close
تبلیغات در اینترنت
رمان هیچ کسان 3 قسمت هشتم
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

بعد از اینکه به خونه رسیدم سریع کارامو ردیف کردم و راه افتادم تا آدرس رو پیدا کنم...خوشبختانه آدرس سر راستی بود و راحت تونستم پیداش کنم.یه خونه تو یکی از خیابون های اصلی شهر بود.یه آپارتمان سه طبقه بود و ظاهرا خیلی شیک به نظر می رسید. طبق آدرس زنگ طبقه ی سوم رو زدم و منتظر شدم.بعد از…

رمان هیچ کسان 3 قسمت هشتم

بعد از اینکه به خونه رسیدم سریع کارامو ردیف کردم و راه افتادم تا آدرس رو پیدا کنم...خوشبختانه آدرس سر راستی بود و راحت تونستم پیداش کنم.یه خونه تو یکی از خیابون های اصلی شهر بود.یه آپارتمان سه طبقه بود و ظاهرا خیلی شیک به نظر می رسید.
طبق آدرس زنگ طبقه ی سوم رو زدم و منتظر شدم.بعد از چند ثانیه یه نفر از پشت آیفون گفت " کیه؟"
گفتم : آقای رمضان منو فرستاده.......................................................

- دکتر رمضان؟
با بی حوصلگی گفتم : بله ، همون.میشه بیاین دم در؟!
- شما بیاین بالا، بفرمائید...
درو برام زد و رفتم بالا.پله ها رو با بدبختی طی کردم و بلاخره به طبقه ی سوم رسیدم.همین که جلوی در وایسادم یه مرد میانسال حدودا پنجاه ساله درو برام باز کرد و با لبخند گفت : سلام، من ذاکری هستم.
دستشو جلو اورد تا باهام دست بده...منم اصلا نفسم بالا نمیومد.باهاش دست دادم و خواستم خودمو معرفی کنم که گفت : اسمتونو می دونم، آقای دکتر بهم گفتن.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : در هر صورت خوشبختم.
ذاکری – همچنین، بفرمائید داخل.
با هم وارد خونه شدیم.داخلش هم مثل بیرونش شیک بود.کلا آپارتمان بزرگی بود با یه سالن خیلی بزرگ و شیک.به محض اینکه نشستیم ذاکری گفت : چایی می خورید؟
- نه، ممنون.
ذاکری – شربت، آب ؟...
- مرسی، من موقع این کار چیزی نمی خورم.میشه در مورد مشکل تون بگید؟!
ذاکری – هر جور میل تونه...و اما در مورد مشکل؛ فکر کنم از سه هفته پیش شروع شد.اصلا نمی دونم دلیلش چی یا کیه، فقط دوست دارم هر چی که هست گورشو از اینجا گم کنه.
- حتما در مورد جن هاست که آقای دکتر منو بهتون معرفی کرده.
ذاکری – شاید، نمی دونم...من شک دارم همچین موجوداتی وجود خارجی داشته باشن.اما همونطور که گفتم دوست دارم هر چی که داره ما رو اذیت می کنه زودتر گورشو از اینجا گم کنه.
با لحنی بی خیال این جملات رو ادا می کرد.وقتی هم که حرف می زد یکی از ابروهاشو بالا می برد.کلا آدم مغروری به نظر می رسید...برای چندمین بار حس کردم از آدمای پولدار مغرور متنفرم!
با دیدن اون لحن بی خیال و مسخره ش تصمیم گرفتم زیاد عجله به خرج ندم.گفتم : ببخشید میشه برای من یه لیوان آب بیارید؟
ذاکری – بله ، حتما.
منتظر بودم بلند شه بره برام آب بیاره که از همونجا با صدای بلند گفت : شبنم، شبنم! یه لیوان آب بردار بیار.
- یه کم در مورد اتفاقایی که افتاده توضیح بدین...من بدونم بهتره.
ذاکری – بهتون گفتم از سه هفته پیش شروع شد؟!
- بله، اونو فرمودین، بقیه ش رو بگین.
ذاکری – سه هفته پیش تولد دخترم بود.ما هم یه جشن مفصل براش گرفتیم.همیشه براش جشن می گیریم...
اینا رو که می گفت قشنگ حس می کردم داره الکی کلاس می ذاره.کلی به جون اون جن هایی که اذیتش می کنن دعا کردم!
ذاکری - ... از فردای اون روز اذیت و آزارهای اعصاب خردکن شروع شد...وسایل مون بی دلیل جا به جا میشدن یا اینکه غیب شون میزد، بعضی وقتا هم خرد و خاکشیر می شدن.وسیله و اینجور چیزا زیاد برام مهم نیست، مشکل اینه که جدیدا خودمون هم داریم آسیب می بینیم.
- چه جور آسیبی؟
ذاکری – بیشتر خواب های وحشتناک می بینیم، البته گاهی اوقات شک می کنم همه ی چیزایی که می بینیم صرفا خواب باشن!
