close
تبلیغات در اینترنت
رمان هیچ کسان 3 قسمت سوم
loading...

رمان فا

سرگرم خوردن بودم که سورن بهم نگاه کرد و آروم گفت : اِ ، اونجا رو ببین! - زُل زدی تو چشم ِ من میگی "اونجا رو ببین" ؟! سورن – پشتمو میگم ابله! یه جوری که تابلو نشه به اون سمت نگاه کردم.میترا با یه دختری که نمی شناختمش وارد محوطه ی دادگستری شدن. - وانمود کن ندیدی شون.حوصله ی حرف زدن ندارم..................................................سورن…

رمان هیچ کسان 3 قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 796 پنجشنبه 15 اسفند 1392 : 10:58 نظرات ()

سرگرم خوردن بودم که سورن بهم نگاه کرد و آروم گفت : اِ ، اونجا رو ببین!
- زُل زدی تو چشم ِ من میگی "اونجا رو ببین" ؟!
سورن – پشتمو میگم ابله!
یه جوری که تابلو نشه به اون سمت نگاه کردم.میترا با یه دختری که نمی شناختمش وارد محوطه ی دادگستری شدن.
- وانمود کن ندیدی شون.حوصله ی حرف زدن ندارم..................................................

سورن – باشه، هر جور راحتی.ولی فک کنم ما رو دیدن ها!
- خیالت راحت، این وری نمیان.
از شانس تا من این جمله رو گفتم دیدم اونا هم راهشونو کج کردن سمت ما! تا آخرین لحظه ای که بهمون برسن، هی به سورن می گفتم اون طرفو نگاه نکنه بلکم بی خیال شن...اما بی فایده بود...
اصلا حوصله ی سرپا وایسادنو نداشتم اما بی ادبی بود اگه بلند نمی شدم.دختری که همراهش بود صورت لاغر و استخونی ای داشت.قدش هم نسبتا کوتاه بود و با یه نیشخند مزخرف به ما نگاه می کرد.بعد از سلام و احوالپرسی اون دختره گفت : شماها خل اید؟! چجوری توی این سرما اینجا نشستین؟!
با این جمله قشنگ فهمیدیم که شخصیتش هم مثل نیشخندش مزخرفه.
سورن هم با لبخند گفت : این دیگه به خودمون مربوطه...خانوم ِ افشار، دوستتونو معرفی نمی کنید؟!
قبل از اینکه میترا چیزی بگه خود ِ دختره گفت : من پونه ام.
این " من پونه ام " رو جوری با غرور گفت که انگار داره میگه من ملکه ی انگلیسم.
- ببخشید، فامیلی تون چیه؟
نیشخندی زد و گفت : این دیگه به خودم مربوطه.
سورن – لابد ایشون ترجیح میدن با اسم کوچیک صداشون کنیم.
مونده بودم این دختره با اون شخصیت خردسالش چجوری وکیل شده! البته شاید هم وکیل نبود اما بعید به نظر می رسید برای کار دیگه ای اومده باشه.سرم پایین بود و انتظار خدافظی رو می کشیدم! میترا هم تمام مدت مثل من ساکت بود.
پونه - برادر، به ما هم یه نگاه بنداز!
احتمالا چون سرم پایین بود فکر می کرد خیلی مذهبی ام و این حرفا...
سرمو بالا اوردم و گفتم : ببخشید...من عادت ندارم وقتی با کسی در حال صحبت نیستم بهش زُل بزنم.
پونه – آخه یه جوری پایینو نگاه می کنی، گفتم نکنه گردنت درد بگیره.
- ممنون بابت نگرانی تون...اما گردن ِ من فقط به خودم مربوطه.
کنایه آمیز گفت : راستی آقا بهراد، اسمتون بهراد بود دیگه؟
- بله.
پونه – شنیدم شما دعانویس اید، راسته؟!
سورن – کدوم احمقی اینو گفته؟!
پونه – من از میترا شنیدم!
خیلی سعی کردم که نخندم...سورن هم همینطور.به یه لبخند کوچولو اکتفا کردیم و من گفتم : چرا اینو می پرسین؟!
پونه – آخه من یه مشکلی برام پیش اومده، گفتم شما هم که دعانویس اید، شاید بتونین کمک کنید.
- بفرمایین مشکل تونو بگین، شاید هم به گفته ی خودتون بتونم کمک کنم.
پونه – باشه...می دونین، من از دختر عموم متنفرم.اگه شما بتونین یه دعا بهم بدین که دختر عموم رو بترکونه ممنون تون میشم.
خودش کلی به حرف خودش خندید...میترا هم همینطور.من و سورن داشتیم نگاهشون می کردیم...بهش لبخندی زدم و گفتم : بله، اتفاقا من می تونم کمک تون کنم، خصوصا در این زمینه.
پونه – واقعا ؟ خیلی خوبه!
