close
تبلیغات در اینترنت
رمان آی پارا قسمت نهم
loading...

رمان فا

دو روز از زمان مسابقه گذشته بود. ما هنوز تو زنجان بودیم . خان تصمیم داشت بعداز بهبودی کامل نسترن اونجا رو ترک کنیم . من خیلی عجله داشتم برگردیم . می خواستم وقتی به اسکو رسیدیم موضوع آزادیم رو به خان بگم . می خواستم با بقیه پول هم وکیل بگیرم و اموالم رو از چنگ عموم در بیارم . عموم اموال…

رمان آی پارا قسمت نهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1974 دوشنبه 19 اسفند 1392 : 9:47 نظرات ()

دو روز از زمان مسابقه گذشته بود. ما هنوز تو زنجان بودیم . خان تصمیم داشت بعداز بهبودی کامل نسترن اونجا رو ترک کنیم . من خیلی عجله داشتم برگردیم . می خواستم وقتی به اسکو رسیدیم موضوع آزادیم رو به خان بگم . می خواستم با بقیه پول هم وکیل بگیرم و اموالم رو از چنگ عموم در بیارم . عموم اموال مادریم رو هم ازم گرفته بود . چیزی که هیچ رقمه به اون ارتباطی نداشت . اما بی حقم کرده بود . می خواستم حقم رو ازش بگیرم ......................................................

از عصر روز دوم حس کردم بانو باهام سرسنگین شده . طرفهای ظهر یه دو ساعتی کنار نسترن بودم و از بانو دور شده بودم . هر چی که بود مربوط می شد به اون دو ساعت . خان و تایماز رو هم جز وقت غذا نمی دیدم. ظاهراً با اهالی مرد عمارت برای شکار و تفریحات مردانه می رفتند. بیشتر مهمانهایی هم که برای مسابقه اومده بودن ، فردای روز مسابقه به شهر خودشون برگشتن.
دلم طاقت نیاور و از بانو پرسیدم : بانو جان چیزی شده ؟ ناخوشین ؟
با غیظ نگام کرد و گفت : نه چیزی نشده . می خوام ازت یه سوالی بکنم آی پارا. بهتره راستش رو بگی .
به دلم بد افتاد یعنی چی شده بود ؟ چرا خوشی های من اینقدر بی دوامن؟
گفتم : من اهل دروغ نیستم بانو . بفرمایید.
گفت : این چه رازی بود که خواهر شوهرم اون شب به تو گفت و تاکید کرد من نباید بدونم ؟ البته من همه چی رو می دونم . ولی دوست دارم خودت با زبون خودت بهم بگی.

لرز تمام بدنم رو فرا گرفت . زبونم قفل کرد و مثل تمام وقتهایی که عصبی می شدم ، کف دستام عرق کرد . نمی فهمیدم از کجا متوجه جریان شده. نمی دونستم همه ی جریان رو می دونه یا وانمود می کنه خبر داره و می خواد یه دستی بزنه .
باید خودم رو جمع می کردم . نباید اون متوجه حال داغونم می شد . با تعجب گفتم : راز ؟
گفت : ببین آی پارا بهت گفتم ، راستش رو بگو . من خودم پشت در اون اتاق لعنتی بودم و همه ی حرفاتون رو شنیدم .
دروغ می گفت : مطمئناً دروغ می گفت . اگه شنیده بود تا امروز واسه فهمیدن حقیقت صبر نمی کرد . روز مسابقه اونطوری ابراز شادی نمی کرد . هر چی که بود مربوط می شد به این دو ساعتی که کنار من نبود .دایه جان همیشه می گفت : آی پارای من هوشش زیاده . این زن من رو با خنگ هایی مثل فریبا مقایسه می کرد . آره فریبا فریبا . همینه . شاید اون چیزی گفته . از وقتی از خونه ی فخرّتاج اومیدم بیرون اونطوری مثل دشمن خونی نگام می کرد . امروز هم وقتی می رفتم اتاق نسترن دیدمش که داشت می رفت سمت سرسرا.
صدای خشمگین بانو رشته ی افکارم رو پاره کرد که گفت : منتظرم آی پارا.
گفتم : بانو جان اگه شنیدین که چی فرمودن ، پس باید متوجه شده باشین چه خواهر شوهر خوبی دارین.
