close
تبلیغات در اینترنت
رمان تمنای وصال قسمت دوازدهم
loading...

رمان فا

_متاسفم براي مسيحا بااين انتخاب.البته انتخاب كه نميشه گفت،...ازاين تودام افتادني كه ارزش قهرمادرشو نداشت..ارزش اين كه تاآخرعمر سنگيني آرزوي خوشبختيش رودوش خانواده اش بمونه! تمنا تيزنگاهش كرد ورك گفت: _بهتره تاسفتو به حال خودت بذاري،شايد مانعي برتكون گسلهاي زيرزميني احساس حسادت…

رمان تمنای وصال قسمت دوازدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2253 شنبه 17 اسفند 1392 : 10:39 نظرات ()

_متاسفم براي مسيحا بااين انتخاب.البته انتخاب كه نميشه گفت،...ازاين تودام افتادني كه ارزش قهرمادرشو نداشت..ارزش اين كه تاآخرعمر سنگيني آرزوي خوشبختيش رودوش خانواده اش بمونه!
تمنا تيزنگاهش كرد ورك گفت:
_بهتره تاسفتو به حال خودت بذاري،شايد مانعي برتكون گسلهاي زيرزميني احساس حسادت بشه وزلزله ازاين كوچيكترت نكنه................................................................

ديگرمعطل نكرد ورفت.مهاسا باعصبانيت به ملينا خروشيد:
_خيلي بي ادب وبي شخصيتي ملينا..به چه حقي باتمنااينجوري حرف زدي؟
مهرانامداخله كرد:
_توچراجز ميزني؟دروغ كه نگفت!
مهاسا باحرص گفت:
_انگارتورو مجبوركردن كه بامسعودازدواج كني والان براي ترس ازنيش وكنايه هاي احتمالي ازخواهرشوهر به ظاهرمحترمت دفاع كني!
مهراناسرخ شد وبانيم نگاهي به چهره برافروخته مليناگفت:
_مراقب رفتاروحرف زدنت باش مهاسا،خيلي وقيح شدي؟
_كي وقيح نيست درجمع حاضرما؟
ملينا باتمسخرگفت:
_حتما نامزد عزيزكرده برادرت ...البته باوجوداين نزديكي تنگاتنگ بايدمنتظررفتاراي بدترازاين ازتوبود.
_قراربود تحت تاثيرقراربگيرم ،باوجود كنه اي مثل توشباهت به يه احمق پيداكرده بودم.
_بااون دختره امل بگردي،رفتاروحرف زدنت بهترم ميشه،چشم خاله روشن!
_جنابعالي بشين خودتوفوت كن كه مسيحاهمين دختره امل وبه تو ترجيح داد والبته براش مي ميره.هرچند جوري آتيش گرفتي كه اگه همه آتش نشانياي تهرانم جمع شن توخاموش كردنش كم ميارن..فوت كردن كه تاثيري نداره.
_لياقت تووداداش جونت همين دختره هستيد كه توخانواده واقوام باعث آشوب وسركوبه!
_نه ديگه مادمازل.اشتباه كردي..قرارباشه كسي به چنين ترفيع درجه اي برسه،تو وبرادراي محترمت تواولويت قراردارين...برخاست اما قبل ازآنكه برود ادامه داد:
_كاش تمنا اينقدرخانم نبود ويه جرقه توانبار باروت غيرت مسيحا ميزد،اونوقت من آتيشي به پا ميكردم كه شبونه مجبورشي برگردي تهران..حيف كه تمنا پايه نيست..يعني شايدتودرحدي نيستي كه بخواداعصاب عشقشو بخاطر ت خوردكنه!
مهراناباصداي بلندتشرزد:
_بس كن مهاسا..بروديگه!
مهاسا بانگاهي به چهره كبودشده ملينا پوزخندي زد ورفت.دلش خنك شده بود ازاينكه ملينا راسرجاي خودنشاند اما از دلخوري تمنا گرفته شد.بانگاهي به اطراف اورا كناردرختي نزديك بساط پسرهاديد.به آن سمت رفت وكنارش ايستاد،آرام گفت:
_چرااينجا تنهاايستادي؟
_اون طرف خيلي گرمه...ترجيح دادم كناربايستم.
مهاسانگاهش كرد ودلجويانه گفت:
_تمناجان من بابت مزخرفات اون دختره....
تمنابامهرباني نگاهش كرد.بااين كه ناراحت بود امالبخندبه لب آورد وحرف اورا قطع كرد:
_مهم نبود...
مهاسا نفس عميقي كشيد وباتاسف گفت:
_باوركن شرم دارم ازاينكه بگم چنين اقوامي دارم!
تمناتلخ گفت:
_همونطوركه مادرت خجالت ميكشه ازحضورمن و...
مهاساتندگفت:
_واي مزخرف نگو تمنا...مامانم كمي مغروره والا خودشم فهميده چه جواهري هستي!
باسكوت تمنا،مهاسا آرامترادامه داد:
_خب يه جورايي حسادتم ميكنه!...آخه خيلي به مسيحا وابسته بود ووقتي عشق عجيبشوبه توديد اين حس بالازد..خصوصا كه مسيحا داشت بخاطرت قيدهمه چي وميزدتابره...ولي بايه كم صبوري مطمئنم مقابل اين همه مهربونيت كم مياره....
بالبخندتمنا ادامه داد:
_به خدا مسيحا خيلي دوستت داره!
تمنا به مسيحا كه بابقيه مشغول بود نگاه كردوازته دل، بي تكلف اعتراف كرد:
_منم خيلي دوسش دارم...
وچقدراين عشق ومحبت دخترك پرشيطنت و بي مبالات گذشته راتغييرداده بود..
دقايقي بعد مسيحا باظرفي از كبابها به آن دونزديك شد وگفت:
_شما مغز همديگه روميل مي كنيد؟غذاميل نداريد؟
بوي اشتهابرانگيز گوشتهاي پخته شده،وسوسه اشان كرد به خوردن وبعد ازآن بهنام هم باسروصداي هميشگي به جمعشان ملحق شد....درآن ميان ناخودآگاه نگاهي روي تمنا سنگين شد.برگشت وباديدن مهران كنارملينا ولبهايي كه تكان خورد،يخ كرد...فورانگاهش رادزديد وسعي كرداين احساس رابه دست فراموشي بسپارد تا ازدرون ويرانش نكند...

*****

وارداتاق كه شد مهاسارا آماده بيرون رفتن ديد،باتعجب گفت:
_جايي ميري؟
مهاساباتعجب نگاهش كرد:
_مگه تونمياي؟
_كجا؟
_بهنام گفت بريم ساحل..فكركنم امشب بازبيخوابي زده سرش....
تمنابالبخند ابروبالاانداخت:
_آهان.نه !راستش ميخوام يه دوش بگيرم...به مسيحاگفتم نميام...شمابريد،خوش بگذره...
_باشه هرجورراحتي...تنهايي كه نمي ترسي؟
_نه بابا...اتفاقا اتاقوكاملا تاريك ميكنم وميخوابم...تواومدي اگه نتونستي تحمل كني آباژورو روشن كن!
مهاساگونه اورابوسيد وشب بخيرگفت.تمنا هم لباس برداشت وبه سمت حمام رفت.وقتي باحوله مقابل آينه ايستاد،نگاهش به سمت يكي ازلباس خوابها برگشت.لبخند به لبش آمد،بدش نيامد آخرين انتخابش رادرآن خريد اجباري امتحان كند.
پيراهن راپوشيد وبه سرتاپاي خود نگاه كرد.يقه وآستينش فقط دوبندباريك بود وبلندايش تا بالاي زانو...يك لحظه ازذهنش گذشت مسيحا بااين وضعيت اوراببيند،تنش داغ شد وبلافاصله رويه حرير وبلندش راتن كرد وگره اش رامحكم كرد.انگار واقعا اوبود.ازكارهاي خودش خنده اش گرفت.گره راشل كرد.موهاي خيسش رادرهمان حالت رها كرد.مهاساهنوز نيامده وساعت نزديك دوبود.حتما تاصبح بيرون مي ماندند...شانه اي بالا انداخت وباخاموش كردن برق به سمت تخت رفت.زيرپتوخزيد...انقدري طول نكشيد كه ناشي ازتن به آب زده وسستش به خواب رفت....
بااحساس عطش والبته تكانهاي خفيف تخت پلكهايش نيمه بازشد وزمزمه وارپرسيد:
مهااومدي؟
اماجوابي نگرفت،احساس گرما كلافه اش كرد،نيمخيز شد ورويه لباسش راگوشه اي پرت كرد ودوباره خوابيد اما باحلقه شدن دستهايي دوراندامش وچسبيدن به تن داغي هوشيارشد...بي شك مهاسا آغوش مردانه نداشت ،وقتي داغي تند لب هايي روي سرشانه اش راه گرفت باحركتي سريع نيم خيزشد اما قبل از اينكه صدايش هم ازگلو خارج شود،دستي محكم مقابل دهانش راگرفت وروي تخت فرورفت... تن سنگين مرد باترس نفسهايش راتنگ وچشمهايش راگشادكرد...ميان آن تاريكي مطلق قدرت تشخيص نداشت وفقط صاحب آن تن داغ كنارگوشش زمزمه كرد:
_هيس!.....صدات درنياد!