در کیفمو باز کردم و مشغول گشتن شدم...به هر حال وظیفه ی خودم می دیدم که بهش کمک کنم! بعد از چند ثانیه گشتن بلاخره پیداش کردم.یکی از کارت های مهرآب رو دراوردم و بهش دادم.
- بفرمایید.این کارت یکی از بهترین دوستامه، اسمش مهرآب رمضان ِ.روان شناس خیلی خوبیه...تازه اگه بهش بگید آشنای من اید، بهتون تخفیف هم میده!
سورن خندید و گفت : خب، الحمد لله این مشکل هم حل شد.ما دیگه باید بریم، خوشحال شدیم...
سریع ازشون جدا شدیم و راه افتادیم.
سورن – آخ آخ...دلم خنک شد! ولی نزدیک بود کله تو بکنه، شانس اوردی من نجاتت دادم.
- از قدیم گفتن جوابِ های هو یه.
سورن – راستی دقت کردی میترا رفتارش عوض شده بود؟!
- نه، من اصن نگاهش نکردم چون می خواستم زودتر برن...
سورن – ولی من دقت کردم، مثه اینکه واقعا دیگه ازت خوشش نمیاد.
- خب...من بهش حق میدم.ولی تابلو بود که این رفیق بی ادبشو پُر کرده بندازه به جون ِ ما.
سورن – آره ، تا حدودی تابلو بود.مخصوصا اینکه گفت تو دعانویسی.
- ماشین اوردی؟
سورن – آره.
- خب پس تو دفتر می بینمت.
سورن – الان میای دفتر.
- آره دیگه، بیرون کاری ندارم.
سورن – پس می بینمت یه چند دقیقه دیگه.
- باشه برو، فعلا.
سورن سوار ماشینش شد و رفت.منم رفتم اون سمت خیابون تا ماشینو از پارک بیرون بیارم.همین که سوییچ انداختم تا در ماشینو باز کنم یه نفر دستشو گذاشت روی شونه م و گفت : ببخشید!
برگشتم دیدم یه مرد ِ سی و پنج – چهل ساله ست.
- بله؟
کارت شناسایی ش رو بالا اورد و گفت : احمدی هستم، از اداره آگاهی.
فورا کارت شناسایی ش رو پایین اورد، گفتم : ببخشید میشه یه بار دیگه ببینم.
دوباره کارتو اورد جلوی چشمم، منم با دقت نگاه کردم دیدم راست میگه.
- امرتون؟!
- باید با من بیاین آگاهی.
- باید؟!! برای چی؟!
- اونجا براتون توضیح میدیم.شما تشریف بیارید.
- خب بگید برای چی؟
دستشو دورم حلقه کرد و گفت : شما تشریف بیارید اونجا مشخص میشه.
اصلا دوست نداشتم باهاش برم، می دونستم تا قبل از رفتن به اداره آگاهی چیزی رو بهم توضیح نمیدن ولی هر چی بود مطمئن بودم توی اون چند سال اخیر به جز چند تا تخلف رانندگی کار دیگه ای نکردم!
یهو شنیدم یه نفر گفت : یه لحظه صبر کنید.
برگشتم دیدم سهند، پسر صالحی ِ.اومد پیش مون و به یارو اشاره کرد که منو ول کنه...البته اونم چندان محکم نگرفته بود.
- میشه بپرسم چی کار کردم؟! چون هر چی فکر می کنم چیزی یادم نمیاد!
سهند – نگران نباش، فقط می خوایم چند تا سوال بپرسیم.ولی حتما باید باهامون بیای اداره.
- باشه...فقط امیدوارم زیاد طول نکشه...


توی ماشین به سمت آگاهی در حرکت بودیم.من و سهند پشت نشسته بودیم و اون یارو احمدی هم رانندگی می کرد.ماشین شون شخصی بود.دوست داشتم یه مشت بکوبونم تو سر ِ سهند و یه لگد هم به اون مرتیکه بزنم اما حیف...حیف که پلیس بودن و چوب تو آستینم می کردن!

- اینکه بهم دستبند نزدین رو باید به فال نیک بگیرم؟!
سهند لبخندی زد و گفت : خب، ما می دونستیم تو پسر خوبی هستی و در نمی ری.
- چقدر عالی!...(چند ثانیه مکث کردم)...میشه من یه تلفن بزنم؟
سهند – نه، یعنی من پیشنهاد می کنم این کارو نکنی.بیخود بقیه هم نگران میشن.
- فکر کنم پدرت منو بکشه...!
سهند – من بعدا براش توضیح میدم، نگران نباش.
- ببخشید...یعنی من الان بازداشتم دیگه؟
سهند – نه، فقط قراره یه گپ دوستانه بزنیم.
- نمیشد این گپ دوستانه رو تو خونه بزنیم؟
سهند – شرایط خونه برای ما مساعد نبود.