بانو یه لنگه ابروش رو داد بالا وگف: درست حرف بزن ببینم چی می گی ؟
گفتم : فخرتاج خانوم اومد تو اتاق و به من گفت که شما چقدر به خان علاقه دارین و نسبت به نزدیک شدن هر زنی چه پیر و چه جوان به شوهرتون حساس هستین . به من گفت که تعجب کرده که اجازه دادین دختر جوانی وارد جمع خصوصیتون بشه و ازم خواست به خاطر این اعتماد ، مواظب رفتارم باشم و حساسیت شما تحریک نکنم. گفت به همون اندازه که مهربان و خوش قلب هستین ، می تونید خشن باشین . بخصوص در مورد همسر و پسرتون . آخر سر هم گفت : این یه رازه و چون شما فرد مغروری هستین دوست ندارین کسی متوجه علاقه ی زیاد شما به خان بشه و ازم خواست ضمن مراقبت از رفتار و کردارم این راز رو سر به مهر نگه دارم. همین.
چهره ی درهم بانو یه کم باز شد اما هنوز رگه هایی از بی اعتمادی رو می شد تو صورتش دید.
چشماش رو دوخت به چشمام و گفت : هنوز از جوابی که دادی مطمئن نیستم . به نفعته که راستش رو گفته باشی. هر چند چیزی از گناه خواهر شوهر فضولم کم نمی کنه . اون اگه می دونه این یه رازه نباید پیش کلفت و نوکر خونه بازگو کنه .
بازم تحقیر. بازم تاکید رو کلمه کلفت . می خواست بگه تو هیچ وقت واسه من خطری نیستی ، چون یه کلفتی . با خودم گفتم : خدایا کی بشه من از دست این خاندان خود بزرگ بین خلاص بشم ؟
گفتم : من فکر می کنم ایشون به خاطر حفظ زندگی برادرشون اونطوری خوب رفتار کردن رو تاکید کردن به من .
بانو با خشم بلند شد و گفت : شاید من به زنای دور و بر شوهرم حساس باشم اما در مورد زنای حسابی نگران می شم نه کلفت های خونه . فخرّتاج باید حد خودش رو می دونست و دهنش رو می بست. بعدش هم راهش رو کشید به سمت اتاق پنج دری رفت.
می دونستم این آتیش ها از گور اون فریبای بی همه چیز بلند می شه . حتماً خود فضولش گوش وایساده بوده و یه کم شنیده فخرّتاج چی گفته. و صبر کرده تو یه فرصت مناسب زهرش رو بریزه . نجات جون نسترن و جایزه هایی که بهم دادن ، بهترین عامل تحریک حسادت بوده و اینطوری خواسته کامم رو تلخ کنه . کور خونده دختره ی نکبت . به من می گن آی پارا اگه اون رو مادر بی سوادش تربیت کرده ، تربیت من به عهده ی زن عاقل و دنیا دیده ای مثل دایه جان بوده . باید برم بمیرم که نتونم جلوی این کلفت دربیام .


دیگه تا شب و موقع شام بانو رو ندیدم . حوصله ام سررفته بود اما روم نمی شد برم پیش نسترن . کس دیگه ای هم نبود باهاش هم کلام بشم . همونطوری رفتم تو حیاط. چشمم خورد به فریبا که داشت شال بانو رو می شست. رفتم کنارش و گفتم : بهتره از این به بعد اون گوشاتو خوب وا کنی تا بتونی هر حرف و مطلبی رو درست بشنوی. فکر کردی با چوغولی کردن من می تونی یکی بشی مثل من ؟ فکر کردی با خراب کردن من پیش بانو چیزی که هستی و چیزی که هستم عوض می شه ؟
تو هیچ وقت آی پارا نمی شی فریبا پس بیشتر از این خودت رو خوار و خفیف نکن . من به بانو گفتم اونشب فخرّتاج خانوم چی بهم گفت . مواظب باش دور و بر بانو آفتابی نشی چون به خاطر خبر کذبی که براش بردی ، حتماً تنبیه می شی.
فریبا از کنار تشت بلند شد و گفت : چی می گی با خودت آی پارا . کم ور ور کن . من چیزی به کسی نگفتم .
پوزخندی تحویلش دادم و گفتم : خود دانی من مثل تو نامرد نیستم . گفتم بهت که حواست باشه . در ضمن گوشای خودت مخملیه و راهم رو کشیدم و رفتم سمت عمارت.
داخل عمارت که شدم ، یکی از پشت صدام کرد . برگشتم دیدم یکی از مستخدمین خونه ست . ازم خواست به اتاق نسترن برم.
دنبالش راه افتادم . نسترن نشسته بودتو تختش . رفتم جلو و عرض ادب کردم .
گفت : ممنون که اومدی . حوصله ام سر رفت از بس دراز کشیدم . مادرم هم که مشغول مهمانداریه .
نزدیک تر رفتم و گفتم : چرا کتاب نمی خونید ؟ اینطوری احساس تنهایی نمی کنید. من تا وقتی که اینجام پیشتون می مونم و نمی ذارم تنها باشین . ولی برای بعدش بهترین کار کتاب خوندنه .
نسترن با تعجب گفت : کتاب بخونم ؟
گفتم : بله .