انگار با حسي ناشناخته تمام قواي تنش رفت.نفس درسينه اش راه گم كرد ونفهميد چرا چشمهايش يك باره پرشد وسررفت.قدرت تعقلش درآن ثانيه ها ي كوتاه ازكف رفته وفقط سردي مرگ رازيرآن دستان پرقدرت حس كرد. با بلندشدن سر او وپيش آمدن به سمت صورتش ،چشمهايش به تصويرنيمه روشني ازيك چهره آشنا افتاد...وزمزمه اي دوباره كنار گوشش شبيه يك خواب رويايي شد كه ناجي روح ترس خورده اش از بيداري بود:
_جون مسيحا دستموبرداشتم سروصدا نكني...آبرومون ميره!
انگاربه همان فاصله كوتاه كه روحش ازتن پركشيد،قدرتش بازگشت وبه محض اينكه دست مسيحا ازروي دهانش كناررفت،اورا باتمام نيرو به سمتي هل داد و باصدايي لرزان وخشمگين ،بي اعتنابه سفارش اوبلندگفت:
_ديوونه ى...
اما به محض بلندشدن صدايش دوباره مسيحا محكم تن ولبهايش رابه اسارت كشيد وباچشمهايي فراخ گفت:
_ميگم آروم...خب مگه...
يك مرتبه باخيس شدن سرانگشتش وحس هق هقي خفه ازاو ساكت شد.كمي ازتن اوفاصله گرفت وحيرت زده به صورتش دست كشيد..زمزمه كرد:
_تمنا...گريه ميكني؟
دخترك باحرص اوراكنارزد ونشست:
_ديوونه شدي...نزديك بود سكته كنم ازترس...
مسيحا برخاست واورابه سمت خودبرگرداند اما تمنا پسش زد وخواست برخيزد كه دستان محصورشده دورتنش اجازه نداد:
_كجا؟
_ميرم بميرم...
_ميگم چراگريه كردي؟
_ترسيدم..نمي فهمي؟
_ازچي؟....جزمن كسي نمي تونست باشه!
_نمي دونستم اينقدرخلي والادروشش قفله ميكردم.
مسيحاخنده آرامي كرد:
_وقتي به زبون خوش راه نمياي همينه ديگه!
تمناباحرص لبهايش رابه هم فشرد وخواست برخيزد كه مسيحا نگهش داشت.تمنا باغيظ گفت:
_ولم كن...اصلا بااجازه كي اومدي اينجا؟
مسيحا صورتش رانزديك برد.حرارت وشيطنت نگاهش تن دخترك راسوزاند:
_اومدم بخوابم...مشكليه؟البته الان كه حسابي بي خواب شدم باحضور اين حوري بهشتي...لباست ازهمون خريداي آخره؟
تمنا باچشمهايي گرد شده به خودش نگاه كرد .واي....چه شبي هوس كرد اين پيراهن راتن كند.!اگر مي دانست چنين ضيافتي درراه است ،بيجا ميكرد.به تنهاگزينه اي كه فكركرد گريز ازميان پنجه هاي مسيحا بود.وقتي دست اوكناررفت،از فرصت استفاده كرد ومانند خرگوشي رهااز صيد ازتخت پايين پريد تا حداقل به حمام پناه ببرد اما سرعت عملش انگاردرمقابل او صفربودكه خيلي زود بااهرم دستان او اززمين جداشد وبه جاي قبلش بازگشت.تازه فهميد مكث اوازچه بوده.شرم وعصبانيت به هم آميخت ومشت به تن نيمه برهنه اوكوبيد:
_دست به من بزني لهت ميكنم مسيحا!
مسيحا دستهاي اورامهاركرد وبالحني پرخنده گفت:
_نترس...اينقدرام گلابي نيستم.
_با زبون خوش دارم ميگم برو...
_اگه نرم؟...
_من ميرم....
_نه ديگه عشق من..نشد..گفتم يه آهوي خوشگل يه شيرگرسنه رواينقدر تحريك نميكنه...نگفتم منتظرتلافي باش...از دست من فرارميكني؟....حالاموقع تعبيريه خواب شيرينه ...
_مسيحا به خدا بخواي...
اما اومجال نداد وبا شراره هايي داغ لبهاي دخترك راقفل كرد.با دست وپازدنهاي او عقب كشيد ومحكم نگهش داشت وپيش از آنكه حرفي بزند صداي پربغض اوراشنيد:
_خيلي بي شعوري...اگه ميدونستم اين قدرسوء استفاده گري هيچ وقت بهت اعتماد نمي كردم.
مسيحا وارفت:
_سوءاستفاده چيه تمنا؟زنمي...محرمي..حلالي...
_توقول دادي!
_سرقولم هستم...
_پس بااين وضع اينجا چي ميخواي؟
_قول دادم قبوله...اما چرانمي فهمي كه بهت نياز دارم...
بازلبهاي اوخواست به اعتراض گشوده شود كه انگشتهاي گرم مسيحا روي لبهايش مهرسكوت زد:
_توسهم مني...حق مني...نمي تونم ازت بگذرم...بهم حق بده...ازاين تشنگي هلاكم...
انگارنگاه دخترك اسيرطلسم خاكسترشعله ورنگاه اوشد.دوباره لبهاي مردجوان به كنارگوشش چسبيد:
_توميوه ممنوعه من نيستي..پس بذارباعطرتنت سيراب شم...بذارخاموش شم آرومِ جونم...
نگاه پرتمنايش به نگاه ساكت دخترك چسبيد.سرماي تن اوراحس كرد.اينباركه نزديك رفت پلكهاي اوحجاب شرم برنگاهش كشيد وشد بوسه گاه لبهاي پرعطش او....اعتراض بي جابود وقتي تن پرنياز ودستهاي نوازشگرش لابلاي موهاي او همراه لحظه ساز ناب عاشقي شد....

****

دلش هنوزيك خواب طولاني ترميخواست امانورساطع شده ازخورشيد مانع لذت ازاين خواب ميشد.پلكهايش بي ميل باز شد وغلطي جهت مخالف زد.احساس خستگي ودردي زيرپوستي برايش عجيب بود.نيميخيز شد ودست به موهاي درهم ريخته اش كشيد.برخاست وبي توجه به ظاهرش باهدايت دستي ناشناخته ونامحسوس مستقيم به سمت حمام رفت.
داخل واني از آب ولرم درازكشيد.واي كه چه حس خوبي بود.انگارتنش راآرام ميكرد.اما چرايك چيز عجيب بود.انگار چيزي دراين ميان كم يازياد بود...شايدهنوز خواب بود....سرش رابه بالاي وان تكيه داد وباهمان احساس گيج كننده پلك برهم نهاد كه باضربه اي به درازجاپريد:
_تمنا...دوش ميگيري؟
صداي مسيحا بود،اودراتاق آنها چه ميكرد؟
_آره،..
_باشه عزيزم...فقط زودتربياكارت دارم.
زيرلب باشه اي گفت ودوباره به همان حالت قبل بازگشت اما درعرض چندثانيه انگارضربه اي محكم برسرش خورد وسيخ نشست...مسيحا....تازه يادشب قبل افتاد ويادظاهرش موقع بيداري...همه تنش داغ شدازشرم وخشم...براي گريز ازاحساسي كه آزارش داد دستانش راميان موهايش فروكرد وباحرص گفت:
_خفه ات مي كنم مسيحا.....


