close
تبلیغات در اینترنت
رمان او دوستم نداشت قسمت دوازدهم
loading...

رمان فا

سه روز دیگر سال نو می شد. عید می شد. بهار می شد.توی دل من هزار هزار جوانه داشت می رویید. هربار توی خیابان چشمم به نوک شمشادها و شاخه های گُله گُله ورم کرده ی درختان می افتاد، همانجا که بعدتر محل رویش برگ می شد، دلم غنج می زد. چیز گرم و خوشایندی ته دلم سر می خورد. بهار امسالم را حسابی…

رمان او دوستم نداشت قسمت دوازدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2162 جمعه 16 اسفند 1392 : 11:16 نظرات ()

سه روز دیگر سال نو می شد. عید می شد. بهار می شد.توی دل من هزار هزار جوانه داشت می رویید. هربار توی خیابان چشمم به نوک شمشادها و شاخه های گُله گُله ورم کرده ی درختان می افتاد، همانجا که بعدتر محل رویش برگ می شد، دلم غنج می زد. چیز گرم و خوشایندی ته دلم سر می خورد. بهار امسالم را حسابی دوست داشتم. برای بهار امسالم کلی برنامه داشتم. بهار امسالم رویش دوباره ی من می شد.............................................................

آخرین جلسه ام با آصف پر از لبخند و امید بود. آصف توصیه کرد که تمام تعطیلات عید را روی خودم کار کنم. خودم را قوی کنم. و اجازه بدهم که رفیع این صنم قوی شده را باور کند.و بگذارم که رفیع مرا تمام قد ببیند. با تمام قدرتی که توی وجودم پنهان است. گفت که حتما بخشی از تعطیلات را با هم به سفر برویم. ولو دو سه روز . کلی برنامه داشتم برای این سفر. توی ذهنم از مطب آصف تا خانه، داشتم محل جایی را که قرار بود دوتایی برویم انتخاب می کردم.از شمال تا جنوب..از شرق تا غرب. جایش خیلی مهم نبود. مهم این بود که من و رفیع دوتایی برویم که محکم تر و گره خورده تر به هم ، برگردیم. چشم هایم انگار داشت نم نم باز می شد. داشت کم کم می دید. داشتم خودم را می دیدم. زنی را که سالهای متمادی فراموش کرده بود برای خودش زندگی کند.تمام فکر و ذکرش گرمی و نرمی دل رفیع بود. برآورده کردن خواسته های رفیع بود. دست به فرمان اوامر رفیع بود. زنی که از خودش خسته شده بود. حال و حوصله ی خودش را نداشت. دلش برای دیدن صورت آراسته و زیبای خودش توی آینه تنگ نمی شد.زنی که موچین و فرچه ی ابرو توی کیفش نداشت. حتی یک آینه ی کوچک کیفی، همراه خودش نداشت. زنی که از این عروسی تا آن عروسی با اجبار و سفارش مامان به آرایشگاه می رفت و موهایش را رنگ می کرد. زنی که به اصرار و اجبار لاله ، ترجمه قبول می کرد. زنی که دلش روز به روز کوچک تر و ناامید ترمی شد. و خودش روز به روز بیشتر و بیشتر از مردم می ترسید. زنی که جز چهار دیواری مطبخش ،جایی احساس امنیت نمی کرد و کم و زیاد کردن ادویه های رنگی و تند و شور توی غذا، تنها تغییرات روزانه اش بودند. زنی که رفیع را بی چون و چرا پرستش می کرد و در انجام مناسک این پرستش، یکسر فنا شده بود.
*
ظرف ماست را روی میز گذاشتم. روی نان های خرد شده، چند ملاقه ماست ریختم و با قاشق هم زدم. نشستم ترکیب نان و ماست را با لذت خوردم. فکر کردم اگر رفیع بود، چقدر برای این چیزی که دارم بعنوان غذا می خورم، سرزنشم می کرد. فکرم را پردادم که برود پی کارش. من درست در همین لحظه و همین جا، با این معجون نان و ماستم عشق می کردم.
درگیر ترجمه بودم که رفیع در ورودی را باز کرد. توی دستش یک کیسه ی پلاستیکی داشت. بلند شدم و با لبخند به سمتش رفتم. چشم هایش درخشید. بی فکر جلو رفتم و گونه اش را بوسیدم. گفتم:
-خسته نباشی آقای استاد.
لبخند زد:
-مونده نباشی خانوم مترجم.
صدای خنده مان زیر سقف خانه ای که منتظر عید بود، پیچید. کیسه را از دستش گرفتم. پرسیدم:
-چیه؟ نکنه برای من هدیه گرفتی؟
جواب داد:
-هدیه اش که برای تو هست. اما از طرف من نیست.
-پس از طرف کیه؟
گفت:
-بذار لباسمو عوض کنم..بعد میام بهت توضیح میدم.
از تعللش در جواب دادن چیزی توی دلم به هم پیچید. تا برود لباس عوض کند و دست و صورتش را بشوید، توی کیسه را نگاه کردم. یک بسته ی کادوپیچ شده و یک شیشه ی ترشی. شیشه را توی هوا نگاه کردم. ترشی مخلوط بود. رنگ زرد آغشته به زردچوبه ی گل کلم های توی شیشه باعث شد بینی ام را جمع کنم. اصلا دوست نداشتم که ترشی را با زردچوبه رنگی کنم. ترشی باید اصالت داشته باشد. زردچوبه نوعی تقلب در خوش و آب و رنگ کردنش بود. شیشه را روی زمین گذاشتم. بسته کادوپیچ را بیرون کشیدم. بازش کردم. یک شال صورتی حریر پولک دار..شبیه چیزی که زنهای کُرد سرشان می اندازند و یک پیراهن چهارخانه ی مردانه ی خوشرنگ سبز . اینها توی بسته بود. شال و پیراهن را روی میز گذاشتم. منتظر رفیع بودم. حس خوبی نداشتم. وقتی روبرویم روی زمین دراز کشید ، قبل از اینکه چیزی بگویم گفت:
-چای نداری به ما بدی خانوم خانوما؟
بلند شدم تا برایش چای بریزم. چای را از قبل روی اجاق گاز گرم نگه داشته بودم. لیوان چایش را جلویش گذاشتم و پرسیدم:
-کی داده اینا رو؟
سرش را بلند نکرد که نگاهم کند. با صفحه ی تلویزیون خیره شده بود که برنامه ی بی ربطی را نشان می داد.حرکتش به طرز واضحی ، ساختگی به نظر می رسید. انگار دوست نداشت جواب بدهد یا می خواست از سراجبار جواب بدهد. کاملا تصنعی و نمایشی، با بی تفاوتی گفت:
-خانوم میثاق برای عید زحمت کشیده و هدیه داده.
بی اختیار از جا بلند شدم. گفتم:
-کدومو؟ شال و پیراهنو یا ترشی رو؟
هنوز نگاهم نمی کرد. مثل آدم خطاکاری شده بود که از نگاه کردن به آدم شرم دارد.گفت:
-همه شو. بسته رو خودش تهیه کرده. ترشی رو هم مادرش زحمت کشیده فرستاده.
تمام توصیه های آصف..تمام اندرزهای عاقلانه اش در مورد اینکه باید خوددار باشم و بتوانم خودم را کنترل کنم، در کسری از ثانیه دود شد و به هوا رفت.با صدایی که به شدت تلاش می کردم شبیه فریاد نشود گفتم:
-اونوقت شما هم خیلی راحت و بی تعارف هدیه های ارزشمند مرجان خانوم و مادرشو قبول کردی؟


