close
تبلیغات در اینترنت
رمان من مادرش هستم قسمت دوم
loading...

رمان فا

توی همینروز اول حسابی سرم شلوغ شده بود و تلفن داءما زنگ میخورد این طور که معلوم بود انگار شرکت موفق به نظر می اومد در هر ثبت قرار ها بودم که یه اقای تقریبا شیک پوشی وارد اتاق شد بدون توجه به من کیفشو روی میز گذاشت و با صدای بلند گفت :علی رضا بیا بیرون الکی قایم نشو که به حسابت بد میرسم…

رمان من مادرش هستم قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1733 یکشنبه 18 اسفند 1392 : 19:19 نظرات ()

توی همینروز اول حسابی سرم شلوغ شده بود و تلفن داءما زنگ میخورد این طور که معلوم بود انگار شرکت موفق به نظر می اومد در هر ثبت قرار ها بودم که یه اقای تقریبا شیک پوشی وارد اتاق شد بدون توجه به من کیفشو روی میز گذاشت و با صدای بلند گفت :علی رضا بیا بیرون الکی قایم نشو که به حسابت بد میرسم بیااااا بیرون
رءوف با لبی که یه خنده ی شیطون زیرش قایم شده بود به سمت مرد اومد و گفت :چه خبرته رءیس ؟
مرد:تو مریض تشریف داری ؟امروز که ما وقت دادگاه نداشتیم واسه چی الکی منو کشوندی تا اونجا؟
رءوف:بابا حواسم نبود روزا رو قاطی کرده بودم زنگ.زدم هرچی بهت جواب ندادی که بهت خبر بدم....................................................................

 

مرد:ده بار لهت گفتم یه منشی استخدام کن تا انقدر من سرکار نرم
رءوف در حالی که به سختی یعی داشت خنده ی لبشو کنترل کنه نگاهی به من انداخت و گفت :شرمنده رءیس من استخدام کردم شما ندیدی اخه
مرد به طرف من برگشت و با تعجب نگاهی بهم انداخت انگار باورش نمیشد من وافعا اونجا بودم و اون منو ندیده
کمی خودشو جمع و جور کرد و با خوشرویی رو به من گفت:من رستگار هستم خانوم مدیر عامل این شرکت برای برخورد اولی که از من دیدید ازتون عذر میخوام امیدوارم همکاری خوبی کنار هم داشته باشیم
ادب و متانتش واقعا بی نظیر بود منم تحت تاثیر کلام خوبش سرمو کمی پایین اوردم و گفتم :از اشنایی باهاتون خوشبختم اقای رستگار امیدوارم کارمند خوبی براتون باشم
سرشو تکون داد و با خوشرویی به سمت اتاقش رفت
منم روی صندلی نشستم و واقعا خوشحال شدم از این برخورد خوب فردی که قرار بود پیشش کار کنم و نیازی به نگرانی در مورد محیط حداقل نداشتم چون تا الان که خوب بود بقیشو خدا عالم بود و بس
ساعت حدود 7بعد الظهر بود که دفتر قرار های کاری فردا رو پیش اقای رستگار بردم و با اجازه ش به سمت پرورشگاه راه افتادم
خوب بچه ها شرمنده بازم کمه یه نمه تحمل کنید یه تبلت قراره بگیرم با اون کلی براتون تایپ میکنم خوب نظر نمیخواد کسی بده من دبپرس شدم ها تشکر کم نظر کم مثبت کم کمی هوای منم داشته باشید بچه ها


