close
تبلیغات در اینترنت
رمان حکم دل قسمت ششم
loading...

رمان فا

کم کم زانوهام به خاطر اون طور نشستن درد گرفت. یه کم پاهام و دراز کردم ولی اون قدر فضا کوچیک بود که نمی تونستم راحت بشینم. سر بهراد پایین افتاده بود. فهمیدم خوابیده... تشنه م شده بود. کوله پشتی رو باز کردم و یه بطری آب بیرون اوردم. چشمم به لباسی که زیر بطری بود افتاد. با کنجکاوی بیرون…

رمان حکم دل قسمت ششم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2871 یکشنبه 10 فروردين 1393 : 11:11 نظرات ()

کم کم زانوهام به خاطر اون طور نشستن درد گرفت. یه کم پاهام و دراز کردم ولی اون قدر فضا کوچیک بود که نمی تونستم راحت بشینم. سر بهراد پایین افتاده بود. فهمیدم خوابیده... تشنه م شده بود. کوله پشتی رو باز کردم و یه بطری آب بیرون اوردم. چشمم به لباسی که زیر بطری بود افتاد. با کنجکاوی بیرون کشیدمش. یه چادر عربی بود. نمی دونم چرا ترسیدم و چادر و توی کوله چپوندم... دستام و دور بازوهام حلقه کردم... با چشم های گشاد شده به کوله پشتی زل زدم..................................................


به لبه ی سیاه چادری که ازش آویزون بود... قلبم محکم توی سینه می زد... یاد همه ی اون چیزهایی افتادم که زیر پل خوابیدن و بهش ترجیح داده بودم...دوباره همه ی اون چیزها به مغزم هجوم اورد...
کتی... اسم اون دختره چی بود توی مدرسه که سی دی آهنگ به دوستاش می داد؟... اون آهنگ ها رو یادته که بچه ها توی اردوها... سر زنگ ورزش می خوندن؟... یادته یکی از بچه ها وقتی معلم نداشتید می اومد وسط کلاس و شال گردنش و دور کمرش گره می زد و با ضربی که بچه ها روی نیمکت می گرفتند چه جوری می رقصید؟
براشون بگو... از اون لباس عربی و سکه هایی بگو که با هر ضربه جیرینگ جیرینگ صداش چه لبخندی که روی لب مردها نمی اورد... براشون از اون موقعی بگو که جلوی پای بهراد روی زمین نشستی... دست روی شونه ی شیخ گذاشتی و دورش چرخیدی...
کتی... یادته هر وقت می شستن دور هم از مسافرت هاشون می گفتند؟ از این که با پسرها و دخترهای فامیل کنار هم می شستن و تا خود صبح ورق بازی می کردند؟
براشون از بازی بهراد و شیخ بگو... براشون از چهار تا آس توی دست بهراد بگو... از تک دلی بگو که رو بود... از پسری که با چهار تا آس تو رو خرید...
کتی... یادت رفته بچه ها تولدشون که می شد دعوتت نمی کردند چون بهت بچه مثبت می گفتند؟ یادت رفته از مهمونی ها و رقصشون چیا برات می گفتن؟
براشون بگو... از مهمونی شیخ و قصر طلاییش بگو... از ناهاری که روی میزش چیده بود بگو... یادت نره براشون از اون موقعی بگی که با اون دهن چرب و چیلیش دستت و بوسید... یادت نره براشون از اون دختری بگی که همون شب با خودش خونه اورد و دیگه ندیدیش...
کتی... یادت که نرفته می خواستن به یه مرد سی و خورده ای ساله بدنت؟ کتی یادت که نرفته نمی ذاشتن درس بخونی؟
کتی... انگار همین دیروز بود که علی اومد و با التماس می خواست برت گردونه... کتی انگار نه انگار چند سال از اون دله دزدیهات می گذره... کتی یادت نره همون آدمی بودی که کامی می خواست به خاطرت آدم بشه...
نه... کتی... نگو... همه ش و مثل همیشه بریز تو خودت... آدم های باورشون نمی شه... براشون نگو که می ترسی از بدبختی و بیچارگی مجبور بشی دوباره تو پارک و زیرپل بخوابی... نه... کتی... هیچی بهشون نگو...
لبه ی چادر عربی رو توی کوله کردم و زیپش و با حرص کشیدم و بستم.
لنج وایستاد... تکیه م و از دیوار گرفتم... دوباره قلبم داشت محکم می زد. یعنی گشت نگهمون داشته؟ نگاهی به بهراد انداختم. سرش روی شونه ش افتاده بود. با یه اخم عمیق روی صورتش خوابیده بود. خواستم بیدارش کنم... ولی... بی خیالش شدم.
گوشم و به در چسبوندم. منتظر بودم که صدای کشیده شدن کمد و روی زمین بشنوم. صدای تقی شنیدم و فهمیدم در کابین باز شد. قلبم توی سینه فرو ریخت. دوباره برگشتم و بهراد و نگاه کردم... هنوز خواب بود... صدای قدم هایی رو از پشت در شنیدم. صدای حرف زدن می اومد... نمی فهمیدم فارسیه یا عربی...
دوباره صدای تق در و شنیدم... دیگه صدایی از پشت در نمی اومد.. رفته بودن. نفس راحتی کشیدم... سرجام صاف نشستم. مفصل زانوهام از درد داشت منفجر می شد. با دستم یه کم پامو ماساژ دادم. بهراد چطوری این قدر راحت خوابیده بود؟
کم کم چشمام گرم شد... خواب دیدم توی یه قایق کوچیک وسط دریام... موج های بلند محکم به تنه ی قایق می خورد و سرتاپام رو خیس کرده بود... صدای بلند رعد و برق رو که شنیدم دستم رو گوش هام گذاشتم و جیغ کشیدم. یه دفعه مامانم بالای سرم ظاهر شد... با دست محکم توی کمر و شونه هام می زد و گفت:
دختره ی عفریته... گذاشتی رفتی تا برای مردها تو رستوران با شکم لخت عربی برقصی؟ ... خدا منو بکش... منو بکش...
سرمو با دست چسبیدم و جیغ کشیدم... یه دفعه مامانم غیب شد... چشمم به قایق کناری افتاد... شادی ساکت و آروم توی قایق نشسته بود... قایقش با سرعت داشت ازم دور می شد... جیغ زدم: شادی!
نشستن لبه ی قایق و با دست پارو زدم تا به شادی برسم... جیغ زدم.. صداش کردم... ولی شادی با دهنی نیمه باز مات و متحیر نگاهم می کرد... یه دفعه یه کشتی بزرگ ظاهر شد... آب رو شکافت و موج بزرگی درست که محکم به قایقم خورد... یه گوشه پرت شدم... چشمم به عرشه ی کشتی افتاد... شیخ رو دیدم که با عبای سفید وایستاده بود و با خنده نگاه می کرد... با صدای بلند گفت:
انا احبک ... حبیبی... انت وسیم... ( من دوستت دارم عشق من... تو جذابی... )
جیغی از شدت وحشت کشیدم... یه دفعه شادی با یا لباس عربی زرد روی عرشه ظاهر شد و شروع کرد به رقصیدن... شیخ همین طور که دور شادی می چرخید دستهاش رو توی هوا تکون داد... از دستاش پول و سکه فواره زد... سکه ها روی سر و روی شادی می ریخت و شادی هنوز داشت می رقصید... جیغ زدم:
شادی... شادی... بیا پایین...
یه دفعه از خواب پریدم. بهراد دستش رو دهنم گذاشت و گفت:
آروم... هیس!
جیغی کشیدم که با فشار دست بهراد خفه شد... بهراد گفت:
آروم تر... کتی... منم... من اینجام...