نگاهم کرد. نگاهی پر از سرزنش. از همان نگاه هایی که خاص رفیع بود. عضلات صورتش باز توی همان قالب رفیع منشانه ی همیشگی اش فرو رفت. حرکاتش را از بر بودم. الان با یک جمله ی سرزنش آمیز خدمتم می رسید.
-یعنی چی؟ قبول نمی کردم. زحمت کشیده و برای قدردانی از من برای روند مصاحبه اش هدیه تدارک دیده. چرا باید رد می کردم؟
توی چشم هایم آتش زبانه می کشید.خوب حس می کردم. چشم هایم می سوخت.گفتم:
-یعنی شما نمی دونی که من به این خانوم حساسم و هرچیزی که یک سرش مربوط با این بانوی به ظاهر محترم بشه منو آزار میده..؟ اونوقت ازش هدیه قبول می کنی و میاری توی خونه ی من؟ آره؟
-داری شلوغش می کنی صنم؟ مگه گناه کردم؟ چی باید می گفتم؟ می گفتم ببخشید چون خانومم به شما حساسه نمی تونم هدیه ازتون قبول کنم؟
-بله..نباید قبول می کردی.نباید قبول می کردی.
- مگه با مردم دشمنم که بخوام توی روشون بایستم؟ اصلا مگه میشه؟ تو خودت بودی می تونستی قبول نکنی؟ می تونستی رسما به مردم بی احترامی بکنی؟
صدایم هنوز شبیه فریاد نبود:
-اصلا حالا که قبول کردی،توی خونه نمی آوردیش..چرا آوردیش؟چرا گذاشتیش کف دست من؟خیلی خوشایندته که همسرت از دختری که داره علنا با زندگیمون ور میره ، هدیه بگیره؟ من مرده ی شال پولکی مرجان خانومم؟ یا تو بی پیراهن موندی که برداشته برات پیراهن هدیه آورده؟
-داری شلوغش می کنی صنم.. باز داری گیر بیخود میدی. کی به زندگی تو کار داره؟ بدبینیت بی اساسه.خب چیکار می کردم؟ چیکار می تونستم بکنم؟ مجبور شدم قبول کنم. اصلا اگه خوشت نمیاد بده ش به یه کس دیگه. چه میدونم..اصلا بندازش دور.
عصبی خندیدم..گفتم:
-حتما اینکارو می کنم. حتما اینکارو می کنم! اما شما هم یادت بمونه که اگه به پیراهن احتیاج داشتی یا دلت هوس ترشی خونگی زردچوبه دار کرد، حتما به خودم بگی..احتمالا سلیقه و ذائقه تو توی این همه سال بهتر از مادرمرجان خانوم می شناسم.
بسته و کاغذ کادوی پاره شده و لباسها و شیشه ی ترشی را بغل زدم و بلافاصله به سمت آشپزخانه رفتم .در سطل زباله را برداشتم و همه را توی سطل جادادم. بوی زباله توی بینی ام زد. در سطل را گذاشتم. رفیع سرش را برده بود توی تلویزیون. خودش را زده بود به بی تفاوتی و نابینایی.از کنارش رد شدم و توی اتاق کار، سراغ ترجمه هایم رفتم. توی دلم آشوب بود. دخترک احمق..دخترک احمق..پیش خودش چه فکری کرده بود؟ چه خیالاتی توی سرش داشت؟ با چندنفر داشت بازی می کرد؟ رفیع..؟ رامین.. ؟ من.. ؟ لاله.. ؟
سرم لحظه به لحظه سنگین تر می شد. زنگ تلفن رفیع توی سرم پیچید. صدای حرف زدنش را با گوشی می شنیدم. جملاتش نامفهوم بود.. فقط می شنیدم. چیزی نمی فهمیدم. وقتی شانه ام را لمس کرد به خودم آمدم. آرام گفت:
-صنم جان..خانوم میثاق با تو کار دارن..
گوشی اش را به طرفم گرفت و وقتی نگاه خیره ام را دید..با چانه به گوشی اشاره کرد و حالی ام کرد که جواب بدهم. گوشی را به گوشم چسباندم. صدای پرانرژی و سرخوش مرجان توی گوشم آونگ زد:
-سلام صنم جونم..خوبی؟ خوشت اومد خانوم خانوما؟
سنگین و سرد جوابش را دادم:
-سلام.
-صنم جونم.. امیدوارم سلیقه ی منو بپسندی. اگه شاله رو با لباس شب مشکی ست کنی ..خیلی خوب میشه. خودم همینکارو می کنم. حتما به تو هم میاد.
سکوت کرده بودم. گفت:
-صنم جون..هستی؟ داری گوش میدی؟
-بله..گوش میدم.
-چرا چیزی نمیگی عزیزم؟ از سلیقه ی من خوشت نیومد؟ کار بدی کردم؟ می خوای رنگشو عوض کنی؟ یه بنفشم داشت که اونم بهت خیلی میاد. می خوای فردا بریم عوضش کنیم؟
سخت بود که خودم را کنترل کنم تا جیغ نکشم و توی گوشی لیچار و بدو بیراه بار مرجان نکنم. سخت و تلخ گفتم:
-مرجان خانوم..من سردرد دارم. می بخشی. حتی یک کلمه از حرفاتم نمی فهمم. قطع می کنم.


بدون اینکه مجال حرف زدن به مرجان بدهم قطع کردم. گوشی توی دستم بود. رفیع از اتاق بیرون رفته بود. سرم واقعا درد می کرد. گوشی توی دستم لرزید. اس ام اس آمده بود. اسم مرجان روی نوار دیجیتالی گوشی از جلوی چشمم رد شد. بی اختیار پیام را باز کردم. به درک که گوشی مال رفیع بود و حریم خصوصی اش را زیر پا می گذاشتم. نوشته بود:
-میشه وقتی میای همون پیراهن سبزه رو بپوشی؟ مطمئنم خیلی بهت میاد. بوس.
گوشی را روی میز پرت کردم و فریاد زدم:
-دختره ی بیشعور..دختره ی عوضی..دختره ی آشغال..
رفیع پرید توی اتاق..گفت:
-چته صنم؟ داری با گوشی حرف می زنی؟
خشمگین توی صورتش خیره شدم. فریاد زدم:
-نخیر..نگران نباش..با سوگلی دانشگاهتون بد حرف نزدم. حالیم بود که طوری حرف بزنم که به تریج قباشون برنخوره. شما نگران نباش.
رفیع اخمهایش را درهم کشید.گفت:
-چت شده باز تو؟ باز که شروع کردی صنم..کی می خوای دست از این بچه بازی هات برداری؟
-باشه آقا..من دست از بچه بازی هام برمیدارم.اما شما هم فراموش نکنی که وقتی میری سرقرار، پیراهن پیشکشی سبزت رو بپوشی و بری دیدن مرجان خانومت. بوس عزیزم!! البته بهش توضیح بده که پیراهن رو از توی زباله ها بیرون کشیدی که مبادا از بوی بدش ناراحت بشه..اصلا می خوای یه شیشه عطر روی خودت خالی کن که یه وقت مشام این زنیکه ی عوضی بیشعور، آزرده نشه از بوی گند زباله..کاش یه عطرم برات میذاشت تا همه چی تکمیل بشه. سفارش کن برای دفعه ی بعد حتما عطر مورد علاقه خودشم برات بذاره.
تمام وجودم داشت می لرزید. گفتن این حرفهای خصمانه تمام توانم را داشت تحلیل می برد. داشتم از پا می افتادم. سابقه نداشت که اینطوری سررفیع داد بکشم و اینطوری حرف بزنم. داشتم خفه می شدم. گوشی روی میز لرزید تکان خورد. اسم مرجان روی نوار دیجیتالی راه میرفت. عصبی گفتم:
-بفرمایید جواب بدین..لابد می خوان رنگ بقیه ی لباساتونم ست کنن.
رفیع هم عصبانی شده بود. گفت:
-اصلا معلوم هست چی داری میگی تو؟ این حرفهای بی ربط چیه داری می زنی ؟
-بفرمایید تلفن سوگلی تونو جواب بدین تا بعد. زشته دختر معصوم منتظر بمونه.
رفیع با عصبانیت گفت:
-خودت جواب بده. معلوم نیست چی داره توی اون سرت می گذره. آخرش یا منو دیوونه می کنی یا خودتو..
از اتاق بیرون رفت. بی اراده گوشی را جواب دادم. صدای شاد و سرمست مرجان داشت مرا می کشت. می خواست نتیجه ی نبرد نابرابرش با من را ببیند؟ به سختی جان کندم و گفتم:
-بله؟
خندید و گفت:
-الهی بمیرم..حتما پیش خودت هزار تا فکر کردی..من شرمنده..معذرت می خوام صنم جون.
صدایم سخت بود..اما با تمام توانم بی تفاوت بود. گفتم:
-در مورد چی حرف می زنی مرجان؟
-گفت:
همین پیامی که الان اومد برای گوشی استاد. بخدا شرمنده ام. داشتم پیام رو برای کسی می فرستادم.. اشتباهی اومد برای استاد. خوشحالم که خودت گوشی رو برداشتی. اگه استاد برمیداشت از خجالت آب می شدم. البته خودم فردا براشون توضیح میدم..اما خوب شد که تو خودت گوشی گرفتی تا برات توضیح بودم.
گفتم:
-بازم متوجه نمیشم..
-یعنی تو پیامو توی گوشی استاد نخوندی؟
-نه..دلیلی نداره. من به گوشی ایشون چیکار دارم؟
خندید.گفت:
-آخه خیلی از خانوما مدام گوشی شوهرشونو چک می کنن ببینن چی توش دارن و ندارن. کی زنگ می زنه.. کی اس ام اس میده..خلاصه همه جوره شوهره رو می پان که خطا نکنه..
دوباره خندید. گفتم:
-من از این عادتا ندارم عزیزم..پیامتم ندیدم. اگه کاری نداری من به کارام برسم.سرم حسابی شلوغه.
صدای خنده اش توی گوشم بود که قطع کردم. پیام دادنش..زنگ زدنش برای رفع و رجوع کردن اشتباه ارسال پیامش..همه و همه به شدت ساختگی و نفرت انگیز به نظر می رسید. این دخترک احمق داشت با زندگی ام بازی می کرد. با اعصابم بازی می کرد..با روانم بازی می کرد..باید چکار می کردم؟ باید به چه چاره ای پناه می بردم؟ چه راهی را باید پیش رو می گرفتم؟ آصف برای این فاجعه چه توصیه ای داشت؟
سرم را توی دستهایم گرفتم و تعجب کردم که چرا مدتهاست اشک نریخته ام؟چرا مدتهاست احساس زبونی و وادادگی نمی کنم..حس الانم خشم بود. مطلقا خشم بود..نه زبونی و درماندگی..
اما اگر رفیع می خواست جاخالی بدهد و مرجان را برای همیشه از محدوده ی زندگی مان حذف نکند، من به تنهایی نمی توانستم کاری بکنم.


