close
تبلیغات در اینترنت
رمان تمنای وصال قسمت اول
loading...

رمان فا

تمنا..... دختری باروحی به لطافت باران ،الهه ای بی تمثال در قلمرو عشق.... آمدتامؤمن به عشقش کند،عشقی حقیقی ورای آدمیان حریص... آمدتاطعم تلخ وگس مانند زهرتکرارهاراازکامش بزداید... آمدتازمزمه روزوشبش شبیه لالایی دلنوازی برلبهایش وکنار گوش اودوست داشتنی ترین تکرارش شود "توفقط عشقی زمینی…

رمان تمنای وصال قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3761 شنبه 17 اسفند 1392 : 10:1 نظرات ()

تمنا.....
دختری باروحی به لطافت باران ،الهه ای بی تمثال در قلمرو عشق....
آمدتامؤمن به عشقش کند،عشقی حقیقی ورای آدمیان حریص...
آمدتاطعم تلخ وگس مانند زهرتکرارهاراازکامش بزداید...
آمدتازمزمه روزوشبش شبیه لالایی دلنوازی برلبهایش وکنار گوش اودوست داشتنی ترین تکرارش شود
"توفقط عشقی زمینی بودی یامعجزه ای حقیقی تمنای دلم..."............................

. فصل اول
صدای سرخوش شادش مانندموجی ازانرژی درفضای خانه طنین انداخت
_سلام !من اومدم.
مادر باشنیدن صدای او لبخند به آورد .ازبالای کانترسر کشید وپاسخش راداد .همزمان صدای تارا هم بلند شد:
_به به سلام عرض شد آتیش پاره ی پرسروصدا!احوال شما؟
تمناکه درحال دراوردن مقنعه ازسرش بود باشعف به خواهرش نگاه کرد ولحظه ای بعد با خوشحالی وسایلش راهمانجا کناردررهاکرد وبه سمت آغوش باز خواهرش تقریبا هجوم برد.
_چه عجب ازفامیلای شوهرت دل کندی ؟سوگل کو؟نکنه واسه خودشیرینی دادی دست خواهرشوهرت تاباهم برن ودورایران وبگردن؟نمیدونستم یه عروسی تو شمال اینقدر جذاب باشه وکلهم خانواده اریادت بره چه برسه دلتنگشون بشی!
تاراباچشمهایی درشت شده وپرخنده گفت:
_اظهار دلتنگی به سبک روزه یا واقعا اوضاعمون قمردرعقربه؟
_حیف که ازم بزرگتری والا اظهار دلتنگی ای برات میکردم که دیگه اسم خانواده سامان بیاد کهیر بزنی!آخه تو نمیدونی من دوروز سوگلو نبینم دیوونه میشم. ودوهفته است رفتید؟
مادرباسینی شربت از آشپزخانه بیرون آمد ودرهمان حال گفت:
_مگه بنده خداها دعوتت نکردن؟خودت نرفتی!
_ازاون حرفا بود مامان؟مگه امتحان نداشتم؟
_پس دیگه دست ازخط ونشون کشیدن بردار!
_آخه تامن حال این خانم وآقا رو جانیارم آروم نمیشم!حالا سوگلم کو؟
تارا با حفظ لبخندش ودرحال نوشیدن شربت گفت:
_داخل اتاق سابق مامانش خوابه البته اگه خاله اش بااین همه سر وصدا بذاره!
تمنا باقی شربتش رایک نفس سر کشید وبرخاست.
_بیخود !هرموقع رفت پیش عمه اش بخوابه!
مادر بالحنی شماتت بار گفت:
_هرچقدرتودوستش داری عمه اش هم داره،پس اون زبون سرختو کنترل کن که یه موقع ناخواسته مقابل سامان چیزی اززبونت نپره!
_نمیپره چون اساسی ودرملاء عام استیضاحش میکنم.
مادرنامش را با لحنی سرزنشبار به کاربرداماتمنابا بی خیالی خندید وبه سمت اتاق سابق تارا رفت .مادر بانگاهی به وسایل او روی مبل سر تکان دادو گفت:
_هزاربارکه هیچی،میلیون هاباربهش گفتم ازراه که میرسی وسایلتو پخش وپلا رها نکن وبرو.آخه دخترم اینقدرشلخته میشه؟
_باز گفتی شلخته مامان؟ الان جمع میکنم !
مادربه سمت اوچرخید وبادیدن سوگل درکنارش معترض گفت:
_آخربیدارش کردی؟
_گفتم که کجابره بخوابه!