- منظورتون اینه که اون چیزای وحشتناک واقعا اتفاق میفتن؟
ذاکری – نه، ولی خیلی پیش میاد اون رویاها رو توی بیداری می بینیم!
- ببخشید، اینکه می گین "می بینیم" یعنی همه ی اعضای خانواده تون اینجورین؟
ذاکری- دقیقا.
- عجیبه! معمولا فقط یه نفر اذیت میشه...تا حالا آسیب جسمی هم دیدید؟
ذاکری – نه، تا حالا پیش نیومده.
چند ثانیه فکر کردم تا ببینم چیزی به ذهنم می رسه یا نه که یه دختر هجده نوزده ساله با یه لیوان آب اومد پیش مون.اولین چیزی که با دیدن دختره به ذهنم رسید این بود که چرا روسری نداره! اما سریع با خودم گفتم به من چه ربطی داره؟
جلو اومد و بعد از سلام و علیک لیوان آب رو بهم داد و فورا رفت.
یه کم آب خوردم و پرسیدم : مطمئنید آزار و اذیت هاشون به همین چیزایی که گفتین محدود میشن؟!
ذاکری – آره...تا جایی که من می دونم.
- کتاب های مذهبی ای که تو خونه دارید آسیب ندیدن؟ مثلا اینکه بسوزوننشون؟...
ذاکری – ما تو خونه کتاب مذهبی نداریم.
- اوه...عجب...
داشتم فکر می کردم که ذاکری گفت : بعضی وقتا هم از در و دیوار صدا میاد...
- فکر کنم این کوچیک ترین آزارشون باشه !...در هر صورت اگه این اذیت ها زیر سر جن ها باشه اول باید دلیلش رو پیدا کنیم، بعد من می تونم بهتون یه دعا بدم و قضیه حل شه.فقط باید بگردید دنبال علتش.
به دور و برم نگاهی انداختم و گفتم : من فکر نمی کنم مشکل از خونه تون باشه، چون هم نوساز ِ و هم خیلی نورگیر ِ.خودتون چیزی به ذهن تون نمی رسه؟ می دونید، جن ها جسم های لطیفی دارن، ممکنه یه وقت وسیله ای رو جایی پرت کرده باشید و ناخواسته بهشون آسیب زده رسیده باشه...
ذاکری چند ثانیه فکر کرد و گفت : نه...من که چیزی یادم نمیاد، شاید لازم باشه از بقیه هم بپرسم...


همین که حرفش تموم شد یه صدای تق تق توی خونه پیچید.صدا به قدری واضح بود که هر دو متوجه ش شدیم.هیچ کس حرفی نزد که لحظه ای بعد دوباره صدا تکرار شد.مثل این بود که یه نفر داره با انگشت به در ضربه می زنه.
ذاکری با تردید و تمسخر پرسید : الان به نظرتون این صداها رو جن ها از خودشون درمیارن؟!
- یه کم شک دارم ولی به احتمال نود و نه درصد همینطوره.
همین لحظه دوباره صدای تق تق تکرار شد.این بار محکم تر از قبل بود.جوری که متوجه شدم صدا از دری ِ که سمت چپم قرار داره.
یه لحظه بعد خیلی آروم دستگیره ی اون در حرکت کرد و پایین اومد.هر دو بهش نگاه کردیم...مونده بودم اگه یه جن عصبانی از اون اتاق بیرون بیاد باید چی کار کنم! خیلی دلم می خواست فرار کنم اما چه کنم که وجدان کاریم اجازه نمی داد!
امیدوار بودم در باز نشه و دستگیره به حالت اولش برگرده.کاملا مشخص بود که ذاکری ترسیده بود.من سعی کردم خودمو کنترل کنم و نترسم...هنوز که اتفاقی نیفتاده بود.
ذاکری طلبکارانه گفت : میشه یه کاری بکنید؟!
خیلی دلم می خواست بگم گند زدی طلبکار هم هستی؟ اصن به من چه؟!...اما متاسفانه فرصت نشد...در اتاق در حال باز شدن بود.انتظار دیدن هر موجود ترسناکی رو داشتم.تمام دعاهایی که بلد بودمو توی ذهنم ردیف کردم.
با کلی استرس منتظر بودم ببینم چی از اتاق بیرون میاد که در کمال ناباوری چشمم به هاموس افتاد! نمی تونم بگم چقدر تعجب کردم! نمی دونستم باید چی بگم یا چی کار کنم...یه جورایی هم خندم گرفته بود...هاموس خیلی ریلکس اومد و روی یه مبل یه نفره نشست اما ذاکری همچنان داشتن با ترس و تعجب به در نگاه می کرد.متوجه شدم که نمی تونه هاموس رو ببینن.