سرسنگین بودیم. حرف می زدیم..اما رنجش آشکاری بینمان بود. حرفهامان خیلی رسمی بود، (شام حاضره.. دستت درد نکنه.. میرم بخوابم). خودم را کاملا محق می دانستم. رفیع باید برای برطرف کردن این رنجش پیشقدم می شد. حتی در تصورم هم نمی گنجید که برای حماقتهای عمدی مرجان، پیشقدم شوم و با رفیع گرم بگیرم. عید داشت می آمدو من دوباره درگیر مرجان شده بودم. نباید می گذاشتم که ازن دخترک بدپیله، شادی برنامه ریزی شده ام را خراب کند.
دودوتا چهارتا کردم که بنشینم جدی با رفیع حرف بزنم و بخواهم که مرجان را برای همیشه کنار بگذارد. به هر طریقی که شده. حتی اگر شده محل کارش را عوض کند..یا حتی محل زندگی مان را ..مثلا به شهری دیگری برویم... نه شدنی نبود. میدانستم که شدنی نیست. محال بود که رفیع قبول کند. عقلانی هم نبود.
باید با لاله حرف می زدم. باید همین فردا گیرش می آورم و با او حرف می زدم.. دوتا عقل بهتر از یک عقل کار می کند.
توی تخت وول می خوردم و فکر می کردم. فکر کردم..یعنی رفیع به مرجان می گوید که من هدایایش را توی سطل زباله ریخته ام؟ یعنی می گوید؟ محال بود..محال بود..نمی گفت!
*
صبح با خداحافظی سردی از خانه بیرون رفت. همه چیز را پشت تلفن برای لاله تعریف کردم. لاله پوف غلیظی کشید و گفت:
-آخه من موندم که این جونور داره چیکار می کنه..نه .. واقعا داره چیکار می کنه..از این طرف از عصر تا شب با رامین داره توی خیابونا ول می چرخه..از اون طرف داره برای رفیع دم تکون میده..من موندم واقعا این بشر از زندگیش چی می خواد..بدتر از اون..از زندگی بقیه چی می خواد؟ دیگه کم مونده که من بزنم توی گوش رامین تا حالیش بشه که این دختره هیچ رقمه بهش نمی خوره..داره بازیش میده..داره مچلش می کنه.. دخترای این تیپی که اهل زندگی نیستن..فقط کرم دارن که آتیش بسوزونن و بقیه رو اذیت کنن.
-لاله من چیکار کنم؟ یعنی کاربدی کردم که لباسا و ترشیه رو انداختم توی آشغالی؟
خندید:
-نه بابا تو هم..خیلی هم کار خوبی کردی..من جای تو بودم..میرفتم می کوبیدم توی سر خودش و ننه ش. باور نمی کنی صنم..اونقدر ازش شکارم که اگه فرصت دست بده..موهاشو دونه دونه می کنم.. رامین احمق نشسته با مامان حرف زده بهش گفته دارم برات عروس میارم. مامان منم که دلش غش و ضعف عمومی میره برای عاقبت بخیر شدن بچه هاش..هی راه میره قربون صدقه ی عروس نیومده ش میره. فکر کن من چه حالی میشم وقتی قربون صدقه رفتنای مامانمو و لبخندهای مکش مرگ مای رامین رو می بینم.
لاله از من بدتر بود.نمی شد روی حرفهایش حساب کرد.مانده بودم دو روز مانده به عید،چرا باید بزرگترین مشکل من درگیری با مرجان می بود؟چرا؟



*


عصر که رفیع برگشت مشغول ترجمه بودم. کار دانشجویی که لاله برایم هماهنگ کرده بود. چندتا از ایمیلهای بهرام هم با متنی در مورد شیمی رسیده بود.هنوز کار رسمی ام شروع نشده بود، پس ترجمه های متفرقه ایرادی نداشت.
سلام بی تفاوتی کرد. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. من هم خودم را زدم به بی تفاوتی.انگار نه خانی آمده نه خانی رفته. وقتی چای همیشگی اش را جلویش گذاشتم. گفت:
-برای خرید میوه کی بریم صنم؟ دو سه روز دیگه عیده.دیر نشه.
با ماسک بی تفاوتی ام گفتم:
-نه چرا دیر بشه. مگه چندتا مهمون داریم. سروتهش ده نفر هم نمیشن. همون روز عید هم که خرید کنیم اتفاقی نمیفته.
خیره نگاهم کرد. تعجب ته نگاهش داشت قلقلکم می داد برای یک خنده ی پرصدا. کی تا حالا من از این عادتها داشتم که میوه ام را روز عید بخرم؟ همیشه تمام لوازم و مقدمات پذیرایی از چندروز قبل تر فراهم بود. خیرگی نگاهش را ندیده گرفتم و برگشتم سر ترجمه ام. برگشت سمت من. روی مبل روبرویش نشسته بودم و ورقه هایم روی میز پخش بود. گفت:
-پاشو حاضر شو..من چایی مو بخورم بریم خرید. می خوای بخوریم به شلوغی شب عید؟ اونوقت میوه ی خوب گیرمون نمیاد ها.
توی ذهنم حتی رنگ شال نخی ام را با مانتوی ضخیمم ست کرده بودم. اما به رویم نیاوردم. بی تفاوت گفتم:
-پیدا میشه.نگران نباش.
وقتی دوباره اصرار کرد، با طیب خاطر بلند شدم و لباس بیرون پوشیدم. پشت سرم آمد. کناری ایستاده بودم و دکمه های مانتو را می بستم. لباسش را برداشت و از کنارم رد شد. وقتی رد می شد دستی که کت و شلوارش را حمل می کرد خورد توی سینه ام. نفسم برای لحظه ای بند آمد. درد توی تمام جانم منتشر شد. دستم را روی سینه ام گذاشتم و توی خودم مچاله شدم.انگار متوجه شد. برگشت و آمد سمتم. دستم را از توی سینه بیرون کشید و پرسید:
-چی شد؟ مال خوردن من به تو بود؟ اینقدر درد داشت؟
جوابی ندادم
گفت:
-از کی تا حالا اینقدر نازک نارنجی شدی تو؟ حالا واقعا درد داشت؟ ببینم..بذار ببینمت. دقیقا کجات درد گرفت.
دستش را روی تنم کشید. آخ بلندی از گلویم خارج شد. خیره نگاهم کرد:
-صنم؟ دردت هنوز خوب نشده؟ مگه نگفتی آزمایشات موردی نداشته و پاک بوده؟ اصطلاحش همین بود دیگه؟ پاک؟ نبود مگه؟
ابروهایم از درد توی هم گره خورده بود و وسط پیشانی ام اخم نقش بسته بود. به زور جواب دادم:
-اون نیست. این درد تازه شروع شده. مدتیه. دکتر میگه تغییرات هورمونیه. گاهی زیاده گاهی کم. ویتامین E می خورم براش تا بهتر بشم. البته امیدوارم. قبلا بهت در این مورد گفته بودم که!
رفیع دستهایش را دور بازویم انداخت. مرا به عقب برد و توی صورتم خیره شد.گفت:
-صنم یک دکتر خوب پیدا کن. این همه هم فکر و خیال بیخود نریز توی اون سر ِ دنبال دردسرت. خب؟
توی نگاهش خیمه زدم. چندثانیه خیره اش ماندم و وقتی پیشانی ام را بوسید، حس کردم نگرانم شده بود. شاید هم من اشتباه می کردم و رفیع مثل همیشه یک زن بی نقص و کامل را می خواست و توصیه اش برای درمان هم ناشی از ناقص و بیمار باقی نماندن من است نه چیز دیگری.