سوار اتوبوس شده بودم و به سمت خونه ی جدیدم میرفتم
دلم برای بابا و مامانم حسابی تنگ شده بود تنهایی خیلی سخت بود سخت تر از چیزی که حتی بشه تصورش کرد
وارد سالن شدم خیلی ناراحت بودم از اینکه.واسه گذران زندگی مجبور به کار کردن بودم و کمتر میتونستم با بچه ها باشم
توی حال خودم بودم که صدای یاسمن منو به خودم اورد
یاسمن:خانم صدر خانم مدیر کارتون داره
با محبت صورتشو نگاه کردم و دستی به صورتش کشیدم و گفتم :باشه عزیز دلم ممنون که گفتی عزیزم
سرشو تکون داد و با لبخند به سمت حیاط دوید
به سمت اتاق خانم مدیر رفتم و چند ضربه به در زدم
مدیر:بله بفرمایید
-صدر هستم
مدیر:بله بفرمایید داخل
وارداتاقش شدم و به احترام من کمی نیم خیز شد سر جاش و نشست و سرشو پایین انداخت
-چیزی شده؟
مدیر:راستش نمیدونم چطور بهت بگم از بالا دستور اومده که تو نمیتونی اینجا بمونی اصرار ها و دلایل منم بی نتیجه بود واقعا نمیدونم باید چه جوری ازت عذر بخوام
ته قلبم خالی شد من جایی رو نداشتمکه بتونم اونجا زندگی کنم واقعا باید کاتون خواب میشدم
لب خند کذایی زدم و گفتم:ممنون از لطف شما همین که بهم اجازه دادید چند روز اینجا باشم لطف میکنید
خانم مدیر لبخند محزونی زد و گفت :منو ببخش که کاری نمیتونم انجام بدم
سرمو پایین انداختم و با صدایی که سعی میکردم نلرزه گفتم :تا کی میتونم بمونم
خانم مدیر با شرمندگی گفت :تا اخر ماه
و من مبهوت فقط نگاهش کردم امروز 20بود یعنی 10روز من چی کار میتونستم بکنم وای خدایا به دادم برس
چه ها من هنوز با موبایل پست میدم و فوق العاده ناراحتم رمان انقدر کم استقبال شده ازش در هر حال شب هم به احتمال زیاد یه پست دیگه داریم


از در اونجا بیرون زدم و بی هدف تو خیابون میگشتم
خدایا جایی رو نداشتم که برم از شانس گند ما پدر و مادرم جفتشون تک فرزند بودن و من حتی عمه و خاله ای و عمو نداشتم که بخوام پیش اونا بمونم
نمیدونم چقدر راه رفتم ولی خودمو توی امام زاده صالح دیدم
اونجا چند رکعت نماز خوندم و خودمو و زندگیمو به خدا سپردم و سعی کردم سریع تر برگردم
صبح از هنه زودتر رسیده بودم شرکت و توی دفتر که برای ثبت قرار ها بود قرار های امروز رو جدا کردم و برای یاداوری بیش تر روی تخته ی اتاق اقای رستگار نوشتم
هنوز کسی نیومده بود برای خودم چایی درست کردم و روی صندلی م نشستم و به بخار هایی که ازش بیرون میومد نگاه میکردم که یه خانومی وارد شد و با خوشرویی به سمت من اومد و گفت :سلام به به کلی دوست داشتم ببینمت شنیده بودم علی رضا یه کارمند جدید استخدام کرده و دوست داشتم زودتر ببینمت
من عاطفه رضایی هستم یکی از وکیل های شرکت
-خوشبختم خانوم منم پری ناز صدر هستم
عاطفه:خیلی خوشبختم پری ناز عزیز خوشکل امیدوارم دوستای خوبی برای هم باشیم
-مرسی عزیز م منم.امیدوارم
شما با اقای رحمانی نسبتی دارید ؟
عاطفه کمی سرشو خاروند و با حالت با مزه ای گفت :راستش هنوز که هیچی من خیلی دلم میخواد که نسبت پیدا کنیم اونو نمیدونم
از صداقت کلامش خیلی خوشم اومد و انقدر شاد و خوشحال به نظر میرسید که باعث میشد ادم غم هاشو برای لحظه ای فراموش کنه
عاطفه :خوب من برم سرکارم که الانه که رستگار بیاد و میگه خانم رضایی از زیر کار در نروووو
تو هم بدو کاراتو انجام بده که یه چیزی به تو نگه
خنده ای کردم و گفتم عاطفه جون من از صبح زود اینجام و کلی کار کردم
عاطفه بابا بی خیال سخت کوشیت منو کشته از الان انقدر بخوای خوب کار کنی منو بیرون میکنن ها بی دوست میمونی ها
-ما چاکر شما هستیم کلی
عاطفه بوسی برام فرستاد و به سمت اتاقش رفت
به نظرم دختر فوق العاده ای میرسید و میتونست دوست خوبی برام باشه برای منی که تنهاییم داشت از پا در میورد منو
تو فکر خودم بودم که صدای اقای رستگار رو شنیدم
رستگار :سلام خانم صدر خوشحالم که کارمند وظیفه شناس و وقت شناسی هستید
-سلام ممنون از لطفتون قرار های امروز رو روی تخته اتاقتون نوشتم
رستگار:ممنون خانم صدر
اخر از همه هم رحمانی اومد و با سلام کوتاهی پاورچین پاورچین به سمت اتاق رفت و با اشاره بهم فهموند که دیر اومدنش رو نمیخواد رستگار بفهمه
محیط خیلی خوبی بود و دوست داشتم تایم بیشتری رو اینجا می بودم
خوب بچه ها اینم پست امشب من واقعا ناراحتم نه ستاره داریم نه تشکر نه مثبت


