورد اخلاقی ندارن نترس
آه کشیدم و توی دلم گفتم مهم نیست
ولی مهم بود. هنوز هم نمی توانستم کسی جز خودم را کنار احسان ببینم از آن بدتر دیدن خواهرم بود کنار شوهرم. درحالی که می دانستم ممکن است روزی جای من را بگیرد. یکی از خاصیت های مردن هم همین بود که می دیدم چه اتفاقی می افتد و با این همه عجایب کنار می آمدم. 
هومن به پایین تنه ام نگاه کرد و گفت: پاهات کو پس؟
خاطرم آمد که خیلی وقت پیش یک بار دیگر هم پاهایم غیب شده بودند. روزی که برف آمد و احسان رفت تا هومن را بکشد. 
هومن فکرم را خواند. متعجب نگاهم کرد: جدی؟
به آرامی سر تکان دادم و از این که جزئیات این طور روشن و دقیق توی ذهنم نقش می بست دلم گرفت. نخواستم به دلیل این دلتنگی فکر کنم، حواسم را دادم به احسان و سروین.
احسان همان طور که به جلوخیره شده بود و ماشین را در خط راست می راند، دستش را دراز کرد طرف داشبورد جلوی سروین و آن را باز کرد و سیگارش را برداشت. سروین کمک کرد تا فندکش را پیدا کند. 
فندک را گرفت و با صدای گرفته گفت: نمی خوای که تو این وضعیت روشنش کنی؟
منظورش به رانندگی احسان بود. همانطور که جلو می رفت سیگار را از گوشه لبش برداشت و گرفت طرف سروین: بیا تو روشن کن
سروین فندک زد و گرفت جلو سیگار. دودی آبی از آن بلند شد و احسان چند پک زد تا تنباکوی داخلش خوب بسوزد. بعد همان طور که سیگار گوشه لبش بود پرسید: با نامزدت دعوات شده؟
سروین سر چرخاند طرف پنجره و ساکت ماند. احسان برگشت و به نیمرخ سروین نگاه کرد. سیگار دیگری برداشت و داد دستش: بیا اگه آرومت می کنه بکش
سروین توقع این حرکت را نداشت ولی از تعارف احسان هم خیلی بدش نمی آمد. سیگار را گرفت و روشن کرد. چند پک زد و به سرفه افتاد. احسان پوزخند زد: اون روز که اومدم خونه تون که خوب بلد بودی سیگار بکشی
سروین سیگار را از پنجره ماشین بیرون پرت کرد: فرض کن ترک کردم
احسان ذوق زده گفت: جدی؟ آفرین
اما سروین کلافه بود. دلش می خواست حرف بزند. درد دل کند و احسان نمی پرسید چه شده است. چرا ناراحتی. با من حرف بزن و چیزهایی مثل این. سروین دلش کسی را می خواست که نازش را بخرد و احسان شده بود یک تکه سنگ. شاید هنوز دلخور بود. از آخرین حرف هایی که سروین زده بود و من خوب احسان را می شناختم. او کینه ای بود و اگر کینه کسی را به دل می گرفت سخت آن را از خاطر می برد. 
هومن پرید میان فکرهایم: نه بابا خودش خوب می دونه سروین چی دلش می خواد ولی دوست نداره قضیه رو درام کنه
پرسیدم: به خاطر من؟
لحنم غمگین بود و ناامید. حتماً همین جور بود که هومن دلش سوخت: اوهوم
ولی می فهمیدم که دروغ می گوید. گفتم: هومن خیلی دلسوز شدی یه مدت دیگه حتماً سند بهشت رو می زنن به نامت
غمگین خندید:خیال کن سروین فیروزه است. اون هم من هستم
پس داری خیالات خودت رو تصور می کنی
اشکالی داره؟
نه. بهتر هم هست. این جوری تحملش راحت تره 
که نبود. تحملش هیچ جوری راحت نبود. 
احسان بالاخره به حرف آمد: خب نگفتی چرا این طور پریشون و عصبی بودی با نامزدت دعوا کردی؟
سروین حرصش گرفت. انگشت هایش را فشار داد توی جیبش و بعد خشمش تبدیل شد به اشک و از چشمش فرو ریخت: زد تو گوشم
احسان بی اختیار برگشت و به گونه سرخ سروین نگاه کرد. تازه متوجه رد انگشت های سنگین کاویان روی پوست لطیف ونازک سروین شده بود. عصبانی گفت: چرا؟ 
سروین همان طور بغض کرده گفت: چرا داره؟ هر غلطی هم که کرده باشم حق نداره من رو بزنه
احسان سیگارش را از پنجره پرت کرد بیرون: نه...منظورم این نبود. می گم چی شد که زد توی گوش تو؟ مگر دست بزن داره؟
سروین آب دماغش را بالا کشید و مثل بچه های کودکستانی با آستین اشک هایش را پاک کرد. عاشق این مظلومیت و معصومیتش بودم. هومن گفت: احسان هم همینطور
راست می گفت. ماشین را انداخت توی اتوبان مدرس و رفت طرف سه راه پارک وی. گفت: مامانت می دونه کجا هستی؟
سروین شانه ای بالا انداخت: قبل از این که بیایی یک بار زنگ زد ولی جوابش رو ندادم
زنگ بزن بگو با دوستت هستی نگران می شه
نه. الان اگه زنگ بزنم سرم داد و فریاد می کنه
خب بگو چی شده بفهمم من هم
سروین ماجرا را تعریف کرد ولی قسمت هایی را که مربوط به جیغ های خودش بود سانسور کرد. 
احسان خندید: خب بچه ی خوب این چه کاری بود کردی؟ زدی غرورش رو زیر پا له کردی
سروین پرید وسط حرفش: یعنی چون بهش خندیدم باید من رو بزنه؟
احسان آه کشید: نه. کارش خیلی زشت بود ولی آدمه دیگه یه وقت هم از کوره در می ره. اون جور که تو پشت تلفن هق هق می کردی گفتم یک بلایی سرت اومده
سروین دوباره اشکش راه افتاد: ببخش مزاحمت شدم. زنگ زدم به میترا جوابم رو نداد. اومدم پیش اون یکی دوستم ولی مغازه اش بسته بود...
می خواست بگوید دلم می خواست با کسی حرف بزنم که من را بفهمد. هومن فکرهای سروین را برایم می گفت ولی در عوض سروین حرفش را قطع کرد.
احسان پیچید توی یکی از فرعی ها و ماشین را نگه داشت. دستمالی از جعبه جلو شیشه برداشت و داد دست سروین و آرام گفت: باشه. عیب نداره. اصلاً غلط کرد زد توی گوش تو. حالا گریه نکن دیگه
لحنش آرام بخش بود. سروین دماغ کوچکش را توی دستمال پنهان کرد و با صدای گرفته گفت: من دوستش ندارم
احسان کلافه سرش را به صندلی چسباند: خب بهش بگو. به بابات بگو
سروین ساکت ماند. بعد آرام گفت: می گم. امشب بهشون می گم بعدش هم می رم شیراز خونه داییم
چرا؟ مگه دانشگاه نداری؟
چه اهمیتی داره. حوصله هیچ کسی رو ندارم. خیلی وقت بود می خواستم برم پیش داییم ولی مامان نمی گذاشت
دایی شاهرخ دیگه
آره. اون من رو خوب می فهمه. فقط اون میفهمه من چی می گم. کاش اینجا بود
احسان در سکوت به روبه رو خیره شد. هوا تاریک می شد. همان طور که به صندلی اش تکیه داده بود آرام گفت: زنگ نمی زنی به مامانت؟
سروین نفس عمیقی کشید و بعد گوشی اش را درآورد و زنگ زد به مامان که کلافه نشسته بود مقابل کاویان و خاله فرزانه و حرص می خورد. 
مامان جواب داد و قبل از آن که سروین حرف بزند گفت: کجایی سروین؟ چرا این قدر خون به دل من می کنی؟ تو رحم نداری دختر؟
صدای مامان بلند بود و احسان قشنگ می شنید او چه می گوید. سروین لب هایش می لرزید، فقط یک جمله گفت: زنگ زدم بگم نگرانم نباشین. خداحافظ
بعد با خشم دکمه قرمز گوشی اش را فشار داد و موبایلش مثل موجودی ناتوان زیر انگشتان خشمگین سروین جان داد و خاموش شد. احسان داشت حرکات سروین را نگاه می کرد راست نشست و زل زد توی چشم های سروین: لج نکن باهاشون. لج نکن با خودت. دنیا که به آخر نرسیده. بهشون بگو نه! دیگه این همه دعوا و مرافعه نداره که
صدای سروین می لرزید، لبهایش را به هم فشرد و هق هق کنان گفت: نمی بینی چکار می کنه؟ تا می خوام یک حرفی بزنم جوری عذاب وجدان به من می ده انگار از قصد اذیتشون می کنم. اصلاً می دونی چیه؟ مامان هیچ وقت من رو دوست نداشت. سارا عزیز دردونه اش بود. از وقتی سارا مرده همش با من سر جنگ داره. همه دق دلی هاش رو سر من خالی می کنه. تا حالا نگفته ولی باور کن بدش نمی اومد بگه کاش تو به جای سارا مرده بودی
احسان دست کرد توی موهایش و نچ نچ کرد بعد در ماشین را باز کرد و گفت: پاشو بریم با هم قدم بزنیم. پاشو
سروین از ماشین پیاده شد و کنار احسان ایستاد. هوا سرد بود و سوز سردی می آمد. سروین دست هایش را کرد توی جیب مانتوش. موقع بیرون زدن از خانه خاله فرزانه آن قدر عصبی بود که یادش رفت پولیورش را بردارد. احسان کتش را درآورد و داد به سروین: بپوش سرما می خوری
سروین بی هیچ حرفی کت چرمی را گرفت و پوشید. احسان گفت: این حرف ها چیه می زنی تو؟ بچه شدی؟ 
به خدا راست می گم. من خیلی چیزها رو حس می کنم
چرت نگو بچه. واسه مامان و بابا هیچ بچه ای با اون یکی فرق نداره
هومن اخم کرد: تو چرت نگو. من عزیز دردونه بابام بودم
سروین ساکت ماند و احسان ادامه داد: رفتن سارا روی همه ما اثر گذاشت. یه کم منطقی فکر کن. بالاخره مامانت حق داره بیشتر از همه از این اتفاق داغون شده باشه
آخه گناه من چیه؟ باید به خاطر این که مامان نگرانم شده بشم زن کسی که دوستش ندارم؟
نه. بشین منطقی با مامانت حرف بزن. بهش بگو این جوری خوشبخت نمی شی. مطمئن باش قبول می کنه
نمی کنه. شاید اولش قبول کنه ولی باز چند روز بعد یادش می ره دوباره شروع می کنه. اگه سارا بود خوب می تونست مخش رو بزنه
احسان غمگین لبخند زد: حالا که نیست.خودت باید مشکلت رو حل کنی. اصلاً گیرم که سارا هم بود، تو می خواستی بشینی مشکلت رو سارا برات حل کنه؟
سروین ایستاد و آه کشید. بخار غلیظی از دهانش خارج شد: نه. بابا هم گفت اگه نمی خوای به من بگو خودم حلش می کنم
خب دیگه. حله
آخه ...
آخه چی؟
احسان هم ایستاد و رخ به رخ سروین شد: من می دونم بابا تو چه فکری هست...من اصلاً نمی خوام عروسی کنم ولی اینا انگار از دست من سیر شدن هی می خوان هلم بدن طرف این و اون
احسان باز زل زد توی چشم های سروین: چیه اون هم یکی دیگه رو برات در نظر داره
هم من و هم هومن می دانستیم سروین دروغ می گوید. داشت کاری می کرد تا احسان کمی بیشتر به خاطرش تقلا کند ولی او هیچ کاری نمی کرد.
سروین آرام سر تکان داد و احسان کلافه دست هایش را کرد توی جیبش. سروین گفت: برگردیم توی ماشین؟ هوا سرده
در سکوت برگشتند توی ماشین. احسان سوییچ را چرخاند و بعد دوباره ماشین را خاموش کرد و بی آن که به سروین نگاه کند کند گفت: تو کسی رو دوست داری؟
سروین جرات نداشت برگردد و به احسان نگاه کند. هومن گفت: داره توی دلش می گه نمی دونم شاید تو رو دوست دارم
در عوض احسان برگشت و چانه سروین را گرفت و سرش را بالا آورد و زل زد به چشم هایش. سروین آب گلویش را فرو داد. به وضوح تپش قلب هردوشان را می شنیدم. لب های سروین می لرزیدند. تصور می کردم که انگشتان احسان سرد هستند و صورت سروین داغ داغ. 
احسان آرام گفت: بگو خجالت نکش. عاشق شوهر خواهرت شدی؟
لحنش پر از سرزنش بود. لبریز از تحقیر. انگار می خواست هم خودش و هم سروین را تنبیه کند. سروین دست احسان را محکم عقب زد و سرش را دوباره پایین انداخت و گفت: امسال دیگه چهار ساله که سارا مرده تو هنوز خودت رو شوهرش .... می دونی؟
برگشت و راست نشست. محکم فرمان را توی دست گرفت و سوییچ را چرخاند و با یک فرمان دور زد و انداخت توی خیابان اصلی. بعد عصبانی گفت: الان می برمت خونه تون. می شینی مث بچه آدم به مامان و بابات می گی نمی خوام زن این پسره بشم. بعدش هم برو پیش داییت تا حالت خوب بشه. دیگه هم به من زنگ نزن
حالا فقط سروین بود که خرد شده بود. تحقیر شده بود و برای همین صورتش را با دست هایش پوشاند و گریه کرد ولی احسان بی تفاوت فقط ماشین را راند. حتی برنگشت به صورت سروین نگاه کند.
هومن گفت: خب دیگه انگار من بردم. مبارک همدیگه باشن. من شوهرت رو بخشیدم
نگران از ناراحتی سروین گفتم: تو خوب می دونستی که حتی اگه احسان و سروین به هم علاقه پیدا کنن باز هم آب خوش از گلوی هیچ کدومشون پایین نمی ره. برای همین همچین شرطی گذاشتی مگه نه؟ اصلاً کی گفته برنده شدی؟
هومن اشاره زد به دوتاشان و بعد با انگشت به سر خودش اشاره کرد: می تونم فکرشون رو بخونم یادت رفت؟
می دانستم دروغ نمی گوید. حتی می دانستم فکرم را می خواند ولی گفتم: توی دروغ گو هرچی ازت بگن برمیاد
هومن ساکت شد. همه مان ساکت شدیم. فقط صدای موتور ماشین می آمد و هق هق گاه گاه سروین. از این همه تحقیری که لایقش شده بود. 
وسط راه بودند. سروین به خودش مسلط شد و خیلی جدی گفت: من خر نیستم. الکی هم ادای آدم های عاقل رو برای من درنیار که خنده ام می گیره. مث آدم بگو تو هم ... تو هم....
احسان سرعت ماشین را زیاد کرد و بعد گفت: می دونی تو با سارا خیلی فرق داری. تو از اون دخترهایی هستی که من دلم می خواد بزنم خرد و خاکشیرشون کنم. از اون پر ادعاها که خیال می کنن هرجور دلشون خواست می تونن رفتار کنن. تو مثل سارا آروم نیستی. مثل سارا سر به راه نیستی. مثل سارا حتی تو دل برو هم نیستی 
بعد سرعت ماشین را کم کرد و دور برگردان را دور زد و پیچید توی همان کوچه: تو یه بچه لوس و از خود راضی هستی که ....
ماشین را نگه داشت. سرش را روی فرمان ماشین گذاشت و آرام حرف ناتمامش را تمام کرد: خودت نمی دونی داری چی سر من و خودت میاری
بعد برگشت و با خشم دستش را گرفت طرف سروین: خجالت نمی کشی که به این چیزها فکر می کنی؟ خجالت نمی کشی فکر کنی کنار کسی بخوابی که یک روزی شوهر خواهرت بوده؟ خجالت نمی کشی دست کسی رو بگیری که یک روز مال یکی دیگه بوده؟ مال یکی که .... 
سروین می لرزید. گریه می کرد ولی بی صدا. ترجیح می داد چرخ های ماشین احسان از رویش رد شوند ولی این چیزها را نشنود. چیزهایی که هومن هزاربار توی سر سروین دیده بود و خوب می دانستم خودش بیشتر از احسان بهشان فکر کرده است. 
هومن گفت: می دونی احسان داره این حرف ها رو به خودش می زنه.داره خودش رو سرزنش می کنه. 
سر تکان دادم: اگر جز این بود تعجب می کردم.
سروین به زحمت دستگیره در ماشین را گرفت و آن را کشید. احسان عصبانی مچ دستش را گرفت: بشین هنوز تموم نشده
سروین مطیع انگار آماده سلاخی شدن باشد سرجا نشست و احسان ساکت ماند. بعد لحنش عوض شد. سرد و آرام شد. این جور خشمگین شدن هایش ترسناک تر بودند حتی. آرام گفت: دردت چیه مدام به من زنگ می زنی؟ بچه جون من ده سال از تو بزرگ ترم خوب می فهمم توی کله پوکت چی می گذره. 
سروین دردمند و شکسته نگاهش کرد. این همه تحقیر یکجا. می دانم داشت با خودش فکر می کرد حقم است. به چه حقی پا کرده ام توی کفش یک زن مرده و تنها دلخوشی باقی مانده اش؟ برگشت به احسان نگاه کرد: پس چرا الکی خودت رو انداختی وسط من و مازیار؟ درد تو چی بود؟ من که درد خودم رو می دونم. 
لب هایش را به هم فشرد مبادا گریه اش شروع شود. به زحمت دهان باز کرد و گفت: من تنهام .... همین
احسان خواست حرفی بزند ولی سروین رفته بود. در را باز کرد و از ماشین بیرون زد. پاهای احسان سنگ شده بودند روی پدال های ماشین و جم نمی خورد. پیشانی اش را گذاشت روی فرمان و چشم هایش را بست.
قبل از آن که هومن بخواهد درباره فکرهای احسان حرف بزند من رفته بودم دنبال خواهر بیچاره ام که خودش را به میترا می رساند.