هفت عصر بود.میوه هامان را خریدیم. مدام توی دلم ترس بود که مبادا مرجان و مادرش بخواهند برای عید دیدنی سرم خراب شوند. هنوز با رفیع در مورد مسافرت دونفره حرف نزده بودم. هنور وقت نشده بود که طوری حرفهایم را بچینم که مطمئن باشم به پیشنهادم جواب منفی نمی دهد. هنوز مانده بود تا من رفیع را برای خود خودم داشته باشم. رفیعی بدون حاشیه هایی از جنس مرجان که بدتر از هر کنه ی مزاحمی، نیش فرو کرده بودند توی جراحت دل من. میوه ها را توی کیسه های مختلف توی دستهامان گرفته بودیم. توی شلوغی و ازدحام مردم توی خیابانهای دم عید، دیدن پیچ و تاب خوردن رفیع برایم عجیب آمد. جایی را پیدا کرد و ایستاد. کیسه های توی دستش را پایین گذاشت و گوشی اش را از توی جیبش بیرون آورد. نگرانی توی چهره اش موج می زد. نزدیک شدم. صدایش را شنیدم: -کجا؟ الان کجایی شما؟
-...
-خونه؟ تنهایین؟ کسی نیست کمک کنه؟ همسایه ای.. فامیلی؟..
-..
-من..آخه... ببینید...
-...
-گریه نکنید لطفا..باید آرامشوتونو حفظ کنید. آرامش شمابهترین کمکیه که می تونید بکنید. گریه نکنید.
-...
دستپاچه به من نگاه کرد. ته نگاهش مشوش بود. دلم داشت زیر و رو می شد. یعنی چه کسی پشت تلفن بود؟ نکند مامان؟ عمه منیر؟ لاله؟ خدای من..کی بود پشت این گوشی لعنتی؟
با نگاه نگرانم توی صورتم رفیع را کاویدم. منتظر بودم حرف بزند.اما چیزی نمی گفت. منتظر بودم خبر بد را بدهد تا همینجا کیسه ها رو روی زمین بیندازم و سربگذارم به گریه کردن. چرا حرف نمی زد؟ بالاخره آنقدر حرف نزد تا دوباره مجبور شد گوشی را جواب بدهد:
-ببینم چی میشه. آدرس رو بفرستین. سعی ام رو می کنم.
-...
-بله..نگران نباشین..
نالیدم:
-رفیع کی بود؟ برای مامانم اتفاقی افتاده؟ کی بهت زنگ زد؟
اشک توی چشمخانه ام جوشید. رفیع پوف کشید و گفت:
-نه نگران مامانت نباش. تلفن از طرف اون نبود..مامانت خوبه..
-پس کی؟ عمه م ؟
کلافه گفت:
-نه عزیزم..اصلا ربطی به تو نداره. راستش..راستش برای مادر خانوم میثاق مشکلی پیش اومده. انگار دست تنهاست. از من کمک خواسته..
خشم و خون و خروش با هم هجوم آورد به مغزم. پوزخند غلیظی زدم.گفتم:
-یعنی توی این شهر دردندشت یه فامیل و همسایه نداره که به تو زنگ می زنه کمک می خواد؟
-نمی دونم..ظاهرا همسایه هاشون رفتن مسافرت نوروزی..فامیل هم دم دست ندارن. یعنی اینطوری به نظر میاد. مادرش انگار دچار حالتی شبیه سکته شده. گفت به آژانش زنگ زده اما توی شلوغی شب عید ماشین گیر نمیاد. از من کمک خواست که برسونمش تا بیمارستان یا درمانگاهی ..جایی.از نظر تو که ایرادی نداره صنم؟ کمک کردن به یک آدم محتاج وظیفه است و رد کردن دست نیاز دیگران واقعا نابخشودنیه. مشکلی که نداری تو؟
با فلسفه ای که در مورد کمک به همنوع برایم بافته بود مگر می شد مخالف بود؟ مگر می شد ایرادی توی کار آورد؟ مگر می شد چیزی گفت؟ اخم هایم را توی هم کشیدم و گفتم:
-میوه ها رو بردار از روی زمین.الان مردم پا میزنن له میکنن شون.
تا به ماشین برسیم و میوه ها را توی صندوق بگذاریم حرفی بینمان رد و بدل نشد. چندباری رفیع سعی کرد سر حرف را در مورد مسایل پیش پا افتاده باز کند..اما با برگرداندن رویم به سمت خیابان..میلش را سرکوب کردم.
مرا دم در خانه پیاده کرد و حتی نپرسید مایل هستم همراهی اش کنم یا نه.سریع گاز داد و رفت. این کارش حسابی حرصم را درآورد.میوه ها را تا توی خانه کشیدم و بردم. تا دست و بالم باز شد به لاله زنگ زدم.موضوع را تعریف کردم. لاله گفت:
-رامین از صبح تا حالا بیرونه.ندیدمش. گفت میره با این دختره خرید.نمی دونم چی می خواست بخره. خودش یا این دختره. صنم موضوع مشکوکه. اگه رامین با مرجان باشه.پس چرا به رفیع زنگ زد که مادرشو ببره دکتر؟ حتی اگه رامین ازش جدا شده باشه خب طبیعی تره که به رامین زنگ بزنه و از بین راه بکشوندش خونه..نه شوهر تورو..! تو مطمئنی که گفت مادر مرجان؟
-اره بابا مطمئنم..
گفتم مطمئنم اما باز ته دلم نگرانی موج زد. ترسیدم مبادا برای کسی اتفاقی افتاده باشد و رفیع خواسته باشد من فعلا بی خبر بمانم.نگرانی مثل موج تهوع ته دلم بالاو پایین می شد. هرچه سعی می کردم فکرم را از موضوع منحرف کنم نمی شد. تصور اینکه مامان یا عمه..خدایا..چرا به بهرام فکر نکرده بودم؟ بهرام هرچه بود را به من می گفت. باید با بهرام تماس می گرفتم. سریع شماره اش را گرفتم. سلام گرم و صمیمی اش خیالم را کمی راحت کرد.اما ممکن بود این هم بازی باشد. پرسیدم:
-بهرام مامانم و عمه منیر خوبن؟
-زنگ زدی حال منو بپرسی یا حال مامان جان و عمه جانتو؟ خب زنگ بزن از خودشون بپرس دختردایی.
-خواستم از تو بپرسم..خوبن؟ یک آن نگرانشون شدم. جون من ..خوبن؟
خنده ی گرم بهرام گوشم را پر کرد. صدای عمه منیر را که توی گوشی شنیدم خیالم راحت تر شد. عمه گفت که خوب است و مامان را هم همین امروز ظهر دیده.
تماس را جمع و جور کردم و با تردید به مامان زنگ زدم. وقتی صدای مامان را سرحال و سالم شنیدم خدا را با تمام وجودم شکر کردم. حالا باید می نشستم و دیگ غصه ی مرجان و کار احمقانه اش را توی سینه ام بار می گذاشتم. این دخترک خودنما و خانه خراب کن دیگر داشت حسابی پایش را از گلیمش دراز تر می کرد.
سفره ی هفت سینم را دوباره چک کردم.میوه ها را توی سبدی بزرگ ریختم و توی تراس بردم تا سرمای هوای تراس همچنان شاداب وتازه نگهشان دارد. شام را کشیدم و منتظر شدم..اما از رفیع خبری نشد. اصلا دوست نداشتم گوشی اش را بگیرم و بپرسم ببینم کجاست و چه می کند. نمی خواستم که مرجان احمق از دیدن دست و پا زدن من دنبال شوهرم احساس غرور و لذت بکند. شاید امشب شب سرنوشت من و رفیع بود. شاید امشب باید تکلیف همه چیز روشن می شد. توی ذهنم هی به رفیع پنچ دقیقه پنچ دقیقه زمان می دادم تا خودش را به خانه برساند. تا از راه برسد و توضیح دهد. اما هر پنچ دقیقه ای که می گذشت امتیازهای رفیع و فرصتهایش می سوخت و چنته ی رفیع خالی تر می شد. خشم مثل هیولای چندسر تمام زاویه های روح و روانم را مسخّر می کرد و دیگر قادر نبودم حتی یک ذره به رفیع یا حتی مادر سکته کرده ی مرجان حق بدهم. شامم را توی تنهایی و سکوت خوردم.ظرفها را شستم. باقی مانده ی غذا را توی ظرف در دار ریختم و داخل یخچال گذاشتم. کتابی دستم گرفتم و توی تختم خزیدم. امشب حال و حوصله ی ترجمه نداشتم. حتی حال و حوصله ی دیدن توصیه های تلویزیونی برای جلوگیری از خطرات چهارشنبه سوری را هم نداشتم. آخرین روزهای سال بود و من داشتم توی تنهایی خودم،توی تختم، غصه ی دختری را می خوردم که قصد کرده بود روزهای آخر سال مرا به زهر تبدیل کند. باید راهی پیدا می کردم. باید راهی پیدا می کردم.اما خشم چنان راه فکر و اندیشه ام را بسته بود و مسدود کرده بود که پیدا کردن راه حل ،برایم، مثل دیدن مورچه ی سیاه روی سنگ سیاه شده بود.
چشم هایم داشت گرم می شد.نفهمیدم کی کتاب را روی پاتختی گذاشتم و خوابیدم. حتی وقتی چشم هایم را می بستم یادم بود که رفیع هنوز نیامده و من روی تخت تنها هستم. از گوشه چشمم ساعت دوازده و نیم شب را دیدم . خوابیدم.