ناخودآگاه همه ی خلاف هایی که تو عمرم مرتکب شده بودم جلوی چشمم اومدن! اما بیشتر احتمال می دادم به خاطر جن گیری گرفته باشن ام.خیالم راحت بود که قانونی علیه جن گیری وجود نداره!...حتی می تونم از کسایی که بهشون کمک کردم برای شهادت کمک بگیرم...البته با فرض ِ اینکه اتهامم این باشه.ولی اگه واقعا به خاطر جن گیری دستگیر شده باشم اول هاموس رو می کشم، بعد مهرآبُ! هر چند فکر نکنم جریمه ی سنگینی داشته باشه...فقط امیدوارم این وسط کتکی چیزی نخورم...چون اگه یه سیلی بهم بزنن به کاری که نکردم هم اعتراف می کنم!
هنوز به آگاهی نرسیده بودیم که موبایل سهند زنگ خورد.
با بی حوصلگی گفت : هوم؟
- ...
سهند – من سه رو لازم دارم.
- ...
سهند – نکنه داره فیلم می سازه؟ بهش بگو زودتر بیاد بیرون...وقتی رسیدم اون اتاق خالی باشه!
و گوشی رو قطع کرد.
سهند – ما توی اداره یه خرده تمیز کاری داریم...برای همین باید اتاق های درست و حسابی رو از هم بقاپیم.
- جالبه...
وقتی به آگاهی رسیدیم، موبایلمو ازم گرفتن.بعد سهند ازمون جدا شد، من هم با یه نفر دیگه رفتم توی اتاق شماره سه! دیوارهای اتاق هنوز سیمانی بودن، یه میز و دو تا صندلی وسط اتاق قرار داشت.یه میز کوچیک تر، همراه یه صندلی دیگه هم کنار دیوار بود.
کسی که منو اورد توی اتاق فورا رفت و تنها شدم.روی یکی از صندلی های وسط اتاق نشستم و منتظر موندم.چند دقیقه که گذشت سهند با یه جعبه ی مقوایی ِ متوسط توی دستاش برگشت.جعبه رو روی میز گذاشت و زیر لب گفت : خب...
- می دونی، حقیقتا یاد ِ اتاق بازجویی ِ جان تنر افتادم!
کوتاه خندید و گفت : آره، یه شباهت هایی هست...ببخشید دیر شد.
- خواهش می کنم.
حسابی استرس گرفته بودم...دوست داشتم بدونم توی اون جعبه چه کوفتیه، یه جورایی با دیدنش حس می کردم این موضوع مربوط به جن گیری نیست.
سهند رو به روی من روی صندلی نشست و در ِ جعبه رو باز کرد.
سهند – بذار اول با یه سوال شروع کنیم تا مطمئن شیم.
از داخل جعبه یه چیزی بیرون اورد و جلوی من گذاشت...
سهند – خوب به این عکس نگاه کن...
به عکسی که جلوم گذاشته بود خیره شدم...یه عکس ِ تکی از خودم بود!
- خب؟
سهند – عکس توئه؟
- خب آره!
سهند – این عکسو کِی گرفتی؟
- فکر کنم پارسال تابستون بود...رفته بودیم ییلاق.
سهند – کی ازت گرفت؟
- عمو م، البته دو تا ازش چاپ کرد.یکیش دست خودشه.
سهند – به نظرت این عکس اونیه که دست ِ عموته یا مال خودته؟
- مطمئنا اونیه که دست خودم بود، چون چند روز پیش که داشتم آلبومم رو چک می کردم این عکسو ندیدم.
سهند – نمی دونی کِی گمش کردی؟
- نه...من علاقه ای به دیدن ِ عکس هام ندارم...خیلی دیر به دیر بهشون سر می زنم...کلا هم عکس های کمی از خودم دارم، برای همین یکیشون که نباشه سریع متوجه میشم...خب حالا این چه معنی ای میده؟!
سهند با بی حوصلگی نفسشو بیرون داد و گفت : فکر نکنم معنی خوبی داشته باشه!...برات توضیح میدم، فقط الان من یه سری وسیله از توی جعبه بیرون میارم و بهت نشون میدم، ببین برات آشنا هستن یا نه؟
- باشه...ولی...
سهند – به من اعتماد کن، طوری نمیشه.
سهند شروع کرد به بیرون اوردن یه سری وسایل از جعبه...چیزایی مثه دستبند، انگشتر،چاقوهای کوچیک و ...همه ی اون وسایل داخل نایلون های کوچیک گذاشته شده بودن. اون چیزا رو جلوی من گذاشت و گفت : نگاه کن ببین برات آشنا هستن؟!
با دقت به همشون نگاه کردم...یهو چشمم به یه انگشتر خورد.برش داشتم و از نزدیک بهش نگاه کردم.
- این یکی از انگشترهای منه.
سهند – مطمئنی؟
- آره.