نفس نفس می زدم... چنگی به دست بهراد زدم... دستش رو پایین اورد... نگاهی به دور و برم کردم... احساس کردم لنج وایستاده... دستمو روی قلبم که محکم توی سینه م می زد گذاشتم... عرق سرد روی پیشونیم نشسته بود...
یه دفعه در کابین با صدای تقی باز شد. قلبم توی سینه فرو ریخت. خواستم آب دهنمو قورت بدم که متوجه شدم دهنم خشک شده... صدای پایی رو شنیدم. نگاهی به بهراد کردم... نگاهش به در کابین بود... هرلحظه منتظر بودم کمد با صدای گوشخراشی از جلوی در کنار بره...
صدای مردی رو شنیدم:
این جعبه ها چیه؟
اسی گفت:
خالیه سرکار...
قلبم توی سینه فرو ریخت... سرکار... دستمو جلوی دهنم گذاشتم... چشم های بهراد هم از تعجب و ترس چهار تا شده بود...
مامور گشت گفت:
لنج صیادی برای چی نصفه شب راه افتاده؟ چی جا به جا می کردید؟
اسی با لحنی محزون گفت:
زنم مریض شده سرکار... دارم می رم پیشش... از منزل زنگ زدند و منو خواستند... منم هل کردم و گفتم زودتر خودمو برسونم...
مامور گشت گفت:
معلوم می شه... این کمد چیه اینجا؟


دستمو روی قلبم گذاشتم... اگه ما رو می گرفتند چی؟ منو می بردند پیش مامان و بابام؟ می گفتند با یه پسر توی لنج بودم؟ بابام منو می کشت...
اسی گفت: خالیه سرکار...
احساس کردم صدای تقی که اومد مربوط به باز شدن در کمده... لبم رو گزیدم... بی اختیار داشتم دست بهراد رو با ناخون های بلندم چنگ می زدم... یه دفعه یه ضربه ی محکم به کمد خورد... بی اراده ناخونم رو توی دست بهراد فرو کردم... سقلمه ای محکم به پهلوم زد که به جای زخمم خورد... نفس توی سینه م حبس شد... ناله ای کردم...
سریع با دست جلوی دهنم و گرفتم. یه دفعه مامور گفت:
این صدای چی بود؟
اسی بعد از مکثی با لحنی که حالت چاپلوسانه داشت گفت:
گربه مونه... حتما از کابین کناری فرار کرده پدرسوخته...
صدای تق تقی از در و دیوار کمد اومد... احتمالا مامور داشت دیواره هاش رو چک می کرد... بعد از چند دقیقه ی نفس گیر بالاخره مامور گفت:
بریم کابین کناری...
نفس راحتی کشیدم... بعد از یه ربع دوباره به راه افتادیم.
بهراد دستش رو از چنگ ناخونام آزاد کرد و آهسته گفت: به خیر گذشت...
******
چند ساعت بعد به یه خواب عمیق فرو رفته بودم که صدای کشیده شدن کمد روی زمین و شنیدم. بلافاصله از خواب پریدم. متوجه شدم که متوقف شدیم. بهرادو صدا زدم. اسی درو باز کرد و گفت:
رسیدیم بندر... زود باشید... باید سریع پیاده شیم.
داشتم به سمت در می رفتم که بهراد بازومو کشید و گفت:
یادت که نرفته!
و از توی کوله پشتیش چادرو در اورد و دستم داد. گفت:
اینجا ایرانه...
یاد مامان و بابا و علی افتادم... نگاهم و از چادر گرفتم و گفتم:
نمی تونستی یه روسری بخری؟
بهراد : نمی تونی روی سرت نگهش داری؟ ... راستش... اولین چیزی بود که پیدا کردم.
اسی وسط حرفمون پرید و گفت:
زود باشید دیگه... الان سرو کله ی گشتی ها پیدا می شه.
به سمت در کابین رفتم که اسی زد زیر خنده و گفت:
چند وقته ایران نبودی دختر؟ یادت رفته اینجا کجاست... سرت کن... زود باش.
به ناچار چادر و از دست بهراد گرفتم. چون زیرش مقنعه و مانتو نداشتم قشنگ رو گرفتم. همون طور که به سمت قایق می رفتیم بهراد آهسته گفت:
نمی دونستم این قدر خوب بلدی روی سرت نگهش داری...
پوزخندی زدم و گفتم:
خیلی چیزها هست که تو نمی دونی.
سوار قایق شدیم و به سمت اسکله رفتیم. دوباره از ترس مجبور شدم لبه ی قایق و چنگ بزنم. بهراد با لذت شکافته شدن آب دریا توی شب و نگاه می کرد و لبخندی روی لبش بود. من داشتم از ترس زهره ترک می شدم. قلبم محکم می زد و دستام به لرزه در اومده بود.
قایق به اسکله رسید. بهراد پیاده شد و دستش و برای کمک کردن بهم دراز کرد. بلند شدم و روی زانوهای لرزونم ایستادم. سریع دست بهراد و گرفتم و روی زمین وایستادم. نفس راحتی کشیدم... از شر آب و دریا و قایق و لنج و ... خلاص شده بودم. رومو گرفتم و با اسی به سمت یه وانت قراضه رفتیم... اسی پشت فرمون نشست و بهراد بین من و اون نشست. اسی شروع به رانندگی توی یه جاده ی خاکی و پر تپه چاله کرد. دستمو به داشبورد گرفتم ولی فایده ای نداشت... می رفتیم روی یه تپه ی کوچیک و بعد وانت یه طرفی توی چاله می افتاد... به شدت به سمت چپ و راست پرت می شدیم. بعد پنج دقیقه گردنم درد گرفت و با عصبانیت داد زدم:
یه کم آروم تر...چه خبرته؟
اسی دوباره یکی از اون قهقهه هاش و زد و گفت:
اگه صبح بشه کار شما دو تا زاره...
توی چاله ای پر از آب افتادیم. به موقع در و گرفتم ولی سرم محکم به شیشه خورد.
اسی نیم نگاهی بهم کرد و دوباره خندید... چشم غره ای بهش رفتم ولی نمی تونستم حرفی بهش بزنم... کارمون پیشش گیر بود.
دفعات بعدی برخورد سنگین تکرار نشد چرا که بهراد دستشو دور شونه ام حلقه کرد و محکم منو به خودش چسبوند و حفاظم شد تا با هر برخوردی به سمتی پرت نشم.
از جاده ی خاکی که دور تا دورش درخت های کوتاه بود گذشتیم. خورشید تازه داشت طلوع می کرد که به یه آبادی رسیدیم. یه جاده ی خاکی به چند تا خونه ی کوچیک و پراکنده منتهی می شد. یه پسربچه رو دیدیم که خمیازه کشون با یه دبه آب کنار جاده راه می رفت. از آبادی خارج شدیم و صد متر اون طرف تر کنار یه خونه ی به نسبت بزرگ متوقف شدیم. دیوارهای کاهگلی خونه قلوه کن شده بود. سقف چوبی خونه به نظرم در حال ریزش بود. جلوی در حسابی خاکی بود و بوی بدی به مشام می رسید. بی اختیار بینیمو چین انداختم. دنبال بهراد به سمت خونه رفتم. اسی در زد و صدا زد:
شاغلام... بیا دم در... اسی م...
بدون تعارف با دست بینیمو گرفتم... بوی بد آشغال هایی که چند متر اون طرف تر روی هم انبار شده بود اذیتم می کرد. کم کم خورشید داشت همه جا رو روشن می کرد و می تونستم صدای ضعیف پرنده ها رو از درخت هایی که دوردست ها بودند بشنوم.