گفت : ولی من که سواد ندارم . اینجا هیشکی نداره. غیر از مباشر همه بی سوادن.
با تعجب گفتم : چرا هیشکی سواد نداره؟ حتی مردای خونه هم ندارن ؟
گفت: نه حتی مردا. پدر بزرگم مخالفه . اون می گه سواد یاد گرفتن ما رو کافر می کنه . ببینم نکنه تو سواد داری؟
گفتم : بله . ولی من تعجب می کنم چرا یه همچین فکری می کنن. دختر میزا تقی خان امسال دیپلم می گیره .
با منگی نگام کرد و گفت : دیپلم می گیره ؟ اصلاً دپیلم چی هست ؟
اصلاً باورم نمی شد . خانی با این همه دبدبه و کبکبه سواد نداره و تازه مخالف یاد گرفتن جوونا هم هست . حالا قدر پدر خدا بیامرزم رو می دونستم . حالا که اینقدر دیر بود. من تو یه روستای بی امکانات بزرگ شده بودم و پدرم تاکید داشت حتماً سواد داشته باشم . اونم زمانی که درس خوندن دخترها گناه حساب می شد . حالا اینجا تو این شهر به این بزرگی که نزدیک پایتخت هم هست اینقدر افکارشون پوسیده ست که حتی مردهاشون هم نمی تونن اسم خودشون رو بنویسن.
به خودم اومدم و گفتم : دیپلم یه مدرکه که اگه یکی دوازده سال درس بخونه بهش می دن. اونطوری می تونه معلم بشه یا تو یه اداره ای مثل بلدیه و اینا کار کنه البته زنا فقط معلم می شن ولی مردها می تونن کار دیگه هم بکنن.
نسترن گفت : اووَه دوازده سال ؟
گفتم : با نهم هم می شه معلم شد ولی معلم ابتدایی.
نسترن چنان با شور و شوق به حرفهای من گوش می داد انگار که دارم از بهشت براش حرف می زنم . دست آخر هم اشک تو چشماش جمع شد که چرا یه همچین موهبتی رو ازش دریغ کردن .
شاید اگه من جای اون بودم برای داشتن چیزی که می خواستم و اینقدر ازش خوشم اومده بود با خیلی ها حتی پدر بزرگ خودرأیم مبارزه می کردم اما نسترن شخصیت ضعیفی داشت که از پس حرف معمولی هم بر نمی اومد .
بعد از کلی حرف زدن و درد و دل و رد و بدل کردن اطلاعات ، بهمون خبر دادن وقت شامه و همه تو ایوان برای شام جمع شدن .
نسترن هم می خواست بیاد اما می ترسید مادرش دعواش کنه که چرا از تختت بلند شدی.
بهش گفتم : من با مادرت حرف می زنم . تو که چیزیت نیست آخه . اینطور تو اتاق زندانیت کردن.
همراه اون به ایوان رفتیم . نسیرین خانوم تا چشمش به نسترن افتاد گفت : وای برای چی از تختت بلند شدی ؟
به جای نسترن من زود گفتم : من گفتم بیاد نسرین خانوم . بدن نسترن جان مشکلی نداره و غیر چند تا خراش ، کاملاً سالمه . این روحشه که مریض شده . هم از ترس اون اتفاق و هم از تو اتاق موندن. فکر کردم بیرون بیاد ، حالش بهتر بشه.
ظاهراً جوابم اونقدر قانع کننده بود که کسی اعتراض نکنه . همونجا پایین سفره نشستیم و شروع کردیم به خوردن . زیر چشمی بانو رو پاییدم و دیدم حواسش به من نیست و مشغول خوردنه .
غذا خوردنمون که تموم شد برای مردها قلیون چاق کردن . زنها هم گوشه ای نشستن و بساط غیبت و فخر فروشی راه افتاد .
نسرین خانوم فقط شام رو اجازه داد نسترن بمونه و بعد از شام از خواست به اتاقش برگرده. منم همراه اون راه فتادم که محمد علی خان گفت : دخترم آی پارا تو بمون .با تو کار دارم .
زیر لب چشمی گفتم و کنار بانو نشستم . یه کم دلشوره داشتم . حس می کردم کارش زیاد به مذاقم خوش نخواهد اومد.


بقیه افراد اونجا چه خودی و چه مهمان بعد از خوردن چای ، به خواست خان اونجا رو ترک کردن . فقط ما مونده بودیم و داماد خان ، پسرو نوه ی خان و خود محمد علی خان.
محمد علی خان رو به میرزا تقی خان گفت : درسته که دور از رسم مهمانوازیه که وقتی کسی خونه ی یکی دیگه مهمان هست ، فردی از میزبانها چشمش دنبال ناموس مهمان باشه . اما ازت می خوام این خبط نوه ی من رو نادیده بگیری و به بزرگواریه خودت ببخشیش.