سوگل دست دور گردن تمناانداخت وباهم روی مبل نشستندوگفت:
-میدنم خاله!پیش عمه ام!
صدای خنده تارا وتمنا به هم آمیخت وتمنا چندین بوسه محکم ازصورت خواهرزاده اش برداشت.مادر باچشم غره ای به تمنا روبه تارا گفت :_ اگه تونخندی ایشونم هرحرفی رونمیزنه!حالا اگه سامان بفهمه وبرخورد بدی کنه تقصیر خودته.
_کی ؟سامان خودش بدتره البته میدونه تمنا شوخی میکنه.
_حالا ازمن گفتن وازشما هم نشنیدن.تمنا خانم شما هم به جای پیله کردن به مردم بگو امتحان چطور بود؟
_خوب بود.
_کی برای جواب میرید؟
_معلوم نیست .باید تماس بگیریم.حالا میشه ازاین بحث اعصاب خورد کن فاصله بگیریم تازه آزادشدم.
_مگه کسی دربندت کرده بود؟
_جزاجبارچیزی پشت دوازده سال درس خوندن هست؟
مادرسری تکان داد وبرخاست.
_بلندشو بر لباساتو عوض کن وبیا برای ناهار که امروز به اندازه کافی حرصم دادی!
تمنا برخاست وبابوسه ای به گونه مادر چشم کشداری گفت که بقیه رابه خنده انداخت سپس به سمت اتاقش رفت که سوگل هم به اصرار نیمی ازوسایل را ازدستش گرفت وبه دنبالش وارد اتاق شد.


.غرق خوابی شیرین بود که حس کرد صدایی نامش را زمزمه می کند.هومی گفت واعتنا نکرد.چند لحظه بعد دستهایی روی بازویش رالمس کرد ودوباره نامش راشنید.خواب آلود دست راپس زد .پتویش را دور خود پیچید وسرش رابیشتر دربالش فرو کرد.دوباره دل به دل خواب ورویا دادواز اطرافش غافل شد که حس کرد سیلی ناگهانی برسرش نازل شد وبرای گریز مانند فنری که مدتهاست در حالت فشردگی قرارگرفته وناگهان رها میشود ازجاپرید.گیج ومنگ،با حالتی که میان خواب وبیداری معلق باشد صاف نشست ودرآن لحظه فقط چشمهایی متحیر وگرد شده را مقابلش دید که ظرفی بزرگ به دست دارد.وقتی هوشیارترشد،همزمان با شناسایی چهره مبهوت ورنگ پریده سوگل،صدای خنده ای بلند راشنید .
مغزش کاملا فعال شد وصدای ریسه رفتن هانیه در جیغ ودادهایش پیچید ودنبالش گذاشت...
_کارتوبود مردم آزار روانی؟!
هانیه باخنده ای دنباله دار ازمقابلش گریخت وپشت کاناپه پناه گرفت:
_نه به جون تو!
_جون خودت ابله!نمیگی سکته میکنم یه ظرف آب یخ خالی کردی روسرم؟
_حقت بود!میخواستی مثل بچه آدم وقتی صدات کردم بیداربشی که به شکنجه رو نیارم.
تمنا دوباره به طرف هانیه هجوم برد وتا اورانگرفت وحسابی ازخجالتش درنیامد رهایش نکرد.صدای جیغ وخنده اشان درهم پیچیده بود ومیانجیگری مادروتارا هم تاثیری نداشت تابالاخره خسته شدند وبعد ازکلی ضربه زدن به سر وکول یکدیگر تازه به هم نگاه کردند وباصدای بلند خند یدند ومحکم درآغوش دلتنگ هم فرو رفتند......
_آدم نمیدونه دوستیتون وباور کنه یا دشمنیتون رو؟
کنارهم روی همان کاناپه ای که دنبال هم میدویدند نشستند .تمنا بانفس هایی تند که ناشی از هیجان وخوشحالی اش بود گفت:
_مادر هاهم بچه هاشونو برای تضمین ادبشون تنبیه می کنند.منم ایشونو تنبیه کردم تاآدمیت ویاد بگیره!
هانیه با ضربه ای محکم به بازوی تمنا گفت:
_عجب رویی داره،نکنه بنده به جرم نکرده وآش نخورده باید بسوزم؟
تمنا بااشاره ای به سو صورت خیسش گفت:
_بامیل کردن چنین آشی باید کباب بشی،سوختگی دهان که کمته!
_من آب نریختم روسرت !کارسوگلی خاله بود.