مشغول جواب دادن به تلفن ها بودم کهصدای عاطفه رو شنیدم
عاطفه:پری ناز انقدر سخت کوشی نکن بیا راجبع به اتفاق مهمی که قراره امشب باهات بحرفم
تلفنم تموم شده بود رو قطع کردم و گفتم :بفرمایید من در خدمت شما هستم
عاطفه کمی صداشو بالا برد و با یه حالت عشوه ی شتری گفت:امشب قراره برام خواستگار بیاد پسره از فامیل های مامانمه میشه نوه ی خاله ش مهندسه عمرانه یه شرکت پیمانکاری داره اسمش وحید به نظرت جواب بهش بدم یا نه ؟
با چشمای گرد شده نگاهش کردم و با صدای ارومی بهش گفتم :دیوونه مگه تو از اقای رحمانی خوشت نمیاد ؟
عاطفه:چرا ولی هیج جوری پا جلو نمیزاره اصلا بهم توجه نمیکنه واقعا نمیدونم
پدر و مادرم خیلی اصرار به ازدواج من دارن ولی واقعا نمیدونم باید چی کار کنم
-خوب الان که دلت نمیخواد خودت بری عشقتو بهش ابراز کنی
عاطفه کمی پکر شد و خواست جواب بده که در اتاق رستگار باز شد و من واقعا نفهمیدم عاطفه چه جوری خودشو به اتاقش رسوند منم سرگرم پاک نویس کردن قرار های امروز بودم
رستگار :خانم صدر امروز یه اقایی به نام راحمی اگه تلفن زد قرارشو اگه میشه زودتر بزارید
-بله حتما
رستگار به سمت اتاق علی رضا رفت و منم چون کارم تموم بود فعلا با موبایلم شروع به شماره گیری از روی نیازمندی ها کردم تا شاید بشه یه خونه که چه عرض کنم یه اتاق سه در چهار پیدا کنم ولی نمیشد حتی من پول پیش خونه هم نداشتم
ساعت کاری تموم شده بود قبل از رفتن به سمت اتاق عاطفه رفتم معلوم بود خیلی تو خودش بود
-عاطفه جان من دارم میرم کاری با من نداری؟
عاطفه:نه عزیزم مواظب خودت باش
-ببین عزیزم به خاطر حرف مردم و شرایطت اولا هیچ وقت خودتو کوچیک نکن و نرو عشق گدایی کن من خودم رحمانی رو زیر نظر میگیرم و بهت میگم که نظرش چیه دوما خواستگاری امشب رو هم بزار بیاد شاید شرایطش خوب باشه
عاطفه:مرسی عزیزم دستت درد نکنه خدا به همراهت
از در شرکت بیرون زدم و با خودم فکر کردم به ادرسی که امروز گرفته بود برم
درسته خیلی پایین شهر بود ولی خوبیش این بود که پول پیش نمی خواست و فقط اجاره میخواست
خودمو با هزار سختی به ادرس رسوندم که از دیدن منظره پیش روم واقعا شوک زده شدم