من می خوام دختر خونده ی تو آی پارا رو برای نوه ام رشید خواستگاری کنم . همونطور که می دونی رشید پسر دختر منه و برادر نسترن.
از همون روز مسابقه دل به دختر خونده ی تو داده و تا امروز مادرش رو بیچاره کرده. اول نمی خواستم تا وقتی مهمان من هستید این موضوع رو پیش بکشم . می خواستم بعد از برگشتنتون بیام اسکو و مطرح کنم . اما دیدم این پسر کم طاقتی می کنه . برای همین زودتر عنوانش کردم.
گر گرفتم ، خجالت کشیدم ، عصبانی شدم . نمی دونم ولی بین زمین و هوا بودم . سرم رو تا جایی که می شد پایین آورده بودم و داشتم مثل تمامی وقتهایی که عصبی می شدم ، با ریشه های لچکم بازی می کردم . انتظار یه همچین جریانی رو نداشتم . اونقدر درگیر شدم که دیگه نفهمیدم کی چی گفت . یه آن به خودم اومدم که شنیدم. خان گفت : باعث افتخار منه که نوه ی شما دامادم بشه.
اوه چه دامادم دامادم هم می کنه . من کجا دختر تو بودم که شوهرم هم دامادت محسوب بشه .وقتی خواستی موهامو بتراشی یا وقتی لحاف و تشک پر شیپیش تو یه دخمه بهم دادی؟ یا وقتی صبح تا شب کار کردم و شب سرم به بالش نخورده بی هوش شدم ؟ در ضمن کی خواست شوهر کنه که باعث افتخار تو بشه ؟
محمد علی خان گفت : آی پارا جان دخترم تو هم فکراتو بکن اگه موافق باشی و حرفی نداشته باشی ، همن فردا مراسم بله برون رو برگزار می کینم.
چی می گفتم ؟ زبونم قفل شده بود . غافلگیر شده بودم . هیچی نگفتم و همه سکوت من و حمل بر رضا تصور کردن و همه چی منوط شد به جواب من .
اصلاً حواسم نبود پسره سرو شکلش چجوریه ، یا مثلاً تایماز چیکار کرد چه عکس العملی نشون داد . شاید هم اینا از قبل می دونستن و فقط من بودم که غافلگیر شدم . اما مطمئن بودم از خواستگاری کردن این آدم خوشحال نبودم این جریان مثل شمشیر دو لبه بود . بخصوص با تعریفات نسترن از افکاری که اینا داشتن . می دونستم انتخابم بین بد و بدتره. بین موندن تو این خانه ی جهل یا رفتن به اسکو و زندگی کنار کسی مثل بانو.
از شبی که خونه ی خان خلوت شده بود و فقط چند نفر مهمون باقی مونده بود ، به هر کدوممون اتاق داده بودن . البته فکر کنم اتاق تایماز با پسر خان یکی از شهرهای اطراف قزوین یکی بود . در حالی که هر کدوم راهی اتاقمون شده بودیم ، بانو گفت : شانس در خونت رو زده آی پارا. خوب شد میرزا تقی خان اول ورودمون تو رو دختر خونده ی خودش معرفی کرد وگرنه اینا عمراً از تو خواستگاری می کردن . شاید با اسم محمد تقی خان تو هم قاطی آدمها شدی و بعد راهش رو کشید و رفت وفرصت نداد بتونم یه جواب هر چند کوچیک بهش بدم تا اینقدر جیگرم آتیش نگیره.
دِ اگه من خان زاده نبودم که خود تو هم من رو تا اینجا نمی آوردی . من خودم اصل و نسب دارم و بهش هم فخر می کنم . نمی خواد تو واسه ی من اصل و نسب بتراشی و اون رو چماق کنی بکوبی تو سرم . رفتم تو اتاق و در رو پشت سرم بستم و شروع کردم به باز کردن موهای بافته شدم . افکارم خیلی پریشان بود . اینکه نوه ی محمد علی خاطر خواه من شده بود ، اتفاق خوبی بود . شاید اگه عصر اینقدر از افکارشون و ذهنیات گندیده شون باخبر نمی شدم ، الان حالم بهتر بود . با این حرفهای بانو دستگیرم شد که موافقه با اینا وصلت کنم . پس حتماً واسش یه خیری داره . شایدم می خواد دکم کنه مزاحم پسر و شوهرش نشم .

اگه می موندم و زن این پسر می شدم . دیگه از تحقیر خبری نبود. می شدم کسی که قبلاً بودم . اما از طرف دیگه درس خوندن و معلم شدن که بزرگترین آرزوی زندگیم بود رو هم باید با خودم به گور می بردم . در ضمن با جواب منفی دادن به نوه ی محمد علی خان خشم میرزا تقی خان و بانو رو می خواستند با این ازدواج خودشون رو به محمد علی خان نزدیک کنن رو هم باید به جون می خریدم . چه بسا از حرصشون بیشتر آزارم بدن و اصلاً نخوان که من رو آزاد کنن یا حتی بزنن زیر قول اجازه ی درس خوندنم .
