close
تبلیغات در اینترنت
رمان هیچ کسان 3 قسمت پانزدهم
loading...

رمان فا

داروین وارد خونه شد و من جلوی در منتظر موندم.حسابی حواسمو جمع کرده بودم که اگه صدایی از داروین شنیدم سریع برم کمکش.چند لحظه بعد شنیدم که از خواست برم داخل.صداش کاملا عادی بود.از قرار معلوم توی خونه خبری نبود. رفتم تو و گفتم : این جور اتفاقا توی این خونه عادیه؟! داروین – آره تقریبا.چیز…

رمان هیچ کسان 3 قسمت پانزدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 688 پنجشنبه 15 اسفند 1392 : 11:30 نظرات ()

داروین وارد خونه شد و من جلوی در منتظر موندم.حسابی حواسمو جمع کرده بودم که اگه صدایی از داروین شنیدم سریع برم کمکش.چند لحظه بعد شنیدم که از خواست برم داخل.صداش کاملا عادی بود.از قرار معلوم توی خونه خبری نبود.
رفتم تو و گفتم : این جور اتفاقا توی این خونه عادیه؟!
داروین – آره تقریبا.چیز عجیبی نیست.البته مشکل از خونه نیست ها.اما در کل من چیزای عجیب و وحشتناک توی این خونه زیاد دیدم.
توی پذیرایی نشستیم و داروین ادامه داد : مثلا یادمه یه بار دیدم کل آشپزخونه رو خون برداشته ولی چند ثانیه بعد همه چی عادی بود.
- منم یه بار همچین چیزی توی حموم خونه م دیدم.فکر می کردم تنها کسی هستم که ازین چیزا می بینه!..................................................................................

داروین – نه نگران نباش.وقتی با جن ها در ارتباط باشی این جور چیزا برات زیاد پیش میاد.کاریش هم نمیشه کرد.
- کاش هاموس از اون اول این چیزا رو بهم می گفت، وگرنه عمرا اگه قبول می کردم بیام تو این کار...
داروین – گفتی هاموس! من هنوزم تو این قضیه ی انتخاب تو از طرف جن های مسلمون موندم! هر چی فکر می کنم نمی فهمم چه دلیلی داره جن های مسلمون یه آدمو برای جن گیری انتخاب کنن!! ببخشید اینو میگم ولی اساسا این موضوع مسخره ست!
- نظر خودمم همینه.
داروین – باور کن این داستان ِ تو یکی از چیزاییه که من هر روز بهش فکر می کنم.جن های مسلمون که معمولا به خاطر مسائل دینی و اعتقادی تمایلی ندارن با آدما بپرن.جن ها هم کلا یه اخلاق های خاصی دارن، مثلا اینکه اکثرا خودشونو از آدما بالاتر می دونن.موندم چجوری میشه این وسط یه سری جن مسلمون تصمیم می گیرن با استفاده از یه آدم ِ معمولی جلوی جن های دیگه رو بگیرن! در صورتی که خودشون بهتر از هر کسی می تونن این کارو انجام بدن!
- با این حرفات من فقط به این نتیجه رسیدم که هاموس بدجوری منو سر کار گذاشته.آخرین باری هم که دیدمش بهم گفت می تونم جن گیری نکنم ولی هیچ چیز عوض نمیشه.می دونی، چیزی که ذهن منو درگیر کرده اینه که نمی تونم قبول کنم هاموس موجود بدیه و به خاطر اذیت کردن من این کارو کرده.
داروین – چرا قسمش ندادی تا بهت بگه؟
- گفت در هر صورت فعلا چیزی نمیگه.
داروین – منم فک نمی کنم هاموس بد باشه،فقط مجبور بوده.اما نمی دونم چی می تونسته مجبورش کرده باشه! آخه تو که دورگه نیستی و نمیشه گفت که مثلا با هاموس نسبتی داری و مجبور شده درگیرت کنه.مگه اینکه شخصا بهت علاقمند شده باشه!
- بی خیال، این دیگه واقعا احمقانه ست.اینکه فک کنیم من دورگه ام منطقی تر از اینه که هاموس عاشقم شده باشه!
داروین – چی بگم والا!ولی خب احتمالش هست... .چایی می خوری؟
- نه ممنون.
بلند شد و رفت توی آشپزخونه.
داروین - از دیروز اتفاق دیگه ای نیفتاد؟
می خواستم قضیه ی امروز و اون زنی که دیدم رو براش بگم که یهو یه نفر گفت "سلام".اولش جا خوردم ولی وقتی دیدم حامیه خودمو جمع و جور کردم.
- سلام.تو خونه بودی؟!
حامی – نه بیرون بودم، الان اومدم.
- از در دیگه؟
حامی- آره! البته ببخشید در نزدم. حوصله ی صبر کردن نداشتم.معمولا یه ربع طول می کشه داروین درو برای بقیه باز کنه، فرقی هم نداره کی پشت دره و چقد عجله داره!