تمنا تازه به یاد سوگل افتاد وبه طرفش چرخیدکه با لبهایی جمع شده وچشمهایی پربغض گوشه ای ایستاده بود وهنوز ظرف آب دستش بود.درمقابل هانیه بابغضی روبه گریه گفت:
_هانی جون !شما گفتی اینجوری خاله روبیدارکنم،والا من...
هانیه خندید وگفت:
_خوب کاری کردی دیگه!
سوگل باچشمهایی نمناک به تمنا نگاه کرد.تمنا خنده ای کرد وبا گشودن آغوشش گفت:
_بیا اینجا قربونت برم.بغض نکن !


. سوگل بی تعلل ظرف رارها کرد وبه آغوشش پرید.گونه اش را باچاشنی معذرت خواهی غلیظ وکودکانه ای بوسید .دست در گردنش انداخت وبا اخم به هانیه نگاه کرد:
_دیگه به حرفات گوش نمیدم هانی جون!
هانیه موهای نرم ومرتب سوگل را به ریخت وگفت:
_آخه این خاله عتیقه تو چی داره که اینقدر همه دوستش دارن،فکر کنم مهره مار داره؟!!!!!
سوگل با حالتی ناراحت چهره درهم کشید وخودش رابیشتر به تمنا چسباند:
_وای نه!مارزشت ووحشتناکه اما خاله ام خیلی خوشگله!
هانیه ابروبالاانداخت وگفت:
_برمنکرش لعنت!
تمنا گفت:
_پس بشمار،یک...
وبه اشاره کرد تاهمه باهم به خنده بیفتند...
_چه خبر ازکارت هانی؟راضی هستی؟
هانیه نیمی ازخیارش راجوید وسرتکان داد:
_عالیه تمنا!هم محیط خوبی داره هم بچه ها باهم خوب ومچن!
ترانه گفت:
_اما نظر همه با کارفروشندگی موافق نیست وازش راضی نیستن!
هانیه درجواب مادر تمنا گفت:
_این نظر کلی همه به کار فروشندگیه خاله جون اما به قول معروف همه رو که نباید به یه چوب روند.اتفاقا هم کار پرتنوع وخوبیه هم اینکه محیطش مثل همه جا نیست.قوانینش ازیه محیط اداری چیزی کم نداره.حتی روز اول باهمه قراردادمی بندندو جز لباس فرمش اجازه نداریم با لباس دیگه ای اونجا باشیم.بااین احوال محیط راحت ودوستانه ای که بچه ها رو خسته نمی کنه.حداقل نظر من درموردش اینه!
ترانه ابرو بالا دادوبالبخندگفت:
_جالبه!پس باید بیایم وازنزدیک این فروشگاه متفاوت وببینیم.
_هزارباربه تمنا گفتم که یه نوک پابیاد اونجا تامنم ببینمش امااونقدربی معرفت شده که حد نداره.
تمنا گفت:
_وقت نداشتم.اسیر درس وامتحانا بودم.
ترانه گفت:
_راست میگه اما به اجبار ما اعمال شاقه دراین اسارت روتحمل میکرد.
هانیه خندید وتمنا با بی خیالی گفت:
_شمادیگه حرص نخورمامان جون!به سلامتی تموم شد ورفت وهمه امون راحت شدیم.
_چی تموم شد؟توتازه سال آخروتموم کردی!
تمنا نیم نگاهی به چهره اخم آلودمادرانداخت وگفت:
_تااینجاهم به اجبارشما پیش اومدم والا حوصله پیش دانشگاهی رو هم نداشتم.
تاراگفت:
_الان این حرفو میزنی!چندوقت بگذره وحوصله ات ازبیکاری سربره،خودت برای رسیدن به دانشگاه باسر می دوی.
تمنا بااطمینان گفت:
_من بیجا میکنم!باسرداخل گورمیرم اما سراغ ادامه تحصیل...عمرا!
ترانه گفت:
_پس میشه بفرمایید برنامه اتون برای آینده چیه تاماهم بی خبر نباشیم؟!
تمناشانه بالاانداخت:
_هنوز خودمم نمی دونم...
هانیه با لبخند موذمار ی گفت:
-امامن می دونم...حتما تصمیم داری تورسفید بدبختی بندازی سرت وخلاصه یه بنده خدا رو به خاک سیاه بنشونی.
_چیه ؟میترسی من برم وتو روی دست مامانت بال بال بزنی؟
_نه خیر!دلم برای یه بنده خدا که ازهمه جا بی خبره سوخته!