سهند – نمی دونی کِی گمش کردی؟
- نه...من انگشتر زیاد دارم...همشون هم بدل اند...گم شدنشون برام اهمیتی نداره.حالا میشه توضیح بدی چی شده؟!
سهند – باشه...بهت میگم.
وسایل رو دوباره توی جعبه گذاشت و گفت : حدودا هفت هشت ماه پیش بود که گزارش یه قتل رو بهمون دادن.ما هم مثل همیشه هر چیزی رو که ممکن بود به اون قتل مربوط باشه رو بررسی کردیم تا قاتل رو بگیریم اما نتونستیم پیداش کنیم.چند وقت که گذشت دوباره یه قتل دیگه، مثل قبلی اتفاق افتاد.باز هم تحقیقات برای پیدا کردن ِ قاتل بی نتیجه موند...ما حدس می زدیم بین این دو قتل یه ارتباط باشه اما وقتی سومین قتل اتفاق افتاد دیگه مطمئن شدیم همه ی اینا کار ِ یه نفره...تا همین چند ماه پیش درگیر این قضیه بودیم...هر چند روز یه نفر با شیوه ی این قاتل کشته میشد تا اینکه بلاخره تونستیم ردشو بگیرم.مخفیگاهشو پیدا کردیم و مواظب بودیم فرار نکنه.یه شب وقتی که توی اونجا بود وارد مخفیگاهش شدیم و توی عملیات مجبور شدیم بزنیمش.
- یعنی مُرد؟
سهند – آره...ما یه جسد داشتیم و دو تا شاهد که تونستن قاتل رو شناسایی کنن.توی خونه ش کلی چیز پیدا کردیم...این وسایل هم جزو همون چیزاست.
- عکسِ منو از تو خونه ی قاتل زنجیره ای گیر اوردین؟!!! وای خدا...
سهند – آره ، عکس تو و عکس همه ی قربانی هاش رو توی خونه ش نگه می داشت.دقیقا برای کشتن برنامه ریزی می کرد.البته ما اوایل نمی دونستیم این عکس توئه.عکس چند نفر دیگه هم اونجا بود که هنوز کشته نشده بودن اما ما هم تلاشی برای شناسایی شون نکردیم چون می دونستیم قاتل رو کشتیم.
من که دیگه خیالم کاملا راحت شده بود گفتم : اِ ؟ خب خیلی عالی شد...ممنون که بهم گفتی.باور کن هیجان عملیاتتون بهم القا شد! حالا میشه من برم؟... چون ممکنه پدرت اخراجم کنه.
سهند – یه لحظه صبر کن، باید یه چیز دیگه هم بهت بگم...
- چی؟
سهند – هفته ی پیش یه قتل دیگه اتفاق افتاد، با همون شیوه ی کشتن...و متاسفانه مقتول یکی از همون کسایی بود که عکسش رو تو خونه ی قاتلِ پیدا کردیم...!
با شنیدن این جمله انگار یه تیر تو قلبم فرو کردن...مطمئنم فشارم هم افتاد!
با نگرانی گفتم : شوخی می کنی؟ تو که گفتی طرفو کشتین؟!
سهند – ما شک نداشتیم کسی که تو عملیات کشته شد قاتل ِ...
- خب پس این کیه؟!
سهند – نمی دونم...ولی داریم بررسی می کنیم.از بین کسایی هم که هنوز به قتل نرسیدن فقط تو رو تونستیم پیدا کنیم.
بدجوری داغ کرده بودم...سرمو روی میز گذاشتم و گفتم : بدترین چیزی که ممکن بود اتفاق بیفته...
سهند – نگران نباش...ما هواتو داریم، خونه تو زیر نظر می گیریم، نمی ذاریم کاری کنه.
- جدی؟ تا کِی می تونید این کارو بکنید؟ اگه یه وقتی دست به کار بشه که شما بی خیال من شده باشین چی؟
سهند – ما مواظبتیم... ولت نمی کنیم.
زیر لب گفتم : آره ...حتما.


از بودن توی اون اتاق حس خوبی نداشتم.دلم می خواستم زودتر برم اما بلند شدن برام سخت بود.حتی حس و حال اینو نداشتم که سرمو از روی میز بلند کنم...فقط دوست داشتم خودمو به یه جایی برسونم تا یه کم دراز بکشم.همه ی آینده مو بر باد رفته می دیدم...فکر ِ اینکه به دست یه قاتل زنجیره ای کشته بشم داغونم می کرد.چند ثانیه ای میشد که سرم روی میز بود و چیزی نمی گفتم.سهند هم هی ازم می پرسید "حالت خوبه؟"،قشنگ داشت می رفت رو اعصابم.
سرمو از روی میز برداشتم و گفتم : حالا می تونم برم؟!
سهند – آره...آره،من برات یه آژانس می گیرم.
بلند شدم و گفتم : نه، لازم نیست...خودم میرم.
سهند هم بلند شد و اومد کنارم.