حامی کنار من نشست.داروین هم از آشپزخونه اومد و با کمی فاصله از ما نشست.
داروین – بهراد داشت حرف میزدها، یهو مثه گوز نماز بر حرفشو قطع کردی.
من و حامی هر دو خندیدیم.حامی گفت : خیلی بی تربیتی، مهمون اینجا نشسته.
داروین – این یه اصطلاحه، از خودم که درنیوردم.بعدم یه جوری حرف می زنی انگار چهار تا دختر هم اینجا نشستن! همه مون پسریم دیگه!
حامی – اصن ولش کن.خب بهراد داشتی چی می گفتی؟
- مربوط به هیپنوتیزم دیروز و حرفاییه که زدم.امشب اون زنی که در موردش حرف زده بودمو دیدم.
حامی – واقعا؟!! کجا دیدیش؟!
- با مسعود خونه ی عموم دعوت بودیم.داشتم تنها توی باغ شون قدم می زدم که سرم خورد به شاخه ی یه درخت و افتادم، چند ثانیه بعد هم زنه رو کنارم دیدم.
داروین با اشتیاق گفت : خوشگل بود؟!
- چه عرض کنم! به چشم خواهری، آره خوشگل بود.
داروین گفت : خواهری...
بعد شروع کرد به خندیدن.
حامی - حالا از کجا مطمئنی که همون زن بوده؟
- خب چشماش خیلی عجیب غریب بود.رنگ چشماش نارنجی بود، با رگه های طلایی!
داروین – موهاش چه رنگی بود؟!
- فک کنم طلایی...
داروین – وای خدا! چرا این جن ها سراغ من نمیان؟! باور کنید دختر رویاهای من موهاش بلونده!
حامی سریع گفت : اینو ولش کن، زنه کمکت کرد؟!
- آره، کمک کرد بشینم. البته یه صداهایی هم میومد، واسه همین فورا منو ول کرد و رفت سمت صداها.
حامی – اگه طرف قاتل بود یا همونجا می کشتت یا تو رو هم با خودش می برد.پس در نتیجه اون کسی که دیدی قصد کمک داشته و من شک ندارم که هاموس می شناستش!
- چجوری به این نتیجه رسیدی؟!
حامی – چون من امروز هاموس رو دیدم، در مورد هیپنوتیزم دیروز هم باهاش حرف زدم، اولش که متوجه شدم علاقه ای نداره به حرفام گوش کنه ،انگار که خودش از قبل می دونست می خوام چی بگم، وقتی هم حرف ِ این زنه شد سریع بحث رو جمع کرد و رفت.خیلی هم سعی کردم ذهنش رو بخونم ولی همش فکرشو منحرف می کرد.
داروین – چقد زرنگه! ایول.میگم نکنه طرف نامزد هاموسه و عاشق بهراد شده، بعد هاموس الان می خواد انتقام بگیره؟!
- این دیگه واقعا مسخره ست! عمرا اگه همچین چیزی باشه.
حامی – حالا شاید نامزدش نباشه ولی مطمئنم همدیگه رو می شناسن.من دنبال قضیه هستم، تو هم سعی کن اگه هاموس رو دیدی به زور هم که شده ازش حرف بکشی.
- به زور؟!! فکر می کنی من می تونم هاموس رو بزنم؟ من زورم به همزادش هم نمی رسه چه برسه به خودش!
حامی – آره درسته، ولی با توجه به اینکه خیلی هواتو داره می تونی تهدید به خودزنی کنی.احتمالا در این صورت راضی بشه.
- عجب نقشه ی زیرکانه ای بود! فقط امیدوارم براش اهمیتی هم داشته باشه!
داروین گفت : برم چایی بیارم.
و از جاش بلند شد و رفت توی آشپزخونه.
حامی – این طور که من فهمیدم براش مهمه.به امتحانش می ارزه.
همین لحظه تلفن شروع کرد به زنگ زدن.داروین فورا از آشپزخونه گفت : بچه ها برندارید، مزاحمه.امروز دو سه بار دیگه هم زنگ زد.
حامی – آره، ما شماره ی اینجا رو به هیچکی ندادیم.کلا این تلفن اینجا زیادیه.
تلفن بعد از چند بار زنگ زدن رفت روی پیغام گیر.خانومی که پشت خط بود صدایی لرزان و غمگین گفت : داروین، می دونم دلت نمی خواد با من حرف بزنی...از من بدت میاد ولی تو رو خدا گوشی رو بردار...اصلا هر چی دلت می خواد به من بگو، فقط بردار...!
من و حامی سکوت کرده بودیم...در واقع چاره ی دیگه ای هم نداشتیم! سرمون پایین بود و به حرفای اون خانوم که حدس می زدم مادر داروین باشه گوش می کردیم.داشت به داروین التماس می کرد که گوشی رو جواب بده.کم کم صداش با گریه توأم شد.اگه می تونستم حتما از داروین می خواستم گوشی رو جواب بده، اما نمیشد... .مطمئن بودم داروین داره از آشپزخونه صداشو رو می شنوه.احتمالا دلیل بیرون نیومدنش هم همین بود.