تمنا ناخوداگاه به مادروتارانگاهکرد وبادیدن لبخند محو روی لب آنها خصوصا مادرش ،چشم غره ای به هانیه رفت وگفت:
_توواسه خودت لقمه بگیر البته به ظرفیت گلوت نگاه کن تا یه موقع درشت نباشه وخفه ات کنه!
_روزی مادست خداست ومیرسونه .
_نوش جان!فقط بپا توصیه ام یادت نره.
_تو هم لقمه زیر بالشت وفراموش نکن!
تمنا که دید هرچه چشم غر ه وکنایه به کار میبرد ثمری ندارد به رگ بی خیالی زد .به پشتی مبل تکیه داد ولبخند زد:
_نمی دونم چی شد که بختا اززیر سرم فرار کرد؟
_ازبس این زبون سرخت تنده!
_چه کنم که همه دکترا از سبز کردنش ناامید شدند.
تاراباخنده گفت:
_آخه یه حرفی بزن به گروه خونی خواهر من بخوره هانیه جان!
_بد شانسی اینه که گروه خونیش هم به آدمیزاد نرفته!
تمنا خندید وشانه بالا انداخت.هانیه دست ازشوخی کشید وگفت:
_حالا جدی برنامه ات چیه تمنا؟ واقعا قصد ادامه تحصیل نداری؟
تمنا به دنبال«نچ»غلیظی گفت:
_میرم دنبال کار!
ترانه باچشمانی متحیرنگاهش کرد:
_چیکار کنی؟
تمنا باخونسردی گفت:
_دنبال کار میرم،چطورمگه؟
اخمهای مادرش درهم شد:
_کارنکرده عزیزی!محاله بابات اجازه بده!
_رگ خواب بابا دست خودمه،راضیش میکنم.
هانیه فورا گفت:
_جای خاصی درنظرت هست یا تازه میخوای بری دنبالش؟
_نه!ولی بالاخره یه مورد مناسب پیدا میشه!
چشمهای هانیه برق افتاد وبا خوشحالی آشکاری گفت:
_میای پیش من؟
_تو که الان اینجایی!بیام پیش تو چیکار؟
_مگه نمیخوای بری سرکار؟خب بیاتوفروشگاه مادیگه!
تمناباخنده کوتاهی گفت:
_چنان میگه فروشگاه ما که انگار میراث خانوادگیتونه!
_خفه شو!اماتمنا به جون تو محیط خوبی داره،یکی ازبچه ها دوماه دیگه عروسیشه ودیگه نمیخوادبیاد،یک ماهه آگهی کارمند تازه دادن!
_یعنی درعرض این یه ماه یکی برای فروشندگی پیدانشده؟
_مراجعه کننده زیاددارن اما رد میشن،دنبال کسی میگردن که بتونه ازقبل کاربربیاد ومهمترازاون مشتری هاشونو پرنده!
ترانه گفت:
_دوست شما هم استاد رابطه بامردم وکل کل نکردنه هانیه جان!
تمنا اعتراض کرد وبقیه خندیدند.البته اخمای مادر هنوز درهم بود ومعلوم بود به حرف زدن هم دراین رابطه تمایلی ندارد چه رسد به عملی شدنش...بااینحال انگارتمنا همان موقع عزمش راجزم کرد تاباپدرش دراین باره به گفتگو بنشیند وبه هرنحوی شده موافقتش راجلب کند...


مشغول مرتب کردن قفسه ای بود که صدایی آشنا لبخند به لبش آورد.
_خسته نباشید خانم!این شال زیبا یی که روسرتونه فروشیه؟
هانیه باخنده ای آرام به طرفش برگشت:
_اگه افتخار همکاری بدید،رایگانه!
تمنا دست پیش آمده هانیه را فشرد ودرپی سلام واحوالپرسی کوتاهی گفت:
_پس همین الان قراردادوبذار روی میز!
هانیه با خوشحالی گفت:
_واقعا بابات قبول کرده بیای؟
_دیگه اینقدرا هم سرکش نیستم که بی اذن پدر راهی شم.
_آخه چطوری راضیش کردی؟مامانت که خیلی نظر خوشی نداشت؟
_اون دیگه جزء اسراره وبرای سوءاستفاده گرا فاش نمیشه،حالا بگو ببینم کی میشه مشغول بشم؟
_بهت که گفته بودم صبح باید برای مصاحبه بیای،الان نزدیک ظهره!
_بابا چه فرقی میکنه؟تانزدیک ظهر خواب بودم ،بعدشم تابلندشدم صبحانه خوردم دیر شد.