مات و مبهوت به منظره پیش روم نگاه کردم
سعی کردم بی تفاوت ازش بگذرم ولی نگاه خیره ی افرادی که دور اتیش سر کوچه نشسته بودن واقعا معذبم میکرد
با سختی و دردسر فراوون خودمو به خونه ی مورد نظر رسوندم
در چوبی خونه نیمه باز بود دقیق نگاه کردم به خونه دیوارش همه کاهگلی بود و کنده کاری هایی که روش شده بود و به گربه ای که روی دیوار نشسته بود و تیز رو به روش نگاه میکرد
ظاهر خونه که منو یاد فیلم های ترسناک مینداخت
در چوبی نیمه باز رو با دستم فشار دادم و به سختی در سنگین رو باز کردم
حیاط رو به خوبی نگاه کردم یه حوض کوچیک وسطش بود و تعدادی ادم که واقعا ازشون میترسیدم
دورتادور حیاط اتاق های کوچیک مختلف وجود داشت
در حال دید زدن خونه بودم که صدای زنی توجهمو جلب کرد
زن:بله خانم کاری داری؟
--سلام من برای اجاره ی خونه اومدم
زن:پشت من بیا
بی توجه به نگاه های مختلفی که بهم میشد پشت سر زن وارد اتاق شدم
ولی نمیتونستم باور کنم یه اتاق سه در چهار که حتی توش نمیشد نفس کشید
نگاهم ناخود اگاه به مارمولک و سوسک که کنار دیوار در حال جدال بودن افتاد و تنم لرزید از تنهایی قطره اشکی از چشمم ریخت
زن:این خونه س بالاخره تا فردا وقت داری خبرشو بهم بدی که میخوای یا نه
تو این حال بودیم که صدای داد و فریاد از حیاط بلند شد
زن چادرش رو به دور کمرش بست و به سمت حیاط رفت و بلند داد کشید :چه خبره اینجا.........
تو بین همه ناگهان نگاهم به غریبه ی اشنایی افتاد که گه گاهی میدیدمش
ولی اون اینجا چی کار میکرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


مرد غریبه ای که من نمیشناختمش یقه ی همون فرد اشنا رو گرفت و محکم به دیوار کوبیدتش
مرد:اخه احمق من چند بار بهت گفتم اینجا دنبال نگرد نمیگی بلایی سرت بیارن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟به خدا دیوونه ای تو کیا
مرد که حالا اسمش رو میدونستم رو به مرد غریبه کرد و گفت :تو چرا دست از سر من برنمیداری بابا بزار به حال خودم باشم
مرد:اها که هر غلطی که میخوای بکنی
اون دو تا مشغول دعوا و بگو مگو با هم بودند که زن صاحب خونه جیغ بنفشی کشید و گفت :برید از خونه ی من بیرون بعد هرچقدر میخواید داد و بیداد کنید
هر دو مرد به خودشون اومدند و مشغول تکون دادن لباسشون شدند
نگاهم به ساعتم خشک شد حدود 8شد ه بود چه جوری باید برمیگشتم پرورشگاه ؟؟؟
نگاه تاسف بار دیگه ای به خونه کردم و رو به زن صاحب خونه گفتم :من شمارتون رو دارم میتونم فردا باهاتون تماس بگیرم خبر قطعی رو بدم ؟
زن:اره فقط زود که اگه نخواستی من به فکر ادم دیگه ای باشم
از خونه بیرون اومدم و تو لحظه اخر چشمم بهش افتاد اونم با تعجب نیم نگاهی به من کرد
این همون مردی بود که اون روز توی پرورشگاه بهم برخورد کرده بودیم
درست مثل اون روز لباس تنش بود پیرهن و شلوار مشکی و یه بارانی مشکی تا روی زانو
صورتش انگار همیشه ته ریش داشت و چشمای تیز بینش که پشت عینک طبی نیم فرمش قایم شده بود
به خیالم سقلمه زدم به من چه اصلا
سریع راه برگشت رو در پیش گرفتم هرچی دعا بلد بودم خوندم تا سالم و بدون مزاحمت این اشرار به سر خیابون برسم
تیکه ها و متلک ها و نگاهای زشتشون رو نشنیده گرفتم و خدا رو شکر به اخرین اتوبوس رسیدم
حالا ذهنم از همه چیز پاک بود واقعا چاره ای انگار نداشتم و باید اینجا رو واسه گذروندن باقی زندگیم انتخاب میکردم ولی اخه من یه دختر تنها بودم چه جوری از خودم محافظت سهمیکردم ؟یه ایستگاه زودتر پیاده شدم سوز عجیبی میومد و بارون تندی که شروع به باریدن کرده بود سرمو به سمت اسمون گرفتم و با اشک از خدا خواستم به داد برسه