طولی نکشید که تماس قطع شد...من و حامی همچنان ساکت بودیم.جو بدجوری سنگین بود.واقعا نمی دونستم باید چی بگم.می خواستم چند دقیقه بگذره و از اونجا بزنم بیرون.
دو سه دقیقه گذشت و داروین با سینی چایی برگشت پیش ما.با یه نگاه میشد فهمید که بعد از اون تلفن کاملا بهم ریخته.بیشتر ناراحت بود تا عصبانی.چند دقیقه ای اونجا موندم و حرفای عادی بین مون رد و بدل شد.موضوع تلفن رو هیچ کس پیش نکشید...تعجبی هم نداشت.بلاخره بعد گذشت چند دقیقه با داروین و حامی خدافظی کردم و راهی خونه ی خودم شدم.


نیم ساعتی میشد که داشتم توی خیابون ها قدم می زدم.عمدا تاکسی نگرفتم چون برای رسیدن به خونه عجله ای نداشتم.سرمای هوا اذیتم نمی کرد.کم کم داشتم حس بدی نسبت به خونه پیدا می کردم، جوری که خیابون برام بهشت شده بود!

صدای زنگ موبایلم توجهمو جلب کرد.به صفحه ی گوشیم نگاه کردم.شماره ی خونه ی بابا اینا بود.حال و حوصله ی حرف زدن با مامان و بابا رو نداشتم.بی خیال جواب دادن شدم و به راهم ادامه دادم.
برای اینکه پیاده رویم طولانی تر بشه و دیرتر به خونه برسم خیابون دیگه ای رو برای رفتن به خونه انتخاب کردم.خیلی کم پیش میومد از این مسیر برم خونه.سمت راست خیابونی که داشتم ازش می گذشتم یه باغ با دیوارهای نصفه و نیمه بود، به خاطر تاریکی هوا نمی تونستم داخل باغ رو ببینم.سمت دیگه ی خیابون هم چند تا آپارتمان شیک و نوساز قرار داشت.دیوارهای درب و داغون اون باغ ِ پرستیژ خیابون رو حسابی پایین اورده بود!
خیابون خیلی ساکتی بود.هیچ ماشینی از اونجا نمی گذشت.تقریبا نصف مسافت خیابون رو طی کرده بودم.به پشت سرم که نگاه کردم دیدم توی اون خیابون تک و تنهام.وقتی متوجه وضعیتم شدم کمی ترسیدم اما سعی کردم بی تفاوت باشم.بزودی از اون خیابون خارج می شدم و دلیلی برای ترسیدن وجود نداشت.
همینطور که داشتم راه می رفتم پاکت سیگارمو از جیبم بیرون اوردم و یه نخ روشن کردم.یه کام از سیگارم گرفتم و دوباره به مسیر نگاه کردم.با اینکه چند قدم راه رفته بودم اما نمی دونم چرا هنوز سر جای قبلیم بودم! توجهی نکردم و به راهم ادامه دادم ولی چند قدم که برداشتم حس می کردم هر چی راه میرم باز هم وسط خیابونم و به آخرش نمی رسم! اون حالت عصبیم کرده بود.داشتم از اون خیابون متنفر میشدم! نگاهی به دور و برم انداختم و وقتی کسی رو ندیدم شروع کردم به دویدن.دوست نداشتم دیگه یه لحظه هم اونجا بمونم.
همین که شروع کردم به دویدن کم کم به آخر خیابون رسیدم و تونستم ازش خارج بشم.نمی دونستم چطور چنین چیزی ممکن بود! حس می کردم یکی نمی خواست من از اون خیابون خارج بشم...شایدم فقط می خواست چند ثانیه اذیتم کنه، ولی اینکه چرا خودشو بهم نشون نداد برام سوال بود!
بعد از چند دقیقه بلاخره به کوچه ی خودمون رسیدم.از سر کوچه می تونستم ماشین مسعود رو جلوی در خونه ببینم.با دیدن ماشینش کلی حرص خوردم! واقعا نمی دونستم با چه ترفندی باید مسعود و سورن رو از خودم دور نگه دارم!! مسعود که دیگه رسما شبانه روزی پیش خودم بود، باز صد رحمت به سورن!
به خونه که رسیدم دیدم در حیاط بازه.احتمالا مسعود فراموش کرده بود ببندش.وارد حیاط شدم و درو هم پشت سر خودم بستم.خونه خیلی سوت و کور بود...تمام چراغ ها خاموش بودن.با خودم گفتم شاید مسعود خوابیده باشه.نگاهی به ساعتم انداختم.نه شب بود... .