_پس دوباره آب یخ لازم شده بودی؟
_آره،اتفاقا خیلی هم گرممه!
_اماخانم !کسی که میخواد شاغل بشه باید ساعت خوابش ومرتب کنه،خصوصا برای ماندگاری درچنین فضایی که آن تایم بودن حرف اصلی رو برای مدیریتش میزنه.
_حالا بذار برم سراغ رییست تااول بفهمیم دست ازپا درازتر برم نمی گردونه بعد راجع به مسایل حاشیه ای صحبت می کنیم.
_قبولی بااطمینان صددرصد خوشگل خانم،البته اگه مثل آدم رفتار کنی.
تمنا خندید و بانگاهی به اطرافش گفت:
_اما عجب فروشگاه بزرگ وشیکیه،معلومه خرجش کردن.چندطبقه هست؟
_با طبقه پایین که پارکینگ به حساب میاد والبته رفت وآمد بچه هام ازهمونجاست چهارطبقه است.
_حتما صاحبشم ازاون میلیاردرهای کله گنده است؟
_اون که بله!فقط ماشین زیر پاشو که ما رویت کردیم نصف این فروشگاه قیمت داره!
_وااای!پس بایه پیرمرد بامزه وگرد وشکم گنده طرفم؟
_وا!چرا؟
تمنا خندید:
_آخه همه کله گنده ها این قیافه رو توذهن من دارن!
_گمشو بااین توهمات!طرف خودشو بکشه زورکی سی سالشه،البته آمار نصفه نیمه بچه ها ۲۸رو تخمین زده!
تمنا سوتی کشید:
_اوووه!نکنه از توی شیکم مامانش ساخت وساز برج داشته که تواین سن این اوضاع وبهم زده؟
_وقتی بابای پولداروالبته عرضه اشم باشه چیز دور ازذهنی نیست.
_خب خوش به حالش!حالا میای بریم این شازده روملاقات کنیم یانه؟
_خیر!متأسفانه تشریف ندارن!
اخمهای تمنا درهم رفت :
_پس مریضی منو یه ساعته سرکار گذاشتی،ازاول میگفتی نیست!
_قاطی نکن بابا،الاف نیستی!
تمنا با تمسخرگفت:
_نکنه به شمااختیارتام داده!


_بابا دودقیقه دندون سرجیگربذارتا توضیح بدم.اینجا جز آقای الهی یه مدیر دیگه هم داره که بعد ازایشون تمامی کارها به عهده شه.خودش ماهی یکبار یا خیلی زود بیاد،دو،سه هفته یه بارمیاد وکاررابررسی میکنه ومیره ،اصلا نیست.
سپس به اتاقکی شیشه ای اشاره کرد وگفت:
_اونم اتاقشه،...
تمنا خواست سوال بپرسد اما بارسیدن مشتری ها وکم کم شلوغ شدن آن قسمت سکوت کردوفقط به نحوه برخورد او دقت کرد تاشمه ای ازکار دستش بیاید...
هانیه با کمک یکی ازبچه ها غرفه را ترک کرد وبا تمنا همراه شد.درهمان حال سفارش کرد :
_هرسوال پرسید درست جوابشو بده،چرت وپرت تحویلش ندی ها...
_مگه میخوام برم خواستگاریش؟
هانیه چشم درشت کرد:
_حالا خوبه دارم سفارش میکنم .
_خیلی خب بابا،نترس کاری نمی کنم که نه منو قبول کنه ،نه تورواخراج کنه ،برو دیگه!
واورا آرام به سمت اتاق هل داد.هانیه خنده اش گرفت وضربه ای آرام به بازوی او کوبید.پشت در لحظه ای کوتاه مکث کرد،سپس با ضربه ای به در وشنیدن صدای مردی جوان که اجازه ورود داد،کنارهم وارد اتاق شدند.مرد جوان که هانیه اورا قبلا بنام بهنام ناصح معرفی کرده بود،نگاهشان کردودرمقابل خسته نباشید آن دو با خوشرویی تشکرکرد. هانیه گفت:
_راستش می خواستم بدونم جایگزین خانم صدری پیدا شد یا هنوز به نیرواحتیاج داریم؟
_مراجعه کننده داریم اما...
با نیم نگاهی به تمنا ادامه داد:
_قصد معرفی ایشون رودارید؟
هانیه بالبخندی پاسخ داد.همان لحظه تمنا باخنده ای کنتر ل شده زیر لب جمله ای گفت که نتیجه اش چشم غره هانیه و ضربه ای به پهلویش شد.بهنام به خوبی متوجه حرکت آنها شد.خنده اش گرفت اما به لبخندی کنترل شده اکتفاء کرد.