نگاهی به هاموس انداختم.می خواستم ازش بپرسم جریان چیه ولی با توجه به اینکه فقط خودم می تونستم ببینمش قید سوال کردنو زدم.هاموس هم بهم نگاه کرد و گفت : چطوری؟
جوابی ندادم.در حالی که سعی می کردم نخندم رو به ذاکری گفتم : نگران نباشید، اتفاقی نمیفته.همه چی تحت کنترل ِ.
ذاکری – بعید می دونم!
هاموس – نمی خواد بهش دلداری بدی.بذار یه کم بترسه شاید آدم شه.
- واقعا عجیبه!
ذاکری – دقیقا منظورتون کدوم قسمت قضیه ست؟!
- اینکه جن های مسلمون دارن شما رو اذیت می کنن!
ذاکری – از کجا فهمیدین؟!
- ام...در واقع...خب می دونید تخصص من تو این زمینه ست.
ذاکری با حرص گفت : بر پدرشون لعنت!
این جمله رو که گفت هاموس یه لگد به میز شیشه ای جلومون زد و گلدونی که روش بود روی زمین افتاد و شکست.با حرکت میز ذاکری حسابی جا خورد و ترسید اما دیگه چیزی نگفت.
- من پیشنهاد می کنم اینجوری در موردشون حرف نزنید...ممکنه ناراحت بشن!
هاموس – بهراد، وقتی اینجوری حرف می زنی دوست دارم کتکت بزنم!
- چرا؟!
ذاکری – چی چرا؟!
- هیچی ، با خودم بودم...!
هاموس – ازش بپرس چی کار کرده که ما داریم اذیتش می کنیم.
- اینجور که من فهمیدم شما یه کاری کردین که باعث شده جن های مسلمون از دستتون عصبانی بشن، میشه بگید دقیقا چی کار کردید؟!
کمی فکر کرد و گفت : چیزی یادم نمیاد...من نمی دونم این جن هایی که شما میگید دقیقا به چه کارایی حساسن! می تونه شامل هزاران کار مختلف باشه!
هاموس – خوشم میاد خودش هم می دونه چه آدم خلافیه!
- یه کم بیشتر فکر کنید...
ذاکری – من مطمئنم کاری نکردم که بخواد به جن های مسلمون بر بخوره!
هاموس – داره دروغ میگه.
- دارید دروغ میگید؟
ذاکری – بله؟!!
- چیزه، منظورم اینه که مطمئنید دارید راست میگید؟! بهتره با من روراست باشید، اینجوری مشکل تون هم راحت تر حل میشه.
مونده بودم هاموس چرا داره ناز می کنه و قضیه رو نمیگه.حس می کردم موندن من اونجا بی فایده ست! اگه ذاکری یه کم دیگه گیج بازی در می اورد می ذاشتم می رفتم...
هاموس – مربوط به روز تولد دخترشه.
- گفتید از روز تولد دخترتون شروع شد، درسته؟
ذاکری- بله، درسته.
- خب قطعا اون روز یه کاری کردین که باعث شده از دستتون عصبانی بشن.
ذاکری – تا جایی که من می دونم فقط جشن گرفتیم.زیاد هم شلوغ نبود...خودمون بودیم و چند تا از آشناها...دیگه خودتون که می دونید، توی این جور مهمونی ها زدن و رقصیدن اجتناب ناپذیره. البته من نشنیدم این جور کارا تو روز تولد حروم باشه!
- منم نشنیدم.فکر هم نمی کنم به خاطر این چیزا بخوان اذیتتون کنن.
هاموس – دیگه این گیج بازی ها داره منو عصبی می کنه! روزی که اینا به خاطر یه تولد مسخره بزن و بکوب راه انداختن تاسوعا بوده، دوستای منم از این بابت عصبانی اند!
- اوه...!
ذاکری – چی شد؟!
- شما توی روز تاسوعا برای دخترتون جشن تولد گرفتین؟!
ذاکری – نمی دونم!...مگه اهمیتی هم داره؟!
- ظاهرا که برای جن های شیعه اهمیت داره.شما پیرو چه دینی هستید؟!
ذاکری – من زیاد به این چیزا اهمیت نمیدم.
- بله، کاملا مشخصه!
ذاکری – حالا که یهویی فهمیدین قضیه از چه قراره میشه بگید چجوری می تونیم از این وضعیت خلاص شیم؟!
متنظر بودم تا هاموس جواب بده اما ساکت بود.بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم : بگو دیگه!
ذاکری – چیو بگم؟!
- ببخشید...با خودم بودم.
ذاکری – شما حالتون خوبه؟!
- بله، ممنون.فقط یه کم درگیر موضوع شدم.
هاموس – بهش بگو باید یه چیزی نذر هیئت امام حسین کنه.
- اگه یه چیزی نذر هیئت امام حسین کنید ولتون می کنن.
ذاکری – واقعا با نذر حل میشه؟
- آره خب...اشکالش چیه؟!
ذاکری – من حقیقتا به این چیزا اعتقادی ندارم.