وارد پذیرایی شدم و چراغو روشن کردم اما مسعود رو اونجا ندیدم.چند بار صداش کردم و جوابی نشنیدم.کتمو دراوردم و روی مبل انداختم.هال و اتاق خواب رو هم نگاه کردم اما اونجا هم نتونستم پیداش کنم.از اتاق بیرون اومدم تا به آشپزخونه هم نگاهی بندازم.سر راهم تمام چراغ ها رو روشن می کردم.
طولی نکشید که از آشپزخونه هم ناامید شدم، مسعود اونجا هم نبود.با سردرگمی جلوی در آشپزخونه وایسادم.به این فکر می کردم که نکنه مسعود هنوز داخل نیومده! تصمیم داشتم برم و نگاهی به حیاط پشتی بندازم که متوجه یه صدا شدم.اون صدای شر شر آب از حموم بود.عجیب بود که تا اون لحظه متوجه صدا نشده بودم، انگار که تا چند ثانیه قبل اصلا وجود نداشت!
مطمئن شدم که مسعود توی حمومه.فورا وارد راهروی کنار اتاق خواب شدم تا خودمو به حموم برسونم و از بابت مسعود خیالم راحت بشه، اما به محض ورود به راهرو چشمم به لکه های قرمز رنگ روی زمین افتاد.با دیدن اون لکه ها حسابی شوکه شدم.رد خون ِ روی زمین به داخل حموم کشیده شده بود. خدا خدا می کردم که مثل دفعه ی قبل تمام چیزایی که می بینم توهم باشن.
به در حموم نزدیک شدم. قلبم داشت از جا کنده میشد! اون لحظه تنها آرزوم این بود که مسعود تو خونه نباشه.آروم در حموم رو هل دادم.چیزی پشتش نبود و به راحتی باز شد.جلوی در کلی خون ریخته بود.وقتی چراغ حموم رو روشن کردم با دیدن اون صحنه دست و پاهام شل شدن.


مسعود غرق در خون روی زمین افتاده بود.اصلا نفهمیدم چجوری خودمو بهش رسوندم...کنارش نشستم ، دستمو زیر گردنش بردم و بغلش کردم.پیراهن سفیدی که تنش بود به خاطر خون یه تیکه قرمز شده بود.تمام تنش زخمی بود...بدنش سرد بود اما هنوز نفس می کشید.چند بار به صورتش زدم و صداش کردم...ناخودآگاه گریه م گرفت.
به سختی چشماشو باز کرد ولی بی رمق تر از اون بود که بتونه حرف بزنه.اونقدر دستپاچه بودم که هیچی به ذهنم نمی رسید...نمی دونستم باید چی کار کنم. در حالی که گریه هام تبدیل به هق هق شده بودن بهش گفتم : اگه تو چیزیت بشه من می میرم...
دیگه واقعا قلبم داشت تیر می کشید...فهمیدم که مسعود می خواد بهم چیزی بگه، خیلی داشت سعی می کرد ولی نمی تونست.حتی دهنش هم خونریزی داشت.همین لحظه بود که احساس کردم دیگه نفس نمی کشه.دستمو جلوی دهنش بردم اما گرمایی حس نمی کردم.اون لحظه دنیا رو سرم خراب شد.
تن سردشو محکم از قبل توی بغلم گرفتم و فقط زار زار گریه می کردم.مطمئن بودم مرگ خودم هم نزدیکه...من بدون مسعود نمی تونستم دووم بیارم.صورتش رو بوسیدم و توی دلم گفتم حیف ِ این تن و بدن نیست که بره زیر خاک... .
باید به سورن خبر می دادم...نمی تونستم همونجا بشینم.به زور تونستم روی پام وایسم و از حموم بیرون بیام.وارد اتاق خواب شدم و دنبال موبایلم گشتم.هر چی به دور و برم نگاه می کردم نمی دیدمش.انگار مغزم از کار افتاده بود.یادم نمیومد گوشیمو کجا گذاشتم.به سمت پذیرایی راه افتادم به امید اینکه اونجا بتونم پیداش کنم.موقع راه رفتن سرم گیج می رفت.احساس می کردم تمام وسایل خونه دارن دور سرم می چرخن!
همین که وارد پذیرایی شدم چشمم به هاموس افتاد.به محض دیدن من پرسید : تو کجا بودی؟! نگرانت شدم ... .
با دیدنش گریه م شدت گرفت.جلو رفتم و بغلش کردم.با نگرانی گفت : چی شده؟!
به هیچ وجه توان حرف زدن نداشتم.مسعود جلوی چشمم مرده بود و من نتونسته بودم برای نجاتش کاری بکنم.چی می تونستم بگم... .
با همون لحن نگران پرسید : بهراد، چرا می لرزی؟! داری منو دق میدی! چرا جواب تلفن مامانتو ندادی؟!
با این حرفش حسابی جا خوردم! چطور می دونست مامانم بهم زنگ زده ولی از مرگ مسعود بی خبر بود!