حوله اش راپوشيد وبيرون رفت.بي رمق لب تخت نشست.اگرترانه بودالان دادش به هوا مي رفت كه "مگه هزاربارنميگم باحوله نشين روي مبل ياتخت"...بااين فكر دوباره صاف نشست ودردي را در بدنش حس كرد.دست روي شكمش گذاشت وبادستي ديگر برسرخودش زد.اشكش داشت درمي آمد.ترانه مي فهميد چه گلي برسرش مي گرفت؟ اصلا چه شدكه اين شد؟...بابغض برخاست كه نگاهش به پيراهن ديشب گوشه تخت افتاد.باحرص مچاله اش كرد وپرتش كرد سمت در اما يك لحظه خشكش زد.دربازشد وپيراهن صاف به سينه مسيحا خورد وآن راباتعجب گرفت.تابه خودش بيايد مسيحا داخل آمد ودررابست
_اينوچرا پرت ميكني؟
بابغض وحرص گفت:
_به توچه!بروبيرون!
چشمها ي مسيحا گردشد وقدمي به طرفش برداشت كه تمنا تقريبا ازجاپريد وگفت:
_ميگم بروبيرون...
مسيحا ميان حيرت دست بلندكردوگفت:
_خيلي خب!...الان ميرم...فقط...
پشتش رابه اوكرد وباصدايي عصبي ترگفت:
_زودتر...
اما چندلحظه بعد دستهاي اودوركمرش حلقه خورد وصورتش ميان موهايش فرورفت.انگارتمنارابرق گرفت.باحركتي تند پسش زد وبلندگفت:
_نشنيدي چي گفتم؟به منم دست نزن!
مسيحاقدمي عقب رفت وبانگاهي به سرتاپايش آرام ونگران گفت:
_چت شده؟
_به تومربوط نيست.زودتربرو تااين دفعه جيغ نزدم.
مسيحاكه ديد اوبه هيچ وجه قصدشنيدن ندارد وعصبي است،ترجيح داد به حرفش گوش دهد.همان طورخيره به او چندقدم عقب ومردد ازاتاق بيرون رفت.بغض تمناشكست وسرش دريقه كيپ شده حوله فرورفت...خودش هم نمي دانست چه مرگش شده..فقط انگار ديگر چشم ديدن اورانداشت...
براي حفظ ظاهر لباس مرتبي پوشيد وموهايش راخشك كرد اما حس بيرون رفتن وديدن بقيه رانداشت.همان جادوباره روي تخت ولوشد. سرش رادربالش فرو كرد ودوباره تصاويري درذهنش رژه رفت.تحميلي دركارنبود وقطعا خودش هم مقصربود اما...كاش اشتباه ميكرد!...
نفهميدچقدرگذشت كه باصداي مهاسا به خودش آمد:
_چقدرتوامروز ميخوابي دختر؟
پتوراازرويش كنارزد وافزود:
_پاشوببينم تنبل!
بادلخوري نگاهش كردكه مهاسابالبخندگفت:
_ظهربخيرباباخوش خواب!
به طرف اوقلت خورد وگفت:
_توديشب برگشتي ،نه؟
مهاساباشيطنت خنديد:
_يه جايگزين بهتربرات فرستادم كه!
تمنا نيم خيزشد كه مهاسادررفت وگفت:
_حالا چي شده مگه؟چقدرعصباني هستي؟
لبهايش رااز زورحرص به هم فشرد وگفت:
_يادت باشه مها...ديگه نه من،نه تو...
وپشت به اوروي تخت افتاد. مهاسا تعجب كردازاين واكنش تند..شوخي راكنارگذاشت ونزديكش نشست:
_يعني قهري؟
باسكوت اوخم شد وشانه اش راگرفتوبرش گرداند.باديدن قطره اشكي روي گونه اوجاخورد وپرسيد:
_چي شده؟
_خيلي بدي مها...حالامن چيكاركنم؟
مهاساباچشمهايي گردشده گفت:
_چيوچيكاركني،اتفاقي افتاده مگه؟
باصداي خفه اي گفت:
_نمي دونم...حالم اصلاخوب نيست.
مهاسالب به دندان گرفت وبامكث كوتاهي پرسيد:
_ميخواي معاينه ات كنم؟
تمناازجاپريد:
_واسه چي؟
مهاسا سفيهانه نگاهش كرد:
_خب بذارببينم مشكلت چيه؟خير سرم مامايي ميخونم.
تمناچشمهايش رادرشت كرد:
_نه !حرفشم نزن!
_مگه نميگي حالت بده؟شايد احتياج به داروداشته باشي..البته...
_واي مهاچي ميگي...داروواسه چي؟
_اي بابا...اصلا ديشب چي شده كه توشدي عين طوطي كه تولك ميره؟
لپهاي تمناگل انداخت ونگاهش رادزديد.مهاساخنده اش گرفت:
_ببينش توروخدا...عين لبوشد.
_مهاسابه خدا ميزنم...
_جاي تهديدمن بگوببينم مطمئني اتفاقي افتاده؟
_من ..چه ميدونم مها!
_يعني چي چه ميدونم...ميخواي بگي توهپروت بودي نفهميدي چي شده؟
_عين داداشت...
_بي حيام؟خب بگوديگه.. اصلا بذارمن چندتاسوال بپرسم.ازتوآبي گرم نميشه!
سپس بارديف كردن چندسوال تخصصي كه جواب همه نه بود ضربه اي به تمنازد وگفت:
_يعني بايدكتك بخوري درحد المپيك.اين زانوي غم بغل گرفتنت سر يه تن دردمعموليه كه طبيعيه؟...خيالت راحت..يا زيادي رله اي ...يام همه تصور ات ذهنيت توهمه كه من ميگم ازخود نامزد آتيشيت بپرس،بهترجواب ميده!
تمناباحرص گفت:
_عمرا ديگه نگاش كنم،چه برسه بخوام باهاش حرف بزنم!
_وا...چراداداشم؟
_ازبس پرروو....توهم كم داداشم ،داداشم كن..بهشم بگوطرف من پيداش نشه كه ملاحظه روميذارم كناروتنهايي برميگردم تهران...
_واي چه خشن!...حالا خوبه اونقدر خاطره سازبوده كه دلت نمياد ازتخت دل بكني!
تمنايك دفعه منفجرشد ومهاساياخنده اي بلند دررفت وبهانه اي دست اودادتابيرون برود. مسيحا درانتهاي همان نيم طبقه به تراس تكيه داده وغرق فكربود كه بابيرون آمدن تمنابه طرفش رفت اما اوبي توجه راه كج كرد وزودترپايين رفت.مسيحا قدم تندكرد وبازويش راگرفت .تمنا عصبي دستش راپس كشيد وقبل ازآنكه اوچيزي بگويد،گفت:
_به نفعته براي حفظ موقعيتت طرف من نياي والاشايدبرات گرون تموم شه آقاي الهي...
مسيحا بهت زده خشكش زد وتمنا سريع پايين رفت واورابرجانگه داشت...


تاعصرمسيحا سراغش نرفت اماسنگيني نگاههايش را روي صورت وتنش حس ميكرد.سرميز غذا هم براي حفظ ظاهركنارش نشست ودست پذيرايي اورارد كرد.نگاههايي متوجهشان بود ونمي خواست آتودست بقيه دهد بنابراين مجبوربود بالبخند وعزيزمي كه باغيظ ادا شد خودرادورنگه دارد.خسته وكلافه ازآن روز كسل كننده كه البته بيشترش به تكراراتفاقات شب گذشته درذهنش بود،از پيشنهاد مهاسابراي رفتن به ساحل استقبال كرد وبيرون رفتند. روي تخته سنگ متوسطي نشستند كه مهاسا بامهرباني گفت:
_برم برات صندلي بيارم رو اين سنگ خيس نشين!
ازآنجا كه سكه اش كج بودباتعجب پرسيد:
_لازم نيست.
_مگه دلت دردنميكنه...خب سرما ورطوبت تشديدش ميكنه!
هنوز بدنش ضعف داشت امابااين حرف مهاسا بيشتر ازدردتنش ازخجالت عذاب كشيد.كاش زود وانداده بود تا مهاسا بفهمد...ولي بازهم باوجودآن نگراني درآن لحظه نزديك ترازاونمي شناخت تاباكمي حرف زدن آرام شود.هرچند كه دوري وسردي بامسيحابيشتر ازهرچيز آزارش ميداد.باسكوتش مهاسارفت تاباصندلي بازگردد.تمنا هم ترجيح دادبه سفارش او گوش دهد تادردش بيشترنشود. خيلي نگذشته بود كه باحس عطري آشنا پشت سرش تنش لرزيد.عطر مسيحا بود. عاشق اين تلخي بود كه ازشب گذشته انگاربه خورد شامه اش رفته بود.پلك برهم نهاد.اگر پاپيش ميگذاشت بي شك اين لجبازي وقهر راتمام ميكرد اما باشنيدن صدايي جزنواي دلنشين صداي او به سرعت برگشت ومهران راديد...اين لعنتي چرا عطرمرد محبوبش را به تن ميهمان كرده بود.باتعجبي كه كم كم به اخم تبديل ميشد نگاهش ميكرد كه مهران گفت:
_چي بايد به مسيحا گفت بابت اين قدرنشناسيش.آدم نامزدي به اين خوشگلي داشته باشه وتنهاش بذاره!
ازنگاه ولحن صاف وبي پرواي اوبدش مي آمد،پوزخندي به لبش آمد:
_شمام انگار فقط درانتظار تنهاموندن كسي هستيد تااوقات فراغتتونوپركنيد...
_خودموني باش...راحت باش..آره عزيزم...خوبه مردي مثل من كه قطعا قدرجواهري مثل تورو ميدونه به فكرپر كردن اوقات فراغتش باشه...افتخاريه!
تن تمنا مورمور شدازاين نگاههاي آلوده ولحني كه هوس ازآن مي چكيد...باتمسخرگفت:
_بهتون مياد آب كننده جواهرباشيد تا ترميم كننده اش...
مهران بلندخنديد وتمناچقدربدش آمد ازاين قهقهه شيطان نما...
_لحنتم مثل خودت دوست داشتنيه!
لبهاي تمناكج شد كه باديدن مسيحا درهمان حالت خشكيد.نگاهش سرخ وعصبي بود كه شانه مهران راكشيد:
_تواينجا چي ميخواي؟
مهران دركمال آرامش دست اورا كنار زد وگفت:
_صحبت مي كرديم...نامزدخوش مشربي داري!
_يه سري مسائلو بهت يادآوركنم شايدلحنتم تغييركنه!
عصبانيت ازميان تك تك كلمه هايي كه ازميان لبهاي به هم فشرده مسيحا تراوش ميكرد ودراين ميان ازنگاه آتشينش به تمناي مبهوت هم نمي گذشت...مهران به تمنا نگاه كرد وباخنده اي كه مثل مته براعصاب هردوي آنها مي كوبيد،گفت:
_جدي چطوري اين بداخلاقو تحمل ميكني تمنا؟
تمنابا چشمهايي ناباور لب بازكرد تااوراسرجايش بنشاند امادرلحظه اي كوتاه وباتصميمي اشتباه،خبيث شد ولبخند مكش مرگ مايي به مهران زد:
_عشق آدموصبورميكنه!
چشمهاي مهران برق زدوچهره مسيحا به كبودي گراييد.قدمي برداشت تاچيزي بگويد اما مهران باشنيدن صداي تلفنش وآمدن مهاسا چشمكي معلوم براي تمنازد وگفت:
_خوشحال شدم ازاين مصاحبت شيرين...فعلا مسيحا...
اوكه دورشد،تمنا به مسيحا نگاه كردوقلبش فروريخت. چقدر ترسناك بو داين نگاه دودگرفته مقابلش...باديدن مهاسا ازفرصت استفاده كرد وخواست رد شود كه بازويش محكم ميان پنجه اوگيركرد ودنبالش به پشت. عمارت كشيده شد....
ازپله هاي بيروني واردنيم طبقه شدند.انگارتمنا لال شده بود وفقط شبيه يك عروسك خيمه شب بازي ميان دستان اواز سويي به سوي ديگركشيده مي شد.مقصد اتاق مشتركشان بود.مسيحا باحرص درراباز كرد وتقريبا تمنارا به داخل اتاق پرت كرد وبعد دررامحكم پشت سرش بست وقفل كرد..تمنا عصبي ومبهوت به زبان آمد:
_چته تو؟چرا اينجوري ميكني؟
بااولين قدم بلند وعصبي مسيحا عقب رفت كه با هدايت ناملايم دست او به سينه ديوارچسبيد .مسيحا درچندسانتي صورتش متوقف شد وبادندانهايي كليد شده گفت:
_توچه غلطي داري ميكني؟
چشمهاي تمناگرد شد وباحرص گفت:
_درست بامن حرف بزن،اصلا...
_من به توچي گفته بودم؟اينكه نميخوام به اين تن لش نزديك باشي.گفتم يانه؟
_حرفات برام مهم نيست.
باغيظ اين راگفت وهولش داد كه مسيحا شانه اش راگرفت ومحكم ترازقبل اورابه ديواركوبيد تا آه ازنهادش برآمد وعصبي گفت:
_چراوحشي شدي؟كمرم خوردشد!
مسيحا آنقدرفاصله راكم كرد كه تمناصداي تندتپش قلب اوراشنيد،انگاربلندتراز صداي پرخشمش بود...
_يه بارديگه چنين حرفي ازدهنت دربياد ،بد ميبيني ...پس دست رونقطه ضعف من نذارتمنا...
_نقطه ضعف تو يه چيزي بود كه ديشب حلش كردي!
مسيحا چانه اورامحكم فشرد:
_خوب كردم...زنمي..وظيفته!
قلب تمنادرد گرفت وخواست كنارش زند اما تلاشش بي نتيجه ماند وباصداي حرصي گفت:
_زور بازوتم نشون دادي...ديگه چي مونده ازمردونگيت نفهميده باشم!...كاري نداري بروكنارنفسم بنداومد...
_اون روي سگ منوبالانيار تمنا...
_ديگه كدوم رومونده كه پنهان مونده باشه!
_يادت باشه خودت خواستي...
اورابه طرف تخت پرت كرد وتااوبخواد برخيزد،تنش رامهاركرد وباحرص گفت:
_زياد لي لي به لالات گذاشتم كه حالا باوجود مهران ازم باج غيرت مي گيري،نه!
_دنبال بهونه جديد ميگردي وميدوني دوستت دارماي دروغى ديگه جواب نميده...
مسيحا عصبي برخاست وشانه هاي او راكشيد تامقابلش بنشيند
.توچرااين قدردري وري ميگي؟من چي كم گذاشتم برات؟
_مگه واسه ات مهمم كه...
_تمنا بس كن اين بازي روكه ازصبح راه انداختي،مگه من چيكاركردم؟ مگه چي خواستم؟...انتظار نابجايي ازتو كه حلال مني داشتم؟
_پس من چي؟آدم نبودم كه درك نكردي؟
_د...چيودرك نكردم،تو نه ميگفتي وناراضي بودي من دست بهت نمي زدم!
دراين موردقطعاحق بااو بود.خودش خواهان شد والا محال بود مسيحا بي رضايتش نزديكش شود.بي حرف اوراكنارزد وروي تخت دراز كشيد وصورتش را زير پتو برد .مسيحا پتو را كشيد كه تمنا مانع شد و بابغض گفت:
_برومسيحا..بذارتنها باشم...
مسيحادستش راپس كشيد وبرخاست:
_باشه امايادت نره من امشبم همينجام...مهاسارفته تواتاق من...خواستي ميتوني شال وكلاهم كني كه منه غريبه زيادي نزديكت نيام...ولي يه چيزي يادت نره.اينبار نزديك مهران ببينمت يابهت نزديك بشه،خون اون مردك پاي خودشه...پس با اين غريبه لجبازي نكن ...خصوصا باغيرتش....
پتوازصورت تمناپايين آمد ودراتاق رامسيحا محكم به هم كوبيد...همه چيزبدترشد...تمنا دوباره بابغضي شكسته سربه بالش فشرد واينبا رنه بابت دلخوري ازمسيحا بلكه بابت دلخورشدن ورفتن او....