دست هایش رادرهم قلاب کرد وروی میز گذاشت وگفت:
_خب!من درخدمتتون هستم.
هانیه با اشاره ای به تمنا گفت:
_خانم مقدم ازدوستانم هستند،درمورد بقیه مسایل هم بهتره خودتون صحبت کنید.
تمنا خنده اش گرفت:
_زحمت کشیدی هانیه جان ،خودم میتونستم اسمم روبگم.
هانیه باچشم غره ای به تمنا سعی کرد لبخندی مصلحتی به لب آورد:
_آقای ناصح خودشون توضیح میدن!
تمنا با خونسردی به مردجوان نگاه کرد که لبخند زیرپوستی اش باعث میشد چهره اش مهربان تر والبته دلنشین تر به نظر برسد ...
_من منتظرشنیدن شرایط وقوانینتون هستم.بهنام با بالادادن یک لنگه ازابروهایش به عقب تکیه زد ودرصندلی راحتش تکانی خورد:
_گویا به شروع این همکاری اطمینان دارید؟
_اگه مسأله خاصی سد راهم نباشه ،چراکه نه؟هرچند که قبلا درمورد حساسیت وسخت گیریهاتون درمورد قبول همکاری شنیدم اما امیدوارم دلیلی برای کنارگذاشتن من پیدا نکنید.
بهنام بالبخندی آشکار به مبل چرم مقابل اشاره کرد:
_پس بفرمایید تا به امیدخدابه نتیجه مطلوب برسیم.وبانگاهی به هانیه ادامه داد:
_شمامی تونید به کارتون برسید.
هانیه با نگاهی کوتاه به تمنا اطاعت امرکرد ورفت.درهمان فاصله کوتاه تمنا بانگاهی اجمالی به اتاق ودیدن تجهیزاتش لبخند زد اما به محض نشستن ودیدن مانیتور بزرگی درروبه رو که تصویری ازهمه قسمتهای فروشگاه رانشان میداد، خنده اش گرفت....
میتونم بپرسم چی باعث خنده اتون شده؟
تمنا به بهنام نگاه کرد وبه راحتی گفت:
_فکر میکنم هر کدوم ازبچه ها دوتا نگهبان داشته باشند که اززیر کار شونه خالی نکنند،درسته؟
بهنام با نگاه کوتاهی به صفحه مقابل گفت:
_احتیاط شرط عقله،موافق نیستید؟
_میشه نظرم برای خودم در استتار ذهنیتم بمونه؟
_چرا؟
_نمیخوام احیانا باعث ازکار افتا دن دوستم وشنیدن سرزنشش بشم.
بهنام خنده کوتاهی کرد وگفت:
_بااینکه کنجکاوم نظرتونو بدونم اما به خواسته اتون احترام میذارم،چیزی میل دارید خانم ؟
_متشکرم،ترجیح میدم درمورد شرایط صحبت کنیم.
_بسیارخب،شماسابقه کاری هم دارید؟
_تاقبل ازاینجا خیر،اما امیدوارم باهمکاری کنار شما به این شرط سخت هم برسم.
بهنام پس ازچندلحظه مکث سر تکان داد وگفت:
_به دلیل عدم سابقه کاری یک هفته تاده روز به صورت آزمایشی مشغول باشید،اگر بعدازاین مدت معین مشکلی نبود قرارداد میبندیم ،موافقید؟
تمنا موافقت کرد وبهنام ضمن برخاستن گفت:
_پس تشریف بیارید تادرغرفه مورد نظر وتوضیحات کاملتر با کار هم آشنایی پیدا کنید.
تمنا به دنبال مرد جوان رفت وکنار غرفه آرایشی توقف کردند تا توضیحات را کاملتر بشنود...


شالش راازروی
سرش برداشت وکلافه از گرمای نخستین روزهای تابستان درجه فن را زیاد کرد وروی مبل ولو شد.نفس سنگینی ازسینه بیرون داد وغرزد:
_وااای!جوارح درونی وبیرونیم از شدت گرما کلهم مغزپخت شد!
مادر لیوان شربت خنک رادستش دادوبالحنی دوپهلو که هم سرزنش داشت وهم مایه ای از تمسخرگفت:
_ببین حال وروزشو!یک ساعت بیرون بوده داره هلاک میشه وباز ادعای کارکردن داره!