با حرکت دستهای رفیع روی تنم هشیار شدم.بوی افتر شیوش زیر بینی ام منتشر شده بود. نیمه شب مرا داشت از خواب بیدار می کرد که چه؟ ناخودآگاه صدایش زدم:
-رفیع؟
-جان...جان...
(جان)ی که نزدیک صورتم گفت هشیار ترم کرد. ناگهان غروب را یادم افتاد.مرجان را و کاری که کرده بود.(جان) ی که می گفت توی سرم هی تبدیل به (مرجان) می شد و تکرار می شد.انگار رفیع آونگ ساعت شده بود و با هر (جان) گفتنش، داشت (مرجان..مرجان) فریاد می زد توی سرم. دستش را پس زدم و عقب کشیدم. رفیع اما خیال پسروی نداشت. مدام بیخ گوشم می گفت:
-جان..جان..عزیزم..جان..
تهوع داشت از دیواره ی گلویم بالا می آمد.حس کردم الان است که روی تخت و روی رفیع بالا بیاورم. سعی کردم خودم را از چنبره ی دستانش بیرون بکشم.اما نشد. رفیع قدرتمند و قوی هرکار که خواست کرد و من نتوانستم از روی آن تخت لعنتی فرار کنم.
حرکت دستهایش، زمزمه های پر هیجانش، نفس های بریده بریده اش، حالم را بد می کرد. حالم را بد می کرد. از این همه ، منزجر بودم. منزجر بودم. تمام مدت فکر می کردم دارد مرا (مرجان) می بینید و با (جان..جان) گفتنهایش، بجای (صنم) ، با تجسم (مرجان) خوش است. مرجانی که تمام نیمه شبش را از او گرفت و اینطور خراب و ویران به منش تحویلش داد.
وقتی بلند شد و رفت..با حرص سرجایم نشستم. توی نور شبخواب ، ساعت دیواری را دیدم. چهار و نیم صبح بود. یعنی الان از راه رسیده بود؟ یعنی الان به خانه آمده بود؟ تا الان کجا بود؟ با چه کسی بود؟ میل و خواهش بودن با چه کسی را اینطوری توی تخت من با خودش آورده بود؟ مرا بجای چه کسی اینطوری ناغافل خواسته بود؟ اینطوری بی پروا و بی برنامه؟ اینطوری نیمه شب..نه..نزدیک صبح و اینقدر پرحرارت و هیجان؟
داشتم دیوانه می شدم. داشتم دیوانه می شدم. منتظر آمدنش نشدم. قبل از اینکه بیاید..توی حمام خزیدم و مثل دیوانه ها موهایم را تنم را..تمام زاویه های جسمم را هی با شامپو و صابون شستم. هی با دستهای بی پوشش و لخت و بدون دستکش مواد شوینده را روی تنم مالیدم و گفتم: به درک که هربلایی می خواهد سر دستهای بیمارم بیاید.به درک که باز شیارهای خونین و عمیق روی دستهایم برویند و اشکم را در بیاوردند.هی خودم را سابیدم و سابیدم. باید این ردپای خواسته شدن فریبکارانه رو از روی تنم پاک می کردم. باید این خواسته شدن بجای دیگری را از جسمم تطهیر می کردم. رفیع و مرجان همین لحظه تمام شدند .قسم خوردم که حتی یک لحظه ی دیگر هم با این دو موجود خودخواه احمق فکر نکنم.حتی یک لحظه به رذالتی که پشت کارهای مرجان خوابیده و حماقتی که مدام پشت توجیهات رفیع می بینم اهمیت ندهم. تصمیم گرفتم تا سپیده سرزد ، برای خودم زندگی کنم. فقط برای خودم. بی رفیع یا هر موجود زنده ی دیگری.
توی اتاق که برگشتم خوابیده بود. بهتر! بالش و پتوی همیشگی رفیع را برداشتم به کاناپه ی توی هال پناه آوردم. نخوابیدم. نشد که بخوابم. از این تعرض ظالمانه حالم بد بود. از اینکه این وقت شب..اینطوری مورد هجوم غریزه قرار گرفته بودم داشتم دیوانه می شدم. آن هم نیمه شبی بعد از بودن با مرجان. بعد از غیب زدن برای با مرجان بودن. مرجان..مرجان..مرجان..خدا لعنتت کند مرجان.
چشم که باز کردم هوا حسابی روشن بود.بلند شدم روی مبل نیم خیز شدم.ساعت دیوار روبرویی هشت و نیم را نشان می داد. همه چیز خوب بخاطرم بود. یعنی رفته بود؟ یا هنوز توی تخت بود؟ مدتی بی حرکت روی مبل ماندم. فایده ای نداشت. تا بلند نمی شدم نمی شد بفهمم رفته یا نه. روی نوک پا تا در اتاق خواب رفتم. تخت خالی بود. نامرتب و خالی. لباسهایم روی زمین افتاده بود. حرکات پرهیجان و غریب دیشبش را به یاد آوردم. تنفر موج شد و تمام دل و روده ام را در هم پیچید. سریع خودم را به توالت رساندم و به شدت عق زدم. لعنتی. زرداب بدی از ته گلویم بیرون می آمد.زیر لب چندتا فحش به مرجان و مادرش دادم.
توی آشپزخانه سرک کشیدم. صبحانه خورده بود و رفته بود. حتی صدایم نزده بود. روی میز یادداشت گذاشته بود:
(دیشب اذیتت کردم عزیزم؟ شرمنده ام. میام با هم حرف می زنیم.منتظرم باش.)
(منتظر باش) ش انگار نشانه ی روشنی برای من بود.نشانه ای حاکی از اینکه هرگز نباید منتظرش بمانم. که هرگز نباید به او فرصت بدهم تا دوباره و دوباره با توجیهات آقا بالاسری و رئیش مآبانه اش، مرا مجاب کند. یادداشتش انگار داشت به وضوح راه مرا روشن می کرد. تکلیف مرا روشن می کرد. ظرفهای روی میز را جمع کردم. بدون دستکش با اسکاچ ِ غرق کف و ریکا افتادم به جان لیوان و چاقوی کره خوری و ظرف عسل و پنیر.بی دلیل ظرفهای کوچک را سابیدم. می خواستم همین الان از توی دستهایم خون بیرون بزند. از حرص رفیع و مرجان، داشتم خودم را تنبیه می کردم. تمام توصیه ها و راهکارهای دکتر آصف از توی ذهنم پریده بود. حالا توی این روزهای شلوغ آخر سال از کجا پیدایش می کردم تا برایم موعظه کند و بخواهد که افسار زندگی ام را خودم به دست بگیرم؟ اصلا کدام افسار؟ افساری که همیشه دست رفیع بود و مرا مدام به این طرف و آن طرف تاب می داد؟ که مرا به هرجا می خواست می کشاند؟ می کشاند و تحقیر می کرد؟ سرزنش می کرد و حالی ام می کرد که زنی منفعل و بی دست و پا هستم؟
ظرفها را توی آبچکان گذاشتم و سریع ، قبل از اینکه هر چیز دیگری مانع تصمیم شود، ساکی را که برای سفر دونفره ام با لاله آماده گذاشته بودم، از لباسهایم پر کردم. دفترچه بیمه، دفترچه حساب پس انداز،کیف لوازم آرایش، مسواک،چندتا کتاب، چند رفرنس ، دیکشنری ادونس و کارهای ترجمه ام با بهرام، چندتا شال رنگی و نخی، دوتا مانتوی معمولی، حتی مانتوی قرمزی که تازه خریده بودم،همه را توی ساک چپاندم. چشمم افتاد به عکس دونفره مان روی کنسول. برداشتمش توی ساک روی لباسها گذاشتم. دوباره از ساک خارجش کردم. چه غلطها ! زنی که دارد برای قهر می رود چه دلیلی دارد که عکس دونفره با شوهرش را با خودش بردارد؟ شاید این قهر به آشتی ختم نشد.شاید برای همیشه بود. عکس رو به پشت برگرداندم و زیپ ساک را کشیدم. من داشتم می رفتم و میدان را برای مرجان خالی می کردم. ته دلم ذره ای به بودن رفیع و مرجان با هم، اهمیت نمی دادم. رفتن حس رهایی داشت. مثل برداشته شدن یک بار سنگین از روی دوشم. بس بود تا حالا هرچه بار رفیع را روی شانه هایم تحمل کرده بودم. هرچه سنگینی سایه ی سرزنشگرش را روی رندگی ام کشیده بودم. از همین لحظه دیگر من مال خودم بودم. مال خودم به تنهایی.
برای ادامه ی کارم با موسسه ی انتشارات هم بعدتر ، به صورت جدی فکر می کردم. هیچ چیزی نبود که بتواند مرا یک دقیقه، حتی یک دقیقه توی این خانه پایبند کند. هرچه بود نیمه شب دیشب، نزدیک صبح، تمام شد و رفت پی کارش.
گوشی ام را خاموش کردم و از سرخیابان یک دربست تا ترمینال گرفتم. ده صبح سوار اتوبوس بین شهری شدم. کتابی که توی کیفم بود بیرون کشیدم . حتی لحظه ای از خواندنش دست برنداشتم. نمی خواستم فکرم حتی یک ثانیه ی کوتاه از آنچه به سرم آمده بود پر شود.