اينكه ازرفتارش پشيمان بود دروغ نبود،خصوصا پس از برخورد آخرمسيحا اما دلخور هم بود.ديگر دلش نمي خواست ازآن اتاق بيرون برود وكسي راببيند،خصوصا چهره منحوس مهران را...دلش ميخواست زودتر اين سفر تمام شود وبرگردد اما همين كه به مادر فكرميكرد،لرز خفيفي به تنش مي افتاد.بارها ديده بود وناخواسته ازگوش وكنارشنيده بود كه بايك نگاه به چشمهاي طرف مي فهمد چه خبر است واگر مي فهميد...فاجعه بود.دوباره دلش ازمسيحا گرفت وخودش راهم لعنت كرد بابت تسليم شدن دربرابرش...اما جنسش كه از سنگ نبود،احساس وعشق وافري كه به اوداشت دست وپاي مقاومتش رابست...درآن بين گاهي هم باتكرار حرفهاي مهاسا به خود اميد ميداد اما باز برمي گشت سرخانه اولش...تا مهاسا دنبالش نرفت ،اتاق را ترك نكرد.سر ميز شام اثري از مهران نبود.شاخك هايش تكان خورد،بوي اتفاق مي آمد. مهاسا درفرصتي مناسب گفت كه خوشبختانه او شر ش راكم كرده وبه تهران بازگشته است.ناخودآگاه لبخند به لبهايش آمد ونفس آسوده اي كشيد.انگار هرباراو رامي ديد راه نفسش بند مي آمد ازنگاه هايي كه زيرورو مي كشيد...
مسيحا هم انگار خيالش ديگر آسوده بود وتا شب همراه بهنام مشغول بازي باشطرنج بود وعجيب بود كه سعي داشت نگاهش راهم از او پنهان كند...ديروقت بود وكم كم همه شب بخيرگفتند.باز بامهاسا به سمت اتاقها راه افتاد.. .
_من فقط لباس راحتيامو بردارم ميرم!
تمنا بااستيصال گفت:
_مردم آزارشدي؟خب چرا همينجا نمي موني؟
مهاسا وسايلش را كناري گذاشت وبه طرف اوبرگشت.كنارش نشست ودستهايش رابا مهرباني گرفت:
_مسيحا دوست داره كنارتو باشه،من نميخوام مثل مانع عمل كنم...دركش كن يه ذره!
تمنا ساكت به نقطه اي ديگر نگاه كرد كه مهاسا بااندكي مكث صورت اورا به طرف خود چرخاند وگفت:
_درسته منم مثل خودت بي تجربه ام اما شايد تواين سه ،چهارسال تفاوت سن تجربياتم دربرخورد باديگران وعلي الخصوص بخاطر رشته تحصيليم دراين موارد بيشترباشه!...بااينكه اصلا شك دارم اتفاقي افتاده باشه اما اگرهم رخ داده طبيعيه...حتي بارداري هم تواين دوران...
باچشمهاي گرد شده تمنا،مهاسا بلند زيرخنده زد:
_چشات پريد بيرون كه!
_توروخدا تودلم وبيشترخالي نكن مها...ميخواي سكته ام بدي؟
_خدا نكنه ديوونه!..دارم مثال ميزنم!
_جون هركي دوسش داري از اين مثالا واسه من نزن!
_خيلي خب بابا...فقط ميگم يه اتفاق طبيعيه...بيخودي خودتودرگيرش نكن...شما الان رسما ازدواج كرديد پس اين ادا واطوارها بي معنيه!...به نظرم بامسيحا حرف بزن وبذارمطمئن شي،نهايتش يه ويزيت ميشي وتموم...اما دوري نكن از مسيحا...باوركن عاقبت خوبي نداره...بعدشم اگه ديدي مساله واقعا جديه باخانواده ات صحبت كن كه مراسمتون زودتربرگزار شه تا از شراين دلهره هام راحت شي...البته بازم دارم بهت ميگم كه احتمالا اشتباه ميكني!
حرفي براي گفتن نداشت،درواقع حق بااو بود،حتي اين حرفها رابارها ازتارا هم به نقل قولهاي مختلف شنيده بود اما بازهم ياد ترانه وحساسيتش كه مي افتاد يخ ميزد وتمام دلخوشيش دود مي شد وبه هوا مي رفت...با ورود مسيحا به اتاق،مهاسا بالبخند برخاست وپيش از آنكه يكي از آنها حرفي بزند ،گفت:
_ببخشيد،الان وسايلمو برمي دارمو وميرم...
وفورا همه چيز راجمع وجور كرد وبا ساك كوچكش رفت.تمنا سنگيني نگاه مسيحا راحس كرد امابه روي خود نياورد و باچند حركت كوتاه زيرپتويش خزيد.برق كه خاموش شد،به خوبي سرما را حس كرد،قلبش با دلهره تپيد،خصوصا وقتي تكانهاي آرام تخت گوياي آمدن مسيحا شد.اما برخلاف تصورش چند دقيقه گذشت وحتي كلمه اي هم از اونشنيد چه رسد به كوچكترين حركت براي نزديك شدنش...بين دواحساس گيركرده بود.دلش هواي آغوشي راكه حالا تجربه اش كرده بود راداشت اما از يك سو هم غرور وترس اجازه نمي داد واكنشي نشان دهد.به خيال اينكه اوخوابيده است آرام ومخفيانه زيرپتو چرخ خورد ويواشكي نگاهش كرد.اولين چيزي كه حس كرد بوي آن تلخي دوست داشتني بود وبعد نيمرخ چهره دوست داشتني اش كه ساعد دست چپش مقداري از آن راهم پوشانده بود.دلش براي لمس صورت اوضعف رفت ،كمي سرش رابلند كرد وبه چشمهاي بسته اش نگاه كرد...ناخواسته كمي نيم تنه اش راجلوكشيد تابهترصورت اوراببيند. درهمين فاصله نفهميد چه وقت دست او دوركمرش پيچيد وغافلگيرانه روي سينه اش فرود آمد.صداي آرام او درگوشش وانگشتان نوازشگرش لابه لاي موهايش فرو رفت:
_با اين عطر تني كه نفسهامم بوشو گرفته وتكتك سلولام هلاكشه چيكاركنم زيباي بي احساس من!
تمنا كمي سرش رابالا گرفت وبه چشمهاي براق او خيره شد،انگشتانش بااحتياط بالا آمد وروي صورت اولغزيد ،نفس هاي عميق اومحسوس بود،آرام زمزمه كرد:
_اگه بي احساسم چرااين قدرتورو دوست دارم؟..
برق نگاه اوبيشترشد سرتمناميان شانه وگردن اوفرو رفت:
_ببخشيد مسيحا...برخوردم ا شتباه بود اما باور كن خيلي دوستت دارم...توآشناترين حسي...نباشي من مي ميرم پس حرف از غريبگي نزن...
مسيحا چرخي خورد واينبار جايشان عوض شد،درفضاي نيمه تاريك اتاق چيزي واضح نبود اما نگاه تشنه وپرعشقشان به نوري محتاج نبود،مسيحا موهايش رانوازش كرد وپيشانيش رابوسيد:
_ميدوني امروز اندازه تموم عمرم دلم برات تنگ شد؟با ضدحال امروزت تموم حال خوب ديشبم خراب شد ،باوركن اگه ميدونستم اين قدر آزارت ميدم...
_من فقط دلهره بعدو دارم.
_آخه دلهره چي عشق من؟
به سختي وباجملاتي تيكه پاره ازشرم گفت:
_مامانم خيلي تيزه مسيحا...اگه بفهمه كه...
مسيحا باتعجب سربلند كرد ونگاهش كرد:
_چيو بفهمه؟
_تو خانواده منونميشناسي...اگه بدونن كه ...واي مسيحا...چي بگم من؟
مسيحا دست اورا از روي صورتش كناركشيد وحيرت زده گفت:
_چي داري ميگي تو؟مگه چي شده؟...باتوام.به من نگاه كن ببينم!
_ميخواي بگي منظورمونفهميدي؟
_نه!
_مسيحا من صبح تا تكون خوردم درد توتموم تنم پيچيد،يعني.
بالبخند مسيحا صورتش گل انداخت او خم شد وبابوسه اي نرم برگونه اش گفت:
__اشتباه ميكني قربونت برم...من كه گفتم سرقولم هستم.
تمنا زل زل نگاهش كرد ومسيحا باخنده اي آرام ضربه اي آرام به بيني اوزد:
_البته اگه توحرفي نداريّ
تمنا مشت محكمي به بازوي اوزد ومسيحا باخنده اي مجدد اورادرآغوشش محكم فشرد:
_پس بگو ناز واداي خانم ازصبح بخاطرچيه؟
_خيلي بدي مسيحا..
_من كه گفتم اينقدرام گلابي نيستم اما نمي دونستم نفسم تااين حد پيش رفته....
_من پيش رفتم ياتو كه..
_من كه چي؟
تمنا نگاهش رادزديد وروبرگرداند اما مسيحا محكم نگهش داشت و كنارگوشش گفت:
_توقع نداشته باش بااون همه تهمت واعصابي كه ازجفتمون خورد كردي تلافي نكنم!
_هنوز آثارجرمت مونده!
_خب ظرافت توزياده عروسك نازم!
..عشق منم زياد..نتيجه اش ميشه شرمندگيم قربونت برم اما دليل نميشه به جرم متهمم كني چون بايد تحملم كني!
تمنا به طرفش برگشت ولبخندزد:
_خيلي پررويي!
مسيحا سرش رانزديك برد وبا لمس پوست لطيف اوآرام گفت:
_اسمشو هرچي خواستي بذار..اما من فقط عاشقتم...
دست هاي دخترك اينبار به جاي سركشي وپس زدن. به پيشواز آغوشي رفت كه همه ي آرامش رابرايش معنا ميكرد....
خدا بامنه وقتي توبامن عجيني
كي ميگه بده عشق پاك زميني