از جام بلند شدم و گفتم : به هر حال اگه می خواید مشکل تون حل بشه این کارو بکنید اگرم نه که دیگه کاری از دست من برنمیاد، یعنی از دست هیچ کس برنمیاد...تصمیم با خودتونه.
ذاکری – اگه من به نذر و این چیزا اعتقادی نداشته باشم هم اثر می کنه؟!
هاموس – بهش بگو آره.
- بله، اثر می کنه.
ذاکری هم از جاش بلند شد و گفت : فک کنم برای راحتی خونواده م که شده مجبورم این کارو بکنم! در هر صورت ممنون که اومدین، چقدر باید تقدیم کنم؟!
- خواهش می کنم.نیازی به پول نیست...کار خاصی نکردم.فقط به نذر فکر کنید.
ذاکری – باشه حتما، بازم ممنون.
هاموس که هنوز سر جاش نشسته بود گفت : توی ماشین می بینمت، باهات کار دارم.
با ذاکری خدافظی کردم و خیلی زود از خونه ش بیرون اومدم.


از ساختمون که بیرون اومدم دیدم هاموس قبل از من رفته و توی ماشین نشسته.منم سوار شدم و گفتم : می خوای با ماشین بیای؟!
هاموس – آره.توقع داری کنار ماشینت پرواز کنم؟
یه ذره فکر کردم : نه خب، اونجوری سخت می تونیم با هم حرف بزنیم.
با کلافگی نفس عمیقی کشید و گفت : آفرین، حالا راه بیفت.
سریع استارت زدم و حرکت کردیم...
هاموس – خب، از گندی که دیشب زدی بگو.
- دیشب گندی نزدم!
با حالت تهدیدآمیزی بهم نگاه کرد.جوری بی خیال انکار کردن شدم، سریع گفتم : آهان، اون گندو میگی...یه سوء تفاهم بود.خوشبختانه سریع هم حل شد.
هاموس – که این طور! من تو رو دنبال اون کار فرستاده بودم؟
- نه ...ولی کلا تو هیچ وقت منو دنبال کاری نمی فرستی!
هاموس – درسته، مستقیما این کارو نمی کنم ولی همیشه به واسطه ی مهرآب تو رو دنبال یه کاری می فرستم، تضمین هم دادم که این جور وقتا اتفاقی برات نیفته و کمکت کنم.اما نگفتم اگه یه پسر خوشحال اومد بهت گفت بیا بریم قاتل خواهرمو بکشیم باهاش بری!
- چه خوب شد این بحثو پیش کشیدی! من توقع داشتم قبل از پلیس و همین پسر خوشحال، تو بهم بگی که یه قاتل خفن دنبالمه...نه اینکه آخرین نفری باشی که این قضیه رو می فهمه!
هاموس – این جواب من نبود.در ضمن فکر می کنی من خبر داشتم؟! من که علم غیب ندارم!
- منم علم غیب نداشتم که بهفمم اون یارو دیشبی قاتل نیست! فقط می تونم بگم اشتباه شد، همین.و اما در مورد جوابت، دوست داشتم قبل از اینکه قاتل منو بکشه خودم یه حرکتی بکنم، به خاطرش هم شرمنده نیستم.
هاموس – زحمت کشیدی! شانس اوردی به تور دوست من خوردی، جن های دیگه اگه بفهمن داری به قصد کشت میری سراغشون انقدر مهربون برخورد نمی کنن.
- آره واقعا خیلی مهربانانه بود! نمی دونستم دوستای قاتل هم داری!
هاموس – من هیچ دوست قاتلی ندارم.
- ولی مردم میگن تا حالا چند نفر اونجا مفقود شدن!
هاموس – همچین چیزی حقیقت نداره.دوست من که دیشب دیدیش اونجا زندگی می کنه، هر از گاهی هم مردم می بیننش اما این دلیل نمیشه که کسی رو کشته باشه! نمی دونم چرا مردم این داستانا رو می سازن...
- ولی منو تهدید کرد که اگه یه بار دیگه ببینتم دخلمو میاره!
هاموس – خب تو داشتی تو حیاط خونه ش قدم می زدی، اون دوست جدیدت هم تصمیم داشت بکشتش، خودت بودی عصبانی نمی شدی؟
- چرا...ولی بهتر نیست بین حیاط خونه ش و جاده یه مرزی ایجاد کنه؟!
هاموس – نمی تونه، بعدم اونجا به نظر تو جاده ست...تو نمی تونی دنیای ما رو ببینی مگه اینکه خودمون بخوایم بهت نشونش بدیم.
- در مورد این دوست جدیدم چیزی می دونی؟
هاموس – آره تقریبا.
- اینکه همین قاتل ِ خواهرشو کشته راسته؟!
هاموس – در این مورد مطمئن نیستم، ولی اینکه میگه دنبال قاتل خواهرشه رو راست میگه.