سهند – فک کنم بهتر باشه کنارت بمونم،می ترسم بیفتی!
- نه، نمیفتم.اونجور که به نظر می رسه بد نیستم...
سهند – آخه قیافه ت یه جوری شده...
از اتاق که بیرون اومدیم سهند گفت : الان می خوای کجا بری؟
- برمی گردم دفتر.
سهند – نه ببین تو برو خونه ت.من با بابام هماهنگ می کنم که پیش ِ من بودی.
- نه، برم بهتره.نمی خوام همین اول کار مرخصی بگیرم.
سهند – اصلا یه کار دیگه می کنیم،من تا خونه می رسونمت.توی راه هم یه کم در مورد مشکلت با هم حرف می زنیم، چطوره؟
- باشه...
از آگاهی بیرون اومدیم و سوار ماشین سهند شدیم.گرچه دوست نداشتم سر کار غیبت داشته باشم اما ترجیح دادم پیشنهاد سهند رو قبول کنم.توی اون شرایط من هم آدم ِ کار نبودم.
- میشه شیشه رو پایین بکشم؟
سهند – آره، حتما.
شیشه ی ماشینو پایین اوردم و گفتم : ببخشید دیگه...من جدیدا وقتی عصبی میشم تب می کنم...نمی دونم هم چرا!
سهند – اشکالی نداره، راحت باش.
- اگه یه سوال در مورد این یارو قاتل ِ بپرسم بهم جواب میدی؟!
سهند – اگه بتونم، آره.
- می تونی... .این یارو چجوری قربانی هاشو می کُشه؟!
سهند – خب...می دونی، برای جواب دادن به این سوال یه خرده محدودیت دارم.فکر می کنم اگه تو هم ندونی، بهتر باشه.
- نه ، تو رو خدا بگو.دوست دارم بدونم چجوری قراره بمیرم!
سهند – تو نمی میری! یعنی به دست این یارو نمی میری؟
- جدی؟... بهت قول داده منو نکشه؟!
سهند – نه، ولی ما تا اون موقع می گیریمش.
- بی خیال...جواب سوالمو بده،فقط همین.
سهند – باشه...میگم...خب می دونی،بعضی از قربانی ها به خاطر ضربه به سرشون مردن...بعضی هاشون به خاطر جراحت...
- چی؟! شوخی می کنی؟ تو رو خدا اگه دستم انداختی زودتر بگو! تو که گفتی همه رو با یه " شیوه ی مشخص " می کُشه! تازه تا جایی که من می دونم قاتل های سریالی فقط از یه روش استفاده می کنن نه اینکه یکی رو خفه کنن یکی رو سر ببرن! اگه اینجوریه پس شما چجوری فهمیدین این یارو همه ی اون آدما رو کشته؟!
سهند – چرا باید توی همچین مورد مهمی باهات شوخی کنیم؟! آره می دونم، در نگاه اول عجیبه چون شیوه ی کشته شدن ِ مقتول ها متفاوته اما یه چیزی توی همشون مشترکه.
- چی؟!
سهند – اینکه توی خون ِ همه شون مقدار زیادی زَهر وجود داره،یه زهر ِ سفید رنگ...و به قدری مقدار این زهر توی خون شون زیاده که از زخم هاشون بیرون می زنه.حتی زخم های خیلی کوچیک.نمونه ی اون زهر رو قبلا هیچ جا ندیده بودیم...اینه که قتل ها رو متفاوت کرده.
- یعنی میگی اون سم، زهر یا هر کوفت دیگه ای باعث شده اون آدما بمیرن؟
سهند – آره.در واقع اگه حتی یه ذره احتمال این وجود داشت که قربانی ها به خاطر جراحاتشون نمیرن، اون زهر اجازه نمی داد زنده بمونن...
به صندلی ماشین تکیه دادم و گفتم : فقط خدا کنه زَهرِ جوری باشه که آدم درد نکشه.
سهند – ببخشید اینجوری حرف می زنم ولی چرت و پرت نگو!
- باور کن آرزوی قلبی مه...شاید از سر ِ دلرحمی اون زهر ِ به قربانی هاش تزریق می کنه! کسی چه می دونه... .به نظرت چرا پسرایی مثه منو می کُشه؟!
سهند – چی بگم...فقط پسرا رو نمی کشه...!
- شرمنده که اینو دوباره می پرسم ولی مطمئنی سر ِ کار نیستم؟! شاید هم من اشتباه می کنم! مگه اینجوری نیست که قاتل های زنجیره ای فقط یه قشر خاص، با یه رنج سنی خاصی رو می کُشن؟! اگه اشتباه می کنم بهم بگو!
سهند – نه ، اشتباه نمی کنی.اکثر قاتل های زنجیره ای همین کارو می کنن ولی خب...این یه مورد متفاوته.اما همونطور که خودت گفتی این یارو قربانی هاشو از یه رنج سنی خاص انتخاب می کنه...تا الان همشون بین ِ بیست تا بیست و شش سال بودن.البته همه ی کسایی که ما شناسایی کردیم...شاید بیشتر هم باشن، هنوز مشخص نیست.