باحس انگشتاني نوازشگر پلكهايش به سنگيني ازهم بازشد .هنوز خسته بود ودلش خوابي طولاني ترميخواست ، اما باديدن چهره مهربان وپرمحبت مسيحا لبخند زد:
_صبح بخير...
_صبح توهم بخيرعزيزم...
خواست بلند شود كه آغوش اومانعش شد وبابوسه اي كوتاه برموهايش گفت:
_لازم نيست به اين زودي بلندشي...خسته اي،بخواب...
سرش رابالا گرفت وخواب آلودپرسيد:
_پس توچرابيدارشدي؟
_به من اونقدرخوش گذشته كه ترسيدم بخوابم،مزه اش بپره!
گونه هاي دخترك داغ شد وسرش را درآغوش اوپنهان كرد،معترض وآرام گفت:
_خيلي پررويي...
مسيحامحكم فشارش داد وبالذت گفت:
_عاشق اين سرخ وسفيدشدنتم..بايدعادت كني...
باضربه محكمي كه اوباسربه سينه اش زد خنديد وموهايش راغرق بوسه كرد...
_ببين دوباره زحمت يه تعويض لباسوگذاشتي گردنم!
تمنا باتعجب نگاهش كرد:
_راستي چرالباس بيرون تنته؟
_فكركردي واسه چي بيدارت كردم؟...دلم نيومد خداحافظي نكرده برم!
تمنا صاف نشست وبه طرف اوبرگشت:
_كجا؟
مسيحا كنار نشست وموهاي پريشان روي صورت دخترك راپشت گوشش داد وگفت:
_يه جلسه مهم دارم كه مجبورم برگردم تهران...
_تهران؟تنها؟من چي؟
_تنهاكه نه!بابهنام ميرم...ديروز مطمئن نبودم برم كه بهت نگفتم اما الان مجبورم...تابعدازظهر برميگردم.
_خب نميشه منم بيام؟
مسيحابالبخندگفت:
_مثل اينكه يادت رفته قراره تاآخرهفته بمونيم ويلا؟امروز تازه دوشنبه است.
_آخه بدون تو سختمه!
_باوركن دلم نميخواد ازاينجا تكون بخورم ولي اگه نرم يه قراردادمهم كاري ازدستمون ميره!
تمنا بناچارسرتكان داد:
_پس مواظب خودت باش،زودم بيا...
مسيحا دوباره درآغوشش كشيد وزيرلب قربان صدقه اش رفت كه ضربه اي به درخورد وصداي مهاساآمد:
_داداش...
مسيحا برخاست وگفت:
_حواست باشه تمنا..به رفتاروحرف كسي اهميت نده تامن بيام...باشه عزيزم؟
تمنابالبخند سرش راخم كرد كه مسيحا به طرفش خم شد وچانه اش راگرفت:
_خب بااين لبخند وچشماي خماركه منوديوونه كردي تو!
خنده آرام دخترك بابوسه كوتاه اما عميق او به خداحافظي مخصوصي تمام شد...
مهاسا سرش رابه بالش فشرد وخواب آلود گفت:
_ازدست اين داداش عاشقمون به كجا پناه ببريم نمي دونم!...يه روز ميگه برو تواتاق من،ميخوام خودم پيش عشقم باشم،يه باركله صبح زنگ ميزنه ميگه بيا عشقم تنها نباشه من بايد برم كاردارم...شديم باديگارد عشق آقا!
تمنا به سمت اوچرخيد وباخنده اي كوتاه گفت:
_الهي قربون اين باديگارد مهربون برم.من شرمندتم كه اسيرت كردم.
مهاسالاي يكي ازپلكهايش راباز كرد وكمي نگاهش كرد.تمنا باتعجب گفت:
_چي شده؟
ابروي مهاسا بالارفت ولبش كج شد به لبخندي معنادار:
_شما بفرماييد چي شده؟امروز دنده بيدارشدن عوض شده يا مشكل ديروز حل شده؟
تمنا باخنده ضربه اي آرام به اوزد:
_كنجكاوي ممنوع!
_به!ما دلمونوخوش كرديم عمه شديم.
_مها!
_مها و...نگفتم الكي بزرگش كردي وچيزي نشده!..بيخودي خون به دل خودت وداداشم كردي!
_باوركن حالم دست خودم نبود!
_واسه اولين بارطبيعيه.خداروشكرهمون اولين بار بدقلقي كردي والا الان كه خوبي خداروشكر..اصلا رنگ وروت بازه!
تمنا اينبار بابالش محكم به سراوزد ومهاسا خنده اش رازيرپتو خفه كرد...ديگر هرچه كردند خوابشان نبرد وبلند شدند.
كمي سربه سرهم گذاشتند وبااحساس گرسنگي مهاسا برخاست وگفت:
_تامن برم لباس عوض كنم توهم برو تندي دوش بگيربيا...
اين را لحظه آخرگفت ودررفت وبالشي كه تمنابرايش پرت كرد به دربسته اصابت كرد...
تاظهر راحت گذشت اما تحمل جاي خالي مسيحا سخت بود.وقتي تماس گرفت وشنيد كه بعد ازناهارباز ميگردند خوشحال شد...نهايتا تا چهاروپنج بعدازظهر دوباره كنارش بود وهيچي بهتر ازاين نبود...
سرميز غذا اشتهايش كمي كور بود وتقريبا باغذابازي ميكرد كه باصداي فرح سربلندكرد:
_شما چرا درست غذاتو نميخوري؟
مغزش تكان خورد وباتعجب نگاهش كرد كه فرح ادامه داد:
_اگه ماهي دوست نداري،بگو غذا ازبيرون برات بگيرن!
اين فرح بودبااين لحن لطيف..غيرقابل باوربود برايش...به سختي آب دهانش رافرو داد وگفت:
_ممنونم...يه كمي بي اشتهام...والا ماهي دوست دارم.
_دلم نمي خواد مسيحا فكركنه درنبودش به همسرش سخت گذشته،پس رودربايستي نكن وچيزي خواستي بگو!
لبخندي كه ناخوداگاه به لبش آمد،ازسر شوق بود.تشكركرد.بااينكه به رويش آورد به خاطرمسيحا هوايش رادارد اما همين هم ازاين زن غنيمت بود.خصوصا زماني كه بهناز باخنده گفت:
_مردم هواي عروسشونوخوب دارن!
ولبخند ونگاه فرح راديد،اشتهايش بازشد.واي كه چقدرهمه چيزخوب بود البته غيراز چهره هاي خانواده مهناز واستثنائا مهرانا كه نگران بازتاب اين روي خوش مادرش به تمنا بود.ملينا زودتر ازهمه ازپشت ميز برخاست وراه اتاق رادرپيش گرفت.بقيه هم تاساعتي بعد راهي جنگل شدند،جز تمنا ومهاساوالبته شهريار كه خواب راترجيح داد.تمنا هم بدون مسيحا ماندن راترجيح داد.اصرارش به مهاسا براي رفتن هم نتيجه نداد وكنارش ماند،البته فقط توانست يك ساعت كنارش بنشيند واول خميازه وبعد خواب اسيرش كرد.نتيجه بي خوابي صبحش شد خواب سنگين عصراما تمنا هرچه كرد خوابش نبرد.حوصله اش سررفته بود.نگاهي به ساعت انداخت كه تازه سه بود ومسيحا قول آمدن رابه دوسه ساعت ديگر داد.كلافه مجله اي راورق ميزد كه نگاهش به اسبي مشكي افتاد.يك دفعه ذوق زده برخاست...
وارد راهروي عريض اصطبل شد ومستقيم به سمت طوفان رفت كه درآخرين قسمت اصطبل قرارداشت.دست به پوزه ويال سياهش كشيد وبالبخندگفت:
_چطوري دوست خوبم!
يك دفعه اسب شيهه بلندي كشيد وتمنا ناخوداگاه عقب رفت وباتعجب نگاهش كرد كه همان موقع صدايي ازپشت سرش گفت:
_ازاحوالپرسياي شما خوبه خوبم!
سريع برگشت ونگاهش به روبه رو وپاهايش به زمين چسبيد.اوآنجا چه ميكرد؟
وقتي لبخند معنادار اوراديد قلبش به تپش افتاد ونگاهش به طرف دربرگشت كه بسته بود.يخ زد وباپيش آمدن اولين قدم مهران،قدمي عقب رفت تااو سرجاي خود بايستد:
_سلامم جواب نداشت؟
سعي كردترس واضطرابش راكنترل كند وگفت:
_شنيدم رفتيدتهران..براي همين ازديدنتون جاخوردم.
_جاخوردي ياترسيدي؟
_براي چي بترسم؟
بازهم آن لبخند كه حالش رابه هم ميزد:
_خوبه!...ظاهرا رفتم تهران تاخيال نامزدمزاحمت راحت بشه...آخه ميدونم امروز نيست وميتونم باخيال راحت يه مراوده دوستانه باهم داشته باشيم...
مكث كرد وبالحني كه تن دخترك رابه لرزه انداخت ،ادامه داد:
_البته شايدم عاشقانه!...
نفسش سنگين شد وصداي مسيحا درسرش پيچيد"دلم نميخواد به مهران نزديك باشي"،دادش قلبش رافشرد"باوجود مهران ازم باج غيرت نگير"...واي...واي...اين نگاه همان هشداربود..همان فرياد بود...مسيحا كجايي؟
اوقدمي جلوآمد وقدمهاي ترس خورده دختردوباره عقب رفت،مهران ابروبالا انداخت:
_توكه گفتي ازمن نمي ترسي؟
تمام جرأتش راجمع كرد وگفت:
_نمي ترسم اما مسيحا دوست نداره كه...
_علاقه مسيحا كه مهم نيست،مهم تويي!
_بهتره مراقب حرف زدنتون باشيد!
_عصباني ميشي دوست داشتني ترميشي!
تمنا عصبي گفت:
_كي به شما اجازه داده بااين لحن صحبت كني؟
_اولا شما نه!...تو...درثاني براي ارتباطمون صميميت بهترازاجباره.موافقي؟
درادامه جمله اش قدمي بلند برداشت كه تمنا براي ناكام ماندن دست پيش آمده اش خود راعقب كشيد ونديد به ديواركي كه زين آويزانش بود برخورد كرد،كمرش ضعف رفت وخود راكناركشيد وحالا اودرست مقابلش بود...هوس چشمهاي ناپاكش حال دخترك رابهم زد:
_بهتره قدم ديگه اي برنداري!
مهران خنده اي كرد..خنده اي دلهره آور كه شيپور يك جنگ راميزد..جنگي تن به تن ونابرابر...
_چرا؟...
_من بايد برم....مسيحا الان مياد.
_ا...نترس عزيزم..تااين ضيافت تموم شه اونم اومده...مزاحممون نميشه!
پشتش كه به سختي ديوار خورد سربرگرداند،آه ازنهادش برآمد ،قرارنبود به اين زندان دوراز آن عمارت دل خوش كند.برگشت ومهران درست يك قدم مانده به اوايستاد ودستش بالا آمد.تمنا خواست اززير دستش بگريزد اما بازويش گرفتار شد وصداي اوكنارگوشش حالش رابه هم زد:
_فكركردي خيلي زرنگي كوچولو...
صورتش رامقابل صورت اونگه داشت وپلاك نام مسيحا رابالا آورد:
_باوركن مواقعي كه مسيحا نيست من جانشين بهتريم...پس اسمش نباشه راحت ترم...
سيلي سنگين انگشتان ظريف تمنا روي صورت مهران شوكه اش كرد.ازموقعيت استفاده كرد وهولش داد. نفهميد چرا گردنش سوخت اما اهميتي نداد وفقط رسيدن به بيرون برايش شبيه بازگشت به زندگي بود،دست مهران لمسش ميكرد ،خودش رازنده نمي گذاشت اما فقط چند قدم مجال گريز يافت ،دستي آلوده ازپشت سرچون ماري كه دور صيد خود بپچيد،دورتنش تاب خورد،جيغ بلندش با"احمقِ گثافتي "كه به اوگفت قاطي شد...اما .دست وپازدنش بي فايده بود وروي دستهاي اوبلند شد.درآن بين لگد محكمي باپايش به اوزد.نفهميد به كدام قسمت تنش خورد اما آنقدر اين حيوان صفت راعصبي كرد كه به طرفي پرتش كند.روي انبوهي از كاه فرود آمد وصداي خشن اوراشنيد:
_يادت باشه خودت خواستي وحشي!
بابغض سربلند كرد وباديدن دستي كه به سمت دكمه هايش رفت ازجاپريد اما باگرفتارشدن وزمين خوردن دوباره اش،درد بدنش ميان درد قلبش گم شد ونام"مسيحا"را ازته دلش فرياد كشيد