تا اومدم چیزی بگم دوباره گفت.ادامه داد : ای بابا...اگه می دونستم این جوری میشه نمی ذاشتم تنهایی بری پیش داروین.
بدجوری یکه خوردم.خودمو از بغلش جدا کردم و با تعجب پرسیدم : تو مسعودی؟!
می تونستم تعجب و ترس رو تو چهره ش ببینم.با تردید و نگرانی گفت : خب...آره، بهراد تو واقعا حالت بده.باید ببرمت بیمارستان!
دیگه واقعا نمی تونستم گریه مو کنترل کنم، خصوصا اینکه گریه ی شادی هم قاطیش شده بود! حس می کردم دنیا رو بهم دادن.این بار مسعود خودش منو بغل کرد و در حالی که آروم به پشتم می زد گفت : الان میریم بیمارستان حالت خوب میشه.
همین حین صدای سورن رو شنیدم که با تعجب پرسید : چی شده؟!
مسعود – نمی دونم والا...
من و مسعود روی زمین نشستیم.یه لحظه هم حاضر نبودم ازش جدا بشم.اون صحنه بدجوری روم تاثیر گذاشته بود.همش می ترسیدم واقعا مسعود رو از دست بدم!
سورن کنار ما نشست و آروم دستمو به سمت خودش کشید که یهو با نگرانی پرسید : بهراد، چرا لباست خونیه؟!
مسعود که مشخص بود تا اون لحظه متوجه این موضوع نشده منو از خودش کند! اون هم سوال سورن رو تکرار کرد.
خودمم برای این سوال جوابی نداشتم.اگه چیزایی که دیده بودم صرفا توهم بودن پس چرا خون روی لباسم از بین نرفته بود! البته جواب این سوال برام اهمیت چندانی نداشت.برای من مهم این بود که مسعود زنده ست، همین و بس.
مسعود و سورن واقعا جلوی من کم اورده بودن، نمی دونستم باید باهام چی کار کنن.خیلی سعی می کردم به خودم مسلط باشم و دیگه گریه نکنم.تا حدودی هم موفق بودم.خیلی آروم تر از قبل شده بودم فقط مشکل این بود که نمی تونستم حرف بزنم...نای حرف زدن نداشتم.هنوز تو شوک بودم.مطمئنا اگه به مسعود تکیه نداده بودم نقش زمین می شدم.
سورن آروم ازم پرسید : بهراد ، کسی رو زدی؟ با کسی درگیر شدی؟!
مسعود – اگه کسی رو زدی به ما بگو، ما درستش می کنیم.
با سر بهشون جواب منفی دادم ولی باز هم این سوال ها رو تکرار می کردن.احتمالا فکر می کردن من کسی رو کشتم...که حق هم داشتن!
سورن از جاش بلند شد و به مسعود گفت : من میرم به خونه یه نگاهی بندازم...
مسعود – آره، فکر خوبیه.برو...ما همین جا هستیم تا برگردی.


توی پذیرایی روی مبل لم داده بودم.سرم خیلی درد می کرد.صدای تلویزیون و نور لامپ هم بدجوری رو اعصابم بود ولی مسعود و سورن برای اینکه مثلا فضا رو شاد نگه دارن نمی ذاشتن خاموششون کنم!

بعد از دیدن اون صحنه کاملا احساس می کردم انرژیم تحلیل رفته.نای حرکت و حرف زدن رو نداشتم. با اینکه می دونستم چیزی که دیدم صرفا توهم بوده ولی هنوز تو شوک بودم....اون ثانیه های اول که مسعود رو دیدم خیالم از بابت هاموس هم راحت شد.اگه اون کسی که تو حموم دیدم هاموس بود فورا متوجه میشدم.همیشه در تماس با هاموس اولین چیزی که توجهمو جلب می کرد پوست لطیفش بود.برای همین هم از همون لحظه ی اولی که اون فرد رو توی حموم دیدم مطمئن بودم مسعوده نه هاموس.
بعد از گذشت نیم ساعت از اون ماجرا سورن و مسعود همچنان داشتن توی خونه و حیاط رو می گشتن. احتمالا فکر می کردن من زدم یه نفرو نفله کردم...حالا داشتن می گشتن دنبال جنازه ش! فقط شانس اوردم خونه پاک ِ پاک بود وگرنه الان تو بازداشتگاه منتظر نوبت دادگاهم بودم!
بعد ِ چند ثانیه متوجه شدم یه نفر کنارم نشست.چشمامو باز کردم و دیدم سورن ئه.
با بی حالی گفتم : چی شد؟ تحقیقات به کجا رسید؟
سورن – خدا رو شکر جسدی پیدا نکردیم.
- اینکه شما در این مورد حرف منو باور نمی کنید دلیل خاصی داره؟!
سورن – آره خب...دلایلش زیادن.مثلا اینکه تو الان حالت خوب نیست...به زبون ساده تر اینکه قاطی کردی و احتمالش زیاده که چرت و پرت بگی.