چاره ای نبود باید میرفتم توی همون خونه هوا حسابی توی هم رفته بود و قطره های بارون اروم اروم میبارید
تا رسیدن به پرورشگاه بارون شدت بیشتری گرفته بود تقریبا موش اب کشیده شدم
به سمت اتاقم رفتم و وسایل کمی که داشتم رو در عرض نیم ساعت جمع کردم
دلم برای بچه ها حسابی تنگ میشد حسابی بهشون عادت کرده بودم بهشون تا نیمه های شب بین بچه ها بودم اونا خواب بودن ولی من یه خداحافظی اساسی با همشون کردم
صبح زود قبل از این که برم سر کار رفتم پیش خانم مدیر
-سلام شرمنده تونم من بعد الظهر دیگه میرم خواستم از همه ی زحمتاتون تشکر کنم
خانم مدیر نگاه شرم زده ای بهم کرد و گفت :منو ببخش عزیزم که نتونستم کمکی بهت بکنم
-نه این حرف ها چیه شما لطف بزرگی به من کردید
خداحافظی کردم و به سمت شرکت رفتم باید امروز زودتر میومدم تا میتونستم اسباب هامو میبردم
کارمو طبق معمول زودتر شروع کردم و قرار ها رو توی دفتر رستگار نوشتم حسابی مشغول نوشتن بودم که صدای عاطفه رو شنیدم
عاطفه :سلام سخت کوش ترین منشی دنیا چه خبر عزیزم
-سلام گلم چه طوری ؟مهمونی دیشب خوش گذشت ؟


عاطفه:وای پریناز بشین برات تعریف کنم
دیروز یارو اومد دیگه از عصا قورت داده هم گذشته بود چهار پایه قورت داد بود مادرش و خواهرش هم که از خودش بدتر بودند انگار از دماغ فیل افتاده بودند
هیچی سرتو درد نیارم که کلی واسه پسرشون کلاس گذاشتن انگار ناپلءون اومده بود خواستگاری
حالا منو میگی قیافم مثل ترول شده بود
میخواستم جفت پا بیام تو دهن هر سه تاشون ولی حالا بد شانسی مامان بابام ازشون خوششون اومده
داری صحنه رو بابام میگه خیلی با کمالات بودند من که چیزی به جز افاده ندیدم
-ولی من که فکر میکنم داری رو پسر مردم عیب میزاری
عاطفه:پرییییییی خیلی بدی چرا این طور فکر میکنی؟
-خوب معلومه چون تو علی رضا رو میخوای و هر کسی دیگه ای جز اون باشه یه ایرادی روش میزاری
عاطفه دوباره پکر شد و سرشو پایین انداخت و گفت :اره شاید حق با تو ولی من دیگه نمیتونم جلوی بابا و مامان و اصرار هاشون دووم بیارم فکر کنم باید تسلیم سرنوشت شد
خنده ی محزونی کردمو و گفتم :خیلی وقتا اون چیزی که ما میخوایم نمیشه دلخور نباس شاید خداوند خیری تو این کار قرار داده
عاطفه:ولی خیلی نامردیه این خیر جدایی من از اون باشه
تو همین حال بودیم که از صدای سرفه ای به خودمون اومدیم
علی رضا جلوی در ایستاده بود سلام کوتاه و رسمی به ما کرد و به سمت اتاقش رفت
عاطفه بغضشو به زور قورت داد و دستمو محکم فشار داد و گفت :نمیدونم شاید حق با تو
و بعد به سمت اتاقش رفت
سری تکون دادم و تلفن هارو جواب دادم حدود ساعت 9بود که رستگار اومد و بعد سلام و احوال پرسی به سمت اتاقش رفت
باید امروز زودتر برمیگشتم تا قبل تاریکی هوا وسایل هامو میبردم