بهنام نيم نگاهي به نيمرخ مسيحا انداخت وبااخمهايي درهم گفت:
_چته توپسر؟چرايهو اين شكلي شدي؟
مسيحا كلافه وخسته ازدلهره اي كه ناگهاني گريبانش راگرفته وآن سردرد مزمن وهميشگي تشديدش ميكرد،شقيقه هايش رافشرد وگفت:
_دلم شور ميزنه...اين سردردلعنتي معلوم نيست چي ازجونم ميخواد!
_وقتي بهت ميگم برو خودتو به يه متخصص نشون بده،گوشت بدهكارنيست.اگه اين لامصب ميگرنم باشه يه كوفتي ميده كه اينجوري رنگ وروت مثل ميت نشه!
مسيحا سرش رابه عقب تكيه داد وپلك برهم نهاد:
_فقط سريعتربرو تاويلا...
حس عجيبي داشت،انگار فاجعه اي رخ داده وغافل مانده بود.دلش پيچ ميخورد وهرچه هم شماره ويلا رامي گرفت كسي جواب نمي داد.تمنا هم خاموش بود و....فقط دامنه اين حس بد فزوني مي يافت...
به ويلا كه رسيدند،بي تعلل وباقدم هايي بلند به سمت ساختمان رفت .كسي نبود.باصداي بلند گفت:
_كسي نيست؟
همسر سرايدارازآشپزخانه بيرون آمد وگفت:
_جزپدروخواهر وخانمتون نه..همگي رفتن جنگل!
مسيحا منتظر توضيح بيشتري نشد و به طبقه بالا رفت كه با ديدن پدر و سري كه ميان دستانش بود ،حيرت زده برجا ايستاد .انگار شهريار حضور او را حس كرد كه قبل ازحرف زدن اوسربلند كرد.باديدن چهره ملتهب پدر،نگراني به جانش چنگ انداخت وبه دنبال عصربخيري سرسري پرسيد:
_اتفاقي افتاده پدر؟
شهرياربرخاست ونفس سنگيني كه انگاربيشتر شبيه آه بود ازسينه بيرون داد وشانه اش رافشرد:
_كجايي توپسرمن؟
_خب گفتم كه امروز قرار ملاقات دارم و...
مكث كرد وبادلهره اي كه چشمانش را بي تاب نشان مي داد،ادامه داد:
_تمنا خوبه ؟
_تواتاقه!
مسيحا معطل نكرد وبادو ازپله هاي نيم طبقه بالا دويد.دراتاق راباز كرد كه مهاسا باترس برخاست ونگاهش كرد:
_سلام داداش!
نگاه مسيحا به تن مچاله شده روي تخت ميخكوب شد و چشمهايش فراخ شد:
_چي شده؟
پيش كه رفت بادست پدر متوقف شد:
_ازاسب افتاده،چيزي نيست.
مسيحا بانگاهي كوتاه به پدر به سمت تخت رفت وكنارتمنا نشست كه شهريار دوباره گفت:
_رفته اسب سواري وسراغ طوفان...زمينش زده!
مسيحا به مهاسا نگاه كرد وبغض نگاه خيسي كه به زحمت كنترلش ميكرد،مبهوتش كرد،خصوصا وقتي مهاسا باصدايي لرزان گفت:
_تقصيرمنه،گفتي نذارتنها بمونه ولي...
گريه مجال نداد جمله اش راتمام كند واز اتاق باهق هق بيرون زد.شهرياربالبخندي كاملا مصنوعي گفت:
_خواب بود تمنا رفت بيرون..نگرانشه...
مسيحا به نيمرخ تمنا كه باموهايش پوشيده شده بود،آرام گفت:
تقصيرخودمه كه رفتم،گورباباي قرارداد...خيلي ضرب ديده؟
شهريارآرام گفت:
_بيشتر ترسيده پسرم...هواشو داشته باش...
اين راگفت وبانگاهي ديگر به دخترجوان بيرون رفت.مسيحا خودش راكنار اوكشيد وپتوراكنار زد ،كنارش خزيد وخواست در آغوشش بگيرد اما به محض پيچيدن دستش دورتن او،تمنا مانند برق گرفته ها ازجا پريد وجيغ كوتاهي كشيد كه مسيحا نيمخيز شد وميان حيرت اورا نگه داشت:
_هيس...نترس ...منم...
چهره وچشمان ترس خورده تمنا روي صورت اوميخكوب شد ونگاه ناباور مسيحا روي كبودي گوشه لب وزيرگردن او...نزديك رفت وصورت اورا بالا گرفت،زمزمه كرد:
_تمنا...
همين!....همين كافي بود تا تن لرزان ومتوحش دخترك درآغوش اوبلرزد.گريه اي سوزناك وبلند ..گريه اي كه قلب مسيحا را ازجاكند...نفس هايش را به شماره انداخت...اورا محكم ميان تنش فشرد وخودش رابابت اين غفلت لعنت كرد. نفهميد چقدر گذشت تا لرز تن اوكم شد..سرخم كرد.آرام صدايش زد واوبيشتر به تنش چسبيد.صدايش به زحمت ازگلويش بيرون آمد:
_نرو مسيحا...بمون...سردمه!
مسيحا موهايش رانوازش كرد وگفت:
_مگه نگفتم اون اسب وحشيه...مگه نگفتم طرفش نرو...قصد جون موكردي كه...
باگريه تلخ دوباره اوپشيمان گفت:
_ببخش عزيزم،مقصرخودمم كه تنهات گذاشتم ورفتم.
هرچه مسيحا درباب دلداري وآرام كردنش مي گفت،هق هق اوتلخ تر ونفس هايش بي سروسامان تر ميشد.بيشتر لرزيد.بيشتر درخود جمع شد وبيشتر خواهان اوشد.عاقبت مسيحا كنارش دراز كشيد وبي خبراز همه جا هم آغوشش شد...****
وقتي ازاتاق بيرون رفت ،بهنام باچهره اي سرخ وعجيب به طرفش رفت:
_چطوره مسيحا؟
مسيحا سري تكان داد وگفت:
_لعنت به من...نبايد مي رفتم...جواب پدرشو چي بدم؟
_اگه گيرش بيارم كه...
باقطع شدن حرف بهنام ،نگاه متعجب مسيحا برگشت ودرچهره كبود اوثابت ماند:
_كيو؟
_اون مردك الاغي كه نتونسته يه اسب وحشي ورام كنه!
اين راگفت وازپله ها پايين رفت ومهاسا هم به دنبالش...چه سفرنحسي شد!...شهريار آرام گفت:
_صبح برگرديد پسرم....خونه باشه راحت تره..دكترگفت بدنش كمي ضرب ديده والا موضوع مهمي نيست!
مسيحا سري تكان داد اما ذهنش هنوز درگير زخم وكبودي تن اوبود...انگار شبيه كوفتگي ساده نبود......