عروس مرده
فصل دوم: دور راهی
بخش سی و نه

سروین زنگ در را زد. گوشی موبایلش توی جیب مانتوش می لرزید. درست مثل خودش. میترا آیفون را زد و سروین قبل از آن که وارد شود دست برد گوشی را بیرون آورد. قلبش هم لرزید. احسان بود. ته مانده بغضی را که نباریده بود توی گلو خفه کرد. گوشی اش را خفه کرد و از پله ها رفت بالا. صورت میترا خندان بود ولی وقتی سروین را دید چشم هایش ریز شدند. لبش نیمه باز ماند و آرام گفت:سروین چی شده؟
سروین شکسته با شانه های افتاده از پله ها بالا رفت: هیچی نگو میترا. سرم درد می کنه. فقط یه لیوان چایی بیار برام
میترا خودش را عقب کشید تا سروین رد شود. بعد زیر لب پرسید: کت کی رو پوشیدی؟
سروین به کت چرمی نگاه کرد. آن را از تن درآورد و درمانده به میترا که توی قاب در جا مانده بود نگاه کرد. میترا رفت سمت آشپزخانه. سروین رفت سمت مبل ها و گوشی اش دوباره لرزید. زل زد به تابلوی چوبی مقابل رویش. به سه زن سیاه پوستی که خوشحال کوزه بر سر گذاشته بودند و در غروب محو می شدند. هومن آنجا نبود تا بگوید چی توی سر خواهرم می گذرد. گوشی را خاموش کرد و بازو روی پیشانی اش گذاشت و چشم هایش را بست. دلم می خواست بگویم چشم باز کن. دور و برت را نگاه کن. ببین چقدر خانه میترا قشنگ است. گلیم آجری رنگ جلوی در را دیدی؟ روکش های آجری رنگ روی مبل های سفیدش را نگاه کن. می بینی این همه آزار دیده ولی دلش خوش است. زندگی همین است. باید به چیزهای کوچکش دل خوش باشی. چرا بیخود دنبال ناممکن ها می روی؟
ولی نمی توانستم بگویم. نه به خاطر این که مرده بودم، به خاطر این که تازه عمق تنهایی سروین را حس کرده بودم و نمی توانستم این حفره خالی را با این حرف ها پر کنم. مثل پر کردن یک آکواریوم بود با هوا. ولی ماهی ها به آب احتیاج دارند و سروین به کسی که جای من را برایش پر کند. جایی که مامان نتوانست پر کند. جایی که مامان می خواست با کاویان پر کند. جایی که سروین می خواست با مازیار یا با احسان پر کند و به هرچه چنگ می انداخت فقط دام بود. قلاب بود و ماهی دلش را به دام می انداخت و از آب محرومش می کرد. 
میترا فنجان چایی را گذاشت روی گل میز. ساییده شدن فنجان توی نلبکی چینی صدای خوشایندی تولید می کرد. آرام گفت: سروین جون گوشیت ...
سروین نشست و گوشی را نگاه کرد. مامان بود. جواب داد: بله؟
مامان هنوز از تک و تا نیفتاده بود. عصبانی داد زد: کدوم گوری هستی تو؟ خدا من رو مرگ بده از دستت راحت بشم
بابا هم عصبانی بود اما داد نمی زد. می دیدم که کنار هم نشسته اند و بال بال می زنند برای دختر سر به هوایشان. دست و پا زدنشان ولی بیفایده بود. هی از هم دورشان می کرد و من نبودم که میانشان بایستم و دست هایشان را به هم بدهم. 
سروین بغض کرد. من هم دلم بغض می خواست. اتفاقی که افتاده بود به ظاهر ساده بود. کاویان بچگی کرده بود. سروین دنبال بهانه می گشت تا کسی هم زبانش شود و بعد آن حرف ها را شنیده بود و ناخودآگاه دردش روان شده بود توی چشم هایش، روی زبانش. راست می گفت خیلی تنها بود.
میترا گوشی را نرم از میان انگشتان یخ کرده سروین بیرون کشید و با مامان حرف زد. پرسید چی شده و مامان توضیح داد برایش. میترا قول داد آرامش کند اما نتوانست به قولش وفا کند. سروین خوابیده بود. خوابیده بود روی مبل و چایی توی فنجان هم یخ کرده بود.