در باز شد و یه مرد با صورتی سیاه و سری کچل دم در ظاهر شد. اسی صداشو پایین اورد و به شاغلام چیزی گفت. شاغلام با حالتی مشکوک منو بهراد و نگاه کرد. بعد با سر به اسی جوب مثبت داد. اسی به سمتمون اومد. رو به بهراد گفت:
می تونی یه مدت اینجا بمونی... هر وقت یه ماشین به سمت تهران گیر اوردی برو... فقط باید کرایه ی موندنتون و با شاغلام حساب کنی... این پول ما رو هم بده و دیگه به سلامت.
بهراد دست توی کوله پشتیش کرد و پول و کف دست اسی گذاشت. متوجه شدم شاغلام با دقت به کوله ی بهراد و پول هایی که بیرون اورد زل زده... بلافاصله رد نگاهمو گرفت. پوزخندی بهم زد و وارد خونه ی خرابه ش شد.
بهراد با نگرانی به خونه نگاه می کرد... می دونستم بچه ی نازپروده ایه و اینجور جاها رو ندیده. زودتر از اون به سمت خونه رفتم و در و باز کردم.
بلافاصله چشمم به چند تا دختر و پسر افتاد که دور تا دور خونه روی گلیم نشسته بودند و سرشونو به پشتی ها تکیه داده بودند... همه خواب بودند. بچه شهری به نظر می رسیدند. حدس زدم فراری باشند و بخوان قاچاقی از مرز خارج شن. به جز دختر و پسرهای جوونی که احتمالا دوست بودند و از خونه فرار کرده بودند یه خانواده ی چهار نفره و چند تا دختر تنها هم اونجا بودند. من و بهراد سریع یه گوشه نشستیم و به پشتی صدری رنگ تکیه دادیم. نگاهی به سقف خونه کردم که چند جایی شکاف داشت. سرم و پایین تر اوردم و به طاقچه نگاه کردم که روش جاسیگاری و یه چراغ قدیمی بود. یه منقل و بساط تریاک هم یه گوشه ی اتاق بود. بقیه ی اتاق رو ساک و وسیله های مسافرها پر کرده بود. نگاهی به صورتشون کردم... همه خسته و کثیف به نظر می رسیدند... خواب اکثرشون ناآروم بود. نگاهی به صورت بهراد کردم که با یه پوزخند روی صورتش داشت دخترهای جوون و نگاه می کرد. منم نگاهی بهشون کردم... یکیشون پوست روشن و موهای بلند بلوند داشت... نمی دونم چرا ناخودآگاه یاد خودم افتادم... مثل اولین روزهایی که وارد دوبی شده بودم... نگاهی به صورتشون کردم... صورت های آرایش کرده و موهای خوش رنگ... حالا منم داشتم پوزخند می زدم... این آدم ها رو که با جون و دل به استقبال رقص برای مهمونایی رو هوس باز و دست و دهن چرب و چیلی شیخ می رفتند نمی فهمیدم...
از خستگی نمی تونستم حرف بزنم. سرمو به پشتی تکیه دادم و چشمامو روی هم گذاشتم. بهراد در گوشم گفت:
من از اینجا خوشم نمی یاد... زیاد نخواب... همین که سر ظهر شد می ریم برای تهران ماشین پیدا کنیم...
سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم. بعد چشمامو باز کردم و به صورتش نگاه کردم. خسته بود و با نفرت به دور و برش نگاه می کرد... می دونستم از اومدن با من عین چی پشیمون شده ولی ... شونه بالا انداختم و با بی تفاوتی فکر کردم من که ازش نخواسته بودم!
ولی با میزان کمی تفاوت به خرج دادن حس کردم باید ازش ممنون باشم!!!
سرم و چرخوندم و شاغلام و دیدم که نزدیک در اتاقی که به اون سالن باز می شد ایستاده بود. دست زیر چونه ش زده بود و با یه حال عجیبی نگاهم می کرد... با عصبانیت چشمام و بستم و چادر و روی صورتم کشیدم...




فصل ششم: جدایی...
ایران - تهران
از پله های اتوبوس پایین اومدم...
با تماشای اسفالت داغ و نور پر تابش خورشید که به سرم کوبیده میشد... چشمهامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم...
من برگشتم...
تنها چیزی که میتونستم باورش کنم و لمسش کنم همین بود... بازگشت...!
صدای بهراد و شنیدم که گفت: خوابی؟؟؟
چشمامو باز کردم... نور خورشید دم ظهر باعث شد پلکهام بیشتر از حد باز نشن... بهراد ساک و چمدون و گرفته بود به من نگاه میکرد.
نفس عمیقی کشیدم وگفتم: باورم نمیشه برگشتم...
بهراد لبخند کجی زد و گفت: اینجا تهرانه ... یعنی شهری که... هرچی که توش می بینی باعثه تحریکه!!! بیا بریم من گشنمه...
و دست زیر بازوم انداخت و از میون حجمی از هیاهو و اعلام شماره های تعاونی و سفرهای نامشخص گذشتیم...
درحالی که سوار تاکسی زردی شدیم و بهراد برای راحتی من جلو نشست و من عقب تنها نشسته بودم وسرمو به شیشه ی اتومبیل تکیه دادم...
دود ودم شهرمو می بلعیدم...
بوی گند گازوئیلی که توی ماشین می پیچید...
میدون ازادی و که اگر پاهاشو جفت میکرد از برج میلادم قدش بلند تر بود و با حریصی نگاه میکردم.
باورم نمیشد بتونم دوباره دورش بچرخم و بگردم... که دور این قامت سفیدش بگردم... که یه لحظه به جونم بیفته اینا همش یه خوابه... اینا همش یه رویاست .... اگر چشمهامو باز کنم. . . من پیش شیخ رجبم...
چشمهامو بستم وباز کردم... با صدای بوق و گرما... صدای ترافیک و خستگی... نگاهموبه شهرم چرخوندم... به جایی که میتونستم حرف بزنم... میتونستم حرفها رو بفهمم... میتونستم زرنگی کنم و بچاپم... میتونستم پاکی کنم و ...
اینجا رو می پرستیدم...
دیگه پشت دستمو داغ کنم اگر پا از این شهر بیرون بذارم...
اگر این دود ودمشو به زرق و برق بفروشم... من بودم و شاید پونزده روز تجربه که به اندازه صد سال ازم عمر وجون گرفت...
دیگه پشت دستمو داغ کنم که به هر ناکسی اعتماد کنم!... که این پاکی و شرافت و بفروشم به سه چهار تا ازادی و هرکاری کردن برای زنده موندن...
با صدای بهراد که به سمتم چرخید و گفت: نظرت چیه بریم یه رستوران و نهار بخوریم؟
به صورت بهراد نگاه کردم... درحالی که خستگی و اشفتگی از صورتش می بارید و کمی عرق روی پیشونیش حضور گرما رو درتهران اعلام میکرد لبخندی بی اراده زدم وموافقتمو با تکون سر اعلام کردم.
بهراد سری تکون داد و گفت:پس بریم هتل همونجا هم نهار بخوریم؟
هرچی که میگفت نه نمیاوردم...
لبخندی بهم زد وگفت:تهران خیلی عوض شده؟
تلخ خندی زدم و چیزی نگفتم... اما باعث شد تا نطق راننده باز بشه و ازبهراد بپرسه چند وقته که ایران نبوده...
بهراد هم درجواب گفت:فقط دوساله که ایران نبوده ... و تهران اصلا عوض نشده ... و حرفش بیشتر جنبه ی شوخی ای داشته وگرنه اون فقط شش ماه دبی بود و میرفت و میومد ... این اولین شوخی ای بود که فقط من میدونستم و خودش...!