نام مسيحا راكه صدازد،ضربه اي محكم به دهانش خورد تاخفه شود اما نه تنها ساكت نشد بلكه ازتك تك سلولهايش براي فرياد كشيدن كمك خواست.هرچه بيشترتقلا كرد او وحشي ترشد.صداي پاره شدن يقه لباسش راكه شنيد انگار سه شاخه اي سمي درقلبش فرورفت .دستهايش درمهاريك دست او وتنش زيرسنگيني جسم متعفن او درحال له شدن بود.التماس كرد..فريادزد..كمك خواست اما انگار ته دنيا بود ولحظه رسيدن يك مرگ تلخ در آغوش ناپاك و آلوده او....نفهميدچه شد كه دستش آزاد شد وناخن هايش. باتمام توان درگردن اوفرورفت..سر مهران عقب رفت ودستش پيچيد،ازدرد جيغش بلندترشد ودهان كثيف اوباصدايي مرتعش كنارگوشش گفت:
_نمي خواستم آثاري روتنت بذارم ولي خودت خواستي...
وبه دنبالش حيوان صفتي اوودردي كه زيرگلويش پيچيد تا بااحساس خفگي هم آشنا شود.صداي شيهه اسب بلند شد .انگار براي وفاي به صاحبش خود را به ديواره هاي محبوس شده مي كوبيد بلكه رهاشود كه نتيجه آن همه تقلا افتادن زيني ازروي ديوارك كوتاه روي كمرمهران بود كه باعث شد بچرخد ولحظه اي كوتاه تن تمنا رهاشود . با آخرين توان به سمت دردويد اما اوپايش راگرفت ودوباره زمين خورد ودوباره...صداي شيهه اسب اينبار درصداي نعره مرد پيچيد وآخرين توان ازتنش رفت..دستي روي هوابلندش كردو...
پلك كه گشود اولين چيزي كه حس كرد تن خورد وخاكشيرش بود.اتاق مسيحاراشناخت اما آنقدرحالش بد بود كه اهميت ندهد آنجا چه مي كند.سرچرخاند ومسيحا راديد.صورت به خواب رفته وخسته اش بغضش راسنگين كرد تاتحملش نكند.شكست وبرخود لرزيد.هق هق كرد وبه خود پيچيد.چشمهاي نگران او باز شد ونيمخيز شد.درآغوشش فرو رفت.تب داشت.چقدر دلش مي خواست بميرد.چقدر ازاين ضعف بدش مي آمد.ازدختر بودنش كه نقطه ضعفي بود براي به اين حال افتادن...بااينكه تب داشت اما ازدرون مي لرزيد.مسيحا پتو راروي تنش كشيد اما تمنا دست دور گردن اوانداخت والتماس كرد نرود...ديگرهيچ مصلحتي هم نبود...فقط بااوبودن آرامش ميكرد...بوسه هايش يك اكسير آرام بخش بود ك. تن دردمندش راآرام ميكرد..
مسيحا به چشمهاي خيس اونگاه كرد وپشت پلك داغش رابوسيد:
_خوبي عروسكم؟
سرتكان داد وصورتش رابه سينه اوفشرد وبابغض گفت:
_منو مي بخشي؟
مسيحا باعشق نوازشش كرد:
_اوني كه بايد ببخشه تويي عشق من!
_ديگه تنهام نذار..هيچ وقت..
مسيحا صورت اورابلند كرد وگفت:
_من نبودم چرارفتي كه اينجوري شه!
_توروخدا ديگه نپرس...خيلي بد بود كه..
_باشه...باشه اشتباه كردم..توگريه نكن..
_مسيحا...گردنبندم گم شد!
_نكنه اين كبودي هم بابت همينه؟
تمنا فقط بااشك سرتكان داد وانگشتان او روي تيرگي تن او رانوازش كرد:
_دوباره برات درستش ميكنم..هيچي ارزش اشك تورونداره!
بعد ازآن خط داغ بوسه هايش روي زخم تن اوراپركرد.باهر بوسه ،قطره اشكي ازگوشه پلك تمنا سر خورد،اگر مسيحا مي فهميد بازهم اين آغوش گرمش ميكرد يا...
يخ كرد دوباره...ميمرد...بدون او بي شك ميمرد...