با خودم فکر می کردم که آخه این چه مصیبتی بود گریبان من رو گرفت . اگه فردای روز مسابقه ما هم برمیگشتیم دیگه این بساط راه نیفتاده بود .


اونقدر سرجام این دنده و اون شدم که بی خوابی کلافه ام کرد . هی به خودم می گفتم : خوب آی پارا فردا چی می خوای بگی؟ ولی هیچ جوابی براش نداشتم. هر جور که فکر می کردم و تصمیم می گرفتم ، یه ضرری توش بود. خوابم نمی اومد . سردرگم و کلافه بودم که صدای تقی رو که به در خورد و شنیدم. اول فکر کردم اشتباه کردم ولی وقتی تکرار شد فهمیدم درسته . رفتم پشت در و گفتم : بله ؟
تایماز بود . گفت : آی پارا در رو باز کن باید باهات حرف بزنم .
شاخ درآوردم . این پسر این وقت شب اینجا پشت در اتاق من چیکار داشت؟چه حرفی می تونست با من داشته باشه ؟ اونم الان. یه لحظه خوف ورم داشت نکنه نیت بدی داشته باشه .
گفتم : چه حرفی دارین خان زاده ؟ چرا واسه صبح نمی ذارین؟
صدای تایماز بلند شد : آی پارا زود باش در رو باز کن الان یکی می یاد فکر می کنه من اینجا دارم چیکار می کنم . حرفم واجبه . صبح دیره.
توکل کردم به خدا و لچکم رو هول هولکی انداختم رو سرم و تشکم رو هم تا کردم که مثل جنازه وسط اتاق نباشه و کلید رو چرخوندم.
تایماز سریع اومد تو و در رو قفل کرد.
از حال و هواش ترسیدم . این وقت شب ، این طور مضطرب ، اونم تو اتاق من ، خوب ترسناک بود . چراغ نفتی رو روشن کردم و شعله اش رو پایین آوردم وخودم رو جمع کردم کنار در و آروم گفتم : چیزی شده خان زاده ؟ شما اینجا چیکار می کنید ؟ چه حرفی واجبی دارین که فردا براش دیره ؟
گفت : بشین آی پارا باید باهات حرف بزنم .
مطیعانه نشستم . اما همون کنار در ، که خطرش کمتر باشه . بلاخره باید جوانب احتیاط رو هم در نظر می گرفتم .
تایماز با فاصله ازم نشست و نگاهش رو دوخت به صورتم . انگار داشت دنبال یه جمله ی مناسب برای شروع صحبتش می گشت. نگاه خیره اش کمی معذبم کرد . ناخودآگاه دست بردم تا لچک کج و کوله ام رو مرتب کنم .
سرش رو انداخت پایین و گفت : می خوای به نوه ی خان چه جوابی بدی؟
حدسش رو زده بودم که حرفهاش حول این موضوع می تونه باشه . چون تنها اتفاق جدیدی که می تونست باب صحبت باشه همین بود.
سر به زیر گفتم : نمی دونم خان زاده. هنوز گیجم . از سر شب چشم رو هم نذاشتم . سر بلند کردم و گفتم : چرا جواب من براتون مهمه؟ هر چی که جواب بدم ، صبح معلوم می شه دیگه. برای این موضوع اومدین اینجا ؟
دوباره خیره نگاهم کرد . این نگاهش برام تازگی داشت. نگاهش کلافه ام می کرد. بلاخره طاقت نیاوردم و گفتم : نگین که نصف شبی اومدین تو اتاق من تا همدیگه رو نگاه کنیم !!!
کلافه نفسش رو بیرون داد و بلند شد رفت سمت پنجره. کمی پرده رو کنار زد و بیرون رو نگاه کرد و گفت : فکر کن الان صبحه. چی می خوای بگی به اونا. زن این پسره می شی یا نه ؟
داشت من رو دور می زد . خنگ که نبودم . حالیم بود می خواد یه چیزی بگه اما اول می خواد مزه ی دهنم رو بفهمه.
ملاحظه رو گذاشتم کنار و در حالی که پشتت به من بود و راحت تر می تونستم حرف بزنم . بلند شدم تا مسلط تر باشم و گفتم : چی می خوایین بگین خان زاده ؟ تا ندونم چرا اینجایین ، هیچی نمی گم . خودم به حد کافی کلافه و گیجم ، شما دیگه بدترش نکنین.