- یعنی میگی بین مقتول ها،دختر هم بوده؟!
سهند – آره، اوایل همه ی قربانی ها دختر بودن.اما بعد ِ یه مدت طرف تغییر رویه داد.
- اینم از شانس ِ قشنگ منه!...حالا من باید چی کار کنم؟
سهند – ما خونه تو زیر نظر می گیریم.قراره تلفنت هم کنترل بشه.یکی از قربانی می گفت قبل از اینکه اون قاتل ِ بیاد سراغش تلفن های مشکوک داشته.
دیگه واقعا داشتم حس می کردم دستم انداختن...خندیدم و گفتم : بعد از مرگش اینو گفت؟!
سهند – نه...یه نفر تونسته از دست ِ طرف جون ِ سالم به در ببره.
- از دستش فرار کرده؟!
سهند – نه، خود ِ قاتل ِ ولش کرده.
- عجبیه!
سهند – آره، خیلی.ما هم هنوز دلیلشو متوجه نشدیم.
- از کجا می دونید این همون قاتل ِ؟!
سهند – یه مقدار خیلی کمی از اون زهری که بهت گفتم توی خون ِ دختره بود.البته اونقدر کم بود که باعث مرگش نشد اما به اندازه ای بود که ما بتونیم شناساییش کنیم.
- خوش به حالش...معلومه دختر خوش شانسی ِ!از پرینت تلفن ِ این دختره نتونستین چیزی بفهمین؟!
سهند – نه، نتونستیم چیزی از توش بیرون بکشیم.
بعد از چند دقیقه به خونه رسیدیم.قبل از اینکه از ماشین پیاده بشم گفتم : من کِی همکاراتو این اطراف می بینم؟
سهند – بزودی.امروز صبح داشتیم ترتیبشو می دادیم.برو نگران نباش، ما هواتو داریم.
- ممنون، امیدوارم.نمیای تو؟
سهند – نه مرسی، باید برم.
- پس فعلا خدافظ.
سهند – خدافظ.


از ماشین پیاده شدم، کلید انداختم و رفتم داخل.همین که وارد خونه شدم سهند هم رفت.یه لحظه یاد ِ اون پسری افتادم که دیشب توی خونه راه دادم.کاش در موردش به سهند گفته بودم...ولی به نظر نمی رسید ربطی به این موضوع داشته باشه چون اگه قاتل بود که همون دیشب ترتیبمو می داد.مخصوصا با اون خواب سنگین ِ من، اگه بالای سرم تبل هم بکوبن بیدار نمیشم!
بدبختانه ماشینم هم جلوی دادگستری جا موند.حوصله نداشتم همون لحظه برم و بیارمش...تصمیم گرفتم بعد از ظهر برم سراغش.
کفش هامو در اوردم و وارد پذیرایی شدم که موبایلم زنگ خورد.نگاهی به صفحه ش انداختم...مسعود بود.چند بار دیگه هم زنگ زده بود اما من متوجه نشده بودم.حوصله ی حرف زدن نداشتم برای همین بدون اینکه جواب بدم گوشیمو روی میز گذاشتم.تا نشستم صدای زنگ ِ درو شنیدم.
اولش نمی خواستم درو باز کنم ولی طرف دستشو گذاشته بود روی زنگ و ول نمی کرد...داشت اعصابمو بهم می ریخت.پا شدم برم دم در،چهار تا فحش بهش بدم تا دیگه اینجوری زنگ نزنه!
همین که درو باز کردم با مسعود رو به رو شدم.تا چند ثانیه بعد از اینکه درو باز کردم دستش روی زنگ بود.
با بی حوصلگی گفتم : چیه؟ چه خبرته؟
مسعود – گفتم اینجوری زنگ بزنم شاید بشنوی!
- خب، شنیدم!
منو کنار زد و اومد تو.درو بستم و پشت سرش رفتم...معلوم بود اعصاب نداره ولی وضع منم بهتر از اون نبود!
وارد پذیرایی شدیم...هنوز سر پا بود،انگار خیال نداشت بشینه.
مسعود – مگه دیشب نگفتم به من یه زنگ بزن؟
- شرمنده، وقت نشد.
مسعود – امروز چرا هر چی زنگ می زدم جواب نمی دادی؟
- لابد کار داشتم دیگه! نتونستم، حالا مگه چی می خواستی بگی که انقدر مهمه؟
مسعود – هیچی، فقط می خواستم بدونم در چه حالی.جن زده شدی،مُردی...آخه می دونی که، این جور مواقع وظیفه ی منه جمعت کنم!
- من اگه بمیرم هم خبر مرگمو به جنابعالی می رسونن! بعدم کسی مجبورت نکرده منو جمع کنی، اگه ناراحتی بفرما بیرون!