عاطفه: وای پری بیا بهت بگم
دیشب یارو اومد با مادر و خواهرش دیگه از عصا قورت داده هم گذشته بود چهار پایه قورت داده بود هبچی سرتو درد نیارم هیچی نمیگفت حالا مادره و خواهره یه سره از این تحفه ی نطنز تعریف میکردند که پسره ما مهندسه و اله و بله و از این حرفا
باور کن دلم میخواست جفت پا بیام تو حلقشون انقدر از دماغ فیل افتاده و پرو بودند
خنده ای کردمو و گفتم :میدونی چیه عاطفه خانم تو به خاطر اینکه علی رضا رو دوست داری اصولا ادم دیگه ای چشمتو نمیگیره اصل ماجرا اینجاست وگرنه اون بدبختا انقدر ها هم که تو گفتی فکر نکنم بد باشن
عاطفه روی صندلی جلوی میزم نشست و گفت :اره حق با تو من دارن همه رو رد میکنم واسه خاطر هیچ بابا و مامانم حسابی دلخورن از دستم ولی باور کن دلم نمیتونه فرد دیگه ای رو قبول کنه
تو همین حس و حال بودیم که اقای رءوف اومد و بی توجه به هردوی ما سلام سرد و کوتاهی داد و به سمت اتاقش رفت و در اتاقش رو بست
نگاهم بی اختیار به سمت عاطفه کشیده شد احساس کردم نگاهش پر از اشک و حسرت شد
-عزیزم نگران نباش هرچی خدا بخواد همون میشه
عاطفه حرفی نزد و به سمت اتاقش رفت
سری تکون دادم و مشغول جواب دادن به تلفن ها شد
حدود ساعت بود که اقای رستگار اومد م

زودتر مرخصی گرفتم و به سمت پرورشگاه رفتم
همون وسایل کمی هم که داشتم جمع کرده بودم وسایل ها رو بار ماشین کردم و دوباره دلم منو پیش بچه ها برد با تک تک شون انگار زندگی کرده بودم
با نگاه حسرت بار همشون رو دیدم و روی گونه های ناز و نرمشون دست کشیدم و بازم همون غریبه که با چشمای بی فروغش به نوزاد ها زل زده بود و نگاهشون میکرد
بی توجه به اون مرد همیشه سیاه پوش
9به سمت اتاق خانم مدیر رفتم و ازش خداحافظی کردم و به سمت اون محله راه افتادم تو دلم غوغایی به پا بود وسلیلامو خالی کردم کنار حیاط اولین کاری که کردم این بود که با اب و جارو وجود اون اتاق رو از حیوانات موذی پاک کردم و با سختی همون وسایل اندکمو تو اتاق چیدم و قفل کتابی رو که خریده بودم به در زدم و سعی کردم خوابم ببره فردا باید 5صبح راه می افتادم تا به موفع میرسیدم خدا خودش کمکم کنه واقعا تو این تاریکی رد شدن از اون کوچه که بیشتر شبیه تونل وحشت بود کار هرکسی نبود



 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 13
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 776
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 3,039
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 773
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 30,046
  • بازدید ماه : 122,985
  • بازدید سال : 270,766
  • بازدید کلی : 12,135,855