- در مورد قاتل ِ هیچی نمی دونی؟!
هاموس – نه همونطور که گفتم علم غیب ندارم! ولی این مسئله اولویت اولمه، دنبالش هستم.
- تو قدرت طی الارض داری دیگه، درسته؟
هاموس – آره، چطور؟
- خب اگه اینجوریه باید راحت بتونی پیداش کنی!
هاموس – ببخشید اینو میگم ولی حرفت کاملا بی ربطه! من وقتی نمی دونم دنبال چی دارم می گردم چطور می تونم پیداش کنم؟!
- نمی دونم...به این جنبه ش فکر نکرده بودم...! راستی نفهمیدی اون جنی که خودشو به شکل تو دراورده بود واسه چی می خواست منو بکشه؟
هاموس – تا جایی من فهمیدم و خودش گفت کلا از تو بدش میومد، به خاطر جن گیر بودنت هم ازت متنفر شده بود، برای همین نمی خواست سر به تنت باشه.اومده بود قبل از اینکه مشکل ساز بشی خلاص ات کنه.
- عجب! انقدر خوب حس نفرت یارو رو الغا کردی احساس کردم دارم از زبون خودش می شنوم! یعنی جن ها تا این حد با جنگیر بودن من مشکل دارن؟!
هاموس – آره خب، جن های پر دردسر به طور غریزی با جن گیرها میونه ی خوبی ندارن.احتمالا خواسته قبل از اینکه تو حالشو بگیری اون حال تو رو بگیره.
- باهاش چی کار کردی؟ امیدوارم ولش نکرده باشی که دور و بر خونه ی من ول بچرخه!
هاموس – نه، فعلا پیش ما زندانی ِ،هنوز هم از کاری که کرده پشیمون نشده.
- یعنی اگه اظهار پشیمونی کنه ولش می کنید؟!
هاموس – به این آسونی ها هم نیست...یقینا تا وقتی که مطمئن نشیم آزادش نمی کنیم.دنیای ما هم قانون داره.
- امیدوارم اینجور که میگی باشه...
هاموس – خب دیگه من باید برم، فقط یادت نره سعی کن جاهایی بری که مهرآب ازت می خواد.البته اگه جاهای دیگه هم بری من هواتو دارم ولی نمی تونم بهت تضمین بدم!
- حتی اگه مجید هم ازم خواست جایی برم قبول نکنم؟!
هاموس – سعی کن این کارو نکنی.من به شخصه چند بار رفتار مجید رو زیر نظر گرفتم...ممکنه بی خیال بودنش کار دستت بده.
- میشه چند دقیقه نری؟!
هاموس – چرا؟
- چند تا سوال دارم...مثلا ما دوستیم ولی خیلی کم با هم حرف می زنیم!
هاموس – باشه...حالا می خوای باهام درد دل کنی؟
- نه، می خواستم ازت سوال بپرسم...در مورد مسعود.
هاموس – بپرس.
- تو می دونی مسعود عاشق کی شده؟ آخه خودش می گفت قبلا عاشق یه نفر شده...البته هنوزم عاشقشه، تو که همزادشی احتمالا باید بدونی.
هاموس – اینکه همزادش ام دلیل نمیشه که تمام رازهاشو بدونم...ولی خب به صورت اتفاقی این یه مورد رو می دونم.اما توقع نداشته باش بهت بگم! اگه خودش بهت نگفته یعنی اینکه دوست نداره بدونی.
- حداقل اسمشو بگو، تو رو خدا ...!
هاموس – اصلا راه نداره.از خودش بپرس.
- باشه...از خودش می پرسم،هر چند می دونم که جواب نمیده... . داروین می گفت تو یه توانایی داری که خیلی از جن ها ندارن.میشه بگی اون توانایی چیه؟
هاموس – عجب آدم فضولیه! برای چی می خوای بدونی؟
- از وقتی شنیدم دارم از فضولی می ترکم، همین!
هاموس – دلیل موجهی نیست.من ترجیح میدم در موردش حرفی نزم...فقط مواقعی که لازم باشه ازش استفاده می کنم.
- چرا نمی خوای در موردش حرف بزنی؟ یعنی تا این حد چندش آوره؟!
هاموس – اصلا هم اینجوری نیست.به خاطر این در موردش حرف نمی زنم چون دوست ندارم بعضی از آدمای فرصت طلب منو به خاطرش شکار کنن! به هر حال این یه ویژگی مفیده، گیر هر کسی نمیاد.
- پس نمی خوای بهم بگی؟
هاموس – نه.
- باشه ، پس از داروین می پرسم.
هاموس – هر جور راحتی.من باید برم، خدافظ.
- ولی من بازم سوال دارم !...
یه ثانیه بعد دیگه خبری از هاموس نبود.