مسعود در حالی که خیلی سعی می کرد خونسرد باشه گفت : بهراد، کاری نکن یه جوری بزنمت صدای بز بدی!
حسابی از دستش عصبانی شده بودم. دست ِ خودم نبود، نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم.فی الفور جواب دادم : سگی که پارس می کنه گاز نمی گیره!
با گفتن ِ این جمله مسعود یه جواب دندان شکن بهم داد!...بله، یه جوری زد تو دهنم که نزدیک بود دندونم خرد بشه.انقدر محکم زد که تا چند ثانیه اسمم هم یادم نبود! طعم تلخ ِ خون رو توی دهنم حس می کردم.فقط شانس اوردم با پشت ِ دست زد و دندونم نشکست.اگه با مشت می زد بدون شک فکم پیاده میشد.اصلا فکر نمی کردم بزنه...!
می دونستم که نمی تونم بزنمش، چون زورم نمی رسید! با خودم گفتم من که تو دهنی ِ رو خوردم، لااقل یکم با حرف بچزونمش.بهش گفتم : از وقتی نامزدی ِ کیوانو به هم زدی خیلی خشن شدی ها!
تا اینو گفتم خودم سریع فهمیدم که چه غلطی کردم! اصن یه لحظه خشم رو تو چشمای مسعود دیدم!...متاسفانه بدجور عصبانیش کردم و دوباره زد تو دهنم،این بار با کف دست!
کم اورده بودم، برای تلافی هیچ چیز به جز گفتن حرفای کنایه آمیز به ذهنم نمی رسید.
- دیدی گفتم! از وقتی نامزدی ِ کیوانو بهم زدی خشن تر شدی،اصن روانی شد!
تو یه چشم به هم زدن مسعود دستمو گرفت و از پشت پیچوند،جوری که ناله ام بلند شد.هر لحظه هم فشارو روی دستم بیشتر می کرد...منم برای اینکه حرصشو دربیارم پیله کردم به قضیه ی بهم زدن نامزدی ِ کیوان و ول کن نبودم!
فکر می کردم وقتی به این موضوع اشاره می کنم مسعود کفری میشه...فورا هم متوجه شدم که درست فکر می کردم چون مسعود طاقت نیوردم و برای اینکه ساکتم کنه منو خوابوند روی زمین،نشست روی سینه م، جفت زانوهاش هم گذاشت روی دست هام...قشنگ داشتم زیر اون فشار خفه میشدم...دو سه بار زد توی دهنم،البته این بار مثه دفعه های قبل محکم نزد، بعد دهنمو گرفت و تهدید آمیز گفت : بهراد دیگه این حرفو تکرار نمی کنی،وگرنه می کُشمت!
منم از ترس چشمامو بسته بودم،فقط می خواستم زودتر از روم بلند شه چون واقعا احساس خفگی می کردم!
خوشبختانه اون حالت زیاد طول نکشید، مسعود بی خیال شد و فورا از خونه بیرون رفت...در حیاط هم جوری به هم کوبید که چهار ستون خونه لرزید!


رفتم توی آشپزخونه و دهنمو شستم.خونریزیش شدید نبود.همش با خودم می گفتم کاش اونجوری با مسعود حرف نزده بودم.باید همون دیشب که پیامشو دیدم بهش زنگ می زدم.اما خب اونم نباید منو می زد!...هر چند می دونم این اخلاق هاش دست ِ خودش نیست.اول و آخر خودم مقصرم.
مشغول شستن صورتم بودم که صدای زنگ درو شنیدم.یه لحظه ترس برم داشت...گفتم نکنه مسعود ِ و اومده باز چپ و راستم کنه!...اما نه...مگه مسعود روانی ِ که دوباره بیاد منو بزنه! اگه می خواست ادامه بده اصلا بیرون نمی رفت.چند تا دستمال کاغذی برداشتم تا صورتمو پاک کنم و رفتم توی حیاط که درو باز کنم.
سورن پشت در بود،همین که منو دید حالت صورتش عوض شد و با نگرانی گفت : چی شده؟ تصادف کردی؟!
- کاش تصادف کرده بودم...
اومد داخل و درو بست : پس چی شده؟ ماشینت کو؟!
- ماشینو جلوی دادگستری جا گذاشتم.
سورن نفسشو بیرون داد و گفت : خب خدا رو شکر، خیالم راحت شد.
توی پذیرایی نشستیم و گفتم : تو چرا اومدی اینجا؟ نگران ماشین بودی؟!
سورن نیشخندی زد : نه بابا، قطعا نگران خودت بودم.حالا چت شده؟ زمین خوردی؟!
- آره...
یه جورایی دلم نمی خواست سورن قضیه رو بفهمه...
سورن – چرت نگو، تابلوئه داری دروغ میگی.نکنه تصادف کردی؟!!