فصل هشتم:
روزها بي وقفه سپري شد.يك ماه خيلي زود گذشت وتمنا دراين مدت سعي كرد اتفاق پيش آمده را به دست فراموشي بسپارد .كسي هم ديگربه رويش نياورد آن تلخي منحوس را...ازسوي ديگر بعد ازبازگشتشان مسيحا مصر شده بود كه زودتر بافرهاد صحبت كند تامراسم ازدواج راپيش بيندازند...اين تعلل خسته كننده وبي معنا بود...ازخدايش بود زودتر تمام شود اما هربار كه ميخواست مطرح كند،اتفاقي ميفتاد يا شرم باعث تاخيرش مي شد.چراكه قرارشان براي بهارسال بعد بود وتازه دراولين ماه پاييز بودند.تابالاخره تصميم گرفت تارا را پيش بيندازد...
مسيحا نگاهش كرد وپرسيد:
_چي شد بالاخره؟
_باتارا درميون گذاشتم،قراره بامامان اينا صحبت كنه!
_فردا جايي كاردارم والا ميرفتم تاخودمم باپدرت يه صحبتي داشته باشم.
_كجا؟
_واسه اين سردردا وقت گرفتم،جديدا ازتحملم خارج ميشه!
_چه عجب!
_باوركن بازم اگه اصرارتو وبهنام نبود ،بي خيالش ميشدم!
_تنبل!
مسيحا باخنده اداي اورادرآورد وصداي تلفنش با ضربه آرام تمنا به بازويش يكي شد.باعذرخواهي كوتاهي برخاست وبه طرفي ديگررفت تا تلفنش را جواب دهد.جايش را دقايقي بعد شهريار پُر كرد.بامهرباني گفت:
_عروس نازنينم درچه حاله؟
بعد از اتفاق شمال بااينكه تقصيري نداشت اما شديدا ازاو شرم داشت.چقدر خوب بود كه اين مرد فهيم چيزي به رويش نمي آورد.سربه زيرانداخت وباانگشتانش بازي كرد:
_ممنون پدرجون...خوبم!
_خداروشكر...توكه خوب باشي همه چي خوبه!
بالبخند به اونگاه كرد كه شهريار بانگاهي گذرا به مسيحا كه مشغول صحبت بود ،سرش راكمي پيش برد وآرام گفت:
_شنيدم مسيحا براي پيش انداختن ازدواجتون تعجيل داره!
گونه هاي دخترك داغ شد ونگاهش رادزديد كه شهريار دوباره گفت:
_براي رسيدن بهت كم تلاش نكرد واين بيقراريش عجيب نيست اما يه كمي معطلش كن!
اينبارنگاه تمنا پرازبهت شد .شهريار كمي نگاهش كرد وگفت:
_ازاتفاقي كه برات افتاد بهش گفتي؟
تمام تن تمنا يخ بست.رنگش پريد.انگار جريان خون دررگهايش متوقف ويخ به جايش شناور شد.شهريار باتجربه تر ازآن بود كه حال دخترك رانفهمد،بنابراين فورا دست سرد عروسش راگرفت وگفت:
_گوش كن دخترخوب من!...درسته كه بيان اين اتفاق براي مسيحا شايد كمترازافتادنش برات سخت نباشه،اما بهش بگو...بذار اززبون خودت بشنوه تااحيانا شخص ديگري...صادقانه بگو كه چي شده!...نذار ترس اين پنهان كاري يه سايه ترديد رو خوشبختيتون بندازه.مسيحا مرده وشايد اگه بعدا بفهمه باتمام ايمانش به تو به اشتباه بيفته...قبل از شروع زندگيتون بهش بگو...من شك ندارم اون قدر بهت علاقه داره كه درصدي فكر بيجا به سرش نزنه كه قصوري بابت اين پنهانكاري كوتاه مدت داشتي!...اما اگه حالا بفهمه خيلي بهتره...بخصوص كه اون مردك بي شرفم خودشو گم وگور كرده،چون فكر نمي كرده كه ما هم به مسيحا حرفي نزنيم...باوركن ساكت نگه داشتن بهنام هم سخت بود چون همه ميخوان خودت بهش بگي!پس بگو وخودتوخلاص كن...
بغض درگلوي تمنا گره خورد ونگاهش پايين افتاد.لرزش انگشتانش محسوس بود ميان دستان گرم وپرمهر پدر شوهرش ...شهرياربااندكي مكث دوباره گفت:
_اگه اصرارم براين كه مسيحا بدونه،ترسم بابت اون بي شرفه كه فردا روزي پيدا بشه وبخواد بختك زندگيتون شه!
فكرشوكن كه مسيحا اون موقع بفهمه ...مطمئن باش اولين سوالش اينه كه اگه مقصرنبودي چرا همون موقع حرفي نزدي...ازرذلي مثل مهران ديگه هيچ واكنشي بعيد نيست خصوصا بعد ازرسوايي آخرش وزخمي كه خورده...نذار بااين سقوط خوشبختي شماروهم پايين بكشه...
دست روموهاي لطيف دخترك كشيد وپيشانيش رابامهربوسيد،شايد مهر تاييدي زد برحسي كه به اين دختردارد.نگاه تند فرح كه مقابل نشسته وخيره نگاهشان ميكرد مهم نبود...بغضي كه خفه اش ميكرد مهم نبود...سردي تن وحتي شايد مرگش مهم نبود...اما اگر مسيحا نبود..اگرثانيه اي نباشد ياحتي كج فهمي كند عمر اوتمام است...اين رامطمئن بود...مسيحا بالبي خندان بازگشت وباابروي بالا رفته گفت:
_مي بينم كه توجمع خلوت كرديد؟
شهرياربالبخند گفت:
_اي پسر حسود!...نمي توني ببيني دودقيقه باعروس خوشگلم هم كلام بشم!
مسيحا خنديد ودل تمنا درهم پيچيد. اگر مي گفت واين خنده براي هميشه حرامش ميشد چه ميكرد!اما نگاه كه به چهره شهريار كرد ،كمي دلش آرام گرفت...قطعا مهرباني ذاتي مسيحا مانند ظاهرش از اين مرد بود اما دركش دراين موضوع را نمي دانست...ساعتي بعد كه عزم رفتن كردند،مسيحا بالبخند وشيطنت نگاهش كرد:
_شب ميخوام خونه اتون بمونم،مهمون نميخوايد؟
_مي دوني كه نمي موني!
_شما يه تعارف كن ببين روهوا ميزنمش يانه!
_صاحب خونه من نيستم،چون قراره برم خونه عزيز...
_ا...توكه ميخواستي بري اونجا خونه ماميموندي!
_داري زياده روي ميكني مسيحا!حواست هست؟صداي بقيه درميادا!
_من كه ميگم زودترصحبت كن،خودت تعلل ميكني ...به تارا بگو دست بجنبونه كه مزه خواهرش كاردستم داده وطاقتم كمه!
انگار قلبش بي حس شد.هرچه مسيحا بيشتر اصرارميكرد،تن تمنا بيشتر مي لرزيد...هرباراصراراو ترس ودلهره بيشتري برايش همراه داشت وحرفهاي شهرياردرگوشش زنگ ميخورد"معطلش كن تابتوني اون رازو فاش كني!"....بغض گلويش رافشرد"خداازت نگذره مهران"...ديگر توجهي به حرفهاي مسيحا نداشت...فقط موقع پياده شدن وقتي برگشت وعينك ظريفي راروي صورت اوديد چند لحظه باحيرت نگاهش كرد.مسيحا ابرو درهم كشيد:
_چيه؟چرا اينجوري نگاه ميكني؟
_توكي عينك زدي؟
_چنددقيقه اي هست،ميخواي بگي نديدي؟
_حواسم نبود...
مسيحا باكنجكاوي پرسيد:
_معلوم هست يه دفعه چي شدي تو؟بعد ازصحبت باپدر انگار ديگه حالت جا نيست!
ازتيزي او بيشتريخ كرد اما به زحمت لبخند زد:
_دچارتوهم شديا...نه بابا...حالا چراعينك ميزني جديدا؟
مسيحالبخندمعناداري زد وبيني اورافشرد:
_سعي نكن منوبپيچوني جوجو!
تمنابراي حفظ ظاهرخنده كوتاهي كرد كه ازتلخيش گلويش سوخت،اما گفت:
_ازتويادگرفتم..اومدي خواستگاري من عينك نداشتي!
_داشتم ،اما فقط براي استفاده از كامپيوتراما جديدا كمي تاري ديد توشب دارم كه ترجيح دادم فعلا ازهمين عينك استفاده كنم تا به متخصص مراجعه كنم،شمام حواست باشه كه من كورم بشم راه فرارنداري،عينكي شدن كه سهله!
تمنا به نيمرخ اوخيره شد وآرام گفت:
_توهرجوري كه باشي همه زندگي مني!
مسيحا اعتنايي به تفاوت وترس كلام اونكرد،كاملا به طرفش چرخيد وصورتش راميان دستهاي خود گرفت:
_هنوز نمي دوني وسط خيابون جاي گفتن اين حرفا نيست...حالا تنبيهت ميكنم كه ياد بگيري كي اين حرفو بزني!
تمنا برعكس هميشه مقابل شيطنت اوپس نكشيد.نور مركزي ماشين كه كم شد واوپيش آمد،ترس وعشق باهم به قلبش چنگ انداخت،مسيحا دوباره آن ترديد زيرپوستي را حس كرد...چرا حس نمي كرد اين لرزش خفيف تن او ديگر ازشرم هميشگي نيست...وقتي اوخيلي زودعقب كشيد وباخداحافظي عجولانه اي پياده شد ،گوشهايش بغض صدايش راشنيد اما نفهميد چرا دلش نخواست به رويش بياورد...


عزيز فنجان چاي راكه مقابلش قرارداد،بالبخند سربلند كرد وتشكر كرد.مثل هميشه بامهرباني پاسخ گرفت ودوباره شروع شد سكوت سنگين وغريبه اي كه اين روزها عجيب دورتن دخترك پيله بسته بود...درچشمانش ميخواند دلهره هاي خاموش نگاه هاي يواشكي را...كنارش نشست ودست به زانوهاي بغل زده اش كشيد وگفت:
_چند بار بگم شگون نداره اين زانو بغل زدن عزيزكم...غم آوره!
نگاه تلخي به عزيزكرد. غم خودش مي آمد،نگاه نمي چرخاند تاببيند كه بازنوبغل زدن،بغل به رويش بازكرده...اما حرفي نزد از غمش..چهازانو نشست وبالبخندي كم جان گفت:
_راضي شدي عزيز؟
_نه!موقعي راضي ميشم كه بفهمم توچشاي خوشگل وناز عروسكم چه خبره!چشاته كه غم بغل كرده...چرامادر؟
همان رنگ كمرنگ لبخند هم پريد وبيشتر ازغصه نگراني درچشمهايش غوغا كرد:
_عزيز...
_بگوعمر عزيز...
با من ومن گفت:
_شده يه حرفي بخواي بزني...بايد بزني...حياتي بزني وبازم نبايد بگي...
_اين حرف مهم نبايدي نيست...نتونستنيه!
نفس سنگيني كشيد وزمزمه كرد:
_نمي تونم...
_چيه كه اينقدرحياتي ونمي توني بگي وبايديه گفتنش!
پرده شفافي كه مردمك چشمان معصومش راپوشاند،نشان ازحال بد وبلاتكليفش بود...سرتكان داد.عزيز موهاي سرشانه وباز دخترك راپشت گوش داد.واي كه چقدر اين حركت رادوست داشت ،اين نوازشي كه هميشه درپِيش بوسه اي داغ كنار لاله گوشش بالبهاي پرعشق مسيحا بود... چرا دلش اين روزها زود به زود براي نوازشهاي اوتنگ مي شد؟...
_غريبه شدم عزيزكم؟
تندي سربلند كرد ونگاه كرد:
_اين چه حرفيه عزيز؟
_پس راز اين غم چشات چيه كه قرارنيست كسي بفهمه..ترانه هم نگرانت شده!
_سخته عزيز!...خيلي گفتنش سخته...نفس گيره...دل گيره...ميترسم بگم ودل همه بگيره!
_همه يعني مسيحا!
آخ كه مثل هميشه دست گذاشت روي اصل مطلب...باسكوت تمنا ،عزيز دوباره گفت:
_توكه پس وپنهون ازشوهرت نداشتي مادر،اولي وآخرين تجربه ات خودش بودي!
آب دهانش فرو داد وبه سختي گفت:
_اگه بعدش ...تجربه ام غيراون بشه چي؟
جان كند تاگفت ولي گفت،زيرچشمي به چشمهاي ناباور عزيز نگاهش گريز زد وزود پاپس كشيد اما عزيز دنبالش راگرفت:
_چي ميگي جان عزيز؟مگه ميشه؟...تجربه چي؟
داشت گريه اش ميگرفت،باتضرع گفت:
_نمي تونم بگم عزيز...نمي تونم...
گفت وازمقابل چشمهاي مبهوت پيرزن گريخت،به اتاق پناه برد وبازانوهايش شد ،تكيه گاه غم وسرپردردش....

برچسب ها رمان تمنای وصال ,
دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 31
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1417
  • آی پی دیروز : 1509
  • بازدید امروز : 5,307
  • باردید دیروز : 5,793
  • گوگل امروز : 1360
  • گوگل دیروز : 1416
  • بازدید هفته : 49,009
  • بازدید ماه : 147,331
  • بازدید سال : 589,796
  • بازدید کلی : 12,454,885