هنوز ده دقیقه نشده بود که به خونه رسیده بودم.توی پذیرایی، روی زمین دراز کشیده بودم. حال و حوصله ی رفتن به اتاق رو نداشتم تا واسه خودم یه بالشت بیارم.با اینکه کنترل تلویزیون کمتر از یه متر باهام فاصله داشت ، اما حال اینو هم نداشتم که دستمو دراز کنم و تلویزیون رو روشن کنم...هر چند صدا و سیما کلا تعطیله، یه برنامه ی درست و حسابی ازش درنمیاد!
وقتی یاد حرفای هاموس و از همه جا بی خبر بودنش میفتادم حس می کردم تو قضیه ی این قاتل ِ هیچ کمکی از دستش برنمیاد...یعنی من چشمم آب نمی خورد! حتی به حامی بیشتر از هاموس امید داشتم...تا همین الانش هم مشخص بود اطلاعاتش از هاموس بیشتره.اما اونم معلوم نبود بتونه کاری از پیش ببره...شاید بتونه کاری بکنه ولی بعید می دونم تا قبل از مرگ من بتونه طرفو پیدا کنه! شانس که ندارم... .
فکر کردن به این موضوع بدتر اعصابمو به هم می ریخت.ترجیح دادم به جای این چیزا به شام فکر کنم اما دیدم حوصله ی شام درست کردن رو هم ندارم برای همین تصمیم گرفتم کلا به هیچی فکر نکنم، اینجوری بهتر بود.
همینطور که سرم روی زمین بود احساس کردم صدای آب می شنوم! اولش فکر کردم اشتباه شنیدم، یه ذره حواسمو بیشتر جمع کردم...باز هم می تونستم صدای آب رو بشنوم.شک نداشتم آب حموم باز مونده.با ضرب و زور از جام بلند شدم تا برم و شیر آب حموم رو ببندم.
اومدم توی بالکن و به محض اینکه هوای سرد بهم خورد آرزو کردم که ای کاش خونه ی من اینقدر مزخرف طراحی نشده بود! ابلهانه ترین نقشه رو روش پیاده کرده بودن.همه ی اتاق ها تو یه خط قرار داشتن، حموم هم ته ِ یه راهروی باریک ، کنار آشپزخونه بود.به خاطر همین هم از حموم رفتن توی زمستون ها متنفرم.
وارد راهروی باریکی که حموم توش قرار داشت شدم.راهرو تاریک بود اما می تونستم جلوی پاهام رو ببینم.از حموم همچنان صدای شر شر آب میومد.هنوز چراغ راهرو رو روشن نکرده بودم که متوجه ِ یه خط ِ پررنگ روی زمین شدم.به خاطر سفیدی ِ سرامیک های کف راحت می تونستم اون خط تیره ی طولانی رو ببینم.در مورد اینکه چی می تونه باشه هیچ حدسی نداشتم.
سریع چراغو روشن کردم و چشمم به خط قرمز و طولانی روی زمین افتاد که تا داخل حموم کشیده شده بود.با دیدن اون صحنه به شدت جا خوردم.تا چند ثانیه شوکه شده بودم و هیچی به ذهنم نمی رسید! رد قرمز رنگ روی زمین این فکر رو به ذهن آدم می اورد که یه جسد خونی رو تا حموم روی کشیدن! با اون همه خونی که روی زمین ریخته بود مطمئن بودم با یه جسد تیکه و پاره رو به رو میشم.به ذهنم رسید قبل از هر کاری به پلیس زنگ بزنم اما ترسیدم یه جسد بمونه روی دستم و قبل از اینکه بتونم چیزی رو ثابت کنم اعدامم کنن! از این هم می ترسیدم که کسی توی حموم قایم شده باشه و منتظر باشه من برم و دخلمو بیاره!
فورا رفتم توی آشپزخونه و یه چاقوی نسبتا بزرگ برداشتم.برگشتم به راهرو و چاقو به دست، به طرف در حموم راه افتادم، در عین حال حواسم به پشت سرم هم بود که غافلگیر نشم.توی راه هی زیر لب می گفتم : خدایا، تو رو خدا رنگ باشه!
با نزدیک شدن به در حموم، متوجه یه جسم کوچیک وسط خون روی زمین شدم.اون شیء قرمز و سفید به نظر می رسید.در حالیکه حواسم به اطرافم بود خم شدم تا ببینم اون چیز چیه.با چاقو خیلی آروم حرکتش دادم...با دقت که بهش نگاه کردم دیدم یه انگشت دست ِ! وقتی فهمیدم انگشت آدم ِ مو به تنم سیخ شد.
دیگه شکی نبود چیزی که روی زمین ریخته خون ِ نه رنگ! به زور آب دهنمو قورت دادم.اون لحظه حاضر بودم با صد تا جن رو به رو بشم ولی یه جسد تیکه تیکه شده رو نبینم!