- دستت درد نکنه!
سورن – خواهش می کنم، به همین دلیل هم ما یه کوچولو حرفتو باور نکردیم.ولی خب الان گشتیم، خیالمون راحت شد.
- اوهوم...
با خیال راحت به مبل تکیه دادم که یهو سورن گفت : بهراد، بریز بیرون!
نگاهی به دور و برم انداختم و گفتم : چیو؟!
سورن – هر چی تو دلته دیگه! من مثلا رفیقتم.بگو چی شده!
- آهان، اونو میگی.هیچی، فقط یه توهم خفن زدم، همین.
سورن – بعد اون خون هم جزو توهم ات بود دیگه؟!
- نه، اون خون جزو توهم ام نبود.پندار واهی که نمی تونه عینی بشه.
سورن – خب حالا توضیحی راجع به اون خون نداری؟!
- نه حقیقتش...انقدر بهم شوک وارد شد که خیلی چیزا رو یادم نمیاد.
سورن – بهراد امشب وسایلتو جمع کن یه چند روز بیا پیش من، منم مرخصی می گیرم که تنها نمونی.
- نه ممنون، همین جا راحت ترم.
سورن – خب پس چند روز برو پیش مسعود.
- نه نه، اون که اصلا! ترجیح میدم همین جا بمونم.اینجوری خیالم هم راحت تره.
سورن – من واقعا نمی فهمم مشکل تو چیه!
- من فقط میگم بهتره خونه ی خودم بمونم، چون این پلیس ها مراقب خونه ی من اند.اگه بیام پیش شما ممکنه مشکلی پیش بیاد، اونوقت واسه شما هم بد میشه.
سورن – پس ما اینجا می مونیم.
- بی خیال...!
سورن – مرض! حالا چرا غذا کوفت نمی کنی؟!
- کی همچین حرفی زده؟
سورن – ناسلامتی من و مسعود داریم با چشم می بینیم!
- اگه دقت کرده باشی غذا می خورم منتها این اواخر همش احساس سیری می کنم، نمی دونم چرا!
سورن – احساس سیری می کنی یا اشتها نداری؟!
- نه بابا اصن بحث اشتها و این حرفا نیست.همین که بوی غذا بهم می خوره سیر میشم.
سورن – عجب!
- به جون ِ تو!
سورن – دیگه مطمئن شدم داری چرت و پرت میگی.
مسعود وارد پذیرایی شد و در حالی که داشت سفره رو روی زمین پهن می کرد گفت : بهراد، الان من با غذا برمی گردم، بخوای لوس بازی دربیاری حالتو می گیرم.
- لوس بازی دقیقا شامل چه کارایی میشه؟ً!
مسعود – غذا نخوردن و خلاصه هر حرکتی که من حس کنم لوس بازیه.می دونی که من از آدمای لوس بدم میاد!
- من نمی دونم چرا شما دو تا انقدر نگران غذا نخوردن من اید!! نترسید بابا، من اونقدرها هم که شما فک می کنید لاغر نیستم، حالا حالاها ذخیره دارم!
سورن – چه ربطی داره؟ مگه تو شتری؟
مسعود – راست میگه دیگه. تا من برمی گردم فکرهاتو بکن ببین می ارزه منو سر ِ این موضوع عصبانی کنی یا نه!
این گیر دادن های سورن و مسعود کم کم داشت عصبیم می کرد.می دونستم که راضی نمیشن برن خونه های خودشون ولی خیلی دلم می خواست براشون قاطی کنم بلکم کمتر بهم گیر بدن!
همین که بوی غذا بهم می خورد حس می کردم یه پرس کامل خوردم! احتمالا این تماس با جن ها روم اثر گذاشته بود...اما مگه همچین ویژگی ای از جن به آدم منتقل میشه؟! اونم اینجوری، با چند بار دیدنشون و چند کلمه حرف زدن! خدا رو شکر از این بابت خیالم راحت بود که دورگه نیستم، وگرنه حتما به این موضوع شک می کردم.
بلاخره مسعود غذا رو اورد و بعد از کلی اصرار و تهدید مجبور شدم سر سفره بشینم.نمی تونستم درست بشینم.همه جا رو تار می دیدم، همش هم دوست داشتم به یه چیزی تکیه بدم ولی بدبختانه پشتم چیزی برای تکیه دادن نبود...البته میز بود ولی برای لم دادن جای مناسبی نبود.
- این غذاها رو امشب درست کردی؟
مسعود – برنجش رو آره.بقیه رو از بیرون گرفتم.
- گفتم همچین چیزایی تو یخچال نبود...
مسعود برام غذا کشید و بشقاب رو جلوم گذاشت.
به بشقاب نگاه کردم و گفتم : چرا قرمه سبزیش لوبیا نداره؟!
سورن – چون قرمه سبزی نیست، فسنجونه!