به بهراد فکر میکردم...
به کمک هاش... به اینکه اگر الان اینجا تو این دود و دم نفس میکشم بخاطر بهراده...
بخاطره اینکه اون هست ودستمو گرفت... یه لحظه وجودم بهم نهیب زد که اونم یه ناکس بود که توبهش اعتماد کردی... !!!
اره ... کسی منکر این نبود که بهراد چی بود و چی هست... ولی فعلا فرشته ی نجات بود نه یه ناکس... فعلا یه موجودی بود که نقش همه کس وبرام ایفا میکرد!!! یه کامبیز شماره ی دو!!!
دوباره سرمو از پنجره بیرون کردم ومشغول تماشای وطنم شدم...
هنوز باورش برام ممکن نبود.... هنوز فکر میکردم خوابم... بدتر از همه اینکه فکر میکردم حالا که برگشتم قراره چه اتفاقی بیفته؟!
وارد هتل شدیم... بهراد به سمت رزپیشن رفت و دیدم که دو سه تا تراول بیرون اورد... مرد متصدی نگاهی به من کرد و سری تکون داد و کلیدی و به سمت بهراد گرفت.
باهم وارد اسانسور شدیم... نمیدونم چرا تو دلم یه حس ترس بود... یه حس ندونستن... یه حس خیلی خفن که نمیدونستم باید چطوری تعبیرش کنم... از اون حسا بود که نوید ارامش قبل از طوفان و میداد...
شاید هم حسی توام با عذاب وجدان...
قبل از هرفکر و تعبیر هر حس دیگه وارد اتاق شدیم... بهراد خودش وروی تخت پرت کرد و چشمهاشو بست... به چهره ی خسته اش نگاه کردم و لبه ی تخت نشستم و گفتم:طوری شده؟
با پنجه هاش موهاشو عقب فرستاد و گفت: نه ... چطور... وروی تخت نیم خیز شد و بهم نگاه کرد.
-هیچی همینطوری پرسیدم...
چشمهاشوباریک کرد وگفت: نگران منی؟
ازجام بلند شدم وگفتم: من خیلی گشنمه...
بهراد غلتی روی تخت زد و دستشو به تلفن رسوند وگفت:سفارش میدم بیارن بالا باشه؟
دوباره بهش نگاه کردم... یه چیزیش بود... دقیقا نمیدونستم چی... !
به دستشویی رفتم... با دیدن وان حموم وسوسه شدم تا یه دوش بگیرم.... لنج این دفعه نمور و گند نبود شاید هم بود و حضور کناربهراد برام خیلی سختش نکرده بود... وان و پر کردم.
وارد وان شدم و توی اب داغ دراز کشیدم... چند لحظه اجازه دادم بدنم اروم بگیره... دلم نمیخواست ذره ذره ی طعم وطنمو با افکار نامربوط و پراکنده خراب کنم... دوست نداشتم این طعم لذیذ که منشاش حفظ نسبی شرافتم بود و تلخ کنم...
دوست داشتم یه مدت بعد ازاروم شدنم فکر کنم که باید چیکار کنم.
تنها چیزی که میدونستم این بود که جام امنه...
غذارو اوردن... بوی کباب تو سرم پیچید.... مشغول خوردن شدم. چنان با ولع و حرص میخوردم که زمان و زمین از دستم در رفته بود.
حواسم به بهراد نبود غذاموتند تموم کردم وقتی سرمو بلند کردم و چشم تو چشم باهاش شدم لبخندی زد وگفت:سیر شدی؟
-عجیب چسبید... خیلی وقت بود یه غذای راحت از گلوم پایین نرفته بود.
بهراد:چه خوب... خوشحالم.
دستمو روی دستش که پنجه هاش به چنگال قفل بود گذاشتم و گفتم: تا عمر دارم مدیونتم...
تو چشمام نگاه کرد و لبخند خسته ای زد وگفت: هنوز یادم نرفته ادمم...
اروم پشت دستشو نوازش کردم وگفتم:خوشحالم که هنوز یادته...
دستشو اروم از زیر دستم بیرون کشید و گفت:بهتره استراحت کنی ... لابد خیلی کارداری... جایی و برای رفتن داری؟ وبدون اینکه منتظرجواب من باشه گفت:منم باید به خانواده ام بگم که برگشتم... روی تخت دراز کشید و گفت:از خستگی دارم بیهوش میشم...
به غذای دست نخورده اش نگاه کردم...
عین بچه ها میخوابید ... دمرو... درحالی که بالششو بغل کرده بود.
وقتی موهاش تو صورتش میریخت عمرا باور میکردم که اون یه پسرجوون بیست هشت یا سی ساله است که تو دبی برای ارضای غریزه اش...
لبمو گزیدم... من قرار بود فکر نکنم.
حالا باید کجا میرفتم؟
صدای نفس های بهراد تو گوشم بود.روی صندلی نشستم و بهش نگاه کردم.
باید میرفتم پیش کامی؟
یاپیش خانواده ام...
چند وقت گذشته بود ... چند وقت بود که نبودم... یه چیزی وادارم میکرد که فکر کنم من نزدیک صد ساله اینجا نبودم... شاید هم بیشتر... اصلا از بدو تولدم...
انگار هیچ وقت نبودم... یعنی اصلا بودن وتو چی میدیدم؟
سرمو روی پشتی کاناپه گذاشتم وبه سقف خیره شدم... حس کردم گونه ام خیس شد.
قطره اشکی که از روی چشمم پایین چکید وباسر انگشت گرفتم و فکرکردم حالا اشکم برای چیه؟برای خلاصی یا برای ...
چمه؟
ندایی تو درونم میگفت هنوزم بدبختم... من بی کس و کارم... خانواده ام منو رها کردن و منم ... همچنین...
ندایی تو وجودم داد میزد من خیلی تنهام... هیچ کس و ندارم... حتی یه دوست...
همون ندا بهم طعنه میزد کسی هم که دوستت داشت و میتونست به تو خانواده عطا کنه تو بخاطر رویاهای احمقانه ات پسش زدی... !
دماغمو بالا کشیدم...
از این همه تنهایی و بی کسی از خودم بدم اومد....
انگار رها شده بودم.... واقعا دیگه هیچ کس و نداشتم... دیگه هیچی نداشتم...
بغضمو با فرو دادن اب دهنم سعی کردم التیام ببخشم...
من هنوز باکره بودم... هنوز درست بودم... شاید نه کامل اما ... خوب... حداقل خدا منو یادش نرفته بود ... منو رها نکرده بود.
با صدای نفس های تند بهراد سرمو به سمتش چرخوندم...
تمام صورتش خیس عرق بود.
با هول از جا پریدم وبه سمتش رفتم... به ارومی تکونش دادم وصداش کردم:بهراد... بهراد ... بهراد بیدار شو...
چشمهاشو باز کرد و بهم خیره شد.



حدقه ی چشمهاش سرخ بود... زیر پلکهاشم گود رفته و کبود بنظرم می رسید.
با هول گفتم:چی شده چرا اینقدر عرق کردی؟
نفس عمیقی کشید و گفت:هیچی... فکر کنم سرما خوردم... لنج خیلی سرد بود.
صداش گرفته بود.
لبخندی زد وگفت:تو نخوابیدی؟
-من خسته نیستم...
بهراد چشماشو بست وگفت: ولی من انگار یه تریلی از روم رد شده ... خیلی خستم.
از جام بلند شدم و پنجره رو باز کردم.