همونطور پشت به من گفت :می خوام کمکت کنم . می دونم دلت به این وصلت رضا نیست و اگه قبول کنی به خاطر فرار از تحقیر تو خونه ی پدرمه و همون لحظه برگشت و نگاه متعجبم رو غافلگیر کرد .
پوزخندی اومد رو لبم و گفتم : خوبه خودتون می دونید با روح من تو این مدت چیکار کردین . آره شاید جواب مثبت بدم به خاطر فرار از حس بد تحقیر و توهین. شاید به خاطر فرار از این حس ، خط بکشم رو آرزوهام و بشم یه زن خونه دار مطیع که شب به شب واسه شوهرش غذای جدید بپزه و روزا هم النگوی تازش رو به رخ بقیه بکشه . شاید دلم می خواست مثل آیناز روح آزادی داشته باشم که تو دنیای کتاب آزادانه پرواز کنه . اما می بینم که نمی شه . نمی دونم این بغض لعنتی از کجا پیداش شد و وسط صحبت به این مهمی لونه کرد ته گلوم . واسه اینکه رسوا نشم و غرورم خرد نشه دهنم رو بستم تا بتونم راحتتر قورتش بدم .
تایماز نزدیکتر اومد و گفت : من حاضرم کمکت کنم آی پارا . بی هیچ غرضی . ولی اگه قبول کنی کمکم رو ، نباید کوچکترین سوالی بپرسی. باید تمام و کمال بهم اعتماد کنی.
هنوز هم لحنش بوی تحقیر می داد. یه کم عصبانی گفتم : چرا باید به شما بی هیچ سوالی اعتماد کنم ؟ هنوز هم پژواک حرفاتون تو اون کوچه باغ تو گوشمه . هنوز هم لحن تحقیر آمیزتون تو خونه عمه تون یادمه و خیلی چیزهای دیگه . اصلاً چرا می خوایین کمکن کنین؟ یه کلفت که یه خان زاده ازش خواستگاری کرده باید الان خیلی خوشحال باشه نه ؟ مادرتون که فکر می کنه همه واسه ی شما و پدرتون تور پهن کردن . وضع مالی شما کجا و اینا کجا ؟ منی که به نظر مادرتون تو کمین شما بودم ، الان که باید خیلی خوش به حالم شده باشه . نه ؟ چرا فکر می کنید به این وصلت رضا نیستم وترجیح می دم بی هیچ سوالی به شما اعتماد کنم و کمک شما رو بپذیرم تا عروس یه همچین خونواده ی با اصل و نسبی بشم ؟
تایماز بازم جلوتر اومد و درست روبروی من ایستاد . دستشو دراز کرد که بازومو بگیره .اما یه قدم عقب رفتم و گفتم : دستت به من بخوره ، کل این خونه رو می ریزم اینجا .
دستش رو کشید عقب و گفت : تو چت شده آی پارا ؟ من کاری باهات ندارم .
گفتم : ببین خان زاده من دلیل واقعی حضور شما تو اینجا و این وقت شب رو نمی فهمم. یا درست و حسابی بگین هدفتون چیه یا لطفاً از اتاق من برید بیرون . نمی خوام مادرتون فکر بد بکنه . من به اندازه ی کافی بدبختی دارم.
گفت : من به آیناز قول دادم از تو حمایت کنم و کمکت کنم درس بخونی. تو با این ازدواج دیگه نمی تونی درس بخونی . اینطوری منم پیش خواهرم بد قول می شم.
گفتم : اگه دردتون اینه من خودم بهش نامه می دم که نمی خوام درس بخونم .می خوام شوهر کنم . حالا چی مشکلتون حل شد ؟
تایماز عصبی گفت : پس نگو تصمیمت رو نگرفتی . بگو خیلی هم خوشحال شدی که خواستگار پیدا کردی و از خدات بود زود شوهر کنی . مادرم حق داشت نگران بود . تو رو چه به درس خوندن؟
طاقت این همه توهین رو نداشتم من از حرصم گفتم می خوام زن این پسره بشم اما اگه می دونستم بانو و خان بعد از جواب منفی چند برابر اذیتم نمی کنن و قرار درس خوندنم سرجاشه ، هرگز جواب مثبت نمی دادم. حقم نبود اینطوری بهم بتوپه . خسته تر از اون بودم که جوابش رو بدم. همونجا رو زمین نشستم .
تایماز دید که ناراحت شدم . دیدکه با حرفاش ته مونده ی غرورم رو شکست . متوجه شد که بد کرده .
زانو به زانوی من نشست. سرم پایین بود و آروم گریه می کردم. دیگه از دیده شدن اشکام هم ترسی نداشتم .
چونه ام رو با دستش گرفت و سرم رو آ ورد بالاو گفت : تو داری گریه می کنی ؟ ببخش نمی خواستم اون حرفا رو بزنم . خوب با این اخلاقت عصبانی می کنم آدمو .