- ا ، جدی؟
مسعود قاشقم رو برداشت و در حالیکه به شکل مسخره ای تو دستش تکونش میداد، با لحنی جدی گفت : حالا هواپیما بفرستم تو دهنت یا خودت می خوری ؟
- یه لحظه مهلت بده خودم می خورم...
با اینکه اصلا از گلوم پایین نمی رفت ولی سعی کردم چند قاشقی بخورم.می دونستم مسعود آدمی نیست که تو اون شرایط بخواد باهام دعوا کنه ولی احتمالش بود که دست و پامو بگیرن و غذا رو به زور بریزن تو حلقم ، از اینا بعید نبود!! منم اصلا دوست نداشتم همچین بلایی سرم بیاد!
امیدوار بودم هاموس هر چه زودتر خودشو بهم نشون بده وگرنه سرم منفجر میشد! بعضی وقتا فکر می کنم که تا حالا هر بلایی سرم اومده زیر سر هاموس بوده...چقدر احمق بودم که حرفشو باور کردم و دنبال جن گیری رفتم... .


ساعت هفت و نیم صبح بود.مسعود و سورن داشتن برای سر کار رفتن آماده می شدن.سورن خیلی اصرار داشت که منو به زور هم که شده ببره دفتر ولی من به خودم قول داده بودم دیگه سر کار نرم چون توی اون شرایط چیزی جز اتلاف وقت نبود.

با اینکه اول صبح بود و خیلی خوابم میومد اما داشتم سعی می کردم خودمو بیدار نگه دارم.منتظر بودم مسعود و سورن برن و تنها بشم...باید یه کار مهم انجام می دادم.
مسعود در حالی که داشت پالتوش رو می پوشید اومد توی پذیرایی و گفت : مطمئن باشم که تا ظهر جایی نمیری؟
- مگه ظهر برمی گردی؟!
مسعود - آره، چطور؟!
- همینجوری پرسیدم. راستی پالتوت چقدر شبیه پالتوی پلیس سوار کاناداست.
مسعود – آره...یه کم شبیه ِ.نمی دونم چرا همش حس می کنم تو می خوای از خونه بیای بیرون!
- ولی من نمی خوام جایی برم.می خوام تا ظهر بخوابم.
سورن وارد پذیرایی شد و گفت : یادمون باشه الان که میریم بیرون با پلیس های دم در هماهنگ کنیم یه وقت به هوای اینکه بهراد خونه نیست نذارن برن!
مسعود – خوب شد گفتی.من الان میرم بهشون میگم.
سورن دستی به پالتوی مسعود کشید و گفت : می دونستی سربازای بریتانیا تو جشن های آزادی از این پالتوها می پوشیدن؟
مسعود – جدی؟ من واقعا نمی دونستم شما دو تا این حد اطلاعات عمومی تون بالاست!
سورن – بله، من یه همچین موجود متفکری ام. بهراد ، تو مطمئنی که نمی خوای بیای دفتر؟ کار به این خوبی رو از دست میدی ها!! حالا ببین کی گفتم.
- نه من نمیام.حوصله ی بیرون رفتن ندارم.فوقش اخراجم می کنه دیگه.
سورن – واقعا که خیلی خری.
مسعود – بهراد، حالا که می خوای تا ظهر بخوابی اگه یه وقت حس کردی کسی وارد خونه شده، البته غیر از من و سورن ، با اون چاقوی زیر بالشتت بزنش.
- مگه زیر بالشت من چاقو هست؟!!
مسعود – آره ،من دیشب گذاشتمش زیر بالشت خودم.الان که داشتم رختخواب هامو جمع می کردم ردش کردم زیر بالشت تو.به هر حال حواست باشه اگه مشکلی پیش اومد ازش استفاده کنی.
- آهان، باشه...حواسم هست.
سورن – خب دیگه ما رفتیم.جایی نرو، باشه؟
- باشه بابا، چند بار اینو میگید؟ به خدا من نمی خوام برم بیرون!
بلاخره سورن و مسعود رفتن.از جام بلند شدم و از پشت پنجره رفتن شون رو تماشا کردم.بعد از اینکه از رفتن شون مطمئن شدم رفتم سر وقت موبایلم و شماره ی داروین رو گرفتم.
خیلی زود گوشیش رو جواب داد.
داروین – الو؟
- الو، سلام.چطوری؟
داروین – خوبم، تو چطوری؟اتفاقی افتاده؟
- نه اتفاقی نیفتاده، خواب بودی؟
داروین – نه بابا، داشتم آماده میشدم برم آموزشگاه.بهراد، واقعا اتفاقی نیفتاده ؟!
- نه، فقط یه چیزی...
داروین – چی؟
- من می خوام هاموس رو احضار کنم.
داروین – خب بکن، به من چه؟...(خندید)...شوخی کردم، چه کاری از دست من برمیاد؟!
- بگو چجوری باید احضارش کنم.