در حالی که پتویی که رو خودش کشیده بود و پیشونیش همچنان خیس عرق میشد واز روش میکشیدم فکر کردم حالا میتونم درک کنم چرا بنظرم خیلی گرفته و خسته میومد.
و باز فکر کردم اگر تا الان اون نبود...
لبهاش کمی نیمه باز بود... دو دگمه ی اول پیراهنش هم باز بود ... پوست بدنش عین من سفید بود شاید یه درجه تیره تر...
روش خم شدم ... مژه هاش هم بلند بود.
از قیافه اش خوشم میومد...
با نمک رو به جذاب بود...
بخصوص وقتی یه جوری عمیق میخندید چال گونه داشت.
اینطوری بیشتر ازش خوشم میومد.
خودمو عقب کشیدم و از تو یخچال دوسه تا بطری اب سرد وبرداشتم... به حموم رفتم و یه حوله ی کوچیک مخصوص دست و صورت تمیز هم برداشتم.
درحالی که فکر میکردم عین فیلم ها میخوام رو پیشونیش حوله ی خیس سرد بذارم یه ته خنده ای کردم و صدای نفس هاش که با هذیونش مخلوط شده بود منو به خودم اورد که باید دقیقا عین فیلم ها رو پیشونی کسی که منو تو یه بازی برده بود تا شب وباهام بگذرونه و صبحش هم پسم بده حوله ی خیس بذارم.
با حوله ی خیس مشغول شدم اول صورتش بعد هم گردنش ... تنش داغ داغ بود ... دگمه هاشو یکی یکی باز کردم... یه حوله ی بزرگتر برداشتم و لای حوله چند تا یخ گذاشتم و اونو روی سطح سینه ی ستبر وعضلانیش گذاشتم. دوباره از جا بلند شدم کمی یخ داخل لگن ریختم و اب شیر وباز کردم... لگن و پراب کردم و به سمت تخت رفتم.
برای کامی هم یکی دو بار از این کارا کرده بودم...
پاچه های شلوار بهراد وتا زانوش بالا دادم... چقدر کم مو بود!
سرمو تکون دادم و پاهاشو تو اب یخ گذاشتم... همینجور که روی ساق پاهاش مشت مشت اب میریختم بهش نگاه میکردم... یه حوله رو پیشونیش ... یه حوله رو سینه اش... یه لگن زیر پاش... خوب خوش خوشانش شده بود! نفس های تندش بهم هشدار داد کمی سرعتمو بیشتر کنم ... نگران بودم تشنج کنه!
دو بار اب لگن و عوض کردم باورم نمیشد با اون همه یخ باز اب سرد کمی ولرم شده بود!... چرا تبش پایین نمیومد ؟... تقریبا یک ساعت به کارم ادامه دادم ... و خوشبختانه جواب داد وکمی که گذشت یخرده ریتم نفس هاش اروم تر شد... خواب خواب بود.
لگن و برداشتم وپاهاشو خشک کردم...
به پشتی تخت تکیه دادم وهر ازگاهی حوله رو روی صورتش میکشیدم.
نمیخواستم پیش خودم اعتراف کنم از قیافه اش خوشم میاد... دستی به صورتش کشیدم... پیراهنش و ملافه نم دارد بود... یه ملافه ی دیگه از کمد برداشتم و روش کشیدم.
بعد هم شروع کردم به نوازش موهاش... عین بچه ها... پسره ی لوس!!!
هنوز گیج بودم ... امیدوار بودم تا فردا سرما خوردگیش خوب بشه... هنوز نمیدونستم باید چیکار کنم و کجا برم و ...!
اگر روی برگشتن ... که داشتم... واقعا روی برگشتن پیش کامی وداشتم... یعنی میدونم خیلی پررو ام... اما دوست دارم برگردم پیش کامی... خانواده ی من .... همه ی کس و کار من... به اون ختم میشد.
به کسی که پنج سال نگهدارم بود و یه بارم بهم از روی غریزه دست نزد...
شاید باید ... درگیر فکرهام بودم و متوجه گذر زمان نشدم...
با دیدن چشمهای باز بهراد لبخندی زد و گفتم:بیدار شدی؟
به سختی روی تخت نیم خیز شد در حالی که کتف و شونه و گردنشو می مالید با صدای تو دماغی گفت: شب شد؟
_دادادا... اره شب شد...
از اینکه اداشو دراوردم خندید و گفت:تو این مدت چیکار کردی؟
حوله و اب و لگن و نشونش دادم و گفتم:تیمارداری میکردم...
با دهن باز نگام کرد و گفتم:الانم دارم زنگ میزنم برات سوپ بیارن... برای خودمم میخوام شیشلیک سفارش بدم...
لبخند کجی زد وگفتم:اشکالی که نداره؟
روی تخت خودشو پرت کرد و تو دماغی فینی کشید بالا و گفت:بُختاری....
-بختارم یا مختارم؟
عاشق این بودم یکی مریض بشه تو دماغی من هی اداشو دربیارم... عین کامبیز!
تا وقتی که غذا رو بیارن بهراد وسرکار گذاشتم. هرچی میگفت اداشو درمیاوردم و اونو کلافه میکردم و البته میخندوندم...
ساعت تازه هشت شب بود.
هنوز گیج بودم... هنوز باور نمیکردم... هنوز فکر میکردم یه خوابه... هنوز... با عطسه های بهراد و سرماخوردگی فجیعش خیلی هنوزهام ادامه دار نشد.
گیر کرده بودم...
ولی بهراد بود.
شاید تنها علتی که کمی ارامش داشتم ...
نه کمی... خیلی ارامش داشتم ... حضور بهراد... و اینکه برگشتم ایران... دست نخورده برگشتم ایران!
این بزرگترین افتخار زندگیم محسوب میشد...
من رفتم دبی ...
به یه عرب فروخته شدم و تونستم برگردم...
با صدای در بهراد خواست از جاش بلند بشه که نذاشتم و خودم رفتم تا غذاها رو بگیرم... غذا ها رو روی میز گذاشتم . پنجره رو بستم .
بهراد روی تخت بی حال نشسته بود و به حرکات من نگاه میکرد.
لبخندی بهش زدم وگفتم: یخرده خودتو تکون بده این ملافه ی زیرت خیسه ...
چشمهاش گرد شدو با صدای خش داری گفت: چـــی؟
از فکری که کرده بود خندیدم وگفتم: پاهاتو مفتی شستم!!!
اهانی گفت...
ملافه ای که روش کشیده بودم و داد بالا و نگاهی به پاچه های شلوارش کرد ... خندید و اونا رو پایین کشید و با اشاره به دگمه های باز پیراهنش گفت: دیگه چقدر لختم کردی؟
جوابشو ندادم و گفتم: دِ میگم بلند شو دیگه ... خودشو کنار کشید و منم ملافه های خیس وبرداشتم.
دو تاملافه ی تمیز روی تخت انداختم وبهراد با چشمها ی خمار لبخندی زد وگفت: خوب خونه داری ها ...
محلش نذاشتم و گفتم: پیراهنتم دربیار خیسه ...
یخرده نگام کرد ومن به سمت ساکش رفتم و گفتم:تی شرت دیگه داری؟
زیپ ساکشو باز کردم و به سلیقه ی خودم یه تی شرت مشکی استین بلند در اوردم.
رو به روش ایستادم گفتم: تو که اینو درنیاوردی....
خندید وگفت: ول کن کتی همین خوبه ... بده روش بپوشم...
_نه بدتر میشی... این تره ...
و به سمتش حمله کردم و استین های پیراهنش و دراوردم و پیراهنش و پرت کردم گوشه ای با نیم تنه ی برهنه جلوم نشسته بود ومستقیم به من نگاه میکرد. مرسی عضله ...!... از سرما لرز کرد و پوست تنش دون دون شد.