با ترس و لرز بلند شدم و خودمو به در حموم رسوندم.به غیر از صدای آب، چیز دیگه ای از حموم شنیده نمی شد.کلید برق حموم کنار در بود، فشارش دادم و چراغشو روشن کردم.دوست نداشتم در حالی که هیچی نمی بینم یه روانی بهم حمله کنه و تیکه تیکه بشم! می خواستم بی سر و صدا وارد بشم، آروم در ِ حموم رو هُل دادم اما یه ذره هم حرکت نکرد.دوباره درو هُل دادم، این بار محکم تر از قبل اما باز هم بی فایده بود ،در حرکت نمی کرد.
دیگه عصبانی شدم و محکم به در لگد زدم.در به اندازه ی چند سانت باز شد و سریع بسته شد.انگار یه چیزی پشت در قرار داشت و اجازه نمی داد بازش کنم.تو همون چند ثانیه ای که در کمی باز شد دیدم کف حموم هم کلی خون ریخته.دو سه بار با تمام توان درو فشار دادم ولی وقتی دیدم نمی تونم کاری از پیش ببرم بی خیالش شدم...مطمئن بودم کسی توی حموم نیست وگرنه حتما می ذاشت وارد بشم و گیرم می نداخت.
هر چی فکر می کردم چی پشت در حموم ِ که اجازه نمیده درو باز کنم، به غیر از جسد گزینه ی دیگه ای به ذهنم نمی رسید! باید زودتر یه کاری می کردم...اول از همه باید در حموم رو باز می کردم تا ببینم چی اون توئه ولی باید از یه نفر کمک می گرفتم....یه آدم قابل اطمینان.فورا از راهرو بیرون اومدم و رفتم توی پذیرایی، چاقو رو روی میز گذاشتم و موبایلمو برداشتم.
سهند قبلا بهم گفته بود که قراره تلفن رو کنترل کنن، به هر کی که زنگ می زدم اگه اصل قضیه رو می گفتم دو سوته کلی پلیس می ریخت توی خونه م...باید یه بهونه ی درست و حسابی جور می کردم.اولش تصمیم گرفتم به سورن زنگ بزنم و بگم حالم خوب نیست...ولی سریع به این نتیجه رسیدم که احتمالا سورن در جواب بهم چند تا راه حل عجق وجق پیشنهاد میده و در نهایت هم نمیاد.به اومدن مسعود بیشتر امید داشتم برای همین هم فورا شماره ی خونه شو گرفتم...کلی بوق خورد اما گوشی رو برنداشت.در حالی که داشتم شماره ی موبایلشو می گرفتم از پذیرایی بیرون اومدم و با استرس به سمت راهرو حرکت کردم.
....


همین که به راهرو رسیدم با دیدن اون صحنه خود به خود دستمو روی دکمه ی موبایلم فشار دادم و قبل از اینکه بوق بخوره قطع کردم.حسابی گیج شده بودم.با بهت به زمین نگاه کردم...از رد خون اثری نبود! فورا به اطراف چرخیدم و همه طرفو نگاه کردم، کسی اون دور و بر نبود.دیگه صدای آب رو هم از داخل حموم شنیده نمیشد.سریع به طرف حموم رفتم و درش رو هُل دادم.خیلی راحت باز شد...روی زمین خونی نبود.درو تا آخر باز کردم و بدون اینکه وارد حموم بشم همه ی قسمت هاشو از نظر گذروندم.هیچ چیز غیرعادی ای وجود نداشت.
بیشتر احتمال می دادم یکی اون گند رو پاک کرده باشه تا اینکه خودم توهم زده باشم! ممکن نبود خیالاتی شده باشم...مطمئن بودم که هر چی دیدم کاملا واقعی بوده چون نه مست بودم ، نه قرص خورده بودم...یادم افتاد که با چاقو اون انگشتی که روی زمین افتاده بود رو حرکت دادم.برای اینکه مطمئن بشم توهمی در کار نبوده برگشتم توی پذیرایی ، چاقو رو از روی میز برداشتم و بهش خیره شدم.روش دقیق شدم و از همه ی زوایا بهش نگاه کردم ولی حتی یه نقطه ی قرمز هم ندیدم.
اون لحظه فقط از این می ترسیدم که دیوونه شده باشم! هر چی فکر می کردم باز هم به این نتیجه می رسیدم که همه ی چیزایی که دیدم واقعی بودن.کم کم احساس کردم دارم قاطی می کنم.تصمیم گرفتم دیگه یه لحظه هم بهش فکر نکنم و همه چیزو فراموش کنم.همین لحظه دوباره از حموم صدای شر شر آب رو شنیدم.ترسیده بودم اما بیشتر از اون احساس عصبانیت می کردم.دوست داشتم یه مشت به دیوار بکوبم و همه چی تموم شه ولی می دونستم این کار فایده ای نداره.چاقو به دست به سمت حموم راه افتادم.هر چی به حموم نزدیک تر میشدم صدای آب هم کمتر میشد.درو که باز کردم دیگه خبری از صدای آب نبود.کف حموم هم کاملا خشک بود.