عروس مرده
فصل دوم: دور راهی
بخش چهل

وقتی صبح چشم از هم گشود یادش نیامد کی از روی مبل به تخت خواب میترا رسیده است. اتاق تاریک بود و گرم. خانه ساکت بود. پهلو به پهلو شد و آب گلویش را فرو داد تا کمی از سوزش آن بکاهد. بعد از جا بلند شد. پوست دستش می سوخت. نگاه کرد و دید درست همان جایی که احسان گرفته یک دستبند زرد نمایان شده است. از تخت بیرون آمد و مقابل آیینه به صورت خودش نگاه کرد. سیلی کاویان هم روی گونه اش جا خوش کرده بود. پوزخندی به خودش زد و از اتاق بیرون آمد. بار تحقیر هنوز روی شانه هایش بود و کت احسان روی مبل. چشم گرداند تا میترا را پیدا کند ولی عوض خودش یادداشتش را دید که روی کانتر آشپزخانه زل زده بود به صورتش. اسم احسان هم روی کاغذ بود. یادداشت را برداشت و خواند: سروین جون عزیزم. مامانت زنگ زد گفت چی شده. پشتش هم احسان زنگ زد. آدرس گرفت نزدیک ظهر بیاد باهات حرف بزنه
حرف بزنه؟ مگر نزده بود. مگر حالیش نکرده بود که پا از گلیمش فراتر گذاشته؟ دیگر چه حرفی مانده بود. به میترا چه گفته بود؟ 
دوباره چشم سراند روی یادداشت: به مامانت حتماً زنگ بزن. گفت خیلی نگرانته. خودم عصر برمی گردم اگه خواستی بریم خونه. مواظب خودت باش. بوس
دلش کمی آرام گرفت. دوست داشت میترا همان لحظه آنجا بود و می لغزید توی بغلش. رفت توی دستشویی و آبی به صورتش زد و برگشت تا آب جوش بگذارد و چایی دم کند. با انگشت شقیقه هایش را ماساژ داد.
هومن گفت: بیچاره رو نفله کرد
برگشتم نگاهش کردم: چی می خوای اینجا؟ کجا بودی دیشب؟
جوابم را نداد. می خواست نشانم بدهد که قهر است. خنده دار بود که دو مرده از دست هم دلخور بشوند. آن هم دوتا مرده ای که تنها نسبتشان همان مردن بود. او من را کشته بود و شوهرم او را. 
پوزخند زد: حالا نمی خواد فیلسوف بشی. احسان داره میاد اینجا
برای چی؟
حالا می فهمی
رفتم دنبال سر سروین که نشسته بود روی مبل. گوشی اش تا قبل از بیدار شدن ده بار لرزیده بود. کاویان. کاویان. کاویان. مامان. کاویان. بابا. کاویان. مامان. میترا
ولی از احسان خبری نبود. جز همان یک بار بعد از به خواب رفتنش که میترا جواب داده بود. داشت دوباره میلرزید. اسم مامان روی صفحه بود. با عکسی که سروین کنار اسمش گذاشته بود. دست انداخته بود دور گردن من و سروین و رو به دوربین می خندید. این هم یک آرزوی فنا شده بود. دیگر نه من بودم و نه مامان بی تکلف می خندید. همان چیزی که سروین آرزویش را داشت. 
گوشی را جواب داد. صدای مامان گرفته بود. آرام گفت: سروین عزیزم؟
اما لب های سروین از هم نجنبیدند. مامان درمانده گفت: باشه حرف نزن. بابات می گه حالت خوبه؟ می خواد بیاد دنبالت
سروین آه کشید: خوبم. میام خودم
مامان دو دل بود. شمرده شمرده گفت: کاویان هم ....
اما سروین نگذاشت ادامه بدهد: بهش بگو من به درد تو نمی خورم. من نمی خوام باهاش عروسی کنم
صدایش می لرزید ولی دیگر اشکی نمانده بود که بریزد. به زحمت ادامه داد: مامان تو می خوای من خوشبخت بشم؟
مامان آه کشید: خدا من رو بکشه اگر غیر از این بخوام
خب پس بهش بگو بره. من اصلاً .... من نمی خوام شوهر کنم مامان. می خوام بمونم پیش شما. از دست من سیر شدین مگه؟
مامان گریه کرد. صدای نفس های کوتاهش از پشت گوشی می آمد: نه مامان جان. باشه. ولی بیا خونه. اینجا بدون تو خیلی ساکته سروین
سروین لبخند زد. لبخندی کم رنگ آمیخته به غم: باشه. میام
گوشی را قطع کرد و نفسی از سر آسودگی کشید. می دانم دلش می خواست خیلی راحت تر ماجرای کاویان را تمام کند ولی نمی دانست چرا این چنین نشده است. سوت کتری بلند شد و زنگ خانه هم چندبار نواخت.
بلند شد در را زد و رفت زیر کتری را خاموش کرد. قوری چینی فیروزه ای رنگ میترا را برداشت، چایی مانده را خالی کرد و آن را شست. چند تقه به در چوبی خورد. قوری را گذاشت و رفت در را باز کرد. احسان پشت در بود. حتی نگاهش هم نکرد. در را نیمه باز گذاشت و برگشت توی آشپزخانه. 
از گوشه چشم به سایه ای که می آمد طرفش نگاه کرد و یک قاشق چایی خشک ریخت ته قوری. دانه های چایی توی آب از هم وا می رفتند. آب جوش را برداشت و روی چایی ریخت و رنگ سرخ خوشرنگ آن دوید توی آب. 
احسان ایستاده بود وسط سالن، دست در جیب و منتظر. درب قوری را گذاشت و دستگیره را روی آن انداخت و آرام گفت: الان دم می کشه
احسان نگاهش می کرد. مثل موجودی ناشناخته که لازم بود حرکاتش را زیر نظر بگیرد. سروین توی آشپزخانه ایستاده بود. احسان آرام گفت: دیشب زنگ زدم ببینم رسیدی خونه، میترا برداشت. گفتم از دست نامزدت ناراحت بودی زنگ زدی به من ولی دیگه چیزی نگفتم
سروین بی حرف رفت طرف کابینت و یک فنجان برداشت. داشت به ردیف فنجان های سفید و یراق نقره ای نگاه می کرد. لبخند نرمی نشست روی لبش. از دل خوشی های میترا خنده اش گرفته بود. بی آن که به احسان نگاه کند پرسید: چایی می خورین؟
احسان رفت و نشست روی مبل. کنار کیف سروین که رفته بود در آغوش کت چرمی
کتش را از کنار کیف برداشت و آرام گفت: ممنون
چایی ها را ریخت توی فنجان ها. قندان را پر از شکرپنیر زعفرانی کرد و گذاشت توی سینی نقره ای رنگ و رفت طرف احسان. سینی را گذاشت روی میز و نشست رو به رویش: بفرمایید
لحنش را عوض کرده بود. گویی حرف های شب قبل، اتفاق های شب قبل، بزرگش کرده باشد ولی جای زخم آن حرف ها هنوز روی دلش بود. 
احسان چایی را برداشت و گذاشت مقابل روی سروین. فنجان خودش را هم برداشت اما به آن لب نزد. 
در عوض شروع کرد به حرف زدن. اول آرام و زمزمه وار بعد کمی بلندتر: ببخش. نباید اون حرف ها رو می زدم 
نباید؟ ولی زده بود. سروین رنجیده نگاهش کرد. در سکوت زل زد به چشمهایش که خیره مانده بودند روی مچ دست سروین. از جا بلند شد و نشست کنارش. با انگشت رد کبودی رو به زردی رفته روی دست سروین را دنبال کرد.
صدایش خش داشت، سرد بود و خسته وقتی گفت: از دستم ناراحت نباش
سروین دست هایش را قفل کرد توی هم. لابد عطر ملایم لباس احسان را حس می کرد که پره های بینی اش تکان کوچکی خوردند. همان عطری که من عاشقش بودم. همان عطری که خیلی وقت بود نزده بود. 
هومن گفت: ولی امروز زده
سروین سرد بود. خم شد فنجانش را برداشت و با صدایش که ته مایه های غم هنوز در آن بود گفت: نیستم
بعد گلویش را صاف کرد و چرخید طرف احسان و خیلی رسمی گفت: ممنون که نصیحتم کردی. به مامانم گفتم کاویان به درد من نمی خوره
پلک احسان پرید. خنده ای ناشیانه روی لبش جان گرفت. سروین فنجان چایی را به لب ها کوچکش نزدیک کرد و کمی از آن را چشید. احسان آرام گفت: تو هنوز خیلی جوونی. خیلی وقت داری. وقتی خوب شدی یکی پیدا می کنی به اندازه خودت خوب...
سروین فنجان را زمین گذاشت: چه اهمیتی داره
احسان لب بست. حرف ها پشت لبهایش جا ماندند. حرف هایی که آورده بود تا زخم های دیشب را مرهم کند. اما سروین نگذاشت احسان دردش را آرام کند. بی تفاوت گفت: منظورم برای شماست. من دیگه مزاحمتون نمی شم 
احسان بلاتکلیف بود. دلم می خواست هومن می رفت توی کله اش و می گفت به چی فکر می کند. حتی اگر آن فکرها را دوست نداشتم.
هومن گفت: چی شد آشتی کردی؟
جوابش را ندادم. احسان از جا بلند شد و رفت کتش را برداشت. همان طور ایستاده گفت: باشه. باز هم ببخش. نباید ...
سروین سرد بود وقتی پرید وسط حرف او: چرا؟ به خاطر چی داری خودت رو زجر می دی؟ چهارسال گذشته. برو دنبال زندگی خودت. دیگه دینی به من یا به مامان و بابای من نداری تو
سروین بچه بود اما خنگ نبود. می دانست احسان به سویش کشیده می شود ولی نمی فهمید چرا پابند نمی شود. چرا اسرش که می کنی زخم می زند. این ها برایش سوال بود و بیشتر از هرچیزی آزارش می داد.
احسان کت را پوشید. چقدر بهش می آمد. آن سرشانه های پهن حالا توی برش های ظریف کت زیباتر شده بودند. چشم هایش را بست و باز کرد: گفتم که من یکی رو کشتم
صبر نکرد. رفت طرف در و سروین گفت: بگو به جون سارا قسم
احسان دستش را قلاب کرده بود به دستگیره، تلخ شد، تلخ لبخند زد: به روح سارا قسم
بعد از پله ها پایین رفت. بی خداحافظی. سروین ولو شد روی مبل و آرام گفت: سارا حیف شدین... هردوتاتون.
ریسه شدم طرف راه پله ها و هومن هم پشت سرم آمد. با هم آشتی کرده بودیم.

عروس مرده
فصل دوم: دور راهی
بخش چهل و یک

باران می بارد ولی بارش آن دلچسب نیست. خانه ما سوت و کور است. سروین از رفتن به شیراز چشم پوشید. حالا هم نشسته پشت پنجره و به ابرهای سیاه که سکوت خیابان ها را هاشور می زنند نگاه می کند. بابا خودش ترتیب فسخ خواستگاری را داد. خاله دلخور شد و با مامان قهر کرد. دیدم که وقتی می رفت خانه شان به کاویان گفت: بهتر. فکر کردی برای تو کم دختر هست مامان جون؟ ول کن این دیوونه رو. تازه معلوم نیس چند نفر .... استغفرالله
استغفار هم داشت. نباید این طور پشت سر خواهرم حرف می زد. هومن هم بود و شنید و خیلی زود گفت: کاویان شک داشت به این چیزها ولی حالا که مامانش گفت بدش نمیاد این جوری فکر کنه
گفتم: به درک. هرجور دوست داره فکر کنه
سروین نشسته پشت پنجره و به آینده فکر می کند. می خواهد درسش را تمام کند و از اینجا برود. برود به یک جای دور هرچند می دانم این فکرها زودگذر هستند. از دو هفته پیش که احسان را دید، سعی می کند کمتر به چیزهایی که آن شب شنید فکر کند. هربار که یادش به آن حرف ها می افتد تنش کرخت می شود. توقع هرنوع حرکتی را داشت به جز آنچه رخ داد. بعد هم که احسان دوباره حرف آدم کشتن را پیش کشید. دلش می خواست فقط برای یک بار هم که شده دوباره همدیگر را ببینند و بپرسد چطور هومن را کشته است. پس چرا کسی نفهمید؟ مگر می شود؟ 
این سوالی است که خیلی ها هلاک دانستن جوابش هستند. یکیش خبیری بزرگ. یکی دیگر هم محسن که حالا هر چند وقت یک بار یادش به عکس بهروز مقتدایی می افتد و کلافه می شود. ولی او حالا سرش شلوغ است. نگران است. میترا هنوز بهش جواب نداده، هنوز اجازه خواستگاری نداده و او بالاخره دیروز دل به دریا زد و قضیه را به مادرش گفت. گفت که این دختر را نمی شناسد. کسی واسط امر خیر شده است. مادرش گیر داده بود که چه کسی در قضیه ازدواج محسن دخالت کرده، انگار که سند زن گرفتن محسن را فقط به نام مادرش صادر کرده باشند. لحنش طلبکار و عصبی بود و تا آدرس محل کار میترا را نگرفت راضی نشد. گفت: بی تحقیق نمی شود.
امروز باران می بارد. از صبح می بارید. محسن پشت میزش نشسته بود و سرگرم کار بود. احسان هم به ظاهر همین طور. سروین هم رفت دانشگاه و برگشت. میترا ولی خانه مانده بود. از محسن قول گرفته بود که عصر همدیگر را ببینند. داشت توی آشپزخانه با شوق و ذوق تدارک پختن آش رشته می دید. می خواست قابلمه آش را پر کند بعد زنگ بزند به سروین و هرمینه، تا همراه احسان و محسن بروند یک جایی دور هم بنشینند و خوش باشند. احسان خیلی زود محسن را پیچاند. سروین هم همین طور. هرمینه گفت هوا سرد است و نمی تواند با این پا بیاید. ماندند خودشان دوتا و میترا هم به همین راضی شد ولی خبر ندارد که حالا مادر شوهر آینده اش با خواهر شوهر رفته اند بیمارستان مشغول تحقیق و پرس و جو هستند. 
درست مثل همان روزی که مامان احسان آمد من را یک نظر ببیند. دید و پسندید و رفت. ولی مادر محسن این جوری راضی نمی شود. اصلاً نه رفتارش شبیه مادر شوهر من است نه قیافه اش. برعکس مادر شوهر من که گرد و قلنبه بود، لاغر و استخوانی است. چادرش را سفت گرفته توی صورتش و چشم می گرداند بلکه میترا را ببیند. به بهانه ملاقات مریض آمده و توی پرستارها دنبال دختری است که مطمئن است کسی معرفی اش نکرده و خود محسن انتخاب کرده است. 
هومن فکرهایش را برایم گفت. مادر محسن فکر نمی کند پسرش عاشق شده باشد. او مطمئن است که پسرش خر شده است. 
دوتا پرستار خنده کنان از کنارش رد شدند. مادر محسن چادرش را سفت تر گرفت. دخترش هم آن طرف دارد از پرستارها درباره میترا می پرسد. خانم میلادپناه هم ایستاده است. 
خندیدم: شانس آوردی میترا. پیش خوب کسی رفته
خانم میلادپناه چشمش را روی چادر خواهر محسن گرداند و سعی کرد تعجبش را هویدا نکند: منظورتون خانم مهدوی هست دیگه؟
بله
امروز شیفت نیستن
راستش ما اومدیم برای امر خیر. اگر خدا راضی باشه ان شاءالله ...
دختر خوبیه. خیلی خونگرم و مهربونه. 
با خدا هست؟
میلادپناه خندید. از آن خنده هایی که موقع دو دلی روی لب آدم می نشیند. مادر محسن هم به جمعشان پیوست. دخترش گفت: مامان ایشون مسئول پرستارها هستن. داشتم درباره اون خانوم دختر می پرسیدم
میلادپناه با مادر محسن سلام و علیک کرد و گفت: پسرتون همین جا کار می کنن؟
نه، پسرم سرگرد هستن. توی نیروی انتظامی
به سلامتی. چطور میترا جون رو پیدا کردین پس؟
ما پیدا نکردیم. ظاهراً یکی ایشون رو به پسرم معرفی کرده
آهان. دختر خوبیه. گفتم به ایشون...دخترتون....گفتم که خیلی خونگرم و مهربونه...البته اهل اینجا نیست
ابروهای مادر محسن بالا رفتند: یعنی تنها زندگی می کنه اینجا؟
میلادپناه دستپاچه شد: نمی دونم. می گم اهل تهران نیست. من از زندگی خصوصی ایشون خیلی مطلع نیستم
مادر و دختر نگاهی به هم انداختند و بعد تشکر مختصری کردند و راهی بخش عقیدتی بیمارستان شدند. صباحی هم کنار استیشن ایستاده بود اما متوجه مکالمه میلادپناه و خانواده محسن نشد. 
نفس راحتی کشیدم و دعا کردم تا تهش هم متوجه نشود. 