خندیدم وگفتم: چه مرغی شدی...
تا خواست جوابمو بده یقه ی تی شرت سیاهو از سرش رد کرد وگفتم: بپوشش دیگه ... عین بچه ها ...!
خندید و خودش استین هاشو پوشید و یه لحظه بعد یه پتو دور خودش پیچید.
حیوونی سردش بود.
گفتم: میای روی میز یا تخت؟
از جاش بلند شد که حس کرد سرش گیج میره و خودشو پرت کرد رو تخت ...
نفس عمیقی کشیدمو گفتم: بیا یخرده بشین تا نم تخت بره ... و دستمو زیر بازوش انداختم وگفتم: بهم تکیه بده...
لبخند قشنگی زد و گفت: اخه تو زورت میرسه؟
ابروهامو بالا دادم و گفتم:امتحان کن...
تمام وزنشو انداخت روم که داشتم له میشدم... یه لحظه نفسم گرفت ... ولی صدام درنیومد ... با خنده گفت: صدات چرا درنمیاد؟
مسخره ی لوس میخواست به روم بیاره که نمیتونم برای چند لحظه براش تکیه گاه باشم...
وزنشو از روم برداشت و لبخندی زد و گفت: من خوبم ... و دگمه های یقه ی تی شرتشو یه دستی بست و اروم به سمت میز رفتیم ... پشت میز رو به روم نشست و گفت: فکرمیکنی دوباره همدیگه رو ببینیم؟
-بذار اول از دستم کامل خلاص بشی ... بعدا...
بهراد:جدی دلم میخواد همچنان با هم دوست باشیم...
-اول باید جا و مکانمو مشخص کنم بعدا راجع به بقیه ی قضایا فکر میکنم... من هنوز خیلی کار دارم.
بهراد :اره... واقعا!
لبخندی زد و منم فکر کردم درحین سرماخوردگی چهره اش بامزه تره...! اخلاقشم خوش تره...


حال بهراد یه کم بهتر شده بود. آبریزش بینی داشت و بعضی وقت ها سرفه های وحشتناکی می کرد. با این حال تونسته بود از توی تختخواب بلند شه.
ازم پرسید:
جایی رو داری بری؟
با سر جواب مثبت دادم و گفتم:
می رم خونه ی یکی از دوستام...
به سمت حموم رفت و گفت:فکر کنم دیگه وقت رفتن باشه... می برمت اونجا.
در حموم وباز کرد و گفت:البته بعد یه دوش...
نیم ساعت تو حموم بود و بعد از گذروندن لحظاتی اضطراب اور...
آدرس کامی رو بهش دادم... دلم مثل سیر و سرکه می جوشید... استرس شدیدی داشتم... فکر دوباره دیدن کامی... چی باید بهش می گفتم؟ چطوری می تونستم توی صورتش نگاه کنم؟ ولی مگه من به جز اون کی رو داشتم؟
بهراد آژانس گرفت و به سمت خونه ی کامی رفتیم. تمام طول راه با انگشت هام بازی می کردم... سعی می کردم جمله هایی رو که می خواستم تحویل کامی بدم توی ذهنم دنبال هم ردیف کنم... یادم اومد که بهم گفت دوستم داره... به جاش گفتم خداحافظ و ترکش کردم... بعد از این که اون همه سال همه ی عشق و محبتشو نثارم کرد... کاری رو کرد که هیچ مردی حاضر نیست بکنه... دست یه دختر فراری رو گرفت و آدمش کرد... کامی بود که کتی رو کتی کرد...
بهراد روی یه تکیه کاغذ آدرس و شماره تلفنی نوشت و گفت:
این آدرس خونه مه... اینم شماره م... قرار شد دوست باشیم دیگه... مگه نه؟
لبخند زد و یه طرف صورتش چال افتاد. منم یه لبخند نصفه نیمه ی پر اضطراب زدم و گفتم:
آره... باشه...
کاغذ رو ازش گرفتم... دلم به طرز عجیبی گرم شد. شاید می تونستم اگه گیر کردم یه بار دیگه به بهراد تکیه کنم... !
وارد کوچه شدیم... قلبم محکم توی سینه می زد... نفس هام تند شده بود. کف دستام یخ کرده بود... کاغذی که بهراد بهم داده بود توی دستم مچاله شده بود. بهراد سرشو با دستش گرفته بود. چشماشو بسته بود و فین فین می کرد. چشمم به یه 405 سیاه افتاد... قلبم توی سینه فرو ریخت. از جا پریدم و گفتم:
آقا نگه دار... پیاده می شم.
بهراد سرشو بلند کرد و گفت:
رسیدیم؟
در ماشینو باز کردم و داشتم از ماشین پیاده می شدم که به خودم اومدم... داشتم چی کار می کردم؟ چرا این قدر هل کرده بودم؟ چرا بغض کرده بودم؟ آب دهنمو قورت دادم. رو به بهراد کردم. یه بار صورتشو از نظر گذروندم... به خودم گفتم:
داری می ری پیش کامی... این بار آخره... بار آخره که بهرادو می بینی... خودت هم خوب می دونی که به محض این که به خونه ی کامی برسی این کاغذو مچاله می کنی و کنار میندازی...
به چشم های قهوه ای خوش حالت و موهای مشکی بهراد نگاه کردم... به صورت جذابش... بی اختیار لبخندی روی لبم نشست...
دیگه مردی رو نمی دیدم که شاهد رقص من روی سن رستوران پوپک بود...
دیگه مردی رو نمی دیدم که سر قیمتم با پوپک چک و چونه می زد...
دیگه مردی رو نمی دیدم که منو با یه بازی برد و صاحب شد....
دیگه مردی رو نمی دیدم که می خواست یه شب رو باهام صبح کنه و بعد منو کنار بندازه...
دیگه نمی دیدمش... من فقط مردی رو می دیدم که منو از دست شیخ نجات داد...
مردی رو می دیدم که توی لنج همراهیم کرد...
مردی که منو از اون جهنم فراری داد...
مردی که هیچ وقت منتظر تشکرهای من ناشکر نشد... در مقابل همه ی کارهاش فقط یه دستمال خیس روی پیشونیش گذاشتم...!
من دلتنگ این مرد می شدم... می دونستم...
کاغذو بیشتر توی دستم فشردم... این بار می دونستم برای چی بغض کردم... می دونستم برای چی صدام می لرزه:
نمی دونم چطور ازت تشکر کنم... برای همه چی ممنونم...
پرده ی اشک جلوی چشممو گرفت... خیلی خشک تشکر کردم... منی که خانواده م و ول کردم و دل کامی رو شکستم بلد نبودم از کسی به خاطر محبت هاش تشکر کنم... فقط طلب محبت داشتم ... از عالم و ادم طلب محبت و احترام داشتم!
بهراد با دقت به صورتم نگاه کرد... هنوز داشت فین فین می کرد... نوک بینیش قرمز شده بود... خندید و فقط در جوابم سر تکون داد... خواستم در ماشین و ببندم که صدام زد: کتی!
با امیدواری به صورتش نگاه کردم... نمی دونم منتظر بودم چی از زبونش بشنوم... چشمکی زد و گفت:
زنگ بزن...
لبخند بی رمقی زدم... آهسته خداحافظ گفتم و در ماشینو بستم... ماشین به راه افتاد... اون قدر نگاهش کردم تا ناپدید شد...