مامان گرم در آغوشم کشید. هرچند توی چشم هایش تعجب و نگرانی را بخوبی می شد دید،اما چیزی نگفت. سریع چای داغ جلویم گذاشت و گفت:
-برنج و لوبیا چشم بلبلی که دوست داری؟ از ظهر مونده. اگه غذای مونده نمی خوری برات یه چیزی سرهم کنم مادر..
خندیدم. غذای مانده را رفیع دوست نداشت، نه من. گفتم:
-می خورم مامان.تو زهر هلاهل بده به من. می خورم.
-دور از جونت مادر. این چه حرفیه می زنی.
وقتی داشتم قاشق را توی دهانم می گذاشتم، مامان روی صندلی روبرویی ام نشست.بالاخره طاقتش تمام شد و گفت:
-تنها اومدی صنم..! مگه قرار نبود با دوستت بیای؟ هان؟
نگاهش کردم. لقمه را آرام تر جویدم تا پاسخم را توی ذهنم آماده کنم.اما هرچه زور زدم چیزی به ذهنم نرسید. کاش مامان سوال نمی کرد. کاش هیچ کس سوالی نکند.کاش همینطور بمانم. بدون اینکه ناچار باشم به کسی جواب پس بدهم. سرسری جواب دادم:
-خب حالا که تنها اومدم. نکنه تنها باشم راهم نمیدی؟ آره؟ برم با یکی بیام که جواز ورود داشته باشم؟
مامان خیره نگاهم کرد:
-بسم الله. نمیشه دو کلام باهات حرف زد دختر. درسته آدمو قورت میدی.


کنار تشک مامان تشک انداختم و سعی کردم بخوابم. به فکرم امر کرده بودم که هیچ جایی نپرد. مشغول هیچ کسی نشود. سراغ هیچ کسی را نگیرد. اما مامان دست بردار نبود:
-با رفیع چطوری مادر؟ بگو بخند می کنین یا صُم ٌ بُکم میشینن همو نگاه می کنین؟ گردش و تفریح میرین؟ دوستت چیکار می کنه؟ گفتم میاریش با خودت، عمه ت می بیندش، برای بهرام یه دستی بالا بزنیم. چرا نیومد؟ یعنی داره طاقچه بالا میذاره برای بهرامم؟ والله بهرام به این دسته گلی. از خداشم باشه. راست و حسینی شم بخوای در نظر بگیری بهرام خیلی هم از این دختره سرتره. حالا چرا ناز و پیاز می کنه معلوم نیست.
-وای مامان...بیچاره لاله کی ناز و پیاز کرد؟ اون اصلا نمیدونه من اومدم اینجا. من بی خبر از لاله اومدم. اونم بعدا میاد.
اصلا به این (بعدا) مطمئن نبودم.اما همینطوری چیزی گفتم. مامان گفت:
-چطور بی خبر؟ چیزی شده صنم؟ نکنه با رفیع حرفت شده؟ آره؟
آسودگی و فراغتی ساختگی توی صدایم ریختم و گفتم:
-نه بابا کدوم حرف؟ آقا رو فرستادن ماموریت. منم دیدم حوصله م نمی کشه سال تحویلی رو تنها توی خونه بمونم زد به سرم اومدم اینجا. نتونستم صبر کنم که لاله هم کاراشو بکنه باهام بیاد. گفتم بعدا بهش میگم خودش پاشه بیاد.
مامان مشکوک نگاهم کرد. گفت:
-پاشو اون برقو خاموش کن ، بخوابیم.
*
فکر کردم گوشی ام را روشن نمی کنم. روشن نمی کنم.روشن نمی کنم
*
مامان صبح زود بیرون رفته بود. می دانستم برای گرفتن حلیم رفته که من عاشقش هستم. همیشه صبحها برایمان حلیم می گرفت. هنوز هفت نشده بود که برگشت. صدای تلفن توی فضای خانه پیچید. مامان سریع پرید و گوشی را برداشت. تر و فرزی اش لبخند به لبم نشاند با (آره، نه، باشه، حتما،نه،باشه ، خب )سر و ته تلفن را هم آورد. متوجه شدم که نمی خواست من چیزی از حرفهایش بفهمم.حتی نخواستم فکر کنم چه کسی ممکن است پشت خط باشد.رفیع..بهرام..عمه منیر..لاله!
اصلا مهم نبود. من آمده بودم به مغزم استراحت بدهم. آمده بودم مغزم را تعطیل کنم و بنشینم نفس بکشم.
بعد از صبحانه مامان توی آشپزخانه رفت. صدای تلفن دوباره بلند شد. خودم را به نشنیدن زدم. مامان داد زد:
-برش دار صنم. سوخت!
اهمیتی ندادم. مامان بیرون آمد. اما تلفن قطع شده بود. چپ چپ نگاهم کرد و باز توی آشپزخانه اش رفت. ده دقیقه بعد دوباره صدای تلفن بلند شد. دست بردار نبود. پشت سرهم زنگ می خورد. مامان با صدای بلند گفت:
-برش دار دختر. شاید شوهرت باشه. از دیروز تا حالا بیست بار زنگ زده. بر دار گوشی رو.
بی هوا گفتم:
-بذار زنگ بزنه.
مامان بیرون آمد :
-قهری که باش. دلخوری که باش. هرچی هستی باش.اما گوشی رو بردار. دو کلام بگو سالم رسیدی تا خیالش راحت بشه. از دیروز تا حالا کشت خودشو.
رفتم توی جلد زنی که از ماموریت رفتن دم عید همسرش دلخور است. نقشم را حسابی باور کرده بودم.گفتم:
-مردی که دم عیدی کارش براش مهم تر از زنشه..بذار پشت تلفن بمونه.
مامان سری به تاسف تکان داد و گفت:
-من که آخرش نفهمیدم شما ها چطوری زندگی تونو اداره می کنید. نوبره والله.
تلفن دوباره زنگ خورد.خواستم سیم را بکشم.امااز تصور اینکه دیگران زنگ بزنندو از بی جواب ماندن تماسهاشان نگران مامان بشوند و بخواهند سرازیر شوند به اینجا،از تصمیمم پشیمان شدم.تازه داشتم فکر می کردم با دیدن بهرام و عمه منیر چه توضیحی باید بدهم؟ آن هم با وجود خبری که پیش پیش، از آمدن من و لاله از طریق مامان به عمه منتقل شده بود.
مامان گفت:
-بهرام قبل از ناهار میاد که من و عمه تو ببره سرخاک.. ! میای دیگه.
-وای..آره میام. چرا نیام؟
-گفتم شاید نخوای کسی بدونه اینجایی.
مامان داشت باز تا ته ِ ته روحم را می کاوید. نگرانی ام را از جواب دادن به این و آن فهمیده بود. اما نمی شد که جلویش را گرفت. بالاخره که چه؟ نمی شد که خودم را توی پستو پنهان کنم. فکر کردم بالاخره یک جوابی به دیگران می دهم. مثل همینی که به مامان گفتم. ماموریت دم عید رفیع ! بد هم نبود. چه کسی می خواست سوال کند که مدرس دانشگاه چه ماموریتی می توانست برود؟ آن هم دم عید..؟ مهم نبود..فکری برایش می کردم. احساس قدرت می کردم. می توانستم جوابی برای این موضوع پیدا کنم.