عروس مرده
فصل دوم: دور راهی
بخش چهل و دو
باران هنوز می بارد. سمج و بی وقفه. کاش می توانستم قطره هایش را روی پوستم احساس کنم. امروز روز عجیبی بود. خیلی عجیب و من نگران شدم. اولش با مکالمه محسن و مادرش سر صبحانه شروع شد و بعد به خانه هومن کشید. همه جا حرف شرط و شروط بود. حرف قمارکردن بعضی چیزها. قمار کردن هرچیزی جز دل.
محسن به ظاهر صبحانه می خورد اما در باطن حرص. مردد پرسید: رفته بودین برای تحقیق؟
مادر محسن سر فرصت نان های داغ را برش زد و روی میز گذاشت. کلافه بود اما صلاح دید حرفی نزند چون نمی خواست مادرش متوجه شور و اشتیاقش بشود.
هومن کنارم نبود. حسی مرموز او را از من دور می کند. نمی دانم چرا از آن شبی که خودمان را از ساختمان پرت کردیم به این طرف رابطه مان بالا و پایین می شود. گاهی او خوب است و من بدم و گاهی برعکس. 
مادر محسن تخم مرغ ها را توی ماهیتابه شکست. ایستادم بالای سر گاز. برایم جالب بود که نمی سوزم. حتی دامنم را توی ظرف روغن کشیدم. همان جایی که تور کهنه ام افتاده بود چند حباب درست شد. فکر کردم قبلاً که زنده بودم آیا مرده ای توی خانه ما پرسه می زد؟ مثلاً مادربزرگهایم؟
مادر محسن....که نمی دانم اسمش چیست. کاش اسمش رابلد بودم. اینطوری شاید کمی بیشتر ازش خوشم می آمد. مطمئن نبودم بتواند میترا را تحمل کند. کسی که توی خانه هم روسری از سرش نمی افتاد چطور می توانست آن عروس را قبول کند؟ در سکوت کنار هم نشستند و بالاخره به حرف آمد: بله دیروز با کوثر رفتیم بیمارستان
محسن لقمه اش را به زور فرو داد و بی آن که به چشم های مادرش نگاه کند پرسید: خب؟
هنوز هیچی
وای کاش هومن اینجا بود. باید برم دنبالش. 
دیگر حرفی نزدند. محسن حتی جرات نکرد بپرسد تا کی تحقیق های شما ادامه پیدا می کند. یعنی من دلم می خواست می پرسید ولی در سکوت صبحانه اش را خورد و رفت. من هم راه افتادم طرف خانه هومن. حدس می زدم آنجا باشد و حدسم درست از آب درآمد. جمعشان جمع بود. 
جز سپیده و مادر هومن بقیه آنجا بودند. خبیری بزرگ تکیه داده به عصای آبنوسی اش راست روی مبل نشسته بود. می دانستم نمی خواهد پیش روی پسرهایش درمانده و تکیده به نظر برسد. مجید یک طرف نشسته بود و وحید یک طرف دیگر. هومن درست وسطشان جا خوش کرده بود. من را که دید مثل بچه هایی که دوستشان را دیده باشند برایم دست تکان داد. رفتم کنارش نشستم و پرسیدم: سپیده کو؟
آرام کنار گوشم گفت: بابا فرستادتش یک جایی از دست این قوم الظالمین در امان باشه
خندیدم و بلند گفتم: حالا چرا یواش حرف می زنی؟ انگار یادت رفته مُردی ؟
اخم هایش رفت توی هم. گویی برای یک لحظه خودش را زنده و در جمع خانواده تصور کرده بود. از این که خیالاتش را آشوب کرده بودم ناراحت شدم. دست گذاشتم روی دست هایش: ببخشید. برای چی جمع شدند؟
برای چی؟ کفتارها برای چی جمع می شن؟
پس بحث ارث و میراثه؟
صدای مجید بلند شد و روی صدای من طنین انداخت. رگ های گردنش برجسته شده بودند. رگ های پیشانیش هم داشتند بالا می آمدند. با خشم دسته های مبل را فشار می داد: من اگر بمیرم زیر بار همچین خفتی نمی رم
وحید پوست لبش را با دندان می کند. زیر لبی گفت: جون خودت
فقط من وهومن متوجه اش شدیم. چشمم افتاد به انگشتان خبیری که محکم عصایش را گرفته بود. مثل موجودی در مقابل طوفان که به شاخه ای آویزان مانده باشد. صبر کرد تا مجید هرچه لیچار می خواهد بگوید. بعد با صدایی سنگین و خش دار گفت: من هم حرفم همونه که گفتم. اگر منکر این هستی که اون بچه مال توئه چرا به آزمایش رضایت نمی دی؟
وحید میان حرفشان پرید: بابا راست می گه
مجید نگاه خشمگینش را به برادرش دوخت. هومن فکرهایش را بلند گفت: توی ولدالزنا هم خوب بلبل شدی. دارم برات
مجید برگشت و به پدرش نگاه کرد: اصلاً قبول. گیرم که رفتیم و معلوم شد بچه مال منه. بعد باید چه کار کنم؟ زنم ول می کنه می ره. بچه هام آواره می شن. مامان هم که پیش پیش ول کرده رفته
خبیری گلویش را صاف کرد: اگر این طور بود برای بچه ات شناسنامه می گیری. اسمش رو هم می گذاری هومن. می بری بزرگش می کنی. زنت هم من زبونش رو بلدم. هرچی خواست می زنم به نامش
مجید دوباره شد اسفند روی آتش: که فرداش بره طلاق بگیره من بمونم و یه بچه حروم زاده؟ ها؟
مهریه اش رو می کنم وجهه المصالحه. اگر بچه رو نگه داشت که فبهاالمراد اگر نه از مهریه هم خبری نیست. 
خود اون ...پتیاره ...راضیه بچه اش رو بده ما بزرگ کنیم؟
وحید پوزخند زد و خبیری گفت: اگر قبول نکرد می فرستم پی خانواده اش راضیش کنن
عصبانی شدم. گر گرفتم. با خشم به هومن گفتم: این کفتار پیر چی پیش خودش فکر کرده؟
هومن غضبناک ها کرد توی صورتم. هنوز هم پدرش را دوست داشت. 
گفت: نه دوست ندارم. ولی بابا خوب می دونه اینا قبول نمی کنن
اینا؟
وحید. نمی گذاره به خاطر تخم حروم برادرش بابا این همه بریز و بپاش کنه
راست می گفت. چون وحید گفت: یکی دیگه رفته گند زده شما چرا تاوان بدی بابا جان؟
مجید از جوش و خروش افتاده بود. خبیری گفت: مگر مال تو رو بخشیدم؟ خیالت راحت سهم تو محفوظه
گفتم: حالا چی؟
هومن جوابم را نداد و خبیری گفت: فکرهات رو بکن بعد یک روز معین می کنم بریم محضر برای قولنامه کردن قول و قرارها
مجید از جا بلند شد: من هیچی نمی خوام
از دربیرون رفت و خبیری زیر لب گفت: به سلامت
وحید منتظر کسب تکلیف نشسته بود. خبیری گفت: تا مجید تکلیف رو معلوم نکنه من کاری نمی کنم
حالا نوبت وحید بود که بگوید: به من چه؟ آخه این کارها چیه می کنی بابا جان؟ زبونم لال بعد از صد و بیست سال اگر رفتی جز نفرین هیچی بدرقه راهت نمی شه
خبیری خندید و به عکس هومن خیره شد: الان هم زندگیم از نفرین سیاه شده. برو بچه جان. برو راحتم بگذار. تو لازم نیست یه گرگ بارون دیده رو اندرز کنی
وحید رفت و خانه ساکت شد. صدای خوردن دانه های باران روی شیشه ها، صدای باد که گاهی خشمگین می وزید و صدای تق تق های عصای خبیری که به سوی اتاق خوابش می رفت، همه چیز شده بود تیک تاک ثانیه ها. شده بود قدم برداشتن به سوی سراشیبی. رو به هومن گفتم:اگه مجید قبول کنه بچه سپیده رو ازش می گیرن؟
هومن پوزخند زد: نه.بابا تازه به اون دختره دل بسته
چشم هایم گرد شد و هومن زود گفت: نه اون طوری
خونواده سپیده چرا ازش سراغی نمی گیرن؟
چون بابا خودش زنگ زده بهشون راست و ریسش کرده
چطور؟
گفت از طرف کارخونه فرستادش خارج. یه چک گنده هم کشید برای باباش دهنشون رو بست
به همین راحتی؟
یادت رفت مگه؟ بابام به ما یاد داد هرچیزی یک قیمتی داره
چندشم شد. از این که جان آدم ها هم توی آن خانه تبدیل می شد به صفرهای روی یک کاغذ. دلم برای هومن سوخت. نه آن که کنارم نشسته بود. برای هومن کوچکی که کم کم آماده می شد تا پا به دنیای این آدم های بی مقدار بگذارد.
هومن گفت: کاش یکی هم دلش برای من می سوخت
دستش را گرفتم و تصور کردم که دلگرمی ام را حس می کند.