سرمو به سمت خونه ی کامی چرخوندم... نگاهی به اون آپارتمان قدیمی کردم... نمای خاکستری و کثیف اون آپارتمان شمالی و قدیمی... به پیرزنی فکر کردم که طبقه ی پایین زندگی می کرد... چه قدر از من بدش می اومد... عاشق کامی بود که صبح به صبح براش نون سنگک گرم می خرید... ولی نمی دونم چرا هر وقت منو می دید رو ترش می کرد... انگار می دونست یه روز دل این پسر بامحبتو می کشنم می رم دنبال یه مشت آرزوی بچگونه و رویای احمقانه... انگار اینا رو از توی سیاهی چشمام می خوند...
به حیاطی فکر کردم که کامی آب و جاروش می کرد و می گفت که باید بنفشه توی باغچه ش بکاریم... همون باغچه ای که خرمالوهاش نصیب کلاغ ها می شد و شاه توت هاش به گربه ها می رسید...
داشتم اشک می ریختم... چند روز بود که اینجا رو ترک کرده بودم؟ به سال می رسید... مگه نه؟ هزار سال... هزار سال پرتجربه ... پر حسرت... هزار سال پر از امید برگشت... حالا اینجا ایستاده بودم... همون کتی سرکشی بودم که با سنگدلی همه چی رو ول کرده بودم و رفته بودم... همون کتی لجباز بودم... شرافتم و دو دستی چسبیده بودم و حفظش کرده بودم...
سحری که نمی دونستم چی سرش اومد جلوی چشمم اومد...
بیتایی که توی رستوران می رقصید و مست می کرد تا یادش بره چطور سیاه بخت شد...
پروانه ای که جلوی چشمم جون داد...
و شادی... شادی که من به این بازی کشیدمش و وقت نابودی و تباهی تنهاش گذاشتم...
چه قدر بین جمع این بدبختها خوش شانس بودم... من همون کتی بودم... همون کتی موندم... آره... یه چیزهایی برام مونده بود که بتونم بهش افتخار کنم... کامی اگه می شنید خوشحال می شد... منو می بخشید... کامی می فهمید... مثل همیشه فقط از دور نگاهم می کرد و لبخند محوی بهم می زد... لبخندی که هم پدرانه بود... هم برادرانه... و هم عاشقانه...
حالا یه لبخند روی لب من بود... کامی کتی برگشت... کتی تو برگشت.... همونی که بود برگشت!
دستمو روی زنگ گذاشتم. اشک هامو پاک کردم... سرمو به دیوار تکیه دادم... نفس عمیقی کشیدم تا قلبم آروم بگیره... صدای زنی توی گوشم پیچید:
بله؟
سرمو بلند کردم... کدوم زنگو زده بودم؟ چند بار پلک زدم... زن دوباره گفت:
بله؟... کیه؟
سریع گفتم:
کامی...
زن با کلافگی گفت:
اشتباه گرفتی خانوم.
نگاهی به در خونه کردم... همون در بود... همون دری که رنگ شیری کهنه ش پوسته پوسته شده بود و نصف دیوارش با کاغذهای تبلیغاتی تخلیه ی چاه پر شده بود... همین خونه بود... اخم کردم و گفتم:
ببخشید من با کامی کار داشتم... با کامبیز...
زن گفت:
خانوم گفتم که اشتباه گرفتید!
سرم به سرعت به سمت 405 مشکی چرخید. با بداخلاقی گفتم:
ماشینش دم در پارکه!
زن بی اهمیت به حرف من گوشی رو گذاشت. زنگ طبقه ی پایین رو زدم. حتما اون پیرزن می دونست که چه خبره... قلبم چرا این قدر محکم می زد؟
صداش که توی گوشم پیچید نفس راحتی کشیدم:
سلام مادر جان... من کتی ام... با کامی کار داشتم...
پیرزن مکثی کرد. قلبم توی سینه فرو ریخت. هل کردم. گفتم:
مادر جان؟ صدامو می شنوید!
صدای خشکش بلند شد:
کامی از این جا رفته!



یه نفس عمیق کشیدم تا حس خفگیمو از بین ببرم.
یه چیزی مثل پتک به سرم خورد...!
فقط یه زنگ یکنواخت تو سرم پیچید و چشمام سیاهی رفت.... تمام تنم یخ زد... دستمو به دیوار گرفتم... گلوم خشک شد... با ناباوری گفتم:
کجا رفته؟ کامی جایی رو نداره که بره... منم... کتی... من برگشتم.
بغضم ترکید... کامی... کامی نرفته... 405 مشکیش دم در پارکه... همونی که همیشه باهاش منو از مدرسه برمی داشت و بعد می رفتیم از اون پیراشکی پیتزاهای چرب و چیلی می خوردیم... .
پیرزن گفت:
چیه؟ سرت به سنگ خورد و برگشتی؟ کامی رفت... دو سه روز بعد رفتنت رفت... .
با تته پته و لحن خفه ای گفتم: هیچ ادرسی... .
میون حرفم بلند، محکم وقاطع گفت: نــــه...!
سرم به سمت 405 مشکی چرخید... با پاهایی لرزون به سمتش رفتم. دقیق نگاهش کردم... دنبال چراغ جلوی شکسته ش گشتم... همون چراغی که موقع تمرین رانندگی به درخت کوبونده بودم و صدای قهقهه ی کامی رو بلند کرده بودم... دنبال گلگیر رنگ و رو رفته ش و لاستیک چپ بدون قالپاقش گشتم... نبود... ماشین نو بود... .
زانوهام سست شد... لبه ی جدول نشستم و دستمو روی قلبم گذاشتم... بوی آشغال های جوی آب تو بینیم پیچید... صدای میو میوی گربه ی زیر 405 منو به خودم اورد... از جا پریدم... به سمت انتهای کوچه دویدم... یه 405 مشکی اونجا بود... نفس راحتی کشیدم... ضربان قلبم بالا رفت... .
در همین موقع یه مرد میانسال با کیف سامسونت از ماشین پیاده شد... سرجام خشک شدم... سر چرخوندم... 405 مشکی کامی کو...
از کوچه خارج شدم... خودمو توی هفت تیر پیدا کردم... با گیجی نگاهی به مانتو فروشی رو به روم کردم... همونی که کامی می گفت آشغال فروشیه... .
همونی که نزدیک روسری فروشی بود و کامی از اونجا برام یه شال طلایی خریده بود... .
همونی که رو به روی پلی بود که زیرش گشت ارشاد کیشیک می داد... .
همونایی که هر وقت از رو به روشون رد می شدیم قلبم محکم توی سینه می زد و کامی دستمو محکم تر توی دستش می گرفت تا نترسم... .
هفت تیر همون بود... .
اشغال فروشی همون بود... .
حتی ویترین اون روسری فروشی که ازش یه شال طلایی داشتم و تو گیر ودار دبی گمش کرده بودم هم همون بود!
شاید چهار قدم جلو تر گشت ارشاد هم هنوز کشیک میداد... .
فقط!!!
کامی دیگه نبود... کامی رفته بود... انگار تنها مرد دنیا هم از این دنیا پر کشیده بود و رفته بود... تنها حامی کتی ناشکر و لجباز... کتی سرکش و سرتق...
سرمو چرخوندم... کامی نشسته بود روی مبل زوار دررفته... دستاشو توی هم گره کرده بود و با یه لبخند کمرنگ با افتخاری پدرانه... با نگاهی عاشقانه به کتی خندانی نگاه می کرد که آروم و آهسته براش می رقصید و موهای بلند طلاییش و تاب می داد... .
لبخند کامی محو شد... کامی گفت دوستت دارم... کامی برای همیشه رفت... .