بهرام از دم در صدایش را توی حیاط انداخت:
-زن دایی جان سریع تر لطفا. زود بریم برگردیم تا به این ترق تروق های چهارشنبه سوری نخوردیم.
دیس حلوایی که مامان پخته بود را دستم گرفته بودم و بیرون آمدم. توی صورت بهرام خندیدم و گفتم:
-اُغُر بخیر پسرعمه. خوبی؟
بهرام محتاط و آرام جواب سلامم را داد. گفت:
-رسیدن بخیر..کی اومدی؟ چه بی خبر؟
مامان بیرون آمد و من ده دقیقه ای توی آغوش عمه منیر جلوی در ماشین اشک می ریختم. عمه سر و صورتم را نوازش می کرد و مرا می بوسید. تمام دغدغه ها این چندروزه ام پر کشید و رفت هوا.
من و مامان پشت نشسته بودیم. بهرام آینه ی وسط را تنظیم کرد. تصویر من از توی آینه گم شد. دیگر خودم را نمی دیدم. عمه گفت:
-تنها اومدی عمه؟
اوه..شروع شده بود. داشتم جوابهایم را توی ذهنم می چیدم. گفتم:
-آره عمه..تنهام. رفیع ماموریت رفت. دیدم حال ندارم سال تحویلی تنها توی خونه بمونم ، پاشدم اومدم.
بهرام گفت:
-ماموریت؟..کجا؟؟
نفهمیدم از کجای ذهنم این جواب بیرون پرید:
-با راهیان نور دانشگاه رفتن بازدید از مناطق جنگی!
از دروغ شاخداری که گفتم، ته دهنم گس شد. فکر کردم الان همه فهمیده اند اینقدر آشکار و ناشیانه دروغ گفته ام. مخصوصا که مامان برگشت به طرفم و نگاهم کرد..اما چیزی نگفت.
صدای بهرام ذهن مشوشم را به خود آورد:
-منظور مامان خودت و همسر گرامیت نبود دختردایی. مثل اینکه قرار بود تو با کسی بیای. یادت رفته؟ چی بود اسمش؟ بوی گل سوسن و یاسمن آید؟؟اسمش چی بود؟ اون دوستت..
مامان و عمه خندیدند. از صدای خنده شان من هم خندیدم. گفتم:
-عجله نکن..بوی گل سوسن و یاسمنت هم میاد بالاخره. بعدش ببینم اونموقع جرات داری اسم دختر مردمو جعل کنی یا نه؟
گفت:
-به من چه ربطی داره. برای رفع دل نگرانی عمه جانتون سوال کردم. آخه از چندروز قبل پدر منو درآورده که خونه رو براش دسته گل کنم که مهمون غریبه و رودربایستی دار داره.
گفتم:
-تو که راست میگی. توی دلتم اصلا چلچراغ نبستن برای بوی گل سوسن و یاسمن..
مامان و عمه خندیدند. عمه منیر گفت:
-توکل به خدا مادر..یه سیب تا از بالا بیفته روی زمین..هزار تا چرخ می خوره. توکل به خود خدا.
*
سرخاک بابا گریه نکردم. بغض هم نکردم. اما دلم عجیب تنگ بود. تنگ بود. یکروز کامل از خانه ام جدا نشده بودم اما، به شدت دلتنگ اتاق کارم..تختم..آشپزخانه ام و سرامیک های کف خانه ام بودم. دلم می خواست همین الان برگردم..پیشبندم را بببندم و یک سبزی پلو ماهی خوشمزه برای شب چهارشنبه سوری بپزم. مهم نبود که بعدش رفیع سریع برود بگیرد بخوابد، با من پای برنامه های سنتی تکراری تلویزیون ننشیند و روزهای آخرسال را با حسی مشترک همراهی ام نکند. دلم خانه ام را می خواست. کاش نیامده بودم.
مامان و عمه منیر سرخاک بابا گریه کردند .عمه منیر سرخاک شوهرش گریه کرد. من اما..خالی بودم از گریه. گریه با چشم هایم قهر کرده بود.
بهرام بعد از خواندن فاتحه بلند شد و بین قبور چرخید و ما زنها را تنها گذاشت. بعد از ساعتی دل از ساکنان خاموش قبرها کندیم و در میان ازدحام مردمی که مثل ما روزهای آخر سال به دیدار رفتگانشان آمده بودند، راهی خانه شدیم. دلم لحظه به لحظه تنگ تر می شد. دلم خانه ام را می خواست. حتی اقرار می کنم که دلم رفیع را می خواست. رفیعی که تازه داشت یاد می گرفت حس و رنگ و روح توی رفتارش بریزد اما هربار بدتر از قبل خرابکاری می کرد. خرابکاری هایی که اگر انصاف بخرج بدهم، همه اش هم تقصیر خودش نبود و مرجان پای ثابت و محکم این خرابکاری ها بود. آخ مرجان..از کجای روزگار توی زندگی من پیداشدی؟از کجا اینطور مرا و زندگی ام را بهم ریختی؟ گاهی فکر می کنم مرجان با همه بد بودنش ، با همه ی شلختگی و به هم ریختگی که توی زندگی من سرریز کرد، لااقل به یک درد خورد. باعث شد که من الان کنار خانواده ام باشم. کنار همخون های خودم. کنار خاطراتی که دلم را هنوز به نور امیدی، خوش می کرد. هرچند بینهایت بیقرار و دلتنگ خانه ی خودم باشم..
فکرهای دلگیر کننده همینطور می آمدو می رفت. متوجه نشدم کی ایستادیم. بهرام کنار خیابانی نگه داشته بود. مامان گفت:
-پیاده شیم مادر..بریم یک کم آتیش بازی ببینیم.
هوا هنوز ر وشن بود. گفتم:
-کدوم آتیش بازی مامان؟ هنوز هوا روشنه..
عمه خندید..گفت:
-روشن باشه. مگه توی هوای روشن نمیشه آتیش بازی کرد؟
همه خندیدند. پیاده شدیم. خیابانهای آشنای شهرم برایم ناآشناتر از هر غربتی شده بود. همه جا را بلد بودم اما نمی دانستم داریم کجا می رویم. با هم از درساختمانی عبور کردیم و واردش شدیم که بهرام اینطوری معرفی اش کرد:
-این هم موسسه زبان من. ظاهر و باطن.
قبل از ورود به سردرد موسسه نگاه کرده بودم.تابلوی موسسه ی زبان را دیده بودم. حدس هم زدم که باید موسسه ی بهرام باشد.اما با تمام اینها باز هم برایم تازگی و هیجان داشت. تبریکی غلیظ و صمیمی گفتم . ساختمان موسسه یک ساختمان قدیمی بود که هنوز حیاط پشتی را از قدیم به یادگار داشت. ورودی ساختمان از حیاط کوچکی که جلوی ساختمان بود می گذشت و با ده دوازده تاپله از زمین جدا می شد. در موسسه بسته بود. بهرام پله ها را بالا رفت و در را باز کرد. ما را دعوت کرد. اتاقهای زیادی دورتادور فضای داخلی را پر کرده بود . تابلوهای طلایی که روی شانه ی دیوار آویخته شده بود، شماره ی کلاسها را مشخص می کرد. نمای داخلی بازسازی شده بود.اما تمیز و زیبا به نظر میرسید. دوباره به بهرام تبریک گفتم و فوری حساب کتاب کردم ببینم اگر اینجا ماندگار شوم می توانم روی تدریس توی این موسسه حساب کنم یا نه؟ شیطان رفته بود توی جلدم. داشتم برای خودم دفتر هم انتخاب می کردم که ساعات بیکاری ام تویش استراحت کنم و عین رئیسها پا روی پا بیندازم و چای بخورم. از فکرم خنده ام گرفته بود.