عروس مرده
فصل دوم: دور راهی
بخش چهل و سه
یک هفته می گذرد. تحقیقات سفت و سخت مادر محسن همچنان ادامه دارد. صباحی هم بالاخره خبردار شد. همان هایی که خبر را زیر گوش هم گفتند تا به گوش صباحی برسد آن قدر وراجی کردند تا خود میترا هم خبر بشود. میترا حالا دلهره گرفته است. با محسن سر این ماجرا دعوا کرد و رابطه شان کمی شکرآب شد. محسن سعی می کرد بهش بگوید این تحقیق ها عادی است ولی میترا از راز سر به مهر خودش می ترسید و این پرس و جوهای بی موقع دوباره آشفته و پریشانش کرده بود. 
یک هفته می گذرد و سروین باز هم تنهاست. با میترا حرف نمی زند چون هیچ کدام حوصله ندارند. با هرمینه هم همین طور. اصلاً زمستان چیز خوبی نیست. زمستان همه اش سردی و نفرت است. زمستان یعنی پنجره های چفت و بست دار و بی خبری از دور بر. خاله فرزانه هنوز هم قهر است. خاله مینو امروز آمد خانه مان تا پادرمیانی کند ولی مامان روی خوش نشان نداد. سروین حرف هایشان را از توی اتاق می شنید. خاله آرام آرام به مامان می گفت: چی شد یک دفعه....
این سوال را ده بار پرسیده بود و مامان حوصله نداشت برای بار یازدهم از اول همان حرف های تکراری را بگوید. این که سروین ازش خوشش نمی آید. این که باباش هم راضی نیست. این که کاویان هنوز بچه است. خاله مینو فقط نچ نچ می کرد و گاهی هم زیر لبی می گفت نباید .... نباید از اول این کار را می کردید.... نباید می گذاشتید کار به اینجا برسد .... نباید بگذارید وضع بدتر شود .... دلم می خواست خدا به من یک فرصت کوتاه می داد. بعد با همین لباس عروسی سوراخ و پاره ام می نشستم کنارش و می گفتم خاله جان ببین. خیلی هم اتفاق مهمی نیفتاده است. من را ببین. با لباس عروسی یک راست سر خوردم توی قبر. پس خیلی هم بزرگش نکن. 
خاله گفت: خودت به کاویان زنگ بزن. بالاخره اون هم جوونه. به خدا چپ می رفت راست می اومد همش می گفت سروین. حالا سروین جون دلش باهاش نیست کاری ندارم ولی کاویان خیلی به هم ریخته. عصبی شده. خدا می دونه چندبار به من زنگ زد گفت تو با سروین حرف بزن. بهش گفتم خاله جان سروین اون قدر که تو با من صمیمی هستی با من راحت نیست ولی توی کتش نمی ره. فریده جان به روح سارا قسم من دلم می خواد اینا خوشحال باشن. واسه همینه که اصلاً نمی خوام با سروین حرف بزنم درباره این اتفاق. شما که عقلت از ما بیشتر می رسه زنگ بزن بهش بلکه آروم بگیره این طفلک
مامان آه کشید. سروین هم همینطور. رو به هومن گفتم: سروین به چی فکر می کنه
هومن نشست کنار خواهرم: به تو
واقعاً
آره. دلش برای کاویان سوخته 
نکنه دلش نرم بشه
نه بابا. شما دخترا از شمر هم سنگ دل تر هستین اونوقت الکی اسم ما پسرا بد درفته
پوزخند زدم: آره تو یکی راست می گی
رفتم توی سالن و نشستم کنار خاله و همان حرف هایی را که دلم می خواست بشنود بهش گفتم. خاله پشت دستش را خاراند. همان جایی که من دست گذاشته بودم. بعد کیفش را انداخت سر کولش و گفت: من دیگه مزاحم نمی شم. ولی زنگ بزن به کاویان حتماً
مامان از جا بلند شد و گفت: صبر کن کیک پخته بودم دیروز. هیشکی دلش نکشید بخوره. ببر برای پارسا
ظرف در داری را برداشت و چند تکه کیک را به زور چپاند توی آن و داد دست خاله. صدای دینگ دانگ آسانسور که آمد مامان پاورچین تا دم اتاق سروین رفت و بعد برگشت سراغ تلفن و شماره کاویان را گرفت.
کاویان دراز کشیده بود روی تختش و آهنگ غمگینی هم گذاشته بود و در سکوت به سقف خیره شده بود. وقتی شماره خانه ما را دید هیجان زده از جا بلند شد و گوشی را جواب داد اما صدای مامان را که شنید از هم وا رفت. دوباره ولو شد روی تخت: بله خاله جان
مامان با انگشت سیم تلفن را کمی باز کرد و پرسید: خوبی عزیزم؟
نه
خاله جان زنگ زدم با هم راجع به سروین حرف بزنیم
بفرمایید
مامان کمی مکث کرد. شاید نمی دانست راجع به سروین چه جور باید حرف بزند که نه کاویان ناراحت شود و نه دخترش بی شخصیت شود. بالاخره نفس عمیقی کشید و گفت: کاویان جان، سروین یه کم سر به هواست. یه کم هم لجباز. می دونی خاله من از خدام بود شما با هم زندگی تون رو بسازید ولی می بینی که پاش رو کرده توی یک کفش و می گه ما به درد هم نمی خوریم. خاله جان من ... بعد از رفتن سارا ... خب دیگه نمی تونم خیلی بهش سخت بگیرم....بدتر لج می کنه.... نمی دونم....نمی تونم از جانب خودم قول بدم که یک روزی عقلش برمی گرده سرجا اگر مطمئن بودم حتماً بهت می گفتم صبر کنی
من تا هروقت بشه صبر می کنم. به خدا خاله راست می گم
می دونم عزیزم. کی بهتر از تو ولی بدبختی من اینه که نمی دونم توی دلش چی می گذره...الکی قول بدم به تو که چی بشه... تو هم که خوش بر و رو . درس خونده...آینده ات هم که خدا رو شکر معلوم...این قدر دختر خوب هست که تو یک دل که نه صد دل عاشقشون بشی....چرا بیخود بشینی به انتظار.... ها؟
ولی من دوستش دارم خاله. به مامان هم گفتم.من دیگه زن نمی گیرم
مامان از حرف کاویان خنده اش گرفت. او هرچه بود یکی دو پیرهن بیشتر از ما پاره کرده بود و می دانست این حرف ها مخصوص جوان های بی تجربه است ولی نمی خواست به روی کاویان بیاورد. شمرده گفت: باشه خاله جان. حالا کی گفته همین فردا برو زن بگیر. سربازیت هم که مونده. برو سربازی و برگرد...از این ستون تا اون ستون فرجه
یعنی ممکنه سروین ....
نه قربونت برم. می گم یک مدت دیگه این چیزها که از سرت افتاد خودت هم می فهمی صلاحت چیه. حالا گیرم که سروین رو مجبور کردم بشه زن تو. چه فایده؟ وقتی راست راست برگشته به خودت گفته دوستت ندارم. فردا اون قدر بگو و مگو پیش میاد که از هم سیر می شین. بعد پشیمونیش می مونه برای خودتون....
شما باهاش حرف بزن...من قول می دم کاری کنم خوشبخت بشه. به خدا خاله هرکاری بخواد می کنم
وای کاویان جان قربون شکل ماهت بشم این جوری می گی من بیشتر ناراحت می شم. من می گم فراموشش کن تو می گی ....
بگذار با خودش حرف بزنم. جواب تلفن هام رو چرا نمی ده؟
خیلی خب من باهاش حرف می زنم. اگه قبول کرد می گم زنگ بزنه بهت خوبه؟
مرسی خاله
قول نمی دم حتماً زنگ بزنه ها
شما حرف بزن.من می دونم لج کرده 
مامان کلافه و عصبی بود. نمی دانست با سمج بازیهای کاویان چه کند. آهی از سر کلافگی کشید و گفت: باشه. حرف می زنم
کی؟ امشب حرف بزنید خاله
حالا حالش خوب نیست. فردا.کاری نداری خاله جان؟
دیگر حرفی نمانده بود. کاویان ناامید خداحافظی کرد و مامان نفسی از سر آسودگی کشید. 
هومن گفت: عجب پیله ای. مامانت مونده به سروین چی بگه
مامان من کلاً خیلی زود نرم می شه. مشکلش همینه
هومن شانه ای بالا انداخت و از پنجره پرکشید. دلم می خواست همراهش می رفتم ولی نگران بودم. یک چیزی نگرانم می کرد که نمی دانستم چیست.رفتم پشت پنجره اتاقم، که حالا مال سروین بود. نشستم کنار خواهرم و آرام گفتم: پاشو دیگه حالا هرکی ندونه فکر می کنه یه عزیزی رو از دست دادی.
بعد به جای سروین به جوک بی مزه ام خندیدم.