دستمو جلوی دهنم گرفتم. دو سه تا دختر دبیرستانی با مانتوهای سرمه ای از کنارم رد شدند و با تعجب به صورت خیس از اشکم زل زدند... یه زن جا افتاده و مسن چادرش رو زیر بغلش جمع کرد و بی هوا بهم تنه زد... .
بی اراده راه می رفتم... کامی سه روز بعد بی وفایی من رفت... می دونستم تحمل خونه ای رو نداشت که گوشه و کنارش بوی منو می داد... هر گوشه ش خاطره ی دختر بی وفایی که عاشقش شده بود و براش زنده می کرد... و من چه قدر محتاج اون خونه و امنیتش بودم... محتاج حمایت های صاحبش بودم... تنها کسی که مردونگی کرد و کتی بی پناه رو از زیر پل جمع کرد... کسی که کتی رو آدم کرد... .
به کفش های سفیدم نگاه می کردم که از زیر چادر سیاهم بیرون زده بود... چادری که روی سرم لغزیده بود و موهامو نمایش می داد... دستام کنار بدنم تکون می خورد... اشک از چشمام روی گونه هام می ریخت... مرتب بینیم و بالا می کشیدم...
کتی! دیگه چی داری که بهش تکیه کنی؟ دیگه یاد کی رو داری که موقع سختی ها بهش پناه ببری؟ کتی بگو... دیگه چی برات مونده؟... کتی از حامیت بگو... کتی فقط یه نفر توی دنیا بود که خاطرت و می خواست... فقط یه نفر بود که همیشه پشتت بود... کتی بین آرزوی آمریکا رفتنت دنبال کامی هم بگرد...
دور میدون می گردم... مغازه ها رو نمی بینم... آدم هایی که با تعجب به صورتم خیره شدند و نمی بینم... دخترهایی که دستشون و دور بازوی یه پسر حلقه کردند و نمی بینم... راننده تاکسی هایی که مسیر و فریاد می زنند... اتوبوسی که دود سیاهش توی هوا می پیچه و گلوم و می سوزونه... من هیچی نمی بینم... تهران پر دود و دم.. تهران پر از گرگ ... این تهران بدون کامی برای من تهران نیست... من این تهران و نمی خوام...
لبه ی جدول نشستم... آروم گرفتم... به اون رانندگی تاکسی مسن نگاه کردم که دود سیگارش و فوت کرد...
یه لحظه خودمو دیدم... منی که جسد یه دخترو آتیش زدم... ای کاش یه سیگار دم دستم بود... ای کاش می تونستم با پک های عمیق خودم و آروم کنم...
باید یه جا برای خواب پیدا می کردم... یه چیزی برای پوشیدن... یه چیزی برای خوردن... شاید یه جایی که بدون نگاه این آدم ها بتونم یه دل سیر گریه کنم... بدون این که پسرک فال فروش با چشم های گردش بهم زل بزنه... بدون این که دود گازوئیل بخورم... بدون این که 405 های مشکی از جلوی چشمم رد شن... !
نگاهی به دست های مشت شده م کردم. به کاغذی که بهراد بهم داده بود... نگاهم به جوهر سیاه خودکار بود ولی نمی دیدمش... چند بار پلک زدم... تصویر مات کاغذ برام روشن شد... سعادت آباد... کی می ره این همه راهو؟ ولی... من که جایی رو نداشتم... من که کس دیگه ای رو نداشتم...
یاد اون چشم های قهوه ای و نوک قرمز بینیش افتادم... نفس عمیقی کشیدم... شاید توی خونه ش یه اتاق بهم بده که بتونم یه دل سیر اونجا گریه کنم... شاید بتونم براش یه کم از کامی بگم... اصلا شاید کمکم کنه که کامی رو پیدا کنم... آره... بهراد کمکم می کنه... .
نگاهی به راننده تاکسی می کنم. از جا می پرم و به سمتش می رم... می پرسم:
دربست سعادت آباد می بری؟
نگاهی به سر تا پام می کنه. کوله پشتیمو زیر و رو می کنم. اسکناسهای توی دستم و نشونش می دم و می گم:
گدا نیستم... نترس!
زیرلب چیزی می گه... به سمت ماشینش می رم. خودمو روی صندلی می اندازم... یادش به خیر... اون روزهایی که خیابون ها رو کنار کامی زیر پا می ذاشتم تا لباسام و باهم ست کنم... ولش کن کتی... خطش بزن... توی ذهنت همه ش و خط بزن... بریزش دور... مثل همون روزی که از خونه فرار کردی و با خیال راحت از دکه ی روزنامه فروشی یه بسته سیگار خریدی و همه ی دلهره هات و با دودش فوت کردی و بیرون دادی... خطش بزن کتی... با یه نخ سیگار همه ش و بیرون بریز...
مگه میشه؟
نمی دونم چرا بی اختیار از راننده پرسیدم:
می شه یه نخ سیگارم به من بدید؟
از توی آینه با تعجب بهم نگاه می کنه... چی رو داره بر و بر نگاه می کنه؟ اشک هایی که روی صورتم خشک شده؟ موهای مشکیم که روی پیشونیم ریخته؟ ...
سیگار و فندک رو می گیره سمتم... رادیوش رو روشن می کنه... سرم و به پشتی صندلی تکیه می دم... سیگار و آتیش می زنم. چشمامو می بندم... از سیگار یه کام طولانی می گیرم... به دودی که از دهن و بینیم بیرون می دم نگاه می کنم...
شیخ رجب دود می شه ولی نمی ره...
شادی بین فضای تاکسی کمرنگ می شه ولی محو نمی شه...
انگار پروانه هنوز داره کنارم روی زمین جون می ده...
برای همیشه همشو توی ذهنم خط می زنم.. می ریزمش دور... تموم....
سیگار و از پنجره بیرون انداختم... نگاهی به آپارتمان شیک رو به روم کردم. کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم. نگاهی به کاغذ کردم. به سمت آپارتمان ده طبقه رفتم. واحد یازده... زنگ رو فشار دادم... صدای بهراد رو شنیدم:
کتی تویی؟
نگاهی به آیفون کردم... با التماس به آیفون زل زدم و گفتم:
باز می کنی؟
در و باز کرد. وارد شدم... نگاهی به دور و برم کردم. هفت هشت تا ماشین شیک و مدل بالا رو به روم بودند... از کنار ماشین ها گذشتم و دکمه ی آسانسور رو زدم. با دست موهامو مرتب کردم. بینیم و بالا کشیدم.... چند تا نفس عمیق کشیدم... حداقلش این بود که مجبور نبودم شب زیر پل بخوابم...
وارد آسانسور شدم. توی آینه به صورت رنگ پریده م نگاه کردم... دستی به صورتم کشیدم. آشفته بودم... با دست کشیدن و این جور چیزها هم درست نمی شد...
از آسانسور بیرون اومدم و به سمت چپ چرخیدم. بهراد دم در ایستاده بود و با تعجب نگاهم می کرد. پرسید:
چرا اومدی اینجا؟
جا خوردم... پس کجا می رفتم؟ آهسته گفتم:
دوستم از اونجا رفته بود.
بهراد دستی به پس گردنش کشید... با شک و تردید نگاهی به داخل خونه کرد و گفت:
خیلی خب... بیا تو...
از جلوی در کنار رفت. همین که پامو توی خونه گذاشتم چشمم به یه دختر جوون افتاد... با چشم های سبزش بهم زل زده بود... لب های قلوه ایش رو برچیده بود... ابروهای کمونیش و بالا انداخته بود و با تعجب نگاهم می کرد... .


برچسب ها رمان حکم دل ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 14
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 773
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 2,955
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 769
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 29,962
  • بازدید ماه : 122,901
  • بازدید سال : 270,682
  • بازدید کلی : 12,135,771