سرم رو تکون دادم و از دستش کشیدم بیرون . دوست نداشتم دستش بهم بخوره . من محرم نامحرم حالیم بود اما این پسر فرنگ رفته پاک یادش رفته مسلمونی چیه .
درحالی که لحن مهربون به خودش گرفت گفت : لجبازی نکن آی پارا . می دونم از سر غرور و لجبازی داری یه همچین تصمیمی می گیری اما نکن اینکار رو با سرنوشتت.
لحنش ، حرفاش ، اصلاً خودش برام غریبه بود . این کی اینقدر بامن صمیمی شد من نفهمیدم .
چشمای اشکیم رو دوختم به چشماش و گفتم سرنوشت ؟ کدوم سرنوشت خان زاده ؟ انتخاب من بین بد و بدتره . یا اینجا بمونم و جهل رو با خودم تا ابد یدک بکشم یا بیام اونجا بشم تف بالا سر و تحقیرو توهین شماها رو تحمل کنم . خودت تو ناز و نعمت بزرگ شدی . پس می فهمی وقتی یه عمر جلوت دولا راست می شن ، ولی یه دفعه می شی زر خرید چه مزه ای داره. اگه یه بار فقط یه بار خودت رو می ذاشتی جای من ، اینطوری غرورم رو نابود نمی کردی . حالا اومدی چه کمکی کنی . من اگه می خوام یه همچین خبطی بکنم از دست تو و خونواده ی توه .
تایماز گفت گوش کن آی پارا من می تونم از این برزخ نجاتت بدم . می تونم کمکت کنم . به خاطر آیناز به من اعتماد کن .
تایماز بعد از چند لحظه سکوت ادامه داد: اگه بمونی و زن این پسر بشی باید درس رو ببوسی بذاری کنار . اگه هم برگردی ، مادر و پدرم اونقدر از دستت کفری می شن که اونجام نمی ذارن درس بخونی و آب خوش از گلوت پایین بره پس می مونه راه سوم.
با تعجب گفتم : راه سوم؟


با تعجب گفتم راه سوم ؟
گفت: بله و تنها راه چاره ی تو فراره.
اول با تعجب بهش نگاه کردم و سعی کردم هضم کنم چی گفته . بعد ناخود آگاه بدون کنترل خندیدم.
تایماز با اخم نگاهم می کرد تا اینکه طاقتش طاق شد و گفت : تموم نشد این خنده ها؟ فکاهه تعریف کردم ؟
خندم رو جمع کردم و گفتم : شما با خودت چی فکر کردی خان زاده ؟ این بود راه حلتون ؟ فرار؟ من ؟ یه دختر تنها و بی پناه ؟
فکر می کنی من تا به حال به این نتیجه نرسیدم که باید فرار کنم ؟ من هزار بار قبل از اومدن به خونه شما و وقتی تحت سلطه ی عموم بودم به این موضوع فکر کردم . هزار بار بعد از اومدن به خونه ی شما هم این فکر از ذهنم رد شد اما هر بار که منطقی فکر می کردم و کلاهم رو قاضی می کردم می دیدم چاره ای جز قبول موقعیتم ندارم . همه جا برای دختری به سن و سال و موقعیت من پر از گرگه که منتظرن تا تنها شی که بدرنت. فکر کن فرار کردم . کجا برم . به کی اعتماد کنم که برای رضای خدا کمکم کنه . من حتی به مجاور شدن تو حرم حضرت رضا هم فکر کردم اما بازم ترسیدم . من همیشه ی خدا تحت حمایت خونواده بودم . پدر داشتم که مثل کوه پشتم بود . اما حالا بی پشت و پناهم . از هر کس و ناکس خنجر خوردم . نمی خوام بیشتر ازاین اذیت بشم . من جسورم و نترس . اما بعضی چیزها هست که بی احتیاطی سرش نمی شه . کافیه آدم یه کم بی گدار به آب بزنه که عمر شرمنده ی روح پدر و مادرش بشه . فرار کنم برم کجا ؟برم خونه ی کی بمونم ؟ کجا کار پیدا کنم ؟ اینا همه به زبون که می یاد کلی مشکله چه برسه به عمل.
بلند شدم و گفتم : ممنون که به فکر من بودین. اما بهتره برید . چیزی به اذان صبح نمونده . کم کم اهل خونه واسه نماز بیدار می شن . یه مشکل تازه نمی خوام .
تایماز هم بلند شد و گفت : حرفات تموم شد ؟ اجازه می دی من دو کلوم حرف بزنم ؟
گفتم : حرفی هم مونده ؟
همونطور سرپا گفت : منظور من از فرار ، فرار تنهایی تو نبود . من کمکت می کنم فرار کنی و خودم می برمت تهران . اونجا از همه ی این آدمهایی که بهت زخم زدن و منتظرن اذیتت کنن دور می شی. من خودم حمایتت می کنم که درس بخونی . حتی اگه آیناز هم راضی باشه اونم میارم پیش خودم .