- یه جوری حرف می زنی انگار ماشینو تو برام خریدی! بعدم گفتم که، تصادف نکردم...حالا واقعا نگران من بودی که اومدی؟
سورن – راستشو بخوای من اصلا متوجه نشدم تو توی دفتر نیستی.صالحی اومد گفت بیام خونه ت ببینم در چه حالی.نمی دونم از کجا می دونست تو اینجایی!
جوابی ندادم.دوست نداشتم در مورد حرفای امروز صبح سهند حرف بزنم.حتی فکر کردن بهش اعصابمو به هم می ریخت.به جز پلیس هم که از دستی کسی کاری برنمیومد...گفتش فایده ای نداشت.
دستمال ها رو از جلوی دهنم برداشتم.خونریزیش بند اومده بود.
سورن – بلاخره نگفتی چی شده؟ من که می دونم زمین نخوردی.اگه نگی من تا صبح ولت نمی کنم!
- باشه،حالا که خیلی دوست داری بدونی بهت میگم.کتک خوردم.
سورن – از کی؟!
با افسوس سری تکون دادم و گفتم : مسعود.
سورن – شوخی می کنی؟
- نه بابا...چه شوخی ای..
سورن اولش یه خرده خندید بعد با تعجب گفت : برای چی زدت؟! دعواتون شد؟
- از دیشب چند بار بهم زنگ زده بود، منم یادم رفت بهش زنگ بزنم جوابشو بدم...خلاصه نیم ساعت پیش اومد اینجا با هم حرف مون شد.بقیه ش هم خودت حدس بزن...
سورن – ببین ، حالا درسته مسعود عصبی ِ، منم اینو می دونم.ولی حتما یه چیزی بهش گفتی که زدت! وگرنه اینجوری آدمی نیست که الکی کسی رو بزنه.
- آره خب...دعوامون شد، چه توقعی داری...؟!
سورن – یعنی الان با هم قهرید دیگه؟! ( خندید)
- کجای این موضوع خنده داره؟!
سورن – همه جاش.من همیشه آرزو داشتم همچین روزی رو ببینم،بعد هی سر به سر ِ شما دو تا بذارم بخندم... اصلا لذتی که تو این کار هست توی خوابیدن نیست، باور کن!
- نمی خواد تو زحمت بکشی.
سورن – به هر حال اگه یه وقت دلت براش تنگ شد به من بگو، بقیه ش حل ِ.
- همینم مونده تو ما رو آشتی بدی!
سورن – خیلی هم دلت بخواد...حالا چی کار می کنی؟ الان میای بریم سر کار یا نه؟!
یه ذره فکر کردم دیدم برم سر کار بهتره.اینجوری سرگرم میشم و کمتر وقت می کنم به این یارو قاتل ِ فکر کنم...گفتم : آره باهات میام.
سریع حاضر شدم و با سورن برگشتم دفتر.به محض رسیدن رفتم پیش صالحی و شماره موبایل سهند رو ازش گرفتم.اون روز تا دیر وقت توی دفتر موندم.دو سه بار هم مهرآب بهم زنگ زد اما جوابشو ندادم.توی اون موقعیت حوصله ی جن گیری و این چیزا رو نداشتم.حوالی ساعت نه و نیم شب بود که با سورن از دفتر زدیم بیرون و رفتیم سمت دادگستری تا ماشینمو از اونجا بردارم.
ساعت ده به خونه رسیدم.از ماشین پیاده شدم تا در حیاطو باز کنم که کمی اون طرف تر چشمم به یه ماشین افتاد.دو نفر هم توش نشسته بودن و به طرز تابلویی خونه ی منو می پاییدن.تا حدودی دلگرم کننده بود ولی به نظرم اگه یه کم نامحوس تر عمل می کردن بهتر بود! شاید هم چون من می دونستم قراره خونه مو زیر نظر بگیرن سریع متوجه حضورشون شدم...
ماشینو بردم توی حیاط و سریع برگشتم درو بستم.گشنم بود اما حال و حوصله ی غذا درست کردن نداشتم.یکراست رفتم توی اتاق و لباس هامو عوض کردم...از آشپزخونه آبی به دست و صورتم زدم و برگشتم به اتاق خواب، از داخل کمد دیواری یه پتو و بالشت برداشتم و رفتم توی پذیرایی تا بخوابم.برای اینکه قبل از خواب زیاد فکری نشم تلویزیون رو روشن کردم و جلوش دراز کشیدم.به پنج دقیقه نکشید که خوابم برد...

 

برچسب ها رمان هیچ کسان 3 ,
دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 13
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 244
  • آی پی دیروز : 882
  • بازدید امروز : 1,456
  • باردید دیروز : 3,933
  • گوگل امروز : 212
  • گوگل دیروز : 812
  • بازدید هفته : 9,084
  • بازدید ماه : 13,894
  • بازدید سال : 13,894
  • بازدید کلی : 13,894