تمنا تاجایی که نفسش اجازه داد لیوان را سر کشید وبا احساس خنکایی که شربت به رگ وپی بدنش داد ، به پشت تکیه داد وگفت:
_نمیخوام که وسط بیابون بیل بزنم!داخل فروشگاه مثل بهشت خنک بود!
ترانه سرتکان داد ونزدیکش نشست:
_خدانکنه که تو برای انجام کاری مصر بشی ،کلا هدف شما بی نقص میشه!
تمنا خنده کوتاهی کرد ومابقی شربت را جرعه جرعه بالا داد.نگاه مادراینبارجدی تر شد وگفت:
_خب چطور بود؟
_هانیه حق داشت اینقدر تعریف میکرد،فروشگاه شیک وبزرگی بود!فکرنمیکنم کسی بتونه دست خالی ازش بیرون بیاد.
_ظاهرش برای من اهمیت چندانی نداره،ازمحیطش بگو!
_محیطشم به نظر معقول ومدیریتش هم ظاهرا با حرفای هانیه مطابقت داشت ،باید برای مطمئن شدن باهاشون کار کنم تا صحت گفته هاشون ثابت بشه.
به محض تمام شدن جمله اش یخ های باقی مانده درلیوان را داخل دهانش ریخت وخرت خرت مشغول جویدن شد .
بلافاصله دادترانه بلندشد:
_هزاربارنگفتم یخ ونجو،دندونات ازبین رفت!
تمنا باخنده ای بلند خم شد وگونه مادر رابوسید سپس ازجاپرید ونایلونی راازکنارش بالا گرفت:
_حرص نخور فدات شم،ببین چه پسری برات خریدم!!!!
ترانه بادیدن عروسک بزرگی که اودرهوا تکان میداد خنده اش گرفت وبرخاست:
_دوباره عروسک خریدی؟آخه اتاقت جاداره؟مثلا رفته بودی برای کارصحبت کنی،نه؟
_سرزنش وبی خیال شو مامان،بیا بریم تا من این پسرو جاساز میکنم با جزییات برات توضیح بدم که نگی بی خیاله....
_اول لباساتو عوض کن تابعد....
تمناچشم بلند بالایی گفت وبه سمت اتاق رفت....
مشغول دیدن عکسهای اخیرخانواده تاراداخل کامپیوتربود تا چندتایی رابرای طراحی وچاپ آماده کند که صدای ترانه را از بیرون شنید....
_تمنا!....تلفن اتاقتو بردار ،باتو کارداره!
چشمی گفت ودرهمان حالت که نشسته بود دست درازکرد وتلفن رابرداشت
_بله،سلام.....
_سلام ازماست!احوال شما تمنا خانم؟
صداآشنا بود اما نشناخت،کنجکاو ومتعجب پرسید:
_ببخشید،شما؟
صدا باچندثانیه تأخیر با رگه هایی ازحیرت گفت:
_واقعا نشناختی؟....امیرم...
خودش هم جاخورد که چطورصدای امیررانشناخت چه رسد به او...
_ببخش امیر...خوبی؟
دلخوری جای سرخوشی دقایق پیش رادرصدای امیرگرفته بود...
_پس بالاخره شناختی پرنسس!
_باورکن حواسم نبود،حالا خوبی؟عمه اینا خوبن؟
_بااین همه احواپرسی شما چرابدباشیم؟
_من همیشه به یادتون هستم!
_اونقدرکه صدای منونشناختی،نه؟!
طعنه امیر اخمهایش رادرهم کرد ولحنش بوی رنجیدگی گرفت:
_اشتباه پیش میاد امیر،منم عذرخواهی کردم دیگه!
همین لحن کارخودش راکرد وامیر کوتاه آمد.باهمان لحن ابتدای مکالمه وباصمیمیت همیشگی گفت:
_بنده مثل همیشه تسلیمم،منظوری نداشتم.
تمنا نفس عمیقی کشید وگفت:
_چه خبر؟کارم داشتی؟
_یه جوری حرف میزنی که حس میکنم حوصله حرف زدن با منو نداری؟!
_امشب قصد جنگیدن داری امیر؟
_باهرکی بجنگم ،شک نکن به خاطر توئه اما باتو....
تمنا فورا مابین کلامش آمدوباخنده ای مصلحتی که مطمئنا اخم وحرص رادرچهره وذهنش به همراه داشت ،گفت:
_لطفاتو حراج نکن ،لازمت میشه!
_باززدی به جاده خاکی؟
_منظورت غیرقابل تفهیمه!