حس کردم اگه وضعیت همینجوری ادامه پیدا کنه مجبور میشم کله مو بکوبم به دیوار! رفتم توی اتاق و آماده شدم.می دونستم که مسعود خونه نیست ، پس باید می رفتم پیش سورن.بدون اینکه ماشین رو بردارم از خونه بیرون اومدم.پیاده روی حالمو بهتر می کرد...لازم بود یه کم هوا به سرم بخوره.
شماره موبایل سورن رو گرفتم و چند لحظه بعد جواب داد...
سورن – بله؟
- سلام، خونه ای من یه سر بیام پیشت؟!
سورن – نه نیستم...خونه ی بابا اینام، گیر افتادم بدجور! به خدا اعصابم داغونه، اگه میشد فرار می کردم میومدم پیش خودت!
- الان جلوی بابات اینا داری از این حرفا می زنی؟!
سورن – نه بابا، اومدم تو حیاط یه سیگار بکشم. داری میری خونه ی من؟!
- آره، داشتم میومدم...میرم پیش مسعود.
سورن – بد شد که...من چند دقیقه پیش با مسعود حرف زدم گفت خونه نیست.داشت احوال تو رو می پرسید، فکر کرد پیش منی.
- اشکال نداره ، یه ذره تو خیابون می چرخم بعد برمی گردم خونه.
سورن – بهراد، تو خونه مشکلی پیش اومده؟
- نه ، حوصله ی تو خونه نشستنو نداشتم گفتم بیام پیش شما،همین.
سورن – می خوای یه کاری کن، زنگ صاحبخونه مو بزن درو برات باز می کنه.
- بی خیال، اون در حالت عادی هم با من مشکل داره چه برسه به اینکه تو خونه نباشی.
سورن – خب از دیوار برو بالا، در ورودی رو هم یه هُل بدی باز میشه.
- مگه من میمونم؟! گفتم که مهم نیست. برو به مهمونیت برس.
سورن – خیالم راحت باشه؟
- آره.
سورن – نیام ببینم مُردی؟
- باشه، به بابا اینا هم سلام مخصوص برسون.
خندید : باشه، حتما! فعلا خدافظ.
- خدافظ.
گوشی رو قطع کردم و راه افتادم.هر بار که باد سرد به صورتم می خورد دلم می خواست برگردم خونه اما یه ثانیه بعد دوباره پشیمون میشدم.کاش مسعود خونه بود و می رفتم پیشش...
به ساعتم نگاهی انداختم...شش و نیم بعد از ظهر بود اما هوا کاملا تاریک شده بود.می ترسیدم برگردم خونه و اون توهم لعنتی دوباره تکرار بشه.هر چی فکر می کردم نمی فهمیدم دلیلش چی می تونه باشه. شاید واقعا دیوونه شدم!....اگه توی خواب همچین چیزایی می دیدم می گفتم کار جن هاست ولی بدبختانه کاملا بیدار بودم.با خودم گفتم انقدر توی خیابون می چرخم تا خسته بشم و وقتی برگردم خونه سریع خوابم ببره.
چند قدم که راه رفتم به ذهنم رسید برم خونه ی داروین! آدرسش رو هم که بلد بودم...بهتر از این بود که توی خیابون ول بچرخم و از سرما منجمد بشم.


درباره :
برچسب ها : رمان هیچ کسان 3 ,
بازدید : 635 تاریخ : پنجشنبه 15 اسفند 1392 زمان : 11:5 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
مطالب مرتبط
  • رمان هیچ کسان 3 قسمت بیست و یکم (آخر) رمان هیچ کسان 3 قسمت بیست و یکم (آخر)
  • رمان هیچ کسان 3 قسمت بیستم رمان هیچ کسان 3 قسمت بیستم
  • رمان هیچ کسان 3 قسمت نوزدهم رمان هیچ کسان 3 قسمت نوزدهم
  • رمان هیچ کسان 3 قسمت هجدهم رمان هیچ کسان 3 قسمت هجدهم
  • رمان هیچ کسان 3 قسمت هفدهم رمان هیچ کسان 3 قسمت هفدهم
  • رمان هیچ کسان 3 قسمت شانزدهم رمان هیچ کسان 3 قسمت شانزدهم
  • رمان هیچ کسان 3 قسمت پانزدهم رمان هیچ کسان 3 قسمت پانزدهم
  • رمان هیچ کسان 3 قسمت چهاردم رمان هیچ کسان 3 قسمت چهاردم
  • رمان هیچ کسان 3 قسمت سیزدهم رمان هیچ کسان 3 قسمت سیزدهم
  • رمان هیچ کسان 3 قسمت دوازدهم رمان هیچ کسان 3 قسمت دوازدهم
  • ارسال نظر برای این مطلب

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 8
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 479
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 153
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 479
  • بازدید ماه : 479
  • بازدید سال : 479
  • بازدید کلی : 11,707,051
  • مطالب