عروس مرده
فصل دوم: دور راهی
بخش چهل و چهار
زمستان به نیمه رسیده است. همیشه توی این وقت سال ما سرمان خیلی شلوغ بود. پیرمردها و پیرزن ها که سست بودند و نحیف می لغزیدند و بعد نالان و افتان و خیزان می رسیدند به بیمارستان. زیر دست ما و اگر خوب بهشان می رسیدیم که دعامان می کردند و اگر دردشان زیاد بود یا کسی نبود عوضشان کند نفرینمان می کردند. یکی از همان سال ها، یادم است پیرزنی را آوردند که مچ دستش شکسته بود و گردنش مو برداشته بود. بی اختیاری داشت و خیلی هم وسواس بود. نمی توانست تکان بخورد. خودش را خیس می کرد و بعد زار زار گریه می کرد چون پرستارها سرشان شلوغ بود. یک شب که پشت استیشن نشسته بودم و احسان بی خوابی هایم را با حرف هایش جبران می کرد دیدم لخ لخ کنان دارد خودش را می کشد سمت دستشویی. همان طور که از راه رفتن زجر می برد و اشک می ریخت رفت تا آنجا. خمیده بود و موهای کوتاهش حلقه حلقه شده بودند پشت سرش. به احسان گفتم: تو خوابت نمی آد؟صدایش خواب آلود بود یا ... هرچه بود آرام حرف می زد وقتی گفت: برم که بخوابی؟
چشمم به پیرزن بود و لک و لک کردن و هن و هن نفس کشیدنش. گفتم: نه. باید برم. کار....
نفس عمیقی کشید: نصفه شبی؟ یه مورفین بزن همشون برن فضا....
خنده ام را خوردم. پیرزن سر خورد و پخش زمین شد. قلب من هم همراهش....گفتم: خدافظ
و جوابش را نشنیده دویدم تا توی چارچوب در. خیلی لاغر بود. خیلی چروکیده اما لَخت و سنگین. نگاهم کرد و بغضش ترکید. دوتا چشم گرد و سیاهش دو دو می زدند. بلندش کردم و دست روی شانه رفتیم تا توی حمام. کمک کردم لباسش را بیرون بیاورد. خودش را آب بکشد. لباس تمیز آوردم تنش پوشاندم و برگشت توی تختی که خودم ملافه های خیسش را عوض کرده بودم. و چند دقیقه بعد مثل یک جوجه گنجشک باران خورده زیر ملافه ها به خواب رفت و دیگر بیدار نشد.
خیلی غصه اش را می خوردم و یادم است همان شب برایم دعا کرد عاقبت به خیر شوم که هنوز نشده ام. ولی دلم می خواهد اگر صلاح میترا این است که بشود زن محسن، این یک دعا را یاد خدا بیاورم و بگویم اگر هنوز اعتبار دارد در حق میترا مستجابش کن.
دلم گریه می خواهد. اشک و یک نفس که بریده بریده از سینه ام بیرون بریزد و چقدر دلم برای خودم می سوزد. برای خودم که مرده ام. کنار قاتلم روزگار می گذرانم. به چشم خودم عاشق شدن شوهرم را میبینم و .... می بینی خدایا، غیر از آن دعاها یک دل شکسته هم دارم.... این هم باشد برای دنیای زنده هایی که دوستشان دارم.
هومن مانده است پیش پدرش. پیش سپیده و می گوید دلم شور می زند. خنده ام می گیرد که آن بیچاره هم بی داشتن دل توی سینه، دلشوره گرفته است. او هم اگر چیزی داشت حتماً پیش کش می کرد. برای باغبان پیرشان که عاقبت به خیر شود هرچند نمی دانم خودش چقدر به دعای خیر نیاز دارد اما هرچه باشد احتیاجش کمتر از صباحی است که خرمن خرمن آتش جهنم برای خودش درو می کند.
دیروز دوباره مادر محسن رفت بیمارستان. میترا هم بود. همه بودند. مادر محسن میترا را از دور برانداز کرد. لبی برچید و پشت چشمی نازک کرد و رفت. 
نپسندیده بود. از همان اول هم معلوم بود دلش غنج می زند برای شیربرنجهایی که توی هفت دست چادر بقچه شده اند. معلوم بود که چشم های شوخ و ابروهای نازک میترا به دلش نمی نشیند. آرایش ملیح روی لب ها و گونه هایش که بماند. 
حتی صباحی هم فهمید که میترا پسند نشده است اگرچه از قبل خاطرش جمع بود. داشت نسخه می نوشت. پوزخندی زد و سرش را همان طور که خم بود روی کاغذ مثل بز تکان تکان داد.
میترا دلش به هم پیچید. طاقت نیاورد. این طوری؟ رفت یک گوشه دنج و شماره محسن را گرفت. منقلب بود. دست هایش می لرزیدند و صدایش هم موج داشت انگار. موج یک طوفان. محسن هم نگران بود. می دانست مادرش رفته برای پرس و جو و تحقیق. گوشی را جواب داد: بله عزیزم؟
میترا ولی حال قلوه دادن نداشت به دلبری های محسن.یک راست رفت سر اصل مطلب: شما همیشه همین طور می رین پرس و جو؟
محسن نگران شده بود. دست هایش می لرزید. از گوشه چشم به میزهای دور و بر نگاه کرد و راه افتاد طرف راهرور. 
میترا منقلب گفت:الو با تو هستم
محسن ایستاد میانه راهروی تاریک و بلند: باشه. صبر کن نمی تونم حرف بزنم
میترا امان نداد: مادرت اومده بود بازار چغندر بخره یا اومده بود قد و وزن من رو اندازه بزنه؟
چی شد مگه؟ چیزی گفت؟
کاش می گفت. دو متری من نرسیده رفت. حتی نیومد جلو سلام کنم. این یعنی چی؟ آبروم رو پاک برد جلو همکارها. سه روزه هی میاد سرک می کشه توی بیمارستان. خیلی زشته محسن می دونی؟ خیلی زشته
محسن حرف نمی زد. فقط می شنید. شاید هم می خورد. چپ و راست سنگینی حرف های میترا می خورد توی سرش و سرخ و سرخ تر می شد. 
بالاخره میترا از جوش و خروش افتاد. محسن گفت: من معذرت می خوام. من از جانب ایشون معذرت می خوام حالا دیگه حرص نخور
میترا ساکت ماند. لب هایش را به هم سایید و با انگشت میان دو ابرویش را مالید. می دانستم دارد به چی یا به کی فکر می کند: صباحی
ولی کاش کمتر دلخور می شد. کمتر داد می زد. کاش می فهمید صباحی پشت سرش پرونده درست کرده به چه بزرگی و داده زیر بغل مادر محسن. 
هنوز حرفشان تمام نشده بود که مادر محسن رفت پشت خط پسرش. محسن مانده بود میان یک بند بلند. روی یک دره بزرگ. کافی بود یکی از دو سر بند را بکشند تا بیفتد. من و من کنان گفت: میترا عزیزم الان با من کار دارند. عصر میام می بینمت. باشه؟
میترا آرام شده بود. قبول کرد و محسن تلفن مادرش را جواب داد و دهان باز نکرده دوباره آتش به رویش گشوده شد: محسن الو؟ مدیونی اگر نگی کی همچین لقمه ای برای ما گرفته
چی شده عزیزجون؟
چی می خواستی بشه؟ ما کجا بی آبرویی کرده بودیم که همچین عروسی نصیبمون بشه؟
محسن سرد شد. گرم شد و نمی فهمید چه شده است. نمی دانست چرا دو طرف در ملاقات اول این طور به هم تاخته اند. 
هومن هم نبود. گورش را واقعاً گم کرده بود. گورش را کنار من خالی گذاشته بود و بیشتر از هر وقتی دلم می خواست برگردد حتی بیشتر آن لحظه ها که احسان به سروین فکر می کرد. 
محسن رفت توی اتاق بایگانی: درست حرف بزنید ببینم چی شده
هیچی می خواستی چی بشه. رفتم بیمارستان. دو روزه از هرکی می پرسم من و من می کنند. درست حرف نمی زنند ببینم این دختره از کجا آمده، اصل و نسبش چی هست. فقط یک وری می خندند و نیششون باز می مونه انگار که استغفرالله درباره یک زن ... خراب پرس و جو کرده باشم
محسن طاقت نیاورد: چی می گی شما مادر من. این حرفها چیه؟
من چی می گم؟ تو بگو ببینم کی این لقمه رو برات پیچیده تا معلومش کنم
خب بگو چی شنیدی. سکته نده من رو بیخود
مادر محسن.... شاید بهتر باشد بگویم حاج خانوم... این طوری هم بهش می آید. چادرش را محکم گرفت توی صورتش و ساکت ماند تا دو مردی که از کنارش رد می شدند دور شوند بعد شمرده شمرده گفت: اگر بعدش می فهمیدی و سکته می کردی خوب بود؟ 
چی رو می فهمیدم؟
خبر داری این دختره با دکترهای اونجا سر و سر داره؟ نه با یکیشون ... با همشون
محسن کجکی خندید. انگار که همان لحظه سکته کرده باشد. صدایش بریده بریده درآمد: چی می گی مادر جان. این حرفا چیه؟
این حرفها چیه؟ پرونده داره...رفتم پرسیدم. گفتم ما آبرو داریم. خانواده داریم. مدیون هستین اگر نگین این خانم چه جوره...گفتند تنها زندگی می کنه. چندباری هم دیدن با این و اون بیرون می گشته بقیه اش هم الله اعلم
کی گفت؟ این حرف ها رو کی گفت. شاید دشمن داره. هر حرفی رو که نباید الکی قبول کرد ....
می گم رفتم پیش یه آدم معتمد. رفتم عقیدتی....گفتند حاج خانوم شما معلومه اهل خدایی. این دختر وصله تن شما نیست
پیشانی محسن عرق نشست. زبانش سنگین شد. حس و حالش را می فهمیدم. فقط گفت: باشه. خداحافظ
دستش می لرزید. نمی دانست به کی زنگ بزند. یا با کی حرف بزند. با خود میترا؟ 
اتاق بایگانی تاریک بود، مثل دل خیلی ها.... و من امید داشتم دل میترا چرک نشود. تاریک نشود. ابری و غصه دار نشود. 

عروس مرده
فصل دوم: دور راهی
بخش چهل و پنج

سه روز است که همه از خواب و خوراک افتاده اند. این شبکه به هم پیوسته خانواده ام که آخرین گرهش می رسد به خانه ی هومن در هم پیچیده.
مامان با سروین حرف زد. باز هم دعوا شد. سروین کم طاقت و لوس شده است. شاید هم دلتنگ. نمی دانم به چی احسان دلخوش کرده است. به سیگار کشیدن هایش؟ به دست لرزانش؟ یا به دیوانگی های وقت و بی وقتش؟ 
از آن طرف کاویان جوم نشسته و جز آهنگ های ماتم زده هیچی گوش نمی کند. غذا خوردنش هم شده یکی دو لقمه سرپایی و برگشتن توی اتاقش.
از این عشق ها سردر نمی آورم. از این دل بستن های یک دقیقه ای و غصه خوردن های ماهی به سالی. سروین غصه ی شوهر من را می خورد که شش ماهی یا فوقش هشت ماهی بیشتر از قبل می شناسدش و کاویان غصه ی سروین را که یک عمر فقط توی خیال دستش را گرفته است. هومن اگر بود می گفت توی خیال فقط دست را نمی گیرند. 
ولی حالا که باید باشد و حرف بزند، نیست. کم کم دلم برایش تنگ می شود. برای قاتلم دلتنگ می شوم. می دانم کجاست. رفته خانه خودشان و با من هم حرف نمی زند. سپیده برگشته است. دیدم که شکم سنگینش را به زحمت حمل می کند و بااحتیاط از کناره خیابان راه می رود مبادا پاهای لاغرش سر بخورند و دردانه اش اذیت شود. 
مجید هم بی خواب و خوراک شده، زنش از همان روزی که خبر شد سپیده ای در کار بوده ول کرده رفته همراه دوتا بچه اش و نشسته تا تکلیفشان را خبیری معلوم کند. اگر مجید پولی داشت لابد چشم انتظار مردن خبیری نمی ماند. 
میترا و محسن حتی از این ها هم کلافه تر هستند. هردوشان قهر کرده اند. میترا به بهانه رفتار حاج خانوم و محسن به خاطر حرف های حاج خانوم. آتش بیار معرکه هم صباحی پست فطرت است. 
این وسط فقط حال احسان خوب است. خوب که نه، غمگین ملایم است. این اسم را خودم روی حالش گذاشتم. غمگین است اما ملایم. می خندد ولی ملایم. آه هم می کشد ولی کم رنگ. توی حال خودش است. سوار ماشین می شود و پرسه می زند توی خیابان های شهر. گاهی هم نزدیک همان جایی که سه سال و هشت ماه پیش من را ازدست داد. بیشتر شب ها بیرون می زند. وقتی همه خوابند، می آید توی مارپیچ های شهر بی خوابی هایش را تلف می کند. می دانم که خواب هومن را می بیند و بعد گریان از خواب می پرد. عرق کرده میان سرمای زمستان از خواب می پرد، کتش را می پوشد و می زند به دل تاریکی. گاهی کنارش می نشینم و همراهش آه می کشم و آهم میان دود سیگارش محو می شود. این روزها بیشتر. این روزها که همه مان تنها شده ایم من بیشتر کنار احسان هستم. نمی دانم به سروین هم فکر می کند؟ توی این تاریکی ها که تیرچراغ برق ها هم نورشان کم رمق شده است، اسم سروین قلب یخ زده اش را تکان می دهد؟ دست می کشم روی انگشت های کشیده اش و تصور می کنم که داغی اش ریشه دوانده توی رگ های سنگی ام. بعد پروانه می شوم. می روم بالا. بالاتر از سقف ماشینش و از آن بالا می بینم که تک و تنها میان آن سمند سپید نشسته و توی جاده می راند. جاده باریک می شود. مار می شود با خال های سرخ و سفید دو سوی تنش. سمند احسان نقطه می شود. گم می شود و من چشم می بندم و غوطه می خورم میان سیاهی و خدا را صدا می کنم. خدایی که هیچ وقت به اندازه این سه سال و هشت ماه ازش دور نبوده ام. گم شده است و من هنوز امیدوارم دعاهایم را بشنود.
اصلاً وجود داره؟
صدای هومن است. برمی گردم و می بینم کنارم ایستاده است. 
کجا ...
پیش مجید... بیا می خوام یک چیزی رو ببینی
این وقت صبح؟ توی این گرگ و میش
ول کن این شوهر وامونده رو بیا ....
سر می خورم توی هوا و موهایم دنبال سرم پریشان می شود: کجا؟
می رویم دنبال سر هم. سپیده را می بینم. یک نان گرم روی دستش گرفته با یک پاکت شیر. مگر کسی نیست برود به جایش خرید کند؟
خودش می خواد بره. بابام نهیب زد تنهایی خطرناکه
خطرناکه؟
هومن انگشت دراز می کند و من پشت درخت ها سایه دو مرد را می بینم. یکیشان... نه ... می شناسم...هردوشان را می شناسم. 
برادرهات؟
بیا دیگه
می روم پایین. سپیده نزدیک در می شود. مجید را می بیند. می ایستد. نان از دستش می افتد. درست نزدیک رشته ی سیاه مورچه ها. هردوشان نزدیک می شوند. یکی دستش را می گیرد. آن یکی دهانش را. اگر هم می خواست نمی توانست تقلا کند. بچه اش رسیده، توی شکمش جا خوش کرده و نمی گذارد مادرش سبک دست و پا بزند. دلم برایشان می سوزد. برای سپیده و بچه اش.
هومن می گوید: خداکنه نکشنش
زل می زنم به نیم رخش. به طوق دور گردنش. این همان هومن است؟ 
صدای خش خش برگ ها هم نمی آید. باران خفه شان کرده است. می برندش نزدیک ماشین. خم می شود. وحید در را باز می کند. مجید هلش می دهد توی ماشین. سپیده می افتد روی شکم و بعد عق می زند. در را می بندند. مجید کنارش نشسته است. دستش روی گردن سپیده است. فشارش می دهد پایین. وحید دور می زند و از آنجا می روند. هومن کنارم ایستاده است. از این بالا ماشین ها هیچ فرقی با هم ندارند. سمند احسان با این یکی. هیچ کسی نمی فهمد توی این ماشین ها چه قصه هایی می گذرد. جز ما که مرده ایم و خدا که...
نیست. مطمئنم
رو می گردانم از هومن و پر می کشم سوی قبرستان. کاش می شد مثل جنازه ام زیر خاک می پوسیدم. کاش...