_برای تفهیم منظورم باید شفاف سازی کنم؟


بی حوصله ازاین دوئل سوالی وسرد که نتیجه ای دربرنداشت،به سردی گفت:
_شوخیت گرفته یاحوصله ات سررفته امیر؟
_هیچکدوم،فقط میخواستم ببینم امتحاناتموم شدیانه؟
سعی کرد حرص رادرپس پرده ای ازمصلحت که به کلامش جبرآرامش میداد،پنهان کند.هرچند تمسخردرکلامش پنهان شدنی نبود...
_چه موضوع مهمی درجریان بوده ومن بیخبرموندم!
امیربی اعتنا به لحن اوگفت:
_فردا میام دنبالت بریم بیرون !
_اجباریه؟
امیرجاخوردوپرسید:
_منظورت چیه؟
_فکرنمیکنی لحنت دستوری بود؟!
_خواهش کردم!
_دلیلی داره؟
امیرکفری ازرفتارولحن اوکه خودرابه گیجی میزد گفت:
_آره،میخوام درموردامتحانات ازت سوال کنم !
_متاسفم امیر!نه موضوع مهمیه،نه من وقت دارم!
امیرآهی ازسردرماندگی کشیدوبالحنی آرامترگفت:
_اینقدرتحملم دشواره که یکساعت وقتتو نمیدی؟
_باورکن نمیتونم،چون ازفردامیرم سرکار؟
سکوتی که حکمفرماشد،نشانه ای ازبهت امیربود.البته زیادطولانی نشد،چراکه پس ازچندثانیه مکث فوراپرسید:
_کجا؟
تمناباخونسردی ولحنی شمرده پاسخ داد:
_گفتم سرکار،نامفهوم حرف زدم؟
_یعنی چی تمنا؟دایی چطوراجازه داده؟
تمنا کم آورد وبالاخره لحن کلافه اش روشد:
_فکرمیکنم این موضوع به من وپدر م مرتبط باشه ...
_اماتمنا...
تمنا اجازه پیشروی درجمله اش راندادودوباره درادامه جمله قبلش گفت:
_نه شخص دیگه ای پسرعمه!
امیردوباره چندثانیه مکث کرد،بعدبانفس عمیقی گفت:
_باشه،آدرس محل کارتوبده ،میام دنبالت!
_ممنون ازلطفت،راضی نیستم وخودم میتونم برگردم.حالام اگه اجازه بدی خیلی کاردارم.
امیر به آرامی گفت:
_نمیخوای بشنوی؟
_نه!
امیربالحنی پرخواهش زمزمه کرد :
_اما من....
تمنابرای چندمین باردرطول مکالمه مانع ازحرف زدن اوشد:
_ببخش،انگارمامان صدام زد،بعدا میبینمت،به عمه اینا سلام برسون،خداحافظ
تندتندحرف زد وگوشی راگذاشت.ازاین همه سماجت امیروحرفهای پیرامون رابطه ای که ازدید دیگران قراربود به معنایی دیگرتعبیرشود،متنفربود.به صفحه کامپیوتر نگاه کرد.دیگرحوصله عکس دیدن هم نداشت وباحرص مانیتور راخاموش کرد وسرش رابه پشت صندلی تکیه داد....
_امیرچیکارداشت تمنا؟
باصدای مادرسربرگرداند وبه سادگی گفت:
_احوالپرسی کرد.همین!
ترانه بانگاهی مشکوک براندازش کرد.تمناباچندثانیه مکث وکمی من ومن گفت:
_مامان یه خواهش دارم،اگه...ازاین به بعد امیر بامن کارداشت به یه بهانه ای دست به سرش کنید!
ترانه متعجب گفت:
_چرا؟
نمی دانست که تمنا به تماسهای اوبه همراهش هم چندتایکی جواب می دهد والا این قدرجا نمی خورد.نگاهش راازنگاه خیره شده مادرجداکرد وبه دستهایش دوخت وگفت:
_نمیخوام باعث سوءتعبیربرای بقیه بشه!
چشمهای ناباورترانه بعدازچندلحظه گردشداما پیش ازآنکه حرفی بزند،صدای پدربه کمک تمنا آمد واوباخوشحالی ازمقابل چشمهای مادرگریخت.به امید اینکه بحث رادرهمانجا ودرهمان جملات کوتاه برای مادر بسته باشد


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 16
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 776
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 3,032
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 773
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 30,039
  • بازدید ماه : 122,978
  • بازدید سال : 270,759
  • بازدید کلی : 12,135,848