هنوز کلی لابه لای حرفاش موضوعات گنگ وجود داشت ولی ته دلم روشن شد.
بدبینانه نگاهش کردم و گفتم : چرا فکر می کنید به یه پسر بی سرو همسر که تنها زندگی می کنه ، اعتماد می کنم و راه می افتم دنبالش ؟
لبخند خبیثی اومد گوشه ی لبش و گفت : تو مثل اینکه خیلی از خودت مطمئنی دختر. تو می دونی من کیم ؟ چه موقعیتی دارم ؟ کیا منتظر یه گوشه ی چشم منن. آخه من رو به تو چیکار؟ فکر می کنی من به چه هدفی باید تو رو کشون کشون با خودم ببرم دختر قحطه واسه من؟ اولاً که تنها زندگی نمی کنم و یه آشپز و یه خدمتکار و یه باغبون تو خونه دارم . دارم می گم خواهرم رو هم می یارم. خونه ی من می شه شبیه خونه ای که الان هستی . مگه اونجا مرد مجرد نداره. کلی از خدمه ی پدرم مجرد هستن . پس باید از همه ی اونا بترسی. در ضمن هدف من فقط عمل به قولیه که به خواهرم دادم . اونقدری که باهاش صمیمی هستی شاید تا به حال برات گفته چرا پاهاش اینطوری شده .
یه کم به فکر رفت و با صدای دورگه ای گفت : من مقصرم. من پاهای خواهرم رو ازش گرفتم واسه همین تا عمر دارم خودم نوکرشم . اگه ازم بخواد بمیر می میرم . حالا هم اون چشش تو رو گرفته و ازت نمی دونم واسه چی خوشش اومده . منم قول دادم ازت حمایت کنم . اینه که که از خواب شبم گذشتم و اومدم اینجا . اینم یادت باشه که اگه باهام بیای ، من تو بد مخمصه ای می افتم و اگه قضیه لو بره معلوم نیست خونواده ام باهام چطور برخورد کنن اما به خاطر آیناز ، حواست باشه و فقط به آخر آیناز حاضرم این کار رو بکنم . پس واسه من ناز نکن و تاقچه بالا نذار که می دونم الان به خاطر خلاص شدن از اون خونه و همینطور این ازدواج زوری ، داره تو دلت قند آب می شه .
وای چه پررو بود اما واقعیتش این بود که پر بیراه نمی گفت و من وقتی فهمیدم خودش می خواد کمکم کنه ، خیالم تا حدی راحت شد. چقدرم اعتماد به نفسش بالا بود . "دختر واسه من قحطه " اَه اَه از خود راضی
ولی جای ناز نبود . باید عقلانه تصمیم می گرفتم . شاید این تنها راه نجاتم بود . خودم رو سپردم دست خدا و گفتم : اگه اینطوره حاضرم باهاتون بیام اما می خوام ازتون یه چیزی بخوام . امیدوارم به خاطر آیناز هم شده این تنها خواسته ی من رو قبول کنید.
لبخندی زد و گفت : بگو
گفتم : من می خوام خونه ی شما کار کنم . من نون مفت نمی خورم. شما نه پدرمین ، نه برادرم و نه ..نه...شوهرم. من نمی خوام منتی بالا سرم باشه . درسه همین کار شما باعث می شه تا آخر عمر مدیونتون باشم . اما برا بعدش اگه قراره درس بخونم و خونه ی شما زندگی کنم . می خوام کار کنم و خودم خرج خودم رو دربیارم .
یه کم ساکت شد و گفت : خیلی خوب حالا بعداً راجه بهش صحبت می کنیم .
گفتم : الان!!! من می خوام بدونم اونجا من کیم . بهتره تا قدم تو این راه نزاشتم ، این موضوع رو حل شده بدونم .
تایماز با صدای عصبی گفت : باشه باشه . حالا که با رفتن موافقی زود باشد وسایلت رو جمع کن .
راستی سکه هات کجاست ؟
گفتم : پیش خودمه نگران نباشین .
گفت : خیلی خوب . من می رم و اسبت رو از اصطبل در می یارم . تو هم زود بیا . باید یه جوری از این اینجا بریم بیرون .

برچسب ها رمان آی پارا ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 13
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 244
  • آی پی دیروز : 882
  • بازدید امروز : 1,441
  • باردید دیروز : 3,933
  • گوگل امروز : 212
  • گوگل دیروز : 812
  • بازدید هفته : 9,069
  • بازدید ماه : 13,879
  • بازدید سال : 13,879
  • بازدید کلی : 13,879