بهرام گفت:
-داری به ریش ما می خندی دختر دایی؟ اینجا به چشمت نمیاد؟
-چرا اتفاقا..خیلی هم عالیه..حرف نداره. خیلی دلم می خواد جایی مثل اینجا تدریس کنم..
-جدا" از تدریس خوشت میاد؟ پس چرا تا الاان اقدام نکردی؟
-پیش نیومده بود خب..شاید بعد از این اقدام کنم.
کسی چیزی نگفت. شاید بهرام هم فهمیده بود که ادامه دادن این حرف خوشایند نیست و معلوم نیست آخرش به کجا ختم شود.
کمی توی سالن و کلاسها گشت زدم و بعد مامان و عمه را توی دفتر بهرام دیدم. چای خوردیم و همه با هم به حیاط پشتی رفتیم. چندنفر توی حیاط پشتی مشغول روی هم ریختن چوب و تخته و کاغذ بودند. با دیدن ما لبخند زنان احوال پرسی کردند. معلوم بود که مامان و عمه را می شناسند. من هم اینطوری معرفی شدم:
-خانوم پویان..مترجم چیره دست مملکت و البته دختردایی بنده.افتخار دادن که درسفر نوروزی امسالشون آتیش بازی روبا ما بگذرونن.
دخترها و پسرهای جوانی که به آنها معرفی شدم، دانشجوها و مدرّس های موسسه بودند. اشتیاق و جوانی
و شور و حالشان حسابی دلم را به وجد آورده بود.هوا کم کم روشنی اش را از دست می داد و رو به تاریکی می رفت. جوانها آتش درست کردند و با آهنگهای مویابلشان فضا را شاد و پر از انرژی کرده بودند. چندتا پسر جوان دور آتش سرخپوستی می رقصیدند و مایه ی خنده ی همه شده بودند. صدای ترقه و ترکیدن مواد آتش زا از خیابان می آمد.این محیط امن و شاد، واقعا غنیمت بود.همه از روی آتش پریدند.حتی مامان و عمه. من هم سرشار از شادی و خنده از روی آتش پریدم.وقتی کناری ایستادم فکر کردم چندسال بود که اینکار را نکرده بودم؟ چندسال بود که به همین دلخوشی کوچک و اندک و عوامانه دل نسپرده بودم و توی نقاب پرستیژی که تمام زندگی ام در خودش غرق کرده بود و خفه ام کرده بود فرو رفته بودم و این شادمانی های مقطعی و کوچک را از خودم دریغ کرده بودم؟ آیا اگر از رفیع می خواستم که یکبار توی خیابان از روی آتشی بپریم..بعد ازتحقیر کردنم و به سخره گرفتن امیال عوامانه ام..بعد از دو بار سرزنش..سه با ملامت..چهار بار...نه ده بار تحقیر کردنم..بالاخره رضایت به پریدن از روی آتش نمی داد؟ آیا محال بود که خودش هم همراهی ام کند و شادمانی های این چنینی را با من تجربه کند؟ از کجا معلوم که او هم دلش غنج نمی زد برای تجربه های بچگی اش؟ برای پریدن از روی آتش..برای سرخی تو از من..زردی من از تو..؟ از کجا که گاهی امتناع های افراطی من، باعث گیر کردن رفیع توی پرستیژ خشک و سختش نشده باشد؟
اَه..داشتم برای فرار از دلتنگی برای خانه..خودم را محکوم می کردم. خودم را به دار مجازات می کشیدم تا مثلا بگویم که دلم برای رفیع تنگ نشده.اما واقعیت این بود که دلم تنگ شده بود. به همین زودی هم تنگ شده بود. دوست داشتم الان کنارم بود تا با هم از روی آتش می پریدیم. حتی اگر اخم می کرد.حتی اگر تلخ می شد. حتی اگر سرزنش می کرد.


*


آتش را خاموش کردند.حیاط را شستند، درها را قفل کردند تا بعد از تعطیلات.از خیابانهای روشن از آتش آخر سال گذشتیم. لای ازدحام مردم شادمان و جوانهای پر انرژی که صدای بلند ترقه ها را از پریدن از روی آتش بیشتر دوست داشتند به سختی رد شدیم تا رسیدیم به نزدیکی خانه. از قبل می دانستم که سبزی پلو ماهی امشب را خانه ی عمه هستیم. قبل تر خواسته بودم که مرا به خانه برسانند تا لباس عوض کنم.اما خودم می دانستم که حرفم بهانه بود تا از همراهی کردن بقیه سرباز بزنم و توی خانه بمانم و برای دلتنگی و تنهایی درونی ام فکری بکنم. شاید کمی گریه..شاید کمی سیلاب..شاید کمی طوفان..
عمه جلوی خانه ی خودش پیاده شد.گفت باید زودتر شام را آماده کند.مامان اما..خیال پیاده شدن نداشت. انگار با یک حس درونی فهمیده بود که بهانه ی من ، واقعی نیست و راهی برای فرار است. نشست توی ماشین و وقتی گفتم:
-چرا پیاده نمیشی مامان؟

جواب داد:
-منم لباسمو عوض کنم بد نیست. لباسم بوی دود گرفته. با هم میریم برمیگردیم دیگه!
بهرام پیچید سمت خانه ی مامان. راهی نبود. بغض داشت توی سینه ام چنگ می انداخت. داشتم خفه می شدم. دلم رفیع را می خواست. توی این لحظه های آخر سال دلم رفیع را می خواست. حرف هم حالی اش نبود. رفیعی که با (جان..جان) گفتنهایش در آن نیمه شب بی وقت، بیخ گوشم مرا به انزجار رسانده بود. بیزارم کرده بود از هرچه هماغوشی و یگانگی..از هرچه وحدت جسم و تن..از هرچه زن جوان سربه هوا که پا به زندگی های نخ نما شده ی قدیمی می گذارد..از هرچه مرد که اجازه می دهد حریم ترک خورده ی زندگی اش، خانه ی موریانه ها شود...دلم برای همین رفیع تنگ شده بود به شدت تنگ شده بود. گریه تا چشم هایم فاصله ای نداشت. می دانستم پا که به حیاط خانه بگذارم زار زار گریه می کنم. بند را آب می دهم و رسوا می شوم. می دانستم که بیشتر از این تحمل دوری از خانه ام را ،از مَردَم را ندارم. می دانستم که امشب از غصه خواهم مرد.خواهم مرد..
ماشین که ایستاد، وقتی دیدم مامان هنوز پیاده نشده..بی حوصله چشم چرخاندم تا اوضاع دور و برم را ببینم. چشم های سنگین شده از وزن اشک، پشت پلکم را بلند کردم و به روبرو نگاه کردم. اگر مردی را که به پرشیای سفید، جلوی خانه ی مامان تکیه زده بود نمی دیدم، خدا میداند که با صدای بلند زار زار گریه می کردم. آنقدر گریه می کردم که تمام مردم شهر دورم بریزند و دلداری ام بدهند. که برای دل تنگ و شکسته و خوارم دل بسوزانند و مرهم روی زخمش بگذارند. ناز و نوازشم کنند تا درد این دوری را بتوانم از سربگذرانم و زنده بمانم. اگر دیدن رفیع کنار ماشین سفیدمان معجزه نبود، من امشب، بی معجزه و بی درمان، مسلما می مردم.


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 13
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 244
  • آی پی دیروز : 882
  • بازدید امروز : 1,454
  • باردید دیروز : 3,933
  • گوگل امروز : 212
  • گوگل دیروز : 812
  • بازدید هفته : 9,082
  • بازدید ماه : 13,892
  • بازدید سال : 13,892
  • بازدید کلی : 13,892