عروس مرده
فصل دوم: دور راهی
بخش چهل و شش
دیروز، روز بدی بود. دیدن سپیده به آن حال ناراحتم کرد. کاش می شد به خواب کسی رفت. کاش می توانستم کسی را خبر کنم. باران می بارد و من غمگینم. می بینم که سقف شهر سیمانی شده است. دود در سیاهی ابرها دویده و مردم سر در گریبان می روند. هومن نشسته لبه پنجره. می گوید: دلم سیگار می خواد
اگر زنده هم بودی کار خوبی نبود
فقط برای شوهر تو خوبه؟
نه
احسان کنارمان ایستاده و مثل ما زل زده به سقف آسمان. قدم می زند و گاهی هم بی حواس پکی به سیگارش می زند. هانیه آن پایین کنار مادرش نشسته و با هم نقشه می کشند. نقشه می کشند برای دختر تازه ای که برای احسان پیدا کرده اند. که چطور به احسان بگویند. که چطور آن دختر را برسانند به شوهر من. خیلی هم زیاده خواه نیستند. دختر خوبیست. من دیدمش. سربه زیر است و ساکت. کم می خندد. کم حرف می زند و من هم می دانم که کم است. برای شوهر من کم است. رفتارهایش شبیه من است ولی من نیستم. من کم حرف می زدم ولی به قول احسان خوب حرف می زدم. شیرین....
باز افتادی به تعریف از خودت؟
خنده ام می گیرد. راست می گوید.
من نمی تونم با خودم خلوت هم بکنم؟ تو باید بپری وسط فکرهای من؟
خب پس بگذار درباره فکرهای شوهرت حرف بزنیم
نمی خوام
پس اینجا چه غلطی می کنیم؟ 
تو چه غلطی می کنی؟ برو پیش بابات. بیچاره نگران و ویلون مونده. خبر نداره سپیده کجاست
خوب هم می دونه
از کجا؟
حالا صبر کن ببینی چه آشی پخته برای اون دوتا جَلَب
احسان آمد کنار پنجره و من حواسم رفت به دستش که ستون شده بود لبه پنجره و می لرزید. هانیه پشت در بود. تقه ای به در زد. احسان سیگار را انداخت پایین و به همان حال ایستاد: بله؟
هانیه دستگیره را چرخاند و تک سرفه ای زد. احسان از کنار پنجره دور شد با دست هوا را تکان داد و دامن من هم به تلاطم افتاد. هانیه نشست لبه تخت: کی می خوای ترک کنی؟
احسان زل زد به چشم های خواهرش.
هومن گفت: تو دلش می گه وقتی مردم. راست می گه. اون موقع اگه هم بخواد نمی تونه بکشه
هانیه در ادامه سکوت احسان ادامه داد: زیر چشم هات گود افتاده. به خاطر خودت می گم احسان
احسان خندید. نشست کنار خواهرش: خب ... شروع نکن... کاری داشتی؟
هانیه رفت کنار پنجره ایستاد اما روبه روی برادرش: آره. کار مهم. مامان می گه بگذار خودم بهش بگم ولی می دونم اگه بشینم به انتظار مامان یک سال دیگه شاید تازه اون هم شاید حرف بزنه
احسان یک راست رفت سر اصل مطلب: خودم می دونم چی می خوای بگی. نه
یعنی چی نه. تو چته احسان؟ سی رو رد کردی دیگه. الان باید یه بچه هم داشته باشی
اگه به این چیزاست که تو جلوتری
من ... اون هم هر وقت خدا خواست ... ببین نمی گم همین فردا بزن و بکوب راه بنداز ولی حداقل یک نظر ببین شاید خوشت اومد؟
احسان ساکت ماند. منتظر بودم هومن به جای او حرف بزند و زد: خوشم نمیاد
گفتم: کاش می اومد
هانیه گفت: ها؟ ساکتی. دختره همسایه ماست. فردا زنگ بزنم بیاد خونه مون تو هم ببینیش؟ به خدا مطمئنم اگه ...
ول کن هانیه تو هم. همه بدبختی های عالم رو حل کردین فقط مونده زن دادن من؟
آره. فقط همین یه کار مونده
ساکت شدند. هردوشان. موتوری ویراژ داد و از زیر پنجره رد شد. باد سردی وزید و پرده را تکان تکان داد. احسان رفت لب پنجره: خواب آدم رو حروم می کنن. اصلاً مراعات نمی کنن
هنوز بدخوابی داری؟
تو از کجا ...
مامان گفت. می گه نصفه شب می زنی از خونه بیرون. اون بیچاره ها هم گناه دارن. هی تنشون رو نلرزون
باز سکوت نشست میانشان. هانیه کلافه ادامه داد: بگم بیاد فردا؟
بگو بیاد. دیوونه ام کردی
چشمان هانیه پر از خنده شد. گونه احسان را بوسید. احسان سرش را عقب برد: تف مالی نکن برو
هانیه رفت تا خبر خوش را به مادرش بدهد. احسان پوزخندی زد و موبایلش را درآورد. داشت دنبال شماره ای می گشت.
هومن گفت: نمی خواست زنگ بزنه ها. می بینی دست غیب وادارش می کنه زنگ بزنه
به سروین؟
نه بابا
احسان شماره را گرفت. شماره آشنا بود. می شناختمش و چقدر هم که دلم برایش تنگ شده بود. دایی شاهرخ با همان چند برگه توی دستش نشست کنار تلفن و به شماره نگاه کرد. می دانستم آن را نمی شناسد. شاسی را فشرد: بله
احسان شروع کرد به قدم زدن توی اتاقش: سلام. خوبین؟ من ... احسان آصفی هستم...
ابروهای دایی گره خوردند توی هم. داشت فکر می کرد احسان آصفی؟ شوهر سارا؟ همیشه وقتی از چیزی مطمئن نبود زیر لب آن را تکرار می کرد درست مثل همین حالا. بعد گره ابروهایش باز شدند، لب هایش هم همین طور. لبخند روی لب هایش بود چون احسان را خیلی دوست داشت. احسان ولی نگران شده بود. از این وقفه. منتظر بود دایی با لحن سرد حالش را بگیرد. قدم رو توی اتاق می رفت. طاقت نیاورد: شناختین؟
خوبی احسان جان؟ چه عجب بی وفا
احسان آرام نفسش را بیرون داد. نشست روی صندلی گوشه اتاق: ببخشید. سعادت نبود دوباره مزاحم شما بشیم
دایی ریز خندید و دندان هایش از پشت سبیل های بلندش معلوم شدند. سیگار قهوه ای بلندش را گوشه لب گذاشت و همان طور که با فندکش بازی می کرد گفت: اختیار داری احسان جان. چه خبرها؟ خوبی؟ مامان و بابا خوبن؟ شنیدم تیر خورده بودی؟ نگران شدم
بله
الان خوبی
بد نیستم. ممنون. شما چه خبر؟ 
دایی دود سیگار را بیرون داد و کاغذها را گذاشت روی اپن آشپزخانه و رفت تا چایی دم کند:ما هم سلامتی. مشغول کار همیشگی
کتاب تازه چی ترجمه کردین؟
فعلاً هیچی. درگیرم با کلاس های آموزشگاه. وقت نمی گذران برای آدم این جنگولک بازیا
احسان نرم خندید. 
دایی گل گاوزبان بنفش را ریخت توی استکان بلوری اش و آب جوش را گرفت روی آن: خب بگوببینم اصل حالت چطوره؟
لبخند از لب های احسان پر کشید. نمی دانست چه بگوید. ذهنش انگار سفید و پاک شده بود. دایی هم متوجه شد. حرفش را عوض کرد: جانم احسان جان؟ کاری داشتی یا همین طوری یاد من کردی؟
احسان پاهایش را به هم چسباند و تکیه داد به دیوار پشت سرش: هم احوالپرسی هم یه مزاحمت کوچیک
در خدمتم. بفرما
صدای چلیک و چلیک هم زدن قاشق توی استکان شنیده می شد. احسان نفسش را بیرون داد و بعد گفت: راجع به سروین خانم هست
دست دایی ایستاد و برگ های وارفته گل گاوزبان شروع کردند به چرخیدن میان استکان. درست مثل سر احسان که داشت گیج می رفت. چشم هایش را بست و آرام پرسید: الان که اونجا نیست؟
دایی نشست روی تنها صندلی توی آشپزخانه: سروین؟ نه
گفته بود می خواد بیاد پیش شما
دایی لبخند کم رنگی زد: آره. زنگ زد گفت شاید بیام. می بینی همین طور چشم انتظارش موندم ولی انگار امتحان هاش نزدیک بودن دیگه بی خیال دل تنگی من شد بی انصاف
احسان دوباره خندید: خب حالا ایشالا زودتر بیاد. دیدار تازه کنید
ایشالا...ایشالا...می دونی احسان جان، آدم پا که گذاشت توی چهل تازه می فهمه تنهایی چه دردیه. دارم به تو هم می گم یه وقت بلانسبت خر نشی عذب اوغلی بمونی
احسان باز خندید. این بار معذب. دانه های عرق از رستنگاه موهایش جوانه می زد: چشم
خب می گفتی
حقیقتش سروین چندبار به من زنگ زد. بعد از .... فوت ...
خدابیامرزدش 
زنگ زد باهاش حرف زدم. خیلی ناراحت بود. نگرانش شدم ولی هرچی فکر می کنم کاری از دست من ساخته نیست. آخرین بار همش می گفت می رم پیش داییم. اون می فهمه ...
دایی خندید: آخی آخی 
بله....هرچی فکر کردم ذهنم به جایی قد نداد. صلاح هم نمی بینم بیشتر مزاحم خانواده آقای مختاری بشم. گفتم شاید سروین خانم خودش روش نشه با شما حرف بزنه. جسارت کردم زنگ زدم به شما
دایی از دم کرده اش یک جرعه نوشید. منتظر بود احسان حرف بزند ولی او سکوت کرد. استکان را گذاشت روی میز: لطف کردی احسان جان. خودم حدس می زدم این دختر بعد از خواهرش اذیت بشه. به مادرش خیلی سفارش کردم مراقبش باشه ولی خب اون طفلک هم خودش حال و احوال خوبی نداشت
بله...برای همین مزاحم ایشون نشدم. راستش خانم مختاری زنگ زدند به من یک بار خواستند با سروین حرف بزنم. راجع به اون یکی خواهرزاده تون
کاویان...می دونم. من هم گفتم این ها به درد هم نمی خورند ولی کو گوش شنوا...حالا هم که کار من شده جواب تلفن های این ها رو دادن. فرزانه زنگ می زنه گله می کنه از فریده خانم، از اون طرف فریده زنگ می زنه پیغام می فرسته برای فرزانه جون. این وسط ما شدیم چوب دو سر طلا. هر حرفی هم بزنیم آخرش مقصر می شیم. خودم می خواستم زنگ بزنم به سروین ولی صلاح ندیدم الان زنگ بزنم. گفتم یک کم از تب و تاب بیفته بعد سر فرصت باهاش حرف بزنم ببینم درد دلش چیه. کاویان پسر بدی نیست ولی به درد سروین نمی خوره. سروین سربه هوا هست، شیطون هست ولی خیلی عاقله، کاویان هم زبونش نمی شد. این دختر حیفه به خدا. اگر سارای عزیزم نرفته بود، خیلی امید داشتم که سروین به یک جایی برسه ولی خب قسمت این طور بود
احسان دست کشید به پیشانی اش و رطوبت عرق را از پوستش گرفت. آرام گفت: من هم حس کردم به کاویان علاقه نداره. حالا اگر صلاح بدونید، زنگ بزنید بهش. حس می کنم نیاز داره با یکی راحت حرف بزنه
دایی لبخند زد. دم کرده اش را با لذت چشید و بی هوا گفت: خودت چرا حرف نزدی باهاش؟
احسان جا خورد. می دانست دایی خیلی راحت تر از بقیه با هر قضیه ای کنار می آید ولی توقع این سوال را نداشت. من من کنان گفت: حقیقتش... من...خب درست نیست
چرا جانم؟ شما جوون هستین زبون هم رو بهتر می فهمید.... اگر خواسته پیش تو درد دل کنه لابد تو رو محرم دونسته چه عیبی داره؟
گفتم که... هم آقای مختاری ممکنه ناراحت بشه، هم خانواده خودم...خودم هم صلاح نمی بینم
خب اگر پای خودت وسطه که حرفش جداست ولی احسان جان به حرف مردم خیلی هم بها نده، اون وقت از زندگی خودت می مونی. می فهمی که چی می گم
برگشتم به هومن نگاه کردم. 
چیه؟ خب داییت که خر نیست می فهمه اینا همش بهونه است. داره خیالش رو راحت می کنه
احسان لبخند نیم بندی زد: درست ... دلم می خواد کمکش کنم ولی به نظرم شما باهاش حرف بزنید بهتره. هم اخلاق هاش رو می شناسین، هم راحت تر هست با شما
چشم. حتماً 
دیگه مزاحمتون نمی شم پس
قربانت ولی یادت نره چی گفتم. زندگی کن برای دل خودت. اگر هم گذرت به این طرف ها افتاد بیا پیش من، بالاخره یه کلبه درویشی هست چند روزی بد سر کن با ما
احسان دوباره خندید: حتماً حتماً....فقط به سروین خانم نگید من زنگ زدم
اون هم به چشم
خداحافظی کردند و احسان نفسش را سخت بیرون داد. هانیه پشت در بود و شنید برادرش چه می گفت. اخم هایش در هم رفت و برگشت پایین. مادر شوهرم گفت: گفتی بهش؟
هانیه فقط شانه بالا انداخت. مادر شوهرم آه کشید. هومن خندید و من پوزخند زدم