داروین – آهـان، باشه من کمکت می کنم....خب، به جز قرآن به کندر و سندروس هم احتیاج داری.تو خونه اینا رو داری؟
از جام بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه.
- فک کنم داشته باشم.میگم تو مطمئنی اگه این کارو بکنم فقط هاموس ظاهر میشه؟ می ترسم جن دیگه ای هم بیاد و بیچاره شم!
داروین – آره، اگه درست انجامش بدی فقط هاموس میاد.
وارد آشپزخونه شدم و در کابینت رو باز کردم.
- پیداشون کردم.خب حالا باید چی کار کنم؟!
داروین – خوب گوش کن یه وقت اشتباه انجامش ندی.اصن می خوای حرفامو یادداشت کن که یادت نره.
- نه، بگو.یادم می مونه.
داروین – خب، اول باید چهار بار آیت الکرسی رو بخونی بعد هم سوره ی توحید رو.
یهو صدای حامی رو از پشت تلفن شنیدم که گفت : نه احمق، یه بار آیت الکرسی، چهار بار توحید!
- حامی اونجاست؟!
داروین – آره اینجاست.شنیدی که چی گفت؟
- آره.میگم...شماها مطمئنید دارید درست میگید؟!
داروین – آره بابا، من خودم چند بار این کارو کردم.داشتم می گفتم...همون کاری که حامی گفت رو انجام میدی، بعد شروع می کنی به خوندن سوره ی صافات و همزمان هم کندر و سندروس رو آتیش می زنی.
حامی – اول باید کندر و سندروس رو آتیش بزنی بعد سوره رو بخونی!
- بلاخره چی کار کنم؟!!
یهو از پشت تلفن صدایی مثه سیلی و ضرب و شتم شنیدم!
- چی شد؟!
داروین – هیچی ... .این هی تو کار من دخالت می کنه.ببین همزمان که داری سوره ی صافات رو می خونی اون دو تا رو آتیش می زنی، متوجه شدی؟
- آره گرفتم.بعدش چی؟
داروین – بعد از گفتن شهاب ثاقب اسم هاموس رو میگی.اونوقتِ که هاموس ظاهر میشه.
- یه سوال! اگه یه هاموس دیگه ظاهر شد چی؟! مثلا یه هاموس پلید!
داروین – مهم اینه که منظور تو کدوم هاموس ِ.
- واقعا؟!
داروین – آره.بعدم این اطراف فقط یه هاموس داریم، نگران نباش.
حامی – بهراد، برای اطمینان یه چاقو هم پیش خودت بذار.میگن که قبل از احضار باید با چاقو دور ِ خودت خط بکشی اما این غلطه چون خط اثری نداره.باید چاقو رو برای دفاع تو دستت بگیری تا جنی که حاضر میشه جرئت نکنه بهت حمله کنه.
- یعنی به نظرت ممکنه هاموس به من حمله کنه؟!
حامی – نه، چاقو به خاطر همون قضیه ایه که خودت گفتی...ظاهر شدن یه جن دیگه به جای هاموس.
داروین – بهراد یادت نره قسمش بدی!
- مطمئن نیستم قسم دادنش اثری داشته باشه.آخه می دونی، دفعه ی قبل بهم گفت اگه قسمم هم بدی فعلا نمی تونم چیزی بهت بگم.
داروین – پس می خوای چی کار کنی؟
- نمی دونم...شاید مجبور بشم یه کم باهاش دعوا کنم.
حامی – یه وقت باهاش درگیر نشی! یهو دیدی زد نفله ت کرد!
- نه بابا نمی زنه!... ناسلامتی هاموس ِ ها!
داروین – به هر حال مواظب خودت باش.اگه اینجوری بمیری عذاب وجدان منو می کشه.اصلا بذار ما هم بیایم بعد احضارش کن، اینجوری حداقل ما هستیم هواتو داریم.
- نه، ممنون...ترجیح میدم تنها باهاش حرف بزنم.ممکنه بهونه بیاره و جلوی شما حرفی نزنه.
داروین – باشه، پس حسابی حواستو جمع کن یه وقت سر خودتو به باد ندی!
- باشه حتما...حواسم هست.ممنون بابت دستورالعمل.
داروین – خواهش می کنم.
با هر دوشون خدافظی کردم و رفتم تا آماده ی احضار هاموس بشم.از اینکه با هاموس درگیر بشم واقعا می ترسیدم.اصلا هم دوست نداشتم همچین اتفاقی بیفته...ولی تا حدود زیادی مطمئن بودم که این وسط خودم آسیب می بینم.

برچسب ها رمان هیچ کسان 3 ,
دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 7
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1420
  • آی پی دیروز : 1509
  • بازدید امروز : 5,320
  • باردید دیروز : 5,793
  • گوگل امروز : 1363
  • گوگل دیروز : 1416
  • بازدید هفته : 49,022
  • بازدید ماه : 147,344
  • بازدید سال : 589,809
  • بازدید کلی : 12,454,898