عروس مرده
فصل دوم: دور راهی
بخش چهل و هفت

محسن ایستاده است مقابل خانه میترا، میترا توی خانه است میان اسباب و اثاثیه ای که توی کارتن ها کز کرده اند. گلیم آجری رنگش لوله شده کنار دیوار است و گلدان کریستالش روی کانتر آشپزخانه، آب داخل گلدان زرد شده است و شاخه رزهای صورتی رنگ تیره و خشکیده به یک طرف گردن خم کرده اند. میترا ترسیده است خیلی زیاد و من برایش غصه می خورم. این همه دعا کردم زندگی اش روبه راه شود آخرش رسید به اینجا که میترا از رفتن به محل کار هم ترس داشته باشد که مبادا مادر محسن بیاید و آبروریزی راه بیندازد. 
محسن آن روز بعد از صحبت تلفنی با مادرش تا عصر دور خودش چرخید و وقتی رسید خانه با هم حرف زدند. حرف که نه، مادرش حرف زد و ما شنیدیم. من و هومن و محسن. آن قدر مطمئن از دانسته هایش حرف زد که من هم کم کم داشتم به دوست صمیمی خودم شک می کردم. عصبانی بودم. میترا هرچه که بود و هرکاری که کرده بود حقش نبود به هرزگی متهم شود. او فقط زیادی اطمینان کرده بود. زیادی به داشتن یک عشق امید بسته بود و زیادی هم بدشانس بود. مگر آدم چقدر می تواند بدشانس باشد که حاصل اولین اعتمادش، بشود یکی مثل صباحی؟ که حتی وقتی فهمید اشتباه کرده و پا پس کشید باز هم تاوان بدهد؟ 
محسن حرف های مادرش را شنید اما از میترا دفاع نکرد که من دوست داشتم این کار را بکند. نمی دانم شاید هم تقصیر از میترا بود که همه چیز را به او نگفت.شاید هم اگر از اول می گفت که چه از سرش گذشته محسن کمی مطمئن تر جلو مادرش می ایستاد. 
حالا محسن ایستاده است جلوی خانه میترا و خبر ندارد که میترا باز هم عزم رفتن کرده است. می خواهد خانه اش را عوض کند. می خواهد این دفعه بی خیال هرچه مرد است بشود. می خواهد مثل زن های تارک دنیا سرش را بیندازد پایین و برود سر کار و برگرد خانه اش، چایی دم کند و در آرامش بخورد و گاهی هم با دوست هایش با هرمینه و سروین بروند بیرون گشتی بزنند یا فال قهوه ای بگیرند و قانع باشد. قانع باشد به همین چیزهای ساده. حالا دیگر از هرچه عشق است دل زده شده ولی محسن کوتاه نمی آید. بعد از آن که حرف های مادرش را شنید زنگ زد به میترا و هرچه را که مادرش گفته بود صاف و پوست کنده گذاشت کف دست میترا. 
خب من از محسن توقع بیشتری نداشتم. او بچه است. ساده است و فکر می کند از راه مستقیم زودتر به مقصد می رسد که اشتباه می کند. گاهی باید عاقل بود. حتی دکترها هم وقتی می خواهند به یک بچه آمپول بزنند اول او را آماده می کنند. من این را زیاد دیده ام. آن حرف هایی که به میترا زد آمپول نبود، چاقوی جراحی بود که یک راست فرو رفت توی قلب میترا. 
محسن گفت: مامانم می گه تو بیمارستان با چند نفر دوست بودی راست می گه؟
میترا زبانش بند آمد. لب هایش سفید شدند. فشار خونش افتاد و ولو شد روی صندلی کنار راهرو. اشک دویده بود توی چشمش و رنجیده به صباحی نگاه می کرد که بی تفاوت داشت با کسی در آن طرف راهرو خوش و بش می کرد.
محسن گفت: حرف بزن میترا، این حرفا چیه؟ می گه با هم می رفتید خونه آره؟
طفلک میترا. چه می توانست بگوید. محسن هم راست می گفت هم دروغ. رفته بود ولی نه با چند نفر. دوست هم نبود. فقط عاشق بود. عاشق یک دیو دو سر. 
نفسش را لرزان بیرون داد و گفت: هرجور راحتی. مادر شما که پرونده من رو خوب بررسی کرده. شما هم هرجور راحتی درباره من فکر کن
راستش من دلم می خواست میترا کمی بیشتر از خودش دفاع می کرد ولی آنجا جایش نبود انگار. اگر این کار را می کرد بعدش محسن می رفت و ته و توی صباحی را در می آورد چه می شد؟ محسن فکر می کرد میترا دروغ گو و کلاش است که نبود. من دوست خودم را می شناسم. 
حالا محسن بی طاقت و کلافه ایستاده پشت در خانه میترا و نمی داند زنگ را بزند یا نه؟ میترا جواب تلفنش را نمی دهد چون نمی داند چه جور می شود این رابطه رو به ویرانی را راست و ریست کرد. ترجیح می دهد پای خودش را از ماجرا بکشد بیرون پیش از آن که مادر محسن بیاید و او را از بازی هل بدهد بیرون.
محسن کمی این پا و آن پا می کند و آخرش من و هومن حوصله مان سر می رود. 
هومن می گوید: دِ بزن اون زنگ لامصب رو
محسن انگار حرف هومن را شنیده باشد انگشت دراز می کند و زنگ را می فشارد. میترا از جا می پرد. می رود جلوی آیفون به هوای این که سوپری محله برایش کارتن آورده است: بله؟
محسن این پا و آن پا می کند. زنگ زده ولی حرف نمی زند. میترا دوباره می گوید: بله؟
محسن آرام لب باز می کند:منم محسن
میترا چندبار پلک می زند. هردوشان ساکت ایستاده اند. میترا کنار در چوبی شیری رنگ خانه اش و محسن پشت در بزرگ آهنی. کلاغی قارقار می کند و از روی درخت نارنج توی حیاط رد می شود. 
میترا آیفون را می زند و محسن وارد می شود. پله ها را تند تا بالا می رود. در باز است. از لای در توی سالن معلوم است. وارد سالن می شود و از دیدن آشفتگی توی خانه جا می خورد. میترا نشسته روی مبل. روی مبل سفید رنگ که حالا روکش های آجری رنگش توی کارتون خوابیده اند. 
محسن می ایستد وسط سالن: داری اسباب کشی می کنی؟
لحنش طلب کار است. مثل صاحب خانه ای که توقع ندارد مستاجرش بی خبر برود. میترا نگاهش می کند: موعد اجاره سر اومده
محسن می رود رو به روی میترا می ایستد. با همان نگاه های طلب کار. با همان لحن طلبکارتر: بی خبر؟ 
میترا توجهی به او نمی کند. به طلبکاری هایش، در عوض می پرسد: کاری داشتی؟
محسن منتظر همین سوال بود. می نشیند روبه روی میترا: چرا جواب تلفن هات رو نمی دی؟
فکر نمی کردم کار واجبی داشته باشی
فکر نمی کردی؟ چرا داشتم. تو باید جواب اون سوال آخرم رو می دادی
میترا خشمش می گیرد. دوباره تندتند پلک می زند. سعی می کند نفس کشیدنش را کنترل کند ولی تپش قلبش نمی گذارد. دندان هایش را محکم به هم می فشارد. من هم از این «باید» عصبانی شده ام. 
هومن به تمسخر می گوید: یکی نیس به خودش بگه تو که باید باید می کنی چرا به به اصل کاریه باید نمی گی
نگاهش می کنم. به قول مامانم هرکی به فکر خویش است. او هم جوش پرونده خودش را می زند. 
میترا حرف نمی زند و محسن فکر می کند حق با خودش است. می نشیند رو به روی میترا، مثل بازپرسی که جلوی متهم نشسته باشد. دست هایش را در هم گره می کند: حالا بگو
میترا کنترلش را از دست می دهد. صدایش نمی لرزد ولی من خوب از دلش خبر دارم که دارد می جوشد. می دانم که توی این چند روز چقدر به محسن فکر کرده است. به حرف های شیرینش. به احترام گذاشتن هایش و حالا می بیند نقاب افتاده است. 
هومن می گوید:حتماً این رو هم می دونی که الان داره فکر می کنه مردها همشون عین هم هستن
می دانم. 
میترا می گوید: خب. چی می خوای بدونی؟ که با چند نفر بودم؟ چه طوری بودم؟ چندبار اومدن خونه ی من؟ این ها رو می خوای بدونی؟
محسن جا می خورد. دستپاچه می شود. توقع داشت میترا از خودش دفاع کند. لحن طلبکارش با حرف دلش نمی خواند. ولی سعی می کند جا خوردنش را پنهان کند. عصبی می گوید: آره
میترا حالا کمی آرام تر شده است. این جواب آرامش کرده است. مطمئنش کرده است. مطمئن از این که محسن هیچ فرقی با بقیه ندارد. لب باز می کند: چند نفر نبودند. یک نفر بود
بعد بلند می شود می رود کاغذی را که صباحی امضا کرده بود می آورد پرت می کند جلوی محسن.
محسن با چشم های مبهوت زل می زند روی دست نوشته صباحی و اثر انگشت و امضای او. میترا می گوید: حالا بلند شو برو
محسن به میترا نگاه می کند. هنوز هم طلبکار است ولی دلش نمی خواهد برود. 
هومن می گوید: هنوز دلش پیش میتراست
می دانم. دل که این چیزها سرش نمی شود. دل اگر اسیر باشد به این راحتی ها پای حرف های عقل نمی نشیند. 
محسن می گوید: باید به خودم می گفتی
میترا کاغذ را از جلوی محسن برمی دارد. چشمش می افتد به میز شیشه ای که لایه نازک خاک کدرش کرده است. دل خودش هم کدر شده است. نفس می کشد تا اشکش پایین نیاید: واسه همین بود که گفتم صبر کن. می خواستم بگم ولی دیر شد
محسن می خواهد حرفی بزند ولی میترا نمی گذارد: گفتم که دیر شد. نمی خواد چیزی بگی. مادرت حق داره برای پسرش یک زن نجیب و سر به راه بگیره. خودت هم همین رو می خوای. حالا برو
محسن بلند می شود. به میترا که چشمش را دوخته به زمین زل می زند. بعد چشم می گرداند توی خانه، به گل های پلاسیده خودش که هنوز توی گلدان هستند. می چرخد طرف در و بیرون می رود.
خانه ساکت و درمانده است مثل صاحبش. میترا می رود توی اتاق خواب و سعی می کند به هیچ چیز فکر نکند. دراز می کشد پایین تخت و لبخند غمگینی می زند و می خوابد.
ساعت یک بعد از ظهر است و میترا دلش خواب می خواهد. یک خواب عمیق و طولانی

درباره :
برچسب ها : رمان عروس مرده ,
بازدید : 493 تاریخ : سه شنبه 03 دي 1392 زمان : 15:16 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 9
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 589
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 166
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 589
  • بازدید ماه : 589
  • بازدید سال : 589
  • بازدید کلی : 11,707,161
  • مطالب